رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آخرین پَرِ سیمرغ| دریا دلنواز
#21
دستشو روی بازوم کشید و گفت
_مراقب خودتون باشید ، آقاجون و مامان جونم یادتون نره ،
خم شد تا کفش هاشو بپوشه که همزمان منهم دلا شدم و غزل خیلی زود ادامو درآورد
_داداش مگه چند روز میمونی؟
_چند روزی
_میری کرمانشاه؟
سرشو آورد بالا و به چشم هام نگاه کرد...گزینه ی بعدی که توی نظرم اومد و مطرح کردم
_کردستان؟
سرش چرخید سمت ِ یاسین و با خنده گفت
_خبرگزاریشون دیگه زده تو نخ ِ حدسیات!
اصلا برام مهم نبود که عکس العمل ِ یاسین و ببینم ، فقط با کف دستم محکم به شونه ی محسن زدم
ولی غزل ، سرشو جلو آورد و شونه ی داییشو بوسید.محسن طوری کیف کرد که سریع غزل و بغل گرفت و بهش قول داد که از بعد از ماموریت بیاد و ببردش گردش...حتی قول ِ خرید ِ عروسکو ماشین بازی هم داد!
دست هامو بغل گرفتم و به خداحافظی کوتاه ِ محسن و پری نگاه کردم ...یاسین دورتر ایستاده بود با همون سیب!
"بااجازه" ای به پری که مشغول حرف زدن با محسن بود ، گفت و سمت ِ در رفت.
نگاهم ناخودآگاه دنبالش بود...لحظه ی آخر...دستشو بلند کرد و سیب و بالای درخت ِ انگور و درست لبه ی کناری حیاط گذاشت.
خیره به سبزی سیب موندم....
************************************
میوه ها رو با پری شستیم و به سفارش ِ غزل ، از هرکدوم براش توی بشقاب گذاشتیم و دستش دادیم.
تا برسه به مبل ، صد بار میوه ها از توی بشقاب لیز خوردن و روی زمین افتادند.
بقیه خرید هارم توی پخچال و کابینت جا دادیم و خودمون و مهمون ِ یه چایی ِ خوش عطر کردیم.
_باز با نگار بحثتون شد؟
_مهم نیست پری...من نباید دهن به دهن ِ اون دیوونه کنم.
_اینطور نگو...میدونی نگار چرا بهت حساسه!
دوباره چهره ی یاسین توی ذهنم اومد...اینکه بعد از بهم خوردن نامزدی من و یاسین ، سبحان خواستگاریشو پس گرفت و با یه تلفن از بابا عذرخواهی کرد ، تقصیر من نبود!!
_از محمد چه خبر؟
از اون روزا بیرون اومد...
_محمد؟
_آره..میاد غزل و ببینه؟
به پری دلم نمیخواست دروغ بگم چون تنها آدمی بود که قضاوت نکردن و بیخودی نصیحت کردن و یاد نگرفته بود!
_آره...میاد غزل و میبینه ، یا با خودش میبردش اینور و اونور...خوبه!
_با شیرین عروسی کرد؟
_نه هنوز...
_چرا؟
_چه میدونم...نمیپرسم نمیخوام فکر کنه که برام مهمه
_حالا نیست؟
لیوان چاییمو روی بشقاب گذاشتم.
_چرا هست...شیرین سایه ی من و غزل و با تیر میزنه که البته حقم داره.منم جای اون بودم خوشم نمی اومد شوهرم همسر سابقشو ببینه و اینجوری به بچه اش علاقه داشته باشه.
یه تیکه کیک ِ شکلاتی برام گذاشت توی بشقاب و سمتم گرفتش
_یاسین به اون دوران عوض شده؟
اخمی به پری کردم
_چیه اون دوران نبودی ، کنجکاوی نه؟
شیطنتش و با خنده هاش بروز داد و گفت
_آخه هیچوقت همه چی و نگفتی...محسنم که نمیگه...امروز که تو و یاسین و باهم دیدم دوباره اون سوال ها تو ذهنم اومد...حالا واقعا به اون دوران عوض شده؟
پا روی پا انداختم
_کجاش ؟
پقی زد زیر خنده و با لپ های سرخ شده اش گفت
_بی تربیت...
_تو منحرفی...تنها عروس ِ آقاجون!
پشت دستش زد و تکیه داد به مبل
_خدا خفه ات نکنه ، تو داری بد حرف میزنی.اصلا ولش کن...
_ولش نکن...یاسین ظاهرش عوض نشده فکر کنم اخلاقشم همینطور.
_تو با کدومش مشکل داشتی؟ ظاهرش یا اخلاقش؟
_با همه چیش!
_پس چرا قبولش کردی؟
مزه ی کاکائوی کیک و چشیدم و لبخند زدم
_عاشقش بودم! همبازی بچگی و همسایه امون بود...مدرسشون دو تا کوچه پایینتر از مدرسه ی ما بود...کلاسمون که تعطیل میشد ، پشت سرم می اومد تا من برسم خونه...با محسن تو یه کلاس بودا ولی محسن میرفت فوتبال و یاسین منو میرسوند بعد میرفت...
جلوی بقیه ی خاطره هارو گرفتم و مرموز بهش خیره شدم
_اطلاعات دیگه ای نمیخوای؟ داری میشی لنگه ی محسن!
آروم خندید و روی مبل دراز کشید...
_عاشق محمدم شدی؟
ابرویی بالا انداختم و بشقاب کیک و روی میز گذاشتم و برعکس ِ پری روی مبل دراز کشیدم.
_آدم ها تو زندگیشون یه بار عاشق میشن ، همون یه بارم ذوق و شوق دارن ، خدا نکنه که اون عاشق شدن تهش به هیچ جا نرسه...دیگه باقی ماجرا براشون تکراری ِ ...ذوق داره ها اما یه حسرت ته دلت میمونه که اگر با اون زندگیم پیش میرفت ، مثل امروز خوشحال بودم یا خوشحال تر؟!
_یعنی وقتی که با محمد بودی به یاسین فکر میکردی؟
_نه...به خدا کُلی گفتم.بعد اون ماجرا من از یاسین متنفر شده بودم....وقتی که فهمیدم ، با ستایش عقد کرد ازش متنفر شدم!! کم کم محمد جای خودشو توی دلم باز کرد...فقط کاش همونجور میموند و عوض نمیشد.
_بازم بپرسم؟
پلک هام و روی هم گذاشتم و به "شب بخیر" گفتن غزل خندیدم...اونم مثل ما ، بین دو تا مبل دراز کشید.
_بپرس...از ستایش؟
"اوهوم"ی گفت...
_اونم دوست صمیمی ِ مدرسه ی من بود...از همون دوران راهنمایی و دبیرستان میدونست یاسین و چقدر دوست دارم ، ولی وقتی نامزدی ما بهم خورد ، یه مدتی پیداش نبود ، منم خیلی داغون بودم ، در به در دنبالش میگشتم که باهاش درد و دل کنم ولی مادرش میگفت رفته شهرستان...بعدم که خبر نامزدیش با یاسین...
ته گلوی خشکم و با قورت دادن آب دهنم تر کردم.
_تو میدونستی ستایش مریضه ولی به یاسین و خانواده اش نمیگه؟
_آره!...ولی نگفتم.فکر کردم به یاسین گفته و یا*بدن* مردونگی کرده و به کسی نگفته...بعدا از دهن محسن ، شنیدم که یا*بدن* باخبر نبوده اما خب...پای انتخابش میمونه.
_یه سال شد زندگیشون؟؟
_نه...هشت ماه و دو روز!
پلک هام از هم فاصله گرفت و زل زدم به پری که با تعجب نگاهم میکرد...دو روز هم برای سرشماری تنفرم کافی بود!
_من از اونموقع ، دیگه هیچ دوستی و برای خودم انتخاب نکردم.از آدم های خیانت کار بدم میاد...از آدم هایی که وقت ِ تصمیم گیریشون فقط خودشون و میبینن...هرچند!...خودمم شبیه همون ها شدم
_تو که نمیدونستی محمد عوض میشه ، لابد فکر کردی مثل خودته دیگه
_آره واقعا...فکر کردم دقیقا نیمه ی گمشده ام و پیدا کردم.اه ولش کن دیگه پری سیما ، الان افسرده میشم.
پاسخ
#22
تا شام با غزل یک ریز بازی کردم و پری سیما به سفارش من غذاهای مورد دلخواهم و درست کرد.
سر سفره ی شام ، یه لیوان آب خنک خوردم و برای غزل ، کشک بادمجون کشیدم.
_بادمجون اذیتش نمیکنه؟
قبل از اینکه جواب پری و بدم غزل زبونش و بیرون آورد و بهش اشاره کرد...ریسه رفتم از خنده و صورتش و محکم بوسیدم.
_چرا...مثل خودم زبونش جوش میزنه!
_خب نذار بخوره...بچه اذیت میشه.
غزل که زل زده بود به هردمون ، تا اوضاع و خطرناک دید ، بشقابش و برداشت و از سر سفره بلند شد
_محسن میگه ، غزل ، نجوای دومه...راست میگه!
به حرف پری خندیدم و مشغول خوردن شدم.با حرف هایی که بین خودم و پری سیما زده شد ، یاد گذشته کردم.تمام ِ مدت ِ شام و بعدش ، شستن ظرف ها ، خودم و تو لباس مدرسه تجسم کردم که سر هر پیچ و روی هر پل ، یواشکی به پشت سرم نگاه میکردم که ببینم یاسین داره دنبالم میاد یا نه...
بزرگتر که شدیم ، کمتر پیش می اومد با هم حرف بزنیم.آداب و رسوم و اعتقاداتمون ، اجازه نمیداد جایی خلوت کنیم و باهم حرف بزنیم ، دورادور ، فقط از محسن ، یا حاج خانوم، مادر ِ یاسین میشنیدم که خصوصیت های اخلاقیش و سلیقه اش چیه و چطور فکر میکنه.
محدودیت هایی که خانواده ی ما و خانواده رضوی داشتند ، دیدارهامون و خیلی کمتر میکرد ..شاید فقط آخر هفته ها ، دم مسجد محل ، یا وقت هایی که می اومد خونه امون تا با محسن حرف بزنه و من پشت پنجره تمام ِ مدت می ایستادم و هربار که سرش و بلند میکرد و معذب سرش و پایین مینداخت ، ذوق میکردم که منو دید !
ولی همه ی این رویاهای خوب ، با پیش کشیدن ، خواستگاری از هم پاشید...توی اولین صحبت هامون که حیاط خونه ی آقاجون بود ، با چه ذوقی زودتر از یاسین شروع کردم به حرف زدن...از خودم گفتم و باورهایی که شبیه خانواده ام نبود .از علاقه هام گفتم...از اینکه دلم میخواد روسری قرمز سر کنم با چادر!! یک ساعت از حرف زدنم نگذشته بود که با هیجان خاصی میخواستم ادامه ی حرف هامو بگم که اخم هاش توی هم رفت و گفت " من آدم ِ مذهبی ِ سفت و سختی هستم"
همین جمله ، کاخ رویاهام و با خاک یکسان کرد...فکر کردم با محسن فرق داره...با آقاجون...ولی...یاسین از همه ی اون ها سخت تر بود!
رویاهای بچگیم...نوجوونیم ، قبول نکرد این تفاوت و ...تو جلسه های بعدی صحبت کردنمون ، دیگه حرف نمیزدم ، فقط یه صدایی توی دلم بهم میگفت ، این همون یاسینی ِ که تمام ِ سال های دبستان و راهنمایی ، گوش تیز میکردی که صدای پاهاشو بشنوی...پاییز کارم راحت تر بود...صدای خش خش برگای زیر پاش...خیالم و راحت میکرد که داره سایه به سایه دنبالم میاد..اما ، امان از زمستون و بهار...
به هوای عشق بچگیم بودن ، قبول کردم.به هوای اینکه عشق ِ من ، عوضش میکنه و دست از سختگیری ها برمیداره...به هوای اینکه شنیده بودم ، اوایلش مردا سخت میگیرن که به زن حالی کنن اونه که حرف اول و آخر و میزنه...من امید داشتم که یاسین تغییر کنه...درست برعکس محمد که شب و روز سر سجاده از خدا میخواستم مثل روز ِ اولش بمونه!
وقتی صیغه ی محرمیت و پدرش برامون خوند ، یادمه دست های مادرش و مادرم ، با چه شوقی بهم حلقه شده بود ، یادمه چشم های آقاجونم برق میزد و محسن ، یه واکنشی بین راضی بودن و نبودن داشت! غیرت داداشم برنمیداشت که دوست صمیمیش عاشق خواهر کوچیکه شده باشه...یادمه همون موقع ها یاسین میگفت ، اونقدری که براش سخت بوده به محسن درباره ی من بگه ، جلوی خانوادش مشکلی نداشته.محرم که شدیم یه انگشتر دستم کرد که هنوز یه وقتایی خواب میبینه تو دستمه...توکل کردم به خدا و توی دلم به خودم گفتم که حالا که همه راضین ، بهتره منم مثل تموم این سال ها کوتاه بیام...ولی فردای محرمیتمون محسن و یاسین رفتن سوریه...یاسین مجروح شد...! هول و ولای اون روزا هنوز از ذهنم نرفته...جیغ های مادرش و سیلی هایی که مادرم به خودش میزد.زانوهای لرزون پدرش و ضجه های خواهرش که فکر میکردند یاسین شهید شده و نمیخوان بهشون فعلا این خبر و بدن...بین همه ی این جیغ و گریه ها ، من نشسته بودم وسط ِ حیاط...هی دست میکشیدم به نگین انگشترم...هی خنده های یاسین توی ذهنم می اومد...لام تا کام با کسی حرف نزدم...شب و تا صبح نخوابیدم چون خیال میکردم فردا صبح ، جنازه ی یاسین و توی بیمارستان بهمون تحویل میدن.آقاجون تموم ِ صبح و کنارم نشست...یاسین خوند...الرحمن...صوت ِ قرآن خوندن ِ آقاجون ، دلشوره ام و کمتر میکرد...صبح که رفتیم بیمارستان عقب تر از همه وارد اون اتاق شدم..از پشت شونه های مردونه و لباس های سبز و خاکی...از پشت چادر های مشکی مادرهامون ، صورتش و دیدم و بعد هم...یه سیاهی مطلق..
تازه فهمیدم که هیچوقت دلم نمیخواد همسر شهید باشم!...تازه فهمیدم خیلی ضعیف تر از این حرفام که موقع بدرقه کردن شوهرم ، وقتی بغلم میکنه و در گوشم میگه "دعا کن خدا حاجتم و بده " بغض نکنم و بگم "هرچی که خودش بخواد"...یاسین تنها آرزوی اون روزاش، شهید شدن بود و من توی همون یه هفته فهمیدم.
کم کم شدم سوهان ِ روح ِ یاسین....چقدر دعوا میکردیم ، چقدر بحث...چقدر آیه قرآن برام میخوند چقدر روایت میاورد که کاری که من میکنم کم از جهاد و جنگ و شهادت نیست...ولی توی گوشم نمیرفت چون نمیتونستم باور کنم که هربار یاسین از خونه ام میره ، احتمال اومدن خبر شهادتش ، بیشتر از خودشه!
**********************************
صبح غزل و پیش پری سیما گذاشتم و رفتم دفتر روزنامه ...کارهای روتین ، چند مصاحبه...جمع کردن مقاله و سر تیتر...با وجود اتفاقی که به تازگی افتاده بود ، خیلی دنبال خبرهای جدید نبودیم چون این خبر به اندازه ی کافی پس لرزه و مصاحبه و اعتراض داشت...
پشت میزم نشسته بودم و کارهای ساعت ِ آخرم و انجام میدادم که آقاجون بهم زنگ زد...
_خونه ای باباجان؟
با لبخند به صندلیم تکیه دادم و چشمامو بستم.
_نه آقاجون ، هنوز دفتر روزنامه ام.
_پس کارت که تموم شد بهت زنگ میزنم.
_کارم تمومه ،
_اضافه کارم وایمیستی ، باید توی ساعت کار ، کـــار کنی دختر...من بهت زنگ میزنم.
دلم نمیخواست تلفن و قطع کنه ،
_به خدا الان میرم کارتمو میزنم ، قطع نکن آقاجون.
_پس منتظر میمونم.
موبایلم و روی میز گذاشتم و کارت دفتر و برداشتم ، با عجله به سمت ِ حراست ِ ورودی رفتم و کارتم و توی قسمت ِ تعبیه شده گذاشتم و برگشتم سمت ِ اتاقم.
_زدم کارت ...حالا میتونیم راحت حرف بزنیم...خوبین آقاجون ، مادرجون خوبه
_همه خوبیم بابا...عروسک های من چطورن...
_من و غزلم خوبیم.دیروز یه سر رفتم خونه ی محسن دیدم داره میرم ماموریت ، دیگه گفتم یکی دو روز بمونم خونه پری...باید بفهمه که شوهر اگر نیست ، خواهر شوهر هست!
خندید و گفت
_از دست تو دختر ...بذارید اون عروس نفس بکشه...تحمل کردن ِ محسن، کار هرکسی نیست.
_والا آقاجون ، از خداشم باشه ، وگرنه یکی یه دونه ی حاج اسماعیل و کی میرفت بگیره؟
هردومون از بساط غیبتی که ناخواسته راه افتاده بود به خنده افتادیم...یادمه پری چقدر خواستگار داشت و محسن چقدر ناامید بود...
پاسخ
 سپاس شده توسط FrankNeova
#23
_غیبت عروس و بذاریم برای یه وقت ِ دیگه که خودشم باشه ...اینجوری مزه اش بیشتره
به شیطنت ِ آقاجون خندیدم و باهاش موافقت کردم.
_زنگ زدم بهت چون مادرت گفت ، با نگار...
_آقاجون...تو رو خدا خودتون و ناراحت نکنید ، من و نگار و که دیگه باید خوب بشناسید ، یه روز قهریم یه روز آشتی...
_نه بابا جان...قبل از اینکه نگار ازدواج کنه ، دلیل این بدخلقی هاتون و میدونستم و تا حدودی قبول داشتم ، اما الان هرکدومتون مستقلید و زندگی دارید...دلم نمیخواد کدورت های گذشته ، دوباره برگرده.تو که خواهر کوچیکتری...تو که دلت مهربونتره ، باید کوتاه بیای باباجان.نگار خواهر ِ بزرگتره توئه...کم برای تو زحمت نکشیده.تو مریضی های من و مادرت ،کم مادری نکرده.تو که کوچولو بودی و عذرت موجه ولی اون دختر...درست نیست باباجان.اگر حرفی میزنه ، تو ادامه اش نده ، بذار خودشو سبک کنه.
کاش نگار میدونست که همیشه...توی این دعواها ، اونی که شماتت شده من بودم! هربار که با هاش بحثم شد ، مادر و آقاجون ، با همین حرف ها منو نرم کردند و رفتم برای معذرت خواهی...برای غلط کردن...اما هیچکدوم نمیخوان قبول کنن که اونی که شکسته منم ، اونی که باخته منم ، اونی که تنهاست منم! ...ولی همین مـــن...تو زندگی نگار دخالتی نمیکنه ، سر به سرش نمیذاره مگر به شوخی...ولی نگار..همه ی حواسش به زندگی ِ منه.وگرنه از کجا رفت و آمد من و محمد و فهمیده بود؟؟
_چشم آقاجان..هرچی شما امر کنی.من گردنم از مو باریک تر...با گل و شیرینی میرم خدمتش...خوبه؟
_آفرین دختر بابا...یه خواهر که بیشتر نداری.بیا که براتون لواشک درست کرده ، تا کسی صاحب نشده ، خودت بردار و برو.
نفس عمیقی کشیدم و چشم جانانه ی دیگه ای گفتم.شاید بعد اون همه اتفاق...بعد از بهم خوردن مراسمم با یاسین...با محمد...وقت ِ این بود که فقط بگم چشم
*******************************
پله های خونه ی آقاجون و بالا میرفتم که گل های تازه رو بو کردم و سعی کردم لبخندی که از عطر گل ها به دلم افتاد و به ظاهرم برسونم.
آقاجون داشت حیاط و آب میداد که باهاش سلام و احوالپرسی کردم ...
چند بار زنگ در و زدم تا اینکه نگار درو باز کرد.
_سلام خواهر بداخلاقه...گل آوردم براتون
گل و شیرینی و سمتش گرفتم و اخمش بیشتر شد
_جواب سلام واجبه ، خوشگل خانوم
موهای تازه رنگ شده اش و یه طرف جمع کرد و از جلوی در کنار رفت."سلام "گفتنش و در حد یه س شنیدم.
پسرش خواب بود جلوی تلوزیون و شوهرش خونه نبود...چادرم و درآوردم و مقنعه ام و از سرم کشیدم.
_چقدر هوا گرمه نگار...کاش ماه رمضون میفتاد تو زمستون.یا اصلا خدا میگفت جای این ماه ، هرکی بخواد سه ماه ِ زمستون و روزه بگیره...من بودم میگرفتم
_تو که همیشه قرآن و یه جور دیگه تعبیر کردی...اینم روش...نگیر اذیت میشی!
کش موهام و تازه از سرم کشیده بودم و داشتم موهام و با انگشتام ماساژ میدادم که همینطور بهش نگاه کردم.
_نمیخوای بشینی نگار...اومدم معذرت خواهی...بخوای میگم غلط کردم! دیگه مشکلت چیه؟
نشست روی مبل و دستاشو بغل گرفت.
_این معذرت خواهی و غلط کردن و باید سال ها پیش میکردی.دیگه الان بگی شکر و گُهِ....
نگاه خیره و ماتم و که دید سکوت کرد و لب هاشو به دندون گرفت.
_محسن از ماموریت بیاد بهش میگم.به هرحال تو رو کنترل نکنیم ، یه خرابکاری میکنی تا آبرومون و میبری.
زیرلب "استغفراللهی" گفتم و نفس محکمی کشیدم.
_قبل اینکه به محسن بگی ، بگو تا منم باشم...
سکوت بینمون افتاد تا اینکه صدای سلام و احوالپرسی از حیاط به گوشم خورد
_مامان اینا مهمون دارن؟
پوزخندی زد و پا رو پا انداخت
_خانواده ی شوهر سابقتن! میخوای برو یه خودی نشون بده شاید یاسین خورد پس ِ کله اش و تو رو گرفت!
سرم و به پشتی مبل تکیه دادم و نگاهش کردم.خانواده ی آقامرتضی ، شاید اوایل به نگار سخت میگرفتن...به هرحال بین شیش تا خواهرشوهر ، یه نفرم خوب از آب دربیاد ، 5 تا بعدی و نمیشه تحمل کرد! اما مرتضی خوب هوای نگار و داشت.فقط اون دورانی که نگار کلاس های مسخره ی ایمان و باور رفت ، زندگیشون تا طلاق هم پیش رفت.اما بعدش دوباره همه چی خوب شد! البته شاید به ظاهر...اما من از آقامرتضی جز احترام و محبت به نگار چیز ِ دیگه ای ندیده بودم.حالا اگر خانواده اش نگار و اذیت کردند یا میکنند ، عوضش یه مرد ِ خوب به نگار دادن ...
_مصطفی هم روزه است؟
_آره
_اذیت میشه که...
_مصطفی خودش دلش میخواد روزه بگیره..ما بهش اجبار نمیکنیم!
چه خوب!...تازه که به سن تکلیف رسیده بودم ، روزهای اول روزه داری حالم خیلی بد میشد ، حتی یه بار ، افطار خونه ی خانوادهی رضوی بودیم که قبل اذان غش کردم و مهمونی حسابی بهم ریخت.زمان ِ من...همه چی اجبار بود ، چه به تکلیف رسیده بودم چه نرسیده بودم...نمیدونم...شاید اگر به آقاجون میگفتم که وقت ِ روزه داری ، چشمام تار میکنه و سیاهی میره ، یا سرم درد میگیره و معده ام میسوزه ، اجبارش برام برداشته میشد.اما همیشه خیال میکردم اگر حرفی بزنم ، بدترین برخوردها باهام میشه ، سرهمین روزه خواری هام یواشکی بود...عذاب وجدان روزه هایی که میخوردم شبا منو با گریه میخوابوند.تا اینکه نگار دید...یه روز توی انباری ، چادرم و انداخته بودم روی سرم ، چون محسن و یاسین توی حیاط درس میخوندن ، با چادر رفتم انباری...اونجا یه سیب سبز با خودم برده بودم که بخورم.نگار میاد که قابلامه های مادرم و ببره ، منو میبینه و بعدم با جارو میزنه به کمرم و دستم و....
فقط یه گاز از اون سیب خورده بودم که رفت تو حیاط و بلند بلند شروع کرد به گفتن...آبروم جلوی یاسین رفت.ولی هیچکس نیومد توی زیرزمین که دعوام کنه.همش منتظر بودم محسن بیاد...مادرجون.آقاجون،هیچکد وم سراغم نیومدن و من یه روز کامل توی زیر زمین موندم! فرداش دم افطار بابا یه سینی بزرگ دستش بود که اومد پایین...به روم نیاورد ولی گفت اگر صبح ها قید ِ خواب و بزنم و پاشم مثل بقیه یه سحری درست و حسابی بخورم ، ضعف نمیکنم و میتونم روزه ام و کامل بگیرم.
پاسخ
#24
دیگه سحرها بیدارم میکرد...تخم و مرغ و اونطور که من دوست داشتم درست میکرد...نون داغ و سنگک ِ دو رو خاش خاشی ، شربت های خنک و گردوی سفید و تازه...همه ی اینارو میخوردن ولی بازم چشمام سیاهی میرفت ، دستام ضعف میرفت و پاهامم خواب...ولی به خاطر آقاجون ، دیگه روزه هام و نخوردم.
_کجایی؟
نگار دستشو جلوی چشمام تکون داد
_با توام ، کجایی؟
حاضرو آماده با چادر تو خونه ای خوشگلش ، جلوم ایستاده بود
_جایی میری نگار؟
_باید برم پایین کمک مامان.افطار میمونن...توام بمون!
لبخند روی لبش و نادیده گرفتم و در حالی که مقنعه ام و سرم میکردم بلند شدم
_نه برم پیش پری...زحمتای مهمونی های مامان همیشه با تو بوده.دستت درد نکنه آبجی خوشگلم
با ترس قدم پیش گذاشتم و صورتشو بوسیدم.
_اه ، بوی دهنت حالم و بد کرد! سحری مگه نمیخوری؟
دستم و جلوی دهنم گرفتم و عقب رفتم
_ببخشید...سرکار خیلی حرف میزنم ، معده امم خالیِ
صورتش هنوز حالت بهم ریخته داشت که چادرم و برداشتم و روی سرم انداختم.تازه یادم افتاد برای مصطفی اسباب بازی کوچیکی خریده بودم.
از کیفم درآوردم و کنارش روی زمین گذاشتم و لحافش بالاتر کشیدم.
_بهش بگو خاله اش به خاطر روزه هایی که خودش میخواد و میگیره ، خریدتش.
زیر لب تشکری کرد و باهم پایین اومدیم.
دیگه داخل خونه نرفتم فقط به نگار گفتم سلام منو به مامان برسونه و داخل حیاط شدم.
بوی خاک و نم ِ آبی که روی کاشی ها خورده بود ، فقط بچگی و جلوی چشمم میاورد.
از در حیاط که بیرون اومدم ، همون ماشینی که دیروز زیر پای یاسین بود و دیدم...با خودم گفتم لابد این ماشین برای پدرش باشه یا شوهرخواهرش...مگه اینکه خودشم به این مهمونی اومده باشه و ماموریت و محسن تنها رفته باشه.
بالاخره خانواده ی رضوی ، با ارثی که از هر دو پدربزرگش بهشون رسیده بود ، یه شبه وضعشون خیلی بهتر از ما شد ...زندگی ِ ساده ی پدرم و محسن و حتی نگار هیچوقت برام افتخار نبود...من همیشه دنبال زندگی مجلل بودم و دلم میخواست تو خونه ای زندگی که کنم که از این سادگی ها به دور باشه...بازم به محمد که منو به این آرزوها رسوند!
تا برسم پیش پری سیما اذان زده بود اما افطار نکرده بود...مانتوم و درنیاورده نشستم پای سفره ...غزل که حسابی با پری بهش خوش گذشته بود ، خیلی تحویلم نگرفت اما سفره ی خوش رنگ و لعاب ِ پری ، اشتهام و دوبرابر کرد.
_ظهر محسن زنگ زد.گفتم پیشم موندی خیلی خوشحال شد
_خب خداروشکر...پس از نگرانی دراومدی
_آره...ولی ...
_ولی نکن!...وقتی به یکی مثل محسن "بله"گفتی ، باید فکر این روزهارم میکردی.
_فکر کردم زنش بشم و مزه ی زندگی مشترک زیر دهنش بره ، یکم از این ماموریت رفتناش کم میکنه.
خندیدم و قاشق ِپُری از آش توی دهنم گذاشتم
_کم کرد؟
شونه ای بالا انداخت
_نه والا...بیشترم شد
_پس دوست نداره!
یاد ِ وزه ِ گفتن های محسن افتادم و غش غش خندیدم.
_شوخی کردم پری...محسن واقعا عاشق توئه.ولی بدون که شغلش و خیلی بیشتر از دوست داره...
_با این قضیه راه اومدم
قاشق و جلوی دهنم نگه داشتم تا حرفی بزنم
_راه نیومدی ، کنار اومدی.کاری که من نتونستم بکنم.
لبخند کوتاهی زد و لقمه ای توی دهنش گذاشت و پرسید
_حالا پشیمونی؟
_نمیدونم...با محمد دنیایی و تجربه کردم که همیشه آرزوم بود...ما که مثل شما وضعمون خوب نبود خونه دوبلکس و استخر بدونیم چیه! ولی وقتی زن ِ محمد شدم ، دیگه داشتن این مدل خونه پیش ِ پاافتاده ترین آرزوم شد...
_یعنی زن ِ محمد شدی به خاطر پولش؟
بدجنس شده بود عروس ِ آقاجونم!
_من و محمد معامله کردیم ...حاجی برای محمد شرط گذاشته بود که اگر این دختر و بگیری ، بهت پولی و که میخوای میدم تا بزنی تو کار ِ ساخت و ساز ، منم محمد و قبول کردم چون با مردای دور و ورم خیلی فرق داشت و مجبور نبود به خاطر شرایط زندگیش بایدهاشو بکنه نباید و نباید هاشو بکنن باید!
اخمی کرد و با دلخوری گفت
_اینطوری از خودت نگو..منکه تو رو میشناسم ، اونجوری که وانمود میکنی و از خودت میگی ، نیستی!
_اتفاقا من خیلی پول پرستم! الانم یه پیرمرد ِ خوشتیپ و بداخلاق ، اما پولدار بیاد سراغم زنش میشم.
محکم زد پشت ِ دستش و به غزل نگاه کرد
_نزن این حرفارو خوبیت نداره ، به گوش بعضیا برسه برات دردسر میشه.تو اگه دنبال پولدار بودی که زن ِ محمد میموندی.
ته ِ کاسه ی آش و با زبونم لیس زدم و موقع پاک کردن صورتم یادآورد شدم بهش
_من طلاق نگرفتم .محمد طلاقم داد! این سخت ترین حرفی که دارم میزنم.
با قاشق مشغول ِ همزدن ِ آشش بود که پرسید
_چرا طلاقت داد؟
پوفی کشیدم و تیکه ای نون سنگک و تره ، توی دهنم گذاشتم.
_زنش نبودم!...بیشتر همخونه بودیم ...محمدم آدم سردی نیست...برعکس خیلیم...خب خودش گفت که دلش نمیخواسته بهم خیانت کنه و زن صیغه کنه و این حرفا...
_تو باور کردی؟ یعنی منظورم اینه که با وجود ِ مردای این دوره زمونه تو باور میکنی که محمد ، حاضرشو بچه اش و آلاخون والاخون کنه فقط به خاطر اینکه به زنش خیانت نکنه؟
از حرفش ناراحت شدم.
_آره باور میکنم....! چون توی ذهن ِ من ، آدم ها برای اثبات حرفاشون ، لازم نیست ریش داشته باشند و روی پیشونیشون جای مهرباشه ، باور میکنم چون لازم نیست قنوت نمازشون طولانی باشه و موقع حرف زدن با یه زن ، در و درخت و دیوار و مورچه ی روی چادر و ترجیح بدن...مثلا اگر محسن تو رو طلاق بده به این دلیل که نمیخوام به زنم خیانت کنم.همه تحسینش میکنند ، همه باورش میکنند ، ولی وقتی محمد این حرف و میزنه ، همه دنبال بهونه های دیگه ان...هیچکس حرفشو باور نمیکنه ، چون تو قاموس ِ آدم های مثل محمد ، خیانت و صیغه خیلی راحته!! ولی اینطور نیست...بعضی ها وجدان دارند ، با اینکه بعد این دو سال ، صدبار توی دلم با محمد حرف زدم و بهش گفتم که کاش بهم خیانت میکردی و طلاقم نمیدادی ، اما یه بارم به روش نیاوردم!
_تو واقعا پشیمونی از طلاقت؟
_آره...ناراحتم! وقتی شوهر بالای سرم بود ،لازم نبود توی مهمونی ها منتظر اشاره ی مادرم باشم ، برای بستن نیشم! منتظر ِ پچ پچ بقیه باشم برای نشستن سرجام و دهنم و بستن ، نگار جرئت نمیکرد این حرف هارو بهم بزنه ، محسن جرئت نمیکرد ماه های اول طلاقم شب و نیمه شب به بهونه های الکی بهم سر بزنه که ببینه تنهام یا نه! بعد طلاقم ، دست و دلم میلرزه هرمهمونی که دعوت میشم! چون نمیدونم باید به خودم برسم یا باید لباس های کهنه ام و بپوشم ، که اگر به خودم برسم ، میگن این دختره بعد طلاقش چه رو اومده!! و اگر به خودم نرسم ، میگن چقدر بدبخت و بیچاره و افسرده شده!... محمد اگر ازم اجازه میگرفت، مشکلی با زن گرفتنش نداشتم!
_تو شاید مشکلی نداشتی ولی زنش...مثلا همین شیرین
_خب شیرین منو نمیشناسه ، من برای محمد اونقدر یخ و بیخودم که وقتی بهم میرسه میشه کبریت بی خطر! شیرین میخواد نگران چی باشه...تخت شوهرشو صاحب نمیشدم...تهش قرار بود مثل قدیم وقتی گریه میکنم...بغلم کنه دیگه!
به خودم که اومدم صورتم پُر اشک بود و غزل ، دو زانو رو به روم نشسته بود و با بغض نگاهم میکرد.
_غلط کردم نجوا...فضولیِ بی جا کردم...گریه نکن قربونت برم...خاک بر سرمن که اشک مهمونم و دراوردم.
از سوال و جواب های پری ناراحت نبودم اما رفتار نگار...تلفن ِ آقاجون...همه و همه روی هم جمع شده بودند.یهو که اولین قطره اومد ، نتونستم جلوی بقیه اش و بگیرم..بهم ریختم .
از سر سفره بلند شدم و رفتم دستشویی...شیر آب و باز کردم و سرم و نزدیک ِ شیر بردم.اینجوری صدای گریه ام کمتر میشد و به گوش غزل نمیرسید.
من از حرف های زده و نزده ام پشیمون بودم...از بچگی تا الان!...من اونقدر از درون ترسو هستم که وقتی مقاله ای و مینویسم و میدم برای ، از ترسم صدبار به خودم لعنت میفرستم که چرا فلان حرف و نوشتم و به فلانی تیکه انداختم...
ظاهرم نشون نمیده اما خودم میدونم...نمیتونم به خودم دروغ بگم و وانمود کنم که زن ِ شجاعی هستم.من حتی از حرف هایی که سر سفره به پری هم گفتم ، پشیمونم.
اما حیف که پشیمونی های من ، وقتی از راه میرسه که کار از کار گذشته...همون سال ها اگر شغل یاسین و بهونه نمیکردم ، این همه سال داشتیم باهم زندگی میکردیم...شاید عشقش...زندگیش...منو از اون روسری ِ قرمز و مانتوی سفید ِ زیر ِ چادر ، دور میکرد! شاید اون روسری قرمز میشد یه تاپ ِ دوبنده ی قرمز که فقط جلوی خودش توی خونه بپوشم ، یا اون مانتوی سفید ، میشد یه دامن ِ کوتاه ِ کلوش، که تو خونه بپوشم براش...شاید از خواسته هام دست میکشیدم.
شاید....شاید....ای لعنت به این شاید ها!
در و دستشویی وکه باز کردم ، غزل همون رو به رو منتظرم ایستاده بود...خندیدم براش...اولش باور نکرد ولی وقتی یکم شکلک های خنده دار درآوردم ، صورتش باز شد...دویید و اومد تو بغلم .
باهم رفتیم سراغ پری سیما که نشسته بود تو اتاق و گریه میکرد...معذرت خواهی هاش بیشتر به خنده ام انداخته بود.پری سه سال از من کوچیکتر بود و اختلاف سنی ِ تقریبا زیادی با محسن داشت ، منی که ازش بزرگتر بودم هیچوقت نفهمیدم یه حرف و کی و کجا بزنم ، حالا چرا باید از اون توقع میکردم که مراعات ِ منو بکنه و سوال هاشو نپرسه...
یکم سر به سرش گذاشتم و به شوخی تهدیدش کردم که اگر به آقاجانم نگفتم باهام چیکار کردی...البته که خیلی دلم نیومد...زود بغلش کردم و صورتش و بوسیدم...پری تنها کسی بود که میتونستم حرف های راست و دروغم و باهم ، براش تعریف کنم...!
پاسخ
#25
از صبح که به دفتر اومده بودم ، رفت و آمد به اتاق ِ حاجی ممنوع اعلام شده بود! کنجکاوی هایی هم که با آزاده داشتیم بی نتیجه بود...
سرم و روی میز گذاشتم و توی چرت کوتاهی فرو رفته بودم که آزاده به هول در اتاق و باز کرد
_خانوم فهمیدی کی اومده؟
اخم هام توی هم رفت و سرم و بلند کردم
_میشه در بزنی وقتی میای داخل؟
حالت هاش منو یاد ِ اوایل ِ کارم مینداخت ، شور و نشاطی که داشتم ، جسارتی که الان آرزوشو داشتم ، همه در وجود ِ آزاده بود.
_ببخشید خانوم...ولی میگن از روزنامه رقیب اومدن ،
ابروهام بالا رفت و با تعجب پرسیدم
_مردم ِ امروز؟ اینجا چیکار دارن؟
شونه هاشو با تعجب بالا فرستاد
_نمیدونم والا...
با زنگ خوردن ِ تلفن ،صحبت هامون نیمه موند ، گزارشی باید تهیه میکردیم که ترجیح میدادم ، همراه آزاده برم.کیفم و روی دوشم انداختم و همراه آزاده از اتاق بیرون اومدم که همون لحظه در ِ اتاق ِ حاجی باز شد و هردومون ، به سمت اتاق متمایل شدیم.
اخبار ِ آزاده درست بود...سردبیر جدید روزنامه ، مردی که از حاجی خیلی کوچیکتر بود ...
چه دلیلی داشت به دیدن ِ حاجی بیاد وقتی که همه میدونند این دو روزنامه بیشتر وقت ها در تلاشن تا اخبار ِ همو زیر سوال ببرند و رد کنند!
آروم قدم برمیداشت و با دقت به دور تا دور ِ دفتر ِ روزنامه نگاه میکرد ، تا اینکه درست رو به روی من و آزاده ایستاد.
با اعتماد به نفس ، شونه هام و صاف کردم ...نگاهش که بهم رسید لبخندی زد
_سرکار خانوم لطیفی...درست میگم؟
کوتاه سرم و تکون دادم
_بله
نگاهی به چادر و برگه های توی دستم و حتی دست هام انداخت!
_به خانواده ی محترم سلام برسونید!
توی فکر رفتم که چرا باید سلام ِ کسی و که خودم هم نمیشناسم به خانواده ام برسونم که خودش ادامه داد
_به برادر ِ بی معرفتتون بیشتر سلام برسونید ، فعلا که ایشون و فقط باید تو خبرگزاری و تلوزیون دید...رفقای قدیم دلتنگشون میشن.
تازه فهمیدم که این سلام رسوندن به خاطر آشنایی که با محسن داشته...خیلی برام تعجب آور نبود...بعد از ارتقای محسن و جایگاهش ، خیلی از رفقای قدیم که حتی رابطه ی خوبی هم باهاش نداشتند ، سمتش اومدن و یه جورایی خواستن خودشون و به محسن بچسبونن.
_حتما سلام شما رو میرسونم. با اجازه
منتظر حرف دیگه ای ازش نموندم ، جلوتر از آزاده راه افتادم و اونم دنبالم اومد.
وقتی ماشینمو از پارکینگ بیرون میاوردم ، سردبیر ِ روزنامه ی مردم ِ امروز ودیدم که توی ماشین ِ وطنیش نشسته و داره با تلفن حرف میزنه.نگاهش که بهمون افتاد ، پامو روی پدال گاز فشار دادم و به سرعت از کنارش رد شدیم.
قرار مصاحبمون با یکی از فرمانده های سابق جنگ بود که مدت ها ، شغل های منتصب به دولت و رها کرده بود و به شغل پدری و اجدادیش مشغول شده بود.
همین وقت ِمصاحبه ام به زور گرفتیم چون اصلا راضی نمیشد حرف و صحبتی ازشون بشه و توی سایت ها پخش بشه.
با اینکه میدونستم مصاحبه ی سختی داریم ، ولی با اعتماد به نفس ، مقابلش نشستم.اول از پسرش گفت که شهید شده ، درست همین ماه پیش...هر لحظه ای که از پسرش صحبت میکرد منتظر بودم ، قطره های اشک و توی صورتش ببینم ، یا صداش بلرزه و بغضشو توی حرف زدن ببینم اما....یه چیزی شبیه معجزه توی اون مرد بود...معجزه ای شبیه قهرمان بودن ، نترس بودن...
برای ِ منه ترسو که یه روزی ، مهم ترین دلیل ِ از دست دادن عشقی که آرزوی بچگیم بود ، شهادت و پر کشیدن بود ، جسارت و شجاعت ِ این مرد ، حسادت و غبطه ای به جونم مینداخت که گفتنی نبود.
وقتی یکی از خاطره هاش ، به پدرم رسید ، ناخودآگاه احساس غرور کردم...تازه فهمیدم اگر قرار مصاحبه پذیرفته شده ، به خاطر آشناییش با پدرم بوده وگرنه که من...کمترین از این بودم که دلیلی برای پذیرفتن باشم!
بعد از مصاحبه ، برگشتیم دفتر روزنامه ، و گزارش و برای فردا صبح آماده کردم.
ظهر مشغول مصاحبه بودم که آقاجون بهم زنگ زد و گفت که بعد از کارم حتما یه سر برم خونه اش...با اینکه دوساعت اضافه کار هم موندم ولی باز نتونستم تمام کارهارو انجام بدم و یه سری گزارش هارو همراه خودم برداشتم تا خونه انجام بدم.
_این فضای بین دو روزنامه داره خیلی تیره و تار میشه،
دست های خیسم و با دستمال خشک کردم و به آقاجون گفتم
_پاتو کفشمون میکنن ، ماهام که جوون ،خب معلومه که شاخ تو شاخ میشیم.
_شماها جوون و کله شق ، از حاجی بعیده این تندروی ها...
کنار آقاجون نشستم و به روزنامه ای که دستش بود نگاه کردم.
_آقاجون قرار نشد بشی طرف رقیبیا...ما زیاران چشم ِ یاری داشتیم!
با خنده روزنامه رو بست و عینکش و از چشمش برداشت.
_از دست تو دختر...
سرم و روی شونه اش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
_مامان شام نذاشته؟
_نه ، گفت روضه ای که میره ، غذا میدن ، همونو دوتایی میخوریم ، ولی اگر تو و غزل بمونید ، خودم براتون غذا درست میکنم.
_نه قربونتون برم ، باید بریم خونه ،
_بچه ها تو حیاط چه آب بازی میکنن
سرم و کمی از روی شونه اش بلند کردم تا بتونم حیاط و ببینم...مصطفی و غزل توی حیاط غرق خنده و بازی بودند.
_برعکس من و نگار...این دوتا خیلی باهم جورن
بوسه ای روی سرم زد
_خواهرت نگرانته ، باید بهش حق داد
دور از چشم آقاجون ، قیافه ای اومدم و با یه"حق با شماست" حق و تمام کمال به نگار و پدرم دادم.
_آقاجون ، برای چی گفتین بیام اینجا؟ بازم چغولی ِ من و کردن؟
شونه اش و عقب برد
_درست بشین تا بهت بگم
خندیدم و با خستگی شونه های وا رفته ام و صاف کردم و نشستم
_من سراپا گوشم.
_تو این دو سالی که از محمد جدا شدی ، خواستگار هایی بودن که یا با مادرت یا با خود من صحبت میکردند ، ولی هربار با روحیه و شرایطی که از خودت میدیدم ، مطرحش نمیکردیم...اما اینبار...
چشم های متعجب و گردم به لب های آقاجون دوخته شد
_یه پسری هست که همسن برادرت محسن ِ ...تا حالا ازدواج نکرده اما مدتی که دنبال یه دختر ِ خانواده دار و محترم میگرده ، وقتی پدرش موضوع و باهام مطرح کرد ، بهشون یادآور شدم که تو یه بچه داری که حضانتش با خودته ، اما گفتن با این مورد مشکلی ندارن ، بعید نیست دوستی ِ تازه ای که با محسن داره ، خیالشون بابت ِ تو و خانواده راحت کرده باشه .
بی ادبی کردم و وسط ِ حرف ِ آقاجونی اومدم که از ظاهرش مشخص بود که از پیشنهاد مطرح شده چقدر خوشحاله !
پاسخ
#26
_ببخشید آقاجون...میگفتین که من اصلا قصد ازدواج ندارم ،
_چرا قصد ازدواج نداری؟ قراره تا آخر عمرت تنها بمونی دختر؟
لبخند آقاجون ، برعکس همیشه ، آرامش و ازم گرفت.
_ببینید اصلا نمیشه...یعنی...خّب ، محمّد اگر بفّهمه ، مّمکنه غزل و ازم بّگیره...مــمّن...
آقاجون دست هام و گرفت و به صورت ِ دلواپس و زبون ِ به لکنت افتاده ام لبخند زد
_جای نگرانی نیست ، با محمد صحبت کردم! اگر تو با اقای طهماسبی توافق داشته باشی ،....
بلند شدم و با بهت و ناباوری به آقاجون نگاه کردم...
_چی شد نجواجان؟
_برای چی به محّمد گفتین...آّخه وقتی نه بّه دارِ نه به ...
دستم و روی دهنم گذاشتم و به لکنتی که برام یک کلام حرف حساب زدن اینطور درمانده ام میکرد ، لعنت فرستادم.
_محسن این آقارو خوب میشناسه ، پسر خوب و محترمی ِ ...شرایط تورم میدونه ، بهتره باهم یه صحبتی بکنید...حق بده همه ی ما نگران ِ آینده ی تو باشیم ، بذار من و مادرت ، راحت سرمون و روی زمین بذاریم!
رنگ ِ التماسی که توی نگاه آقاجون دیدم ، زبونم و کوتاه تر از همیشه کرد...
_خّدا نکنه آقّاجّون
بلند شد و دستی به صورتم کشید
_یاد بچگی هات کردم دختر کوچولوی من...
بغلم کرد...سرم و روی شونه اش گذاشتم....اما خبری از آرامش نبود ، فقط یه دلشوره ی عجیب و یه حال ِ غریب.
نتونستم تا اومدن ِ مادرم و نگار منتظر بمونم ، به پری هم پیام دادم که امشب میرم خونه ی خودم.پیام های بعدیشو بی جواب گذاشتم و از آقاجون خداحافظی کردم.
وقتی داخل حیاط شدم ، غزل کنار مصطفی نشسته بود و دست و پا شکسته سوره ی قرآنی که مهدکودک بهش یاد داده بود و میخوند.
_بریم مامان جان...
دست مصطفی رو گرفت و شروع کرد به نق زدن.یه دستشو که آزاد بود گرفتم.
_باید بریم...حالم خوب نیست
دست ِ مصطفی رو محکم گرفته بود و هربار که دستش رها میشد ، مصطفی جلوتر می اومد و خودش ، دستشو به غزل میرسوند.
توی اون وضع خنده ام گرفت.
_خب پسرخاله جانش ، برو لباساتو بردار امشب و پیش ما بمون.
ذوق و توی صورت مصطفی دیدم.
_خاله به مامانم نگفتم.
_خودش بهم پیام میدم پسر قشنگ ، مسواکتم بردار زود بیا پایین
با خوشحالی دستشو روی دست غزل گذاشت و گفت "برم لباسامو بردارم که باهم بریم"
خم شده بودم و به لبخند پر شیطنت غزل نگاه میکردم که مصطفی رفت و غزل رو به روم ایستاد
_خیالت راحت شد دختر ِ شیطون؟
انگشتشو از توی دهنش درآورد و کف دست های کوچیکش و دو طرف صورتم گذاشت.
کف هر دو دستش و بوسیدم و بغلش کردم.
تنها دارایی ِ باارزش ِ من غزل بود ..
دچار یه نوع بهت زدگی و بی حسی شده بودم...احساس خستگی نداشتم ، خوابم نمی اومد ، غصه دار نبودم و شاد هم نبودم.انگار توی چنگال ِ چیزی بودم که نمیتونستم خودم و از دستش رها کنم.
*********************************
دکمه ی آسانسور ونزده بودم که سرایدار دویید و سمتمون اومد.
_خانوم لطیفی سلام...آقا فرموده بودن امشب، استخر و برای شما رزرو کنیم ،میتونید تشریف ببرید.
یادم نمی اومد کی به محمد گفته بودم که برامون استخر و رزرو کنه...پیش اومده بود که چند باری با غزل رفتیم تا توی قسمت ِ کودکانش شنا کنه ، ولی اونقدر شلوغ بود و اهالی محترم برج دورهمی آنچنانی راه انداخته بودند ، که معذب میشدم و برمیگشتیم.
بی حوصله سری تکون دادم و دکمه ی آسانسور و زدم
_باشه.اگر بخوایم...
_بریم خاله؟
در آسانسور باز شده بود که نگاهم به چشم های پر اشتیاق مصطفی افتاد...فکر بدی نبود.من که از آب و استخر و دریا وحشت داشتم ، با وجود مصطفی دیگه جای نگرانی وجود نداشت.
_قبوله
جیغ خوشحالی غزل که "استخل ، استخل " میگفت و خنده های مصطفی ، فکرم و از حرف های آقاجون جدا کرد و سعی کردم کنارشون وانمود کنم که منم مثل هردوشون خوشحالم
استخر بزرگی که درست طبقه ی آخر برج ساخته شده بود ، چند قسمت ِ مجزا داشت ، البته که برای من پر عمق و کم عمق و حتی قسمت ِ کودکان هم وحشتناک بود ، ولی بچه ها رو بردم قسمت ِ کم عمق و بهشون گفتم که میتونن با همون لباس های خودشون شنا کنند.جلیقه ی شنا رو تن ِ غزل کردم و دور تر از لبه ی استخر ، روی صندلی دراز کشیدم.
پاسخ
#27
مصطفی دو دست ِ غزل و گرفته بود و باهاش حرف میزد...به جای اینکه به بدبختی های این روزهام فکر کنم ، به اینکه چرا محسن که بیشتر از شرایط من باخبره ، مانع دوسش نشده و هزار چون و چراهای دیگه ، دستم و زیر سرم گذاشتم و به پهلو ، سمت ِ بچه ها دراز کشیدم.
حرف های مصطفی پسرونه بود...آخرین اردوی مدرسه اش ، فوتبال بازی کردنش با دوستاش ، یا حتی پارک رفتنش با آقاجون و پدرش..هر حرفی میزد ، غزل پشت سرش ، یه چیزایی رو نصفه و نیمه میگفت که فقط "محمد"شو واضح میشنیدم.
ظرف میوه ای که زن ِ سرایدار برامون آورده بود و جلو کشیدم و موز و برداشتم.این چند روز سحری و افطار درست حسابی نخورده بودم.
_بچه ها میوه میخورین؟
غزل که مشغول دست و پا زدن توی آب بود دستی برام تکون داد و مصطفی جوابم و داد
_خاله من سیب میخوام.
سیب و موزی برداشتم و بلند شدم
_خاله جون تو افطارم نکردی ، بعد استخر میریم بالا غذا میخوریم ، ضعف که نکردی؟
میدونست جلوتر از اینجایی که ایستادم نمیرم ، برای همین با غزل به سمتم اومدن.
_نه خاله ، کیک و شیری که تو ماشین خوردیم سیرم کرد.الان دیدم شما میوه میخوری ، دلم خواست
غزل دست های کوچیکشو به میله گرفته بود و مصطفی که راحت پاهاش به کف استخر میرسید ، دستشو پشت غزل گذاشت و یه دستشو سمتم دراز کرد.
خم شدم و به سختی میوه هارو دست ِ مصطفی دادم.
_به غزلم موز بدم خاله؟
غزل از اینکه بدون کمک مصطفی ایستاده بود با ذوق دست هاشو بهم میزد
_اگر میخوره ، آره...یه تیکه بهش بده
نمیدونم دفعه ی چندمی میشد که مصطفی رو با خودمون استخر میاوردیم .بار اول بهش گفتم که نگار نفهمه اما از بار دوم ، به نگار توضیح دادم که استخر و خصوصی میگیرم و خودم و غزل هم با لباس های عادی خودمون توی آب میریم.حساسیت های نگار که تمومی نداشت اما یکی دوباری که تو همون حوض ِ کوچیک خونه آقاجون با جفتشون بازی کرد ، یکم از شبهه های موجود کم کرد!
_مصطفی حواست هست به غزل ؟
_آره خاله...الان میخوایم بریم تو استخر توپ ، دیگه توش آب نیست
خندیدم و چادرم و روی سرم انداختم
_میخوام برم نماز بخونم ، زود میام ، پس سمت ِ آب نرید تا بیاما...باشه؟
کمک کرد به غزل که از پله های استخر بالا بره و لبه ی استخر بشینه
_چشم خاله.
برای هر دوشون دست تکون دادم و از محوطه ی بازی بچه ها بیرون اومدم.
وضوم و گرفتم و از پایین سفارش ِ پاستا و لازانیا دادم...مصطفی از محجوبیش بود که نمیگفت گرسنه اش ِ...بین دو نمازم دعای توسل و خوندم و از خدا خواستم این گره ای که انگار داره توی زندگیم میفته رو خودش باز کنه..نماز دومم و میخوندم که چند بار صدای در زدن و شنیدم ولی نمیتونستم نمازم و بشکنم...به محض اینکه تشهد و سلام و گفتم جانمازم و به هول جمع کردم و دوییدم سمت ِ در ...همینکه دستگیره ی در و باز کردم ، دود سیگار توی صورتم فوت شد!
_با چادر شنا میکنی؟
درست جلوی در ایستاده بود و که ته سیگارشو روی زمین ریخت قدمی به جلو برداشت
_اومدم حرف بزنیم.
منتظر نموند ، تنه ای بهم زد و از کنارم رد شد...بعد از چند سرفه ی خشک که به خاطر دود سیگارش بود ، صداش زدم.
_محمد..نرو داخل...مصطفی اینجاست
گوش به حرفم نداد و به قدم هاش ادامه داد ، پشت سرش راه افتادم :
_همینجا حرف بزنیم ، سمت ِ استخر بچه ها نرو...
لبه ی استخر پرعمق که خیلی فاصله داشت با محوطه ی بازی ِ بچه ها، ایستاد...
_بهتر ، پس همینجا حرف میزنیم.
کنارش نرفتم چون نزدیک استخر بود...در و پشت سرمون بستم و سمت ِ میز ِ کوچیکی رفتم که روش نسکافه و چایی گذاشته بودند.
میخواستم بکشونمش این سمت اما سرجاش ایستاد و تکون نخورد.
پشت سرهم سیگارشو دود کرد و از همون فاصله ، نگاهش کردم.من که تصمیمی به ازدواج نداشتم اما اگر روزی قرار بود این کارو بکنم ، به خاطر غزل حتما منصرف میشدم...
_بابات زنگ بهت...خواستگار برات اومده!
نمیدیدم چیزی جلوی پاهاش باشه اما انگار تیکه سنگی یا آشغالی میدید که شوتش میکرد این سمت و اون سمت.
_من تصمیمی به ازدواج ندارم.
خندید و سیگارشو زیر پاش له کرد و دست هاشو توی جیب ِ شلوارش کرد
_اِ...آقاجونت میدونه که دوره افتاده به اجازه گرفتن؟
عصبانی شدم و از روی صندلی بلند شدم
_اول که درباره ی آقاجون من درست صحبت کن ، دوما من برای ازدواج به اجازه ی احدی احتیاج ندارم ، چه برسه به تو!
_من مخالفتی ندارم ، فقط به یادت باشه به پسری که اومده خواستگاریت بگی که چقدر سردی و چقدر زبونت درازه!
نیشخندی زدم و به صورت ِ عصبانیش چشم دوختم.
_از کجا مطمئنی؟ شاید تو این دو سال ، دوا درمونی کرده باشم ، بعدم بهتره که تو به فکر زندگی خودت باشی
کوتاه خندید و حرصش و با خنده اش خالی کرد
_خوب شدی پس...
چادرم و جلو کشیدم و نگاهم و از چشماش گرفتم
_به تو ربطی نداره عوضی ،
سرشو جلوی صورتم آورد تا نگاهش کنم تا ببینمش وقتی که گفت
_این دل و جرئتی که جلوی من داری و ، پیش آقّاجّـونتم دّاری؟
نفس محکمی کشیدم و سمتش رفتم ، درست سینه به سینه اش که رسیدم ، از لابه لای دندون های بهم قفل شده ام گفتم:
_بار آخرت باشه که منو مسخره میکنـــ...
جمله ام کامل نشده بود که توی یه لحظه هولم داد سمت استخر و درست وقتی که "هینی"کشیدم ، تونستم دستشو بگیرم .
بین ِ هوا و آبی که ازش وحشت داشتم ، مونده بودم و همه ی ترسم توی پاهام جمع شده بود که لبه ی استخر چسبیده بود و میلرزید..
_شنا که بلدی؟ هووم؟
پاسخ
#28
میدونست بلد نیستم...میدونست از استخر میترسم...با همه ی این دونستن ها ، چرا آزارم میداد؟؟
_نامحرمیم ، دستمو ول کن
انگشت هام و محکم به دستش فشار دادم و خندید ،
_بگو برت گردونم...بگو میترسی...بگو!
انگار که قلبم نمیزد ، یه شوک ِ عجیب که صدای نفس هامم قطع کرده بود ، زل زده بودم به چشم های محمد...نمیتونستم جوابی برای این رفتارش پیدا میکنم ، خوب میدونست حالم و...
_حرف بزن ...از حق ِ زندگیت بهم بگو...از خوب شدنت!!
دست آزادشو از جیبش بیرون آورد و انگشت اشاره اش و سمت ِ دستم برد.انگشت هام سفید شده بودند بس که به دستش فشار آورده بودم...
آروم ناخنش و کشید روی دستم و با پوزخندی گفت
_ببین داری گناه میکنی ها...
گناهم اگر بود...باید مرتکب میشدم، من وحشت داشتم از آب، از استخر پرعمق ، از دست و پا زدن ، از نفس افتادن
نگاهش به پشت سرم افتاد، فکر کردم مصطفی یا غزل اومدن ، سرم و برگردوندم سمت ِ دری که میرسید به اتاق ِ بازی بچه ها...صدای خنده هاشون می اومد.
از تماسی که با دستم شد ، به هول سرم و چرخوندم سمت ِ محمد ، خم شده بود و لب هاش به دستم نزدیک میشد با چشم و ابرویی که مات و متحیر مونده بود التماسش کردم. هنوز دستشو گرفته بودم.
_محّــمّد
لب هاش تو فاصله ی کوتاه دستم متوقف شد و روی هم کش اومد و گفت
_محّمد چّــی؟
گرمای چشم هام خبر از اشکی میداد که نمیخواستم بریزم.پلک هام و باز و بسته کردم...
_اذّیتِم نکّن...محّمّــد
صدام میلرزید...درست مثل دستام ، همون دستی که محمد و رها نمیکرد چون میترسیدم که توی آب دست و پا بزنم و بمیرم!
بیشتر سمتم خم شد و با داغی نفسش ، نفسم و برید
_ببینم خوب شدی؟؟
قبل از اینکه لب هاش به دستم بخوره ، رهاش کردم و با چشم های بسته توی ترس بچگیم دست و پا زدم.جیغ نکشیدم ، داد نزدم ، فقط هربار که توی عمق آب فرو میرفتم ، با دست و پا زدن ، خودم و از آب بیرون میکشدم و نفسی میگرفتم.
تپش های قلبم و توی گوشم ، توی دهنم ، توی قلبم و همه جای تنم حس میکردم ، وحشت ِ من از آب...از این دست و پا زدن ، خیلی طول نکشید ، دستشو دراز کرد و یقه ی مانتوم گرفت.کشیدتم سمت ِ خودش...پشت سرهم سرفه میکردم و دنبال راهی بودم برای نفس کشیدن...یقه ام و کشید و یه کم که بلندم کرد ، دم گوشم با خنده گفت
_خوب نشدی که...
آب سرد بود یا بدن ِ من...دندون هام بهم میخورد و با همه ی قدرتم ، میله ی لب استخر و گرفته بودم تا اگر محمد ولم کرد ، بتونم خودم و نگه دارم.
روی زانوهاش نشست و یقه ام و ول کرد.برای اینکه نبینمش ،پیشونیم و چسبوندم به لبه ی استخر...یکم که گذشت ، دستاشو زیر بغلم برد و بیرونم کشید ، بدنم شده بود یه تیکه چوب...هیچ تکونی نمیتونستم به خودم بدم ، فقط خودم و رسوندم به دیوار و تکیه دادم بهش...
نفس هام کوتاه و بریده بیرون می اومد ، یه حس بد ، انگار که وسط زمین و هوا بودم و کمترین اکسیژنی برای نفس کشیدن هم پیدا نمیشد.
محمد و نمیدیدم چون پشت ِ سرم نشسته بود و صدای سیگار کشیدن و پوک زدنش و میشنیدم.پلک هام و روی هم انداختم که یهو صدای خندیدن و اومدن ِ بچه هارو شنیدم.
غزل دویید سمت ِ پدرش و بدون اینکه نیم نگاهی به حال ِ مادرش بندازه ، از کنارم گذشت.اما مصطفی هرچقدر جلوتر اومد ، خنده ی روی لبشم کمتر شد.
سلام کوتاهی به محمد گفت و جلوم نشست
_افتادی تو آب ،خاله؟
دستامو بغل گرفتم و محمد لحاف و روی شونه ام انداخت
_چطوری آقا مصطفی؟
مصطفی از بالای چشم هاش زل زده بود به محمد ...
_خوبم
نگاهشو از محمد گرفت و لبه های لحاف نازک و بهم نزدیک تر کرد
_بریم خونه؟ سردته خاله
غزل اومد سمتمون و دستشو دور گردن ِ مصطفی انداخت ، شروع کرد به شعر خوندن و برای پدرش شکلک درآوردن.
وقتی بلند شدم از روی زمین ، آب از سر و کولم میبارید ، فقط نگاهم افتاد به چادرم که توی استخر افتاده بود.مصطفی دستم و گرفت و غزل و صدا زد ، غرور پسرونه اش ، تو نگاه کردن به محمد و جواب سربالا دادن بهش ، به چشمم می اومد.
جلوی آسانسور که رسیدیم ، محمد درو باز نگه داشت ، توی سرم هوا بود اما صداشو شنیدم که گفت
_بهت زنگ میزنم.جوابم و بده
نگاهم به اخم مصطفی بود که دستم و محکم گرفته بود و کنار صورتش نگه داشته بود.
با خودم گفتم که ای کاش بچه ام پسر بود.
*****************************
پاسخ
#29
لباس هام و عوض کردم و میز غذارو برای بچه ها چیدم.به متنی که چند وقت پیش خونده بودم فکر کردم."زندگی حتی وقتی انکارش میکنی ، حتی وقتی نادیده اش میگیری ، حتی وقتی نمیخواهی اش از تو قوی تره..از هر چیز دیگه ای قوی تره.آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتن دوباره زاد و ولد میکنن ، مردا و زنایی که شکنجه دیده بودن که مرگ نزدیکانشون و سوخته شدن خونه هاشون و دیده بودند دوباره دنبال اتوبوس ها دوییدن ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش میدن و دخترهاشون و شوهر میدن ، باورکردنی نیست ولی همینطوره ، زندگی از هرچیزی قوی تره و کاش کسی جایی منتظرم بود."
مصطفی روی مبل نشسته بود و اسباب بازی های غزل و براش نگه داشته بود
_آقا مصطفی بفرما شام ..البته که هیچی جای دستپخت مادرت و نمیگیره.بدو پسر
لبخند نصفه و نیمه ای زد و دست غزل و که یک ریز باهاش دست و پا شکسته حرف میزد گرفت
_خاله خودتم بشین ، خسته ای
دستم و لا به لای موهاش بردم و بهمشون ریختم
_خاله قربونش بره...مردی شدی برای خودت مصطفی ، خوشبحال نگار
دستم درست روی لپش بود که کف دستم و بوسید و تشکر کرد
یه حسی بهم میگفت ، فهمیده که چه اتفاقی افتاده ولی نمیخواد به روم بیاره ، آخه بارهای قبل ترس ِ منو از نزدیک شدن به آب دیده بود ، حتما هم براش تعجب داشته که چطور درست وقتی که محمد میاد ، من توی آب میفتم.
غزل و روی صندلیش نشوندم ، قاشق و چنگالشو بهم میزد و خوشحال بود ...مصطفی اول برای غزل پاستا ریخت و بعد برای خودش ، منم برای خودم لازانیا برداشتم.
_معلم مدرسمون میگه آب که کم بخوریم ، ممکنه سرگیجه بگیریم
توی فکر بودم که به حرف مصطفی گوش دادم
_آب بیارم برات قربونت برم؟
نوچی کرد و گفت
_برای شما میگم..ماه رمضون آب زیاد بخورید ، اگر سرگیجه نداشتین توی استخر نمی افتادین.
لبخندی زدم و لیوان خالی و از روی میز برداشتم و به آشپزخونه رفتم.
_به احتمال زیاد دلیلش همینه خاله...من این ماه رمضونی به خدا نفهمیدم کی سحری خوردم کی افطار کردم...
لیوان آب و یه نفس سرکشیدم و برگشتم سر میز...خیلی نتونستم غذا بخورم ، بیشتر بازی بازی کردم اما به خاطر بچه ها ، مدام خندیدم و شوخی کردم.
حال ِ امروز ِ محمد و خیلی وقت پیش ها دیده بودم.این جور دیوونه بازی هاش ، سالی یه بارم پیش نمی اومد.نمیتونم این احتمال و بدم که خواستگار داشتن ِ من ناراحتش کرده و اینطور بهم ریختتش...محمد فقط به خاطر ِ غزل ِ که نگران میشه.
جای بچه هارو جلوی تلوزیون انداختم ، غزل زودتر خوابش برد اما مصطفی هرازگاهی نگاهمون که بهم میخورد ، حالم و میپرسید.
_تو به مامانت رفتی یا به بابات؟
دراز کشیده بود که بلند شد و نشست
_من به دایی محسن رفتم.
خندیدم و حق و بهش دادم
_راست میگی..ریشم بذاری میشی عین ِ محسن.
گپ و گفتمون باهم خیلی طول نکشید ، همین که اولین خمیازه رو کشید ، بلند شدم و رفتم توی اتاقم.
باید موضوع خواستگار و از زبون محسن میشنیدم و بهش میگفتم که قبل از اینکه تصمیمی به اومدن بگیرن ، جوابش کنه.
به پری پیام دادم که اگر شماره ای از محسن داره بهم بده...یه شماره ای و فرستاد ولی هرچی زنگ زدم خاموش بود.
دوباره به پری پیام دادم تا شماره ی دیگه ای ازش بگیرم که خودش زنگ زد
_نجوا..اتفاقی افتاده؟ دلشوره گرفتم.
_نه هیچی نشده ، یه کار واجب داشتم که میخواستم زودتر محسن جمع و جورش کنه
_به خدا این شماره همونیه که باهاش بهم زنگ زده.خاموشه نه؟
_آره ....میتونی شمارشو برام پیدا کنی؟ از رفقاش...اون یاسین...شاید داشته باشه
_آخه منم بگم که اونا شماره ای بهم نمیدن نجوا...بهم بگو چی شده
سرم و روی بالش فشار دادم و ساعد دستم و روی پیشونیم گذاشتم.
_تو بین رفقای محسن ، کسی به اسم ِ طهماسبی میشناسی؟
با تاخیر جواب داد
_آره..اسمشو شنیدم...شهید شده؟
پوفی کشیدم
_نه خنگ ، شهیدم شده باشه من خبرشو باید بدم یا خود محسن؟...میشناسیش یا نه
_اومده خواستگاریت؟
هرچقدر پری ذوق داشت ، من کفری تر میشدم
_آره اومده...میخوام بدونم اگر خوشگله ، بله رو بهش بگم!!
زد زیر خنده
_دروغگو...من دیدمش...آدم محترم و خوش قیافه ای ِ ...البته فکر میکنم مجروح ِ یعنی...نمیدونم همین بود یا نه ولی محسن گفت که یه رفیق داره که پاش...
با تعجب پرسیدم
_پا نداره؟
با صدای بلند خندید
_نه دیوونه یه پاش از زانو قطع شده ولی اصلا معلوم نیست چون پای مصنوعی داره
غلتی زدم و با چشم های بسته گفتم
_پری ، ببین میتونی تا فردا صبح یه شماره از محسن بهم بدی ؟ اینطور که آقاجونم ذوق کرده لابد همین هفته مراسم ِ خواستگاری و برگزار میکنند
_ببین تو که اخلاق داداشتو میشناسی...میخوای شماره ی یاسین و بدم خودت بهش زنگ بزنی و شماره ای بگیری؟
_محسن نگفت کی برمیگرده؟
_نه ..بدم شمارشو؟
بلند شدم و توی کیفم دنبال یه تیکه ورق گشتم.
_بگو بنویسم.
***********************
پاسخ
#30
تا سحر بیدار بودم و با خودم کلنجار رفتم...فکر و خیال هایی که دست از سرم برنمیداشتند ...برای مصطفی غذا درست کردم و سحر بیدارش کردم...توی خواب و بیدار نشست روی صندلی ، هم خنده ام گرفته بود و هم دوست نداشتم که مسخره اش کنم .به زور اصرارهایی که کردم چند قاشقی خورد و بعد مسواک خوابید.
بعد از سحر قرآن خوندم و برای تصمیمی که گرفته بودم ، به نگار پیام دادم که حتما از آقاجون بخواد تا استخاره برام بگیره.نگار جوابی به پیامم نداد اما منتظر موندم....
خیلی تعجب نداشت وقتی که نگار جواب استخاره رو برام فرستاد و خوب اومد!
همون موقع گشتم توی اینترنت تا خونه ای اجاره کنم...با وجود محمد و اخلاقی که روز به روز بدتر میشد ، ترجیح میدادم خونه اش و خالی بذارم و پاشو از خونه ام قطع کنم!
با هفتاد میلیون رهن هم نمیتونستم توی این محل خونه ای اجاره کنم اما دیگه برام اهمیتی نداشت ، دلم میخواست از وابستگی به محمد خودم و راحت کنم.با چند شماره تماس گرفتم و قیمت و متراژو سال ساخت خونه هارو پرسیدم...عکس خونه ها چنگی به دل نمیزد ولی میشد با تغییر کاغذ دیواری و مبلمان و هرچیز دیگه ای ، خونه رو تغییر داد.
نمیخواستم سخت بگیرم ولی زندگی کردن توی این خونه ی بزرگ و محله ی بالاشهر ، حسابی بد عادتم کرده بود.حاضر بودم همه ی پول هایی که دارم و بدم اما نزدیک به همین منطقه یه خونه ی جمع و جور پیدا کنم.
با بیدار شدن غزل ، بردمش توی اتاق تا مصطفی رو بیدار نکنه
_بشین بچه...
موهای عروسکشو توی دهنش گذاشته بود و میکشید
_نکن حالم و بهم زدی ، گشنته ؟
شونه بالا انداخت و نیم نگاهی به در نیمه بسته ی اتاق انداخت...خیلی زود پی به نیت ِ شومش بردم.
_غزل...مصطفی صبح دیر خوابید ، بیدارش نکن گناه داره
با خنده سرشو به سمت شونه اش خم کرد و لبخند زدم.
توی بغلم گرفتمش و صورتشو بوسیدم...صفحه ی لپ تاپ و جلوش گرفتم و به عکس ها اشاره کردم
_ببین کدوم و دوست داری...این خوبه؟
سرش و به چپ و راست تکون داد
_این یکی چی؟
بی فایده بود ، شیطنت غزل گل کرده بود و برای خودش بلند بلند حرف میزد...میخواست مصطفی رو بیدار کنه ولی موفق نمیشد چون جیغ میکشید ، اخمی بهش میکردم و سریع حساب میبرد.
ساعت یازده و نیم بود که با پیام ِ پری سیما یادم افتاد که باید به یاسین زنگ بزنم و سراغی از محسن بگیرم.البته میدونستم که پری به جای اینکه نگران من باشه ، نگران ِ خود ِ محسن و میخواد با این تماس تلفنی که میگیرم اونم از شوهرش خبر دار بشه.
طول اتاق و چند بار راه رفتم ...عروسک های کوچیک غزل و ماشین بازی هاشو جلوی پاش گذاشتم و دستی به سرش کشیدم...دندون هام و روی لبم فشار دادم و شماره رو زدم.
طول کشید تا جواب بده و دندون هام و از لبم جدا کنم.
__بفرمایید؟
دستم و روی لبم گذاشتم و پلک هام و بهم فشردم.
_سلام...لطیفی هستم
چند لحظه مکث کرد و بعد گفت
_سلام ....امرتون؟
پیشونیم و چسبوندم به خنکای دیوار
_من با محسن کار واجب دارم ، ولی شماره تماسیم ازش ندارم ، میخواستم ببینم شما میتونید باهاش تماس بگیرید و بگید بهم زنگ بزنه؟
_فکر کنم فردا محسن برمیگرده ، باز اگر کارتون خیلی واجبه من باهاش تماس بگیرم.
انگشت هام و فشار دادم به مردمک چشم هام که حسابی میسوخت
_نه منتظرش میمونم. ممنون
با لحن ِ سرد و خشکش جواب داد
_خواهش میکنم...امر دیگه ای نیست
سرم و خفیف تکون دادم
_نه ، خدانگهدار
"خدانگهدارَ"شو که شنیدم تلفن و قطع کردم و توی فکررفتم که با صدای جیغ ِ غزل به هول رفتم توی پذیرایی...
مصطفی هم مثل من زهرترک شده بود و هاج و واج نگاهش بین من و غزل میچرخید...سرجاش بلند شده بود و به غزلی که روی مبل پاهاشو تکون میداد و جیغ میکشید ، نگاه میکرد.
_خاله ببخشید تو رو خدا ، این بچم دیوونه است.
سر مصطفی رو که توی چُرت بود بوسیدم و دوییدم سمت ِ غزل..از مبل پایین پرید و توی یه چشم بهم زدن زیر مبل رفت ...همون لحظه بود که صدای خنده های مصطفی هم بلند شد.خم شدم تا پای غزل و بگیرم و بیرونش بکشم ولی حواسش جمع بود و چهار دست و پا خودش و زیر مبل های دیگه کشید.
_توله جـــن
مصطفی دستم و گرفت و در حالی که میخندید گفت
_خاله ولش کن گناه داره...
بلند شدم و به پاهای غزل که یکمش از مبل بیرون زده بود نگاه کردم...مصطفی رفت سراغش و بغلش کرد و از زیر مبل بیرون آوردش...با ماچ های آبدار و محکم غزل ، توی دلم جای نگار و خالی کردم و خداروشکر کردم که دخترم در حضور جمع از این شیطنت ها نمیکنه!
*************************
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان