رتبه موضوع:
  • 11 رای - 3.27 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان اعدام یا انتقام | شیوا بادی
#21
45روز از اون شب شوم میگذره
45 شبه که نخوابیدم
45 شبه که غذام گریه بوده و صدام آه
چطور تحمل کنم
چطوری دست رو دست بذارم تا عشقمو اعدام کنن ؟
چرا آدما اینجورین ؟
چرا انقدر بخشیدن سخته براشون ؟
چطور میتونن بشینن نگاه کنن تا یه جونی گرفته بشه
تا نفسی بیرون نیاد !
چطور تحمل کنم نگاه غم زده ی سهیلو هر وقت که میرم ملاقاتش ؟ !
مدتیه که میخوام برم خونه ی معتمد تا التماسش کنم رضایت بده
پدر ، مادر سهیل و مامان بابای خودم برای مراسم ختم همسرش رفتن
میگفتن با اینکه همش اخم کرده بوده ولی حرف بدو نا مربوطی بهشون نزده !
میگن مرد معقولیه !
تو این مدت نخواستم برمو باهاش روبرو بشم
دلم میخواست برم رضایت بگیرم ، ولی مامانم میگفت " صبر کن چهلم زنش تموم بشه بعد "
حالا وقتشه
باید برم برای زندگیه همسرم بجنگم
نمیخوام بعدها افسوس بخورم که شاید فرصتی بود !
هفته ی اول خونه ی پدر ِ سهیل بودم ، بعد اومدم خونه ی مامانم
اینجا راحت ترم
بهادرو ریحانه هم خیلی هوامو دارن
هر روز بهم سر میزنن ، به زور منو به حرف میارن تا افسرده نشم
ولی از دلم خبر ندارن
نمیدونن که مدتیه روزها مو دارم معکوس میشمرم
باز خدا خیر بده قاضیو که مدت زیادی تا اعدام فرصت داد
خدا رو چه دیدی شاید تو این مدت فرجی شدو شاکی رضایت داد
مامان میگفت ، اینطور که فهمیده همه ی خانواده ی دختره ریشو قیچیو دادن دست شوهرش !
میگن حرفش خیلی برو داره !
بیچاره دختر بی گناه !
بیچاره خانواده اش
تک دختر بوده ، دوتا برادر داشته !
یه بچه هم دارن که انگار یه سال و خورده ایشه !
وقتی بهشون فکر میکنم دلم برای اونها هم میسوزه ، ولی نمیتونم بی خیال سهیل بشم !
کار ِ ما از عمد نبوده و غیر عمد بوده ، ولی اونا میخوان از عمد طناب دارو بندازن گردن شوهرم !
پاسخ
#22
از جام بلند شدم ، دیگه وقت فکر کردن نیست
شمارش معکوس خیلی وقته که شروع شده
باید تلاش کنم برای زندگی کسی که نفسمم به نفسش بنده !
باید تلاش کنم
سرتا پا سیاه میپوشم ؛ به حرمت عزای دختری که ما باعث مرگش شدیم
منم مقصرم
شاید اگه اصرارهای من برای زود برگشتن از مهمونی نبود ، اون اتفاق نمی افتاد !
به مامانم گفتم میرم دنبال کارهای سهیل
سوار ِ آزرای سفیدم میشمو استارت میزنم
نیم ساعت بعد جلوی خونه اشونم
یه آپارتمان تو خیابون مرزداران !
ماشینو پارک میکنمو پیاده میشم
دلهره همه ی جونمو گرفته !
لرزش دستامو میبینم
نفس عمیقی میکشم ، یا علی میگمو زنگو میزنم
یه کم بعد صدای مردونه ای جواب میده
- بله ؟
- میشه چند لحظه تشریف بیارین دم ِ در !
- شما ؟
- عرض میکنم ، لطفاً تشریف بیارین !

خدارو شکر نشناخت !
وگرنه معلوم نبود بیاد به حرفم گوش بده !
شاید از این پشت خیلی معلوم نبودم ، یا اینکه تو این مدت یادش رفته منو !
در باز شدو مردی بیرون اومد
ولی اون نبود
چهره اش جوون تر بودو پوستش روشن تر
با چشم های قهوه ای تیره !
ولی چشم های اون مشکی بود !
اینو خوب یادمه !
کمی بهش نگاه میکنم که لبخندی میزنه و میگه :
- امری داشتین خانم ؟
- ببخشید ، منزل آقای معتمد ؟
- بله ، بفرمایید ؟
- من ، من با..... با آقاى معتمد...در واقع ... با علی آقا کار داشتم ، تشریف دارن !
- آهان ، با برادرم ، بله هست ، کارش دارین ؟
- حتماً کارشون دارم که اومدم اینجا دیگه !

سرفه ای کردو با خجالت گفت :
- بله ، درسته ، اجازه بدین الان صداشون میکنم !
- ممنون !
پاسخ
#23
رفتو دقایقی بعد ، یکی دیگه اومد ، خودش بود
همون چهره ی آشنا ، همون چشمهایی که وحشت به دلم مینداخت ، با لباس های یه دست سیاه ....
فقط اینبار ، ریش هاشو زده بود !
چهره اش آروم تر شده بود
هنوز داشتم نگاهش میکردم ، نمیدونم چرا وقتی میدیدمش زبونم بند میومد ؟ !

با بی حوصلگی گفت :
- دید زدنتون تموم شد ؟ من کار دارم ، زود بگین !

چه بد اخلاق !
حیف که کارم لنگه ، وگرنه میدونستم چی بهت بگم !
- اگه فقط برای دید زدن اومدین باید بگم که من بیکار نیستم برید سراغ یکی دیگه !

این چی گفت ؟
برم ....
این چه فکری در مورد ِ من کرده ؟ !
اخمی کردمو گفتم :
- انقدر زود به قاضی نرید ، لطفاً !
- کارتونو بگین ، حوصله ی بحث فلسفی ندارم !

نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم
باید آرامشمو حفظ کنم
نباید بهونه دستش بدم
با صدای مظلومی گفتم :
- آقای معتمد ، من.... من .... همسرِ...
- میدونم ، زن ِ اون از خدا بی خبری ، چکار دارین ؟

با خشم نگاهمو به چشمهاش دوختم ، نیم نگاهی کردو نگاهشو دزدیدو سرشو پایین انداخت
- آقای محترم لطفاً بی احترامی نکنین !
- بله ، من یه کم زود عصبانی میشم ، حق با شماست ، امرتون ؟
- من اومدم که .... که از ... شما خواهش کنم ... خواهش کنم ... تا .. تا ...
- میشه زود تر حرفتونو بزنید !
- تا رضایت بدید !
- چـــــی ؟
- خواهش میکنم ، به من رحم کنید ، به پدرو مادرش رحم کنید ، هر چی که بخواهید براتون فراهم میکنیم ، فقط بگید چی تا براتون حاضرش کنیم !
- شما در مورد ِ من چه فکری کردین ؟ که زنم رفته و منم میگم خدا بیامرزه و تمام ؟ من عاشق همسرم بودم ، جونمو براش میدادم ، همه ی زندگیم بود ، شما اونو از من گرفتین حالا میگین ...

نفس عمیقی کشید ، چشم هاشو بست و با ابرو های گره کرده گفت :
- از اینجا برید تا یه کاری دست ِ خوردمو شما ندادم !
- بله ؟
بلند داد زد :
- گفتم برو تا نزدم لهت کنم !

بهت زده نگاهش کردم ، مگه من چی گفتم ؟
چرا اینجوری شد ؟
اینکه آرووم بود ؟
منم یه کم صدامو بالا بردمو مثل خودش گفتم :
- منو بزنی ؟
مگه الکیه ؟
بزن ببینم ، خجالتم خوب چیزیه !
میدونم عزا داری ، میدونم غم داری ، درک میکنم که درد ِ از دست دادن عشق چقدر سخته ، ولی به منم حق بده ..
پاسخ
#24
اشک چشمامو پوشوندو صدام بغض دار شدو آرووم :
- حق بده برای عشقم بیامو التماست کنم ، همسر شما رو روزگار گرفته ، با تصادف فوت شد ، ما که نزدیم از قصد بکشیمش ، ولی شوهر ِ من ...

نذاشت ادامه بدم بین حرفم اومد
- تصادف ؟ شما به سهل انگاریه شوهرتون میگین یه اتفاق ساده ؟
اون اتفاق از قضا و قدر نبود ، از بی وجودیه شوهرتون بود ، از بی شرفیش بود که مستو پاتیل نشست پشت فرمون ، وقتی جنبه نداره برای چی زهرماری میخوره ؟ بدتر از اون چرا میشینه پشت فرمون ؟
چرا ویراژمیکشه اون ساعت شلوغیه شهر ؟

اشک راهشو پیدا کرده بود
حرفهاش حق بود
حرف حساب جواب نداره ، ولی نمیتونستم بی خیال بشم
- آقا ، شما حق دارین ، اون کار ِ بدی کرده ، اون حماقت کرده ، ولی نفهمیده ، شما که فهمیده این چرا میخواهید اشتباه اونو تکرار کنین ؟
چرا میخواین یه خونواده ی دیگه رو هم عزا دار کنین ؟
خواهش میکنم مارو هم درک کنین !
مرگ همسرتون یه دفعه ای شد ، دست تقدیر بود ، ولی همسرم ...
- بسه خانوم ، گفتنی ها رو گفتین ، شنیدنی ها رو هم شنیدیدن ، به سلامت !

به دستش که راهو نشون میداد نگاه کردم
یعنی برم ؟
بدون اینکه کاری کرده باشم ؟
با غم نگاهش کردم
- آقا من ...
- تمومش کنین ! دست از سرم بردارین ، من رضایت بده نیستم ، تمام !

به خونه رفتو درو محکم پشت ِ سرش بست !
زانوهام خم شد
پشت در نشستمو به سیاه بختیم لعنت گفتم
برای مرگ آرزوم اشک ریختم
یه ربعی بود که نشسته بودمو داشتم گریه میکردم
در ِ خونه باز شد
از جام بلند شدم
امید داشتم که دلش به رحم اومده باشه
ولی به جای اون برادرش اومده بود
با غم نگاهم کردو گفت :
- بهتره از اینجا برید ، علی هیچ وقت از حرفی که بزنه بر نمیگرده !
- شما ازش بخواهید ، به خدا ثواب میکنید ، یه عالمه آدمو شاد میکنید !
- از دست من کاری ساخته نیست خانم ، مریم همه چیز ِ داداش بود ، بعد از اون شده یه مرده ی متحرک ، اگه بخاطر دخترش عسل نبود ، بعید میدونم زنده میموند !
- پس من چکار کنم ؟
- زندگیه دیگه ، فکر کنین شوهرتون هم تو تصادف مرده !
پاسخ
#25
جیغ کشیدم ، بهش با خشم نگاه کردم ، چطور انقدر راحت میگفت ؟
- نـــه ، سهیل ِ من زنده ست ! اون زنده ست ، من نمیذارم ، نمیذارم !
سوار ماشین شدمو با سرعت از اون کوچه بیرون اومدم
دلم هوا میخواست
انگار تو هوای اون خونه سم بود
پر بود از کینه !
نمیتونستم نفس بکشم
شیشه ی ماشینو پایین کشیدمو سرمو از پنجره بیرون کردم
فایده نداشت
ماشینو به کناری کشیدمو خاموش کردم
پایده شدمو سرمو روبه آسمون گرفتمو بلند فریاد زدم :
- خـــــــدا !

برام هیچی مهم نبود ، مهم نبود که مردم نگاهم میکنن
مهم نبود که بهم بگن دیوونه !
مهم نبود که سرم داغ بودو از زور بی نفسی داشتم میمردم !
دیگه مهم نبود ، دیگه هیچی مهم نبود !

تا شب تو خیابون ها سر گردون بودم
گوشیمو هم خاموش کرده بودم
فقط میرفتم و نمیدونستم به کجا میرم !
به ساعت ماشین نگاه کردم
کی انقد رزود گذشت ؟
دوازده بود !
من این همه وقت بیرون بودم ؟ !
مامانم ، بابام !
حتماً خیلی نگرانم شدن !
به سرعت به سمت خونه راه افتادم
اول نمیدونستم کجام ولی با دیدن تابلوی روی خیابون فهمیدم که خیلی از خونه دورم !
به پدال گاز فشار بیشتری دادمو به سمت خونه رفتم !
پاسخ
#26
ده روزه که کارم شده برم دم در ِ خونه ی معتمد
بهادر دیروز فهمید هر روز کجا میرم کلی بهم چیز گفت
میگفت آبرو ریزی نکن ، ما مردا خودمون میریم
خودمون زبون همو بیشتر میفهمیم
ولی کو گوش شنوا ؟
قبول نمیکردم
نمیخواستم که قبول کنم
سهیل برای من همه چیز بود
عشق ِ اولو آخرم بود
کی میتونه بشینه تا عشقشو بکشن ، که من بتونم ؟
من نمیتونم
بابا و بهادر دیشب رفتن باهاش حرف زدن
ولی مگه حرف حالیش میشه ؟ !
حرفش یه کلمه ست " قصاص "
آخه چرا ؟
به خاطر یه سهل انگاری !
بابا بهش پیشنهاد دیه داده
جوابش جالب بوده
گفته اگه ملاحظه ی سنو سالتون نبود یه جای سالم تو بدنتون نمیذاشتم !
در این که قلدرو زور گوده که شکی نیست !
از سهیل هم بلند ترو درشت تره !
بابا میگفت " کارمند بانکه و وضع مالیشون معمولیه "
ولی قبول نمیکنه
نه به اونایی که ندارنو باید حتماً دیه بدن تا عزیزشون آزاد بشه ، نه به ما که داریم ولی گیر ِ یه زبون نفهم افتادیم !
آه !
چکار باید بکنم
امروزم دست از پا دراز تر برگشتم
دیگه عقلم به جایی قد نمیده !
بهتره فردا برم خونه ی مادر زنش !
شاید اونها بتونن راضیش کنن !

صبح زود بیدار شدمو حاضرو آماده رفتم به آدرسی که از بابا گرفته بودم
از ترس اینکه صبح جایی برن ، به این زودی اومدم
خدا کنه خواب نباشن !
پاسخ
#27
چند بار زنگ زدم ، بلاخره یه صدای خواب آلودی اومد
- کیه ؟
- منم
- شما ؟
- لطفاً تشریف بیارین ، عرض میکنم !
- کاری دارین بگین و خودتونم معرفی کنین !
- من بهارم !
- بهار ؟
- بیایید لطفاً !
- صبر کن اومدم !

نفسمو با صدا بیرون دادم و منتظر شدم
زنی حدود پنجاه ساله بیرون اومد ، هنوز چشمهاش خمار خواب بود
خمیازه ای کشید که دستشو جلوی دهنش گرفتو گفت :
- ببخشید ، امرتونو بفرمایید !
- سلام !
- سلام دخترم !
- منو میشناسین ؟
- نخیر ، شما ؟
- من ... من .. همونم که ...
- میشه من من نکنین !
- بله ، من همسر ِ سهیلم !
- سهیل ؟
- شما مادر ِ مریمین ؟

اشک چشمهاشو پوشوندو گفت :
- آره دخترم ، تو دوست مریمی ؟ وای چی بگم که مریمم پر پر شد ، یه بی دین ِ ایمون ِ از خدا بی خبر با ماشین زدو لهش کرد ، گلمو پر پر کرد ، دیگه مریمم نیست !
- میدونم خانم ، تسلیت میگم ، باور کنین ما هم خیلی ناراحتیم !
- شما دوست مریم نیستین ؟
- نه ، من ... من ...
- راستشو بگو ببینم ، تو کی هستی ؟
- من همسر اونی هستم که ... با دخترتون .... تصادف کرده !
نفسمو بیرون دادم ، شاید سخت ترین کاری که تا حالا کردم همین کار بوده !
خیلی سخته که چنین واقعیتی رو به یه مادر بگی !
با تعجب نگاهم کرد
فکر کردم میشه باهاش حرف زد ، خواستم دوباره چیزی بگم که اخم همه ی صورتشو پوشوندو گفت :
- اومدی اینجا که چی ؟ دسپخت ِ شوهرتو ببینی ؟ !
- باور کنین از عمد نبوده !
- از عمد نبوده ؟ وقتی خدا اون زهرِ ماريو حروم کرده برای همینه دیگه ! هی کوفت میکننو آخرشم یه بلایی سر ِ جوون مردم میارن !
- خانم ، حماقت کرده ، شما بزرگی کنین !
- چه بزرگی ؟ نکنه توقع داری از قاتل دخترم بگذرم ؟
- قاتل چیه خانم ؟ سهیل آزارش به مورچه هم نمیرسه !
- اسم ِ اون مردتیکه رو جلوی من نیار ، نمیفهمی داغ دارم ؟ صبح زود اومدی اینجا که چی ؟
- با دامادتون صحبت کنین ...
پاسخ
#28
دستشو به علامت سکوت جلو گرفتو گفت :
- بسه ، نمیخوام بشنوم ، اینو تو مغزتون فرو کنین ، منم رضایت بدم ، سید علی رضایت نمیده ! برید پی کارتون !
- شما مادرشین ، خواهش میکنم ، ببینین داغ ِ جوون چقدر سخته ! نذارین یه عده ی دیگه هم داغ دار بشن !
- نکنه فکر کردی مرگ خوبه ، ولی برای همسایه ؟ !
- نه به جون ِ خودم !
- برو ، برو دیگه ام اینجا نیا ، نه من رضایت میدم ، نه دامادم !
- اگه شما راضی بشین ...
- فکر کن من راضیم ، خوبه ؟ برو ، دامادم رضایت نمیده ، اصلاً من تمام حق و حقوقو به اون دادم ، چرا اومدی اینجا ؟ نکنه توقع داری بهش بگم از قاتل بچم بگذر ؟ !
- شما که اهل ثوابین ، شما که با حجابین ، شما که بهتر از مایین ، باور کنین اینجوری روح ِ دخترتون هم شاد تر میشه !
- کدوم مادری میتونه ببخشه که من ببخشم ؟ اگه تقصیر از دخترم بود یه چیزی ، ولی همه ی مردم دیدن که شوهرت وضع درستی نداشته و با چه سرعتی میرفته حالا اون هيچى ، اينكه بچه امو هول داده و پرتش كرده رو زمين.. اينكه باعث شد به سرش ضربه بخوره و بميره..اينها همه تصادف بوده !
- خانوم ....
- بسه ، بیشتر از این اعصابمو به هم نریزین سر صبحی !

بدون حرف دیگه ای درو بهم کوبیدو رفت !
چقدر گذشت کردن برای آدما سخت شده !
اگه منم جای اونا بودم همین طور بودم ؟
چرا نمیخوان بفهمن که بخشیدن برای روح عزیزشون بهتره !
آخه با مردن یکی دیگه که چیزی به دست نمیارن !
سهیل که قاتل نیست ، مجرم نبوده که !
تصادف بوده !
ممکنه برای هر کسی پیش بیاد !
خدایا خودت کمکم کن !
یه راهی جلوم بذار !
هرچی باشه قبول ، فقط سهیل زنده بمونه !



یک ماه دیگه هم گذشت !
تو این یه ماه فقط خدا میدونه که چی به من گذشته
هر روز رفتم سراغ معتمد
هر روز تحقیر شدم
هر روز یه حرف جدید شنیدم
ولی خم به ابرو نمیارم
من محکمم
مثل کوه !
پاسخ
#29
امروز از صبح اینجا منتظرم
نمیدونم چند ساعته که منتظرشم
هرچی زنگ میزنم کسی جواب نمیده !
گوشیمو هم خاموش کردم که مامانم اینا زنگ نزنن
حوصله ی نصیحت شنیدن ندارم
کسی چه میفهمه درد ِ منو !
حتی مامانم !
باز زنگ زدم
باز به در ِ بسته و پنجره ای که چراغش خاموشه نگاه کردم
امروز نمیتونم بدون هیچ کاری برم
امروز اومدم که هر طور شده رضایت بگیرم
حتی شده به زور و یا التماس !
پاهام خواب رفتن !
درد گرفتن
شاید نمیخوان همراه ِ خوبی برای من باشن !
شاید دیگه هم پا ندارم
همیون طور که دیگه سهیل هم پام نیست !
یادش بخیر ، تو دانشگاه و همه جا هم پای من بود
منم هم پای اون !
فقط تو یه چیز اختلاف داشتیم
اونم خوردن ِ همون زهرماری بودو رفتن زیاد سهیل به مهمونی های آنچنانی !
آخرم همون کار دستمون داد !
آمد به سرم از آنچه میترسیدم !
خم شدمو دستمو به زانوم گرفتم
صدایی از پشت سرم شنیدم که ترسیدمو برگشتم به صاحب صدا نگاه کردم
- از کی اینجایی که حالو روزت اینه ؟

خودش بود !
معتمد بود !
سید علی معتمد !
همونی که امروز بیش از صد بار آرزو کردم بیاد !
حالا اومده !
خدایا شکرت !
بهش نگاه کردمو جوابی ندادم !
نگاه ِ کلی بهم انداختو اخماش تو هم رفتو گفت :
- صورتت سرخ شده ، تو این سرما نمیگی سرما میخوری ؟ !

پس محبت هم سرش میشه ؟ !
از این حرف ها هم بلنده ؟
نکنه امروز خدا دلشو نرم کرده ؟ !
شاید امروز بخت باهام یار باشه !
دستهامو مشت میکنم تا از استرسم کم بشه !
زانو هام خم میشه و جلوش زانو میزم
سرمو بالا میگیرم تا بتونم ببینمش !
پاسخ
#30
اخم جای خودشو به تعجب میده !
پاچه ی شلوار پارچه ای سیاهشو میگیرم !
تعجبش بیشتر میشه و صداش بلند :
- چکار میکنی دختر ؟
- خواهش میکنم ، التماستون میکنم !
- چی میخوای ؟
- کنیزیتونو میکنم ، کلفتی تونو میکنم ! شما رو به خدا قسم میدم !
- چیه دختر ؟ امشب جن زده شدی ؟ !
- به روح همون که دوسش دارین ، به روح ِ مریمتون قسمتون میدم از خون ِ سهیل بگذرین !

اشکم راه افتاده بود
سرمو پایین انداختمو بازم التماس کردم
- خونو با خون نمیشورن ! ببخشید ، بخشش کنید ، باور کنید اینجوری روح ِ اونم شاد تره !
- خیلی دوسش داری ؟
- جونم به نفس هاش بسته ست !
- منم نفسم به نفس مریم بند بود !
منم اگه یه روز نمیدیدمش میردم !
منم فکر نبودش دیوونه ام میکرد !
ولی چی شد ؟
دو ماهه که نیست !
دوماهه رفته و من هنوز زنده ام !
میدونی به چه امیدی ؟

داشت باهام دردو دل میکرد ؟ !
گیج بودم از رفتارش !
سرمو به علامت نه تکون دادم !
- به امید اینکه زجر کشیدن ِ قاتلشو ببینم ! به این امید که انتقاممو بگیرم تا دلم خنک بشه !
چیزی به ذهنم اومد که به زبون آوردم
- ولی با مردن که زجری نمیکشه ! چه آرامشی به شما میرسه ؟ !
رضایت بدید ، باور کنید با شناختی که من از سهیل دارم ، همین عذاب وجدانی که تا آخر ِ عمر همراهشه برای زجر دادنش بسشه !

نمیدونم چرا این حرف ها رو زدم !
شاید مثل کسی که تو باتلاقه و به هر طنابی دست میگیره !
می خواستم هر جوری شده این مردو راضی کنم !
میدونستم سهیل عذاب وجدان داره !
میدونستم تمام این مدت نخوابیده و همش صورت خونی اون زن جلوی چشمشه !
خودش بهم گفته بود !
خودش از کابوس های هر شبش گفته بود برام !
چاره ای نداشتم !
سهیل جونم بود !
نفسم بود !
باید برای نجاتش کاری میکردم !
وقتی باقی نمونده بود !
به روز اعدامش داشتیم نزدیک میشدیم !
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان