رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سرد سیر | لیـــلا . م
#31
جعبه جواهر میناکاری شده ی سوغات بابا منوچهر رو تو جعبه کادو گذاشت . خیلی دوستش داشت و به خاطر هنگامه خانم و هدیه کردنش به کسی که حس می کرد دوستش داره ، از سوغاتی محبوبش می گذشت . جفت جعبه تو کمد افسانه بود ، سوغات بابا منوچهر از یکی از سفرهاش به اصفهان ...
آه کشید و نایلونی قشنگ و طرح دار از کشوی کمدش بیرون آورد . ناراحتی ش به خاطر دل کندن از جعبه نبود . می خواست محبت هنگامه خانم رو جبران کنه و راه دوری نمی رفت . اه کشیدنش از سر تنهایی بود . مینا به بدترین شکل ممکن ازش دوری می کرد و ندونستن و نفهمیدن دلیل کینه ی مینا روح و جسمش رو تحلیل می برد . مینا دیگه حتی جلوی غریبه ها هم بهش بها نمی داد و تو روزهایی که به مادرانه هاش هر چند مصنوعی احتیاج داشت تنهاش گذاشته بود .
صدای پیام گوشی اش اومد . از طرف جاوید بود نوشته بود " دارم از خونه راه می افتم تو آماده ایی ؟ "
آماده بود . دستی به بافت شیری و سورمه ایش کشید . زیر و رو بود و رویه ی لباس با سیلوری پروانه ای بهم وصل می شد . شلوارش هم کرپ سفید بود . انتخابش برای امروز شال همرنگ لباسش بود اما جاوید دیشب قبل از خداحافظی گفته بود فردا روسری بپوش ، همون که شب خواستگاری پوشیده بودی . از دل جاوید نگذشته بود و روسری انداخت سرش.
پیام اومد و باز هم از جاوید : همه چیز و برداشتی ؟
وسواس جاوید بیشتر از خودش بود. نایلون محتوی پارچه چادری و لباسی رو از روی میز برداشت و جواب هر دو پیامش رو یک جا فرستاد : من آماده ام ، همه چیز و برداشتم .
از اتاقش بیرون رفت . غربت باز هم انگشت می کرد تو چشمش . کفش چرم و پاشنه دارش رو از تو جا کفشی برداشت . ساده بود بی هیچ زینتی ، جلوی کفش کمی حالت تیزی داشت . دیشب موقع خواب پارافین زده بود تا براق بشه . هر چه می خواست با نگاهش بجنگه نمی شد . دوباره برگشت و به اتاق مینا نگاه کرد ، به در بسته ...
امیر آلاگارسون کرده و شیک و پیک تو حیاط بود و با تلفن حرف می زد .
ـ آره بابا خاطرتون جمع . خودم هستم . شما احتیاط کن .
کنار امیر ایستاد . امیر چشم دوخته بود بهش . خجالت کشید . کمی بیشتر از همیشه آرایش کرده بود در حد اضافه شدن رژ لب زرشکی و رژ گونه مات و کمرنگ و به اندازه یک بار برس کشیدن ریمل حجم دهنده .
ـ خداحافظ شما .
سربلند کرد : بابا بود ؟
ـ آره . گفت تا ظهر می رسه فردوس .
ـ طول شب رو کامل رانندگی کرده !
ـ تنها نبوده . یه زمانی راننده جاده بوده بابا دلنگران نباش .
ـ توکل به خدا . شما کجا شال و کلاه کردی ؟
ـ دست امیر دور شونه اش حلقه شد : می خوام با تو بیام .
ـ امیر ؟
ـ ناراحتی ؟
ـ معلومه که نه . ولی من توقع ندارم از کار بزنی به خاطر من .
ـ من از خودم توقع دارم . دوست ندارم امروز تنها باشی .هر چند اومدن یه خانم همراهت موجه تر بود .
نگاه امیر تا در هال رفت و برگشت و سینه اش سنگین بالا پایین شد : کاش می شد بفهمم مینا چشه ؟ دیگه انتظار نداشتم تا این حد بخواد بی خیال باشه . خوبه من تو رو دارم .
فکرهای مشترک ، سؤالهای مشترک ، احساس مشترک . خوب بود یکی حالش رو می فهمید .
ـ بابا گفت همراهم بیای ؟
ـ نه . از دیشب خودم به فکرش بودم . صبح تا جلوی در اتاق مینا رفتم بهش بگم باید امروز همراهیت کنه انگار یه دستی مانع می شد . مینا خودش باید اهمیت بده نه اینکه یکی بهش یادآوری بکنه .
هرچه گریز می زد از مینا امیر ول کن نبود . نایلون رو به سمت امیر گرفت تا چادر سر کنه .امیر سرک کشید : این چیه ؟
ـ هدیه واسه هنگامه خانم.
ـ به چه مناسبت؟
لازم بود امیر هم بدونه : دیشب با فتان حرف زدم بهش گفتم هنگامه خانم می خواد چادرم رو خودش برش بزنه گفت رسمه که برای کسی که چادر می دوزه هدیه می برند .
ـ بعد از طرف داماد یا عروس؟
شونه بالا انداخت ، جزئیات رو از فتان نپرسیده بود : نمی دونم دقیقاً . فرقی نمی کنه ، دوست نداشتم دست خالی برم خونه شون .
صدای بوق ماشین اومد و بعد تک زنگ جاوید : اومدن .
نایلون ها رو از امیر گرفت و زیر چادر برد . امیر ماشین رو از قبل بیرون برده بود . در حیاط رو باز کردند ، در هال هم باز شد و مینا چادر رنگی پوشیده و با رویی خندون بیرون اومد . از جلوی در هال خنده نشونده بود رو لبش . امیر بیرون رفت و با جاوید دست داد ، خودش منتظر رسیدن مینا موند . برای بدرقه کردن اومده بود !! حصارهای دور دلش گشادتر شدند و پرده ضخیم روی چشمش نازک تر. همین اندازه هم خوب بود .
دست مینا رو کمرش نشست ، تا سر انگشت پاهاش یخ زد و دلش تو حصار لرزید . مینا مشغول احوال پرسی با جاوید بود . هر چند از ثانیه سرش بالا می اومد و صورت خوشحال مینا رو دید می زد . پسرم پسرم خرج جاوید می کرد . اون لحظه بهشت می شد اگر حس مینا واقعی بود . اونجا بود و نبود . گرمی و سنگینی ِ دستهای مینا کجا و خواب زمستونی نگاهش کجا.
به خودش تشرزد "ناشکری نکن آفرین . نگو دنبال همین یه ذره مهربونی هم نبودی ؟"
بود . مینا تا همین جا هم آبروش رو خریده بود . اما هیچ کپی برابر اصلی ، خود اصل نمی شد ...
با سلامی سربه زیر و کوتاه از جاوید گذشت و خودش رو به شهناز رسوند .شهناز شاد و خوشحال با چشمهایی پر از حس بودن و زندگی بغلش کرد و دیگه دستش رو رها نکرد . وقتی دستش تو دست شهناز فشرده می شد و نگاه های گذرای جاوید رو صورتش می نشست قوت قلب می گرفت حواس خدا همه جا همراهش هست .
بالاخره تعارفها تموم شد . امیر سوار ماشین خودش شد . شهناز هم فوری صندلی عقب نشست . براش گردن کج کرد و شهناز مهربون خندید و یه جای دیگه رو مثلاً نگاه کرد . روی صندلی جلو نشست و جاوید ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .اولین مرحله جدی از شروع راهی تازه انتظارش رو می کشید .....



**************


جاوید کلید انداخت رو در حیاط و تعارفش کرد : بفرمایید .
دست شهناز دور کمرش حلقه شد : بفرما عروس خانم .
دست پشت کمر شهناز انداخت و همراه هم وارد حیاط شدند . حیاط خونه حاج ناصری و درخت های عناب و توت و گردو و مرکباتش . حیاط خونه حاج ناصری چهار فصل بود ، درختها به فصل خودشون میوه داشتند .
خنده رو لبش نشست و زمزمه کرد " کاش امیر هم اومده بود "
نوبت محضر گرفته بودند ،آزمایش خون داده بودند . صبحانه خورده بودند کنار هم ، امیر رفته بود مغازه . دعوت ناهار جاوید رو رد کرده و رفت سر کار .
بودن حامی گونه ی امیر رو امروز محتاج بود . حضور غیر موجه امیر ، شوخی و خنده اش با جاوید ، امروزش رو تا ظهر ساخته بود .
نگاهش دوباره دور تا دور حیاط چرخید . متوجه نبود و ایستاده بود جلوی در و حیاط رو نظاره می کرد . خاطراتش از این خونه می رسید به 2 سال قبل از مرگ فرشته خانم حدود 10 سال پیش .
ـ چرا ایستادی آفرین جون ؟
نفس عمیق کشید : ببخشید یاد چند سال پیش افتادم .
ـ زیاد اینجا می اومدی ؟
برگشت به راست تا جواب جاوید رو بده : زیاد . پاتوق بازی و خنده ی بچه های محل بود اینجا .
خونه همون خونه بود . قبلاً نمای خونه سیمان سفید بود و حالا با سرامیک نما شده بود . ظاهر تغییر کرده ی خونه تأثیری تو تازه شدن خاطرات کهنه نداشت .
نگاهش دوباره برگشت رو درختها : هنوز عناب دارند ؟
چنان با حسرت گفت که خودش هم خنده اش گرفت . تقصیر خودش نبود به یاد اون روزها و عناب های سبز و قرمز چروکیده دهنش آب افتاده بود .
جاوید زودتر راه افتاد به سمت درخت و خنده شهناز همچنان ادامه داشت : این طوری که تو با حسرت گفتی فکر کنم اگر درختها عناب هم نداشته باشند جاوید می خره و می چسبونه بهش .
لب بهم فشرد و به شوخی قهر کرد با شهناز .
همراه دست شهناز کشیده شد به جلو و کنار درخت عناب ایستادند . جاوید مشغول تکون دادن شاخه های درخت بود .
ـ داداش خودت رو اذیت نکن تو خونه هست براش میارم .
جاوید مشت پر از عنابش رو به سمتش دراز کرد : از رو درخت خوردن مزه بهتری داره .
شهناز چشمک زد و رفت : من به مامان بگم اومدیم. قرار بود بهش زنگ بزنم یادم رفت .
ـ چادرت رو باز کن تا شاخه رو تکون بدم بریزه تو چادرت.
ـ نمی خواد . همین چند تا دونه بسه .
ـ داوود نگذاشته چیزی بمونه ، اون بالا هم دستش نمی رسیده .
ـ نوش جونشون .
جاوید اومد و روبه روش ایستاد تو دستاش باز هم دونه های عناب بود. مشت جاوید کف دستش باز شد : نوش جان شما .
دست های سفید و موهای سیاه ِمرتب و بلند روی بند انگشت ها . نگاهش همراه دست جاوید تا جیب شلوارش رفت . زمزمه ی دلش از صبح گره خوردن بود . زود بود دل بستن به جاوید ولی بسته بود . رفتن دلش شروع شده بود با سرعتی زیاد . از امروز صبح و از لحظه نشستن سوزن تو رگش ترس به دلش افتاده بود اگر نشه ؟ مهر جاوید تو همین فرصت کم تا اعماق وجودش رخنه کرده بود .اگر نمی شد ....
ـ امروز نشد سیر ببینمت .
دست از جیب بیرون اومد و باله ی روسری زرشکی ش رو گرفت : مرسی که این و پوشیدی ...
کلام نرم جاوید به تاخت می رفت .
ـ امروز کم حرف شدی حواست هست ؟
مقابل شوخی های شهناز فقط لبخند زده بود . حال و هواش امروز برای خودش هم ناشناخته بود . دست خالی ش رو به روسری ش کشید . نمی خواست از حال خرابش به جاوید حرفی بزنه اما ساکت ایستادن هم ... : ای وای ...
ـ چی شد ؟
ـ دو تا نایلونی که دستم بود تو ماشین جا گذاشتم .
ـ الان میارم . می خوای برو تو تا من برگردم .
ـ نه منتظر می مونم بیای .
درعجب بود چرا اثری از دخترها و هنگامه خانم نبود . آروم و آهسته بین درختها قدم می زد و برگها زیر سنگینی قدمش له می شدند . یک دفعه متوجه خروس تپل و سفیدی که به سمتش می اومد شد . نه که دونه چین و قدم قدم . مثل موشک کروز قفل کرده بود روش و می دوید .
ترسید ، دست و پاش و گم کرد : اگر جنگی باشه ؟
تو فیلم دیده بود چطوری خروسها به هم می پرند و زخمی می کنند. خونه ی عمه اش هم خروس جنگی دیده بود می پرید تو صورت ، یکی دوبار هم پشت پای ایمان رو با نوک کنده بود . عقب عقب رفت و به قدمهاش سرعت داد ، چیزی نمونده بود خروس بهش برسه شروع کرد تند دویدن سمت در حیاط . پاشنه ی بلند کفش مانع تند دویدنش بود . چند مرتبه هم سکندری خورد ..
حواسش به پشت سر بیشتر از جلو بود . صدای مهناز هم می شنید :آفرین نترس . ندو آفرین ...
ولی کو گوش شنوا ، حسش می گفت باید فرار کنی .
ـ پرپری . پرپری ... آفرین تو ندو .
چی می گفت مهناز ، بایسته که چی ؟ چرا در حیاط دور شده بود .
ـ کاریت نداره آفرین .
حتماً تربیت شده بود .
یک دفعه رخ به رخ جاوید شد . رخ به رخ که نه ، درست میون بغلش بود . کافی بود جاوید دستهای باز شده اش رو ببنده و اوون وقت ...
ـ جاوید .... در حیاط .... ببندش . بره ... بیرون .. نمی تونم.... بگیرمش ..
مهناز نفس نفس می زد .
جاوید جلو اومد و خودش به اندازه ی قدمهای جاوید عقب رفت . فوری در حیاط رو بست .
ـ آروم باش . چرا ترسیدی ؟ خروسه ...
یک دفعه حس کرد خروس بهش نوک زد ، جیغ خفه ایی کشید و حواسش بود نزدیک تر نشه به جاوید ...
صدای ق ق و پر پر زدن پرپری می اومد و تلاش مهناز برای گرفتنش . چشمش رو باز کرد مهناز گوشه در حیاط مشغول گیر انداختن خروس سفید و تپلش بود و بالاخره موفق شد .
ـ خوبی ؟
زل زد به جاوید و سر تکون داد .
مهناز می خندید و جاوید حرص می خورد : مهناز ببر این تحفه ات رو....
ـ خیلی خب داداش ... در حیاط باز بود می خواست بره بیرون . به آفرین کارش نبود .
مچ دستش اسیر دست جاوید شد : بیا اینجا بشین آروم بشی ، چه نفس نفس نمی زنه .
جاوید کشیدش سمت لبه ی باغچه . وقتی نشست دوباره به مهناز نگاه کرد ، خروس رو مثل عروسک بغل کرده بود و تاج و کاکلش رو *نو ا زش * می کرد و هنوز خنده رو لبش بود : یه جوری می دویدی انگار بلا به نسبت سگ دنبالت کرده .
ـ فکر کردم خروس جنگیه .
ـ نه عزیزم تحریم شده نمی تونه بره تو کوچه . عاشق مرغ همسایه شده تا دید در بازه دوید طرف در . کاری به تو نداشت .
شوخی مهناز و لحن ادا کردنش خنده نشوند رو لبش . مقصر خودش بود اگر *ه و س* عناب نکرده بود ، همراه جاوید رفته بود بیرون یا رفته بود داخل خونه این طوری نمی شد .
مهناز رفت . دست رو سینه اش گذاشت و نفس عمیق کشید . گلوش می سوخت .
ـ برم برات آب بیارم ؟
چونه بالاانداخت : نه .
ـ یکم نفس تازه کن می ریم داخل . فکر نمی کردم آزاد باشه وگرنه بهت می گفتم .
ـ مهم نیست . بیخودی ترسیدم .
دست جاوید جلو اومد و موهای آشفته اش رو داخل روسری فرستاد . سرش رو عقب نکشید اما نگاهش هم نمی کرد . دست های همه کاره . بشکن می زد براش ، گل تقدیمش می کرد . دماغش رو می کشید . عناب براش مشت می کرد و حالا موهاش رو می فرستاد داخل روسری .
ـ چی شد دخترم ؟ بهتری ؟
فوری بلند شد : سلام .
هنگامه خانم بشقاب دستش رو به جاوید داد و چند لحظه بعد میون آغوش هنگامه خانم گم شد . بوسه هاش نرم و گرم بود . لبش رو محکم می چسبوند به صورت . سر رو شونه اش گذاشت و عطر تنش رو نفس کشید . دستش حلقه ساخت دور کمرهنگامه خانم .
ـ عزیزم نفست جا اومد ؟
ـ خوبم . ممنون .
ـ چه استقبال گرمی نکردیم از عروسمون .. همیشه یادت می مونه .
بی میل عقب کشید و لبخند زد : شما هم یادتون می مونه من چقدر ترسو هستم .
ـ جاوید اون شربت رو بده آفرین جون نفسش جا بیاد .
بودنش ، صدای مهربون و نرمش ، محبتش کافی بود و آروم می شد . تشکر کرد : ممنونم .
ـ نوش جونت .
دلش آب خنک می خواست ، تو لیوان با دیواره های عرق کرده . شربت رو از دست جاوید گرفت : تا آخر بخور .
بیدمشک بود و خنک ، شیرینی ش طوری نبود که دل رو بزنه . چشمش رو بست و آخرین جرعه رو نوشید ، تازه یادش افتاد تعارف نکرده .
ـ پس کو آقا امیر؟
دست کشید دور لبش : تشکر کرد و معذرت خواهی که نتونست بیاد . تو مغازه کارش زیاد بود .
همراه هنگامه خانم و جاوید به طرف خونه رفت . جعبه ایی کارتنی و بزرگ کنار در هال بود و پرپریِ مهناز لم داده بود اونجا . زیر چشمی نگاهش کرد و کمی کنار کشید . هنگامه خانم متوجه شد و بهش لبخند زد : پرپری یه جوجه رنگی صورتی بود . آقا شریف خرید برای دخترها ، 6 تا بودند و همین یکی سالم موند و بزرگ شد . مهناز خیلی دوستش داره . آزاری نداره . حالا خودت کم کم عادت می کنی بهش....
وقتی وارد خونه شدند تازه متوجه تغییرات داخل ساختمون شد . هال و پذیرایی یکی شده بودند . آشپزخونه بزرگ شده بود و اپن و خیلی تغییرات دیگه ... مهناز و شهناز با صورت های سرخ از خنده اومدن استقبال : اون موقع پرپری بغلم بود نشد ببوسمت . خوش اومدی .
شهناز دستش رو کشید : بیا تو اتاق ما لباس عوض کن . بعد بر می گردیم اینجا .
گردن چرخوند به هنگامه خانم و جاوید نگاه کرد . با لبخند بدرقه اش می کردند . اتاق مهناز و شهناز بزرگ و جادار بود و مشترک . دو تا تخت ، دو تا کمد . عروسک های آویخته شده به دیوار سمت تخت مهناز ، کتابخونه پر از کتاب سمت شهناز. مبل نیم ست زرشکی و سفید هم گوشه ی اتاق بود . زیبایی اتاق رو پنجره سرتا سری و پرده های سلطنتی ش چند برابر کرده بود.
چادرش رو برداشت و به دخترها نگاه کرد :اتاقتون قشنگه .
ـ قابلی نداره .
دست رو شونه ی شهناز گذاشت : مبارکتون باشه .
ـ می شد جدا بشیم از هم خودمون نخواستیم .دیگه به هم عادت کردیم اگر شبا شهناز خر و پف نکنه من خوابم نمی بره .
مهناز هنوز شوخ و شنگ تر از شهناز بود . شهناز چادرش رو گرفت : باور نکن آفرین جون شوخی می کنه .
مچ پاهاش درد گرفته بود به خاطر دویدن با کفش پاشنه بلند . با اجازه ایی گفت روی مبل نشست و پای راستش رو مالش داد .
شهناز هم کنارش نشست : درد گرفته ؟
ـ به خاطر دویدنه ، طوری نیست . آروم می شه الان .
خنده مهناز بیشتر شد و سمت دیگه اش نشست : چرا یک دفعه ترسیدی ؟ مگه خروس ندیده بودی ؟
به شوخی اخم کرد : زوم کرده بود رو من و می دوید . فکر کردم جنگی باشه .
ـ من باید یه چیزی بهت بگم آفرین جون .
ـ مهناز !!
تشر شهناز بی فایده بود : چه اشکالی داره بهش می گم . وقتی شهناز اومد تو خونه و گفت تو و جاوید تو حیاط هستین می خواستم بیام پیش شما ، مامان گفت نرو تا چند دقیقه تنها باشند ، شاید حرفی ، دلتنگی و چیزی ... والله ما نمی دونیم تو دنیای نامزدی چه خبره مامان می دونه ...
خندید و با باله ی روسریش بازی کرد .
ـ مهناز پاشو برو کمک مامان .
مهناز شونه بالا انداخت : کاری نمونده من چایی هم دم کردم . جونم واسه ات بگه آفرین جون ، ببخشیدا من کنجکاو شدم اومدم از پنجره دزدکی نگاهتون کنم ، دیدم تنهایی و داری قدم میزنی و یک دفعه شروع کردی دویدن .. منم با عجله اومدم بیرون بهت بگم نترس ولی تو گوش نمی دادی .
ـ بعضی وقتها خیلی بچه می شی مهناز . این حرف گفتن داشت ؟
چشم غره های شهناز تأثیری به حال مهناز نداشتند . شهناز نگران قضاوت شدن مهناز بود .
ـ آفرین جون ما می ریم بیرون شما لباست رو عوض کن .
ـ نه همینجا باشید من کاری ندارم .
از تو کیفش سارافون جلو بازی که برای امروز آورده بود رو بیرون کشید : فقط باید رویه لباسم رو عوض کنم .
روسری از سرش کشید .
ـ چه موهای خوشرنگی .
دست مهناز رو موهاش نشست : چقدر هم نرمه .
سارافونش رو پوشید . هنگامه خانم از بیرون صداشون زد . دخترا نمی خواید بیایید بیرون ؟
مهناز تند وسریع بلند شد و گونه اش رو بوسید : از من دلخور نشی ها یه شیطنت بود و کنجکاوی .آتو داشتن از جاوید مزه می ده . حالا خودت جا میفتی تو خونه مون می فهمی .
همه از عادت کردن و جا افتادن حرف می زدند . از پذیرش خانواده ی جدید و خو گرفتن به اونها . چند روز آینده مشخص می شد از امروز و این لحظه های چطوری یاد می کنه ، به عنوان خاطره های شیرین موندگار ، یا خاطره های شیرین فنا شده .
روسری ش رو دوباره پوشید و بیرون رفتند . جاوید هم لباسش رو عوض کرده بود . ست گرمکن قهوه ایی رنگ پوشیده بود .
ـ مامان تا داوود نیومده چادر آفرین رو برش بزن یه کم سر و صدا کنیم . شاید آفرین خجالت بکشه از داوود و بابا .
برخورد طولانی با داوود نکرده بود فقط می دونست جدی تر از بقیه است اما آقا شریف رو دوست داشت .
ـ بذار آفرین یه کم خستگی در بکنه ، اونم روی چشمم .
جاوید خیاری از ظرف میوه برداشت و کنارش ایستاد : مامان آفرین ساعت 2:30 باید برگرده سر کار .
ـ می دونم عزیزم . شما خواهر و بردار چرا اینقدر عجولید ؟ به فتانه جون گفتم گفته امروز زودتر میاد مغازه . دیرش نمی شه آفرین جون .قواره چادرت کجاست عزیزم ؟ تا خیال اینها راحت نشه دست از سر من و تو بر نمی دارند .
لبخند زد و با همون لبخند اول به جاوید نگاه کرد بعد دور تا دور سالن رو . نایلون ها رو جا کفشی بودند . قدم از قدم برنداشته جاوید رفت سمت جا کفشی : خودم میارم ....
هنگامه خانم چادر رو سرش انداخت و مهناز کل کشید و جاوید دست به سینه نگاهش می کرد عمیق و متفکر .
چادر برش خورد و هنوز روی سرش بود که خم شد و از تو نایلون کادوی هنگامه خانم رو بیرون آورد : قابل شما رو نداره .
همه مشتاق جلو اومدند . جاوید شونه به شونه اش ایستاد .
ـ چرا زحمت کشیدی دخترم ؟
ـ ناقابله .
وقتی جعبه مینا کاری از کادو بیرون اومد ، دخترها از هنگامه خانم ذوقشون بیشتر بود : وای مامان همین و روی میز توالت کم داشتی ، چقدرم خوشگله .
هنگامه خانم بوسیدش : نباید زحمت می کشیدی ....
بهترین لحظه ها عمر هر دختری برای اون پشت کوهی از بغض پنهون شده بود .




************



کنار بقیه سر میز نشسته بود .آقا شریف ازیک طرف و جاوید از طرف دیگه اجازه نمی دادند بشقابش خالی بمونه . آقا شریف لحظه ی ورودش به خونه همون طور که مهناز و شهناز رو بغل کرده بود واسه اونم آغوش باز کرده بود و بعد پیشونی اش رو بوسیده بود و با خنده و عشق گفته بود دیگه 3 تا دختر دارم . با خجالت و شرم بوسه ی پدرانه ی آقا شریف رو پذیرا شده بود . نتونسته بود مهر و محبتش رو بی جواب بگذاره .
همه به آینده خوشبین بودند . نگاهشون فرداها رو می دید به همین شکل الان با هم بودن ، می شه گفت نزدیک تر از امروز و این روزها .
داوود جدی ولی با محبت حضورش تو خونه شون رو خوش آمد گفته بود .
قاشقی پر از گوشت به سمت بشقابش اومد . ناخودآگاه دست رو مچ آقا شریف گذاشت : زحمت نکشید باباجون من بیشتر از حد معمول غذا خوردم امروز .
ـ بابا زیاد تعارف نکنید . معذب می شه آفرین خانم ! اینجا دیگه خونه خودشه . شما می خواید احساس راحتی داشته باشه بدتر می کنید .
فقط مونده بود داوود حضور همیشگی ش رو تو این خونه به رسمیت بشناسه و داوود هم تأیید کرد .
نیمه جون لبخند زد از حمایتش : صاحبش زنده باشه. منم تعارف ندارم .
ـ افسانه اصلاً شبیه تو نیست آفرین جون .
ـ آره . کم پیش بیاد کسی غریبه متوجه بشه ما خواهر هستیم . چهار تا بچه هستیم لنگه به لنگه ...
ـ از نظر رفتاری گفتم . افسانه خیلی زود صمیمی می شه .
کم از خواهرش می دونست و فاجعه بود .
ـ نمی دونم چند روزه چی شده بود اصلاً با من حرف نمی زد . شب بله برون هم زیاد باهم صحبت نکردیم ولی دوباره برگشته به روزهای اول ،صبح خودش زنگ زد و برنامه کلاس فردا رو با هم هماهنگ کردیم .
با دستمال کنار لبش رو پاک کرد و از هنگامه خانم به خاطر زحمتی که کشیده بود تشکر کرد و نوش جان تو که چیزی نخوردی شنید و خندید . معده درد گرفته بود و هنوز چیزی نخورده بود !
ـ به منم چیزی نگفت .
زیر چشمی به داوود نگاه کرد . بچگانه و احمقانه دنبال رد و نشونی از احساس به افسانه تو صورت داوود می گشت . آروم مشغول خوردن تیکه کوچیک ته چین کنار بشقابش بود . افسانه دلباخته ی داوود شده بود ؟ داوود با این جدیت و خشکی رفتارش نسبت به بقیه اعضای خانواده اش تونسته بود توجه افسانه رو جلب کنه ؟ داوود تفاوت های زیادی با جاوید داشت . برادر بودند و حتی ظاهرشون شبیه هم نبود. نه که قابلیت جذب کردن دیگران و یک دختر رو نداشته باشه اما افسانه ؟؟؟
ـ دیشب استاد مقامی هم اومده بود بابا ، سراغتون رو از من گرفت ،گفت چرا پدر رو همراهت نیاوردی .
ـ چیز تازه ایی هم سروده بود ؟
ـ یه تصنیف ، منم براش سه تار زدم .
ـ دفعه بعد همراهت میام .
ـ چند روز دیگه گروه اتابک اجرا داره ، شما رو هم دعوت کرده .
ـ خانوادگی داداش ؟
داوود قاشق و چنگالش رو کنار گذاشت و لبش ر با دستمال پاک کرد و جواب مهناز رو داد : خانوادگی ! خانم صولتی تو رو خصوصی دعوت کرده .
ـ سیما جون ؟
شیطنت کلام مهناز باعث شد یک بار دیگه به صورت داوود نگاه کنه ، بچه ی چند ساله هم منظور کلام مهناز رو می گرفت .
ـ خانم صولتی !
مهناز ذوق زده با آرنج تو پهلوی شهناز زد و با چشم و ابرو به داوود اشاره کرد .
ـ دست شما درد نکنه مامان ، مثل همیشه خوشمزه بود .
ـ نوش جونت پسرم .
ـ مخصوصاً آخرش ....
داوود از پشت میز بلند شد : مهناز می دونی شیطونی چه عواقبی داره مگه نه ؟
ـ نه نمی دونم .
ـ لازم بشه خودم نشونت می دم تا بدونی . نمی خواد به فکر نسخه پیچیدن واسه من باشی .
خبرهایی بود ، جدی یا شوخی ولی خبرهایی بود . یاد افسانه افتاد و دلش به شور . کاش حال خراب افسانه ربطی به داوود نداشته باشه .
داوود رفت و آقا شریف بعد از رفتنش به مهناز اخطار داد با لحنی نرم و پدرانه : عزیزم سر به سر داوود نذار ،یک دفعه حرفی بهت می زنه تا چند روز قهر می کنی .
ـ چشم بابا ...
هنگامه خانم اجازه نداد تو جمع کردن میز کمک کنه : شما برید استراحت کنید ، چند دقیقه دیگه بریم مغازه فتانه جون لباست رو هم برش بزنیم . جاوید دست نامزدت رو بگیر و ببرش .
چشم بلند بالای جاوید همه رو به خنده انداخت :بریم اتاقم رو نشونت بدم .
اتاق جاوید هم بزرگ و نورگیر بود . تو ظلع شرقی خونه . تخت یک نفره و میز نقشه کشی ، کتابخونه ...
فرصت نکرد کلی نگاه کنه چرا که جاوید صداش زد : بیا اینجا بشین آفرین .
روی تخت و با فاصله کمی از جاوید نشست .
ـ از چی ناراحتی آفرین ؟ امروز کم حرف شدی . دیروز راحت با هم حرف می زدیم .
ـ ناراحت نیستم . امروز هم فرصت پیش نیومده با هم حرف بزنیم . فقط کمی خسته ام ، به خاطر سفر بابا دیشب درست نخوابیدم . هر وقت بابا می ره سفر تا برنگرده خونه من همین حالم .
دستاش اسیر دست های جاوید شد . دستهای سفید و گرم : مطمئن ؟
نگاهش گره خورد به دستهای جاوید ، لحظه به لحظه فاصله ها کمتر می شد و دلش اسیر تر و ترس فرداها به همون نسبت بیشتر ، کاش جاوید با دلش این طوری تا نکرده بود و نمی کرد . از دیروز تا به حال انگار یک عمر گذشته بود . برای مرور ساعت های گذشته وقت کم می آورد . حرف مینا حق بود ، اگر زمان می داد و بعد از جواب آزمایش خون بهم نزدیک می شدند دلهره چنگ به دلش نمی کشید .
ـ آفرین ؟
سرش رو بالا آورد و نگاه کرد به جاوید ، اونقدری بهش نزدیک شده بود تا ناراحت بودنش رو بفهمه ، فرق امروز و دیروزش رو بفهمه .
چونه بالا انداخت .
امید بسته بود به گرمی نگاه جاوید تا از اون سرما بیرونش بکشه ، اگر زمونه بازیشون می داد و قسمت هم نمی شدند ؟! ....
لبش چسبیده بود بهم و جدا نمی شد تا حرف بزنه ، چند بار لبش لرزید و بالاخره صدا آزاد شد .
ـ نگرانم .
ـ نگران چی ؟
ـ دیشب پرسیدی حالا که شروع شده به پایان می رسه مگه نه ؟ من نگرانم نا تموم بمونه ،سؤالت رو نباید از من می پرسیدی .. اگر ناتموم بمونه دیروز و امروز یه بازی بیشتر نیست . می ترسم اشکنک و سر شکستنش سهم ما بشه .
زیر سنگینی نگاه خندون جاوید دستش رو بیرون کشید : چرا می خندی ؟
ـ حیف اسلام و خودت دست و پای من رو به چهار میخ کشیدید ، وگرنه بهت می گفتم چرا می خندم ....
پاسخ
#32
کیک تولد رو با احتیاط تو جعبه گذاشت و شمع های عددی شبرنگ انتخاب مشتری رو کنار کیک گذاشت : چیز دیگه ایی لازم ندارید .
ـ چند تا هم شمع اکلیدی استوانه ایی و مکعبی و دو تا هم شمع عطری .
رنگهایی که می خواست و براش کنار کیک گذاشت و به فاکتور اضافه کرد . زن خوشحال روبه رو چهارمین سالگرد ازدواجش رو تا چند ساعت دیگه جشن می گرفت .
مشتری رفت صندوق حساب کنه " منم به این روزها می رسم ؟"
یادِ دست و پای بسته ی جاوید و حسرت کلامش افتاد و لب خندونش رو گزید . زندگی هزار راه نرفته بود . راه هایی که باید اونها رو پشت سرمی گذاشت تا زندگی زندگی بشه و معنا پیدا کنه .
گوشی رو گذاشته بود جلوی پیشخوان تا مدام جلوی چشمش باشه . قرار بود فتان مدل های انتخابی رو براش بفرسته . به سلیقه ی فتان مطمئن بود و دلش شور خوب از آب در اومدن لباس رو هیچ وقت نمی زد . تو خیاطی فهمیده بود جنس پارچه اش با هنگامه خانم شبیه هم هست . اونها هیچ نظری برای مدل لباس نداشتند. همون اول هنگامه خانم همه چی رو به خودش واگذار کرد .
به سختی از دخترها و هنگامه خانم جدا شده وبرگشته بود سر کار. هنگامه خانم از مراسم ازدواجش براش خاطره تعریف کرد ، کلی چیز هم به یادگار حفظ کرده بود . کیف و کفش و چادر و لباس عروس ، لباسی که اندازه مهناز هم نبود . چادرش تا زیر زانوی شهناز بود و جنسش حریر شیشه ایی بود . هنگامه خانم 16 سالگی ازدواج کرده بود و اولین بچه اش که جاوید باشه رو تو سن 22 سالگی به دنیا آورده بود . دیدن لباس های نوزادی بچه ها و جاوید خالی از لطف نبود اما نتونسته بود همه احساسش رو موقع دیدن لباسهای جاوید نشون بده ، همه بند انگشتی و کوچولو . عزیزم های نگفته اش روز به روز بیشتر می شدند .
آه کشید : ممکنه مینا هم ازا ین گنجینه ها داشته باشه ؟ مینا هم مثل همه ی آدمها واسه خودش خلوت و راز داره حتماً .
مشتری فاکتور آورد و خریدش رو برد به احترامش ایستاد و بهش تبریک گفت و زن با لبخندی از خودش زیبا تر تشکر کرد ورفت . پای راستش چند سانتی کوتاه تر از پای چپ بود و کمی لنگ می زد اما خوشبختی تو چشماش فوران می کرد .
چراغ گوشی روشن شد ، پیامهای تازه رسیده رو نگاه کرد ، فتان چند مدل لباس براش فرستاده بود . اونی که راسته بود و با دنباله کم و آستین های بلند و یقه ی ایستاده انتخابش بود . زیبا بود و پوشیده .
برای فتان نوشت : فتان عکس دومی .
و چند ثانیه بعد جواب اومد : ای جان انتخاب خودمم همون بود. فردا صبح برش می زنم اول وقت ، الان غروبه .
براش بوس و قلب فرستاد و به خرافاتی بودنش خندید . سنگینیِ رو لباس ُ می شد با نپوشیدن خنثی کرد ، سنگینیِ دل چاره اش چی بود ؟
گوشی رو کنار گذاشت و ایستاد تا مشتری تازه برسه .
ـ سلام .
ـ سلام . بفرمایید ؟
مشتری سرک می کشید پشت پیشخوان و یخچالها ، دنبال چی می گشت ؟ اخم کرد : امرتون ؟
ـ همکارتون نیستن ؟
ابرو بالا انداخت ، دنبال آرزو اومده بود ؟ بهش نمی خورد پدر آرزو باشه ، خیلی جوون بود. آرزو از برادر هم چیزی نگفته بود . ترس به دلش افتاد . کی بود و چرا دنبال آرزو بود تو مغازه ؟ نکنه آرزو از خونه ؟؟؟؟ عدم شناخت مرد روبه رو باعث می شد دست به عصا رفتار کنه .
سعی خودش رو کرد احساسش رو از دیدن مرد مخفی کنه و عادی رفتار کنه : می بینید که نیستند .
ـ خانم می شه یه خواهشی از شما بکنم ؟
ساکت ایستاد ، چی می خواست ؟
ـ می تونم خواهش کنم شماره اش رو به من بدید ؟
مصمم نگاهش کرد . غریبه بود پس : من همچین اجازه ایی ندارم .
ـ خواهش کردم از شما .
ـ منم معذرت می خوام . کاری نمی تونم برای شما بکنم .
ـ من مشتری شما هستم .
ـ خیلی ممنون که من رو قانع کردید .
ـ خانم من آدرس خونه شون رو دارم . منتها می خوام با خودش صحبت بکنم .
نکنه خواستگار این آقا بود ؟ طفلک آرزو . جوون قابلی به نظر می رسید .
ـ ببینید آقا من دنبال دردسر نیستم . شما هم اگر آدرس دارید کارتون راحته چه نیازی به شماره اش ؟
بجز پیامِ رسیدن آرزو به خونه شون دیگه خبری نبود . گوشی ش خاموش بود . نگرانش بود و هیچ راهی جز شماره آرزو جلوی پاش نبود . جدای از اون فکر می کرد آرزو دوست نداره بیشتر باهاش در ارتباط باشه . شاید از گفتن هم پشیمون شده بود . مشخص بود رفته بود و بر نمی گشت .
ـ من دیروز دیدم اومد سر کار فکر نمی کردم یک دفعه از اینجا بره . سر وقت تعطیل شدنتون اومدم و منتظر شدم ولی نبود . امروز هم شما از صبح نبودید ، ایشون هم نیومدن .
ـ ایشون دیگه اینجا کار نمی کنند.
ـ حتماً حال بدش رو دیدید مگه نه ؟
نفس عمیق کشید و سرگرم مرتب کردن پیشخوان شد .
ـ من نگرانشون هستم خانم . باید با خودش حرف بزنم . اگر بهتون بگم تقصیر من بوده اون اتفاق واسه شون افتاده راضی تون می کنه ؟ شما با هم همکار و دوست هستید ، می دونم شما هم نگرانش هستید . خواهش می کنم .
نه می دونست مرد روبه روش چقدر از زندگی آرزو می دونه ، نه درست بود حرف زدن از آرزو . اگر مطمئن بود شماره دادن به این مرد کمکی به آرزو می کنه حتما ً این کار و می کرد اما قصه ی آرزو مانع می شد . آرزو خودش از شرایطش سیر بود و فراری ، از دست مرد رو به رو چه کاری بر می اومد . از محبتش چرا ! اما از کجا محبتش به آرزو با شنیدن قصه اش همچنان باقی بمونه ؟ یا آرزو بخواد قصه اش به گوش این مرد برسه ؟
ـ خیلی سرسخت هستید . باور کنید می خوام بهش کمک کنم .
ـ شما فقط مشتری ما هستید . چه کمکی ؟
کلافه شد و دست تو موهاش کشید : من که نمی تونم از همه چی به شما بگم .
ـ من که همون اول گفتم کاری از من بر نمیاد . دنبال یه راه دیگه باشید برای کمک ، این رو هم در نظر بگیرید شاید خودش کمک شما رو نخواد . شما از جانب خودتون حرف می زنید .
ـ من قصدم خیره خانم . می خوام با ایشون ازدواج کنم . دنبال آدرسشون بودم و می دونم که پی گیری من باعث دردسرش شده . من از خودشون آدرس خواستم قبول نکردند . مجبور شدم یکی رو بفرستم تعقیب شون کنه بلکه آدرس پیدا کنم ...
ـ من متوجه ام اما می بینید که خودش تمایلی نداشته ، به خواسته اش احترام بذارید .
ـ هوف . حرف زدن با شما بی فایده است .
مرد دست خالی و ناراضی رفت . وقتی گوشی خاموش بود گفتن شماره چه فایده ایی داشت ؟ برای آرزو سخت بود شریک شدن شرایط با یکی دیگه . حق با آرزو بود تا همیشه باید فرار می کرد از گذشته ای که قابل قبول نبود برای بقیه . گذشته ی پر درد و پر صدا که تو هیچ پستویی مخفی نمی شد و از یادها نمی رفت و دلیلی شده بود برای قضاوت آرزو .
جاگیر نشده رو صندلی مرد جوان دوباره برگشت ، مشوش بود و کلافه .
ـ اگر ازتون خواهش کنم یه شکل دیگه بهم کمک کنید چی ؟ قبول می کنید ؟
تا جواب بله نمی گرفت دست بردار نبود ؟
ـ رفتن من جلوی در خونه شون جز دردسر چیزی برای همکارتون نداره . می شه از شما خواهش کنم به دیدنش برید و از طرف من باهاش حرف بزنید ، یا لا اقل با تماس تلفنی ازش اجازه بگیرید برای دادن شماره به من ؟
ـ من به شخصه خوشحال می شم به شما یا به ایشون کمک کنم . ببینید اقا من با ایشون در حد همکار بودیم و بس ، شاید باورتون نشه من حتی آدرس خونه شون رو ندارم . برای راحتی خیال شما بگم که موبایلش رو هم خاموش کرده ...
ـ من آدرس دارم . شما به من کمک می کنید ؟ ظاهراً راه اول مونده .
پلک بست ،اصرار مرد از سر دونستن بود یا ندونستن ؟
دست مشت کرد " زندگی آرزو رو فهمیده ؟
احتمالش بود . اگر با علم به زندگی آرزو اصرار می کرد می شد بهش امیدوار شد . آرزو از بقیه کم نبود برای زندگی خوب . کنار آدمهایی که زندگی رو اون شکلی که هست می دیدند و اون رو به شکل آرزوی واقعی و آدمی که حق زندگی داره . آرزو هم اجازه داشت آرامش یکی باشه .
ـ الان جواب نمی خوام .تا فردا فکر کنید .
سر تکون داد و مرد رفت . برای آرزو پیام نوشت : خواهش می کنم جواب بده آرزو ......




****************




جاوید پیام داده بود بعد از تعطیلی قنادی تو کافه منتظرش بمونه . دعوتش کرده بود به قهوه و پیراشکی . ترجیح داد تا اومدن جاوید پشت پیشخوان بمونه و مشتری راه بندازه . به حرفهای مرد ناشناس ولی مدعی کمک فکر کرده بود . سر زده بود به پیام های ارسال نشده اش به آرزو و مصمم شده بود پیشنهاد مرد رو قبول بکنه ..
گوشی موبایلش رو برداشت اول به آرزو زنگ زد و دستگاه مشترک مورد نظر همچنان خاموش بود . به پدرش زنگ زد : جانم بابا ؟
ـ سلام . خوب هستین بابا ؟
ـ خدا رو شکر . منتظر هستم بار خالی بشه .
ـ هنوز بار و تحویل ندادید ؟
ـ نه تو صف بودیم ، دوتا ماشین جلوی ما هست .
ـ امشب پیش پری می مونید دیگه ؟
ـ آره عزیزم تا اینجا کار تموم بشه یه کم طول می کشه ، خودم می رم سبزوار ، راننده رو می فرستم برای بار تازه .
ـ بهش سلام برسونید .
ـ حتماً . تو ازخودت بگو .
ـ همه چی خوب .
ـ هنوز سر کاری ؟
ـ آره جاوید گفته منتظر باشم کارش تموم بشه ، چند دقیقه دیگه میاد اینجا .
ـ باشه بابا . مراقب خودت باش .
ـ چشم . شما هم .
ـ آفرین بابا نمی دونم چقدر طول می کشه تا برگردم ، تونستی فردا شب برو برای ایمان تخت بخر . خیلی وقته بهش قول دادم وقت نشده .
ـ اونم به روی چشم . کاری ندارید بابا ؟
ـ سلامتی ..
خداحافظی کردنش با پدرش همزمان شد با اومدن جاوید به مغازه ، کلاه پوشیده و شال گردن انداخته ، پاییز رو از سرد بودن پشیمون کرده بود .
رو به روش ایستاد و کلاه از سر کشید و موهاش رو مرتب کرد: احوال خانم فروشنده .
ـ سلام .
ـ سلام از بنده خوبی ؟
ـ خوبم .
اشاره کرد به ایستادنش پشت پیشخوان و روپوش سفید : مگه قرار نیست با هم قهوه بخوریم ؟
ـ چند دقیقه صبر کنی لباس عوض می کنم و میام .
چند تا دونه شکلات پشمکی از تو نایلون برداشت و جلوی روی جاوید گرفت : خوشمزه است .
جاوید چشمک زد :تلافی عناب ها ؟
شونه بالا انداخت ، با اجازه گفت و رفت سمت رختکن . و چند دقیقه بعد کنار دست جاوید سر میز نشسته بود و منتظر جهان تا سفارش کیک و قهوه شون رو روی میز بذاره .
ـ نوش جان .
ـ ممنون .
جاوید فوری از قهوه اش نوشید و اخم کرد از داغی اون : امروز چطور بود ؟
لبش رو با زبون خیس کرد و کمی مکث : هر شب می خوای بپرسی ؟
اخم جاوید بیشتر شد : سخته برات جواب دادن ؟
لبخند زد و فنجونش رو جلوی لبش گرفت : نه . من که اهل پیچ و تاب دادن نیستم هرچی تو فکرم هست و فوری می گم .
ـ همین کار و سخت می کنه .
فنجونش رو جلوی صورتش نگه داشت و متعجب لب زد : سخت؟
نگاه جاوید برق زد : یه سادگی ، خامی و نابلدی تو کلامت هست آفرین و تو رو ناب کرده . کمتر دختری پیدا می شه مثل تو ! سخت اشاره های من رو می گیری .
مشکوک چشم ریز کرد و فنجونش رو محکم تر گرفت : کمتر دختری ؟ مگه چقدر دخترها رو می شناسی ؟ از کجا می شناسی ؟
جاوید به صندلی ش تکیه داد و سر تکون داد و خندید . دست دور لبش کشید : نه . امیدوار شدم خیلی هم نابلد نیستی . احساس خطر هست ، حسادت هست ! حساسیت هست !
ـ این همه هست ؟
جاوید آرنج رو میز گذاشت و دست زیر چونه گره زد :نیست ؟
لب بهم فشرد . قصد خاصی نبود پشت اون حرفها . صداقتِ الان جاوید مهم تر از گذشته بود. امیر هم برای خودش شیطنت های ریز و کوچولویی داشت در حد سر کار گذاشتن دخترها ، یا گول زدن پسرها با صدای دخترونه و گرفتن کارت شارژ . ولی الان دلبسته ی شیرین بود . مسیر زندگی از یک جاهایی جدی می شد . آدمها دنبال کسی می گشتند که اونها رو به تکامل می رسوند .
لبخند زد به روی جاوید :نه به اون منظور ، ولی ما از هم خیلی نمی دونیم .
ـ ظاهر همدیگه رو خوب می شناسیم آفرین والبته کافی نیست . من راهی که داریم با هم طی می کنیم رو دوست دارم . کم کم درون طرف مقابل رو می شناسیم ، خود واقعیش رو . تو این مرحله می شه خیلی راحت دروغ گفت ، یکی دیگه بود تا به اون چیزی که دلخواهت هست برسی . اما من و تو متفاوت پیش می ریم . پله به پله . من همیشه قبل از آشنا شدن با تو از این مرحله می ترسیدم .
ـ چه ترسی ؟ فکر می کنم دخترها باید بیشتر نگران باشند .
ـ چرا ؟ زندگی مشترک برای دو طرفه هر کدوم به زعم خودشون سهم دارند ندارند ؟
ـ نه که بگم دختر ها نمی تونند یکی دیگه باشند و تظاهر کنند . نه . ولی حساس بودن دخترها رو نمی شه انکار کرد . تأثیر یه رابطه اشتباه و نابسامان برای پسرها کمتر از دخترهاست ، از بعد اجتماعی هم نگاه کنی دخترها بیشتر ضربه می خورند .
ـ هر کس از دید خودش نگاه می کنه ، پسر هم با امید پا تو راه می ذاره . می دونی گفتن کلمه ی ساده دوست دارم چه مسئولیت سنگینی داره ؟ یه دوست دارم می تونه دنیای یک آدم رو زیر و رو کنه ، من وقتی به تو گفتم دوست دارم به همه چیز و همه جوانبش فکر کردم . به توبیشتر از خودم فکر کردم .
نگاهش رو از نگاه جاوید گرفت و زل زد به گلدون کریستال بدون لک و گلهای رز سرخ و سفیدش . کم کم پلاسیده می شدند ، دست کشید به گلبرگ از نفس افتاده : ممنون که با من صادق هستی .
از کنار چشم جلو اومدن دست جاوید رو دید . باز چه خوابی براش دیده بود ؟ خیلی زود به جوابش رسید ، نوک انگشتانش اسیر گرمی دست جاوید شد :باید از خودت تشکر کنی . با سادگیت وآرامشی که داری ، با نگاه صاف و بی شیله پیله و شیشه ایت کاری کردی خوندن تو سخت نباشه . آفرین ؟
دستاش مشت شد ، دست آزاد و دست زندانی . انگار دست تو دست جاوید گره زده بود . شرمنده شد و خجالت کشید فوری دستش رو باز کنه ، تو حنجره اش صدا خفه کن کار گذاشتن : بله ؟
ـ بیا هر شب با هم حرف بزنیم . از روزی که گذشته ، از احساسمون به اون روز ، به خودمون . باشه ؟
جاوید باز از حرف از فرداها می زد . شاید نباید از جواب آزمایش و نشدن می ترسید . این طور از لحظه هاش بهره ی بیشتری می برد : باشه .
دستش فشرده شد ریز و نرم و سریع : ببین امید به آینده اصلاً سخت نیست . زندگی رو افکار ما می سازه ،به چیزهای خوب فکر کن تا اتفاق بیفتند .
دستش با *نو ا زش * آزاد شد . نسیمی گرم از رو دلش رد شد . انگار از تو فرو می ریخت و دوباره بازسازی می شد منتظر فروریختن دوباره .
ـ قهوه ات سرد شد . بگم بیان عوض کنن.
ـ نمی خواد همین طوری خوبه .
قهوه سرد شده رو سر کشید و تکه ایی از کیک دستپخت زند رو سر چنگال زد .
ـ صاحب کارت داره میاد این طرف .
صدای جاوید زمزمه بود و نگاهش به فنجون قهوه اش . پشت به آشپزخونه نشسته بود و دید نداشت به اونجا . زمزمه کرد :باشه و بدون معطلی کیک رو جوید و بلعید . سایه زند رو سمت چپش احساس می کرد ولی حواسش گرم کیک خوردن بود مثلاً .
ـ وقت شما بخیر .
سر بلند کرد و وقتی زند رو کنار صندلی دید ایستاد : ممنون . وقت شما هم بخیر .
جاوید هم ایستاد . تو دلش خنده بود . خودش می دونست پشت نگاه مثلاً آروم جاوید چه خشمی خوابیده .
ـ اشتباه نکنم دلیل تأخیر امرزوتون ایشون هستند نه ؟
مرخصی گرفته بود اسمش تأخیر نبود دیگه . به روی خودش نیاورد و کمی نزدیک تر شد به جاوید : ببخشید باید زودتر معرفی می کردم : ایشون نامزدم هستند آقای هاشمی .
دست زند جلو اومد و دست جاوید رو فشرد: خوشبختم .
ـ ایشون هم آقای زند مدیر مجموعه بلوط .
ـ دورادور با شما آشنا هستم آقای زند . منم خوشبختم .
ـ تبریک می گم بهتون . امشب رو مهمان بلوط باشید ..
تشکر کردند و زند رفت . با دلش دست وپنجه نرم می کرد ، آخه بهش دستورمی داد دست جلو ببر و گره اخمش رو باز کن . دندون نما خندید و نگاه جاوید رو صورتش خشک شد : نمی دونم چرا حس خوبی به این آقا ندارم . دست خودم نیست .
ـ همه عادت داریم آدمها رو از ظاهرشون قضاوت کنیم . اینه که حال خودمون هم بد می شه گاهی . زند آدم بدی نیست .
هنوز ایستاده بودند و حرف می زدند.
ـ به نظرت حساب نکنم ؟
ـ نه . مهمان بودیم امشب ، بخوای حساب کنی بهش بر می خوره . تو که بهتر می دونی حرف مرد نباید دو تا بشه .
ـ اگر گفته بود تا وقتی بلوط تعطیل می شه مهمان من باشید بهتر نبود ؟
ـ تا همین اندازه هم از آقای زند هدیه گرفتن غنیمته .
جاوید شال و کلاهش رو برداشت :بریم ؟
ـ بریم .
جاوید کلاه پوشید و شال رو چند دور دور گردنش انداخت و بعد نگاهش کرد : می خوای شالم رو بهت بدم ؟
ـ نه تعجب کردم چرا اینقدرمحکم می پیچی .
ـ سینوس های من یه خورده حساسه به سرما .
ناخودآگاه دست بالا برد و کلاه جاوید رو تا روی پیشونی پایین کشید : پس مراقب خودت باش .
نگاه جاوید دوخته شد به صورتش ، خجل سر به زیر انداخت .
ـ دیدن این توجهات هم از تو غنیمته .
مچ دستش از روی بافت گیر افتاد تو دست جاوید : بریم .
از خانم میرزایی با لبخند خداحافظی کرد . بیرون سرد بود اما گرما از مچ دست چپش راه می گرفت تو کل بدنش به خودش حق می داد ازا ین محبت ناب بهره ببره ، بدون توجه به تاریخ داشتن یا دیر و زود سر اومدنش ، خط قرمزها سفید شده بودند . محبت مرز نمی شناخت ، بی زمان و بی مکان بود .
ـ اهل پیاد روی هستی یا نه ؟
ـ هستم .
تا وقتی دستش گرفتار بود حاضر بود دورتا دور زمین رو قدم بزنه و دوباره برسه به همین نقطه .
ـ دیرت نمی شه ؟
ـ تنها نیستم .
دستش فشرده شد و نفس جاوید عمیق : بریم .
همقدم شد . اندازه و همپای جاوید گام بر می داشت .
ـ بابا ماشین و لازم داشت بعد ازظهر اومد برد . یه کم پیاده گز می کنیم بعد با تاکسی چطوره ؟
ـ خوبه .
سکوت تقریباً طولانی جاوید باعث شد نگاه از روبه رو بگیره . زل زده بود تو صورتش : چی شده ؟
ـ ناراحت نشدی ؟
ـ از چی ؟
ـ نداشتن ماشین .
ـ نه اینکه همیشه راننده شخصی می اومده دنبالم حالا پاهام موقع راه رفتن ناز می کنه . اگر ماشین برای خودت هم بود من توقع نداشتم هر شب بیای دنبالم .
جاوید کمی دستش رو کشید و بهم نزدیک تر شدند : نباید از قدرت حرفها غافل شد آفرین . وقتی با تو حرف می زنم و نگاهت مهر تأیید می زنه به کلامت حس می کنم یک نفس فاصله هم بین من و تو زیاده . بعضی حرفها فقط واژه نیستند ، خود آدم هستند .



*************


از سر کوچه ماشین افرا رو ته بن بست دید و پیش جاوید به روی خودش نیاورد .ساعت خوبی رو کنارش گذرونده بود . جاوید به وقتش جدی بود حتی پشت جدیتش هم دنیایی مهر و عاطفه لم داده بود . اوقات شوخ بودنش هم تفسیر کردنی نبود .اگر چه همون هم حد و حدود داشت .
در حیاط رو با کلید باز کرد : بفرما.
ـ قربونت . باشه یه وقت دیگه . بابات و امیر هم نیستند .
ـ هر طور راحتی .
ـ فردا میام دنبالت ،قبل از اومدن زنگ می زنم .
طی گذشتن لحظه های خوبش کنار جاوید به آرزو فکر کرده بود و آرزو رو جای خودش گذاشته بود . شاید یکی پیدا می شد و روزهای آرزو رو رنگ می داد . تصمیم قطعی گرفته بود به اون مرد کمک کنه و باید با جاوید در میون می گذاشت .
ـ جاوید ؟
ـ جونم ؟
نفس عمیق کشید : حدست در مورد همکارم درست بود ، از پدرش کتک خورده بود . به خاطر مشکلاتی که خب ....
ـ لازم نیست وارد جزییات بشی ، بهم بگو چی شده با من در موردش حرف زدی ؟
ـ امروز یک نفر اومده بود مغازه سراغ آرزو رو می گرفت . مشکل آرزو خیلی جدی و بغرنجه . اون آقا هم از مشتری های مغازه بود و این طور که من متوجه شدم مهر آرزو به دلش افتاده بود و از من خواست کمکش کنم با آرزو حرف بزنه ،چون راه دیگه ایی براش نمونده بود . شرایط خانواده آرزو اجازه نمی ده اون مرد مستقیم وارد عمل بشه .
ـ تو می خوای بهش کمک کنی !
ـ دو دل بودم اما حالا می بینم یه شانسه ، شاید تونست به آرزو کمک کنه ،یعنی شاید آرزو کمکش رو قبول کنه .
ـ خب ؟
ـ اون آقا گفت فردا میاد تا از من جواب بگیره . خواستم تو هم در جریان باشی . آخه از من خواسته برم جلوی خونه آرزو و باهاش حرف بزنم چون گوشی ش خاموشه .
ـ اگر فردا اومد هر وقت خواستی بری بهم خبر بده .خودمم همراهت میام .
خوشحال از همراهی جاوید لبخند زد : باید وقت ناهار بریم ، فردا شب می خوام با ایمان و امیر برای ایمان تخت و کمد بخریم . به خاطر شرایط خانوادگی آرزو هم روز باشه بهتره ....
جاوید خداحافظی کرد و رفت . می شد فردا به جاوید بگه ولی الان احساسش بهتر بود .
دوباره نگاهی به ماشین آشنای افرا انداخت و رفت داخل . برای چی اومده بود ؟
در هال رو با صدا بست . صدای ایمان رو شنید : عزیزی اومد .
رسید سر راهرو و ایمان هم از اون طرف :سلام عزیزی .
موهاش رو بهم ریخت و بوسیدش : سلام عزیزم خوبی ؟
ـ چرا دیر کردی ؟
دماغش رو فشرد ، از جاوید یاد گرفته بود: بیشتر وقتها که من میام خونه شما نیستی ،پیش شاهین هستی یا فرشاد . امشب من دیر کردم ؟
سرش رو بالا آورد ، مینا و افرا کنار هم نشسته بودند : سلام .
ـ سلام دختر عمه . تبریک می گم .
ـ ممنون . خوش اومدید . ان شاءالله قسمت شما .
برای گفتن تبریک می گم نیومده بود . با اجازه گفت و رفت تو اتاق . ایمان هم همراهش : امشب هم می خواستم پیش فرشاد باشم . عزیزی دوباره مسابقه دارند فرشاد داره تمرین میکنه ، ولی وقتی فهمیدم افرا می خواد بیاد خونه مون برگشتم . مینا و افسانه تنها بودند .
صورت داداش غیرتی ش رو بوسید و لپش رو کشید : بارک الله . ولی مینا عمه ی افراست .
ـ باشه ، یه مرد باید تو خونه باشه وقتی مهمون میاد .
دوباره لپش رو کشید . گاهی فکر می کرد ایمان خیلی زود بزرگ شده و بچگی نکرده ، گاهی هم فکر می کرد ایمان از همسن وسالهاش خیلی عقبه . به قول جاوید یه سادگی و خامی و نابلدی تو وجود ایمان بود و گاهی بروز می کرد و نه همیشه .
چادرش رو تا کرد . جواربش رو بیرون آورد . ایمان قصد بیرون رفتن نداشت . همراه ایمان بیرون می رفت و بعد لباسش رو عوض می کرد .
ـ افسانه کجاست ؟ تو اتاقشه ؟
ـ نه . رفته خونه ی آقای سجادی به پرستو ریاضی یاد بده و انشاء بنویسه ...
موهای ایمان رو بهم ریخت : آهان . راستی یه خبر خوب فرداشب با داداش امیر می ریم خرید . می خوایم تخت و کمد بخریم . بابا زنگ زد سفارش شما رو کرد .
ـ فکر کردم یادش رفته .
ـ نرفته . ببین از کجا یادش به تو بود . داداش امیر که اومد بهش می گم فردا شب بعد از تعطیلی کار بیاد دنبالم با هم بریم خرید .
ـ چه مدلی بخرم خوبه ؟
ـ تو فروشگاه انواع تخت و کمد هست ، هر کدوم رو که دوست داشتی بخر...
همراه ایمان خوشحال بیرون رفتند . افرا سر پا ایستاده بود : عمه ببخشید این دفعه دیر شد .
ـ نه عزیزم خودت به فکر بودی وگرنه اگر ماه بعد هم میریختی به به حساب اشکالی نداشت .
ـ در مورد اون موضوع هم بعد مفصل حرف می زنیم .
ـ نیازی به حرف زدن نیست افرا جان ، هر کاری که می دونی درسته رو انجام بده . مهم سود داشتن و بازدهی بالاست .
نگاه خیره اش رو از مینا و افرا گرفت . از چی حرف می زدند . شم اقتصادی مینا چه بالا زده بود . هر چه بود جون و جثه دار بود ، این طور که مینا از گذر روزها حرف می زد .
مینا افرا رو بدرقه کرد . ایمان سر بالا آورد : عزیزی مینا با افرا شریک بوده .
بی توجه به ایمان زمزمه کرد : شریک ؟
ـ پول داده به افرا براش کار کنه .
موهای ایمان رو بهم ریخت : شام خوردی شما ؟
ـ نه . برام سمبوسه درست می کنی؟
قبل از اینکه از دیر بودن بگه و وعده ی سمبوسه رو به یک شب دیگه بده ایمان گفت : سیب زمینی ها آپز شده . مینا گذاشته پخته ، افرا اومد یادش رفت .
ـ باشه پس پیش به سوی آشپزخونه .
شام ایمان رو آماده می کرد و به حرفاش فکر می کرد . شصتش خبر دار شد چه خبره . پس مینا ارث و میراثش رو داده بود دست افرا ؟ قصه اش برای چند سال پیش بود بعد از فوت پدر مینا و تقسیم اموالش مینا هم دارای سرمایه شد . سرمایه ایی که یک قرون اون تو خونه شون خرج نشد . برای خود مینا چرا ، طلا می خرید یا لباس برای خودش اما تو خونه خرج نمی کرد .
چشم بابا منوچهر دنبال پول مینا نبود هیچ وقت ، در کنار اون مینا هم شوق و علاقه ایی به خرج کردن میراثش تو خونه نداشت . مسئله مهمی نبود که بخواد بهش فکر کنه و دنبال این باشه مینا با پولش چکار کرده اما حالا شراکت مینا و افرا براش جالب شده بود .ممکن بود اصرار مینا به ازدواجش با افرا به این خاطر بوده باشه ؟
مینا تو درگاه آشپزخونه ایستاد : امشب هم با جاوید اومدی خونه ؟
از کل روزش نمی پرسید فقط مهم بود با کی اومده خونه !باید شادی می کرد که مهم شده حتی به اندازه پرسیدن یک سؤال ؟
ـ با جاوید اومدم .
انتظار شنیدن کلام بجا از مینا نمی رفت . پس ایمان رو فرستاد دنبال نخود سیاه : ایمان گوشی آبجی رو از اتاقم میاری ؟ تو کیفمه .
ایمان پا به دو رفت .
ـ از من می شنوی زیاد هم دلخوش نکن به دل دادن وقلوه گرفتن و از عشق خوندن . همین بابات چقدر ادعا داشت و بعد از چند سال چراغی روی دلم روشن کرد که نه خاموش می شه نه سرد . به مرد جماعت نباید بیشتراز حدش بها داد .
ساختار چشم مینا شبیه بقیه چشم ها بود ولی نگاهش به زندگی متفاوت. مینا حتماً می فهمید کجای زندگی لَنگ زده اما به روی خودش نمی آورد . محال بود پا جا پای مینا بذاره تا شبی مثل الان حسرت تو نگاهش باشه و بی خیالی تو کلامش. حرف چشمش با زبونش یکی نباشه .
مینا نصیحت مادرانه ش رو گفت و رفت . ایمان با نخود سیاه اومد تو آشپزخونه. سمبوسه ی آماده رو تو روغن سرخ انداخت و پیام تازه رسیده از جاوید رو باز کرد . خوند و لبخند زد . تنها نبود تو این راه ، جاوید اومده بود برای همیشه برای خودش بمونه.

" میرم به جنگ هرچی ، که سد راهمون شه
می گذرم ازخودم تا هر چی می خوای همون شه "
پاسخ
#33
نگاهی سرگشته به جاوید انداخت و دوباره دکمه سیاه رنگ آیفون رو فشرد : فکر کنم خونه نیستند .
ـ چند دقیقه بگذره دوباره امتحان کن .
ـ تو هم از وقت ناهار و استراحتت افتادی .
به اخم جاوید خندید و دوباره کلید رو لمس کرد . خونه آرزو تو محله ی خوبی بود . با ظاهری تمیز و زیبا ، برگهای خزون زده ی مو از روی در حیاط سرک کشیده بودند بیرون ، شاخه ها عریان بودند و نبودند .
ـ یا خونه نیستند یا از عمد در و باز نمی کنند .
دو طرف کوچه رو نگاه کرد . سر ظهر بود و خلوت ، پسری همسن ایمان ماست خریده بود و با دوچرخه می رفت . لااقل گوشی ش رو روشن نمی کرد تا بهش پیام بده یا زنگ بزنه و بگه جلوی در هستند .
نزدیک تر شد به جاوید و زمزمه کرد : بد موقع اومدیم وقت ناهاره ، شاید پدرش خونه ست ، اگر باباش بیاد دم در چی بهش بگم ؟
ـ حالا که کسی نیومده ، اگر اومد بگو اومدم دعوتش کنم برای مراسمم . بفرما شاهد به این آقایی .
دوباره لبخند زد. کنار جاوید پیچ و مهره های لبش شل می شدند. خندیدن ساده می شد ، به هرچیزی می تونست لبخند بزنه ، هر حرفی شادی به دلش می بخشید .
ـ بهترین بهانه همینه .
ته دلش کمی دلشوره بود موقع رسیدن به مقصد ، اما حضور جاوید دلگرمی می داد . هر چه قدردانی تو دلش بود تو نگاهش ریخت و به روی جاوید لبخند زد : خوبه که اینجا هستی!
دست جاوید دور کمرش حلقه شد و برای ثانیه ایی فشرده شد تو ب غ ل ش : اینجا نباشم کجا باشم ؟
خواب دستهای جاوید تا به الان شیرین بود . شیرینی خواب دستهای جاوید سلول به سلول بدنش منتشر می شد و حس ارزشمند بودن بهش می داد . معتلق بودن به یک مرد به اوج می رسوندش ، به جایی که دنیا نقطه ایی بیش نبود و اون نقطه هم خود جاوید بود.
خودش رو جمع و جور کرد . انگار دستهای جاوید برق داشتند پهلوهاش مور مور می شد : یک بار دیگه زنگ می زنم اگر جواب ندادند بریم . آقای صباحی هم سر خیابون بی جهت منتظر نمونه .
مرد سمج و پی گیر حال آرزو فامیلی ش صباحی بود و سر خیابون منتظر خبر .
تأیید جاوید رو دید و دست روی زنگ گذاشت برای آخرین بار .
ـ بفرمایید ؟
زنگ خونه ی آرزو رو می زدند ، در سمت راست و همسایه شون باز شد . یادش افتاد آرزو گفته بود با عمه اش همسایه هستند . چرخید و شونه به شونه ی جاوید ایستاد : سلام .
ـ سلام علیکم بفرمایید .
ـ ببخشید با خونه ی آقای مرندی کار داشتیم .مثل اینکه نیستند .
زن چادرش رو محکم تر گرفت : شما ؟
شاید عمه آرزو نبود و همسایه یی فضول بود : من .. خب ...شما نسبتی با اونها دارید ؟
ـ بله خونه داداشمه .
از نگاه زن بی حوصله بودن مشخص بود . باید آشنایی بیشتری می داد و اعتماد زن رو جلب می کرد : پس شما عمه آرزو هستید ؟ خوشبختم خانم . من و آرزو تو قنادی بلوط همکار هستیم . دهقانیان هستم .
نگاه زن تا صورت جاوید رفت و برگشت رو صورت خودش .سرعت عمل نشون داد و جاوید رو هم معرفی کرد : ایشون هم نامزدم هستند .
دست جاوید از دوباره حلقه شد دور کمرش : سلام . ببخشید بی موقع مزاحمتون شدیم . آفرین نگران آرزو خانم بود .
کلام جاوید رو ادامه داد : بله به خاطر تصادفش هم نگرانش بودم . تنها دلیل اومدن ما به اینجا فقط این نیست . خب چند روز دیگه مراسم داریم آرزو سر کار نمیاد ، گوشی رو هم جواب نمی ده . مجبور شدم اینجا مزاحم بشم و دعوتش کنم . ظاهراً خونه نیستند .
ـ خواهش می کنم . آرزو الان خونه ماست .
با تمام وجودش خوشحال شد و لبخند زد : حالش چطوره ؟
ـ خوبه . بفرمایید داخل تا صداش بزنم .
ـ ممنونم . نامزدم گفتند . شرمنده بدموقع مزاحم شدیم . همین جا خوبه .
ـ تشریف بیارید تو حیاط لااقل .
ـ تو برو تو عزیزم . من تو ماشین منتظر می مونم .
عمه آرزو رفت داخل ، رو به روی جاوید ایستاد و زمزمه کرد : تا به اینجا خوب پیش رفت ، فقط عمه اش هم نیاد تو حیاط ؟
جاوید دستش رو گرفت : این همه هیجان و ترس واسه چی ؟ تونستی اعتماد عمه اش رو جلب کنی نمیاد تو حیاط ! مزاحم صحبت کردنتون نمی شه ، فقط مراقب باش مختصر و مفید حرف بزنی تا شک نکنند .
تند تند سر تکون داد و رفت تو حیاط ، عمه آرزو در حیاط رو باز گذاشته بود . حیاطی تمیز و مرتب ، تاب فلزی گوشه حیاط بود ، وسط باغچه ایی گرد با قطر زیاد . کاج های مینیاتوری و تپلی و سبز تو گلدونهای سفالی آبی . نگاه کنجکاوش رو کنترل کرد و زل زد به کاشی های حیاط .
ـ آفرین ؟
سر بلند کرد . آرزو رو تو لباس خونه هم دید . هیچ روزی فکر نمی کرد به اینجا برسند . همیشه فاصله ایی مشخص بین شون وجود داشت . آرزو تونیک و شلوار پوشیده بود و شالی سرسری روی سرش انداخته بود. از اینکه سالم می دیدش خوشحال بود ، کبودی صورتش تغییر رنگ داده بود و کمتر می لنگید .
ـ سلام .
آرزو دست دراز شده اش رو فشرد ، متعجب و متحیر بود :وقتی عمه گفت دوستت اومده باورم نشد . تو نگران من شدی ؟
ـ حالت بهتره ؟
ـ بهترم . بیا بریم داخل .
فاصله اش رو کمتر کرد و آهسته تر حرف زد: نه همینجا خوبه . زود باید برم تا عمه ات شک نکرده .
ـ عمه ام به چی شک کنه به اومدن تو ؟
ـ بابات خونه نیست ؟
ـ نه نیست . آفرین تو واقعاً به فکر من بودی ؟
دستش رو فشرد و بغلش کرد : آره . عمه ات داره از پشت پنجره نگاهمون می کنه تو هم من و بغل کن .
خنده ی آرزو رو شنید :نه بابا تو هم مثل من یه پا آرتیست هستیا . از این هنرها داشتی و رو نمی کردی ؟
از آرزو فاصله گرفت اما دستش رو از دور بازوهاش بر نداشت ، نمی شد مستقیم بالا رو نگاه کنه و ببینه عمه خانم هنوز زیر نظرشون داره یا نه . خنده ایی بزرگ رو لبش نشوند : من حرف می زنم تو گوش بده و تو هم با من بخند . اگر گوشیت روشن بود این همه دردسر نداشتم من .
ـ باشه می خندم . گوشی ندارم بابام گرفته خاموشش کرده همون شب که از بلوط اومدم خونه .
ـ یک نفر اومده بود مغازه شماره ات رو می خواست من ندادم . آدرس خونه تون رو به من داد تا بیام و با تو حرف بزنم . می دونی از کی می گم ؟
ـ من هر چی می کشم از اونه .
ـ دست من و بگیر و به زور تعارفم کن داخل منم هی دعوتت رو رد می کنم مثلاً . فکر کنم عمه ات هنوز داره به ما نگاه می کنه .
آرزو راحت می خندید و حرفش رو گوش می داد و اجرا می کرد .
ـ کاش وقت بشه مفصل با هم حرف بزنیم . آرزو تو و حرفهات اصلاً شبیه به هم نیستید . فکر من و مشغول کردی .سخت گیریها و شکاک بودن پدرت کجا ، رفتار تو کجا .
ـ من محدوده و قلمرو دارم واسه خودم . از سر خیابون به بعد یه آرزوی دیگه است . دست از پا خطا نکردم هیچ وقت اما برای خودم خوش بودم و زندگی می کردم تا دوباره برسم سر خیابون . بابام به اون بدیها نیست آفرین .سخت گیر هست ولی شکاک نیست . حال و روز منم برای اینه که می ترسه دوباره با آبروش بازی بشه .
ـ باشه . این حرفها رو ول کن من اگر نمی گفتم می مردم . آرزو اون مرد می خواد بهت کمک کنه . می خواد با تو حرف بزنه .
ـ چی می خواد بگه ؟
ـ من از کجا بدونم . فقط به من گفت حال بد تو تقصیر اونه .
ـ من ازش کمک نمی خوام . تنها کمکش اینه که از من دور باشه .
ـ چرا ؟
ـ آفرین اون اول یکی رو فرستاده دنبال من .
ـ می گفت از خودت آدرس خواسته بهش ندادی .
ـ برای چی می گفتم ؟ هر کس گذشته من رو بدونه میره و به پشت سرش نگاه نمی کنه . بعدش یکی رو فرستاده خونه مون فکر کنم مادرش بود یا خواهرش فردای شبی که کتک خوردم از بابام . با عمه ام حرف زده واسه خواستگاری . من به عمه ام گفتم بگه نه .
ـ تو می تونی به خودت و به اون فرصت بدی نمی تونی ؟
ـ فرصت بدم باید بهش بگم کی هستم . هر چند فکر می کنم بدونه . مردم کوچه و محل خودشون تاریخچه هستند آفرین .
ـ اگر فکر می کنی می دونه و اصرار می کنه پس خوبه نیست ؟
ـ دلت خوشه ها . مگه اون تنهاست ؟
ـ یعنی می گی خانواده اش ....
ـ تو حاضر بودی همچین دختری رو برای برادرت خواستگاری کنی ؟
ساکت موند . نوبت به خود آدم اگر می رسید تصمیم گیری سخت می شد . تا حالا تو ذهنش از آرزو دفاع کرده بود اما سؤال آرزو آچمزش کرد . اهل شعار دادن نبود پس سکوت کرد .
ـ می بینی آفرین ؟ اگر خانواده اش دوباره اومده بودند شاید می شد بهش فکر کرد و به خودم فرصت بدم . می تونم خودخواه باشم بگم خودش می خواد ، اما منی که یک عمر چوب بی مادری خوردم چطور یکی رو از خانواده اش جدا کنم ؟
ابرو بالا انداخت : تو هم از این حرفها بلد بودی رو نمی کردی ؟
ـ اینها که حرف نیست ، درده ، منم کشیدم .
پر از همدردی دست آرزو رو فشرد : من بهش چی بگم ؟
ـ بهش بگو من سوپر من نمی خوام . به فکر زندگی خودش باشه .
ـ شاید واقعاً دوستت داره .
ـ من اهل جنگ و جنگیدن نیستم . همه ی هنر من اینه بیرون از چهاردیواری خونه رژلب بزنم ، با جهان شوخی کنم . سرک بکشم تو زندگی دیگران ، موهام و آزاد بذارم . شاید توجه ش به اون آرزو جلب شده ، تو وجود من زن زندگی نیست . من خیلی هنر کنم خودم رو می سازم .
ـ آخرش که چی ؟
آرزو چونه بالا انداخت : آخرش ؟؟
ـ آره آخرش . همیشه که نمی تونی رژلب بزنی . موهات و آزاد بذاری ، تو زندگی دیگران سرک بکشی ، یکی رو پیدا کنی اذیتش کنی ...
ـ نه نمی تونم . چند روزه نمی شه . باید از صبح تا وقتی بابا بر می گرده خونه ، پیش عمه باشیم . خواهرم که خوبه آرومه ، به قول بابا منم که جفتک می پرونم .
ـ آرزو عمه ، دوستت و نامزدش رو دعوت کن ناهار .
عمه ی آرزو تو در هال ایستاده بود : ممنون خانم . مزاحم نمی شیم . راضی کردن آرزو سخته طول می کشه .
رو کرد به آرزو وصداش رو کمی بلند کرد : اگر تونستی بیا خوشحالم می کنی ، یه دور همی ساده است و بزن و بکوب ....
ـ قراره اون روز بریم سفر ، اگر نرفتیم حتماً میام .
دوباره آرزو رو بغل کرد و زود ازش جدا شد .
ـ با اجازه تون خانم . ببخشید .
ـ خواهش می کنم.
آرزو تا جلوی در همراهی ش کرد : من فکر کردم من و حرفام رو فراموش می کنی برات حرف زدم .
ـ واقعاً نگرانت بودم . ربطی به این ماجرا نداره .
جلوی در حیاط ایستادن ، آرزو پشت لنگه در ایستاد و به بیرون دید نداشت : آفرین من بابام و دوست دارم . بهش حق می دم از زندگی خسته باشه .
ـ می فهمم.
می فهمید ، سالها با بابا منوچهر زندگی کرده بود .
ـ حواسش به ما هست می خواد دوستمون نداشته باشه ، می دونم که نمی تونه . تو دوست داشتن و نداشتن خواستن توانستن نیست. به هر حال ما ما نشونه های اون زندگی هستیم و خاطره های زنده ، بخصوص من که شبیه مامانم هستم .
ـ می دونم .
ـ منم می دونم باید زندگی کنم اما همه چیز و سپردم به گذر زمان . می دونی دیر و زود داره ، سوخت و سوز نداره .
ـ نداره .
آرزو گونه اش رو بوسید : خیلی خوشحال شدم .
بوسه اش رو جواب داد : من آرزوی الان رو خیلی بیشتر دوست دارم تا کسی که تو این دوسال شناختم . می دونم اونم یه راه گریز بوده از زندگی ولی اگر همیشه همین آرزو باشی هیچ وقت ضرر نمی کنی من بهت قول می دم . خود آدم هیچ وقت بهش آسیب نمی زنه .
خنده ی آرزو تلخ بود : توصیه ات رو آویزه ی گوشم می کنم . ولی تو هنوز همه ی آرزو رو نشناختی .
ـ برو تو تا عمه ات نیومده ، اون تعارف کردن یه اشاره بود به رفتن من .
ـ عمه ام خیلی مهربونه ولی ما امانت هستیم دستش . اگر عمه نبود من هیچ وقت آزادی عمل نداشتم . جای مادرم رو پر کرده ، پشتوانه ی من بوده همیشه .
ـ خدا حفظشون کنه .با اجازه .
ـ خدا حافظ .
تا جلوی در رفت و برگشت : دعوتم الکی نبود اگر تونستی بیا .
ـ خواستن تو این مورد هم توانستن نیست .
خندید : تحریم گوشی ت چقدر طول می کشه ؟
ـ باور کن نمی دونم . رفتار بابام قابل پیش بینی نیست . شاید همین امشب ، شاید هیچ وقت . اگر روشنش کردم بهت خبر می دم .
ـ حتماً این کار و بکن . شاید منم دوباره بهت سر زدم . می خوام همه ی آرزو رو بشناسم .
ـ حس خوبیه برای یکی مهم باشی .
متأسف سر تکون داد و آه عمیق کشید : موندم چرا بعد از دو سال همکار بودن تازه یادمون افتاده می تونیم دوست باشیم ؟
ـ بعد از دو سال و تعطیلی بلوط ....
جاوید صندلی ماشین رو خوابونده بود و چشمش رو بسته بود .
"خسته شده آفرین ، به خاطر تو ناهارش هم سر وقت نخورده . خوبه سفارش کرد مختصر و مفید حرف بزنی "
تق تق به شیشه ماشین زد و چشمهای جاوید باز شد . در ماشین رو براش از داخل باز کرد .
ـ سلام .
جاوید صندلی ماشین رو جلو کشید و تنظیم کرد : سلام .
ـ ببخشید تو هم خسته شدی .
ـ یک بار دیگه این حرف و بزنی ...
گردن کج کرد و چشم باریک : چی می شه ؟
جاوید بی خیال دنده عوض کرد و راه افتاد : هیچی می شه سه بار . از دوستت بگو به نتیجه رسیدی ؟
ـ راضی نشد .
ـ حتی نخواست بهش فکر کنه ؟
ـ تو موقعیت آرزو باشم بهش حق می دم نخواد ذهنش رو درگیر کنه ، مسئله مهم دیگه هم شرایط آقای صباحی هست محض وضعیت خاص خانوادگی آرزو خانواده اش کنار کشیدن و تنهاست . آرزو نمی خواد عامل درگیری بین آقای صباحی و خانواده اش باشه . باید به آقای صباحی بگم و از طرف آرزو از ایشون خواهش کنم دیگه به فکرش نباشند .
ـ خواهش شما براش سخته .
ـ از نظر احساسی ؟
ـ بالاخره صباحی هم برای خودش نقشه ها ریخته ، دلش یه چیزهای رو خواسته .
ـ ریشه ی احساسش اونقدر قوی نیست که قطع کردنش سخت باشه ، چند مدتی از دیدار اونها تو قنادی می گذره . احساسش یک طرفه بوده ، روح آرزو خبر نداشت. فکر کنم وقتی بدونه دور بودن به نفع خودش و آرزو هست حتماً کنار می کشه . گاهی وقت ها مسیر تقدیر به دلبخواه نیست .
ـ پس من یه تشکر بالا بلند به شما بدهکارم .
لب بهم فشرد : من که کاری نکردم برای تو .
ـ شدی همون آفرین خام و نابلد خودم دوباره . آفرین تو توانایی داره من و تا همیشه دلبسته ی خودت نگه داری . وقتی باتو حرف می زنم باید منتظر عکس العملت باشم ببینم منظور من رو درک کردی یا نه ؟ خب خاتون اگرشما من و قبول نمی کردی تقدیر و دلبخواه من یکی نمی شد دیگه ....
زیادی آکبند بود و ذهنش بسته ،قبول داشت اما برای داشتن نگاه مهربون جاوید حاضر بود همیشه تازه کار باقی بمونه .
ـ اگر دوستت بخواد می تونی از داوود کمک بخوای ، خودش روانشناس خوبی هست . همکارهای خوبی هم داره .
ـ آرزو برای فرار از زندگی راه های دیگه ایی رفته. دوست دارم بهش کمک کنم خودش باید بپذیره . نمی تونم وادارش کنم .
ـ می تونی باهاش حرف بزنی .
ـ حرف می زنم .
ـ بریم ناهار ؟
تا شروع ساعت کاری 30 دقیقه ایی زمان باقی بود .
ـ ساندویچ می خوریم امروز .
ـ به شرطی که مهمون من باشی به خاطر من از وعده غذای گرم جا موندی .
ـ همین الان هم بریم خونه مامان واسه دوتامون ناهار داره .
ـ وقت نمی شه . اگر دعوت من و قبول می کنی همین جا کتلت های خوشمزه ایی داره خونگی هم هست .
موبایلش زنگ خورد و بابا منوچهر پشت خط بود . با ابرو ساندویچی رو به جاوید نشون داد : سلام بابا .
ـ سلام عزیزم .
ـ خوب هستین .
ـ خدا ر و شکر . پری اینجاست سلام می رسونه .
ـ شما هم سلام برسون .
ـ آفرین بابا زنگ زدم بگم ما راه افتادیم .
ـ سفر بی خطر . منتظرتون هستیم .
خیالش راحت بود پری کنار پدرش نشسته و اجازه نمی ده بیش از حد و با چشم های خسته رانندگی کنه ، دلش هوای سفر با ماشین باری کرد . آخرین سفرشون با ماشین مشهد بود . بابا منوچهر پشت ماشین رو مثل یه خونه درست کرده بود . تا می تونست با امیر آتیش می سوزوند . افسانه از پشت ماشین می ترسید و کنار مینا و پدرش بود همیشه . اتاق فلزی و بزرگ ماشین قرق خودش و امیر بود ....
ـ آفرین بابا چرا ساکت شدی ؟
ـ یادم افتاد به سفر رفتن با ماشین و ارتفاعی که از جاده داشتیم .
ـ هوا گرم بشه دوباره می برمتون .
لازم نبود برای بابا منوچهر حرف دلش رو بزنه ، اشاره هم کافی بود ......
پاسخ
#34
خوشحال بود و تو پوست خودش نمی گنجید . واقعاً تو پوست خودش جا نمی شد .نگاه های راضی جاوید هم مزید بر علت می شد تا ضربان قلبش تند تر بشه .
ـ من به روزهای دو نفره مون دلبسته شدم آفرین .
زمزمه کرد : منم .
هیچ مانعی وجود نداشت ، ترس ها مثل برگهای پاییزی رنگ باخته و ریخته بودند . تا همیشه می تونست کنار جاوید بمونه . تا همیشه !
ـ می ترسیدم تموم بشه این روزها . واقعاً می گم آفرین می ترسیدم .
هیجان کلام جاوید تأیید کننده بود . قبلاً از ترسش به جاوید گفته بود اما باز هم زبونی و زمزمه وار تأکید کرد : منم .
ـ من به تو دلداری و امید می دادم اما وهم داشتم از جواب منفی . به خودم مطمئن بودما بی آزمایش هم تو رو می خواستم اما از خوبی تو می ترسیدم . تو راضی به ادامه نمی شدی .
راضی نمی شد . جاوید تو چند روز خوب شناخته بودش ، نگاهش رو به روبه رو دوخت ولی خنده رو لبش بود ، جاوید حتما ً نیمرخ خنده اش رو می دید : حالا که شد .
بعد از کلاس چند دقیقه ایی آمادگی و آموزش مهارت ازدواج خجالت می کشید تو روی جاوید نگاه کنه . خانم دکتر حرفهای زیادی نزده بود .از ساختار بدن گفته بود و راه های جلوگیری از بارداری ، شهناز زمزمه وار و مشکوک و با مزه براش از کلاسهای مهارت ازدواج گفته بود اما ازهیجاناتی که شهناز ازش حرف می زد خبری نبود . چند نفری راحت بودند و با دکتر حرف می زدند اما خودش خجالت می کشید ، خجالتش هم بیشتر بابت شنیده های جاوید بود تا خودش ... و چقدر سؤال بی جواب تو ذهنش از همه ی زندگی بود و نمی دونست از کی باید بپرسه . دست پیش برد وکتابی که بهش داده بودند و قبل از خارج شدن جاوید ازکلاس مردان تو کیفش مخفی کرده بود رو لمس کرد . شاید جواب سؤالهاش تو کتاب بود . شاید کتاب مادر می شد و راهنمایی ش می کرد . یا نه زندگی می کرد و از گذر زندگی درس می گرفت .
شیرینی خریده بودند برای خونه ی هاشمی ، هنگامه خانم محکم بغلش کرده بود . آقا شریف دوباره پیشونی ش رو بوسیده بود . کام همه شیرین شده بود . اما ته دلش سنگین بود مادری نبود تا تو آغوشش گم بشه .
بابا منوچهر زنگ زده بود . امیر هم ، پری ذوق زده شده بود . اما جای محبت مینا و حتی افسانه تا همیشه خالی می موند . هیچ جایگزینی برای اونها پیدا نمی شد. مادر و خواهر تو وجود کی تکرار می شدند ؟
ـ آفرین ؟
از فکر تنهایی پرت شد تو فضای ماشین و کنار جاوید : جانم ؟
ـ نمی خوای بری سر کار ، راه بیفتم ؟
لبش به خنده از هم باز شد : نه . پیاده می شم .
ـ میام دنبالت ، از خودت هم شیرینی می خرم و با هم می ریم خونه تون . بازم می گم بد شد باید قبل از خونه خودمون می رفتیم خونه شما .
چشم منتظری به در دوخته نشده بود . برای کی می رفتند ؟
ـ نه بابا خونه بود نه امیر و ایمان .
ـ مامانت که خونه بود .
در ماشین رو باز کرد : شب بهتره همه هستند . مینا تو فکر این چیزها نمی ره به خودت سخت نگیر .
تا کی مینا رو یه شکل دیگه نشون می داد ؟ مثل روز براش روشن بود ، روزی که رفتار مینا برای بقیه سؤال می شه و مثل شب تاریک بود جواب هایی که نمی تونست بده .


**********


پشت پیشخوان نشسته بود و مگس می پروند . از وقتی آرزو نمی اومد سر کار برعکس شده بود یا مشتری نمی اومد یا چند تا همزمان می اومدند وعجله هم داشتند .
گوشی تو جیبش لرزید ، فتان پشت خط بود.
بی معطلی جواب داد : سلام .
ـ سلام عروس خانم بی معرفت . خوب می ری حاجی حاجی مکه .
ـ من که دیروز اومدم برای پرو لباس ..
ـ جای تو بودم هرشب سر راه می اومدم مغازه و لباسم رو دید می زدم.
ـ من به کار شما اطمینان دارم خانم .
ـ اینو نگی چی بگی ؟ چند دقیقه پیش هنگامه خانم اینجا بود . برام شیرینی آورده بود ، می گفت خونتون به هم خورده ، مشکلی نبوده .
ـ امروز رفتیم جواب گرفتیم .
ـ بخش کلاسش از جواب گرفتن بهتر نبود ؟
ـ فتان ؟
ـ چند روزه نامزد بازی می کنی و هنوز آکبندی ، حساسی ؟
ـ مگه الناز نیست تو بی پرده حرف می زنی؟
ـ هنوز نیومده . من به خاطر لباس خانواده ی شوهر جناب عالی زود اومدم .
ـ زحمت می کشی .
ـ تو که از همیشه بی حس و حال تری ، می خواستم باهم غیبت کنیم ، از خواهر شوهر و مادرشوهر بگیم .
ـ تو بگو من گوش می کنم ظاهراً دل تو پره .
ـ تو که شانس آوردی .
ـ خودمم می دونم . اینجا خدا هوام و خیلی داشته . فتان باورم نمی شه به این سادگی همه چیز درست شد .
ـ تو هنوز به سختی ها نخوردی ، اول راهی .
ـ با تو نمی شه جدی حرف زد .
ـ تو همه حرفهای من و به منظور می گیری تقصیر من چیه فکر تو خرابه ؟ تازه ادعات هم می شه .
ـ به یکی بگو تو رو نشناسه .
ـ من فقط با تو این طوری حرف می زنم . می دونی چقدر دوست دارم .
اشک تو چشمش حلقه زد . فوری پاک کرد و به روی خودش نیاورد فتان چه مهری خرجش کرده .
ـ آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ یه چیزی می خوام بهت بگم فکر نکنی شوخی می کنم یا می خوام سر به سرت بذارم .
ـ چی ؟
ـ تو اصلاً به فکر معاینه رفتن هستی ؟ جواب آزمایش تون مشخص شده ، چند روزه دیگه مراسم دارید .
صداش خفه شد و لبش رو جوید : آخه چیزی نگفتند .
ـ مامانت می دونه . از طرف شما باید اعلام کنید حاضرید ، خانواده هاشمی دیگه خودت می دونی چه اخلاقی دارند ، حرفش رو شاید پیش نکشند ، شاید به فکرش هم نباشند .
مخالف بود با معاینه پزشکی ، بر عکس فکر می کرد با دکتر رفتن و تأیید دوشیزه بودن غرور ، شخصیت و نجابت دخترها زیر سؤال می ره ، اما ....
ـ چرا ساکت شدی . سخت هست اونم با اخلاقی که تو داری اما لازمه ، اطمینان خاطری هست از طرف شما به خانواده اونها .
ـ مینا حتماً خودش به هنگامه خانم زنگ می زنه .
اصلاً به حرفش اطمینان نداشت ، گفت تا حرفی زده باشه . لازم بود جدی با مینا حرف بزنه ،این دیگه آزمایش خون رفتن نبود که از سر خودش بازش کنه . فتان بیکار بود و دغدغه های تازه براش جفت و جور می کرد . معاینه پزشکی رو کجای دلش می گذاشت ؟



*********


ساعت کاری تمام شده بود و طبق معمول باید منتظر اومدن جاوید می موند . گفته بود خودم میام شیرینی انتخاب می کنم . گفته بود خودت بیا شیرینی انتخاب کن .
فاکتورها رو مرتب می کرد و به حرفهای فتان فکر می کرد ، به کلمه هایی که باید کنار هم ردیف می کرد و به مینا می گفت . چقدر حرف زدن با مادر سخت بود !!!
ـ سلام خانم دهقانیان .
صباحی بود .
بلند شد ایستاد: سلام آقای صباحی .
ـ ببخشید ، گفتم بعد از تعطیل شدن وقت شما رو بگیرم و با شما صحبت کنم ظاهراً هنوز سر کار هستید .
ـ منتظر نامزدم هستم ، تا ایشون بیان سر کار هستم .
ـ می تونیم با هم حرف بزنیم ؟
ـ البته . شما بفرمایید سمت کافه منم خدمت می رسم .
ـ زیاد مزاحمتون نمی شم .
صباحی رفت سمت کافه .بعد از اینکه آب پاکی رو از طرف آرزو رو دستش ریخته بود ، دیگه ندیده بودش .
" فکر می کردم تموم شده "
اومدن صباحی به اینجا فکرش رو باطل می کرد . همچنان از آرزو بی خبر بود و همه چیز و تمام شده می دید . صباحی اون روز حرفی جز تشکر نزده بود .
فاکتورها رو تو کشو گذاشت ، با روپوش میرفت ووقتی جاوید می اومد لباسش رو عوض می کرد .
ـ شما به مهمانتون برسید خانم دهقانیان خودم اینجا هستم .
ـ سلام .
ـ سلام . خسته نباشید .
ـ ممنون . لازم نیست آقای زند تا هستم حواسم به اینجا هست .
ـ ساعت کاری شما تمام شده ، بفرمایید استراحت کنید تا آقای هاشمی هم برسند .
به زور لبخند زد : چشم .ممنون.
حق با آرزو بود ، محبت کردن زند با چاشنی اجبار بود .
لباسش رو عوض کرد . با اجازه گفت و از پشت پیشخوان بیرون اومد .نگاهش تا در ورودی رفت جاوید هنوز نیومده بود . براش پیام فرستاده بود آقای صباحی اینجاست و تو کافه هستیم .
صندلی رو کنار کشید و صباحی نیم خیز شده رو تعارف کرد به نشستن : خواهش می کنم بفرمایید . ببخشید معطل شدید .
ـ زیاد وقت شما رو نگیرم خانم دهقانیان . از دوستون خبر ندارید ؟
ـ هیچ خبری ندارم .
ـ این طوری که نمی شه .
ـ من یک بار به قصد دعوت کردنش رفتم دیدنش ، دیگه بهانه ایی ندارم وگرنه حتماً می رفتم .
ـ اگر می شد با خودش صحبت کنم گره ها ساده تر باز می شد .
به صباحی نگفته بود از قضیه خواستگاری مادرش و تحقیقاتی که در مورد آرزو و خانواده اش کرده بودند با خبره ، فقط بهش گفته بود آرزو نمی خواد ازدواج کنه و جوابش به کل ماجرا نه هست . خانواده صباحی تا قبل از شنیدن شایعات و حقایق زندگی آرزو مشتاق بودند و بعد کنار کشیده بودند .
هر دو ساکت نشسته بودند سر میز . هر دو غرق فکر . صباحی رو نمی دونست اما خودش به عمق و اسم احساس صباحی به آرزو فکر می کرد . آرزو زیبا بود ولی نه چشمگیر ، چی صباحی رو تا این اندازه پایبند کرده بود ؟
" خودت هم فکر می کردی سخته ، پیچیده است اماببین چطوری گرفتار شدی . ایشون هم مثل خودت. مثل همه . "
مثل همه که عاشق می شدند ، دریک نگاه ، با یک کلام .
ـ امکانش نیست شما دوباره ایشون رو ببینید ؟
تازگی ها تغییراتی در خودش احساس می کرد همون قدر که زندگی جلوه تازه ایی پیدا کرده بود ، آدمهای اطرافش هم مهم شده بودند .شاید اگر آفرین قبل از بود ، آفرین قبل از تجربه کنار جاوید بودن بی تفاوت می موند .آرزو می رفت و قصه همکار بودنش تمام می شد ..اما الان فکر کرد همون قدر که زندگی برای خودش زیباست برای دیگران هم هست ومی تونه باشه . آرزو کم و بیش شبیه خودش بود .
ـ اجازه بدید زمان بگذره آقای صباحی . شاید گذشت زمان باعث بشه خود شما هم تو تصمیمی که دارید تجدید نظر کنید . گاهی باید با سرنوشت کنار اومد .
ـ گاهی باید تلاش کرد اگر نتیجه حاصل نشد بعد اسم تقدیر گذاشت رو ماجرای زندگی .
ـ بله حق با شماست اما اجازه بدید یه مدت بگذره ، اینطوری ایشون هم وقت دارند به شما فکر کنند بالاخره ذهنش درگیر حرفهای شما می شه حتماً بعد اقدام کنید تو شرایط بهتر .
نگاهی به ساعت مغازه انداخت و بعد به در ورودی ، جاوید از ماشین پیاده شد و اومد به طرف مغازه . وارد شد و براش دست بلند کرد .
ـ آقای هاشمی اومدند .
به احترام جاوید ایستاد ، آقای صباحی هم . دو مرد با هم دست دادند و صباحی مجدد عذرخواهی کرد و دست از پا دراز تر رفت .
ـ چی می گفت ؟
ـ پی فرصت برای حرف زدن با آرزو .
ـ چه قصه ها هست ، چه زندگی ها .
ـ این نیز بگذرد . چرا ایستادی ؟
ـ بریم ، امشب خیلی معطل شدی . تا حالا به عنوان خریدار اومدی اینجا؟
ـ ازجلوی ویترین و یخچال ؟ نه !
ـ پس پیش به سوی اولین خرید مشترک ....
زندگی مشترک تو ذهنش تداعی شد ، حرفهای خانم دکتر ، توصیه های فتان ....



*********



جاوید با استقبال گرم و پر شور خانواده اش مواجه شد . بابا منوچهر ، امیر هم زودتر اومده بود خونه ، ایمان به عنوان مرد سوم ، مینا و افسانه ، اولین حضور جدی جاوید تو خونه شون با دلشوره شروع و با راحتی خیال تمام شد . ساعتی دور هم نشستند و خندیدند . مینا پذیرایی می کرد و پسرم می گفت به جاوید . بابا منوچهر از وضع کار می پرسید . کلاً بابا منوچهر با هر کس در مورد کارش حرف می زد و مثل استاد همه چی دون از همه چیز سررشته داشت . این جمع خانوادگی دست کمی از خانواده هاشمی نداشت .
جاوید دعوت شام رو رد کرد ، هنوز کمی معذب بود . با امیر و ایمان راحت بود اما با بابا منوچهر نه .
جاوید رو بدرقه کرد و اومد تو آشپزخونه ، بساط شام رو آماده کرد . امیر آش کشک و بادمجون خریده بود ، نون بربری هنوز گرم بود و عطرش تو آشپزخونه پیچیده بود .
" کاش یه کاسه براش کشیده بودم برده بود "
سهم پری رو کنار گذاشت . امیر از دوست کرمانشاهی ش آش می خرید و توظرف جدا نعنا داغ و پیاز داغ زیاد . آش سهم پری رو تزیین کرد ، ظرفی هم پر از شیرینی و نون بربری تو سینی گذاشت و رفت سمت پری .
نوک کفشش رو به در زد . پری زود اومد در و باز کرد ، همون اول خندید و بهش تبریک گفت : مبارک باشه آفرین جون.
ـ ممنون . بفرما .
ـ دستت درد نکنه . بیا تو .
ـ باید برم ، می خوام سفره بندازم .
هیجانزده بود ، می خواست هرچه زودتر با مینا حرف بزنه .
ـ منوچهر اونطرف شام می خوره ؟ منتظرش نباشم؟
ـ نمی دونم چیزی نگفت . تا آش گرم بود برات آوردم .
دو شب از برگشتن پری می گذشت و هر دوشب مینا تنها بود . چطور تقسیم بندی کرده بودند ؟ هنوز مشخص نبود .
ـ من چن دقیقه صبر می کنم اگر نیومد شام می خورم .
ـ باشه .
ته دلش دعا کرد بابا منوچهر امشب هم بیاد پیش پری . جلوی بابا منوچهر خجالت می کشید حرف بزنه .
به آشپزخونه نرسیده دعاش مستجاب شد و پدرش بیرون اومد : برای پری آش بردی ؟
ـ آش و شیرینی و نون .
ـ کفاف دو نفر و می داد ؟
ـ فکر کنم . باز هم می کشم ببرید .
ـ دست بجنبون .
کاسه ی آش و به دست بابا منوچهر داد . نگاه بابا منوچهر عمیق بود : چیزی شده بابا ؟
دست آزاد پدرش پشت کمرش نشست و *نو ا زش *ش کرد . جلو کشیدش و پیشونی ش رو بوسید : به روزهای نبودنت تو این خونه فکر می کردم .
ـ من هنوز ور دل شما هستم .
ـ همیشه ور دل من هستی ...



**********


ساعت 9:30 بود . پشت در اتاق مینا ایستاده بود . حتما ً باید حرف می زد ، مونده بود چطوری و از کجا شروع کنه .
" گذر پوست به دباغ خونه افتاد "
آه کشید . فاجعه بود ! خودش رو پوست می دید و مینا رو دباغ . و مادر و دختر بودند .بالاخره یه چیزی می گفت . نفس تازه کرد و با انگشت به در کوبید تق تق تق .
ـ بیا تو .
در اتاق رو باز کرد . مینا پشت میز توالتش نشسته بود و کرم به صورتش می مالید . عطر خوشبویی اتاق رو پر کرده بود . چشمهای گرد شده ی مینا به حالت اولش برگشتند .
ـ راه گم کردی بانو ؟
در اتاق رو بست : یه موضوعی هست باید حرف بزنیم .
ـ حتماً مهم بوده تو رو به اینجا کشونده ،سنت شکنی کردی .
ـ همین امشب من رو به چشم افسانه ببین.
ـ چی می خوای ؟
ـ گاهی با خودم فکر می کنم شاید دخترت نیستم .
مینا لبخند زد و چیزی نگفت ، کرم به پشت دستش زد و مشغول شد .
ـ آخه کدوم دختر حرف زدن با مادرش براش سخته .
ـ اگرسخته چرا اینجایی ؟
کمی جلوتر رفت : اینجا بودن سخت نیست . حرف زدن سخته .
ـ من حوصله فیلسوف شدن ندارم . با من مثل خودم حرف بزن .
ـ همینه . بلد نیستم مثل خودت حرف بزنم .
ـ باشه . بگو مثل خودت بگو .
ـ امروز جواب آزمایش گرفتیم و رفتیم کلاس مهارت .
ـ تو زندگی خودت یاد می گیری . بعضی چیزها رو باید تجربه کنی .
مینا بد منظورش رو فهمیده بود . خجل شد جلوی مینا و لبش رو جوید : منظور من این نبود .. خب ... خب ... می گم که دخترها باید قبل از ازدواج معاینه باشند تا ....
ـ به سلامتی درس خوندی ، تو اجتماع گشتی ، بعد حرف زدن راجع به این مسئله تپ تپ کردن داره؟
بغضش رو پس زد ، سر زبونش اومد بگه معلمی نداشتم ، تحمل کرد ..
ـ فهمیدم چی می خوای . من به هنگامه خانم زنگ بزنم و بگم حاضریم هر جا شما بگی و هر وقت شما بخوای دخترمون رو ببریم معاینه .
سرتکون داد .
ـ گوشی تلفن رو بیار ، شماره شون رو بگیر .
ناباور و متعجب نگاهش کرد به همین سادگی راضی شد .
ـ الان ؟
ـ پس کی ؟ شما که فردا نیستی . تا خونه هستی وقت تعیین کنیم . مشکلی که نداری .
ـ نه .
مثل عروسک کوکی گوشی تلفن رو آورد و دست مینا داد و تشکر کرد . دیگه اونجا کاری نداشت . مینا زنگ می زد و بهش می گفت چی شده.
ـ من برم .
ـ کجا بری ؟ همینجا باش . الان زنگ می زنم .
شبیه بچه های کلاس اولی سر به زیر ایستاده بود . دست تو دست گره زده . از این حالش متنفر بود . تا به این اندازه حس حقارت نکرده بود تمام عمر . ربطی به مینا نداشت حس خودش بود از اون لحظه ی زندگی ..
گوش سپرد به صدای مینا ، خوش و بش و قربون صدقه رفتنش با هنگامه خانم.
ـ هنگامه جون تنها هستین ؟
..........
ـ می خواستم راجع به یه مسئله باشما صحبت کنم جایی باشه تنها باشید خیلی ممنون می شم .
...........
ـ خواهش می کنم.
.......
ـ جانم ؟
.........
ـ بله . ببخشید اگردیر وقت هم هست ،می دونید که فردا آفرین می ره سرکار ، گفتم تا خونه هست با شما صحبت کنم .
.......
ـ خدا رو شکر ، بچه ها از نظر خون مشکلی نداشتند و باید به فکر باقی مراسم باشیم . من منتظر بودم قطعی بشه بعد مزاحم بشم .
...............
ـ اختیار دارید . هر کاری بود رودروایسی نکنید .
رو سرش شاخ سبزمی شد کم بود . نه دو تا یکی وسط پیشونی. مینا و کمک برای آماده کردن مراسم ...
..............
ـ باشه حتما . لیست می کنم خدمت تون عرض می کنم .
..............
ـ زنده باشید . خوشبخت باشند ان شاءلله . برای بقیه بچه ها ...
..........
مینا با ناز خندید : آره از حرف اصلی دور شدیم .زنگ زدم خدمت شما عرض کنم هر وقت شما تمایل داشته باشید ما حاضریم برای معاینه پزشکی . شما فقط بگید کجا و کی ؟
.........
ـ منظورم همونه .
..................
ـ اون که لطف شما رو می رسونه . البته فرقی نمی کنند .
.................
ـ حق با شماست هنگامه جون . اما من وظیفه ام بود با شما در میون بذارم .
.............
ـ فدای شما . کاش همه مثل شما فکر می کردند ....
دل تو دلش نبود حرفهای هنگامه خانم رو بفهمه . بعد از چند دقیقه و تعارفهای معمول خداحافظی کردند . مینا گوشی تلفن رو به سمتش گرفت : بذار شارژ بشه .
ـ باشه . چی گفتن هنگامه خانم . کی باید بریم؟
ـ هیچ وقت .
ـ هیچ وقت؟ یعنی چی ؟
ـ گفت من با عروسم همون طور رفتار می کنم که انتظار دارم و دلم می خواد بقیه با دخترای خودم رفتار کنند . آفرین با شهناز و مهناز فرق نمی کنه برامون . همین که آسیه خانم خانواده شما رو تأیید کرده برای ما بسه . آفرین از برگ گل برای ما پاکتره .
روز به روز ارزش و احترام خانواده هاشمی تو نگاهش زیادتر می شد . مدیون اونها بود و حرمتی که براش قائل شدند ...
ـ پرسید برای مراسم چند تا مهمون دارید ، من چیزی نگفتم ، فردا به عمه ات زنگ بزن و دعوتش کن . فامیلهای من با بی احترامی شب بله برون فکر نکنم بیان .
تو بهر حرفهای مینا نمی رفت . بار سنگینی از رو قلبش برداشته شده بود. مینا کار بزرگی انجام داد براش .
ـ می ری بیرون دستت رو بذار رو کلید برق .
قدمهاش به جای بیرون رو به تخت مینا بود . نه پهنای آغوش بود نه نگاه پر از اشک ، فقط بوسه ایی رو گونه ی مینا کاشت و به نجوا تشکر کرد: باز هم ممنون . می دونم علی رغم میلت این کار و کردی .
مینا پشت کرد بهش و دراز کشید : برو با خیال راحت بخواب .
مینا نمی شناختش ، امشب خواب به چشمش نمی رفت ....
پاسخ
#35
تمام قد جلوی هنگامه خانم و کنار جاوید ایستاده بود ، منتظر تا هنگامه خانم چادر رو سرش بندازه . روز موعود فرا رسیده بود و امروز به عقد موقت و همسری جاوید درمی اومد ،رابطه ایی دو طرفه ، از خودشون می گذشتند تا به دیگری برسند . وجودشون رو برای دیگری به اشتراک می گذاشتند ، با یک بله و کلید قلب .
فامیل جاوید مثل شب مهربرون شلوغ بودند با اینکه همه نیومده بودند .از فامیل خودش مادربزرگ اومده بود و عمه خانم و شوهرش تو محضر بودند. بقیه برای مراسم بعد ازمحضر آماده می شدند . شام همه مهمان آقای هاشمی بودند .
چادر رو سرش نشست و خانمها کل کشیدند . مراسم قبلی طول کشیده بود وکمی معطل شده بودند .
خانواده اش کامل بودند . مینا هم شاد بود و می خندید . خنده هایی که از وقت وارد شدن به محضر رو لبش نشسته بود .
آسیه خانم و حاج سیف الله مهمان ویژه بودند و فتان گفته بود خودش رو به مراسم می رسونه اما محضر نیومده بود . پری هم در مقابل اصرار بیش از حدش فقط لبخند زده و بوسیده بودش و گفته بود : دوست دارم تو مجلس باشم اما مینا داره دخترش رو عروس می کنه اومدن من خاطرش رو مکدر می کنه . نمی خوام بهترین روز زندگیت برات تلخ بشه . همه مینا رو به چشم مادرش می دیدند و جالب بود هیچ حسی از مینا نمی گرفت .
ـ رو صندلی بشینید حاج آقا زودتر صیغه رو بخونه ، خونه خیلی کار داریم .
کنار جاوید نشست و خودش رو تو آینه سفره عقد نگاه کرد . رنگ صورتش باز شده بود و ابروهاش از حالت دخترانه بیرون اومده بودند . هنر دست هما خانم زن دایی جاوید بود . تغییرات زیادی کرده بود و تو لحظه های اول از جاوید و پدرش و امیر چشم می دزدید . بدون رودروایسی به هنگامه خانم گفته بود الان احتیاجی به این کار نیست و هنگامه خانم به شوخی اخم کرده بود و قاطع گفته بود لازمه .
همه ساکت ایستادند و حاج آقا روی صندلی رو به روی اونها نشست . زیر لب و بلند از آیه های قرآن می خوند . رو کرد به هر دوی اونها: جناب آقای جاوید هاشمی ، سر کار خانم آفرین دهقانیان به بنده وکالت می دهید برای جاری کردن صیغه عقد ازدواج موقت؟
جاوید با صدای رسا و بلند و خودش با تکون سر و خفه بله گفتند و وکالت دادند .
ـ به سلامتی و مبارکی ، مهریه عروس خانم و مدت زمان صیغه مشخص شده ؟
آقا شریف جواب حاجی رو داد : بله حاج آقا ، مدتش 6 ماه هست و مهریه عروسم 14 تا سکه تمام ، به اضافه ی این هدیه .
ـ بازش کنید ببینم چی هست .
ـ نیم ست طلا هست حاج آقا .
حاج آقا تا قیمت نگرفت خیالش راحت نشد . در مقابل نگاه خندون همه لبخند زد و گفت : باید ارزشی که داره قید بشه مأموریم و معذور .
نگاه خیره جاوید روی نیمرخ صورتش سنگینی می کرد . گردنش 90 درجه می چرخید چشم تو چشم می شدند . چرخید و چشم تو چشم شدند . نگاه جاوید می رقصید تو صورتش ، نگاهشون چرخ و فلک شده بود. آب دهنش خشک شده بود و قلبش بی محابا تند می زد . همین الان هم یک دل بود . راضی به سیاه شدن شناسنامه اش با اسم جاوید ، اما بزرگتر ها با هم توافق کرده بودند .
نگاه گرفت و زل زد به سفره عقد .جاوید امروز یکی دیگه شده بود . نه با کلام و خواب دستهاش ، که با نگاه حرف می زد و گرما به وجودش می داد و تلاطم به دلش .
نفهمید کی صیغه خونده شد . نقل خراش و سکه های تزیینی مبارک باد نقره ایی و طلایی رو سرشون پخش شد . به همین سادگی به همسری جاوید در اومد . همه چیز شبیه رؤیا بود .
همه نزدیک تر شدند . یک طرف فامیل خودش ، یک طرف فامیل جاوید .
هنگامه خانم جعبه چوبی طلا رو جلوی روی جاوید گرفت : انگشترش رو دستش کن ، بقیه اش برای خونه .
ـ بالاخره به آرزوت رسیدی گل پسر .
زن عموی جاوید یادش به شب بله برون بود . نمی دونست جاوید خیلی پیشرفت داشته . خودش نمی دونست چرا به جاوید اجازه داده بود قبل از محرم شدن لمسش کنه . شاید چون از پاکی و محبت نگاه جاوید مطمئن بود .
ـ نباید عسل بخوریم ؟
هنگامه خانم شهناز رو صدا زد : شهناز کو جام عسل و ماست ؟
شهناز ولی به سقف اتاق محضر نگاه کرد و همه رو به خنده انداخت .هنگامه خانم متأسف سر تکون داد و داوود جعبه شیرینی رو جلوی هر دوتاشون گرفت : تو به همین شیرینی رضایت بده داداش .
شیرینی خوردند و انگشتری نیم ست طلای هدیه ی جاوید تو دستش نشست ، قلبی شکل بود با گلهای ریز و ظریف داخل قلب .
صدای جاوید رو از فاصله ایی نزدیک شنید ، خیلی نزدیک : مبارک باشه .
از همون فاصله تو گوشش زمزمه کرد: برای تو هم ..
بابا منوچهر بوسیدش و هدیه داد ، یک جفت النگو ، ایمان براش گل گوش خریده بود . امیر گردنبند ، افسانه سنجاق سینه ی طلا و ظریف .مهناز و شهناز انگشتر نیم بند خریده بودند . داوود بهش دستبند هدیه داد و هنگامه خانم و آقا شریف تک پوش ..همه محبت می کردند و یادگاری می دادند . برای خودش از همه باارزشتر وجود جاوید بود.



*********


ـ من پشت در منتظرم ، پوشیدی بگو بیام زیپ پشت لباس رو بالا بکشم .
دست فتان رو فشرد : باشه .
اتاق دخترها خلوت شد و وقت پیدا کرد دل سیر تو آینه به خودش نگاه کنه . تصویر زن تو آینه تازه بود. هیچ وقت خودش رو این شکلی تصور نکرده بود .شاد ، زیبا و پر از امید . این تصویر رو باید اثر برگزیده ی زندگی اش انتخاب و معرفی می کرد .
بعد از مراسم عقد جاوید رو ندیده بود ، دخترها کاملاً محرمانه آورده بودنش تو اتاق خودشون ، هما خانم و فتان و ناهید خاله مجرد جاوید دست به دست هم داده بودند و این آفرین رو ساخته بودند .
دست گذاشت رو تصویر *صورت* جون گرفته اش : به زندگی خوش اومدی .
لباسش رو از کاور بیرون آورد و با مشقت پوشید . فتانه گفته بود موقع پوشیدن به خاطر موهات اذیت می شی گوش نداده بود . خجالت می کشید تن و بدنش رو بقیه ببینند .
هما خانم موهای جلوش رو فرق کج باز کرده بود ،یک طرفه سیلور زده بود ، پشت موهاش و بامتل گذاشته بود ، قسمت زیر موهاش رو سشوار کشیده بود و روی اون فرهای درشت زده بود . مدل موهاش ساده بود و آرایش صورتش محو .
لباس روبه سختی تن زد و تا جایی که دستش می رسید زیپ لباس رو بالا کشید و از پشت در فتان رو صدا زد .
ـ فتان ؟ بیا تو .
فتان انگار گوشش چسبیده باشه به در فوری اومد داخل ، چشماش رو گرد کرد و دورش چرخید : کوفتت بشه ، چی شدی تو ؟
ـ خوب شدم ؟
فتان انگشت شصت وسبابه اش رو به هم چسبوند : پرفکت . بیا لباست رو درست کنم مهمونها کم کم اومدن .
ـ خودت مگه نمی خوای لباس عوض کنی ؟
ـ چرا ! می رم خونه با مامان و بابا وفرهاد میام .
فتان لباسش رو درست کرد : کی برات دوخته ، کارش درسته.
بی اهمیت به شوخی فتان دستش رو گرفت : خیلی ممنون که امروز پیشم هستی . نبودی تو جمع شون خجالت می کشیدم . تو دوست خوب منی کاش به اندازه ی خودت برات دوست خوبی بودم .
فتان آروم گونه اش رو بوسید : دوست خوبی نبودی ، خواهر بودی ، لجباز و یک دنده و بد عنق .مریض بودی کم کم داری روبه راه می شی . به شفا گرفتنت خیلی امید داشتم .
بعد نمایشی دستش رو به حالت دعا بالا گرفت : خدا رو شکر .
گوشی فتان زنگ خورد : فرهاده .اومده دنبالم بریم خونه . زود بر می گردم .
فتان رفت و تنها شد . اول تو آینه به خودش نگاه کرد ، رنگ موهاش با لباسش ترکیب چشم نوازی داشتند . روی مبل نشست و جوراب شیشه ایی و رنگ بدنش رو پوشید . مهناز خیسش کرده بود و راحت پوشیده می شد .
انگشتری هاش رو دست کرد . نیم بند های مهناز و شهنار خنده رو لبش نشوند ، به انگشت های سفید و ناخن های سرخ رنگش می اومدند .
جفت النگوی اهدایی بابا منوچهر و مینا رو انداخت دست راست ، تک پوش هدیه هنگامه خانم رو دست چپ .
ـ خوبه راحت می ره دستم . کرم و نایلون نمی خواد .
دستاش و از پشت روبه روش گرفت و خندید : چقدر زلم زیمبو .
به خودش تشر زد : خاک برسرت آفرین به اینها می گی زلم زیمبو ؟
به این همه زیور عادت نداشت .گردنبد نیم ست و گوشواره اش مونده بود . هدیه امیر و ایمان و افسانه . دستبند داوود : خوبه بقیه بهم سکه و پول دادند .
سنجاق سینه رو زد سمت چپ ، تکه ایی از موهاش رو یک وری می ریخت رو شونه ی راستش این طوری هدیه افسانه پنهان نمی شد .
صدای شلوغی از بیرون اومد .حتماً جمعی از مهمونها اومده بودند . دلشوره گرفت : کاش مینا و افسانه زود بیان عمه و دخترها . فتان چرا اینجا آماده نشدی ؟
شهناز ومهناز نبودند . هنگامه خانم هم یک بار بیشتر بهش سر نزده بود .
در اتاق باز شد ، به امید دیدن دخترها با صورتی خندون برگشت . کسی که اومده بود تو اتاق جاوید بود . مثل فنر از جا پرید و دست به لباسش کشید .دنبال سوراخی برای قایم شدن ، اولین بار بود جاوید بی حجاب و تا این حد آرایش کرده می دیدش ، شرمزده و آروم سلام کرد .
جوابی نگرفت . تیک بسته شدن در اتاق رو شنید و دلش ریخت . می دید جاوید داره نزدیک تر می شه.
ـ ما قبلاً با هم آشنا شدیم ؟
آروم لبش رو گزید ، لرز خفیفی افتاده بود به تنش . جاوید تو فاصله ی خیلی خیلی نزدیکش ایستاد و دست برد سمت موهاش و آروم *نو ا زش * کرد : ضرر نکردم .
اخم کرده صورتش رو بالا آورد ، صندل پوشیده بود و قدش تا شونه ی جاوید بود.
لب نزده ، دستهای جاوید جلو اومد و نرم کشیده شد تو آغوشش : بیا اینجا ببینم !
دستهای سفیدش رو شونه های جاوید بود . کروات شل جاوید جلوی چشمش . حلقه دور کمرش تنگ تر شد : دیگه نمی تونی فرار کنی .
همچین قصدی هم نداشت . بی قرار بود و آروم . آروم بودنش به بی قراری می چربید .
ـ ببینمت .
......
ـ آفرین ؟
مقاومت بی فایده بود .سرش رو بالا آورد : هومم .
جاوید موهاش رو کوتاه تر از همیشه کرده بود ، تافت و موس زده ، تخس و شیطون شده بود ، شیطون تر از همیشه .
حواسش رو داد به زمزمه ی جاوید :
هر چه بجز خیالِ او
قصدِ حریمِ دل کند
در نگشایمش به رو
از درِ دل برانمش ....
ـ با اجازه ....
ل ب جاوید روی پیشونی ش نشست . پلک بست و هوش از سرش رفت . در عوض ته نشین شدن شیرینی خاصی رو از انگشتهای پا به سمت بالا حس می کرد . وجودش پر از جاوید می شد. چشمش خیس شد از اشک ، خیسی اشک رو زندانی کرد . دلش رفت ، نه مثل کشیده شدن بینی ،لمس دستها ، یا حلقه زدن دور کمرش ، دلش رفت به هیچ کجا ...
دست تو دست جاوید روی مبل نشست ، پیشونی ش گرم بود همچنان و هنوز کمی خجالت می کشید .
ـ آماده هستی ؟ کار دیگه ایی نداری ؟
خفه نجوا کرد: آماده ام ... فقط ...
جاوید نزدیک تر شد بهش : ببینمت دختر .. تا قبل از محرم شدن بهتر بودی ها .
ـ خوبم .
ـ از من بپرس . آفرین محرم شدن من و تو برای اینه با هم راحت باشیم ، نزدیک باشیم . تو این دو هفته به من خو نگرفتی ؟
ـ گرفتم . اولش ...
ـ سخته می دونم . محرمیت قرار نیست باعث ناراحتی تو بشه .
ـ من ناراحت نیستم .
ـ شرم تو رو هم دوست دارم .. گفتی فقط ! چه کاری مونده ؟
از عسلی کنار مبل گردنبند و گوشواره رو برداشت ، دستبند و گل گوش ایمان رو : فقط اینا مونده .
ـ الان از من خواستی بهت کمک کنم ؟
صدای جاوید پر از خنده بود .
چشم گرد کرد : نه . خودم می تونم .
ـ بده به من . یه کم بچرخ اول گردنبند برات ببندم .
ـ خودم...
ـ زود باش . باید بریم بیرون .
ببخشید گفت و پشت کرد به جاوید . زنجیر دور گردنش افتاد و موهاش با دست جاوید کنار رفت : این همه مو چطوری زیر روسری زندانی می شده ؟ آزادی بیشتر برازنده شونه !
قفل زنجیر بسته شد .
ـ مثل قبل بشین گوشواره بندازم
انگار صد سال کنار هم زندگی کرده بودند . جاوید امر می کرد و باید گوش می داد . نزدیک بودن به جاوید شبیه خوردن موجهای بلند به ساحل بود ، پر سر و صدا .
نفس های عمیق جاوید ازسر چی بود ؟ خستگی ؟ قفل گوشواره ها به سختی بسته می شدند .
نوبتی هم نوبت دستبند داوود بود . جاوید بستش رو دست چپ . موند گل گوش ایمان ، ناراحت نگاهشون کرد : با اینها چکار کنم ؟
ـ چاره اش سوراخ کردن گوشه اگر بخوای یک روز می ریم گوشت رو دوباره سوراخ می کنیم .
ـ چونه بالا انداخت : دوست ندارم .
ـ ولی من دوست دارم .
لاله گوشش لمس شد ، نبضش تند می زد . بدنش کی این همه حساس شده بود ؟
ـ دلم می خواد تا اینجا سوراخ باشه ، گوشواره هاش با من .
نفس جاوید دوباره عمیق شد و آه مانند ، نگاهش کرد : خسته شدی ؟
جاوید عاقل اندر سفیه نگاهش کرد : بند اسلام از دست و پای من باز شده ، بند والمسلمین والمسلماتش مونده .
متعجب تکرار کرد : والمسلمین و والمسلمات ؟
دستهای جاوید دور کمرش حلقه شدند و فاصله به هیچ رسید : والمسلمین یعنی من ، والمسلمات یعنی تو و عطر تنت ، موهای بلندت ، چشم های گیج ، نگاه سرگردون و این ل ب ه ای اناری ...
گوشه ی ل ب ش ، کوتاه و نرم گرم شد : شانس آوردی می دونم که نمی دونی با من چکار می کنی !
پاسخ
#36
تقه ایی به در خورد ، فاصله گرفت . پشتش به در بود . دست جاوید هنوز دور کمرش ، صدای تیک باز شدن در اومد ، جاوید اجازه نداد بلند بشه و در عوض آروم خندید : یادم رفته بود .
ـ چی ؟
جاوید اشاره کرد به در اتاق ، برگشت و مثل جاوید خندید ، دستی از لای در اتاق اومده بود داخل ، دسته گلی طرف داخل بود و تکون تکون می خورد . دست ، دست مهناز بود .
جاوید بلند شد ، دسته گل رو گرفت و آخ مهناز رو با فشردن بینی ش از لای در در آورد .
بلند شد ایستاد ، گوشه لبش انگار تبخال زده بود ، می سوخت .
جاوید روبه روش ایستاد و مشغول بستن دسته گل دور مچ دستش شد ، غنچه رزهای آبی و سفید ، با روبان حریر رنگ لباسش ، مصنوعی بودند ولی خوش عطر و لطیف ، مارپیچی بود و دور دست بسته می شد .
گلهای رو با دست دیگه اش *نو ا زش * کرد : ممنون .
ـ مبارکه . بریم ؟
تند تند سر تکون داد ، تنها موندن تو اتاق با جاوید ؟ نزدیکی برف و گرما بود ، آب می شد !
پنجه در پنجه جاوید از اتاق بیرون رفت . شلوغ بود و نبود . وارد سالن شدند و هلهله به پا شد ، دختر بچه ایی جلو دوید و برف شادی رو سرش پاشید ، فوری چشمش رو بست .
ـ آریانا دایی از پشت سر بریز .
ـ چشم دایی .
یک دفعه صدای بوم اومد ، بمب شادی ترکید و بارونی ازستاره های رنگارنگ ریخت رو سرش .
این بار پسر بچه بود .جاوید بغلش کرد و بوسیدش : بزن قدش آقا محمد ، برای عروسی خودت عمو .
پسر بچه سرخ شد و خودش رو پایین کشید . محبت ارثی بود ، نسل به نسل منتقل می شد ،بچه ها از بزرگترها به ارث برده بودند . بچه ها هم از حضورش خوشحال بودند . مهناز و شهناز سوت می زدند . ناقلاها کجا آماده شده بودند ؟
به روی همه لبخند می زد . خیلی ها رو نمی شناخت و جاوید معرفی می کرد . دختر عموها ، عروس عمه ها ، دختر خاله ها . فقط فامیل درجه یک دعوت بودند و فامیل جاوید زیاد بودند از دو طرف ...
مینا و افسانه طبق انتظارش نبودند . تو شلوغی فامیلِ جاوید عمه مهین و دخترها و نوه ها و تک عروسش رو دید ، حامله بود و به احترامش ایستاده بود و دست می زد و با خجالت با جاوید تعارف کرد و تبریک گفت .
مادربزرگش صدر مجلس نشسته بود کنار خاله ها و بچه هاشون ، خانواده دایی بهادر قهر سنگین کرده بودند . از نبودشون ناراحت نبود . خدا رو شکر کرد خاله ها مثل شب بله برون نیومده بودند و لبشون کمی می خندید . جاوید دست پشت کمرش گذاشت و هدایتش کرد اون سمت : به فامیل مادری هم خوشآمد بگیم .
از برخورد اونها که حتی بلند نشده بودند می ترسید . مبادا حرفی بزنند و این بار جلوی جاوید بحث افرا رو وسط بکشند ، اما رفت ، خندون و شاد رفت . خاله ها و مادربزرگ روسفیدش کردند . آدمها گاهی با چیزی که ازشون انتظار می رفت فرق می کردند .
هنگامه خانم نبود . نبودش تو چشم بود . بوی اسفند ملایم همه جا بود . نگاهش نشست رو اپن ، دو تا اسپند دود کنی طرح جام دو طرف بودند و دود کمی از اونها بلند شده بود .
روی مبل کنار جاوید نشست و لباسش رو مرتب کرد :مامانت رو ندیدم .
ـ من که اومدم تو اتاق همین جا بود. چیزی می خوای ؟
ـ نه . دیدم نیستند گفتم بپرسم . از ظهر یک بار بیشتر ندیدمشون .
ـ سرش شلوغ بود .
نفس عمیق کشید ، مینا فقط تعارف کرده بود برای کمک ، وگرنه خودش رو خسته ی کار نکرد .
شهنازو مهناز وسط می رقصیدند . پارچه مخمل شده بود لباسی بلند و تن شهناز بود . پارچه لمه شده لباسی کوتاه و عروسکی و تن پوش مهناز شده بود . هر دو ساده و شیک ، موها رو ساده سیلور زده و سشوار کشیده بودند .
در سالن کامل باز شد . اول هنگامه خانم اومد داخل ، چادر رنگی سرش انداخته بود ، پشت سرش ویلچر . هنگامه خانم جلوی دیدش رو گرفت .
جاوید خوشحال بلند شد : ساتین اومد .
فامیل مادری جاوید از اومدن ساتین خوشحال شدند ، هیجان اونها بهش سرایت کرد و ایستاد . ساتین کی بود ؟ دختر بود یا پسر ؟ جاوید جلوی ویلچر نشست . هنوز موفق نشده بود ساتین رو ببینه ...دور ویلچر خلوت شد و ساتین نمایان ، دختری 16 17 ساله ، زیبا و خنده رو . شبیه هما خانم بود. یادش افتاد به دختردایی جاوید و ناراحتی مهناز شب بله برون ، مهناز آه کشیده بود و گفته بود نتونست بیاد .
ویلچر با هدایت خود ساتین و بدون دخالت و کمک دیگران جلو می اومد .شادی جمع مؤثر واقع شد . بُهت صورتش و غم و تأثر قلبش پر کشید وقتی خوشحالی و رضایت ساتین رو دید ،احترامی که بقیه براش قائل بودند . لبخند زد به روی دختری که بهش نزدیک می شد . آروم آروم با جاوید حرف می زد و خنده جاوید بلند بود .
میز رو دور زد و جلوی پای ساتین ایستاد .
ـ آفرین جون چطور گول جاوید رو خوردی ، خودت رو حیف و میل کردی رفت !
ـ خیلی ممنون از اینکه من و با سر زمین زدی ، همچین دختر دایی داشته باشی دشمن نمی خوای .
دستش رو به طرف ساتین دراز کرد : خوشبختم ساتین جان .
ساتین چشم و ابرو اومد برای جاوید و دستش رو فشرد : منم همین طور . محبوب صدام کن آفرین جون .
دست محبوب رو فشرد و به خاطر رژلبش ، گونه به گونه اش چسبوند و محکم بغلش کرد .
ـ به جمع فامیل ما خوش اومدی .
حس خوبی از محبوب می گرفت مثل بقیه ....
ساعتی گذشته بود مینا و افسانه اومدند . فتان و خاله آسیه زودتر اومده بودند . اگر نبودند دق می کرد . فتان ولی مراعات می کرد و زیاد طرفش نمی اومد . یا کوتاه با دخترها و خاله جاوید می رقصید ، یا می نشست و در مورد دوخت لباسها توضیح می داد . سرش شلوغ شده بود.
جاوید چند مرتبه رفته بود سمت مردونه و اومده بود . مردها تو گلخونه بودند تعدادشون کم بود ، میز و صندلی چیده بودند و هیتر روشن کرده بودند . موقع نبودن جاوید با شیطنت دخترها همراه می شد و دعوت به رقص رو قبول می کرد در حد تکون دادن دست ها ، رقص بلد نبود ، نه قر کمر و نه لرزوندن شونه . با اونها همراه می شد چون مهربون بودند حس می کرد لبخندشون از ته دله و از اضافه شدنش به جمع شون خوشحال هستند و خوب می دونست به واسطه جاوید دنیایی محبت بی ریا نثارش می کردند .
محبوب روی ویلچر نشسته بود اما لبش به وسعت دنیا می خندید ، دنیایی که حتماً تو نگاه محبوب دیدنی بود . نه می پرسید ، نه کسی از چرایی حال محبوب حرفی می زد . همه عادی رفتار می کردند ، راه بقیه رو پیش گرفت ، با وجود اینکه دلش از شادی و زیبایی صورت محبوب کنده نمی شد اما درست نمی دید زل بزنه بهش ، شاید فکر دیگه ایی می کرد و معذب می شد .
مینا و افسانه با راهنمایی هنگامه خانم رفته بودند تو اتاق ، طول نکشید بیرون اومدنشون. لبخند به لب نگاهشون می کرد . مینا کت و دامن پوشیده بود ، موهاش شینیون شده بود ، افسانه هم . افسانه تاپ سفید با یقه حلزونی و آستین های بلند و دامن کلوش کوتاه پوشیده بود با ساپورت . تو دلش دعا می کرد تلافی کردن مینا و بی تفاوت بودن افسانه اینجا تموم بشه .
" مهم نیست دوباره از سر گرفته بشه ، فقط امشب به خودتون استراحت بدید و به من آرامش . همین امشب "
وقتی مینا و افسانه به طرفش اومدند تو دلش خدا رو شکر کرد و به روی اونها لبخند زد و ایستاد . افسانه با نگاه براندازش می کرد . مینا انگار لبخند رو لبش نقاشی شده و خشک شده بود ، بغلش کرد و فشردش : مبارک باشه .
وقتی عقب کشید اشک های مینا نگاهش رو میخکوب گونه ها و چشم های خیس مینا می کرد . دومین مرتبه بود تو برنامه ی ازدواج کردنش این حال مینا رو می دید . اشک ها واقعی بودند بر عکس خنده ی روی لبش .
جاوید از راه رسید و سلام کرد : خوش اومدین .
مینا دست پشت سر جاوید گذاشت ، جاوید گردن خم کرد ، بوسه ی مینا رو پیشونی جاوید نشست : خوشبخت باشید .
سر جاوید برای بوسیدن پشت دست مینا جلو رفت و مینا مانع شد .
افسانه هم جلو اومد و گونه به گونه اش چسبوند و پهلوهاش رو فشرد : مبارک باشه .
افسانه راحت بود همیشه ، بابا منوچهر تا حالا مجبورشون نکرده بود چطور لباس بپوشند ، اختیار چطور رفتار کردن دست خودشون بود . اجازه نداده بود تا حالا نامحرمی رنگ موهاش یا گوشه ایی از بدنش رو ببینه ، از وقتی نامزد شده بود با جاوید چرا ! آقا شریف پیشونی ش رو چند بار بوسیده بود یا حتی جاوید چند بار لمسش کرده بود ، دوست داشتن تمام محاسباتش رو بهم ریخته بود و باعث شده بود با بعضی چیزها کنار بیاد ... اما افسانه نه ... فامیلشون زیاد نبود ، رابطه با اونهایی که بودند هم گرم نبود ولی افسانه تحت لوای مینا آزادانه برخورد می کرد ، نه خیلی بی مبالات اما ...
کمی اخم کرد ، کاش لا اقل جلوی جاوید مراعات کرده بود و شال روی سرش می انداخت . راضی نبود افسانه از همین دیدار اول تا این اندازه احساس راحتی داشته باشه با جاوید . محرمیت بین اون و جاوید بود نه بقیه ....
حلقه شدن دست جاوید دور کمرش فکرش رو از افسانه دور کرد : ممنون دخترتون رو به من سپردید .
هنگامه خانم به جمع شون اضافه شد : اونم همچین دختری .باید دست مریزاد بگم مینا جون ، چه دختری بار آوردید .
گونه هاش جدای از رژ گونه رنگ گرفتند ، دست جاوید پهلوش رو فشرد نرم بود اما لایه به لایه ی وجودش رو لرزوند .
مینا چقدر دخیل بود تو شخصیت حال حاضرش ؟ منکر مؤثر بودن مینا نبود . تو مسیر مخالف مینا قدم برداشتن این آفرین رو ساخته بود . زندگی با مینا این آفرین رو پرداخته بود .
مهناز نفس نفس زنون خودش رو جا کرد تو حلقه ، عرق رو پیشونی و پشت لبش نشسته بود . دست افسانه رو گرفت :دیر اومدی حالا هم ایستادی ، بیا !
دست افسانه رو کشید و به هنگامه خانم گفت :مامان گرمه ، شربت خنک درست می کنی برامون ؟ آلبالو باشه و تگری .
ـ رو چشمم عزیزم الان .
هنگامه خانم با اجازه گفت و رفت .
ـ اجازه بدید منم بیام کمک.
ـ خواهش می کنم .
مینا هم همراه هنگامه خانم رفت . بغض رو قورت داد و آه کشید .
ـ آه واسه چی ؟
بی خجالت تو بغل جاوید بود جلوی چشم همه . کنار نکشید ، دلش می خواست همه دنیا با تمام آدمهاش شاهد این لحظه باشند ، مگر چقدر پیش می اومد لحظه های جدا و خالی از غم ؟ تو دلش زمزمه کرد " کاش چشمهای تو همیشه اینقدر پر باشه ، سهم من باشه "
زل زده بود به صورت جاوید و فکر می کرد ، نگا جاوید تو صورتش می چرخید . شونه بالا انداخت : چیز مهمی نیست .
ـ می دونم از چی ناراحتی !
ابروبالا انداخت : جدی ؟
ـ اوهوم .
ـ بگو ببینم درست حدس زدی !
ـ درست حدس زده باشم بهم می گی ؟
پلک روی هم گذاشت .
ـ به خاطر رفتار مادرت و فامیل مادری .
چشمش گرد شد ولی لبخند زد .
ـ درست بود ؟
نفس عمیق کشید : آره .
ـ مامان می گه به خاطر اینکه به پسر داییت جواب رد دادی از تو دلخور هستن واین طوری تلافی می کنند.
ـ بی خیال ، مهم نیست . میل خودشونه با انتخاب من کنار بیان یا نه ؟ من واسه خودم زندگی می کنم .
تو همون حالت روی مبل نشستند . نگاه جاوید وقتی عمیق و دقیق می شد دست و دلش می لرزید از تجربه های تازه ، از اولین ها .
ـ جاوید ؟
ـ جانم ؟
ـ من مامانت رو چی صدا بزنم ؟
ـ چی دلت می خواد صدا بزنی ؟
بدون فکر جواب داد : مامان . ناراحتشون نمی کنه ؟
جاوید خنده ی بلندش رو خورد و به زور لبخند زد : یه چیزی بگم بین خودمون می مونه ؟
ـ هر چی بگی بین خودمون می مونه .
جاوید نزدیک تر شد بهش ، دیگه جا برای جلو اومدن نبود : اون روز که بابا رو باباجون صدا زدی مامان حسودی کرد . با کلی ناز و ادا به بابام گله کرد " آقا شریف من با آفرین بیشتر حرف زدم و در ارتباط بودم ، چطور شده تو رو بابا جون صدا می زنه ؟ من و هنگامه جون ؟" چرا با تو راحته با من رودروایسی داره ؟
لب گزید ، اول با نگاه جاوید رو به خاطر اینکه مثل مامانش حرف می زد با همون ناز و دلخوری شماتت کرد .
جاوید چونه اش رو کشید و لبش رو آزاد کرد . دلش شده بود هلی کوپترِ تیر و ترکش خورده ، بلند می شد ، می نشست ، دور خودش می چرخید میون دنده هایی که تنگ بودند و جا برای پرواز نبود . واقعاً خجل شد . شاید کسی حواسش به اونها نبود اما *نو ا زش * شدن جلوی جمع به این شکل معذبش می کرد .
نفس عمیق کشید : باشه ، مامان صداشون می زنم .
از خدا خواسته هنگامه خانم با دست پر و لیوانهای شربت آلبالو اومد پیش اونها .
جلوی پای هنگامه خانم بلند شد و سینی رو از دستش گرفت تا خم نشه جلوی اونها : دست شما درد نکنه مامان . زحمت کشیدید .
رضایت نگاه هنگامه خانم و لب خندونش می گفت از این به بعد مادر داره ، عقده مامان گفتن به دلش نمی مونه ...
جاوید دوباره رفت و قبل از رفتن چشمک زد : چند دقیقه دیگه بر می گردم ، شدم مضحکه دست داوود و امیر ، از داداش بخوری یه حرفی ، برادرزن و بگو !
معنی حرفهای جاوید ، معنای زندگی از این به بعد بود . دل جاوید براش تنگ می شد ، دوری ش رو طاقت نمی آورد .
افسانه لیوان به دست اومد و کنارش نشست ، سر جای جاوید : کی فکرش رو می کرد این جوری بشه ؟
ـ چطوری ؟
ـ همسایه جدید بیاد و تو بشی عروس شون . آفرین خیلی زبلی .
لحن افسانه بیشتر طعنه زن و کنایه دار بود تا شوخی و مزاح .
ـ خوب بلدی چکار کنی .
اخم کرد : مگه چکار کردم ؟
ـ مطیع و بره . راهکار خوبیه اگر همیشه جواب بده ، در مقابل اونها خیلی کوتاه میای ! کوتاه میای و احترام می خری واسه خودت .
ـ تو چند روز تو به این نتیجه رسیدی که کارهای من از روی برنامه است ، هدف پشت اونهاست ؟
ـ غیر از اینه ؟
ـ به چی می خوای برسی افسانه . با من حرف نمی زنی ، وقتی هم یادت میفته خواهر هستیم فقط اعصاب من و بهم می ریزی .
ـ من که چیزی نگفتم . گفتم خودت باش .
ـ من خودمم تو از من خیلی دور بودی و هستی ، اینقدر زیاد که الان در مورد من به اشتباه افتادی . من دارم سعی می کنم از همین اول درست زندگی کنم ، نمی دونستی بدون . جای این حرفها الان و اینجا نبود . می تونستی تا خونه صبر کنی .
ـ چرا بهت بر می خوره ؟ حقیقت رو گفتم .
ـ حالا که گفتی ، برام بشمار ببینم من کجا کوتاه اومدم ؟
ـ چرا هرکاری می کنند اعتراض نمی کنی ؟
نمی فهمید ، معنی حرفهای افسانه رو نمی فهمید ، بهم ریخت از حرفهای افسانه اما لبخند گذاشته بود گوشه ی لبش تا هرکسی دید فکر کنه دو تا خواهر دل و قلوه معامله می کنند نه حرفهای دلسرد کننده : مگه چکار کردند ؟ من که جز احترام و محبت چیزی ندیدم .
موفق نبود بغض تو صداش و مخفی کنه ، افسانه فهمید و کوتاه اومد: من فقط می خواستم بهت بگم نذار تو رو عوض کنند ، تو هم حق داری همین ، مثلاً همین لباس ، تو عروس هستی باید متفاوت باشی ، پارچه لباست با هنگامه جون شبیه همه ، فقط رنگش فرق می کنه . یا همین طلاها که برات خریدند از خودت پرسیدند دوست داری یا نه ؟
واقعاً خندید : اینا هدیه است افسانه ، من واسه چی باید ناز کنم وقتی می بینم بهترینش رو برام خریدند . شخصیت خودم و بیارم پایین و با ایرادهای بنی اسرائیلی به اونها بی احترامی کنم ؟ من قراره زندگی کنم افسانه نه بازی . دست از حرفهای بچگانه بردار ، نذار به عقلت شک کنم.
ـ حرفهای بچگانه نیست . تو عملاً از همین اول اختیار همه چی رو سپردی دست اونها تا فکر کنند چه عروس خوبی نصیب شون شده .
نه ! حرفهای افسانه رنگ و بوی دلسوزی نمی داد . پلک بست تا اشکش نریزه ، اشکی که حاصل فکرش بود ، فکری که خوره بود مغزش رو چرخ می کرد . خفه زمزمه کرد : افسانه تو به من حسادت می کنی ؟
دستش می لرزید و لبش بیشتر : خوشحالی من اینقدر غیر قابل تحمله ؟
ـ چرا چرت و پرت می گی؟
ـ از همون روز اول حرفات برای همین بود مگه نه ؟ ما خواهریم افسانه !! اگر تو جای من بودی من چکار که نمی کردم برات ، ولی تو شب من و خراب کردی .
لیوان خنک شربت رو سر کشید شاید خشم و بغضش فرو بره . جدی جدی باید اعتراف می کرد بودن خواهری مثل افسانه از دشمن بی نیازش می کرد .
هیچ بهانه ایی برای ترک اونجا نبود . فکر می کرد مینا با حرفاش ناراحتش می کنه و خوشی امشب رو به کامش زهر می کنه اما افسانه شده بود نیشتر و به قلبش می زد . چرا نمی رفت ؟ بست نشسته بود اونجا چی رو ببینه ؟ نگاهش افتاد به میز ، گوشی جاوید دستآویز شد ، برداشت و بلند شد . از جلوی چند تا از مهمونها با لبخند و ببخشید گذشت ، گوشی روی گوشش بود و الکی الو می گفت و ببخشید صدا ندارم ، یه لحظه گوشی ...
اتاق جاوید پناهگاه شد . روبه روی پنجره روی تخت نشست ، چراغ و روشن نکرد . نور بیرون و حیاط روشنایی داده بود به اتاق . یاد حرفهای افسانه آسمون ابری چشمش رو بارونی می کرد و چشماش سرخ می شد. چند تا نفس عمیق کشید و روی تخت به پهلو دراز کشید ، گرمی و حرارت نگاه جاوید و ب و س ه هاش ابرها رو پراکنده می کرد . هر چه بیشتر می گذشت احساس رضایتش از بودن جاوید و انتخابش بیشتر می شد .
خلوتش طولانی نشد ، در اتاق باز شد و شلوغی و همهمه هجوم آورد داخل .
ـ آفرین جان ؟
مامان هنگامه ؟
شیرینی مامان گفتن رو قورت داد و بلند شد : جانم ؟
دستی به موهاش کشید و از روی تخت بلند شد .
ـ خسته شدی عزیزم .
ـ نه . دیگه می خواستم بیام بیرون .
مامان هنگامه دستش رو گرفت و نشوندش روی تخت : جاوید نبود اومدی تو اتاقش جای خالیش رو پر کنی ؟
کف دست آزادش رو با فاصله جلوی چشمش گرفت و سر تکون داد .
ـ خجالت واسه چی عزیز دلم ؟ منم وقتی به آقا شریف بله گفتم احساسم چند تا پله فرق کرد . چشمم همه جا زیر زیرکی دنبالش بود . ما مثل شما فرصت نداشتیم . عقد کردن و بله گفتن بعدش حجله بود و تنهایی و خلوت دو نفره خیلی زود زدیم به دل زندگی . شما فرصت دارید لحظه های خوبی رو کنار هم خاطره کنید ، من و آقا شریف تا چند روز حرفی برای گفتن نداشتیم .خجالت می کشیدم ازش و از طرفی هر چه نگاهش می کردم سیر نمی شدم . آقا شریف هم جدی ، مثل الان داوود ، من بلد نبودم چی بگم اونم تلاش نمی کرد ... تا اینکه ....
منتظر باقی داستان بود و شنیدن دلیل برداشته شدن فاصله ..
ـ دیگه بعضی جاها رو نمی تونم بگم وگرنه برات می شکافتم .
قهقهه زد ، مامان هنگامه کم شیطون نبود. چرا افسانه محبت اونها و احساس خودش رو زیر سؤال برد ؟
خنده اش جمع شد .
ـ تو که باز ناراحت و پکر شدی خانم خانما ... عزیزم اجازه نده حرفها و رفتار بقیه تو رو بهم بریزه .
شرمنده شد . حتماً افسانه رو کنار دستش دیده بود.
ـ می تونم یه چیزی بگم ؟
ـ خواهش می کنم مامان .بفرمایید .
ـ من آدم گفتن این حرفها نیستم به هیچ وجه . وقتش هم نه الانه ، نه هیچ وقت دیگه ، اگر می خوام بگم تقصیر حال خودته .
دست مامان هنگامه حلقه شد دور شونه اش : تو وجودت پر از محبته ، هر کسی به تو نزدیک باشه سهمی داره از محبتت به اندازه خواستن خودش ، تو به همه به یک چشم نگاه می کنی اما بعضی ها طالب محبت تو نیستند . مقصر نخواستن اونها تو نیستی ! تو شاید از پراکنده کردن محبتت خسته نشی ، اما نخواستن یک روزی اون آدمها رو پشیمون می کنه .
سر رو شونه ی مامان هنگامه گذاشت . حس کرده بود ! فهمیده بود ! مینا و افسانه اونقدرها موفق نبودند . خودش نتونسته بود مینا رو مادر نشون بده .
در عوض ناراحت شدن بار سنگینی از رو شونه اش برداشته شد .
ـ محبوب هم شبیه توئه . دلش پر از مهربونی و سخاوت اما محبوب به هر کس خواهان باشه مهربونی می کنه ، محبوب اهل دسته بندی کردن و جدا کردن آدمهاست ، خودش تفکیک می کنه ، آرامش هم داره . وقتی از دور دیدت به جاوید گفت من و آفرین دوست های خوبی خواهیم شد ، از همین الان بهت می گم حسادت نکن و میونه ما رو بهم نریز .
مامان هنگامه کمی فاصله گرفت : نمی گم آدمها رو انتخاب کن ، چون اونهایی که تو رو ناراحت می کنند تفکیک شدنی نیستند ، جزیی از خود تو هستند ، بدون اونها کمبود داری و ناقص هستی اما سعی کن توقعی نداشته باشی ، به همون اندازه که هستند ازشون بهره ببر . این طوری هر حرفی تو رو بهم نمی ریزه ، هر کار نکرده ایی ناراحتت نمی کنه . دارم دخالت می کنم می دونم ...
ـ اختیار دارید مامان این چه حرفیه ؟
ـ دوست ندارم ناراحتی تو رو ببینم . ازهمون روز که بله گفتی دخترم شدی .
دست دور گردن هنگامه خانم حلقه کرد . موهاش *نو ا زش * می شد و خنده ذره ذره جا پهن می کرد رو لبش ..
ـ بریم بیرون ، پسره ی بی طاقت الان میاد داخل و دنبالت می گرده .
بیرون اومدند و با دیدن جاوید ایستاده کنار مبل عروس و داماد خندیدند . سایه ایی از افسانه رو وسط مجلس دید و بها نداد ، سالها افسانه مینا رو کنار خودش داشت و هیچ وقت به افسانه حتی تو فکرش شده به اندازه یک جمله بخل نکرده بود .
اعظم خانم زن عموی جاوید بلند شد وبه طرفشون اومد و دستش رو گرفت : با اجازه هنگامه جون .
کشیده شد سمت جاوید ، صدای اعظم خانم بلند بود : شما دوتا نمی خواین با هم برقصید ؟ مهناز اون آهنگ و عوض کن ببینم .
ـ من بلد نیستم زن عمو .
ـ مثل عروسک کوکی دست و پات و تکون بدی بسه ،اسمش هست عروس داره می رقصه ، برقص ببینیم ارزونی میاد یا نه ؟
جاوید راضی و خشنود همراهی ش کرد : اعظم جون مگه شما بدونی تو دل من چی می گذره .
وسط خلوت شد و معذب و خجالت زده روبه روی جاوید ایستاد . آهنگ شروع شد ، انگشت های جاوید بین انگشت های دستش لونه کردند ، انگار برای هم آفریده شده بودند ، بند به بند .
جاوید هدایت کننده بود ، خودش رو سپرد دست اون " لحظه رو دریاب آفرین ، برای دل خودت زندگی کن ، این لحظه ها رو گرده افشانی کن تو تمام روزها ، بذار زندگی بارور بشه "




********

مهمونها رفته بودند . مونده بودند خانواده ی خودش و عمه مهین و خانواده دایی جاوید . مردها اومده بودند این طرف ، شال انداخته بود سرش و پانچ شهناز رو پوشیده بود رو لباسش ، عکس گرفته بود با همه ، دو دل بود برای عکس انداختن و جاوید مطمئنش کرده بود عکسش جای مطمئنی می ره ، شماره رد و بدل کرده بود ، آمار مخاطبین و دوستهاش بالا رفته بود. دوباره کلی هدیه نقدی گرفته بود . بابا منوچهر هم به جاوید ساعت هدیه داد .
ـ آفرین بابا ؟
جانم گفت و بلند شد .
ـ بابا ما می خوایم بریم خونه ، عمه ات و بچه ها خسته هستند .
صدای بابا منوچهر آهسته شد : می خوای امشب اینجا بمونی ؟
صورتش شد شبیه گوجه فرنگی : نه بابا . میام خونه .
دیگه چی ؟ موندن اینجا ؟
ـ موندنت هیچ مانعی ...
چه اصراری می کرد بابا منوچهر ، مدام باید سرخ می شد و عرق می کرد .
ـ نه . خانواده دایی هستند زشته من بیام . بعد که رفتند با جاوید میام خونه ، شما عمه و بچه ها رو ببرید استراحت کنند . ایمان هم روی مبل خوابش برده .
کی دردسرهای تازه کهنه می شدند ، دردسر های تازه ی شیرین .
خداحافظی کردند و رفتند . جاوید کنارش ایستاد : نمی خواستی بری خونه ؟
نگاهش به چونه ی جاوید بود و صداش آهسته : با خودت بر می گردم .
ـ باشـــــــه . بیا بریم تو اتاقم ساتین کارت داره .
ـ چرا به این اسم صداش می زنی ؟
ـ تو نمی دونی اذیت کردنش چه کیفی داره ، با هم کل کل می کنیم .
ـ ساتین جان ما آماده ایم .
بقیه تازه از بدرقه بر می گشتند ، محبوب جواب جاوید رو داد : شما ؟ من فقط با آفرین جون کار دارم . تو خودت رو کجا جا می کنی ؟
محبوب رو کرد به پدرش آقا کاووس : بابا بی زحمت از پشت ماشین وسائل من رو میاری ؟
دست آقا کاووس رو چشمش نشست : به چشم بابا . الساعه ...
روی تخت جاوید نشست و محبوب رو به روش روی ویلچر ، دقیق نگاهش می کرد .
ـ چشمات و درویش کن خانم ، صاحب داره .
ـ دو دقیقه جدی باش جاوید ، دارم خطوط چهره اش رو به حافظه ام می سپارم .
جاوید رو صدا زدند از بیرون .
ـ بلند شو برو بابامه ، وسائلم رو آورده ، به مامانم بگو بیاد موهاش و باز کنه حالت طبیعی داشته باشه بهتره .
جاوید رفت . ذوق زده پرسید : می خوای نقاشی بکشی از من ؟
ـ آره . هدیه ی من بابت مراسم و پیوندتون . 2 تا می خوام طرح بزنم ، یکی سیاه قلم ،یکی رنگ روغن .
ـ لطف می کنی . من خیلی ذوق زده ام .
محبوب مهربون تر از مهربون بود : فرصت پیش نیومد با هم حرف بزنیم .
ـ خیلی حیف شد !
هما خانم اومد داخل اتاق و پشت سرش جاوید ، تخته شاسی و مقوا و جامدادی محبوب رو آورد .
محبوب وسائلش رو از جاوید گرفت : از رو عکست می تونم طرح بزنم ، من کمی خودخواه هستم مدل زنده بیشتر می پسندم .
ـ خواهش می کنم عزیزم . من در خدمتم .
هما خانم موهاش رو باز کرد ، جاوید سر به سر محبوب می گذاشت : 2 تا طرح خوشگل بزن ساتین جان ، سیاه قلم و رنگ روغن .
ـ در دیزی بازه حیای گربه کجاست ؟
ـ بده می خوام راه بیفتی ؟
ـ من نمک پرورده شما هستم ، مرحمت کنید من رو بیشتر از این مدیون نکن .
محبوب چشمک زد . همون اول بهش گفته بود 2 تا طرح می زنه براش ، نشسته بود و به کل کل اونها می خندید . محبوب به حدی شاد و سرزنده و بی خیال نقص بزرگش بود که حتی یه لحظه هم به فکرش نمی رسید اگر جای اون بود چکار می کرد . محبوب با رفتارش برای خودش احترام می خرید .
کار هما خانم تموم شد ،دستی تو موهاش کشید و مرتبش کرد : دست نزن آفرین جون همین طور عالیه . می دونم خسته ایی چند دقیقه بی حرکت بمونی من طرح اولیه رو بزنم کافیه .
ـ چشم .
ـ صبر کن ژستت رو درست کنم اون وقت بگو چشم ، ببین چه کار سختی ازت می خوام
به خواست محبوب پا روی پا انداخت و دامن لباسش رو مرتب کرد ، دو تا دستش رو گذاشت روی هم روی زانو کمرش رو راست گرفت ، گردنش رو هم ، با زاویه ایی 60 درجه و به دوردست نگاه کرد ...
برای نقاشی رنگ روغن جاوید ایده داد خودش هم باشه : این شکلی که من می خوام بکش ساتین جان .
همچین مظلوم گفت که محبوب هم راضی شد ، طوری خودش رو ملتمس گرفته بود دلش می خواست با تمام نابلد بودنش تو نقاشی خواسته جاوید رو انجام بده .
ـ ایده ات چیه آقا ؟
ـ من بشینم رو صندلی ، آفرین رو پای من بشینه سر بذاره رو شونه ام به من نگاه کنه ، منم به آفرین ...
هرچه ایده ی جاوید کامل تر می شد قرمزی صورتش پررنگ تر می شد و خنده رو لب محبوب بزرگتر هما خانم که طاقت این صحنه جذاب رو نیاورد و رفت بیرون .
ـ مگه می خوام عکس سر مجلسی بگیرم ؟
ـ نقاشی ش قشنگ نمی شه جدی ؟
ـ چرا ولی ایده اش تازه نیست تکراریه.
ـ می خوایم برای خودمون چه ایرادی داره ؟ هوم آفرین؟
باید شونه خالی می کرد ، چند دقیقه با اون ژست تو بغل جاوید بشینه تا محبوب طرح اولیه رو بزنه ؟
ـ محبوب جان خسته است .
ـ خسته هستی ساتین ؟
ـ چشمک پر و پیمون تو می گه بگو نه ! خسته نیستم .
طلبکار به جاوید نگاه کرد و جاوید خط و نشون کشون به محبوب .
ـ بشین آفرین جون زود تمومش می کنم .
بالاخره فامیل بودند هوای همدیگه رو داشتند .
ـ تو اذیت می شی .
جاوید تو گوشش زمزمه کرد: هرچه بیشتر طول بکشه دیر تر می رسی خونه ها ..
ـ قولش رو که محبوب جان داده ، یه وقت دیگه ...
*صورت* فشرده جاوید نشون از ناراحت شدنش بود . چه کار می کرد خب ، براش سخت بود.
ـ آفرین جون ، جاوید مگه یه فکری تو سرش نیفته دست بردار نیست . با منم راحت باش تو این لحظه منم مثل دکتر محرم هستم . سوگند می خورم .
لبخند زد و کوتاه اومد ، روی پای جاوید نشست . دستها راه بلد بودند ، روی پهلوی راستش گره شدند کور و محکم . یه دست خودش رو سینه جاوید بود یکی رو ساعد دستش . هیچ کدوم از ایده ها به اندازه ی زل زدن بی وقفه تو چشمهای جاوید سخت نبود ....
محبوب دست جنبوند و خیلی زود طرح اولیه رو پیاده کرد : صبر کنید یه دونه عکس هم بندازم .
عکس انداخته شد و چشماش بسته شد ، سوزش گرفته بود از پلک نزدنهای طولانی .برای چند لحظه سکوت بود و سیاهی و آرامشی ژرف ، هیچ صدایی نبود. از خودش هم جدا شده بود .
ـ دنیا تو همین لحظه بمونه چی می شه ؟
لبخند زد ، آرامش ابدی می شد . گودی چونه اش سوخت ، به تکرار . ترسیده چشم باز کرد و جاوید چشمهای ترسیده اش رو آروم کرد : محبوب نیست ، همون موقع رفت بیرون .
اگر بنا بود بترسه و با ب و س ه آروم بشه ، همیشه تو هول و ولا می موند . دنیای با جاوید بودن خود خود زنده بودن و زندگی بود . جاوید مسیح بود ، روح می دمید به وجود مرده اش .
به سختی لب زد: بریم بیرون ؟ زشته !
ـ بریم . تو رو هم برسونم خونه. دیر وقته کلید داری ؟
ـ دارم . وسائلم تو اتاق دخترها مونده .
جاوید کمک کرد رو پاهاش بایسته . فوری موهاش رو گوجه ایی جمع کرد پشت سرش ، پانچ پوشید وشال روی سرش انداخت . نگفته پیدا بود جاوید از رفتن و نموندش دلخوره . قبل از بیرون رفتن بازوش رو گرفت و نگهش داشت : نمی خوام برات بهانه بیارم چون خودت می دونی برام سخته که ...سخت که نه خجالت می کشم جاوید ...
ـ من حرفی زدم ؟
ـ حرف نزدنت نشونه ی ناراحت بودنته . امشب اینجوری تموم نشه . روز خوبی داشتیم مگه نه ؟
ـ تموم می شه بده .
ـ تموم نشه فردا چطوری بیاد ؟ فرداها باید بهتر باشه ...
ـ عمه خدا حافظ ، عمو خداحافظ ، همیشه به جشن و شادی ...
صدای محبوب بود. بلند بلند خداحافظی می کرد .
ـ داره من و مسخره می کنه .
جاوید بود و نگاهی که حریف می طلبید ، ممنون محبوب بود آخر شب خنده می نشست رو لب همه ، رو لب جاوید ....
پاسخ
#37
شب شلوغی در پیش رو داشت ، نان شیرینی بلوط هم روز شلوغی رو پشت سر گذاشته بود . همه مهیا می شدند برای شب یلدا ، طولانی ترین شب سال . امشب برای خودش از یلدا هم طولانی تر می گذشت ، خانواده جاوید بعد از شام مهمانشون بودند . براش شب چله ایی می آوردند . مامان هنگامه زنگ زده بود و اطلاع داده بود ، مینا تعارف کرده بود برای شام و مامان هنگامه گفته بود فرصت زیاده ، زحمت نمی دیم . بابا منوچهر دیروز همه چیز خریده بود و کم و کسری نداشتند . تا حدودی وسایل پذیرایی رو آماده کرده بود. لباسش رو . شب قبل دستی به سر و روی آشپزخونه کشیده بود ، حیاط رو جارو کشیده بود . دغدغه اش اینها نبود . دست خودش و مینا پیش مامان هنگامه رو شده بود و خجالت می کشید از نقش بازی کردن های دوباره .
نگاهی به ساعت انداخت .ساعت کاری تمام شده بود و امیرهنوز نیومده بود .
آه کشید . عمر روزهای خلوت وشلوغ بلوط رو به پایان بود . دو هفته دیگه بلوط تعطیل می شد و فقط خاطره ای ازش به جا می موند . زند با یکی از خریدارها سر قیمت به توافق رسیده بود ، جدی شدن مسئله فروش و واقعیت تلخ بسته شدن بلوط باعث می شد خستگی تو تنشون بمونه . تازه باورشون شده بود چه اتفاقی داره میفته ، حتی شهلا خانم که مدت زیادی از کار کردنش تو بلوط نمی گذشت .
مشتری تازه اومد . شیرینی براش تو جعبه گذاشت و بسته ی شکلات انتخابی ش رو ، قیمت گفت و فاکتور نوشت ، وقتی زن برگشت جعبه شیرینی و بسته شکلات رو تو نایلون تبلیغاتی مغازه گذاشت و به طرفش گرفت :
ـ شب خوبی داشته باشید .
شیشه ها از جدل بین سرمای بیرون و گرمای داخل به عرق نشسته بودند . بارش برف از سحر شروع شده بود . زمستون خیلی زودتر از تقویم و گذر ساعت ، اومدنش رو به رخ پاییز کشیده بود . روز آخر رو از چنگ پاییز در آورده بود .
کنار بخاری نشست و چایی ریخت . فاصله کافه دو قدم بود ، عطر قهوه های کافه تا اینجا می اومد ، بوی چای سبز هم ، اما چایی خوردن از قوری روی بخاری تو روز سرد زمستونی خوشمزه تر بود . کتری و قوری یادگار آرزو .
قند تو دهنش گذاشت و چای تیره و تلخ رو آروم لب زد ، شیرینی قند و تلخی چایی ، مثل گذشت از روزهای تلخ زیر سایه ی لحظه های شیرین بود.
دستش رو دور لیوان حلقه کرد : آرزو هم حتماً روزهای شیرین داشته ، خیلی کاربلد باشی شیرینی رو تقسیم می کنی رو روزهای تلخ و سخت .
آرزو نیومده بود مهمونی و یک معنا بیشتر برای نیومدن آروز پیدا نمی کرد . هنوز اوضاع خونه شون نابسامان بود .
ـ خانم دهقانیان؟
پشت پیشخوان ایستاد : بفرمایید ؟
ـ ساعت کار تمام شده ، بفرمایید من خودم حواسم به اینجا هست .
ـ فعلاً هستم آقای زند . منتظر داداشم هستم کمی دیرتر می رم .
امشب با امیر بر می گشت خونه و هنوز نرسیده بود . جاوید سرش تو شرکت شلوغ بود . گفته بود می رسونمت بعد بر می گردم شرکت قبول نکرده بود .
شب هایی که با جاوید بر می گشت خونه بیشتر تو قنادی می موند به چشم اضافه کار بهش نگاه نمی کرد ، فقط برای جبران لطف زند و مرخصی های چند روزه اش .
زند پاکتی رو گذاشت روی پیشخوان : از خانم مرندی خبری نیست. برای گرفتن حقوقشون هم نیومدند . این حقوق خانم مرندی هست امکانش رو دارید به دستش برسونید ؟
خوشحال شد ، بهانه ایی برای دیدار مجدد آرزو : بله حتماً .
ـ ممنونم . لطف کنید در مورد بیمه هم بهشون گوشزد کنید ، پرداخت حق بیمه تا وقتی کارفرمای شما بلوط بود به گردن من بود ولی با تعطیلی بلوط از من ساقط می شه ، دیگه به بستگی به خودتون داره بخواید حق بیمه رو پرداخت کنید یا خیر . در این مورد به خانم مرندی هم اطلاع بدید .
ـ چشم . حتماً.
زند ناراحت و دمغ به اجناس نگاه می کرد ، از شمع و کلاه و شکلات تا شیرینی ها خشک و محلی : تو هفته جدید قیمت ها رو کمتر می کنم تا چیزی تو مغازه نمونه .
ـ حراج ؟
زند آه کشید : فکر نمیکردم یک روز مجبور به این کار بشم . چاره ایی نیست . به کارگاه هم سفارش دادم به حد نیاز پخت داشته باشند . آقای طلوعی قصد داره تغییر کاربری بده ، بلوط میشه رستوران ، غذا خوری . باز هم خوبه مردم رو شاد می کنه ، برای گذروندن وقت میان اینجا ..
اجبار و حسرت کلام زند رو درک می کرد . گذشتن از بزرگترین دلبستگی کار ساده ایی نبود .
ـ همه شیرینی امشب رو مهمان بلوط هستند ، خود شما ، جهان ، خانم میرزایی و بچه های کارگاه ، هر چقدر که خودتون بخواید .
تشکر کرد . زند رفت و بچه های کارگاه از در ورودی اومدند ، سفارش همه رو به نوبت آماده کرد . شهلا خانم هم از فرصت استفاده کرد و شیرینی باب طبع بچه هاش رو سفارش داد و برگشت پشت صندوق . رو لب همه لبخند بود . از ویژگی زندگی بود یا خود آدم ؟ خیلی زود سازگار می شدی ؟ گاهی عمر غم کوتاه بود اما یه جایی از ذهن موندگار می شد و پینه می بست .
به امیر پیام داد " کجا موندی ؟"
و جواب گرفت " تو راهم عزیز ، ترافیکه کمی طول می کشه "
شیرینی ها رو با جعبه گذاشت گوشه ی یخچال و منتظر مشتری نشست .
زمزمه کرد: اگر وقت بود سهم شیرینی آرزو رو هم می بردم با حقوقش .
نمی رسید . دعا می کرد امیر زودتر برسه .
تلفنش لرزید و جاوید پشت خط بود : سلام .
ـ سلام خانم . رفتی خونه ؟ منتظر پیام رسیدنت بودم .
ـ امیر هنوز نیومده . تو ترافیک گیر افتاده .
ـ من که بهت گفتم می رسونمت .
ـ کار زیادی ندارم تو خونه . امیر این راه و می اومد . تو می خواستی دوباره برگردی شرکت .
ـ وقتی امیر اومد بهم تک بزن یا پیام بده خیالم راحت بشه .
ـ چشم .
ـ بی بلا . امری نیست ؟
ـ عرضی نیست .
ـ آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ شب همون بافتی که برات خریدم رو بپوش .
ـ می پوشم ....
تلفن قطع شده بود و خنده هنوز بود . یادش افتاد به دیشب و خرید هدیه . به اتفاق شهناز و مهناز و جاوید بعد از کار رفته بودند پاساژ گردی . جدای از هدیه ها که الان تو اتاق جاوید بودند ، جاوید براش بافت خرید به انتخاب خودش .
روز با جاوید شروع می شد ، با جاوید تموم می شد . یا خودش بود یا خیالش ، تزریق شده بود تو تمام لحظه های زندگی و فشار زندگی رو نرمال کرده بود .
روزها طبق معمول سر کار بود . اما از بعد محرم شدنشون ساعت های بیشتری رو کنار جاوید می گذروند . شبهای دوست داشتنی . پیاده یا با ماشین . با هم حرف می زدند ، باقاله گرم می خوردند یا بستنی . جاوید از بچه های سرچهارراه براش گل می خرید به قیمت گرون ، شاخه گلها رو به قیمت چند برابر حساب می کرد و لبخند رو لب بچه ها می نشوند . یک بار هم برای شام رفته بود خونه شون و کشک بادمجون خورده بودند کنار هم . لباسهای شسته شده جاوید رو براش اتو زده بود . آخر شب هم جاوید مثل هر شب رسونده بودش خونه .
بالاخره امیر اومد ، کف دستهاش رو بهم می مالید : چقدر سرده از ماشین تا در مغازه یخ زدم .
ـ سلام .
ـ سلام به روی ماهت . خوبی ؟
اشاره کرد به بخاری : بیا این طرف گرم شو .
ـ نه دیگه بریم . تو خونه کار داری تو ماشین گرم می شم .
ـ پس تا من آماده می شم به آقای زند بگو داریم می ریم حواسش به اینجا باشه .
ـ باشه .
امیر رفت سمت کافه . دو تا بسته باسلق و یک بسته شکلات تلخ برداشت . داوود شکلات تلخ دوست داشت . خریدش رو فاکتور کرد و رفت رختکن . لباسش رو عوض کرد . برای جاوید پیام فرستاد " سلام . امیر اومد . دارم می رم خونه "
چند ثانیه منتظر شد خبری از جواب نبود . چادرش رو سر کرد .. امیر منتظر بود .
شیرینی ها و خریدش رو تو نایلون گذاشت ، از آقای زند خداحافظی کرد :شب خوبی داشته باشید آقای زند .
ـ شما هم .


**********


سوار ماشین شدند و امیر راه افتاد . نگاه کرد به گوشی ، جاوید هنوز پیامش رو نخونده بود .سرک کشید و از پنجره عقب دفتر شرکت رو نگاه کرد . در ورودی باز بود . چی می شد الان جاوید دم در بود ؟
ـ چیزی لازم نداری ؟
نفس عمیق کشید : نه بابا دیشب خریده . دستت درد نکنه .
گوشی تو دستش لرزید . فوری نگاه کرد . عجله اش امیر و به خنده انداخت .
ـ آی آی آی ...
مسخره بازی امیر و ندید گرفت و پیام جاوید رو خوند " به سلامتی عزیزم . شب می بینمت "
برای جاوید گل فرستاد و آخرش یه دونه قلب . گوشی رو محکم تو دستش گرفت و به شلوغی خیابون زل زد . به حال خودش که فکر می کرد درمونده می شد و اشک تو چشمش می نشست .
تو دلش زمزمه کرد " از کجا به کجا رسیدی آفرین ؟ "
از فرار به دوست داشتن ، به لمس لحظه هایی که خوابشون رو هم نمی دید . زندگی زیبا بود به زیبایی انگشت کشیدن جاوید رو نوک بینی اش و پاک کردن دونه های سفید برف تو صبح زود وقتی خرده نونهای خشک رو تو کوچه رو برف های پانخورده ریخته بود. به زیبایی دستهای جاوید وقتی یقه پالتوش رو بهم نزدیک می کرد وموهاش و زیر مقنعه می فرستاد و مقنعه اش رو کمی جلو می کشید ، وقتی صبر می کرد دستکش بپوشه و بعد دستش رو می گرفت . عمر آشنایی کوتاه بود اما روحش به جاوید گره خورده بود. با دندون هم باز نمی شد .
ـ تو تاکسی ننشستی خانم !
ـ جونم ؟
ـ می گم راننده تاکسی نیستم یه حرفی ، نقلی ..
ـ چی بگم ؟
ـ صبح تا شب سر کار هستی . بعد هم کنار نامزد ی . کم می بینیمت . کم حرف شدی .
نگران شد ، دور شده بود از خانواده اش ؟ بابا منوچهر رو ناامید کرده بود ؟ یا شاید حرفهای افسانه راست بود ، از خودش و خانواده اش گذشته بود ؟!
لبش رو جوید . اشتباه کرده بود ؟ صورتش شل و وارفته شد. چشمش خیس اشک شد . اما اجازه نداد اشکش بریزه .
ـ ببینمت آفرین ؟
دست امیر اومد سمت صورتش : چی شدی تو ؟چرا صورتت این شکلی شد؟
دست امیر رو گرفت و فشرد : من نمی خوم واسه شما کم بذارم .
ـ نگذاشتی . مسیر زندگی تو شده یه دو راهه ، تازه افتادی تو اون یکی مسیر ، حق داری هنوز جا نیفتادی .زندگی مشترک شرایط خودش رو داره .
چهار روز از نامزدی رسمی می گذشت وفقط 1 شب خونه شام خورده بود . به تمرین های ایمان رسیده بود . لباسهای امیر رو اتو زده بود . تلفنی با پدرش حرف زده بود . پری رو ندیده بود . فقط فردای نامزدی پری چند تا بشقاب و سینی به دستش داده بود و گفته بود از طرف من از مادرشوهرت تشکر کن . مامان هنگامه واسه پری شام فرستاده بود خونه ، امیر آورده بود . از همه دور شده بود چون به خودش نزدیک شده بود ..
امیر دستش رو فشرد : قبلاً همه بودند و تو فقط سایه بودی الان پر رنگ شدی خودت اومدی اول .و این اصلاً بد نیست . همیشه تو نیستی که باید کوتاه بیای .
سر به زیر شد ، دلش می خواست احساسش رو برای امیر باز کنه : وقتی یه کاری از من می خواد نمی تونم بگم نه ، خودش هم خسته است وقتی میاد دنبال من اما پیشنهاد می ده بگردیم و رو حرفش نمی تونم حرف بزنم .
ـ دوستش داری ؟
دوستش دارم رو نگفت . خجالت می کشید حرفها رو کنار هم بچسبونه و جلمه بسازه ، جلوی امیر از دوست داشتن جاوید می گفت ؟ سکوت طولانی مایه خنده امیر شد . خنده خوشحالی : بهت گفتم روزهای خوبی در انتظار جاویده یادته ؟ شب بله برون گفتم !
تو همون حالت لبخند زد .
ـ آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ امشب یه کاری کردم .
امیر مرموز حرف می زد ، کج نشست : چکار ؟
امیر دست تو موهاش کشید : به شیرین گفتم دوستش دارم .
خودش رو جلوتر کشید ، خنده ی روی لبش از این بزرگتر نمی شد : نه !!
ـ گفتم .
ـ تو که می خواستی بهش فرصت بدی تو رو بشناسه .
ـ طاقتم از تنهایی طاق شده . تا نمی گفتم نمی فهمیدم کجای کارم . آفرین ازدواج دو تا شکل داره ، یا یکی رو دوست داری و زندگی می سازی ، یا زندگی می سازی و دوست داشتن رو کنارش تجربه می کنی . فکر کردم بدونه چه احساسی دارم بهتر باشه . اونم بدونه می تونه به من فکر کنه .
ـ خب وقتی گفتی چکار کرد ؟ موند به تو فکر کنه یا رفت ؟
امیرسر بالا انداخت .
ـ موند ؟ رفت ؟ چی گفت ؟
ـ موند . هیچی نگفت .
ـ هیچی ؟
ـ موقع خداحافظی زبون باز کرد و گفت خداحافظ آقا امیر ، شب یلدا بهتون خوش بگذره .
کنجکاو پرسید : چطوری گفت ؟
ـ سر به زیر و خجالت زده .
خوشحال دست رو بازوی امیر گذاشت : مبارکه .
ـ خودمم همین فکر و کردم . اگر اونم به من حسی نداشت یا اگر بهش بر می خورد همون موقع می رفت .
ـ شب یلدا هیچ وقت از یادت نمی ره ، یه جور دیگه موندگار می شه تو ذهنت .
ـ تا وقتی دوستش دارم و دوستم داره .
همیشگی بودن محبت رو بین امیر و شیرین دعا کرد .
ـ وقتش شده با بابا و مینا حرف بزنی . شیرین خانم از احساست با خبر شده مثل قبل نمی تونه باهات راحت باشه . یهو دیدی واسه مریض های بی نوا نسخه اشتباهی پیچید حکیم دل شما .
امیر اول خندید و بعد ساکت رفت تو فکر .
ـ چی شد ؟
ـ خوب پیش می ره؟
ـ از من بهتر پیش می ره . مینا تو رو خیلی دوست داره . پسرش هستی ، بچه ی اول .
ـ واسه همین به فکر بود و دختر برام زیر سر می گذاشت؟ آفرین اولین جایی هست که می خوام برم خواستگاری ، اونم به انتخاب خودم .
ـ به جنبه خوبش فکر کن . در عوض الان یکی هست که خیلی دوستش داری ، انتخاب خودته . اگر مینا مثلاً بهت می گفت باید با این دختر ازدواج کنی بهتر بود ؟
ـ نمی دونم .
ـ بدان و آگاه باش . امیر ؟
ـ جان ؟
ـ کی می خوای بگی ؟
ـ امشب خوبه ؟ بعد از رفتن مهمونها . یا شاید قبلش ...
ـ آره دوست دارم وقتی می گی خونه باشم و حالت صورت بابا و مینا رو ببینم ، حتماً ذوق زده شون می کنی با حرفات ، کم چیزی نیست پسرشون می خواد داماد بشه .
امیر به جعبه های شیرینی اشاره کرد : شیرینی هم داریم ، یه تیر و دوتا نشونه .
هر چه هوا تو ریه هاش جمع شده بود رو خالی کرد . برای امیر خوشحال بود . چند ثانیه زل می زد به نیم رخ امیر و دوباره به خیابون نگاه می کرد .سر کوچه شون رسیده بودند . دوباره به امیر زل زد .
ـ چرا این طوری نگاه می کنی ؟
شونه هاش رو از خوشی جمع کرد : فکرش رو کن دامادی تو .
ـ ببینم همیشه اینقدر شاد و خوشحال می مونی ؟ خواهر شوهر بازی در نمیاری !
ـ تا وقتی تو خوشی نه ، وای به روزی که شیرین خانم باعث بشه خم به ابروت بیاد .
امیر بلند خندید : فکر کنم تو این مورد افسانه رو بیشتر از تو دوست داشته باشم ....
خنده ثابت مونده بود رو لبش اما فکرش پیش افسانه بود و افکار بچگانه و حسادتش ، چی می شد افسانه اندازه سنش زندگی رو می فهمید ؟
قبل از پیاده شدن از ماشین ، یکی از جعبه های شیرینی و یک بسته از باسلق ها رو جدا گذاشت برای پری .همراه امیر پیاده شد
ـ بشین تو ماشین .
ـ با پری کار دارم . تا تو بیای کار منم تموم شده .
ـ مواظب باش زمین لیزه ...
تو حیاط برفها آبکی شده بودند . ایمان آدم برفی کوچیکی درست کرده بود . سه تا دایره ، کج و معوج .
خندید : خوبه آدم برفی ت تا ثریا نرفته ایمان .
دیشب تو سرما و بی خودی حیاط رو جارو کشیده بود و شسته بود .
جلوی در خونه ایستاد و زنگ زد . پری تو راه پله تکه ای موکت انداخته بود . کف کفشش رو خشک کرد .
در باز شد ، پری تا دیدش خندید .
ـ سلام .
ـ سلام بیا تو .
ـ باید برم کار دارم .
دستش رو سمت پری گرفت : قابلی نداره و ببخشید .
دست خودش نبود ، ببخشید گفتنش با بغض همراه بود .
ـ دیوونه ، برای چی ؟
ـ اگر امشب مهمون نداشتم شب یلدای تو هم خراب نمی شد . بابا مجبوره بیشتر وقتش رو اون طرف باشه .
دلش برای بابا منوچهر بیشتر خون بود . دو دل گرفتار شده بود .
دست آزاد پری حلقه شد دور شونه اش و مهر خرج گونه هاش کرد : نمی تونی حس کنی چقدر برات خوشحالم . یادت رفته ؟ امشب شب یلداست ، طولانی تراز همه شب ها ، چند دقیقه اش به منم می رسه خیالت راحت ، مثل تو شب یلدای اولمون نیست ، برو خوش باش به هیچی هم فکر نکن...
برق چشماش رو خودش حس می کرد : یه خبر خوب هم دارم برات .
ـ چی ؟
لب بهم فشرد و چشمش رو جمع کرد : هوممم . از زبون بابا بشنوی بهتره ، شاید بخواد ذوقش رو با تو شریک بشه من حرفی نزنم بهتره .



***********


همه چیز آماده بود . 2 تا ظرف کریستال انار دونه شده آماده کرده بود .
ظرف سری آجیل خوری پر از آجیل آماده خورده شدن بود، اگر ایمان اجازه می داد چیزی ازمغز بادام ها و قیسی ها بمونه .
به جرأت می تونست بگه اولین بار بود از باز کردن کابینت و بیرون آوردن ظرفهای مینا رضایت کامل داشت . تا وقتی خرجی خونه دست مینا بود ، مینا خرید های زیادی می کرد . قسطی و نقدی ، بابا منوچهر همیشه به خرج تراشیدن های اضافه مینا معترض بود . نه که از خونه و زندگی خوب فراری باشه ، عقیده اش این بود هرچیزی به اندازه و خرید به شرط توانایی ، نه قسطی و قرضی .. الان می دید چقدر خریدهای آنتیک و شیک مینا کار آمد هستند و آبرو می خرند .
میوه ، شیرینی ، فنجون برای چای و شاید قهوه ، باباش هندونه هم خریده بود اما تار عنکبوتی بود داخلش .
نیم ساعت دیگه مهمونها تشریف فرما می شدند . نگاهی به قندون انداخت ، سر کتری رو برداشت و قل قل آب رو دید زد .
ـ ده دقیقه قبل از اومدنشون می برم تو سالن .
در آشپزخونه باز شد : عزیزی
ـ جانم ؟ چرا این طوری اومدی بیرون سینه ات سرما می خوره ؟
ـ داداش امیر می گه بیا وقتشه .
در عرض نیم ساعت امیر چطور می خواست بگه .. ولی خوب بود ، خبر ازدواج امیر به جمع شادی می بخشید ...
ـ برو تو سرده الان میام .
ـ وقت چیه عزیزی ؟
ایمان طاقت نداشت و همینکه پاش به هال می رسید قضیه رو لو می داد : وقتی رفتیم داخل می فهمی .
بشقابی پراز شیرینی کرد و پشت سر ایمان سرتقِ تو سرما مونده رفت تو خونه .
کنار امیر نشست . ایمان دست چپش نشست و لم داد روی زانوش و به شیرینی ها ناخنک زد .
ـ چه خبره آفرین با شیرینی اومده و خوشحال ، تو خبر داری نه ؟
شیطون سر تکون داد و دست گذاشت رو پای امیر : زود باش بگو همه منتظرند .
مینا اخم کرده بهش چشم غره رفت . افسانه دل از گوشی کند و اومد جلوتر .
امیر دستی به موهاش کشید : بابا اون 15 میلیون بود .
بابا منوچهر کشیده گفت : خــــــــــب ؟
ـ باید به فکر خرج کردنش باشین .
خنده اش گرفت : چه مقدمه چینی خوبی . چطور به ذهنت رسید ؟
ایمان زودتر از بقیه به حرف اومد : داداش امیر بابا اون پول و گذاشته واسه عروسیت .
موهای ایمان رو *نو ا زش * کرد. بابا منوچهر یکی از زانوهاش رو تکیه گاه بدنش کرد و چشماش تو صورت امیر و خنده صورتش می چرخید : آره ؟
ـ با اجازه تون .
ـ می خوای زن بگیری ؟
حالت صورت مینا دیدنی بود . تصویری مرکب از خنده و گریه ، بغض شادی و دلخوری ؟
ـ تا خدا چی بخواد .
مینا بلند شد و به طرف امیر اومد : من الان باید بفهمم ؟
ابروهای افسانه چسبیده بود به موهاش : همه افتادند تو ولوله . چه خبره؟
امیر اول جواب مینا رو داد : کسی نمی دونه .الان به همه گفتم دیگه .
نوبت جواب افسانه بود : آسیاب به نوبت افسانه خانم . نوبت شما هم می رسه.
زل زده به صورت افسانه منتظر عکس العملش . نگاه افسانه چند ثانیه کوتاه رو صورتش مکث کرد و برگشت رو صورت امیر : من نمی خوام جلو بزنم . منتظر وقتش می مونم .
ـ بگذریم از این حرفها دختره کی هست ما می شناسیم ؟ آفرین زودتر از ما فهمیده چه خبره ؟
مینا با شک و اخم نگاهش می کرد : تو بهش معرفی کردی ؟
جدی شد : نه . انتخاب خودشه .
بابا منوچهر هم بلند شد اومد جلو . همه تو حلقه بودند جز افسانه . تو چشمهای پدرش برق رضایت و خوشی رو می دید : جسته گریخته حرف نزن . الان مهمون ها می رسند بگو ببینم چه خبره ؟
ـ یکی از مشترهای مغازه ست ، دختر خوبیه . خب من ...
امیر نگاهی به ایمان انداخت ، ایمان برعکس همه سرگرم خوردن شیرینی بود ...
سینه امیر پر و خالی شد : دوستش دارم .
مینا به پهنای صورت می خندید . دست بابا منوچهر رو شونه ی امیر نشست . چه خوب بود امیر بدون خجالت حرف می زد .
ـ حرف یک روز و دو روز نیست . مدتهاست با خودم کلنجار می رم . امروز از خودم مطمئن شدم و خواستم شما هم در جریان باشید ....
ـ می بینی منوچهر ؟ پسرمون می خواد زن بگیره . دختره چه شکلی هست امیر ؟
مینا ادای مخالفت نمی اومد و راضی بود . تو مراسم خودش هم سنگ اندازی نکرده بود اما یک صدم خوشحالی حال حاضر مینا رو هم ندیده بود.
از اون لحظه ها بود که باید تلخی زندگی رو با شیرینی اتفاق تازه پشت سر می گذاشت . تو ذوق و شادی امیر شریک بود و اهمیتی به نگاه شبنم زده ی مینا و پسرمون گفتنش نداد . جدا از واقعی یا نمایشی بودن احساس مینا از این لحظه ها لذت می برد .
ـ دختر خوبیه .. همه چیز به قشنگی نیست . کمالاتش رو داره .
ـ از خانواده اش چی می دونی ؟
ـ اون دیگه دست شما رو بوسیده بابا . تا این حد می دونم خانواده داره . من خودم همه جوره قبولش دارم . می مونه تأیید و نظر شما ....
ـ اگر پسند بقیه نباشه چی ؟ ازش می گذری ؟
افسانه چه حرفهایی می زد ؟ چرا این شکلی شده بود و به ازدواج اینقدر حساس ؟
امیر با آرامش جواب افسانه رو داد : مطمئنم هیچ دلیلی برای پسند نشدنش وجود نداره ....
بابا منوچهر به مینا سفارش کرد پیگیر قضیه باشه . امیر گفت اسمش شیرینه ، دانشجو هست و تو عطاری باهاش کار می کنه . قرار شد امیر شماره تلفن ازش بگیره تا مینا زنگ بزنه .
ـ نمی شه قبل از خواستگاری بیام مغازه ببینمش ؟
ـ فردا منم با مینا میام .
ـ که چی بشه بیاین اونجا زل بزنید بهش ؟ شاید معذب بشه . باشه وقتی رفتیم خواستگاری ....
امیر حرف آخرش رو جدی زد . ممنون امیر بود حرفی از آشنایی و دیدارش با شیرین نزد . مینا شاد بود اما تو شادی هم می تونست تیر پیکان کنایه رو به سمتش بگیره و نارضایتی ش رو از اول فهمیدنش تو چشمش بکوبه ....
مهمونها سر وقت اومدند . جاوید ماشین رو تا جلوی بهار خواب آورد . راحت تر بودند برای جابه جایی هدیه ها .
داوود و جاوید و امیر می آوردند و شهناز می گذاشت میون هال . میوه آرایی ، گلهای رز روی پوست هندونه .. گلوی انارها رو روبان بسته بودند شکل پاپیون . آجیلش تو دیس کریستال گرد بود ، تو ردیف های مثلثی آجیل به رنگهای مختلف چیده بودند و با قیسی گل درست کرده بودند .
مینا تحت تأثیر هیجانات چند دقیقه قبل شاد بود : خیلی زحمت کشیدید . قابل ندونستین برای شما تشریف بیارید ...
ـ ای چه حرفیه مینا جون ؟ بچه ها نبودند ، آقای هاشمی نبود. از شما چه پنهون ما امشب چند مرتبه سفره انداختیم . فرصت زیاده مهم اینه دور هم باشیم . اینقدر بهتون زحمت بدیم تازه اولشه .
دل سیر مامان هنگامه رو نگاه کرد ، هیچ تغییری نکرده بود ، نگاهش ، حرفهاش ، احترامش به مینا .
کنار لباسهایی که شب قبل خریده بود ، تمام سکه هدیه گرفت .
میوه خوردند ، انار و هندونه ، آجیل و شیرینی . حواسش جمع پدرش بود چند دقیقه ایی رفت و به پری سر زد و برگشت ، حضور پری تو روزهای پدرش وزنه متعادل کننده بود . آرامش کنار پری بودن تو احوالات بابا منوچهر نمایان بود اما ... اما .. کاش زندگی برای بابا منوچهر هم یک مسیر در نظر گرفته بود ، حال خوبش گم و گور نمی شد .... ای کاش زیاد بود .. هر چه بر سر آدمی می رفت همه از تقدیر نبود ، گاهی تقصیر از خود آدم بود و گردن تقدیر می انداخت .
بابا شریف براشون فال حافظ گرفت . نوبت فال امیر مینا خوشحالی بی حد خودش رو از ازدواج امیر نشون داد و به همه گفت قراره برای امیر بریم خواستگاری ، خانواده هاشمی تو خوشحالی امیر شریک شدند و تبریک گفتند . جاوید سر به سر امیر گذاشت و گفت : پا قدم رو داری ؟
نوبت بهش رسید و نیت کرد و بابا شریف شیوا و موزون غزل حافظ رو خوند .
" دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد
ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال من ازاین خوشتر نمی گیرد
.
.
.
.

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد ..."
فال حافظ از حالش بلند می شد . چند صد سال پیش حافظ حال امشبش رو غزلسرایی کرده بود .
شادی امشبش رو مدیون تقدیر بود . نه به خاطر هدیه ها ، یا محبت خانواده جدیدش . گاهی فکر می کرد مثل اشک از چشم دنیا افتاده بس که جایی برای خودش تو نگاه دنیا نمی دید . اما امشب حال دلش خوب بود و نوشته های دفتر سرنوشت رو نخونده و ندیده به دیده منت قبول می کرد . انتظار به لمس این لحظه ها می ارزید ، به نگاه خیره و لبخند *صورت* جاوید ...
بابا شریف اشاره کرد و مهمونها بلند شدند .
ـ تازه صحبت ها گل انداخته بود آقا شریف .
ـ شما خسته هستید ، بچه ها فردا سر کار هستند . به اندازه یک دقیقه طولانی بودن شب زحمت دادیم .
فقط چند دقیقه کنار جاوید نشسته بود و جاوید از لباسش تعریف کرده بود . بافت انتخابی جاوید زیر و رو بود . زیرش آستین حلقه ایی و یقه اسکی و بلند تا زیر زانو ، کمربند چرم و پهنی تو کمرش بسته می شد . رویه لباس کت بود و آستین کیمونو .
جاوید اجازه نداد امیر در حیاط رو باز کنه و خودش در رو برای خروج ماشین باز کرد . مامان هنگامه مدام تعارف می کرد لازم نیست ولی همگی تا جلوی در بدرقه شون کردند . جاوید لحظه ی آخر قبل از سوار شدن اشاره کرد بهش زنگ می زنه و انگشتهای شبیه گوشی تلفن جاوید از چشم بابا منوچهر دور نموند .
بارش برف کمتر شده بود . منتظر ایستاد پدرش در حیاط رو ببنده . امیر بی طاقت رفته بود دستشویی ، بیش از حد مجاز هندونه خورده بود امشب . وقتی قضیه هندونه تار عنکبوتی رو تعریف کرده بودند مامان هنگامه هندون رو برش زده بود تا همه بخورند .
بابا منوچهر دستش رو کشید و رفتن تو آشپزخونه ،صدای پدرش آهسته بود : دختره این طور که امیر تعریف می کرد هست؟
ـ کم زبل نیستی بابا می دونستی ؟
ـ مینا هم شک کرده چه برسه به من . نگفتی ؟
ـ دختر خوبیه . از دید خواهر شوهری بخوام نگاه کنم از نظر چهره بهم میان ، اخلاق و رفتارش هم تأیید شده است ...
زیر کتری رو خاموش کرد : مهم اینه امیر دوستش داره .
ـ خودت چی ؟
ـ به دلم نشسته . شما هم حتما ً خوشتون میاد .
دست بابا منوچهر دور کمرش حلقه شد و جا شد تو حلقه ی یکی از بازوهاش : منظورم به خودت بود . زندگی تازه ، خانواده جدید رو دوست داری ؟
پر از شرم خندید و پلک بست .
ـ به چشم می دیم اما تأیید خودت لازم بود . پیش از اینها می خواستم باهات حرف بزنم . یا من نیستم یا تو . تو خونه هم نمی شه راحت حرف زد . . صبح و شب هم سرویس داری و مجال حرف زدن به دست نمیاد ....
ـ بابا غروب با امیر برگشتم خونه خیلی با هم حرف زدیم . امیر هم گله می کرد که دیگه کمتر خونه هستم . شما هم که این طوری می گی . باور کنین من نمی خوام از شما جا بمونم . هر وقت شما بخواید من ...
در آشپزخونه باز شد : داری غیبت من و می کنی جغله ؟
ـ نه ، در مورد خودم حرف می زدم با بابا .
ـ جرأتش را نداری پشت سر من حرف بزنی !
ژست امیرو کلام مثلاً ادبی ش خنده دار بود .
ـ تو برو ، آفرین هم زود میاد . حالا مینا فکر می کنه بیرون چه خبره و چه حرفهاست .
ـ بابا من سنم از دنبال نخود سیاه رفتن گذشته . ولی می رم .
ـ می خواد زنم بگیره !
نگاه خندونش رو از امیر پشت شیشه ی پنجره ی آشپزخونه گرفت . صورتش رو چسبونده بود به شیشه ، دستاش و گذاشته بود دو طرف صورتش و نگاهشون می کرد . بابا منوچهر کلافه رفت سمت در و امیر فرار کرد .
بلند خندید : امیر با شیرین معنی می شه بابا . عروس براتون در نظر گرفته مثل دسته ی گل . این رفتارش هم اگر چه شوخی ولی به خاطر نگران بودنش از تصمیم و نظر شماست .
ـ ندیده پسند شده عروس . اما بحث من و تو یه چیز دیگه بود.
ـ من در خدمتم .
ـ می گفتم ، وقت نشده با هم حرف بزنیم . آفرین هر کی تو رو بشناسه می دونه تو این مدت چقدر عوض شدی ، فرق کردی . شادی تو شادی منم هست . پری دیشب می گفت منوچهر تو بحر اخلاق آفرین رفتی ؟ برق چشماش ؟ صبحها موقع رفتن از پشت پنجره تو رو نگاه می کنه و می گه هیچ کس مثل جاوید نمی تونست اینقدر نشاط به وجود آفرین بده . خودمم متوجه شدم از ترس و نگرانی روزهای اول اثری نیست .
دوست داشت مثل امیر حرف دلش رو بزنه : بابا من کنار جاوید معنی زندگی رو اون طوری که باید می فهمم . نمی دونم اگر کسی غیر از جاوید بود و به همین اندازه به من محبت می کرد باز هم بهش دلبسته و وابسته می شدم ؟ بهش اعتماد می کردم ؟ ولی حس خوبی دارم از اینکه انتخابم درست بوده .
راحت از احساسش با پدرش حرف می زد مثل همیشه . تنها کسی که گوش می شد و ناگفته های دلش رو بی پروا بهش می گفت پدرش بود . بابا منوچهر جور کش مینا بود . جایگزین مادری که نبود !
ـ آفرین ؟
ـ جونم بابا ؟
ـ چند روز پیش از پری خواستم باهات حرف بزنه قبول نکرد ، به خاطر خودت نخواست دخالت کنه ، می دونست احتمال ناراحت شدن تو خیلی کمه ،اما نمی خواست تو معذب بشی .... تو دختر منی اما هر چی باشه من مردم و شاید گفتن بعضی حرفها از طرف من درست نباشه .. از مینا هم انتظاری نمی ره ....
ـ مگه چی شده بابا ؟ چی می خواید به من بگید؟
ـ همون حرفهایی که شب عقدت بهت زدم ، موقع خداحافظی ...
یادش افتاد و سر به زیر شد . همون شب هم خجالت کشیده بود از حرفهای پدرش و اصرارش . روش نشده بود دوباره در موردش صحبت کنند . وقت هم نشده بود .
ـ تا حالا ازت نخواسته پیشش بمونی ؟
خفه زمزمه کرد : نه .
4 روز از محرم شدنشون گذشته بود و به احتساب 2 هفته نامزدی ، 14 روز از آشنا شدنشون .
ـ خیلی براش ارزش داری .
جمله بابا منوچهر آغشته غم بود ولی چرا ؟
ـ شب عقدت اون سؤال و پرسیدم چون فکر می کردم ممکنه ازت بخواد .یا حرفی زده باشه و تو به خاطر خواسته من مخالفت کنی .نگذاشتی جمله ام کامل بشه و فوری گفتی بعد از رفتن مهمونها بر می گردی خونه .
جاوید اون شب پرسیده بود نمی خوای بری خونه و بعد باشه کش دار گفته بود ، همین . یعنی کشدار بودن باشه اش محض خواهش موندن بوده ؟ ناراضی بوده از رفتنش ؟ اگر مستقیم ازش می خواست چه جوابی بهش می داد تو اون لحظه ، اگر بعدا ازش بخواد چی داره بهش بگه ؟ نمی تونست به افکارش انسجام بده . کو محرمی که حرف دل باهاش بزنه ؟
ـ حق تو هست خوشبختی رو با تمام وجود حس کنی دخترم . به اندازه ی کافی خوشحالی تو حروم شده ، وقتت تلف شده .
ـ چرا این فکر و می کنید بابا ؟ من لحظه های خوب کم نداشتم کنار شما.
ـ فرق کرده ، خودت الان وسط ماجرای زندگی هستی . من از طرف مقابلت مطمئنم ، شعور و متانت جاوید برای من اثبات شده است. برای اونها همه چیز تموم شده است تو رو برای همیشه عروس خودشون می دونند .
دلش مالش رفت از خوشی ، چه ایرادی بود ؟ تا همیشه !
ـ تو هم که ....
خودش هم همین و می خواست مثل اسم جاوید ، همراه جاوید تا ابد. مجبور بود مدام نگاه بدزده از پدرش و لب بگزه ....
دستهای بابا منوچهر شونه هاش رو در بر گرفتند :قدر خودت رو بدون بابا ، نیازی به سفارش من نیست ، خودت بهتر می دونی چکار باید بکنی ، اما کنار مراقب خودت بودن و حفظ غرورت ، هوای خوشبختی رو هم داشته باش ." سعی کن تو زمان درست جای درست باشی تا از دست ندی "
خیلی معنی ها داشت حرف بابا منوچهر ، فقط به موندن پیش جاوید ختم نمی شد.
ـ من تازه اول راهم بابا . اونقدری می فهمم که زندگی مشترک شعور می خواد ، کنار یکی دیگه بسر بردنِ زندگی آگاهی می خواد . کم کم دارم به این شعور می رسم .
سرش رو قلب بابا منوچهر جا خوش کرد . پدرش آه می کشید ؟
خواست عقب بکشه و پدرش اجازه نداد . همون جا پرسید : از چی ناراحت هستین بابا ؟
ـ خوشحالم .
ـ شاد هستی و آه می کشی ، می شه همچین چیزی ؟ پارادوکس عجیبیه !
ـ بعضی شادی ها غم دارند تو خودشون ، بعضی غمها شادی .
عقب کشید و این بار دستهای پدرش شل شدند : من نمی فهمم شما چی می گی !
ـ چیزی رو از دست ندادی . اما اگر چند دقیقه دیگه بیشتر معطل کنی تلفن هاشمی کوچیک رو از دست می دی . الان تو زمان نادرست تو جای نادرست هستی .
پاسخ
#38
هر چیزی تو قنادی بود برچسب قیمت جدید خورده بود . چند تا از یخچالها ، پیشخوان ، میز و صندلی های کافه ، همه فروشی بودند . پشت شیشه آگهی زده بودند به این مضمون " به علت تغییر شغل کلیه اجناس نصف قیمت به فروش می رسد "
آگهی حراج باعث شده بود مغازه شلوغ بشه و فرصت سر خاروندن نداشته باشه. همه انتظار داشتند یخچال و میز و صندلی هم به نصف قیمت فروش بره و اعصاب زند محض سر وکله زدن با مشتری های سمج بهم ریخته بود .
ـ بعضی ها فقط می خوان از آب گل آلود ماهی بگیرند . از مشکلات دیگران به نفع خودشون استفاده کنند . آتیش افتاده به جون زندگی من اما نه تا این حد .
لیوانی آب ریخت و به دست زند داد : اگر میز و صندلی ها رو به سمساری بفروشید بهتره . شاید یخچالها رو ، یا اینکه آگهی بزنید چند تا گوشه در مرود فروش یخچالهای قنادی .
6 تا یخچال بزرگ بود ، فکری به ذهنش رسید : تو روزنامه هم می تونید آگهی بدید .
ـ نمی دونم ... وقتی فکر می کنی همه کارهات از روی برنامه پیش می ره بدتر دچاربی نظمی می شه .
ـ دست تنها سخت هست براتون .
زند آه کشید : به خاطرآب ممنون .
ـ خواهش می کنم .
رفت سمت کافه و حین رفتن برچسب فروشی رو از رو یخچالها جدا کرد . تو گوش جهان چیزی گفت و جهان فوری رفت سمت در ورودی و آگهی رو از شیشه جدا کرد. متن آگهی عوض می شد .
یکی از مشتری ها اومد سمت پیشخوان آشنا بود از مشتری ها ثابت مغازه ، خانم اسماعیلی : جانم بفرمایید ؟
ـ سفارش کیک تولد دارم .
ـ به سلامتی .برای کی ؟
ـ داره تعطیل می شه .
ـ بله متأسفانه .
ـ خیلی حیف می شه . من همیشه راضی بودم از کار شما .
ـ خواهش می کنم.
ـ تولد دخترم دوشنبه هفته آینده است .
متأسف سر تکون داد : راستش آخرین سفارشی که گرفتیم برای شنبه هفته آینده است ...
ـ اینجا هم بسته بشه ، قنادی از ما خیلی دور می شه ، حیف بود با این موقعیت .
ـ گاهی شرایط به شکلی که دوست داریم پیش نمی ره .
ـ لااقل تم تولد رو از اینجا بخرم . نمونه ها رو می شه ببینم ؟
آلبوم رو به خانم اسماعیلی سپرد و سرگرم مشتری تازه شد ....


***********


خسته و کوفته روی صندلی نشست ، زانوهاش تق تق صدا می دادند . شهلا خانم براش دست تکون داد و به سرش زد ، سردرد گرفته بود . کاش می شد زانوش رو بالا بیاره و به شهلا خانم نشون بده . انگشت وسط و اشاره اش رو به حالت راه رفتن نشون داد .
ناهار ساندویچ خورده بود . جاوید تا ظهر دنبال کارهای شهرداری یکی از پروژه هاشون بود ، بعد از ظهر هم رفته بودند بازدید ساختمون به اتفاق همکارهاش . یک بار تلفنی حرف زده بودند ، و 2 بار پیام فرستاده بود وقتی به سلامتی به مقصد رسیده بود . شام مهمان بود خونه شون . جمعه هم جاوید رو دعوت کرده بودند ناهار . همون روز مینا زنگ زد و ازمادر شیرین اجازه خواستگاری گرفت ، فردا شب می رفتند خواستگاری و دل تو دل امیر نبود . شیرین چند روز مرخصی گرفته بود و امیر دلتنگ شده بود .
برای آرزو پیام نوشت " جای شما خالی . امروز از روزهای شلوغ بلوط بود "
" من و شهلا خانم کلافه شدیم "
" زند از ما بدتر "
گوشی آرزو روشن شده بود . پاکت حقوق آرزو هنوز تو کیفش بود . خونه نبودند . رفته بودند مسافرت دیدن خانواده پدری ایلام . کلمات تایپ شده حال اصلی آرزو رو نشون نمی دادند . خودش می گفت خوبه .
اثر و نشونی از آقای صباحی نبود . با آرزو حرفش رو نمی زد . نگفت یک بار دیگه اومده مغازه و سراغش رو گرفته . خود آرزو هم حرفی نمی زد . اشاره نکرده بود تا نداشته های آرزو رو به یادش نیاره . شاید خودش رو می زد به بی خیالی و مثلاً کنار اومدن با زندگی اما تو دلش حتماً خبرهای دیگه ایی بود. کدوم دلی بدون حسرت بود که دل آرزو باشه ؟
آرزو جوابش رو فرستاد " جای شما خالی .منم دارم آشپزی می کنم با عمه ام "
" من و دختر عمه ام کلافه شدیم بس که عمه غر زد "
" عمه بدتر از تنبلی من و دخترش "
براش نوشت " خوش بگذره "
بلد نبود چطوری حرف از زبون آرزو بکشه ، نه که کنجکاوی کنه تو زندگی ش ، فقط می خواست با آروز حرف بزنه. حرف مشترکی پیدا نمی کرد . نه تا وقتی آرزو پیش قدم نمی شد واسه حرف زدن .


*********


ساعت کاری تمام شده بود . جاوید سر ساعت زنگ زد .
ـ جانم ؟ سلام .
ـ سلام . سر کار هستی هنوز ؟
ـ آره .بر گشتین ؟
ـ نه کارم طول می کشه . می گم آفرین ؟
ـ جانم ؟
ـ نمی خواد امشب بیشتر تو مغازه بمونی ، برو شرکت تا بیام .
ـ چشم .
ـ به خانم علوی منشی شرکت زنگ می زنم می گم خانمم داره میاد اونجا.
خانمم رو مزه مزه کرد : باشه
ـ یا نه می خوای زنگ بزنم داوود با تاکسی بیاد دنبالت یا اگر امیر هست با امیر برو خونه.
ـ مگه کارت خیلی طول می کشه ؟
ـ نه فوقش نیم ساعت یا سه ربع ساعت دیگه .
ـ منتظرت می مونم .
صدای خسته ی جاوید شارژ شد.
ـ سعی می کنم زودتر برگردم .
قبل تر ها شنیده بود زن با گفتن بله سر سفره عقد بلا برای جونش می خره . تا الان جز محبت و احترام چیزی به جون نخریده بود . مسئول یک نفر دیگه شده بود . جاوید رو دوست داشت به حدی که پای خوب و بدش می ایستاد .دوست داشتن فقط ب و س ه و از عشق گفتن نبود ، انتظار برای برگشتن هم بود ....
چند دقیقه موند تا خرید مشتری تازه تمام بشه . لباسش رو عوض کرد ، مقنعه اش رو بیرون آورد و شال بافت پوشید . سوغاتی پری از مشهد بود . ارغوانی رنگ و لطیف ، به چشم جاوید هم زیبا اومده بود . جلوی آینه کمدش ایستاد و مکث کرد رو حالت ابروهاش و سفیدی صورتش . تحول از درونش شروع و به بیرون سرایت کرده بود.
ـ قالبت داره عوض می شه آفرین .
نوک انگشت سبابه اش رو گذاشت رو چاه زِنَخدانِش گودی چونه اش ، نوک انگشت رفت سمت گوشه ی لبش . چشمهاش ... گونه اش ، انگشت خودکار و هوشمند قفل کرده بود رو مسیر ب و س ه های جاوید . کل صورتش شکفت ، از خودش که دیگه خجالت نمی کشید ، بی پروا و با شعفی که مخصوص خلوت خودش و خودش بود لبخند زد و دوباره انگشت گذاشت رو گونه اش . دیشب ناغافل گونه اش گرم شده بود ، تو ماشین ، ته کوچه ی بن بست ، وقتی پرنده تو کوچه پر نمی زد . دلش پر پر زده بود.
دختر شاد تو آینه رو به شوخی سرزنش کرد : از دست رفتی آفرین .
مشتری مغازه شد و از آقای زند خرید کرد . 1 کیلو شکلات پشمکی و بسته 1 کیلویی نون یوخه .
ـ نمی خواد حساب کنید خانم دهقانیان . قابلی نداره .
ـ ممنون . این طوری راحت ترم .
نون یوخه و شکلات رو برای خالی نبودن دستش می برد شرکت ، تازه بود دیروز از یوخه پزی فرستاده بودند . به نظرش بهتر از نون خامه ایی و رولت و شیرینی ناپلئونی بود .



************


در ورودی باز بود ، در اصلی شرکت انتهای راهروی باریک . زنگ رو فشرد و چادرش رو مرتب کرد .
در و آقایی میانسال باز کرد : سلام .
ـ سلام دخترم ، بفرمایید .
ـ من دهقانیان هستم ...
ـ بابا جعفر ؟ چرا منتظرشون گذاشتی جلوی در...
ـ بفرما تو دخترم بیرون سرده .
ـ ممنونم .
وارد شد و بسته نون یوخه رو سمت بابا جعفر گرفت : قابلی نداره .
باباجعفر مردد بود برای گرفتن جعبه . مقصر نبود ، نمی شناختش . خانمی از آبدارخونه بیرون اومد ، ماگ قهوه دستش بود ، با روی گشاده به استقبالش اومد : خانم هاشمی ؟
حدس زد خانم علوی باشه . بابا جعفر شرکت جعبه رو نگرفته بود هنوز ، گذاشتش روی ساعد دست دیگه اش و دست دراز شده اش رو فشرد : بله .
ـ خوشبختم ، علوی هستم منشی شرکت . تبریک می گم .
ـ لطف دارید .
ـ مهندس گفتند تشریف میارید ، زودتر منتظرتون بودم .
ـ کارم کمی طول کشید .
ـ ببخشید دخترم شما خانم جاوید خان هستی ؟
کوتاه لبخند زد : بله .
ـ شرمنده دخترم من به جا نمی آوردم .
خواهش می کنمی گفت و جعبه رو به طرفش گرفت و این بار بدون معطلی دستش سبک شد .
ـ شیرین کام باشی بابا و خوشبخت .
ـ سلامت باشید .
ـ سر پا نایستید خسته هستید ، بفرمایید . مایل باشید تو اتاق مهندس منتظربمونید اگر هم دوست دارید همین جا .
مبلمان کرم قهوه ای چرم رو از نظر گذروند : همین جا منتظر می مونم .
دفتر فنی مهندسی آذین نو ساز نبود . مدل خونه های قدیمی ، هال و پذیرایی و چند تا اتاق و آشپز خونه ، مدل خونه عمه مهین اصالت خودش رو حفظ کرده بود ،ولی طوری طراحی شده بود تو نگاه اول متوجه قدیمی ساخت بودنش نمی شدی . حیاط ساختمون پشت بود ، راهرویی درست روبه روی در ورودی بود ،درش آهنی بود و ازشیشه های بخار گرفته اش فضای باز حیاط رو می دید . برف رو شاخه های نارنج نشسته بود.
بابا جعفر براش چایی آورد و چند تا از یوخه ها .
ـ زحمت نکشید .
ـ نوش جان دخترم . زحمت رو شما کشیدی ، چقدر ترد و خوشمزه هستند .
ـ نوش جان .
بابا جعفر سهم یوخه خانم علوی رو به اضافه چند تا شکلات رو میز گذاشت و رفت .
ـ مهندس به ما شیرینی ندادند هنوز .
متعجب و خیره خانم علوی رو نگاه کرد : جدی ؟
ـ باور کنید . هروقت یکی از دوستان اعتراض می کنن ، فراموشی رو بهانه می کنند ولی ما می دونیم از عمده تا ما فراموش کنیم .
خانم علوی به شوخی می گفت . حتماً جاوید به شوخی پشت گوش انداخته بود و شیرینی نخریده بود واسه دوستانش.
شرمنده جابه جا شد:من نمی دونستم وگرنه براتون ...
ـ اتفاقاً خیلی خوشمزه است . مخصوصاً این شکلات ها .
ـ نوش جان ...
مابقی زمان به سکوت گذشت ، هر از چندگاهی نگاه خیره و لبخند خانم علوی رو جواب می داد . روزنامه و مجله های روی میز سرگرمش کرده بودند .
یک دفعه در ورودی باز شد و 3 تا خانم وارد شدند . شاد و خوشحال . دست یکی از اونها نایلون پاپ کرن بود .
خودشون کلید داشتند و پشت درنمی موندند ، خانم علوی به احترام اونها لبخند می زد و می ایستاد پس ازهمکارهای جاوید بودند . حضور تو جمع غریبه براش سخت بود.
" کاش جاوید زودتر بیاد "
ـ به به ببین کی اینجاست . آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم .
مخاطب اونها بود به احترامشون ایستاد : سلام
آشنایی شون یک طرفه بود ، هیچ کدوم رو نمی شناخت . دست داد و روبوسی کرد و هنوز غریبه بودند براش .
خانم علوی انگار منتظر اومدن یکی بود که تنها نباشه از خانمهای تازه وارد پرسید : تا اومدن مهندس شما شرکت هستید ؟
هر سه تأیید کردند و خانم علوی و با گفتن بابا جعفر داره نماز می خونه رفت .
چشمش رو صورت همه شون می چرخید و به اونها لبخند می زد . هاج و واج مونده بود کی به کیه ؟ و ناراضی بود از رفتن خانم علوی ، لااقل تنها کسی بود که می شناخت . یکی از خانمها به فریادش رسید : چه خبره مثل لشکر سلم و تور محاصره اش کردید ؟ آفرین جون از خودم شروع می کنم من مهتاب هستم .
مهتاب تو نگاه اول خوشگل بود ، صورت بیضی و چشم و ابروی سیاه . حالت صورتش طوری بود انگار همیشه لبخند می زنه .
دستش رو دوباره فشرد : خوشبختم .
دست مهتاب پشت کمر نفر بعد نشست ، همونی که پاپ کرن می خورد : تهمینه .
تهمینه صورتش بچگانه بود ، گرد و سفید ، چشمهای قهوه ایی و ابروهای مشکی . دست تهمینه رو هم فشرد: خوشبختم .
ـ و نفر آخر سارا .
سارا تپلی بود و سفید رو ، چشمهای گرد و سبز ، ابروها و موهای بلوند ، سارا دستش رو گرفت و محکم فشرد : به جمع ما خوش اومدی .
تهمینه سربالا انداخت : نه ، فکر نکنم آفرین جون پایه باشه ، نگاه کن چشماش چه مهربونه !
از چی حرف می زدند ؟
مهتاب شونه به شونه اش ایستاد و دست دور کمرش حلقه کرد : حق داره ، تازه اولشه . خودم کار می کنم باهاش راه بیفته .
تهمینه چشماش و ریز کرد و نگاهش کرد : باز هم فکر نکنم . کله ایی که من می بینم پر شده از مهندس .
سارا بلند خندید : عزیزم . ببین چطور گیج شده ، ما بلد نیستیم مهمونداری کنیم آفرین جون شما ببخش .
ـ خواهش می کنم .
همون جا نشستند . تهمینه و مهتاب کنارش ، سارا روبه رو . تهمینه مشتی از پاپ کرن برداشت وبه بقیه هم تعارف کرد : ببخشید آفرین جون ما نتونستیم تو مراسم شرکت کنیم . چند روز تعطیلی خودمون رو به زور دعوت کردیم کیش . ولی عکست روتو گوشی آقا جاوید دیدیم . دوست داشتیم زودتر آشنا بشیم با هم ما ...
سارا مانع شد : صبر کن تهمینه ، اجازه بده وقتی بقیه تشریف فرما شدند خودمون رو معرفی می کنیم .
همین موقع در ورودی باز شد و جاوید و دو نفر دیگه اومدند ، یکی از اونها رو یک بار کنار جاوید دیده بود.
جاوید و مرد آشنا خوشحال شدند از دیدن اونها اما اون یکی نمایشی فرار کرد : فکر می کنم بهتره برگردیم.
جاوید دستش روگرفت و آوردش جلو و همه خندیدند .
نیم خیز شد و تهمینه دستش رو محکم گرفت : بشین عزیزم ، نیازی نیست ، هوا برشون می داره .
جاوید خندون جلو اومد : یه چیزی می دونستم زیربار آشنا شدن شما با هم نمی رفتم . می بینی مهراب ؟ خانم منم آوردن تو تیم خودشون .
سارا پا روی پا انداخت : هنوز ثبت نام نشده .باید از زیر فیلتر رد بشه ، ببینیم توانایی همراهی با تیم رو داره یا نه ؟ نباید اهل پشیمون شدن و جا زدن باشه کسی که می خواد عضو تیم بشه .
مهتاب بلند شد ایستاد : شایان کجاست ؟
سه تا مرد بهم نگاه کردند و قهقهه زدند . چند ثانیه بعد در یکی از اتاقها باز شد و مردی خوابآلو بیرون اومد . مهتاب با چشمهای ریز شده و اخم غلیظ نگاهش می کرد : تو اینجا بودی ؟؟؟
دوباره سر تا پای شایان نام رو برانداز کرد : خواب بودی ؟؟
شایان مظلوم و معصوم تکیه زد به چهارچوب در ...
سارا ابرو بالا انداخت برای دوست جاوید ، همون که از اومدن پشیمون بود : شانس آوردی تو به من دروغ نگفتی نوید ....
با همه زوج ها آشنا شد ، خودش حدس زده بود کی به کیه . شایان و مهتاب ، سارا و نوید ، تهمینه و مهراب . مهراب دوست صمیمی تر جاوید بود ، صداش رو قبلاً شنیده بود ، موقعی که جاوید خیره نگاهش می کرد و بهش تشر زده بود .
آقایون همه دوست و هم دوره تو دانشگاه . هر کدوم چند سال تو شرکت های دیگه کار کرده بودند و چند ماهی می شد برای خودشون شرکت زده بودند .
مهتاب معماری خونده بود و تو شرکت همکار بود . همکارِ هر وقت نیاز بدونه بیاد سر کار . سارا حسابدار بود تو شرکت دیگه و تهمینه خانه دار بود. تحصیلات دانشگاهی نداشت ، قبل از گرفتن دیپلم ازدواج کرده بود و به زور و خواسته شوهرش درسش رو تا پیش دانشگاهی ادامه داده بود . بچه هم داشتند ، تهمینه و مهراب زود ازدواج کرده بودند و یک پسر 12 ساله داشتند ، سارا و نوید دختر3 ساله ، مهتاب وشایان ، 2 تا دختر ، 3ساله و 1 ساله.
جفت به جفت کنار هم نشسته بودند و چایی و نون یوخه می خوردند .بابا جعفر هم بعد از پذیرایی خداحافظی کرده بود.
ـ شما چی خوندی آفرین جون ؟
ـ من خب ، رشته خاصی نخوندم .
جاوید شونه اش رو فشرد و گفت بگو ، به جاوید گفته بود همینطوری تو کنکور شرکت کرده و کودکیاری و انتخاب کرده ،علاقه خاصی بهش نداشته .
ـ کودکیاری خوندم .
ـ این روزها به دردتون می خوره .
اشاره ی مهراب به جاوید بود. جاوید برای مهراب خط و نشون کشید .
ـ چرا کار مربوط به رشته ات انجام نمی دی آفرین جون ؟روحیه اش هم داری . امتیاز مهد کودک بگیر و کار کن ، از دانسته هات هم استفاده کن .
لبخند زد به روی سارا : کارهای هنری بیشتر دوست دارم ، دو تا گواهینامه دارم ، فیلمبرداری و عکاسی ، شیرینی پزی .
ـ چه خوب فیلمبرداری ؟
ـ آره ، چند ماه کار کردم . مشکل برام پیش اومد و نشد ادامه بدم ، واسه همین رو آوردم به شیرینی پزی .
به جاوید گفته بود مدتی کوتاه تو دفتر فیلمبرداری کار کرده اما نگفته بود چرا بیرون اومده . سختی رفت و آمد رو بهانه کرده بود .
ـ اینجا که کار میکنی خودت هم شیرینی درست می کنی ؟
ـ نه همیشه ، وقتی اومدم برای کار اینجا کادر کارگاه تکمیل بود و خب منم تازه کار بودم . فروشنده می خواستند ، منم مشغول شدم ...
چند دقیقه ایی سکوت شد ، آهسته از جاوید پرسید : چرا به همکارهات شیرینی ندادی ؟
ـ کدومشون گفته من شیرینی ندادم ؟
ـ واقعاً شیرینی نگرفتی ؟
ـ چرا . منتها اینها به شیرینی که مد نظر توئه راضی نیستند . منظورشون از شیرینی دعوت به ناهار و شامه ، نه نون خامه ایی و رولت ....
سر جاوید چرخید سمت بقیه : کدومتون چغلی من و پیش خانم کردین و گفتین من بهتون شیرینی ندادم ؟
دست جاوید رو فشرد و تو گوشش زمزمه کرد : جاوید ؟
نگاه خانمها بین خودشون چرخید و تهمینه به نیابت از همه جواب داد : ما که نگفتیم . ولی هر گفته دستش درد نکنه ، این آقای خسیس شما از پولش دل نمی کنه یه ناهاری ، شامی همه رو دعوت کنه .
حرف بالا گرفت و آقایون به شوخی ریختند سر جاوید و در نهایت جاوید راضی به شیرینی دادن شد ، شام دور همی توی رستوران .
پاسخ
#39
بوی آش رشته و باقالی پلو مخلوط شده بود. کنار مامان هنگامه اش نشسته بود و مدل بافتنی یاد می گرفت . مهناز و شهناز سالاد درست می کردند . جاوید تو اتاقش بود . داوود و بابا شریف نیومده بودند هنوز .
ـ آفرین اگر گرسنه هستی واسه ات آش بکشم .
ـ نه مامان نمی خورم . گرسنه نیستم .
صدای جاوید از اتاقش بلند شد : مامان پیرهن چارخونه ی من رو ندیدی ؟
ـ خیلی وقته نپوشیدی مامان.
چند روز پیش براش اتو کرده بود و گذاشته بود تو کمد جلوی چشم ، چطور نمی دیدش ؟
ـ آفرین مادر پیرهنش رو کجا گذاشتی ؟
ـ تو کمده .
صدای مامان هنگامه آهسته شد : پاشو برو بهش بگو کجاست . حتماً نمی بینه .
جاوید عادت داشت شب قبل لباس فرداش رو آماده می کرد . چشم گفت و زیر سنگینی لبخند هنگامه خانم ازآشپزخونه بیرون رفت .دراتاق جاوید بسته بود ، چندتا ضربه زد : جاوید ؟
در اتاق باز شد : چه عجب خانم ؟
رفت تو اتاق : نیم ساعت نیست ما اومدیم خونه ،بعد به من می گی چه عجب ؟
رفت سرکمد و پیرهن جاوید رو که از قضا جلوی چشم هم بود بیرون کشید : این و نمی دیدی واقعاً ؟
جاوید پیرهن رو گرفت و از چوب لباسی زد به حلقه ی در : شلوار هم برام انتخاب کن .
چهارخونه های پیرهنش آبی وسفید و سورمه ای بود ، شلوار جین سرمه ایی رو بیرون آورد و شلوار کتان سفید : کدومش خوبه ؟ شما که خودت استاد هستی ، نیازی به کمک من نیست .
دست جاوید دورکمرش حلقه شد ، دست هاش راه دستهای جاوید رو رفتند : نیاز به بودنت هست . می دونی وقتی مرد خونه خسته از سرکار میاد چی می خواد ؟
شیطون شد ، کم کم تو مکتب جاوید درس یاد می گرفت : یک لیوان چای ؟
دست جاوید محکم تر شد و ابرو بالا انداخت
ـ اوهوم .بوی غذای مورد علاقه؟
صورت جاوید جلو اومد .خنده اش گرفته بود ، شونه بالا انداخت : لباسهایی که فردا می خواد بپوشه آماده باشه؟
خنده جاوید درست روی خنده اش بود : هیچ کدوم .دستکش دستش باشه منتظر تا آقای خونه جورابش رو در بیاره و فی الفور براش بشوره .
گردن عقب کشید :جورابت رو بده بدون دستکش برات بشورم.
عقب عقب رفتند و پشتش خورد به دیوار: اصل کاری رو می دونی و رو نمی کنی نه ؟!
سرش رو کج گرفته بود منتظر اصل کاری . خون نبود تو تنش می چرخید و بهش زندگی می داد ، آهن مذاب بود . چرا این تن از هم نمی پاشید ؟ جواب های هوی بود ، جواب ب وس ه ...
گونه جاوید رو ب و س ی د و نگاه دزدید . سر جاوید تو گودی گردنش نشست و از تو حرکت ازخدا برکت شد . وقتی محبت جاوید گل می کرد ، فقط چشم می بست و دل می داد .
ـ آفرین ؟
چند لحظه ایی بود بین شون سکوت بود و سکوت .
ـ جانم ؟
جاوید چیزی نگفت ، مطمئن بود آفرین گفتنش ادامه داشت : چی می خواستی بگی و پشیمون شدی ؟
چونه اش *نو ا زش * شد : از یلدا چقدر گذشته ؟
ـ پنج روز .
ـ به تعداد روزهای گذشته از یلدا حال من خوب نیست .
نگران صورت جاوید رو کاوید ، نفهمیده بود حالش خوب نیست : واسه چی ؟ چرا به من نگفتی .
ـ از وقتی انار خوردیم ..
ـ همه انار خوردند ، بقیه چیزی شون نشد ، منم طوریم نیست . معده درد گرفتی ؟
چشمهای جاوید می درخشید و لبش می خندید .
ـ به چی می خندی ؟
حلقه ی دست های جاوید محکم شد : من با تو چکار کنم ؟
نگاهش سر گردان بود.
ـ گاهی یه گوشه از دلم یه چیزی می خواد ، گوشه دیگه اش می گه ملاحظه کن.
نفهمیده بود وقتی چشم های جاوید غنچه صورتش رو نشونه رفتند فهمید . پیشونی جاوید چسبید به پیشونی ش : اجازه هست ؟ انار ل ب شما رو بچشیم؟ شاید دلمون از تلاطم افتاد .
منتظر اجازه نموند .... از کم شروع شد و به زیاد رسید . میون رفت و برگشت نفس ها ، جای دلها عوض شد .....



***********





سر میز شام آش رشته بود . باقالی پلو و ژله بستنی اثر استاد مهناز .
ـ آفرین آشپزیت چطوره ؟
داوود سؤال شهناز رو طور دیگه ایی پرسید : دستپختت چطوره ؟
داوود جدی بود ولی نه از اونهایی که از حرف زدن با اون بترسی ، کمی به شوخی جوابش رو داد : از خودم تعریف کنم ؟
ـ خیلی با اطمینان حرف می زنی زن داداش .
ـ خیلی وقته آشپزی می کنم .
جاوید ابرو بالا انداخت برای داوود به معنی " داشته باش "
داوود سر تکون داد که باشه : از روی علاقه یا نیاز ؟
با روانشناس جماعت نمی شد شوخی کرد انگار ، از دل حرفها حالت رو بیرون می کشیدند ، وقتی گفت خیلی وقته آشپزی می کنم یه حسرتی هم ته کلامش بود و یادش رفته بود با داوود حرف می زنه .
ـ نیاز با چاشنی علاقه .
داوود چند ثانیه کوتاه نگاهش کرد : به شخصه تا امتحان نکنم حرف کسی رو قبول نمی کنم.
قضیه جدی شده بود . انگار تو مسابقه باشه با داوود حتماً باید خودش رو ثابت می کرد : من حاضرم .
ـ باقالی پلو رو به همین خوشمزگی درست می کنی ؟
قاطع گفت : نه ! من ادعا نکردم دستپختم به خوشمزگی مامان می شه .
ـ آفرین .
ـ بله ؟
داوود خندید : نه منظورم این بود آفرین به صداقتی که داری . ازاین به بعد به جای واژه آفرین باید ازمرحبا استفاده کنیم .
همه خندیدند و جاوید بالاخره دست از خوردن باقالی پلو کشید : به وقتش منم برات دارم داداش.
ـ تو مسائل مربوط به من و زن داداشم دخالت نکن داداش . خب خانم شما باید برای ما باقالی پلو درست کنی ، غذای مورد علاقه آقا جاوید .
ـ غذای مورد علاقه شما چیه تا همون رو درست کنم ، شما می خواید از من امتحان بگیرید .
ـ همه ماباقالی پلو دوست داریم جاوید ازهمه بیشتر می بینی که .
ـ هر وقت شما گفتید درست می کنم .
ـ مامان به اندازه یک وعده باید آشپزخونه رو به آفرین قرض بدی .
به خوشمزه گی مامان هنگامه که نه ولی به دستپخت خودش تا حدودی مطمئن بود .
مامان هنگامه با محبت و مهر نگاهش کرد . دخترها دست بالا بردند : ما تو تیم تو هستیم آفرین .
داوود تکیه داد به صندلی ، دست به سینه : همین طور ؟
دخترها کف دست بهم کوبیدند .
ـ اعتماد به نفس آفرین شما رو هم تحت تأثیر قرار داده . خیلی خب ، جبهه جاوید هم مشخصه . نظر شما چیه مامان ؟بابا ؟ آفرین می تونه خوب غذا درست کنه ؟
ـ آفرین بابا نگران هیچی نباش ، هرچی لازم باشه خودم برات می خرم .
جیغ و دست دخترها بلند تر شد . بابا شریف هم حمایتش کرد ...
ـ هنوز وقت داری کنار بکشی داوود .
داوود اهمیتی به حرف جاوید نداد : مامان شما چی ؟ تو نگاه عروستون می خونید ادعاش درست باشه ؟
ـ من آشپزخونه رو یک وعده بهش قرض دادم . ببینیم می شه تعدادش بیشتر بشه یا نه ؟
ـ مرحبا مامان ، تصمیمت مثل همیشه عاقلانه بود نه مثل بقیه از روی احساسات .. می خواستم بابا داوری کنه ، با این شرایط مجبورم خودم داوری کنم . جمعه هفته آینده ، آوردگاه شما آشپزخونه زن داداش ....



*********



کنار جاوید نشسته بود . بقیه تخمه می شکستند و فیلم می دیدند . جاوید نگاهش به تلویزیون بود و حواسش نه ، اگر ازش می پرسیدی قصه فیلم چیه جوابی نداشت .سر میز شام خوب بود . بعد از شام تو حال خودش بود .
تجربه نابی رو تو اتاق پشت سر گذاشته بود . یک ب و س ه بود و بزرگ جلوه دادنش شاید ناشیانه .... گاهی خودش رو می زد به فراموشی اون لحظه ، ولی تصاویر لی لی کنان از جلوی چشمش رد می شدند .
کاسه دست نخورده تخمه رو روی عسلی گذاشت .
ـ چرا نمی خوری عزیزم؟
ـ ممنون شام زیاد خوردم . میل ندارم .
ـ نوش جونت ...
ـ جاوید بابا؟
جاوید متوجه نشد ، دست رو بازوش گذاشت و آهسته صداش زد :جاوید ؟
ـ جونم ؟
ـ بابا صدات می زنه .
ـ جانم بابا ؟
ـ فردا وقت داری ؟
جاوید انگار چیزی رو فراموش کرده و با اشاره بابا شریف یادش اومده باشه ، راست روی صندلی نشست : بله بابا . هر وقت خواستید بیاید دنبالم .
ـ زنده باشی پسرم .
داوود بلند شد : منم تا یادم نرفته کارت دعوت شما رو بیارم ، دعوت شدیم اجرای گروه اتابک .
شهناز پرسید : چند تا کارت دعوت هست ؟
داوود رفت و دست پر برگشت :به تعداد ، بهشون گفتم امسال یک نفر به جمع خانواده ما اضافه شده .
بی دلیل و دوباره ذوق کرد . از همه محبت و احترام می دید اما به رو آوردن تازه بودنش مزه دیگه ایی داشت .
ـ جاوید منصور می گفت حال این روزهای جاوید ترانه سرودن داره .
جاوید از ته دل خندید : می خواستی بهش بگی مثل حال تو .
داوود جلو اومد و کارت دعوتی به سمتش گرفت : برای اجرا تو هم دعوتی .
بلند شد و کارت رو گرفت : متشکرم .
ـ خواهش می کنم .
عجول بود . تاریخ اجرا رو نگاه کرد . خوشحال شد فرداشب نبود .
همراه شهناز ظرف می شست و شهناز از اجرای گروه موسیقی می گفت ، از ساز زدن داوود ، سه تار می نواخت و دف . اما موسیقی رو جدی دنبال نمی کرد و براش حکم تفریح داشت . برگشت باقی ظرفها رو از روی میز برداره جاوید تکیه زد به دیوار آشپزخونه ایستاده بود . چند دقیقه پیش رفته بود تو اتاق ، نفهمیده بود کی برگشته .
ـ چیزی شده؟
جاوید اشاره کرد بیا ؟
دستهای کفی ش رو بالا گرفت و به سمتش رفت . مراقب بود کف شره نکنه کف آشپزخونه . رخ به رخ جاوید ایستاد : جانم ؟
جاوید زمزمه کرد : برسونمت خونه.
ساعت آشپزخونه عقربه هاش رو 10 و 6 بود .
ـ ازصبح خسته شدی ، فردا هم مثل امروزه.
ـ ظرفها تموم بشه میام .
ـ من تو اتاقم .
حس می کرد نگاه جاوید پر از نا امیدیه و کلامش پر از حسرت .
ظرفها تموم شد ، دستکش رو بیرون آورد وشست و روی پایه دستکش گذاشت . سینک روخشک کرد و بعد از شهناز از آشپزخونه بیرون رفت.
ـ دستت درد نکنه دخترم .
ـ کاری نکردم . همه زحمتش با شما بود.
ساعت 11 بود و چراغ اتاق جاوید خاموش بود و روشنایی کمی از شیشه بالای در مشخص . چند تا ضربه آروم زد ، صدایی نیومد ، رفت داخل ، جاوید روی تخت دراز کشیده بود و آباژور کنار تخت روشن بود .
لبه تخت نشست و آهسته صداش زد : جاوید .
جاوید به پهلو چرخید ، چشماش خمار خواب بود : بریم ؟
ـ تو که خواب خوابی .
ـ می تونم تو رو برسونم خونه .
ـ از چی ناراحتی ؟ بعد شام ساکت شدی و رفتی تو خودت .
ـ حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ تا می بینمت یک جور دیگر می شوم.
نگاه شوخش تو تاریکی اتاق چرخید : اثرات تنها موندن تو اتاقه .
ـ کم برات شعر گفتم ؟
ـ کاش منم بلد بودم .
ـ شما حضورت بسه خاتون ، بیا اینجا .
در عین خجالت کشیدن خواسته اش رو اجابت کرد ، نه گفتن به جاوید سخت بود . کنارش دراز کشید . دست جاوید زیر سرش بود . یکی هم دور کمرش حلقه انداخت . پیشونی ش گرم شد : چند دقیقه پیشم بمون بعد بریم .
دست جاوید رفت زیر رو سری کلیپس ازموهاش جدا و روسری برداشته شد : پشیمون شدم .
ـ از چی ؟
ـ چرا به بابا و عمو نگفتم شب بله برون اصرار کنند واسه عقد دائم.شاید بابات قبول می کرد. اون موقع هدفم فقط جلب رضایت بابات بود دخترش رو به من بده .
ـ بابا به خاطر حال من بود اون شرط و گذاشت .
ـ پس باید به تو گله کنم ؟
ـ تو یک دفعه اومدی و داد دوست داشتن زدی . منم تو رو نمی شناختم. به بابا گفتم می ترسم بابا هم گفت بهتره اول آشنا بشید بعد همه چی جدی بشه .
خنده اش رو خورد: ولی آشنایی ما هم جدی شد .
ـ چه اتفاق خوشآیندی .
خوشآیند بودن اتفاق رو باور داشت .
جاوید خنده اش رو لمس کرد : خنده روی لبت یعنی تو هم موافقی با اتفاق دوست داشتنی ؟
ـ امشب خیلی آروم شدی ، یه جاوید دیگه شدی .
ـ هنوز از آینده با من بودن می ترسی ؟
دستاش و تو سینه جمع کرد : نه .
گل از گل جاوید شکفت : آفرین می دونی عقد موقت و دائم خیلی فرقی با هم ندارند ؟
ابرو بالا انداخت : که چی ؟
ـ تو زن منی .
ـ خب ؟
ـ دلم می خواد گاهی پیشم باشی .
ـ الان نیستم ؟
ـ امشب پیشم می مونی ؟
بیرون از اتاق خانواده جاوید بودند . تو خونه خودشون خانواده اش ، بیشتر از اونها از خود جاوید خجالت می کشید . نمی خواست سکوتش طولانی بشه و جاوید ناراحت .
ـ آخه خونه مون نزدیکه .
بهانه خنده داری بود ولی نه اون قدر که چشمهای جاوید اشکی بشه و سرش رو تو بالش مخفی کنه تا صدای خنده اش بیرون نره .
قهر کرد و بلند شد . چرا جاوید نمی فهمید خجالت می کشه ؟ عمر آشنایی و با هم بودنشون 20 روز بود . وقت امتحان گرفتن نبود . معلوم بود نمره قبولی نمیاره .
به عقب کشیده شد : از این کارا بلد بودی رو نمی کردی ؟ هر اتفاقی بیفته نباید قهر کنی فهمیدی ؟
ـ من هر چی می گم تو می خندی .
ـ نمی خندم . عشق می کنم و دست خودم نیست . هر چند داری کار من و سخت تر می کنی . پاشو حاضر شو برسونمت .
نفهمید چرا کار جاوید و سخت می کنه . گونه اش گرم شد و از فکر در اومد . مثل تو ماشین و کوچه بن بست ، کوتاه و نرم . می گفت حاضر شو ولی دستش رو باز نمی کرد . سفت سفت گرفته بودش .
بابا منوچهر گفته بود تو جای درست و زمان درست باشی از دست نمی دی .. کجا از اینجا بهتر ، جا به این خوبی و درستی ، اما زمان ؟ زود نبود ؟
" آفرین وقتهایی تو زندگی وجود داره که خودت باید تصمیم بگیری ، چون اون لحظه متعلق به خودته ، نباید و نشاید که اون رو با کسی شریک بشی ، حتی در موردش حرف بزنی "
از کی می پرسید موندنش اینجا درسته یا نه ؟ گاهی اجازه دادن دل کافی بود ، راه عقل بسته می شد
" می شه گاهی رو با جاوید شریک بشی ، با وجود فاصله نزدیک خنده آور "
تو دلش خندید .نقطه شروعی بود همیشه ، بی دلیل آغازی نبود . امروز و فردا چه توفیری داشت ؟ وقتی باور داشت فرداها از امروز و امشب به جاوید نزدیک تره ؟
یه گوشه از دلش یه چیزی می خواست ،گوشه ی دیگه اش می گفت ملاحظه کن ؟ حرف جاوید بود موقع ب و س ی د ن ش . به خاطر خودش چیزی نمی گفت ؟
نفس های آروم جاوید کنار گوشش بود : خونه تون نزدیکه ولی دیر می شه واسه رفتن .
ـ گاهی پیشت می مونم .....
پاسخ
#40
با وجود اینکه مطمئن بود باز هم جمله معروف "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد " رو می شنوه ، دوباره شماره گرفت نه محض شک کردن به چرندیاتی که براش پیامک شده بود ؛ به این امید زنگ می زد شاید جواب می داد و می فهمید کی و به چه دلیلی اون مزخرفات رو براش فرستاده . خاموش بودن دستگاه مطمئنش می کرد هیچ اطمینانی پشت پیامک های ارسال شده نیست . اگر کسی که پیام داده بود به حرفش اعتماد داشت چرا از روبه رو شدن و شناخته شدن بترسه ؟
تکرار کرد برای خودش : آره چرا خودش رو نشون نده ؟ حقیقت ترس نداره . این یه بازیه آفرین بهش اهمیت نده ، حتی اگر تکرار شد !!
کافی بود اهمیت بده تا با هر صدای پیامکی دلش بلرزه ، تا کم کم و دوباره برگرده به جلد آفرین قبل از آشنا شدن با جاوید ، حالا که تنهایی به شکلی بار سر سفر بسته بود و خودش رو با یکی دیگه شریک شده بود به کسی اجازه نمی داد دلش رو به هول و ولا بندازه .
ـ من تازه پناه خستگی هامو پیدا کردم . عمر قصه این همه کوتاه نیست .قصه هم نیست و زندگی منه .
ساعت کاری رو به پایان بود ، هنوز انبوهی از جعبه های شیرینی و پاکت و نایلون های تبلیغاتی مغازه کنار دستش بود و نشمرده هم پیدا بود تا تعطیلی بلوط تموم شدنی نیستند.بلوط یه جاهایی به یادگار می موند و تجزیه نمی شد .
صدای زنگ پیام جدید رو شنید و بدون هیچ وسواس ، تشویش و دلهره ایی گوشی رو نگاه کرد ، پیام از طرف جاوید بود . اسمش رو همین طوری ذخیره کرده بود تو گوشی " جاوید " بدون پیشوند و پسوند یا لقب . خود اسم به اندازه کافی پر از معنا بود .
عکس دختر بچه ایی ناز بود با چشمهای آبی و موهای بور ، زیرش نوشته بود " گلابتون بابا " کنارش هم چند تایی شکلک قلب گذاشته بود .
لبش رو جوید : هنوز بی خیال نشدی ؟
جاوید اذیت می کرد . خجالتش رو می دید و سر به سرش می گذاشت . ندیده می دونست تو چشمهاش الان پر از شیطنته ، رو لبش پر از خنده ، می شد به جاوید شک کرد ؟
دو تا تصویر دیگه براش ارسال شد و باز شدن کمی زمان برد .
عکس نوشته بود . تصویری از زن و مردی خوشحال و نوشته ی " مرد باس شغل دومش خوشحال کردن خانومش باشه "
و بعدی هم همین طور " عشق یعنی قلبش رو پس ندی حتی به خودش "
بدون وقفه براش نوشت : جواب بعضی حرفها فقط و فقط لبخنده ، اونی که باید می دونه و می فهمه جنس این لبخند از چیه ؟ حرفش چیه ! "
جوابیه جاوید رو خوند و لبخند زد " کاش واقعاً اونجا بود و می دید "
ـ قدر این لحظه ها رو بدونید ، بی تکرار هستن .
فوری سر بلند کرد و به ثانیه نکشیده از روی صندلی بلند شد . متوجه اومدن زند نشده بود .
ـ سلام .
زند لبخند زد ، نادر و کمیاب . کف دستهاش رو هم بالا گرفت : معذرت می خوام ترسوندمتون .
به خودش مسلط شد: خواهش می کنم متوجه اومدنتون نشدم .
ـ چیزی که گفتم رو شنیدید یا فقط ترسیدید ؟
پا به پا شد : شنیدم .
زند منتظر زل زده بود بهش ، نگاه خیره اش حس بد که نه اما دلش رو متلاطم کرد . از زند عصبی و تند خو این رفتار بعید بود ، آب دهنش رو قورت داد ،شنیده بود اما تکرار کردن عین جمله براش سخت بود و شرمش می شد . چاره ایی نبود : گفتید قدر این لحظه ها رو بدونید . بی تکرار هستن .
خنده زند بزرگتر شد : عین جمله بود . اینم بهش اضافه می کنم ! نمی دوونی تا کی مالک این لحظه ها هستی پس بهترین استفاده رو از اونها ببر یک جور که انگار تموم شدنی نیستند .
ناراحت شد .مگر قرار به تموم شدن بود ؟ می فهمید زند از حس دل خودش حرف می زنه اما تعمیم دادنش به بقیه ؟؟؟
نگاه زند مات شد و لحن شادش پر کشید و غصه و حسرت جای اون نشست : از من می شنوی خانم دهقانیان هیچ وقتِ هیچ وقت از دنیا راضی نشو ، فکر نکن خوشبختی تو چنگت اسیره ، همیشه از دنیا طلبکار باش ، هیچ وقت با دنیا مساوی نشو یا فکر نکن از دنیا و زندگی جلو زدی دنیا بد تلافی می کنه ، تمام لحظه های خوبت رو می گیره .
دیدگاه و تعریف آدمها از زندگی و دنیا بر گرفته از حس و حالشون از زندگی بود . دنیا جبار و بی وفا و بی گذشت بود و از نگاه زند حسود و بخیل .
ـ ببخشید من اصلاً به حس و حال شما توجه نکردم و حرف دل خودم رو زدم . خودمم فکرمی کردم دیگه هیچ اوجی برای فتح کردن نمونده اما خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو نمی کردم زیر پای من خالی شد .
ـ خواهش می کنم . می فهمم .
ـ امیدوارم شما همیشه خوشبخت باشید . بازی دنیا همیشه یک شکل نیست .
باید تو تنهایی به حرفهای زند و معنی اونها فکر می کرد و نتیجه می گرفت الان فقط درگیر همصحبتی زند بود و بس .
ـ ممنونم .راستش به حرفهای شما خیلی باید فکر کرد تا فهمیدن اونها آسون بشه .
ـ شما خیلی شبیه خانم من هستید . دور از جون شما.
متأثر از ناراحتی زند زمزمه کرد : متأسفم به خاطر ایشون .
ـ ممنونم . مهرانا از نظر اخلاقی خیلی شبیه شما بود . درون گرا ، آروم و عمیق . مسئولیت پذیر و مهربان ولی به وقتش خشک و جدی .
پشت سر زند ورود چند تا خانم رو به بلوط دید ، چهره های آشنا . نگاه زند دوخته شده بود به پیشخوان و تو خودش بود .
ـ آقای زند مهمون دارید .
یکی از خانمها به سمتشون می اومد . زند به خودش اومد و برگشت تا مهمونهاش رو ببینه . زن ناراحت و دلخور و عصبی بود : تارخ ؟
آه زند عمیق بود : تابان .
تابان منتظر اشاره ی برادرش رفت سمت کافه . مادر و خواهر دیگه ی زند با اخم نگاهش می کردند . همه از دست زند یا تارخ خودشون ناراحت بودند .
زند کلافه برگشت سمتش : پوف . خانم دهقانیان می تونید برید خونه . مغازه دیگه تعطیله . به خانم میرزایی هم خودتون بگید . لطفاً تابلو تعطیل است و بگذراید پشت در موقع رفتن .
ـ چشم .
خانمها رفتند سمت کافه ، سمت آخرین میز تو کنج دیوار ، زند هم سلانه سلانه پشت سرشون . کافه هم خلوت بود . زود تعطیل می شد .
رفت رختکن و برای جاوید پیام فرستاد : سلام . کار من تموم شده ، مغازه تعطیله کلاً نمی تونم اینجا بمونم چکار کنم ؟
جاوید فوری زنگ زد .
ـ جانم ؟
ـ سلام خسته نباشی .
ـ شما هم . چی شده بلوط زود بسته شده ؟
ـ آقای زند مهمان دارند .
ـ آفرین من باید دوباره برگردم خونه آقای حکمت ، مثل اینکه تصمیمشون عوض شده ، بابا داره میاد دنبالم اول تو رو می رسونیم خونه .
ـ مطمئنی شب نمیای ؟
جاوید رو برای حضور تو خواستگاری امیر دعوت کرده بودند اما جاوید معتقد بود ، بودنش امشب واجب نیست .
ـ امیر دوباره زنگ زد . دستش درد نکنه . مامانت هم دوباره زنگ زدند . فکر می کنن من تعارف می کنم .
مانتوش رو از تو کمد برادشت و یک دستی روپوشش رو بیرون آورد : نمی کنی ؟
ـ تو چرا این حرف و می زنی ؟ من فقط می گم امشب شب اول آشنایی خانواده هاست . ان شاءالله تو مراسم بعدش جبران می کنم . آخه به قول مامانت وقتی مادربزرگ و داییت نیستن من چرا باشم ؟
شستش خبر دار شد . حرفهای مینا یه تیر و دو نشون بود جاوید رو دعوت کرده بود حتماً با منت اینکه به خانواده ی خودم نگفتم ولی تو عزیز مایی بیا .
نشنیده بود اما مطمئن بود عین همین کلمات از زبون مینا خارج شده . آه کشید : تو هم عضو خانواده ما هستی .
ـ می دونم عزیزم . ولی باور کن امشب من نباشم بهتره . آخه خواستگاریه .
ـ باشه . پس من چکار کنم ؟
ـ بابا می خواد بیاد دنبالم . بیا شرکت با هم می رسونیمت خونه ، بعد به کار خودمون می رسیم .
ـ من چند دقیقه دیگه میام شرکت .
ـ منتظرم بیا ....
همراه شهلا خانم از مغازه بیرون اومدند . شهلا خانم رفت سمت چپ و خودش از خیابون رد شد . بابا جعفر گرمتر از شب قبل تحویلش گرفت . خانم علوی نبود و بابا جعفر اشاره کرد سمت اتاق جاوید : بفرما دخترم مهندس تو اتاقشون هستند .
ـ ممنونم .
جاوید دیشب بهش گفته بود اتاقش کدومه . چند ضربه زد و بفرمایید گفتن جاوید مجوز ورودش شد .
اول از لای در سرک کشید ، عینک زده و نگاهش دوخته شده بود به صفحه لپ تاپ . خسته تر از وقت ناهار ، از صورتش مشخص بود استراحت نکرده اصلاً .
ـ بیا تو .
شاداب و سر زنده وارد اتاق شد و در و چفت کرد : سلام . خسته نباشی .
نگاه شیشه ایی جاوید دوخته شده به خنده اش نیم خیز شد و دوباره نشست روی صندلی ، حواسش جمع کار بود : از خستگی یه چیزی بالاتر .چند دقیقه بشین الان میام ، خیلی کار نداره .
فضای اتاق رو دید زد . کتابخونه ی کوچیک و جمع جور. میز نقشه کشی گوشه ی اتاق ، بامبوهای داخل گلدون شیشه ایی . گذرا به همه چیز نگاه کرد .
بابا جعفر براشون چایی آورد و از شکلات های پشمکی و چند دقیقه بعد کار جاوید تمام شد . وقتی چایی ش سرد شده بود دیگه .
ـ خب اینم از کار من .
جاوید عینکش رو برداشت وگوشه ی چشمش رو ماساژ داد و خمیازه کشید ، با مشت تو سینه اش کوبید و از پشت میز بلند شد . به احترامش نیم خیز شد .
ـ راحت باش عزیز من .
ـ راحتم .
دست جاوید روشونه اش نشست و چند لحظه بعد خود جاوید بی فاصله کنارش : احوال مامان گلابتون بابا ؟
ـ با این خستگی حوصله ات می شه سر به سر من بذاری ؟
ـ آی گفتی کاش می شد یک ساعت بخوابم . روز خسته کننده ایی بود .
ـ دوباره می خوای بری پیش مهسا ؟
ـ فکر نکنم دیگه اونجا باشه . اگر بود عکسش رو می گیرم نشونت می دم . مامانش معلمه ، تا وقتی مامانش خونه نیست پیش مامان بزرگش می مونه . خوب خانم شما از خودت بگو امشب می خوای بری خواستگاری ، خوشحالی ؟
ـ برای امیر خیلی . از صبح چند مرتبه زنگ زده چی بپوشم ؟ گل چی بگیرم ؟ چی بگم ؟ دلهره داره منم کلافه کرده .
ـ حق داره . حالش رو می فهمم
دست جاوید دور شونه اش حلقه شد : الان دلش اینجا می زنه .
اشاره جاوید به سیبک آدمش بود .
ـ اولین مرتبه بود می اومدی خواستگاری ؟
چشمای جاوید تو حدقه چرخید ، لب بهم فشرد و چشماش و جمع کرد . صدایی مثل شمارش از گلوش خارج می شد و گهگاهی ابرو بالا می نداخت و کمی فکر می کرد تا مثلاً یادش بیاد . نگاهش به دست جاوید بود به جای انگشت از بند انگشتها برای شمارش استفاده می کرد . تند تند هم میرسید به انگشت بعد و دوباره از اول . از چند سالگی می رفته خواستگاری ؟ شوخی و جدی بودن جاوید معلوم نمی کرد .
ـ اینطور که مشخصه تعدادش از شمارش خارج بوده .
حلقه دست جاوید محکم تر شد : یه توصیه از یک بزرگی هست که می گه تو زمان حال از گذشته حرف نزنید .
ـ واسه ام سخته بفهمم کی جدی هستی ، کی شیطونی می کنی و شوخی .
ـ یه راهنمایی بهت می کنم همیشه تو ذهنت باشه . می دونم خودت بالاخره متوجه می شدی اما من بهت ارفاق می کنم .
ـ چی ؟
ـ من وقتی دروغ می گم یا شوخی می کنم نه از نگاهم نه از حالت صورتم ، از رو لبم می تونی بفهمی .
ـ چطوری ؟
ـ باید دقیق نگاهم کنی تا متوجه بشی ، تو لحظه اتفاق میفته ، در عین جدیت کلام و نگاه ، گوشه لبم می خنده ، محو و خیلی نامحسوس. مثلاً وقتی نگاهت به شمارش انگشتهای دستم بود من برات شیطون ابرو بالا انداختم و راحت خندیدم . مامان این طوری راست و دروغ یا شوخی و جدی بودن حرفهای من رو تشخیص می ده .
ـ خودت هم می گی مامان هنگامه . ولی در مورد من راه حلت وقتی جواب می ده که من و تو پیش هم باشیم .
ـ می گم وقتی با من سر کنی زیر و بم من رو می فهمی حتی از پشت تلفن و از روی صدا . حالا این بحث به کنار جواب سؤالت برات مهمه ؟
بدون برنامه پرسیده بود . اصلاً بحث از امیر شروع شده بود و به جاوید رسیده بود . وقتی هم شروع کرده بودند یادش به پیامک های کذایی نبود . اتفاقی رسیده بودند به مسئله ایی جدی .
ـ نه . چون الانِ تو سهم من شده و تو رو باور دارم اما یه سؤالی همیشه تو ذهنم هست ، چطور می شه که می فهمی یک نفر رو دوست داری جدای از بقیه ؟ چرا میون آدمها یکی برات خاص می شه ؟ درکش خیلی سخته .
دماغش کشیده شد و پهلوش فشرده : نمی گم شیطنت نداشتم چون دروغه ، ولی مال خیلی سالها قبل بود سال اول دانشگاه . در حد سر به سر دخترها گذاشتن یا نامه های عاشقانه های بی نام و نشون نوشتن ، یه زمانی به خاطر نامه های من چقدر جزوه رد و بدل می شد بین بچه ها و هم ترمی ها ، می خواستند صاحب دست خط رو پیدا کنند و همیشه ناموفق بودند . از سال دوم به بعد همه چی جدی شد برام ، درس خوندنم هدف پیدا کرد . همه چی خلاصه شد تو کتاب و جزوه و توضیح استاد . مامان گاهی بهم پیشنهاد می داد دختر فلانی رو یک نظر ببین . دلواپسی مادرانه اش باعث می شد شده ماهی یک بار من رو تشویق کنه به زن گرفتن . من زیر بار نمی رفتم تا اینکه یک روز تنگ غروب آسمون ، از سر یک کوچه ، یک دختر فکر من رو مشغول خودش کرد . یک نظر فلانی رو دیدم و نشد فارق بشم از یادش . دختر شیرینی فروش !!
توصیف جاوید خنده رو لبش نشوند . رنگ رؤیاهای دخترِ شیرینی فروش ، رنگ زندگی بود ، خود زندگی بود به همون شیرینی . تو رؤیا نمی موند و تو سرما نمی مرد .
ـ خیالت راحت شد ؟
شونه ی جاوید تکیه گاه سرش شد و ب و س ه جاوید رو سرش نشست : همه مزه ی دوست داشتن به اینه که ندونی کجا و چطوری و چرا دوست داری . همین که نمی دونی چی به سر خودت و دلت میاد می شه محبت .
زنگ تلفن جاوید خلسه و آرامش کوتاهشون رو بهم ریخت : فکر کنم باباست . بریم برسونمت خونه آماده بشی واسه خواستگاری .
بلند شد چادرش رو مرتب کرد . جاوید گوشی ش رو از روی میز برداشت : جانم بابا ؟
............
ـ اومدیم .
جلوی در اتاق جاوید چند ثانیه نگاهش کرد .
مردد به خودش نگاه کرد : چرا این جوری نگاه می کنی ؟
ـ خوشا عروسی که خواهر شوهرش تو باشی .
ـ هیچ ماست بندی نمی گه ماست من ترشه .
لبخند جاوید به پهنای صورت بود : ماست من ؟؟ مامان گلابتون بابا ؟
شیرین اخم کرد و دستش تو دست جاوید اسیر شد .
ـ اگر شب تا وقتی که شما نرفتید اومدم میام مراسم .
ـ خسته ایی ، تا برگردی هم طول می کشه . استراحت کن .
ـ اوهوم . امشب کسی هم نیست واسه ام با دستکش جوراب بشوره .....



**********


یخ جمع رو اومدن شیرین چایی به دست آب کرد . مادر شیرین مثل خودش خونگرم و مهربون بود . داداشها و زن داداش های شیرین رو نمی شد در یک نگاه شناخت ، بخصوص که یکی از اونها خیلی هم اخمو بود . از چند دقیقه پیش آقا برزو رو با آقای زند مقایسه می کرد . انگار همون طور که خنده ها و لبخند ها متفاوت بود اخم ها و عصبانیت ها هم فرق می کرد و تنوع داشت . دلش برای *صورت* آویزون ایمان کباب بود اما الان از نیومدن ایمان راضی بود . 5 تا آدم بزرگ جلوی برادرهای شیرین کم آورده بودند . اومدن ایمان شاید از نظر اونها مسخره بازی می اومد . ایمان پیش پری مونده بود تا مراسم خواستگاری داداش بزرگه موجه برگزار بشه .
شیرین اول رفت طرف بابا منوچهر بعد داداش های خودش ، بهنام داداش کوچیکه ی شیرین سینی رو به طرف امیر گرفت . حواسش جمع مینا بود ، مثل دوربین شکاری شیرین رو زیر نظر گرفته بود . نشونه های رضایت تو لبخند مینا بود . یاد جاوید افتاد و خنده ی لو دهنده اش . هنوز نرسیده بودند خونه ، شام رو منزل آقای حکمت مونده بودند .
شیرین جلوش خم شد : بفرمایید .
ـ ممنونم .
فنجون چایی رو برداشت و به امیر نگاه کرد. ناراحتی و نگرانی چشمهای شیرین سر به زیر و دمغش کرده بود ؟
کلام زیادی رد و بدل نشده بود بین شون ، برادرها راه نمی دادند . بابا منوچهر نتونسته بود ارتباط خوب و نزدیکی با اونها برقرار کنه . مجلس خواستگاری خیلی جدی پیش می رفت .
ـ مغازه تو پاساژ متعلق به خودتونه ؟
ـ قابل شما رو نداره .
ـ خیرش رو ببینی . جا به اون خوبی و پر رفت و آمدی چرا عطاری ؟ شغل آبا اجدادیه ؟
قبلاً به شکل دیگه سؤالش رو پرسیده بود ، دندون قروچه کرد و فنجون رو میز گذاشت . لب جویدن ها و تشرهای نامحسوس و چشم و ابرو اومدن های صنم خانم به حال بچه هاش تأثیری نداشت .
امیر جا به جا شد و چای رو نخورده روی میز گذاشت : از روی علاقه بود . چند سال پیش کنار درس خوندن تو عطاری کار کردم .
ـ ما که دل کندیم و الان تو کار ساخت هایپر مارکت هستیم ، خدا بخواد عید افتتاحش می کنیم .
ـ پر برکت باشه براتون .
بچه ی چند ساله هم می فهمید قصد برادرها سنگ انداختنه ...
ـ اما آبجی ما خیلی علاقه داره راه پدر خدا بیامرزمون رو ادامه بده . ما بهش گفتیم بهتره با خودمون شریک بشه و الان تو هاپیر مارکت سهم داره .
اخم امیر گره خورده بود بهم . غرورش داشت له می شد و این رو از لبخند های مصنوعی امیر می فهمید . گریه اش گرفته بود با چه ذوق و شوقی کت و شلوار پوشیده بود .
چند دقیقه ایی بعد از صرف چایی نشستن و بابا منوچهر اذن رفتن داد .
جلوی در آپارتمان بابا منوچهر دست آقا برزو رو فشرد : خبر از شما باشه آقا برزو . شما و دخترمون وقت فکر کردن داشته باشید .
ـ قسمت باشه اطلاع می دیم آقای دهقانیان .
جو سنگین خواستگاری افسانه و مینا رو تحت تأثیر قرار داده بود و مینا رو بیشتر : با چه ذوقی اومدیم . چرا این طوری رفتار کردند ؟ مگه به زور اومده بودیم خودشون اجازه دادند ...
تو ماشین نشستند و قبل از حرکت امیر گوشی ش رو چک کرد و با صدای خفه ایی گفت : شیرین از همه بابت رفتار برادرهاش عذر خواهی کرده ، نوشته نمی دونستم اینطوری رفتار می کنند .
شیرین به دل مینا نشسته بود : معلوم بود خودش هم ناراحته . مادرشون رو بگو چقدر جلوی ما سرخ و سفید شد .
ـ اگر به خاطر خودش نبود ...
مجلس رو ترک می کرد . مهر شیرین پای امیر و دست بابا منوچهر رو بسته بود .
ـ احترام خودمون رو حفظ کردیم پسرم . نمی دونی بعد چی می شه ؟ هر چی که پیش بیاد تو نباید بابت خودداری امشبت پشیمون باشی .
حرفهای بابا منوچهر خوب بود و تلخ .امیر باید منتظر هر اتفاقی و جوابی باشه . دست گذاشت روی شونه امیر : حساب شیرین و مادرش جداست ، بالاخره اونها هم یه دونه خواهر بیشتر ندارند ، نگرانش هستند شاید این طوری می خواستند تو رو محک بزنند .
ـ دلم گواهی بد می داد ولی نه تا این حد ، فکر کردن من از ارث و میراث شیرین باخبرم .
تو آینه ماشین لبخند زد : سختی تو تازه شروع می شه داداش ، فکر کردی همین امشب دستش رو می گذراند تو دستت ؟ کم حرفی نیست خواهرشون رو می خوان به دست تو بسپرند ...
بابا منوچهر هم به روش خودش دلداری داد به امیر : اولین دفعه است تو عمر چند ساله ات اومدی خواستگاری و این شکلی ؟ خیلی ها چند مرتبه رفتند و هنوز پشیمون نشدند ، دلسردی نیومده سراغشون ... هر کاری به وقتش درست می شه . راه بیفت اینجا نمونیم یک دفعه میان بیرون .
امیر متأسف و ناراحت سر تکون داد و حرکت کرد . امیر از رفتار مینا می ترسید اما از طرف شیرین به مشکل خورد . زندگی پر از اتفاقهای غیر قابل پیش بینی بود .......
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان