رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان پدرجوان | estahrij
#1
مقدمه:

پدر؛تیکه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست..اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛وباوجود همه مشکلات,به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی..چه کسی ,کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛"پدرت" را می پرستیدی....
پاسخ
#2
به درخانه اش خیره شده بود.مات و مبهوت بود..همه جا سیاه پوش شده بود.همه سیاه پوشیده بودند.حتی خودش و نمیدانست برای چه؟
پاهایش فرمان هیچ حرکتی را نمیداد.میخکوب در خانه اش بود.به لباس مشکی اش نگاه کرد.چه موقع به تن کرده بود؟ اصلا برای چه بود؟
نگاهش به سمت پارچه های مشکی..به گلهای بزرگ به همراه روبانهای مشکی..به رفت و آمد افراد آشنا با لباس های مشکی..به خودش,به ست مشکی اش,چرخ میخورد!
برای هزارمین بار از خود پرسید که چه شده است؟ چرا کسی به او چیزی نمیگفت؟
نگاهش به پدر و برادرش,که کنار در خانه اش ایستاده بودند و جواب تسلیت های مردم را میدادند,افتاد.شانه های پدرش میلرزید!چشمان برادر پرآب و قرمز بود!
باز گفت:چه اتفاقی افتاده؟
دهانش خشک شده بود.
درماشین را بست.بااین صدا, سر برادر و پدرش,به سمت او چرخید. نگاه او مدام بین آن دو ردوبدل میشد.
برادرش طاقت نیاورد. دست بر پیشانی اش کشید و وارد خانه شد.
چرا ضربان قلبش نامیزان بود؟ چرا قلبش درد میکرد؟
به خود گفت که ای کاش کسی پیدایش میشد و ماجرا پیش آمده را برایش تعریف میکرد!
به زحمت به پاهایش فرمان حرکت داد.احساس میکرد هرقدم که برمیدارد زمین ,بیشتر و بیشتر به دورش میچرخید.سخت بود که مثل همیشه محکم باشد..که مثل همیشه تکیه گاه باشد.
بدون توجه به افرادی که مدام به او تسلیت میگفتند,به سمت درخانه اش رفت.
روبه روی برگه ای که به در خانه اش چسبانده بودند,ایستاد.به چهره پسری که در عکس بود خیره شد.نگاهش چرخید به سمت متن شعری که کنار عکس بود.موضوعش غم انکیز و تلخ بود.
چشمانش برروی کلمه"جوان ناکام"" و " روحش شاد" خیره مانده بود.باورش نمیشد.
احساس میکرد دمای بدنش بیش از حد پایین آمده است.احساس میکرد زمین زیر پایش دارد میلرزد.
درست نبود.هیچ چیز سرجایش نبود.فرزندش سالم بود! سالم و قبراق و سر زنده بود.
با خود زمزمه کرد:یعنی.. چی؟
داشت از درون میسوخت و دم نمیزد.دلش نمیخواست باور کند.دلش نمیخواست به این زودی بشکند.
دستش را برروی درخانه اش گذاشت وآرام آرام پایین آورد و به برگه رسید.با خشونت برگه را پاره کرد.
مدام با خود میگفت:دروغه..همه چیز دروغه.
دست بر دوصورتش کوفت تا اگر خواب است بیدارشود واز این کابوس خلاص شود.
زانوانش لرزیدند.پاهایش دیگر تحمل ایستادن را نداشتند.ولی او نیافتاد. نباید می افتاد.فرزندش زنده بود. خودش با چنگ و دندان بزرگش کرده بود. اینان همه دروغ گویند.دروغ گویان خوبی نبودند
پاسخ
#3
باتکان هایی که به بدنش وارد میشد,احساس میکرد دارد به جایی پرتاب میشود.احساس میکرد که یک چیز دارد اورا از کنار درخانه اش به سمت آنطرف خیابان میکشد.خودش نیز میخواست که برود.میخواست از این همه سیاهی فرارکند.بااطمینان میتوانست بگوید که خوابست!.
گویی یک نفر مصرانه سعی داشت اورا بیدار کند!
صدایش آشنا بود.صدای دلنشینی داشت که سعی در بیدار کردنش داشت..بهتر بود که میفگت سعی در نجات دادنش را داشت!
:چرا بیدار نمیشی بابا؟ داری کابـ ـوس میبینی؟
چه لحظه شیرینی برایش بود.احساس آرامش سرتاسر وجودش را یک آن فرا گرفت.همه چیز کابوس بود.کابوس چندسال پیش.و ای کاش تکرار نمیشد!
چشمانش را آرام باز کرد.تصویر تار مقابلش را دید.خواست دوباره چشمانش را ببند که باز صدایش را شنید
:بیدار شدی بابا؟ خوبی؟
ناخودآگاه لبخند زد.هرچند کمرنگ..چه قدر خوشحال بود که خواب دیده است! ای کاش دیگر این کابوس ها به خوابش نیایند!
چشمانش را کامل باز کرد و به اطرافش چشم دوخت.از پنجره معلوم بود که هنوز شب است.پلکهایش سنگین بودند.از خستگی زیاد بود یا ازآن کابـ ـوسی که دیده بود؟
خواست لبخند پراز آرامشی برای خواب بودن و تمام شدن آن کابوس بزند,که یاد چیزی افتاد..
آب دهانش را قورت داد.صدایش را صاف کرد تا یکم قابل فهم باشد
:اینجا چیکار میکنی؟
سپند بدون حرف و نگران, همچنان به پدرش نگاه میکرد.
پوفی کشید:نکنه تا الان بیدار بودی؟
خیره چشمان پدرش بود که جواب داد:فردا امتحان دارم.نشد بخوابی.
همچنان که سعی داشت پتوی مچاله شده بر رویش را کنار بزند و از روی تختش بلند شود گفت:اگه یه ذره تفریحاتتو کم میکردی به درساتم میرسیدی.
پسند هم از گوشه تخت بلند شد.باخود گفت:حتی تو این موقع هم دست از نصیحت ور نمیداره!
:گیرنده بابا.من خودم میدونم که کی و چه موقع تفریح کنم یا درس بخونم.
درسرویس را باز کرد:معلومه.
وبعد وارد سرویس اتاقش شد.
:ساعت چنده؟
تقریبی گفت:دو شب.
:مطمئنی؟
:شک داری بیا بیرونو ببین.
کنار در سرویس,به دیوار تکیه داد:داشتی کابـوس میدیدی؟
شروین همچنان که به صورتش آب میزد به یاد خوابش افتاد.لرزی تمام وجودش را دربر گرفت.نمیخواست حتی برای یک لحظه به آن خواب فکر کند.میدانست که یکروز این خواب به حقیقت میپیوندد!
سرش را چندبار تکان داد تا این فکرهای دیوانه کننده ازسرش بیرون روند.شیر آب را بست و حوله به دست بیرون آمد.
به چهره پسرش که پشت در ایستاده بود و منتظر جواب بود,نگاه کرد.اوهومی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به سمت تختش رفت.
میدانست که الان پسرش شروع به سوالات متعدد می کند.
مهلت حرف زدن به پسرش را نداد و گفت:بهتره بگیری بخوابی..شب بخیر.
سپند پوفی کشید.نمیتوانست از پدرش حرف بکشد.اینرا بعد از 17سال زندگی کردن در کنارش,خوب میدانست!
تکیه اش را از دیوار کند و به سمت در رفت.قبل از خارج شدنش, شروین گفت:چراغم خاموش کن.خودتم بگیر بخواب!
بعداز چندثانیه که خیره پدرش بود,گفت:باشه.فقط اینبار کابوس دیدی آهو ناله نکن تا من مجبور شم بیام تو اتاقتو بیدارت کنم!
آهی کشید:باشه.سعیمو میکنم!
کلافه و عصبی شد که گفت:بابا؟
نگاش کرد:چیه؟
:خب بگو چه خوابی دیدی؟!
:یادم نمیاد..شب بخیر.
از روی حرص دندان هایش را بهم سایید و از اتاق بیرون رفت.هیچ موقع پدرش بااو دردودل نمیکرد .حتی کابوس هایش را به او نمیگفت.و این آزارش میداد
پاسخ
#4
یقه لباس مردانه اش را برروی کتش درست کرد.
برای بار هزارم دستی به موهایش ژل زده اش کشید.به خودش درآینه نگاه کرد.مثل همیشه تیپش عالی شده بود!
کیف چرمش را از روی پاتختی برداشته و از اتاقش خارج شد.
میدانست پسرش هنوز خواب است.چندضربه به دراتاقش زد
:سپند؟ خوابی یا بیام تو بیدارت کنم؟
صدای گرفته و آرامش را شنید:بیدارم.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.باز به در ضربه زد
:زود آماده شو.دیره!
صدایش را نشنید که باز به در ضربه زد و اسمش را صدا!
سپند کلافه شده بود که با حرص گفت:چیه باز؟
از بیدار شدنش مطمئن شد!لبخندی زدو به سمت پله ها رفت.
درحین پایین آمدن به نرده های سنگی نگاهی انداخت.کثیف شده بود! نگاهی به پله ها کرد.آنها هم کثیف و خاکی شده بودند.
باید کارگر میگرفت تا کل خانه اش را تمیز کنند!نه او وقت داشت و نه پسرش حوصله کار کردن را داشت!
سپند چشم بسته آماده شد.بدون آنکه نگاهی به وضعش بیاندازد, کیفش را برداشته به سمت در رفت.
باچشمان نیمه باز وارد آشپزخانه شد و روبه روی پدرش نشست.
شروین مثل همیشه چای برایش ریخته بود و خود نیز باآرامش صبحانه اش را میخورد.
به چشمان بسته پسرش نگاه کرد:سپند؟خوابی هنوز؟
کلافه گفت:چیکار به کار من داری؟بزار بخوابم!
:اینجا جای خواب نیست! درضمن امتحان داری و باید بری مدرسه.
زیر لب چند فحش نثار مدرسه و مدیر وخدمه اش کرد!
شروین نچی کرد و مشغول ادامه صبحانه اش شد.نمیدانست چه موقع این فحش هارا به او یاد داده است.اصلا خودش درخانه فحش نمیداد یا غر نمیزد.پس چرا پسرش این گونه بود؟
:دیشب تا کی بیدار بودی؟
سه انگشتش را بالا آورد!
شروین سعی کرد آرام باشد..
:چاییتو بخور تا خواب از سرت بپره..میخوای من خوابتو بپرونمش؟!
باترس چشمانش را باز کرد.همین یک حرف کافی بود تا خواب از سرش بپرد!
:بیدارم بابا.شما خودتو به زحمت ننداز!
آرام خندیدو حرفی نزد.هنوزم میترسید!سپند نیز مشغول شد.
درهمان حین به حرف آمد:فردا بعدازظهر قراره با بچه ها بریم استخر.میای؟
یاد دوروز پیش افتاد که باپسرش به استخر رفتند.بیشتر دوستانش فکر میکردند برادرن یا فامیل! میتوانست ناراحتی درچشمان سپند را ببیند.میدانست که خوشش نمی آمد پدرش را دوستش خطاب کنند و حرفای مثبت هجده بزنند!
:نه.
:چرا؟خوش میگذره تا؟
:قرار دارم.
دلش نمیخواست بگوید که توهم نرو.دلش نمیخواست اورا محدود به کاری کند.دلش میخواست اورا آزاد بگزارد تا کمبودی را حس نکند.
بلند شد و ظرفش را در درون سینک گذاشت.
:فکر نکنم به مترو برسی.
سپند ناراضی اوهومی زیر لب زمزمه کرد.
:میرسونمت.
:نمیخواد.زحمت میشه برات!
دلخور برگشت سمتش و گفت:خوشت نمیاد دوستات منو ببین؟
متعجب به پدرش نگاه کرد:نه..منظورم این نبود.
:پس میرسونمت.نه هم نمیاری!
سپند به دور از چشم پدرش لبخند گشادی زد.در دلش قربان صدقه پدرش میرفت! از شخصیتش خیلی خوشش می آمد.محکمو با اراده و تا حدودی خشن!
بلند شدو به سمت سینک رفت.کنار پدرش که داشت ظرف های کثیف را درون ماشین ظرف شویی میکرد,ایستاد.
همانطور که دستش را میشست گفت:میگم بابا؟
شروین که تمام حواسش پی تمیز کردن ظرف ها و گذاشتن آنها به درون ماشین ظرف شویی بود گفت:هوم؟
:تا چندماه دیگه هم قد میشیما!
به سپند نگاه کرد.قدش به زور تا سر شانه هایش می آمد.پوزخند زدو به کارش مشغول شد.
در ماشین ظرف شویی را بستو به سمتش چرخید:هنوز دهنت بو شیر میده بچه..بکش کنار!
نگاهش به پیرهن و شلوار پسرش افتاد.اخمی کرد.
:این چیه پوشیدی؟
به سرتا پایش نگاه کرد:چشه تیپم؟
:از میدون جنگ این لباسو خریدی؟! چیه این پاره پوره ها؟!
:بابا؟تو که امروزی هستی..
:شلوار لی پاره دیده بودم لباس پاره رو..لا اله الله!.برو عوضش کن.
:گیر دادیا.
توپید:برو بهت میگم.
ترسیده یک قدم به عقب برداشت:باشه.دعواکه نداریم باهم!
ناراضی به سمت اتاقش رفت.میان پله ها بود که برگشت سمت پدرش و گفت:کسی بهت گفته چه قدر خشنی بابا؟
:آره.
خداروشکری زیر لب زمزمه کرد!
:انسولینمو طبق عادت بزار تو کیفم.ممکنه لازمم بشه.
شروین باشه ای گفتو به سمت جعبه کمک های اولیه رفت.همیشه ناراحت بود از این قضیه.دلش نمیخواست بلایی برسر پسرش بیاید.کاش پسرش سالم بود تا او باخیال راحت تنهایش میگذاشت
پاسخ
#5
:به به..مهندس جوان!بالاخره تشریف آوردی.
کلافه از این استقبال گرم,کیفش را روی میز گذاشت
:سلام
وبعد به ساعتش نگاه کرد.کلافه گفت:فقط سه دقیقه تاخیر داشتم!.درضمن..
حسام که میدانست دوستش قرار است چه تذکری به او دهد, دستهایش را به نشانه تسلیم بالا آورد:فهمیدم! هم من جوونم و هم تو!
حسم اولین نفری بود که لقب خشن را به او داد.ونفر دوم پسرش بود!
مثل همیشه نقشه های طراحی شده را روی میز کار مشترکشان گذاشت و بازشان کرد.دستور شروین بود که اول نقشه هارا در برگه رسم نموده و بعد وارد لپتاب کنند!
به طراح های حسام نگاه کرد
:تمومشون کردی؟
:آره.همه اندازه ها دقیق.فقط مونده رسمش کنیم و بعد یه سر بریم سر ساختمون!
وبعد از این حرف به سمت پنجره بزرگی که در دفترشان بود رفت. نصف شهر زیر پایشان بود.
:فکر کنم قراره بارون بیاد.هوا تنگ ابره!
نگاه از نقشه های حسام گرفته و خیره اش شد.قرار بود باران ببارد! هوا سرد بود! پسرش پلیور به تنش نبود.سردش میشد.تو راه برگشت چه گونه طاقت میاورد؟
سری تکان داد و سعی کرد بیخیال این قضیه باشد.اما مگر میشد!
حسام به سمت شروین برگشت.متوجه حالش شد که گفت:چیزی شده؟
آرام و دل نگران جواب داد:سپند..
حسام نیز نگران شد:سپند چی؟ اتفاقی قراره براش بیوفته؟
دستی به موهایش کشید:چرا یادم نبود بهش گوش زد کنم که لباس گرم بپوشه؟ پلیور تنش نبود.
حسام نفس راحتی کشید:فکر کردم چیشده.دیوونه…هی..کجایی؟..
گویا اعضابش خرد شد که توبید:اگه خیلی نگرانشی برو خونه و پلیورشو براش ببر!
یک قدم نزدیکش شد و این بار با لحن آرام تری گفت:بچه که نیست که انقدر نگرانشی! خودش میفهمه که چه موقع کاپشن لازمه و چه موقع نیست.
:سربه هواست.نمیفهمه!
:انقدر دل نگرانیشی چرا زن نمیگیری؟! زن بگیر تا الااقل او حواسش به این چیزا باشه!
آرام خفه شویی زیر لب زمزمه کرد.سعی کرد بیخیال قضیه شود.سعی کرد به این بیندیشد که پسرش ساعات تفریح نیز در کلاس میماند و ظهر به دنبالش میرود.
:به کارمون برسیم! لپتابتو بیار اینجا!
حسام خواست به سمت کیفش برود که زنگ موبایلش به صدا درآمد.نگاهی به گوشی انداخت.بادیدن اسم مخاطب لبخندی برلب آورد.ببخشیدی زیر لب زمزمه کردو از دفتر خارج شد.
شروین با شنیدن صدایش که به جای سلام گفتن,واژه عزیزم را به زبان آورد,دانست که با نامزدش حرف میزند.
بعضی اوقات با تمام وجود آرزو میکرد که جای حسام باشد.یک زندگی آرام..به دور از نق نق های بچه و سرکوفت های فامیل و نصیحت های پدرو مادرش!.وبعضی اوقات خداراشکر میکرد که زندگی اش اینگونه است!باوجود پسرش و تمام سختی های دیگر!
باصدای تق در به خودش آمد.لبخند روی لب های حسام,نشانه راضی بودن بحث با نامزدش بود!
روبه رویش نشست:چته شروین؟!چرا انقدر امروز پکری و آروم؟
به برگه ها چشم دوخت و گفت
:نگران این ساختمونه ام.هنوز مونده تموم بشه و تو هم طراحیشو کامل نکردی و ازمنم کمک میخوای!
:انقدر به من دروغ نگو! من پسرت نیستم که بخوای با دروغات سرمو گرم کنی! نگران پسرتی که خدایی نکرده سرما نخوره؟ میدونی این نگرانی هات بعضی اوقات دردسرساز میشه؟
اینبار به چشمان حسام خیره شد و صادقانه گفت:
:همه رو میدونم..دست خودم نیست حسام.بچه امه! تاحالا پدر نشدی که بفهمی من چی میگم.
:وتو چه قدر زودپدر شدی!تو یک سال از من کوچیکتری ولی..!
کلافه پرید وسط حرفش
:بسه..امروز میخوام سریع برم!نمیخوام سپند تو این سرما پیاده بره خونه!
حسام خسته از به نتیجه نرسیدن این بحث,سمت میزش رفت.درهمان حین گفت:راستی روژین سلام رسوند!
سلامت باشد را زیر لب زمزمه کردو در دل آهی کشی
پاسخ
#6
نزدیک مدرسه پسرش ایستاد.به پسرهایی که کیف به دست از مدرسه خارج میشدند نگاه کرد.همه آنها کاپشن یا سویی شرت تنشان بود.جز پسرش!
برایش اهمیت نداشت که کسی پشت سر خود یا پسرش حرفی بزند.مهم پسرش بود که الان سردش شده بود!
دست چپش بروی پایش ضرب گرفته بود و چشمش مدام دنبال فرد آشنا میان انبوهی از پسرها میچرخید.میدانست که دارد بیش از حد از خود نگرانی نشان میدهد! و این را نیز میدانست که پسرش خوشش نمی آید از اینکار!.
چشم چرخاند و اطراف را نیز پایید.پیدایش نمیکرد.رفته رفته از جمعیت پسرها کم میشد و پسبند هنوز پیدایش نشده بود! نگران شد!نکند باز حالش بدشده است!.چه قدر بی فکر بود!
بااین افکار مسموم,استرسش چندین برابر شد.طاقت نیاورد و پیاده شد.دستی به موهایش کشیدو به سمت مدرسه پیش رفت.
باچشم دنبال پسرش گشت ولی باز بی نتیجه بود.رفته رفته نگرانی اش بیشتر میشد.چرا نبود؟
متصدی مدرسه را دید که کنار آبخوری ایستاده بود.تا دفتر راهش زیاد بود و دفتر نیز شلوغ! او نیزحوصله نگاه معلم ها و درگوشی حرف زدن هایشان را نداشت!و نیازی ندید که به دفتر برود! اما اگر حال پسرش بد شده بود چه؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد.
به سمت همان متصدی رفت.گلویش را صاف کرد تا متصدی متوجه حضورش بشود.
متصدی سرش را بالا آورد.بادیدن جوان روبه رویش گفت:چیه جوون؟
:ببخشید شما سپند ایرانمنش رو ندیدین؟
نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت:برادرشی؟
نفسش را حرصی فوت کرد:دیدین یا ندیدن؟
:ندیدمش!چه طور مگه؟
خواست ملایمتر حرف بزند تا متصدی جواب درستی به او بدهد که صدایی مانعش شد.
:بابا؟
صدای به تعجب نشسته پسرش بود.برگشت سمتش تا مطمئن شود که خودش است!..خودش بود.لبخندی زد و نفس حبس شده برسینه اش را با آرامش بیرون فرستاد. رفت سمتش.
:چیزی شده بابا؟
:نه بابا جان.
:پس چرا اومدی دنبالم؟
به لباس نازکی که تنش بود نگاه کرد:خوبی؟
:آره خب!
نپرسید که"این چیه که پوشیدی" درعوض گفت:اومدم دنبالت!
سپند به اطراف نگاهی کرد و برگشت سمت پدرش:اتفاقی افتاده؟.
به سمت ماشینش رفت و درهمان حین جواب داد:نه..بیا!
سپند سری تکان داد و پست سر پدرش راه افتاد..
هردوخواستند سوار ماشین شوند که صدایی از پشت مانعشان شد.
:سلام پدر جوان!
به سمت صدا برگشتند.سپند عصبی نفسش را بیرون فرستاد.از این معلم یار متنفر بود.
ولی شروین لبخند زدو به سمتش رفت.بعد از دست دادن,احمدی گفت:چه خبر؟کم پیدایی؟
سپند حرصش میگرفت که معلمش با پدرش اینگونه حرف میزند
خواست سوار ماشین شود که دید در قفل است..
به سمت پدرش رفت و بدون توجه به معلمش گفت:سوییچو بده بابا.سردمه!
شروین تازه یادش آمده بود که برای چه به دنبالش رفته بود.سوییچ را داد و گفت:بخاری رو هم روشن کن.
سرش را چندبار تکان دادو به سمت ماشین رفت.
:حالش خوب نیست.
نگاه از رفتن پسرش گرفتو به احمدی خیره شد:چی؟
:سپندو میگم!
درآن لحظه حس کرد سراسر وجودش پراز خلأ است!هیچ حسی جز پوچی نداشت.نمیدانست چه بگوید.برای چه این حرفو زد؟آن هم یکدفعه ای؟
:اتفاقی افتاده؟
:حال جسمیشو نمیگم!منظورم روحی بود! کم به پسرت محل میزاری پدر جوان؟
نفسش را راحت بیرون فرستاد.دیوونه ای نثارش کرد.
خندید:فکری کردی الان میگم سرطان گرفته یا یه بیماری ناعلاج داره؟..مگه دکترم؟
:روان پزشکم نیستی!
بادی به غب غبش انداخت:ولی بابام که هست!
پوفی کشید:بیخیال پویش!میدونی که سپند ازت خوشش نمیاد!
شروع به راه رفتن کردند.احمد درحالی که یک دستش در جیب شلوارش بود گفت:چرا؟
:میگه خیلی کنه ای! منم بچگی ها بهت میگفتم کنه!یادت میاد؟
باز خندید:الحق که پسر خودته
و بعد آهی کشید.گویاا یاد آن موضوع افتاده بود! شروین نیز به یاد بچگی هایشان افتاد و آن حادثه تلخ! سعی کرد خود را بیخیال نشان دهد!
بحث را عوض کرد تا به باز به یادش نیافتد!ولی مگر مشد؟!.
:دیگه وقتی پسرم کنارمه بهم نگو پدر جوان!از این واژه خوشش نمیاد!
پویش لبخند تصنعی زد و گفت:لقبته رفیق!نمیتونم که ازش استفاده نکنم!
رسید به ماشینش و درش را باز کرد:برو انقدر جلو شاگردات حرف بیخود نزن!درضمن منم از این به بعد از لقبت استفاده میکنم!
فرصت اعتراض را به پویش نداد:برو چهارچشم!نزار بلند بگم که سوژه بشه دست شاگردات!
پویش عینکش را درآورد!اما قبل از اینکه حرفی بزند,شروین باز گفت:برو دیگه.
سوار ماشین شد.هنوز دررا نبسته بود که پویش گفت:خیلی خشنی آقای پدر پیر!
:برو !
سپند که باشنیدن لقب معلم اش شروع خندیدن کرده بود,با سوار شدن پدرش با حفظ همان خنده ,بریده گفت:چهار...چش..م؟
وباز خندید.شروین با عشق به خنده پسرش نگاه کردو بدون توجه به حرصی که پویش میخورد دررا بست!تلافی بارقبل را درآورده بود و خوش حال بود از این کار!
چنددقیقه از حرکت گذشته بود و سپند هنوز داشت میخندید.
:ایول بابا.خیلی باحالی به خدا! ای کاش دوستام بودن..چهارچشم؟..چه سوژه ای بشه!
:نگفتم که بشه سوژه تو.
باز به قالب خشک و جدی اش برگشته بود.سپند که این چهره را دید فهمید نباید شوخی کند.لبخندش محو شد!
بعضی اوقات از داشتن چنین پدری ناراحت میشد.بعضی اوقات واقعا روی اعصابش بود.
باز صدایش را شنید:نشنوم به کسی بگی.فهمیدی؟
ناراضی و عصبانی گفت:بابا؟ بزار بگم دیگه.
:میگم نه, بگو چشم…خشن هم هستم!
کفری به چهره پدرش که جدیِ جدی بود نگاه کرد.چرا اینجوری بود؟ مگر چندسال داشت که انقدر خودش را مثل پیرمردها میگرفت؟
قطرات باران به شدت روی شیشه برخورد میکردن.شروین راضی بود که به دنبال پسرش آمده بود!
سپند از بحث خرج شد وکمی خودش را ازروی صندلی پایین کشیدو گفت:بگو چرا اومدی دنبالم!ترسیدی سرما بخورم.
شروین بدون حرف به راهش ادامه داد.دردل دعا میکرد آسمان رعدو برق نزند!
سپند که میدانست جوابی نمیشنود رویش را به سمت شیشه گرداند.
یک آن ترسید.برگشت سمت پدرش وبا همان لحن گفت:میگم بابا؟
:چیه؟
:رعدو برق نشه؟!
حال دورنی پسرش را درک میکرد.لحنش اینبار آرامو مهربان شد:نگران نباش.الان میرسیم خونه!
باهم وارد خانه شدن.خانه مثل همیشه غرق سکوت بود
پاسخ
#7
باهم وارد خانه شدند.خانه مثل همیشه غرق سکوت بود.
سپند از زمانی که به یاد داشت,خانه را اینگونه دیده بود.به دور از بوی خوش غذا و مادری مهربان! بعضی اوقات دلش میخواست جای دوستانش باشد!.به دوستانش پز مادرش با آن دستپخت فوق العاده اش را بدهد!.دلش عجیب هـوس غذای خانگی را کرده بود!
دردل آهی کشید وپشت سر پدرش به سمت پله ها رفت.همیشه همین گونه بود.هیچکدام حرفی نمیزدند.محیط خانه اشان بعضی اوقات خیلی سرد میشد.هر دو حرفی برای گفتن نداشتند.
به هال خانه که بر اثر تاریکی هوا,تاریک شده بود نگاه کرد!به خاطر وسواسی که پدرش به تمیزی داشت,خانه اشان همیشه مرتب و تمیز بود.و به خاطر این یک مورد دردل خدارا بارها شکر کرده بود.
پایش هنوز به پله اول نرسیده بود که احساس سرگیجه کرد.همان سرگیجه ای که بیشتر اوقات سراغش می آمد.
دیابت نوع یک!..دیابتی که بعضی از بچه های زیر 18 سال به آن مبتلا میشدند!وسپندهم جزهمان دسته از بچه ها بود!
میدانست که موقع ترزیقش هست.هیجان واسترس زیاد برایش خوب نبود.!
از موقعی که سوار ماشین شده بود تا آن لحظه مدام احساس سرگیجه میکرد.ولی نمیخواست به آن توجهی کند.حالش از انسولین بهم میخورد.هشت سالی میشد که دیابت گرفته و سه بار درهفته باید تزریق میکرد.
نمیخواست پدرش متوجه شود.آرام نرده سنگی را گفت و روی سرامیک های سردش نشست! از سردی اش لرزی بر تنش نشست!
دست بر زیب کیفش برد و بازش کرد.
شروین با صدای آرام زیب به عقب نگاهی انداخت!سپند روی اولین پله نشسته و سرش پایین بود.
:چیزی شده سپند؟
نگران,پله هارا دوبه دو جا گذاشته و پایین رفت.
سپند آرام و بی حال جواب داد:نه..خودت که میدونی چه مرگمیه!.
روبه رویش ایستاد.میدانست چه شده است!.کیفش را روی زمین گذاشت و زانو زد!دست برد سمت کیفش و گفت:دوروز پیش چه ساعتی تزریق کردی؟!
با ترش رویی جواب داد:خودت نمیدونی؟
پوفی کشید!میدانست!.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.ساعت دو ظهر بود!
:الان باید به من بگی که از موقع تزریقت سه ربع گذشته!؟
سپند خواست جوابش را بدهد که شروین پیش روی کرد:دعوا داری بزار واسه بعد!
وسپند فکر کرد که راست میگوید!درحال حاضر توان حرف زدن را نداشت!
شروین, دستش را به زیر بغـل پسرش گذاشت و بلندش کرد.درحالی که کیف سپند را بر دوشش میگذاشت, کیف خودرا نیز برداشت
سپند که به زور دستهای پدرش و همچنین تکیه بر نرده سرپا بود,بیحال گفت:همینجا تزریق کن.حوصله راه رفتن ندارم!!
:نمیشه.بریم.
به کمک پدرش از پله ها بالا رفت.
شروین هرچه قدر خشن و خشک و جدی بود,درمقابل پسرش نمیتواست از خود مقاومت نشان دهد.باید با او به نرمی و آرامش وهمچنین شوخ طبعی رفتار کند!.پسرش نیاز به محبت بیشتری داشت!
روی تخـت خواباندش و دست به داخل کیف سپند برد..شیشه انسولین که به علت سردی هوا هنوز سرد بود,را بیرون آورد.موادش را به داخل آمپول ریخت.چندبار ضربه به بدنه آمپول زد و هوایش را خالی کرد.
آستین لباس سپند را بالا داد.پنبه را نیز از توی کیفش بیرون آورد و بعد از آغشته کردن به *ضدعفوني* بر روی پوست سپند مالید. وسرآمپول را یک ذره وارد پوست بازوی سپند کردو مواد آمپول را به بدنش,تزریق کرد!
به چشمان خمار پسرش نگاه کرد:بهتری؟
سپند چندبار سرش را بالا وپایین آورد.دستش را برروی پیشانی اش گذاشت.باآنکه میدانست هیچ موقع قرار نیست از انسولین راحت شود اما گفت:کی از دست این انسولین راحت میشم؟!
شروین درحالی آمپول را در درون کیف مخصوصش قرار میداد گفت:خودت که میدونی!
آهی کشید:عمو میگفت تا سن هجده سالگی!کی هجده سالم میشه؟!
لبخند غمگینی زد!به پسرش درباره عمل حرفی نزده بود!
برای دلخوشی پسرش گفت:چیزی زیادی نمونده!
:خسته ام بابا..میخوام بخوابم.
اخم هایش درهم رفت:ناهارتو بخور بعد بخواب.
پتورا تا شانه اش بالا کشید:تا شما سفارش غذا میدی,من یه چرت میزنم.
وبعد سرش را به زیر پتویش برد.خود شروین هم از این وضعیت ناراحت و ناراضی بود.میدانست پسرش عاشق غذاهای خانگی است ولی کسی نبود که برایش بپزد!باید فکری برای وضع موجود میکرد
پاسخ
#8
_________.
سرش درون لپتاب بود. درحال بررسی نقشه های طراحی از سمت حسام بود.همه چیز انگار برای شروع کار خوب بود!
باید فردا یه سری به ساختمان درحال بازسازی میزد.
موبایلش را برداشت و بعداز رمز گشایی وارد لیست شد.
به اسم حسام ضربه زدو پیام فرستاد”سلام.نقشه هاتو دیدم..همه اشون خوبه ..میتونی به خودت امیدوار باشی!
و بعد شکلک خنده چاشنی حرفش کرده و پیام را فرستاد!.”
باصدای تق تق کفشی که از پله ها به سرعت پایین می آمد,نگاه از گوشی گرفت.
سپند را شالو کلاه کرده دید:کجا به سلامتی؟
:میرم پیش احسان!
احسان برادر حسام بود!
:واسه چی داری میری؟
:فردا امتحان زبان داریم!میخوام برم پیشش یکمی باد بگیرم!
باید یه فکری بر زبان خارجه پسرش میکرد.از بچگی در این درس کم می آورد!!
بلند شد:میرسونمت!
کلافه گفت:نمیخواد بابا.خونه اشون که نزدیکه!.
:سرده!بارونم که هنوز بند نیومده!
به چترسیاهی که در دستش بود اشاره کرد:چتر دارم..!
دلیل این همه اصراری که میخواست خودش برود را نمیدانست!با سر به در اشاره کرد و خود سرجایش نشست.
سپند لبخند دندان نمایی زد:مرسی بابا.زودی میام.فعلا!
وسریع از خانه خارج شد.
شروین از بیچارگی خودش و تنهایی پسرش آهی کشید!بعضی اوقات در تربیت پسرش کم می آورد.نمیتوانست هم کارهای بیرون را انجام دهد و هم به خانه اش برسد.از این زندگی تکراری خسته شده بود.حتی فرصت مسافرت رفتن هم نمیکرد!بااین حال به پسرش اجازه رفتن مسافرت های دوستانه اش را میداد!
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست.فکر کردن به این چیزها هیچ فایده ای برایش نداشت.جز حسرت خوردنو آه کشیدن!
فکرش را به سمت ناهار ظهر برد.باید یه فکری به این غذاها میکرد!اشتهای پسرش کم شده بود.وخود میدانست به خاطر غذاهای بیرونی ا ست!
باصدای موبایلش از فکر بیرون اومد.بااین فکر که حتما حسام ست,بدون نگاه کردن به اسم وشماره جواب داد.
:سریع حرفتو بزن که حوصله اتو ندارم!
:سلام شروین جان!
از صدای مادرش جاخورد و صاف نشست.صدایش را کمی صاف کرد:سلام مامان.شرمنده.فکر کردم حسامه!خوبین؟
صدای خنده ریز مادرش را شنید.جواب داد:عیبی نداره.خوبم شکرخدا!خودت خوبی؟نوه ام خوبه؟
:هم من خوبم و همم نوه اتون!سلام داره خدمتتون!
:سلامت باشه..دیدم تو و سپند قرار نیست زنگ بزنید,خودم دست به کار شدم!
:ببخشید مامان جان.کلی کار تو سرم ریخته و سپندم که مدرسه و امتحان داره.
:می دونم مادر.این روزا همه جوونا کار دارن.
:بابا خوبن؟
:آره.کنارم نشسته و میگه سلام برسونم.
سلامت باشنی گفتو به فکر فرو رفت.ناهار ظهر! بهتر نبود یه خدمتکار میگرفت تا هم به کارهای خانه اش برسد وهمپم غذای خانگی درست کند؟
:کجایی مادر؟
:ببخشید.همین جام..میشه ازتون یه خواهش بکنم؟
:تو جون بخواه.کیه که نده!
:شرمنده ام نکنین!..راستش میخواستم..
به فکر پسرش افتاد.بهتر نبود اول با او مشورت میکردو بعد به مادرش میگفت؟
:چیزی شده شروین جان؟
:نه!..کاری داشتین که زنگ زدین؟
:گفی میخوای خواهشی ازم بکنی!بگو مادر!
:چیز مهمی نیست.بعدا سرفرصت میگم!کاری داشتین؟
منیر گویا راضی نشده بود.اما بااین حال گفت: هم میخواستم احوال پرسی کنمو صداتو بشنوم و همم اینکه واسه پنجشنبه دعوتتون کنم که جفتتون بیاین خونه امون!
:حتما زحمت میدیم.
:چه زحمتی مادر!خودت حتما بیا!ا!
لبخندی که قرار بود بر روی *صورت* شروین بنشیند,باشنیدن جمله آخر مادرش محو شد! فقط حضور او برایشان مهم بود نه پسرش!
سعی کرد طعنه مادرش را به دل نگیرد! به این فکر کرد که دلش برایشان یک ذره شده بودو رویش را نداشت که همین جوری به خانه اشان برود.
:حتما میایم مادر!!
:خوبه مادر!کاری نداری؟
:نه مامان جان.مواظب خودتون باشین.
:توهم همین طور!خدافظ.
تماس را قطع کرد و به صفحه خاموش تلویزیونش خیره شد.دلش از این همه تنهایی پسرش میسوخت! تنها کسی که اورا صادقانه دوست داشت,فقط خودش بود! به سکوتی که درخانه حکم فرما شده بود,گوش سپرد!دردناک بود!این همه سکوت را دوست نداشت.
باید در اولین فرصت با سپند صحبت میکرد.
پاسخ
#9
باصدای زنگ خانه اش,چشمانش را باز کرد.خانه تاریک تاریک بود.نمیدانست کجاست.هنوزدر خوابش بود.روی مبل نشست و دستی به صورتو موهایش کشید.
چه موقع خوابش برده بود که به یاد نداشت؟
باصدای دوباره زنگ در ,مجبورا ایستاد.دستی بر گردن دردناکش کشید.باچشمان نیمه باز به سمت آیفون که نور تصویر پشتش تا حدودی اطرافش را روشن کرده بود,رفت.
چهره سپند را دید و بدون جواب دادن دررا باز کرد!
چراغ سالن را روشن کرده و وارد سرویس شد.
صدای سپند راشنید:بابا؟ چرا دررو باز نمیکردی؟.. کجایی اصلا؟
هوله به دست بیرون آمد:اینجام.خمیازه ای کشید
:خواب بودی؟
اوهومی گفتو به سمت آشپزخانه رفت.به سپند که از پله ها بالا میرفت,نگاه کرد وگفت:بعداز تعویض لباست بیا پایین.کارت دارم.
:چه کاری؟
:میگم..سریع بیا پایین.
بعد از این حرف چایی ساز را روشن کرد.
سپند باشه ای زیر لب گفت و وارد اتاقش شد.خسته بودو دلش خواب میخواست.ولی کنجکاو بود بداند پدرش چه کارش دارد!
چنددقیقه ای شد که از پله ها پایین آمد.پدرش را دید که روبه روی تلویزیون,همراه با یه سینی که دوفنجان چای در آن بود,روی مبل دونفره نشسته بود.
عجیب *ه و س* کرده بود پدرش بغـلش کند!ولی افسوس که میدانست شدنی نیست.
کنار پدرش نشست.شروین زیر چشمی نگاهش کردو خودش را کمی آن طرفتر کشید.
:این همه جا هست که بشینی و تو احد باید کنار من بشینی؟
شانه ای بالا انداخت و بیخیال گفت:
خب دلم میخواد کنارت بشینم.عیبه مگه؟ یکمی هم برو اون ورتر لهم کردی
پوفی کشید.درحالی خودش را کنار میکشید گفت:چیکارت کنم که بچه خودمی!
سپند لبخندی زدو کمی خودش را عقب کشید:خب بگو کارتو.
:مامان جون زنگ زده بود.
وبعد از این حرف فنجانش را برداشت وبه لبش نزدیک کرد.
:واقعا؟ چیکار داشتن؟
:واسه پنجشنبه دعوتمون کرده!
چهره اش درهم رفت:نگفتن کیاهم هستن؟
:نه.
:کاش عمه اینا نباشن..حالو حوصله اشونو ندارم.
دست آزادش را روی شانه پسرش گذاشتو به سمت خودش کشاندش:اگه باشه ما کاری به کارشون نداریم.اوکی؟
سپند از این بغـل نصفه و نیمه خوشش آمد:اوکی.
وفنجانش را برداشت:چه قدر بیرون سرده!یخ زدم رفتمواومدم!
:تقصیر خودته!
سپند باز شانه ای بالا انداخت.
بعداز خوردن چای اش گفت:کارت همین بود؟
نفس عمقی کشید:خب نه! امروز درستو حسابی ناهار نخوردی!
چهره اش جم شد
:از غذا های بیرون متنفرم.
:میخوام باهات تو یه کاری مشورت کنم.
سپند منتظر به چشمان پدرش نگاه کرد.
:موافقی یه خدمتکار استخدام کنم؟
اخم کرد:واسه چی؟
:واسه اینکه هم ناهار خونگی بپزه و همم به امور خونه رسیدگی کنه.
:مگه من مُردم؟
متعجب به پسرش خیره شد:این چه حرفیه که میزنی؟دوراز جونت!
:دلم نمیخوام پای یه زن تو خونه امون وا بشه!
لبخندی زد
:نگران نباش..فکر اونجاشم کردم
:آهان که بری یه آشپز مرد بیاری؟نمیترسی مرده یه چیزی باشه و وقتی من تنهام یه بلایی به سرم بیاره؟
شروین شروع به خندیدن نمود:چی باشه مثلا؟
سپند اما جدی بود باعصبانیت اسمش را صدا زد:شروین نخند!.
به چهره خشن و جدی پسرش نگاه کرد.قصد شوخی نداشت.لبخندش محو شد.میدانست که پسرش در نقطه اوج عصبانیتش قرار دارد!چون اسمش را صدا زده بود!
سعی کرد آرامش کند.باآرامش گفت:ببین سپند,من به خاطر تو میخوامـ..
:نمیخوام.اگه به خاطر منه نمیخوام!
:اولا تو حرف من نپر.دوما چرا؟
آب دهانش را قورت داد.صادقانه گفت:دلم نمیخواد کسی جمع دونفرمونو بهم بزنه!
دستی به سرپسرش کشید:قرار نیست کسی بیاد و جمع مارو…
:چرا.اگه بخوای خدمتکار بیاری دیگه محیط خونه امون تغییر میکنه.خصوصا که خدمتکاره جوون باشه! من نمیخوام بابا.من عاشق غذای بیرونم.معده ام بهش عادت کرده.غذا خونگی بخورم تعجب میکنه و بیمارستانی میشم!
به چهره پسرش که پراز خواهش و تمنا بود نگاه کرد!چه میتوانست به او بگوید!به پسرش که میترسید پدرش هوایی شود و بخواهد زن بگیرد! پسرش چه افکاری در سرش داشت.
:باشه.نمیگرم.توهم باید قول بدی که غذای بیرونی رو کامل بخوری.
:قول میدم.تا ته تهش میخورم..فقط دیگه از این جور حرفا نزن!
دست بر روی صورت پسرش گذاشتو گفت:باشه .منم دوست ندارم خلوت دونفرمون رو کسی بهم بزنه.
سپند بااین حرف پدرش دلگرم شد لبخندی زد.میدانست حرف های پدرش شدنی است!وقتی حرفی میزد پایش میماند
پاسخ
#10
تخس شد.گفت:فردا هم منو میبری مدرسه؟
خودش هم ندانست که چرا این حرف از دهانش خارج شد!الان فقط دوست داشت حرف بزند تا فکر پدرش را به خود جلب کند!
شروین از فکرهای زیادی که درسرش بود,بیرون آمد.
پراخم گفت:نکنه قراره امشبم تا صبح بیدار باشی؟
جدی گفت:نه.دلم میخواد تو منو ببری.
متعجب به پسرش نگاه کرد.تا آن موقع پسرش چنین درخواستی از او ننموده بود!..
:باید ببریم.
سرش را بلند کرده و به پدرش نگاه کرد:چرا تعجب کردی؟
:ازاین همه تغییر یه هوییت در عجبم! تا چندساعت پیش بهم التماس کردی که بزارم تنها تواین سرماو بارون بری خونه دوستت و الان داری بهم دستور میدی که باید فردا ببرمت مدرسه!
آهی کشید.خیره به چشمان پدرش, صادقانه گفت:میترسم بابا! هیچوقت فکر نمیکردم این پیشنهادو بدی.
آهسته گفت:منکه بهت قول دادم!
:اگه مامانی یه درصد بفهمه,میره و یه خوشگلشو برات پیدا میکنه!بعدم هم تو جوونی و همم او..بعد..
دست برروی دهان پسرش گذاشت:هیسسس..این مزخرفات چیه که داری بهم میبافیشون!
سپند سرش را تکان داد تا دست پدرش کنار رود!
.خودش نیز دلیل این رفتار و این حرفهارا نمیدانست!.
ادامه داد:منو چی فرض کردی سپند؟ کی تاحالا دیدی با یه دختر جوون دمخور شم؟.فکر کردی من هچیم؟
به چشمان سرخ پدرش نگاه کرد.سرش را انداخت پایین:جوونی و اشتباه میکنی! شوهر عمه دفعه پیش,یادت نمیاد چی بهت گفت؟چه پیشنهادی رو بهت داد؟ یادت نمیاد مامانی تا چند ماه مدام پاپیت شده بود که بری زن بگیری؟یه لیست بلند بالایی از دختران دورو ورشو بهت نداد؟ من اون روز هیچی نگفتم ولی از دورن داشتم میسوختم.توهم بدت نیومده بودو بایکیشون قرار ملاقات گذاشتی!
:آروم باش سپند.اون قراری که تو میگی کاری بود.منشی میخواستم!
عصبانی گفت:آگهی میدادی! بابا من خر نیستم!..بچه ام نیستم! وقتی فکر میکنم که میخوای زن بگیری,احساس میکنم از من خسته شدی و منتفری ازم!
با ناراحتی به چهره دردمند پسرش نگاه کرد.تاب نگاه کردن به این نگاه خسته و پراز التماس پسرش را نداشت.
اینبار خودش پیش دستی کردو سر پسرش را روی سیـنه اش نهاد.کاری که هیچ موقع نمیکرد!!
آرام ومهربان گفت:اشتباه کردم!دیگه حتی اسم یه دخترم تو خونه نمیارم!خب؟
باانکه ته دلش راضی به این حرف نبود ولی ناچارا مجبور به گفتنش شد!
ادامه داد:فرداهم خودم میبرمت مدرسه!حتی با پاهات استخرم میام.خوبه؟
:نمیخوام کارات به زور باشه!
:نیست!تنها دلخوشی من تواین دنیا تویی!به هیچ قیمتی حاضر نیستم باحرفام ناراحتت کنم!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان