رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آخرین پَرِ سیمرغ| دریا دلنواز
#1
مقدمه

غزلکم !
من از وقتی که خیلی کوچیک بودم،هیچ شبی زود نمیخوابیدم.مامان همیشه میگفت ، آدم هایی که شبا زود میخوابن ،سلامتی ِ بیشتری دارن و من هیچوقت به حرفش گوش نکردم.
از اون سال ها خیلی گذشته و من هنوزم شبا زود نمیخوابم .ولی حالا فهمیدم آدمایی که شبا زود میخوابن ، خوشبختی بیشتری دارن .
شب آدم و با خودش تنها میذاره ، با اون نیمه ی احساسی و بی منطق ذهنش...
با همه قول و قرارایی که به زورِ منطق ، فرو کرده تو کَتِ احساسش...
شب و سکوتش همیشه این خطر و دارن که قول و قرارای تو رو با خودت بهم بزنن و هرچیزی رو که از یادت رفته به یادت بیارن.
شب همیشه برای من ذره بین بوده...ذره بینی برای همه ی غم ها، فراموش کردن ها ، نرسیدن ها ، نبودن ها ، نشدن ها...
پاسخ
#2
کلید و توی قفل در چرخونم و با باز شدن ِ در ، صدای زوزه کشیدنش ، لبخند روی لبم آورد.سرِ کوچیک غزل درست کنار صورتم بود که لپشو بوسیدم و داخل تاریکی ِ محض ِ خونه شدم.بدون اینکه چراغ هارو روشن کنم به اتاق خواب رفتم و غزل و آروم روی تخت خوابوندم.
آباژور ِ کنار تختمونو روشن که کردم سرخی لپ های برجسته اش و واضح تر دیدم.هربار مهمونی میبرمش ، نمیتونم حریف قوم و خویش ها بشم که نبوسنش!...پوست ِ حساس ِ دخترم و *نو ا زش * کردم و به وسوسه ای که سراغم اومد لبخند زدم..اگر الان بیدار بود حتما یه ماچ ِ محکم از لپ هاش میگرفتم و اشکش و درمیاوردم.
اتاق هنوز خیلی روشن نبود ...با نور ِ آبی رنگِ آباژور نیمی از تخت روشن بود و نیمی از اتاق...
مانتومو درآوردم و توی کمدم آویزون کردم...کش موهامو وقتی از سرم کشیدم ، ناله ای کردم و موهای کنده شده ام و از کش جدا کردم و توی سطل آشغال انداختم.
رنگ ِ مشی که به تازگی گذاشته بودم ،تیرگی پوستم را محو تر میکرد...جلوی آیینه ی اتاقم ایستاده بودم که تلفن ِ خانه زنگ خورد.با عجله برای اینکه غزل بیدار نشود ، از اتاق خارج شدم و در تاریکی اتاق ، وقتی دنبال ِ تلفن میگشتم ، انگشت پام به لبه ی میز خورد و از درد ، ناله ام بلند شد.
همینطور که انگشت ِ پام و میمالیدم ، چراغ ِ چشمک زن ِ تلفن را دیدم.گوشه ی مبل بود که برداشتم و با دردی که هنوز داشتم .تلفن و جواب دادم
_بله؟
_سلام دخترم ، چرا دیر رسیدی؟
صدای پدرم و که شنیدم ، مثل همیشه ، به خنده افتادم!
_آقاجون ِ مهربونم ، سلام...ببخشید تو رو خدا ، تو پارکینگ یکی از همسایه هامو دیدم ، تازه از مسافرت اومده بود ، دیگه گرم حرف زدن بودیم که نشد بهتون زنگ بزنم...مهموناتون رفتن؟
صدای لبخند ِ گرمش ،آرامشی بهم میده که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.
_آره ...رفتن...امشب و اینجا میموندی
روی مبل نشستم و با چشم های بسته لبخند زدم
_فردا صبح زود باید برم سرکار ، شماهارو ویخواب میکردم .غزلم که میشناسید ، فسقل بچه ، جای خوابش که عوض بشه ، بی تابی میکنه.
صداشو پایینتر آورد و گفت
_دخترم که از دست ِ کسی دلخور نیست؟...هست؟
خندیدم و ساعد دستم و روی چشم هام گذاشتم
_نه آقاجون ، این چه حرفیه...منکه امروز بهم خیلی خوش گذشت.از کسی هم دلخور نیستم.اگر حرفی زده میشه ، اونم از جانبه مادرم ، میدونم که از سر دلسوزیشه...به دل نمیگیرم جون ِ دل!
خوب میدونم که همیشه موقع ِ حرف ِ خصوصی زدن ، حیاط ِ نقلی ِ خونه اش و ترجیح میده...
صداش کمی واضح تر شد و سرحالتر...
_منکه میدونم تو دل ِ مهربون و بزرگی داری ...اما امروز پیش مهمون ها نمیتونستم جلوی مادرت و بگیرم.یه حرف هایی زد که دلم نمیخواد جلوی غریبه ها به زبون بیاره ولی...
نمیخواسم بی ادبی کنم ولی برای اینکه خیالش و راحت کنم ، حرفشو قطع کردم
_آقاجـــون...من دیگه عادت کردم.باور کنید چند ماه ِ اول ، زود به دل میگرفتم ، ولی الان به خاطر غزل...شما و داداش...حتی به خاطر مامان ، سعی میکنم یه گوشم در باشه و یه گوشم دروازه.شاید حق با مامانه ، اگر من بعد طلاقم پیش خودتون زندگی میکردم، یکم از باد ِ این حرف ها و کنایه ها کم میشد ، ولی اقاجون امروز ، وقتی مامان و آجی اون حرفارو میزدن ، یه لحظه به این فکر کردم که شما چرا هیچوقت نگفتین که کدوم کارم درست بوده و کدوم غلط؟ ...به خدا همین الانم بهم بگید که برگردم و با خودتون زندگی کنم ، بدون ِ اما و اگر ، حرفتون و میذارم روی چشم هام...
نفسی کشید و با لحنی ناراحت گفت
_نه بابا جان...من همیشه دوست داشتم بچه هام مستقل باشند ، بین شما سه تا بچه...فقط تو و داداشت هستین که مستقل شدین! زندگی به تو رحم نکرد اما تو تلاش خودت و کردی...مطمئنم! تو هروقت که تصمیم به زندگی با ما بگیری ، در این خونه به روت بازه ، مستاجر و رد میکنم و خودت میای همینجا پیش ما...ولی هروقت که خودت بخوای ...تو بایدجایی زندگی کنی که خودت و دخترت راحت باشین.میدونم بابات کارت ، رفت و آمدت به خونه ساعت منظمی نداره.اینجا که بیای ، جدا از من و مادرت و خواهر و شوهرخواهرت ، رفت و آمدت و خاله هات و عموتم میفهمن.دیگه باید بابت هر ورود و خروج به این و اون جواب بدی...
خداروشکر میکنم بابت ِ داشتن ِ پدری که حرف هام و نگفته میفهمه...
_قربون آقاجون ِ مهربونم برم...قرار جمعه صبحمون پابرجاست؟
قهقهه ی مردونه اش ، دلم و برد
_قول دادی مادرت نفهمه ها دختر...میدونی که چی میشه؟
_بله بله...در جریان هستم که مادام چقدر به شما حساسه...نگران نباش یه پرس چشم و بناگوش و زبون ، اونم ماهی یه بار ، هیچ مشکلی نداره.
انگار که کسی داخل حیاط اومد که جلوی خنده اش و گرفت و با لحنی آروم تر گفت
_دخترم ، مراقب خودت باش ، با من کاری نداری؟
لبخندی زدم و روی مبل دراز کشیدم .
_نه آقاجون ، شبت بخیر
_شب بخیر
تماس که قطع شد ، دست هامو پشت سرم قفل کردم و به سقف ِ کاذب ِخونه که آسمون ِ آبی بود چشم دوختم.به بابا دروغ گفتم..کیه که به حرف و حدیث و تیکه و متلک عادت کنه؟ من عادت نکردم ...توی این دوسال ...فقط همون ماه هایی که غزل و باردار بودم.مراعاتم و میکردن اما کم کم ...با برملا شدن ماجرای طلاقم امنیتی که داشتم از بین رفت!
بازهم نمیخوام اهمیتی نشون بم...برای فرار از فکر و خیال ، پشت ِ پنجره ی پذیرایی رفتم ، از این بالا ، چراغ هر خونه ای رو که میبینم روشنه ، دلم قرص میشه که غیر من ، هستند خونه هایی که شب بیدارن...به اتوبان که نگاه میکنم ، به تعداد هر ماشینی که رد میشه ، گاهی ذوق میکنم که غیر من هستن کسایی که عاشق شب گردین...
انگشت اشاره ام و روی شیشه گذاشتم و ماشینی محو شد...وقتی از زیر انگشتم بیرون اومد ، خندیدم و برای خودم نوچ نوچی شبیه مادرم کردم!...مادر ِ مهربونم که مدت هاست من و بچه ام و میبینه زجر میکشه و میفته به تلخی!
خیلی نمیتونم از منظره ی خونه ام لذت ببرم ، چون صدای نق نق کردن های غزل و شنیدم و مجبور شدم کنارش دراز بکشم و بخوابم!


******************************
پاسخ
#3
صبح زود ، با زنگ موبایلم بلند شدم و صبحونه ی مفصلی به طبق عادتم خوردم...توی دفتر روزنامه ، بیشتر روزها فرصت نهارخوردن پیدا نمیکردم.
نون تست و برداشتم و قاشق ِ غذاخوریم و توی ظرف نوتلا فرو بردم ، غزل درست رو به روم نشسته بود و به خوردن ِ انگشت های دستش مشغول بود که قاشق شکلات و روی نونم کشیدم.
_غزل...خدا کنه هیکلت به عمه هات بره...ما شالله دیگ ِ غذا هم جلوشون باشه و تا تهش بخوره ، نیم گرم اضافه و کم نمیکنن...ولی به من رفته باشی همین یه لیوان چاییم روز به روز وزنت و بیشتر میکنه.
لب و دهنش خیس از تف بود که غش غش خندید و قاشق ِ صبحونه اش و برداشت.با دلخوری گفتم:
_لنگه داییتی ، میدونم داری چیو مسخره میکنی....من یه لیوان چایی و با دو تا نون خامه ای و یه تیکه شکلات میخورم! برای همین چاق میشم.مگه نه؟
تا خواستم جمله ی بعدی و بگم ، "با..با...بابا"گفتنش...لقمه رو توی دهنم بی حرکت کرد.
چشم هاش مثل لب هاش میخندیدند و دست های کوچیک و تپلشو بهم میکوبید و راحت تر کلمه هاشو ادا کرد
_بابا...با...با
لقمه رو با چایی پایین فرستادم و با پوزخندی به خنده هاش نگاه کردم...بی انصاف هنوز منو "مامان" صدا نزده بود!
_دیشب خوب جلوی قوم وخویش ِ من "بابا بابا" میکردیا...
چشم هامو براش ریز کردم و دلخوریم بیشتر به خنده انداختش...خیلی طاقت ندارم برای دختر دو ساله ام ، چشم و ابرو بیام ، خم شدم روی میز و صورتشو غرق بوسه کردم و وقتی نق اش دراومد ، با خیال ِ آرومی روی صندلیم نشستم.
_تا تو باشی حرف بابات که میشه نیشت تا بناگوشت باز نشه!
توی چشم های گِردش اشک نشست و لب بالاش و توی دهن گرفت...
چون از دستش دلخور بودم به بغض اهمیتی ندادم...، به ساعت نگاه کردم که داشت دیر میشد.
شماره ی پدرشو گرفتم و بعد از چند بار رد تماس شدن بالاخره جواب داد.
_دارم میام!
_معلوم هست کجایی؟ من داره دیرم میشه
طلبکارانه جوابم و داد
_خواب موندم خب...حالا به اون دفتر ِ خراب شده دیر برسی هیچی نمیشه...صبر کن تا برسم.
کلافه پوفی کشیدم و به به ساعت مچیم نگاهی انداختم
_اگر دیر میرسی من با غزل برم دفتر ِ روزنامه ، تو بیا از همونجا ببرش...امروز یه جلسه مهم دارم
بلندگو روی اسپیکر بود که صداش کمی دور شد و دوباره نزدیک...
_این همه جلسه میذارید که دم به دقیقه تهدید به توقیف میشید...حاجی نمیخواد از امر معروف و نهی از منکر دست برداره؟ هیچی تو این مملکت با نوشته های شما درست نشده حاج خانوم!!
اخم هام توی هم رفت و صدام و بالا بردم
_شما نمیخواد درباره ی روزنامه ی ما نظر بدی...من، غزل و میبرم دفتر ، بیا از همونجا ببرش.
تک خنده ای زد
_بد نباشه جلوی همکارات و حاجی که شوهر سابقت میاد محل کارت؟!
"خفه شو"ای تو دلم گفتم و با یه خداحافظی ِ بی سر و ته تلفن و قطع کردم.
لباس های غزل و عوض کردم و با عجله از خونه بیرون زدم...با گزارش تازه ای که نوشته بودم ، حسابی دفتر روزنامه بهم ریخته بود.بخصوص بابت اینکه ، گزارش ِ من ، درست چند روز بعد از لو دادن ِ پرونده ی مرغ های وارداتی و بیماری های واگیر دار ، توی روزنامه شد و وقتی که هنوز ، صاحبان کار و بقیه روزنامه تو پیچ و تاپ ِ اون خبر بودن ، گزارش ِ من ، گروه دیگه ای از نویسنده ها و منتقدین و به میدون آورد.
قبل از پیاده شدن از ماشین ، چادرم و از صندلی عقب ماشین برداشتم و روی سرم انداختم...نگاهی به خودم انداختم که با مقنعه و چادر چهره ی موجه تری داشتم و احساس امنیت بیشتری میکردم.
دور ِ لب های غزل و تمیز کردم و باهم داخل آسانسور شدیم ، یکی درمیون جواب ِ سلام هارو دادم و با قدم های تند و بلندم ، به اتاقم رسیدم.
آزاده ، با تلفن مشغول چونه زدن بود که به محض دیدنم ، سرو تهشو هم اورد و تلفن و قطع کرد.
_سلام خانوم، باز که غزل و آوردین.
از پشت میزش بلند شد و غزل که توی بغلم بود ، پشت ِ سرش و به سینه ام چسبوند و به آزاده "سلام" ِ مبهمی گفت و آزاده جوابشو داد.
_سلام قربونت برم.بیا بغل ِ خاله آزاده ببینم.
غزل خیلی زود به آغوش ِ باز شده ی آزاده رفت.ذهنم درگیر ِ آدم هایی که به محض ِ ورودم دیدم.
_آزاده...خبر داری کیا اومدن؟
صورت ِ غزل و بوسید
_آره...
بعد از چهار سال همکاری خوب میدونم وقتی به چشم هام نگاه نمیکنه یعنی اتفاق ِ بدی افتاده و داره توی ذهنش مقدمه چینی میکنه که چطور بهم بگه!
نفس عمیقی کشیدم و کف دست هام و روی گونه هام گذاشتم.
_غزل پیش تو بمونه ، من برم و بیام.
همینکه به سمت ِ در برگشتم ، تقه ای به در خورد و با تاخیر باز شد...سردبیر ِ روزنامه و صاحب ِ اصلی روزنامه... "حاجی" بود...!!
پاسخ
#4
تند و پشت سرهم ، من و آزاده سلام کردیم ...
داخل اتاق شد و درو پشت سرش بست.
تسبیح ِ خوش رنگ ِ سبزش دستش بود و همون انگشتری که بعضی وقت ها چشمم که بهش میفتاد وسوسه میشدم تا یکی شبیهشو برای آقاجونم بخرم.
_سلام...
نگاهش که طولانی شد ، قفل زبونم باز شد و فکرم و به زبون آوردم
_یعنی میخوان جلوی بقیه گزارش هارو بگیرن؟
نگاهش و پایین انداخت و سری تکون داد ...چند قدم به راست و بعد چند قدم به چپ...
دستی به ته ریشش کشید و بالاخره بعد از چند دقیقه رژه رفتن و دق مرگ کردنم ، ایستاد
_توی این جلسه ، به خاطر بقیه بچه های دفترهم شده ، باید کوتاه بیای...
تا خواستم حرفی بزنم ، دستی که همون انگشتر و تسبیح و داشت ، بالا آورد.
_حداقل برای یکی دو هفته...بذار ببینیم بقیه روزنامه ها میتونن گزارش ِ مارو کنن یا نه...اگر نشد ، خودمون یه فکری دربارش میکنیم...
هر جمله ای که میگفت بیشتر ناامیدم میکرد...سکوت در مقابل ِ کی...چی...به خاطر کی...به خاطر پنجاه پرسنل...پس مردم چی میشدند؟
_آخه حاجی...شما که اهل سکوت نبودید...همیشه از من حمایت کردین ...خود ِ شما به من جسارت دادین برای نوشتن...حالا مگه اینا کین که ما باید ازشون بترسیم و سکوت کنیم؟
نگاهی به پشت سرم انداخت و پلک هاشو آروم باز و بسته کرد.انگار که بخواد مطمئنم کنه که همه چی درست میشه....
راضی نیستم ولی وقتی در اتاق و برام باز نگه داشت تا باهاش خارج بشم ، ناامیدانه قدم برداشتم
صدای تق تق ِ کفشم با سلام و صبح بخیر هایی که به حاجی میگفتند ، قاطی شده بود.ولی من...با امید و شوقی که زندانی شده بود پا به جلسه گذاشتم.
به هزار و یک دلیلی که برای عده ای قابل قبول بود و برای ما و روزنامه امون نه...قرار شد بقیه گزارش هارو فقط به آقایون تحویل بدیم و اجازه بدیم بدون ِ اطلاع ِ مردمی ، به شکایت ها و تخلفات رسیدگی بشه.
تقریبا بی سابقه بود همچین اتفاقی...مدت ها بود که روزنامه ی ما ، به خاطر داشتن آدم های کله خری مثل من و حمایت های سرسختانه و همه جانبه ی حاجی ،گزارش های اصل و بی تحریف رو میکرد ...
لیوان ِ آب سرد و از آزاده گرفتم و قلپی خوردم...غزل انگشت هاشو تا مچ توی دهنش فرو برده بود که بیرون آوردمش و غذاشو از کشو برداشتم.
محمدرضا رو خوب میشناختم...تو این روزها قطعا وقت برای دیدن ِ بچه اش هم پیدا نمیکرد.
قاشق اول و توی دهنش که گذاشتم ، چشم های بی حالش برق افتاد.
_تو ام که مثل خودم شدی دختر...شکمو!
زبونش و روی لب پایینش کشید و صورتش و جلوتر آورد تا قاشق ِ دوم و توی دهنش بذارم.با اینکه وقتش بود تا خودش غذاشو بخوره و من بهش غذا ندم ولی دوست داشتم اینکارو...
_مامانت هنوز بازی و شروع نکرده ، باخــت!
سرشو کج کرده و با چشم هایی که منتظر قاشق های بعدی ِ پوره است ، نگاهم کرد..نوک بینیشو بوسیدم و قاشق و جلوی لب هاش گرفتم.
_حالم گرفته است غزل...کاش میتونستی حرف بزنی باهام.
هنوز از محبتی که در حقش کردم نگذشته بود که دوباره پدرشو صدا زد.به جای اینکه عصبانی بشم ، غش غش خندیدم و برای بیرون نرفتن ِ صدای خنده هام ، دستمو جلوی دهنم گرفتم.
غذای غزل و دادم و سعی کردم روی زمین ، جای مناسبی براش درست کنم ..جایی که غریبه حضور داشت امکان نداشت قدم از قدم برداره و این خیالمو راحت میکرد که از اتاق و نزدیکی ِ میزم بیرون نمیره و دور نمیشه..
از بار قبل زیر انداز و لحافش اینجا جامونده بود.اسباب بازی هاشو جلوی پاش گذاشتم و برگشتم پشت میز....مقاله ای که درباره ی زن های بدسرپرست بود و شروع کردم.دلخوریم از اتفاق ِ پیش اومده ، توی نوشتنم تاثیر گذاشت...
"براساس تحقیقات انجام شده در ایران، زنان سرپرست خانوار در مقایسه با گروه كنترل، اختلالات روانشناختی (افسردگی، اضطراب، انزوا و شكایات جسمانی) بیشتری را تجربه كرده‌اند و در مقایسه با گروه كنترل بیشتر از شیوه‌های مقابله‌ای جسمانی‌سازی، جلب حمایت و مهار هیجانی استفاده می‌كنند. شیوه‌های مقابله مبتنی بر جسمانی‌سازی و مهار هیجانی، احساس ناتوانی در برآوردن خواسته‌های فرزندان، احساس تنهایی و بی‌كسی، فقدان فردی در جهت در میان گذاردن مشكلات فرزندان و نبود فرصت برای رسیدگی به مسائل تحصیلی فرزندان از مشكلات روانشناختی زنان است و در پیش‌بینی افسردگی علاوه بر موارد فوق، میزان درآمد نیز سهم قابل ملاحظه‌ای دارد...."
هنوز نوشته ام تکمیل نشده بود که منشی ِ سردبیر بهم زنگ زد ...مقاله رو نیمه رها کردم و با غزل از اتاق بیرون اومدم.عکس العمل بیشتر همکارها نسبت به غزل خوب بود..به جز چند نفری که کلا چشم دیدنم و نداشتند.
پشت در اتاق منتظر بودم که حاجی برای بدرقه ی یکی از مهمون هاش بیرون اومد و همزمان با دیدنم لبخندی زد و به داخل اتاق اشاره کرد.
داخل که شدیم ، خیلی زود دست هاشو دراز کرد تا غزل و بغل بگیره...غزل برعکس وقت هایی که خیلی زود به آغوش آدم ها میرفت ، با تاخیر و وادار ِ من ، به آغوش حاجی رفت.
روی صندلی که نشستم ، غزل سرچرخوند تا ببینتم.بهش لبخند زدم که کنارشم و نیازی نیست از چیزی بترسه...البته که حاجی به خاطر محاسن و رنگ موهای سپیدش ، فقط به آقاجونم شبیه بود و غزل خیلی عادت به این چهره ها نداشت.
_این دختر بالاخره مادرشو صدا زد؟
خندیدم و تکه ای بیسکوئیت از میز ِ مهمان برداشتم.
_نه متاسفانه...فعلا دخترم باباییِ!
نیم نگاهی بهم انداخت و دست ِ غزل و بوسید...مردمک های شیطون ِ دخترم ، از چشم هام تکون نمیخورد.میفهمیدم که تو بغل ِ حاجی راحت نیست ، برای همین بلند شدم و به بهانه ی اذیت شدن ِ حاجی ، غزل و گرفتم توی بغلم.
_چرا مهد نذاشتیش؟
_قرار بود پدرش بیاد دنبالش که متاسفانه دیر کرد...مجبور شدم بیارمش...ببخشید.
با اومدن ِ آبدارچی ، اول به من اشاره کرد تا سرایدار چای و شیرینی و جلوم بذاره...منتظر رفتن ِ آقا فتاح بودم که غزل نق زدنش و شروع کرد.
پاسخ
 سپاس شده توسط BertonR
#5
_تا این دختر ، دفتر و نذاشته روی سرش ، حرفمو میزنم...میدونی که منم مثل خودت چقدر توی اینکار جدیم.شاید اشتباه از من بود که اجازه دادم گزارش ِ تو بعد ِ عارف بشه...توی یه هفته ، دو گزارش مهم که کلی کار و کاسبی یه سری و کساد کرد و کلی دلهره به موسسه ها و سازمان ها داد ، کار درستی نبود...شوق و اشتیاق ِ تو ، برای حل مشکل ها و بحران ها ، منو به این تصمیم عجولانه وادار کرد.وگرنه که قبل از روزنامه احتمال میدادم انگشت های اشاره به سمتمون بیاد و صد جور حرف و حدیث بچسبونن به روزنامه امون...سال های پیش..درست همون اوایل که خودت اومده بودی ، ما خیلی دست و بالمون برای نوشتن و انتقاد کردن باز نبود...الانم که فرصتی پیش اومده ...بعضی از دلال ها و کاسه لیس ها مانع میشن...متاسفانه خودت بهتر میدونی که خیلی هاشون به یه جاهایی وصلن که خب...
سری تکون دادم و متوجه شد که منظور ِ حرفش و کامل فهمیدم.
_با دو تا روزنامه صحبت کردم...روزنامه های بی حاشیه ای هستن و اگر این جسارت و به خرج بدن و گزارش مارو به جای خودمون کنند ، هم اونا سر زبون میفتن و فروششون بالاتر میره ، هم ما به نیت ِ خیری که داشتیم میرسیم.منتهی برای اینکار به اجازه ی خودت نیاز دارم...تو مشکلی نداری؟
_شما هردستوری بدید من اطاعت میکنم.فقط برام مهمه بدونم مقاله با اسم چه کسی میشه.
تسبیحشو توی دستش جابجا کرد و گفت
_به اسم گزارش های مردمی...! قرار نیست اسم کس ِ خاصی پای گزارش باشه...
توی فکر فرو رفتم که غزل تکیه ی سرش و از مقنعه ام برداشت و سرچرخوند...طوری به چشم هام زل زده بود که انگار دقیق به حرف هامون گوش داده و حالا منتظر یه جواب یا حرفیه...
لپشو محکم بوسیدم و با صدای خنده های حاجی و ریز ِ گریه ی غزل ،از اتاق بیرون اومدم.
*********************************
ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و به زنگ ِ مدام ِ محمدرضا جواب دادم.
_بله؟
_معلوم هست کجایی؟ ساعت از دوازده گذشته اونوقت تو...
همینکه خم شدم تا قفل فرمون ِ ماشین و بردارم ، در کنارم باز شد و گوشی به دست ، کنار ماشین دیدمش.با اخم پرسید
_نگو که تا الان دفتر بودی.
تای ابروم و بالا انداختم و بدون اینکه جواب بدم ، قفل فرمون و از زیر صندلی بیرون آوردم و به فرمون بستم.
تمام ِ این مدتی که به کندی کارم و انجام میدادم ، صدای نفس های حرصیشو میشنیدم ولی به روی خودم نیاوردم تا کمی از دلخوری غزلی که از صبح چند بار "بابا" شو صدا زد ، سرش خالی کنم.
از ماشین پیاده شدم و نزدیکش که ایستادم با خنده به دستم و بالا آوردم و به ساعت ِ مچیم چند ضربه ای زدم و گفتم
_قرار بود صبح بیای...هیجده ساعت تاخیر داشتی !
دندون قروچه ای کرد و از گوشه ی چشمش به صندلی عقب ماشین نگاه کرد..خوب میدونستم الان چی میگه!
_هیجده ساعته بچه ی منو بردی اون دفتر ِ خراب شده؟ تو مـــادری؟!
نفسم و که بابت ِ گشنگیم ، عطر ِ خوبی نداشت ، توی صورتش فوت کردم و صورتش جمع شد. با پوزخند به ظاهر اتوکشیده اش نگاه کردم و گفتم
_برای یه لقمه نون حلال ، مجبورم!
لبه های کتش و کنار زد و دست به کمر جلوم ایستاد...قدش بلنده اما من همیشه با همین قد ِ کوتاه ، احساس ِ بلندی میکردم.!
_تیکه میندازی به من؟
ابروهامو باهم بالا فرستادم:
_ابدا...مگه تو به خودت شک داری؟
سرشو کمی پایین آورد ، حالا دیگه مجبور نبود به خاطر پایین نگاه کردنم ، مردمک هاشو بهَم نزدیک کنه.
_فعلا که داری تو خونه ی مردی زندگی میکنی که به پولش شک داری...به خودش شک داری!..بسوزه پدر ِ حرف و حدیث های خاله جون و عمه جون و ...
قدمی جلوتر رفتم تا در ماشین و ببندم که جا خورد و با اخم قدمی به عقب برداشت...خوبه که محرم و نامحرم و هنوز هم یادشه!
در و آروم بستم و خودش غزل و از صندلی عقب ماشین برداشت و بوسید...بیچاره دخترم...روزی چند بار جلوی مادرش "بابا...بابا" میگه و آخرسرباباشم وقت نمیکنه توی بیداری بهش سر بزنه!
باز به شانس ِ من...اگر یه عمر "آقاجونم" و صدا زدم...میدونم اون دنیا هم پام وایمیسته .
دکمه ی آسانسور و زدم و منتظر ایستادم.
رک و راحت پرسیدم
_نمیخوای که بیای بمونی!
با تاخیر نگاهش و از صورت ِ غرق ِ خواب ِ غزل گرفت
_خونه ی خودمه ، تو مشکلی داری؟
شونه هام و بالا انداختم و وانمود کردم که به حرفی که میزنم اطمینان دارم
_باشه...پس من میرم خونه ی پدرم ، صبح غزل و ببر مهد کودکش منم عصر میرم دنبالش.
صدای ِ دینگ ِ باز شدن ِ در آسانسور ، نگاه ِ محمدرضا رو ازم گرفت.داخل آسانسور رفت ...
_یه چایی بخورم با غزل میرم خونه ام.
یه پام و داخل آسانسور گذاشتم تا مانع از بسته شدنش بشم.
_خونه ی خودت چایی نداری ؟
_فعلا کسی نیست برام چایی بذاره...میای یا برم؟
با کمی مکث داخل آسانسور شدم...صورت ِ آنکارد شده اش و کنار صورت ِ غزل گذاشته...از نفس کشیدنش میفهمیدم که داره عطر ِ تن دخترش و بو میکنه..چشم هام از کم خوابی میسوخت ..روم و برمیگردونم تا نبینم رابطه اشو با دخترم! غزل به همین سر زدن های یک ساعته و دو ساعته ی پدرش...حتی توی خواب راضیه!
من دخترم و خوب میشناسم.گریه ها و جیغ های دم غروب به بعدش ، بابت ِ نیومدن ِ پدرش بود...حتما بغض ِ فردا صبحشم بابت ِ زود رفتن ِ پدرشه!
*********************
چایی خیلی وقته دم کشیده اما تلفن ِ آخر ِ شبی محمدرضا تموم نمیشد تا بریزم.
گوش هام و تیز کردم و به جر و بحثش گوش دادم...لحنش تند تر شد...اشتیاقش برای پول هم بیشتر...
اوایل که توی کار ِ ساخت و ساز ِ خونه رفته بود ، پدرش مدام باهام حرف میزد که نذارم خدایی نکرده ، پسره حلال خورش بیفته تو بازی های این ساختمون ساز ها...ولی محمدرضا خیلی زود رنگ عوض کرد...شد رنگ پول...رنگ تراول...رنگ چک...حالا خودش که غرب تهران و مدیریت میکنه و هیچ ساخت و سازی نیست که توش دخیل نباشه...حرومش شد حلال...هربار که بهش پیله میکردم و با آیه و روایت های قران ، بهش گوشزد میکردم تا مراقب ِ عاقبش باشه...شونه خالی میکرد و از بعد یه مدتی ، ضعف ِ منو توی سرم میکوبید و یه سری آیه و روایت ِ دیگه سرهم میکرد که زنی که نتونه از شوهرش تمکین کنه ، گناه کرده و گناهش بخشودنی نیست...اونقدر سردی ِ من و توی سرم زد که باور کردم اشتیاقش برای پول و ثروت و کار ِ بیست و چهارساعته ، خاموش بودن ِ چراغ ِ خواب ِ لعنتی ِ اتاقمه...
خیلی تلاش کردم که زندگیمو عوض کنم...ولی لو میرفتم! زود میفهمید که از سر اجباز...بی هیچ اشتیاقی همراهش شدم.
بهش برمیخورد و حق داشت...اما من نگران پدرش بودم...نگران پدرم بودم...نگران زندگی که داشت از هم میپاشید و هر طرفشو میگرفتم ، از طرف ِ دیگه ای سرریز میشد.
_چی شد چایی؟
کتش و روی میز انداخت و طلبکارانه پشت میز نشست.
بلند شدم و در حال ریختن چایی بهش یادآور شدم که من کارگر ساختمونش نیستم.
استکان چای و کیکی که پخته بودم و جلوش گذاشتم و برگشتم توی آشپزخونه...زیرچشمی نگاهش کردم...استکان چایی و نزدیک ِ بینیش گرفت و عمیق نفس کشید.
_هل و دارچین...غیر از این چی ریختی؟
غذای دیشبم و توی فر گذاشتم تا داغ بشه
_گل گاوزبون...
"اوهومی" گفت و منتظر توی آشپزخونه ایستادم تا غذام گرم بشه...بوش خیلی زود خونه رو گرفت.
_اگر قورمه است منم میخوام!
قورمه بود و غذای مورد علاقه ی محمدرضا...!
از هرچی دو تا برداشتم...دو تا قاشق...دو تا بشقاب...دوتا لیوان...خیلی زود میز و چیدم و اولین قاشق غذارو توی دهنم گذاشتم.
_خوبه این هنرت و حفظ کردی؟
توی فکر بودم و از گیجی ِ قیافه ام فهمیدکه منظورش و متوجه نشده ام.
مثل همیشه تند غذا میخورد...قاشق پر دیگه ای توی دهنش گذاشت و بعد از قورت دادنش گفت
_لااقل چراغ آشپزخونه ات و روشن نگه داشتی...!!
پاسخ
#6
نمیخوام جوابی به حرف هاش بدم...اتفاق های امروز ِ دفتر حسابی پکرم کرده بود...
حرفی نزدم و همینطور که با حرص و عجله قاشق هارو پشت سرهم توی دهنش میذاشت و میجوید ادامه داد
_تقصیر خودم شد...دختر ِ آفتاب مهتاب ندیده گرفتن ، این حرفارم داره.یه ماه باید صبر کنی سرخ و سفید شدناش کم رنگ بشه...یک هفته تا دو هفته باید صبر کنی عادت ماهانه که از استرس و ضعفش ِ تموم بشه ...بعد ِ همه ی اینا...هربار باید چقدر تلاش کنی تا خانوم...
قاشقم و توی بشقاب پرت کردم و با بلند شدنم از روی صندلی ، صندلی روی زمین افتاد و صدای گوش خراشش ، گوشم و پر کرد.
با حرص شمرده شمرده گفتم
_تقصیر منه که میذارم پاتو بذاری تو خونه ام!
مثل همیشه دلش نمیخواست کم بیاره...بلند شد و با صدایی بلندتر از من یادآور شد
_خونه ی خودمه! بعد تو برای من تعیین و تکلیف میکنی که کی برم و کی بیام؟ همینکه حضانت دخترم و دادم بهت خداروشکر کن...خونه ام که برات گذاشتم...
به چشم هاش نگاه کردم...کم کم باید باورم میشد که این محمدرضا دیگه شبیه محمد ِ من نیست.
_باشه...من همین فردا اینجارو خالی میکنم.الانم میرم که تو با دخترت ، توی خونه ی خودت راحت باشی
به سمت اتاق قدم برداشتم که بازوم و گرفت و سمت ِ خودش کشید.
_وایسا ببینم
با حرص دستم و آزاد کردم
_چته محمد؟
_تو چته؟ به دور و برت نگاه کن ، این زندگی که داری از منه! خونه ماشین...تو فقط برای خودت یه حساب بانکی داری که سرماه نشده کل ِ حقوقت میره برای خیریه هایی که وقت ِ پیری و کوریت ، هیچکدومشون نمیان یه لیوان آب دستت بدن...منه خر و بگو که دخترم و دست تو سپردم!
خندیدم...با پوزخند...اما غمگین...من میدونستم چرا محمد ، غزل و با خودش نبرد
_غزل و نبردی چون جلوی قوم و خویشت خجالت میکشیدی بگی دخترم حرف نمیزنه! دخترم مثل هم سن و سالای خودش نمیتونه باشه، چقدر بهت گفتم بچه نیاریم....چقدر بهت گفتم میشه مثل خودم...چقدر بهت گفتم من هنوز یادمه بچگیمو...گوش نکردی نامرد!
بغض اجازه نداد بیشتر حرف بزنم...نگاهشو ازم گرفت و توی آشپزخونه رفت...لیوان آبی که برام آورد و نخوردم.
_آب دستم بدی که دیگه بیشتر بی آبروم میکنی! دیگه هرجا بشینی و پاشی ، میگی این دخترو من آب دستش ندم ، خودش نمیخوره! مگه نه؟
دستشو روی صورتش کشید و نفسش و آروم بیرون فرستاد...یه بار دیگه نفس عمیق کشید و پره های بینیش بهم چسبید.
_اگر منظورت ، طلاقمونه...که من به همه گفته بودم توافقی ازهم جدا شدیم.نمیدونم کدوم از خدا بی خبری ، به گوش خانواده ات رسونده که من طلاقت دادم...میدونم برات بد شد...بعد از بهم خوردن ازدواج اولت ، دومی و...
جیغ کشیدم سرش...!
_ما فقط نامزد بودیم !
دست هاشو بالا آورد و به اتاق نگاه کرد
_باشه باشه..همون نامزد ...من هیچوقت ازت نپرسیدم نامزدی ِ یه هفته ایت سرچی بهم خورد.نمیدونستم اون همه چیو بهم زده! ..ببین صد بار بهت گفتم...من فقط برادرم خبر داشت که میخوام طلاقت بدم.مطمئنم اون به کسی نگفته...بعد تماس برادر و پدرت ، دلم برات سوخت...گفتم حالا که همه چی لو رفته ، اون خونه میشه برات جهنم...برای همین اینجارو بهت سپردم...وگرنه این خونه ، الان ، کمِ کم ، دو میلیارد پولشه...!!!
جلوی ریختن اشکم و گرفتم و با عصبانیت به چشم هاش نگاه کردم...ماشین حسابشو توی مردمک چشم هاش دیدم.
با عجله به سمت اتاق خوابم رفتم ، چمدون ِ لباس هامو از زیر تخت بیرون آوردم و نیم نگاهی به صورت ِ غرق ِ خواب غزل انداختم...
_چیکار داری میکنی؟
برای دخترش ، صداشو پایین آورده بود...
_با توام....
کشو لباس هامو بیرون کشیدم و اولین لباس و توی چمدون پرت کردم.
لباس و برداشت و نزدیک کشوی لباسم آورد
_باشه ببخشید...تمومش کن
هر دو دستم و داخل کشو بردم و تمام لباس هامو یکجا بلند کردم و از کشو بیرون آوردم.
دستشو جلو آورد و مانع شد...
_ول کن محمد...بذار این دندون ِ لق و بکنیم راحت بشیم...ول کن
مچ دست هام و فشار داد و صورتشو نزدیک تر آورد تا صدایِ بمش ، دخترشو بیدار نکنه
_باشه من اشتباه کردم.این خونه مهریه ات
تلاش کردم تا دستم و بلند کنم ولی نگه داشت.
_مهریه من یه سکه بود که شب عروسیم گرفتم.بردار دستتو
صدای بلندم و بانزدیک آوردن ِ صورتش ، قطع کرد
_نجــــوآ...
سرم و سمت دیگه ای چرخوندم تا صدای نفس هاشو نشنوم.فشارش بیشتر شد و دست هام تاب نیاورد.
لباس ها داخل کشو ریخته شد و دستم و رها کرد.
خودم و توی آیینه ی کمدم دیدم و محمدی که چمدونم و بست و زیر تخت جا داد.
_پاشو شامت و بخور ، صبح هم باید دوباره بری دفتر...حداقل وعده های غذاییتو...
چرا عادت داشت وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده؟
پلک هامو روی هم فشار دادم .
اجسام از آنچه در آیینه میبینید به شما نزدیک ترند...
_برو بیرون محمد...میخوام بخوابم
نگران ِ من نبود...نگران ِ مادر ِ دخترش بود که از بد ِ حادثه اون زن من بودم...نجـــوآ...!
اونقدر چشم هامو بستم که از اتاق رفت...هم خودش...هم صدای پاش...هم نفس هاش...هم سایه ای که روی سرم خیلی وقت بود سنگینی میکرد.
در اتاق و قفل کردم و کنار غزل دراز کشیدم...تا نمیرفت خوابم نمیبرد...ساعت نزدیک ِ پنج صبح بود که صدای بسته شدن ِ در ، خیالم و راحت کرد تا بخوابم...

*********
صبحونه ی غزل و سرفرصت دادم و به دفتر روزنامه اطلاع دادم که امروز با دو ساعت تاخیر میام.بغض اول صبح غزل که دلیلش معلوم بود، باعث شد کمی سرحالتر خودم و نشون بدم.
در آسانسور که باز شد ، توی کیفم دنبال کلید ماشین بودم که چشمم به ماشین ِ محمدرضا افتاد..اولش فکر کردم که اشتباه دیدم ولی ماشین خودش کنار ماشینم پارک شده بود.
غزل برای خودش زیر لب زمزمه هایی میکرد که شاید اگر دقت میکردم چند کلمه و یک جمله ای ازش پیدا میشد...ولی هرچقدر به ماشین محمدرضا نزدیک تر شدم ، تعجبم بیشتر شد...
صندلی راننده رو کامل خوابونده بود و ساعد دستش روی چشم هاش گذاشته بود...صبح که بیدار شدم فکر کردم رفته محل کارش...ظرف هارو شسته بود و بقیه غذارو هم توی یخچال گذاشته بود...حتما به خاطر غزل دلش نیومده بود که بره.
خیلی گذشت که صدای جیغ ِ غزل که تازه پدرش و دیده بود ، توی پارکینگ بزرگ ِ برج پیچید و با دست های کوچیکش ، ضربه هایی به شیشه های ماشین زد و بابا گفتنش ، کم کم محمدرضا رو بیدار کرد.
کمی از در فاصله گرفتم و غزل تمام تلاششو کرد تا از بغلم بیرون بیاد و خودش و به آغوش پدرش بندازه.
محمدرضا با چهره ی خوابالودش از ماشین پیاده شد و با "جانم"گفتنش به غزل ، دخترم و ازم جدا کرد و به بغل گرفت.
_قربونت بره بابایی...چطور مطوری؟
جیغ های خوشحالی ِ غزل و خنده های خسته و خوابالوده ی محمدرضا رو نگاه میکردم که سمت ماشینم رفتم و کیفم و روی صندلی عقب انداختم.
جونم به خنده های غزل بند بود و محمد میدونست که آزارم میداد؟
پشت فرمون ماشین نشستم و استارت زدم که محمدرضا نزدیک ماشین اومد و پرسید
_ساعت چند برمیگردی؟
غزل صورتشو کنار صورت پدرش چسبونده بود و با چشم هایی که برق خوشحالی داشت نگاهم میکرد
_امروز زودتر میام ، تو کی میخوای بری ...بگو همون ساعت بیام پیش غزل
_امروز و مخصوص ِ دخترم گذاشتم
صورت غزل و که بوسید ، غزل بلافاصله جواب ِ بوسه ی پدرش و داد و دلم برای مهربونی های دخترم که با خساست برای مادرش خرج میکرد ، تنگ شد!
_من تا ساعت شیش برمیگردم ...امروز کارم کمتره ، میرم خرید و بعد میام.فقط اگر تلفن زنگ خورد...
مثل این چند وقت جوابم و داد
_تلفن و جواب نمیدم ، زنگ در و برنمیدارم ، حواسم هست!
ساک غزل و سمتش گرفتم
_نهارش توش هست ، زیاد بهش غذا ندی رودل میکنه مثل دفعه پیش...پنجره هارم باز نذار سرما میخوره ، با تلفنتم میخوای حرف بزنی ، جلوی دهنتو بگیر که فحش ندی ، غزل خیلی زود یاد میگیره...
طلبکارانه نگاهم کرد.
_مثل اینکه بچه ی منم هست!
لبخندی به غزل زدم
_بله میبینم...بذار پای نگرانی های مادرانه...
خیلی زود فیتیله ی ناراحتیش پایین اومد.
_بقیه قورمه رو نهار بخورم؟
خنده های غزل خیلی خیلی شبیه پدرش بود...
سری تکون دادم و نوچ نوچی بهش کردم ...من خیلی شبیه مادرم رفتار میکردم.
با بسته شدن ِ در ماشین و خروجم از پارکینگ ، از آیینه کنار ماشینم دیدم که غزل برام دست تکون میده و بوس میفرسته.

************************************
پاسخ
 سپاس شده توسط Saavedradm
#7
************************************
کش چادرم و جلوتر کشیدم و روی صندلی جابجا شدم ...جلسه ی چند ساعته همیشه برام خسته کننده بود...حرف های تکراری ، قول های تکراری ، اعلام ضوابطی که توی این چند سال حداقل روزنامه ی ما به هیچکدوم وفادار نبود و حالا تمام تلاششونو میکردن که مارو مجبور کنند تا توی خط ِ دلخواه خودشون بریم و طبق خواسته های صاحب سرمایه ها بنویسیم .
خط های فرضی روی کاغذم میکشیدم که صدای تک ضربه ی خودکار ، روی شیشه ی میز سرم و بلند کرد.عارف با خنده ای که سعی داشت ، کنترلش کنه نگاهم کرد.
حتما برای اونم خیلی کسل کننده بود با ناراحتی ، خفیف سرتکون دادم که خیلی ناخواسته خمیازه ی کوتاهی کشیدم و وقتی عارف دستشو جلوی دهنش گرفت تا راحت تر بخنده ، سرچرخوندم و نگاه ِ میرزایی ، یکی دیگه از مردها روزنامه که همه زندگیشو برای بخش کاری ِ خودش گذاشته بود ، به خنده ام انداخت.
وقتی به جایی زل میزد ، چشم های چپش بیشتر به چشم می اومد و چند باری سرهمین ، باهاش شوخی کرده بودند و اصلا ناراحت نمیشد...
به عارف با سر اشاره کردم تا میرزایی و ببینه و کاش اینکارو نمیکردم ، خنده های عارفی که ده سالی از برادرم بزرگتر بود ، سکوت ِ محض ِ جلسه رو شکوند و به ترتیب منهم مثل عارف ، آبروم رفت!

**************************
_ببخشید خانوم...
با صدای مردی که توی جلسه دیده بودمش ، ایستادم
_بفرمایید
مرد مرتب و سنگینی به نظر می اومد ، بدون اینکه به چشم هام نگاه کنه ،نگاهشو پایین انداخت و پرسید
_فامیلیتون و یادم رفت
_لطیفی هستم.از روزنامه شفق
_بله...خوشوقتم...راستش میدونم اینجا، جای مناسبی برای گفتن این حرف نیست ، بخصوص که دیوار موش داره ، موشم گوش داره...ولی...
کمی جلوتر اومد و صداشو پایین تر آورد
_من سردبیر ِ روزنامه ای هستم که قراره مقاله ی شمارو کنه.
با دقت ِ بیشتری بهش نگاه میکنم ، به نظر جرئت ِ اینکارو نداشت..نمیدونم حاجی چرا تصمیم گرفته بود که این روزنامه رو وارد بازی کنه!
_من مقاله اتون و خوندم خانوم لطیفی...برای اینکه متوجه نشن که شما نوشتین ، باید یه ویرایش اساسی روی جمله ها و فعل ها و نشونه هایی قلم شما انجام بشه...ویرایش ها رو خودم انجام دادم ...بعضی کلمات ، مختص ِ شماست...از صراحتش کم کردم که در عین ِ رسالت ِ مطلب ، حساسیت هارو به الفاظ و کنایه ها نکشونم.منتهی نیازه که خودتون بخونید ...
با اینکه هنوزم دلم میخواد خودم مقاله رو کنم.ولی به خاطر حاجی هم شده رضایت میدم
_باشه ، بهتون ایمیلم و میدم...ایمیل شخصیم ِ ...بفرستید که بخونم.
گوشی ِ موبایلشو سمتم گرفت و براش ایمیلم و نوشتم.
پله های ساختمون و کنار عارف و میرزایی پایین اومدم و در طول مسیر به گزارشی که آزاده همین صبح برام فرستاده بود فکر کردم...پرونده ای درباره ی قاچاق دارو ...اطلاعاتش خیلی کامل نبود ولی میشد کامل کرد.البته که دورادور خبر داشتم روزنامه های رسمی تر و به قولی مشهور تر ، مشغول ِ کامل کردن ِ همین گزارش هستند.
با این اوضاعی که دستور به سکوت داده شده بود نمیشد ، بحث ِ این موضوع و با گروه ِ تحریریه و حتی حاجی درمیون بگذارم.
خمیازه ی نصفه و نیمه ای کشیدم و لبه های چادرم و بهم نزدیک کردم.با نزدیک شدن ِ حاجی ، هرسه امون ، کنار هم ایستادیم.خلاصه ای از تصمیماتی که بزرگان گرفته بودند و اعلام کرد.
سوار ماشین ِ حاجی شدیم ، برعکس ِ عارف و میرزایی که هرکدومشون از بچه ها و قوم و خویش هاشون حرفی برای گفتن داشتند ، من اما نمیتونستم وانمود کنم که تصمیم ِ گرفته شده ، برام بی اهمیته!
شاید اگر موقع نوشتن مقاله ام ، یکم نرم تر مینوشتم و نظر خودم و توی نوشته ام نمیاوردم اینطور نمیشد.هرچند که قبل از من ، عارف همه چی و بهم ریخته بود.
_دخترم...حواست کجاست؟
با صدای میرزایی از فکر بیرون اومد و متوجه نگاه ِ حاجی از آیینه شدم.
_بله؟ با من بودین؟
حاجی از توی آینه جوابم و داد
_کجایی دختر؟ چند بار صدات زدم...
معذب شدم و نیم نگاهی به میرزایی انداختم که کنارم نشسته بود...تا اینکه حاجی گفت
_میخوای امروز زودتر برو خونه...کار خاصی که دفتر نیست ، اصلاح و حروف چینی هم بچه ها انجام میدن ، دیروز حسابی اضافه کار وایسادی.
_یه قراره مصاحبه دارم که اگر میدون پایینی پیاده ام کنید ، ممنون میشم.
درباره ی این مصاحبه با حاجی صحبت نکرده بودم ...
_راستش وقت نشد بهتون بگم ، به زور تونستم یه قرار مصاحبه بذارم با فرمانده نیروی انتظامی درباره ی طرح جمع‌آوری توزیع‌کننده های داروهای تقلبی و قاچاق صحبت کنیم تا بتونم گزارشم و تکمیل کنم.
اخم خفیفی روی پیشونیش جا خوش کرد
_نگفته بودی! ...قراره که این مصاحبه ها از طرف نماینده مربوط انجام بشه.درست نیست روزنامه نگاری مثل شما که تازگی هم اسمش سرزبون ها افتاده ، بیفته به مصاحبه...حداقل همکار خودت و بفرست.
توبیخشو پای نگرانی ها و قانون مندی های همیشگیش گذاشتم
_حق با شماست..امروزم با آزاده میرم...فقط میدون و رد نکنید.
با توقف ماشین ، از هر سه خداحافظی کردم و با باد شدیدی که می اومد ، سعی کردم از باز شدن ِ چادرم جلوگیری کنم.
اون دست ِ خیابون آزاده رو دیدم که برام دست تکون میداد...خیابون و که رد کردم ، دیدم که آزاده برای پشت سرم دست تکون داد...وقتی برگشتم دیدم ماشین ِ حاجی منتظر ایستاده...هر دومون که دست تکون دادیم ، ماشین با سرعت ِ زیادی دور شد.
_چطوری؟..چه خبر؟
موهای بیرون اومده اش و زیر مقنعه اش برد
_خبرارو بهتون گفتم.رئیس اعتراض نکرد که چرا زودتر بهشون خبر ندادیم؟
باهم قدم برداشتیم...
_گفت باید اطلاع میدادین ، نمیدونم خبر داره یا نه ، از وقتی به بصیری میسپریم که با نیروی انتظامی قرار بذاره یا پشت گوش میندازه ، یا خودش میره و برای من گزارش های درب و داغون و سانسوری تحویل میاره.
_شما میتونید به حاجی بگین ، مطمئن باشید شما بگید ، بصیری و اخراج میکنه.
اجازه نامه ی ورودمون و به سربازی که جلوی در ایستاده نشون دادم .منتظر بودم که متن نامه رو بخونه که به آزاده گفتم.
_به من اگه بود یه لیست میدادم به حاجی برای عزل و نصب یه عده ای!!
با اشاره ی سرباز ، داخل شدیم.آزاده مدام چادرش روی شونه اش می افتاد و با چشم و ابروی من ، معذرت میخواست و دوباره چادر و روی سرش می انداخت.
توی اتاق منتظر نشسته بودیم که فرمانده با حداقل یک ساعت تاخیر اومد!

**********************

_بله محمد؟
_چرا تلفنت و جواب نمیدی؟ صدبار زنگ زدم!
لحنش خیلی عصبانی نبود اما بابت سه ساعت تاخیر میتونست زنگ بزنه و اعتراض کنه!
_مصاحبه ام طول کشید ...دارم میام ، تو بلوارم...غزل خوبه؟
مکثی کرد و اینبار با عصبانیت گفت
_سه ساعته من و معطل خودت کردی ، حالا میگی تو بلواری؟ این بلواری که من میبینم ، دو ساعت دیگه ام ترافیکش حل نمیشه
سرم و کمی به سمت ِ صندلی راننده خم کردم تا ببینم خونه ام و میتونه پیدا کنم.
_پیش غزلی صداتو بالا نبر...میترسه.از منم بهش غر نزن ، میفهمه!...اون همه تو منو معطل خودت کردی حالا یه بارم من.
_امشب خونه ی مادر ِ شیرین دعوتم...دو ساعت پیش بهش گفتم تو راهم ، صدبار زنگ زده!
حق داشت که از شیرین بترسه! من از این اخلاق ها نداشت که مدام دنبالش بگردم و توی رفت و آمدش به مهمونی ها ساعت دقیقی تعیین کنم و با هربهونه ای ناز کنم! ولی شیرین خوب راهشو یاد گرفته بود ، شیش ماهم از آشناییش با محمدرضا نمیگذشت که اینطور محمد و تو مشتش گرفته بود!
_به شیرین خانوم زنگ بزن ، بگو پیش دخترت بودی نه زن ِ سابقت...یه فیلمم از خونه و توی کمد و توی کشوها بگیر براش بفرست که باور کنه من خونه نیستم.بادش میخوابه!
قبل از اینکه غرغرهاشو بشنوم تماس و قطع کردم و از راه میانبری که وجود داشت ، توی خیابون اصلی پیچیدم.
با دسته کلیدم به در زدم و خیلی زود درو باز کرد.صورتش ارغوانی شده بود و رگ گردنش برجسته...یاد ندارم به خاطر من اینهمه به ترس و عصبانیت افتاده باشه...اما...یادم اومد!
بچه رو توی بغلم انداختم و به دخترش وعده داد که هفته ی دیگه میاد و برای چند روز اون و پیش خودش میبره.غزل مدام صداش میزد و بعد هر "بابا" گفتنی ، "جانم"ی هم از پدرش میشنید.
_برات شامم پختم ، غذای غزلم دادم...قبض تلفنتم پرداخت نکردم چون با منکه حرف نزدی!!
پوزخندی روی لبم نشست و منتظر ایستادم تا درب ِ کابین ِ آسانسور بسته شد!
پاسخ
#8
**************************
موهای روشن غزل و براش بافتم و از جلوی آیینه یکی از عطر هام و برداشت
_اون سنگینه از دستت میفته...بذار سرجاش!
از توی آیینه لبخندی بهم تحویل داد و صدایی درآورد تا دلم و نرم کنه، دوباره شیشه عطر و بلند کرد و مجبور شدم از تخت پایین بیام.
یکم براش عطر زدم و با نگاهش ، بهم فهموند که چشم انتظاره رژ لبه!
_میخواییم بریم خونه ی آقاجون...اگر ببینه رژ زدی ، ناراحت میشه.نمیشه؟
لب هاشو غنچه کرد و به میزی که لوازم آرایشم و روش چیده بودم نگاه کرد.
_خودت میدونی آقاجون دوست نداره ..حالا اگر تو دلت میخواد میزنم.
رژ لب و برداشتم و تا نزدیک صورتش بردم ...قدمی به عقب برداشت
_نمیخوای؟
"نه" غلیظ و پر حرصی گفت و باعث شد بزنم زیر خنده
_چرا قهر میکنی ، منکه میگم بزن ، اگر آقاجونم چیزی گفت بگو دوست داشتم!!
جیغی کشید و با یک دست بلندش کردم و روی تخت انداختمش...جیغ های بنفشش که میون خنده هام اتاق و پر کرده بود ، برام دلنشین بود.
شیطنت هایی که میدونستم داره اما بروزش نمیده و با این جیغ و مو کشیدن هاش ، جلوی خنده هاشو میگیره!
_اگر به آقاجونم نگفتم موهامو کشیدی ، نیگا کن لای انگشت های کوچیکتو ، پر از موهای مامانه!
پایین تخت نشسته بودم و سرم روی پاش بود که مشت دستشو باز کرد و به موهایی که لای دستش بود نگاه کرد.
_ریخت!
تا خواست بغض کنه موهامو از لای انگشت هاش بیرون آوردم و روی سرم گذاشتم
_میچسبه...ببین
آروم سرم و تکون دادم و سعی کردم با قلقلک دادنش ، حواسش و پرت کنم

****************

خوبی ِ مهمونی های ِ آقاجون و مادرم این بود که اجازه نمیدادند مهمون دست به سیاه و سفید بزنه.
_نجوا پاشو این ظرفارو جمع کن!
با صدای نگار ، لبخندی که روی لب داشتم ، پاک شد!
_من چرا؟...من خسته ام!
چادر ِ توخونه اش و جلوتر کشید و قیافه ای برام اومد
_تو از بچگی خسته بودی...نا نداشتی حرف بزنی...به زورم که راه میرفتی.اونوقت ما به این غزل ِ بیچاره پیله میکنیم که دو کلوم حرف به دهن مبارکش بیاره.وقتی مادرش تویی از بچه دیگه چه توقعی باید داشت؟
خیارو محکم گاز زدم و با عجله بلند شدنم ، چادرم و از سرم انداخت
_حاج خانوم ، بادم نمیاد که...پس چرا افتاد!
با خنده به محسن چشمکی زدم و دور از چشم ِ شوهر خواهرم چادرم و روی سرم برگردوندم
_برادر جنس چادرها لیز شده ، هی از سر میفته!
خندید و روزنامه ای که مال ِ رقیب بود و نشونم داد
_خوب داره علیه مطالب ِ شما ، مطلب رو میکنه ها
بشقاب ِ میوه رو روی میز گذاشتم و به سمتش رفتم .
_جالبیش به اینه داداش ، که اینا مجوز ِ نوشتن ِ بعضی کلمه هارم دارند اما به ما که میرسه ، دستور ویرایش میاد که این کلمات درست و شایسته نیست.
روزنامه رو از دستش گرفتم و به خوندن مطلب مشغول شدم که محسن ادامه داد
_تو این محیط شایسته سالار تو واسه کی و چی داری دست و پا میزنی؟
با ناراحتی روزنامه رو بستم و روی میز انداختم
_هرکسی به اندازه خودش و تا جایی که میتونه باید تلاش کنه.همین دو مقاله ی اخیرمون کلی بلوا بپا کرد که ما به همینم راضی هستیم.حالا رقیب مطلب بذاره که کذبه و دروغ...مهم اینه که مطرح شد و یه عده برای درست و غلطش فکر میکنند و دست به تحقیق میزنن.
دستش و زیر چونه اش گذاشته بود و دقیق نگاهم میکرد.
_محسن خداشاهده مسخره ام کنی ، اون ریش هاتو با موچین میکَنم!!
جلوی خنده اش و گرفت و با صدای پایینی که فقط خودمون بشنویم ، گفت
_حرف های نگار و شنیدم ، بلبل زبونی ِ الانت واقعا منو به خنده میندازه.یاد بچگی بخیر...چقدر مسخره ات میکردیم!!
اخم هام درجا توی هم رفت و بلافاصله به توجیح حرفش پرداخت
_خودت میدونی که بیشتر از آقاجون دوست نداشته باشم ، کمتر دوست ندارم.انصافا ، نمکی که تو داشتی و هیچ بچه ای اون دوره نداشت.یه کلمه میخواستی بگی ، صدبار حرف اولشو تکرار میکردی ، به دومی هم نرسیده نفست میبرید.چقدر با سُبحان به خاطر تو دعوا میکردیم!
وقتی توی فکر رفت ، من دست ِ بچگیمو گرفتم و ورِ دلم نگه داشتم تا نره سراغ خاطره هایی که دیگه خیلی ساله ازش میگذره و یادآوریش فقط یه آه ِ کوتاه نصیبم میکنه و بس...
_نجوا پاشو کمک!
غزل تازه از بغل ِ آقاجون پایین اومده بود که بوسیدمش و با غرغر کردن، سرِ نگار داخل آشپزخونه شدم.
_چه خبره که هی مهمونی میدین حاج خانوم؟!
مادرم که کف ِآشپزخونه نشسته بود و ته دیگ ِ سیب زمینی ِ برنج و جدا میکرد ، سری بلند کرد و با خنده گفت
_بد ِ زود به زود من و بابات دلمون و براتون تنگ میشه! از مهمونی پیش یه هفته و سه روز گذشته مادر!
زن ِ محسن ، سرش توی کابینت بود و تلاش میکرد تا بشقاب های قدیمی ِ مامان جون و بیرون بکشه که آروم بدون ِ اینکه نگار متوجه بشه ، به کمرش زدم تا حواسش و جمع کنم و بعد رو به مادر جون گفتم
_مامان جون ، حرفت و درست بزن ، بگو دلم برای تو و غزل و محسن و خانومش تنگ میشه ، وگرنه نگار که کم کم داره میشه صاحب خونه!
پق ِ خنده ی پری سیماه ، با سرفه هاش پوشونده شد ، اما چشم غره ی مامان و با بوسیدن گونه اش جواب دادم و دم گوشش با خنده گفتم
_بد میگم؟
نگار زیرلب حرفی زد و سینی برنج و با خودش برد.
منهم فرصتی پیدا کردم و بقیه حرفم و زدم
_ده ساله ازدواج کردن ، قرار بود یه سال طبقه بالا بشینن که شوهر ِ محترمش پولاشو جمع و جور کنه ، ده سال گذشته اینا یه ماشینم نخریدن .
مادر جون سقلبه ای به پهلوم زد و بعد از "هیس" گفتنش رو به پری سیماه کرد و گفت
_میبینی تو رو خدا ، مردم با خواهرهاشون خوش و خرمن ، این دوتا بهم که میرسن میشن جن و بسم الله!
پری سیماه که لپ هاش سرخ شده بود ، لبه های چادرشو تکون داد تا یکم خنک بشه :
_مادرجون ، نجوا شوخی میکنه ، وگرنه که کیه که ندونه بعد از این همه مدت دیگه طبقه ی بالا میتونه خونه ی نجوا باشه جای نگار!
بابت حاضر جوابی ِ پری سیماه تای ابروهای مادرم بالا رفت و من برای فرار از ماجرای به وجود اومده با خنده به سمت ِ ته دیگ ها هجوم بردم
پری که بلند شد ، پشت سرش از آشپزخونه بیرون اومدم و بابت طرفداری ِ حق به جانبش لپ های گل انداخته اش و بوسیدم
_تو بهترین عروسی هستی که محسن نصیبش شد!
ظرف سالاد و سر سفره گذاشت و از گوشه ی چشمش به نگار نگاه کرد که کنار همسرش نشسته بود و یک ریز غر میزد .
_خدا کنه مامانت از دستم ناراحت نشه.ولی اگر نمیگفتم غمباد میگرفتم.از بس امروز...
لبشو گاز گرفت و همونجا نشست.
بقیه حرفشو نزد اما فهمیدم که قبل از اومدنم ، لابد دوباره بحث من به راه بود که پری سیماه ِ همیشه مهربون و مراعات کن ، اون حرفو به مادرجون زد.
غزل آروم آروم سمتم اومد و روی پام نشست.
دم گوشم گفت "ماست"
لبخند زدم و به پری سیماه گفتم که پیاله ی ماست و نزدیک بیاره
هنوز غزل ماست خوردن و شروع نکرده بود که نگار پیشبند ِ بلندی آورد و بی هوا دور گردن ِ غزل بست.
ترس غزل و از دستی که روی پام گذاشت و نگاهی که مدام دور صورتم میچرخید فهمیدم ولی به احترام ِ آقاجون حرفی نزدم تا نگار سرجاش بشینه
غزل و روی پام نشوندم و آروم پیشبند و باز کردم
_ماست و پلو میخوری مامان؟
لرزش چونه اش و با دستم گرفتمو لپشو بوسیدم...نگاهش به ظرف ماستش بود که دم گوشش زمزمه کردم
_میدونی چقدر دوست داره مامان؟
عکس العملی نشون نمیداد تا اینکه صدای افتادن بشقاب ، به هول سرم و چرخوند و غزل از روی پام با عجله بلند شد
بشقاب خورشت از دست آقاجونم افتاده بود ، درست روی فرش!
_ریخت!؟
تک کلمه ی غزل ، پدرم و به قهقهه انداخت
_آره باباجون ، دیگه نگار خانوم باید برای منم پیشبند و زیرانداز بیاره...
نگاهم سمت نگار نرفت چون مادرم خیلی زود ، خورشت ریخته شده رو جمع کرد و دستمالی روی کثیفی فرش انداخت و بقیه رو به خوردن غذا دعوت کرد.
غزل دوباره که روی پام نشست ، دم گوشم با تعجب گفت
_ریخت!
لپشو محکم بوسیدم و با خنده گفتم
_آقاجونم مثل من و تو شده.
یه قاشق ماست توی دهنش گذاشتم و به مردمک های مشکی چشم های درشتش نگاه کردم که روی صورت ِ تک تک مهمون ها میچرخید ، اما من فقط به دخترم نگاه میکردم
با صدای آرومش گفت
_دعبا؟
نوچی کردم و خودش قاشق و ازم گرفت
_نه مامان...فقط مارو دعوا میکنن!!
غزل که مزه ی ماست و نعنا رو چشیده بود ، مشغول خوردن شد و دیگه حرفی نزد.
_بکشم برات باباجون؟
با صدای آقاجون سربلند کردم و لبخند زدم ، همینکه دست برد تا کفگیر و برداره غزل با صدای بلندی گفت
_ننـ..ریــزی!
خنده ی محسن که مثل بمب میموند ، تعجب بقیه رو از بین برد ...پری سیماه لپ غزل و کشید و پسر نگار که تازه هشت سالش شده بود ، برای دخترم دست زد.ولی من خیره ی لبخند پدرم بودم که از من جدا نمیشد.
_نمیریزم باباجون ، نگران نباشه دخترگلم.
غزل خودش و توی بغلم تکونی داد و برای پدرم حسابی دلبری کرد با خنده هاش...
یه تیکه مرغ برداشتم و غزل پیش آقاجونم رفت ، به گفته ی مربی و مشاور مهدکودکش ، سعی میکردم خیلی نگاهش نکنم ، تا خیال نکنه که نگران غذا خوردنش هستم یا میترسم که غذارو روی زمین و خودش بریزه.برای همین یواشکی نگاهش کردم که سعی میکرد دقیق قاشق و توی دهنش ببره و لقمه هاش و بیشتر بجوئه.
_فردا به مناسبت ولادت ، خونه ی حاج خانوم مولایی روضه است ، همتون و دعوت کرده.
به حرف مادرم گوش میدادم که محسن با خنده با بازوش ، به بازوم زد و گفت
_پس منم مرخصی بگیرم بیام...
مادرجون ، نوچی کرد و چادرش و یکم جلوتر کشید تا موقع غذا خوردن به هوای شوهر نگار راحت تر باشه.
_خب خودتون دارید میگید همه رو دعوت کرده.نیام ناراحت میشه مامان!
محسن سر به سر مادرم میذاشت و خنده های آقاجونم و درمیاورد ...
چند تا تره و یه پیازچه بزرگ برای خودم برداشتم و طعم خوب ِ قیمه ی مامان و چشیدم.
"سسالا..."
اشاره ی غزل به سالاد بود که پدرم دلا شد و ظرف و برداشت ، چند پر بیشتر براش نذاشت و حسابی روش و سس ریخت
یه پر از کاهو رو برداشت و سس ِ روش دور ِ دهنشو کثیف کرد
_نجوا ، برای غزل پوره درست کردم ، بیارم براش یا میبری برای فردا نهارش؟
غزل تا اسم پوره رو شنید ، چشماش گرد شد و نگار از سر سفره بلند شد
_قربونت برم که عین ِ مصطفی عاشق پوره ای ، الان خاله برات میاره
مامان با دستمال دور دهن غزل و تمیز کرد و نگار پوره رو جلوش گذاشت...اونقدر مامان و آقاجون و حتی نگار حواسشون به غزل بود که سرم به خوردن گرم شد
_میای فردارو؟
پری سیماه جاشو عوض کرد و نزدیک ترم اومد...وقت برای روضه نداشتم
_نه پری...وقت نمیکنم ، میام خونه یه وقتایی میشه دوازده شب!
آروم به صورتش زد و با نگرانی پرسید
_چرا این همه...دو شیف میمونی؟
خسته خندیدم.
_نه بابا...پیش میاد...یکی دو ساعت بیکار میمونم تا تایید بشه ، بعد یه ساعت کار دارم ، دوباره یه ساعت بیکاری تا ویرایش و اعلام کنند ؛ بعد دوباره رفع اصلاحات و بعد منتظر بمونم تا تایید بشه..آخرم برای اینکه از سر و ته مقاله ام نزنند ، تا سری اولش برای نره ، از دفتر روزنامه نمیام بیرون.
_خودت و خسته میکنی...دیگه جونی برای غزل میمونه که باهاش بازی کنی؟این بچه گناه داره دختر...
نفس عمیقی کشیدم و یاد قولی افتادم که دو سال پیش به محمد رضا دادم! قرار بود بچه که به دنیا بیاد ، حتی بعد طلاق ، دیگه دفتر نرم و پیش غزل باشم.هم من زیر قولم زدم هم محمد نتونست راضیم کنه.
_اتفاقا چند روز پیش محسن ، آخرشب رفته بود بیرون ، مثل اینکه شبیه ماشین تو رو میبینه منتهی تو اتوبان تند میرفتی ، بهت نمیرسه.اومده بود خونه پیله کرده بود زنگ بزنم بهت ببینم تو بودی یا نه...منم بهش گفتم این موقع شب زنگ نمیزنم چون میدونم نجوا خونه است.
_چرا خودش بهم زنگ نزد؟
_گفت نمیخوام به من دروغ بگه ، میدونه تو باهام راحتی...به خاطر خودت میگم نجوا ، دست از این زیاد کار کردن بکش...غزل هر روز که بزرگتر میشه بیشتر بهت احتیاج پیدا میکنه...پدرش بهش سر میزنه؟
_آره..آخرین بار هفته ی پیش اومد خونه ، من رفتم سرکار ، اون موند پیش غزل...
_ازدواج نکرد؟
_نه بابا ...خودش و بقیه رو مسخره کرده.حاجی که از دستش شاکیه...ولی به محمد حق میدم ، بعد یه بار شکست ، انتخاب خیلی سخت میشه.اونم با اخلاقیاتی که محمد داره و عروسی که خانواده اش میخوان.فعلا که با یکی آشنا شده..
قاشق ِ پُری و توی دهنم گذاشتم که پری نگاهی سرسری به بقیه انداخت و با صدایی که تا حد مکمن پایین اومده پرسید
_هنوزم فقط با تو درد و دل میکنه؟
پلک هام و باز و بسته کردم و جمله های قبل طلاق محمد یادم افتاد...
"تو بهترین دوستی بودی که میتونستم تا آخر عمر داشته باشم ، ولی حیف که بهترین همسر نبودی...!"
پاسخ
#9
یک ماه بعد...

********************
شیر خوردن غزل که تموم شد ، آروم آروم چشماش روی هم افتاد.صورتشو بوسیدم و روی تخت خوابوندمش.
چند دقیقه ای خیره به سقف اتاقم بودم که به هوای سحری خوردن ، از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم.ضعف و گشنگیم در طول ِ ساعت کار بهم فشار میاورد و مجبور بودم سحرهای ماه رمضون بلند شم و سحری ِ پرو پیمونی بخورم.
قاشق غذارو توی دهنم گذاشتم و گوشیم و از روی کابینت برداشتم.
خبرگزاری های مختلف و چک کردم...باید دنبال سوژه ی جدیدی میگشتم تا خیلی زود دربارش مقاله بنویسم و گزارش تهیه کنم.
از بین همه روزنامه ها ، فقط یه خبرگزاری بود که هیچوقت نمیخوندم!!
********************
اول وقت کاری بودیم که خبری در های رسید که درباره ی تیراندازی مجلس و انتحاری حرم امام بود.
خبری که شاید ابتداش خودمون هم باورمون نمیشد و پیگیر نبود ، ولی خیلی زود ، با اطلاع سردبیر روزنامه گروهی از خبرنگار و فیلمبردار ها برای گزارش خبر رفتند و تازه باور کردم که واقعا حمله تروریستی اتفاق افتاده!
شوک خبر برای مایی که عادت داشتیم همیشه بشنویم که حملات و پیش از اجرا خنثی و منهدم کردند ،اونقدر زیاد بود که تمام دفتر روزنامه به هول و ولا افتاده بود تا رسمی ترین و دقیق ترین خبر و گزارش کنه .
تنها کاری که کردیم ، با اولین خبری که از آزاده و گروه ارسالی دستمون رسید ، سایت خبرگزاری و آبدیت کردیم ...هنوز برای اعلام خبرهای دقیق زود بود اما هرچیزی که از طرف گروه دستمون میرسید و توی سایت زدیم.
بعد از سه ساعت سرپا ایستادن و بررسی گزارش ها ، به اتاق همکارم رفتم تا بین صحبت هاشون ، بفهمن که چقدر مطلب وگزارش دستشون رسیده.
عارف و میرزایی مشغول حرف بودن که به صحبت هاشون گوش دادم.
_فیلما رسید؟
_آره...دارم تدوین میکنم که بذاریم و سایت.
با عجله از اتاق بیرون اومدم و سمت رئوف رفتم که با چند نفر از بچه ها مشغول حرف زدن بود...
فهمیدم که قرار شده تعدادی از خبرنگار ها به بیمارستان های اطراف برن تا با مجروحین و اورژانس مصاحبه داشته باشند.
پوفی کشیدم و کش چادرم و که عقب رفته بود ، جلو کشیدم.
_لطیفی؟
با صدای حاجی وسط راهرو ایستادم که به اتاقش اشاره کرد و پشت سرش راه افتادم.
_چه خبر؟
صورتش سرخ شده بود و از حالت هاش خیلی خوب میفهمیدم که از اتفاقِ پیش افتاده چقدر کلافه و بهم ریخته است.
نمیتونستم حرف بزنم ولی حتما میدونست که خیلی نمیذارن بچه های فیلمبردار و خبرنگارمون جلو برن و به احتمال زیاد بیشتر با آدم هایی که اون اطراف بودن صحبت کردند بعنوان شاهد!
البته که شنیده بودم ، فقط مرقد اوضاع بهتری داشته و تونستن با دو سه تا مامور نیرو انتظامی و سپاه مصاحبه کنند
پشت میزش نشست و بالا تنه اش و به میز تکیه داد.
_یه فیلمم دستم رسیده ، بذار توی سایت.
تای ابروم بالا رفت
آرنج دست هاشو روی میز گذاشت و دستی به صورتش کشید
_لحظه ورود و تیراندازی به مردم ِ که از دوربین های ضبط شده ی مجلس گرفتم.تا دست بقیه نرسیده میخوام که با اسم خبرگزاری ِ ما پخش بشه.
با وجود خبرها و حوادث مختلفی که گاهی خودم برای تهیه گزارش و مقاله اش اقدام میکردم ولی برای دیدن ِ این فیلم دلواپس بودم و میترسیدم.
فلش و به لپ تاپم وصل کردم.کلیپ پنجاه و نه ثانیه ای که در تمام مدتی که پخش میشد ، ناخن های دستم و زیر دندونم فشار میدادم و از ترس چشم هام گرد شده بود.
اصلا نمیتونستم خودم و جای آدم هایی بذارم که از وحشت وترس جونشون ، خودشون و به دیوار فشار میدادم یا زیر صندلی میرفتند ، یا به اطراف میدوئیدند.
صدای تیراندازی و فریادهایی که شنیده میشد ، به اندازه ای شوک برانگیز هست که آدم نتونه از روی صندلی بلند بشه و عکس العملی نشون بده.
برای چندمین بار بود که فیلم پخش میشد و من هنوز نمیتونستم واکنشی نشون بدم و تصویر و برای خبرگزاری ارسال کنم.
"خانوم لطیفی ، گزارش جدید اومده ، حاجی دستور داده خلاصه اش بره خبرگزاری ولی اصلش برای فردا بشه"
"باششه" ی خفیفی گفتم و توی همهمه ی بپا شده ی دفتر ، "یازهرایی" زیر لب گفتم .تپش قلبم و از روی لباس هم احساس میکردم...نمیدونستم چقدر خانواده الان نگران عزیزهاشون هستند...کسایی که برای یه کار کوچیک و بزرگ راهی مجلس شدند و حالا تلفنشون خاموشِ!!!
ویدیو رو ارسال کردم و توی گذاشتم.
بچه های روزنامه همون چند دقیقه ای که از پخش فیلم میگذشت ، راهی اتاقم شدند و نسبت به پخش فیلم واکنش نشون دادند.من اما هنوز توی بهت بودم.شوکی که نمیذاشت حرف بزنم و حتی یک لیوان آب بخورم!
_خوبی دختر؟
با صدای حاجی ، صورتم و از جلوی مانیتور عقب آوردم و نگاهش کردم.
_رنگی بهت نمونده.تیراندازی دیگه تموم شده!
باز کاری جز نگاه کردن ازم برنمیاد.میترسم حرف بزنم و زبونم بگیره!
از آب سرد کن برام یه لیوان آب آورد و روی میز گذاشت
_آروم باش...همــین!
پاسخ
#10
خفیف سرم و به بالا و پایین تکون دادم و لیوان ِ آب و نزدیک ِ دهنم بردم.همون بهتر که روزه بودم چون قورت دادن یه قلپ آب هم برام غیرممکن بود!
لیوان و روی میز گذاشتم...
گزارش هایی که گروه ارسال کرده بود و با عجله ، اصلاح کردیم و غلط های نگاری و برطرف کردیم .بچه های تدوین هم برای سایت و ویدیو های خوبی فرستادن که هرکدوم و میشه گفت زودتر از بقیه روزنامه ها و سایت ها، ارائه کردیم.
خبرهای مختلفی از تعداد شهدا و مجروحین دستمون میرسید که نمیشد به هیچکدوم اعتنا کرد.بارها پیش اومده بود که برای تصادف ِ ساده ای تعداد اشتباه گزارش کرده بودیم و بعد ، مجبور به پاسخگویی شده بودیم.
پیامکی از آزاده گرفتم که توش نوشته بود با مسئول دفتر آقای بروجردی که 4 ساعت توی اتاقش محبوس بوده ، قراره صحبت کنه.
براش نوشتم که تلفن و در حین ِ مصاحبه روشن بذاره تا بتونم همزمان تایپ کنم و توی سایت بذارم.
باورم نمیشد 5 ساعت از شروع حادثه گذشته و من هیچ حرفی نزدم!
آخرین باری که دچار این حالت شده بودم بعد از شنیدن خبر سقوط هواپیما ،سیزده مرداد بود! برای تهیه گزارش رفته بودم که از شدت شوک و استرس ، موقع سوال پرسیدن یا صحبت کردن جلوی دوربین اونقدر زبونم میگرفت و بند می اومد که فیلمبردار کات میداد و گزارش ها نصفه میموند.
برای چند دقیقه ای سرم و روی میز گذاشتم و زبونم و توی دهنم حرکت دادم.با اینکه در بسته بود ولی میترسیدم که پیش خودم حرف بزنم و ببینم که میتونم راحت صحبت کنم یا نه.
با زنگ موبایل به خیال اینکه آزاده است و دیگه بعد از این مدت حالت هام و میدونه و میشناسه ، فقط تلفن و جواب دادم و به گوشم چسبوندم.
_نجـوا؟
صدای محمدرضا بود...تلفن و قطع کردم و بهش پیامک زدم "کار دارم..."
برام خیلی زود نوشت " میخواستم یه خبر بگیرم از اتفاق امروز.تو رفتی برای گزارش؟"
بین بچه های روزنامه خیلی تعجب برانگیز نبود این ماجرا که چرا من برای تهیه گزارش ها نمیرم.با اینکه خیلی وقت ها عارف و میرزایی هم خودشون همراهی تیم گزارش میرفتند ، اما من....نه!
بعد از چند بار عوض شدن ِ پرسنل ، تقریبا بغیر حاجی و عارف و میرزایی ، دو سه نفر دیگه بودند که میدونستند ، من در مواقع حساس و مهم ، هیچ کاری از دست ِ زبونم برنمیاد!
برای همین من توی دفتر میموندم و به جای من تیم ِ اصلاحیه و سایت ، راهی میشدند.
پیام دیگه ای از محمدرضا گرفتم "میخوای اگر امروز دفتر کارت زیاده من غزل و ببرم پیش خودم؟"
خنده های اول صبح غزل یادم افتاد که معلوم بود از مهمونی دیشب ِ خونه ی پدرم چقدر خوشحاله و راضی...
غزل پدر و مادر خوبی نداشت...اون از رضا که کارش از همه چی براش مهمتر بود و اون از کار ِ من که شب و روز نمیشناخت !
بدم میاد از خودم...از اینکه توی یه لحظه ی بعد ، تمام ِ اتفاق های بد و بدتر گذشته جلوم صف میکشن ، راضی نیستم.چرا باید توی این شرایط و موقعیت مقصر بودن ِ خودم یادم بیاد؟
جوابشو دادم."نه ...به پری سیما میگم ببردش پیش خودش "
دستی روی سینه ام کشیدم و به این فکر کردم که فقط برای مهدکودکش شیر گرفته بودم.
در طول روز حداقل چهار بار بهش شیر میدادم.
سرم و روی میز گذاشته بودم که از طرف عارف ، خبر رسمی از سپاه توی کانل گذاشته شد
"اطلاعیه سپاه پاسداران در تشریح اقدام تروریستی صبح امروز تهران: تمامی تروریست‌ها به هلاکت رسیدند/ ریخته شدن هیچ خون پاکی را بدون انتقام نمی‌گذاریم"
سراغ توئیتر و ، نماینده های مجلس و فرمانده ها رفتم.چند نمونه از پست های توئیت رو توی گذاشتم ...
"حمید ابوطالبی معاون سیاسی دفتر رئیس‌جمهور در واکنش به حوادث تروریستی امروز تهران در صفحه توئیتر خود نوشت:‌ - اقدام تروریستی تهران اگر در اروپا و یا هر جای دیگری رخ می‌داد تلفات بسیاری در بر داشت؛ درود بر اقتدار و صلابت نیروهای سپاهی، بسیجی، انتظامی و امنیتی ایران. - جهان باید نشان دهد تروریسم محکوم است و تهران و پاریس و لندن و یا شرق و غرب نمی‌شناسد و برای مبارزه با آن باید استوارتر،منسجم‌تر و یکپارچه‌تر حرکت کنیم."
پست ارسالی بعدی و خوندم و به تعداد بازدید هایی که لحظه به لحظه زیادتر میشدند نگاه کردم ، هفتمین ساعتی بود که یک کلام هم حرف نزده بودم!

***********************************
ساعت یازده شب بود که به پری سیما پیام دادم تا غزل و بیاره پایین...جلوی در بودم و کولر ماشین و سمت خودم تنظیم کردم تا خنک بشم که پری به شیشه ی ماشین زد.
پیاده شدم و غزل به محض دیدنم با بغض خودشو توی بغلم انداخت
_خوبی نجوا؟
سر تکون دادم و بوسه ای روی موهای غزل زدم که نق زدنش شروع شده بود.
_محسن میخواست بیاردش ، گفتم الان یه چیزی بهت میگه ، بحثتون میشه.غزل خیلی گریه کرد ، هرچی غذا هم بهش دادیم نخورد.دیگه محسن به آقاجون گفت که یه سربیاد .به خدا اگر آقاجون نمی اومد همون دو سه قاشقم نمیخورد.
غزل هرچی بزرگتر میشد بهونه گیری هاش بیشتر میشد و من کمتر براش وقت میذاشتم.
صورت غزل و عقب آوردم و به چشم هاش که برق اشک افتاده بود نگاه کردم.
_افطار کردی ؟
سرتکون دادم و همینطور که غزل سرش و روی شونه ام گذاشته بود ، گونه ی پری سیما رو بوسیدم و سوار ماشین شدم.
غزل روی صندلی کنارم نشسته بود و نگاهشو ازم نمیگرفت.
پشت چراغ قرمز که ماشین و نگه داشتم نگاهش کردم.
_مـ ممامــان و بّبخشـ...!
مژه های خیسشو بهم زد و با خنده ای که از روی ناراحتی بود گفتم
_زّبـّوونم گررفته، تررسّیدم اامروز
خم شدم و صورتشو بوسیدم.لبخند که زد از ذوقم با صدای بلند خندیدم .بعضی روزها که تو خونه تنها بودیم سعی میکردم همینطور حرف بزنم تا خیال نکنه که فقط اونه که گاهی نمیتونه راحت صحبت کنه.
توی مهد کودک هم تنها بچه ای که برای حرف زدن مشکل داره ، دختر ِ منه!
_قمز...
سرمو از پشتی صندلی برداشتم و به اشاره ی انگشتش که چراغ قرمز راهنمایی و رانندگی و نشون میداد ، خیره شدم
_قرررمز...
دست هاشو بهم زد و تکرار کرد
_قررّمزّ
با خنده رنگ سبز اشاره کردم و درحالی که ماشین و حرکت دادم گفتم
_فقطّ سبــزز
برای اینکه با مادرش سر به سر بذاره چند بار پشت سرهم قرمز قرمز گفت ، تا اینکه حرفم و پس گرفتم .
***************************
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان