رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پدرجوان | estahrij
#31
***
وارد خانه شد.از خستگی زیاد سردرد گرفته بود.دلش تنها خواب,آن هم بدون کابوس, میخواست.
برخلاف خواسته اش,به سمت سالن رفت.روشن بودن سالن,نشان از بیدار بودن سپند را داشت
اما سپند را در سالن ندید.کیفش را روی مبل چرمی گذاشت و پالتو و بعد کتش را از تنش کند.
:سلام
متعجب به سمت صدا چرخید.لبخند خسته ای زدو جوابش را داد
:خوبی؟
سپند درحالی که به میگوها آبلیمو میزد گفت:خوبم!
شروین سری تکان داد و وارد سرویس شد.
سپند پشت میز نشست و با دست میگو های درون ظرف را هم زد.تنها غذایی که بعد املت,بلد بود درست کند,خوراک میگو بود.البته علاقه زیادش نیز باعث یادگیری اش شده بود.
باوارد شدن پدرش,او از جایش بلند شد و به سمت یخچال رفت.
:شام چی داریم؟
سپند لبخندی زد و ظرف را درون یخچال گذاشت.درهمان حین گفت:حدس بزن!
شپروین خواست پوزخند بزند که پشیمان شد!دلش نمیخواست عصبانیت و خستگی روز را برسر تنها فرزندش خالی کند.و اینرا خوب میدانست سپند از پوزخندهای او بیزار است
به سپند که حال شستن دستانش بود نگاه کرد.چشمانشرا تنگ کرده و گفت:امممم..بزار حدس بزنم!
سپند تک خنده ای کرد و شیر آب را بست
:شوخیت گرفته بابا؟! یعنی واقعا نمیدونی من الان داشتم چیکار میکردم؟!
لبخند گرمی میان لب های شروین آمد.حرفی نزد.سپند دستانش را خشک کرد و روبه روی پدرش نشست.حرفش را ادامه نداد.
شروین با لحن نگرانی گفت:امروز که دیگه سرگیجه نداشتی؟
:نه!
خداراشکری زیر لب زمزمه کرد.
:چه قدر دیر اومدی امروز..چای میخوری برات بریزم؟
شروین باز لبخند زد:خوبه که درک میکنی خسته ام!..میخورم!
سپند از جایش بلند شد و به سمت چایی ساز رفت.
شروین به پسرش چشم دوخت.قد بلندش را از او و لاغری اش را از مادرش به ارث بده بود. به یاد رزا افتاد! باز آهی کشید.
سپند جای قبلی اش نشست .چای را به دست پدرش دادو خیره به صورتش شد
:خوبی؟
:خوبم.فقط خسته ام!
مشغول بازی با دستانش شد:برو بخواب!شام که اماده شد صدات میکنم!
لیوان داغ را میان دستانش گرفت و فشرد.
:بخوابم دیگه تا صبح بیدار نمیشم! ایجنا بشینم بهتره!
سپند به لباسهایش که از صبح به تنش بود, اشاره کرد:بااین لباسا؟
شروین سری تکان داد:بااین لباسا شاممو میخورمو میرم تو اتاق!
سپند لبخند کمرنگی زد.که بایادآوری چیزی,محو شد
:امروز یه خانمی تماس گرفت.
شروین نگاهش کرد:خب؟کی بود؟چیکار داشت؟
: نمیدونم کی بود..فقط پرسید که اینجا منزل شروین ایرانمشه که منم جوابش دادم و قطع کردم!
:نپرسیدی شما کی هستی؟
شانه ای بالا انداخت:لازم ندونستم که بپرسم!
شروین با حرص به سپندِ خونسرد,نگاه کرد!از اینکه پسرش در بعضی از موارد کنجکاوی نمیکرد,اعصابش خرد میشد.
:از صداش هم نفهمیدی که کی بود؟
:چه گیری دادی بابا!حالا یکی بود یه سوالی پرسید و سریع قطع کرد!..فقط یه چیز..
سرش را کمی خاراند و باز گفت:فکر کنم ته صداش لحجه داشت!
تگ خنده ای کرد و افزود:انگار که تازه از خارج برگشته باشه!
شروین بدون حرف,خیره به دهان سپند بود!نمیدانست چرا ذهنش ناخودآگاه به سمت رزالیا کشانده میشد!زنی که کمی لحجه داتش!چرا باید یک خانم به خانش اش تماس میگرفت ,آنهم برای اطمینان ازاینکه این خانه اوست و واین شماره او؟!
:بابا خوبی؟
نگاه سرگردانش را به سپند دوخت.آرام گفت:خوبم!
:بیخیالش بابا..اونی که زنگ زده حتما چندروز دیگه پیداش میشه!
و بعد بااین حرفش خندید.
شروین نیز مجبورا لبخند زد .پسرش چه دل خوشی داشت!
برای خالی کردن ذهنش از آن زن,سری تکان داد
:شام کی درست میشه؟
:تازه تو موادخوابوندم میگوهارو!نیم ساعت دیگه!
شروین چای اش را خورد و دستت درد نکنه ای گفت.خواست از جایش بلند شود که سپند با لحن جدی گفت:نمیخوای بگی چرا امروز دیر اومدی؟ اتفاقی افتاده که انقدر حالت خرابه؟
پاسخ
#32
شروین بیبخیال رفتن شد.ولی سرش را میان دستانش گرفت و کمی فشرد.سردرد یک ساعت پیش,باز به سراغش آمده بود
:چرا انقدر خسته ای بابا!سرت درد میکنه؟
دستانش را پایین آورد.برخلاف میلش لبخندی بر لب آورد
:چیزیم نیست.خوبم!
سپند جوری نگاهش کرد که شروین به خنده افتاد
:اینجوری نگام نکن!
سپند جدی بود
:خوب نیستی!
حوصله نداشت که گفت:آره!سردردم! خیالت راحت شد؟
:نکنه به خاطر اون تماسِ اون زنه اس؟
با بهت به سپند خیره شد.پسرش چه فکری درباره اش میکرد؟
سپند فهمید که زیاده روی کرده است.
:منظوری نداشتم!
شروین نگاه از او گرفت و به میز دوخت. آهی کشید.گویا درد سرش, به چشمانش نیز سرایت کرده بود!دستش را برروی چشمانش گذاشت و کمی فشرد
باصدای گرفته ای به حرف آمد:خستگی و سردردم فقط به خاطر امرزه!
سپند منتظر به او چشم دوخته بود.با حرف نزدن شروین, به حرف آمد:خب؟
:ولش کن!
سپند به ساعت نگاه کردو گفت:بیست دقیقه وقت داریم..بگو میشنوم!
شروین تک خنده ای کردو گفت:حوصله داری؟
دست به سینه شد
:آره!
شروین باز دست برروی سرش کشید. چاره دیگری نداشت. باید میگفت.وگرنه سپند بیخیالش نمیشد.
به چشمان یشمی پسرش خیره شد.میخواست با پسرش صادق باشد.
به حرف آمد:امروز یکی از کارمندام فوت کرد!
حرفش آنقدر دور از انتظار سپند بود که باعث خنده اش شد.
اخمی میان پیشانی اش نشست:چرا میخندی؟
:آخه..
شروین جدی بود زمانی که حرف پسرش را قطع کرد:من شوخی نکردم
بااین حرفش,لبخند از صورت سپند محو شد.بهت جای آنرا گرفت!.کمی خیره به صورت پدرش شد.شروین میدانست که نباید میگفت.نباید پسرش را ناراحت میکرد.اما این چیزی نبود که سپند نفهمد.احسان با فهمیدن ماجرا,همه را کف دست سپند میگذاشت! و او دلش نمیخواست به پسرش در آن حال,دروغ بگوید!
سپند از پرسیدن سوال دیگری میترسید.او بعضی از کارمندان شرکت پدرش را به خوبی میشناخت.دلش نمیخواست یکی آنها فوت کرده باشد.
شروین,فهمید که سپند به چه چیزی دارد فکر میکند.
بااندوه گفت:خانم محسنی فوت کرده!
سپند کمی فکر کرد اما تصویری از خانم محسنی,در ذهنش نیامد.درواقع اورا نمی شناخت.خواست نفس راحتی بکشد که پشیمان شد.بالاخره او نیز انسان بود.هرچند که سپند اورا نمیشناخت,اما او برای خانواده اش عزیز بود!
خیالش کمی راحت شده بود
:چه جوری مرده؟!
:نمیدونم!..فعلا به حسام مشکوکن.
متعجب گفت:چرا؟
حوصله توضیح دادن را نداشت.سردردش نیز نمیگذاشت!
مختصر گفت:نمیدونم!
اما سپند مصرانه گفت:بگو.
سری تکان داد.زیر لب فحشی نثار خود کرد.کاش زیربار حرف پسرش نمیرفت.
:وقتی رسیدم شرکت,حسامو برده بودن کلانتری!الانم تو بازداشتگاست!..تاالانم یه پام تو بیمارستان بود و یه پامم تو کلانتری! به خطر همینه خسته ام!
آرامتر گفت:هنوز صدای گریه خانواده محسنی تو گوشمه!
سپند که ناراحت شده بوده ساکت ماند.از گریه بدش می آمد!
:نمیخواستم بهت بگم..خودت اصرار کردی!
سپند سرش پایین بود و داشت به خانواده داغ دیده فکر میکرد.نمیتوانست خودش را جای آنها بگذارد.
شروین دستش را برروی دست سپند گذاشت و گفت:بهش فکر نکن!
آهسته گفت:ناراحت نیستی از اینکه..
جمله اش را کامل نکرد و به پدرش چشم دوخت.
:هستم! ولی خب..چاره چیه؟. فردا هم باید بیخیال رفتن شرکت بشم!..باید حسامو از اون کلانتری بکشم بیرون!
به سپند که ساکت شده بود نگاه کرد!با دستش,دست سپند را *نو ا زش * کرد.سپند به خود آمد
شروین لبخندی زد.بحث را ماهرانه عوض کرد
:نمیخوای شام منو بدی؟
سپند سری تکان دادو ایستاد.میدانست پدرش بیش از او ناراحت بود!اما ظاهر خودرا آرام نشان میداد!
ظرف میگو را بیرون آورد و روی میز گذاشت.شروین بو کشید.بی حال گفت:بوی خوبی میده!
:حالت اصلا خوب نیست!هم صدات گرفته اس و همم بی حالی!
شروین کمی خودش را صاف نگه داشت.بااطمینان گفت:خوبم!
سپند سری تکان دادو ساکت ماند.میدانست باپدرش نمیتواند زیاد بحث کند.
.سینی آرد را روی میز گذاشت و میگوها را درون سینی پخش کرد.شروین خواست کمی سرش را ماساژ دهد که صدای تلفن خانه اش این اجازه را به او نداد.
سپند به دستان کثیف شده ای نگاه کرد و گفت:شرمنده بابا!
لبخندی زد:جواب میدم!
بلند شدنش مساوی شد با سردرد شدیدی که تاکنون تجربه اش نکرده بود.به صندلی اش تکیه داد و چشماش را بست!
سپند نگران گفت:خوبی بابا؟
خوب نبود! آنقدر سر دردش شدید بود دلش میخواست محکم آنرا به دیوار بکوبد.
سپند متوجه حال پدرش شد.به سمتش رفت.دستش را گرفت و باز اورا روی صندلی نشاند
با ترس گفت:خوب نیستی بابا! هی بگو نه!..الان برات یه قرص میارم.
شروین سعی کرد با نفس های عمیق کمی حالش را جا بیاورد.اما با هربار نفس کشیدن سرش بیشتر تیر میکشید.
دلش فقط یک خواب عمیق و بدون فکر میخواست.آنقدر در بیمارستان صدای جیغ و گریه زاری شنیده بود,که سردرد گرفت.اما بیخیال نشان دادنش,باعث تشدید شدنش شده بود.
سرش را برروی میز گذاشت.صدای سپند را گنگ میشنوید.دلش میخواست به اتاقش برود و کمی بخوابد
پاسخ
#33
***
با صدای تق آرام در,سرش را بالا آورد.عمویش بود که دراتاق پدرش را برهم زد.
ایستاد و نگران پرسید:حالش خوبه؟
فرشاد سری تکان داد.کلافه بود.با زنگ یکدفعه ای برادرزاده اش,مطب و مریض هایش را با یک عذر خواهی رها کرده بود و به سرعت خودش را به این خانه رسانده بود.
درحالی که از پله ها پایین میرفت,موبایلش را برداشت وبا مطبش تماس گرفت.
سپند پشت سرش روانه پله ها شد:عمو نفهمیدی چرا یکدفعه بیهوش شد؟!
خواست جوابش را بدهد که صدای منشی مطبش درون موبایل پیچید.توضیح مختصری از اینکه قرار نیست دیگر به مطب بیاید گفتو تماس را قطع کرد.
روی مبل نشست و عینکش را درآورد.روی میز پرتش کرد.
از دست برادرزاده اش عصبانی بود.
:باز باهم بحثتون شده بود؟
سپند از لحن شاکی عمویش,اخمی کرد.
:نه!
به بالا اشاره کرد:پس چرا پدرت الان به این حالو وروز افتاده؟!
سپند روبه روی عمویش نشست و گفت:اولش گفت سردرد داره و بعد..
فرشاد حرفش را قطع کرد:بعد تو نشستی سرش غر زدی و از غم روزگار براش گفتی!
سپند باتعجب به عمویش چشم دوخته بود.
:من واسه چی باید غر بزنم؟
فرشاد حرفی نزد. پاهایش را عصبی برروی زمین میکوفت.دلش به حال برادرش میسوخت! از سپند بی فکر,که حال سعی در بیگناه نشان دادن خودرا داشت, عصبانی بود!میدانست که سپند کاری کرده است که بردارش به این حال و روز بیافتد!
با حرف نزدن فرشاد,سپند نیز حرفی نزد.درواقع سعی نکرد از خود دفاع کند.چون میدانست کار بی فایده ای بود!
سکوتشان با صدای آیفون شکسته شد.سپند متعجب به عمویش نگاه کرد.او منتظر آمدن کسی نبود.
:کسی رو باخبر کردی؟
فرشاد سری تکان داد:آره.
سپند دلخور شد.برای یک لحظه پشیمان شد از اینکه عمویش راباخبر کرده بود!
به سمت آیفون رفت.بادیدن مادرجانش,آهی کشید.حوصله این را دیگر نداشت!
دربازکن را لمس کرد.
:پدر من انقدر بزرگ شده که نخواد مادرش تروخشکش کنه!
:پدرت از صبح تاحالا چیزی نخورده!به مامان زنگ زدم که بیاد و یه غذای ساده براش بپزه!
سپند لب پایین اش را به دندان گرفت! حالش از لحن طلبکار عمویش بهم میخورد!
فرشاد باز ادامه داد:گرسنگی روش فشار آورده که سردردش عود کرده!البته علت سردرد بودنشو که هنوز نمیدونم!
وبعد نگاه معناداری به سپند کرد!سپند که حوصله دعوا را نداشت,سری از روی تاسف تکان دادو به سمت آشپزخانه رفت.صدای دررا شنید.صدای احوال پرسی هایشان را شنید. لحن ناراحت مادرجانش,اعصابش را بهم ریخت.در پخچال راباز کرد.کیف انسولینش را برداشت.
نفس عمیقی کشید و وارد سالن شد.زیر لب سلامی کرد و به سمت پله ها رفت.
فرشاددرحالی که به انسولین درون دست سپند نگاه میکرد گفت:کجا میری سپند؟
سپند سری را به سمت او چرخاند:تو اتاقم!کارم داشتی خبر کن!
سری تکان داد و به رفتنش خیره شد.صدای نگران مادرش را شنید.
:چیشده فرشاد؟
شانه بالا انداخت:میخواست چی بشه مادر من؟ شما که دیگه باید به این شرایط عادت کرده باشین!.
منیر سرش را پایین انداخت. آهی کشید.
:نمیخواستم نگرانتو کنم.ولی خب چاره دیگه ای نداشتم!زنم که نداره بگم بیاد کمکم!پسرشم که..پسره دیگه!..برید براش یه غذای ساده درست کنین.غذا بخوره زودتر حالش جا میاد.
منیر سری تکان داد و باز آهی کشید.تمام غم و نگرانی اش,بابت همین فرزندِ ته تغاری اش بود!
:بزار برم ببینمش..بعد!
سپند روی تخت نشست.به کیف انسولین که درون دستانش بود نگاه کرد.سعی کرد آرام باشد.زیب کیف را باز کرد.نمیخواست باز لجبازی کند و کار دست خود وپدرش بدهد!
آستین لباسش رابالا زد.انسولین را اماده کرد. سوزن را روی سطح پوستش گذاشت.کمی فشرد.
با اتمام تزریق,آمپول را به گوشه ای انداخت وروی تخت دراز کشید.
صدای مامانی اش را شنید که داشت فردی که این بلارا برسر پسرش آورده بود را مورد لعن و نفرینش قرار میداد.اخم کرد.حتی اگر یک درصد مادرجانش اورا مقصر میدانست,نباید اینگونه و باصدای بلند اورا نفرین میکرد! نمیدانست این همه دشمنی به خاطر چیست.
نشست و آمپول را درون کیفش قرار داد.کیف را روی میز گذاشت.
روی تخت دراز کشید و سرش را کامل به زیر پتویش برد.نمیخواست صدایی بشنود!خوشحال بود که لااقل پدرش تنها نبود!درواقع خیالش از این بابت راحت بود.
هیچ موقع فکرش را هم نمیکرد که شب خوبش,این گونه خراب شود.
پاسخ
#34
***
فرشاد دست به سینه,تیکه بردیوار زده بود و به لجبازی شروین چشم دوخته بود.شروین نیز درون آینه به چهره دمغ و عصبانی برادرش نگاه کرد و لبخندی زد.
به سمتش چرخید و گفت:چیه؟ چرا داری بروبر منو نگاه میکنی؟!
فرشاد سری تکان داد و دستانش را آزاد کرد.تکیه از دیوار کند و به سمت در رفت.
:میرم سپندو بیدار کنم!
:فرشاد؟
فرشاد هومی گفتو نگاهش کرد
:بازم ممنون که دیشب تا الان بالا سرم بودی.ولی باورکن اگه الان کارم جدی نبود,بیرون نمیرفتم!
:جدی تر از سلامتی خودتِ؟
بایادآوری اتفاق دیروز,آهی کشید! باید میرفت.حسام ,که دیروز با وثیقه ای که پدرش آورده بود,آزاد شده بود,به او پیام داده بود که هرچه سریعتر به کلانتری برود.
فرشاد که متوجه آشفته بودن حال برادرش شد,به سمتش رفت و گفت:چته؟
شروین بدون توجه به بردارش به سمت کیفش رفت و گفت:برو سپندو بیدار کن!
به ساعت چشم دوخت:دیره!
:اگه یادت باشه من یه سوال ازت پرسیدم و الانم دلم میخواد جواب بشنوم!..این حال داغونت داره منو میترسونه!میترسم یه دفعه سکته کنی و بمونی ر.و دستمون!
خندید:نگران این چیزا نباش!
حسام جدی بود: بگو چیشده؟..صبحی که با تماس یه نفر بیدار شدی , بعدم با خوندن یه پیام هول شدی و الانم شالو کلاه کردی و میخوای بری بیرون!..کارت چیه که انقدر واجبه؟
:من خوبم فر..
پرید میان حرفش:زنت برگشته؟
مات به دهان برادرش چشم دوخت!فرشاد جدی بود.سعی به خودش بیاید.نفس عمیقی کشیدو آرام گفت:چرا این فکرو کردی؟!
:برگشته یا نه؟ بهت زنگ زده؟!
سری تکان داد و با تعجب گفت:چی میگی برا خودت؟!
:ببین..من از دیشب تا الان فکر کردم..بااین حالت به تنها نتیجه ای که رسیدم,خبراومدن زنته!
تک خنده عصبی ای کرد.از برادرش فاصله گرفت
:اگه زن من اومده انقدر حالم باید داغون باشه؟
فرشاد شانه ای بالا انداخت:دور از انتظار نیست! حرف بزن شروین!
به چشمان برادرش خیره شد: اولا زن من نیومده که اگه اومده بود من الان داشتم خوشحالی پرواز میکردم..دوما زن من انقدر ترسناک نیست که از اومدنش انقدر ترسیدی!..چی شنیدی که از اومدن زنم؟!
:هیچی!
به چشمان برادرش خیره شد!میدانست دروغ میگوید اما حرفی نمیزد!
:داری اعصابمو خرد میکنی!
و بعد چشم از او گرفت و نفس عمیقی کشید.
کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.کنار اتاق سپند ایستاد.نفس عمیقی کشید و چند ضربه به در زد.صدای خواب آلود سپند را شنید:بیدارم!
سری تکان داد.
وارد آشپزخانه شد.کیفش را روی میز انداخت و به سمت چایی ساز رفت.درحال ریخت چای بود که فرشاد وارد آشپزخانه شدو گفت:شرمنده!نمیخواستم عصبانیت کنم!
چایش را کمی مزه کردو به این فکر کرد که نباید برادرش را بیش از این اذیت کند!هرچه باشد به خاطر او تا صبح بیدار مانده بود!
گفت:عصبانی نیستم!
پشت میز نشست و افزود:حسامو دیروز بازداشت کردن و یکی از همکارامم فوت شده!
فرشاد متعجب روبه رویش نشست و سوالی نگاهش کرد.شروین همیشه عاشق اخم های برادرش بود.درنظرش اورا زیبا تر میکرد!
فرشاد:کامل توضیح بده!
شروین علارغم میل باطنی اش,ماجرای روز قبل را تعریف کرد و درآخر افزود:الانم حسام بهم پیام داد که سریعا برم کلانتری!مثل اینکه یه چیزایی فهمیدن!
:زودتر اینو میگفتی!
:سلام صبح بخیر!
هردو به سپند نگاه کردند.شروین بدون توجه به حرف برادرش, جواب سپند را داد و با لبخند گفت:دیشب نشد شامتو بخورم!
سپند کنارش نشست و تک خنده ای کرد.فرشاد به او چشم دوخت. به یاد دیشب و حرفهایش افتاد.زود قضاوت کرده بود.البته از سپند نیز ناراحت بود که چرا از خودش دفاع نکرده بود! شاید اگر حرفی میزد او مجبور نبود تا صبح با افکار ناجورش سر کند!
شریون,با به صدا در آمدن موبایلش,دست بر کیفش برد..بادیدن اسم حسام,سریع از جایش بلند شد.کیفش را برداشت وبایک خداحافظی آرام جمع را ترک کرد. پالتویش را برداشت به سمت در ورودی رفت.باید هرچه سریعتر خودش را به کلانتری میرساند.تماس را درحین پوشیدن کفشهایش جواب داد.
سپند که میدانست این همه عجله پدرش برای چه بود,بدون سوال,مشغول خوردن صبحانه اش شد.
نگاه خیره فرشاد به روی خودش,باعث عذابش میشد
:میشه انقدر نگام نکنی؟!
فرشاد سری تکان داد و خمیازه ای کشید.میخواست بابت جریان دیشب حرف بزند,که بادیدن اخمای سپند,موقعیتش را درست ندید!
بلند شدو گفت:برسومنت با خودت میری؟
:خودم میرم!
سری تکان دادو گفت:خسته ام!میرم بخوابم!فعلا!
سپند سری تکان دادو به رفتنش چشم دوخت!خدارا شکر کرد که زود رفت! وگرنه میدانست با یک حرف,کل روزش خراب میشد!
پاسخ
#35
***
بانارضایتی پا درحیاط خانهِ پدرجانش گذاشت.علی رغم میل باطنی اش حرف پدرش را زمین نیانداخته بود تا پدرش با خیال راحت به کارهایش بپردازد! هنوز معنی این گوش زد هارا نمیفهمید.
درواقع اگر میخواست مخالفت کند,کلید خانه راهم نداشت! پس مجبورا قبول کرده بود!البته گرسنگی اش را نیز نمیتوانست کنار بگذارد!
به در ورودی رسید و نفس عمیقی کشید.
وارد سالن شد.بادیدن شوهر عمه اش که درحال صبحت کردن با موبایلش بود, ناخودآگاه آه کشید.چه قدر در طول راه دعا کرده بود خانواده عمه اش را نبیند!
سری تکان داد و سعی کرد خودرا آرام نشان دهد.
مادرجانش را دید که لبخند بر لب کنار آشپزخانه که نزدیک به در بود ایستاده بود.
ناچارا *صورت*ش را کش آورد و سلام داد.
منیر نگاهی به سرتاپیش کرد و گفت:سلام مادر..چه عجب..!
سپند سری کج کرد و نگاه از منیر گرفت.به عمه اش که درون آشپزخانه بود و با اخم به او چشم دوخته بود,نگاه کرد!اونیز اخم کرد.
منیر متوجه نگاه هردو شد.لبخند تصنعی زدو دست بر پشت سپند گذاشت و کمی فشرد:برو بشین الان برات چای میارم!
سپند نیم نگاهی به او انداخت:ممنون!
به سمت ابراهیم رفت.بعد از سلام و احوال پرسی,کنارش نشست.
شیوا پوزخندی زدو به مادرش گفت:سلام نکردن به بزرگترارو حتما از مادرش به ارث برده!
منیر درحالی که منتظر بود آب جوش بیاید,نیم نگاهی به سپند که مشغول حرف زدن با ابرهیم شده بود,انداخت.
گفت:هیس..آرومتر.میشنوه!
شیوا نیز به سپند نگاه کرد:بشنوه!خودش که میدونه!
با نگاه سپند,سریع سرش را چرخاند و شروع به خورد کردن کاهوها کرد.
منیر نگران گفت:دلم نمیخواد بحثی بشه الان!خب؟
شیوا دست از کار کشید:مامان الان بهترین موقعست که یه چی از گذشته بهش بگیم!
:نه!میدونی که شروین قسممون داده حرفی نزنیم! این همه سال زبون به دهن گرفتی و الانم روش!
و بعد ناراحت و نالان افزود: دلم نمیخواد باز بچه ام راهی بیمارستان بشه!
شیوا از پشت میز بلند شد و کنار مادرش ایستاد:اشتباه کردیم هیچی نگفتیم! به نفع شروینه حرف زدنمون!
مادرش سری تکان داد و حرفی نزد!
:مامان شما مگه نمیخوای پسرت باز ازدواج کنه؟ صاحب زن و بچه و زندگی بشه؟
منیر ناراحت شده بود.آرام گفت:چرا!دیشب که رفتم خونه اش,دلم براش کباب شد! یه زن تو خونه اش نیست که خونه اشو گرم نگه داره و به خودشو وبچه اش رسیدگی کنه!
شیوا راضی از این بحث گفت:آره!باید یه زن باشه!داداش منم دیوونه شده و فکر میکنه زن سابقش بعد این همه سال,قراره بیاد پیشش..اون زن الان مطمئنا ازدواج کرده و بچه هم داره!یادش هم نیست که شروینی بوده و چه بلایی به سرش آورده!
منیر با پشت دست اشک نشسته برروی چشمانش را پاک کرد
:چی بگم!
:مامان..بزار سپندو از گذشته پدرش باخبر کنم! اون موقع سپندم راضی میشه به ازدواج پدرش!..اون وقت میفهمه که مادرش چه قدر بی مهر بوده!...بخدا منم سپندو دوست دارم..ولی وقتی یادم میاد که مادرش چه بلایی به سر برادرم آورده,آتیش میگرم! همه دوست داشتتنم نفرت میشه! یه حسی بهم میگه انتقامشو از این بچه بگیرم!
منیر تند گفت گفت:کم اذیتش نکردی!
شیوا ساکت شد.مادرش درست میگفت!کم این پسر را اذیت نکرده بود! اما حس میکرد که کار درست و به جایی کرده بود! بالاخره سپند, پسرِهمان زن نیز بود!
باصدای مادرش به خود آمد: برم براش چای ببرم!
به سمت چایی ساز رفت و لیوان را پر کرد.
شیوا مصرانه گفت:بهش بگم همه چیزو؟
منیر به سپند که مشغول صحبت کردن با ابراهیم بود,نگاه کرد! حق این پسر نبود که روزش باحرف های دخترش,خراب شود! اگرچه خود نیز دل خوشی از این پسر نداشت ولی دلش نمی آمد باآن وضع بیماری اش,باشنیدن حرف های دخترش,حالش بد شود!خودش یک روز همه چیز را در وقت مناسب میگفت!
:نه!
پاسخ
#36
سینی چای را به سمت سپند گرفت و سپند با لبخندی لیوان برداشت.
:ممنون!
خواست باز شیرین زبانی و چاپلوسی کند,که زود پشیمان شد.اورا چه به اینکار ها؟! ولی کمی از رفتار گرم مادرجانش تعجب کرده بود!هرموقع تنها پا درخانه گذاشته بود,مورد بی توجهی افراد خانه قرار میگرفت!اما الان نمیدانست چرا قیه فرق کرده است!
منیر سینی را روی میز گذاشت و کنار سپند نشست.این کار باعث شد سپند متعجب نگاهش کند!از محدود دفعاتی بود که منیر این کاررا میکرد!
منیر نگاهش کردو گفت:بخور مادر!تازه دمه!
ناخودآگاه لبخندی زد! این لحن حرف و این توجه را دوست داشت! درواقع برایش تازگی داشت!
منیر با دیدن لبخندی که بر*صورت* سپند نشست,ذهنش به سمت گذشته پرکشید! چه قدر نوه اش شبیه پسرش بود!انگار سیبی بودند که از دسط نصفشان کرده بودند! ولی سرنوشت هایشان زمین تاآسمان فرق بود! نوه اش با داشتن چنین پدرش خوشبخت بود و پسرش سیاه بخت!
اخمی کرد و سرش را پایین انداخت.نمیدانست چرا هیچ موقع مهر این پسر دردلش نمیرفت! انگار طلسم شده بود!
آه کشیدنش با صدای سلام رومینا و شهاب یکی شد.نگاهی به نوهای دختری اش کرد!لبخد پهنی بر *صورت* نشست.
سپند بادیدن پسر و دخترِ عمه اش, اخمی کرد!نمیدانست چرا هرکجا که میرود,این دورا نیز باید ببیند! با چشم به رفتن مادرجانش به سمت آندو میرفت,بدرقه اش کرد.
منیر طبق عادت,با نوه هایش روبوسی کرد! اینکار از چشم سپند دور نماند! سری رو برگرداند تا یادش نیاید که تا آن موقع هیچ زنی اورا نبوسیده است!
به بخار چای اش خیره شد! و زمانی که مخاطبشان قرار گرفت زیر لب سلامی گفت و باز به چای اش خیره شد.
رومینا که بادیدن سپند بینهایت خوشحال بود,باصدای بلند و پرانرژی گفت:وای مامانی نگفته بودی این خان پسرم اینجاست!
نگاه چرخاند و شروین را ندید:پس دایی کو؟!
به آنی چشمانش نورانی شد:نکنه فقط خودت تنها اومدی؟!
سپند به ناچار نگاهش کرد:بله!
شهاب کنار سپند نشست و گفت:مامان یه چایی بریز!
شیوا که از دیدن بچه هایش خوشحال بود,گفت:چشم پسرم!
و سپند میدانست که عمه اش,واژه پسرم را به عمد بر زبان آورد!این رفتار ها برایش دیگر عادی شده بود!
شهاب دست برروی شانه سپند گذاشت
:چه خبر؟!
سپند لیوان به *صورت*ش رساندو گفت:سلامتی!
وبعد کمی از چای را نوشید.عطر خوبی داشت!شهاب خیره نگاهش میکرد و او معذب شده بود! نمیدانست چی در وجودش بود که این دو خواهرو برادر,به او بیش از حد توجه مکیردند!
صدای رومینا را شنید.نگاهش کرد.چه وزد لباس هایش را تعویض کرده بود.
رومینا به سمت اپن رفت و درحالی که به سپند نگاه مکیرد گفت:مامان به سپند گفتی که فردا شب تولدمنوشهابه؟!
شیوا آرام گفت:نه!
رومینا میدونستمی گفت و به سمت سپند رفت!
پاسخ
#37
کنار سپند خودش را روی میل پرتاب کرد و گفت:آخیش!خیلی خسته شدم امروز!
سپند توانست خودش را کمی کنار بکشد.از این نزدیکی دختر عمه اش بیزار بود!
سپند قبل از آنکه به رومینا اجازه صحبت کردن بدهد,روبه شهاب کردو گفت:واسه کنکور میخونی؟
شهاب شانه بالاانداخت و گفت:وقت آزاد بشه آره!
وبعد تک خنده ای کرد و افزود:البته دوستان نمیزارن وقتی برام بمونه!
رومینا دست سپند را گرفت و گفت:فرداشب حتما بیا!
شهاب:نیای بهتره!
متعجب نگاهش کرد:چه طور؟
شهاب سرش را نزدیک گوش سپند بردو گفت:میخواد تورو به عنوان دوست پسرش تو جمع دوستاش معرفیت کنه!
رومینا معترض گفت:دروغ میگه!
شهاب چانه بالا انداخت و فگت:از من گفتن بود!
سپند که از کل کل و دعوای خواهر برداری بیزار بود,سعی کرد به حرف هایشان گوش ندهد!
به مادرجانش نگاه کمرد که درحال صبحت با تلفنش بود
:آره مادر..همه اینجان..به شیوا گفتم میزو نچینه تا بیاین! قربون یه دونه پسرم برم!..میدونی که دلم برای پسرت یه ذره شده!آرشام مثل پسرمه توکه میدونی چه قدر دوستش دارم!...آره مادر.یه دونه نوهِ پسرِ ناز که بیشتر ندارم...قربونت برم مادر..
با ضربه ای که شهاب بر شانه اش زد نگاهش کرد
:کجایی پسر؟ شنیدی چی گفتم؟
گیج نگاهش کرد و حرفی نزد!ذهنش درگیر حرف های مادرجانش بود!اعصابش بهم ریخته بود.دلش میخواست کل خانه را بر سر همه اشان خراب کند!
اگر دست خودش بود ویا اگر کلید خانه را برداشته بود,الان یک ثانیه هم دراین خانه نمیماند!
به این فکر کرد که خانه اشان چه نعمتی است! درست بود که تا عصرتنها میماند,اما همین که اعصابش خرد نمیشد برایش بهشت بود!
باصدای خنده رومینا به خود آمد.نگاهش کرد. سرش را گرداند.شهاب نیز لبخند بر لب داشت!
شهاب باهمان لبخند گفت:کجا سیر میکنی داداش؟!
به آشپزخانه نگاه کرد. عمه اش را دید که داشت با حرص درمورد پیزی با مادرش صحبت میکرد!
:هیچ جا!
شهاب پوزخندی زدو رومینا گفت:معلومه!
اعصابش خرد بود و این دونفر نمیفهمیدند!از جایش بلند شد و به سمت اتاق پدرش رفت.
میدانست که باورود عمو و پسر و خانمش,اعصابش بیشتر بهم میریزد!چون مادرجان و عمه اش مدام قربان صدقه پسری میرفتند که تنها سه سال از او کوچکتر بود!زن عمویش,بهار, زن خوبی بود!اما سپند بااو خوب نبود!
:کجا؟
به رومینا که این سوال را پرسیده بود نگاه کرد:نمیبینی؟!
:چرا میبینم!چرا داری میری اونجا حالا؟
:خسته ام!معلوم نیست؟!
رومینا اخمی کرد!انگار فهمیده بود که سپند اعصابش خرد است!اما نمیدانست به چه علت!
وارد اتاق پدرش شد ودررا برخلاف میلش,به آرامی بست!نفس عمیقی کشید!
موبایل را از درون جیب بیرون آورد.مردد بود. میدانست پدرش سرش شلوغ است.
بیخیالش شد.موبایل را برروی تخت پدرش پرتاب کرد.شروع کرد به گشت و گذار درون اتاق.باید سعی میکرد اعصابش آرام شود!
اتاق پدرش بزرگ نبود.تنها تخت و کمد و میز مطالعه درونش جای میگرفت!
اتاق پدرش بدون پنجره و دلگیر بود! درون اتاق چیز خاصی نبود.اگر بود او بارها آنرا دیده بود.
روی تخت دراز کشید.کوچکش بود! بافکر اینکه پدرش برروی این تخت میخوابیده است,لبخند بر *صورت* نشست!
سه سالگی اش را به خاطر آورد!زمانی که پدرش جشن تولد هجده سالگی اش را گرفت! خود پدرش نیز بچه بود!تا هفت سالگی اش دراین خانه زندگی میکردند!چه قدر خود و پدرش اذیت میشدند! هردو برروی همین تخت میخوابیدند و شروین هر دفعه,قبل از خواب مثل مادری مهربان,پسرش را *نو ا زش * میکرد تااو بخواب رود!
به یاد آورد کتک هایی که از عمه اش در آن سن کودکی نوش جان میکرد! چه قدر ضربات دست عمه اش سنگین بود!انگار دق و دلی همه را سر او خالی میکرد!
غلطی زد و چشمانش را بست!فکر کردن به گذشته و این خانه و افرادرش,چیزی جز زجر و درد, برایش نبود!
پاسخ
#38
***
باتکان هایی که آرامی,چشم گشود.
تصویر تار پدرش را مقابلش دید.دوبار پلک زد تا بتواند بهتر چهره خندان پدرش را ببیند!.
شروین لبخند بر لب گفت:صحت خواب!
گیچ و گنگ به اطراف چشم دوخت و فهمید که کجاست!
نفس آسوده ای کشید و باز چشم بست!خواب های پریشانی میدید.
شروین نگران گفت:خوبی؟
لبخندی زدو به این فکر کرد که فقط خواب بوده است!
چشم گشودو گفت:سلام..آره خوبم.
به ساعتش نگاه کرد.نزدیک به شش عصر بود.آهی کشید.فشار گرسنگی باعث شد دستی به دلش بکشد.
شروین متوجه شد. با لحن دلخوری گفت:ناهار نخوردی!
سری تکان داد.پتویی که رویش کشیده شده بودرا کنار زد و نشست.
کش و قوسی به بدنش داد و خواب آلود گفت:چه قدر خسته بودم!
شروین درحالی که به صورت پسرش خیره شده بود گفت:معلومه!
سپند باز سری تکان داد و دست بر چمانش کشید.صدایش گرفته بود زمانی که پرسید:الان اومدی؟
به دستان سپند نگاه کرد و جواب داد:آره!
نمیخواست به چشمان پسرش نگاه کند و دروع بگوید!شاید اگر سپند کمی در چهره اش خیره میماند متوجه درماندگی و ناراحتی اش میشد!آن از صبحش,با آن همه درگیری,آنهم از بعدظهرش و که خواهرو برادربرگترش, اورا در آماج نصیحت هایشان قرار داده بودند. انگار کمر به نابودی زندگی اش بسته بودند!
سپند که تازه متوجه چهره غمگین و متفکر پدرش شده بود آرام گفت:چیزی شده؟
شروین سری تکان داد:نه!.خانواده ام که حرفی,چیزی نگفتن؟
:مثلا چی بگن؟
:تو بهتر میدونی! حرفی زدن که اومدی تو اتاقِ من؟
سپند کمی فکر کرد.جواب داد:نه! خسته بودم! فقط اومده بودم که کمی استراحت کنم که خوابم برد!
:مامان خواسته صدات بزنه.دیدی خوابی بیخیال شده.
سپند زیر لب غرید:دستش درد نکنه!
شروین شنید.اما حرفی نزد.
از جایش بلند شدو گفت:تا آبی به سرروت بزنی مامان میزو چیده.
سریع از اتاق خارج شد تا با مخالفت سپند مواجه نشود!درواقع حوصله جرو بحث باپسرش را دیگر نداشت!
وارد آشپزخانه شد.منیر میز را چیده بود و منتظر پسرش بود!
بادیدن پسرش گفت:بیدار شد؟
شروین پشت میز نشست و برای خوشد سالاد ریخت.
آرام اما دلخور گفت:بله!
منیر باز شروع به نصیحت کرد:شروینم..
شروین نگاهش کرد.
حرفش را خورد وگفت:.از من دلخوری؟
شروین درحالی که سس میریخت گفت:نه! دلخور واسه چی باشم؟! شما همیشه درست میگین!
منیر صندلی روبه رویش را عقب کشید و رویش نشست.دست برد و سس را از شروین گرفت و گفت:انقدر سس نمیریختی مادر!
شروین به ظرف سالادش نگاه کرد.مادرش درست میگفت.
منیر سس را گوشه میز گذاشت.دستانش را روی میز قرا داد و خود را به جلو خم کرد
:خواهدپر و برادرت,خیرتو میخوان!نه بدبختیتو!
شروین رک پرسید:شیوا چی میدونه مامان؟
منیر کمی رنگش پرید.از این حرف یک یکدفعه ای پسرش ته دلش خالی شد.اما خود را نباخت
:نمیدونم مادر از چی حرف میزنی!
رسم ادب نبود که بخواهد پوزخند بزند.چنگال را با حرص به درون طرف فرو کرد.
:شیوا و فرشاد یه چی درمورد زن من میدونن که نمیگن!من خر نیستم! میفهمم! خواهر و بردارمو میشناسم!
.نگاهی به سالن انداخت.سپند نبود.به چشمان مادرش خیره شدو گفت:زن من برگشته؟!
منیر مات به دهان پسر چشم دوخت! نمیدانست چرا پسرش این سوال را از او پرسید.
لحن شروین آرام و مهربان شد:آره مامان؟ برگشته؟..باباچیزی گفته؟ به چیزی رسیده؟
منیر سری تکان دادو گفت:از حرفات سردر نمیارم مادر!
شروین خواست حرف درشتی بزند که متوجه موقعیتش شد!فرد روبه رویش,دوست یا همکارو یا حتی پسرش نبودند!..مادرش بود!احترام داشت. نباید عصبانیت چند ربع پیش را برسر مادرش خالی میکرد!باید آن موقع که بردارو خواهرش حرف میزدند,فریاد میزدو فحش میداد!
سرش را پایین انداخت و گفت:ببخشید! هیچکدومشون حرفی نمیزنن.. شیواهم نیومده به خونه,پیله کرده که به سپند باید همه چیرو بگم!
به چشمان مادرش نگاه کرد:شرمنده!نفهمیدم چیشد که صدام رفت بالا!
منیر کمی نرم شد.لبخندی زد:عیبی نداره..خودم شیوا رو فرستادم بره که انقدر رو اعصابتـ..
:باز این عمه رو اعصاب پدر من راه رفته؟!
هردو به سپند که اخم کرده بود نگاه کردند.
شروین صندلی کناری اش را بیرون کشید و گفت:چیزی نیست سپند.بشین
پاسخ
#39
سپند دلخود بود.کنار پدرش نشست و گفت:مگه خسته نبودی که عمه باهات کل کل کرده؟ انقدر بی فکره؟!
از عمد داشت این حرف هارا درمقابل مادرجانش میزد تا به گوش عمه اش برساند!
شروین ظرف خورش را جلوی سپند گذات و گفت:غذاتو بخور.سرد شد.
سپند که تازه متوجه قورمه سبزی شده بود,ناخودآگاه لبخندی بر لب آورد.عاشق این غذا,آنهم به دست پخت مادرجانش بود.
ظرف را جلوی خودش قرار داد و نان را درون سبد برداشت!
منیر به حرف آمد:شیوا که حرفی نزده سپند جان!
:آره!برای شما چیزی نگفته! ولی واسه پدر من..
شروین حرفش را قطع کرد:سپند؟!
سپند از موضعش پایین نمی آمد!
گفت:عمو فرشادم بود؟!
شروین پوفی کشید و حرفی نزد.
منیر درحالی که ناراحت بود گفت:آره مادر! آرشامم خیلی سراغتو گرفت!
سپند پوزخندی زد .
لقمه اش را خورد و باز غرید:حتما عموهم طرف عمه شیوا,افتادن به جون بابای بیچاره و خسته من.آره بابا؟
شروین درحالی که کاهو های درون دهانش را میجوید,حرفی نزد.
سپند باز گفت:اصلا کی دعوا کردین که من نفهمیدم؟ چرا بیدار نشدم؟!
شروین کلافه گفت:دعوایی نبود سپند! یه دزه حرف زدیم و خداحافظی کردیم!همین!چیز بزرگی نیست که انقدر داری بابتش حرص میخوری!
سپند نگاهش کرد!.خواست حرفی بزند که بازشروین گفت:تمومش کن!خب؟
بعد از گفتن این حرف چنگال را درون ظرف سالادش انداخت و ظرف را به جلو هل داد!
سپند فهمید که اعصاب پدرش از جای دیگری خرد بود و اگر باز میخواست حرفی بزند,جوابش این نبود!
شروین به مادرش نگاه کرد..منیر لبخندی بر لب آوردو گفت:برم یه زنگ به حمید بزنم!
شروین سری تکان داد!مادرش به خوبی فهمیده بود که درحال حاضر,رابطه بین پدرو پسر,خوب نیست!
منیر که از میز فاصله گرفت,سپند آرام گفت:خوبی بابا؟
دستانش را روی سرش کشید.خفه گفت:نه!
:نکنه باز سردرد شدی؟
:نه!
:این نه ات مثل دیروز نشه و همه از چشم من ببینن؟!
شروین متعجب نگاهش کرد.
غرید:چیزی گفتن؟ حرفی بهت زدن؟!
سپند به ظرفش چشم دوخت:نه!
اخطار گونه اسمش را صدا زد:سپند؟!
:حرفی نزدن!
شروین چندلحظه خیره اش ماند.سرش را پایین انداخت و حرف دیگری نزد.
سپند غذایش را کامل خورد!تنها صدایی که می آمد,صدای برخورد ضربات پای شروین برروی زمین بود!
سپند آرام گفت:راستی بابا؟
شروین سردرگم و گیج,نگاهش کرد.سری تکان دادو گفت:بله؟
نمیدانست گفتنش در آن شرایط درست است یا نه.
دل به دریا زدو گفت:امروز حس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه!
صدای ضربات پا به یک آن قطع شد.شروین مات به چهره خونسرد پسرش ماند.کسی اورا تعقیب میکرد؟!
سعی کرد آرام باشد:کِی؟
سپند دردل به خود لعنت فرستاد! چرا باید درآن لحظه, این موضوع از پیش پافتاده را مطرح میکرد؟!
:امروز دیگه !
پرتردید گفت:مرد بود یا زن؟
:فکر کنم مرد!
به صندلی تیکه دادو با لحن دلخور و عصبی گفت:مطمئنی منو داری دست نمیندازی؟
شک داشت اما گفت:آره مطمئنم!
شروین دلخور به سپند نگاه کرد! سری تکان دادو گفت:خیالاتی شدی!
بابیخیالی شانه ای بالا انداخت
:شاید!
شروین میدانست که پسرش باز *ه و س* شیطنت برسرش زده است! دوران کودکی اش نیز زیاد از این تعقیبات صحبت میکرد و شروین فردی را ندیده بود!بارها خودش نیز به تعقیب پسرش پرداخته بود که بفهمد پسرش درست میگوید یانه! بعدها متوجه خیالاتی بودن پسرش شد و بیخیال آن تعقیب و گریزها شد!
والان شاید اگر میگفت زن,کمی شک میکردو میترسید! درحال حاضر آنقدر ذهنش مشغول بود که نمتوانست به حرف های پسرش فکر کند!
سپند برای عوض کردن بحث گفت:راستی قضیه حسام چیشد؟!
سردو خشک گفت:نمیدونم!
بااین لحن و صحبتش,سپند اخم کرد! ناراحت میشد از اینکه,عمه و عمویش بااعصاب پدرش بازی میکردند و پدرش,تمام حرصش را برسراو خالی میکرد!البته باید آن لحظه خدارا شکر میکرد که درخانه خودشان نبودند!
شروین نمیخواست حرف بزند!حوصله هیچ چیزو هیچکس را نداشت!مدام حرف های شیوا را به یاد می آورد.نمیدانست منظورش از برگشتن چه بود! او خبر داشت که زنش برگشته است؟!
سپند اما باز به حرف آمد
:چیزی شده بابا؟
بدون آنکه نگاهش کند با سر جواب نه را داد.مدام *صورت*ش را به دندان میگرفت و آزاد میکرد.باید با پدرش صحبت میکرد. پرش به طور حتم چیزهایی میدانست!
پاسخ
#40
***
ماشین را خاموش کرد و بدون توجه به سپند که ازش سوال پرسیده بود,از ماشین پیاده شد.
همزمان با باز کردن در عقب برای برداشتن کیف و پالتویش,سپند دررا بست.
اونیز در سمت خودش را برای برداشتن کوله اش, باز کرد.
نگاهشان باهم تلاقی کرد.شروین میدانست که پسرش بی تقصیرترین فرد در ماجراست! به نوعی قربانی بود!قربانی یک اشتباه از سمت یک عده آدم,که خودش جزوی از آنها بود!
سپند نگاه از او گرفت و کوله اش را برداشت.
شروین آهی کشید . سری تکان داد.قبل ازآنکه سپند دررا ببند به حرف آمد:خوبم!
بدون آنکه به پدرش نگاه کند, دررابست.
شروین به آسمان تاریک نگاه کرد.باران باز شروع به باریدن کرده بود.
سپند کنار ماشین ایستاد تا کمی باران به صورتش بخورد وسرما کمی از التهابش را کم کند.
نفس عمیقی کشید.هوا به شدت سرد شده بود.
اط سرماخوردگی بدش می آمد.با عجله در ورودی را باز کرد و وارد شد.
اخطار گونه اسم پسرش را به نام برد:سپند..بیاتو!
حوصله خانه را به هیچ وجه نداشت!هرموقع شروین اعصابش خرد میشد,سپند میدانست که خانه اشان در سکوت مطلق قرار میگرفت.خودش,حتی جرأت روشن کردن تلوزیون را هم نداشت!
چند دقیقه ای درحیاط ماند و زمانی که سرما بر تنش غلبه کرد,به سمت خانه رفت.
گرمای مطلوب و یکنواخت خانه,لبخند را بر *صورت*ش نشاند.
چشم چرخاندو پدرش را خوابیده برروی کاناپه دید.این حرکات,برایش عادی بود و میدانست نباید حرفی بزند!
بی سرو صدا,به سمت اتاقش رفت.درراباز نکرده بود که موبایلش به صدا در آمد.
ارد اتاقی شد و جواب داد
:سلام داداش..
صدای شاد و سر زنده احسان,خدشه برروی اعصابش میکشید.
:سلام...
سپند فهمید که,احسان هرکجا که هست,جای شلوغیست.هردو همزمان پرسیدند
:کجایی تو؟
:خونه آقاجونت خوش میگذره؟
وبعد پر صدا خندید.سپند نفهمید که طعنه زد یا شوخی بود.
روی تختش نشست:اومدیم خونه!..تو کجایی که انقدر شلوغه اطرافت؟
:خواهرزاده و برادر زاده هامن..خونه ام..به خاطرجریان حسام همه کوچ کردن اینجا..دیگه باید بفهمی وضعو!
سپند عاشق شلوغی بود و احسان متنفر! دنیای عجیبی بود!
سعی کرد خود را بیخیال نشان دهد.
: راستی فهمیدی قضیه حسام چیشد؟
:مگه نمیدونی؟!
:نه..یادم رفت بپرسم!
:جان تو منم چیز زیادی نمیدونم..ولی..
درحالی که دست برچشمانش میکشید,حرفش را قطع کرد:ولش کن..واسه چی زنگ زدی؟
:فردا بچه ها برنامه ریختن واسه رفتن به کوه.
احسان گویا از شلوغی فاصله گرفته بود که سروصدا کمی خوابیده بود.
:خب؟
:خواستم بهت اطلاع رسانی کرده باشم تا مطمدنم بشم که میای!
سپند کمی فکر کرد.خودش همه برنامه های گردشی را تنظیم میکرد و پایه ثابت این گردش ها بود. ولی الان حوصله اش را نداشت!
احسان به سکوت سپند,کمی مشکوک شد
:میای دیگه؟
:تا آخر شب خبرت میدم!
تعجب کرد.تابه حال یاد نداشت که سپند نه بخواهد بگوید.
تعجب گفت:طوری شده؟
:نه..چرا پرسیدی؟
:هیچی ولش کن..کاری نداری؟
:داشته باشم برام انجام میدی؟
:معلومه که نه!
:پس شرت کم!
صدای خنده احسان را شنید و تماس را قطع کرد.
بلند شد از اتاق بیرون رفت!دلش میخواست حرف بزند!آنقدر که زبانش خسته شود و به او اخطار دهد که ساکت شود!
موبایل به دست,روبه روی پدرش نشست.نگاهش کرد.نفس های آروم پدرش,نشان از خواب بودنش بود!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان