رتبه موضوع:
  • 11 رای - 3.27 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان اعدام یا انتقام | شیوا بادی
آخرين ظرف كثيف باقى مونده تو پذيرايى رو برداشتمو به آشپزخونه بردم..
با اينكه خيلى از ظرفها رو رويا و مينا و ريحانه شستن ، ولى يك عالمه هم مونده و بايد فردا از صبح مشغول شستن بشم..
در اتاق بچه ها رو باز ميكنم..
عسل با صورتى كه رضايت كاملا ازش خونده ميشه غرق خوابه..
و عرفان دستهاى كوچولو و تپلشو مشت كرده و خوابيده..
چشم هاى سياه رنگ و درشتش بسته ست و مژه هاى بلند و فرش بيشتر خودنمايى ميكنن..
صورت سفيدش با لب هاى سرخش بيشتر جلب توجه ميكنن و در كل از پسرم ، يه پسر زيبا ساخته ان..
جلوى خودمو ميگيرم تا نبوسمش كه بيدار نشه..
قدمى به سمت عقب برميدارم..
دستى به دور كمرم حلقه ميشه و صدايى رو كنار گوشم ميشنوم..
- خسته نباشى عزيز دل على!


لبخند رو صورتم ميشينه و دستهامو روى دستهاى بزرگش ميذارم..
سرمو از پشت به *س ي ن ه * اش تكيه ميدم و آروم زمزمه ميكنم
- هيچ وقت فكر نميكردم كه انقدر خوشبخت بشم!
- منم!


بوسه اى روى گونه ام ميزنه و آروم منو به سمت خودش ميچرخونه..
تو تاريك و روشن اتاق نگاهش برق ميزنه..
با لبخند از روى زمين بلند ميكنه..
سريع دستهامو به دور گردنش حلقه ميكنم و سعى ميكنم صداى خنده ام بلند نشه!
از اتاق بچه ها بيرون ميريم و با يك دستش در اتاقمونو باز ميكنه..
منو روى تخت ميذاره و خودشم كنارم ميخوابه..
هر دو به پهلو و روبروى هم خوابيديم..
با لبخند به اجزاى صورتش نگاه ميكنم..
- قرار باشه اينطورى به من زل بزنى يه لقمه ات ميكنما!
- خب دلم ميخواد نگاهت كنم..
واى على ، باورم نميشه..
باورم نميشه كه اين همه خوشبختم..
هيچ وقت روز اولى كه پا تو خونه ات گذاشتم يادم نميره..
ترس تو همه ى سلول هاى بدنم بود..
حس خوبى به آينده نداشتم..
فكر ميكردم قراره شكنجه ام كنى..
همه اش منتظر تاريخ انقضاى اين ازدواج بودم..
- انقدر ميترسيديو از رو نميرفتى!
يادته چقدر با من يكه بدو ميكردى؟!
حرف حساب تو اون كله ات نميرفت!
- من زير بار حرف زور نميرم..
ازكجا معلوم حرف تو حساب بود ؟!
- اوه اوه ، چه جبهه اى هم ميگيره!
بيخيال ، نكنه ميخواى بجاش الان تلافى كنى ؟!
- الان كه ديگه دلم نمياد ، ولى اون موقع ها خيلى زورگو بودى!
- هيچ وقت فكر نميكردم دختر لوس و نازپرورده اى چون تو.. بتونه اينجورى دووم بياره..
معادلاتمو بهم ريختى..
براى عسل مادر شدى و براى من همه ى آرزوم!
بيشتر از اونى كه فكرشو كنى عاشقتم بهار!
- ولى نه بيشتر از من!
پاسخ
- بهار؟
- جانم ؟
- ديگه به اون فكر نميكنى؟!
- اگه منظورت داماد عموته ، بايدم بگم كه نخير!
الان چند ساله كه همه ى ذهن و قلب منو مردى به اسم على پر كرده!
- فدات بشه اون مرد!
- خدا نكنه!


با لبخند بهم نزديك و نزديك تر شدو منو تو آغوش امنش حل كرد..

زندگى به من ياد داد كه با صبر و ايستادگى در برابر مشكلات ، به پيروزى ميرسم..
طعم تلخ زود از بين ميره و شيرينى باقى مونده ، ابدى ميشه!

پايان ...
اعدام يا انتقام
نويسنده : شيوا بادى
93/1/29

پــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــان
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان