رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سرد سیر | لیـــلا . م
#41
پتوی ایمان رو تا زیر گردنش کشید و پیشونی ش رو آروم *نو ا زش * کرد و کنار تخت نشست . شب های اول از روی تخت سقوط می کرد واسه همین کنار تختش تشک پنبه ای و قدیمی رو پهن می کرد ولی به غرور آقا بر خورده بود . و عادت کرده بود روی تخت بخوابه ، پشت میز تمرین بنویسه ، لباسهاش رو تو کمد جدید بذاره . بزرگ شدن رو پشت سر می گذاشت .
صداش نجوا بود " بزرگ شدن "
خواب بود وقتی برگشتند ، چند لحظه ی کوتاه بیدار شده بود تو بغل بابا منوچهر و دلخور نگاه گرفته بود از همه ، می دونست دلگیری ایمان از خودش بیشتر از بقیه است ، توقع داشت موقع رفتن حمایتش کنه و این کار و نکرده بود .
تلخ خندید و به رسم جاوید خیلی آروم نوک دماغش رو لمس کرد و زمزمه کرد : اگر بدونی حال داداش امیر چطوریه ! تو دیگه قهر نمی کردی . قدر روزهای بچگی رو بدون داداش کوچیکه ، هر چه بزرگتر بشی غمها با تو رشد می کنند ، رسم زندگی عوض می شه .
شعله بخاری بالا بود کمترش کرد و از اتاق ایمان بیرون رفت . چراغ اتاق امیر روشن بود و در بسته . تا پشت در رفت دستش رو برای ضربه زدن و اجازه گرفتن بالا برد و پشیمون دستش رو با سرعت پایین انداخت و راه اومده رو برگشت " خلوتش رو بهم نزن شاید شیرین شریک لحظه هاش باشه "
رفت تو اتاق خودش و ضمن بیرون آوردن لباس به حرفهای رد و بدل شده تو خواستگاری فکر کرد ، رفتار داداشها واقعاً بد بود . عیناً بی احترامی نکرده بودند ، رفتارشون دور از انتظار بود . کنار پنجره ایستاد و شب سرد پرستاره رو نگاه کرد : خودت کمک کن هر چی خیر هست همون بشه .
وقتی با خدا حرف می زد آروم می شد . انگار حرف باید به زبون می اومد تا دل خالی بشه از حرف و پر بشه از امید به دستی تواناتر . چراغ رو خاموش کرد و به شکم روی تشکش دراز کشید و برای جاوید پیام نوشت : ما رسیدیم خونه . شما چطور ؟
عکس کوچیک جاوید رو کنار صفحه ی گوشی لمس کرد و چشمش پر شد از صورت خندون جاوید . عکس از مهمونی نامزدی بود با جلیقه و کراوات شل و موهای فشن .
شماره جاوید بالای گوشی افتاد . هندزفری رو از کنار بالش برداشت و وصل کرد : سلام .
ـ سلام عزیز دلم .
روبه سقف خوابید و پلک بست . عزیز دل ؟ خدا رو باز برای لمس این لحظه شکر کرد : خونه هستی ؟
ـ عرضم به خدمت شما الان تو اتاقم هستم .
ـ خدا رو شکر .
ـ فدای دل نگرانت . خاتون اتفاق هر جایی می تونه بیفته .
اخم کرد و تشر زد : خدا نکنه .
خنده ی جاوید گوشش رو *نو ا زش * داد : ای جانم !!
و بعد این سؤال : حس می کنم ناراحتی . حسم درست می گه؟ بهم بگو امشب چطوری گذشت ؟
ـ بد گذشت .
ـ چرا ؟
مختصر و مفید به جاوید گفت چی شده و بعد : من نگران امیر هستم .
ـ داداشهای شیرین خانم می خواستند بزرگی و صاحب اختیار بودنشون رو به رخ امیر بکشند .
ـ این شکلی؟
ـ نگران آینده بودند که امیر می تونه خواهرشون رو تأمین کنه یا نه ؟
ـ به نظر من که نه فقط صاحب اختیار شیرین بودن رو به رخ امیر کشیدند ! یک جوری می خواستند اختیار خود امیر هم تو دست بگیرند. چرا امیر نتونه خواهرشون رو تأمین کنه مگه آدم از زندگی چی می خواد ؟
ـ همه مثل هم فکر نمی کنند .
ـ این طوریش رو ندیده بودم تا حالا .
ـ از این بدتر هم هست و تو ندیدی .
ـ نمی دونم . می خواستم با امیر حرف بزنم گفتم خلوتش رو بهم نزنم .
ـ ترجیح من اینه این طور لحظه ها یکی که خیلی دوستش دارم کنارم باشه .
ـ یعنی مردها دوست ندارند این جور مواقع تنها باشند ؟
ـ بستگی به موقعیتش داره و البته اخلاق اون مرد . اما بیشتر دلشون می خواد یکی باشه حرفهاشون رو بشنوه.
بابا منوچهر خواسته بود با امیر حرف بزنه و امیر گفته بود حالش خوبه ، شاید راحت نبوده . بعد از تلفن جاوید سر می زد به امیر و اگر بیدار بود حرف می زدند با هم . یا فقط می نشست و حرفهای امیر رو می شنید . فکر امیر رو گذاشت یه گوشه ذهنش و مشغول جاوید شد : یادم می مونه که دوست داری تنها نباشی .
ـ منتظر همین بودما آفرین . ولی من دیگه شکست عشقی نمی خورم . تو را دارم چه غم دارم ؟
خنده اش رو خورد . داوود اهل شعر و موسیقی بود و تو کلامش کمتر شعر به کار می برد اما جاوید برای هر حرفی شعری تو چنته داشت .
ـ وقتی فکر می کنم وصلت ما چه ساده جفت و جور شد خدا رو شکر می کنم .
آهسته لب زد : منم .
خنده جاوید نرم بود ، مثل حرکت نسیم روی آب دریا : می تونستی و سنگ جلوی پای من ننداختی .
از خودش خجالت کشید ، اون موقع بله گفت تا سنگی رو از جلوی پای خودش برداره . ترس به دلش افتاد یعنی یک روز باید حرف دلش رو به جاوید می گفت ؟
نگران سر تکون داد که ، نه !!
جاوید سکوتش رو به پای خجالتش گذاشت : بخواب و به چیزهای خوب فکرکن ، واسه خودت ، برا آقا امیر . صبح میام دنبالت .
ـ باشه .
ـ الان که فکرمی کنم تعطیل شدن بلوط ناراحتم می کنه .
دلیلش رو می دونست و جاوید به زبون آورد : شروع و تموم کردن روز کنار تو عادتم شده ...
جاوید خداحافظ گفت ، چند دقیقه تلفن رو روی قلبش نگه داشت ، لبخند روی لبش رو سخت و سفت قورت داد . امیر چند متر ازش دور بود با حالی خراب و گرفته و خودش حظ لحظه ها و حسها رو می برد .
جدای از علاقه شیرین دلش شور آینده امیر رو می زد . برادرهایی به اون سخت گیری چطور با شرایط خانواده اش کنار می اومدند ؟ وجود دو تا زن تو زندگی پدرش به حد کافی مسئله ی وهم انگیزی بود .
پلک بست و ناراحت زمزمه کرد : کاش باز هم صبر کرده بودی امیر .
بلند شد و سرک کشید تو هال و فاصله ی اتاقها .همه جا سوت و کور . چراغ اتاق امیر خاموش بود اما نور کمی فضای اتاق رو روشن کرده بود . تردید رو کنار گذاشت و رفت سمت اتاق امیر ، بدون معطلی چند ضربه ی آروم به در زد ، بله گفتن امیر خفه بود. وقت رو هدر نداد و رفت داخل ، فضای اتاق خفه و گرفته بود از دود سیگار ، گرد شدن چشمش نه از سرفه های بی هوا و خفه شده که از دیدن سیگار روشن تو دست امیر بود . خفه سرفه کرد و اشک چشمش در اومد . در اتاق رو باز و بسته کرد تا هوا عوض بشه . امیر نیم خیز شد روی تخت و سیگار نیمه سوخته اش رو خاموش کرد تو لیوان کنار تختش .
کنار امیر نشست و اشاره کرد به لیوان : چکار کردی با خودت ؟
تازه حواسش جمع بطری کنار لیوان شد و با چشمهای اندازه ی وزغ زل زد به امیر : ای.... ایــــــــــــــن . این چیه ؟
ـ نخوردم . می دونی که چند ساله لب نمی زنم . بفرما ...
امیر ها کرد جلوی بینی اش ، فقط بوی سیگار و حس کرد . بوی زهر ماری نمی داد .
ـ شب عروسی رضا تو بند و بساط شون بود من نخوردم سهم من رو دادند به خودم . منم آوردم برای اسی یادم رفت بهش بدم ، مونده بود گوشه کمد .
ـ اگر لب می زدی ازت ناامید می شدم .
ـ خواستم خودم رو گول بزنم نشد .
ـ با سیگار و ....
ـ گفتم که نشد . آفرین چرا من خوش خیال بودم ؟ برا خودم بریدم و دوختم و تن زدم ؟
کلافه ، ناامید ، ترسیده ، به آینده بد بین ، همه اش در مورد امیر صدق می کرد ، دست پشت کمرش گذاشت : چون فقط دلت رو طرف حسابت می دیدی ! حالا هم ...
امیر خودش رو کنار کشید و تیز نگاهش کرد : خواهشاً حرف کلیشه ایی نزن ، نگو چیزی نشده ...
اخم کرد به روی امیر : معنی حرفها و رفتارت چیه ؟
ـ ما به درد هم نمی خوریم .
به مسخره خندید : خدای من ، به درد هم نمی خورید ؟ کی به این نتیجه مهم دست یافتی ؟
اشاره کرد به فیلتر سیگارها : وقتی خودت رو با دود خالی می کردی پر شدی از این فکر ؟
ـ مطمئنم داداشای شیرین از من بهتر براش انتظار دارند .
متأسف سر تکون داد : خسته نباشی دلاور . واقعاً که امیر !! تو که این همه خودت رو کم می دیدی واسه چی بهش گفتی و پای اون رو وسط کشیدی ؟ فکر کردی ساده است تو یک جمله بگی دوستش داری بعد با یه حرف تمام دنیاش رو بهم بریزی ؟!
ـ خودش هم می دونه سخته .
ـ بازم به غیرت شیرین که از سختی گفته ، نه از نشدن ! ببین کجای کاری داداش .
ـ آفرین نگو نفهمیدی پشت حرفهای برزو چی بود ! مادر شیرین از همه چیز با خبر بود و حتماً به اونها گفته . تکرار کردنش تو خواستگاری فقط محض گفتن جواب سربسته ی نه بود .
فهمیده بود اما کسی که داد عشق می زد چرا به این زودی سست شده بود ؟
ـ شیرین بجز سخت بودن دیگه چی گفته ؟
ـ هیچی ، اولین بار بود شماره اش رو گوشی ام میفتاد و جز معذرت خواهی و شرمندگی چیزی نگفته .
ـ تو چی نکنه تو دلش رو خالی کردی ؟ به شیرین این حرفها رو نزده باشی ؟!
ـ نه . خودش می دونه نیازی به تکرار من نیست .
ـ فکر کنم امید ما بیشتر باید به شیرین باشه تا خودت .
ـ فانتزی فکر نکن خواهر من . کار من بهانه ی دم دستیه . می تونم تغییرش بدم بر فرض به خاطر شیرین شده عطاری رو بفروشم و یه کار دیگه راه بندازم یا شریک بشم با برادرها ... با خانواده ام چه کار کنم ؟ همه چی فقط علاقه نیست ، غرور و شرایط منم هست . من برای تو خوشحالم آفرین ، خانواده هاشمی انگار تو زندگی اطراف ما تافته جدا بافته هستند .
ذهن امیر امشب هر حرفی رو پس می زد ، هیچ دلیلی براش قانع کننده نبود . بلند شد اول بطری رو برداشت و بعد دست گذاشت رو شونه ی امیر : الان فقط بخواب و به هیچی فکر نکن . ولی بعد بیشتر فکر کن به جای امشب هم فکر کن .
در اتاق رو آروم بست ، بطری رو محکم تر بغل گرفت ، شال بافتش رو روی شونه اش انداخت و رفت تو حیاط ، ماده ی بد بوی هوش از سر بر و بی خیال کن رو ریخت تو چاه فاضلاب . نصیب اسی هم نباید می شد ....
خواب از سرش پریده بود . دراز کشید و به سقف زل زد ، تو تاریکی هیچی مشخص نبود ، گچ بری های رنگارنگ تو تاریکی محو شده بودند ، مثل عشق محو شده تو افکار سیاه و تاریک امیر .
چراغ گوشی خاموش و روشن می شد : کی حوصله داره این وقت شب ؟ بی حوصلگی خودش رو فوری فراموش کرد با این فکر : شاید جاوید باشه ؟!
پیام ها از شماره ناشناس بود و از طرفی گوشی هم پیام تموم شدن شارژ باطری رو می داد. نفس عمیق کشید و پیامها رو باز کرد 3 تا بود از پایین خوند" 2 بار زنگ زده بودی . نتیجه گرفتم برات مهمه "
مهم بود . اما نه از نظر فکری که تو ذهن شخص مزاحم بود.
" پس عاقل هستی "
" باز هم منتظر من باش "
پوزخند زد : باز هم منتظر اراجیفت می مونم به همین خیال باش .
مطمئن شد دست طرف مقابل خالیه . اگر دستش پر بود همین امشب می تونست پته جاوید رو روی آب بریزه .
گوشی رو زد به شارژ ، فردا به جاوید می گفت مزاحم داره و حرفهای بی ربط می زنه ، نمی تونست امیر رو درگیر مشکلات خودش بکنه . مسئله به ظاهر جدی تر از اون بود که بخواد سکوت کنه و به حال خودش رها از طرفی هم یه فکر مثل خوره افتاده بود به جونش ، شک کرده بود به اقوام جاوید ، تا قبل از دعوت شدن به گروه فامیل جاوید و شماره دادن و گرفتن مزاحم نداشت ، اگر از آشناهای خودش بود زودتر هم می تونست دست به کار بشه . صد البته که از شکش به جاوید حرفی نمی زد اما موضوع پیامک ها رو بهش می گفت ...
پاسخ
#42
ایمان خوابآلوی ناراضی از بیدار شدن رو ب و س ی د به اجبار دستشویی رفتن از تخت گرم و نرمش دل کنده بود : زود برو تو سرده ، چرا ژاکت نپوشیدی ؟
مدرسه شون تعطیل بود . لوله کشی سرویس بهداشتی تعمیرات لازم داشت ، یک دفعه خراب شده بود و دنیا به کام ایمان و بقیه بود تو 4 روز تعطیلی . تعطیلات این هفته اش از سه شنبه شروع شده بود .
ایمان محل نمی گذاشت . موهاش رو بهم ریخت :سرتق لجباز هنوز قهری ؟
ـ پری می گفت وقتی من بخوام برم خواستگاری تو و امیر حتماً بچه دارید . اون موقع منم اجازه نمی دم بچه های شما بیاد تو مجلس من .
پوف کلافه ایی کشید ، پری ذهن ایمان رو چطوری از دیشب منحرف کرده بود . تلافی کردن ؟؟
ـ شما دیگه آقایی شدی واسه خودت ، دیشب وقت نبود شب که برگشتم خونه با هم حرف می زنیم خب ؟
روی زانو نشست و پاچه ی شلوار ایمان رو پایین کشید و صداش رو آهسته کرد انگار می خواد راز مهمی رو بگه : یه چیزی می گم مثل همیشه بین خودمون باشه خب ؟
دست ایمان رو گرفت تو دستش : افسانه هم دیشب نباید می اومد . اما تو مردی هستی واسه خودت لجبازی نمی کنی ، اگر بهت بگم کاری غلطه انجامش نمی دی .
اخمهای ایمان باز شد از هم : داداش امیر زن گرفت؟
ـ تازه دیشب رفتیم خواستگاری ، باید فکر کنند. وقتی بزرگ شدی و رفتی خواستگاری و اجازه ندادی بچه ی من و امیر بیاد تو مجلس خواستگاری خودت می فهمی درباره هر کاری و هر حرفی باید فکر کنی .
صدای ماشین جاوید رو شنید ، گوشش آشنا شده بود به صدای موتور و چند ثانیه بعد ، بوق آشنا تر.
بلند شد و روی موهای ایمان رو ب و س ی د : من باید برم . جاوید اومد ، شب با هم مفصل حرف می زنیم خب ؟
ـ چند بار گفتی خب ؟
ـ تو هم که یک بار نگفتی باشه !
ـ باشه ...
ـ تنبلی نکنی ها ، بدو بدو و بازی بازی به جای خودش ، به درس و تمرینت برس . تمرینها شب حل شده باشند .
ایمان شیطون خندید و دوید سمت خونه .در حیاط رو باز کرد و با عجله رفت سمت ماشین و نزدیک بود سر بخوره ، بس که هوا سرد و زمین لیز بود .
صدای جاوید رو شنید و عجله اش برای پیاده شدن رو دید : مراقب باش .
به سختی خودش رو کنترل کرد وگرنه با کمر زمین می خورد و چهار چنگولی تو هوا می موند.
خندید : خوبم خوبم .
جاوید تو در ماشین ایستاد و عصبانی ولی آروم بهش تشر زد : چه عجله ای داری خب ؟
ـ زمین لیز بود .
صداش می لرزید و جاوید به تأسف سر تکون داد : زود باش سوار شو .
تا نشست جاوید درجه بخاری رو بیشتر کرد : بدنت رو منقبض نگیر ، بدتره . دور از جون حال سکته داره . آروم باش الان گرم می شی .
توصیه جاوید رو گوش داد و سعی کرد گرما رو مهمون تنش کنه : خوبم .
تازه یادش افتاد سلام نکرده ، دستش رو برد جلو تر ، نزدیکتر به گرما : سلام ، صبح بخیر .
ماشین روشن شد و حرکت کرد : از دست تو . الان بهتری ؟
سر تکون داد و در عین آرامش نفس کشید .
ـ کمرت درد نگرفت ؟
ـ نه ، یک لحظه بود .
آه جاوید عمیق بود : صبحانه خوردی ؟
دست کرد تو کیفش : نه . خواب موندم .
ـ مگه شما خواب هم می مونی ؟
دو تا لقمه نون پنیر گردو از کیفش در آورد ، اول خندید بعد آه کشید : تا دیر وقت تو فکر امیر بودم .
یکی از لقمه ها رو به طرف جاوید گرفت ، دستش رو پس نزد و گاز اول رو فوری زد . خنده به لب سرگرم لقمه ی خودش شد ، وقتی از سر کوچه شون پیچیدند ، هر دو مشغول گاز زدن لقمه بودند . خنده اش گرفت و لقمه رو نجوید قورت داد تا نپره تو گلوش.
جاوید کناره گرفت : تو امروز یه بلایی سر خودت میاری می دونم .. بخوریم بعد راه می افتم .
اگر مسابقه خوردن می گذاشتند جاوید برنده می شد . در مورد حس و حال امیر برای جاوید حرف زد . جاوید هم فکر می کرد امیر ترسیده .
ـ شرایط خونه مون مزید بر علت شده تا حرفهای برادرهای شیرین بشه غول تو ذهن امیر . جاوید ؟
ـ جانم ؟
ـ چرا شرایط خانوادگی من برای شما مهم نبود ؟
جاوید ابرو بالا انداخت ، منظورش رو نگفته فهمید :شما خانواده من رو می شناختید وقتی دونسته اومدی خواستگاری دلیلی نمی دیدم ازت بپرسم چرا من رو انتخاب کردی وقتی دیدی شکل خانواده ام میزون نیست .
تکونهای سرش نشونه تأیید بود و : چون خودت مهم بودی .
ـ من دختر زن اول پدرمم . بابام سر زن اولش هوو آورده ، هر کی از بیرون نگاه کنه با وجود 4 تا بچه ، اومدن زن دوم رو تقصیر زن اول می دونه یا دنبال ایرادی تو وجود پدره می گرده غیر از اینه ؟
ـ بار اولی که دیدمت نمی دونستم اهل کدوم محلی ، پدر و مادرت کی هستند ، خودت توجه ام رو جلب کردی . زندگی خصوصی خانواده تو هیچ ربطی به من و خانواده ام نداشته و نداره . خودت و خانواده ات بدون هیچ حاشیه ایی . چند تایی هم به بابام البته به نیت بد و دو بهم زنی از دعوای مادرت و زن بابات گفته بودند و بابا خوب فهمیده بود قصد و غرض اونها که این حرف و زدند چیه . به قول مامانم دو تا آدم نزدیک هم ممکنه با هم اختلاف داشته باشند ، تکلیف زن با هوو ، بحثش جداست . تو خوبی هایی داشتی که شکل خانواده ات رو کمرنگ می کرد . قرار نیست چون بابات دو تا زن گرفته شما تا ابد تنها بمونید و به خاطر پدر و مادرتون قضاوت تون کنند . هر آدمی برای خودش شخصیت داره .
آدمها هم مختار بودند هر طور دوست دارند فکر کنند ، شبیه اونهایی که خواسته بودند جاوید و خانواده اش رو با حرفهاشون منصرف کنند و موفق نشده بودند .
حرف جاوید به انتها رسید و سر چهارراه نزدیک بلوط ایستاد : تو رو نمی دونم ولی من خیلی خوشحالم به خاطر خودت اومدم جلو و کاری به بقیه چیزها نداشتم .
لبخند زد و خنده اش دوباره لمس شد و دلش گرم سر عقب نکشید و جاوید دوباره کارش رو تکرار کرد : خنده های پر معنی . خب جایزه چی می خوری ؟ شیرکاکائوی گرم یا آبمیوه خنک ؟
ـ شیر کاکائوی گرم .
جاوید رفت سمت مغازه ی آبمیوه فروشی ، نگاه از قامت جاوید نگرفت و زمزمه کرد : کاش خانواده شیرین وجود واقعی امیر رو می دیدند و به کارش ایراد نمی گرفتند برای جواب رد دادن ، این طوری تو دل امیر خالی نمی شد برای بقیه چیزها !!
گوشی جاوید تو کنسول ماشین شروع کرد لرزیدن . پس زمینه گوشی تصویری از غروب بود ، اسم سیو شده مهراب بود . تماس قطع شد و حتی دست به گوشی هم نزد . تماس مهراب یادش انداخت باید در مورد پیامها با جاوید حرف بزنه . گوشی اش رو بیرون آورد و رفت بخش پیامها .
ـ چه خوب شد پاک شون نکردم .
گوشی خودش رو گذاشت رو داشبورد تا یادش بمونه . جاوید اومد با بوی خوش شیر کاکائوی گرم ، بهش گفت گوشی اش زنگ خورده و حینی که جاوید به مهراب زنگ زد شیرکاکائو خوردنشون تموم شد ...
چند متر جلوتر از دفتر آذین ایستادند : بفرما خانم اینم مقصد شما .
ـ ممنونم .
ـ نفرما عزیز .
جاوید کاپشن و کیفش رو از صندلی پشت برداشت و متعجب نگاهش کرد : چرا پیاده نمی شی ؟
ـ عجله داری ؟
ـ نه .
ـ چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
جاوید راحت نشست : حرف بزنیم . آفرین می دونی چه حسی الان دارم ؟
حرف جاوید به نظرش بی ربط اومد اما دل داد به دلش : چه حسی ؟
ـ این طوری که تو گفتی حرف بزنیم فهمیدم یه مسئله مهمه مربوط به زندگی مون ، زندگی زن و شوهری . متوجه منظورم هستی ؟
مهم بود ، مربوط به زندگی شون بود . هیجان جاوید رو دوست داشت ، حرفش بی ربط نبود اصلاً : متوجه ام .
ـ خب بفرما خاتون من در خدمتم .
مستقیم رفت سر اصل مطلب ، حاشیه و مقدمه ایی نبود . حرف سرچند تا پیامک و مزاحمت یک نفر بود : از دیروز تو رستوران یک نفر با شماره ناشناس به من پیام می ده .
اخم جاوید گره خورد : خب ؟
ـ پیام دادنش زیاد مهم نیست . نه خودش برام مهمه نه پیامک هاش ، راستش دو دل بودم که بهت بگم یا نه ؟ آخه نمی دونم تو چی فکر می کنی؟
ـ مگه چی می فرسته ؟
جاوید می پرسید اما دستش رو برای گرفتن گوشی دراز نکرد .. خودش گوشی رو به طرفش گرفت: ببین .
اخم جاوید اول تند بود اما بعد جاش رو داد به قهقهه ی بلند .
ـ چی شد می شناسی کیه ؟
جاوید لب جلو داد : نه . آشنا نیست .
ـ پس به چی خندیدی ؟
ـ به اراجیفی که نوشته . معلومه بچه است .
ـ بچه ؟
ـ نمی دونم هر کی هست می خواد ذهن تو رو خراب کنه و هیچ راه دیگه ایی نداره ظاهراً و رو آورده به کارهای کلیشه ایی و بدبین کردن تو .
ـ شاید کسی هست که تو رو دوست داره .
جاوید بی اهمیت به نکته ی تو حرفش با گوشی ور رفت ، براش مهم نبودی یکی دوستش داره ، حواسش جمع پیامک ها بود : دیروز ظهر پیام اولش رو فرستاده . همین چند تاست دیگه ؟! تو بهش زنگ زدی آفرین ؟
ـ می خواستم بدونم کیه !
ـ نمی گم چرا زنگ زدی ؟ نباید زنگ می زدی . ببین چی نوشته " نتیجه گرفتم برات مهمه " ، تو می خواستی بدونی کیه و به چه نیتی اما اون فکر کرده تونسته ذهن تو رو درگیر حرفاش بکنه . هر چند ذهن من رو مشغول کرد . آخه جز بابا که همراهم بود و تو و مهراب کسی نمی دونست من کجا هستم.
ـ من فقط نگران ادامه پیدا کردن مزاحمتش هستم نه چیز دیگه ایی .
ـ تا این حد به من اعتماد داری ؟
ـ بیشتر از اینها قبولت دارم .
این دفعه جاوید حق به جانب و با شیطنتی خاص نگاهش کرد ، بدجنس ابرو بالا می انداخت .
به پهنای صورت خندید و سر بالا انداخت : نه . هر کاری هم کنی من باورم نمی شه تو بهم دروغ گفته باشی .
جاوید گوشی رو بهش پس داد و مثلاً ناامید آه کشید : سر کار گذاشتنت داره سخت تر می شه ها .
ـ تو داری واسه من آشنا تر می شی .
کف دست آزادش مور مور شد از ب و س ه عمیق جاوید : اگر دوباره پیام داد یا زنگ زد بهم بگو تا جدی پیگیری کنیم .
ـ گذاشتمش تو لیست تماسهای رد شده .
ـ اگر قصدش جدی باشه باز هم ادامه می ده ، راه دیگه ایی رو امتحان می کنه .
ـ چشم .
ـ ظهر برای ناهار شرکت منتظرتم .
ـ اونم به چشم .
پیاده شدند ، ماشین رو دور زد و کنار جاوید عقب ماشین ایستاد : روز خوبی داشته باشی .
ـ به همچنین . راستی تا یادم نرفته بپرسم برای پنج شنبه شب چیزی لازم نداری ؟
سه شب دیگه دعوت بودند برای اجرای گروه موسیقی . کارت دعوت رو گذشته بود گوشه ی آینه کمد تا جلوی چشمش باشه . تا حالا نرفته بود اجرای گروه موسیقی و براش هیجان انگیز بود و بیشتر از اون به عنوان عضو جدید خانواده هاشمی افتخار می کرد .
چیزی لازم نداشت ، برای بیشتر بودن کنار جاوید چند لحظه فکر کرد : همه چی هست
ـ خب برو ، مراقب خودت هم باش .
دست گرم جاوید رو فشرد و راه افتاد . موقع رد شدن از خیابون یکی یکی کف دستهاش رو بو کشید . نفسش از جای ب و س ه عمیق تر بود . گرمای یک ب و س ه می تونست یخهای قطب رو آب کنه و زمین رو پر از آب ، دل که وسعتی نداشت . قلب کم کم تمام وجودش رو می گرفت .
پاسخ
#43
دمغ و ناراحت با چشمهای خمار از بی خوابی و سردرد از اتاقش بیرون اومد . کاش بلوط از همین لحظه تعطیل می شد و می تونست تا هر وقت بخواد تو اتاقش بمونه و از رختخواب جدا نشه . اگر تعطیل بود پتو روی سرش می کشید و تو تاریکی به زندگی فکر می کرد . فکر می کرد چرا زندگی همیشه سر ناسازگاری داره و حالا که می خواد رنگ آرامش رو ببینه دستی پیدا شده و سمباده به روحش می کشه .
همه کنار سفره بودند جز ایمان . صبحانه خانوادگی . تقسیمات و تغییرات خانوادگی همه جانبه بود ، فقط به شبها ختم نمی شد . بابا منوچهر پیژامه پوش کنارسفره نشسته بود و نیمرو می خورد . مینا نبات تو چایی حل می کرد . افسانه لقمه ی نون و پنیرش رو متفکر می جوید و امیر یک زانو نشسته بود پای سفره و با لقمه اش بازی می کرد .
صدای خش دار و گرفته اش توجه همه رو جلب کرد : سلام . صبح بخیر .
تک و توک جواب شنید ، راهش رو ادامه داد سمت راهرو
ـ صبحونه نمی خوری بابا ؟
به زور لبخند زد به روی پدرش : میل ندارم . شما بخورید نوش جان .
ـ چرا صورتت ورم داره ؟
سؤال بابا منوچهر توجه همه رو جلب کرد . امیر اخم کرده نگاهش کرد و بلند شد . مینا بی تفاوت بود و افسانه چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره لقمه گرفت .
ـ سرم درد می کنه ، دیشب نتونستم بخوابم .
ـ مشکلی پیش اومده ؟ چرا نخوابیدی ؟
منظور پدرش رو گرفت و واقعی خندید : نه بابا چه مشکلی ؟ نمی دونم چرا خوابم نبرد .
بابا منوچهر لب زد چیزی بگه و مینا مانع شد : صبحانه ات رو بخور منوچهر ، فکر می کنی مشکلی هم باشه به ما می گه ؟ دخترت رو نمی شناسی ؟
حرف مینا رو به روش خودش تأیید کرد : آره بابا چیزی نیست خیالتون راحت .
ـ نیمروت رو بخور سرد شد از مزه افتاد ، دخترت دیگه نازش رو برای یکی دیگه می بره .
ـ باید ببره . اون یکی دیگه باید ناز دخترم و بخره و منتش رو داشته باشه .
جنگ نرم همین بود ، جای بابا منوچهر اگر عوض می شد هم اخلاقش عوض نمی شد .
امیر سوئیچ به دست اومد طرفش . همچنان اخمو بود ، لبخندش به امیر از ته دل بود و داداش بزرگه رو با صد من عسل نمی شد قورت داد .
ـ امیر ؟
امیر برگشت طرف پدرش : بله جان ؟
ـ شماره یا آدرس برزو رو از شیرین خانم بگیر برای من .
زل زد به صورت امیر ، جاوید الان می رسید جلوی در اما بحث پدرش و امیر و نمی تونست از دست بده . اخم امیر بیشتر شد اما لحنش آروم بود موقع جواب دادن : واسه چی می خوای بابا ؟
ـ می خوام بپرسم تو هایپر مارکت شریک تازه نمی خواد ؟
صورت امیر شل شد و اخم بابا منوچهر بیشتر : به نظرت می خوام چکار شماره اش رو ؟ می خوام باهاش حرف بزنم تا یک بار دیگه بریم خواستگاری . گفت نه و فلان و بهمان 10 مرتبه دیگه می ریم خواستگاری ، از خونه شون بیرونمون نمی کنند که !
امیر همچنان ناراحت بود . دلگرمی بابا منوچهر نتونست حال امیر و عوض کنه .
ـ چرا مثل برنج شفته شل و وارفته و بی مزه شدی ؟
امیر لب بهم فشرد : من فکر می کردم همه چی رو سنجیدم اما. ...
ـ اما فکر می کنی مردونگی اینه که راحت بکشی کنار ؟ خود اما گفتنت خیلی حرف داره امیر . دیروز که مغازه نرفتی . اما امروز هر کجا رفتی با خودت تکرار کن دوستش ندارم ، دوستش ندارم شاید باورت بشه . شاید بفهمی فرق دوست داشتن با ادعا کردن تا کجاست ؟
امیر ناراحت سر به زیر شد . دلخور پدرش رو نگاه کرد ، بابا منوچهر می تونست حرفهاش رو با لحن بهتری به امیر بزنه .
ـ برو ببین می تونی خودت رو هم مثل بقیه گول بزنی که می تونی دوستش نداشته باشی ؟!
گوشی تو دستش لرزید ، تک زنگ و خبر رسیدن جاوید جلوی در . خداحافظی کرد و بیرون اومد از ساختمون . امیر چند لحظه بعد پشت سرش ، وقتی کفشش رو می پوشید . قد راست کرد : دیروز مغازه نرفتی ؟
ـ رفتم . باز نکردم . تو تاریکی نشستم .
ـ بدون تلاش هیچی درست نمی شه .
امیر پاشنه کفشش رو ور کشید : همه به نحوی سعی می کنند این حرف و به من بفهمونند ، هر کدوم به شکلی . آقا جاوید شما هم .
متعجب زمزمه کرد : جاوید ؟
امیر راه افتاد سمت ماشینش : آره . دیشب با هم بودیم . نمی دونستی ؟
ـ نه . فقط می دونستم با دوستای مجردش رفته بیرون .
ـ منم جزء دوستاش بودم . اکیپ خوبی هستن .
امیر کنار ماشین ایستاد . خدا حافظی کرد و رفت سمت در حیاط . از شیرآب کنار در مشتی آب سرد به صورتش پاشید و لرز به جونش نشست و ناله کرد از سرما .
ـ دیوونه سرما می خوری .
لبخند زد ، به شاداب شدنش می ارزید ، آب سرد شوک می داد به پوست صورتش ، دوباره مشتش رو پر کرد . سفت و سرد شدن پوست صورتش رو احساس می کرد .
ـ خدا شفا بده .
ـ با اون صورت نمی تونستم با جاوید روبه رو بشم .
ـ با همین صورت هم بازخواستت می کنه .
وارونه ی مقنعه اش رو کشید به صورتش : امیر ؟
امیر در ماشین و باز کرد : جان ؟
ـ به حرفهای همه فکر کن ، ولی به شیرین بیشتر از خودت فکر کن . خیلی بیشتر از بیشتر از بیشتر . خداحافظ
منتظر شنیدن جواب امیر نموند و بیرون اومد . اگر امیر فکر می کرد داره به شیرین کمک می کنه کاملاً در اشتباه بود . امیر تو این مورد خودخواهانه رفتار می کرد و لازم بود مثل بابا منوچهر به روی امیر بیاره که تو به خودت بیشتر از شیرین فکر می کنی . در حیاط رو چفت نکرد . سرش رو بالا آورد جاوید دور زده بود و اخمو زل زده بود بهش . وقتی رسید کنار ماشین خم شد سمت دستگیره و در و براش باز کرد .
خنده نشوند رو لبش : سلام . صبح بخیر.
ـ سلام . این چه وضعیه ؟
دو تا مشت آب سرد بی خوابی شبانه رو جبران نمی کرد . خودش رو زد به اون راه : فقط چند دقیقه تأخیر داشتم آقا !
ـ آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ آفرین ؟
سیر نمی شد از شنیدن صداش و دیدن نگاه شاکی و دلخورش : جانم ؟
پلکهای جاوید رو هم افتاد و متأسف سر تکون داد و نفس عمیق کشید .
دستهاش و به نشونه تسلیم شدن بالا برد : خیلی خب . دیشب نتونستم بخوابم . سرم درد می کنه .
ـ چرا ؟
ـ تو راه حرف بزنیم ؟
جاوید دنده ی ماشین رو جابه جا کرد و راه افتاد : همون دیشب باید با من حرف می زدی .
ـ رفته بودی بیرون با دوستات . شبت و خراب می کردم ؟
ـ چرا وقتی بهت گفتم خونه ام چیزی نگفتی ؟
پیام دوم رو بعد از خداحافظی از جاوید گرفته بود : بعد از حرف زدن با تو هر چه کردم نتونستم بخوابم .
نگاه خیره و پر از حرف جاوید رو تاب نیاورد : از خواب بیدارت می کردم ؟
ـ بیدارم می کردی . این و بدون من هر وقت لازم باشه و بخوام با تو حرف بزنم ملاحظه هیچ چیز و نمی کنم .
به پهنای صورت خندید :ارائه خدمات به صورت شبانه روزی ؟
ـ شوخی نمی کنم آفرین .
هضم چیزهایی که خونده بود سخت بود براش . دیروزش کنار جاوید به خوبی تمام شده بود . ناهار کنار جاوید تو دفترش نوش جانش شده بود . ناهار خورده بود و عشق گرفته بود و مهر خرج کرده بود ، وقتی سر جاوید رو پاهاش بود و با پلک های بسته ، دل داده بود به *نو ا زش * شدن موهاش ، وقتی جوش های سرسیاه کنار شقیقه اش رو می فشرد و جاوید لبخند می زد ! چی می تونست عاشقانه های پاک اون لحظه ها رو خدشه دار کنه ؟ لحظه هایی که لبریز حضور جاوید بودند . ته نگاه جاوید سیاه و خالی نبود . شیشه بود و صاف . خودش رو تو نگاه جاوید می دید . اما دیشب ...
ـ خانم خانمها می دونی تا حالا 2 بار با من قهر کردی ؟
متعجب برگشت سمت جاوید : قهر ؟ چرا قهر ؟
ـ ساکت شدی یکدفعه .
ـ فکر می کردم .
ـ قرار شد با هم حرف بزنیم ولی تو فکر می کنی ؟ به چی فکر می کنی تنهایی ؟
به اینکه اگر این چشمها قاب تصویر یکی دیگه شده باشه مهم نیست . به اینکه اگر دستهای جاوید راه *نو ا زش * یکی دیگه رو رفته باشند هم مهم نیست ، به اینکه اگر ل ب های جاوید قبل تر ها دوست دارم رو برای یکی دیگه هجی کرده باشند ،یا انار از ل ب دیگری چشیده باشند هم مهم نیست . به اینکه اگر اون فراموش نشده باشه مهمه . اگر جای یکی دیگه رو گرفته باشه و خودش نباشه مهمه !
به خودش تشر زد " باور کردی آفرین ؟ اون خزعبلات رو باور کردی ؟ "
" نه . نه . نه "
" پس این فکرها چیه ؟ اول و دوم یعنی چی ؟ "
ـ نه تو امروز نمی خوای با من راه بیای خاتون .
ماشین نرسیده به بلوط و آذین کنار گرفت و ایستاد .
" بببین چکار کردی ؟ حالا تا کاملاً دل و ذهنت رو خالی نکنه دست بر نمی داره ، چی می خوای بهش بگی ؟ بگی شک کردی ؟ "
افکارش جز این هم معنی نمی داد .
ـ خب ؟
ـ راجع به همون مزاحمت هاست .
گره اخم جاوید کورتر شد : دوباره ؟
ـ با شماره دیگه است .
ـ می شه ببینم ؟
ـ البته .
پیامها رو آورد و بدون نگاه کردنِ دوباره ، گوشی رو داد دست جاوید ، از خنده و قهقهه ی دیروز خبری نبود . کلافگی و گیجی بود و سردرگمی .
نگاه جاوید رو پیامها بالا و پایین می شد . ترتیب پیامها رو یادش بود .
" بیچاره من می خوام کمکت کنم و تو دست من و پس می زنی ؟ "
.
.

" یا تو خیلی ساده ایی یا نامزدت خیلی زرنگ ، سادگی تو نامزدت رو زرنگ کرده "
.
.
" گذشته ها محال ممکنه فراموش شدنی باشند .شاید دوست داشتن تو خیلی قوی باشه برای اون اما یه گوشه از قلبش همیشه به یاد یکی دیگه می تپه . از کجا تو یاد آور یه عشق ناتموم نباشی ؟؟؟ "

ـ خیلی خوب بلده با جمله ها بازی کنه . تو جوابش رو ندادی ؟
خفه زمزمه کرد : نه .
ـ کارت درسته عزیزم . نذارش تو لیست سیاه و تماس های رد شده ، باید بفهمیم کیه .
ـ هر کسی هست نمی ترسه .
ـ ببینمت تو که فکر نمی کنی ممکنه اینها راست باشه ؟!
شرمنده و خجل سر به زیر شد : منظورم این بود که از شناخته شدن یا پیگیر شدن ما نمی ترسه ، شاید مطمئنه دست ما بهش نمی رسه .
ـ آفرین ؟
طاقتش تموم شد و چشمش اشکی شد : دیروز بهت گفتم شاید یکی هست که تو رو دوست داره . چون سعی می کنه تو رو تو ذهن من خراب کنه و شک به دل من بندازه .
ـ انگار موفق هم شده . بی خواب شدی ، سردرد گرفتی .
ـ من تو بازی زندگی موندم جاوید . چرا لحظه های خوب من باید آغشته ی ناراحتی و غصه باشه . آشفته بازاری شده مغز من ، کی ؟ چی ؟ از جون من و زندگی من می خواد . من که کاری به کسی ندارم .
ـ گریه نکن .
دست خودش نبود هق هقش بیشتر شد . تمام شب حالش همین بود ، نه حسرت کسی رو خورده بود ، نه بد کسی رو خواسته بود و حالا یکی می خواست آرامشش رو بهم بزنه و موفق شده بود.
ـ مگه با تو نیستم ؟ نوچ ..
متوجه حرکت ماشین و ایستادن دوباره اش شد اما سرش رو بالا نیاورد
ـ بیا اینجا ببینم .
عطر خوشبوی جاوید و نبض تپنده گردنش هم نتونست آرومش کنه .
ـ بفهمم کیه دمار از روزگارش درمیارم . بلایی به سرش میارم الفبا رو فراموش کنه .
چند ثانیه تو همون حالت موند .
ـ دیشب تا صبح حالت همین شکلی بوده ؟
سکوتش جواب جاوید شد .
ـ حق داری اگر به من شک کرده باشی . تنهایی و حال خراب و استیصال ....
صداش تودماغی شده بود ، بهتر بود با روراستی جلو می رفت : نمی خواستم اما بهش فکر می کردم .
ـ کسی تو گذشته من نبوده چه برسه به اینکه بخواد تلافی کنه و انتقام من رو از تو بگیره . شاید به قول تو کسی هست که الان من و دوست داره ، اگرم باشه من بی خبرم و حتی اگر با خبر هم باشم از بودنش ، باید خیلی احمق باشه که فکر کنه با ناراحت کردن تو می تونه خودش رو خالی کنه ، فکر می کنم با این کارها بیشتر خودش رو پر می کنه تا خالی .
علی رغم میلش کنار کشید ، اگر می شد تلافی بی خوابی دیشب رو همین جا در می آورد . نگاهی به کوچه انداخت ، کوچه بن بست بود ، چند تا آرایشگاه و سالن زیبایی و چند تا مطب دکتر بانی خلوتی کوچه تو صبح زود بودند .
اشکش رو پاک کرد : یه چیزی رو باید بهت بگم .
دستهای جاوید هنوز حلقه دور کمرش بود : بهم بگو !
ـ تا چند دقیقه پیش هم فکر می کردم اگر تو گذشته ات کسی باشه ، بهش گفته باشی دوستت دارم . با همین چشمها نگاهش کرده باشی ، با همین ل ب ها ...
خجالت کشید جمله اش رو به شکلی که تو ذهنش بود تموم کنه : هر کاری کرده باشی مهم نیست ، فقط من جایگزین کسی نباشم تو قلبت ، من و به خاطر کس دیگه ایی دوست نداشته باشی .
جاوید متأسف سر تکون داد و دوباره بغلش کرد : دیوونه ی من . واسه همینه می گم باید همون موقع با من حرف می زدی .
همون موقع می گفت تا صبح بی فکر می خوابید ؟
ـ خوابت نبره .
خندید : بیدارم .
ـ آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ چرا همه اش فکر می کنی یکی هست که من و دوست داره ؟
سرش رو عقب کشید : یعنی یکی هست که ممکنه با تو دشمن باشه ؟
ـ وای خدا من . این همه سادگی از کجا میاد دختر ؟
اخم کرد و جاوید دماغش رو کشید : باید جنبه ی دیگه ی حرف من و می سنجیدی ، شاید یکی هست که تو رو دوست داره .
کمی فکر کرد ، فقط افرا خیلی سفت و سمج به خواستگاری چسبیده بود ، سابقه ی عاشقانه ایی نداشت تو پرونده اش ...
ـ شخص خاصی منظورم نبود خاتون . ضرب المثل معروف مال یکجا می ره ایمون هزار جا رو شنیدی ؟ یک نفر هست تو رو اذیت می کنه و فکر ما خیلی ها رو متهم می کنه . حقیقت معلوم می شه بالاخره . هر کسی که باشه جزاش رو می بینه ....
اشاره ی جاوید ذهنش رو بیشتر بهم ریخت ، چرا به فکر خودش نرسیده بود ؟
مهر حمایت جاوید رو پیشونی اش نشست . دست جاوید رو فشرد : چقدر من با خودم دردسر دارم نه ؟ امروزمون بد شروع شد .
ـ اولاً شما دردسر نیستی تاج سری . دوماً امروز هم جزء زندگیمون بود . بریم به کار برسیم تا داد مهراب و اون صاحب کاری اخموی تو در نیومده .
ـ جاوید چطوری می خوای بفهمی کیه ؟ باید ازش شکایت کنیم ؟
ـ ازش شکایت می کنیم . خربزه بی لرز نمی شه که ....
پاسخ
#44
سومین یخچال فروش رفته هم از در مغازه بیرون بردند و زند دست به سینه ایستاده بود و چشم دوخته بود به جاهای خالی . به روی دختری که خندون نزدیک می شد لبخند زد و نگاهش برگشت سمت جای خالی یخچالها ،دیگه وقتی از پشت پیشخوان به روبه رو نگاه می کرد شیرینی های رنگارنگ رو نمی دید . نمای زندگی گاهی اوقات به سختی و بی حسی دیوار شبیه می شد. قشنگی ها کنار می رفتند و ماهیت زندگی پدیدار می شد .
از صبح وقت نکرده بود به حرفهای جاوید ، حس و حال امیر یا پیامهای ناشناس فکر کنه . جاوید به جد توصیه کرده بود اجازه نده فکرش سمت پیامها بره اما نمی شد . ته مایه ایی از ترس و دلهره سایه انداخته بود رو دلش . صحبت با امیر هم بی فایده بود و باید با خود شیرین حرف می زد .
" همیشه همین طوره یه وقت های زندگی سرد و خالیه ، گاهی هم همه ی ماجراها با هم حمله می کنند "
خسته بود ، تو جا به جایی شیرینی ها به یخچال های کناری کمک کرده بود . بلوط روز به روز خلوت تر می شد . تابلوی قهوه ایی رنگ با دونه های براق بلوط به زودی از سر در مغازه پایین کشیده می شد . هر چه می گذشت زند ساکت تر و خموده تر می شد .
شمع های ژله ایی و معطر رو داخل جعبه گذاشت و لبخندش رو برای دختر جوان تکرار کرد . بدون اینکه ازش بپرسه خودش گفته بود شمع ها رو برای حجله ی عروسی می خواد . تو ذوقش شریک شده بود و چند تا دونه خوشگلش رو پر از قلب و گل انتخاب کرده بود براش .
ـ مبارک باشه عزیزم .
کنار تخفیف مخصوص این روزها تک دونه هم هدیه و از طرف خودش براش گذاشت بدون اینکه بهش بگه .
ـ ممنونم .
نگاه دختر نشست رو انگشت حلقه اش و ذوق زده پرسید : عروسی کردی ؟
جاوید اگر این دختر و می دید چی می گفت وقتی تمام رفتارهاش در نظر جاوید سادگی بود . اصلاً تا صورت دختر و می دید غمش رو فراموش می کرد بس که زلال بود : اگر منظورت شروع زندگی مشترکه ؟ نه هنوز !
ـ واسه شما هم مبارک باشه . وقتی حلقه رو تو دستت دیدم گفتم چه حیف شد . می خواستم بهت پیشنهاد بدم با برادر شوهرم آشنا بشی.
حواسش به حرفهای دخترک بود و نبود . کارگرها رفتند و در مغازه رو بستند . زند مطمئن از رفتن بی بازگشت بخشی از اموالش رفت سمت کافه .ظاهراً هیچ دلیلی برای پشیمون شدن تو زندگی آقای زند وجود نداشت .
ـ وای ببخشید عزیزم نمی خواستم ناراحتت کنم .
اخم رو صورتش از حرفهای دخترک نبود : خواهش می کنم عزیزم من ناراحت نشدم حواسم جای دیگه بود .
ـ وای چه خوب . حالا بوی اینها خوبه ؟
ـ مشتری زیاد داره شمع های وانیلی و اسطوخودوس .
دختر بی هوا جعبه رو بلند کرد ، آروم دست رو جعبه گذاشت و مانع شد : با احتیاط بلندشون کن . بین اونها روزنامه گذاشتم واسه ات ولی باز هم مراقب باش...
دستهای ظریف و سفید دختر رو لبش نشستند ، حلقه ایی ساده تو دستش بود همراه یک انگشتری : وای خوب که گفتی.
وای و خوب جزء تکه کلام های دخترک بودند . تو هر جمله تکرار می شدند . دختر شاد و خندون رفت . خسته روی صندلی نشست ، نزدیک ناهار بود . جاوید باز هم رفته بود خونه آقای حکمت . بین کارهای شرکت و به خاطر دوستی بابا شریف با آقای حکمت می رفت و به کارش رسیدگی می کرد ، دوستیِ تازه ولی عمیق.این طور که جاوید می گفت موقع کوهنوردی با هم آشنا شده بودند .
خم شد و ساق پای راستش رو مالش داد ، احساس درد و سنگینی می کرد . فتان بهش گوشزد کرده بود ممکنه واریس بگیره . دلش هوای فتان رو کرد و بهش زنگ زد . از روز مهمونی یک بار دیده بودش و چند مرتبه تلفنی با هم صحبت کرده بودند . فتان درگیر تکمیل جهیزیه و مقدمات عروسی بود .
ـ باورم بشه تو به من زنگ زدی ؟
خندید و به شوخی اخم کرد . یه روزی وقتی با تلفن هم حرف می زد اخم می کرد ، اخمی که روی صدا و لحن صحبتش اثر می گذاشت ولی حالا اخمها شیرین شده بودند : تو چرا اجر من و ضایع می کنی ؟ سلام .
ـ من که هیچی گوشی تعجب می کنه موقع دیدن شماره ات . سلام .
ـ خسته هستی از صدات مشخصه .
ـ از صبح یک نفس کار کردم تا بعد از ظهر برم خرید .
ـ خانم عروس سال نو .
ـ کی بره این همه راه .
حس کرد خنده فتان تلخه ولی حساسیت نشون نداد : شخص شخیص خودت .
ـ تو بهم بگو ببینم همه چی خوبه ؟
چرا فتان طفره می رفت ، همیشه لبش به خنده باز بود و دنبال سرکشی تو هر کاری . حال فتان دستش رو برای درددل کردن بست . حقش نبود حالا که بهش زنگ زده بود از دلواپسی هاش با فتان حرف بزنه .
مشتری اومد و سرگرم انتخاب شیرینی شد . تصمیمی برای قطع کردن تماسش نداشت .
ـ خوبه . فتان ؟
ـ بگو تا یادت نرفته .
ـ چی باعث شده کلام تو این همه سنگین و رنگین باشه .
فتان ساکت بود اما صدای بلند شدنش رو شنید ، راه رفتنش تو مغازه و صدای بستن در و بلافاصله صدای بغض دار فتان : دست و دلم به هیچ کاری نمی ره آفرین . حوصله خرید رفتن و جمع و جور کردن جهاز رو ندارم منتها به خاطر مامان حرفی نمی زنم .
نگران شد : چرا ؟
ـ فرهاد خیلی عوض شده از وقتی تاریخ عروسی قطعی شده اخلاقش تغییر کرده .
مشتری اومد : در خدمتم بفرمایید .
صدای فتان و مشتری همزمان بود : مشتری داری ؟ کیک یزدی ، تازه است ؟
اول جواب مشتری رو داد : بله ، پخت امروز صبحه . به خاطر تعطیل شدن زیاد پخت نداره کارگاه .
ـ دو کیلو لطف کنید .
چشم گفت و دستکش عوض کرد ، جعبه برداشت و رفت سمت یخچال و صداش و آهسته کرد:تو حساس شدی .
ـ مزاحمت نباشم مشتری داری .
ـ نه هندزفری تو گوشمه .
ـ برای فهمیدن عوض شدن فرهاد حساس شدن لازم نیست آفرین .اصلاً فرهاد عوض شد که من حساس شدم .
ـ حتماً کلید کردی رو رفتارش و برای خودت قصه سرایی می کنی . من تجربه ایی ندارم ، تو سابقه ات از من بیشتره . می دونم که می دونی من نمی تونم درست در این مورد حرف بزنم با تو . می دونی که من وقتی مثل چی گیر می افتم تو بهم کمک می کنی اما از من می شنوی اگر می بینی خیلی جدی هست با هم حرف بزنید .حرفهای نگفته با خودشون هزارتا فکر و خیال دارند ، هزار تا نتیجه گیری که شاید اشتباه باشه . نگفته ها آدمها رو از هم دور می کنه . از کجا معلوم اونم در مورد تو این فکر و نداشته باشه ؟
ـ تو فکر کن من نخواسته باشم با فرهاد حرف بزنم . راه نمی ده اصلاً . انگار شده راننده سرویس من ، من و ببره خیابون و برگردونه خونه . با ذوق و شوق براش حرف می زنم از خریدم از فکری که برای خونه مون دارم ، گاهی فقط به زور لبخند می زنه .
باورش نمی شد . کیک رو با تأخیر گذاشت تو جعبه و دستش همونجا خشک شد و زمزمه کرد : تا این حد ؟
ـ خوب که زنگ زدی آفرین داشتم می ترکیدم.
فتان واقعاً ترکید ، کِی بود گریه ی فتان رو دیده بود ؟ عاشورا بود وقتی خیمه ها رو آتیش می زدند . ندیده بود فتان به غیر از مراسم عزا به هر دلیلی راحت گریه کنه .
ناچار و ناتوان برای انجام کاری تو اون لحظه ، پر از حس همدردی و نگرانی صداش زد : فتان ؟
ـ صبح پیام دادم بهش و گفتم می خوام برم پارچه بخرم برای پرده . اندازه می گیری برام ؟ خونه بود و گفت خونه نیستم خودت بیا اندازه بگیر یا به فرنوش می گم برات اندازه اش رو می فرسته . می بینی آفرین می گه خونه نیستم بعد می گه بیا اندازه بگیر . در حالی که اگر خونه نبود باید می گفت برو اندازه بگیر .
ـ چی به روزت امده دختر که داری به جزء جزء حرفهای اون فکرم ی کنی و آنالیزش می کنی ؟
ـ حالم بده آفرین . پیشنهاد دادم بریم بازار پارچه بخریم می گه خودت برو من سر در نمیارم .
ـ خب به تو اعتماد داره .
فین فین فتان رو اعصابش بود : من در عجبم تویی که همیشه می نالیدی چقدر حرفهای امیدوار کننده می زنی ، چقدر به نیمه پر لیوان نگاه می کنی .
لب ورچید : دوست ندارم تو این شکلی باشی .
ـ خودمم دوست ندارم منتها دست من و تو نیست . آفرین امشب میای مغازه ، بعد از کار اگر ور دل جاوید جانت نیستی .
برنامه ایی برای امشب نداشتند : قول 100 منهای 20 که بیام .
ـ حتماً بیا دلم می خواد با سمبل امیدواری این روزها از نزدیک دیدار داشته باشم .
خندید تا فتان هم بخنده : میام رو سرت دست می کشم تا شفا بگیری .
ـ بلا نگیرم ، شفا پیشکش .
ـ ببینا موتورت داره گرم می شه .
کیک ها رو مرتب کرد تو جعبه ، یه دونه از 2 کیلو بیشتر بود و اجازه داد ترازو بچربه و به صدای فتان گوش می داد و فاکتور می نوشت.
ـ خیلی به خودم گوشزد می کنم چیزی نیست . به خودم می گم اونم مثل من به فکر شروع زندگی تازه است اما باز هم حس می کنم یه جای کار می لنگه .
مشتری رفت سمت شهلا خانم . جعبه رو گذاشت تو نایلون : من باز هم بهت تأکید می کنم با هم حرف بزنید . باورش سخته آقا فرهاد تا این حد عوض شده باشه .
ـ تو این زمونه از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست آفرین ....
شیرین وارد مغازه شد ، نگاهش اطراف چرخید و وقتی دیدش دست بلند کرد و قدم هاش سرعت گرفت . باور دیدن شیرین هم مثل شنیدن تغییر رفتار فرهاد سخت بود.
پاسخ
#45
ـ سلام .
ناراحتی شب خواستگاری ته نشین شده بود تو صورت و نگاه شیرین .
تعجبش رو پشت لبخند پنهون کرد و دستش رو محکم فشرد : سلام .
ـ تعجب کردی از دیدنم !
ـ خودم می خواستم شب بهت زنگ بزنم . کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم .
نگاه شیرین پشت سرش و روی پیشخوان چرخید و آه کشید : ببخشید بی خبر اومدم .
خواهش می کنمی گفت و بهش اشاره کرد : از اون طرف بیا پشت پیش خوان کنار خودم .
ـ صاحب کارت چیزی نگه ؟
ـ کارم تمومه ، وقت استراحته .
ـ می تونیم بریم بیرون ؟
ـ البته . بیا این پشت باید برم لباس عوض کنم .
در و برای شیرین باز کرد و شیرین روی صندلی نشست : من همینجا منتظر می مونم برگردی .
ـ هر طور راحتی .
حین رفتن به رختکن زنگ زد به جاوید و مثل همیشه اولِ کلام ، " جانم " شنید .
خستگی و دلیل اومدن شیرین رو فراموش کرد و سر زنده سلام داد به جاوید و در اتاق رو باز کرد .
ـ یه لحظه گوشی .
صدای قدمهای جاوید رو می شنید و دل داد به صدای نفس هاش . پس زمینه صدای نفس های جاوید صدای شلوغی یه بچه بود .
ـ جانم آفرین ؟
ـ خسته نباشی .
ـ دیگه نیستم . خوبی ؟
صدای جیغ و داد می اومد و خنده جاوید پشت بندش : می شنوی صدا رو آفرین ؟ صدای مهساست . یادم بمونه یه دونه عکس بگیرم ازش . نسخه قدیمی گلابتون باباست مهسا خانم .
توقع نداشت به این زودی جاوید دست از سر گلابتون بابا گفتنش برداره . هر بار جاوید این رو می گفت یاد آقای پیر پلاسی و اسکندر می افتاد ، مدار بسته ی بابا!! خنده اش تحت کنترلش نبود و خنده اش جاوید رو شیر کرد برای ادامه دادن : مشخصه گلابتون بابا خیلی بهتر از مهسا خانمه .
روپوش سفید رو یک دستی بیرون آورد و پالتوی شکلاتی رنگش رو از تو کمد بیرون آورد و مثلاً لحن جدی به خودش گرفت : زنده باشه مهسا خانم . جاوید ؟
ـ جان ؟
ـ شیرین اومده اینجا تا با هم بریم بیرون .
ـ باشه عزیزم . منم دیشب با امیر خیلی حرف زدم . خواستی در این مورد با شیرین خانم حرف بزنی با گفتن از رفتار امیر دلسردش نکنی !
ـ یعنی می گی بهش امید واهی بدم ؟ امیری که من می بینم ...
ـ امیر انگار از بلندی شیرجه زده باشه تو یخ ،بدنش بسته ، طول می کشه تا دوباره گرم بشه و هیچی یخش رو آب نمی کنه و برش نمی گردونه به لحظه ی قبل از سقوطش جز دیدن شیرین خانم . امیر شیرین خانم رو ببینه خودش رو هم یادش می ره.
ـ جدی ؟ رو به رو شدن اونها با هم مؤثره ؟
ـ من که هر بار تو رو می بینم یا صدات و می شنوم جون تازه می گیرم .
خندید و لبش رو گاز گرفت . ترکیب خیلی از کلمه ها کنار هم تو لغت نامه ی جاوید معنای دوست داشتن می داد . عشق و دوست داشتن فقط تو " ع ق و ش " ، دال و واو و سین و تا ، محصور نمی شد . کِی براش عادی و تکراری می شد و با هر بار شنیدنش دلش پر و خالی نمی شد ؟
ـ سرخ و سفید شدی یا نه ؟ آفرین دیدن کسی که دوستش داری مثل تزریق آمپول تقویتی می مونه ، دلت رو دوپینگ می کنه .
بزاق جمع شده تو حلقش رو فرو داد : امیر دوری می کنه از شیرین ، به احتمال خیلی قوی از اون شب شیرین رو ندیده ، به نظر تو امیر و بذارم تو عمل انجام شده ؟
ـ هــــــــوم . عملیات مرموزانه ؟
خندید و چشم ریز کرد : هوم . هر دو طرف بی خبر ، ولی خب بستگی داره بتونم امیر و پیدا کنم ؟ راضی می شه به اومدن ؟ امیر خیلی بدقلق شده.
ـ امتحانش کردنش خالی از لطف نیست .
ـ خالی از دعوا هم نیست اگر امیر از من به دل بگیره ؟
ـ خودم پشتت هستم .
لب زد ممنون و مطمئن که نجوای تشکرش به گوش جاوید رسیده : من برم شیرین منتظره . زمان رو از دست ندیم .
ـ هر کاری کردی منم در جریان بذار .
خداحافظی کرد و پالتو رو تن زد ، مقعنه اش رو بیرون آورد و شال پوشید و چادر سر کرد . الهی به امید تو گفت و شیرین رو بیشتر از این منتظر نگذاشت .
سوار تاکسی که شدند برای امیر پیام نوشت " سلام ، کجایی ؟ "
چند ثانیه بعد جواب اومد " چطور ؟ "
" می خواستم اگر بشه بیای با هم حرف بزنیم "
" آفرین ول کن حوصله ندارم "
" باشه . می خواستم در مورد مشکلی که برام پیش اومده باهات حرف بزنم .ولی مثل اینکه اشتباه کردم . ببخشید . می دونم خودخواهیه توقع داشتم با حال خراب خودت به منم کمک کنی "
کمی پیاز داغش رو زیاد کرد و از حال امروز صبحش کمک گرفت تا امیر رو وادار کنه به قبول کردن دیدار .
" تو دیگه چرا ؟ چه مشکلی ؟"
" نمی خواستم به کسی بگم ولی دیروز و امروز صبح با جاوید حرفم شده . تو خونه و پیش چشم بابا و مینا نمی تونم با تو حرف بزنم "
" کجا بیام ؟ "
تو دلش گفت اینه و خنده اش رو از شیرین مخفی کرد و برای امیر آدرس و ساعت نوشت . یه طوری تنظیم کرد که نه زود باشه نه دیر " 2:15 دقیقه بیا پاییزان "
ولی امیر زبل بود و نکته سنج " مگه نباید 2:30 برگردی سر کار ؟ "
" حرفم زیاد نیست ولی مهمه . چند دقیقه تأخیر کنم به جایی بر نمی خوره "
زودتر از شیرین کرایه رو سمت راننده گرفت . شانس باهاش یار بود پولش سکه ایی بود و پول شیرین اسکناس . در جواب اخم شیرین دست پشت شونه اش گذاشت تا زودتر از ماشین پیاده بشه .
وقتی روی صندلی نشستند شیرین شرمنده لب زد : ببخشید ، امروز مزاحمت شدم . نمی خواستی با آقا جاوید بری بیرون ؟
خیال شیرین رو راحت کرد : نه . جاوید جایی کار داره . خودمم واسه ناهار می خواستم بیام اینجا .
نگاه شیرین تو فضای فست فودی پاییزان چرخید : امیر گفته اینجا رو خیلی دوست داره .
ـ ان شاءالله با هم اینجا اومدن رو تجربه می کنید .
چشمهای شیرین مدام نجابت به خرج می دادند و پشت پلکهای افتاده مخفی می شدند : هیچ حرفی نمی تونه رفتار داداشهای من و درست کنه.
ـ بهش فکر نکن شیرین . اونها حق دارند نخوان به سادگی خواهرشون رو از خودشون دور کنند یا به هر کسی اعتماد کنند .
ـ برای چیزهایی که شما می گی بله حق دارند اما ...
صحبت شیرین رو اومدن گارسون ناتموم گذاشت ، به شیرین پیشنهاد داد ساندویچ کتلت های پاییزان رو که خونگی هم هستند تجربه کنه . اخلاق شیرین رو دوست داشت ، ناراحت بود اما خودش رو نگرفته بود و نرفته بود تو فاز نخوردن و غم خوردن و بی اشتهایی بلکه با کمال میل پیشنهادش رو قبول کرد .
دوباره تنها شدند و فوری سؤالی که سر زبونش بود رو پرسید : تو خانواده مشکلی هست ؟
شیرین با جعبه دستمال کاغذی روی میز سر گرم شد ،راهی بود برای راحت تر حرف زدن .
ـ ایرادهایی که برزو و بهنام گرفتند همه ...
جمله ی شیرین رو ادامه داد : همه بنی اسرائیلی بودند ؟
ـ اونها هیچ نقطه ضعفی تو وجود امیر ندیدند جز وضع مالی ...
حدسش رو به زبون آورد : امیر رقیبی داره با موقعیت مالی بهتر ؟
ـ رقیب نه ! من به اون فکر نمی کنم .. در واقع .. می دونی گفتنش سخته ، بهنام و برزو کنار سرمایه خودشون به شریک دیگه ایی هم نیاز داشتند ...
منظور شیرین رو فهمید . پیش بینی حرفهایی که گفتن اونها برای شیرین سخت بود ، براش آسون بود : کسی که با ازدواج با خواهرشون رابطه نزدیک تر و مطمئن تری با اونها پیدا می کنه .
صدای شیرین گرفته شد و نگاهش خیس و ابری : و فاجعه اونجاست که خودشون خواهرشون رو به اون پیشنهاد دادند .
مات گلهای مصنوعی ولی شاد و پر رنگ رومیزی شد . سنگینی و بهت چشمهاش حتماً شیرین رو معذب می کرد پس خیره شد به گلها . لبش چفت شده بود و از هم باز نمی شد تا حرفی بزنه . برادرهای شیرین یکی رو برای شیرین خواستگاری کرده بودند .
ـ به خیال خودشون خوشبختی رو دو قبضه تقدیم من کردند .
به سختی زمزمه کرد : امیر می دونه ؟
ـ نه !
گارسون غذاشون رو آورد ، بوی تازگی کتلت های سرخ شده هم چیزی از تلخی و سنگینی فضا کم نمی کرد .
زورکی لبخند زد و بشقاب مربعی تزیین شده با سالاد و سیب زمینی سرخ شده رو نزدیک تر کرد به شیرین : غذات و بخور تا سرد نشده .
بی میلی شیرین موقع باز کردن فویل ساندویچ بازی نبود : قصدم نبود از امیر پنهان کنم . هر دوتا ماجرا همزمان بودند . فهمیدن دو طرفه بودن علاقه ام به امیر و شنیدن خبر کار برادرها از زبون مامان .
هر چه بیشتر می گذشت مطمئن تر می شد به درستی احساس امیر نسبت به شیرین . کلام شیرین زیبا بود ، به دلش نشست وقتی گفت فهمیدن دو طرفه بودن علاقه ام به امیر .. می تونست بگه شنیدن اعتراف امیر .
ـ چند روزی که به اجبار مرخصی گرفتم برای همین موضوع بود که به اونها بفهمونم علاقه ایی به خواسته ی اونها ندارم . مامانت زنگ زد و مامان با توکل به خدا گفت قدمتون سر چشم . فکر می کرد از پس پسرهاش برمیاد ، اما خب ...
نفس عمیق کشید و اولین لقمه ای ساندویچش رو گاز زد : غصه نخور ، ناهارت رو بخور .
امروز قسمت شده بود نقش سنگ صبور رو بازی کنه ، در حالی که دستش و ذهنش برای هر دوی اونها خالی از هر کمک و پیشنهادی بود . چه راهکاری به ااونها می داد وقتی خودش رو از همه چی دور نگه داشته بود ؟ یا وقتی حتی نمی تونست به خودش کمکی بکنه و چند تا پیامک حالش رو دگرگون می کرد ؟ بهترین چاره برای هر دوی اونها حرف زدن با طرف مقابل بود و بس شبیه راهی که خودش با جاوید در پیش گرفته بود .
نشد غذاشون رو کامل بخورند . دو تا نیمه از ساندویچ اونها دست نخورده باقی موند . از گارسون خواست براش جعبه و پاکت بیاره تا باقی غذا رو ببره . شیرین هم باقی غذاش رو نمی خواست . فکری بهتر از دور ریختن غذای دست نخورده تو سرش بود .
دستمال دور لبش کشید : امیر از شرایط زندگی مون برات گفته یا نه ؟
ـ گفته .
ـ و تو به خانواده ات گفتی ؟
ـ فقط مامان . خب وقتی دیدم اونها سر حرف خودشون پافشاری می کنند ترجیح مامان این بود حرفی نزنیم . نه که مهم باشه برای ما . عقیده مامان این بود برزو و بهنام ازش به عنوان یه اهرم استفاده می کنند و یه دلیل قطعی و محکم برای جواب رد دادن .
ـ بالاخره که می فهمیدند . الان هم اگر شرایط اون شکلی که ما دوست داریم پیش بره دیر گفتنش باز هم می تونه بهانه دستشون بده .
*صورت* شیرین شکل لبخند داشتند اما آه و افسوس کلامش به خنده ی روی لبش نقش زهرخند و تلخند می داد : فعلاً که من تنها مهره ی بازی هستم که موندم تو میدون ، یه سرباز فراری که هیچ امیدی هم تو میدون دشمن چشم انتظارش نیست .
ـ امیر خیلی زود ...
ـ ببخشید آفرین جون . من نیومدم اینجا که در مورد امیر حرف بزنیم. خواستم با شما حرف بزنم و عذر خواهی کنم و بگم رفتار برادرهام توشب خواستگاری واسه این بود که کاری کنند امیر و شما پا پس بکشید . که موفق هم شدند .
ـ این طور که تو فکر می کنی نیست .
ـ ولی چیزی که من می بینم همین معنی رو می ده .
امیر خودش رو کنار کشیده بود و تو دل شیرین هم خالی شده بود ، ناراحت زمزمه کرد : من به تو امید بسته بودم شیرین .
ـ تنهایی چه کار کنم ؟ به نظر شما این راه رو تنهایی می شه رفت ؟
ـ منم رفتار امیر و قبول ندارم به هیچ وجه و کاملاً حق رو به تو می دم .
ـ نمی دونم آقا امیر پیش خودش چه فکری می کنه . حتی با من حرف هم نمی زنه.
دست رو دست شیرین گذاشت: تو احساس امیر به خودت ذره ای شک نداشته باش . قبل از اینکه خودت بفهمی تو دلش چه خبره من می دونستم دوستت داره . الان هم فکر می کنه با کنار کشیدن بیشتر از خودش به تو کمک می کنه و من بهش گفتم کاملاً اشتباه می کنه .
دست شیرین رو فشرد : دلیل اینکه می خواستم با تو حرف بزنم این بود که ازت خواهش کنم اگر می بینی امیر عقب می ره تو نرو ، یا جایی که ایستادی ایست نکن . تو بیا جلو . امیر نیاز داره باور کنه یا تو یا هیچ کس دیگه .
ـ جالبه ، جای ما دو تا با هم عوض شده .
ـ امیر اینقدرها که تو فکر می کنی سست نشده . سردرگم شده و بین انتخاب درست سرگردون . تو راهنما باش و بهش کمک کن .
حرفهاش با شیرین به اینجا ختم نمی شد اما طبق نقشه ایی که برای تنها گذاشتن امیر وشیرین کشیده بود به ساعتش نگاه کرد و نمایشی لب گزید .
ـ دیرتون شده ؟
ممکن بود شیرین فکر کنه مسئله ازدواج و احساس امیر برای همه خانواده یه مسئله ساده است یا اینکه فکر می کرد تمام حرفش اینه که با امیر راه بیا . امیر اگر می اومد همه فکرهای شیرین دود می شد و به هوا می رفت . الان مهم نبود شیرین چه فکری می کنه .
ـ این روزها به خاطر حراج و تعطیلی مغازه مشتری ها زیاد شدند و من تنها فروشنده اونجا هستم ...
ـ درک می کنم .
باقی غذا رو تو پاکت تبلیغاتی پاییزان گذاشت و کیف پولش رو بیرون آورد و نمایشی بلند شد و نشست و صورتش رو تو هم جمع کرد تا نشون بده پاهاش خواب رفته و نمی تونه راه بره .
شیرین بلند شد ، فوری دست رو دستش گذاشت : کجا ؟
ـ مهمان من باشید .
مچ دستش رو فشرد : محاله . پای من خواب رفته ولی اجازه نمی دم .
ـ تعارف نداریم با هم . من از شما دعوت کردم .
بهش برخورده بود و چاره ایی نبود . اومدن امیر به قول جاوید مثل آمپول تقویتی می موند و همه چیز و از یاد شیرین می برد .
برای امیر پیام نوشت " کجا موندی پس ؟ " و زل زد به در ورودی و لبخند زد . امیر به موقع رسید همین که پیامش ارسال شد . مثلاً متأسف سر تکون داد وبه ساعت اشاره کرد و حواسش بود شیرین منتظر گرفتن صورت حساب ایستاده .
کمی غم و ناراحتی چاشنی نگاه و *صورت* آویزونش کرد و بلند شد ، دست دراز شده ی امیر و فشرد و صندلی رو کنار کشید برای امیر ، صندلی که پشت به پیشخوان بود.
اخم امیر تند و تیز بود : جاوید خان از راه رسید با شما جر و بحث کرد ؟
و تازه حواسش جمع میز و پاکت پر از غذا شد : ناهار خوردی ؟
و چند ثانیه بعد حواسش جمع کیف زنونه ای اضافه ی روی صندلی ، تو دلش دعا کرد کیف شیرین رو نشناسه : تنها نیستی ؟
لب گزید :ببخشید داداش ، یکی از دوستان رو دیدم نشد بهش بگم منتظر کسی هستم . برای عذر خواهی ناهار مهمون من هستی .
ـ حالا دوستت کجاست ؟
ـ الان میاد .
ـ می گفتی مهمون داری من نمی اومدم ، نمی شه جلوی دیگران حرف زد .
ـ چرا اتفاقاً جلوی مهمون من باید خیلی حرف بزنی .
از کنار چشم اومدن شیرین رو دید . دست رو دست امیر گذاشت و محکم فشردش : یه خواهش دارم داداش .
ـ تو جون بخواه .
ـ جونت سلامت . حرف بزن و به حرفهاش نه فقط گوش ، دل بده ، بگو بشنو تا یادت بیاد چی رو می خواستی فراموش کنی .
سر گردوند و شیرینِ اخمو رو نگاه کرد ، چشمک زد و شونه بالا انداخت . امیر هم برگشت و شیرین رو دید . برق چشماش و خنده محوش می گفتند آمپول تقویتی کار خودش رو کرده .
کیف و پاکت غذا رو برداشت و بلند شد . تحت یک شیطنت شاید مؤثر کیف شیرین رو هم گذاشت روی پاهای امیر . از کنار شیرین رد شد و شونه اش رو فشرد و تو گوشش زمزمه کرد : از تو ناز و از امیر نیاز . ببینم چه می کنی .
خوشحال از موقعیت ناخواسته جفت و جور شده بیرون اومد . چند متر پایین تر از پاییزان پیرمردی بساط جمع و جور واکس و دوخت کفش داشت .همیشه دیدن پیرمرد و دستهای چروک خورده و لرزونش موقع فرو کردن درفش تو لایه سفت دور کفش ، ناراحتش می کرد . از سوپری یه دونه دوغ خرید و تو پاکت دستش گذاشت. از پیرمرد پارافین خرید و وقتی سوار تاکسی شد متوجه شد یادش رفته پاکت رو از پیشخوان جمع و جور پیرمرد برداره . شادی و محبت رو کنار دیگران جا می گذاشت ، لبخند و یک دعا دلش رو قرص می کرد و قوت می بخشید ، دست امنی می شد برای لرزشهای دلش که نگاه خدا همه جا هست ، زودتر از خواستن و تمنا کردن ، که هدیه های خدا پس گرفته نمی شدند .....
پاسخ
#46
همراه بقیه ایستاد و گروه موسیقی اتابک رو به خاطر اجراهای زیباشون تشویق کرد . سنگین و محکم دستهاش رو بهم می کوبید . لبخند دمی از لبش جدا نشده بود .ساعت های سپری شده تو خلسه ایی نایاب و بی تکرار سپری شده بود . میون هیجانات کنترل شده .
چند دقیقه ایی طول کشید تا از سالن بیرون اومدند . پچ پچ های شهناز و مهناز در مورد سیما خانم حتی رو لب داوود هم خنده نشونده بود .
ـ من چیزی نمی گم فکر نکنید میدون افتاده دست شما . می دونم با حلوا حلوا گفتن دهن شما شیرین نمی شه پس شما رو به حال خودتون گذاشتم ، واسه خودتون سناریو ننویسید .
مهناز تخس بود و جواب داد : همون ما رو به حال خودمون بذار به وقتش سلامت می کنم داداش .
دو تا خواهر هر طور بود می خواستند پای داوود رو به احساسی که مشخص نبود وجود داره یا نه بند کنند . رابطه های نزدیک و گرم و صمیمی . نمی خواست امشبش رو باه آه و ناله گره بزنه اما آه کشید . سالها پی در پی گذشته بودند ، از بچگی گذر کرده و بزرگ شده بودند بدون اینکه یادش بیاد کی و کجا همچین حالی رو کنار افسانه و امیر و ایمان داشته . رابطه شون پر از حفره های خالی بود .
ـ چطور بود آفرین ؟
شونه به شونه ی جاوید بود و دستهای حمایتگرش لحظه ای تنهاش نمی گذاشتند . همین آهنگ صدا کافی بود تا حسرتها رنگ ببازند . خدا هر چیزی نداده بود جاوید رو داده بود . مقابل جاوید ذوقش رو پنهون نکرد ، هر چی حس تو دلش بود تو نگاهش جمع شد و تقدیمش کرد به نگاه منتظرش : عالی بود . به خاطر شب قشنگی که داشتم ممنون .
دست جاوید بی پروا کمرش رو فشرد . گم شدن تو نت های موسیقی برای ساعاتی از همه چیز جداش کرده بود و کشیده بودش تو فضایی از زیبایی و آرامش . رها و آزاد از تمام هر آنچه که وزنه می شد و به اسم دنیا می چسبید و گذر دنیا رو سخت و سنگین می کرد .
کنار داوود ایستادند . شوخی های حد و مرز دار شهناز و مهناز همچنان ادامه داشت . سیما رو دیده بود . دختری کوتاه قد اما جذاب و دلنشین . خواهر سهراب مدیر گروه و نوازنده ی سنتور و همخوان گروه . این طور که دخترها می گفتند تو نگاهش چیزی ندیده بود ، رفتارش مقابل خانواده ی هاشمی کاملاً عادی و پر از مهر بود . مهری که سرچشمه اش از وجودش بود نه به خاطر حضور داوود .
از سکوت دخترها استفاده کرد و وقت رو غنیمت شمرد : ممنون آقا داوود . حظ بردم از امشب .
ولی داوودِ همیشه جدی شیطون شد و جوابش رو طور دیگه ایی داد : امیدوارم باخت فردا خوشی امشب و خراب نکنه زن داداش .
نه . داوود خان هم آب نمی دید وگرنه شناگر ماهری بود . لب بهم فشرد و نا خودآگاه به شوخی قهر کرد و ناز اومد : دست شما درد نکنه آقا داوود .
فردا باید هنر آشپزی خودش رو به رخ خانواده هاشمی و بخصوص داوود می کشید . داوود هم وقت خوبی رو برای یاد آوری فردا انتخاب کرده بود.
حمایت بابا شریف باز هم شامل حالش شد : ببینم دخترم مگه قراره تو فردا ببازی ؟
ته دلش حمایت جاوید رو می خواست اما خندون ایستاده بود و نظاره می کرد . جالب بود با وجود بزرگتر بودن بیشتر اوقات در مقابل داوود سکوت می کرد .
ـ جاوید رو کاری نداشته باش جواب من رو بده .
ترجیح داد خیلی هم مطمئن حرف نزنه ، از کجا معلوم غذا فردا شفته و وارفته و بی مزه نمی شد یا شور و تند ؟محافظه کاری بد نبود : می شه به فرداها اعتماد کرد بابا جون ؟
خنده ی داوود بلند شد و خوشم اومد گفتنش توجه چند نفر رو جلب کرد .
ـ یه کم برای تغییر موضع دیره ، اما قابل تأمله زن داداش . درک می کنم اون روز غرور حرف اول رو می زد .
ـ استرس بهش نده داوود . تا فردا خیلی مونده . آفرین هم به همون اندازه به خودش مطمئنه که تو به ساز زدنت ایمان داری .
خشنود از حمایت جاوید ابرو بالا انداخت و چشمک ریز جاوید جوابش شد .
ـ فکر کنم فردا شب همین موقع راحت تر بتونیم مقایسه کنیم .
کلام داوود حسن ختام شد و دخترها اعلام گرسنگی کردند و داوود همه رو به صرف فلافل دعوت کرد و چند دقیقه بعد 7 نفر سوار ماشین شدند و به زور ولی با مهر کنار هم جا شدند .
مهناز پر شور خندید : کاش می شد طرح صندلی مهربانی برای ماشین راه بندازیم . جا داری بذار ، جا نداری ببر .
داوود الهی به امید تو گفت و ماشین رو روشن کرد : فعلاً که مهربان نشستن رو ترویج می کنیم . جاوید حضور غیاب کن کسی جا نمونده باشه .



*****


از همه ساکت تر بود و ساندویچش زودتر از بقیه تموم شد . حواس جاوید جمع بود : اگر سیر نشدی دوباره سفارش بدم .
دستمال روی دستش کشید : کافی بود . سیر شدم .
جاوید چند ثانیه ی کوتاه ، عمیق نگاهش کرد و لیوان دوغش رو برداشت و باقی دوغش رو خورد و دومین بار بود از لیوان دهنی ش استفاده می کرد .
مهناز هم از اون طرف پاتک زد به سیب زمینی سرخ کرده هاش و سسس تند . جمع خانوادگی شاد و سرحال رو از نظر گذروند . دست خودش نبود مدام شرایط رو با خانواده خودش مقایسه می کرد تو هر لحظه و هر موقعیتی . هر بار آه می کشید از نابسامانی خانواده و هاله نازک و شکننده ایی که آغل بسته بود دور روشنایی ظاهری خانواده و هر دم بیم شکستنش می رفت .
2 روزی می شد خبری از مزاحم نبود . با فکر اینکه هر کسی بوده بی خیال شده فعلاً اقدامی نکرده بودند . جاوید بیشتر از خودش برای پیدا شدن مزاحم مصر بود .
امیر بعد از دیدن شیرین حالش بهتر شده بود . این طور که از حرفهای امیر فهمید شیرین حرفی از خواستگار نزده بود . دلیل شیرین هر چیزی که بود مربوط می شد به خودشون دو نفر . شیرین بهش پیام داده بود
" به امیر چیزی نگفتم تا همین یه ذره امید هم از دست ندیم "
موافق نبود با راهکار شیرین . شاید ترس از دست دادن همیشگی شیرین باعث می شد امیر سریع تر و جدی تر از حالا به فکر بیفته .
تو دلش زمزمه کرد " کاش کاری از من بر می اومد "
فردا شب قرار بود ناغافل و بی خبر دوباره خواستگاری انجام بشه این دفعه فقط با حضور امیر و مینا و پدرش . بابا منوچهر با برزو حرف زده بود تا سنگ سر راه علاقه ی شیرین و امیر نندازه و برزو گفته بود شیرین رو حرف من حرف نمی زنه . جنگ داخلی همچنان برقرار بود و تلاش چند جانبه ی اطرافیان معلوم نبود کی به ثمر می نشست ، یا اصلاً به نتیجه می رسید ؟! و شیرین چه بار سنگینی رو باید تحمل می کرد .
گوشی روی میز لرزید و صفحه اش روشن شد . پیام از طرف فتان بود .
" آفرین امشب اومدم پیش فرهاد شاید با من حرف بزنه و بگه چی شده "
دل آشوبه اش برای فتان بعد از شنیدن حرفهای مگو بیشتر شده بود . فتان با رنج و درد راز مهمی رو بهش گفته بود . فتان و فرهاد به خواسته ی خود فرهاد و محبت بی چون و چرای فتان ، از حد و مرزها گذشته بودند ، تمام ناراحتی فتان هم از همین باب بود. فرهاد با اون وسعت عشق و محبت چرا باید سرد بشه و دوری کنه ؟ چرا نباید به وضعیت فتان به عنوان زن و شریک زندگی ش فکر کنه ؟ مات و مبهوت فتان رو بغل کرده بود و اجازه داده بود شونه هاش مأمن هق هق پر از درد فتان بشه ، فتانی که پر بود از سؤالهای بی جواب .
در جواب فتان نوشت " کار درست همینه ، وادارش کن حرف بزنه . فرهاد حق نداره به سادگی از تو بگذره "
" هنوز نیومده و منتظرش هستم "
تو دلش آیة الکرسی خوند واسه فتان و نوشت " حتماً میاد "
" امشب باهاش اتمام حجت می کنم آفرین . اولش با خودم می گفتم بهتره رنگ و لعابی به خودم بدم تا دوباره یادش بندازم کی هستم و کجای زندگی ش هستم . اما دیدم جدی حرف بزنم بهتره . شاید فرهاد فکر کنه من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم . آفرین با همه اینها ، با همه دوری کردنش من ناراحت و پشیمون نیستم .من هنوزم دوستش دارم "
ورای کلمه های نوشته شده ی فتان بغض و درد رو حس می کرد . شره کردن اشک رو صورتش رو می دید . مثل فتان چشمش پر از اشک شد اما جلوی خودش رو گرفت .
سر جاوید کنار گوشش اومد : چی شد ؟ بالاخره پیام داد ؟
خیال جاوید رو راحت کرد : نه ، دوستمه . فتان .
جوابش به نگاه عمیق جاوید لبخندی شیرین بود ، لب زد : به جان خودم اگر دروغ بگم . فتانه است .



*******


بلوز شلوار راحتی رو پوشید و موهاش رو بافت . دلش شور می زد کمی . از حرفهای فتان ترسیده بود. آخر پیامش سفارش کرده بود مراقب خودش باشه و حالا ، تخت جمع و جور جاوید بهش دهن کجی می کرد . تا سر زبونش اومده بود از جاوید بخواد برسوندش خونه اما تمنای نگاه جاوید مهر به لبش زد و قفل به پاهاش .
لبه ی تخت نشست و دست به گردنش کشید . ضربانش تند بود ، سه برابر شرایط نرمال . بار اول این همه هیجان طپش قلبش رو نامنظم نکرده بود.
در اتاق باز شد و جاوید راضی وخوشحال وارد شد . نگاه دزدید و ای جانمِ کش دار جاوید شرم و دلهره اش رو دامن زد . طولی نکشید چراغ خاموش شد ، دستی دور کمرش حلقه بست و سرش رو بالش فرود اومد . قلبش تو حلقش می زد . فکرش هم پی از دست ندادن و دلخور نکردن جاوید بود اگر چیزی ازش بخواد ، هم به این فکر می کرد چطوری مانع خواسته ی جاوید بشه اگر ازش چیزی بخواد . ممکن بود همین اول راه چیزی ازش بخواد ؟
کلافه و سر درگم چشماش رو بست و زیر ریزش قطره های مهر جاوید سکوت اختیار کرد . جاوید در می نوردید و در می نوردید . انگار زیر بارش قطره های پراکنده ی آبشار ایستاده باشه ، لذت خیس شدن بود و ترس لغزش و غرق شدن ...
ـ امشب چت شد یک دفعه ؟
بافت موهاش باز شد و بلافاصله چشمهاش ، ضربان قلب نرفته بر می گشت ، صداش خش دار بود : چیزی نشد .
چند ثانیه طول کشید تا چشماش به تاریکی عادت کنه و بجز برق چشمهای جاوید صورتش رو هم ببینه . جاوید حرفش رو باور نکرده بود .
ـ فتان ناراحت بود .
ـ از چی ؟
حواسش به دستهای جاوید بود ، به لطافت *نو ا زش * های نوبرانه .
ـ چند ماه دیگه عروسی می کنه و از همین حالا دلش گرفته و تنگ می شه برای خانواده اش و روزهای مجردی و زیر سایه خانواده بودن . فکرش رو که می کنم باید سخت باشه .
ـ آخرش که چی ؟ راهی که شروع شد تا به آخرش باید رفت .
ـ وقتی فتانِ شوخ و شیطون بهش سخت می گذره من دیگه حرفی ندارم بزنم .
ـ از همین حالا ترسیدی ؟
خیلی زود مقابل شوخی جاوید جبهه گرفت و اخم کرد : من از دلتنگی گفتم نه از ترسیدن.
ـ چشمات دو دو می زنه نگو نه . می ترسی نگو نه . دوستت هم می ترسه و حق داره . زندگی مشترک یه راه هموار نیست .
نفسهای عمیق جاوید پوست سرش رو می سوزوند : جای ترس نیست عزیزدل . هر 2 نفر ما تو زندگی طرف مقابل جای خودمون رو داریم . ازدواج دایره ی دوست داشتنی ها رو بزرگتر می کنه نه جمع تر . جای نگرانی نیست .
برای فتان بود و اگر مراقب نمی بود حتماً برای خودش . فتان سوای محبت ، به فرهاد ایمان هم آورده بود .
ـ حواست اصلاً به من نبود ، یادت باشه .
نبود ، چون از شدنها واهمه داشت ، می ترسید هر حرکتی و حرفی جاده باز کن باشه برای اتفاقهای غیر قابل جبران ، مراعات می کرد .
غرغر خسته ی جاوید تو ریشه ی موهاش زندانی و خفه شد ، بخیر گذشته بود . نفسش رو سنگین بیرون داد .
ـ من فقط می خوام که باشی .
خفه خندید ، دستش رو شده بود ، لب گزید و چشماش رو بست ، نگاه خیره جاوید رو حس می کرد ، پلکش می لرزید اما چشمهاش رو باز نکرد از فرط خجالت ، هر چقدر که با جاوید ندار می شد برای بعضی حرفها و فکرها خیلی زود بود و فتان بد دلش کرده بود تو این شب ، جاوید هم راه تلافی رو خیلی خوب بلد بود . دل سپرد به باغبون مهربونش و چشم به خواب سنگین .اگر بنا بود زندگی سر ناسازگاری بذاره ، هیچ دستی مانع نمی شد ....
پاسخ
#47
آشپزخونه قرقش بود و هر کسی به کاری سر گرم . اگر بنا بود همه بنشینند و حرکاتش تو آشپزخونه رو زیر نظر داشته باشند دستپاچه می شد و نمی فهمید چکار می کنه . اولین نکته ایی که باید رعایت می کرد تمیزی آشپزی و آشپزخونه بود . مینا عادت داشت موقع آشپزی کردن ظرفهای زیادی کثیف کنه و آشپزخونه رو بهم بریزه و خوشبختانه از مینا این رفتار و عادت رو به ارث نبرده بود . شبیه مسابقه ی آشپزی هر چیزی که لازم داشت وآماده گذاشته بود روی کابینت جلوی چشم . آب برنج می جوشید و گوشت و باقلا رو تفت داده بود آماده ، شوید تازه خرد کرده بود تا عطر بهتری به غذا بده .
شب گذشته رو کنار جاوید در آرامش به سر برده بود و همون آرامش از صبح شور به دلش انداخته بود . تا وقتی مست خواب نشده بود جاوید گل از صورتش می چید . عمداً خودش رو به خواب زده بود تا اگر خواسته ایی باشه ازش در امان بمونه ،بازی بازی خواب ، پلک هاش رو سنگین کرده بود تا جایی که چیزی نفهمید .
چشم از کاسه های سفالی آبی رنگ گرفت و زمزمه اش رو فقط خودش شنید :امشب دیگه اینجا نمی مونم .
هر چه وابستگی بیشتر ، گفتن نه و سر باز زدن از دل و خواسته ی جاوید سخت تر . سؤال بی جوابی تو ذهنش بود " از خود گذشتگی برای کسی که دوستش داری کِی و کجا ؟ اول باید اعتماد می کرد یا اعتماد می خرید ؟ فرهاد رو با جاوید مقایسه می کرد و خودش رو با فتان . فرهاد رو اون قدری که باید نمی شناخت اما خودش و جاوید و فتان غریبه نبودند براش .
با قاشق چوبی مایه باقلا و گوشت رو زیر و رو کرد و کلافه از خودش پرسید : من از کی الگو بگیرم ؟ مینا یا فتانه ؟ از چی بترسم ؟
آب اضافی برنج خیس خورده رو گرفت و رفت پای گاز . از مامان هنگامه پرسیده بود برنج چقدر قل بر می داره و مامان هنگامه گفته بود زیاد .
ـ خاتون ؟ مامان گلابتون بابا؟
از سر ناچاری اخم کرد و لب گزید . جاوید محرمش بود . مطمئن بود شب هایی بی حجاب تر از دیشب هم در انتظارش هست با فاصله های کمتر ، نه به این زودی ولی اجتناب ناپذیر بود و باز هم شرم می کرد از راحت بودن جاوید ، بخصوص وقتی با این اسم خطابش می کرد " مامان گلابتون بابا " .مادر شدن ؟
پلک بهم فشرد و سر به زیر برگشت سمت صدای جاوید : جانم ؟
ـ اوهو !!
توهمون حالت ایستاد ، صداش خفه بود وقتی از جاوید خواهش می کرد : می شه تو خونه تون من و این طوری صدا نزنی ؟
براش سخت بود شب پیش جاوید تو مقام همسر و بالین به بالین هم بمونه و جاوید صبح این طوری صداش بزنه ،بخصوص که ....
فاصله جاوید کم و کم تر شد : کسی حواسش به ما نیست آفرین .
کاسه برنج رو روی کابینت گذاشت و گره بالای سرش رو لمس کرد . روسری رو طوری بسته بود که یه نخ از موهاش هم بیرون نباشه محض اینکه موهاش موقع آشپزی بیرون نباشه ، اولین آشپزی رو هر چند به شوخی ولی با وسواس انجام می داد ، روسری رو محکم بسته بود اما سفیدی گردنش مشخص بود و گردنبند هدیه جاوید رو هیچ وقت از خودش جدا نمی کرد : می دونم ... اما .... خب .
ـ چرا از من رو می گیری تو ؟ ببینمت !!
گیر افتاد بین دیوار و جاوید ، ترسیده هشدار داد : جاوید ؟
به پشت سر جاوید نگاه می کرد و فضای خالی خونه : یک دفعه کسی میادا .
لرزش صداش خنده رو لب جاوید نشوند ، اخم کرد بهش : به چی می خندی ؟
تلاشش این بود جاوید رو کنار بزنه و مثل میخ چسبیده بود زمین ،
خنده جاوید بلند تر شد : به این که چه خوب می تونم بترسونمت .
لب ورچید : اِاِاِ ....
ـ اَاَاَ .
آروم شد . راهکار دیگه ایی به نظرش نمی رسید . در مقابل جاوید باید مخالف چیزی که انتظارش رو داشت عمل می کرد .
آرامشش به جاوید منتقل شد و فاصله گرفت و دستها هنوز نزدیک بودند : دارم می رم بیرون ، چیزی لازم نداری ؟
ـ نه .
ـ وقتی برگردم کار تو هم تموم شده . مفصل با هم حرف می زنیم .
ـ راجع به چی ؟
ـ راجع به دیشب تا حالا . اصل کاری رو می خوام بشنوم .
غد شد و چشم درشت کرد : شاید اصل کاری چیزی باشه که نتونم بگم .
چشمش دنبال حرکت دست جاوید بود و گوشش به حرفهایی که می زد ، انگشت اشاره ی جاوید بین دوتایی شون می رفت و بر می گشت : هر چیزی مربوط به من و تو باشه ، قابل گفتنه ، رفتار دیشب و الان تو باید یه دلیلی داشته باشه .
خودش دیشب فهمیده بود می ترسه که گفته بود فقط می خوام باشی ، دیگه از چی می خواست سر در بیاره . لب زد همین رو بگه که جاوید دست رو لبش گذاشت : وقتی برگشتم حرف می زنیم . تو هم فکر کن ببین چطوری می تونی به من بگی .
نتونست احساس اون لحظه اش رو مخفی کنه : زورگو .
ب و س ه ی جاوید روی گردنش به اندازه ایی محکم وناگهانی بود که چسبید به دیوار : هستم . زورگو هم هستم !!!
جاوید رفته بود و همچنان کنار دیوار ایستاده بود و حرص می خورد : انگار نه انگار من امروز چه کاری باید انجام بدم یه ذره به من دلداری نداد ، فقط حرف خودش رو زد ، کار خودش رو کرد . زورگوی خودخواه .
صدای بسته شدن در اتاق اومد . به خودش اومد و رفت سراغ کاسه برنج و اخمش کم کم از هم باز شد و نوک زبونش شیرین شد و دهنش آب افتاد . زورگویی های جاوید همچین بد هم نبودند .
ـ تا داوود خونه نیست کمک نمی خوای عزیزم ؟
برنج رو نصفه نیمه ریخته بود داخل قابلمه ، داوود هر گونه کمک و تقلب رسوندن رو قدغن کرده بود ، حواسش به برنج بود و صورت مامان هنگامه ، لبخند زد : نه . قربونتون برم .
لبخندش بی جواب نموند و نگاه مامان هنگامه تو صورتش دقیق بود : خیلی هم خودت رو اذیت نکن . داوود می خواد بیشتر سر به سرت بذاره .
ـ می دونم . تجربه شما کجا و تازه کاری من کجا ، اصلا ًقابل مقایسه نیست ، منم دوست دارم با هم بی تعارف رفتار کنیم .
ـ داوود هم داداشته عزیزم .
ـ فرقی هم ندارند .
مامان هنگامه گوشی تلفن به دست رفت تو حیاط و حواسش جمع شد به نرم نشدن دونه های برنج و با خودش تکرار کرد : تو هم مثل دونه های برنجی آفرین ، به وقت به جا و به اندازه باید قل بخوری . حواست جمع همه چی باشه .
دلش شور فتان رو می زد ، شبش چطوری گذشته بود یعنی ؟ ازش بی خبر بود . جواب پیامش رو نداده بود و می ترسید فرهاد شرایط روحی و جسمی فتان رو بدتر کرده باشه با رفتارش ...



*********


دونه های برنج قد کشیده بودند و عطر غذا تو خونه پیچیده بود . دخترها ریز ریز می خندیدند و زیر چشمی به داوود نگاه می کردند . مهناز و بابا جون هم از تعریف کم نمی گذاشتند و دوباره کفگیر کفگیر برنج می کشیدند .
ـ دستت چه برکتی داره دخترم .
لبخند زد و پر مهر نگاه از صورت مهربون بابا شریف گرفت . همون اندازه که مامان هنگامه گفته بود برنج خیس کرده بود . همه ناهار خورده بودند و دیس برنج به نظر پر می اومد . ته دیگ زعفرونی و طلایی رنگ چیزی ازش نمونده بود .
ـ نظرت چیه داداش . نمی خوای نتیجه رو اعلام کنی ؟ آفرین منتظره ها ؟
به شوخی لب گزید واسه شهناز ، رو سفید شده بود و همه بر علیه داوود قیام کرده بودند . فقط جاوید حرفی نمی زد . نه که بی اعتنا باشه ، حرفش رو با نگاه ، حرکت چشم و ابرو و *صورت* خندونش می زد .
ـ خدا واسه جاوید خواسته . شانس آوردی نه ؟
اعتراف سر بسته ی داوود مناسب شخصیتش بود و کف زدن بقیه رو به دنبال داشت .
سالاد شیرازی درست کرده بود و از ترشی های کار دست مامان هنگامه سر میز گذاشته بود . بورانی اسفناج ، سبزی خوردن و نارنج ، همه رو با فکری مشغول و طبق عادت آماده کرده بود .
ـ زود باش آفرین تا تنور داغه نون رو بچسبون ، یه چیزی از داوود بخواه .
گیج سر تکون داد : واسه چی ؟
مهناز خندید : به مناسبت بازنده شدن ایشون .
خجل سر به زیر شد : این چه حرفیه عزیزم ؟ این کارها فقط واسه سر گرمی بود .
ـ رودروایسی نکن زن داداش ، هرچی می خوای بگو
اولین چیزی که به فکرش رسید رو به زبون آورد : هر وقت حوصله داشتید برامون ساز بزنید . فرقی نمی کنه کِی !
داوود قبول کرد و با گفتن دست شما درد نکنه خوشمزه بود از سر میز بلند شد .
مهناز آهسته اعتراض کرد به خواسته اش : آفرین داوود هرچی می خواستی قبول می کرد چرا گفتی ساز زدن ؟ می گفتی بریم بیرون ، رستوران ، خرج می گذاشتی رو دستش . می گفتی سیما جون رو هم دعوت کن .
نگاه از خنده ی خفه ی مهناز و چشمهای شیطونش گرفت .خندید و شونه بالا انداخت و بشقاب خودش و جاوید رو برداشت . نه دیگه تا این اندازه نزدیک نمی شد به داوود ، این اجازه رو به خودش نمی داد سرک بکشه تو خصوصی های داوود. شوخی با شخصی مثل اون حد و مرز و اندازه داشت . قلق رفتار با داوود رو کم کم یاد می گرفت .
بابا شریف به مهناز مثلاً تشر زد : دخترِ بابا آفرین رو شریک خودت نکن دیگه .
خودش فکر بهتری داشت ، وقتی آرزو از سفر بر می گشت باهاش حرف می زد و ازش می خواست از مشاور کمک بگیره و چه کسی بهتر از داوود اگر خودش هم مشاوره دادن به آرزو رو قبول می کرد ؟ دیر شده بود اما لازم بود .
دخترها اجازه ندادند تو آشپزخونه بمونه و فرستادنش بیرون . جاوید رفته بود پیش باباش در مورد خونه ی آقای حکمت حرف می زدند . صداشون تا بیرون می اومد .صحبت سر خرید مصالح به قیمت مناسب بود .
مامان هنگامه غرق فکر روی مبل نشسته بود و نگاه از آشپزخونه نمی گرفت ،چشم دوخته بود به دخترها اما حواسش جای دیگه بود . مزاحم خلوت و فکرش نشد و رفت تو اتاق جاوید . سر می زد به گوشی شاید فتان جوابی داده باشه .
فتان جوابی نداده بود اما شماره ی نامحنوس آشنا دوباره پیام داده بود . شماره رو شناخت و اصلا ً پیامها رو باز نکرد . .زیر لب غرید : گورش گم شده بود دوباره پیداش شد .
به پهلو و رو به در دراز کشید ، کف دو تا دستش رو زیر سرش گذاشت و چشم دوخت به در بسته. گوشی رو انداخته بود اونطرف تخت و به فتان فکر می کرد تا فکر و وسواس خوندن پیامها از سرش بیفته و نمی شد . رو به سقف دراز کشید ، پلک بست و برای چند ثانیه تو حال خودش بود ، فارغ از همه جا . یه چرت کوتاه چند ثانیه ایی و کوتاه . گردنش چرخید سمت گوشی و دو دل برای برداشتن دوباره و خوندن پیامها زمزمه کرد : کاش می دونستم کی هستی ؟ به چی می خوای برسی ؟
ـ کی ؟
از جا پرید : هین ...
*جانبی*که اومد سراغش ، جاوید می خندید ولی نگران هم بود : چی شدی تو ؟ فکر کردم دیدی اومدم تو اتاق .
راست نشست و سعی کرد با نفس عمیق *جانبی*که رو رفع کنه و نشد . نفسش رو حبس کرد به مدت چند ثانیه . همیشه جواب می گرفت .
جاوید دست می کشید تو کمرش : آب بیارم برات .
چشمهاش رو رو به بالا حرکت داد .یک بار کافی نبود دوباره نفسش رو حبس کرد .
ـ برم دوباره بیام بترسونمت ؟ شاید افاقه کنه !
چشم غره رفت و جاوید بی خیال و بی صدا خندید .
بار سوم بلاخره جواب گرفت و *جانبی*که بند اومد : نباید برام آب بیاری ؟
ـ جلل الخالق ، خودت گفتی نمی خوام . امروز با همیشه فرق می کردی ها آفرین خودت متوجه شدی ؟
ـ ببخشید . یک دفعه ترسیدم ، بعدش طلب کار شدم ازت .
ـ مهم نیست . فکر نمی کردم به این زودی خوابت ببره .
ـ یه چرت کوتاه بود . جاوید ؟
ـ جونم ؟ امر ؟
ـ می شه من برم خونه مون ؟
اخم جاوید دلیلی شد تا سؤالش رو بهتر بپرسه : اگر زودتر برم تو ناراحت نمی شی ؟
ـ حرف می زنیم بعد برو . می خواستم زودتر بیام نشد . چرا می خوای بری خونه ؟
ـ می دونی که امشب چه خبره ؟
ـ خودت گفتی نمی خوای بری .
ـ می خوام پیش ایمان باشم . قبل از رفتن با امیر حرف بزنم . نمی دونم شاید منم دوباره رفتم .
ـ کو تا شب ؟
ـ می خوام دیدن فتان هم برم .
جاوید دراز کشید و همراهی ش رو طلب کرد : حس می کنم اینها همه اش بهانه است .
جدی زل زد تو چشمهای جاوید : من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟
نفس عمیق و گرم جاوید باعث شد پلکهاش بسته بشه
ـ فکر کردی چطوری چیزهایی که نمی شه رو برای من تعریف کنی ؟
سر تو شونه ی جاوید فرو کرد : تو هم امروز خیلی بدجنس شدی ، می دونستی ؟
ـ بدجنس زورگو .
ـ اوهوم .
ـ اگر نمی خوای نگو . من می گم تأیید و تکذیبش با تو ، باشه ؟ تو می ترسی من از یه حدی بگذرم نه ؟ واسه همین داری فرار می کنی ؟
ساکت موند و تأیید کرد .
ـ نمی دونم کی تو رو نسبت به من بدبین کرده ؟ مگه دوباره اون شماره بهت پیام می ده و به من نمی گی ؟
فاصله گرفت : هیچ کس این کار و نکرده که بخواد من رو بترسونه .
ـ پس ؟
ـ من دیگه توانایی ناراحت کردن تو رو ندارم . تو هم دیشب ... خب ...
ـ بی پروا شدم ! چه کنم وقتی پیش تو هستم آرومم .
بی پروا گفتن غلو بود . ، می شد گفت شور و حرارت بیشتر . شیطون ابرو بالا انداخت : آروم ؟
ـ باید یه فرقی بین زن و بالشی که قبلاً بغل می کردم می خوابیدم باشه یا نه ؟
قیاس جاوید دلخورش کرد . می خواست بلند بشه و جاوید نگذاشت : بخوای دم به دم قهر کنی می رم یه زن دیگه می گیرما .
از تقلا دست کشید و بی حرکت موند . تو نگاه جاوید هیچی نبود و کاملاً مشخص بود حرفش فی البداهه گفته شده اما ته دلش گرفت .
چند ثانیه هم نشد ناراحت شدنش و سر دلش تشر زد " توقع داری جاوید حتی به شرایط خانوادگی تو فکر هم نکنه ؟ فراموش کرد چی شنیده اما مثل چند لحظه قبل خوشحال و شیطون نبود خیلی آروم جاوید رو کنار زد و جاوید کنار نمی رفت ، زل زده بود به صورتش و نگاه نمی گرفت : بذار بلند بشم .
ـ چی تو اون فکرت گذشت ؟
فهمیده بود پس .
ـ هیچی .
ـ نگام کن و بگو هیچی .
نگاهش نکرد و حرفی هم نزد .
ـ تو که این طوری نبودی آفرین . ناراحت می شم اگر حرفی نگفته بین ما باشه تو تو از دلخوری یا از رودروایسی به من نگی .
چی می گفت ؟ حقیقت گفتنی نبود . می گفت تو روشنایی زندگی من هستی که نمی خوام رو به تاریکی بره ؟ می گفت حتی فکر نکن یک روز از من خسته بشی ؟ بهش می گفت از دلزده شدنش می ترسه ؟ از اینکه همیشه این شکلی نباشه ؟ خدا رو شاهد می گرفت قصدش ناز اومدن نیست ، لوس شدن تو قاموسش نبود ، همیشه زندگی رو جدی دیده بود و جدی پشت سر گذاشته بود ، دلیلی نمی دید با محبت جاوید راهش رو عوض کنه ، مثل عقده ایی ها رفتار کنه . اما چه می کرد دست خودش نبود .
سرش رو به جای امنی رسوند و بی صدا گریه کرد . دستی *نو ا زش * وار روی کمرش کشیده می شد و نفسی گرم کنار گوشش بود و مگر معنای عشق و امنیت جز این بود ؟
ـ نه الانِ الان . ولی دلم می خواد یه روزی هر چی تو دلت هست و بهم بگی . حرف زدن بهتر از گریه کردنه مامان گلابتون بابا . نمی دونم شاید هنوز اونقدری من و نزدیک خودت احساس نمی کنی ...
دستش رو بالا آورد و برای ناتموم موندن جمله ی جاوید رو لبش گذاشت و دستش قبل از خاموش کردن جاوید تو چشمش و دماغش هم رفت و جاوید خندید : خیلی خب بابا فهمیدم . چش و چارم و کور کردی دختر ...
آروم شده بود و اشک و هق هق تمام شده بود . صدای جاوید هنوز هم نزدیک بود و گرم ، گرم تر از گرم : من می خوام تو رو هر طوری که هستی و با هرچی که تو دل و فکرت می گذره بفهمم عزیز دل من ، اما تنهایی نمی شه خودت باید کمکم کنی . نه که ناگفته های دلت رو حتماً برام بریزی روی آب نه ، اما فکر کن و اگر دیدی می شه در موردش حرف زد خودت رو این طوری عذاب نده . باشه ؟
خفه زمزمه کرد : باشه .
ـ من از اون حرفم هیچ منظوری نداشتم باورش با خودت باشه خانوم .
ـ می دونم . من این روزها یکم ذهنم بهم ریخته است ، یه خورده حساس شدم به همه چی .
ـ می فهمم . من گذاشتمش به پای ناز اومدن ، تو هم از اون حرف من بگذر .
ـ گذشتم .
ـ و یه چیز دیگه . دوست داشتن تو برای من هزارتا معنی داره . اگر می خوام پیشم باشی و بودنت رو می خوام ! می بوسمت و مثل حالا دلم می خواد دم به دقیقه کنارم باشی نه برای اینکه به چیزی که تو رو ترسونده برسم . نه . من فقط دنبال آرامشی هستم که وجودت برای من داره . پس خیالت از این بابت هم مطمئن . مطمئن ؟
ـ مطمئن !
ـ یه چرت کوتاه بزنیم ، تو هم آروم بشی خودم می برمت پیش دوستت .
پلکش رو محکم تر بهم فشرد . گرما و عطر تن جاوید بهترین تسکین دهنده بود .
ـ دل نازک من .
دیگه ازپیش روی دستهای جاوید و تماس مستقیم دستها با پوست بدنش نمی ترسید . *نو ا زش * می شد و خواهش دو تا دل بر آورده می شد .



**********


جمعه بود و فتان مغازه بود . مغازه ی بسته . از صدای زنگ تلفنش بیدار شده بود و فتان خواسته بود اگر وقت داره بهش سربزنه . صدای پر از بغض فتان تنها یک احتمال رو براش پر نور و شدنی زنده نگه داشته بود . فرهاد زیر همه چی زده بود و خلاص . فاصله ی کوتاه خونه ی هاشمی ها تا مغازه فتان به اضطراب و خوب و عادی نشون دادن حالش گذشته بود . مبادا جاوید بویی ببره . اگر اونطوری که فکرش رو می کرد شده باشه همه چی بالاخره مشخص می شد .
لبش رو از داخل گاز می گرفت تا فکرهای بعد و استرس زا رو از خودش دور کنه . چیز خوبی پیدا نمی کرد تا بهش فکر کنه ، همه اش صورت گریون فتان جلوی چشمش بود .
ـ مغازه ی دوستت بسته است .
کرکره ی مغازه پایین بود . لبخند زد: می دونم تو مغازه است . کارهای ناتموم داره نمی خواسته مغازه باز باشه و مشتری بیاد روز جمعه ایی .
ـ عجب کسی هم می خواد بره بهش دلداری بده .
ـ دلداری واسه چی ؟
ـ ناراحتی واسه ترک خونه و زندگی مشترک .
ـ خودم و خودش هم می دونیم من نمی تونم کاری کنم براش جز اینکه به حرفاش گوش بدم.
نگاه جاوید تا کرکره ی مغازه رفت و دوباره نشست رو صورتش و نفس عمیق کشید : برو پیش دوستت ولی خواهشاً دنبال درددل های دوستت تو رابطه ی خودمون نگرد .
ـ جاوید ؟
ـ برو . کور شه گدایی که شب جمعه اش رو نشناسه . تو هنوز نمی دوونی کجای اینجا هستی !
اشاره ی جاوید به مغزش بود . خندید و پیاده شد و سر خم کرد تا جاوید رو ببینه : بنده باید همه جای اونجا باشم .
جاوید دست دور لبش کشید : برو .
راست شد و تک زنگ زد برای فتان ، ماشین رو دور زد و کنار جاوید ایستاد و دوباره سر خم کرد : بازم ببخشید از خواب بیدارت کردم .
ـ می خواستم عصری ببرمت جایی ، فعلاً دوستت واجب تره .
ـ کجا ؟
جاوید چشمک زد: به وقتش می فهمی .
صدای بالا رفتن کرکره مغازه اومد ، دستهای فتان وسط کرکره بود و زور می زد برای بالا بردنش . رفت کمک فتان و جاوید هم پیاده شد.
فتان رو صدا زد : جاوید اینجاست فتان ، کمک می کنه واسه بالا بردنش .
دستهای فتان پنهون شد و خودش رفت کمک جاوید: تا جایی که بتونم خم بشم برم داخل بسه .
جاوید گوش نداد و کرکره رو بالا کشید طوری که کافی بود سرش رو خم کنه و وارد بشه : ممنون .
ـ برو تو خودم درستش می کنم .
ـ خداحافظ .
دست جاوید رو فشرد و کمی بیشتر نگهش داشت : من تا آخر شب می فهمم کجا می خواستی ببریم .
ـ بهش می گم حتماً .
خوشیِ داشتن جاوید با دیدن صورت پف کرده ی فتان دود شد و به هوا رفت ، خنده ی محو رو لبش خشکید : با خودت چکار کردی فتان ؟
ـ فرهاد می خواد من و دیوونه کنه آفرین .
کنارش روی نیمکت نشست و بغلش کرد : من یه دقیقه هم از فکر تو بیرون نیومدم . دیشب چی شد ؟ حرفی زد ؟
فتان فقط گریه می کرد . دستش رو گرفت : جون به لب شدم یه حرفی بزن .
سر فتان بالا اومد . گوشه ی لبش زخم کوچیکی بود شبیه تب خال : دیشب دیروقت اومد خونه ، خسته و داغون ، نه که جسمی ها معلوم بود روحش در عذابه . خفه شدم وقتی حالش رو دیدم . رفته بودم شکایت اما دل صاحب مرده راه خودش رو رفت . اونم ، اونم ... مثل تنشه ی به آب رسیده اصلاً فکر کنم جنون بود آفرین . ببین ...
اشاره ی فتان به لبش بود ، روسری رو از دور گردنش برداشت ، چند جای کمرنگ کبودی .
نفس تو سینه اش حبس شد : اذیتت ..... اذیتت کرد ؟
فتان تند تند دست به صورتش کشید و سر به انکار تکون داد : نه ، نه ، همه مِهر ، انگار داشت پرستشم می کرد . انگار برگ گل ، مثل اینکه اولین باره ....
ـ چرا اینطوری می کنه با تو ؟
ـ نمی دونم .. دارم دیوونه می شم آفرین ...
ـ می پرسیدی ازش !!
ـ هیچی نگفت . لام تا کام حرف نزد
ـ اجازه نمی دادی دوباره ...
ـ نتونستم ....
ـ کار خودت رو سخت تر کردی فتان .
ـ می دونم .ولی آفرین نمی دونم چرا از دیشب پشیمون نیستم . ندونستن من رو می کشه آفرین ....
پاسخ
#48
رو لبش خنده بود و تو دلش غوغا ، حسی بهش می گفت امشب اونجا چیزهایی خوبی در انتظار امیر نیست . دیدن شیرین و شنیدن حرفهای نصفه و نیمه اش امیر رو سر پا کرده بود.
براشون دست بلند کرد و در حیاط رو آروم بست و دست به صورتش کشید : می دونم برادرها امشب آب پاکی رو دست امیر می ریزند . شیرین چی می شد همه چی و به امیر می گفتی ؟
تکیه زده به در حیاط ایستاده بود و جو و فضای خونه ی شیرین رو برای خودش تصور می کرد و لب می گزید از استرس .
ـ آفرین ؟
صدای پری دست نجاتی شد و بیرونش کشید : بله ؟
ـ چرا اونجا ایستادی ؟ خیلی وقته که رفتند .
تازه متوجه کرخت شدن و سوزن سوزن شدن پوست کمرش شد ، تا جایی که دستش می رسید کمرش رو مالش داد تا دوباره گرم بشه : نگرانم . تو حال خودم نیستم .
پری دستش رو گرفت و کشیدش سمت خونه : بیا یه چایی بخور گرم شی ، با هم حرف بزنیم .
ایمان و افسانه اون سمت بودند . ایمان میخ تلویزیون و مطمئن از تنها نبودن در آرامش ، افسانه هم تو اتاقش بود .
پری دلیل نگاه خیره اش به خونه رو خوب فهمید : زیاد وقتت رو نمی گیرم ، گرم شدی برو پیش ایمان .
به زور لبخند زد : سرش گرم انیمیشن شده . افسانه هم هست .
کنار بخاری نشست و پری از تو قوری چینی براش چایی ریخت ، به قول بابا منوچهر چای چشم خروسی .
ـ بابات خیلی نگران آخر و عاقبت کار امیره. به روی خودش نمیاره اما با من زیاد حرفش رو می زنه .
بیشتر تو خودش جمع شد : تازه بابا خیلی از چیزهایی که من می دونم رو نمی دونه .
برای پری گفت چی بین امیر و شیرین گذشته . شیرین چه شرایطی داره و برادرها چه تصمیمی براش گرفتند .
ـ ای وای . کارشون سخت تر شد که . اگر شیرین اینقدر امیر و دوست داره چرا بهش نگفته ؟ چرا از شرایط امیر مستقیم با برادرها حرفی نزده ؟
ـ نمی دونم چی تو خانواده اش می گذره ، رابطه ها چه کیفیتی داره تو خونه ی اونها . از نظر شیرین تنها نقطه ضعف امیر تو نگاه برادرهاش وضعیت شغلی امیر هست ...
دست به صورتش کشید : نمی دونم پری ، کلافه شدم . می دونم امشب هم اتفاق خوبی انتظار امیر و نمی کشه ...
ـ کاش خودت با امیر حرف زده بودی و از رقیبش گفته بودی .
ـ شیرین نخواست ، منطقش رو قبول ندارم . نمی دونم چه انتظاری از امیر داره ، چی تو فکر خودش می گذره . شیرین می گه اون رقیب نیست برای امیر .
ـ شاید داداش شیرین فقط پیشنهاد داده باشه ، از کجا معلوم اون طرف خواهان باشه ؟ ازدواج الکی نمی شه که ، به دل باید بیشینه یا نه ؟ از کجا یارو از شیرین خوشش بیا ؟ جای امیدواری هم زیاده آفرین . همونطور که گره هست ، امید هم هست .
ـ من نگران اخلاق امیرم . رفتار آدمها برگرفته از احساس اونهاست . امیر همون شب خودش رو کنار کشیده بود ، با شیرین حرف زد ، همه هولش دادیم به سمت تجربه ی دوباره ، بهش امید دادیم ... من از امشب خیلی می ترسم .
پری پشت سر هم آه می کشید : این چند روز خودم و خیلی سرزنش کردم .
ـ برای چی ؟
ـ اگر من راضی به ازدواج با منوچهر نشده بودم مشکلات شماها خیلی کمتر می شد .
ـ اگر تو می گفتی نه ، بابا منوچهر زن نمی گرفت ؟
ـ چی بگم ؟
ـ به قول شاعر دردهای ما نهفتنی هستند ، کم هم نیستند . اتفاقاً خوبه که تو هستی ، اگر جای تو یه زن نساز و دوبهم زن و سوءاستفاده گر بود شرایط ما بدتر هم می شد .
پری هم خیری از زندگی ندیده بود . مادربزرگ مادریِ پری رقاصه و خواننده کافه بود و مادرش هم ، مادرش سابقه ی چندانی نداشت تو این کار ، شروع کارش همزمان می شه با انقلاب ، برای همین هر وقت مینا بحثی می کرد مطرب بودن خانواده ی مادریِ پری رو می کرد چماق و تو سرش می کوبید . زندگی پری هم برای خودش قصه ی پر غصه ایی بود .
صدای ایمان و مشت زدنش به در همزمان بود و ترسوندشون :عزیزی بیا .. گوشیت زنگ می خوره ، آقا جاوید زنگ زده .
دست رو قلبش گذاشت و از پری عذر خواهی کرد : ببخشید ترسیدی .
بعد از خواهش می کنم گفتن پری بلند شد و خداحافظی کرد . ایمان در و باز نمی کرد بیاد داخل ، بیرون ایستاده بود و صداش می زد . تا در و باز کرد صورت ناراضی ایمان رو دید : دیر اومدی قطع شد .
گوشی رو گرفت و موهای ایمان رو بهم ریخت : دستت درد نکنه . خودم بهش زنگ می زنم الان . تو برو تو سرده .
ـ برام پاپ کرن درست می کنی ؟
طلب کار به ایمان فرصت طلب نگاه کرد : دیگه چی ؟
ـ اگر بدونی چقدر دنبالت گشتم تا پیدات کردم .
ـ آره خب رفته بودم سفر قندهار .
ـ درست کن دیگه . من نمی گفتم می خواستی همین طور پیش پری بمونی .
ـ برو تو ، شما بدون این جانفشانی ها هم کارت راه میفته.
ـ سس کچاب یادت نره .
گوش ایمان رو آروم چرخوند و بچه پررو رو تو دلش گفت .
شماره گرفت و همپای حرف زدن با جاوید ، تو کابینت دنبال ذرت گشت و قابلمه روی گاز گذاشت . جاوید هنوز لو نداده بود کجا می خواسته ببردش و دیگه هم لو نمی داد .
ـ می خوای بیام اونجا ؟
اصرار جاوید برای این بود که فکر می کرد حالش هنوز خرابه . بعد از حرف زدن با فتان و دیدن پریشونی اون از زن بودن دلش گرخیده بود ، از دل سپردن هم ، اوج احساسی به نام عشق هول به دلش انداخته بود ، هیچ وقت فتان رو به این زاری و خواری تصور نمی کرد . فرهاد همیشه عاشق بود ، همیشه مشتاق ، باور تاریخ مصرف داشتن محبت نگاه فرهاد مثل سیاه شدن ماست بود .
ـ من خوبم باور کن .
نفس عمیق جاوید رو شنید . بی پرده حرف زدن از رابطه ی فرهاد و فتان ممکن نبود . دونه های ذرت گرم می شدند ، پوسته ی زرد رنگ می ترکید و سفیدی پنبه ای شکلشون ظاهر می شد . تق و تق به در قابلمه می خوردند و نا امید از رهایی بر می گشتند سر جای اولشون .
ـ صدای چیه ؟
آروم و خیلی کم در قابلمه رو برداشت و دو سه تا از ذرت ها آزادانه پرواز کردند : برای ایمان پاپ کرن درست می کنم .
ـ خوش به حالش .
حسرت نمایشی کلام جاوید خنده نشوند رو لبش : برای تو هم درست کنم ؟ میای ؟
ـ تو که می گی حالت خوبه .
ـ گاهی اوقات اتفاقهایی می فته که از پوسته ی باور تو بزرگتر هستند ، آدم هیچ وقت نمی تونه با اطمینان از شناختن دیگران حرف بزنه طوری که مو لای درزش نره ، آدمها با رفتارشون یه نظم خاص توی ذهنت ایجاد می کنند که همیشه عادت می کنی با همون نظم با همون چینش اونها رو ببینی ...
ـ وای به روزی که این نظم بهم بریزه !
ـ اگر بهم بریزه دو حالت داره ، به خودت شک می کنی که چرا این آدم و باور کردم ،به اون شک می کنی چطوری تونسته تو رو گول بزنه و واسه ات نمایش بازی کنه . تخریبش دو طرفه است .
ـ آفرین تو داری بر اساس حال دوستت قضاوت می کنی ، چون دوستش داری و نمی خوای بهم ریخته و ناراحت باشه ، دوستت و همسرش هر مشکلی هم با هم داشته باشند خودشون باید حلش کنند . تو دخالتی نداشته باش عزیز من .
ـ خودت که قبلا ً گفتی من راهنمای خوبی نمی تونم باشم . من فقط به حرفاش گوش می دم !
ـ نگفتم که ناراحت بشی .
زیر قابلمه رو خاموش کرد و یکی از دسته ها رو با دستگیره گرفت و قابلمه رو کشید روی سنگ کابینت : ناراحت نشدم . می فهمم چی می گی ، فتان الان دوره حساسی رو پشت سر می ذاره ، من می دونم که حرفهای من می تونه چه تأثیری داشته باشه . من حتی اگر بلد بودمم چیزی نمی گفتم بهش . من فقط بهش گوش می دم تا خودش رو تخلیه کنه . حرفی نمی زنم که با اتکا به حرف من تصمیم بگیره و شاید بعدها از تصمیمش پشیمون بشه .
ـ عزیزمی ، قربون شما خانم فهمیده .
ـ خدا نکنه ...
ـ کارت تموم شد ؟
ـ آره .
ـ تا گرمه براش ببر بخوره . دوباره بهت زنگ می زنم .
ـ باشه .
ـ خودت هم پیش ایمان بشین کارتون نگاه کنه ، نشینی فکر کنی چه اتفاقی می فته و چی شده . بعضی وقتها گذر زندگی با غصه خوردن ما عوض نمی شه ، زندگی راه خودش رو می ره ...
خداحافظی کرد و کاسه کوچکی برای ایمان سس ریخت ، اگر با جا سسی می برد ایمان همه اش رو می خورد . حق با جاوید بود قبلاً هم از حافظ غزلی در این مورد خونده بود :
" بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی "
در هال رو باز کرد ، ایمان اخم کرده و غرغرو تو راهرو بود : یعنی چی این وقت شب ؟
ـ سر کارم گذاشتی وروجک ، خودت گفتی می خوای !
ـ با تو نیستم عزیزی . با افرا هستم
ـ افرا ؟
ایمان از کنارش رد شد و رفت سمت در حیاط . افرا اینجا بود ؟ این موقع ؟
ایمان به طرفش برگشت : برو لباست رو درست کن عزیزی .
رفت و آمد افرا به خونه شون زیاد شده بود . سفارش ایمان رو کنار میز تلفن گذاشت و رفت و اتاق ، بافت و روسری پوشید و رفت سمت در هال ، ایمان افرا رو کنار در نگه داشته بود . دستش رو از روی در بر نداشته بود تا افرا نتونه بیاد داخل .
" مرد کوچولوی غیرتی "
دمپایی پوشید و رفت سمت در ، صدای ایمان واضح تر می شد : مینا خونه نیست .
ـ می دونم ، منتظر می مونم تا عمه برگرده ، سلام دختر عمه .
سلام افرا رو ناراضی جواب داد : سلام .
ایمان برگشت و بهش چشم غره رفت ، ناراضی بود چرا اومده دم در .
افرا از فرصت استفاده کرد ، ایمان رو کنار زد و وارد حیاط شد : با عمه کار دارم .
ایمان کنارش ایستاد دست به سینه ، دست دور شونه اش حلقه کرد : خونه نیستند .
ـ در جریان هستم ،به سلامتی رفتند خواستگاری . به شماها رو کرده دختر عمه .
نگاه افرا بی پروا بود ، بی پروا از جنس هرز رفتن و لذت بردن ، اخم کرد و شونه ی ایمان رو فشرد . دلش از طرز نگاه افرا زیر و رو می شد . چشمهای افرا مسیر همیشگی رو نمی رفتند ، زده بودند جاده خاکی .
ـ یه دستی هم به سر ما بکش .
دستش مشت شد از چشمک افرا . اشتباه نمی کرد . افرا چشم سفیدی می کرد و بس .
جدی و محکم و محترمانه افرا رو دک کرد : مینا نیست ،با مینا کار دارید و بد موقع اومدید .
ماشینی پیچید تو کوچه بن بست ، صدای آشنای ماشین و ایستادنش جلوی در حیاط .
ـ بدموقع نیومدم . عمه هم اومد .
دلش قرص شد و خنده رو لبش نشست ، خنده اش افرا رو هم به اشتباه انداخت ، بی اعتنا از کنارش رد شد و در نیمه بسته حیاط رو باز کرد . جاوید پشت در بود .
ـ سلام .
ـ سلام . تو حیاط بودی ؟
ـ آره . بیا تو .
از عمد در حیاط رو کامل باز کرد تا جاوید افرا رو ببینه : ایشون رو بدرقه می کردیم . صدای ماشینت رو شناختم اومدم دم در .
علاقه ایی به معرفی کردن افرا نشون نداد و خودش پیشقدم شد : به ، مشتاق دیدار آقای هاشمی . افرا هستم پسر داییِ ....
جاوید اجازه نداد حرف افرا کامل بشه و دستش رو فشرد : خوشبختم .
اما فک فشرده اش خلاف این رو تأیید می کرد ، جاوید افرا رو شناخته بود .
ـ منم همچنین . دیر شده ولی حضورتون رو تو جمع فامیل خوش آمد می گم .
ـ لطف دارید .
ـ قدر دختر عمه ی ما رو بدونید آقا جاوید
سر به زیر ایستاده بود و صداشون رو می شنید. جاوید جدی حرف می زد و افرا با تمسخر ، تو دلش دعا می کرد جاوید متوجه لحن افرا نشده باشه . ظاهراً افرا متوجه سنگینی فضا شد که خداحافظی کرد و با گفتن بعد میام دیدن عمه خداحافظی کرد و رفت . ایمان هم خوش وبشی کرد و با خیال راحت رفت سراغ بشقاب پاپ کرنش . جاوید رو دعوت کرد داخل : بیا بریم تو .
دست سردش و گرمای دست جاوید پناه شد : چقدر سردی !
ـ چند دقیقه است تو حیاطیم واسه اونه . بریم تو ؟
جاوید ساکت ایستاده بود و خیره نگاهش می کرد ، لبخند زد : چرا چیزی نمی گی ؟
جاوید کلافه دست آزادش رو به صورتش کشید و بعد گوشی رو از جیب شلوارش بیرون کشید : اومده بودم یه چیزی نشونت بدم و برم . خونه شام نخوردند هنوز منتظر من .
کشیده شد کنار جاوید ، مماس و نزدیک و چشم دوخته به صفحه گوشی و حرکت انگشت های جاوید ، هر چیزی بود تو گالری بود .
ـ چی هست ،این موقع شب تو رو کشونده اینجا ؟
ـ راحتی خیال تو .
ـ همون جایی که می خواستی من و ببری ؟
ـ آره . دلم نیومد بهت نگم . می خواستم بفرستم برات ، دو قدم راه بود گفتم خودم نشونت بدم .
ـ اسباب زحمت شدیم باز .
پهلوش فشرده شد . امنیت دستهای جاوید و یک رنگی کلامش کم کم آرامش به وجودش بخشید و چند دقیقه قبل و حضور افرا و کردارش کمرنگ و کمرنگ شد .
ـ بریم تو جاوید سرده .
ـ طول نمی کشه ، نشونت بدم می رم .
طولی نکشید و ناباور جیغ زد و گوشی رو از دست جاوید گرفت : چقدر قشنگه
ـ محبوب دیشب عکس ها رو برام فرستاد .
ـ قرار بود هر وقت تموم شد برای خودمم بفرسته .
ـ من تهدیدش کردم این کار و نکنه .
با مشت آروم تو کمر جاوید کوبید : زورگوی بدجنس ، چرا ؟
ـ عکسش رو هم نمی خواستم نشونت بدم ، از ظهر می پرسیدی کجا می خواستی بریم . هماهنگ کرده بودم با ساتین بریم خونه و هدیه ها رو تحویل بگیریم ، شام هم افتاده بود گردن من ، تو و ساتین و دخترها مهمون من . که نشد .
به سختی چشم از عکسها گرفت ، به قدر طبیعی و زیبا نقش زده بود چشم گرفتن سخت بود : باید بهم می گفتی .
ـ در کل حال تو میزون نبود . الان هم می خواستم حالت بهتر بشه که اومدم اینجا وگرنه تا فردا ، یا هر وقتی که می شد صبر می کردم .
ـ مرسی که عجله کردی . حتماً برام بفرستشون .
ـ می فرستم . من دیگه برم .
ـ کاش همین چند دقیقه رو اومده بودی داخل .
ـ همینم غنیمت بود .
چشم دوخت به چشمهای جاوید ، به جای زبونش با نگاهش تشکر کرد .
ـ به امیر یا بابات زنگ نزدی ببینی اونجا چه خبره ؟
ـ نمی شه زنگ زد . وقت هم نشده .
ـ ان شاءالله شرایط بدتر نشه .
ـ ان شاءالله .
حس می کرد جاوید حرفهای دیگه ایی هم داره و نمی زنه : جاوید ، مطمئنی واسه نشون دادن عکس ها اومده بودی ؟
ـ واسه دیدن صاحب عکسها اومده بودم .
به هر دلیلی به موقع بود . جاوید رو بدرقه کرد و موقع برگشتن به خونه پری صداش زد : جانم ؟
ـ می خواستم بیام بیرون وقتی دیدم آقا جاوید اومد دیگه نیومدم .
ـ مرسی که حواست هست .
ـ آفرین ؟
فاصله اش رو تا پری کم تر کرد : بله ؟
ـ هیچی برو تو .
ـ حرفت رو بزن .
ـ باشه بعد .
پری صبر نکرد و شب بخیر گفت و رفت . همه امشب حرفهایی داشتند که نمی زدند ، جاوید و بعد پری .
ایمان پاپ کرنش رو خورده بود و فقط چند تا دونه ذرت سوخته و باز نشده توی بشقاب بود . کاسه سس هم خالی . خمار خواب بود و مشخص بود چیزی از فیلمی که می بینه نمی فهمه . تکونش داد : بلند شو برو مسواک بزن بعد بخواب ، بلند شو ایمان .
ـ عزیزی فردا صبح ...
ـ نه همین الان .بلند شو .
ایمان راه چاره و فراری نمی دید و بلند شد : همراهت بیام ؟
ـ نه .خودم می رم .
تلویزیون رو خاموش کرد و با جارو تنبل خورده های ذرت رو از رو فرش جمع کرد " جاوید چه فکری می کنه با دیدن افرا تو خونه مون ؟"
خودش جواب می داد ، جوابی که خوشآیند خودش بود "هیچی "
می گفت هیچی اما، نگاه چندش افرا و رفتار مشمئز کننده اش از جلوی چشمش کنار نمی رفت .
جارو تنبل و رها کرد و روی زمین نشست ، خسته و ترسیده و نگران " نکنه پیامها کار افراست ؟"
افسانه از اتاقش بیرون اومد و تلویزیون رو دوباره روشن کرد . نگاه خیره ی افسانه دلیلی شد تا خودش رو جمع و جور کنه .
ـ دیو اومده بود دیدن دلبر ؟
جارو تنبل رو تو سطل انداخت : چی می گی ؟ دیو و دلبر ؟ منظورت به کیه ؟
صدای افسانه آهسته شد و خنده رو لبش بود: افرا رو می گم . برای تو مثل دیو بود دیگه ، قصه اش بر عکس دیو و دلبره ، اون میاد تو قلعه دلبر تا دلی از عزا در بیاره .
عصبانی قد راست کرد و سعی کرد صداش بلند نشه : بفهم چی می گی افسانه ! اون بی خود می کنه !
ـ دیگه از این واضح تر ؟
ـ مردک چندش *ه و س* باز . غلط کرده .
ـ غلط کرده یا درست داره کار خودش و می کنه ، دستش به آب نرسیده به امید سراب اومده .
ـ داری حالم و بهم می زنی با حرفات افسانه .
ـ حقیقت رو می گم خواهر . اوه . آقا جاوید و بگو . می دونسته افرا قبلاً خواستگارت بوده؟
ـ افسانه ؟
خونه شون دو تا پنجره تو حیاط داشت ،یکی از اتاق خودش بود و یکی از پذیرایی ، در هال باز نشده بود افسانه از کجا همه چیز و دیده بود ؟
ـ افسانه ؟
ـ همچین صحنه ی خاصی هم نبود که من بخوام دید بزنم شما رو می خواستم برم دستشویی ، دیگه نیومدم بیرون .ولی نگران نباش من فقط تا وقتی افرا اینجا بود پشت پنجره بودم .
افسانه رفت سمت راهرو و صداش رو آهسته کرد :از من به تو نصیحت ، مراقب باش . افرا از اون خوش خط و خالهاست .
دستش مشت شد و اشک تو چشمش نشست از پستی آدمها ، فردا پیامهای نخونده شده رو نشون جاوید می داد تا فکری اساسی بکنه .
ایمان رو تا اتاقش همراهی کرد ، شلوار راحتی براش پوشید و کمک کرد روی تخت بخوابه. لباس فرم مدرسه اش رو آماده کرد ، کیفش رو هم گذاشت کنار لباسها ، بعد از چند روز تعطیلی می رفت مدرسه .
رفت تو اتاق و گوشی رو برداشت تا از شر حرفهای افسانه به جاوید پناه ببره . جاوید هنوز عکس ها رو براش نفرستاده بود .
براش پیام نوشت :" شما که بدقول نبودی ."
جواب جاوید رو بوسید ، چند دقیقه می شد رفته بود و دلتنگش بود :" شما تأخیر داشتی خاتون . زودتر منتظرت بودم ."
" درگیر ایمان بودم ."
" مامان گلابتون بابا ."
برای چندمین بار بعد از شنیدن این لفظ از جاوید ، حس مادر شدن رو برای خودش مزه مزه کرد . مادر بچه ی جاوید شدن رو .جاوید همچنان نگاهش به آینده بود . تو نگاه جاوید همه چیز همیشگی و ابدی بود ، کنار هم بودنشون ادامه دار بود .
حرفهای افسانه و رفتار بی پروای افرا و ترس تکرار شدن اونها دلش رو کرده بود شوره زار .سایه امنیت می خواست ، احساس شکل گرفته بین خودش و جاوید باید بیمه عمر می شد و تنها زیر سایه رسمی شدن رابطه ها امکان پذیر بود . کاش هر چه زودتر عقد می کردند . هیچ کجای رابطه شون شبیه آشنا شدن نبود . دل خودش به تاخت می رفت و جاوید هم خودش رو اسیر اسم نامزدی نمی دید . جاوید حرفی از عقد دائم نمی زد ، روی بی پرده حرف زدن با جاوید رو نداشت ، درستش این بود پیشنهاد از طرف جاوید و خانواده اش باشه . اما کنار اون ترس دیگه ایی هم بود ، اگر شکل خواسته ها با تغییر رابطه فرق می کرد چی ؟از آفرین نا توان در مقابل موج احساسات جاوید چه کاری بر می اومد ؟ جز اینکه ساحل نشین این احساس باشه ؟
" حالا که خودمون دوتایی هستیم باز هم خجالت کشیدی ؟"
" نه ، داشتم فکر می کردم "
" به مامان گلابتون بابا ؟"
" خیلی بدی ، ازت می ترسم جاوید . تو حتی فکر من و از دور می خونی "
گوشی زنگ خورد و اولین صدایی که شنید ، خنده ی بلند جاوید بود . شادی و بالا پایین شدن صدای خنده ی جاوید برای خوب شدن حالش تو امشب کافی بود . خنده ی جاوید لاک غلط گیر بود و با رنگ سفیدش ، شنیده ها و دیده های امشبش رو می پوشوند .
ـ که از من می ترسی ؟
صداش خندون بود و شیطون .
ـ نه از اون ترسها .
ـ می دونم از کدوم ترسها .
حرف دلش رو به جاوید زد و کلامی از این بهتر به ذهنش نرسید ، تقلبی بود اما زیبا بود : " درگیر تو شدم و جهانم زیر و رو شده " .
ـ برای ایمان آوردن به تو همین که تو چشمات نگاه کنم برام بسه آفرین . امشب یه حالی داشتم ...
ـ چه حالی ؟
ـ هنوز تنها هستین ؟
ـ حرف و عوض نکن جاوید . خونه مون هم بودی می خواستی یه چیزی بگی و نمی گفتی . من می فهمم .
سکوت بود و سکوت و بعد نفس عمیق جاوید :پسر دایی ت همیشه میاد اونجا ؟
ـ نه . یعنی راستش رو بگم از بعد از جواب رد من و بله گفتنم به تو بیشتر از قبل میاد خونه مون . نه وقتی که من خونه هستم . من که خونه نیستم یا سر کار هستم یا پیش تو .
ـ خوشم نیومد ازش .
ـ حضورش اصلاً برای من مهم نیست ، حس تو رو هم من خیلی وقته دارم .
ـ می گم آفرین نکنه پیام دادنها ....
پوف کلافه ی جاوید و سکوتش ، نشون از فکر مشترک بود : خودمم بهش فکر کردم . جاوید ؟
ـ جان من ؟
ـ امروز ظهر دوباره از همون شماره پیام گرفتم
صدای جاوید ، جدی و دلخور و طلبکار شد : آفرین ؟
ـ ظهر که پیشت بودم تو اتاق . من اصلاً نخوندم ، بعد ماجرا پشت ماجرا نشد بهت بگم ، به جان خودم ، به جان ایمان نگفتنم از عمد نبوده .
ـ چه واسه من قسم ردیف نمی کنه !
بغض تو صداش کم کم آشیون ساخت ، ترس و دلهره ی مزاحم بودن افرا ، فکرها و دلیلش برای این کار ، حسش مثل کوه نوردی بود که نزدیک قله ، خوشحال از فتح ، ناغافل سر بخوره و دستش تو بلند ترین ارتفاع بالای دره ایی عمیق به یک تکه سنگ کوچیک بند باشه . جاوید و لحظه های خوب کنارش رو نباید از دست می داد . نمی خواست از دست بده .
ـ آفرین ؟
اشک دونه دونه می غلطید رو گونه هاش . قورت دادن بغض سنگینش چند ثانیه طول کشید ، پایین نمی رفت ، حجم بغض از اندازه ی گلوش بیشتر بود : بله .
ـ هوف ... گریه چرا عزیز من ؟
ـ می ترسم جاوید .
ـ پدرش رو در میارم اگر کار اون باشه . فردا ازش شکایت می کنیم . می خوای بیام اونجا ؟
ـ نه .
ـ چه روزی بود امروز .
ـ روز نبود برج بود .
هنوز آخرش هم مشخص نبود ، به نظرش امیر و پدرش و مینا دیر کرده بودند .
ـ به چیزهایی خوب فکر کن خاتون ، اون مزاحم هر کی که باشه به سزای عملش می رسه . الان برات عکسها رو می فرستم ، ببین دختر دایی من چه هنرمنده ...
عکسها رو دید ، نه یک بار که هزار بار ، صدای در حیاط اومد و موتور ماشین ، از پنجره حیاط رو دید زد ، تو تاریک روشن حیاط ماشین امیر وارد حیاط شد . چند لحظه چشمش رو از نور ماشین بست و بعد دید بابا منوچهر بعد از باز کردن در حیاط جای راننده نشست ، امیر سر تکیه زده به صندلی به سقف ماشین زل زده بود .....
پاسخ
#49
دست تو هم گره کرده انگار خطایی کرده باشه منتظر ایستاده بود تا در هال باز بشه و لشگر شکست خورده از راه برسند . امیر اولین نفر بود . بی حرف و بی عکس العمل رفت تو اتاقش . انگار چیزی نمی دید و راهش رو از روی عادت می رفت و بس . روح زندگی از وجود امیر پرکشیده بود . تنها تعبیرش از حال حاضر امیر همین بود .
ماتِ در بسته به نشدنها فکر می کرد . به راه های بن بست . امیری که می دید محال بود دوباره به عشق و دوست داشتن برگرده .
ـ حالش خیلی بده . یک کلام حرف نزد تا اینجا .
نه فقط امیر ، بابا منوچهر و مینا هم حال و روز خوبی نداشتند . چونه مینا از بغض لرزید : طفلی بچه ام .
مینا و این همه احساس ؟ لحن دلسوز و جانسوز مینا اشک به چشمش نشوند از حال خراب امیر که مینا رو هم متأثر کرده بود .
نگاه گرفت از مینا و زل زد به بابا منوچهر ، می دونست و حدس می زد و پرسید : مگه چی شده ؟
ـ تقدیر نیست بابا .
پوزخند زد : تقدیر نیست ؟ اونها همدیگه رو دوست دارند . تقدیر مگه غیر از محبت بین دو نفره ؟
بابا منوچهر اشاره ی ظریفی به اتاق امیر کرد . درست بود تو هال نمی شد حرف زد ، زمزمه کرد : بریم اتاق من ؟
مینا بلند شد و رفت سمت اتاق خودش : من که عقلم به جایی نمی رسه .
همراه بابا منوچهر وارد اتاقش شد . عجول برای فهمیدن پرسید : اونجا چه اتفاقی افتاد ، چرا دیر کردید ؟
ـ وقتی رسیدیم اونجا فقط داداش بزرگه نبود ، وگرنه زن و بچه اش هم اونجا بودند .
ـ خوبه که مثلاً بی خبر رفتید .
ـ جمعه بوده بابا ، همه خانواده دور هم بودند . محال بود بدون حضور برادرهای شیرین ما راه به جایی ببریم. حرف از خانواده است دخترم .هدف از بی خبر رفتن این بود که نشون بدیم ما دست بردار نیستیم و خواهان دختریم .
ساکت منتظر ادامه صحبت بابا منوچهر موند : طولی نکشید آقا برزو هم اومد . رفته بود برای اهل منزل شام بخره دست پر اومد و وقتی ما رو اونجا دید اخمش هم پر شد . کاش اخلاق برزو هم مثل بهنام بود . می شد باهاش کنار اومد . مثل دفعه ی قبل بی احترامی نکردند ولی در عین احترام جواب رد دادند . شیرین دل و جرأت به خرج داد و به داداشش گفت که دلش پیش امیره و ازشون پرسید چرا به جای کمک کردن سد راهش شدند . نه که فکر کنی داد و بیداد ها ، نه با گریه و تمنا و آروم . امیر هم بر آشفته شد و نشست با برزو حرف زدن که هر تضمینی برای خوشبختی شیرین بخوای من حاضرم . داداشه هم آب پاکی رو ریخت روی دست امیر که شیرین خواستگار داره ، قبل از تو هم اومده . امیر که می دونی وا رفت . شیرین اعتراض کرد که از این خبرها نیست و اینها خواسته ی شماست و گریون رفت تو اتاقش و مجلس افتاد دست برزو و یکی باید می اومد ما رو جمع می کرد ، امیر که گفتن نداره . بد ضربه ایی خورد .
ـ امیر شیرین و می شناسه ، می خوادش ، امید امیر به دل شیرین باید باشه نه حرفهای داداشش.
ـ برزو بزرگتر شیرینه.
ـ و حق داره برای آینده اش تصمیم بگیره ؟
ـ نه . ولی اونها فکر می کنند راه درست رو برای شیرین انتخاب می کنند . تا وقتی هم اینقدر به خودشون مطمئن هستند ، احساسات خواهرشون هم براشون ارزشی نداره . فکر می کنند دوست داشتن امیر برای شیرین یه احساس زودگذره که با تغییر کردن شرایط فراموش می شه .
ـ کار شیرین از امیر سخت تره . هم از پس خانواده اش باید بر بیاد هم قوت قلب باشه واسه امیر.
ـ من بهشون گفتم چرا اجازه نمی دید خواهرتون پا تو راهی بذاره که دوست داره ؟ گفتند شیرین هنوز سرد و گرم دنیا رو نچشیده که عاشقی از یادش بره . شیرین دوباره از اتاقش اومد بیرون و گفت اگر اونها با امیر مخالف هستند اونم تن به خواسته ی اونها نمی ده گفت حرفاش رو به اونها زده .
ـ امیر چکار می کرد ؟
ـ یه نگاهش به شیرین یکی به برادرش . خودش رو گم کرده بود . یک دفعه برزو گفت شیرین خواستگاری داره که از تو سره . طول کشید تا خودش رو پیدا کنه .امیر خوب می دونه زور برزو به همه چی می چربه ، اگر حس و حال شیرین نبود امیر باورش نمی شد پنهون کردن قضیه خواستگار از طرف شیرین فقط برای خالی نکردن دل امیر بوده . چی بگم بابا دیگه کار به جایی رسید که خود خانواده با هم بگو مگو داشتند و ما نشسته بودیم نگاه می کردیم . صنم خانم حمایت می کرد از دخترش اما هوای پسرها رو هم داشت طوری که نه سیخ بسوزه ، نه کباب ، حق هم داره ، بین بچه هاش گرفتار شده .
ـ شیرین به من گفته بود قضیه خواستگار و ، خودش می گفت جدی نیست .
ـ تو می دونستی ؟
ـ شیرین بهم گفته بود . ازم خواسته بود به امیر نگم . امیر اگر می دونست امشب اصلاً می رفت خواستگاری ؟
سکوت پدرش جواب بود ، دست رو دست پدرش گذاشت : شیرین خودش باید دلیل نگفتنش رو به امیر توضیح بده ، اون دختر هم به اندازه ی امیر نگرانه و می ترسه . دلشون بهم عادت کرده بابا ، سخته براشون دل کندن .
ـ کاش برزو هم این و می فهمید . اما داره از اون طرف بوم میفته ، طوری که به درستی و غلطی رفتارش اصلاً فکر نمی کنه فقط تو فکر نتیجه است ، اون خواستگار هنوز با شیرین ملاقات نکرده و برزو تموم شده می بینه قضیه رو ، تازه بین حرفاشون ما متوجه شدیم برزو خودش به شریکش پیشنهاد داده تا خواهرش رو ببینه . امیر شد فلفل هندی قرمز و تند خیلی خودش رو کنترل کرد تا کار اشتباهی نکنه .
ـ می دونم . می فهمم .
ـ برزو می گفت به بابا قول دادم دخترش رو دست آدم لایقش می سپارم و شیرین می گفت مگه لیاقت به پول بیشتر داشتنه ؟ بابا نگفت مواظب غرور خواهرت هم باش ؟ مطمئنی خواسته ی بابا این بوده ؟ جسارت شیرین تو حرف زدن و حمایتش از امیر برزو رو عصبی کرده بود بابا . توقع نداشت خواهرش رو حرفش حرف بزنه و جلوی ما بازخواستش بکنه .انگار سر لج افتاده با شیرین ، سر توقعی که از خواهرش نداشته .
ـ چه گره کوری افتاده به کار امیر .
ـ تقصیر منم هست دخترم .
نگاه از گلهای بی جون قالی گرفت و خیره شد به صورت ناراحت و دمغ پدرش . نفس های داغ و عمیق پدرش رو شمرد ، فکر بابا منوچهر اینجا نبود ، دست به صورت می کشید و سر تکون می داد : تقصیر من و مینا هم هست کور شدن گره زندگی امیر .
متعجب و ترسیده نزدیک تر شد به پدرش : مگه فهمیدند ؟
بی قراری و نا آرومی پدرش بیشتر شد با این سؤال : تو بحث و جدل خانوادگی شون منم دخالت کردم و مثلاً به عنوان بزرگتر نصیحت کردم که اجازه بدید خواهرتون خودش برای آینده تصمیم بگیره ، شما هم اونجوری که دوست دارین ازش حمایت کنین ، شاید خیر وصلاح باشه . یک دفعه برزو تو چشمم کوبید مثل شما که خیر و صلاحتون رو دو تا زن داشتن دیدید ؟ مطمئنید پسرتون هم مثل شما فکر نمی کنه ؟
دست به زانو کشید : ای وای .
ـ اومده بودن تحقیقات تو محل . تازه برزو مدعی بود که ما باید از اول می گفتیم و صنم خانم گفت در جریان بوده و نگفته چون می خواسته به اونها فرصت بده تا خود امیر و بهتر بشناسند ، و اینکه بفهمه خواهرشون چقدر براشون اهمیت داره . اما این حرفها تو گوش برزو نمی رفت ....
ـ سماجت به گفتنِ نه ؟
ـ گفتند مخالف هستند ، انتخاب با خود شیرین . گفتند نمی تونی هر دو طرف رو کنار هم داشته باشی اگر امیر و می خوای . شیرین هم تو جوابش گفت بجای گذشتن از شماها ، از خودم می گذرم و رفت تو اتاقش ...
ـ شیرین رو گذاشتند سر دوراهی . می دونند شیرین از اونها نمی گذره .
ـ بین اونها هم مثل هر خانواده ایی ناراحتی وجود داره ، کامل می شد فهمید ، این طور که مشخصه صنم خانم و شیرین همیشه کوتاه اومدند در مقابل خواسته های برزو و بهنام . البته نمی شه گفت نگران نیستند . اونها هم بهترین رو برای خواهرشون می خوان ولی از نظر خودشون . انگار برزو عادت کرده به جای همه و برای همه تصمیم بگیره .
یادش به دیدار اولش با شیرین افتاد ، با چه بغضی از میراث پدری و فروخته شدنش حرف می زد . انگار شیرین همیشه مغلوب بوده و از خواسته هاش گذشته .
در اتاقش بی هوا باز شد و مینا از لای در سرک کشید . چشماش سرخ بود و چونه اش جمع شده بود از *صورت* ورچیده اش ، به فاصله ی کم اونها اخم کرد : منوچهر بیا .
ـ چکار داری ؟
اخم مینا بیشتر شد و لج تو کلامش نشست : تو بیا !
مثل بچه ها ایستاده بود منتظر تا بابا منوچهرش بلند بشه و دیگه چاره ای نبود . بابا منوچهر ناراضی و شاکی بلند شد و چند ثانیه بعد در اتاقش بسته شد و به فاصله ی چند ثانیه ی دیگه در اتاق بعدی .
عشق و محبت برای امیر شده بود مخمصه . دلش به شور افتاد "نکنه شیرین بلایی سر خودش بیاره ؟"
و فوری به این فکر مزخرف پوزخند زد ، فکر و پاهای شیرین به سمت این شکل لغزشها نمی رفتند . کاش امیر بخواد تکیه گاه باشه .
از اتاق بیرون رفت ، صدای حرف زدن مینا و پدرش می اومد : حالا برای به فکر افتادن دیره مینا ، وقت این اشکها هم الان نیست .
نایستاد تا بیشتر بشنوه ، دیر شده بود ، دیرتر از دیر . راه جبران و راه بر تکرار خطا بستن ، بسته شده بود . چه کنم ، چه کنم های مینا نوشداری بعد از مرگ و پوسیده شدن و از دست رفتن بود . پدرش هم خوب درک کرده بود و اونم دیر .
از اتاق امیر هم صدا می اومد . گوش تیز کرد ، فکر کرد امیر داره گریه می کنه ، سرش رو نزدیک کرد به در . با اخمهای تند و تیزش ، اگر امیر گریه می کرد چی ؟ اما نه ؟ صحبت می کرد : پرسیدن داره عزیز دل من ؟ تو که حال من و می دونی ، می بینی .
گوش ایستادن زشت ترین کار بود وقتی امیر خصوصی با شیرین حرف می زد اما دلش رضا به رفتن نمی شد ، آخر حرف و حس و حال امیر و باید می فهمید ، که می مونه ؟ یا پا پس می کشه ؟
ـ می فهمم عزیز من . من از تو ناراحت نیستم.
امیر تکیه زد به در و دلش لرزید ، جلوی دهنش رو گرفت تا صدایی بیرون نیاد .
ـ آره قربونت برم . من و تو دیگه چیزی پنهون نداریم از هم ، از خانواده هامون ، رو شدیم واسه هم .
.
.
.

ـ قبول دارم ، دلیلی برای ترس نیست . چرا گریه می کنی ؟ تو که می دونی دست من بسته است ، این طوری خون به دلم نکن . عذاب وجدان دارم که بی عرضه ام.
.
.
.
ـ از تو یاد گرفتم .
خنده ی نشسته تو کلام امیر ، نسیم خنکی شد و از دلش رد شد .
ـ دست نمی کشم از تو . اینقدری میام تا راضی شون کنم . نمی دونم تا خسته شون کنم .
ذوق اومد و خونه کرد تو چشماش ، رو لبش ، دست بهم فشرد و جلوی خودش رو گرفت تا در و باز نکنه و نپره بغل امیر . غافلگیر شده بود واقعاً . انتظار شنیدن این حرفها رو نداشت .
ـ شب تو هم بخیر ، شیرت بگم کم گفتم خانــــــــــوم ...
خشنود و سبک بال رفت سمت حیاط . دلش *ه و س* چایی کرد با عطر دارچین ، دلش هوایی شنیدن صدای جاوید شده بود . دلتنگ دیشب و حس و لمس دوباره ی ترسها و تو دل خالی شدنها . عشق مثل کبریت آذری که روش نوشته بود بی خطر ، شعله می کشید و می سوزوند و اسمش بی خطر بود ، اما خود خود خطر ....






************************************************** ******************
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان