رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نبض خاموش | SunDaughter☼
#1
مقدمه :

چشم به در دوختم و هر روز
بی صبر منتظرِ آن تن خسته
که از در تو بیاید با یک لبخند
با حس گریز از یک روز خسته
خاموش شد نبضم ...
ولی
تو نیامدی به این منزل ...
هر روز به آینه نگاه کردم
بی پلک زدن ، مات و خیره
به پنجره
به شمعدانی های توی راه پله
چشم دوختم به راهی که می آیی
چشم دوختم به خیابان و کوچه پس کوچه
هرروز به زندگی گفتم
جلو نروصبر کن ؛ تو حتما می آیی ...
کسی پرسید می آید؟
تشر زدم ، ساکتش کردم تا صدایش نرسد به تو
که مبادا تو نیایی ...
خاموش شد نبضم
ولی تو ...
نیامده رفتی
کارت کوچکی مانده بود لای در
نوشته بودی آمدم اما نبودی !
نبض خاموش
پاسخ
#2
سرآغاز – نبض خاموش
به بخار چای زل زده بودم . چای کمرنگی که توی لیوان قرار بود ، خنک بشه و جرعه جرعه از گلوی خشک و خسته ی من پایین بره ... اما انگار حالا حالاها ،خیال سرد شدن نداشت .
نخ تی بگ رو بین سبابه و شستم گرفته بودم و توی آب جوش ، آروم بالا و پایینش میکردم.خرده های معلق رسوبِ سماور کنج تریا که زیر شیر آبش ، سطل آبی رنگ قد بلندی چکه هاشو بغل می کرد، توی لیوان کاغذیم همراه با چای کیسه ای تکون می خوردند .
تا ته نشین شدن رسوب ، تا خنک شدن یه چای فوری به مایع توی لیوان زل زدم .
اونقدر حواسم پرت بود که نفهمم نسیم پاییزی کم کم رو ترش میکنه و میشه یه طوفان پر سر و صدا همراه با دونه های بارون .
تا به خودم بجنبم ، لیوان روی میز پلاستیکی برگشت و روی روپوش سفیدم خالی شد . آه بی حوصله ای از گلوم بیرون اومد .لک بزرگی بود. بزرگ و بد رنگ . مستقیم بهش زل زده بودم . انگار خیال نداشت با یه شستشوی ساده پاک بشه . به فکرم دهن کجی میکرد ، جوری تو تار وپودم نفوذ کرده بود که بهم حالی کنه حالا حالا ها قصد پاک شدن نداره .
امون از لکه ها ...
امون از رنگ سفید ... ! خدا نکنه لکه ای رو دامن سفید آدم بیفته و برای پاک کردنش دست به دامن هزار تا غریبه شد، خدا نکنه لکه ای رو پیشونی آدم مهر بخوره و پاک نشه که اون وقت دنیا واسه ی آدم برای همیشه خاموش میشد !
پاسخ
#3
فصل اول :
با صدای تلفن همراهم به خودم اومدم ، از توی جیب روپوشم با دست خیس گوشی رو بیرون کشیدم ، با دیدن شماره ، نفسمو حبس کردم و با یه بله ی آروم به اون صدایی که میدونستم طوفانیه ، جواب دادم.
صداش داغ کرده تر از تصورم بود؛ پنجه ی آزادمو مشت کردم و توی گوشم تشر زد: کجایی؟!
بی حرف پس و پیش لب زدم: تو محوطه .
-بیابالا .
خواستم بگم باشه الان میام ، "تو آروم باش... چی شده انقدر عصبانی هستی؟ طوری شده؟ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه؟ چه خبر ..." هزار تا حرف ناگفته داشتم که بگم ... اما قطع کرده بود .
پایین روپوشمو جلوی شیر آب مسجد چلوندم و با قدم های آرومی از وضو خونه بیرون اومدم .
آمبولانسی جلوی ورودی ساختمون ایستاده بود و برانکارد خالی رو توی خودش جا می داد ، با ببخشید گفتن ها مردهایی که کمک میکردند رو کنار زدم و خودمو به آسانسور رسوندم.
توی آینه مقنعه ی سورمه ای رنگم رو مرتب کردم و به آخرین تلاش تارموهای لجوجم برای توی پیشونی اومدن خاتمه دادم .
با توقف آسانسور ، چند ثانیه جلوی ورودی بخش ایستادم . یه وقت ها دلم میخواست مثل یه دختربچه ی نازک نارنجی خودمو توی کمد قایم کنم ، پام جلو نمی کشید با تنه ی پرستاری به شونم ،دستمو روی کتفم گذاشتم ، نگاه پر اخمی بهم انداخت و گفت: جلوی راهی ها خانم دکتر!
و پرونده به بغل وارد بخش شد .
نفسمو فوت کردم ، سلانه سلانه وارد بخش شدم . با دیدن خانم رضاییان که از پشت عینک ته استکانیش پرونده ها رو بالا و پایین میکرد ، آب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو جلو کشیدم و با صدایی که خودمم به زحمت می شنیدم پرسیدم :دکتر رادمنش اومدن؟
-بله اینجام.
چشمهامو بستم.
حتی فرصت نداد رضاییان بیچاره بهم خبر بده که هست ... اومده ... پشت سرمه ! حتی فرصت نداد نفسم بالا بیاد .
سخت به سمتش چرخیدم .
یک تای ابروشو بلافاصله بالا فرستاد و حینی که پرونده های فلزی تخت های بیست ویک و بیست و دو رو روی پیشخون استیشن پرت میکرد گفت: تو اتاقم باش !
و با قدم های بلندی ازم فاصله گرفت .
رضاییان توی گوشم با پچ پچ گفت: از وقتی اومده همینطور بی اخلاقه .
سری تکون دادم و به انتهای راهرو رفتم ، همراه تخت سه با دیدنم به طرفم اومد و با صدای گرفته ای گفت: خانم دکتر چرا عمل پدرم عقب افتاد ، به خدا ما دیگه جایی برای موندن نداریم ... چهارروزه تو ماشین میخوابم با دکتر رادمنش صحبت کنید ... حداقل فردا اول وقت عمل بشه. من دو تا بچه مدرسه ای دارم تو شهرستان تنهاشون گذاشتم.
تمام مدت لای لابه های زن فقط نگاهم به رو به رو بود و رادمنشی که با شونه های خم شده و قدم های نا متعادل به طرف اتاقش می رفت.
زن انگار حرفهاش به نقطه رسیده بود ، نگاهمو به صورت خسته و آشفته اش دوختم و آروم گفتم: حتما مشکل شما رو هم مطرح میکنم باور کنید دست من نیست ولی چشم .
زن سری تکون داد و من با قدم های آرومی به طرف اتاق رفتم . کاش هیچ وقت به اون اتاق نمی رسیدم.
دستگیره رو با قیژ کمرنگی پایین فرستادم و صدای ناله ی لولای در سفید رنگ توی گوشم پیچید.
پشت به در اتاق، رو به پنجره که مشرف به محوطه ی بیمارستان بود ایستاده بود و دستهاشو توی جیب روپوش سفیدش کرده بود . در و بستم و بهش تکیه دادم.
از همون جایی که ایستاده بود ، متحکم گفت: بشین .
اگر همون دو زار هوشیاریم یاری نمیکرد ، پای در وا می رفتم و روی زمین ولو می شدم ، قدمی به سمت مبل های مشکی رنگ کهنه برداشتم و با خستگی جسممو روش پیاده کردم .
نگاهمو به جین زانو انداخته ی آبی رنگم دوختم ، صدای کلفتش غافلگیرم نکرد .
-خب ... بگو می شنوم ! تعریف کن .
چشمهامو بستم ... دلم میخواست یه *بدون پوشش*ه ی موذی جریان خون عروق کرونریمو قطع میکرد و هارت اتکم کامل میشد، خلاص میشدم از این بگو میشنوم هایی که توی هر شیفت ازم میخواستن تا بگم و بشنون !
به کاشی های سفید رنگ نگاه کردم که به سمتم چرخید ، ابروهاشو تو هم گره زد و با اخم بزرگی گفت: گندم !
از اینکه انقدر با حرص و کلفت صدا بشم دلم میخواست با قهر از اتاق بزنم بیرون ... اما حتی جراتش رو هم نداشتم تا یه تکون ناچیز به خودم بدم. چشمهای قهوه ای تیره اش وادارم میکرد سرجام بمونم و جم نخورم!
با قدم بلندی ، خودش رو به مبل رو به روی من رسوند و با سر وصدا روش نشست ، آرنجهاشو روی رون پاهاش گذاشت و حین قلاب کردن دستهاش بهم محکم تر توپید: کی قراره این سکوت لعنتی رو بشکنی؟ کی قراره حرف بزنی؟ کی قراره از این بازی مسخره که فقط واسه ی شما جذابه دست برداری ؟ هان ؟
یه جور طلبکاری بهم نگاه میکرد که انگار من خود خواسته وارد بازی شده بودم ! من حتی روحمم خبر نداشت !
از سکوتم خسته شد . مایوس و گرفته گفت: گندم ... چرا حرف نمیزنی دختر؟ چرا هیچی نمیگی؟
سرمو پایین نگه داشته بودم. انگار روی مهره های گردنم وزنه ی صد کیلویی گذاشته بودند اما جسارت اینکه حتی به غضروف های خسته و مهره های آش و لاشم دستی بکشم هم نداشتم .
چنگی به موهای قهوه ای سوخته اش کشید و با لحن آشفته ای گفت: حسام حالش خوب نیست . باور کن بدجوری کم آورده .
با شنیدن اسم حسام شاخک هام تیز شدند و آروم سرم رو بالا آوردم.
چشمهامو به نگاه عصبانی و قرمزش دوختم . از جای جای صورتش حس انتظار رو می شنیدم... میتونستم بو بکشم که تک تک سلول هاش منتظر گفته های منه ... گفته های کسی که حتی یک کلمه هم برای گفتن نداشت .
لبهامو از تو میگزیدم و زبونم رو روی دندون هام می کشیدم. گلوم بی اندازه خشک بود و کویری...
دلم میخواست مثل بچگی هام کف زمین پهن می شدم و با تمام وجود از نخریدن عروسک و بادکنک و پاستیل زار می زدم! اما این حصار لعنتی که دور تا دورم بود مانعم می شد .
آه مردونه اش دلمو چنگ زد . نا امید تر از هر وقت دیگه ای گفت: به خدا دیگه نمیدونم چطوری بهت حالی کنم که این بچه بازی ها هیچ نتیجه ای نداره ...
چند ثانیه به صورتم نگاه کرد . حتما توی فکرش دنبال این بود که چطور بی سر وصدا گردنم رو بشکنه و جنازه امو یه جایی تو همین اتاق چال کنه !
پوفی کشیدو ملایم گفت: گندم ... خانم... رفیق ! بی انصاف... تو این ده دوازده روز زندگیمون رفته رو هوا ... یک کلمه حرف بزن هم ما رو خلاص کن هم خودتو .
چشمهام پر از اشک شد.
نچی کرد و ضربه ای به زانوش زد ، لعنتی ای روی زبونش چرخید و آشفته گفت: فقط یه اسم بگو... یه خیابون ... یه مکان... یه قبرستون... یه نشونه ای ! یک کلمه گندم . فقط یک کلمه ...
نگاهمو به سقف دوختم که اون اشک لعنتی و مزاحم دست برداره و جلوی رادمنش روی صورتم نچکه پایین .
بی حوصله لب زد : تو رو به جان هرکسی که دوستش داری قسمت میدم گندم...
وسط چونه هاش پوزخندی زدم و عصبی توپید: دِ آخه تو چته؟ زندگی من برات مهم نیست... باشه ! حال حسام چی؟ اونم برات مهم نیست؟ یه به درک گفتی و راه خودتو میری؟ اینه رسم رفاقت گندم؟ اینطوری برای من خواهری ؟
آنی مهربون شد ، خودشو جلو کشید و دستمو بی اجازه توی دستش گرفت ، با شست پشت دستمو*نو ا زش * کرد و با لحن زخم داری گفت: گندمی... بعد این همه سال یه خواهش ازت دارم ... در حق من خواهری کن، یه کلمه بگو قال قضیه رو بکن .
لبخند کجی لبهامو به بالا کشید .
از این بی صبری و بی طاقتیش باید فیلم میگرفتم ... باید ضبط میکردم و تو آرشیو نگهش می داشتم . باید مینوشتم چطور این چشمهای تیره داشتند بی تابی میکردند .
مستقیم بهش خیره شده بودم تا تک تک لحظه هایی که نمیتونست خودشو آروم و خونسرد جلوه بده رو تو ذهنم ثبت کنم .
به قفسه ی سینه ی پهنش نگاه کردم که چطور با ریتم تند نفسهاش با شتاب بالا و پایین می شد . آخ اگر الان اینجا بود و این حال رو می دید دیگه زبونش بریده میشد از گفتن اینکه شایان دوستم نداره !
اگر این دوست داشتن نبود پس چی بود؟
چشم از صورت بی حال و گرفته اش برداشتم که نگاهم افتاد به دستم که توی دستش مونده بود. فورا پنجه ام رو عقب کشیدم و با هول از جا بلند شدم.
بدون اینکه تکونی به جسم خسته اش بده زیر لب صدام زد: گندم ...
قدمی که از مبل فاصله گرفته بودم به سمت در رو به عقب برگشتم و کنار دستش ایستادم .
جانم تا پشت لبهام اومد اما خفه خون گرفتم.
دستشو روی صورتش کشید و با چشمهای سرخ و پر آبی پرسید: حالش خوبه؟
اگر دست من بود ، اگر به من بود ... اگر تصمیم من بود ، آنی میرفتم گوششو میگرفتم میاوردمش تو این اتاق و مینداختمش جلوی پاش تا اینطور این چشمهای لعنتی رو به خاک و خون نکشه ... حیف دست من نبود.
دستشو سایبون چشمهاش کرد و آرنجش رو به دسته ی مبل چرم تکیه زد و خفه پرسید: زنده است؟
چشمهام تا آخرین حد گشاد شدند .
انگار دلش از این چهره ای بهت زده ای که به نمایش گذاشته بودم آروم گرفت و زمزمه کرد: خدا رو شکر.
لبمو گزیدم . دیگه فضای اتاق برام خفقان آور شده بود.قدم بلندی به طرف در اتاق برداشتم ، دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که آروم گفت: بهش بگو برگرده ...
نفسمو فوت کردم . بغض سنگینی بیخ گلوم نشسته بود که هیچ جوره نمیتونستم از شرش خلاص بشم.
از سرشونه نگاهش کردم ، توی مبل مچاله شد و با صدای مردونه ی مایوسی گفت : بهش میگی برگرده؟
بی جواب گذاشتمش و در و باز کردم.
توی چهار چوب که ایستادم با همون صدای خسته از نو صدام زد: گندم...
آب دهنم رو قورت دادم .
از جا بلند شد و حینی که دستهاشو توی جیب روپوشش فرو میکرد ، گفت: حسام داره به کلانتری خبر میده .
با صدای خفه ای نالیدم: چـــی؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:گفتم بدونی ، شاید بخواین به این بازی احمقانه اتون خاتمه بدید !!!
به صورت خشکش ثانیه ای نگاه کردم و در و روش بستم.
رگ های مغزیم از شدت کلافگی و فکر و خیال میسوخت . به طرف استیشن بلند قدم برمیداشتم، صدای گریه های بچه ی همراه تخت چهار روی اعصاب متشنجم بیشتر خط مینداخت . رضاییان با دیدنم فورا استیشن رو دور زد و جلوم رو گرفت.
لبخندی زد و با آرامش گفت: میای با هم بریم ، یه چای بخوریم برات از اون سوهان عسلی ها آوردم که دوست داری.
خواستم تمام دق و دلیمو از وضعی که برام ساخته بودند سرش خالی کنم اما به جای داد و هوار ، با آروم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم فقط گفتم: باشه یه وقت دیگه.
ازش فاصله گرفتم که یادم افتاد دنبال حسام میگردم ...
-از دکتر توکلی خبری نداری ؟ اتاق عمله یا درمانگاه؟
-رفته کلینیک ویژه ... میخوای به اطلاعات بگم پیجش کنه بیاد بالا ؟
لبخندی به مهربونیش زدم و گفتم: نه خودمم کار دارم یه سر میرم پایین . فعلا .
سرسری خداحافظی گفتم و تا به خودم بیام ، توی محوطه بودم.
پاسخ
#4
لنگ لنگون به سمت ساختمون میرفتم اونم با پایی که تاول زده بود از کفشی که سلیقه ی اون بود ، روی غرغرهام درپوش گذاشتم و با پای آش و لاشم وارد کلینیک شدم . قیامت بود ، مثل همیشه . همه با درد و صورت های خسته و داغون چفت هم نشسته و ایستاده بودند تا نوبتشون بشه سفره ی بدبختی هاشون رو پیش یه قدیسه که حکم ناجیشون رو داشت باز کنند .
به در اتاقی که حدس میزدم پشتش میتونم پیداش کنم ، تکیه زدم ... شاید پنج دقیقه به جمعیتی که منتظر بودند تا نوبتشون بشه ، خیره شدم ، در باز شد و پیرمردی به کمک مرد جوونی بیرون اومد .
بلافاصله قبل از بسته شدن درب اتاق خودم رو داخل اتاق انداختم . با دیدنش که پشت میز نشسته بود و روی برگه ی سفیدی چیزی یادداشت میکرد بی حرف کناری ایستادم .
همونطور سر به زیر گفت: خب چه کمکی از من برمیاد ...؟
در جواب سوالش فقط سکوت کردم.
نگاهش بالا اومد . با دیدنم ؛ اخم غلیظی وسط ابروهاش نشست و اون حال مهربون صورتشو به ثانیه ای کشت ، اخم غلیظش شده بود عادت این ده دوازده روز. بدون اخم دیدنش آرزوم بود .
روی صندلی نشستم و پنجه هامو تو هم قلاب کردم . خط محکمی روی سرنسخه ها کشید ولیوان شیشه ایش که هنوز یه ته چایی ای توش به چشم میخورد رو بلند کرد و به لبهاش چسبوند.
لبهامو چند ثانیه روی هم نگه داشتم... هنوز به درجه ی فوران نرسیده بودم ... هنوزم میتونستم خودمو ساکت نگه دارم و دم نزنم . هنوزم میتونستم این همه بی محلی و تاب بیارم و جیک نزنم .
حسام از سکوتم با حرص گفت: بیرون و دیدی ؟
متعجب نگاهش کردم.
کفری گفت: دیدی چه قیامته؟ دیدی چه شلوغه؟ اومدی بست وقت اون بدبخت ها رو گرفتی برو بر منو نگاه کنی ؟ پاشو برو هزار تا کار ریخته سرم ...
بی حرف تماشاش کردم که خودکار رو پرت کرد و با عصبانیت توپید: هان ؟ چته ؟
بی حاشیه سر اصل مطلب رفتم و گفتم: میشه به کلانتری خبر ندی.
یه تای ابروشو بالا برد و با لحن خر کننده ای پرسید: بهت زنگ زده؟ ازش خبری داری؟
دوباره روزه ی سکوت گرفتم که از جا بلند شد و رو به روم ایستاد و گفت: بگو دیگه ... حنا بهت زنگ زده تازگی؟
جلوم زانو زد و دستهاشو دو طرف صندلی ای که نشسته بودم گذاشت و با لحن ملتمسانه ای گفت: گندم ازش خبر داری؟
چشمهاش همون چشمهای حنا بود .
نفسمو فوت کردم و گفتم: اونقدری ازش خبر دارم که نیاز نباشه به کلانتری خبر بدی...
چشمهاشو بست و با گردن خم شده به پایین گفت : چرا مثل آدم حرف نمیزنی تو؟ گندم به خدا داریم دیوونه می شیم هممون . این دختره چه مرگشه که یهو گذاشته رفته ... بی خبر... بی سر وصدا ... گندم دلت به حال من نمیسوزه ... به حال مادرمون هم نمیسوزه؟
*صورت* خشک شده امو باز کردم و گفتم: به خاله تهمینه که زنگ میزنه ...
حسام بی توجه به روپوش سفیدش روی زمین نشست و خسته گفت: پس همه میدونن حنا کجاست الا من که برادرشم و اون شایان بدبخت مادر مرده که نامزدشه ! آره؟ گندم انقدر رفقاتم خوب نیست . کلا هرچی زیادیش خوب نیست . ترش میکنی !
خسته از طعنه هاش ، ازجا بلند شدم و خواستم از اتاق بیرون برم که مانعم شد و گفت: ببخشید منظوری نداشتم . خودتو بذار جای من...
سکوت کردم.
ادامه داد: خواهرم ده روزه که غیبش زده ...به صمیمی ترین رفیقم نمیدونم چه جوابی بدم ... که یهو چی شده ... چرا نامزدش... زنش... ول کرده و رفته ! گندم ... تو میدونی قضیه چیه چرا هیچی نمیگی؟ شایان متعصبه غیریته با فرهنگش این نبودن ده روزه ی زنش قابل هضم نیست . همین پریروز برگشت تو روی من گفت حنا برگرده قید صیغه ی محرمیت و میزنه و تمومش میکنه !
آب دهنم رو قورت دادم و حسام کلافه گفت: زندگی دوستت برات مهم نیست؟ جی جی باجی بودنتون به همین رازداری تو ختم میشه؟ نمیخوای دست برداری ... پسره روزی نیست که یک ساعت آروم چشم رو هم بذاره . وسط این همه کار و دوندگی ، حنا هم شده قوز بالا قوز ! مگر دستم بهش نرسه ...
تو سکوت به صورت آنکارد شده اش نگاه میکردم که عینک مستطیلی فریم مشکیشو روی بینیش کمی جا به جا کرد و دوباره از نو موتور نگفته هاش و روشن کرد و گفت: قصد داری زندگی دوستتو بهم بزنی نه؟
چیزی نگفتم.
یعنی چیزی برای گفتن نداشتم... یعنی داشتم اما حق گفتن نداشتم . خواسته بودن نگم ... گفته بودم چشم و حالا نمی گفتم و داشتم می ترکیدم از نگفتن!
حسام با عصبانیت گفت:
-این شایانی که من دارم می بینم اگر حنا برگرده براش عزیز تر نمیشه ها ! زندگیشون میره رو هوا ...
چشمهاشو باریک کرد و با لحنی که میخواست از زیر زبونم به زور حرف بکشه گفت: گندم ... بفهم داری چه کار میکنی . اینطوری حق رفاقت و به جا نمیارن دختر خوب .
به سکوتم ادامه دادم .حالا حالا ها میتونستم تحمل کنم و هیچی نگم .
حسام دست به کمر شد و عصبانی گفت: نگو ؛ به جهنم ... ولی پس فردا اگر همه چی بین این دو تا خراب شد تو با چه وجدانی میخوای تو روی صمیمی ترین دوستت نگاه کنی! تویی که خودتو بخاطر رابطه ی این دو تا به آب و آتیش زدی که بهم برسن ... گندم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... شایان بزنه به سیم آخر دیگه هیچ رقمه نمیشه راضیش کرد.
از اینکه تمام حق ها رو به شایان می داد کلافه گفتم:
-از کجامیدونی حنا نزده به سیم آخر ؟
حسام وا رفت .
عضله هاش شل شد و دستهاش آزاد دو طرف بدنش افتاد.
نفسمو خسته فوت کردم و با آرامش گفتم: بخواد خودش برمیگرده . نیازی به اینکه کلانتری رو خبر کنی و خاله تهمینه رو زا به راه کنی نیست .
به سمت در رفتم که حسام از پشت آرنجمو گرفت و با نگاه نگرانی پرسید: تقصیر شایانه؟ بینشون قبل از رفتن حنا چیزی شده بود ؟ هان؟ باهم بحث کردن؟حنا قهر کرده ؟ اصلا حنا کجا رفته؟ من از هرجایی که ممکن بود رفته باشه خبر گرفتم... پرس و جو کردم!
با طعنه گفتم:
-تا الان که پشت شایان بودی...
حسام مقطع گفت: گندم... من... برادرشم !
-برادری رو داری در حق شایان تموم میکنی تا حنا ...
مبهوت گفت: چی میگی ... چی داری میگی تو ؟ کجا باید پشت حنا می بودم و نبودم؟
دستمو از پنجه ی قفل شده دور بازوم بیرون کشیدم و گفتم: خودت میدونی...
حسام توپید: صبر کن ...
به سمت در رفتم و گفتم: اگر روی برادری تو حساب میکرد ، حتما بهت میگفت چرا رفته وکجا رفته !
فصل دوم :
کلید رو توی قفل انداختم و به محض اینکه اولین قدم رو توی خونه گذاشتم و کیف سنگین و نایلون روپوش کثیفم رو کنار در گذاشتم ، صدای زنگ تلفن تو فضای تاریک خونه پیچید ، با قدم های تندی به طرف دستگاه رفتم ، خالی از گوشی بیسیم بود ، چنگی به مقنعه ام زدم و با حرص دنبال صدای تلفن می گشتم که از لای کوسن های مبل بالاخره پیداش کردم.
وسط آهنگ چهارم تلفن تماس برقرار شد و صدای پر از غرغر مامان تو گوشم پیچید ، بی سلام و علیک رفت سراغ اصل مطلب و با عصبانیت گفت: میدونی از ساعت چند دارم زنگ میزنم؟ گوشیت چرا خاموشه؟
روی مبل نشستم و گفتم: شارژش تموم شده بود .
-پوری کجاست؟
-نمیدونم من همین الان رسیدم خونه ...
مامان توی گوشی دادزد : ساعت نه شبه نمیدونی پوری کجاست؟
به دروغ گفتم :صدای آب میاد احتمالا داره دوش میگیره. گفتم که تازه رسیدم خونه ... تا در وباز کردم زنگ زدی !
تن صداش آروم شد و گفت: وای از دست شماها .به خدا داشتم سکته میکردم نیم ساعت سه ربعه دارم میگیرم هیچ کس جواب نمیده. مادر دلم هزار راه رفت ...
سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و گفتم: باشه ببخشید . تو بیمارستان یادم رفت گوشی رو به شارژ بزنم .
دروغ پشت دروغ !
اون از توجیه کردن نبودن خاله پوری... اینم از خاموش کردن عمدی گوشی برای فرار از سوال جواب های حسام و شایان !
خوبیش این بود من با پینوکیوهیچ نسبت خونی و نسبی نداشتم که دماغم از اینی که بود بزرگتر و بزرگتر بشه .
مامان تو گوشم گفت: حالا ولش کن... خوبی خودت؟ پوری چطوره؟ مادر خورد و خوراکت خوب هست؟ بتونم این آخر هفته میام یه سر بهتون میزنم .
آهی کشیدم و گفتم : همه چی خوبه شما هم خودتو زحمت نده . راه دوره رفت و آمد اذیتت میکنه... بابا چیکار میکنه؟ صنم خوبه؟
-همه خوبن . خدا رو شکر. صنم و مهدی که باهم شام بیرون رفتن ... باباتم رفته خونه ی آقای مسلمی عیادت . منم تنها نشستم گفتم حال خواهر و دخترم و بپرسم میبینم هیچ کس جواب نمیده دیگه داشتم سکته میکردم. گندم جان تو رو خدا بی ملاحضگی رو بذار کنار... راهمون دوره من دل نگرانت میشم حداقل دستم به یه جایی بند باشه...
خسته از این نصحیت تکراری چند بار پشت سر هم به تک تک حرفهاش چشم و باشه تحویل دادم تا دل بکنه از این دل نگرونی هاش که آدمو عاصی میکرد .
حرفهاش و پرس و جوهاش که تموم شد کلافه گفت: پوری از حموم بیرون نیومد؟
-نه مامان . اومد میگم زنگ بزنه .
مامان آهی کشید و گفت: نمیخواد تا اون موقع بابات برگشته ، جلوی ناصر نمیتونم باهاش حرف بزنم. فردا بهش زنگ میزنم.
خواستم خداحافظی رو شروع کنم که مامان یهو گفت: راستی گندم...
لبمو گزیدم و گفتم: بله؟
-یه چیزهایی شنیدم...
نگران از وضع پوری پرسیدم: چی ؟
-ماه چهره میگفت ماهواره خریدید ؟ آره... میدونی بابات بفهمه روزگار پوری رو سیاه میکنه؟
به چراغ روشن رسیور که تاریخ و ساعت رو نشون میداد چشم دوختم ... تازه داشت دوزاریم میفتاد که تو سالن نشیمن چه بلبشوییه... پر بود از دونه های سفید یونولیت و جعبه ی پاره شده ی رسیوری که درست مقابل میز مشکی تلویزیون و ال سی دی افتاده بود .
دستمو به گلوم کشیدم و گفتم: حتما ماه چهره جون اشتباه کرده ... لابد مال همسایه ی بالاییه ...
مامان توی گوشی گفت: بابات اومد... وای اگر ناصر بفهمه همین فرداصبح راه میفته میاد تهران . تو رو خدا پولاتونو حیف و میل نکنید مادر . آخه ماهوراه میخواین چه کار... نصابهاشون هم که آدم های درست و حسابی نیستن ...
گلوم خشک شده بود.
خفه گفتم: گفتم که مال همسایه ها بوده، ماه چهره جونم هرچی می بینه که نباید بذاره کف دست شما اونم به اسم ما ...
-خیلی خب حالا چرا ناراحت میشی گندمم ... بده مراقب خونه است؟ بده نگرانتونه ... دو تا زن تنها تو اون شهر دردندشت ... ناراحت نباش.
اوفی گفتم و خفه حین تماشا کردن تاریخ و ساعت سبزرنگ نمایشگر سیاه رسیور گفتم: تو این خونه هیچ خبری نیست.
-اصلا زنگ زده بودم همینو بپرسم همینم از تو بشنوم... تو بگی همه چی درسته دلم قرصه به پوری که اعتمادی نیست . خدا رو شکر.
در خونه باز شد که خاله پوری با دیدن من ابروهای تتو شده ی کاراملی شو بالا داد و با هیجان گفت: سلام خانم دکتر خودم خسته نباشی...
انگشتمو روی بینی گذاشتم و هیسی زمزمه کردم و بلند توی گوشی گفتم: خاله پوری از حموم در اومد میخوای باهاش حرف بزنی مامان؟
و دستمو روی دهنی گوشی گذاشتم و با نگاه پر اخمی گفتم : هیچ معلومه کجایی...
لبخند پت و پهنی زد و گفت: خاله دورت بگردم برات میگم حالا !
تلفن رو به دستش دادم که چشمک و بوسی همزمان نثارم کرد و کشون کشون خودمو به اتاق خواب رسوندم و با همون مانتو و شلوار آلوده روی تخت دراز کشیدم ... از خستگی حتی نای باز کردن دگمه هامو نداشتم !
تو خواب وبیداری بودم که صدای پچ پچ تو گوشم نشست ، خاله پوری داشت میگفت: نمیدونم والله فکر کنم خوابیده . انقدر که این کشیک هاش خسته کننده است بچه ام... حالا میخوای نیم ساعت دیگه زنگ بزن ...
با صدای بلند و خواب آلودی گفتم: بیدارم خاله ...
خاله پوری در اتاق خواب و باز کرد وگفت: بیداره عزیزم . از من خداحافظ...
گوشی رو به دستم داد و بی توجه به حوله ای که تنش بود و حوله ی من که سرشو مثل بستنی قیفی باهاش بسته بود، گوشی رو روی گوشم گذاشتم.
بفرماییدی لب زدم که صدای آرومش باعث شد سرجام سیخ بشینم .
-سلام گندم... خوبی؟
صداش بغض داشت اما به نظر سرحال میومد ، خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و گفتم: خوبم . از احوال پرسی تو ... چه خبر؟
نفس عمیقی کشید و جواب داد: خبرا که پیش توئه ... حالتون خوبه ؟
روی تخت نیم خیز شدم وبالش رو پشت کمرم بالاکشیدم تا بتونم حداقل از اون رخوتی که دچارش بودم خلاص بشم ... توی گوشی جواب دادم: خیالت راحت هیچ خبری نیست.
-شایان خوبه؟ چیکار میکنه؟
خواستم اذیتش کنم و گفتم: دنبال زن میگرده !
توی گوشم جیغ کشید : گندم حالم خوب نیست اذیتم نکن.
خنده ای کردم و با حال نسبتا سرحال تری گفتم: نگرانشون نباش . خوبن ...
-تو که بهشون چیزی نگفتی؟
با اخم جواب دادم:
-از کی تاحالا راز تو برملا کردم که این بار دومم باشه؟
مهربون تو گوشم زمزمه کرد: میدونم خواهری... تو که همیشه جور منو کشیدی . ببخش این روزها خیلی بی طاقت و دل نگرانم . از رو به رو شدن با شایان میترسم... نکنه از چشمش بیفتم گندم؟
-این چه حرفیه این شایانی که من این روزها می بینم تشنه ی یه سلام توئه !
آهی کشید و گفت : نمیای بهم سر بزنی؟ امروز خیلی چشم به راهت بودم .
با چشمهای پراز اشک از شدت خمیازه گفتم: چرا فردا بتونم عصر حتما میام، امروز هم تو بیمارستان کاری پیش اومد که نشد بیام سراغت . حالت خوبه؟ همه چیز اکیه؟ چیزی لازم نداری؟
-تو و شایان و حسام و میخوام بهتون برسم همه چیز اکی میشه... راستی دکتر رادمنش از من چیزی نپرسید؟
-هنوز رو در رو نشدم باهاش...
-استاد صالحی چی؟ خدا میدونه برگردم چقدر غیبت و تنبیه شامل حالم بشه .
برس مخصوص سشوارم دسته اش شکسته بود و زیر تختم افتاده بود ، با حرص از دست حواس پرتی خاله پوری برس رو برداشتم و گفتم: نگران این چیزها نباش .فقط به خودت فکر کن. همه خوبیم .
-فردا بیای ها ... امروز خیلی دلم گرفته بود .
-چشم.
-فقط مراقب باش کسی تعقیبت نکنه خب؟
-باشه ... به خاله تهمینه هم زنگ بزن ...
-همین پیش پای تو باهاش حرف زدم...
مکثی کرد و صدام زد: گندمی؟
-جانم؟
-مرسی بابت همه چیز. میدونم چه بلایی سرت آوردم و چقدر شایان و حسام از دستت شاکی ان... ولی این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
آهی کشیدم و گفتم: نگران هیچی نباش. برگردی همه چیز مثل روال اولش میشه ...
- محسنی و پور صمیمی که حرف تازه ای نزدن زدن؟
با یادآوری طعنه هاشون توی اتاق عمل اخمی کردم و گفتم: نه هیچی نگفتن .
-وای به حالشون اگر بیام و بفهمم تو رو اذیت کردن بیچاره اشون میکنم .
لبخندی زدم و توی گوشی گفتم : حنا مراقب خودت باش. به هیچی هم فکر نکن ...
آه بغض داری کشید و جواب داد: من از الان دارم به این فکر میکنم که به شایان چه جوابی بدم... گندم نکنه ولم کنه ؟
-هیس.... دیوانه این دیگه چه فکریه ... برو بگیر بخواب . الکی برای خودت دغدغه درست نکن . قرارمون این بود تو این چند وقت فقط حواست به خودت باشه، بعدا اگر جنبه اشو داشتن بهشون میگیم. نداشتن هم که یه رازه بین من و تو !
با هول گفت: نه نه ... نمیخوام کسی بدونه . خب؟ قول بده بهم... گندم جون هرکسی که دوست داری... جون مامانت ... جون صنم به هیچ کس حق نداری حرف بزنی.
دستمو روی صورتم کشیدم و دوباره با ناراحتی گفت: گندم تو قول دادی... به جون عزیزترین کست قسم خوردی قول دادی حرف نزنی... رازمون رو فاش نکنی...
روی لبهام زبون کشیدم و گفتم : اگر همین الان قطع نکنی و نذاری بخوابم، میرم به شایان و حسام و محسنی و پورصمیمی و رضاییان و دکتر رادمنش مفصل تعریف میکنم که تو این دوازده روز سرت کجاگرمه...
خنده ای کرد و گفت: اعلا رو نگفتی...
-به اعلا که دارم الان اس ام اس میدم.
بلند تر خندید ، دلم برای صدای خنده هاش تنگ شده بود .
لبخندی از حال خوبش روی لبم اومد که با همون صدای نازک و ظریفش گفت: باشه خواهر . فردا می بینمت ، ممنون به خاطر همه چیز... شبت بخیر خوب بخوابی.
همچنینی گفتم و خواستم قطع کنم که چند بار پیاپی صدام زد: گندم... گندم ... قطع کردی... الو گندم...
-جانم ؟
-مراقب شایان باش ؛ باشه؟
کی میخواست بفهمه نباید نامزدشو حتی به صمیمی ترین رفیقش بسپاره ! کی ...
لبم رو گزیدم و گفتم: چشم . حواسم هست دست از پا خطا نکنه تا خانمش برگرده !
خنده ای کرد و گفت: خیالم از تو راحته امانت دارمی... ممنون گندم ، شبت بخیر.
بالاخره رضایت داد تا تلفن رو قطع کنه ... گوشی رو روی پاتختی دوکشوئه ی کنار تخت انداختم و سرم رو روی بالش گذاشتم . هنوز نمیدونستم کاری که کردم درست بود یا یه غلط محض ! حسام و خاله تهمینه حق داشتن بدونن... حتی شایان هم حق داره بدونه !
لبمو گزیدم ... گفتنش ترس داشت و نگفتنش عذاب وجدان !
چند بار پشت سر هم اسمشونو زیر لب تکرار کردم .
نمیدونم چرا چشمهام از این همه اتفاق پشت سر هم پر اشک شد ، با حرص از این همه فکر شلوغ به بهانه ی مسواک زدن و یه لیوان شیر سفید خوردن از تخت خواب بیرون اومدم ، مانتو و شلوارم رو عوض کردم و با یه مسواک سرسری و یه لیوان شیر سرد خورده و نخورده با یه شب بخیر زیر لبی به خاله پوری که محو تلویزیون بود سرمو تو بالش فرو کردم ، میون گریه و فکر وخیال هام نفهمیدم چطور خوابم برد .
با صدای آهنگ تندی که کل خونه رو برداشته بود بیدار شده بودم اما هنوز چشمهام برای بسته بودن التماس میکردن . این رخوت دم صبحی هم متقاعدم میکرد که توی جام بمونم و جم نخورم. پتو رو روی سرم کشیدم وکمی جا به جا شدم ، صدای پریدن های خاله پوری ناله امو بلند کرد . کی حوصله داشت دق ودلی های ماه چهره رو از فعالیت خاله پوری دم صبحی به جون بخره !
از همون رخت خواب صدا زدم: خاله پوری یواش تر مردم خوابن ...
صدامو نمیشنید . بلندتر صدا کردم: خالــــه پـــوران ... خالـــــه ... یـــواش ...
با صدای گرومپی از جا بلند شدم .
با حرص پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم ، جلوی تلویزیون ایستاده بود و سعی میکرد ایروبیک من در آوردی خودشو با گروه هماهنگ و همراهی که تو قاب تلویزیون مشغول بودند ، تطبیق بده ... به لباس ورزشی سورمه ای و کلاه نقاب داری که برعکس روی سرش گذاشته بود نگاهی انداختم ، کتونی پوشیده بود و سعی میکرد روی استپ یکی دو تا حرکت بزنه که مدام تعادلش رواز دست میداد . یه عسلی کنارش بود که روش برای خودش آب کرفس آماده کرده بود و دمبل های نیم کیلویی !
چند ثانیه به هیجان و حرکاتش نگاه کردم که متوجهم شد و با خنده و صدای بشاش و پر انرژی گفت: سلام خانم دکتر خودم . خوبی خاله ... صبحت بخیر... بیا ورزش کن عزیزم.
کش و قوسی اومدم با تاسف نگاهی به ساعت کردم که بهم نشون میداد هنوز میتونستم یک ساعت دیگه خواب باشم .
با غرغر حوله ای که مال من بود اما روی مبل خیس و مچاله افتاده بود رو برداشتم ، با انزجار از مچالگی درش آوردم هنوز از دوش دیشب خاله نم بود . خواستم جیغ بزنم اما دهنمو بستم ...
با یه تذکر خشک و خالی " یواش تر بپر ماه چهره پدرمون رو درمیاره ! " کشون کشون تن خسته امو به حموم رسوندم و زیر دوش آب داغ ایستادم . شاید نزدیک به ده دقیقه بی حرکت اجازه دادم آب گرم روی عضلاتم با فشار بلغزه ... خستگیم که رفع شد ، خواستم به موهام شامپو بزنم که شامپوم تموم شده بود ، توش یه کم آب چرخوندم و نرم کننده رو برداشتم که اونم به تهش رسیده بود. با دیدن بطری خالی بدن شو که توی سطل افتاده بود اه و اوهی کردم و زیر دوش بازدم خسته امو بیرون فرستادم ... کارم که تموم شد با انزجار حوله ی نم دارمو دور خودم پیچیدم و روی نوک پنجه به اتاق خواب رفتم.
دم دست ترین تی شرت و شلواری که به انگشتم خورد رو تنم کردم و از اتاق بیرون اومدم. خاله روی مبل ولو شده بودو لیوان خالی آب کرفس دستش بود.
نگاهی به گونه های گل انداخته اش کردم و با لبخند کجی گفتم: خسته نباشی...
لبخند پهنی زد وجواب داد: وای خاله از کت و کول افتادم... نیم ساعت چهل دقیقه بیشتر نتونستم باهاشون همراهی کنم. پست فطرتا چه هیکل هایی هم دارن ... کی میشه این شکم وامونده آب بشه.
ودستی به شکمش کشید و با چهره ی دمغی پرسید: خیلی چاقم؟
لبخندی زدم ؛ لیوان خالی آب کرفس رو از دستش گرفتم و گفتم: نه خیلی هم خوبی . صبحانه خوردی؟
-نه ... گفتن بعد از ورزش یک ساعت دو ساعتی نباید چیزی خورد. تو بخور عزیزم.
سری تکون دادم به طرف آشپزخونه میرفتم که با دیدن سه پایه ی بوم نقاشی و بساط آبرنگ و گواش و قلم مو ... لیوان آب کرفس رو روی کانتر گذاشتم .
با تعجب نگاهی به کارتون ها که جلوی ورودی آشپزخونه روی هم سوار بودند انداختم و پرسیدم: اینا چیه؟
خاله پوری با خنده از جا بلند شد و گفت: خوشگلن نه؟
برو بر به صورتش نگاهی کردم که خودش توضیح داد: دیروز رفتم کلاس نقاشی ثبت نام کردم... کار با گواش و آب رنگه ... بعدم اینا رو خریدم ... میخوام اولین طرحی که میزنم چشمهای خوشگل تو باشه !
-دیشب اصلا متوجه نشدم خرید کردی...
-عیب نداره خاله سبک بودن... ! خودم آوردمشون بالا . حالا اینو ببین . برای تو هم یه سورپرایز دارم ...
خم شد و از توی یکی از جعبه ها یه دستگاه برقی بیرون کشید وبا خنده ی ریزی گفت: از این حتما خوشت میاد ...
آب دهنمو قورت دادم و خفه گفتم: این چیه؟
-واسه ی توئه ... تو که عاشق پف فیلی... پف فیل ساز خریدم ! بگو چند ؟ مفت... هفتاد و پنج تومن ! اون موقع تو پاساژ قیمت کردیم صد و بیست تومن . اینو از یه سایت تخفیفی خریدم سفارش دادم ... همون دیروز عصر برام آوردن . دیشب انقدر زود خوابیدی نشد نشونت بدم .
خشک شده ایستاده بودم که خاله پوری گفت: اینا هم واسه خودم خریدم. یه ست قابلمه است... قرمز... خوشگلن؟
-ما که قابلمه داشتیم؟!
-آره ولی قرمز که نبودن گفتم به کابینت های گلبهی اینا بیشتر میاد . تا اون مشکی های عقد قجری که مامانت بار کرده آورده واسه ی ما ...
دستمو به گلوم کشیدم و گفتم: دستت درد نکنه ...
-قربونت برم خوشگلن؟ خوشت اومد ...
نالیدم: خیلی خوشگلن !
خاله با ذوق خم شد و حینی که بسته ی گواش هاشو بیرون می آورد گفت: اینا روخیلی گرون خریدم نمیدونم کجا بذارمشون ، تو اتاقم که اصلا جا نیست بذارم تو اتاق تو اشکالی داره؟ یه طبقه از کتابخونه اتو خالی میکنی ؟ کتاب های کلاس زبانمم هست ...
لال داشتم به هیجانش نگاه میکردم که خاله دوباره سرپا شد و گفت: این لباس ورزشی هم از همون سایت تخفیفی خریدم... الان که اندازمه ، باید یکی دیگه هم سفارش بدم نمیدونی رنگ سرخابیش چه قدر ماهه... !
با صدای خشکی گفتم: خاله دستت درد نکنه فقط ... یعنی فقط پول همه ی اینا چقدر شده ؟!
خاله پوری اخمی کرد وبا حالی که بهش برخورده بود گفت: نترس از حساب مشترکمون برنداشتم که ... پولشونو خودم دادم .
دستمو روی شونه اش گذاشتم و با دلهره پرسیدم : کلاس خطم ثبت نام کردی؟
خاله پوری کنج لبشو گزید و گفت: آره دیگه خط و نقاشی و زبان . بهت که گفته بودم ...
چشمهام پر آب شد و گفتم: پول ماهواره هم دادی؟
-نه اونو قراره امروز بریزم به حسابش براش کارت به کارت کنم تازه کلی تخفیف گرفتم ازشون . راستی خوشحال نشدی؟
صدای خفه ای از گلوم بیرون اومد و گفتم: دستت درد نکنه اما آخه الان هنوز پونزدهم هم نشده ... ما تا آخر ما میرسیم ؟ کاش حداقل از کلاسات یکیشو ثبت نام میکردی من کل موجودیم صفره . ماهواره رو میذاشتی ماه بعد میخریدیم... !!!
خاله پوری ضربه ای به شونم زد و گفت: غصه نخور گندم جون ... خدا میرسونه بعدشم مرغ و گوشت نخوریم که نمی میریم... فوق فوقش تو بیمارستان غذا میخوری... منم اگر دیدم تخم مرغ زیاد داره بهم فشار میاره ، مثل اون دفعه که منو بردی بیمارستان چکاپ شم... میام غذای بیمارستان میخورم. از گشنگی نمیمیریم خاله خیالت راحت .
موهای مزاحمم رو از روی صورتم کنار زدم و گفتم: نه منظورم این نیست آخه بعدا بابا میخواد بگه اون همه ماهیانه رو چه کار کردیم چطوری بگیم ماهوراه خریدیم و بوم نقاشی و ....
نگاهم به جعبه ی پف فیل ساز افتاد و با بغض گفتم: پف فیل ساز !
خاله پوری خوشحال خنده ای کرد و گفت: وای ول کن گندم ، جواب ناصر خان با من ... ولی اینی که خریدم قرمزه ...ببین چقدر به آشپزخونه میاد!!!
فصل سوم :
با قدم های تندی از پله های برقی خاموش پل عابر بالارفتم، دیرم شده بود . مثل همیشه تو زمان بندی اشتباه کرده بودم ... وسواس خط اتو داشتن آستین های روپوش سفید بازم کار دستم داد . شنبه ای نیست که من دیر نرسم و خدا میدونه کی قراره جواب چغلی های پورصمیمی رو به استاد صالحی بده!
از روی پل سعی میکردم به پایین نگاه نکنم ، آکروفوبیای لعنتیم دقیقا وسط پل هوایی یقه ام رو میگرفت، مشکل هر روزم بود که دچار تهوع میشدم و تا دم دمای ظهر باید باهاش کلنجار میرفتم... صدای خفه ی خواننده ای توی حلزونی گوشم میپیچید ، از بالا چشمم به آزرای سفید شایان افتاد که دقیقا جلوی ورودی نگهبانی ایستاده بود و با اعلای نگهبان سلام و علیک میکرد .
از همون فاصله بهش خیره بودم که بی هوا، پورصمیمی از درب جلو پیاده شد . چند ثانیه خم شد و از پنجره ی سمت شاگرد پچ پچی کرد و با خنده ای دستی تکون داد .
هنزفری رو از توی گوشم محکم کشیدم و همون بالا ایستادم . سرجام خشک شدم ... مات بودم! این سومین بار بود ، تواین هفته این سومین بار بود که این میزانسن رو میدیدم و یخ میکردم!
دستمو به نرده گرفتم ، ترس از ارتفاع رو به کل فراموش کردم و تا جایی که ناخودآگاهم بهم اجازه میداد از روی نرده ها خم شدم . بیلبورد تبلیغاتی کیف وکفش چرم تا روی سینه ام بالا اومده بود ، اونقدری که بهم بیشتر جرات بده تا خم بشم و یکتا پور صمیمی رو واضح ببینم که با قدم های آرومی از آزرای سفید شایان رادمنش فاصله میگیره !
سیم هنزفری رو با حرص توی مشتم جمع کردم و تندبه سمت پله ها راه افتادم ، چند بار نزدیک بود سکندری به زمین بخورم ، اما به هرجون کندنی بود خودمو به زمین رسوندم و تا جایی که نفس داشتم به سمت ساختمون بیمارستان دوییدم... دیگه نمیتونستم سکوت کنم ! مثل یه کوه آتش نشان بودم که اگر خالی نمیشد از درون میریخت.
سلام هولی تحویل نگهبانی دادم و به سمت رختکن رفتم . حتی وقت نکرده بودم ، کلید هامو از توی کیفم دربیارم . گوشی و سیم مچاله و گره خورده ی هنزفریمو توی کیفم انداختم و از راه باریکه ی لای کمد های فلزی به طرفش رفتم. زیر لب آهنگ شادی رو زمزمه می کرد .
حواسش بهم نبود ... درست رو به روی کمد شونزده ایستاده بود و مانتوی کتانش رو روی چوب لباسی آویزون میکرد . به کمد چهارده که اسم حنا توکلی روش جا خوش کرده بود نگاهی انداختم که هینش تو گوشم پیچید و غرزد: چته گندم ... ترسوندیم! وای...
دستشو روی سینه اش گذاشت و گفت : علیک سلام . چیه مثل عجل معلق اومدی بالای سرم؟
مستقیم و خشک نگاهش میکردم.
خط چشمش رو تا به تا کشیده بود و مداد پر رنگ قرمز دور لبش از ماهیچه ی لب بالاش ، بالاتر بود ... چینی به بینیش انداخت و با چشمهای باریک شده روم دقیق شد وگفت: طوری شده؟
دست به سینه به کمد حنا تکیه زدم . آینه ی کوچیکشو توی طبقه ی کمدش میزون کرد و رژ لبش رو از توی کیفش بیرون آورد ، کمی کمرش رو خم کرد و پرسید: از رفیق شفیقت چه خبر؟ خیلی وقته نمی بینمش... کم پیداست.
بی حرف به ابروی نازک دودیش که برای تمرکز بالا رفته بود نگاهی کردم ، لبهاشو روی هم مالید و ریملش رو از توی کیف آرایش بیرون کشید و چند بار مژه هاش رو باهاش تاب داد .
پلکی زد و مسخره بهم توپید: روزه ی سکوتتو قرار نیست باز کنی؟ نه سلامی... نه علیکی... نه احوال پرسی ای... نه صبح به خیری !
قدمی به طرفش برداشتم ، خودشو کمی جمع وجور کرد و پرسید: چته تو؟
بازوش رو گرفتم و با حرص گفتم: حتی فکرشم نکن ! حتی ... فکرشم ... نکن ...
با چشمهای گرد شده جواب داد: چته تو ؟ چی میگی به چی فکر نکنم؟ دستمو ول کن...
تقلای محکمی کرد و بازوش رو از چنگم بیرون کشید که محکم تر به کمد فلزی شماره ی شونزده چسبوندمش و گفتم: خیال نکن با این ادااطوار ها میتونی آدمی رو که مال یکی دیگه است تصاحبش کنی ... درسته نیست ... خودش نیست... ولی...
وسط حرفم گفت : یه سگ نگهبان هار هست که قراره مراقب اموالش باشه؟ واسه دم تکون دادن بهانه های بهتری جور کن تا مراقبت از وسیله های شخصیش ! باشه فهمیدم چقدر رفیقی!... ولی جریان چیه؟ یه کم واضح تر صحبت کن بتونم حداقل متوجه جریان بشم!
نفسمو تند بیرون دادم و رک گفتم: دیدمت ... با رادمنش ! اینم بار اول نیست که می بینمتون... از وقتی حنا رفته این بارچندمه!
با حرص بازوشو ول کردم که خنده ای کرد و گفت: انقدر ذهنت کوچیک و مسموم و منحرفه که فقط فکرت به یه سمت میره نه؟ پیش خودت چه فکری کردی؟
-کاری نکن تا پیش خودم فکرخاصی نکنم... تورتو برای کس دیگه پهن کن . اونی که تو داری براش سوسه میای قبلا صید شده ! خوب نیست شکار دیگران رو بدزدی ...
سرشو متاسف تکون داد و گفت: باشه . ولی بهش بگو برگرده ... خوب نیست آدم نامزدشو ... شوهرشو... پسر دکتر رادمنش بزرگ رو ... دوازده روز تنها ول کنه میون یه مشت شکارچی !
با صدا خندید و گفت: اول صبحی منو به چه حرفهایی وادار میکنی. ازت خوشم نمیاد ولی از اینکه درموردم اشتباه برداشت کنی هم خوشحالم نمیکنه. سر خیابون دید پیاده ام ، بوق زد سوارم کرد . برای خودت سفسطه نچین. ولی حتما به حنا بگو برگرده ... آدم باید مراقب شکارش باشه ... تو جنگل لاشه ی بی صاحب نهار روباهه !
-خوبه خودتم میدونی چقدر ذاتت روباهه !
نیشخندی زدم و قدمی ازش فاصله گرفتم که با حرص گفت: هوی دختر دهاتی...
سرجام ایستادم ، نگاه پر غیظی بهم انداخت و با لحن تهدید آمیزی گفت: این بار اولت نیست دور برمیداری و برای خودت از زندگی من قصه می بافی و دیگران و با من بد میکنی ... حنا رو ازم گرفتی به جهنم... اما نمیذارم اسم پورصمیمی رو هم خدشه دار کنی. اینجا دهاتتون نیست دهن به دهن حرف بچرخونی ! تهرانه عزیزم. شهره ! اصالت داره ، سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی... البته تو این هفت هشت سال باید عادت میکردی که خیلی وقته که ما تو دهات نیستیم!
-خوش به حالتون که دم از اصالت میزنید اما تو جنگل زندگی میکنید .
و بی حرف به طرف راهروی کمد های فرد رفتم و به یازده تکیه دادم . نفسم گره خورده بود توی سینه ام و بغض لعنتی مثل کلاف بود بیخ گلوم. حنا کجایی لعنتی ! برگرد دیگه ...
روپوش سفیدم رو مرتب تنم کردم و اجازه دادم ، اول پورصمیمی از رختکن بیرون بره . کمی از پرفیوم حنا که نفس های آخرش بود به مقنعه ام اسپری کردم و نفس عمیقی کشیدم. بوش که تو بینیم پیچید تازه فهمیدم چقدر دلتنگشم .
در کمدمو قفل کردم و با قدم های کوتاهی از رختکن بیرون زدم، باید یه حاضری توی بخش میزدم امروز روز راند بود ، کلی پرونده ی نخونده داشتم و برای خوندنشون هیچ وقتی نبود .
وارد بخش که شدم ، رضاییان با دیدنم لبخندی زد، سری براش تکون دادم و جلوی استیشن ایستادم ، خانم مسعودی با دیدنم به احترامم نیم خیز شد، احوال پرسی کردم و حال دخترشو پرسیدم. پرونده ی تخت های بیست و چهار تا سی رو برداشتم و وارد اتاق شدم . تک و توک همه توی خواب بودن و اون چند نفری که بیدار ، با چشمهای مضطرب تماشام میکردن برای عملشون نگران بودند و سوال داشتند.
توی یادداشت هام چند تا نکته شرح حال اضافه میکردم که صدای مردونه ای از پشت زمزمه کرد: حنا ...
به سمتش چرخیدم . با دیدنم، حسام پوفی کشید و با حرص گفت: تویی؟
لبخندی زدم و گفتم: هنوز به این بو عادت نکردی؟
حسام با اخم کنارم ایستاد و پرونده ای که دستش بود رو روی میز فلزی جلوی تخت بیمار گذاشت و گفت: حنا بفهمه دست به عطرش زدی ازت شاکی میشه!
یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:
-خودش بهم اجازه داده ...
-بهت اجازه نداده ازش خبر بدی؟
لبخندی زدم وگفتم: نه .
-تا کی قراره نباشه گندم؟ کی برمیگرده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: هر وقت حالش خوب شد برمیگرده .
-استاد صالحی از دستش خیلی شاکیه ... با این همه غیبت ...
میون کلامش گفتم: موجهشون میکنه . حسام حنا حالش خوبه تو رو خدا انقدر به من فشار نیار . وقتی خودش راضی نیست من چی بگم؟هر روز از این بحث خسته نشدی؟
حسام هومی کشید و بی حرف کنارم ایستاد ، اخم غلیظی توی ابروهاش خشک شده بود . نمیدونستم چی رو داره حلاجی میکنه ، اما هرچی که بود خیلی طاقت نیاورد و سکوتشو شکست:
-هر روز منتظرم برگرده گندم...
با چشمهای باز شده ی بیماری که بالای سرش جر و بحث میکردیم، لبمو گزیدم وگفتم: برمیگرده . خیالت راحت ... همین امروز فردا ... یه کم دیگه دندون روی جیگر بذار ! انقدرم از من نپرس کجاست. بخدا جای بدی نیست . حالشم خوبه .
پاسخ
#5
حسام بی حرف سرشو پایین انداخت .
سرمو گرم دز داروهای درج شده توی پرونده کردم که دستخط پورصمیمی توی پرونده ی بیماری که مسئولیتش با من بود باعث شد شوکه ابروهامو بالا ببرم.
حسام تو صورتم دقیق شده بود ، هوفی کشیدم وبا حرص گفتم : الان برمیگردم.
و حینی که پرونده رو محکم توی بغلم نگه داشته بودم از اتاق بیرون رفتم. اجتماعشون جلوی استیشن زود به چشمم اومد. پورصمیمی شونه به شونه ی شایان ایستاده بود و استاد صالحی با وجود قد کوتاهش ، از لای جمعیتی که دوره اش کرده بودند ، قابل دیدن بود . با قدم های آرومی جلو رفتم.
استاد صالحی متوجهم شد و با لبخند مهربونی دستی به موهای جوگندمی مرتبش کشید وگفت: به به بیات عزیز. صبحت به خیر دخترم . حالت چطوره؟
سلامی به جمع دادم که از همشون حتی پورصمیمی جواب شنیدم اما از شایان نه ...
نگاهم روی صورت منقبض و اصلاح شده اش خشک شد . حتی زحمت نداد نگاه کوتاهی بهم بکنه و یه سلام خشک و خالی از دهنش پرت کنه بیرون .
استادصالحی با همون شوخ طبعی ذاتیش گفت: گردان به صف...
دخترهاخندیدند و آزاده کنار دستم اومد و توی گوشم پرسید: توکلی امروز هم نمیاد؟
توی صورتش نگاهی کردم که ناامید شد و با غصه *صورت* تپلشو برچید و گفت: بهش بگو جاش خیلی خالیه .
لبخندی زدم و سری تکون دادم ، استاد صالحی به همراه سرپرستار بخش ، وارد اولین اتاق شدند ، خواستم پشت سرشون جلو برم که شایان جلوم رو گرفت. برای یه لحظه از اینکه مخاطبش میشم ، خوشحال شدم ، اما ابروهای توی هم رفته اش باعث شد گلوم خشک بشه .
پورصمیمی آخرین نفری بود که وارد اتاق شد ، دلم میخواست تو این شرایط به دشمن هم روبزنم و بگم تنهام نذار اما رفته بود .
شایان با چشمهای درشت شده نگاهم میکرد.
سرشو به سمت درب بخش تکون داد و خودش با قدم های بلندی به اون سمت رفت.
پرونده رو روی استیشن گذاشتم و به رضاییان سفارش کردم:
-الان برمیگردم اینو جدا بذار باید با دکتر پورصمیمی درباره یه یه قسمت صحبت کنیم.
رضاییان سری تکون داد و پشت سر شایان از بخش بیرون رفتم. به دیوار سنگ مرمر تکیه داده بود ، درست زیر تابلوی بخش جراحی عمومی ایستاده بود و دستهاشو توی جیبش فرو کرده بود و پاشو روی هم ضربدری گذاشته بود .
جلوش ایستادم و به زور گفتم: خوبی؟ صبح بخیر.
گردنشو به سمتم جلو کشید و بااخم تندی گفت: هدفت چیه؟
حرفش بوی خوبی نداشت ، یه جور داغ بود ... داغ و تند . سکوت کردم و شایان نگاهشو باریک کرد و دوباره گفت: قضیه چیه گندم ؟
لبمو گزیدم ، شایان کلافه پرسید: برنامه چیه؟ ... تو و رفیقت چه طرحی برام ریختید ؟
متعجب نالیدم: طرح؟!
-طرح نیست اسمش چیه؟ گندم اسم این برنامه ریزی دقیق دوازده روزه چیه؟ آبروی من داره میره لعنتی... یک کلمه بگو زن من کجاست .
هیچی از حرفهاش متوجه نمیشدم.
قدمی به سمتم برداشت که ترس بدی به جونم نشست ، خفه توپید: زن من کجاست گندم ؟ نامزد من چرا غیبش زده ... بلایی سرش اومده ؟ مرده ... چه مرگشه که یهو تصمیم میگیره دوازده روز خودشو گم و گور کنه ...
با لحن آرامش بخشی گفتم: شایان امروز چی شده که انقدر عصبانی هستی...
صداشو بالا برد و داد زد: عصبانی نباشم... امروز روز دوازدهمه لعنتی !
از تن صداش و رگ برجسته شده ی گردنش ، ماتم برد... با دیدن دو سه تا از همراه های بیمارهای بستری که فلاکس و لیوان کاغذی آب جوش دستشون بود و مارو میپاییدن ؛ لبخندی بی معنی روی لبم نشست و با آروم ترین لحن ممکن گفتم : شایان جان آروم باش. چرا اینطوری میکنی ... اینجا بیمارستانه .
صورتشو جلوی صورتم خم کرد و گفت: هر قبرستونی که هست... بهم بگو زنم کجاست گندم . یک کلمه بگو کجاست . سرش به کدوم آخور گرمه...
از شایان رادمنشی که میشناختم این حرف ، اونقدر بعید بود که بی اراده یه صدای هین موذی از گلوم بیرون پرید .
شایان چنگی به موهاش کشید و گفت: نکنه بهم خیانت کرده ...
جفت دستهامو جلوی صورتم نگه داشتم و با چشمهایی که از حدقه بیرون اومده بودند بهش نگاه کردم.
شایان خسته گفت: آره گندم؟ منو نمیخواست یک کلمه میگفت این مسخره بازی ها چیه ... این اداها دیگه چیه ... من جواب پدرم و خانواده امو چی بدم؟
شایان با حرص توپید: امروز میگی حنا کجاست ... همین امروز . همین الان !
دستهامو از جلوی صورتم پایین آوردم و گفتم: اینو ازم نخواه شایان . خواهش میکنم . بیا بریم سرکارمون ... استاد صالحی هرچقدر هم مهربون باشه روی راندبالینی حساسه... بیا بریم بعد صحبت میکنیم...
به سمت ورودی بخش میرفتم که بازومو به طرز وحشیانه ای محکم گرفت و منو به دیوار زیر تابلوی طلایی کوبید و گفت: بعد نه گندم ! الان ... همین امروز مرده و زنده اشو نشونم میدی و خلاص !
تا دیروز برای زنده بودنش خدا رو شکر میکرد و حالا برای مرده دیدنش ثانیه شماری ؟!
شایان با لحن گرفته ای گفت: بهم خیانت کرده ؟ حامله شده؟ چشه... گندم؟ کجاست... بعد اون مهمونی نیومده گندم. کاش زبونم لال میشد و نمیذاشتم بره به اون خراب شده ! بهم خیانت کرده ؟ با کسی فرار کرده ؟ جواب بده دیگه ...
از فک منقبض و گردن سرخش برای یه لحظه بهت زده شدم ... نمیدونم این فکر مسموم لعنتی رو کی تو سرش انداخته بود که از دیروز تا به حال از این رو به اون رو شده بود.
گلوم خشک شده بود . شایان لحظه به لحظه سرخ تر میشد و من کم مونده بود افت فشار کار دستمه بده و همون جا از حال برم .
بازوم رو بیشتر فشار داد و توپید: بگو زن من کجاست . به خدا الان هیچی نگی فکتو خرد میکنم !
-از من نخواه راز دوستمو فاش کنم .
صداشو بالا برد و فریاد کر کننده اش تو گوشم نشست: این چه رازیه که منی که شوهرشم حق ندارم بدونم... !
عصبانی از این همه بی منطقی غر زدم: تو شوهرش نیستی فقط نامزدشی .فقط اسمتون رو همه . هیچی رسمی نشده .
دستمو ول کرد و با حال بدتری گفت: داشتیم رسمیش میکردیم که گذاشت رفت... روز قبل از اینکه آزمایش خون بدیم غیبش زد!
آب دهنمو قورت دادم و لبهامو محکم روی هم چفت کردم که مبادا لو بدم... مبادا جلوی این چشمهای عصبانی کم بیارم و سیر تا پیازشو تعریف کنم. لبهامو فشار میدادم و عضلات فکم درد گرفته بود از این همه فشار و سنگینی و نگه داشتن یه جمله ... یه کلمه حرف!
شایان از سکوتم استفاده کرد و با صدای زخم خورده ای گفت: پس حدسم درسته نه ؟! فرارکرده... با کی؟! طلوعی هم نمی بینم... با اون رفته؟
از این توهمی که تو ذهنش ساخته بود خفه گفتم: این چه فکریه که تو سرت اومده شایان؟ بفهم چی میگی... به خدا موبه موشو کف دست حنامیذارم . طلوعی که رفته مرخصی به مادرش سر بزنه اینو کل بیمارستان میدونن ...
-از کل این بیمارستان فقط تو میدونی حنا کجاست . بگو ... وگرنه هر فکری که تو ذهنم انداختن و باور میکنم !
گوشهام از شنیدن حرفش واموندن... پس تو ذهنش ، حرف انداخته بودن... القا کرده بودن... تو یه بیست و چهار ساعت ، یه مرد عاشق منطقی رو تبدیل کرده بودن به یه بی منطق وحشی که هرکاری ازش برمیومد !
خسته از این نفس نفس زدن هاش و ذات شل و ولش که حرف هر از راه نرسیده ای رو باور میکرد توپیدم: هرجوری که دلت میخواد فکر کن من قولمو نمیشکنم شایان ... ! تو هیچ شرایطی... حنا که برگشت خودش بهت میگه کجا بوده و کجا رفته !
ازم فاصله گرفت و سرشو پر غیظ تکون داد و گفت: نمیگی زن من کجاست؟
عصبانی از این زن من گفتن هاش غر زدم: انقدر نگو زن من ! حق نداری انقدر مالکانه ازش حرف بزنی...
شایان عصبی خنده ای کرد و گفت: بگو زن من کجاست گندم...
- اون هنوز زن قانونی و رسمی تو نشده بود و نشده ، یه دختر آزاده که میتونه آزادانه برای زندگی خودش تصمیم بگیره !
نفسمو فوت کردم و خواستم به سمت بخش برم که ضرب دستش روی صورتم نشست و گردنم به سمتی مایل شد ، صدای فریاد و ای وای چند نفری که تو سالن انتظار بیرونی بخش نشسته بودند توی گوشم پیچید . با حس سوزشی کنج لبم دستمو روی گونه ام گذاشتم و بر وبر به چشمهای شایان رادمنش نگاه کردم ! آدمی که خیال میکردم رویای منو کامل میکنه ... آینده امو میسازه و برام حس زن بودن رو معنی میکنه !
خواست بهم دوباره حمله کنه که دست مردونه ای شونه اش رو گرفت و محکم اون رو به عقب کشید .
خشک شده بودم ، خم و دولا و رو به زمین ... مونده بودم که چی شد؟ روم دست بلند کرد؟ مگه میشه ؟ چرا ؟ شایان دو دستی به موهاش چنگ زد ، درست مثل آدمی که از کار خودش مونده باشه و نفهمیده باشه ... چشمهاش درشت شده بود و با دهن باز منو نگاه میکرد.
کمرم و سخت صاف کردم و بی توجه به دو تا زنی که آب جوش هاشون رو روی صندلی های انتظار میگذاشتند و به طرفم میومدن ، خودمو به سمت پله ها کشیدم .
دو تا یکی ازشون پایین میرفتم . لب و گونه ام میسوخت . خودمو به محوطه رسوندم ، نسیم خنک پاییزی که روی صورتم سرخورد یه نفس بلند بالا کشیدم و چشمهام که میخواستن از اشک بجوشن ، یه کم قرار گرفتن . از اینکه مثل یه دختربچه الکی گریه زاری کنم بیشتر از خودم منزجر میشدم . میخواستم به سرویس بهداشتی برم از ترس دیدن همکار و پرستار پام نکشید . به طرف مسجد رفتم. جلوی شیر آب وضو خونه دولا شدم .

آب خنک که روی صورتم اومد ، نبضم آروم گرفت. خونآبه ای از چونه ام چکه کرد ، چند بار به صورتم آب پاشیدم و خودمو شماتت کردم که چرا حرف حنا رو قبول کردم وچرا گذاشتم حنا بی خبر ، بذاره بره ... مشت مشت به صورتم آب میزدم و هر بار یه اصطلاح جدید به دهنم میرسید که به محض دیدن حنا ، نثارش کنم . لب حوض وضو خونه نشستم ، سمت چپ صورتم لمس شده بود.
گلوم از حجم داد نزده و جیغ خورده ورم کرده بود و تارهای صوتیم آماده بودند واسه ی هق هق کوک بشن ... اما چشمهام کمک نکردن و بغض خشک شد و بی خبر رفت .
فقط درد صورتم مونده بود ... مطمئن بودم حنا که برگرده تلافی این سیلی رو ده برابر سر شایان خالی میکنه . دلم آروم شد .من حق داشتم به حنا کمک کنم.
حق داشتم رازشو نگم... حق داشتم ! مطمئن بودم که حق با منه وگرنه انقدر احمق نبودم که برادر و نامزدشو تو این بی خبری ول کنم به امون خدا ...
حنا که برمیگشت همه چیز درست میشد! با این فکر پوزخندی زدم و تنها دستمال توی جیبم رو روی صورت خیسم کشیدم و روی لبم فشار دادم.
از وضو خونه بیرون اومدم ، روی نیمکت جلوی تریا نشستم ، یقه ی روپوشم خونی شده بود .
آه غلیظی از دهنم بیرون اومد، امون از لکه ها ... امون از لکه ی خون ... بی اهمیت بهش مقنعه ام رو از توی یقه ی روپوشم بیرون کشیدم و روش انداختم که مرد جوونی کنار دستم با فاصله روی نیمکت نشست .
دستمال نم دار و که هنوز کنج لبم فشارش میدادم رو بیشتر از این نمیتونستم نگهش دارم ، داشت از خیسی دستمال کاغذی و فشار سبابه ام بهش چندشم میشد ... هرچی بیشتر فشارش میدادم خونآبه ای که تو تارو پودش جمع کرده بود تو دهنم خالی میشد.
پاسخ
#6
دستمال مچاله رو توی سطل کنار دستم پرت کردم که کنار دستیم گفت: هنوز داره خون میاد .

بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم: دستمال دیگه ای ندارم ؛ الان *بدون پوشش*ه می بنده .

دستهاشو به هم مالید و به لبهاش نزدیکش کرد و چند بار توشون فوت کرد . از رفتارش شوکه نگاهش کردم، هوا اصلا سرد نبود که دست کسی یخ بزنه و با نفسش ها کنه و خودشو گرم کنه !

چند بار تو دستهاش فوت کرد و دست چپشو مشت کرد و روی کف دست راستش محکم ضربه ای زد ، از حرکات دیوانه مابانه اش با استرس از جا بلند شدم که دوباره فوتی کرد و گفت: تو جیب روپوشتون !

نگاهمو توی چشمهای میشیش انداختم و مثل خنگ ها گفتم: بله؟

ابروهاشو بالا داد و خونسرد گفت: دستمال...

دستمو به جیب سمت چپم کشیدم که گفت: اون یکی!

نیشخندی زدم خواستم برم که دوباره گفت: داره از لبتون خون میاد و بعید میدونم حالا حالاها *بدون پوشش*ه ببنده .

دستمو توی جیب راستم کردم و با دیدن یه بسته دستمال هینی کشیدم و بهش زل زده بودم... محال بود من دستمال نداشتم خودم کل جیب هامو گشته بودم ! بهت زده به بسته نگاه میکردم ، دهنم باز مونده بود ... خواستم بگم چطوری که غیبش زده بود .

لبه ی صندلی وا رفتم ؛ یکی رو از بسته بیرون کشیدم و روی زخم لبم فشار دادم ، با چشم دنبالش میگشتم که گوشیم زنگ خورد .

فصل چهارم:

گل های نرگس رو پشت سرم قایم کردم و با قدم های آهسته ای به سمت نیمکت زیر سایه ی بید جلو میرفتم، همون پاتوق همیشگی جا خوش کرده بود و درست مثل نقاشی های فرانسوی روی فنجون های کوچیک قهوه، همونقدر خیره کننده به آسمون زل زده بود.

رشته های بید تا روی موهاش پایین اومده بودند و بافت فیروزه ای سه گوشی با گل های سفید که خاله تهمینه لنگه اشو برای من هم بافته بود، روی شونه های ظریفش پهن شده بود.

از همون پشت نیمکت یه دستی چشمهاشو گرفتم و برای چند ثانیه نذاشتم دنیا رو تماشا کنه...

دستمو دو دستی گرفت، از روی چشمش پایین آورد و توی کف دستم بوسه ای گذاشت و با لحن خسته ای گفت : چقدر دیر اومدی...

دستمو مشت کردم، مبادا نسیم بی وقتی این بوسه ی نابو از چنگم دربیاره!

کنارش نشستم ، با دیدن نرگس ها لبخندی زد و گفت : چه خوشگلن. دستت درد نکنه... ولی هنوز قهرم خیلی دیر کردی!

-نمیدونی چه قیامتی بود امروز...

آهی کشید و گفت: فکر کردم دیگه‌ امروز نمیبینمت... تو هم نبینم دق میکنم گندم‌.

به *صورت* برجسته ی بی رنگش که مسئولیت بغ کردگی صورتش رو به عهده داشت نگاهی انداختم و با لحن پر سر و صدایی گفتم : دیگه دو ره اش داره سر میاد... همچین که برگردی به اون خراب شده، دلت برای آرامش و سکون اینجا تنگ میشه... حنا شیر تو شیره ها... سگ صاحبشو نمیشناسه...

با صدا خندید و گفت: چه خبر. حرف بزن...

-چی بگم؟

-همه چی...

به چشمهای خمار آماده ی بارشش نگاهی انداختم و گفتم: اوضاع امن و تحت کنترله‌...

-شایان خوبه؟

-عالی...

-حال منو میپرسه؟

با یاداوری اتفاق امروز اخم کمرنگی روی صورتم اومد و گفتم: هر لحظه. یه حنا میگه صد تا حنا از دهنش درمیاد...

-نمیگه چرا زنگ نمیزنم... کجام... زنده ام...؟

-مگه میشه نگه...

با غصه گفت: نکنه درکم نکنه؟ گندم میترسم برگردم ... اگر منو نخواد چی؟

پامو روی پا انداختم و با حرص گفتم: مگه دست خودشه... مگه من و حسام مردیم اون جرات کنه تو رو نخواد... مگه میتونه؟

لبخند سردی زد و حینی که به رو به رو نگاه میکرد گفت: میترسم برگردم ببینم هیچی مثل اولش نیست. نکنه اشتباه کرده باشیم گندم...

برای چند ثانیه بهم زل زدیم!

این فکر من هم بود.... کابوسم هر شب و بیداریم بود.

حنا بغضش ترکید و حینی که‌کمی دولا شد نالید: زندگیم... موقعیتم... شغلم... درسم... شایانم! وای شایانم...

خودمو جلو کشیدم، دستهامو محکم گرفت و گفت: امیدی ندارم برگردم و شایان بمونه.

با اخم گفتم: این حرفو نزن. دوست داره... براش توضیح میدیم... عاقله باسواده بافرهنگه...

-قول بده ولم کرد کمکم کنی سرپا بمونم.

در جواب این همه ناامیدی فقط نگاهش کردم که دوباره گفت: تو رو خدا گندم... قول بده، کمکم کنی رو پام وایسم... مثل حالا. باشه؟ قول میدی؟

اشکهاشو پاک کردم و گفتم: معلومه که هستم. تا هرجا که بگی... بخوای... به خدا هستم حنا.

-قول بده حتی اگر خودم نخواستم تو بخوای باشه؟

خندیدم و گفتم: مگه جرات داری؟

لبخندی زد و دستمو که روی صورتش مونده بود رو محکم گرفت و چند بار پیاپی بوسید ...

خجالت زده و شرمنده دستمو پس کشیدم و تشر زدم: نکن دختر...

-خیلی خوبی گندم. خیلی... در حقم مادری کردی.

اشک چشمهامو گرفتم و گفتم: جبران میکنی.

خندید و جواب داد: بعید میدونم ولی همه سعیمو میکنم...

به چشمهای سرخش خیره شدم وگفتم: تو خوشبخت شو... یه پسرتپل به دنیا بیار خودش جبران میشه.

به صورتم زل زده بود.

بی حرف... بی پلک زدن . آب دهنم رو از گلوی پر بغضم به زور پایین دادم که پرسید: لبت چی شده؟

-با یکی بحثم شد.

-دستش بشکنه...

تو دلم گفتم: خدا نکنه!

آهی کشید ، چشمش به قاشق پلاستیکی نارنجی رنگی بود که توی ماگ دور یه محور مشخص میچرخید و نسکافه ی فوری رو توی آب جوش حل میکرد.

به صورت آویزونش نگاهی کردم، حالش رو به راه نبود. سلول های صورتش همه دفرمه بودند و برچیده...

قاشق نارنجی رو توی ماگ خودش میپرخوند که آروم گفتم : طوری شده؟

لب زد بگه نه... اما طاقتش نکشید و خفه گفت: لای هزار تا زحمت و دردسری که برات جور کردم... یه خواهش دیگه دارم ازت.

-توجون بخواه.

بهم نگاه کرد... پلک مطمئنی زدم و حنا نفس عمیقی کشید.

مکث کرده بود تا حرفهاشو مزه مزه کنه...

لبخندی زدم و دست از هم زدن نسکافه برداشتم ، به چشمهای پر آبش نگاهی کردم تا خیالش راحت بشه اگر تا قله ی قافم بخواد برم ... من میرفتم! حین مزه مزه کردن نسکافه با لحن شمرده ای گفت: میشه یه جایی بری؟
پاسخ
#7
لبخندی زدم و دست از هم زدن نسکافه برداشتم ، به چشمهای پر آبش نگاهی کردم تا خیالش راحت بشه اگر تا قله ی قافم بخواد برم ... من میرفتم! حین مزه مزه کردن نسکافه با لحن شمرده ای گفت: میشه یه جایی بری؟
-چرا نشه. کوچه پلاک خیابون!
-نمیپرسی کجا؟
خنده ای کردم ، کمی نسکافه رو فوت کردم وگفتم: من هرجا تو بگی میرم...حتی تا قبرستون.
و بلند خندیدم و گفتم: تو فقط ادرس خیابونو بگو.
حنا خفه گفت: شایان!
چشمهامو ریز کردم و جرعه ای نسکافه تو دهنم ریختم‌ و به خیابون یا کوچه یا محله ی شایان فکر می کردم که حنا با اروم ترین لحن ممکن گفت: میری خونه ی شایان؟
خواستم تمام نسکافه رو تف کنم از داغی اما ادب بهم جیره شد و ناچار مایع داغ رو فرو دادم و تا سر معده ام از حرارت سوخت.
حنا شرمنده گفت: خواهش میکنم گندم... تو رو خدا گندم... نگو نه. تمام امیدم تویی!
با اخم غلیظی توپیدم:
-من برم خونه ی نامزد تو چه کار؟ چی میگی؟ حرف حسابت چیه؟ میخوای شایانو با من امتحان کنی؟
از حرفم ماگ بالاآورده تا جلوی دهنش رو پایین کشید و با تعجب گفت: چی میگی... من فقط میخواستم یه امانتی رو برام بیاری!
از فکر مزخرفی که تو مغزم نقش بسته بود کنج لبمو گزیدم .
حنا با ملایمت گفت: دیشب یادم افتاد گندم... فقط خدا کنه شایان پیداش نکرده باشه.
‌ازترس عضلاتم منقبض شدند حنا با گریه گفت: جان مادرت گندم. من دیشب خوابشو دیدم... خدا خواست یادم بیاد... گندم. تو که رفاقتو در حقم تموم کردی... شایان کشیکه برو خونه اش...
کلیدی از زنجیر توی گردن بندش بیرون کشید .
چشمم به پلاک اللهی بود که من به شایان داده بودم و شایان دور گردن حنا بسته بود...
کلید و کف دستم گذاشت و زنجیر رو فورا توی لباسش برگردوند که فیلم یادهندستون نکنه و کادویی که داده بودم رو پس نگیرم!
به کلید توی دستم نگاهی انداختم که حنا بریده بریده گفت: زیر تخت دونفره... تو یه صندوقچه است... زیر گلبرگ های رزهای خشک شده. قول بده میری...گندم قول میدی؟ شایان نفهمه‌...
همچنان به کلید نگاه میکردم که با بغضی که روی لحن و صداش سایه انداخته بود اضافه کرد: کلید کمد رختکنه ... از توش دسته کلید خونه رو پیدا میکنی. در خونه ... در صندوقچه... ! فقط قول بده زود بری بهم خبر بدی . دلم آروم بگیره ... دارم سکته میکنم . میدونی شایان بفهمه دیگه همه چیز تموم میشه . همین یه ذره امیدم هم از بین میره . گندم جون هرکسی که دوستش داری...
خواستم بگم جون صاحبخونه رو قسم بخوری بی منت میرم امازبون به دهن گرفتم ، حنا به زور باشه رو از دهنم بیرون کشید و آنی حالش بهتر شد . با وجود اینکه صورتش کمی لاغر شده بود ، اما هنوز گونه های خوش تراشش تو چشم بودند ، مژه های بلند و بینی قلمی که انگار تیغه اشو سفارشی سمباده کشیدند تا اینطور صاف و خوش فرم به نظر برسه ، به شایان حق میدادم شیفته ی شاگرد اول کلاس باشه ! حنا توکلی...
قل دوم حسام توکلی ! یه خواهر و برادر که توچشم کل دانشکده ی علوم پزشکی بودند ! تو چشم همه ی اساتید و دانشجو ها و هیئت علمی .
به شایان حق میدادم دنبال حنا باشه ... به خودمم حق میدادم دنبال شایان باشم .
پوزخندی از این فکرهای احمقانه زدم .
حنا با خنده گفت: چیه ؟ داری عوض شایان منو میخوری ...
و خودش از حرفش با صدای بلند خندید ، لبخند ناچاری زدم و گفتم: داشتم به کشیک های شایان فکر میکردم.
خنده اش ماسید و گفت: هر وقت کار و تموم کردی بهم خبر بده خب؟
به چهره ی شاد و شارژش نگاهی کردم و زیر لب ناگزیر گفتم: باشه ...
بعد از خداحافظی از حنا ، یک راست وارد خونه شدم .
مثل همیشه بهم ریخته بود و هیچ خبری از خاله پوری نبود، گوشیمو از توی کیفم بیرون آوردم ... هجده تا میس کال داشتم .با تعجب باز کردم . با دیدن اسم شایان اخمی روی پیشونیم ظاهر شد ...
گوشی رو به همون حالت سایلنت توی کیفم انداختم و بی اهمیت به تمام میس کال ها ، به اتاق رفتم. قبل از اینکه لباسمو عوض کنم، با دیدن زخم کوچیک کنج لبم ،آهی کشیدم... نمیدونم واقعا حقم بودیا ...
با صدای تلفن رشته ی فکرم پاره شد ، به سمتش رفتم با دیدن شماره ی بابا ، با دلتنگی جوابشو سرحال دادم که خیال نکنه تنهایی و بی کسی بهم فشار آورده و صورتم شده میدون نمایش قدرت دست مردونه ی یه متخصص نوظهور که از نبودن زنش ، به هشت روش سامورایی داره سعی میکنه از زیر زبون من حرف بکشه !!!
***************
***************
پشت استیشن ایستاده بودم و منتظر بودم تا پورصمیمی از اتاق عمل بیرون بیاد و یقه اش رو بگیرم و بابت دستخطش توی پرونده ی بیمارم بازخواستش کنم. طبق آمار رضاییان جراحی سه ربع ساعتی بود که تموم شده و خبری از پورصمیمی و رادمنش نبود !
هنوز مردد بودم که چطور با رادمنش رو به رو بشم... باتمام وجود بهش حق میدادم و با تمام وجود از این زخم کنج لبم خجالت زده بودم! تمام شانسم این بود که جز سه چهار تا همراه ، کسی از کادر منو و تو اون شرایط سیلی خوردن ندیده بود .
کارگرهایی که مشغول جا به جایی برانکارد ها بودند توی بخش کلی سر وصدا میکردند . عصبانی از صدای بلندشون غر زدم: یواش تر آقایون بخش و از اینی که هست شلوغ تر نکنید .
رضاییان با غصه گفت: از دیروز همین بساطه ... خدا لعنتشون کنه ببین چه جور نظم اینجا رو بهم میریزن.
نگاهی به اتاق سرپرستار کردم که صدای غرغرهاش از پشت دیوارشیشه ای تا استیشن هم میومد ، آهی کشیدم و گفتم: بنده خدا ، خانم مودت ، چی میکشه از دست این جا به جایی.
یکی از پرستار ها با ناله گفت: کار ما رو دو برابر کردن ...
آزاده با خستگی از کشیک دیشب سرشو از روی میز بلند کرد و باکش و قوسی گفت: گندم نبودی ببینی اینجا چه غلغله ای بود از جا به جایی.
آهی کشیدم و پرسیدم:
-حالا کدوم بخش و آوردن بالا؟
رضاییان با گریه گفت: مشترکا خون و اطفال. نمیدونی از فردا اینجا چه قیامتی میشه . همراه های خون یه طرف... اطفال هم یه طرف... دیگه سرسام میگیریم!
-این تصمیم کی بوده؟ دکتر رادمنش ؟
آزاده خمیازه ای کشید و فورا چشمهاشو گرد کرد وگفت: بنده خدا استاد رادمنش خیلی تلاششو کرد جلوی این جا به جایی رو بگیره ولی دستور از دانشگاهه ... آقایون یه روز میرن چایی دانمارکی میزنن نظر میدن که بخش اطفال زیرزمین باشه ! روز بعد میرن کافی ناپلئونی میزنن میگن اطفال نباید زیر زمین باشن ... هوا خفه است ... خوش آب و هوا کجاست؟ ته بخش جراحی عمومی... تو رو خدا استدلال رو می بینی؟ صرفا جهت ویوی خوب و منظره ی عالی... نکه ما مشرفیم !!!
از لحن خصمانه ی آزاده خنده ام گرفته بود رضاییان با حرص گفت: مثل اینکه زیر زمین بوی نشت گاز میومد ، از طرفی هم نزدیک آشپزخونه بود ، خانواده ها شکایت کردن که چه وضعشه... بچه رو میاریم بخوابونیم وضعش بهتر بشه ، بدتر شده ... خلاصه که از سی تا تخت بخش ما ، دوازده تاش قشنگ داره اشغال میشه...
صداشوکمی پایین آورد و گفت: خانم مودتم کارد بزنی خونش درنمیاد ... میگه بخش NICU و نوزادان و زنان و غدد هم خوش آب و هواست چرا اطفال و نمیبرن اونجا ...
خسته از این بحث که هفته ها بود همه درگیرش بودند گفتم: چه میشه کرد بالاخره یه جوری کنار میایم... الکی حرص بخوریم که چی بشه؟
مسعودی دست از دارو زدن هاش برداشت و حین کش وقوس گفت: حالا بخش و مشترک کردن مشکلی نیست ... ولی آخه اطفال و میخوان ببرن ته راهرو... هرکس بخواد از آسانسور استفاده کنه ... بره یه آب جوش بگیره بیاره از اون ته باید بکوبه از این جا رد بشه ... قشنگ انگار سر گذریم رسما !
آزاده نالید: یعنی اون در آخر به آسانسور نمیرسه؟
مسعودی هم دست کمی از گریه نداشت گفت: نه بابا ... پله های اضطراریه... مهندسی ساختمون نوبل میخواد به جان خودم . معلوم نیست چطوری نقشه کشی کردن که ته جراحی عمومی به راهروی پله های اضطراری بخوره ... ولی آسانسور نداشته باشه... حالا بری بخش اونکولوژی هیچ خبری از پله های اضطراری نیست ... اونا اضطرار ندارن !!!
آزاده کلافه گفت: مملکت بی در وصاحب همینه دیگه ... حالا باز دوازده تا تخت خوبه... چو انداختن جراحی عمومی بیماراش افت کرده ، مریضا رو پخش کنیم تو بخش های دیگه ، اینجا رو کلا در اختیار کادر اطفال بذاریم ! یعنی حتی کیس زیرزمین که یه بخش خالیه بلااستفاده مونده هم منحل می کنند که اونجا هم به ما نرسه.
رضاییان پچ پچ کرد : نشنیدی میگن زیر زمین رو کلا میخوان در اختیار آشپزخونه بذارن !
آزاده غر زد: مسخره ها ... نکه غذاهاشون معرکه است . والله با اون نوناشون!
مسعودی بلند خندید و توجه همراهی که سجادیه میخوند رو به خودش جلب کرد .
با تعجب گفتم: وایسا ببینم ... خانم مودت راضیه اینجا رو منتقل کنه به زیر زمین؟
مسعودی سری تکون داد و گفت: بنده خدا راضیه حتی بریم مجتمع کانسر... ولی با اطفال یکی نشیم! اطفالیا همشون دیوانه ان...
فکری گفتم: من فکر میکردم با زنانی ها نمیشه کنار اومد !
آزاده اوفی کشید و گفت: اسم زنان و جلوم نیاری ها !
مسعودی خندید و گفت: خواستگار براش اومده متخصص زنان !
رضاییان هینی کشید و گفت: مرد و زنان؟
آزاده با حرص صندلی رو عقب کشید ، از جا بلند شد و گفت: گفتم اسم زنانی ها رو نیارید... اسم اطفال هم نیارید... گوش و حلق وبینی هم نمیخوام بشنوم ! کلا فقط عشق ،عمومی است و بس !
خنده ای کردم و آزاده چشمکی بهم زد ، پنج انگشتشو های فایو بالا آورد و دستمو به کف دستش کوبیدم و گفتم: اینجا از فردا میشه مهد کودک .
مسعودی صورتشو جمع کرد ورضاییان پوفی کشید و آزاده با لب و لوچه ی آویزونی لب زد: بنده خدا خانم مودت ، یکی بهش یه لیوان آب برسونه جر خورد گلوش انقدر حرف زد . بابا این جماعت حرف حساب حالیشون نمیشه !
منتظر پورصمیمی چشم به در دوختم که با دیدن جوون قد بلندی که روی اسکوتر برقی ایستاده بود و یه دستش توی جیب شلوار مشکیش بود و با صدای آهنگی که از هنزفری بیسیم قرمز روی گوشهاش درمیومد و به گوش ما میرسید، ابروهامو بالا دادم . اصولا این ژست همراه بیمار رو تا به حال از نظر نگذرونده بودم.همه توی بیمارستان حال بدی داشتند که وقت به خودشون رسیدن رو نداشتند !
عینک مارکی که روی موهای مشکی رنگش به چشم میخورد باعث شد نیشخند بزنم. واقعا دلش خوش بود تو این محیط این تیپ واقعا عجیب بود!
خودش رو کمی به جلو کشید که اسکوتر راه افتاد و وارد بخش شد و راهشو به سمت انتهای بخش کج کرد. آزاده دهنش باز مونده بود و رضاییان حتی به خودکشی تلفن هم توجهی نداشت . از پشت سر نگاهش میکردم ، پیراهن چهارخونه ی قرمز و مشکی مردونه ای تنش بود و کتونی های قرمزش روی اسکوترمشکی به چشم میومد . دست چپش توی جیبش مونده بود و ساعت قرمز رنگش بدجوری باعث خنده ام شده بود!
مسعودی سقلمه ای بهم زد و گفت: نگفتم اطفالیا دیوونه ان!
با تعجب گفتم: یعنی چی؟
آزاده روی صندلی وا رفت و با لحن بانمکی گفت: حضرت والا اتنداطفال بود !
پاسخ
#8
با چشم رفتنش رو دنبال میکردم، بعد از اون آخرین برای که برام با عجی مجی دستمال جور کرده بود، دیگه پیداش نکردم تا ازش تشکر کنم . مات مسیری بودم که ازش رد شده بود که با دیدن پورصمیمی که یه لیوان بزرگ قهوه ی کلاسیک دستش بود، بلافاصله اخم هام توی هم رفت .
از اینکه توی کارام کارشکنی میکرد باید یه درس درست وحسابی بهش میدادم .
با سلام و علیک و چهره ی خسته ای که نشون میداد عمل سختی رو پشت سرگذاشته بی احوالپرسی گفتم: دکتر پورصمیمی یه لحظه وقتتو بگیرم؟
با چشمهای گرد شده منو ورانداز کرد .
همون لحظه شایان از ورودی بخش داخل شد ! دقیقا با یه لیوان درست مشابه لیوان یکتا توی دستش !
اخمی از این وجه اشتراک روی پیشونیم نشست ، شایان با دیدنم با هول تنه اش رو جلو کشید و سلام وصبح بخیر بلند بالایی تحویلم داد .
سرد جوابش رو دادم و رو به پروصمیمی که به سمت من که کنارقفسه ی پرونده ها ایستاده بودم ، اومد و پرسید: باز قضیه چیه؟
پرونده رو نشونش دادم و گفتم: دستخط توئه !
بیخیال جرعه ای از قهوه اش نوشید وگفت: با نظارت دکترصالحی اضافه شد . بیمار تو سابقه اش ذکر آلرژیک نکرده بود!
نفس راحتی کشیدم و پورصمیمی قلپ دیگه ای از قهوه اش خورد و با حرص زیر گوشم گفت : وقتی کشیکتو ول میکنی به بهانه های الکی غیبت میزنه به عهده گرفتن مسئولیت بیمارات به دیگران سپرده میشه ! بگذریم که غیبتت رو به هرنحوی برات موجه میکنن !
و نگاه کمرنگی به شایان که مستقیم ما رو تماشا میکرد انداخت .
پورصمیمی باحرص گفت: سعی کن همیشه ادای آدم های حق به جانب رو درنیار ی... درسته اصلا باهات کنار نمیام ولی از اینکه درموردم انقدر اشتباه فکرکنی خوشحالم نمیکنه دکتر. امیدوارم سوتفاهم رفع شده باشه!!!
جوری دکتر رو غلیظ و رسا گفت که لبم رو گزیدم .
شرمنده از اینکه انقدر زود تصمیم گیری کرده بودم آروم با لبخندی تصنعی گفتم: ببخشید ... حق با توئه . امیدوارم به دل نگیری.
از ببخشیدم ابروهاش بالا رفت ، لبخند ساده ای زد وگفت: مشکلی نیست .
و با قدم های آرومی از استیشن بیرون رفت و گفت: باید برم کلینیک . همگی روز خوشی داشته باشید .
به شایان لبخندی زد که از دیدم محو نبود . از بافتن بدم میومد ! از فرضیه ها هم بدم میومد ولی از این همه عیان کردن چه نفعی میبرد؟
دلم میخواست سرمو به سنگ مرمری استیشن بکوبم از دست حنا .
شایان مستقیم بهم زل زده بود. پرونده ها رو سرجاش برگردوندم که حس کردم بوی عطر مردونه اش بینیم رو *نو ا زش * میکنه . کنارم ایستاد و کمکم کرد تا پرونده ها رو با هم مرتب کنیم .وظیفه ام این نبود ، فقط دلم میخواست از شر نگاه خیره اش خلاص بشم .
زیر گوشم پچ پچ کرد: دیگه جواب تلفنم نمیدی ؟
چه انتظاری داشت؟
با وجود اینکه ازش به دل نگرفته بودم اما نمیتونستم انقدر ذات بی رگمو رو کنم و با بگو و بخند جوابشو بدم و رد کنم و انگار کنم هیچ اتفاقی نیفتاده !
زده بود توگوشم! هرچند حقم بود ... !
شایان دستشو روی دستم گذاشت و شرمنده گفت: باور کن دیروز خیلی فشار روم بود . خیلی زیاد ... من معذرت میخوام گندم . ببخشید ،از دیروز هزار بار دارم خودم رو سرزنش میکنم...
حرفی نزدم و شایان عصبی گفت: امروز سیزدهمین روزه و من واقعا از این همه بی خبری کم آوردم.
لحنش اونقدری رگه های بغض توش مشهود بود که سرم رو بالا بیارم و به چشمهای پرآبش نگاه کنم.
چشمهای خیس و گود رفته اش دلمو مچاله میکرد . میخواستم یقه ی حنا رو بگیرم و تا جایی که میخوره بزنمش... اینطوری بود دوست داشتنش؟! مرده شور اینجور دوست داشتن و عشق رو ببرن که شایان رو به این حال و روز انداخته بود .
دست گرم مردونه اش پشت پنجه هام رو *نو ا زش * میکرد ، بالا رو نگاه کرد و گفت : بگو باهاش حرف زدی و حالش خوبه ... بگو ...
لبخندی بهش زدم و خواستم جوابی بدم که صدای همون مرد چهارخونه پوش قرمز توجه همه رو به خودش جلب کرد: سلام سلام سلام... صبح همگی بخیر. خانم مودت هستن؟!
با اسکوتر بی دعوت وارد استیشن شد .
صدای سرحال و مردونه ی بم و کلفت اما شادی داشت . نگاهی به من و شایان و دست تو دستمون انداخت ، چند ثانیه مکث کرد اما بعد بی هیچ واکنشی رو بهم که کنار قفسه ی پرونده ها بودم لب زد: اتاقشون باید اینجا باشه ، درسته؟
و بی اینکه منتظر تایید من باشه ،تقه ای به در زد ، خانم مودت با بله ای اجازه ی ورودش رو صادر کرد و تنه اش رو جلو کشید و با اسکوتر داخل شد .
صدای چرخش چرخ های اون دستگاه روی سنگ کف بیمارستان جیر جیر میکرد .مثل آدم ندیده ها ، من و آزاده و مسعودی و رضاییان برو بر نگاهش میکردیم .
خانم موردت کرکره ی دیوارهای شیشه ای اتاق جمع و جور مربعیش رو نکشیده بود ، اتند اطفال هم در اتاق رو نبسته بود ! این یعنی بحث خصوصی نبود! کنار میز مودت روی همون دستگاه مسخره ایستاده بود و با لبخندی که چهره ی گردش رو مثل یه پسربچه شیطون میکرد به مودت زل زده بود.
خانم مودت عینکش رو روی بینی جا به جا کرد و با صدای بلندی گفت: وقتی میگم نه یعنی نه !
چهارخونه پوش با اصرار گفت:
-شما همه کار ازتون برمیاد !
-پسرخوب من چند بار درمورد این موضوع صحبت کردم با مدیریت هم به تفاهم رسیدیم... دوازده تا تخت... سه تا اتاق چهارتخته در اختیار اطفال قرار دادم !
روی میز مودت دولا شد و نقشه ی اتاق ها و تخت ها رو جلوی روش گذاشت و گفت: من بیست و یکی بچه دارم که برای جا به جاییشون نیاز به تخت خالی هست من الان بچه هامو کجا ببرم؟
جوری میگفت بچه هامو که هرکسی نمیدونست واقعا فکر میکرد داره از بیست و یکی بچه ی واقعی حرف میزد که پدرشون بود!
مودت با اوفی گفت:استاد قبل از شما، همه ی پیگیری ها رو هدنرس اطفال با من درمیون گذاشتن منم تا جایی که در توانم بود همکاری کردم .بیشتر از این برای من و تیم من مقدور نیست !
-تیم من پاره بشه درسته خانم مودت؟
صدای ریز خنده ی آزاده رو شنیدم.
خانم مودت چنگی به مقنعه اش زد و کمی اون رو جلو کشید و گفت: استاد شما باید با مدیریت درمورد کمبود تخت صحبت کنید من بخشم فوله !
با اصرار گفت: شمایه اتاق هشت تخته به من بده اکی میشه ...
-من نه اتاق دارم نه تخت!
-شما هم اتاق داری هم تخت ... هشت تا تخت ! هشت تا... فقط هشت تا... هشت تا که چیزی نیست!
مودت پوفی کشید و با آرامش گفت: ببینید استاد من تا جایی که تونستم همکاری کردم واقعا الان توقع همکاری دارم ! من دوازده تا تخت بخشم رو دراختیار شما گذاشتم بیشتر از این برام ممکن نیست . والسلام.
اخم پررنگی روی پیشونی استاد جاخوش کرد ، هردو دستش رو توی جیبهاش فرو کرد ومظلومانه به مودت زل زد.
با حرکت تنه اش کوتاه اسکوتر رو به جلو میروند ، به پایه ی میز که برخورد میکرد خودش رو عقب میکشید و اسکوتر عقب میرفت. دو سه بار که اینکار و کرد مودت با حرص گفت: نکن پسرم !سرگیجه گرفتم.
آهی کشید و گفت: هشت تا بچه ی من باید پخش بشن تو بخش های دیگه ! کادر اطفال همینطوریش رو هواست ... من با چه امیدی هشت تا بچه ام رو پخش وپلا کنم تو غدد و ای ان تی ؟! آی سی یو به من زنگ زده دو تا بچه ی من الان جاشون تو بخشه ولی تخت نیست شما به من بگو من چه کار کنم؟! بخشمون رو منحل کردن گفتن وضع بهترمیشه الان این بهتره؟ ما که پایین بودیم حرفی هم نداشتیم! تصمیم از بالا بود ما هم مجبور به اجراییم ...
مودت کلافه گفت: من هرچی در توانم بوده انجام دادم.
-هشت تا تخت میخوام!
-نداریم تخت خالی نداریم...
-من هشت تا تخت میخوام ولی !
مودت با هول گفت: آهان... دکتر با کادر صحبت کنید ! تخت هایی بخش خودتون رو توی اتاق هایی که در اختیار شماست پخش کنید ! اینطوری وضع بهتر میشه .من یه اتاق دیگه در اختیار شما میذارم... اتاقهای سه تخته رو چهار تخته میکنم مشکل شما حل بشه خوبه؟
-من هشت تا تخت میخوام با یه اتاق. بخش خودمون تخت نداره !
رضاییان کنار گوشم خندید که صدا باعث شد از پنجره نگاهی به ماها که انگار به موزه اومده بودیم و تماشا میکردیم انداخت و دوباره رو به مودت گفت: هشت تا تخت میخوام.
مودت از جا بلند شد و گفت: سه تا تخت بیشتر خالی ندارم . مریضمو نمیتونم بلند کنم که دکتر...
-مرخص کنید شرایط بیمارای من اورژانسیه. من بچه هامو تو غدد و زنان نمیفرستم! همین الانم با این بخش مشکل دارم که بچه ها قراره با چه صحنه های مواجه بشن .
مودت با آرامش گفت: موقتیه پسر خوب .
سری تکون دادو گفت: ولی من هشت تا تخت میخوام !
مودت کم نیاورد و جواب داد : سه تا خیرشو ببینی !
-هفت تا!
مودت چشمهاشو بست و گفت: چهار تا !
لبخند شیطونی زد و گفت: پنج تا با یه اتاق خالی بستیم؟
و دستشو به سمت مودت دراز کرد و گفت: قبول ؟!
مودت با اخم غلیظی با کاغذ لوله شده ی لیست پرستاری ضربه ای به پشت دستش زد و گفت: خدا به داد ما برسه که قراره چند وقت با هم کار کنیم!
چشمکی زد و بلافاصله جواب داد:
-موقتیه دختر خوب!!!
این بار مسعودی بلند خندید که دوباره نگاهش به سمت ما چرخید و من خجالت زده از خنده های بچه ها لبم رو گزیدم ، با چهره ی پر شرارتی از مودتی که از کله اش دود بلند میشد تشکر بلند بالایی کرد و با یه با اجازه گفت: راستی ایستگاه پرستاری تا اطلاع ثانوی گفتن مشترکا استفاده میشه تا بنایی انتهای سالن تموم بشه !گفتن بهتون بگم .
مودت با جیغی گفت: چــــی؟ چی فرمودید؟ من متوجه نشدم؟!
چشمهاشو بست و با چهره ی خندونی از حرص خوردن های مودت ، هنزفری هاشو توی گوشش فرو کرد وبا یه خداحافظ سرسری از اتاق بیرون اومد . چشمم به خانم مودت بود که تلفن رو با حرص برداشت و نتونست تعادلش رو نگه داره، گوشی ازدستش پرت شد پایین ، خم شد گوشی رو برداره که صدای افتادن دست کلیدش اومد و دست آخر به خاطر تقلاش دستش به دفترهای حضور و غیاب پرستارها خورد وهمه با هم روی زمین ریخت!
استاد در رو پشت سر خودش بست و بدون اینکه نگاهی به مودت بندازه رو به رضاییان گفت: مراقبشون باشید.
رضاییان کنترل خنده اش رو از دست داد و با صدای *جانبی*که مانندی که از گلوش بیرون اومد ، فورا جلوی دهنش رو گرفت.
لبخند یه طرفه ای کنج لبهاش نشست و رو به من که مستقیم بهش خیره بودم پرسید: شما که دستمال لازم نداری؟!
لبخندی از یادآوریش به لبم نشست.
خواستم جواب بدم که نگاه شیطنت بارش آنی رنگ جدی گرفت ونگاهی به رادمنش که کنارم ایستاده بود انداخت . به شایان که داشت با دقت سر تا پاشو وارسی میکرد چشم دوختم ...
اسکوترش رو جلو کشید و رو به شایان گفت: دکتر رادمنش ؟!
شایان سری با افتخار تکون داد و اون با جدیت گفت: اصلا به پدرتون نرفتید .
شایان آب دهنش رو قورت داد و گفت: از چه نظر ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: من که ایشون رو نمیشناسم ولیکن نظر خیلی هاست که به پدرتون نرفتید!
شایان با اخم پرسید:
-خیلی ها نگفتن از چه نظر؟
رک و جدی جواب داد: برام مهم نبود بدونم از چه نظر!
شونه ای بالا انداخت و گفت : منم نپرسیدم ...
شایان از جوابش جا خورد .
لبخند یه طرفه ای روی صورت اصلاح شده اش نقش بست و با گفتن با این حالی لب زد: خوش وقتم .
دستش رو جلو آورد و اضافه کرد : ارجمند !
شایان بی میل دستشو فشار داد و با لبخندی مصنوعی گفت: منم همینطور .

.
.
پاسخ
#9
فصل پنجم :
ظرفها رو زیر شیر آب آبکشی میکردم و خاله پوری توی سالن حین لاک زدن ناخن های پاش توی گوشی تلفن بلند خندید و گفت: خدا نکشتت ... رفتی تو روش گفتی؟
و باز بلندتر خندید و من فقط سعی میکردم با نفس های عمیق به این پقی خندیدن ها واکنش های نرمال نشون بدم و یهو از جام نپرم !
دقیقه ای به سکوت گذشت که شلیک خنده ی خاله پوری دوباره به هوا رفت و بادکنک فکرهامو ترکوند . لیوان ها رو توی جالیوانی گذاشتم و سینی یانگوم جواهری در قصر رو پشت شیرآب قرار دادم . برای چند ثانیه از تصویر خندون زن کره ای ابروهام رو بالا دادم با فکر اینکه باز هم بخواد ولخرجی کنه و یه سینی قرمز یا صورتی یا همچین چیزی بگیره ! فورا نظرم عوض شد و سینی رو توی کابینت جاظرفی به زور جا دادم ماهی تابه داشت میفتاد که به زور نگهش داشتم وقابلمه ی برنج داشت سر میخورد که با آرنجم حفظش کردم ، درکابینت رو بستم و با احتیاط عقب رفتم . صدای کوچیک بهم خوردن ظرفها باعث شد محتاط آروم لای در کابینت رو بازکنم ... هیچ کدوم خیال افتادن نداشتند .
دستهامو با پیشبند خشک کردم و پیشبند رو به قلاب سیب سبز چسبونی که خودم خریده بودمش آویز کردم . اگر خاله رو ول میکردی این رو هم سیب قرمز میخرید ! یا همین پیشبند زرد رنگ رو هم ترجیح میداد گلبهی باشه.
اخمی کردم و پشت میز آشپزخونه نشستم . خوبیش این بود که فاز بحثش با پشت خطی عوض شده بود و دیگه اونجور بلند نمیخندید که مغزم بترکه .
روی جزوه و کتاب هام پهن شدم ، کمی آب روی خطوط نوشته هام پاشیده شده بود و جوهر خودکار قد یه دایره ی سورمه ای لک انداخته بود. مشغول درسهام بودم که خاله پوری با غصه صندلی کنار دستمو عقب کشید و گفت: وای گندم اگر بدونی دوستم چی تعریف میکرد ...
صورتمو مچاله کردم اصلا دلم نمیخواست بشنوم! کارام عقب بود ... هنوز دوتامقاله ی نخونده داشتم واز یه کتاب چهارصد صفحه ای به زور چهل صفحه اش رو روخونی کرده بودم !
خاله پوری بی توجه به صورتم که داد میزد مایل به شنیدن نیستم گفت: تو کلاس نقاشیمون یه پسر جوونی هست ماهه ماه ... بعد این گویا عاشق یکی از کادر کارگاه شده بود ... گوش میدی چی میگم؟
ته خودکارم رو با حرص میجویدم و همونطور سر تکون دادم خاله با آه و ناله گفت: الان کارت عروسی پسره بهمون رسیده با یه دختر دیگه . انقدر ناراحت شدم . الهی بمیرم...
یاد خودم و حنا و شایان افتادم .
خاله دستشو روی دستش کشید و گفت: حالا چی بپوشم؟
از فاز غمی که میتونستم ساعت ها توش حبس بمونم دراومدم و هوشیار شدم!
با چشمهای گرد شده به خودم اومدم و پرسیدم :چی؟ مگه میخوای بری؟!
-وای دعوتمون کرده ... دوستاشیم !
بهت زده گفتم: دوست؟ کلا دوجلسه است رفتی کلاس نقاشی خاله !
-نه بابا این پسره رو از کلاس سه تار میشناسم... اون آدرس این کارگاه رو بهمون داد ... دوست قدیمیمه... نگران نباش!
اخمی کردم و گفتم: دیگه سه تار نمیری؟!
-نه گندم اصلاباموسیقی کیف نمیکنم... ساز زدن چی داره آخه ... یک ساعت بشین کوکش کن بعد از اون نت های عجق و وجق سردربیار... بعد یه آهنگ بزن و خلاص... ولی نقاشی وخط فرق داره ... میکشی مینویسی میمونه برات ؛ آهنگ که نمیمونه . لمس نمیشه.
برای استدلالش هوم الکی ای کشیدم و خفه گفتم: حالا قراره با کی بری ؟
-با یکی دوتا از دوستای مشترکمون . تو هم بیا خوش بگذره .
-نه مرسی من این هفته خیلی سرم شلوغه . هم بخش. هم برنامه ی اتاق عمل . کشیک هام فشرده است .
خاله به ناخن های پاش نگاهی انداخت و پرسید: رنگش قشنگه ؟
به جیگری تند که به پوست تیره اش جالب نشده بود نگاهی کردم و کلافه گفتم: آره خیلی...
-این همون لاک توئه ها خشک شده بود توش استون ریختم ... گفتم به پام بزنم استفاده کنم تموم بشه!
ابروهامو بالا فرستادم و زیر لب گفتم: لاک منه ؟
-آره خاله داره خشک میشه همشون ... استفاده کن! با هم استفاده میکنیم زودتر تموم بشه بریم یه سری جدید بخریم...
و بی حوصله جزوه های ورق ورقمو دست زد و گفت: وای چقدر سنگینه گندم چطور ازشون سردرمیاری... این شکل چیه؟
سنگین گفتم: پروستات !
خاله پقی زد زیر خنده و گفت: وای خدا نکشتت... حتما این مبحث خیلی شیرینه نه...
با حرص کاغذ رو از دستش درآوردم . خاله آدامس تو دهنش رو چرخوند و گفت: قهوه بذارم بخوریم؟
هوفی کردم و گفتم: نه خاله تازه شام خوردیم.
هانی گفت و زمزمه کرد: راستی کوکوهات حرف نداره . انقدر تعریف کردم دوستام مشتاق شدن یه بار درست کنی دعوتشون کنم.
خشک به صورت خاله نگاهی کردم که خودشو جمع و جور کرد و زود گفت: حالا این ماه که نه ...
و چشمهاش به تلویزیون خاموش کشیده شد و با غرغر گفت: این همه پول رسیور و ماهوارده دادم از صبح روشنش نکردم ...
نگاهش روی جزوه هام اومد قبل از اینکه حرفی بزنه توپیدم: چشم الان میرم توی اتاق .
خاله خنده ای کرد و گفت: قربون خواهرزاده ی خوشگلم برم...
وهمونطور که موهای بازم رو *نو ا زش * میکرد گفت : خاله بیا برات این دم موهاتو بچینم حس میکنم موخوره درآوردی... حیف این موهای مجعد خوشگلت نیست. یه ماسک مو خریدم فرد اعلا از آرایشگاه... دست ساز اونو بزن خاله .
با حرص کتابهامو بستم و ورقهامو دسته کردم و گفتم: حالا سر فرصت .
از جا بلند شدم و گفتم:من برم به کارام برسم...
خاله پوری همونطور که نشسته بود دستشو زیر چونه اش ستون کرد و گفت: راستی گندم...
بهش نگاهی کردم و خاله پوری با من و منی گفت:اون لباس زرشکی تو میدی بپوشم خاله؟
میدونستم کل این مقدمه چینی برای رسیدن به یه هدف والاست ! سری تکون دادم و گفتم: مال شما ... اگر اندازه اتون بشه!
خاله لبخندی زد وگفت: اندازه است امتحانش کردم... تازه تا عروسی تو رژیمم ... دیدی که امشب چقدر کم خوردم...
و لب برچید و پرسید: کم نخوردم؟!
هوفی کردم وگفتم: چرا کم خوردید ...
خواستم برم که دوباره صدام زد: گندم خاله...
قبلم داشت تند میزد به سمتش نگاهی کردم و منتظر موندم تا حرفشو بزنه .
خاله پوری با آرامش ، شمرده شمرده گفت: میگم زشته عروسی میخوام برم دست خالی باشم... تو پاکت صد تومن میذارم خوبه؟!!!
کتاب سنگینم رو محکم گرفتم تا از دستم لیز نخوره ...
پوفی کشیدم و گفتم: پنجاه تومن هم کافیه.
خاله جیغی زد و گفت: خاله کی پنجاه تومن عروسی کادو میده زشته ... صد خوبه ... شاباشم نمیدم !
سری تکون دادم و به سمت اتاق چرخیدم که خاله پوری حینی که از جاش بلند میشد و تلویزیون رو روشن میکرد گفت: پس از حساب مشترکمون برداشتم ها... نگی صد تومن و چیکار کردی !
وارد اتاق شدم و در وبستم...چقدر هم گفتن اینکه صد تومن وچیکار کردی من مهم بود . به در لگدی زدم و روی تخت ولو شدم و اجازه دادم برای چند ثانیه هم که شده مغزم آروم بگیره... دسته کلیدم روی کیف مشکیم برق میزد ... فردا شایان کشیک بود و من عصر آف بودم !
خاله پوری طبق عادت دوشنبه هاش، رفته بود پارک پیاده روی و صبحانه. توی خونه ی آروم برای خودم صبحانه آماده میکردم که با صدای زنگ در ورودی با فکر اینکه باز خاله چی جا گذاشته با غرغر گفتم: خاله یه پارک رفتن انقدر تشریفات نداره که‌‌...
در و باز کردم که با اخم ماه چهره خانم مواجه شدم.
یه تای ابرومو بالا دادم. دست چپم رو تعمدی بالا آوردم و رشته مویی که توی صورتم بود رو پشت گوشم فرستادم، با لحن گله گذاری گفتم: سلام صبحتون بخیر ماه چهره جون چی شده هشت صبح یاد ما کردید؟
ماه چهره خانم لبشو گزید و با شرمندگی گفت: ببخشید خانم دکتر... میدونم صبح زوده ولی یه آمپول داشتم...پای تزریقاتی رفتن هم ندارم، زحمتشو میکشی؟
به کیسه ی داروهاش نگاهی کردم و ناچار سری تکون دادم.
بی فوت وقت، وارد خونه شد .
با نگاهش حال و پذیرایی مستطیلی نقلی رو که با یه دست مبل کرم کاراملی با کوسن های شکلاتی و یه نهار خوری جمع و جور شش نفره که رنگ رومیزیش با الهام از رومبلی بود و رنگ صندلی هاش همرنگ روکش کوسن ها ، همه رو خوب ورانداز کرد و با به به چه چه مصنوعی گفت: این خونه همیشه مثل دسته ی گله... آفرین به تو دخترم که همه جوره کدبانو و هنرمندی.
نیشخندی زدم . چشمهاش به آشپزخونه چرخید وگفت: الهی بمیرم مشغول صبحانه بودی... ببخشید مزاحمت شدم.
خواهش میکنمی گفتم.
به اشپزخونه رفتم دستهامو شستم و دستکش های لاتکس رو دستم کردم
سورنگ تزریق رو از بسته اش بیرون کشبدم و ماه چهره با لحن خندونی گفت: تورو تو بیمارستان با این بر و رو ببینن مریضات همه دو دقیقه ای سر پا میشن.
با اخمی که ناشی از تمرکز بود رو بهش گفتم: لطفا بخوابید...
کوسنی رو بغل کرد و بسته ی پنبه *ضدعفوني* استریل کوچیکی رو باز کردم و با بسم اللهی زیر لب گفتم: شل کنید...
اخی کرد و سوزن رو بیرون کشیدم.
کمی جاشو محکم فشار دادم وگفتم: حال نوه هاتون چطوره؟ سرمیزنن...
روشو به سمتم چرخوند و گفت: اتفاقا کامی جویای حالت بود.
لبخندی زدم و گفتم: سلام برسونید.
خریدارانه نگاهم کرد که چشمش افتاد به دستکاه رسیور...
اخم غلیطی کرد و گفت: آخر پوران کار خودشو کرد؟ ماهواره خریدید؟گفتم اون روز سر و صدا میاد‌..
و از جا بلند شد و گفت: حتما واسه سیم کشی کلی دیوار هم سوراخ کردید نه؟ برم ببینم ایزوگام کف پشت بوم سوراخ شده باشع واسه چفت و بست اون دایره زنگی خدا شاهده کلاهمون میره تو هم...
با حرص کش دامنش رو بالا کشید و بی تشکر و ممنون کیسه ی داروهاشو برداشت با یه تشر جانانه گفت: در حیاط و هم خیلی محکم میبندید! دم صبحی با صداش یک ساعت تپش داشتم‌... به خالت بگو یکم مراعات بد نیست خداحافط .
.................................................. ...............
کلید رو محکم توی پنجه ام فشار میدادم، پورصمیمی به کمدش تکیه زده بود و توی گوشی پچ پچ میکرد، بار سوم بود که تمام متحویات توی کمدم رو خالی میکردم و از نو میچیدم... نمیرفت ! لعنتی تمام درد و دلش رو آورده بود به در فلزی کمد شونزدهش گوشزد کنه !
با حرص به ساعت نگاه کردم . دیر شده بود وباید تمام وقت امروز توی کلینیک حاضر میشدم .
"تا ببینم چی میشه ای" گفت و بالاخره رضایت داد تا قطع کنه...
صدای قدم هاش توی راهروی رختکن کمد های فرد پیچید، نگاهی به من انداخت و با ابروی مشکی رنگی که بالا رفته بود موشکافانه وراندازم کرد.
زیر نگاه سنگیتش پرسیدم: چیه؟
-تو که خیلی وقته آماده ای... چرا نمیری بخش؟
-کمدم نامرتب بود.
قدمی جلو اومد و تکیه ای به کمد آزاده داد ...
چشمش روی شماره و اسم آزاده چرخی زد و پرسید: دو هفته شد...
لازم نبود بپرسم چی ...
آروم زیر لب گفت: نمیخواد یه خبر از خودش بده؟استاد سهیل نژاد داشت ازم حالشو میپرسید! به دروغ گفتم خوبه ... رفته سفر.
ابرویی بالا دادم و مثل خودش با نگاه باریکی بهش زل زدم و پرسیدم: چرا دروغ ؟
-چون واقعا مطمئن نیستم حالش خوب باشه .
با من و منی گفتم: همین روزها دیگه پیداش میشه...
یکتا شوته ای بالا انداخت و گفت: اولا فکز میکردم بخاطر گندش تو مهمونی طلوعی خودشو گم و گور کرده... اما انگار قضیه جدی تره!
لبهامو گزیدم و پورصمیمی با خنده ی موذیانه ای گفت: واقعاکجاست؟ نکنه ...
چشمهاش گرد شد و خنده اش ماسید و لب زد: مرده باشه؟!!!
با حرص در کمد رو بستم و گفتم: زنده است فقط تصمیم گرفته به خاطر یک سری مسائل خودش رو به قول تو گم و گور کنه !
-تا آبا ازآسیاب بیفته...
از حرفش به خودم لرزیدم. چیزی میدونست؟شاید داشت یه دستی میزد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: نمیدونم . هر وقت اومد از خودش بپرس کجاست .
پورصمیمی دستهاشو توی جیبش کرد و گفت: میری کلینیک؟
سری تکون دادم و با آرامش هومی کشید و لب زد : ولی شایان خیلی از دستش کفریه ...
قفل رو توی قلاب کمد انداختم و بهش نگاهی انداختم ، با غیظ لب زدم: تو چرا شایان رو شایان صدا میزنی؟!
پورصمیمی عصبانی توپید: تو چرا انقدر کثیف فکر میکنی؟!
قدمی به عقب رفت و رو به منی که طلبکار نگاهش میکردم ... درست مثل آدمی که ارثش رو خورده باشند گفت: واقعا گندم بخاطر این طرز فکرت باید ازت فاصله گرفت. آدم انقدر سطحی نگر... ؟!یکم ژرف اندیش باش...
نگاهی بهش کردم و با غیظ گفتم: متاسفانه هنوز به این درجه از ژرف اندیشی نرسیدم که نامزد دوستمو دو دستی مالک بشم و به اسم کوچیک صداش بزنم و هر روز به عنوان سرویس ازش استفاده کنم .
یکتا چشمهاشو گرد کرد و با حرص حینی که نمایشی با قفل و لولای کمد فلزی ور میرفتم و وانمود میکردم نمیتونم ببندمش گفتم: این چند وقتی که حنا نیست حواسم بهتون هست! صبحها با هم میاین ... دیگه کار از سر خیابون رسوندن تا محوطه گذشته ! عصر ها با هم نهار میخورین ... باهم تصمیم میگیرین یه آدم رو چطوری زمین بزنین ! هوم هنوز به این منزلت نرسیدم یکتاجان که بتونم افکارمو به این سبک مدرن زندگی همسو کنم!
یکتا ابروهاشو تو هم قفل کرد . فکشو میسایید.
با پوزخندی اضافه کردم: بخاطر همین به محض اینکه حنابرگشت دلم میخواد یه گزارش مفصل از ژرف اندیشی رفیق سابقش بدم!
قفل کمد رو زدم و با قدم بلندی رو به روش ایستادم و گفتم: دست بردار ! تو دوران دانشجویی اون همه بلا سرت اومد بس نبود؟ حداقل تو بیمارستان آبروتو حفظ کن.
ازش رد شدم که دستمو گرفت و گفت: شایان آدم متعصبیه ... طاقت نمیاره که زنش دو هفته بی خبر ازش ول کنه بره یه گورستونی و حتی یه زنگ هم نزنه.
نفسمو با حرص از بینی بیرون کردم و یکتا با پوزخندی گفت: به هرحال یه مرد ترکه ! تو که ترکها رو خوب میشناسی...
خنده ای کرد و گفت: نمیشناسی؟
و زودتر از من از رختکن بیرون رفت و درب رو محکم کوبید. سرجام پریدم و چشمهامو ثانیه ای بهم فشار دادم .
مقابل کمد حنا ایستادم . انگشتم رو روی اسمش که با خودکار صورتی نوشته بود ، کشیدم ... دو نقطه و یه پرانتز رو به بالا که حال لبخند رو میداد به اون دو تا دایره ی تو پور که جای چشم بودند ، رو نگاه میکردم .
پیشونیمو به در خنک فلزی چسبوندم ... آه عمیقی کشیدم و کلید رو توی قفل چرخوندم . دربش با قیژ کمرنگی باز شد و نگاهم به وسایلش افتاد. تمام در داخلش پر بود از عکس های دو نفره ی من و خودش و خودش وشایان ... عکس های دسته جمعی... رو هم رو هم ... تا جایی که فضای خالی بود عکس چسبونده بود.
به جعبه ی خالی بیسکوییت های کرم دارش نگاهی کردم و عروسک نقلی ای که موهاشو دو گوشی بسته بود و یه پیراهن زرد و نارنجی تنش کرده بود و روی جعبه نشسته بود زل زدم!
بوی ادکلن از توی کمد بیرون میومد ، دستمو توی کیف سنتی طرح گلیمش فرو کردم و از زیپ جلوش دسته کلید رو بیرون کشیدم . کلیدی که توی قاب قلبی که حکم یه جاسوئیچی رو داشت ، عکس سه درچهار شایان بود .
کلید خونه رو توی جیبم انداختم و برای آخرین بار محتویات توی کمدش رو نگاه کردم... جرات اینکه به در و عکسها نگاه کنم رو نداشتم .
چطور میتونستم به عکس های دونفره اش با خودم خیره بشم و لذت ببرم!عکس هایی که خودم از ته دل مطمئن بودم که هیچ خنده اش واقعی نیست !
حداقل از جانب من ...
در و با غیظ بستم و قفلش رو انداختم.
از رختکن بیرون رفتم ، گوشیم لرزید با دیدن پیامی از دکتر صالحی که خواسته بود برم بخش ، پوفی کشیدم ... استاد سهیلی نژاد بابت تاخیرم کلی میخواست سرم غرغر کنه !
با قدم های تندی به سمت آسانسور میرفتم که با محض اینکه از دور دیدم درهاش داره بسته میشه ، دوییدم... با آهی درهای آسانسور بسته شدند تا خواستم ناله کنم وبه زمین و زمان فحش بدم ، آسانسور باز شد .
مثل بچه ها ذوق کردم و واردکابین شدم . بادیدنش تو اون لباس زرد لیمویی روشن و کتونی های همرنگش ابروهام بی اراده بالا رفت . اون از داخل دگمه ی همکف رو نگه داشته بود تا به آسانسور برسم. از کارش ممنون بودم ، دو دقیقه هم دو دقیقه بود!
لبخند مهربونی بهم زد و با انرژی وصدای محکم و بمی گفت: سلام .
از پیش دستیش تو سلام کردن از خودم خجالت کشیدم و گفتم: سلام دکتر صبحتون بخیر.
به دگمه ها اشاره کرد و پرسید: پنج دیگه؟
سری تکون دادم و برای اینکه چیزی گفته باشم لب زدم: هم مسیریم.
با نفس پر سر وصدایی گفت: بله متاسفانه .
ابروهام بالا رفت که فورا جواب داد: البته نه از این نظر که ناراحت باشم ... از ادغام بخش اطفال و جراحی عمومی به شدت متاثرم ! این اصلا برای بچه هام خوشایند نیست...
حق با شماستی گفتم .
لبخندی سرسری تحویلش دادم. زیر نگاه درشت میشی رنگش واقعا معذب بودم . به قول بچه ها اشعه داشت ، انگار یه ایکس ری خودکار بود که تا قهقرای آدم رو میتونست ببینه !
دستهاشو توی جین سورمه ای رنگش فرو کرد و سیم هنزفری زردش رو کمی پایین کشید و پرسید: فکر میکردم امروز باید کلینیک باشی!
از اینکه برنامه ام رو میدونست با تعجب بهش نگاهی کردم که شونه ای بالا انداخت و جواب داد: وقتی زیر شیشه ی میزم لیست کاری هفتگی تمام رزیدنت های جراحی عمومیه ...
صورتشو کمی جلو آورد و خم شده گفت: توقع داری نخونم؟
از لحن شوخ طبعش لبخندی زدم و گفتم: چرا خب...
همون لحظه کابین طبقه ی پنجم توقف کرد و با اشاره ای گفتم: بفرمایید دکتر.
لبش رو گزید و گفت: نفرمایید . خواهش میکنم.
لبخندی زدم و با قدم های تندی خودمو به اتاق دکتر صالحی رسوندم ... به محض اینکه دستم به دستگیره خورد و بالا و پایینش کردم از قفل بودنش شاکی غرغر کردم: شایان داخلی؟ لطفا باز کن ...
کار همیشه اش بود ... میرفت بست تو اتاق استاد صالحی مینشست و یه وقتهایی سواستفاده میکرد و چرت های پاره پوره ی دم صبحشو میاورد تو این اتاق.
دوباره تقه ای به در زدم و گفتم: شایان داخلی.... ای بابا باز کن منم!
با صدای جیرجیر چرخ اسکوترش متوجهش شدم و نگاهی بهش انداختم که با یه نیشخند کج و معوج تماشام میکرد .به قول آزاده این یکی دیگه ته خط بود!
نگاه کنجکاوی بهم انداخت و پرسید: امری داشتی؟
-با دکتر صالحی کار داشتم یا نهایتا رادمنش !
-اینجا؟
-اتاقشونه خب!
حلقه ی کلیدش رو توی سبابه اش چرخوند و گفت:خب اگر اتاقشونه ... حالا برو تو بشین شاید بیان.
-آخه در قفله ...
نگاهی بهم کرد و گفت: جدی میگی؟ چرا... بایدبازباشه که ... هشت صبحه !
-چی بگم حتما رفتن کلینیک بعید میدونم دکتر صالحی امروز نوبت عملش باشه .
هومی کشید و گفت: بذار یه امتحانی بکنیم ... نظرت؟
-نمیدونم خانم مودت کلید دارن ها ...
سری تکون داد وگفت: بذار یه تست بزنم نشد برو از مودت کلید بگیر .
داشتم به دستهای کشیده اش نگاه میکردم .
کلیدش رو توی قفل انداخت .
گیج به کارهاش نگاه میکردم که مچ دستشو چرخوند و در با یه حرکت بازش کرد . چند ثانیه بهم زل زد و صداشو آروم پایین آورد و گفت: باز شد !
متعجب از اینکه با کلیدش در اتاق رئیس بخش جراحی عمومی باز شد بهش نگاهی کردم و صورتشو به صورتم نزدیک کرد و پرسید: یعنی میگی بریم تو؟
با من و منی گفتم: والله چی بگم ... من صبر میکنم خود استاد بیان!
-حالابریم تویه دوری بزنیم.
داشتم به صورتش نگاهی میکردم که لبخند دندون نمایی زد و ردیف سفید صدفی دندون هاش باعث شد لبخندی بزنم ... زیر لب زمزمه کرد: بیا دعوامون نمیکنن!
و در و با هل کوچیکی باز کرد .
پوست لبم رو می جویدم که تکیه اش رو به دیوار داد و گفت: بفرمایید.
پوفی کشیدم بهتر از این بود که توی راهرو منتظر استاد صالحی باشم ، به محض اینکه اولین قدم رو به داخل اتاق گذاشتم با دیدن حجمی از عروسک های پولیشی که روی میز و کمد و کتابخونه بودند دهنم باز موند.
پرده های آبی و سبز و نارنجی که روی حریر سفید رنگی بدجوری اتاق رو جلا داده بودند باعث شدند بی اراده لبخند بزنم . با دیدن یه ساعت چوبی خونگی با سقف شیروونی که احتمالا هر یک ساعت جوجه ای ازش بیرون میزد حس کردم این یکی از آرزوهای بچگیم بود که هیچ وقت بهش نرسیدم و بعدها یادم رفت.
وسط اتاق ایستادم ... به میز چوبی نگاه کردم ، روش یه چراغ خواب کفش دوزک بود و همه چیز رنگارنگ... از پانچ آبی تا منگنه ی قرمز... قیچی خرسی صورتی و لیوان مینیونی که توش پر از خودکار و مداد رنگی بود !
به قفسه ای که تا دیروز توش پر از کتاب و دارونامه و گایتون و فارمالوژی بود نگاهی کردم ، حالا روش انواع و اقسام برچسب ها نشسته بودند و توش پر بود از عروسک های مختلف !
نگاهم به تابلوی پازل سیندرلایی که روی دیوار بود چرخید و کم کم نگاهم روی پازل هری پاتر و ارباب حلقه ها نشست.
به کل حضور ارجمند رو کنار دستم فراموش کردم... به خودم اومدم وگفتم: اینجا اتاق شماست؟
خنده ای کرد و گفت: خیلی واضحه اتاق منه ؟!
لبخندی زدم و گفتم: چی بگم ... پس اینجا هم به قرق اطفال دراومد.
چشمکی زد و پشت میزش نشست و گفت: دیگه وقتی بزرگان تصمیم میگیرن که دو تا بخشی که هیچ ربطی بهم ندارن رو با هم ترکیب کنند من باب اینکه هزینه ها کمتر بشه ، منم ناچار میشم اتاق رئیس بخش و قرق کنم !
درحالی که مقوای آبی رنگی رو به سمت خودش میکشید و با قیچی قسمتیش رو می برید نگاهی به صورتش انداختم. گرد و گندمی ! با موهای پرپشت مشکی و ابروهایی که تا شقیقه اش کشیده شده بودند . چهره ی شرقی و مردونه اش با مدل موهای مشکی رنگ ساده اش روی هم رفته اونقدری خوب بود که بچه ها هیچوقت ازش نترسن و از بودن باهاش کیف کنند. صورتش کاملا اصلاح شده بود و حالت چشم و ابروش یه مهربونی ذاتی وخاص داشت . به قول خاله پوری هرکی چشمهاش درشت تر بود رزولوشن محبت رو میشد بیشتر از مردمک هاش حس کرد !
نگاه سنگینم باعث شد سرشو بالا بیاره و بگه : چرا نمیشینی دکتر ...
با خجالت روی مبل نشستم ، واقعا دلم نمیخواست از این اتاق با این تم رنگارنگ وپر عروسک بیرون بزنم .
با چسب مایع نوار آبی ای که از مقوا جدا کرده بود رو کنار باقی رنگها چسبوند و درحالی که پنبه ها رو توی کف دستش گلوله میکرد پرسید: سال چندی؟
پاسخ
#10
با چسب مایع نوار آبی ای که از مقوا جدا کرده بود رو کنار باقی رنگها چسبوند و درحالی که پنبه ها رو توی کف دستش گلوله میکرد پرسید: سال چندی؟
از صمیمیت توی لحنش لبخندی زدم و گفتم: سال دو ...
هومی کشید و پرسید: خوبه . چرا اطفال نخوندی...
با یاد آوری حرف آزاده که میگفت : کودکان سرسام آوره لبخندی زدم وگفتم: نمیدونم بهش فکرنکردم. بین زنان و عمومی ... عمومی رو انتخاب کردم!
سری تکون داد ، همونطور که خیره اش بودم *صورت* مات و مردونه اش لب زد: موفق باشی .
با احساس خجالت از اضافی بودنم تو اتاق به آرومی از جا بلند شدم و گفتم: فکر نکنم دکتر صالحی بیان اینجا ...
-قطعا نمیان!
بهش نگاهی کردم و گفت: تو اتاقشون هستن !
با صدای بلندی گفتم : چی؟
کاملا جدی گفت: عرض کردم که تو اتاقشونه ...
-خب پس چرا نمیگید؟
-آخه نپرسیدی !
خنده ام گرفته بود بهش نگاهی کردم و عادی گفت: قبل از استیشن پرستاری اتاق اول ! دکتر اونجان ...
و با چشمهای درشتش مستقیم بهم خیره شد . از اینکه دستم انداخته بود بدجوری کفری بود ، کاملا مشخص بود که عجله دارم و چقدر هولم تا به آسانسور برسم و حالا چقدر منو معطل کرده بود!
سری تکون دادم ، آزاده حق داشت ...
قدمی به عقب برداشتم که با صدای گرمی صدام زد: دکتر بیات ...
ایستادم و بهش نگاهی کردم . از اینکه فامیلیم رو میدونست یه لحظه شوکه شدم ، اما وقتی برنامه ام رو میدونست نباید تعجب میکردم .
لبخند مهربونی زد و گفت: خیلی شوخی های منو جدی نگیر .دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه!
دوباره چشمکی بهم زد و با خنده گفتم: بله انگار اصلا نباید جدی بگیرم . فعلا دکتر ...
و با خنده از اتاق بیرون اومدم ، نزدیک بیست دقیقه منو علاف کرده بود خدای من سهیلی نژاد منو بیچاره میکرد . با قدم های تندی وارد اتاقی که آدرس گرفته بودم شدم ، صالحی و رادمنش باهم توی اتاق بودند شایان بادیدنم اخم پر رنگی کرد و دکتر صالحی نگاه تندی به ساعت انداخت وبر وبر بهم خیره شد.
خجالت زده به چشمهای جدی دکتر صالحی نگاه کردم و گفتم: ببخشید استاد من ... درواقع من یعنی...
صدایی از پشت سرم گفت: من کارشون داشتم !
ارجمند خودشو جلو کشید و اسکوتر و کنارم متوقف کرد و درحالی که چند تا کاغذ روی میز صالحی میگذاشت گفت: از این جهت تاخیر داشتن . من عذرمیخوام.
دکتر صالحی نگاهش آرومتر شد و گفت : خواهش میکنم ارجمند جان . چه حرفیه پسرم...
رادمنش داشت بهش نگاه میکرد ، ارجمند نگاهی بهش انداخت و صورتش از اون حالت سرحالی دراومد و جدی با یه اخم کمرنگ گفت: شما هم اینجایید دکتر . شرمنده ندیدمتون.
شایان چپ چپ نگاهش کرد .
ارجمند با یه لنگه ابرویی که بالا داده بود دستشو جلو برد و سلام کرد . شایان مغرضانه نگاهی بهش انداخت ونه چندان دوستانه دستشو فشرد . صالحی با تک سرفه ای گفت: خب تعریف کن ارجمند راحتی الان ؟ اتاق ما رو هم که گرفتی!
-با این تفاسیر حس اسرائیل بهم دست داده !
صالحی بلند خندید و گفت: پسر خوب دیگه مشکلت چیه؟
سری تکون داد و با تاسف گفت: مشکل که فراوونه ... نمیدونم اعتراضمو پیش کی ببرم ... مسئول مجتمع که گویا خودش مشکل تراش اصلیه!
شایان اخمهاش توهم رفت .کاملا منظور ارجمند رو فهمیده بودم ، نشونه گیری حرفهاش به خسرو رادمنش پدر شایان بود!
آه بلندی کشید و صالحی با متانت همیشگیش گفت: سخت نگیر آیین جان . بالاخره این دوران موقتیه ...
با شنیدن اسمش شاخک هام تیز شد . توی ذهنم تکرار کردم: آیین ارجمند... دکتر آیین ارجمندفوق تخصص نفرولوژی اطفال !
به صورتش نگاه کردم ... سرحال و بشاش بود ، وقتی هم که میخندید درست مثل یه پسربچه ی تخس میشد. با این رنگهای شادی هم که می پوشید دوست داشتنی و مهربون به نظر میومد.
ارجمند کلافه گفت:
-بعید میدونم موقتی باشه ! با یه حساب کتاب سر انگشتی ؛ کاملا مشخصه که با حذف یک بخش کامل داریم هزینه ی اداره ی دو تا بخش رو دریافت میکنیم تو هزینه ها باید صرفه جویی بشه این روند قطعا به نفع بیمارستانه به شرطی که دریافتی خرج درست بشه و برای مبلغ های دریافتی از خیریه ها و دولت مدیریت صحیحی باشه ! اما علنا همه رو خرج گلکاری محوطه میکنند ... آلودگی از در و دیوار آزمایشگاه بالا میره ! اتاق عمل هم نگم ! ... لوله کشی *گرماااابه* و سرویس بهداشتی پوسیده است، تصویربرداری ، دو تا دستگاه غیرقابل استفاده داره خاک میخوره... اما مسجد و گلکاری بیمارستان انگار خیلی حائزاهمیته از وضع داروخانه وانبار هم ...
حرفشو قطع کرد و با نیشخندی سرشو متاسف تکون داد !
از کنایه اش به کامیون های گل توی محوطه ابروهام بالا رفت ، شایان کاملا سرخ شده بود.
صالحی نگاهی به شایان انداخت و روبه ارجمند گفت: درست میشه ...
-وقتی درست میشه که مدیریت عوض بشه !
شایان کاملا به ارجمند زل زد .
ارجمند با لبخندی گفت: یک ماه نیست اومدم ولی برام جالبه کسی هیچ اعتراضی به این سیاست نداره که چطور دو بخش مجزا رو با هم ادغام میکنند و هزینه ها رو هم میذارن توی قلکشون .
شایان با حرص از جا بلند شد ، ارجمند بدون اینکه نگاهش کنه رو به دکتر صالحی گفت: این نیز بگذرد .
صالحی نمیدونست چی بگه ، سری تکون داد و گفت: بله ... درسته حالا سخت نگیر. خونه گرفتی؟
ارجمند سرشو به دو طرف تکون داد و گفت:
-هنوز نه .
صالحی پرسید: یعنی همچنان تو هتلی ؟ ای بابا یه سوئیتی جایی رو اجاره کن !
-تو فکرم که نزدیک اینجا باشه واقعا ترافیک برام کشنده است.
صالحی خنده ای کرد و گفت: عادت میکنی آیین جان . هنوز شیش ماه هم نشده اومدی پسر .
سری تکون داد و با قیافه ی دلخوری گفت: سخته دکتر ... امیدوارم از پسش بربیام ! به اون آسونی نبود که میگفتن.
صالحی لبخندش رفت و با آرامش گفت: صبور باش ارجمند جان .هنوز اول راهی ...
آه بلند بالایی کشید و با لبخندی به من سری برام تکون داد و با چهره ای جدی از شایان خداحافظی کرد ، روی اسکوتر که ایستاده بود خودشو کمی عقب کشید و چرخهاش به آرومی به سمت در حرکت کردند ، دکتر صالحی با لحن شوخی گفت: ارجمند یادم باشه یه سواری از این ماسماسکت بگیرم...
خنده ی بلند بالایی سر داد و گفت: دوری پنجاه تومن ...
میون خنده هاشون به میز تکیه زده بودم که با دیدن آقای اسماعیلی از خدمه ی بخش ، ژست ایستادنم رو کمی صاف و صوف کردم ...
تقه ای به در زد وحینی که سینی چای رو روی میز دکتر صالحی میگذاشت رو به شایان نعلبکی و فنجونی تعارف کرد ، شایان با اخم گفت: این که باز کمرنگه ! اسماعیلی چرا نمیذاری چای دم بکشه؟
اسماعیلی شرمنده گفت: دکتر خدا شاهده من فقط وظیفه ام آوردنشه... چای و پرور دم میکنه !
نگاهش به ارجمند افتاد وگفت: دکتر من بچه ها رو فرستادم دنبال شیرینی ...
دستش رو توی جیب شلوار خاکستری فرم بیمارستانی فرو کرد و گفت: ولی نتونستم اینو خردش کنم !
به دلاری که دستش بود متعجب نگاه کردم و ارجمند دستی به موهاش کشید و گفت: من هنوز وقت نکردم چنجشون کنم. باشه پیشت حالا ... بعدا.
اسماعیلی با تعجب گفت: نه دکتر این خیلی زیاده . دو کیلو شیرینی صد دلار !
لبخندی زد و گفت: مشکلی نیست . فردا پس فردا حلیم بخر ...
-آخه دکتر ...
ارجمند با عجله گفت: بعدا عزیزم بعدا . وقت بسیاره . فعلا دکتر ...
پشتش رو که بهمون کرد با دیدن دو تا چشم آبی درشت کارتونی پشت پیراهن زردش با تعجب ابروهامو بالا رفتن و گفتم: باب اسفنجی؟!
به سمتم چرخید ابروشو بالا داد و گفت: الان باید بگم جانم ؟
لبمو گزیدم و گفتم: نه پشت پیراهنتون ... ببخشید راحت باشید.
-من که راحتم ... شما ناراحتی این رویی رو دربیارم.
سکوت کردم و نگاه زیر چشمی ای به دکتر صالحی کردم که به دادم برسه ، ارجمند موذی وپر شیطنت تماشام میکرد. جلوی آقای اسماعیلی داشتم آب می شدم ... هنوز دو روزم نشده بود که اومده بود !
صالحی سری تکون داد و گفت: برو به کارت برس ! من که تو رو مجبور میکنم همین روزها روپوش تنت کنی !
با لحن قلدری گفت:
-منم که نمیپوشم ولی حالا از پشت بهترم یا جلو؟!
دستهاشو بالا برد و حینی که درز سرشونه ی پیراهن لیموییش رو روی شونه های ستبرش مرتب میکرد گفت: این چشمهاش باید جلو می بود ! نه؟
صالحی با خنده جواب داد: والله چی بگم ...
ارجمند با لحن گیرایی جواب داد: کلا همه چیز جلوبندیش خوبه ... کسی به پشت توجه نمیکنه که ...
صالحی بلند خندید ، حتی شایان هم با تمام تمرکزش برای جدی بودن لبخند کمرنگی زد ورو به منی که هنوز مات چشمهای باب اسفنجی پشت پیراهنش بودم گفت: فعلا خانم دکتر ...
بچه پررویی توی ذهنم نثارش کردم و جوری جدی تماشاش کردم که دمشو بذاره روی کولش و بره ! شیطنتش روی لبهاش و چشمهاش بدجوری خودنمایی میکردند !
صالحی امان از تو پسری گفت و ارجمند از اتاق بیرون رفت . اسماعیلی بر و بر به اسکناس توی دستش نگاه میکرد و دری که آروم آروم بسته میشد ، پیرمرد لبخندی رو لبش نشست واسکانس رو توی جیبش گذاشت و رو به دکتر صالحی که چایشو مزه مزه میکرد گفت: تو این دوره زمونه یه همچین آدمهایی کم پیدا میشن...
صالحی سری تکون داد و شایان فنجون چایش رو به اسماعیلی نشون داد وگفت: داری از اتاق بیرون میری اینو هم با خودت ببر!
اسماعیلی چشم خفه ای گفت و من رو به شایان نشستم .در اتاق که بسته شد ، شایان بلافاصله گفت: این ارجمند از کجا پیداش شده که به خودش اجازه میده تا ...
دکتر صالحی دستشو آروم بالا آورد و با آرامش گفت: شایان جان...
مراعات کن رو توی نطفه خفه کرد ، شایان نیم نگاهی به من انداخت ودکتر صالحی خونسرد گفت: خیلی وقته که اسمش سر زبون ها هست .
شایان با حرص گفت: به پشتوانه ی کاظمیان داره جولون میده !
صالحی بی طرف گفت : پزشک خوبیه . دخلی هم به ما نداره ...
شایان پر حسادت جواب داد: بیشتر یه دلقک خوش آب و رنگه دکتر . از شما بعیده طرفداری چنین آدمی رو بکنید .
-به نظرت من طرفدارشم؟
-جلوشم نمیگیرید .خوب داره میتازه ... حرفش همه جا هست . تو هر بخشی که میرم اسمش رو میشنوم . یه تازه وارد رنگارنگ و پر سر و صداست که حس میکنم از درون خالیه!
-کاریت نباشه شایان . قرار باشه کسی جلوش دربیاد پدر خودته .
-یعنی میخواین بگین در سطح من نیست ؟ ازش کم نمیارم دکتر صالحی . چندان هم اختلاف سنی نداریم... به صرف اینکه خارج از ایران بوده و اسم کاظمیان پشت سرشه دلیل نمیشه حس کنم هم لول نیستیم !
دکتر صالحی از حرف گوش ندادن شایان عصبانی شده بود . از خم شدن ابروهاش میتونستم بفهمم که دلش میخواست شایان رو یه جوری ساکت کنه ...
با لحنی که سعی میکرد غیظ و غضب نداشته باشه گفت: من چنین حرفی نزدم شایان . آروم باش . یه کم انتقاد که به جایی برنمیخوره .
شایان عصبی از جا بلند شد و کلافه گفت: گول این ژست های لاکچریشو نخورید ... دلار دادن به خدمه ی بیمارستان برای دو کیلو شیرینی .... وقت نداشتن برای چنج کردن پول... توی هتل زندگی کردن ... همش شو اجرا کردنه !
صالحی خونسرد گفت: ساعت یازده وقت عمله و تو هنوز اینجایی.
شایان کت قهوه ای سوخته اش رو مرتب کرد و حینی که کیفش رو توی دستش محکم فشار میداد ، روی میز دکتر صالحی کمی خم شد ، سبابه اش رو به صورت یه خط مستقیم روی شیشه ی میز کشید و با حرص گفت:این خط....
خط موربی هم کنارش کشید و لب زد این نشون ! پس فردا اون روی این آدم هم شما می بینید .
دکتر صالحی کفری گفت: شایان بس کن .
و این بار واضح با ابرو و چشمهاش به من اشاره کرد.
شایان اما بی اهمیت به حضورم توپید: این دفعه بخواد بزرگتر از دهنش حرفی بزنه رعایت نمیکنم دکتر .خواهش میکنم در این مورد کاملا توجیهش کنید. روز خوش.
کمرش رو صاف کرد ، برای لحظه ای نگاهی بهم انداخت ، نگاه قهوه ایش باعث شد چند ثانیه سرجام میخکوب بشم و بذارم دل بی صاحبم خوش بشه از اینکه بالاخره منم مخاطب چشمهای مردونه اش هستم ! حتی به اجبار اینکه برای یک ساعت توی یه اتاق هم صحبتیم !
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان