رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پدرجوان | estahrij
#11
روی مبل, نزدیک پدرش نشسته بود.
:خب چه خبر بابا جان؟
شروین لبخندی زد:هیچ خبر..کاررو زندگی!
حمید سوال همیشگی اش را تکرار کرد:راضی هستی از زندگیت؟
شرون این دفعه نتوانست فقط بگو ید بله!
:این سوالو همیشه ازم میپرسینو منم همیشه گفتم بله..به خدا راضیم بابا.خونه,کار,بچه,..دیگه چی میخوام از خدا؟ شرمنده این حرفو میزنم ولی واقعا از این سوالاتتون سردر نمیارم !.بحثای تکراری رو نمیخوام بشنوم.
دستی بروی پای پسرش زد:آروم باش!فقط میخوام خیالم از بابتت راحت باشه!.
:ببخشید..ولی نگران من نباشین!من راضیم!.
بااین حرف,لبخند کمرنگی برلب های حمید نشست!ولی از این حرف پسرش اطمینان چندانی نداشت!
دختر جوانی سینی به دست وارد سالن شد و شروع به تعارف کردن شربت ها نمود!.
نگاه شروین خیره همان دختر بود,زمانی که گفت:خدمتکار جدید آوردین؟
:آره.مریم خانم دیگه خسته شده!دست تنهاست!مادرت پیشنهاد داد این دخترخانمو استخدام کنیم!.اسمش سمیراست.دختر خوبیه..
شروین سرش را پایین گرفت و گوشش را به سمت دیگری فرستاد!دلش نمیخواست به تعریف هایی که پدرش از این دختر میکرد را بشنود.به پسرش قول داده بود!زیر قولش نمیزد!
:گوشت بامنه؟
به پدرش نگاه کرد.لبخندی زدو چیزی نگفت.
دختر خدمتکار,سمیرا,سینی را جلویش گرفت.باصدای ظریفی گفت:بفرمایید.
شروین بدون اینکه به دختر نگاه کند گفت:مرسی.نمیخورم!
سمیرا باشه ای گفتو به سینی را به سمت حمید,پدر شروین,گرفت.حمید هم تشکر کرد ولی لیوانی برنداشت
صدای آرام پدرش را شنید:چرا برنداشتی؟ توکه عاشق شربت آلبالویی!
:خیلی وقته لب بهش نزدم! دلمم نمیخواد که بزنم!
پدرش متوجه علت نخوردنش شد و به نوه اش نگاه کرد!.
شروین نیز به سالن نگاه کرد تا پسرش را پیدا کند.گوشه ای از سالن کنار شهاب,ایستاده بود.شهاب حرف میزد ولی سپند با اخم به پدرش خیره شده بود!شروین مفهوم این نگاه را میدانست.
سپند بااجازه ای گفتو به سمت پدرش رفت!.
آروم گفت:میشه از اینجا بریم؟
شروین نگاهی به پدرش کرد و بعد به پسرش:چرا؟.
سپند نگاهی به سمیرا کردو گفت:همین جوری! حوصله ندارم!
حمید که حرف نوه اش را شنید به جای شروین جواب داد:اگه خسته ای میتونی بری تو اتاق پدرت استراحت کنی!
سپند دلخور به پدربزرگش نگاه کرد.لبخندی به صورت حمید پاشیدو گفت:خسته نیستم! فقط..!
شروین میان حرفش پرید.باصدای آرامی گفت:سپند؟ماباهم حرف زدیم..من بهت قول دادم.
:حرف من اون نیست!حالم بده!
شروین به سمت پسرش خم شد:رنگ پریده!چیزی شده؟
:نه!
شریون چنددقیقه ای به سپند خیره شد!نمیدانست مشکل پسرش از بودن در این جمع چه بود!اما هرچه بود آزارش میداد!
آهی کشید و سری تکان داد.از جایش بلند شدو به سمت پدرش چرخید:من دیگه برم!
حمید با تعحب ایستادو فت:کجا؟
:حال سپند خوب نیست! بهتره بریم!
به سپند که نیمچه لبخندی بر لب داشت نگاه کرد!ناخوداگاه لبخند زد!
منیر گویا فهمید که پسرش قصد رفتن دارد.از آشپزخانه بیرون آمد و به سمتش رفت:جایی میری مادر؟
شریون آهی کشید!چه قدر باید جواب میداد؟
:بله! سپند حالش کمی ناخوشه!زحمتتون دادیم!
منیر با اخم به سپند نگاه کرد!باز شروینش به خاطر این پسر, داتش روانه خانه اش میشد!
یبا بیرحمی گفت:اگه سپند حالش بده,میتونی برسونیش و برگردی! برات شام سفارش داده شده!
شروین اخمی کرد! آرام گفت:مرسی مامان!بهتره بریم!..سپند؟
به سپند که بااخم غلیظی به مادر بزرگش نگاه میکرد,نگاه کرد!
شروین با پدرو مادر و مابقی افراد سالن خداحافظی کرده و به همراه پسرش به سمت ماشینش رفت!
چنددقیقه ای از حرکتشان نگذشته بود که سپند به حرف آمد:اگه من نبودم,به همه اتون خوش میگذشت!
نگاهش کرد:چرا اینو میگی؟
سپند حوصله بحث کردن را نداشت که گفت:هیچی!یه چی پروندم!بیخیالش!
اما شروین فهمیدکه درد پسرش چیست و از چه حرف میزند!کاری نمیتوانست بکند!بهتر دانست که ساکت بماند به راهش ادامه دهد!
پاسخ
#12
منیر درحالی که پیش دستی هارا برروی اپن میگذاشت گفت:سمیرا جان,مادر,میتونی بری استراحت کنی!باقی کارارو منو حمید انجام میدیم!
سمیرا لبخندی زدو گفت:این چه حرفیه منیر خانم! وظیفه امه!
وبعد پیشدستی هارا از روی اپن برداشت و به سمت سینک رفت.
منیر با لبخند به سمتش رفت.دستی برروی کمرش گذاشت و شیر آب را بست:برو مادر!از صبح تاحالا روپایی.رنگتم که پریده! برو!
سمیرا باز خواست مخالفت کند که اینبار حمید گفت:وقتی منیر خانم میگن بری,یعنی باید بری!اخلاقشو که دیگه باید شناخته باشی!
سمیرا لبخندی زد.گفت:چشم! پس بااجازه اتون!
حمید بعد از بیرون رفتن سمیرا از آشپزخانه,وارد شدو روی صندلی کنار اپن نشست.به چهره درهم زنش نگاه کرد.
:چیزی شده منیر؟
منیر همان طور که ظرف هارا خشک میکرد,باتشرویی گفت:نه
آرام خدیدو گفت:معلومه!
منیر با اخم نگاهش کرد!!
حمید جدی شد وگفت:از وقتی شروین رفته,اخمات توهمه!
نفس عمیقی کشید تا بغضش را مهار کند.مادر بود. دلنگران بچه اش بود!
به سمت حمید برگشت:نمیتونم یک دل سیر با بچه ام حرف بزنم! ازم فراریه! نمیدونم چیکار کردم که اینجوری شده!
:نفهمیدی تاالان که چرا اینجوری میکنه؟
:نه!
:دلش نمیخواد وقتی میاد اینجا شما مدام از دخترای فامیلو همسایه حرف بزنی!الانم که رفت به خاطر همین بود.
غرید:به خاطر بچه اش بود!
بعد از روی حرص دندان هایش را بهم سابید.
:17 سال پیش چه قدر بهش التماس کردم!ده بار بهش گفتم بچه رو ولش کنه..انقدر برای زنده موندش تلاش بیهوده نکنه.گوش نکرد که نکرد! الانم بیا! بچه اش مریضه و بازم..لاله الله!
:چی میگی زن؟ پدره..بیاد بچه اشو,پاره تنشو ول کنه تا شما به خواسته دلت برسی؟ نوه اته! این همه سال گذشته و تو هنوز فراموش نکردی؟..گناه این بچه چیه؟
منیر حرفی نزد.
:دوستش داری اصلا؟ .
:معلومه!.ولی نه به اندازه شروین.نه به اندازه اینکه آینده بچه ام داره به خاطر این بچه نابود میشه.
:او راضیه از زنگیش! من به خاطر توصیه تو هربار که میبینمش یه سوال تکراری رو میپرسم و اونم جوابش بله اس!..چرا میخوای زندگیش رو براش زهرکنی؟!
:بده میخوام زنش بدم؟! بده میخوام با حسرت به زن ها و دخترای فامیل نگاه نکنه؟! بده میخوام آینده اشو بسازم؟
قطره اشکی که از چشمش بیرون آمده بود را سریع پاک کرد.به سمت سینک چرخید.
حمید به سمتش رفت و اورااز پشت در آغوش کشید
.آرام گفت:چرا خودتو بااین حرفا ناراحت میکنی؟
:بچه امه!مادرشم! نمیخوام حسرت مردمو بخوره!
:کی دیدی پسرت به زنو دختر مردم نگاه کنه؟! کی دیدی حسرت زندگی دیگرانو بخوره؟ پسرت بزرگ شده!پسرشو دوست داره و درکنارش خوشبخته!.هرچند ناخواسته سپند اومد تو زندگیش,ولی اینو بدون,پسرت بدون پسرش میمیره! تاالان به عمق عشقو محبتش نسبت به بچه اش توجه نکردی؟
:هر پدری بچه اشو دوست داره!عادیه!..زنم که بگیره عادی تر میشه!
:بزار خودش تصمیم بگیره!
:ندیدی امروز سپند چه جوری پسرمو از خونه ام کشوند بیرون! هرچی سپند میگه,شروین میگه چشم!انگار که شروین نوکر سپنده!
حمید حرف های زنش را درک نمیکرد .چرا انقدر از نوه اش متنفر بود؟ چون نوه اش دوست نداشت نامادری بالای سرش باشد,گناه کبیره کرده بود؟!
برگشت سمت شوهرش.با چشمانی به اشک نشسته گفت:نمیزاره از گلوی بچم یه آب خوش پایین بره.
با حرص افزود:یا مریضه و بچه امو تا مرز سکته میبره!یا انقدرلوسه که بچه امو باکاراش عصبی میکنه.انگار که بچه امو گرفته تو مشتشو نمیزاره آزاد باشه..عجب روزگاری شده!تقصیر شروینه.تقصیر اونه که نمیزنه تو گوش بچه اشو افسارشو نمیگیره تو مشتش!
:آروم باش منیر جان.تو نمیتونی پدروپسررو ازهم جدا کنی! نمیتونی نظر شروین بااین کاراش تغییر بدی!
این دفعه منیر به گریه کردن افتاد:بچه ام خیلی خیلی زود ازدواج کردو این شد نتیجه اش!
:تقصیر خودش که نبود!خودش که نمیخواست!
منیر میان گریه هایش میدونمی گفت و سرش را برروی شانه های مردش گذاشت
پاسخ
#13
هردو مایو پوشیده,وارد سالن بزرگ استخر شدند.شروین سری تکان داد.ناراضی از آمدن به این مکان بود.!
سپند چشم گرداند تا دوستانش را ببیند.کنار وان آب سرد احسان را دید.
خواست به سمت دوستانش برود که شروین گفت:کجا؟
اخمی میان پیشانی اش نشست:پیش دوستام!.
شروین که از ابتدا احسان و آرش,یکی از دوستان سپند,را دیده بود با سر جواب مثبت را داد.خودش هم ندانست که چرا این سوال را پرسید!!
سپند قدم از قدم برنداشته بود که شروین باز گفت:مواظب خودت باش! !
سپند سری تکان داد و فعلانی گفت.
شروین چندبار سرش را به چپوراست تکان داد و آهی کشید..
کلافه چشم چرخاند.حسام را دید که لبه استخر ایستاده است و دارد با لبخند نگاهش میکند.
به سمت حسام رفت.
بدون آنکه دست بدهد یا سلام کند گفت:حالا میفهمم چرا قیمت خمیر دندون رفته بالا!
حسام که هنوز لبخند به لب داشت پرسید:واقعا کشف کردی؟ به منم بگو دلیلشو.
:میخوای بدونی؟
:معلومه!
:به خاطر دندونای بد ریختته
شروین کاملا جدی بود!
حسام اما لبخندش را حفظ کرده بود شروین وارد آب شد..لرزی تمام تنش را فرا گرفت.آب سرد بود و برای سپند خوب نبود!
حسام همان طور که خودش را برای شیرجه زدن به استخر, آماده کرده بود گفت:داشتم به اخمی که به پسرت کرده بودی, میخندیدم!من فکر میکردم اخماتو فقط برای من میزاری و باپسرت گلو بلبلی! بیچاره بچت چه جور میتونه تورو تحمل کنه؟
:همون طور که نامزدت داره تورو تحمل میکنه!
:اخلاق خودتو بامن مقایسه نکن!.حالا چی بهش میگفتی که اوهم اخم کرد؟
:حرف دیگه نداری واسه زدن؟
:قیافه ات داد میزنه که به زور اومدی استخر!.
منتظر جواب شروین نشد و دوید وبه درون آب شیرجه زد.شروین از این حرکت میترسید.دست خودش نبود.اورا به یاد حادثه بدی می انداخت!5-6 سال پیش بود که به همراه دوستان دانشجویش,به همین استخر آمدند و دوستش با شیرجه ای که زد,سرش به سرامیک استخر برخورد کرده و منجر به فوتش شده بود.از آن موقع دیگر این حرکت را انجام نداد!
باآبی که به صورتش ریخته شد از فکر بیرون آمد.حسام را کنار خود دید.
:به چی داشتی فکر میکردی؟
شروین بدون توجه به سوال حسام,به طبقه دوم که در آن سرسره قرار داشت نگاه کرد!
حسام متوجه این نگاه شد که گفت:سپند؟
:نه! حوصله ندارم!!
حسام خندیدو گفت:معلومه!..بخند رفیق! دنیا دوروزه!
شروین شروع کرد به شنا کردن:چه قدر خوششحالی امروز!!
حسام پشت سرش بود:نباشم؟ همه که مثل تو نیستن فقط نگران باشن!.
شروین حوصله این حرف هارا نداشت.
:ازنامزدت چه خبر؟
:سلامتی!خبری نیست!
:کی قراره شیرینی دامادیتو بخوریم؟
:هرموقع درسش تموم شد .
:ترم آخره دیگه.نه؟
:آره.فوقشو بگیره میزارم تو شرکت خودمون کار کنه.
:پارتی بازی؟
:کمک کار خودمه !جای تورو تنگ یا اشغال نمیکنه.نگران نباش.
به بعد از شروین جلوزده به سمت قسمت عمیق استخر رفت.شروین اما خودش را به سمت لبه برد و خود را بالا کشید وهمانجا نشست.حالو حوصله شنا کردن را نداشت.فقط به خاطر پسرش به استخر آمده بود
___.
به پیشنهاد احسان,همگی در گرمابه نشسته بودند!احسان برخلاف سپند عاشق این حوض بود!
آرش نگاه طعنه داری به سپند کرد وگفت:میگم سپند؟
سپند که حوصله آرش را نداشت هوم آرومی گفتو به احسان نگاه کرد.
:بابات امروز نیومده؟!
وبعد به همراه سینا پوزخند زدند.به آرش نگاه کرد!
:اومده!الانم داره شنا میکنه.
پویا:پس چرا ما ندیدیمش؟
اخمی کرد:حتما باید ببینیدش؟ بابای من چیش عجیبه که دوست دارین مدام ملاقاتش کنید؟
آرش شانه اش بالا انداخت:هیچیش!همین جوری پرسیدیم.آخه دفعه قبل خیلی آبروریزی شد! کاش زودتر سند پسر و پدر بودنتونو رو میکردین!
وبعد به همراه سینا خندید!
سپند روکرد سمت احسان وگفت:میشه بریم سرسره؟
احسان که میدانست سپند عصبانی شده است پیشنهادش را قبول کرد.چون از همه بزرگتر بود,همه حرف اورا قبول داشتند و اطاعت میکردند!
درحینی که از پله ها بالا میرفتند,احسان آرام زیر گوش سپند گفت:سرسره برات بد نشه؟
:نمیشه.
:انسولینتو زدی؟
ایستاد.باایستادنش احسان هم ایستاد.
سپند عصبانی شده بود.از این همه توجه حالش بهم میخورد.
:نزدم.میخوای جلومو بگیری؟
احسان اما آرام گفت:به خاطر خودت میگم! پس بی افتی بابات یقه منو میگیره!
:نگران نباش.اونقدر عقل و شعور که نخواد به تو گیر بده! خودم میخوام برم پس میرم!
توپید:چرا انقد غدو یکدنده شدی تو؟ من فقط نگرانتم.
:نمیخوام باشی!مگه من گفتم نگرانم باشی یا مواظبم؟
:چرا حرف منطقی تو گوشت فرو نمیره؟
:کجاش حرفت منطقیه؟اینکه میخوام خوش باشم دارم..
:چیشده بچه ها؟چرا نمیاین؟
صدای پویا بود که مانع ادامه بحثشان شده بود!
سپند بدون توجه به حرصی که احسان از بابتش میخورد,از پله ها بالا رفت:هیچی نیست.داریم میایم!
احسان عصبانی شد اما حرفی نزد!
به شروین که داشت با حسام حرف میزد,نگاه کرد.
شانه ای بالا انداخت واز پله ها بالا رفت!
دست سپند را گرفته و به سمت خود برگرداند.
:بابات میکشتم!
:چرا انقدر از بابام میترسی؟
:من از بابات نمیترسم!
:پس هیچی نگو!.
سپند با عصبانیت رو از احسان گرفت و به سمت آرش و سینا که درحال خندیدن بودند رفت.
از این همه نگرانی احسان,حالش بهم میخورد! دلش نمیخواست کسی برای او دلسوزی یا امرو نهی کند!
!حسام به سمت شروین رفت.
:چیزی شده؟
شروین نگاه از افراد درحال شنا گرفت وگفت:نه!چی شده باشه مثلا؟!
حسام خودش را به لبه رساند وسرش را بالا آورد
:چرا شنا نمیکنی؟
:گفتم که!حوصله ندارم!.
از استخر خود را بیرون کشید و ایستاد.
حسام نگاهش کرد:جایی میکری؟
:دوش میگرم و میرم خونه! به سپندم بگو!
حسام سری تکان داد:باشه!
شریون دستی تکان داد و رفت!حسام حال شروین را درک نمیکرد!نمیدانست چرا اینگونه شده بود!.!
خواست برود که پشیمان شد
:مواظب سپند باش!خودت که میدونی؟
حسام لبخندی زد:میدونم!برو.میارمش خونه خودم!
:ممنون!فعلا!
وحسام دور شدن رفیقش را با چشم بدرقه کرد!
پاسخ
#14
بینهایت خسته بود..وارد خانه پدرش شد
فقط میخواست خودش باشد.خود خودش! نه پدری که با وجود وظیفه سنگینش نمی توانست آرام باشد.
میخواست خودش باشد!همان پسر بچه شادو شیطونی که اعصاب کل اهالی این خانه را بهم میریخت.میخواست خودش باشد با شیطنت های بچگانه اش! با رفتار و کارهای بچه گانه اش!
نمیخواست مردی باشد با وجود یک پسر که تمام فکرو ذهنش شده بود و آن مسئولیت سنگین!
با صدای مادرش چشمانش را باز کرد.
:سلام شروین جان.کی اومدی مادر؟چرا دم در ایستادی؟
شروین کلافه جواب سلام مادرش را داد و روی اولین مبل که در نزدیکش قرار داشت نشست.از نرمی و گرم بودنش لذت برد.
سرش را به پشتی مبل تکیه دادو چشمانش را بست.خودش هنوز نفهمیده بود که چرا به اینجا آمده بود.
حضور مادرش را درکنارش حس کرد.
:چیزی شده مادر؟
وبعد باصدای بلند سمیرا را صدا زد تا برایش چایی یا آب قند بیاورد.
وشروین در ذهنش سعی کرد چهره آن دختر سبزه رو را به یاد آورد!دخترک سبزه رو با چشمانی عادی به رنگ قهوه ای و دماغی نوک تیز و فکی جلو آمده! فقط این چیزها از این دختربه یادش مانده بود.دخترک معمولی بودو چیز خیره کننده یا خاصی نداشت.که اگر هم داشت برای شروین نبود!
صدای نگران مادرش را شنید و چشم باز کرد.
:چیشده مادر؟سپند کتری کرده!؟
به چهره درهم مادرش نگاه کرد:نه..مثلا چیکار کرده باشه؟
شانه ای بالا انداخت:نمیدونم!...چرا انقدر کلافه ای مادر؟!
باصدایی که به تحلیل میرفت جواب داد:خسته ام مامان! دیگه طاقت ندارم!
نفس عمقی کشیدو ادامه داد:بعضی اوقات فکر میکنم که چرا من؟ چرا این باید سرنوشت من باشه؟..خسته ام به خدا!
باز نفس عمقی کشید.به چشمای اشکی مادرش نگاه کرد
:متاسفم.نمیخواستم ناراحتتون کنم!
وبعد بلند شدو به سمت اتاقش رفت.
:کجا مادر؟
صدای مادرش پر بغض بود!چرخید سمتش و گفت:میرم تو اتاقم..خسته ام.نزار کسی مزاحمم بشه.
با باشه مادرش,سری تکان داد و وارد اتاقش شد.در اتاق را بست و به در تکیه داد.سعی کرد با تمام وجودش اتاق را بو کند! بوی زندگی میداد! این بو را دوست داشت!
آرام به سمت تختش رفت ورویش دراز کشید.کوچکش شده بود ولی دلش میخواست در همین تخت بخوابد!
به پهلو چرخید و پاهایش را به درون شکمش جمع کرده.چشمانش را بست.اتاقش مثل همیشه گرم بود!
درحالی که آرام آرام دل به خواب می سپرد,در دل دعا میکرد که یا دیگر بلند نشود از این خواب,ویا اینکه برگردد به 18 سال پیش!
***
با صدای رعدو برق از خواب پرید!نفس نفس میزد.هم خوابش وحشتناک بودو هم بیدار شدنش!
سعی کرد باآن سردرد شدید که دلیلش بیدار شدن یکدفعه ای اش بود,موقعیتش را تشخیص دهد.در خانه اش نبود!.هوا تاریک شده بود.سپندش تنها بود! رعدو برق و بارون بود!
سریع از روی تخت بلند شد و ایستاد.یک لحظه احساس سرگیجه کرد.دستش را برروی میز گذاشت تا حالش کمی جا بیاید!باید به خانه اش میرفت.پسرش تنها بود!
حالش کمی جا آمد و به سرعت از اتاقش خارج شد.پدرو مادرش را دید که روی راحتی نشسته بودند و حرف میزدند.بدون توجه به آنها که با تعجب نگاهش میکردند,به سمت در حیاط رفت.
پدرش ایستاد. مدام صدایش میزد.ولی او بی توجه بود.اول پسرش مهم بود!
دستش به در نرسیده بود که مچ دستش توسط یکنفر کشیده شد!تشخیص آنکه پدرش است کار سختی نبود!
برگشت سمت پدرش و نگران گفت:ولم کن بابا! چرا زودتر بیدارم نکردین؟ بچه ام تو خونه اس! داره رعدو برق میشه!
حمید سعی کرد آرامش کند:آروم باش باباجان!
شروین اما بدون توجه به حرف پدرش نالید:از استرس نمیتونه دووم بیاره..!
به سمت هال کشاندش و گفت:بگیر بشین.
:.بزار برم!.همین جوری دیر هم شده! تورو خدا!
به چشمان اشکی پسرش نگاه کرد.انقدر نگران پسرش بود؟
پدرش قرار نبود دستش را آزاد کند! آخرین تلاشش را کرد:بزار برم بابا!سپندم تنهاست..!
هنوز حرفش را کامل نزده بود که صدای پسرش را شنید.
:من اینجام بابا!
بابهت به سمت صدا چرخید.قامت پسرش که کنار در آشپزخانه ایستاده بود را دید.ضربان بالا گرفته اش رفته رفته کم شد.آرامشی عجیب سراسر وجودش فرا گرفت.نفس راحتی کشید.
با تمام قدرت دستش را از دست پدرش رها کرد و به سمت پسرش رفت.آنقدر در این پنج دقیقه استرس و عذاب وجدان داشت که نمیدانست دارد چه کاری انجام میدهد.
بدون درنگ سر پسرش را گرفتو به سینه اش چسباند!هنوز قلبش به شدت میزد.تا مرز سکته پیش رفته بود!
:بابا من خوبم!
حرفی نزدو سعی کرد به وجودش ایمان بیاورد!
سپند اخم کرده بود.گفت:حسام آوردم اینجا!..نبودی حدس زد اینجایی.اومدم تو اتاقت دیدم خوابی, بیدارت نکردم..چرا یکدفعه ای رفتی؟ ..
پسرش یک ریز در آغوشش حرف میزدو او در دل خدارا شکر میکرد!بدون وجود پسرش رسما نابود میشد.
:بابا نمیخوای ولم کنی؟پنچ دقیقه اس که منو بغـل گرفتی؟
شروین سری تکان دادو خودش را کنار کشید .
سپند خیره صورت پدرش شد و گفت:دوباره خواب بد دیدی که ایجوری پریشونی؟ ..
شروین دست بر دهانش گذاشت و هیس کشیده ای کشید.سپند منظورش رافهمید!
دلش نمیخواست پدر ومادرش از خواب هایش چیزی بفهمند!
بالاخره به حرف آمد:چه خوب که به حرف حسام گوش کردی و اومدی!
سری تکان داد:نمخواستم بیام.مجبورم کرد!
لبخندی زد.سپند دست برگوشه چشم پدرش کشید و قطره اشک را پاک کرد
:باور کنم به خاطر من اینجوری جلزو ولز میکردی و اشک میریختی؟
خیره چشمان پسرش شدو صادقانه گفت:باور کن به خاطرت همه کاری میکنم!
با دست زدن فرشاد,هردو نگاهش کردند.
با لبخند به سمتشان رفت:تراژدی قشنگو احساساتی ایی بود!
بعد دست بر کمر شروین گذاشت:اول یه نگاه به دورو اطرافت بنداز و بعد پاتند کن!
شریون خود را سمت کاناپه کشاند.آرام گفت:جای من نبودی که اینو میگی!!
حمید به منیر نگاه کردو سری تکان داد!. منیر با اخم به پسر و نوه اش نگاه کرد.
سپند کنار پدرش نشست و گفت:میخوای آب قند برات بیارم؟
:نه! حالم خوبه!
منیر پیشدستی کرد:الان براتد میارم مادر!رنگ به رو نداری!
شروین سری تکان دادو حرفی نزد!میدانست منظور مادرش چیست!
پاسخ
 سپاس شده توسط apnadafevnuf
#15
با صدای تق تقی که معلم برروی میز زد,ترسیده چشمانش را باز و سرش را از روی میز بلند کرد!
به معلم نگاه کرد ونفس آسوده ای کشید.حواس معلم به او نبود.پس تق تق کردنش برای چه بود؟
ساعت زیست بودو معلم نیز مدام از کروموزوم های جهشی و ژنتیک توضیح میداد.
سپند با چشمان نیمه باز خیره تابلو بود.حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمید و فقط سرش را بالا و پایین میکرد! از زیست نفرت داشت!
احسان که در صندلی کناری اش نشسته بود,سرش را نزدیک گوش سپند برد و آرام گفت: چرا مدام سرتو بالا و پایین میکنی؟!
زیر چشمی نگاهش کرد:میخوام عسکری بدونه که دارم به حرفاش گوش میدم!
احسان آرام خندید:عسکری داره بامنصور حرف میزنه!حواست هست اصلا؟
سپند به عسکری نگاهی انداخت.از او نیز متنفر بود!
احسان درست میگفت.عسکری درحال توضیح دادن به سوال یکی از پسرها بود.
سپند باز سری بالاوپایین کردو گفت:میدونم!
:معلومه!
اوهومی گفت و بی هدف کتابش را گشود.
صدای احسان را باز شنید که گفت:چته پسر؟ چرا انقدر بیحالی؟
:نمیدونم.
وبعد اشاره ای به کتاب باز شده مقابلش کردو افزود:ازش سر درنمیارم!
احسان نیم نگاهی به عسکری کردو گفت:ازش نپرسیدی؟
نگاهش کرد
:چیو؟
:اینکه چرا اون حرفو جلو بقیه بهت زد!
:...نه.
ذهنش پرکشید به یکماه پیش!عسکری درمقابل جمع دوستانش, لقب بدی را به او نسبت داد که باعث خنده دوستانش شد!
بایادآوری آنروز عصبانی شد.غرید:کینه اشو که به دل گرفتم!منتظرم که یه روز به وقتش, تلافی کنم! !
.احسان:باهاش درنیاوفتی بهتره! آدم درستی نیست!.
سپند درحالی که پرخشم به عسکری چشم دوخته بود,گفت:میدونم!..چرا باهام لج افتاده رو نمیدونم!
و بعد به احسان نگاه کرد.احسان معنی این نگاه را خوب میفهمید.
:باید ازش شکایت میکردی!
پوزخندی زد:که چی بشه؟ اصلا به نظرت به شکایت من توجهی میکردن؟
شانه بالا انداخت و ادامه داد:مسلما نه! خودت که میدونی!
احسان سری تکان داد. با شروع صحبت های عسکری که مبنی بر ادامه درس بود,هردو ساکت شدند.احسان به حرف های سپند فکر میکرد و سپند نیز به نقشه ای که در سر داشت!!
ارام جوری که احسان بشنود گفت:چندروز پیش بهم پیشنهاد دوستی داد!
احسان درحالی به نگاه به عسکری بود متعجب گفت:کی؟
:عسکری دیگه!
کامل چرخید سمتش:چی میگی؟
کلافه گفت:هیچی!ولش کن.
احسان بعد از چنددقیقه خیره شدن به سپند,سرجای خود بازگشت!بافکر های درهمی که سر داشت سعی کرد تنها یک کلمه از حرف های عسکری را بفهمد!
...اما افسوس!
پاسخ
#16
****
باصدای زنگ,کلافه صفحه کتاب دینی اش را بست ودرون کیفش نهاد و آنرا بر دوشش گذاشت.هنوز از روی صندلی اش بلند نشده بود که آرش را کنار خود دید.حوصله این یکی را دیگر نداشت.
از جایش بلند شد و بدون توجه به او به سمت در کلاس رفت.آرش نیز پشت سرش روانه شد و گفت:هی سپند یه دفکری زده به سرم.
سپند در حالی نگاهش سمت بجه های کلاس بالایی بود گفت:خب به من چه؟
:درمورد عسکریه!
باشنیدن نام عسکری ایستاد!آرش هم خوشحال روبه رویش ایستاد وگفت:میدونستم وقتی اسم عسکری بیاد سریع عکس العمل نشون میدی!
کلافه شده بود. گفت:سریع حرفتو بزنو بزار به کارم برسم.
آرش نگاهی به دورو اطراف کرد.کمی خودش را به سپند نزدیک کرد.سپند خیره صورتش شده بود.
آرش خواست حرفی بزند که صدای احسان مانع شد
:چیداری زیرگوشش میگی؟
آرش پوفی کردو زیر لب لعنتی را زمزمه کرد!
یک قدم از سپند دور شدو گفت:هیچی!
احسان عصبانی بود.از این آرش بی پروا و اهل خلاف,بدش می آمد!
سپند به آرش نگاه کردو گفت:سریع حرفتو بزن و خدافظی کن!
آرش نگاه کوتاهی به احسان کردو گفت:ولش کن.خدافظ
تنه ای به سپند زدو راهش را گرفت و رفت.
سپند نیز خواست برود که احسان نگذاشت
:چی میخواست؟
:نمیدونم! میخواست درمورد عسکری یه چی بگه که تو اومدی و نزاشتی
حرکت کردند.
:چی میخواست بگه؟
احسان متنظر جواب بود اما سپند نگاهش به جایی نزدیک در خروجی بود.لببخندی بر لبان سپند نشست.دستش را بالا اورد و باصدای بلندی گفت:سلام آقای عاشق!
نگاه احسان به سمت پدرام رفت.پوزخندی زد و سری تکان داد
پدرام نیز با لبخند به سمت سپند رفت!
احسان آرام گفت:بعدازظهر میخوام یه گوش مالی به آرش بدم!
سپند با تعجب نگاهش کرد.خواست بپرسید"چی" که احسان به سرعت ازش دور شد!
پاسخ
#17
برای بار هزارم به صفحه موبالیش نگاه کرد.منتظر جواب و یا زنگ احسان بود. نمیدانست منظور احسان از گوش مالی چه بود؟یعنی واقعا میخواست آرش را بزند؟ حریفش میشد؟ برای چه میخواست بااو دعوا راه بیاندازد؟!
باعصبانیت از اتاقش بیرون رفت.پله هارا پرصدا طی کردو وارد آشپزخانه شد.شیر آب را باز کردو دریک تمیم آنی,سرش را به زیر شیر آب برد!
با نوچی که شروین گفت,سپندسرش را بالا آورد.
شروین ناراضی به سمت دستمال رفت و غرید:مگه اینجا حمومه؟
سپند خودرا عقب کشید تا شروین برروی کابینت دستمال بکشد! نمیدانست این وسواس برای چه است که مثل خوره بر جان پدرش افتاده بود و اورا کلافه کرده بود!
احساس سرما کرد.آبهای سرد که از موهایش چکه میکرد و برروی پیرهنش فرود می آمد,لرزی را بر تنش مینشاند.
دستی بر موهای خیس و کوتاهش کشید و گفت:یه ذره آب ریخته روی کابینتت.انقدر که دستمال کشی نمیخواد!
شروین دستمال را برروی ظرف شویی پرتاب کردو به سمت پسرش چرخید.
:چته سپند؟
سرش را انگشتانش گرم کرد:هیچی!
به شیرآب اشاره کرد:این کارت یعنی چی؟
راه گرفت سمت هال و درهمان حال گفت:چیزی نیست.
شروین دنبال سرش رفت و بازوی سپند را گرفت:یه چیزی هست که نمیگی! من میشناسمت.
سپند دانست که نمیتواند از دست پدرش قصر در رود.
چشم درچشم پدرش شد و گفت:مشکلم احسانه!
فرصت نداد تا شروین باز سوال کند.دستش را از دست پدرش رها کرده و به سمت اتاقش رفت.باز به سمت موبایلش رفت.باز ناامید موبایلش را در دستانش گرفت و فشرد.باید میرفت! شماره آرش را نداشت وگرنه با او تماس میگرفت!
لباس های بیرونی اش را پوشید و پایین رفت.
خواست از در بیرون رود که صدای شروین را شنید
:داری میری برو! اماوقتی برگشتی,برام میگی که چرا با احسان مشکل داری!
پدرش کاملا جدی و تا حدودی عصبانی بود!
سری تکان داد:باشه!
دررا بست و خداراشکر کرد که شروین پاپی اش نشده است!
بند کفشش را محکم کردو از خانه بیرون رفت.باید به سمت خانه ارش میرفت.میدانست که اگر احسان عصبانی شود,ممکن است خون ارش را بیریزد!
پاسخ
#18
***
تاکسی روبه روی خانه آرش ایستادو سپند از آن خارج شد.
به در خانه نگاه کرد.کسی نبود! وسط خیابان ایستاد و به اطراف نگاه کرد. جز د و زن و یک کودک,کسی در کوچه نبود.
دست بر جیب شلوارش بردو موبایلش را بیرون آورد.خواست شماره آرش را بگیرد که دستی پشت گردنش جفت شد.
خواست کاری کند که صدای احسان را شنید:اینجا چه غلطی میکنی؟
فشاری به دستان احسان آورد و گفت:اومدم غلطی که تو میخوای انجام بدی و نزارم
احسان دستانش را آزاد کرد و سپند را به سمت خود چرخاند.پر حرص یقه اش را گرفت و گفت:به توچه؟ چه کاره امی که میای واسه فضولی کارای من؟
:من نیومدم واسه فضلی!ترسیدم! تو عصبانی بشی خون جلو چشماتو میگیره! میزنی آرش بیچاره رو..
پرید میان حرفش:آرش بیچاره؟! از کی این آرش عوضی برای تو شده بیچاره؟!
یقه را ول کردو به سمت پیاده رو رفت.
سپند اما از جایش تکان نخورد و فقط به چشم رفتن رفیقش را دنبال کرد
:چرا میخوای بزنیش اصلا؟ کاری کرده؟
سرش بالاو پایین شدو گفت:آره! یه کاری کرده که میخوام به حسابش برسم!خیلی وقته میخوام!
به سمت آیفون خانه آرش رفت و دکمه را فشرد.چند لحظه بعد صدای ارش را شنید:سلام رفیق!
:بیا بیرون!
:شما بیاتو
لگدی به در زد وغرید:گفتم بیا بیرون!
آشر متوجه غیر عادی بودن ماجرا شد.با گفتن خیلی خب گوشی را گذاشت.
سپند آرام گفت:واقعا میخوای دست به یقه شی باهاش؟
احسان حرفی نزدو آرش درخانه را باز کرد.همان لحظه احسان یقه اش را گرفت
سپند به سمتشان رفت و گفت:ولش کن احسان!
آرش متجب از این کار گفت:چیشده باز؟
:هیچی میخوام بزنمت تا حال کنم!
آرش خواست علت را جویا شود که مشتی بر دلش نشست.
آخی گفت.احسان نامردانه اورا مورد ضربو شتم قراره داده بود.سپند به سرعت وارد عمل شدو دست احسان را گرفت.اما احسان غرید:ولم کن
آرش به خود آمد.اونیز وارد مهلکه شده و شروع به زدن نمود.سپند نمیتوانست آندو را از هم جدا کند.
فریاد زد:بسه دیگه!
اما هیچ کدام دست بردارد نبودند!سپند باز به سمت احسان رفت.از پشت شانه هایش را گرفت و به کناری کشید.درواقع احسان را پرتاب کرد.مشتی بر صورتش نشست و سرش را به سمت چپ متمایل کرد!دردناک بود.
به آرش که هاج و واج نگاهش میکرد نگاه کرد!
:نفهمیدم چیشد سپند!
خودش نیز در شوک این مشت بود!
احسان بلند شدو غرید:احمق!
خواست باز به سمت آرش حمله ور شود که سپند فریاد زد:وایسا سر جات!
به این فکر کرد چرا اینجا است؟آنها بخواهند هم را بکشند به او چه مربوط بود؟ به قول احسان مگر فضول بود؟
سری تکان داد تا از فکر بیرون بیاید.از آن مشتی که به ناحق خورده بودعصبانی بود.عصبانی بود از اینکه چرا احسان بی دلیل با همه سر دعا داشت!
در یک تصمیم آنی به سمت خیابان رفت و گفت:بکشین همو به من هیچ مربوط نیست!
پاسخ
#19
به صدا زدن های احسان توجهی نکرد.خداروشکر کرد که هیکچدام به دنبالش نیامدند.وگرنه از عصبانیت زیاد ممکن بود با آنها دست به یقه شود!
به سر کوچه رسیدو با اولین ماشین سوار شد.
درراه اما پشیمان شد از اینکه چرا آن دو عصبانی را تنها گذاشت! اما دیر شده بود!
ماشین روبه روی خانه اشان ایستاد.حساب کردو پیاده شد.
سمت راست صورتش میسوخت.میدانست که بااین مشت محکم,صورتش کبود شده است.
کلید زدو درراباز کرد.حال و حوصله پدرش را نداشت.
سری تکان داد و آهی کشید.وارد سالن شد.شروین باصدای آرام در چشمانش را باز کرد.روی مبل نشست و دستی بر چشمان خسته اش کشید.به ساعت نگاه کرد.نزدیک چهار بعدازظهر بود.
سپند سلام سرسری ای کردو به سرعت از پله ها بالا رفت.اما شروین متوجه تغییراتی در صورت سپند شد که از جایش بلند شده و اسمش را صدا زد
:سپند؟
سپند بین راه ایستادو گفت:بله؟
کنار نرده ایستاد:بیاپایین!
سپند باز آهی کشید و به سمتش چرخید.
:بعدا برات توضیح میدم.الان واقعا خسته ام!
شروین اما دست بردار نبود و خود از پله ها بالا رفته و روبه روی سپند ایستاد.نگاهش خیره کبودی لپ چپش بود که گفت:چیشده؟ رفتی بیرون با کی دعوات شده؟
دست برروی جای کبود شده گذاشت .چهره سپند جمع شدو صورتش را به سمتی تکان داد.
شروین میدانست که پسرش حرفی نمیزند.
:بیا پایین روش یخ بزار.
سری تکان داد:میام!
وبعد به سمت اتاقش رفت.دردل خداراشکر کرد که پدرش عمق خستگی اش را در چهره اش دیده بود که سوال پیچش نکرد.
شروین عصبانی بود.میدانست که احسان این بلارا سر سپند آورده بود.
درحالی که کمپرس را از فریزر بیرون می آورد زیر غرلید:اگه دستم بهت نرسه احسان!میدونم باهات چیکار کنم!
بعد بلند گفت:سپند؟
صدای برخورد کفش هایش برروی پله هارا شنید.
سپند لباس ها راحتی اش را پوشیده بود وارد آشپزخانه شد.پشت میز نشست و موبایلش را برروی میز پاتاب کرد.دستانش را روی میز گذاشت و بهم قفلشان کرد.
شروین اول به گوشی و بعد به سپند نگاه کرد. به سمتش رفت.کمپرس را روی کبودی گذاشت.سپند تشکری کرد و آنرا گرفت.شروین روبه رویش نشستو گفت:کار احسانه نه؟
سپند بدون حرف نگاهش کرد.
:باید درس حسابی به این پسر بدم.زیادی یاغی شده!
سپند کوتاه خندیدو گفت:میخوای بزنیش تا ادب شه؟ مگه خودش پدرو مادر نداره؟
:داشتنیش که داره!اما..
پرید میان حرف پدرش:بیخیال بابا! یه دعوایی بود بین ماسه تا که رفع شد!
شروین پر شک گفت:ماسه تا؟
به صندلی اش تکیه کردو دست به سینه شد
:ماسه تا..تو و احسانو..اون یکی کیه؟
سپند کلافه گفت:آرش! یه دعوایی..
با صدای زنگ موبایلش بیخیال تمام کردن جمله اش شدو گوشی اش را برداشت.بادیدن شماره احسان,رد داد.موبایل روی میز نگذاشته بود که باز شروع به زنگ خوردن نمود.نچی کردو برداشت!
عصبی گفت:بله؟
صدای نگران آرش پیچید در گوشی:سپند کجایی؟
تعجب کرد.چرا آرش با گوشی احسان به او زنگ زده بود؟
:چیشده آرش؟!
آرش چنددقیقه ای ساکت ماند و بعد به حرف آمد
:بیا بیمارستان...خدافظ
سریع موبایل را قطع کرد.سپند اما بلند "الویی" گفت.اما جوابی نشنید!
پاسخ
#20
***
خیره سر باند پیچی شده احسان بود.اخمهایش درهم بود و به حرف های آرش توجهی نشان نمیداد.
فکرش را هم نمیکرد که تصادف کرده باشد!حرف های آرش را باور نداشت!دلش میخواست خود احسان بگوید که چه شده است!
شروین بابرگه ترخیص وارد اتاق شد و به سمت احسان رفت.
به باندسر احسان نگاه کردو گفت:میتونی خودت بلند بشی یا...
:میتونم!
و بعد کتش را برداشته و روی پاهایش ایستاد.کمی سرگیجه داشت اما سعی کرد نشان ندهد.شروین به سمت سپند رفت و گفت:بریم!
هرچهار نفر بدون حرف از بیمارستان خارج شدند.شروین به سمت ماشینش رفت.ریموت را زد و گفت:سوارشین.
آرش:خونه ما نزدیکه! خودم میرم
سرد گفت:سوار شو!
و بعد خود سوار شد.آرش و احسان به سپند نگاه کردندو احسان سری تکان داد و اول از همه سوار شد.
سپند در شاگرد را باز کرد و درحین سوار شدن گفت:سوارشو آرش!بابامو که میشناسی!
دررا بست.بعداز سوار شدن آرش,شروین به حرف آمد:الان توضیح میدین یا روشن کنم برم خونه؟
نگاهش به احسان بود!
آرش خواست حرفی بزند که شروین پیشروی کرد:گونه کبود شده سپندو دیدین؟ کار کدومتونه؟
سپند معترضانه اسمش را صدا زد:شروین!..کبودی گونه تقصیرخودمه! دعوا ایناهم به ما ربطی..
:داره!
احسان که از سردرد زیاد,هم خسته بود و هم حوصله دعوای دیگر را نداشت, به حرف آمد:خواستم دنبال سپند برم!ماشین خورد بهم!سرم کمی ضربه دید!کبودی گونه سپندم تقصیر منه!
شروین چشمانش را تنگ کرده و گفت:ضارب کی بوده؟ من ندیدمش!
آرش زیرلب غرید:دررفت نامرد آشغال!
سپند نفس راحتی کشید.میدانست احسان اهل دروغ گفتن نیست!خیالش تا حدودی راحت شد!
شروین نگاهی به سپند کرد.سری تکان دادو استارت زد.ماشین با تکان آرامی به حرکت در آمد.از پارکینگ که خارج شدند شروین باز به حرف آمد:چرا سپندو زدی؟ دعوا بوده بینتون؟
نگاهش سمت احسان و خیابان در رفت و آمد.احسان حرف نزد.
سپند:یه چی بود بین خودمون!
شروین با آنکه ناراضی بود اما حرف دیگری نزد.
بعداز رساندن آن دو وارد خانه شد.قبل از آنکه سپند پیاده شود گفت:دوستای خوبی واسه رفاقت انتخاب نکردی!
سپند میدونمی گفت و پیاده شد.
شروین در حین بستن در گفت:توکه میدونی چرا بازم کنارشونی؟ چرا وقتی زنگ میزنن بهت که میخوان دعوا راه بندازن میری واسه پا درمیونی و کتکم نوش جان میکنی؟
:چون رفیقم ان!نمیتونم رفیق نیمه راه بشم!
وارد سالن شدند که شروین گفت:حرفای احسانو باور نکردم!
:چرا؟
:تو ساعت سه و پنجاه خونه بودی!درصورتی که احسان ساعت چهارو نیم به بیمارستان رسیده!
روبه روی پدرش ایستاد.سرش را بالاگرفتو گفت:خب که چه؟
:تو ساعت سه و نیم از اونجا تاکسی گرفتی اومدی خونه!همون موقع احسان تصادف میکنه! یعنی یکساعت بعد احسان میرسه به بیمارستان؟! درحالی که زیادی از سرش خون میریخته و باید حالش وخیم تر از این باشه! میفهمی منظورمو؟
سپند ساکت به دهان پدرش خیره مانده بود!از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بود!
:یعنی دارن دروغ میگن؟
:نمیدونم! ولی یه جای قضیه میلنگه!
به سمت یخچال رفت و گفت:البته به ما هیچ مربوط نیست که چیشده.قضیه جنایی هم نیست!فقط اینو گفتم که دوستاتو بیشتر بشناسی!
بطری شیر را بیرون آورد وروی کانتر گذاشت.
:اوناباتو روراست نیستن!
سپند سری به حرف های پدرش تکان دادو به سمت پله ها رفت!
:راست میگی!
پراخم از پله ها بالا رفت.حرف های پدرش ذهنش را درگیر کرده بود! احسان اگر بد بود اما همیشه از خود گذشتگی میکرد!شاید اینبار نیز از خودگذشتگی کرده بود!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان