رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نبض خاموش | SunDaughter☼
#11
از اتاق که بیرون اومدم با دیدن سیل برانکاردهای کوچولوها که به انتهای بخش فرستاده میشدن ، ابروهام توی هم گره خورد. سر و صدای کارگرهایی که سعی میکردند تخت ها رو آروم حرکت بدن و قیل و قال همراه ها برای جابه جایی بیمارشون و داد و بیداد پرستارها برای خودش یه جنگ حساب میشد.
این همون فضای سرسام اوری بود که آزاده ازش دم میزد.
با قدم های تندی از فاجعه ای که در حال رخ دادن بود فرار کردم...
خوشبختانه بر خلاف انتظارم دکتر سهیلی نژاد مشکلی با تاخیرم نداشت و اصلا به روم نیاورد که حدود دو ساعت معلوم نیست کجا غیب شدم.
این قبیل چشم پوشی ها از سهیلی نژاد واقعا بعید بود.
کارهام که توی کلینیک تموم شد خودمو با عجله به رختکن رسوندم و لباسهامو عوض کردم.برای اخرین بار به دسته کلید ها نگاه کردم‌...
حنا خواسته بود! چاره ای نداشتم...
به جاسوییچی قلبی شیشه ایم نگاه کردم که توش عکس دو نفره ی خودم و خودش تو ابعاد خیلی کوچیکی تکون میخورد. بهترین دوستم بود!
مثل صنم برام ارزش داشت... حتی بیشتر.... تمام تنهاییمو پر کرده بود.... تمام غریبیم تو این شهر درندشت و اون به دوش کشید.
کلید و محکم توی دستم فشار دادم با دیدن ارجمند که روی اسکوترش به قول دکتر صالحی ماسماسکی بود برای خودش از سراشیبی های منتهی به محوطه پایین میومد ابروهام بالا رفت. متوجهم نشده بود... جلوی یه دوچرخه ی مشکی مجهز ایستاد از روی اسکوتر پایین اومد و توی کوله ی قرمز رنگی اسکوترش رو جا داد و بند های کوله رو روی دوشش انداخت... کلاه ایمنی رو سرش کرد و دستکش های بند انگشتی مشکی رنگی رو دستش کرد،پاشو بلند کرد سوار دوچرخه اش شد و به طرف خروج رکاب زد.
از پشت بیشتر شبیه یه ورزشکار یا مدرس تربیت بدنی بود تا یه متخصص کلیه!
به قول استاد صالحی یه پزشک وقتی شغلش تقدس پیدا میکنه که روحیه اشو در هیچ شرایطی نبازه!
ابرویی بالاانداختم و با نفس عمیقی از محوطه بیرون رفتم.بعضی ادم ها بی دلیل حال خوبی از خودشون میکردند... بعضی آدم ها انرژی خوبی داشتند... مثل شایان!
توی خودم به خودم بخاطر مثالم اخم کردم و برای تاکسی سبزی دست تکون دادم. لعنت به منی که به رفیقم هم رحم نداشتم!

مقابل ساختمون ایستاده بودم ... تردید و دو دلی بدجوری بهم چنگ مینداخت.
چشمهامو بستم و کلید رو توی قفل در آهنی انداختم.
ضربانم بالا رفته بود...
میز نگهبانی خالی بود و آسانسور طبقه ی سوم متوقف شده بود... بیخیال آسلنسور شدم و به سمت راه پله رفتم.
اولین پله رو که بالا رفتم عرق سردی روی تیره ی کمرم نشست. من چرا میترسیدم؟ از چی دلم شور میزد؟
به خودم که اومدم جلوی درب آپارتمان بودم و خوشبختانه پادری خالی از کفش بود.
نفس راحتی کشیدم... همین که خبری از کفش های پورصمیمی نبود اعتماد به نفسم برمیگشت!
کلید دوم رو توی قفل چرخوندم و در و باز کردم.
خونه خالی بود ...‌با قلبی که اروم تر میکوبید پامو به داخل گذاشتم... خونه همونی بود که آخرین بار حنا شام دعوتم کرد...
همون کاناپه های سورمه ای مخملی با بالش های مربعی شیری رنگ.... همون میز نهار خوری شش نفره ی سفید با صندلی های سورمه ای و همون تابلوهای بی تقارن روی دیوار... عکس های بی ربط از چشمهای سیاه پوست ها تا نقاشی های پاییزی و بهاری و پازل برج ایفل! نمیدونستم نگاهش به نژاد پرست نبودن رو باور کنم یا علاقه اش به سفرهای اروپایی و کوه های الپ رو... یا اعتقاد و خرافاتش رو از جاکلیدی های چشم نظر و وان یکاد و سلام بر محمد بفهمم! حنای شلوغ و پرهیاهو... از سلیقه اش تو خونه چیدن هم میشد به شحصیت بی آلایشش پی برد!
وسط نشیمن ایستادم... لباس های شایان روی کاناپه افتاده بود و شام دیشبش دست نخورده روی عسلی به چشم میخورد.
دستمو به گلوم کشبدم تا خودم رو کنترل کنم مبادا به سرم بزنه خونه اشو مرتب کنم!
جلوی خواب ابستادم... یه حلقه ی گل مصنوعی بهش آویزون بود و عکس خندون حتا و شایان بهم دهن کجی میکرد.
با حرص دستگیره روپایین کشیدم و وارد اتاق شدم در تراس باز بود و نسیم خنکی حریرش رو به بازی گرفته بود.
مقابل تخت ایستادم و چند ثانیه مبهوت به نامرتبیش زل زدم.
قلبم مچاله تر شد ... رومو به سمت کمدشون چرخوندم... تو قاموس خانواده ی ما نبود دختر عقد نکرده با پسری شب و صبح کنه... اما حنا و شایان که خاتواده ی من نبودند! کیفمو پای تخت انداختم.
در کمد و باز کردم و جلوی لباس هاشون ایستادم
پیراهن کوتاه حنا رو که آخرین بار توی مهمونی طلوعی تنش کرده بود رو جلوی خودم گرفتم و توی آینه به خودم نگاه کردم...
شاید اگر منم اینجوری لباس میشدم میشدم حنا توکلی... میشدم عزیزکرده ی علوم پزشکی و بیمارستان و استاد و پسر یکی یدونه ی دکتر رادمنش!
دامن پیراهن رو کمی با سر انگشت بازی دادم و جلوی آینه حینی که چوب لباسی رو زیر گلوم نگه داشته بودم گمی خودم رو تاب دادم...
این پیراهن سلیقه ی من بود و به حنا میومد.نمیدونستم به منم میاد یا...
لبخندی به افکار مزخرفم زدم و لباس رو سرجاش برگردوندم اما دلم برای نگین و زرق و برقش ثانیه ای ضعف رفت...
روی همون مانتوم پیراهن رو که زیپش از جلو باز و بسته میشد و تن کردم... پوزخندی زدم من هیچوقت شبیه حنا توکلی نمیشدم!
پایین تخت نشستم و جک تخت رو بالا دادم از توی جعبه ای که آدرس و نشونبشو بهم داده بود صندوقچه ای رو بیرون کشیدم، خواستم درشو باز کنم که با صدای چرخش کلید توی قفل صندوقچه رو توی کیفم انداحتم و جک تخت رو پایین کشیدم...
در باز و بسته شد و من حس کردم عروقم قراره از این حجم خون پمپاز شده پاره بشن!
توی اتاق خواب ایستاده بودم ، نمیدونستم باید چه کار کنم.
انتظارشو نداشتم ، شایان کشیک بود و مطمئن بودم امشب به خونه برنمیگرده ... فکر اینکه یکتا وارد خونه بشه و چطور این حقیقت رو به حنا حالی کنم اشکم رو درمیاورد .
به تراس نگاه کردم ، سه طبقه رو چطور میتونستم پایین برم؟!
صندوقچه ی نقره ای با نگین های فیروزه ی آبی که همراه حنا از مشهد خریده بودیم، توی کیفم سنگینی میکرد .
دو دستی به بند کیفم چنگ زده بودم و قلبم وحشیانه تر از هر وقت دیگه ای می کوبید . احساس میکردم چند دقیقه ی دیگه دچار پانیک اتک میشم و ایست قلبی همین جا خفتم میکنه و خلاص میشم !
در ورودی خونه بسته شد قدمی به در اتاق نزدیک شدم ، نوک پنجه ام محکم به پاتختی پایین تخت خورد و ریش تراش شایان با صدا روی زمین افتاد.
صدای مردونه ای پرسید: کسی اونجاست ؟
احساس ریزش داشتم . کیفم رو محکم توی بغلم نگه داشته بودم ... چشمهام آماده به باریدن بودند و گلوم منتظر بود تا ماشه رو بکشه و شلیک هق هقم تو کل خونه بپیچه .
صدا دوباره بلند سوال کرد: کی تو اتاقه ... ؟! حنا ... حنا... برگشتی.... ؟ حنا جان...
از این حجم دلتنگی توی صداش نفسم بریده شده بود .
از خودم منزجر میشدم وقتی حال حنا رو میدونستم اما چیزی نمیگفتم ...
خودمو سمت کمد کشیدم تا نتونه منو ببینه ... به چوب لباسی ها تکیه دادم . با هول و ولا توی اتاق اومد و دوباره گفت: حنا ... عزیزم ؟ برگشتی؟!
ریش تراشی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و همونطور که پشت به من داشت بهش نگاه میکرد ، پوف کلافه ای کشید و به سمتم چرخید ....
با دیدنش لرزشم بیشتر شد .
چشمهاش به آنی گرد شدند و تعجب توی حدقه هاش جاشو به عصبانیت داد . اونقدر عصبانی که نفس هاش تند بشه و ریش تراش ازدستش به زمین بیفته.
کیفم رو محکم تر چنگ زدم.
قدمی به جلو برداشتم ، حتی بعید میدونستم از این حمله و شوکی که بهم دست داده بود صدایی از گلوم بیرون بیاد ...
لبهامو باز کردم ، مثل ماهی تشنه ای که بیرون از تنگ چشم به آب داشت دهنمو باز وبسته کردم ... دریغ از یک کلمه.
فقط داشت تماشام میکرد .
باور نمیکرد من اونجا باشم... وسط اتاق خواب توی کمد لباس ها ...
باور نمیکرد گندم بیات ... اینطور خشکش بزنه و نتونه حتی یک کلمه محض دفاعیه از گلوش بیرون بیاد !
قدمی به سمتم برداشت و با گیجی سر تا پامو ورانداز کرد . کیفم رو مثل یه سپر تو بغل نگه داشته بودم وبهش نگاه میکردم . فکر میکردم قراره با یه سیلی محکم ازم پذیرایی کنه ... اما دستشو بلاتکلیف توی موهاش فرستاد و لب زد: تو...
با تته پته گفتم: ...تو... توضی...توضیح میدم!
خفه پرسید: چیو ؟
اشکهام تحت اختیارم نبودند ، صورتم خیس شد و با صدای بلندی که رگه های خشمش طبیعی بود و بهش حق میدادم اینطور گلوش رو پاره کنه داد زد: تو اینجا چه غلطی میکنی ؟!
از تن صداش چشمهامو بستم ، بریده بودم میخواستم هرچه زودتر میدون رو خالی کنم ... میخواستم فرار کنم به یه ناکجا ... میخواستم چشمهامو ببندم وبه پاش بیفتم وزار بزنم ... اما فقط داشتم نگاهش میکردم و اجازه میدادم اشکهام از مجاری اشکیم جاری بشن!
به خودش اومد ، روم خیمه زد و بازوم رو سفت تو چنگش گرفت و به در کمد دوقولویی که بسته بود محکم کمرم رو کوبید و داد زد: تو اینجا چی کار میکنی ؟ وقتی حنا نیست اینجا چی کار میکنی؟
چی میخواستم بگم؟ رازشو برملا میکردم همه چیز بهم میریخت ... بدتر میشد . ساکت به چشمهاش خیره بودم که با پشت دست تو صورتم کوبید و داد زد: تو خونه ی خواهر من چه غلطی میکنی دختره ی عوضی... حنا به تو اعتماد داشت... شایان .. شایان...
سینه اش تند و پر شتاب بالا و پایین میشد.
هق هقمو لال کردم تاتحریکش نکنم... تا بدتر نشه... سکوت میکردم بهتر بود تا اینکه دری وری تحویلش میدادم و شایان رو هم خراب میکردم !
ازم فاصله گرفت بهت زده بود . گیج و گنگ تماشام میکرد.
صورتش کاملا قرمز شده بود و رگ گردنش برجسته بود .
نگاهی به سر و وضعم کرد و گفت: ل ...لباس حنا رو پوشیدی؟
به خودم نگاه کردم... حسام نالید: لباس خواهرمه ...
تازه یادم افتاد با چه سر و ریختی جلوش ایستادم . کیفم رو انداختم صدای تق صندوقچه به کاشی باعث شد لبمو بگزم.
حسام مات و مبهوت گفت: چه بلایی سر خواهر من آوردید کثافتا ... تو رفیق خواهرم بودی... گندم ... گندم ... گندم... گندم ...
از این صدا کردنم پشت سر هم نفسم داشت بند میومد . میخواستم بگم هیچی نبود ... ولی زبونم نجنبید.
حسام دو دستی به سرش زد وپرسید: تو چیکار کردی ؟ با زندگی خواهرم چیکار کردی... تو و اون شایان عوضی چه غلطی کردید ... مگه حنا مرده بود؟
سرمو پایین انداختم که بهم حمله کرد و داد زد: لباسشو دربیار بی شرف... نه سال مظلوم نمایی کردی... نه سال تمام ... چه بلایی سر حنا آوردی ؟! تو و اون شایان لاشخور چه بلایی سر خواهرم آوردی ...
دوباره داد کشید: جواب بده ...
با حرص از اینکه یه طرفه راجع به شایان قضاوت میکرد گفتم: حسام گوش بده ...
-چیو... تو همیشه بعد از شیفت میای اینجا لباس حنارو تن میکنی منتظر دامادمون میشی؟
عصبانی اشکهامو پاک کردم، اون پیراهن مسخره رو از تنم درآوردم و جلوی پای حسام پرتش کردم وگفتم: بفهم داری چی میگی... بفهم داری حرمت نه سال رفاقت رو چطور داری خراب میکنی !
-من یا تو... من بفهمم یا تویی که پاشدی اومدی خونه ی مجردی شوهر دوستت !
عصبی از شوهر گفتن هاو لفظ داماد توپیدم:
-چرا انقدر تند میری... اونا حتی هنوز عقدم نکردن .
حسام جا خورد .حتی خودمم جا خوردم از حرفی که نباید میزدم ... پوفی کشیدم وبا لحن آرومتری گفتم: فقط اومده بودم یه امانتی رو بردارم همین .
تکرار کرد: امانتی؟
دستی به صورتم کشیدم ... ضربه اش دردی نداشت فقط لمسش کردم که خیالم راحت بشه خونین و مالین نشدم و کسی از همسایه ها قرار نیست منو با این شکل ببینه !
حسام منتظر جوابش بود حتی نمیتونستم بفهمم تو مغزش چی میگذره. انقدر نبودن حنا و بی خبری بهشون فشار آورده بود که فکرشون آلوده شده بود و انگشت اتهام به سمت هر کسی که به تورشون میخورد میگرفتن؟!
از نفسهای کلافه ی حسام غصه ام شده بود. آهی کشیدم ... دلم نمیخواست اینطوری خراب بشم ! اینطوری خیال کنند من نامرد و نارفیقم ... که اگر نارفیق بودم کل زندگیمو برای حنا خرج نمیکردم !
خونسرد گفتم: حسام لطفا الکی شلوغش نکن. به جای این دیوونه بازی ها یه کم به خاله تهمینه برس.. حنا از راه دور میدونه حال نداره ... تو که بغل گوششی بی خبری...
دست آویز بهتری پیدا نکردم تا بهش چنگ بزنم ، بهانه کنم تا خودمو از این مخمصه نجات بدم .
خم شدم و کیف رو برداشتم ، میخواستم از اتاق بیرون برم که با چشمهای داغی تو صورتم زل زد و گفت: به حنا میگم اینجا بودی...
آب دهن کش اومده ی روی لبم رو پس زدم و مسخره گفتم: به هرکی دلت خواست بگو . من ترسی ندارم .خودش منو فرستاد . به جای اینکه اول نتیجه بگیری بعد فکر کنی اول فکر کن بعد نتیجه بگیر ! اصلا چرا تو اینجایی ؟! من که تکلیفم روشن بود حنا منو فرستاده ...
حسام با لحن گرفته ای گفت: پس اونم از راه دور شک کرده ؟
نفسم ثانیه ای حبس شد.
لبه ی تخت وا رفت و کلافه گفت: اومده بودم مچشو بگیرم !کلیداشو برداشتم اومدم باهم تسویه کنیم اگر خبریه ... همسایه ها میگفتن با یه دختری رفت و آمد داره !
ساکت شد و حرفشو نیمه تموم گذاشت !
با شنیدن اسم دختر و همسایه، سرجام توی درگاه در خشک شدم و به سمت حسام چرخیدم .
حسام بریده بریده گفت: پرنیان بهم گفته بود . امروز سر شیفتش نموند . فکر کردم میاد اینجا ...
کامل به سمت حسام چرخیدم و جلوش ایستادم و گفتم: چی داری میگی؟
حسام نگاهی بهم انداخت و پرسید: تو رو حنا فرستاده یا داری رد گم میکنی ؟!
عصبانی از شک و تردیدش نسبت به من ...
عصبانی از دست حنا...
عصبانی از شایانی که محال بود خائن باشه و این همه حرف پشتش بود ...
دست توی کیفم کردم ، حسام رد دست جستجوگرمو دنبال میکرد ، از ترس اینکه مبادا ازم بخواد امانتی که ازش دم میزدم رو ببینه ، کیفم رو بالا کشیدم و گوشی روبه سمتش گرفتم و گفتم: پیامشو بخون .
چشمهاش به باکس پیام هام افتاد... حنا نوشته بود: امروز میری؟ گندم ببخشید انقدر زحمتت دادم... خیلی خوبی رفیق . جبران میکنم .رفتی گندم؟ تو راهی؟!بهم خبر بده . میبوسمت .
حسام نفس راحتی کشید و گوشی رو عقب کشیدم و پرسید: چی میخواست از اینجا برداری ؟
با ترس ازاینکه منو بگرده خودمو عقب کشیدم و فورا گفتم:
-برگشت از خودش بپرس.
با حال بی حالی گفت:
-کی برمیگرده ؟!
شونه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون رفتم. فکرم مشغول بود .فکر موذیم مشغول بود و سرش گرم شده بود به یکی دوجمله ی حسام که نمیدونستم درسته یا غلط...
کی جایگزین حنا شده بود !
حنایی که یک بود تو همه چی... مگه میشد حنا رو فروخت و کس دیگه ای رو جاش گذاشت ؟!
جلوی در که رسیدم دنبالم دویید و دستم رو گرفت وگفت: من حالم خوب نیست.
با اخم دست پیش رو گرفتم و گفتم: واضحه ...
حسام عاجز گفت:
-نه از نبودن حنا ... از خیانت صمیمی ترین دوستم به خواهرم حالم خوب نیست .
به حسام زل زده بودم. استیصال تو چشمهاش موج میزد .
خفه گفت: این نونی بود که من تو دامن خواهرم گذاشتم ... حنا بفهمه خودشو میکشه ! میدونی که چقدر شایان براش عزیزه!
میدونستم ... میدونستم همه چیز و میدونستم ! من لعنتی همه چیز ومیدونستم !
حسام گرفته گفت: بفهمم شایان بهش خیانت کرده یا نمیدونم ، بفهمم سر خواهرم کلاه گذاشته بفهمم نارفیقی کرده ... گندم بفهمم بیچاره اش میکنم...
به حسام خیره مونده بودم و حتی نمیتونستم تکون بخورم .
حسام عصبانی گفت: نه سال اعتماد ... نه سال رفاقت ... نه سال زندگی ... دود میشه میره هوا !
دستهاشو بهم مالید و لب زد: پوچ میشه ... پوچ و خالی .
یخ کردم !
لکه ی توی مغزم داشت پر رنگ میشد ... یه آن حس کردم اگر جای دختری که شایان این روزها باهاش وقت میگذرونه من بودم ... حنا چه حالی میشد؟!
خداحافظی بلغور کردم ونفهمیدم چطور کفشهامو پا زدم و از اون خونه که هواش توی ریه هام نشسته بود فرار کردم .
پاسخ
#12
فصل ششم:
بارون که بند اومد ، با سرو کله ی خیس ، کلید رو توی قفل در چرخوندم و وارد محوطه شدم . فحش و ناسزا بود که به آسمون میدادم ، همه ی درد و دلهاشو وقتی که من *ه و س* پیاده روی به سرم زده بود ، روی هیکلم خالی کرد .
با غرغر ، کف کفشهامو روی کارتون پهن شده جلوی در ورودی به داخل ساختمون ، میکشیدم وزیر لب نق میزدم که این چه وضعیه برام درست کردی حنا !
پله ها رو دو تایکی بالا رفتم ،بند چسبی کفش مشکی رنگم رو باز کردم ، با دیدن یه جفت کفش زنونه ی پاشنه بلند اخمی روی پیشونیم نشست .
پوران بدون کفش میمیرد ! دقیقا میمرد ...
درخونه رو باز کردم که صدای خنده های یه زن غریبه باعث شد ، به جای گاردی که داشتم لبخندی بزنم .خاله پوری با سینی چای جلو اومد وگفت: سلام خانم دکتر.
خجالت زده از این واژه که مثل نقل ونبات خرجم میکرد و همیشه معذب میشدم عوض مفتخر شدن ، با لبخند کج وکوله ای گفتم : سلام خاله مهمون داریم؟
سینی چای رو روی میز عسلی گذاشت و دو تا زن هم سن و سال خودش به احترامم ایستادن .
در وبستم و خداخدا میکردم ازاون نسخه های احمقانه ی کلاس های عرفانیش وسط معرکه پیاده نکنه . اونم حداقل امروز !
زنها با لبخند و خریدارانه تماشام میکردن ، با سلام و علیکی تعارف کردم بنشینند !
دو تاچشم داشتن دو تا دیگه هم قرض کرده بودن و برو بر نگاهم میکردند .خجالت زده برای اینکه چیزی گفته باشم ، خوش آمدی روی زبون غلتوندم .بلاتکلیف خرید های سیب زمینی و پیاز و روغن رو به آشپزخونه بردم و رو به خاله که داشت لیوان های چای خالیشون رو برمیداشت گفتم: خاله جان یه لحظه ببخشید...
خاله پوری رو بهشون گفت: تو رو خدااز خودتون پذیرایی کنید.
نگاهی به میز انداختم ، چهار نوع میوه وسط این بی پولی نوبر بود ! لبم رو گزیدم و به شکلات خوری پایه داری که اصلا مطمئن نبودم تا به حال دیده باشمش چشم دوختم . توش پر بوداز شکلات های درست وحسابی که حنا همیشه تو کوله اش پر میکرد ! نفسمو سنگین بیرون دادم . خاله وارد آشپزخونه شد وبا چهره ی بشاشی گفت : جون دلم خانم دکترم... قربونت برم خسته نباشی... وای چه خیس شدی خاله . برو لباستو دربیار .
کشیدمش پشت یخچال و طوری که دید نداشته باشه با خفه ترین صدای ممکن گفتم: اینا کین؟
خاله پوری لبخندی زد و گفت: واه خاله چرا اینطوری میپرسی...
-خاله پوران برای چی سرخود مهمون دعوت میکنی ؟
خاله پوران اخمی کرد وگفت: سرخود چیه یه هفته است زنگ زدن..
دست به سینه شدم وبر و بر تماشاش کردم .خاله پوران لبخند احمقانه ای زد وگفت: چیه خاله ؟
-خواستگارن؟
خاله پوران لپمو کشید و با حرص دستشو پایین انداختم و گفتم: خاله برای چی...
یک آن متوجه تن بالا رفته ی صدام شدم و کرکره ی تُن صدامو دوباره پایین کشیدم و گفتم: برای چی بدون نظر مامان خواستگار دعوت میکنی... میدونی به گوش بابام برسه چه مصیبتی میشه! خاله پوران تو رو خدا نکن به خدا من نمیتونم جواب بابا رو بدم ...
خاله پوران با خنده گفت: چرا ترش میکنی قربونت برم . دختری جوونی ... ماشاالله از خوشگلی کم نداری... خانم دکتری... متخصصی... پس کی دیگه خاله ؟ نزدیک سی سالت داره میشه... این دو سه نفرم نبینی دیگه کی انتخاب کنی قربونت برم؟ بعدم خواستگاری تلفنی که معنی نداره ... بذار بیان چهار نفر ببیننت!
همینطور هاج و واج نگاهش میکردم که خاله دونه دونه دگمه هامو باز کرد وگفت: حالا تو میگی برم به مادرت بگم چشم میگم .من خواهر خودم و میشناسم ... از خداشه تو هم عروسی کنی یه شب سر راحت بذاره زمین . بعدشم آدم که نقد و ول نمیکنه به نسیه بچسبه ، خواستگاری که تلفنی قرار بذاره با کسی که حضوری میاد فرق میکنه ! اینا خواستگارن نه اونا... بعدم خواهر یکی از دوستامه . اومده تو رو ببینه ... بد میکنم نمیخوام مثل من بی سر وصاحب باشی؟
نفسم به شماره افتاده بود . دلم ریخته بود پایین ... بابام میفهمید ... مامانم ... وای خدا !
سعی کردم آروم باشم ... دستی به جناغم کشیدم و گفتم: خاله تو رو خدا از این نسخه ها برای من نپیچ... من الان وسط این همه گرفتاری شوهر برای چیمه؟ تو رو خدا خاله یه جوری بفرستشون بره .. به ماه چهره هم بگو دوستات بودن . به گوش اون برسه فردا صبح نشده بابام تهرانه ! بعد گوش جفتمون رو میپیچونه ... تو رو برمیگردونه پیش خودش ها خاله پوران !
چشمهاش گرد شد و حالت صورتش مبهوت موند . نمیخواستم اینو بگم اما مجبورم میکرد ... هربار که تند میرفت ، هربار که افسارش از دست خارج میشد ... هر بار که میزد به در بیخیالی و بدتر گند میزد به زندگی پر از خیال من ... مجبور بودم تهدید کنم ... با وجود اینکه اصلا دلم نمیخاست !
این تنها بهانه ام بود برای ترسوندنش که دست برداره . میترسید . از برگشتن پیش مادرم و پدرم میترسید... از اینکه این همه آزادی رو از دست بده و مجبور باشه فقط تو خونه به امر و نهی خواهر وداماد گوش بده و جز چشم چیز دیگه ای برای گفتن نداشته باشه میترسید !
از حرفم پشیمون شدم ... لبهاش برچیده شده بود و چروک چشمهاش به نظرم عمیق تر میومد ... پوفی کشیدم و محکم گرفتمش تو بغلم و گفتم: خاله پوری جانم.
با همه ی نم مانتوم ، نم چشمش رو حس کردم . روی موهای هایلایت شده اش رو بوسیدم و گفتم: غلط کردم ببخشید . منظوری نداشتم.
ریز تو بغلم آروم گریه میکرد.
زیر گوشش گفتم: قربونت برم چرا گریه میکنی ... من معذرت میخوام .
چند بار پشت هم موهاشو بوسیدم وگفتم: عزیزم خاله جانم.... نکن دیگه. ببخشید عصبانی بودم یه حرف مفتی زدم . به دل نگیر.... پوری جونم ...
خاله پوران خودشو عقب کشید وبا پشت دست چشمهاشو پاک کرد . حواسش به مداد سیاه تو چشمهاش نبو د وزیر چشمش کمی سیاه شد ، خودم با سر شست براش پاک کردم وگفتم : من معذرت میخوام .بخدا نمیخواستم دلتو بشکنم خاله جانم .
-میدونم گندمم... میدونم خاله . ولی اگر تو عروس بشی من که باید برگردم بالاخره !دوباره همون آشه همون کاسه.
اخمی کردم و گفتم: کی گفته همچین چیزی رو ... اصلا . من تازه میخوام فوق تخصص بگیرم . یک سال دیگه درسم مونده ... اصلا گیریم ازدواجم بکنم. برگشتنت چیه . تو به تهران عادت کردی راه و رسمشو یاد گرفتی همین جا هم زندگی میکنی و خلاص . غصه خوردن نداره که ...
از مهمون های حاضر تو نشیمن یکیشون بلند گفت: خوب خاله و خواهر زاده خلوت کردید ها ... پوپو جان نمیای ؟
خاله پوری بلند گفت: اخ اخ ... اومدم شهلا جون .
و رو به من گفت: یه چای بریز.
اخمی کردم وخاله پوران با خنده گفت: منم خوشم نیومد ازشون ... ولی خواستگاره دیگه . نگن نداشتی !
دوتایی ریز خندیدیم و سری تکون دادم . جلوی اجاق ایستادم و فکر کردم بابا تو آخرین تلفنش گفته بود درسم تموم بشه ،پوران باید برگرده ...
بعد از رفتن مهمون های کذایی ، مشغول جمع و جور کردن بودم که خاله پوران با پیراهن کوتاه سورمه ای رنگی جلوم ظاهرشد و گفت: حالا نمیخوای بپرسی پسره کی بود ، چی بود ... چه کاره بود؟
پوف بلند بالام جوابش شد و با لبخندی گفت: خیلی خب حالا خاله ... چرا حرص میخوری. من فقط گفتم مورد بدی نبود . به خدا انقدر میترسم عاقبتت مثل من بشه ... زندگی بدون مرد تو این دوره زمونه سخته قربونت برم. به خدا حیفی. به این قشنگی... به این ماهی . الان برو رو داری ... پس فردا ...
میون حرفهاش خوشبختانه گوشی موبایلم زنگ خورد وخودش ساکت شد ، پیش دستی هایی که جمع کرده بودم رو برداشت ومن گوشی رو جواب دادم.
آزاده بود ، با صدای سرماخورده ای گفت: گندمی...
-جانم آزاده . سرماخوردگیت که بدتر شده دختر.
-آره صدامو می بینی...
همین یه جمله برای اینکه حدس بزنم باهام چه کار داره کافی بود ، اوهومی کردم وآزاده با صدای خش داری گفت: یه زحمتی برات داشتم.
لبخندی زدم و گفتم: میدونم . ساعت چند؟
آزاده با خس خس سینه اش خندید و گفت: یک ساعت صبر میکنم تا برسی خوبه؟
نگاهی به عقربه ها انداختم و گفتم : یه دوش بزن تنگش !
-باشه یک ساعت و نیم . به خدا اصلا حالم خوب نیست .
-اوراژنسی نداریم برو خونه خب...
-دکتر صالحی رو که میشناسی!
هومی کشیدم و با یه میبینمت تلفن رو قطع کردم، خاله پوران کنجکاو جلو اومد و پرسید: داری می ری بیمارستان؟
خنده ای کردم ، حتی خاله پوران هم آزاده رو شناخته بود . سری تکون دادم و گفتم: دوستم مریضه امشب کشیکشو می مونم.
احساس کردم چشمهای خاله برقی زد ، چند ثانیه به صورتش نگاهی کردم وگفتم: چیزی میخوای بهم بگی خاله ؟
-نه قربونت برم .برات شام میذارم ببر باخودت.
سری تکون دادم و به اتاق رفتم ، خاله با یه لبخند ژکوند نشیمن رو مرتب میکرد . نمیخواستم به این حالت هاش گیر بدم یا زیاد از حد کنجکاوی کنم ، تمام چشم و امیدم به ماه چهره خانم صاحبخونه بود که میدونستم چهار چشمی مراقب من وخاله پورانه !
در اتاق رو بستم ، کشوی لباسهامو باز کردم و یه دست لباس تمیز روی تخت گذاشتم ، حوله ام مثل همیشه نم دار بود ، با انزجار برش داشتم که با دیدن برآمدگی پهلوی کیفم ، جلوش زانو زدم .صندوقچه ی نقره ای رنگ حنا بهم دهن کجی میکرد ، با دلهره دستمو توی کیف فرو کردم . در صندوق قفل کوچیکی داشت که بسته نشده بود . لبم رو گزیدم و آروم درشو باز کردم . با دیدن چیزی که تو جعبه روی مخمل قرمز نشسته بود تیره ی کمرم خیس عرق شد ! هنوز هضمش نکرده بودم ، هنوز برام توجیه نشده بود ... هنوز تو دودوتا چهارتاش بودم که صدای خاله پوران اومد و در اتاق رو بی هوا باز کرد ، درشو محکم بستم ، انگشت کوچیکم بی حواس لاش موند ، اخمی کردم و ناله ام رو تو دلم نگه داشتم و پرسیدم: چی شده خاله؟
موهای روی پیشونیش رو پشت گوشش فرستاد و با لحن هیجان زده ای گفت: میگم گندم امشب که خونه نیستی من برم *بدن*ا با دوستام؟
به صورت آرایش کرده اش نگاهی کردم و با کلافگی گفتم: شب مامانم زنگ بزنه چی جواب بدیم ؟! من بگم بیمارستانم شما چی میگی خاله ؟ بمونید خونه فیلم ببینید ! هان ؟! میوه وشکلات هم که هست !
خاله پوران با بدقلقگی کمی فکر کرد و گفت: باشه...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اون سریاله که خریده بودم رو ببینید هوم؟ چطوره ...
-اتفاقا امروز قسمت جدیدش میاد . خرد داری بهم بدی برم از سوپر بگیرم؟
دست توی کیفم کردم تا کیف پولم رو دربیارم که خاله خم شد و هیجان زده با دیدن جعبه گفت : وای چه قشنگه. تازه خریدی؟
به محض اینکه خواست برش داره با هول دستمو روش گذاشتم و توپیدم: امانتیه !
خاله پوران خودشو عقب کشید و نصف اسکناس های توی کیفم رو به سمتش گرفتم وگفتم: برای دوستات یه خرده تنقلات هم بگیر اینجا رو بکنید *بدن*ا! دی وی دی رو هم میام روشن میکنم !خوبه؟
خاله جعبه رو فراموش کرد وبا هیجان گفت: وای دستت درد نکنه قربونت برم . پول دارم ها ولی تراوله دلم نمیاد خرجشون کنم . مخصوصا الان که تو مضیقه ام هستیم راستی دوستت پولتو پس نداد ؟
لبم رو گزیدم ، نفسم رو سنگین بیرون فرستادم و پشیمون از اینکه چنین حرفی بهش زدم ،گفتم: نه هنوز! ولی پس میده ... هنوز بیست روزم نشده بهش قرض دادم.
-آره بابا خوب کردی آدم اینجور وقتها باید به دوستاش کمک کنه . خیالت راحت من به ناصر هیچی نمیگم. به خواهرمم هیچی نمیگم.
چشمکی زد و گفت: راز بین من وتوئه!
سری تکون دادم و خاله پوران حین شمردن ده تومنی ها از اتاق بیرون رفت ، زیپ کیفم رو کشیدم ، جای این جعبه تو اتاق خواب من نبود .
پاسخ
#13
****************
آخرین دگمه ی ژاکت خیسم رو باز کردم و جلوی اطلاعات از روی مانتوم درش آوردم ، با قدم های تندی به سمت رختکن رفتم ، صدای باد و بارونی که بی امون می بارید باعث میشد بیشتر احساس سرما کنم . فک بالا و پایینم توی بهم خوردن مسابقه می دادند ، جلوی کمد فلزی ایستادم ، مهتابی سقفی با ویزی روشن و خاموش میشد ، عصبانی بودم ...از سرما ... از صدای باد ... از خیسی مانتوم که به تنم چسبیده بود و موهایی که حتی وقت نکرده بودم تا خشکشون کنم !
در کمد رو باز کردم و همه چی رو پرت کردم توش... بدون هیچ نظم و سلیقه ای !
روپوش سفید رو تن زدم ، حین بستن دگمه هاش نگاهی انداختم به برآمدگی شکم کیفم ... جعبه ی نقره ای رنگ رو از توی کیف بیرون کشیدم و با انزجار ته کمد انداختم تا برگشتن حنا چشمم بهش نیفته .
تلفن همراه و کتابی که میخواستم تا صبح حداقل نصفش رو تموم کنم برداشتم واز رختکن بیرون اومدم . کلید های خودم و حنا هنوز دستم بود ، برای چند لحظه توی چهار چوب ایستادم و به ردیف کمد های خاکستری خیره شدم ،زیر نور مهتابی ای که هنوز خاموش و روشن میشد به رختکن خالی زل زدم ...
میتونستم جعبه رو تو کمد حنا بذارم... به کلید های توی دستم نگاهی انداختم، قدمی به جلو برداشتم اما پام نکشید . پنجه ام رو مشت کردم و کلید های سرد رو محکم به کف دستم فشار دادم. قدم جلو رفته رو به عقب برگشتم و به کمد یازده زل زدم .
حنا هنوز قابل اعتماد نبود .هنوز راه درازی داشت هنوز نمیشد روش حساب کرد ...
بازدمم رو محکم فوت کردم و به مهتابی که داشت جون میداد خیره شدم .چشمم رو زد ، نگاهمو پایین انداختم که با صدای رعد وبرق بلندی آهی کشیدم واز رختکن بیرون زدم .
به محض ورودم به بخش سینه به سینه ی حسام دراومدم ، اخم پررنگی مهمون ابروهام شد وسعی کردم کنارش بزنم ، اما جلوم رو گرفت و زیر گوشم گفت: خوبی؟
به جای جواب اخمم غلیظ تر شد .
حسام کلافه گفت: معذرت میخوام...به خاطر رفتارم به خاطر امروز ... به خاطر همه چیز!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:از جلو راهم برو کنار .
مکث کوتاهی کرد و آروم تنه اش رو کنار کشید ، از دور نگاهم به ارجمند افتاد که از پشت استیشن منو تماشا میکرد ؛ به عنوان سلام سری برام تکون داد ودر جوابش مثل خودش گردنم رو خم و راست کردم !
پرونده ی بیمارای آزاده و خودم رو برداشتم و برای سرکشی به اتاق ها رفتم. وارد اتاق سر راهم شدم که با دیدن پنج تا تخت خواب و چهار تا پسر بچه که با لباس های بیمارستان هرکدوم با یه تبلت یا گوشی سرگرم بودند دهنم باز موند .
نگاهی به شماره ی در اتاق انداختم که یکیشون نگاهی بهم انداخت ، چتری های خرمایی شو کنار زد و *صورت* قرمز رنگشو برچید و با اخم تندی گفت: نکنه شما هم اشتباه اومدید؟
از توپ پرش لبخندی زدم و گفتم: شما نباید الان خواب باشید ؟
تخت شماره ی سه پتو رو از روی صورتش پایین کشید و با اخم گفت: اگر هی نرن وبیان ما هم میخوابیم!
ناچار به گفتن عذرخواهی شدم و زیر لب زمزمه کردم: باید ببخشید آقایون !
یکیشون که کله ی کچلی داشت حین توف توف کردن با تبلتی که صدای کشت وکشتارش کل اتاق رو برداشته بود نگاهی بهم انداخت و با لحن مردونه و لاتی گفت: خدا ببخشه!
از حالت طلبکار و تخسشون خنده ام گرفته بود نگاهی به پرده های حریر لیمویی که روش کله ی شخصیت های کارتونی دوخته شده بود انداختم ، از سقف نخ های رنگی که بهشون ستاره و قلب و توپک های اکلیلی وصل شده بود آویزون کرده بودند و با نسیمی که ازدرزهای پنجره به اتاق نفوذ میکرد حرکتهای کوچیکی به خودشون میدادند ، یه رنگین کمان بزرگ هم بالای هر تخت قرار داشت که چارت بیماری و اسم و دکتر تشخیص توش نوشته شده بود .
قدمی به عقب برداشتم و در اتاق رو بستم ، یه نفس عمیق کشیدم ،باید به استیشن برمیگشتم ... نظام اینجا کلا زیر و رو شده بود. توی ایستگاه روی صندلی ولو شدم با دیدن دختر جوونی که پای چپش رو میکشید و روسریش رو با گیره ی پروانه ای نگین داری زیر چونه اش خوب فیکس کرده بود ، ابروهام بالا رفتند. لبخندی بهم زد و با خوشرویی گفت: سلام . شب بخیر.
سری تکون دادم، دستش رو جلو آورد و مهربون گفت: ساغر فریدچهر هستم ! رزیدنت اطفال.
به احترامش نیم خیز شدم که راحت باشی گفت و لب زدم: گندم بیات . جراحی عمومی!
هومی کشید و گفت: باید ببخشید مثل غارتگرها اومدیم نظم اینجا رو بهم ریخیتم... متوجه شدم اتاق بیمارانتون عوض شده .
لبخندی زدم و گفتم:بله عادت میکنیم به شرایط.
ساغر پاش رو کشید و لنگون کنارم روی صندلی نشست .به بریسی که پاش رو قاب گرفته بود نگاهی کردم و عادی از کنارش گذشتم ، ساغر لبخندی بهم زد و زیر لب گفت: خوش بحالتون جراحی عمومی به نظر خلوت و بی سر وصدا میاد .
-نه اصلا اینطوری نیست . به خاطر بچه ها احتمالا پذیرش رو کم کردند تا یه کم جا بیفتیم.
ساغر خودشو روی صندلی جلو کشید و حین یادداشت کردن جمله ای توی پرونده گفت: به قول استاد ارجمند این نیز بگذرد ...
با شنیدن اسم ارجمند شاخک هام کمی تیز شدند و هوشیار نگاهش کردم ، ساغر لبخندی بهم زد و سکوت کرد . از اینکه نمیتونستم مثل حنا تمام اطلاعات یه تازه وارد رو تخلیه کنم از دست خودم شاکی بودم .
ساغر تک سرفه ای کرد ولب زد: این روزها هوا خیلی بد شده .
سری تکون دادم ، از جا بلند شد و رو بهم گفت:
-از آشنایی باهاتون خوشحال شدم میرم اورژانس فکر کنم اونجاهمو ببینیم.
سری تکون دادم و با قدم های آرومی به سمت درب بخش رفت . گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم ، برای چند ثانیه روی پیام حسام نگاهم خشک شد . دلم خواست تو یه جمله براش بنویسم حنا کجاست ... اما فقط پنجه هامو محکم دور تا دور گوشی فشار دادم و با کلی جون کندن ، در جواب صنم که احوالم رو پرسیده بود به دروغ نوشتم :عالی ام خواهر ! عالی...
مسعودی با دیدنم ابروهاشو بالا داد ، پرونده ها رو روی پیشخون استیشن گذاشت ، موهای چتریشو تو مقنعه فرستاد و گفت: خانم دکتر ... شما امشب کشیک هستید؟
-جای آزاده اومدم.
مسعودی لبخندی زد و گفت: بریم یه چای بخوریم؟
-هنوز نیومده !
با صدای کلفتش کمی سر جام جا به جا شدم، لبخندی به مسعودی زد و گفت: اجازه بده دکتر بیات برسن بعد چایی !
مسعودی با غرغر گفت: دکتر ارجمند به خدااز ساعت پنج یه لحظه هم ننشستم .
و با ایش و چیشی ارجمندی که با خونسردی وارد اتاق مودت شد رو بدرقه کرد. متعجب رو به مسعودی گفتم: مگه اتندها هم کشیک میدن؟!!!
ارجمنداز توی همون اتاق بلند گفت: من بی جا و مکانم دکتر بیات !
مسعودی ریز خندید و من شوکه از اینکه حرفم رو شنید زبونم رو گاز گرفتم، مسعودی تکونی بهم داد و وادارم کرد بلند بشم ودنبالش به آبدارخونه برم.
برام توی لیوان حنا چای ریخت و رو به روم نشست ، بیسکوئیت ساقه طلایی رو باز کرد و با اشتها و ولع دوتاشو همزمان گاز زد .
به لیوان حنا زل زده بودم که مسعودی با دهن پر گفت: خانم دکتر نمیدونی عصر چه بلبشویی بود.
-باز چرا؟
مسعودی سرش وجلو آورد و با صدای آهسته ای گفت: دکتر ارجمند با استاد رهنمون دعواشون شد ...
شوکه از حرفی که شنیده بودم ابروهام رو بالا دادم و پرسیدم: چرا؟
یه نگاه خیره ای بهم انداخت و ملایم گفتم: به کسی چیزی نمیگم خیالت راحت باشه .
-راز دکترارجمند و فهمیدم !
شوکه تکرار کردم: راز؟
-مشکلش با رادمنش دیگه ... مگه ندیدی چقدر تیکه و طعنه بار هم میکنن ! حالا شکیبا امروز عصر بود اون بیشتر در جریانه . ولی قیامتی شده بود . با رهنمون دست به یقه شده بودند انگار...
مات گفتم: آخه سر چی؟
-جا به جایی بخش ! البته شروعش این بود ... ولی ارجمند یه درشت بار رادمنش کرد ، رهنمون هم که میشناسی یار غار دکتر رادمنش... هیچی دیگه این گفت با کی بودی اون گفت با فلانی ، نه گذاشتن نه برداشتن زدن تو سر وصورت هم دیگه . وای شکیبا میگفت دهن دکتر رهنمون جر خورده بود! ارجمند هم گنده ... رهنمون هم که دیدی مثل نی میمونه!
گیج گفتم: شوخی میکنی؟
-نه والله. به قول دکتر توکلی ، یارو ازدهاتای تگزاس اومده ... خیلی لاته !
خفه پرسیدم: حسام هم بود؟
-نه ... ولی خب ماجرا به گوشش رسید دیگه . حسام هم که یار جونی شایان رادمنش... ولی خوشم اومد نه دکتر رادمنش نه پسرش اصلا تو این بحث رهنمون و ارجمند دخالت نکردن ! به نظر من ، دکتر رهنمون الکی خودشو خراب کرد . همه اطفالیا هم که پشت سر ارجمند... ماشاالله کمم نیستن که ... به واسطه ی پرفسور کاظمیان داره میتازه . بدم میتازه ها ...
-کاظمیان... آره. همون کاظمیان معروف که مطبش پنجشنبه جمعه ها ویزیت رایگانه؟همون منظورته؟
-آره ... معروف ترین دکتر اطفال تهرانه دیگه . بعد ازوقتی هم پارکینسونش شدت گرفته ، دست به جراحی نبرده ولی هنوزم مطبش غلغله است . تشخیصی که اون میده ردخور نداره .
هومی کشیدم وگفتم: ... دکتر کاظمیان ... اسمش رو زیاد شنیدم .
-میگن نماینده اش همین ارجمنده . قراره کل مطب و تشکیلاتش رو بپسپره به این تازه وارد ! اتفاقا یکی از بچه ها میگفت قبل از اینکه بیاد بیمارستان ، پیش دکتر کاظمیان بوده تو مطب اون...
ابروهامو بالا دادم و با حسرت گفتم: عجب شانسی!کنار کاظمیان نشستن هم سعادت میخواد چه برسه به اینکه در کنارش چیزی هم یاد بگیری .
-دست پرورده اشه دیگه . نمیدونم از کی شنیدم میگفت فرزند خونده ی کاظمیانه فامیلشه یه همچین چیزی...
کمی از چایم خوردم و پرسیدم: حالا بحث امروز با رهنمون سر چی بود؟
-سر گله و شکایت به وضع فعلی... رهنمون شروع کرد ، ارجمند هم جوابشو داد دیگه بحثشون بالا گرفت که برو به بزرگترت بگو بیاد .. مشکل اینجا رو حل کنه... این چه بساطیه ... بیمارا آرامش وآسایش ندارن بچه های من هفت نفره تو یه اتاقن... اصلا نمیدونی چه قیامتی بود . آزاده برات تعریف نکرد؟
-نه آزاده حال ندار بود فقط اومدم جاشو پر کنم . عجب ... !
مسعودی سری تکون داد و گفت: قشنگ قراره دهنمون سرویس بشه . لعنتی ها هم نمیگن تاکی این وضع ادامه داره ! به خدا خانم مودت داره سکته میکنه.
ته مونده ی چایمو سر کشیدم و گفتم: دیگه باید تحمل کرد . بخش خون هم دو بخشه شده . شنیدی که ...
مسعودی اوهومی کرد و سرشو جلو آورد و با هیجان گفت: ولی من خیلی خوشحالم که یکی رهنمون رو با خاک یکسان کرد. مرتیکه خیلی پررو و عوضی بود.
اخمی کردم و گفتم: اونو ولش کن ، نفهمیدی مشکل ارجمند با رادمنش چیه؟
-والله مثل اینکه به دعوت کاظمیان میاد ایران ... اینجور که من از بچه ها شنیدم ...
کنجکاو به دهن مسعودی خیره بودم که تقه ای به در خورد ، با بله ای از جانب مسعودی ، ارجمند سرشو داخل کرد و لب زد: مزاحم مکالمه اتون نباشم.
مسعودی از جا پرید و گفت: نه دکتر ... چیزی شده؟
دو تا بسته ی غذا رو با اسکوترش جلو کشید و گفت: شام .
به صورت خسته اش نگاهی انداختم ، به احترامش نیم خیز شدم که نگاهی بهم انداخت و ریز بین توی صورتم خیره شد و گفت: امشب کشیک شما نبودها.
مسعودی به جای من گفت: شما حواستون به همه چیز هستا ...
خنده ای کرد وگفت: بالاخره باید رفت و آمد دوستان رو در نظر بگیرم آسایش بچه هام مکدر نشه .
از لفظ بچه هام لبخندی زدم و با نوش جانی از آبدارخونه بیرون رفت ، مسعودی با دهن باز و لب و لوچه ای آویزون رفتنش رو تماشا میکرد ، در که بسته شد ضربه ای بهش زدم و گفتم: مثل اینکه چشمتو گرفته...
-وای خیلی خوش قیافه است . بعد وقتی هم که سنگ بچه ها رو به سینه میزنه دلم یه جوری میشه.
تا خواستم بگم منم همینطور مسعودی هیجان زده گفت: وای اگر حنا بود چه دوره ای میشد ... این شیطون اون شیطون چقدرم بهم میومدن !
مسعودی دست دراز کرد به سمت بسته ی قاشق وچنگال و حینی که پرس جوجه ی سهم خودش رو برمیداشت و درشوباز میکرد گفت: حنا و شایان از لحاظ ظاهری خیلی با هم مچ نیستن ...ولی حنا به یکی مثل ارجمند میومد .خوش تیپ ... قد بلند ... خاکی و متواضع! چیه رادمنش... به نظرم حنا خیلی سرتره... شایان که به زور جواب سلام میده ! الهی بمیرم حنا چند وقته نیست خیلی نگرانشم حالش خوبه اصلا؟ یهوکجا رفته؟ نکنه نامزدیش با رادمنش بهم خورده؟ اگرم خورده چه بهتر... واقعا حنا برای شایان زیاد بود !
خواستم از رادمنش دفاعی کنم که مسعودی با دهن پر گفت: برای حنا یکی مثل ارجمند خوب بود . هر جفتشون خوشگل و خوش قیافه. مهربون و با اخلاق!
نمیدونم چه حسی تو وجودم بود که دلم میخواست تو روی مسعودی بتوپم: شایان از سر حنا زیادهم هست !!! حنا لیاقتشو نداشت... حنا مستحق آدمی مثل شایان نبود ... همین ارجمند دلقک به دردش میخورد !
حتی نه ... ارجمند هم برای حنا حیف بود !حنا هیچی نداشت ... هیچی !
پاسخ
#14
فصل هفتم :
با خستگی کلید رو توی قفل چرخوندم و در رو با فشار محکمی باز کردم . کیفم رو همون جلوی چهارچوب انداختم ، کفشهامو از پا درآوردم ، ساعت هفت صبح بود و بی نهایت خواب آلود وخسته بودم.
قدمی به داخل خونه گذاشتم، سعی میکردم آروم در روغن کاری نشده رو ببندم که صدای قیژ و جیغش خاله پوری رو بیدار نکنه .
در که بسته شد ، صدای ناله ی زنی باعث شد بهت زده به سمت سالن نشیمن گردنم رو بچرخونم. با دیدن صنم که صورتش خیس اشک بود و روی مبل ولو شده بود وا رفتم.
قدمی به جلو برداشتم که مامان با یه چهره ی عبوس و خشک سلام کرد .
اونقدری صورتش عصبانی بود که حتی جرات نکنم برم جلو و روش و ببوسم تا رفع دلتنگی کنم !
نگاهی به ساک و چمدونشون انداختم .
صنم صورتش سرخ بود و خاله پوری حین هم زدن آب قند سلامی به من داد و جو ساکت خونه رو با بیا بخور قربونت برم شکست.
خسته مقنعه رو از سرم کشیدم و پرسیدم: چی شده ؟ شما اینجا چه کار میکنید؟
مامان با دل پری گفت: واسه اومدن به خونه ی دخترم باید بهانه داشته باشم؟
از لحن مامان ابروهام بالا رفت.
خاله پوری آروم گفت: پروین بیا بشین از راه رسیدی خسته ای ...
خودمو جمع و جور کردم ، جلوی مامان ایستادم و روشو بوسیدم، دریغ از گذاشتن یه بوسه روی گونه ام... نگاهش مرده بود و مثل سنگ.
صنم خیس اشک بود و صورتش قرمز...
با دلشوره پرسیدم: طوری شده؟ بابا خوبه صنم ؟
و امون از حس نگرانی برای بابایی که دو روز بود صداشو نشنیدم...دستمو به دیوار گرفتم تا نیفتم ... خاله پوری درجا بلند شد و گفت: آره خاله . ناصرخان خوبه حالش...
دلم کمی آروم گرفت . مامان مثل مرده بود .
یه مرده ی بی جون اما با چشمهای باز... نگران جلوش ایستادم . نگاه سنگینی بهم انداخت .
گلوم خشک شده بود، شونه های ظریفش رو گرفتم و وادارش کردم تا روی مبلی بشینه ... خاله پوری خسته گفت: از وقتی اومدن این مثل مرده هاست... اون دختر هم از دست رفت انقدر گریه کرد .
کلافه پرسیدم: چی شده؟ صنم ... مامان ...
مامان به دستهاش نگاه کرد و من جلوی پاش رو زانو نشستم و گفتم:من از دیشب سرپام ها ... نمیخواین بگید چی شده؟چه بی خبر اومدید....
صنم هق هق میکرد و خاله پوری کنارش رفت تا آرومش کنه...
مامان به صنم زل زده بود ومن خسته از این سکوت توپیدم : یکیتون بگیدچه خبره... صنم بابا خوبه؟ نکنه ...
به صورت صنم نگاه کردم و نگران گفتم: با مهدی دعوات شده؟!
بغضش بیشتر جولون داد و صدای جیغ و ناله و زاریش منفجر شد.
مامان لبهاشو می جوید و من نمیدونستم سمت کی باشم و کی رو بغل کنم. خاله پوری عصبانی غر زد: از ساعت پنج که پاشون رسیده به تهران یکی داره گریه میکنه اون یکی هم ساکته . گفتم زنگ بزنم به ناصر بپرسم پروین نمیذاره . مهدی هم که بنده ی خدا صد بار زنگ زده ، این دختر و این مادر جوابشو نمیدن . گندم تو رو خدا تو یه چیزی بگو ... من دارم از دست این دو تا سکته میکنم.
چنگی به موهام زدم و رو به مامان گفتم: نمیگی چی شده مامان؟ شما کی شده وسط هفته بی خبر ... پاشید بیاید تهران ... صنم هم که با مهد ی بحث نکرده باباهم که حالش خوبه ...
رو به صنم تشر زدم: تو یه دقیقه ساکت باش . ای بابا . دور از جون مگه عزاداری...
خاله پوری صنم رو بغل کرد ، روی موهاشو بوسید و مامان دستم رو گرفت ، از جا بلند شد و منو وادار کرد تا پشت سرش وارد اتاق بشیم.
صنم نگاهمون میکرد و مامان من رو داخل اتاق کشید.
روی تخت خسته نشست ، حس میکردم پیر شده ... فرسوده شده ... لاغر شده ... کنارش نشستم و به صورتش خیره موندم.
دستهامو گرفت و با صدای گرفته ای گفت: یه چیزی بهت میگم ، داد و فریاد نکن .
قلبم ثانیه ای نزد.
مامان نالید: بی آبرو شدیم... بیچاره شدیم... گندم به خاک سیاه نشستیم!
مات مامان بودم.
مامان کمی مرثیه خوند و نالید و عز و جز کرد ... کمی زانوشو فشار داد ...کمی ضربه به پیشونیش زد ... کمی لابه و مویه کرد و دست آخر با صدای خش داری لای همه ی بدبخت شدیم هایی که ذکر میگفت لب زد:
-صنم حامله است ...
نفس راحتی کشیدم و اجازه دادم تمام سلول هام که به حالت منقبض و آماده باش دراومده بودند تا جلوی بروز هر اتفاق ناگواری رو بگیرند ، آزاد بشن.
مامان دستی به گلوش کشید و با چشمهای پر آبی گفت: بیچاره شدیم گندم . بی آبرو شدیم...
دستی به زانوش کشید و دو قطره اشک همزمان از توی چشمهاش پایین چکیدند .
با حال بهتری گفتم: فکر کردم چی شده!
چشمهاشو گرد کرد و طوری نگاهم کرد تا از گفتن حرفم شرمنده بشم.
خفه توضیح دادم: خب اونا عقد کردن...
مامان چشمهاش گرد تر شد .
لبهامو گزیدم و راه حل ارائه دادم: خب عروسی رو جلو میندازیم .
مامان مثل اسپند رو آتیش از جا پرید وگفت: اومدی تهران رسم ورسوممون یادت رفته؟ خجالت نمیکشی؟! شدی لنگه ی این تهرانی های لش و بی سر و صاحب؟
آب دهنم رو قورت دادم.
مامان تشر زد: آوردمش توی عاقل و بالغ راه حل جلومون بذاری ... تو هم شدی لنگه ی این دخترهای خیابونی که اصلو اصالت رو یادشون رفته؟! حیا رو قورت دادید؟ اون از اون ور پریده ی پتیاره ... اینم از توی مثلا دکتر ! خجالتم خوب چیزیه...بابات سکته میکنه!
اگر میفهمید بهترین دوستم بدون عقد به خونه ی نامزدش میرفت و شب می موند صنم رو میذاشت روی سرش حلوا حلوا میکرد! یا من با یه مشت پسر و دختر روی تخت های باغچه های فرحزاد هزارتا خاطره دارم ...اون وقت چی میگفت؟!
پوفی کردم و با خمیازه ای گفتم: حالا چی ؟
-حالا چی؟ آوردمش تهرون ... تو که خواهر بزرگترشی... سواد داری... درس خونده ای یه کاری بکنی.
پنجه هامو توی هم قلاب کردم .پاهام تیر میکشیدند از راست ایستادن زیاد... مانتو توی تنم سنگینی میکرد . دست به دگمه هام بردم و سخت تک تکشون رو باز کردم.
مامان توی اتاق راه میرفت و ناله میکرد .
کش موهام رو باز کردم و گفتم: چند وقتشه؟
-نمیدونم... دو تا دمنوش زعفرون به خوردش دادم نیفتاد ...
ابروهام رو بالا فرستادم و مامان بدون اینکه اجازه بده فکرم بیشتر خودنمایی کنه خودش تصورم رو از مغزم بیرون کشید و گفت: یه دارویی چیزی نسخه کن بگیریم به خوردش بدیم بیفته!
هاج وواج موندم و مامان روی زمین چمباتمه زد و گفت: دختره ی بی همه چیز سی سال آبرو داری رو جلوی در و همسایه و قوم و خویش برد !
دستگیره ی در اتاق پایین اومد ، با دیدن صنم که توی چهارچوب بود و صورتش سرخ و خیس ، دلم برای خواهر کوچولوم سوخت . داشت مادر میشد ومن خاله گندم !
زهرخندی زدم و صنم بانگاه سنگینی به مامان چشم دوخت . مردمکهاش روی صورت من ثابت موند ، دستش رو روی شکمش گذاشت و زیر لب گفت: سقطش نمیکنم .
مامان با جیغی از جا پرید ، صنم تا خواست به خودش بجنبه ، عقی زد و به سمت دستشویی دویید . جلوی مامان رو گرفتم که با گریه پای دیوار سر خورد و با ناله گفت: ای خدا به خاک سیاه نشستم جواب ناصر وچی بدم ... یا ابوالفضل... یا باب الحوائج به دادم برس... ای خدا به کمرتون بزنه اینطور بی آبرویید.
خاله پوری اشکش راه افتاده بود و من مانتوم رو روی تخت پرت کردم و به طرف *گرماااابه* رفتم .
صنم در رو بسته بود ، چند تقه به در زدم و گفتم: منم صنم ...
در *گرماااابه* رو باز کرد ، نگاهی به صورت زرد و بی حالش انداختم و خودم رو توی *گرماااابه* انداختم. در و پشت سرم بستم ، صنم بی حال روی در بسته ی توالت فرنگی نشست و تو خودش مچاله شد.
لنگ قرمزی رو پشت و رو کردم و روش نشستم ، دستمو به زانوش گذاشتم وگفتم: چند وقتته ؟
-سه ماه ویه هفته !
از تاریخی که گفت گوشهام زنگ زد .
لبم رو گزیدم ودستش رو گرفتم . با بغض گفت : میخوامش.
-مهدی چی میگه؟
-اونم میخواد . به خدا مهدی هم میخوادش... خب عروسی رو زودتر میگیریم... تو رو خدا آبجی... جون بابا... جون مامان . تو راضیشون کن.
پوفی کردم و گفتم: مگه به حرف منه... تو این جماعت لغز خون رو نمیشناسی آخه؟! سه ماهه چجوری قایمش کردی؟! چرا به من نگفتی... مامان چطوری فهمید؟
-از حال رفتم ... تو بیمارستان بهش گفتن!
چنگی به موهام زدم و صنم گفت: تو رو خدا باهاشون حرف بزن.... من جهاز نمیخوام.. هیچی نمیخوام. یه جشن میگیریم... اصلا جشنم نمیگیریم. مهدی بنایی خونه رو تموم کرده . میریم زندگی میکنیم. تو رو خدا گندم ... جون هرکی دوستش داری !
مامان مشتی به در حموم زد و گفت: چی داری زیر گوش گندم پچ پچ میکنی... به حضرت عباس من نمیذارم اینطور داغ بذاری رو پیشونی من .... دختره ی خیره سر چطور آبرومون رو بردی...
صنم میلرزید . بغلش کردم و سرش رو توی سینه ام فرو کرد وگفت: تو جون مامان بابایی... همیشه از دستت راضین... همیشه دوست دارن همیشه به حرفت گوش میکنن... تو رو خدا گندم. من میخوامش... خلاف که نکردیم... مهدی شوهرمه ! به خدا بفهمه مامان منو آورده تهران ... به قرآن یه خونی میریزه . جون آبجی نگهش دارم... من سقطش نمیکنم ...
نفسم تو سینه حبس شده بود .
به صورت گرد و سفیدش خیره شدم که چطور از زور اشک خیس و ملتهب بود.
به خاطر داشتن بچه ای که حقش بود زار میزد و مادرم پشت در به خاطر آبرویی که حقش بود ناله می کرد !
غصه نمیخوردم... دیگه جونشو نداشتم!
غصه خوردن هامو برای دوستم خرج کرده بودم ... غصه ای نداشتم برای خواهرم بخورم ! بی تفاوت و خالی نگاهش میکردم.
با هق هق التماسم کردم ، به پام افتاد ... کف *گرماااابه* نشست و سرشو به ساق پام تکیه زد و نالید کمکش کنم ! من یکی رو میخواستم به من کمک کنه .
وسط این همه حجم گرفتاری و دروغ و پنهان کاری ، سقط خواهر زاده ی شرعیمو کجای دلم میذاشتم؟!
صنم نگاهی به چشمهای بی حالم انداخت و لب زد: کمک میکنی ؟!
دیگه جون کمک کردن نداشتم !
صنم پرسید: خواهری میکنی ؟!
خنده ام گرفته بود ، خواهری هامو در حق غریبه تموم کرده بودم ... تو جیره بندی تنم خواهری نمونده بود!
آروم گفت: گندم... گندمی...
جوابشو ندادم...
دوباره صدام زد: گندم ...
پوفی کشیدم و گفتم: باشه . پاشو خودتو جمع و جور کن ! باید اول چکاپ شی .... بعد ببینم باید چه کار کنیم !
اشکهاشو با پشت دست پاک کرد و گفت: تو نور چشمی هستی... راضیشون کن نگهش دارم . عروسی رو جلو بندازیم اصلا عروسی هم نمیخوام . به خدا نمیخوام . تو عزیز کرده ای هرچی تو بگی گوش میدن!
عزیز کرده !
نور چشمی...
آره بودم... عزیز خانواده و نور چشمی فامیل ... بودم ! چیزی که از وقتی حنا واردزندگیم شده بود نبودم ! یک نبودم ... اول نبودم ... تاپ نبودم ! الف نبودم... اما رفیق یک دانشکده بودم ! جور کش حنا بودم ...
پاسخ
#15
****************
چایم رو خورده نخورده سر کشیدم و از پشت میز پلاستیکی توی محوطه جلوی دکه ای که با کاغذ بزرگی روی سماور زنگ زده اش نوشته بود ، آب جوش موجود است ، بلند شدم و با قدم های تندی خودمو به اتومبیل دکتر صالحی رسوندم .
درب عقب ماشین رو باز کرده بود و کیف و کتش رو برمیداشت ، کنار دستش ایستادم که با دیدنم ابروهاشو بالا فرستاد و گفت: به به ... بیات سحر خیز ما چطوره؟
-سلام استاد صبحتون بخیر.
دکتر صالحی در ماشین رو بست و حینی که دزدگیر رو میزد گفت: صبحت بخیر جانم. چی باعث شده من این وقت روز بتونم انقدر خوش شانس باشم که روی خوش تو رو ملاقات کنم .
خجالت زده از تعارف دکتر لبخندی زدم و گفتم: غرض از مزاحمت اینکه ...
میون کلامم پرید و گفت: نمیخوای که توجیه نبودن حنا رو بکنی بیات ؟! میخوای؟
وا رفتم و گفتم: نه ...
صالحی هومی کشید و به ماشینش تکیه زد ، کتابی که دستش بود رو دست به دست کرد تا کتش رو تن کنه ، کتاب رو از استاد گرفتم و کمک کردم تا کتش رو بپوشه و صالحی گفت: از وقتی رفته بیشتر میشه روی تو حساب کرد .رفتارت و اصولی که این روزها ازت می بینم برام قابل تامله ! دارم بهت امیدوار میشم بیات .
از حرفش اخم ظریفی بین ابروهام کاشته شد و پرسیدم: مگه تا قبل از این بهم امیدی نداشتید؟
صالحی خنده ای کرد و گفت: نه دختر جان .بحثم اینه که دارم تازه تازه کشفت میکنم . میتونی از این بهتر هم باشی... تواناییشو داری !
برای چند ثانیه به صورت استاد محبوبم خیره شدم .
صالحی لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت: راستی در مورد این اتند اطفال میخواستم یه چیزی بهت بگم....
چشمهام گرد شدند و پرسیدم: دکتر ارجمند؟
سری تکون داد و به سمت ساختمون قدم برداشت که مجبور شدم همراه وهمشونه باهاش قدم بردارم . با صدای آروم و لحن با طومانینه ای گفت: فکر کنم متوجه شدی با رادمنش چندان کنار نمیاد .
سری تکون دادم و وارد ساختمون که شدیم بعد از چند تا سلام و علیک با کارگر و همکار و پرسنل ، به سمت آسانسور رفتیم و زیر گوشم گفت: خیلی بهش آمار رادمنش و نده .
-چطور مگه استاد؟
-از بچه ها شنیدم انگار دنبال یه آتویی میگرده که جای خودشو محکم کنه . تو هم که هم دوره ی توکلی ها هستی و رادمنش . سعی کن خیلی گوشی دستشون ندی... یه مدت سخت میگذره بعدم عادته ... تهشم اوضاع مثل سابق میشه .
تو فکرهام غرق شده بودم.
آسانسور توی طبقه ی همکف نگه داشت و دکتر صالحی پرسید: نگفتی با من چه کار داشتی؟
هوشیار شدم و گفتم: یه زنان خوب میخواستم معرفی کنید .
دکتر صالحی ابروهاشو بالا فرستاد و خجالت زده گفتم: برای خواهرم میخواستم .
هومی کشید وابروها رو سر جا برگردوند و گفت: پیش امیرزاده برو . توصیه میکنم .
-وقت میدن؟
استاد صالحی وارداسانسور شد و بهم اشاره کرد تا داخل بشم ، لب زدم : باید برم اتاق عمل...
سری تکون داد و مانع بسته شدن در شد وگفت: بگو از طرف من اومدی ، امروز یه تلفنی بهش میزنم اگر فراموش نکنم .
لبخندی زدم و گفتم: ممنون استاد .
دکتر صالحی قبل از بسته شدن درب آسانسور گفت: کار خلافم بخوای میکنه ...
و خودش خنده ای کرد و درهای فلزی روی منی که خشک شده بودم بسته شد .
دستی به سر وصورتم کشیدم ، باید برای ساعت یازده توی اتاق عمل حاضر میشدم و هنوز حتی نتونسته بودم ، معده ی نالانم رو ساکت کنم.
تمام شب قبل از ناله های صنم و طلبکاری ها مامان ، نخوابیده بودم . وارد بخش که شدم با شنیدن سر و صدای بچه ها پوفی کشیدم و خودمو به استیشن رسوندم . واژه ی قیامت هم برای این اوضاع کم بود .
پرستارهای اطفال گیج و سردرگم بودند . رضاییان یک خط درمیون تلفن ها رو قطع میکرد و خانم مودت از شدت فشار صورتش سرخ بود . سلام زیر لبی دادم که ساغر لنگون به سمتم اومد و با روی خوشی گفت: سلام صبحتون بخیر.
از اینکه انقدر سرحال بود از خودم لجم گرفت با این حال لبخندی بهش زدم وپرسیدم: رانده؟
سری تکون داد و گفت: بله . ولی تو این اوضاع که حتی جا نیست تا پرونده ی بیمارا رو بذاریم خدا به داد هممون برسه ...
دو تا دختر دیگه پرونده به بغل کنارم اومدند و حینی که توی گوشم پچ پج میکردند پرسیدند: شما هم از اساتید اطفال هستید؟
از اینکه انقدر سنم بالا به نظر میرسید شوکه گفتم: واقعا بهم میخوره اتند باشم؟ مگه چند ساله به نظر میام؟!
ساغر لب گزید واون دوتا مثل موش سر به زیر شدند ، صدای مردونه ای گفت: بیست و هشت ... !
نگاهی به صورت اصلاح شده و بشاشش انداختم بدون اینکه سلامی کنم گفتم: هفت .
لبخندی زد و سری تکون داد و گفت: همون حدودا ...
یکی از اون دخترهای ریزه میزه دستشو به طرفم دراز کردو لب زد: یلدا مرادی هستم خوشبختم. سال اول اطفال.
دختر دوم هم با خجالت گفت: شیما کاوه ...
ارجمند از پشت استیشن لب زد: با جراحی ها دوست نشید ! بهمون نه کمد میدن ... نه قفسه برای پرونده ... نه تخت ... نه ترالی... نه اتاق ! و ... نه...
دستشو توی جیب پیراهن آبی آسمانیش فرو کرد و لب زد: نه خودکار !
وخودکار آبی رنگی رو جلوی رضاییان گذاشت و سرشو به سمت رضاییان خم شده نگه داشت و گفت: دیدی پست دادم خانم رضاییان انقدر نگران خودکارتی نگران من نیستی ها!
رضاییان شرمنده گفت: خدا شاهده خود خانم مودت به من خودکار نمیده ...
ارجمند سری متاسف تکون داد و گفت: بودجه ی خودکارتونم تامین میکنیم دیگه چی خانم رضاییان ؟ دیگه چی کم و کسره بگیم بیارن ...
رضاییان با خنده گفت: دو تا تلفن ...
ارجمند دستشو روی چشمش گذاشت و لب زد: امر دیگه ...
رضاییان آروم گفت: دکتر خجالت زده ام نکنید . بخدا این خودکار عصای دستمه ...
ارجمند رو به یلدا و شیما گفت: دخترا ... بریم یه دوری بزنیم ببینیم دنیا دست کیه؟!
هرجفتشون به همراه ساغر ازمن خداحافظی کردند ودوتا پسر جوون دیگه از در ورودی بخش بهشون ملحق شدند . پیراهن آبیش با شلوار سورمه ای و کتونی های همرنگ پیراهنش ازش یه آدم سرحال و شاد ساخته بود . چیزی که اصلا نمیتونستم باشم!
مشغول بررسی پرونده ی بیمارم شدم که برگه ی مشاوره ی قلبش رو رضاییان گم کرده بود . کلافه به این در و اون در میزدم که سر وکله ی ارجمند پیدا شد ، پای میز خانم مودت نشسته بودم و سعی میکردم در نهایت آرامش و خونسردی تلفن پورصمیمی رو بگیرم. حرفهامو تو خودم با خودم مرور میکردم که مبادا با شنیدن الوش مثل بمب منفجر بشم!
ارجمند دستش رو لبه ی میز شیشه ای گذاشت و رو به من پرسید: قضیه چیه؟
خانم مودت با حرص گفت: امان از این جا به جایی... به خدا دیگه یک روزم اینجا نمیمونم دکتر . میخوام استعفا بدم ! زندگی برام نذاشته این بخش.
ارجمند خونسرد نگاهش میکرد و من خسته از جواب ندادن پورصمیمی گوشی رو توی جیبم پرت کردم ورو به خانم مودت گفتم: به دکتر صالحی زنگ بزنید بگید برگه مشاوره نیست ، بیمار و بفرستم دوباره مشاوره یا مستقیم بره جراحی... الانم شاکیه از صبح ناشتاست !
مودت با حرص گفت: چی بگم والله... چی بگم... به رضاییان بگو بگرده ...
رضاییان از همون جا داد زد: خانم مودت به خدا من همه جا رو گشتم میگم اصلا تو پرونده مشاوره اش قید نشده بود !
مودت کلافه دست دکترارجمند رو با حرص کنار زد و گفت: شیفت شاهدی بوده زنگ بزن به شاهدی .
و عصبانی به دکتر ارجمند که کف دستشو مشت کرده بود گفت: همش تقصیر شماست ! من قفسه خالی ندارم بدم... بیست و دو تا تخت پرونده است شوخی که نیست !
ارجمند مظلومانه کف دست خونیشو جلوی چشم مودت گرفت و گفت: تقصیر منه ؟ من خودم داغ دیده ام...
خانم مودت هینی کشید و گفت: پسر چه کردم با تو ... خدا مرگم بده اصلا حواسم نبود . شرمنده استاد .
شوکه از جا پریدم و گفتم: دکتر دستتون رو بریدید؟
ارجمند با خنده گفت: این شیشه تیزه چرا نمیگید؟ از قصد بود مابذاریم بریم نه ؟ من بخشم سرپرستار نداره... رئیس بخش نداره ... چند نفر به یه نفر؟
دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: بذارید ببینم توش خرده شیشه نباشه...
ارجمند خونسرد گفت: طوری نیست ... یه قفسه به مابدید رفع کدورت میشه .
حینی که کف دستش رو توی دستم نگه داشته بودم و با چراغ قوه وارسی میکردم زیر گوشم گفت: خودمم میتونم تشخیص بدما خانم جوان !
با خجالت دستمو عقب کشیدم و گفتم: وای دکتر منظوری نداشتم... ولی بخیه میخواد !
ارجمند خنده ای کرد و گفت: بریم بدوزش...
رو به خانم مودت هم که خشکش زده بود گفت: دو تا قفسه خالی کن دخترم .
خانم مودت با جیغ گفت: یکی هم داشتم روش فکر میکردم !
ارجمند دست خونیشو بالا گرفت و گفت: سه تا ! زخمم عمیقه ...
خانم مودت پوست لبشو کند و من با خنده گفتم : اگر خودتون میتونید من نیام.
ارجمند نگاهی از سر تا پام انداخت و گفت : بیا آدمو زخمی میکنید بعد یه چسبم دست آدم نمیدید . برو بگرد دنبال مشاوره ات عزیزم ! بیمار بدبخت رو نکشون تا اون ته بیمارستان .
با یاد آوریش ناله ی بی اراده ای از گلوم خارج شد که با صدای آژیر و داد دکتر فریدچهر که ارجمند رو صدا زد و ایلیایی که ارست کرده بود ، نفهمیدم یهو چی شد که سر از اتاق سه دراوردم و بالای سر تخت چهار ایستاده بودم.به ناحیه ی هایپوتنار با دست ضربه می زدم. دستهام ضربدری روی قفسه ی سینه ی ایلیای هشت ساله بود و چشمم به مانیتور و خطوط صاف و سبز رنگی که توی پس زمینه ی مشکی ، گند میزد به روزم !
ارجمند زیر لب گفت : جاتو با من عوض کن .
آمبوبگ خونی رو گرفتم ، از زخم کف دستش هنوز خونریزی داشت و دورتادور آمبوبگ خونی شده بود . فرید چهر دستگاه شوک رو جلو کشید .سی پی آر شلوغی بود . رزیدنتهای جوون خشکشون زده بود و بچه های دوتا تخت اون ور تر ، از شدت بهت زدگی از جاشون جم نمیخوردند . نگاهی به سقف انداختم خبری از نرده و چوب پرده نبود !
رو به رزیدنتها توپیدم : بچه ها رو ببرید ...
دو تاشون به خودشون اومدند و دست بچه ها رو گرفتن و از اتاق بیرون بردند .
ارجمند بلند گفت: اپی نفرین .
فرید چهر دور خودش میلولید و دست آخر ارجمند توپید : شوک ...
و منو عقب کشید و رو به پرستارها گفت: از تخت فاصله بگیرید.
رو به ساغر گفت: بزن .
ساغر جلو اومد . چشمهامون به مانیتور بود . بی واکنش ! ضربه ی محکمی به قفسه ی سینه ی تمام خونی ایلیا زد و دوباره ماساژ رو شروع کرد .
نگاهی به ساعت انداختم موبایلم ده بار زنگ خورده بود و چهل و هشت دقیقه بود که تلاش فایده ای نداشت ! از این جمله متنفر بودم ... نگاهی به ارجمند انداختم ،پیشونیش خیس عرق بود و چشمهاش قرمز و خونی .
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نزدیک پنجاه دقیقه است . بهتره که...
جمله امو خوردم. قطره های عرق روی پیشونیش لالم میکرد .
آمبوبگ رو رها کردم و از نو صداش زدم: دکتر ارجمند .
فریدچهر به خودش جرات داد و گفت: بهتره زمانشو اعلام کنیداستاد !
نگاهی به چشمهای بسته ی ایلیا انداخت و دستهاشو از روی قفسه ی سینه اش برداشت ، زخم دستش *بدون پوشش*ه شده بود . آب دهنم رو قورت دادم ، منتظر به صورتش نگاه میکردم ، ساعت بند جینش رو بالا آورد و چشمهای بی حالشو به صفحه اش دوخت.
خودش رو عقب کشید و بدون اینکه از تماشای ایلیا ثانیه ای چشم برداره ؛ خفه با صدای گرفته و بمی لب زد: ختم cpr: یازده و بیست و چهار دقیقه !

/
پاسخ
#16
فصل هشتم:
اتاق عمل و از دست دادم.
سهیلی نژاد حتما درک میکرد که چی رو به چی ارجح دونستم و موندم . البته امیدوار بودم که درک کنه ! کد 99 حتما اونقدری مهم بود که یه استاد نخواد یه دانشجو رو بخاطرش بازخواست کنه .
شیما و یلدا وپسرجوونی به اسم صابر سه تایی توی استیشن ایستاده بودند و زیر لب با هم صحبت میکردند . جو سنگین بود ، مثل تمام وقت هایی که یه د.ث داشتیم!
ارجمند با دست بانداژ شده بدون اینکه سوار اسکوترش باشه با قدم های بلندی خودشو به ایستگاه رسوند . نگاهی به سر تاپاش انداختم ، برای اولین بار بود که راه رفتنش رو می دیدم .شق و رق و محکم قدم برمیداشت . کنار صابر ایستاد و جلوی یه مشت کاغذ و پرونده ای که مربوط به بخش اطفال بود با حرص تماشا کرد وپرسید: اینا چین؟
یلدا با خجالت گفت: پرونده های بچه هاست .
ارجمند با لحن خشکی لب زد : خب؟
ساغر خودشو با اون پا رسوند و با لبخند مهربونی گفت: خسته نباشید دکتر . خونریزی دستتون بند اومد ؟
ارجمند محلش نذاشت و رو به یلدا توپید: گفتم پرونده ها رو سر و سامون بدید ! اینطوری ؟
شریفیان از پرستارهای سن وسال دار اطفال با آرامش گفت: دکتر جان چرا عصبانی هستی ؟
ارجمند پوفی کرد و گفت: چرا عصبانی نباشم...
و بدون اینکه اجازه بده خانم شریفیان یک کلمه ی دیگه بگه ، صداشو بلند کرد وداد زد: خانم مودت !
مودت از پشت میزش بلند شد، با حالت تدافعی از جا بلند شدم و کنار رضاییان ایستادم ، خانم مودت با حال خجالت زده ای گفت: بله استاد؟
-قرار نبود تا ظهر چهار تا قفسه خالی بشه که موقتا پرونده ی بیمارای اطفال رو بتونیم توش قرار بدیم که از این حجم سردرگمی دربیایم؟!
مودت خفه گفت: خودتون میبینید که استاد اینجا یه استیشن کوچیکه خود بخش ما هم شلوغه من گفتم به خانم شریفیان هم که امکانش نیست... چون نظم اینجا به کل بهم میخوره و پرستارا و دکترای بخش من به مشکل میخورن !
میون کلامش با صدای رسایی گفت: این بخش ارثیه ی پدر شما نیست که برای وجب به وجبش تعیین تکلیف میکنید خانم مودت . به حساب من چهار سال دیگه بازنشسته میشید .
مودت کلافه گفت: من هرکاری ازم براومده انجام دادم.
ارجمند هومی کشید و گفت: پس بهتره از حالا به بعدش هم کنار بیایم . دستور هم از بالاست ... نه من کاره ای هستم نه قطعا شما . سرپرستار بخش من مرخصی زایمانه . رئیس اطفال پارکینسون داره و شرایط اینکه هر روز توی بیمارستان بالا و پایین بره نداره و درحال حاضر جانشینش منم ، و منم ترجیح میدم با دوستی جلو برم تادشمنی .
مودت سنگین گفت: اینطوری نمیشه من باید با رئیس بیمارستان صحبت کنم.
ارجمند سرشو تکون داد و گفت: البته شما هم اعتراضی دارید نه به بخش من نه به کادر من ... که برید بالا در اتاق دکتر رادمنش پدر و بزنید بگید این چه وضعشه که بیمار آی سی یوی من رو بدون مشورت با پزشکش بدون اینکه شرایطش استیبل بشه مرخص میکنند تو اتاقی که چهار تا هم اتاقی داره !
قدم دیگه ای جلو اومد و رو به مودت گفت: حتمااگر رفتید بالا اعتراض کردید بهشون بگید این چه بیمارستانیه ... که قوانینش حکم میکنه بیمار شرایط خاص جلوی چهار تا هم اتاقی که میانگین سنیشون به زور به پنج میرسه ایست قلبی بده که پسر شش ساله ی من به من بگه احیا یعنی چی ! ایست یعنی چی... مرگ یعنی چی !
مودت ماتش برده بود و یه قطره اشک از چشمهای ساغر پایین افتاد .
یلدا و شیما سر به زیر بودند .
مودت خشکش زده بود و من فقط به صورت خشک و جدی ارجمند نگاه میکردم که با زهرخندی گفت: خانم مودت اگر اعتراض کردید حتما ذکر کنید که هیچ کدوم از کادر اطفال از این شرایط راضی نیستند لازم بود اسم بیارید ... با کمال میل میگم از اسمم سو استفاده کنید وبگید آیین ارجمند نفرولوژیست اطفال با سیستم مدیریتی شما به شدت مشکل داره !
مودت سرشو پایین انداخت و ارجمند رو به شریفیان توپید :انگار اینجا باید بی اجازه هرکاری رو کرد . قفسه های سمت راست رو خالی کن برای اطفال ! چپ برای خودشون ...
ماتم برده بود از صراحت کلام و جدیت و حال خشکی که داشت ، شوکه شده بودم. این لحن تیره تو کلمه هاش به رنگ روشن لباس هاش نمیومد .
ساغر از پشت سر گفت: دکتر فکر کنم زخمتون خونریزی داره . اجازه میدید براتون بخیه اش کنم ؟
ارجمند خونسرد گفت: تو مگه مادرت پایین منتظرت نیست ؟وقت سونوگرافی داشت نه ؟
ساغر سری تکون داد و گفت: برو به کارت برس.
و روبه رضاییان گفت: به بهزیستی زنگ زدید؟
رضاییان خشک گفت: چ... چی کجا؟!به خدا کسی به من نگفت زنگ بزنم.
ارجمند به محض اینکه نگاهش روی صورت محو و مات ساغر چرخید ، شریفیان خودش رو جلو کشید و گفت: من تماس گرفتم قرار شد به پدر ایلیا خبر بدن .ولی هنوز نیومده بیمارستان .
ارجمند سری تکون داد و گفت:اومد بفرستیدش تو اتاقم . تخت ایلیا هم فعلا خالی بمونه تا با بچه ها حرف بزنم.
و با سر انگشت پیشونیش رو فشار داد و شریفیان آروم گفت: دکتر ارجمند ...
دست از فشار دادن پیشونیش کشید و رو به شریفیان گفت: عصر باید درمانگاه باشم ، به فریبرز زنگ بزن بگو ببین اگر تایم داره بیاد اینجا.
شریفیان نفر دوم اطفال چشم بلند و محکمی گفت .
ارجمند ثانیه ای ایستاد ، نگاهش به میز خانم مودت بود ، سرم رو چرخوندم ، کارگری که داشت روی شیشه رو تمیز میکرد ، دستمالش به لبه ی تیز شیشه گیر کرده بود ، ارجمند با صدای گرفته ای گفت: موقع دستمال کشیدن حواست به لبه های شیشه باشه . سمباده نکشیده است .
کارگر چشمی گفت و همون لحظه صدای اذان که از محوطه بلند شد ،ارجمند پوفی کشید و کلافه از استیشن بیرون رفت ، از مسیری که نگاه کرده بود رو کامل چرخیدم و به سمت خانم مودت خیره شدم ، توی صندلیش مچاله شده بود وبا خودکار کنج برگه ای رو خط خطی میکرد . گوشیم پر بود از تماس هایی که جواب نداده بودم ، فقط منتظر ورود سهیلی نژاد به بخش بودم تا پوستم رو بکنه ...
روی صندلی توی استیشن ولو شدم ، خانم شریفیان دو تا از کارگرهای اطفال رو وادار کرد تا قفسه ها رو خالی کنند. شیما و یلدا دوتایی پچ پچ میکردند.
کتابی که همراهم بود رو باز کردم هنوز به صفحه ی مورد نظر نرسیده بودم که با صدای سلام رضاییان به خیال اومدن سهیلی نژاد با حال پر استرسی از جا پریدم .
شایان نگاه خشکی بهم انداخت ، ابروهاش آنی بالا رفتند و مستقیم با چشمهای قهوه ایش وراندازم کرد ، آب دهنم رو قورت دادم و رضاییان لب زد: خوبید دکتر؟ عمل چطور بود؟
شایان نگاهش کرد و گفت: زنگ بزن سهیلی نژاد بگو وقتش آزاد شد بیاد بالا .
رضاییان چشمی گفت ، رادمنش از پشت استیشن بلند گفت : خانم مودت رو به راهی؟
مودت سرشو بالا گرفت و رو به شایان لبخند کمرنگی زد و گفت: آره دکترجان خوبم .
شایان به سمتش رفت ، درب شیشه ای رو باز کرد وبدون اینکه اصراری به بستنش داشته باشه ، دستشو لبه ی میز گذاشت و کمرش رو خم کرد .
خبر فوت ایلیا به گوشش رسیده بود و داشت از مودت می پرسید .
چهارشونه اش توی روپوش سفید چهار ستون دلم رو می لرزوند .یاد وقتهایی میفتادم که حنای حساس و احساساتی سرشو میذاشت روی شونه ی شایان و برای هر کد خورده ای یک ساعت اشک تمساح می ریخت !
شایان دستش رو حرکت داد و دقیقا همون جایی گذاشته بود که یک ساعت پیش ارجمند بریده بود ، درست همون تیکه ی تیز شیشه ای...
خودمو جلو کشیدم رو به رادمنش گفتم: مراقب دستتون باشید.
شایان با اخم سرسنگینی پرسید: چطور؟
-چون تیزه !
نفسم تو سینه حبس شد . به سمتش چرخیدم ، با نوار چسب حلقه ای پهنی که تو دستش بود جلو اومد و رو به روی میز خم شد و با دندون تیکه ای چسب کند و به دست شایان اشاره زد: اجازه میدید دکتر رادمنش؟
شایان دستش رو عقب کشید و با لحن خشکی گفت: شنیدم بیمارتون رو از دست دادید ! متاسف شدم .
ارجمند همونطور که مستقیم به شیشه خیره بود گفت:بله . منم متاسفم .
ساکت شد .
صدای چیک چسب نواری که از حلقه جدا میشد و به دندونش پاره سکوت اتاق خانم مودت رو می شکست . دست از چسب کاری موقتش برداشت و گفت: بخشتون برامون اومد نداشت .
شایان نیشخندی زد و گفت: موقتیه . سخت نگیرید .
- مرگ موقتی نیست دکتر رادمنش . آدما جدی جدی می میرن . تا جایی که من میدونم و مطلعم عزرائیل شوخی نداره .
سرپا شد و جلوی رادمنش ایستاد ، نگاهی بین من و رادمنش رد وبدل کرد و گفت: مراقب دستتون باشید . این شیشه تیزه . میبره ... شوخی نداره !
خودشو عقب کشید ، شایان با لحن آرومی گفت: من جدا برای فوت اون بچه ناراحتم دکتر ارجمند .
نیشخندی زد و رک گفت: به عنوان جانشین پدر تشریف آوردید که تاسفتون رو ابراز کنید؟
از حرفش شوکه شدم و شایان با اخم غلیظی میون ابروهاش گفت: پدر من به جز تاسف خوردن برای بیماری که از دست دادنش انتظار میرفت کارهای دیگه ای هم داره !
-خوبه . بهشون سلام ویژه ی من رو برسونید . روز خوش.
و با قدم های بلندی از اتاق بیرون رفت.
خانم مودت خسته گفت: رادمنش جان چرا باهاش بحث میکنی.
شایان با حال پر حرصی گفت: نمی بینی چطور به پدر من طعنه میزنه؟
خودمو جلو کشیدم وگفتم: حالا چرا عصبانی هستی؟
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بکنه گفت: یعنی واقعا توقع داره خسرو رادمنش بیاد بهش شخصا تبریک بگه که داره تو ایران فعالیت میکنه ؟ من فاز این بشر رو اصلا نمیفهمم .
نگاه سنگین یلدا رو حس میکردم ، زیر گوش شایان گفتم: آروم تر شایان . رزیدنتهاش دو قدم اون طرف تر هستن !
بی توجه به حرفم رو به مودت گفت: من یکی میدونم چطوری حال این تازه وارد و بگیرم . این تصمیم مدیریتی بیمارستانه . به نفع بیمارستانه ... پدر من تو این ده سال هر بار به خاطر این بیمارستان لعنتی خودش رو به آب و آتیش میزنه اما عوض قدردانی باید حرف جوجو فوکولی های تگزاس رو هم تحمل کنیم!
آرنجش رو گرفتم و گفتم: اروم باش شایان حرفی نزد که انقدر جوش آوردی .
نگاهش به دست قلاب شده ام دور بازوش موند . خجالت زده دستمو پس زدم ومودت خونسرد گفت: پسرم به دل نگیر. از این جماعت انتظار تشکر و نباید داشت .
رادمنش متاسف سری تکون داد و خانم مودت نگاهی بهم کرد و رو به شایان گفت: از حنا خبری نشد؟ دلم خیلی براش تنگ شده . نیست جاش خالیه .
انگار یکی روی قلبم خط کشید .
شایان پوزخند تلخی زد و گفت: منم مثل شما . بی خبرم ...
آب دهنم رو قورت دادم وبا گفتن با اجازه ای از اتاق بیرون رفتم. تحمل تماشا کردن نگرانیش برای حنا رو نداشتم. تحمل دلتنگی سرپرستار بخش جراحی رو برای حنا نداشتم... من یکی این روزها تحمل هیچی رو نداشتم !
تو راهروی بخش با تلفن مشغول بودم ... خاله پوری گزارش میداد ومن این ور خط سر تکون میدادم ... چهار تا چشم و خیلی خب تحویلش دادم که رضایت داد تا قطع کنه .
شایان پشت سرم بود ، برای لحظه ای از این ناگهانی بودنش قلبم تند زد . آرنجم رو گرفت و منو به سمت اتاق سابق دکتر صالحی کشید، قبل از اینکه یادآوری کنم اتاق تحویل اطفال داده شده ، درشو بی هوا باز کرد که با دیدن ارجمند که روی سجاده ای ایستاده بود و رکوع نمازش بود ضربانم آروم گرفت .
سجاده اش یه ملافه ی سفید با آرم بیمارستان بود که بچه ها با آبرنگ براش یه دشت سبز با یه خونه با سقف شیروونی و یه خورشید کج و زرد کنج ملافه نقاشی کرده بودند . به مهر گلی و تسبیح رنگارنگ دونه ریز صد تایی دور مهرش چند ثانیه خیره موندم.
به کتونی های جفت شده ی آبی روشنش نگاهی کردم و جوراب سفیدی که پاش بود ... جوراب های شایان همه از دم یا سیاه بود یا قهوه ای... ته ته روشنیش ختم میشد به خاکستری...
شایان پوفی کشید و منو عقب روند . در رو بست و خفه گفت: چرا یادم نمیمونه اینجا انقدر فرق کرده ...
منو کنجی کشید و رو به روم ایستاد . صندلی های سالن انتظار پشت دربخش خالی بودند . همون جایی بود که آخرین بار سیلی خورده بودم و ارجمند بهم دستمال داده بود .
لبخند روی لبم دست خودم نبود .
شایان با تشر گفت: به چی میخندی؟
آروم گفتم:فکر نکنم ارجمند از حرفی که زد منظوری داشته باشه . بخاطر فوت بیمارش ناراحت بود . اونقدر ناگهانی شد که ...
میون حرفم پرید : داری ازش دفاع میکنی گندم؟
خدا مرگم بده تا دم لبهام بالا اومد . خدا مرگ بده گندمی که بخواد پشت شایان رادمنش و خالی کنه و از یه تازه وارد دفاع !
آب دهنم رو قورت دادم و شایان بیخیال جواب سوالش شد و لب زد: از رفیقت چه خبر؟
اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم . خیره موندم به کاشی های مرمری نیمه چرک بخش... انقدر رفت و آمد بود که کارگرها با روزی دوبار طی کشیدن هم نتونن سطح این مرمرها رو آینه ای جلوه بدن.
شایان غر زد: نشنیدی؟
-شنیدم .
-خب؟
نگاهی به چشمهای قهوه ایش انداختم ، برای حنا اینطور تو حدقه می لرزیدند؟
-جوابی ندارم.
شایان سرشو نزدیکم آورد، بوی تلخ عطر مردونه اش اذیتم میکرد . اذیت که نه ... نداشتنش اذیتم میکرد . ناتوان بودن تو تصاحبش اذیتم میکرد... این که این مرد مال رفیقم بود و من از بوی عطرش حالم دگرگون میشد اذیتم میکرد !
شایان خیره به چشمهام موند ، چند ثانیه ... پر رو شدم و تو چشمهاش زل زدم درست مثل خودش . دلم میخواست مثل داستان های بچگی از آینه بپرسم :من زیباترم یا حنا ... چشمهای من یا حنا ... گندم یا حنا ؟! جواب رو میدونستم ... مثل همیشه حتما میگفت حنا !
نه آینه که شایان هم گفته بود حنا ...
شایان صورتش رو عقب کشید، چنگی به موهاش زد ... رگ گردنش ورم کرد ، چند ثانیه فک کلید شده اش رو روی هم سایید و نفسش رو از بینی بیرون فرستاد .
آب دهنم رو قورت دادمو گفتم: چی شده؟
-از حنا بگو.
-چی بگم؟
-هرچی تازگی ازش میدونی بگو...
-خوبه!
-این نه...
خواستم مثل بچه ای سرشو تو بغلم بگیرم و موهاشو *نو ا زش * کنم و بگم : طوری نیست آروم باش.
مثل مرغ سرکنده جلوم قدمی زد و گفت: بگو گندم .
-چی بگم ؟
-بگو حنا کجاست.
-راز دوستمه شایان .
-من دوستت نیستم گندم؟
خواستم بگم جونمی .... ولی لبهامو فشار دادم روی هم .
شایان خسته گفت: بگو گندم ...
-چی بگم ؟
-چرا دنبال دکتر زنانی؟!
اونقدر ناگهانی گفت که قالب تهی کنم ... صالحی ... دکتر صالحی... استاد صالحی... لعنت بهت !
شایان آب دهنش رو قورت داد ، سیبک گلوش بالا وپایین شد ، عرق کمرنگی کنج شقیقه اش ظاهر شد و نگاهش ثابت موند روم ... چند ثانیه حتی پلک هم نزد.
از خجالت سرمو پایین انداختم . نه از خجالت نگاه خیره اش نه ... از خجالت گر گرفتن زنانه ی توی وجود زنم !
شایان برافروخته گفت: چرا گندم ؟!
خواستم دستهامو دو طرف صورت اضلاح شده اش بذارم و بگم طوری نیست . ولی لال شده بودم .
شایان با زهرخند تلخی گفت: میخواد بچه اشو بندازه؟ برای همین بیست روزه نیست؟! برای همون اون طلوعی تخم سگ حروم زاده با حنا نیست؟!
از توهمش خنده ام گرفته بود ، از خنده ام لبم رو گزیدم ... از لب گزیدنم نمیدونم چی تعبیر کرد که حالش بدتر شد و نه خفه ای از لای *صورت* مردونه اش بیرون افتاد .
یه قطره اشک از چشم چپ قهوه ایش هم افتاد...
باورم نمیشد ... اگر سال اول دانشکده بهم میگفتن ، شایان رادمنش... پسر دکترخسرو رادمنش .... یه روزی به خاطر بهترین دوستت ، اینطور مردونه اشکش میچکه میخندیدم و میگفتم شایان رادمنش؟ محاله...
دومین قطره از چشم راستش افتادو من هیچیم نشد! چون اشکش مال من نبود مال حنا بود !
بی رحم شده بودم . خودم هم نمیدونم چرا انقدر بی رحم شده بودم که مثل یه چوب خشک ، شایان رادمنش رو تماشا میکردم و هیچ تلاشی نمیکردم تا به این افکار احمقانه و صد تا یه غازش رو خاتمه بدم . برای داستانی که برای خودش ساخته بود تا هضم نبودن حنا رو برای خودش راحت کنه نقطه ی پایان نمیذاشتم ...
نمیگفتم ... نمیدونم چرا خودمو وادار نمیکردم تا بگم حنا هرچی باشه خائن نیست ... بگم حنا به تویی که میپرسته خیانت نمیکنه ... بگم حنا بخاطر توست که بیست روزه نیست ! نه بخاطر اون طلوعی که نامردم اگر پیداش نکنم که چرا رفتنش با نبودن حنا مصادف شده که اینطور شایان چنگ میزنه و عاصی میکنه خودشو تا این دو نفرو به هر ضرب و زوری بهم بچسبونه !
نفسمو سنگین بیرون فرستادم ، شایان خیره خیره تماشام میکرد و من به دهنم نمی چرخید بگم حنا خائن نیست .
نه اینکه نچرخه ... دلم نمی چرخید ، چرخ دلم راضی نمیشد ... تا کی میخواستم از حنا دفاع کنم؟ که چی بشه ؟ که با شایان ادامه بده ؟
مرده سراسیمه از درهای آسانسور بیرون زد . ظاهرش معمولی بود اما شتابش باعث شد نگاهم به سمتش کشیده بشه ... با قدم های شتاب زده ای وارد بخش شد .
شایان دستشو روی شونه ام گذاشت . احساس میکردم هر آن ممکنه استخون ترقوه ام ذوب بشه ...
سرشو نزدیک صورتم جلو کشید و بریده بریده گفت:بگو حنا حامله نبود ...
دست دیگه اشو به سمت یقه اش برد و دگمه ی ابتدایی رو باز کرد ، صورتش کبود شده بود . صدای داد و فریاد از توی بخش باعث شد هردو سرمون رو به سمت ورودی بچرخونیم .
قطره اشک جمع شده کنج چشمم رو با سر انگشت پاک کردم ، خواستم شونه ی داغ شده ام رو از زیر پنجه اش آزاد کنم که با التماس صدام زد:گندم جان...
بغض سنگینی تو گلوم نشست . جانی که به بیخ گلوی اسمم می چسبوند از اون جان هایی نبود که به حنا میگفت . جان پهلوی اسم من ، بیشتر یه بگو لعنتی پشتش جا مونده بود !
چقدر دلم میخواست یک بار اونجور که حنا رو صدا میزد به من میگفت گندم ...
با همون حال و هوای شاعرانه و عاشقانه که توی واو به واو حروف حنا ، با یه لحن مردونه و جدی چاشنی ادای اسمش میکرد . اما من وقتی گندم جانش میشدم که میخواست بهش حقیقتو بگم...
پنجه هامو مشت کردم و تمامم شد نگاه به صورت مردی که دوستش داشتم... پوزخندی زدم و گفتم: حنا خوبه .
شایان دستشو برداشت و دو دستی چنگ زد به موهاش و گفت: اینو نه ... اونی که حقمه بشنوم ... اونو بگو .
اونی که حقش بود ونمیخواستم بگم ... دلم نمیخواست بگم ... ولی حیف این مرد بود که اینطور پشت حنا بسوزه !
وجدانم وادارم کرد تا بگم !
-خوبه . خیلی خوبه .
نگاهی به سر تاپاش انداختم وگفتم: از تو بهتره هرچی هست .
صدای وحشی گفتن هایی ازتوی بخش میومد . صدای پیچ کردن های پیاپی دکتر احمدزاده به اورژانس... صدای هق هق نوزادی ازطبقه ی پایین... تو این وانفسا به حراست زنگ بزنید هم شنیدم ... یه می کشمت ... یه بیچاره ات میکنم... یه بچه امو کشتی !
فاصله ام رو باهاش بیشتر کردم و رو بهش خیره شدم . دلم سوخت از حال شونه هاش که به سمت زمین مایل شده بود . زهرخندی زدم ... ترسیده بود ؟ از خیانت حنا با طلوعی ؟! از فرار حنا با طلوعی؟!
بدبخت عاشق ... مفلوک احمق ! الاغ بی شرف... حقش بود . حقته شایان رادمنش ... از ندیدن من و دیدن حنا این بلا حقته . حقته نگم ...
قدمی که فاصله گرفته بودم رو برگشتم . تو صورتش نگاه کردم.
همون صورتی که وقتی واسطه اش شدم تا براش حنا رو خواستگاری کنم ... بمیرن اون خاطره ها !
آب دهنم رو سنگین قورت دادم و با لحن خشکی گفتم: برای خواهرم دنبال پزشک زنانم شایان . حنا هم برمیگرده خودش بهت توضیح میده بیست روزه کجا غیبش زده ... هرجا که هست خیالت راحت با طلوعی قراری نداشته .
چشمهای سرخشو به صورتم دوخت و با زهرخندی گفتم: چیه؟
-داری راستشو میگی یا رو گند رفیقت ماله میکشی؟
خسته بودم... خسته و عاصی. از داشتن یه همچین رفیقی کلافه بودم . من وانداخته بود تو هچل ! به من چه اصلا؟ به من چه ربطی داشت؟! به من نا مربوط چه دخلی داشت؟!
با حرص از این لحن طلبکارش توپیدم:
-خود دانی . میخوای باور کن میخوای نکن . من گفتنی ها رو گفتم . از حالا به بعدم سمت من نمیای ... اگر قراره از حنا بپرسی سراغ من نمیای... اگر میخوای از حال حنا بدونی سمت من نمیای... شایان سمت من دیگه نمیای ! فهمیدی؟
نگاه مظلومانه و قهوه ایش دلمو چنگ میزد . پوفی کردم و گفتم: هر وقت برگشت بشین مثل یه آدم بالغ باهاش حرف بزن ببین کجا بوده . خواست میگه ... نخواست هم نمیگه . یا درکش میکنی یا نمیکنی .
به سمت بخش تنه ام رو چرخوندم که مچ دستم داغ شد . منو نگه داشت و با صدای ملایم و مهربونی گفت: گندم من تحت فشارت میذارم؟
جوابش واضح بود نبود؟
به سمتش نچرخیدم.
شایان زیر گوشم پچ پچ کرد : ببخش این مدت اذیتت میکنم تو که حال منو میدونی... تو که می بینی چه به روزم آورده ... به اون رفیق نا رفیقت بگو برگرده ! بگو ما قرار ازدواج داشتیم... بگو برنامه هامون یادت رفته ؟ هزار تا رویای ریز و درشت داشتیم... هزارتا خاطره که نساخته بودیم... میخواستیم باهم بسازیم ؟ بگو میخواستیم عروسی بگیرم ماه عسل بریم ... به اون رفیق نا رفیقت بگو گندم برگرده . بگو باشه؟
دستمو از چنگش در آوردم و با قدم های بلندی به سمت ورودی بخش رفتم ... با هرقدمی که به جلو برمیداشتم یه کاش برنگرده بود ورد زبونم !
پاسخ
#17
دستمو از چنگش در آوردم و با قدم های بلندی به سمت ورودی بخش رفتم ... با هرقدمی که به جلو برمیداشتم یه کاش برنگرده بود ورد زبونم !
چشمهام داغ کرده بودند، با پشت دست اشکهایی که میخواستن بجوشن رو پاک کردم و نگاهم چرخید به سمت همهمه ی توی راهرو ... دو تا پسربچه سرم هاشون رو بغل کرده بودند و با نگاه هراسونی به اون حجم آدم نگاه میکردند.

ثانیه ای طول کشید تا به خودم مسلط بشم... استیشن خالی بود . به طرف بچه ها رفتم ، مضطرب خودشونو تا جایی که میشد توی دیوار چپونده بودند .
با آرامش گفتم: اقایون شما نباید تو تختون باشید؟
با چشمهای خیسی بهم نگاه کرد و با گویش و لهجه ای که چندان باهاش غریبه نبودم گفت:"ایلیانین ددسی آیینی وورور" بابای ایلیا داره آیینو میزنه .
لبم رو گزیدم و به فارسی گفتم: نمیزنه عزیزم دارن صحبت میکنند .
روی زانو پایین اومدم تا هم قد و قواره اش بشم ، اشک چشمش پایین افتاد و گفتم: اسمت چیه؟
-یاشار ...
و کنار دستیش با *صورت* ورچیده گفتم :تو اسمت چیه؟
-پیمان .
-اگر توی تختتون نباشید دکتر ارجمند عصبانی میشه ها ...
گیج نگاهم کردند و گفتم: همون آیین !
نگاهشون عادی شد و گفتم: اتاقتون کجاست ...
پیمان به بعد از همهمه اشاره کرد ، لبم رو گزیدم و دست جفتشون رو گرفتم و گفتم: بریم سر تختاتون .
با قدم های آرومی به طرف اتاق میرفتم که نگاهم افتاد به مردی که پای دیوار مچاله شده بود و زار میزد ، پرستار وکارگر و همراه هم دور تا دورش رو احاطه کرده بودند، لبم رو گزیدم ، سرعت قدم هام کم شد ، اونقدری که با چشم دنبال آیین ارجمند باشم.... نگاهم به مردی افتاد که پیراهن روشنش پر بود از لکه های قرمز اما خم شده بود و سر مرد رو تو بغلش نگه داشته بود و شمرده تکرار میکرد : نیازی نیست به حراست زنگ بزنید !
به ویترین بیسکوئیت های تریا نگاه میکردم و نمیدونستم کدوم رو انتخاب کنم . مرد تی بگ رو توی لیوان کاغذیم انداخت و برای مرتبه ی چندم پرسید: خانم دکتر چیز دیگه ای هم میخواستید؟
پوفی کشیدم واز ناچاری گفتم: یه داجستیو...
سری تکون داد و روی پیشخون یه اسکناس ده دلاری روی پیشخون اومد و گفت: یه چای ... مال خانم دکترم حساب کن باهاش اقا حجتی .
با تعجب به مرد سیبیل کلفت پشت دخل نگاه کردم . بعد از این همه سال حتی یک بارم به ذهنم خطور نکرده بود اسمش رو بدونم . نگاهم به ارجمند چرخید و گفتم: شما چرا ... وقت نکردید چنجشون کنید؟
سرشو تکون داد و گفت: به نظرت من وقت دارم؟
به کنج لب ورم کرده و پای چشم کبودش نیم نگاهی کردم و گفتم: بذارید تو کیفتون من حساب میکنم . مهمون من باشید.
خنده ای کرد و گفت: دیگه چی ...
با اصرار گفتم: اجازه بدید من حساب کنم.
حجتی زیر لب غرغری کرد ، دلار به مزاقش خوش اومده بود.با چونه ، ده دلاری رو برداشتم ویه اسکناس دو هزار تومنی روی پیشخون گذاشتم وگفتم: درسته دیگه؟
حجتی با اخم غلیظی سر تکون داد .
ارجمند بیخیال دو تا لیوان کاغذی رو برداشت و به سمت سماور رفت ، داجستیو منو هم توی جیبش گذاشته بود . اسکناس رو لوله کردم و توی جیبم فرستادم ، کار پرکردن لیوان ها که تموم شد ، روی اولین میز سر راهش نشست و بهم خیره شد .
آروم صندلی پلاستیکی رو عقب دادم و لبه اش نشستم ، اسکناسشو به سمتش گرفتم و گفتم: فکر کنم بهتره هرچه زودتر پولهاتون رو به ریال تبدیل کنید . اینطوری مجبور نمیشید برای دو کیلو شیرینی صد دلار خرج کنید و صرف یه چای ساده ده دلاری بذارید رو پیشخون اقا حجتی !
مستقیم بهم زل زده بود .
از نگاهش معذب شدم وبه سمت نرده های آبی رنگ سرچرخوندم . نخ تی بگ رو تو دستش نگه داشته بود و توی لیوان آب جوشم بالا و پایینش میکرد .
تی بگ دوم رو باز نکرده بود ، با همون یکی دو تا چای آمده کرد و نوار قرمز دور استوانه ی داجستیو رو به آرومی کشید .
انتظار این سکوت رو نداشتم ، نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: رفتار امروزتون صحیح نبود .
بیسکوئیت رو بو کشید وگفت: وای...
ابروهامو بالا دادم و با اون حال مسخ شده گفت: هیچی بیسکوئیت ایرانی نمیشه . هربار که مادرم میفرستاد خرد شده اش میرسید به دستم! ...
لبخندی به اشتیاقش برای خوردن دایجستیو زدم که بیسکوئیت دوم رو توی لیوان چایش فرو کرد و خونسرد گفت: داشتی چی میگفتی؟
-خیلی مهم نبود .
هومی کشید و گفت: ناصحیح بودن رفتار، منظورت با مودت بود؟
از اینکه شنیده بود لبم رو گزیدم و گفتم: بله . ایشون خیلی ساله که تو جراحی عمومی فعالیت دارن . بیشتر از بیست و شش سال. حالا درسته که شما یکی از بیمارانتون رو از دست دادید ولی خانم مودت ...
میون کلامم جدی گفت: یه بیمار؟
از لحن قاطعش کمی سیخ نشستم و ارجمند تکرار کرد: یه بیمار ؟!
آب دهنم رو قورت دادم نگاهش خشک ، جدی ... بی روح و ترسناک بود . اخم غلیظش باعث میشد خودمو توی گارد نگه دارم و جمع و جور کنم.
نفسشو سنگین بیرون فرستاد و با صلابت گفت: من امروز یه بیمار نه ... صد و نه تا اولویت کلیه فقط تو تهران رو از دست دادم دختر خوب . میفهمی صد و نه تا بچه تو نوبت کلیه یعنی چی؟ عضو پس زده ی اهدایی یعنی چی ؟! عضوی که میتونست یکی دیگه رو سرپا کنه اما میره تو زباله یعنی چی؟! بحث سر یه بیمار نبود ... بحث سر صد و نه نفر بچه ی معطل کلیه بود که اتفاقا همشون زیر دوازده سال هستن و همشون منتظر مرگ مغزی یکی هم سن خودشونن که تازه خانواده اش رضایت بدن ایا اعضا اهدا بشه یا نه ... اونم بچه ای مثل ایلیا که زیر نظر بهزیستیه و جز اولویت های آخره .
پوف بلند بالایی کشید و متاسف از حرفهاش گفتم: چایتون یخ کرد .
نیشخندی زد و نگاهی به لیوانش انداخت .
به صورت منقبضش نگاهی کردم و پرسیدم: ممکن بود برای هربچه ای رخ بده این طبیعیه ...
-نه اگر چهار روز بیشتر تو ای سی یو می موند . این رخ نمی داد .
سرمو جلو کشیدم وگفتم: یعنی زودتر از موعد منتقل شده بود بخش؟
اخمی کردم و گفتم: آخه چرا باید چنین کاری کنند ...
دستی به پیشونیم کشیدم و عصبی از اتفاقی که رخ داده بود نالیدم : دکتر این محاله من تیم آی سی یو رو میشناسم اصلا وجدانی نیست .... در واقع من فکر میکردم که بخاطر شرایط ایلیا این اتفاق افتاد نه به خاطر مرخص شدن زودتر از موعدش از بخش مراقبت !
نگاهی بهم انداخت ، چند ثانیه کوتاه ، خیره تماشام کرد . نمی فهمیدم.
برای ثانیه ای چیزی نگفت فقط لبخند کجی زد وگفت: خوش گذشت . عصر بخیر .
و بدون اینکه یک کلام اضافه تر بگه ، صندلی رو عقب فرستاد و از جابلند شد . مات ومتحیر به قامت ایستاده اش نگاه میکردم که با لبخندی گفت: دفعه ی بعدی مهمون منی . تا اون موقع دلارامو ریال کردم حتما .
چشمکی زد و با قدم های بلندی به سمت نگهبانی رفت، کنار اتاقک فرمون دوچرخه رو صاف کرد و با یه حرکت روی زین نشست ، پاهاشو توی رکابها میزون کرد و با خداحافظی از تیم نگهبانی از بیمارستان بیرون زد .
نگاهی به بسته ی دایجستیو کردم ، فقط دوتا خورده بود و چایش هم نیم خورده توی لیوان مونده بود و عطر مردونه و خنکش تو همون حوالی می پیچید! به قول آزاده ... حضرت والا رد داده بود !
با صدای تلفن همراهم ، فورا از توی جیب روپوشم بیرون کشیدمش ، حنا بود ، ناخودآگاه ، ابروهام تو هم گره خوردند و گوشی رو روی میز انداختم وتا ساکت شدن زنگش ، تا بیخیال شدن حنا ... خاموش و روشن شدن صفحه اشو تماشا کردم .
به ثانیه نکشید که دوباره زنگ زد ... کلافه از صدای یکنواخت زنگ گوشیم ، بی حوصله جواب دادم . حنا سرحال از اون ور خط با صدای ظریفی گفت: سلام گندمی. خوبی؟
سرد گفتم: سلام ...
-چه خبرا ؟ کجایی بیمارستانی؟
سردتر هومی کشیدم و دوزاریش انگار از همون پشت خط افتاد، صدای شارژش تحلیل رفت و مردد پرسید: همه چی خوبه؟
-بدک نیست .
دستی به پیشونیم کشیدم خودم بیشتر داشتم عذاب می کشیدم از این لحن تلخ وگزنده ام .
حنا از اون ور خط گفت: چه خبرا . خاله پوری جونم خوبه؟
بغض بیخ گلوم رو گرفت و گفتم: خوبه .
-خودت چطوریایی؟ چه میکنی با زحمت های من ؟
قطره اشکی از کنج چشمم پایین افتاد روی میز پر خط و خش و گفتم: هیچی میگذرونم .
خنده ی سرحالی کرد و گفت: ای بی معرفت . یه وقت نگی چقدر جام خالیه ... چقدر دلت واسم تنگ شده .
خودش از اون ور خط خندید و من دستی به پیشونیم کشیدم وگفتم: چیکار داشتی زنگ زدی؟
انگار که خشکش زده باشه ... مجسمه شده باشه ... مات و حیرون مونده باشه وسط یه میدون شهر بزرگ و چاره ای جز سکوت و تماشای شهر نداشته باشه ... انگار که تصمیم براش این باشه که تا ابد همونطور خشک بمونه و صداش درنیاد ، همونطور موند پشت خط. ندیده میتونستم تصورش کنم .
ازخودم متنفر شدم و گفتم: الو حنا ... هنوز پشت خطی؟
پر تردید گفت: طوری شده دوستم؟
میگفت دوستم دلم میخواست خودمو زنده به گور میکردم... بغضم ترکید که حنا مهربون گفت: جونم گندمی داری گریه میکنی؟ چی شده ؟ خوبی ؟
اشکهامو پاک کردم و گفتم: خوبم . امروز یه کم سخت گذشت . ولی خوبم . تو خوبی؟
-چه عجب حالمو بالاخره پرسیدی ...
لبمو گزیدم و گفتم: یکی از بیمارا کد خورد . سر اون فکر کنم حالم خوب نیست .بگو حرف بزن . چه خبر؟ اوضاع احوال ؟
-خوبه همه چی ... داری چه میکنی ؟ کشیکی امشب؟
لحنم برگشت و گفتم: دارم چایی میزنم .
خندید و گفت: وای با داجستیو روکش شکلاتی لابد؟
خندیدم ... از اینکه دستمو خونده بود خندیدم . آهمو خوردم و گفتم: آره . جات خالی.
حنا نفس بلندی توی گوشم کشید و گفت : نزدیک بود خیال کنم نبودنم خیلی به مزاقت خوش گذشته ها .
پیشونیمو روی میزگذاشتم و حنا با خنده ی مستانه ای از اون ور خط گفت: خیلی دلم برات تنگ شده . بزودی دوباره آتیش میسوزونیم .
پوزخندی زدم و گفتم: منظورت تنهاییه دیگه؟
-میدونی که بدون دستیار ممکن نیست .
دستیار ! آره ... من حکم یه نوچه رو داشتم . یه دستیار ! عالیه مال اون بود ... بدک نبود من بودم ! کمی از چایم خوردم و به محض اینکه خواستم جمله ای به زبون بیارم با لرزش گوشیم و دیدن پیش شماره ی شهری که نه سال ازش فاصله گرفته بودم ، اخمی کردم و فورا گفتم: حنا پشت خطی دارم بعدا حرف میزنیم.
خداحافظ تندی بلغور کردم و به شماره ی ناشناس جواب دادم.
با الویی که گفتم، صدای زخم خورده ی مردی باعث شد از جا بلند شم . حس میکردم این صدا از نزدیک وهمین حوالی به گوشم می رسه .
قطع و وصل میشد ... با حرص از این مخابرات صدامو بلند کردم و گفتم: الو... الو...
-گندم ...
صداش آشنا بود . هوفی کشیدم وگفتم: بله .
-صدامو داری.
زیردرختی ایستادم و گفتم: بله . بفرمایید .
-مزاحمم؟
پر اخم گفتم: نه ...
با بغض گفت: میتونی بیای بیرون؟
گوشی رو دست به دست کردم و از این گوش به گوش فرستادمش و گفتم: کجایی الان؟
-تو میدون ... خودمم نمیدونم کجام .
نفسمو فوت کردم و گفتم : یه نشونی بده حداقل پیدات کنم .
با صدای آمبولانسی که چراغ هاشو از پشت نرده ها و صداشو از پشت خط میشنیدم دوزاریم افتاد که کجاست، با یه الان میام به سمت در ورودی بیمارستان رفتم. کناری ایستادم تا آمبولانس وارد محوطه بشه ، به طرف میدون راه افتادم ، چشم چرخوندم دور تا دور بلوار ... با دیدنش که روی یه نیمکت سبز حد فاصل دو خیابون نشسته بود و سرشو تو دستهاش گرفته بود، پر اخم به سمتش رفتم.
رو به روش ایستادم ، متوجه حضورم شد، فورا از جا پرید و با صدای بغض داری گفت: سلام گندم خانم .
نه احترامش معلوم بود نه صمیمیتش ... یه خط درمیون پاسم میداد به گندم خالی و گندم خانم !
اشاره ای به نیمکت کرد و ساکشو برداشت تا برام جا باز بشه ، بی رغبت کنارش نشستم ساک بین من و خودش گذاشت . خجالت زده تا جایی که ستون فقراتش یاری میکرد خم شده بود و پنجه هاشو تو هم قلاب کرده بود.
با حرص گفتم: خب؟!
سرشو تکونی داد اما بالا نیاورد . کلافه از سکوتش توپیدم: مهدی خان نمیخوای چیزی بگی؟
شرمنده لب باز کرد: چی بگم خانم دکتر ؟!
آخ که چقدر دلم میخواست با مشت به قفسه ی *بدن* می کوبیدم و این همه بغض انباشته شده رو ریز ریز میکردم تا اینطور راه نفسمو بند نیارن .
آرنجمو پشت نیمکت گذاشتم و شقیقه ام رو به کف دستم تکیه زدم . مهدی خجالت زده پرسید: صنم حالش خوبه؟
چیزی نگفتم.
کمی جا به جاشد و معذب گفت: مادر چطورن؟!
با حرص نگاهش کردم که لب زد: به خاله پوران سلام برسونید .
-اینا رو که تلفنی هم میتونستی بگی ...
سرشو به همون جای اول برگردوند و تا شده تر از قبل نشست . خسته از نگفتنش به ساعت مچیم نگاهی کردم و گفتم: مهدی نمیخوای چیزی بگی برم به کارام برسم ...
با ترس از اینکه مبادا برم خودشو جلو کشید و گفت : خانم دکتر...
یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم: همون گندم . خب .... بعدش ! بقیشو بگو .
-صنم...
-میدونم . فقط نمیدونم پدر شدنتو تبریک بگم یا ...
با حس درد توی سرم محکم پیشونیمو فشار دادم و با یه عالم حرص توپیدم: شما دو تا فکر پدر و مادر خودتونم نکردید؟! مهدی من خواهرمو به تو سپردم گفتی مثل جفت چشمات مراقبشی اینطوری؟ دختره سه ماهه حامله است . نامزد شدید ... محرم شدید ... عقد شدید که اگر موشو دیدی .. خنده هاشو دیدی... زیر گلوشو دیدی گناه و خبط و خطایی نباشه ... نه اینکه ...
چشمم افتاد بهش.
مهدی خجالت زده تا بناگوشش سرخ شده بود .
لبم رو گزیدم ، حواسم نبود یه سری چیزها رو نمیشه به مردم شهر من راحت گفت . دستی به صورتم کشیدم و گفتم: الان پاشدی اومدی تهران که چی؟ مگه سربازیت تموم شد؟!
-هشت ماهش مونده !
دلم میخواست جیغ بکشم ، نفسمو تو سینه حبس کردم و گفتم: اندازه ی زایمان صنم بلکم بیشتر تو طول خدمتت مونده . این چه غلطی بود کردید ! خیر سرت مهندسی مهدی ... از خواهرم نگم که سنش کمه تو چی ؟!
حرفی نمیزد.
خسته از سرزنش گفتم: میخوای چه کار کنی... عروسی بگیریم؟ به کل فامیل گفتیم بعد از خدمت تو ! بنایی خونه ای که قولشو دادید تموم شده ؟ دست صنم و میخوای بگیری ببری تو اون خاک و خُل؟!
مهدی لال بود و من یکه تاز می تاختم.
نمیدونم ارث کی بود که بهم رسیده بود خیال میکردم به ضعیف تر از خودم حق دارم پر بگم وبه بزرگتر از خودم حق دارم فقط بگم چشم!
لبهامو تر کردم و گفتم: اصلا من خانواده امو راضی کنم عروسی بگیرید ... با خدمتت میخوای چه کار کنی؟!
نگاهی بهم کرد ، چند بار چشمهاشو دزدید و دست آخر به زور گفت: اگر مدرک بچه رو ببرم سه ماهش کم میشه .
ماتم برد .
مثل اسپند رو آتیش از جا پریدم و با صدای بلندی گفتم: بخاطر اون خدمت لعنتی خواهر بیست ساله ی منو حامله کردی؟!
ماتش برد و خفه گفتم: سه ماهش به خاطر عقدتون کم شد .... گفتیم جوونی ، تازه درست تموم شده کمک حالت باشیم... سه ماهم به خاطر بچه؟!تو خجالت نمیکشی فقط فکر منافع خودتی ؟
مهدی خجالت زده گفت: گندم خانم...
دستمو به کمرم گرفتم و دست دیگه ام رو به پیشونیم فشار دادم ...
مهدی پاهاشوجفت کرد . نگاهی به پوتین و رخت ولباس سربازیش انداختم .کلاهشو توی دستهاش مچاله کرده بود . با صدای بریده ای گفت: خدا شاهده به خاطر منافعم نبود .به جون خود صنم قسم.... من اصلا نفهمیدم چی شد صنم بهم نگفت. تازه خبردار شدم . ولی تو رو خدا خواهری کن . هرکار باشه میکنم. سقط نکنه گناهه ... شما دکتری ... من که میدونم مادر آوردتش تهران بی سرو صدا از بین ببرتش ! مامیخوایمش... بخدا میخوایمش!
پوزخندی زدم و حینی که خیره تو چشمهاش شدم گفتم: بچه رو نگه داریم که تو از خدمت سربازیت کم بشه نه؟! تو خجالت نمیکشی مهدی ؟! اینطوری بود قرارت با بابام؟ میدونی بابام بفهمه یه پاره استخون صنم هم رو دوش تو نمیذاره . تو بازندگیتون چیکار کردید اون که عقل نداره تو هم پا گذاشتی جا پای خواهر احمقم؟!
مهدی ساکت شد و کلافه گفتم: من الان باید چه کار کنم؟ طرف شما باشم یا پدر ومادرم؟
مهدی نگاهی بهم انداخت و با لحن آروم و گرفته ای گفت: هرچی خودتون صلاح میدونید اگر فکر میکنید اون بچه رو بکشید حلاله . باشه ! ولی اگر شما هم راضی نیستی... یه خواهش دارم...
کلافه از این بامبولی که وسط زندگیم راه افتاده بود گفتم: خب؟ فکر کنم بهتره همه ی پیشنهاد ها رو بشنویم ...
-یه پولی دارم ... با صنم یه عروسی کوچیک میگیریم. یه خونه آماده میکنیم میریم سر زندگیمون. فقط شما بابا رو ...
-پدر من روز اول با تو و صنم شرط کرد ، که بعد از درس صنم ، بعد از سربازی تو !
-حالا نشده ... میگید چیکار کنیم؟ سقط حلاله ؟ شما خودت دکتری... پس فرداصنم یه مشکلی براش پیش بیاد ... اون که جثه نداره ... بنیه نداره ... همون بار اولم دوبار رفت زیر سرم...
خشک به صورت مهدی نگاه کردم که زود چشمهامو به زمین دوخت ویه قدم عقب رفت و کبود شد .
دلم میخواست یکی از همون تاکسی های سبز جلوی در بیمارستان که بلند میگفتن دربست .... یکی از همون ها منو می برد یه ناکجا !
سرم درد میکرد ونبض رو تو شقیقه هام حس میکردم . مهدی خسته گفت: خواهش میکنم ... منم حق دارم زندگیمونه . اول راهیم . به خدا یه روزی این سختی ها خاطره میشه ...
از تحلیلش نالیدم: تو بیخود کردی این کار و کردی که این روزها که قرار بود بهترین روزهای زندگی خواهرم باشه ،براش بشه بدترین روزهاش که بعدا بشن خاطره! خدا بگم چیکارتون نکنه ... فکر نکنی کل حرفم باتوئه ها .... اصلا .من گوش اون صنم هم میپیچونم . معلوم نیست چی زدین که یادتون رفته کجا زندگی میکنید!
مهدی ناراحت گفت: تو رو خدا هیچی بهش نگید اون همینطوریشم حساسه .وای به حال حالا ...
بی حرف نگاهش میکردم ، حیف که عاشق صنم بود ... حیف که خواهر ابله من عاشق این ریقوی یه لا قبا بود . حیف که کل دردش در دهن مردم بود!
خم شد و از توی زیپ ساکش ، کیسه ای رو بیرون کشید و به سمتم گرفت و گفت: قابل دار نیست .
نگاهی به نون برنجی ها کردم و گفتم: با یه جعبه نون برنجی همه چی حله؟
گرفته گفت: ویار صنم بود !
خنده ام گرفت و با حرص و خنده گفتم: آها پس این واسه ی منم نیست .
سرشو پایین گرفت و دوباره با صدای آرومی گفت: باباهم بفهمن بهمون حق میدن ...
-خوبه بابای منو تو بهتر از همه میشناسی مهدی !
-پدر شما همونی ان که نه ساله دخترشو فرستاده تهران تک و تنها درس بخونه . این خودش یه سنت شکنی بود نبود؟!
پوفی کردم و مهدی بند ساکش و روی دوشش انداخت و گفت: گندم خانم ... تو رو خدا بلایی سرش نیاد ها ... زنمه . به قران ...
باحس تهدیدی که میخواست خرجم کنه چشمهامو گرد کردم که خجالت کشید امانگاهشو ندزدید و گفت: زنمه . بچمونه . حقمونه . نکنید . به خدا شرش گردنتون رو میگیره .
با صدای گرفته ای اضافه کرد: خواستم اتمام حجت کنم فقط. وگرنه من دست شما رو هم می بوسم که اگر بابا رضایت داد به این وصلت به خاطر خانمی و حرفهای شما بود . جون شما جون صنم ...
پوفی کردم و قدمی ازم فاصله گرفت .
به کیسه ی نون برنجی تو دستم نگاهی کردم و بلند گفتم: مهدی...
ایستاد و از سرشونه نگاهم کرد .
-شب بیا پیش ما . جایی برای رفتن داری؟
کمی من و من کرد که گوشی رو از تو جیبم دراوردم و گفتم: این شماره ی خودت بود؟
-نه مال رفیقمه . همشهری پسر آقا حسینی... میشناسید که کیو میگم همون که تو کوچه دکون...
وسط حرفش گفتم: خیلی خب حالا هرکی... چرا با گوشی خودت زنگ نزدی؟
-شارژ نداشت .
حرصی نگاهش کردم که لبخند کمرنگی زد و خنده دار از حال و روزش گفتم: بیا خونه ی ما شب. تا کی مرخصی داری؟
-پس فردا .
-پس بیا . منتظرتم.
-آخه مادر...
-کاریت نباشه بیا .
نگاهی بهم کرد و گفت: خیلی خوبی خانم دکتر بذار دستتو ببوسم....
خواست خم بشه تا دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم و با حرص گفتم: به خدا هرچی گفتم پشت گوش میندازما .
با صدای زنگ دوچرخه ای که از خیابون رد شد نگاهم لحظه ای به خیابون کشیده شد و حس کردم ارجمند رو دیدم . اهمیتی ندادم و رو بهش رو تیکه کاغذی اسم خیابون و کوچه رو نوشتم وگفتم: بیا این آدرس. پول همراهت هست؟
زود کاغذ رو از دستم گرفت و گفت : بله دارم دستتون دردنکنه.
از توی کیف پولی که حنا بهم داده بود، سه چهار تا اسکانس بیرون کشیدم ، خواست به غرورش بربخوره و اخم وتخم کنه که توپیدم: من کار دارم سرم شلوغه .یکم میوه و شیرینی بخر ببر خونه .
-آخه ...
-بگیر بهت میگم . دارم بهت زحمت میدم . میگم که من وقت ندارم . میوه ی خوب بگیری ها . شیرینی تازه هم بگیر. میدونی که مامانم حساسه . حداقل جلوش یکم خودتو نشون بده ! بیا این نون برنجی هم خودت ببر خونه . بذار صنم جلو مامانم غرورش حفظ بشه .
چشم خفه ای گفت و با فعلا وشب می بینمتی ، به سمت بیمارستان رفتم. سرم داشت منفجر میشد و حتی هنوز نمیدونستم باید به بابا چی بگم !
از چی شروع کنم ... چطور حالیش کنم ... !
پاسخ
#18
فصل نهم :
وارد بخش شدم ، توی اورژانس کاری نبود شیفت کاریمو باید به آزاده تحویل میدادم اما خبری نبود .
پرستار شیفت شب رو نمی شناختم نگاهی بهم انداخت ، چند ثانیه به چشمهای عسلی رنگش نگاهی کردم که لبخندی زد و گفت: از رزیدنت های اطفال هستید؟
متقابلا لبخندی زدم و گفتم: نه چطور؟
-هیچی یه سوال داشتم بیان از خودشون می پرسم.
خودمو جلو کشیدم و گفتم: جانم بهم بگو اگر کمکی باشه انجام میدم.
با من ومن نگاهش رو به اتاق ایلیادوخت و زیر لب گفت: بچه ها تو اون اتاق نمی خوابن . راستش خیلی باهاشون کلنجار رفتم ولی حاضر نشدن برن اونجا . از طرفی هرچی شماره ی سرپرستار جراحی عمومی رو میگیرم ،تا یه اتاق موقتا خالی کنم جواب نمیدن . سرپرستار بخش خود اطفالم که مرخصی زایمانه .نمیدونم چه کار کنم . دست تنهام !
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به شماره ی اتاق چهل و شش انداختم و گفتم: الان بچه ها کجان؟
-تو باقی اتاق ها پخش شدن .
دستی به تار موی مزاحمی که روی پیشونیم اومده بود کشیدم و گفتم: زنگ بزن دفتر پرستاری ، ببین میتونن شماره ی دکتر ارجمند رو پیدا کنن.
گوشیشو بیرون آورد و گفت: دارم شماره ی ایشونو اتفاقا تماس گرفتم ایشونم جواب ندادن. ناچار شدم پیام بدم حالا نمیدونم نمیاد ... میاد . ولی آخه ساعت هشت و نیمه الان سورپروایزر بیاد یه نگاه به این آشفتگی بندازه من چی جواب بدم . ده نفر تو یه اتاق که نمیشه !
پوفی کشیدم . نمیدونستم باید تصمیم اعضای ریاست رو تو دلم شماتت کنم از این نا هنجاری ... یا همه چیز و پشت گوشم بندازم و توی استیشن منتظر اومدن آزاده باشم.
نگاهی به چهره ی نگران دختر انداختم و گفتم: نگران نباش بذار من برم باهاشون حرف بزنم ببینم چی میشه...
اشاره ای به اتاق پنجاه کرد و گفت: همشون اینجان .
با تقه ای به در ، صدای همهمه ی پشت در با حضورم توی چهارچوب قطع شد . مادرهاشون یه کنجی با هم جلسه گرفته بودند و پسر بچه و دختر بچه روی تخت هاشون نشسته بودند . دو تاشون هم خواب خواب بودند .
نگاهی به مادرها انداختم و گفتم: اشکالی نداره بیرون تشریف داشته باشید خانم ها؟
یکیشون چادرش رو روی سرش کشید و رو به دخترش که نگران به من زل زده بود نگاهی انداخت و پرسید: ویزیته خانم دکتر؟
پیمان و یاشار هم کنجکاو تماشام میکردند ، رو به دختری که غصه دار تماشام میکرد گفتم: عزیزم از ویزیت میترسی؟
صورتشو توی بغل مادرش پنهان کرد و مادرش نگران لب زد: طوری شده؟ فردا عمل نمیشه؟
با ارامش گفتم:نگران نباشید اگر مشکلی نیست چند دقیقه بیرون باشید ، من با بچه ها حرف بزنم . در مورد شرایط بخش و جا به جایی .
زن روی دخترشو بوسید و گفت: باشه چشم خانم دکتر .
زنها که از اتاق بیرون رفتند از نگاه هاج وواج غصه دارشون یه لحظه تو دلم خالی شد . یه به من ربطی نداره ی بزرگ دور سرم چرخ میزد . نفسمو فوت کردم که همون دختربچه با صدای گرفته ای گفت: ایلیادیگه برنمیگرده؟!
تیره ی کمرم خیس عرق شد .
همین یه جمله کافی بود تا اشک پیمان و یاشار که تو اون اتاق شاهد ایست قلبی ایلیا بودند روی صورتشون چکه کنه ... قدمی به سمتشون برداشتم.
بین تخت ها ایستادم ، سه نفربیداری که توی اتاق بودند ماتم زده نگاهم میکردند.
دستم رو روی سر دختر که توی رنگین کمان بالای تختش نوشته شده بود: ریحانه یوسفی ، کشیدم وگفتم: نه دیگه برنمیگرده .
ریحانه خرس صورتی رنگشو بغل زد ، نگاهی بهم انداخت چتری های موهای نرم خرماییشو از روی پیشونیش کنار زدم و پرسید: منم برم اتاق عمل ... مثل ایلیا میشم؟
پیمان صداشو کلفت کرد و گفت: اصلا هم اینطوری نیست .
یاشار با لهجه ی غلیظی به فارسی گفت: همینه دخترا ترسوئن ! از اتاق عمل میترسی ...
ریحانه لب برچید و غر زد: خودتم میترسی ! دروغگو...
یاشار داد زد : من دروغ نمی گم ....
هول از رفتارشون گفتم: بچه ها ... بچه ها چه خبره آروم تر ! هم اتاقی هاتون شاید خواب باشن . حتی تو همین اتاقم دوستاتون خوابیدن؟
و با نگاهم اشاره ای به بچه های تخت های کناری زدم .
پیمان غر زد: کی هشت شب میخوابه .
لبمو گزیدم و گفتم: خب باید استراحت کنید . اینطوری که نمیشه . یه کم هم باید شرایطو درک کنید . خب؟ نگاهی به کتاب داستان های ریحانه انداختم وگفتم: دوست دارید براتون قصه بخونم ؟
پیمان با بغض گفت: که خوابمون ببره ما رو ببرید تو اتاقی که ایلیا مرده ؟!
لبمو گزیدم و پیمان و یاشار که روی یه تخت کنار هم نشسته بودند سرشو نو پایین انداختند . ریحانه با حرص گفت: اونجا روح داره اینجا هم اتاق من و سپهره. باید برید بیرون .
پیمان با گریه گفت: سپهر که نیست ما اینجا بخوابیم خانم تو رو خدا ...
از التماس نفس عمیقی کشیدم و گفتم: باشه صحبت میکنم تخت شما رو استثنا امشب به اینجا منتقل کنند .
خواستم به سمت در برم که یاشار با اخم زیر لب گفت: قرار بود قصه بخونی !
از هوش و حواسشون خنده ای کردم و گفتم: باشه چشم . امشب انگار شب شماست .
لب تخته ریحانه نشستم و کتاب داستانی که خودش به دستم داد و باز کردم ، ریحانه زیر ملحفه رفت و خرس صورتیشوبغل کرد . پسرها هرکدوم به بالشی تکیه زدند و بهم خیره موندند .
قبل از اینکه کتابو باز کنم گفتم: مگه ماماناتون براتون کتاب نمیخونن؟
ریحانه با حرص گفت: مامان من که فقط گریه میکنه ...
از نمک لحنش خندیدم و پیمان خفه گفت: مامان منم یا سرش درد میکنه یا حوصله نداره . حامله است همش ...
یاشار میون کلامش با لهجه گفت: عق میزنه !
لبمو گزیدم و سری تکون دادم ؛ صفحه ی اول کتاب وکه باز کردم ، غرق داستان جوجه اردک زشت شدم ... یاد وقتهایی افتادم که برای صنم کتاب میخوندم . قبل از گفتن اینکه قوی زیبایی توی آسمون پرواز میکرد وهمه چی به خوبی و خوشی تموم شد ، دستگیره ی در اتاق به پایین کشیده شد ... جمله رو خوندم و کتاب مربعی رنگارنگ و بستم و گفتم: قصه ی ما به سر رسید ... در اتاق به آرومی باز شد .
ریحانه با نگاه خواب الودی رو به مردی که این بار پیراهن پرتقالی رو انتخاب کرده بود هیجان زده گفت: آیین جونم اومد ...
درست مثل آدم هایی که انرژی مضاعفی گرفته باشند خواب از سرشون پرید . ریحان رو تخت ایستاد و دستهاشو باز کرد ، ارجمند روبه پیمان و یاشار گفت: میدونید که؟
یاشار غرغر کرد: خانما مقدم ترن ...
ارجمند ریحان رو بوسید وگفت: باز که توبوی تربچه میدی ؟ قرارمون مگه نبود فقط ریحون باشی کنار کوبیده و پیاز و تافتون ؟
ریحان نخودی خندید و زیر گوش ارجمند گفت: پسرا تو اتاقن بیرونشون کن .
نگاهی بهم انداخت و گفت: خسته نباشید . شیفتتون تموم نشده ؟
-چرا داشتم میرفتم .
لبخندی بهم زد و گفت: جاذبه داره نه؟
به دستهای ریحانه که ایستاده روتخت باز هم هم قد و قواره ی ارجمند نشده بود و از بازوش آویزون بود نگاهی کردم و گفتم: آره فکر کنم جاذبه داره.
ارجمند سری تکون داد و رو به پسرها گفت: خیلی خب آقایون فکر کنم به اندازه ی کافی با پرنسس ریحون ما به شما خوش گذشته باشه . بریم که دیگه وقت خوابه .
پیمان نگران گفت: اتاق ایلیا؟
ارجمند ثانیه ای جدی شد و گفت: نه یه جای دیگه .
از روی تخت به آرومی پایین اومدند و هر کدوم یه دست آزاد ارجمند رو توی دستشون گرفتن ؛ ارجمند رو به ریحانه گفت: خوب بخواب فردا روز سختیه دختر خانم...
ریحانه چهار زانو شد و پرسید: یعنی منم مثل ایلیا میمیرم؟
ارجمند نگاهی بهم انداخت ... خواستم کمکش کنم که خودش گفت: کی این حرفو زده؟
ریحانه نگاهش به یاشار رفت و ارجمند چشم غره ای بهش رفت که سرشو شرمنده پایین انداخت و ریحانه پرسید: اگر بمیرم ناراحت نمیشم ولی مامانم غصه میخوره . مثل بابای ایلیا !
ارجمند دست پسرها رو ول کرد آروم به طرفش رفت ، دستهاشو دو طرف صورت ریحانه گذاشت و با لبخند شفافی گفت: میدونی قبل از اینکه دکتر بشم قسم خوردم ...
ریحانه نگاهش کرد و ارجمند با شستش گونه اش رو *نو ا زش * کرد و گفت: قسم خوردم که نذارم هیچ کدوم از شماها دردی احساس کنید .
پیمان از همون جایی که ایستاده بود پرسید: پس چرا ایلیا مرد؟!
ریحانه لبهاشو جمع کرد و ارجمند با ارامش گفت: چون یه وقتها آدم یه مشت آب برمیداره تو مشتش نگه میداره ... بعضی قطره ها خب از لای انگشتهای آدم چکه میکنه میفته زمین... میره تو دل خاک. ولی عوضش میدونید چی میشه؟ یه عالمه شکوفه از تو زمین سردرمیاره ...
ریحانه گردنش رو خم کرد و پرسید: یعنی منم بمیرم شکوفه میشم؟
ارجمند اخمی کرد و گفت: اگر گذاشتم بمیری راجع به شکوفه شدن تو حرف میزنیم باشه؟
ریحانه باشه ای گفت و ارجمند روی موهاشو بوسید و با لحن متفاوتی گفت: خب وقت خوابه پرنسس تربچه .شب بخیر.
به من نگاهی کرد که مجبور شدم با قدم بلندی به طرفش حرکت کنم ، هر دو همزمان با هم از اتاق خارج شدیم ، مادر یاشار یه صحیفه ی سجادیه دستش بود و مادر ریحانه با چادر نماز سفیدی دونه های تسبیح رو میشمارد .
قبل از اینکه بغض کنم ، ارجمند رو به پسرها با تشر گفت: یک بار دیگه ببینم با دخترها کل کل میکنید ... بهشون حرفهای عجیب و غریب میزنید اون وقت نه من نه شما . یاشار خان لاتی پر کردی نکردی ! چوب خط تو هم داره پر میشه پیمان !
جفتشون شرمنده سرشونو پایین انداختن و مادر پیمان خودشو جلو کشید و گفت: دکتر چیزی شده؟
ارجمند لبخندی زد و گفت: نه... ترتیبشو دادم اتاق بچه ها فعلا موقتا عوض بشه ... با پرستار لطفا همکاری کنید که بچه ها هم بخوابن . امروز روز سختی بود.
مادر پیمان اشک چشمش رو پاک کرد و با لبخندی گفت: خدا خیرتون بده دکتر جان . انشاالله هرچی از خدا میخواین بهتون بده.
ارجمند ساده تشکری کرد و بعد از خداحافظی از بچه ها به سمت من چرخید و پرسید: خیلی وقت پیش باید میرفتی خونه ! چرا هنوز اینجایی؟
به جای جواب سوال کردم: شما چرا شیفتتون تموم شده برگشتید؟
-من که خونه و کاشانه ندارم ... نه سری نه همسری !
-منم خونم نزدیکه . راهی نیست .
هومی کشید و گفت: چه خوب . یه خونه میتونستم نزدیک بیمارستان پیدا کنم عالی میشد .
سری تکون دادم که آنی پرسید: ساختمون شما واحد خالی نداره ؟
قبل از جواب من صدای هول آزاده باعث شد کلا از اون شوکی که بهم دست داده بود از سوالش بیام بیرون . آزاده بغلم کرد و گفت: وای ببخشید خیلی دیر کردم ممنون جام موندی.
نگاهی به ارجمند انداخت و با خجالت گفت: سلام دکتر شبتون بخیر.
ارجمند یه تای ابروشو بالا فرستاد و گفت: سلام . شب شما هم بخیر .
نگاهی به سرتاپاش انداخت وگفت: یه کم زودتر بیاین دگمه های روپوشتون رو جا به جا نمی بندید !
ازاده با هول گفت: وای اصلا متوجه نبودم ببخشید . گندم جان شرمنده بخدا ...
با چند تا جمله سر و تهشو هم آوردم و همراه با ارجمند وارد آسانسور شدیم. نگاهی بهم انداخت و رک پرسید: نمیخوای جواب بدی یا یادت رفت؟
گیج به نیمرخش نگاهی کردم و پرسیدم: چیو؟
-واحد خالی.... خونه ی خالی !
لبخندی زدم و گفتم: میپرسم بهتون میگم .
خونسرد و عادی گفت: باشه .
درب آسانسور که باز شد ، اشاره زد اول خارج بشم، لبخندی زدم و رو بهش قبل از اینکه به سمت راهروی رختکن برم گفتم: خب دکتر شبتون بخیر. امیدوارم جراحی فردا موفقیت آمیز باشه .
لبخندی زد و آروم گفت: بله منم امیدوارم . فقط فکر کنم شما هم باید تو جلسه ی کمیسیون پزشکی حاضر باشید .
سری تکون دادم و نگاهی بهم انداخت و پرسید: رادمنش هم هست درسته؟
مردد به چشمهای میشیش خیره شدم و گفتم: بله دکتر رادمنش بزرگ هم هستن .
با زهرخندی تکرار کرد: بزرگ ؟!
لبم رو گزیدم و پرسید: مثلا چقدر؟
با اخم گفتم: منظورم پدره ... رادمنش پدر.
هومی کشید و کنج لبش رو کمی بالا داد وفت: پس بالاخره فردا زیارتش میکنم ... البته اگر عمری باشه.
در سکوت نگاهش میکردم .
با خبی لب زد: پس تا فردا .خسته نباشید . شب خوش.
پاسخ
#19
با خبی لب زد: پس تا فردا .خسته نباشید . شب خوش.
سری تکون دادم و به سمت رختکن رفتم، شاید ده دقیقه لباس عوض کردنم طول کشید، نگاهم به کمد حنا افتاد و مهتابی ای که هنوز ویز میکرد وثانیه ای رختکن رو روشن نگه می داشت و بعد خاموش...
با قدم های بلندی از رختکن بیرون اومدم ، بعد از خداحافظی از نگهبانی نگاهی به پل هوایی انداختم که تاریک بود . آخرین باری که تو تاریکی شب ازش رد شده بودم اصلا خاطره ی خوشی برام به جا نگذاشته بود . کارتون خوابی که اکثر شبها روی پل بساط پهن میکرد یک بار تا دم کوچه دنبالم کرده بود . نگاهی به حجمه ی سیاهی که روی پل به چشم میخورد انداختم و بیخیال پل شدم و خواستم از خیابون رد بشم که با صدای زنگ زنگوله ای به پشت سرم نگاه کردم.
روی زین دوچرخه درست پشت سرم قرار داشت . لبخندی بهم زد و گفت: ببخشید تعارف نمیکنم...
خندیدم و گفتم: نه دکتر خواهش میکنم . چه حرفیه .
-خونتون همین اطرافه؟
-همین کوچه ی رو به رو هست .
نگاهی به پل انداخت وگفت: چرا از روی پل نمیرید .
شونه ای بالا انداختم و گفتم: سراشیبی پل خسته کننده است .
از نو نگاهی به پل انداخت و با دیدن چیزی که ازش فرار میکردم گفت: من مسیرم اون وره ... با هم از پل بریم؟
سری تکون دادم و فرمون دوچرخه رو گرفت وگفت: زینش کوچیکه ولی باهم میتونیم کنار بیایم سوارشیم !
از تعارفش خندیدم و گفتم :ممنون دکتر ... گفتم که نزدیکه .
حینی که سراشیبی پل عابر رو بالا میرفتیم چراغ دوچرخه اش رو روشن کرد و پرسید: چقدر پول پیش میدی؟ پول پیش میگن دیگه ؟ یا رهن؟
-نه همون پول پیش میدم با یه مبغلی اجاره ...
سری تکون داد و پرسید: چقدر؟
-خب با توجه به محلیت اینجا ... هفتاد میلیون پیش دادیم...ماهی سیصد هم اجاره .
هومی کشید وگفت: به نظر به قیمت میاد درسته؟
نگاهی به کارتون خوابی که با اون حجم ریش خاکستری روی کارتون هاش خوابیده بود انداختم ، که ارجمند با آرامش لب زد: منم دنبال یه همچین جایی ام!
نگاهی به سر و وضعش انداختم به قیافه اش نمیخورد بودجه ی خرید رو نداشته باشه .
سری تکون دادم و گفتم: با صاحبخونه صحبت میکنم ... ببینم اگر راضی شد بهتون میگم.
هومی کشید و گفت: باشه . به سراشیبی پل که رسیدیم حین پایین رفتن زیر لب گفت: دکتررادمنش چند ساله که سمت ریاست رو بر عهده داره؟!
نگاهی به نیمرخش کردم وگفتم: چطور مگه؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: همینطوری محض کنجکاوی...
سکوت کردم . سرپایینی درست به سر کوچه ختم شد ، نگاهی به صورت ارجمند انداختم ، لبخند مهربونی زد و گفت: خب دیگه مزاحمت نباشم.
خجالت زده گفتم: چه حرفیه من مزاحم شما شدم . شبتون بخیر.
-خونه اگر خیلی داخل کوچه است همراهت بیام؟
-نه نه . تقریبا همین سره . اون ساختمون سفید.
نگاهی بهش کرد و سری تکون داد و گفت: چه خوب . باشه پس، تا فردا .
لبمو گزیدم وبا تعارف خشکی گفتم : درخدمت باشیم.
لبخند گرمی نثارم کرد وگفت: باشه در یه فرصت مناسب.
نفس راحتی کشیدم وشب خوشی نثارش کردم ، با قدم های بلندی به طرف خونه رفتم، حتما یه جنگ جهانی راه افتاده بود از حضور مهدی ! کلید و توی قفل در انداختم که یه لحظه از ذهنم گذشت هنوز رو اون سراپایینی ایستاده ومیتونم سنگینی نگاهش رو حس کنم .
به پشت سر چرخیدم . حدسم درست بود .
نگاهش تو نگاهم افتاد ، ناچار دستمو بالا گرفتم و براش دست تکون دادم . دوچرخه اش رو به سمت مخالف چرخوند ، دستی تکون داد و شیب رو به بالا رفت تا اون دست خیابون از پل پایین بیاد . مطمئن بودم بهانه کرده تا من رو از روی پل رد کنه !
نفس عمیقی کشیدم و برای یه لحظه حس کردم چه شبهایی دلم میخواست شایان منو تو این تاریکی ول نکنه اما هر بار جلوی اطلاعات یه خداحافظی میگفت و میرفت پی کارش!
به محض ورودم به خونه بوی غذا باعث شد ،بی اراده لبخندی رو لبهام بشینه و با حال خوبی دستگیره ی در و پایین بدم . این خونه خیلی وقت بود به خودش مهمون و دورهمی خانوادگی ندیده بود . کفشهامو کنار پوتین های مهدی جفت کردم و وارد خونه شدم.
خاله پوری با کف گیری به طرفم اومد و گفت: وای گندم از دلشوره دلم هزار راه رفت . معلومه کجایی؟
لبخندی بهش زدم و گفتم: همین دور و برا ... خوبی خاله؟
نفس عمیقی کشیدم از عطری که تو خونه پخش شده بود و گفتم: چه کردی ...
خنده ای کرد .
نگاهی به سالن انداختم ... یه ظرف پایه دار توش پر میوه بود و یه دیس کوچولو که مطمئن بودم در خریدش با خاله پوری شریک نبودم ، پر از نون برنجی . حوصله ی اخم تخم اینکه این دیس از کجا اومده رو نداشتم .
لبخندی به خریدهای مهدی زدم و پرسیدم: کجان؟
خاله پوری خونسرد گفت: مهدی که با مامانت دارن تو اتاق صحبت میکنن . یعنی خواهرم داره گوششو میپیچونه . اون صنم هم بنده خدا ، انقدر عق زد از بوی پیاز که رفته تو بالکن !
سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم که خاله پوری آرنجمو گرفت و گفت: مجبور شدم از رو پولا یه هفتاد تومنی بردارم برم مرغ بخرم .
باشه ای تحویلش دادم و زیر لب گفت: سی تومنش ولی تو کیفمه ها ... یعنی صد تومن برداشتم .
خنده ای کردم وگفتم: باشه خاله . بذار ببینم اینا دارن چه کار میکنن . الان میام کمکت .
بوسی برام تو هوا فرستاد و با سلام و صلوات به در اتاق تقه ای زدم ، مهدی سرش پایین بود و مامانم صورتش خیس از اشک . لبم رو گزیدم و در و پشت سرم بستم . اوضاع وخیم تر از اون چیزی بود که حدس میزدم .
مامان ومهدی به احترامم بلند شدن ، خواهش میکنمی گفتم و مامان با هق هق گفت: با تو حرف زده دم غروب؟
نگاهی به سرپای مهدی انداختم و گفتم: بله.
مامان بریده بریده گفت: بابات بفهمه ... وضربه ی محکمی به رون پاش زد .
میون حرفش گفتم: با بابا صحبت میکنیم . بالاخره که باید بفهمه .
مامان مات نگاهم میکرد و مهدی با یه لبخند نامحسوس. نفسمو سنگین بیرون فرستادم و رو به مامان با لحن شمرده ای گفتم: فردا با خودم میبرمش بیمارستان که چکاپ بشه .سونوگرافی و چند تا آزمایش . باید وقت غربالگری هم براش بگیرم . اگر سالم باشه بدون کوچکترین مشکلی ... یعنی اومده که بمونه . نمیتونیم از بین ببریمش. ولی اگر خدایی نکرده یک درصد مشکلی داشت ، اون موقع خودم جلوتر براش اقدام میکنم ... خب؟
مامان با چهره ی مچاله ای تماشام میکرد، مطمئن بودم دلش به حرفی که رو زبونشه رضا نیست . ولی چاره ای نداشت .
لبخندی بهش زدم و دستی به موهای زیر روسریش کشیدم وگفتم: دیگه هم غصه نخور. یه چند شبی که مهمون مایی . خوب باشیم خوش بگذره بهمون . خیلی وقته سر یه سفره ننشستیم .
نگاهی به مهدی انداختم و گفتم:دستت درد نکنه چقدر میوه گرفتی . زحمتت شد .
مامان اشکهاشو پاک کرد و مهدی خجالت زده و خفه گفت: خواهش میکنم خانم دکتر.
زیر بغل مامان رو گرفتم ، کمکش کردم سرپا بشه . با آرامش زیر گوش مامان گفتم: فردا باهامون میای بیمارستان؟
مهدی به جای مامان پرسید: من میتونم بیام؟
-تو پدرشی . باید بیای . وظیفته !
خاله پوری از پشت در اتاق بلند صدامون میزد که شام حاضره ... مامان زیر لب ناله می کرد ومهدی ساکت بود . صنم بی حال کنج سفره نشسته بود و من حینی که بشقاب ها رو به تعداد دور تا دور سفره می چیدم رو بهش گفتم: چطوری مادر نمونه؟
لبخند شرمنده ای بهم زد و موهای نامرتبش رو که دورش ریخته بود رو با سر سبابه عقب فرستادم و گفتم: به سرت نزنه موهاتو رنگ کنی برای بچه خطرناکه.
نگاه قدرشناسانه ای بهم کرد و گفت: چشم خانم دکتر .
نیشخندی زدم و یه کوفت جانانه نثارش کردم ، بهش مظلوم نمایی و خانم بودن و مادر شدن نمیومد . مامان کنار صنم نشسته بود و مهدی حینی که با حوله دست و روشو خشک میکرد کناری ایستاد ، خواستم سرجا راحت بشینم که دیدم چشمش دنبال اینه کنار صنم بشینه ، خسته از جا بلند شدم و گفتم: بیا برو بشین پیش زنت انقدر ماتم نگیر.
خاله پوری بلند خندید و یه گوشه نشستم ، مثل یه گاو گرسنه بودم و به محض اینکه اولین قاشق رو توی دهنم گذاشتم ، مامان کلافه از مهدی پرسید: بخوای عروسی رو جلو بندازی پول داری؟
صنم چشمهاشو بست ومهدی خورده نخورد ، یه قاشق برنجی که تو دهنش بود رو با اب فرو داد و گفت: بله .
مامان با اخم و تخم گفت: کدوم تالار؟
دخالت کردم و گفتم: بهتر نیست بابا هم باشه تا این صحبتها رو انجام بدیم؟
مامان نگاه پر حرصی بهم انداخت و منتظر جواب به مهدی رو کرد . مهدی با ارامش گفت: تالارپسرخاله ام .
مامان با ناله گفت: اون که خارج شهره ! ما چطوری فامیل هامون ...
میون کلامش گفتم: خیلی هم خوب و آبرومنده اتفاقا . عروسی دخترعمو ساجده اونجا بود خاله پوری یادته که؟ خیلی هم راحت رفتیم .
خاله پوری برشی از کلم بروکلی ای که برای خودش بخار پز کرده بود رو تو دهنش گذاشت و گفت: آره تالار قشنگی هم بود .
مامان چپ چپ به خاله نگاهی کرد و رو به مهدی گفت: خب فرض بگیریم ناصر راضی شد صنم اونجا عروس کنه ! کل پس اندازت میره واسه عروسی. کارت چی؟
-خب من که کارم آماده است . تو شرکت عموم مشغول میشم. بعد از سربازیم !
مامان با حالت عصبی ای گفت: هشت ماه از سربازیت مونده ...
صنم با صدای گرفته ای گفت: بچمون که دنیا بیاد ، سه ماه از سربازیش کم میشه !
مامان ضربه ای به پاش زد و مهدی خجالت زده گفت: مادر تو رو خدا ناراحت نباشید به خدا همه چی جوره . خونه جوره . کارم جوره . نمیذارم آب تو دل صنم تکون بخوره .
مامان نگاهی بهم انداخت ، با آرامش غذامو می جویدم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : صنم برای مهدی مرغ بذار . خاله پوری برا مامان میکشی لطفا .
تو سکوت شام صرف شد و خاله پوری همونطور که ظرفها رو میشست زیر گوشم گفت: حالا چه جوری میخوای به بابات بگی؟
سبزی خوردن های توی پیش دستی رو توی سبد بزرگی ریختم و گفتم: خودمم نمی دونم.
خاله پوری عصبانی گفت: خدا نگذره از ناصر من دوشبه خواب ندارم از ترس . میگم یه وقت همه چیز و با هم قاطی نکنه بگه من باهاشون برگردم تبریز؟
خنده ای کردم وگفتم: چه حرفیه خاله . با تو چه کار دارن.
شیر آب و بست و با التماس نگاهی بهم انداخت و گفت: تو رو خدا اگر بحثش افتاد نگی تنهایی راحت تری ها ... خدا شاهده من اصلا کاری به تو داشتم تو این دو سال؟
دستشو گرفتم و گفتم:نه خاله جان . خیلی هم عالیه کنار همیم . نگران نباشید با بابا حرف میزنیم . اونم مطمئنم از شما چیزی به زبون نمیاره.
خاله نگران نگاهم کرد و دوباره مشغول ظرف شستن شد . مامان وارد آشپزخونه شد و نگاه پر غیظی بهم انداخت.
لبمو گزیدم و گفتم: چی شده ؟
-جلو مهدی و صنم منو سکه ی یه پول کردی خیالت راحت شد؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من کی شما رو سکه ی یه پول کردم ؟! آخه حرف بدی که نمی زنن . زندگی خودشونه . بعدم درست نیست شما به مهدی انقدر می توپی . جوونه غرور داره . کار خلافم که نکرده زنشه مادر من !
-زنشه؟ غلط کرده زنشه... پسره خجالتم نمیکشه . قرارمون این نبود که این بلا رو سرمابیاره تازه بذاریم رو سرمون حلوا حلواش کنیم؟!از دختر بی حیای خودمم که حرف نزنم ! حیا رو خورده ، آبرو رو قی کرده !
از نو تکرار کردم : زندگی خودشونه ! خودشون میدونن .
مامان پنجه هاشو مشت کرد و گفت: حالا شد زندگی خودشون؟ صنم بیست سالشه ! زود بود براش. هنوز بچه است . فرق دست راست و چپشو تشخیص نمیده ... درسش تموم نشده ... این پسره کار نداره !
کلافه گفتم:اگر زود بود چرا شوهرش دادی ؟! وقتی روز اول گفتم این دوتا بچه ان ... عقدشون نکنید بذارید محرم باشن. دو روز در رفت و آمد باشن آشنا بشن باهم .. واسه ی همین روزهاشون بود .
-اومدی تهران حرفهای دختر تهرونی ها رو میزنی ! اون وقت آشنا بودن این بلا سرمون میومد چی ؟! هان ؟ میومدیم و پسره بعد این ماجرا دست رد میزد به سینه ی دختر من . اون وقت با یه بچه ی ...
دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت: خدا مرگم بده ...به حرف تو گوش داده بودیم یه بچه ی حروم... لا اله الا الله !
نگاه پرخنده ای به چهره ی سرخ مامان انداختم و مامان توپید : چته؟
-هیچی دیدی شرایطشون خیلی هم بد نیست . عقد کردن .زن وشوهرن . بچه دار شدن خیلی خب چه اشکالی داره . زندگیشونو میکنن . میسازن باهم! الکی داری جوش میزنی مادر من . درست میشه غصه نخور . کم آوردن کمکشون میکنیم خب.
مامان دستی به صورتش کشید و خاله پوری شیر آب و بست .
مامان خفه گفت:بابات بفهمه لج میکنه یه قرون کف دست مهدی و صنم نمی ذاره .
خاله پوری دستشو روی شونه ام گذاشت و رو به مامان گفت: حالا پروین حرص چی و میخوری... جهاز صنم که تقریبا آماده است . زود جفت و جور میکنیم همه چیز و ... میفرستیمشون سر زندگی ...
مامان با بغض گفت: شیش ماه دیگه این بچه دنیا بیاد ، جواب مردم و چی بدم ! وای خدامنو مرگ بده ...
خاله دستشو رو دست مامان گذاشت و مامان با گریه گفت: مهدی از کجا بیاره پول زایمان بده پول بچه بده ... خدایا ! چی به سرمون اومد .
نفسمو فوت کردم وگفتم: مادر من یکی یکی . یه جشن ساده میگیریم . مهدی هم که توقعی نداره ... میفرستیم سر زندگیشون . الکی هی گریه نکن !
خاله پوری سری تکون داد و با اعتماد به نفس گفت: هرجا هم کم آوردی از گندم قرض میگیری .
مات به خاله نگاهی کردم و خاله پوری گفت: گندم کم کم هفت هشت میلیون پول پس انداز داره !
برای یه آن حس کردم نفسم بالا نمیاد .
خاله پوری ادامه داد: همین ده میلیون خودش چهار تا تیکه ی بزرگ میشه . حالا مارک ال جی نخر ... یه مارک ایرانی بخر ! والله . انقدرم خوب کار میکنه که حد نداره .اتفاقا جشنواره هم گذاشتن ارزون تر میدن . یخچال و ماشین لباسشویی رو با پول گندم میخری... اجاق گاز هم الان همه خونه ها صفحه ای میذارن ! چهار تا تیکه ظرف و یه دست مبل میمونه اونم ناصر میده ... بالاخره خدا بزرگه .
مامان نگاهی بهم انداخت وگفت: آره گندم ؟ ده میلیون نقد داری؟
خواستم حرفی بزنم که مامان گفت: میدونم ناصر راضی نمیشه واسه ی این ازدواج یه قدم پیش بذاره . من شوهر خودمو بعد سی سال خوب میشناسم. یه قرون خرج نمیکنه . جهاز صنم خرده ریزها رو خریدم خرد خرد. الان دردم یه دست سرویس چوبه ... با یخچال وماشین لباسشویی... اگر گندم پول داری مادر نرم تعاونی قسطی بخرم !
به جای من خاله پوری گفت: آره بابا ... بیشترم داره ... مگه نه گندم؟!
نگاهشو بهم دوخت که نمیدونم چطور نگاهش کردم که سریع لبشو گزید و گفت: برم چای دم کنم ...
نفسم درنمیومد .
از جا بلند شدم که مامان بلند گفت: اگر پولتو تو سپرده ای جایی نذاشتی بهم قرض میدی مادر؟!
با تته پته گفتم: ب... با... باشــ..ـ.ه ... باشه !
از اشپزخونه بیرون رفتم، تلو تلو خوردم و خودمو به تراس رسوندم . هوای آزاد که وارد ریه هام شد ؛ دستمو به گلوم چسبوندم . حتی یه قرون از اون پول تو حسابم نبود ! حتی یک ریال ... وای خدا ...چیکار کرده بودم؟!
تا صبح تو جام غلت زدم ... اتاقو به مهدی و صنم داده بودم و خودم توی هال رخت خواب انداخته بودم ، به سقف نگاه می کردم و به تصویر سایه هایی که از لوستر توی تاریکی روی در و دیوار نقش بسته بود .صدای تیک تاک ساعت کل سالن رو گرفته بود و هر ازگاهی قولنج وسایل باعث میشد پلکهامو باز و بسته کنم . صدای پچ پچ و خنده ی صنم رو از پشت در اتاق میشنیدم .
نفس عمیقی کشیدم و به پهلو چرخیدم ، گوشی موبایلم کنار دستم بود .صفحه اشو روشن کردم ، عکس صفحه یه عکس از خودم بود و حنا ...
وارد شدم ... آخرین پیامی که برام فرستاده بود یه شعر بود . به عکسهای ش نگاهی کردم ... یا خودش بود یا با شایان ...
حتی با منم عکس داشت و میذاشت روی پروفایلش .
به چشمهای درشت و وحشیش نگاهی کردم و پرسیدم: اگر من جای تو بودم برام همین کار و میکردی ؟!
تصویرش ساکت بود .
جواب روشن بود .نه !
لبخند برجسته و شیرینش به دلم زخم میزد ، تک تک اجزای صورتش...از Cheek Dimple گرفته تا فرم لبها و گونه هاش ... یا بینی کوچیکش ... همه ی زیبایی های دنیا تو صورتش جمع شده بود و شده بود حنا توکلی ! آس دانشکده ی پزشکی... دختر یکی یدونه و دردونه ی پرفسور تورج توکلی! قطب قلب تهران !
سوال همه ی استادها بود : حسام و حنا توکلی ! نسبتی دارید؟!
-دوقلو هستیم !
-با پرفسور توکلی چطور؟!
حنا با همون لحن لوند و مغرورش جواب میداد : بله و همین بله کافی بود تا نگاه تحسین برانگیز استادها به دوقلوهای توکلی چند ثانیه ای میخکوب بشه !
زهرخندی زدم و چشمهام پر اشک شد . گوشی رو روی صورتم گذاشتم و پتو رو روی سرم کشیدم . حالم یه وقتهایی بیش از اندازه از خودم بهم می خورد ! یه وقتهایی مثل حالا ... یه وقتهایی درست از وقتی که با حنا توکلی آشنا شده بودم ...
پاسخ
#20
************************
************************
به محض ورودم به محوطه ، تلفن همراهم زنگ خورد ؛ به خیال اینکه از بخش باشه یا از طرف سهیلی نژاد مردد جواب دادم .صدای مردونه و عبوسی از اون ور خط گفت: گندم بیات؟!
با لحن طلبکاری گفتم:
-بله . ببخشید شما؟
-نشناختید؟
پر اخم جواب دادم: باید بشناسم؟
-رادمنش هستم ...
نزدیک بود گوشی از دستم بیفته، مضطرب با لحن خفه و صدای گرفته ای ، به تته پته افتادم و گفتم: س.... سلام... استاد. صبحتون بخیر. ببخشید به جا نیاوردم. شرمنده . خوب هستید ؟
خشک و رسمی پرسید: بیمارستانی؟
-بله بله . داشتم میرفتم اتاق عمل...
- تا ده دقیقه ی دیگه تو دفترم باش .
-چشم استاد . اومدم . همین الان خدمتتون میرسم باید ببخشید که به جا نیاوردم ... واقعا اصلا...
صدای بوق بوق باعث شد راه نفسم باز بشه ، بدون اینکه منتظر بمونه تا من حرفهام تموم بشه قطع کرده بود . دوباره تمام ارگان هام از نو کارشون رو از سر گرفتن ، با قدم های تندی به رختکن رفتم، روپوشمو پوشیدم و در جواب پورصمیمی و آزاده که میخواستن حالمو بپرسن، با چند تا خوبم وفعلا سر و تهشو هم آوردم. با قدم های بلندی از جلوی آسانسور که بیماری روی ویلچر معطل بود تا کابین در همکف نگه داره ، رد شدم و به طرف پله ها رفتم، پنج طبقه رو تند و بی وقفه بالا رفتم و جلوی ورودی ای که منتهی میشد به اتاق ریاست چند ثانیه صبر کردم تا نفسم جا بیاد.
استتسکوپ رو توی گردنم انداختم و بند کتونی مشکی رنگم رو محکم کردم ، ضربانم که نرمال شد به منشی ای که پشت میزش نشسته بود سلامی دادم و با اشاره ای به اتاق گفتم: دکتر داخل هستن؟
سری تکون داد و پرسید: قرار قبلی داشتید؟
-خودشون تماس گرفتن که بیام بالا .
نگاهی بهم کرد و لب زد: از دانشجوهاشون هستید .. بفرمایید.
سری تکون دادم و جلوی درب قهوه ای چوبی ثانیه ای ایستادم و به آرومی تقه ای به در زدم. با صدای خشک بفرمایید آروم دستگیره رو پایین کشیدم و در رو پشت سر خودم بستم.
روی صندلیش نشسته بود و از پنجره به محوطه چشم دوخته بود.
پشتش بهم بود و بلاتکلیف نمیدونستم جلو برم یا همون جلوی در بایستم . اب دهنم رو از گلوی خشکم پایین فرستادم که ناگهانی صندلیشو به سمتم چرخوند و بااخم سنگینی که میون ابروهای جوگندمیش نشسته بود لب زد: بیاجلوتر .
با قدم های متزلزلی پیش رفتم ، اشاره ای به صندلی های پای میزش کرد و گفت: بشین.
-ممنون استاد راحتم.
اخمش غلیظ تر شد که دورترین صندلی رو از میز برای نشستن انتخاب کردم و لبه اش فرود اومدم.
خشک و جدی پنجه هاشو توی هم فرو کرد وپرسید: اوضاع و احوال بخش چطوره؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خوبه مشکل خاصی نیست .
-با چیف رزیدنت ها که مشکلی ندارید ؟!
-نه . همه چیز خوبه .
سری تکون داد و رو به منی که کمی آرومتر شده بودم پرسید: چای میخوری؟
لبخندی زدم و شرمنده از اینکه انقدر نگران این گفتگو بودم جواب دادم: نه استاد ممنون .
فنجون سفیدش رو ازتوی نعلبکی برداشت و به لبهاش نزدیک کرد ، از پشت عینک بی فریم مستطیلی منو نگاه می کرد . زیر نگاهش معذب سرمو پایین انداختم که پرسید: با دوستان اطفال که به مشکل برنخوردید؟
یک تای ابرومو بالا دادم و گفتم: نه . همه چیز داره روال عادی به خودش میگیره .
هومی کشید و گفت: خوبه . شنیدم سر سی پی آر دیروز تو هم بودی .
نفسم رو به آرومی از بینی بیرون دادم وگفتم: بله استاد . دیگه همه دوییدیم داخل اتاق ...
-چه تشخیصی میدی؟
چشمهامو گرد کردم و پرسیدم: تشخیص؟
کمی از چایش نوشید و گفت: چرا بیمار ایست قلبی داد؟ شرایطش تو آی سی یو استیبل بود . برای همین منتقل شد به بخش .
پنجه هامو توی هم قلاب کردم و گفتم: من پرونده اشو نخوندم . ولی حدسم اینه که احتمالا پیوند رو پس زده باشه .
سری تکون داد و گفت: امروز جلسه ی کمیسیون پزشکیه .
با صدای گرفته ای گفتم: نتیجه ی کالبد شکافی پزشک قانونی اومده؟
رادمنش هومی کشید و گفت: بله . میخوام که هرکسی که دیروز بالای سر بیمار حضور داشته تو این جلسه شرکت کنه . من جمله شما بیات .
-چشم استاد .
سری تکون داد و گفت: میتونی بری.
ازجا بلند شدم که نرسیده به در گفت: راستی بیات؟
به سمتش چرخیدم و گفتم: بله استاد؟
-از عروسم چه خبر؟!

.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان