رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان سرد سیر | لیـــلا . م
#1
خلاصه ی داستان :

سردسیر روایت زندگی دختریه که از زندگی بریده و فقط از روی عادت و برای اینکه مجبوره زنده باشه زندگی می کنه . یک جور راه اومدن با تقدیر و سرنوشت . خانواده ایی کامل و شاد داره ، لحظه های خوب هم کنارشون داره . به بعضی هاشون عشق می ورزه ، دوست شون داره به خاطرشون از خودش می گذره اما حسش از زندگی حس کرختی و سرماست . حس خشک شدن و بی جوانه موندن .
بعضی رفتارها تو خانواده اش باعث شده که این احساس و داشته باشه . آدمها قرار نیست همونی باشن که اسمشون می گه . که دیگران توقع دارن ، آدمها می تونن واسه دل خودشون زندگی کنن بی خیال بقیه .با هر نسبت و هر مقامی در خانواده ...
دختر قصه ی ما افتاده رو دور تسلسل و خودش هم با کناره گرفتن از زندگی دامن زده به تکرار مکررات . هیچ انگیزه و امیدی برای مثل همه فکر کردن و زندگی کردن نداره ، خودش رو سرگرم کرده تا زندگی و عمر بگذره . سر گرم چیزهایی که دوست داره ، یا کارهایی که اجباره . اما این یک نواختی و سستی همیشگی نیست . عشقی تو زندگی ش پیدا می شه و حالش رو دگرگون می کنه . و مضاف بر اون مشغول شدن به کار مورد علاقه اش ، زندگی اش وارد مسیر تازه ایی می شه . ماجراهای تلخ و شیرینی رو پشت سر می ذاره که معنی زندگی رو براش عوض می کنن . به یاد خودش می افته و باور می کنه که به دنیا اومدن و زندگی کردنش بی هدف نبوده ...

********
پاسخ
#2
" سردسیر "






" سوره ی تماشا "

به تماشا سوگند و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن ، واژه ‌ای در قفس است
حرف‌هایم مثل یک ‌تکه چمن، روشن بود
من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد
و به آنان گفتم: سنگ، آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را به صدای قدم پیک، بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ ، به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت
و به آنان گفتم: هر که در حافظه ی چوب، ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام‌ ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند ، می‌گشاید گره پنجر‌ه‌ها را با‌ آه
زیر بیدی بودیم ، برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم‌: چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟
می‌شنیدم که به هم می‌گفتند: سِحْر می‌داند، سِحْر!
سر هر کوه، رسولی دیدند ابر انکار به دوش آوردند .
باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد . خانه‌هاشان پُر داوودی بود چشمشان را بستیم دستشان را نرساندیم به سر‌شاخه ی هوش
جیبشان را پُر عادت کردیم . خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم ...



********



سکه ی دویست تومنی رو از راننده گرفت و علی رغم حس درونی اش درِ ماشین رو آروم بست . صندلی زهوار درفته و قلمبه ماشین کم آزاراش نداده بود و مسیر کوتاه و چند کورسه تحمل صندلی رو راحت تر کرده بود . چادرش کمی عقب رفته بود . موهای خرمایی رنگش بی پروا تو چشم بقیه جا باز می کردن . دست انداخت پشت کش چادر و جلو کشیدش . نگاهش کشیده شد به پشت چادر ، با وجود احتیاطی که کرده بود باز هم خاکی شده بود و آب کشی می خواست .
ـ صدبار بهت گفتم چادرم کوتاه باشه ، پشتش رو گرد بدوز که رو زمین کشیده نشه .
دم دمای غروب بود اما اگر امروز نمی رفت سراغ فتان دیگه وقت خالی پیدا نمی کرد . گوشی اش رو بیرون آورد و شماره اش رو گرفت . آهسته قدم بر می داشت .
ـ جانم ؟
ابروهاش بالا پرید و از تعجب به صفحه ی گوشی نگاه کرد . فتان و این همه محبت ؟ ادب کلامش غریب بود ، طوری که یادش رفت حرف بزنه
ـ الو ، کجایی ؟
جایی بود یا کسی پیشش بود که این طوری صحبت می کرد وگرنه جانم شنیدن از فتان سالی یک بار هم اتفاق نمی افتاد . " جانم " تو لغت نامه ی فتان بی معنی بود وقتی که خودش مخاطبش می شد .
صداش رو صاف کرد تا جدیت به صداش برگرده. نیمچه اخمی هم رو صورتش نشوند . انگار فتان می دیدش : سر کاری ؟
ـ در خدمتم .
ـ مشتری داری ؟
ـ شما هم بفرما .
ـ باید خراب کاری خودت رو درست کنی . چادر خیلی برام بلنده .
ـ هستم فعلاً .
ـ من بیام اونجا معطل نمی شما . فوقش نیم ساعت ...
ـ خواهش می کنم .
بی خداحافظی گوشی رو قطع کرد . اگر با صدای بلند هم از فتان فحش نمی خورد از ناسزاهای تو دلش بی نصیب نمی موند . قدم هاش رو تندتر برداشت ...
جلوی خیاطی رز آبی ایستاد تا نفسی تازه کنه . نوشته های روی کاغذ چسبیده به شیشه رو خوند :" از پذیرفتن تعمیرات معذرویم "
سر تکون داد و لب زد : البته نه خرابکاری دست کار خودت رو ...
نفس عمیق کشید و شامه اش پر شد از بوی عطر ، عطری که از بوی هل و دارچین گرم تر بود ، تیز تر از عطر زنجبیل . صدای صحبت دو تا مرد تو گوشش نشست ، اما سر برنگردوند نگاه کنه ، حتی بعد از رد شدن اونها . چند ضربه به در زد و وارد خیاطی رز آبی شد .
پرده ی جلوی در ورودی رو انداخت و نگاهش با سه تا چشم گره خورد .تمام سعی اش رو کرد که لبش کش بیاد و طرح لبخند بگیره . سر خم کرد و سلام آهسته اش به گوش اونها رسید .
هر سه تا جوابش رو دادن : سلام .
لبخند اونها واقعی تر و صداشون بلند تر بود وقتی جوابش رو دادن . دلیل نزاکت کلام فتان رو فهمید . میون مشتری های همیشه آشنای مغازه ی فتان زیادی نا آشنا بودند .
ـ چه زود رسیدی !
حواسش رو داد به فتان ، لبخند گشاد ولو شده رو لبش ، برق خشم و شیطنت نگاهش اصلاً با هم همخونی نداشتن ، برقی که هر کسی نمی دید . حس نمی کرد . درخششی بیشتر از امید و زندگی . فتان از همینی که بود ، از همه چیزهایی که داشت راضی بود .
نفسش رو کلافه بیرون داد . کلافگی که فقط فتان می فهمیدش : نزدیک بودم .
ـ چند دقیقه بشین . خدمتت می رسم .
خدمتش هم می رسید . فتان همیشه آماده ی رزم بود .
وزن نگاه اون خانمها رو صورت و هیکلش بیشتر از تاب و توان تحملش بود . کنار اتوی مخزن دار خیاطی رز آبی نشست و دست کشید به پارچه ی کتون سفیدی که چند جای اون لکه های سیاهِ سوختگیِ کهنه و قدیمی اتو بود . لکه های قهوه ای تیره و روشن میون سفیدی پارچه .درست شکل زندگی که همیشه یک رنگ و تمیز نبود .فتان از این پارچه ی قدیمی و محکم دست نمی کشید .
ـ پس فتانه خانم خبر از شما .
ناخواسته سر بلند کرد . چه تن صدایی ، به نرمی و سبکی پرهای سفید و قاصدک های آواره ، آهسته پیچ و تاب می خورد و نشستنش در حد *نو ا زش * بود . چرا وقتی جواب سلامش رو داد متوجه نشده بود ؟
با صدای فتان سرش رو پایین انداخت: تماس می گیرم خدمتتون .
ـ می خوای ما هر روز خودمون سر بزنیم ؟
صدای خنده شون بلند شد و فتان بود که جوابش رو داد : قدمتون سر چشم .
بلند شدنشون رو از کنار چشم دید . فتان هم به طرفشون رفت .
ـ به آبجی من زیاد رو نده فتانه جون یهو دیدی هر روز رو سرت آوار شدا .
ـ آره . شایدم زیرآب شاگردت رو زدم خودم اومدم جای اون .
ـ تو به درست برسی هنر کردی . چوب و چماق داداش رو فراموش کردی انگار ؟
صدای اول ناظر ایستاده بود و به حرفهای دخترها گوش می داد .
" کاش دوباره حرف می زد "
و طولی نکشید اجابت خواسته اش .
ـ بریم دخترا . به شما باشه تا همیشه حرف برای گفتن دارین ...
رفتن به طرف در خروجی . گوشش تعارف تیکه پاره کردن های معمول فتان با مشترهای غریبه رو نمی شنید. حواسش به مغازه کوچیک ولی پر رونق فتان بود . اتاقی حدود 20 متر که یه گوشه اش پرده زده بود و مثلاً اتاق پرو بود . رگالی که به سقف آویزون بود ولباسهای رنگارنگِ کوتاه و بلند آویزونش بودن . فتان دارشون زده بود ولی اونها خفه نمی شدن ، به محض پوشیده شدن جون می گرفتن . آه کشید .
جلوی در رسیده بودن که نگاهش چرخید به سمت اونها و کمی به احترامشون نیم خیز شد . حریر نگاه زن میانسال مثل صداش بود ، صاف ، نرم . دخترها هم خنده رو بودن . تازه متوجه شباهت بیش از حدشون شد ...
از رفتن شون که مطمئن شد چادرش رو بیرون آورد .
ـ بذار سرت باشه . باید اندازه بگیرم یا نه ؟ مخت تا این اندازه هم آنتن نمی ده .
ـ فتان من واقعاً حوصله ندارم .
ـ من که هر وقت تو رو دیدم همین شکلی بودی .
به معنای "هر وقتی" که فتان گفت فکر هم نکرد . اگر فکر می کرد غرق می شد که چرا " همیشه" بی حوصله است !
ـ کمی نرمش به اون صورتت ، به اخلاقت بده . همیشه عنق و گنده دماغی ، همه رو از خودت دور می کنی که چی ؟ اجتماعی باش با بقیه بجوش ، بخند تا صورتت از آکبندی بیرون بیاد . من هروقت تو رو می بینم باید حرص بخورم ؟
بی صدا نشسته بود و خطبه های فتان رو فقط می شنید . گوش نمی داد . هر جمله و هر اعتراض فتان حقیقت محض بود ولی گوشش در و دروازه هم نبود .
نگاه عصبانیِ فتان ناراحت و متأسف شد : یاسین به گوش خر خوندنه . می دونم!
بی خیال توهین و کنایه ی اش بود : از نیم ساعتی که گفتم چیزی نمونده ها !!
ـ آره می دونم با تو از چیزهایی که نمی خوای نباید حرف زد !
نیشخند زد به روی فتان و تأسفش رو به جون خرید .
ـ آخه من به تو چی بگم ؟ هیچی تو به آدمیزاد نباید بره ؟
به سرتا پاش نگاه کرد . ایرادی نمی دید . دلیلی پیدا نکرد برای غر زدنهای دوباره فتان .
ـ به چی نگاه می کنی ؟ به دستای خالی ات نگاه کن .
منظورش رو فهمید و کف دستش رو ، لباس رو بو کرد .
ـ از تو همین هم باید به ما برسه ! با این دل ضعفه که وقتی تو رو می بینم می گیرم چه کنم من ؟
فتان خوب بلد بود خیلی زود خودش رو بزنه به بی خیالی ، فضا رو عوض کنه .
ـ خوبه که خیلی هم بی خاصیت نیستم.
ـ زبون که نیست .
اهمیتی نداد و حرف خودش رو زد : چادرم رو هر روز باید آب بکشم فتان ، رنگ و رویی واسه اش نمی مونه این طوری !
ـ سرت کن تا ببینم چه مرگته .
چادر رو روی سرش انداخت : چی می شد اون خانمها ناغافل برمی گشتن خانمی و وقار تو رو می دیدن !
ـ صاف وایسا ، سرت و بگیر بالا ، شونه هات هم بده عقب .
با دندونهای چفت شده دستور می داد ، مهره رنگی سر سوزن لای دندوناش بود .
ـ تا قوزک پا خوبه ؟
کفش اسپرت می پوشید ، پس اندازه اش خوب بود . آویزون می شد و لازم نبود مدام دست به چادر باشه .
ـ آره .
فتان چادر و از سرش برداشت و روی میز پهنش کرد .پشت فتان بهش بود و سر گرم قیچی زدن اضافه های سیاه چادر .
" چی می شد همه ی سیاهی ها و اضافه ها دور ریختنی بودن ."
لباسش رو بو کرد . بوی وانیل و سیب و گلاب می داد. عطرشون از روپوش سفید و تمیزش رد شده بود و موندگار شده بود رو سیاهی مانتو . امروز هم با اجازه ی صاحب کارش ساعت ناهار و تعطیلی رفته بود کارگاه و تو پختن کلوچه و کیک و پای کمک کرده بود . از در دلجویی در اومد :
ـ یک دفعه اومدم اینجا .
ـ دو دفعه هم می اومدی فرقی نمی کرد .
ـ نمی دونستم میام اینجا وگرنه یه چیزی می آوردم کوفت می کردی .
ـ ....
ـ پا درد خاله آسیه بهتر شد ؟
اضافه های سیاه چادر تو دست فتان گلوله شدن و راهی نایلونی که گوشه ی مغازه بود . روی انبوهی از تکه پارچه های الوان . فرقی نمی کرد چه *خصوصی* ، سیاه ، سفید یا رنگی عاقبت همه شون چرخ شدن و بالش و متکا شدن بود . هر کدوم قسمت یکی از زنهای همسایه . عمرشون انگار تموم شدنی نبود . ارزششون بیشتر از آدمیزاد بود .
فتان پشت چرخش نشست و اخم کرده جوابش رو داد : مامان هم خوبه . گفته بهت یاد آوری کنم که یادت نره برای کمک حتماً بیای . نه که روز آخر از همون اولش .
حلوای برنج نذر هر ساله ی مادر فتان بود . جوابی نداد . پای فتان رو پدال نشست و همه حواسش رفت به خوب دوخته شدن حاشیه چادر ...
نوبت اتو کردن چادر بود و مزاحم فتان بود . بلند شد و روی صندلی روبه رویی نشست .
ـ شنیدی که چی گفتم؟
ـ آره . اگر تونستم میام . حتماً خودم زنگ می زنم از خاله تشکر می کنم .
ـ خوبه که بی خاصیت نیستی .
ژورنالی که کنار دستش بود رو برداشت ، با حرفهای فتان هیچ کدوم به هیچ کجا نمی رسیدن ...
صدای اذان بلند شد . فتان سر بلند کرد و چشمش رو بست . صدای مؤذن زاده روح رو جلا می داد ...
ـ نمی خوای مغازه رو ببندی ؟
چادر گلوله شده به طرفش اومد . مستقیم به سمت صورت : فرهاد میاد دنبالم باید منتظرش باشم . بپوش ببینم دیگه ایرادی نداره .
پوشید و تو آینه قدی نگاه کرد . حالا خوب شده بود .
ـ ممنون .
ـ دفعه دیگه هم به من اگر خیاطی می دی خودت میای برای پرو . قاصد و پیغوم پسغوم نمی فرستی برای من .
ـ اگر اومدم برای خیاطی باشه .
پنج هزار تومنی رو از کیف پولش بیرون آورد و داخل دخل گذاشت . حتی تعارف نکرد که قابلی نداره یا زیاده ، فقط خیره نگاهش کرد .
تو آینه یک بار دیگه خودش رو برانداز کرد : من دیگه برم .
ـ بمون منم تنهام .
ـ راستی الناز کو ؟ می گم یه چیزی تو مغازه ات کمه !
ـ چند روز رفته سفر ، خونه ی مادر بزرگش .
ـ اوهوم ، کاری نداری ؟
ـ کاری نداری پیشم باش .
ـ ما که همه اش با هم دعوا می کنیم . بمونم چکار ؟
نمی دونست تو خونه چی در انتظاره ،اگر ذره ایی مطمئن بود که کاری برای انجام دادن نیست کنارش می موند . خربزه و عسل بودن با فتان کنار همه ی ناسازگاری هاش شیرین بود .
ـ معلوم نیست مقصر کیه !
ـ فتان من همینی هستم که می بینی . نمی شه خمیرمایه ی من رو عوض کرد از نو شکل داد .
ـ دست خود آدمه ، آخرین مشتری هام رو که دیدی ؟!
ـ آره .
ـ نمی شناختی شون ؟
ـ نه .
ـ نمی خوای بشناسی شون ؟
ـ نه .
ـ به درک. دیدی چه خانم خوش بر و رویی بود . دختراش یه لب بودن هزار تا خنده . چند دقیقه بیشتر اینجا نبودن اما گرم و صمیمی . باهم شماره رد و بدل کردیم .
ـ می دونم . بعید نیست تا حالا باهاشون گروه هم تشکیل نداده باشی . کار یه دقیقه است آخه .
ـ پس مثل تو خوبه ؟ نچسب !
ـ همین شما دو تا قطبت خوب کار می کنه ، همه رو جذب می کنی کافیه به نظرم .
ـ زبونت هم به اخلاقت رفته ، زهر ماری . تو خودت روی خوش نداری که نشون بدی وگرنه خیلی دلشون می خواست با تو هم آشنا بشن منتها همچین گارد گرفته بودی که بنده خداها پشیمون شدن .
ـ من چکارم به مشتری های تو ؟ قراره چند بار دیگه با هم روبه رو بشیم که آشنایی لازم باشه ؟
ـ همسایه های جدیدمون هستن . خونه ی حاج ناصری رو خریدن .
ـ به سلامتی . مبارک شون باشه .
ـ دو تا پسر هم دارن . به چشم برادری یکی از اون یکی مقبول تر .
ـ خدا ببخشه بهشون . بانک اطلاعاتت هم تکمیله ها .
ـ هر روز چند نفر میان اینجا ، از همه جا خبر میارن.
ـ چقدر هم تو که ناراضی هستی .
ـ آخرش که چی ؟ بالاخره با هم آشنا می شدیم !
ادامه ی حرفهای فتان رو می دونست . بلند شد و دست به طرفش دراز کرد : من دیگه برم .از نیم ساعت هم رد کردیم ، حرفم دوتا شد .
دستش فشرده شد تو دست فتان : بیا تو جمع بچه ها . از این تنهایی خودت رو بیرون بکش . بذار دلت یه هوایی بخوره .
ـ فتان ...
ـ تا کی می خوای به این رویه ادامه بدی ؟ فکر می کنی دنیا همیشه تو همین نقطه می مونه؟
ـ نه که فکر نمی کنم . من و تو کجا شبیه چند سال پیشمون هستیم ؟ حتی شبیه چند روز پیش هم نیستیم . شبیه چند دقیقه قبل!!
ـ تو خودت بگرد ، ببین چی از زندگی می خوای ؟
فتان چی می دونست ، حرف دلش که داد زدنی نبود . فتان چه می فهمید چقدر از زندگی خسته است ،از تکرارهای پی در پی ، از همیشه یک شکل بودن .
ـ به آدمهایی که بهت فکر می کنن فکر کن ، میون اونها یکی پیدا می شه که حالت رو خوب کنه .
اگر کمی دیگه ادامه می داد همینجا گریه اش می گرفت . یه سدی سر راه حنجره اش بود که نباید شکسته می شد . بغضی که ورم کرده بود نازک شده بود و یک اشاره ی سوزن برای ترکوندش کافی بود .
ـ از افسانه شنیدم یکی دیگه از خواستگارات رو پر دادی رفته . مامان هم شنیده بود خیلی سرزنشت کرد .
پلک زد ، باز حقیقت رو یه جور دیگه جلوه داده بود ، داده بودند . رفتن خواستگاری که خودش رفته بود بدون نگاه به پشت سر رو گذاشته بودن به پای جواب منفی خودش.
ـ من برای خودم زندگی می کنم .
ـ اشتباهت همینجاست ، کی تو تنها بودی ؟ کی ؟ نه تنها تو ، همه ی ما ! تا یه جایی خانواده است . یه جایی همسر ، بعد بچه ها . حالا اینها از همه به آدم نزدیک ترن . آدمی هیچ وقت تنها نیست ، متعلق به خودش تنها هم نیست .
دستش رو بیرون کشید : فتان من خسته ام ، از صبح سر پا بودم . خم و راست شدم اجازه می دی برم ؟
دست فتان شل شد . حس نگاه فتان رو نمی خواست .
ناراحت نجوا کرد : اگر دوستمی اگر مهری هست بین ما باید همین جوری من و بخوای . چیزی که تو می خوای از من بسازی شاید بدتر از الان من بشه ولی بهتر نمی شه !
نگاه فتان خیره بود و سکوتش طولانی . ته نگاهش نا امیدی هم بود و کمی دلخوری . موندن بیشتر جایز نبود : خداحافظ .
فوری بیرون اومد ، فراموش کرد بگه به خاله سلام برسون . رفت و رفت تا رسید به کوچه ی بن بست ، کوچه ی بی عبور . کوچه ی دور زدن و برگشتن . رفت و آمدی هم اگر بود همه از سر تکرار بود . تکراری که دل می زد و بیزار می کرد .
کلیدش رو از قبل بیرون آورده بود اما در حیاط باز بود . در و هل داد و آجری که پشت در گذاشته بودن کنار رفت .
فقط یه دونه چراغ تو حیاط روشن بود ، بقیه خونه تو خاموشی بود . نگاهش به سمت راستش نچرخید . چراغ اونها همیشه روشن بود . چراغ خونه دوم پدر حتی وقتی خونه نبودند روشن بود .
ـ اگر کسی خونه نیست چرا در حیاط باز مونده ؟
لباسهایی که صبح قبل از رفتن روی طناب انداخته بود هنوز بودن ، یکی از آستین آویزون و یکی از پاچه ، اگر گیره نزده بود همه نقش زمین شده بودن . لب بهم فشرد و دست مشت کرد : وقت نداشتین این لباسها رو جمع کنین ؟
معلوم نبود امروز خونه ی کدوم همسایه جمع شده بودن و خونه و زندگی رو کاملاً فراموش کرده بودن . خیره شد به در آشپزخونه و پوز خند زد .
ـ شرط می بندم که آشپزخونه هم همون شکلیه که فکر می کنم . اصلاً چرا شرط ببندم وقتی می دونم برنده ام ؟
لامپ کم مصرف آشپزخونه رو روشن کرد . کاسه که سر جای خودش بود . جلوتر رفت و کنار سینک ایستاد . نخود های خیس خورده و ورم کرده تو زلالی آب می درخشیدن .
ـ خوبه که آبش رو عوض کردین !
باید دست به کار می شد مطمئناً تا کارها تموم نمی شد افسانه و مینا بر نمی گشتند .
بعد از نطق بی پایان فتان کارهای تلمبار شده ی خونه رو کم داشت .
سبزی از یخچال بیرون آورد و خیس کرد . نخودها رو توی آبکش ریخت ، تا لباس از تن می کند و برمی گشت آب اضافی شون رفته بود .
دو تا چراغ دیگه ی حیاط رو روشن کرد و رفت تو ساختمون . چند دقیقه بعد لباس راحتی پوشیده و سبد به دست برگشت . ش*بدون پوشش*گی و نامنظمی لباسهای روی طناب پنجه می کشید به اعصابش . سبد لباس و توی راهرو گذاشت تا بعد جابه جا کنه و داخل کمد بذاره . کارهای روتین . خودش هم نمی خواست دستاش انجام می دادن . گاهی وقتها به خودش می گفت کارآگاه گجت .
ـ دستهای پر توان ، برسید به داد من ناتوان .
آب نخود ها رفته بود و سبزی ها از خنکی آب جون تازه گرفته بودن . غرق آب شده و شاداب شده بودن .هر تو آب غرق شدنی پایانش مرگ نبود . آب زندگی بخش هم بود .
از تو سبد پیاز برداشت و از تو فریزر چند حبه سیر ، سیب زمینی آبپزی که دیشب آماده کرده بود رو هم از یخچال بیرون آورد . اگر به خاطر ایمان نبود همین الان می رفت به اتاقش و پتو می کشید روی سرش فاصله می انداخت بین خودش ، خونه و دنیا و جدا می شد از زندگی . اما ... اما ایمان ، داداشش کوچیک و ته تغاری . *ه و س* فلافل کرده بود . تمنای نگاهش و لب و لوچه ی آویزون ایمان بی ارزش نبود که بشه اون رو فدای هر چیزی کرد .
نخود و پیاز و سیر آماده ی چرخ شدن بودن . رفت سراغ کابینت تا چرخ گوشت رو بیاره ،روی پنجه پا بلند شد
ـ خسته نباشی .
نا خود آگاه دستش دور بدنه ی چرخ گوشت سفت شد . چشم بست و نفس کشید و روی کف پا ایستاد . به طرفش برگشت : سلام .
ـ ترسیدی ؟
ـ انتظار نداشتم کسی خونه باشه . تو حال خودم بودم صدای پات و نشنیدم .
ـ عروسی کنسل شد .
مشغول کار شد اما حواسش به حرفهای پریوش هم بود ، پدرش و پری امشب عروسی دعوت بودند ، عروسی دختر دوست صمیمی پری : چرا ؟
ـ عموی داماد تصادف کرده ، حالش خیلی خوب نیست به منم بعد از ظهر خبر دادند .
نگاهش تو صورت پریوش چرخید و از ابروهای تازه قاب گرفته شده و تاتوی چشم و لبش گذشت . دلخوشی هایی کوچیکی که اگر نبودن غم های بزرگ خیلی زودتر آدم رو از پا در می آوردن .
ـ چه حیف ، طفلی عروس و داماد ...
کارش با چرخ گوشت تموم شد و پریوش همچنان کنارش ایستاده بود ، دیگه صدای اضافی بین شون نبود .
ـ حوصله ام سر رفته بود ، می خواستم شامتون رو آماده کنم گفتم تو هم خسته ای . می دونستم دوست نداری کسی تو کاری که می خوای انجام بدی دخالت کنه ، مینا رو هم که خودت می دونی !
سیب زمینی رنده شده رو به مایه فلافل اضافه کرد و لب زد : مهم نیست .
رب گوجه زد و زردچوبه ، کمی هم پودر سیر ، موقع اضافه کردن فلفل دوباره نطق پریوش باز شد: دیدم می خوای فلافل درست کنی شام درست نکردم ، عطر فلافل که تو خونه بپیچه منوچهر لب به غذای من نمی زنه .
نگاهش نشست رو اجاق گاز خاموش و سرد و تنها و فلفل هندی رو کمی بیشتر ریخت ، باباش فلافل تند و تیز دوست داشت .
تا سری اول فلافل ها سرخ شدن سبزی رو آب کشید و گوجه فرنگی هم شست . پریوش هم براش حرف می زد از همه چیز ، حرفهای که جالب تر از حرفهای فتان بود چون در مورد دیگران بود . پریوش بهتر از فتان می دونست تا کجا می تونه وارد حریم خصوصی اش بشه .
صدای در حیاط اومد و دعوای افسانه با مینا ،طبق معمول مینا حرفی زده بود و زیر بار نمی رفت و افسانه دوباره و دوباره جوش آورده بود . جوششی که خیلی زود سرد می شد . خیره شد به ماهی تابه ، آخرین فلافل ها در حال سرخ شدن بودن!! کار رو به اتمام بود !
ـ من برم دیگه .
رو به رو شدن پریوش و مینا بی حرف و تنش نبود . رابطه شون هنوز تو تازگی روزهای اول مونده بود . مینا اجازه نمی داد رنگ کهنگی بگیره . پریوش که سکوت می کرد و می گذشت ، اما مینا پیله می کرد و بقیه رو دیوونه . پریوش آدمهای این خونه رو خوب می شناخت .
قبل از اینکه پریوش بیرون بره آهسته صداش زد : پری ؟
ـ جانم؟
جانم گفت و لب گزید . آهسته بود . تو دعوای افسانه و مینا گم می شد اما یه کلمه ممنوعه بود انگار .
خودش هم آهسته لب زد : سهم شما رو می ذارم توی کابینت .
گل از گل پریوش شکفت . خودش هم لبخند زد . . همیشه همین طور بود اما پریوش همیشه از شنیدنش خوشحال می شد .
ـ مثل همیشه ؟
ـ مثل همیشه .
مثل همیشه قابلمه ی آبی رنگی بود که سهم پدرش و پریوش رو از غذای مشترک داخلش می گذاشت . مثل همیشه اسم رمزی بود برای رابطه ای دوستانه ، بین آدمهایی که می شد همدیگه رو خوب بفهمن ...
از همونجا قدم های تقریباً تند پریوش رو می دید ، نگاهی که دوخته شده بود به زمین و راه خودش رو می رفت . مینا هم سرش به جدل با افسانه گرم بود .
شونه بالا انداخت :تو دو تا جبهه نمی تونه بجنگه !
فندک گاز رو زد برای روشن کردن شعله ی زیر کتری ، پشیمون شد . چایی خور نبود . هر کسی هم چای می خواست خودش زحمتش رو می کشید .
از در آشپزخونه بیرون رفت . لامپ دستشویی روشن بود . افسانه هم لبه ی باغچه نشسته بود ، ناخن می جوید و زل زده بود به صفحه ی گوشی .
در آشپزخونه رو چفت کرد و سر افسانه بالا اومد : اِ ... سلام . کی اومدی ؟
ابرو بالا انداخت : خیلی وقته . علیک سلام .
سر افسانه برگشت تو گوشی ، خواهرانه شون تموم شد . به کندی نگاه از افسانه گرفت با آهی عمیق . پاییز بود . بادی وزید و سرما لرز به جونش انداخت ، بازوش رو بغل کرد و راه افتاد به سمت ساختمون .
سبد لباسها رو برداشت ، تک تک به اتاقها سر زد و تو کمد گذاشت . باقی مونده لباسهای مینا بود . سبد رو گذاشت تو اتاق خواب و بیرون اومد ....
ـ معلومه تا الان کجا بودی ؟
ـ عزیزی اومده ؟
نگاهش رنگ گرفت ، صورتش کمی شل شد . مهر تو خونش جوشید . اونطور که فتان هم می گفت با زندگی قهر نبود . وجود داشتن دلبستگی هایی که امیدوارش کنن ، که بخواد به خاطرشون حتی با خودش بجنگه . ایمان یکی از اونها بود .
ـ عزیزی ، عزیزی ؟
ـ بیا اینجا ایمان .
چند دقیقه طول کشید تا ایمان با پاهای شسته و صورت خیس بیاد داخل .
اخم نشوند به صورتش : کجا بودی تا حالا؟
ایمان تپل دوید به سمتش ، کمرش رو بغل کرد : خونه ی شاهین بودم .
افسانه و مینا هم گل بگو گل بشنو اومدن داخل . دعواشون هیچ وقت به قهر نمی رسید . جوش و خروش افسانه خوابیده بود .
از کنارش که رد شدند حواسش رو داد به ایمان ،دست کشید تو موهاش . کاری که ایمان عاشقش بود : تمرینات و انجام دادی ؟ یا شب می خوای چرت بزنی و بنویسی ؟
ـ همه رو نوشتم . خودت برو نگاه کن .عزیزی برم نون ساندویچ بخرم ؟
ریز اخم کرد : رفتی پاتک زدی به ماهی تابه ؟
ایمان آهسته زمزمه کرد: مینا هم داشت می خورد ازشون .
چشم غره رفت بهش : چی بهت گفته بودم ؟
ـ زاغ سیاه چوب نزنم . حالا برم نون بخرم ؟
نگاه کرد به ساعت . داداش بزرگه که همیشه دیر می اومد . پدرش هم که نبود : می دونم که دست بر نمی داری ولی زود برگرد . راه دور نرو از همین سوپری محل بخر .
حتی نایستاد بهش پول بده و با عجله رفت . از جلوی در حیاط صداش و شنید ، داد می زد که بشنوه : عزیزی من می رم نون فانتزی خیابون بالایی . نون سوپری که تازه نیست . با شاهین می رم .



*********


سفره رو جمع کرد . افسانه طبق معمول سرش تو گوشی بود و می خندید . به چی ؟ خدا عالم بود .
مینا هم کنترل به دست شبکه های خارجی رو زیر و رو می کرد .
سینی رو بلند کرد و نگاهش رو داد به ایمان : بلند شو مسواک بزن بعد برو بخواب .
ـ چشم عزیزی .
ایمان دنبالش راه افتاد و پارچ آب رو هم براش آورد . ناخواسته بهش کمک می کرد ....
ظرفها رو شست و از سهم امیر که امشب برای شام خونه نیومده بود دو تا لقمه برای فرداش گرفت و تو یخچال گذاشت . آشپزخونه رو مرتب کرد و بیرون رفت . صدای پای آشنا می اومد .پدرش بود که پاهاش رو موقع راه رفتن رو زمین می کشید . سر بلند کرد :
ـ سلام .
پیشونی اش گرم شد : سلام به گل من .
به نصف خلال دندونی که هنوز لای دندون باباش بود و موقع بوسیدنش تو صورتش نشسته بود نگاه کرد و خندید .
دست باباش پشت کمرش نشست : خوشمزه بود بابا . دستت درد نکنه .
ـ نوش جان .
همراه باباش رفت داخل و متوجه برق نگاه مینا شد . ذوقی که از چشم و لبش رد شد .
ـ ایمان کجاست ؟
ـ خوابیده . فردا صبحه است .
سر افسانه ازگوشی بالاخره بالا اومد . خنده جاش و به اخم داد : پولی که گفتم و برام آوردی ؟
مهر نگاه پدرش هم پر کشیده بود و غیظ جاش و گرفته بود . زمزمه زیر لبی پدرش و نشنیده گرفت و فقط دو تا تراولی رو دید که به سمت افسانه دراز شد . . قوت رفت تو پاهای افسانه و بلند شد . پول رو گرفت بی هیچ تشکری .
ـ تو که پول کم نداری ؟
ـ نه بابا . اون دفعه که کارت و شارژ کردی هنوز کلی مونده .
ـ از وقتی خرج و برج خونه دست توئه می فهمم پولم کجا می ره . خیر ببینی بابا .
صدای بلند باباش اخم نشوند به صورت مینا . طعنه ی باباش جایی که باید نشسته بود .
بابا منوچهرش رو با وجود تقسیم بر دو شدنش دوست داشت . قسمت شدنی که مساوی هم نبود . زندگی اون طرف حیاط و کنار پری بیشتر به پدرش می چسبید اما از اونها هم غافل نبود . بیشتر از مهری که از این سمت می گرفت ، مایه می گذاشت و کم نمی گذاشت .
صدای قدم های آشنای پدرش تو حیاط پیچید و مینا سر خورده سرش رو به تلویزیون گرم کرد . از کنار اتاق خواب مینا رد شد و به تختی که باز هم طبق معمول این سالها خالی می موند نیشخند زد . شب ، دوباره شب انتخاب مینا نبود . دوری همچنان تکرار می شد .
از همون جا داد زد تا به گوش افسانه و بیشتر مینا برسه . نمی خواست موقع حرف زدن باهاش چشم تو چشم بشه و بی تفاوتی نگاه مینا اذیتش کنه : هزار بار تا الان گفتم ، دوباره هم می گم هر کسی به اسم کوفت ، زهر مار و خواستگار میاد تو این خونه من نمی خوام کسی بدونه . تو بوق و کرنا نکنین خواهشاً ...
نه اولین بود نه آخرین بار و هر بار گوشزد می کرد تا دل خودش کمی سبک بشه وگرنه تهدید بی اثر بود .
در اتاقش رو بست . رختخوابش رو از تو کمد بیرون آورد و انداخت گوشه ی اتاق ، موهاش و باز کرد ، کلید برق رو زد و اتاق تاریک شد . کورمال کورمال رفت سراغ مخفی گاهش .آگهی ترحیم روغنی تا خورده رو برداشت و کنار پنجره زیر نور مهتاب نشست . برای دیدن متن کاغذ ، نور مصنوعی و بی فروغ شمع کنار عکس هم کافی بود .
برای بارهای متوالی خوند و اشک ریخت : جوان ناکام مهدی نیک نام .
شعر بود ، تک بیت . احساسی که از نگاهی آشنا تو دلش جوونه زد و ناکام موند . سهمش حالا اعلامیه ایی تا خورده و از چهار گوشه پاره شده بود . تنها یادگاری . غنیمتی از عشقی خاموش ، سندی که ثابت می کرد دلش همیشه تو بی هوایی حبس نبوده ...
پاسخ
#3
رختخواب رو توی کمد دیواری گذاشت و موقع بیرون رفتن روی چوب لباسی نگاهی به پایین چادر انداخت .قسمت خاکی چادر همراه اضافه های سیاه دور ریخته شده بود، هنوز چند جا خاکی بود .
ـ باید دستمال خیس کنم بکشم روش .
بیرون از اتاق بساط جمع و جور صبحانه جلوی تلویزیون بود و باز هم تلویزیون برای خونه ی خالی روشن . در اتاق افسانه بسته بود ، بوی اسپره ی امیر تو خونه پیچیده بود .
ـ امرزو صبح هم ندیدمت .
مینا با تیم منتخب زنان محله برای پیاده روی رفته بود . خبری هم از ایمان محصل نبود .
راه کج کرد به سمت اتاق ایمان .
ـ هنوز خوابی ؟ ایمان بیدار باشه و همه جا ساکت باشه ؟
در اتاق رو باز کرد . بوی تندی زیر بینی اش زد . ناراحت چشم روبست و باز کرد . آروم رفت تو اتاق و در و بست . ایمان پشت به در خوابیده بود .
ـ موش تپل من انگار نمی خواد امروز بره مدرسه . دیرت می شه ها !
دید که ایمان تو خودش جمع شد . کنارش نشست و دست رو شونه اش گذاشت : ایمان ؟ قربونت برم بلند شو دیگه . دیر می رسی به مدرسه . شاهین الان میاد پشت در !
ـ عزیزی ؟
گونه های سبزه اش از شرم گل انداخته بود و نگاه می دزید و پتو رو سفت و محکم با دست گرفته بود .
ـ جانم ؟
ـ من ... دومرتبه ....
دست کشید به موهای نرمش و خندید : اشکالی نداره . برای دیشبه سردیت کرده . بلند شو برو *گرماااابه* . برات لباس بیارم .چای نبات هم درست کنم برات . پاشو ...
ـ عزیزی به کسی نمی گی ؟
ـ نه چرا بگم . یه رازه بین من و تو . تو به من شک داری کپل؟
دستش رو گرفت به طرف ایمان . دست کوچیک و تپل ایمان رو فشرد و پیشونی اش رو ب وس ی د و خنده کنان و پر ازهیجان تو چشماش زل زد و آهسته نجوا کرد : تازه می خوام یه راز بزرگ هم به تو بگم ...
ایمان خجالت یادش رفت و زود بلند شد ، پیشونی ایمان دماغش رو نشونه گرفت و هر دو تا دردشون اومد. با هم خندیدن .
دوباره ب و س ی د ش : جانم درد اومد ؟
ـ نه . چه رازی عزیزی ؟
دوباره به صداش هیجان داد و به در اتاق نگاه کرد و نزدیک تر شد به ایمان : همین داداش امیر و می بینی ؟
ایمان آب دهنش رو قورت داد و منتظر زل زد به لبش ، هر چیزی مربوط به امیر برای ایمان هیجان انگیز بود .
ـ اونم وقتی همسن و سال تو بود بعضی شبا تو جاش بارون می بارید .
ـ واییی .
ـ آره . ولی چیزی بهش نگی ها . گوش هر دوتامون رو می بره می ندازه جلوی گربه .
ـ قول می دم .
ـ آفرین پسر خوب . تازه منم اگر دیدم رازد ار هستی رازهای بزرگتری روبهت می گم . حالا بلند شو . شاهین الان صبحانه اش رو هم خورده . زود باش .
ایمان رفت ..تا جلوی در اتاق نگاهش کرد و وقتی برگشت بهش لبخند زد . با همون لباس خوابیده بود تو تشک خیس .
ـ تو تا صبح نلرزیدی ؟
نفسش رو سنگین بیرون داد .حوله تن پوش ایمان و برد و تو سبد توی رخت کن گذاشت . *گرماااابه*شون به شکل *گرماااابه* های قدیم بود . رختکن و *گرماااابه* با یه در از هم جدا می شدن .
ملافه رو بیرون آورد . و همراه پتو و رویه بالش گلوله کرد یه گوشه تا ایمان از *گرماااابه* بیرون بیاد و آبش بکشه .
نگاهی به ساعت کرد : قید صبحانه رو بزنم و با تاکسی برم به موقع می رسم . ده دقیقه تأخیر برای اولین بار ! به جایی بر نمی خوره .
تشک رو با دایره ی خیس و کمی زرد رنگ وسطش با احتیاط لوله کرد تا به جایی اش نخوره . خوشبختانه خیسی به فرش سرایت نکرده بود .تشک و با همون احتیاط بلند کرد و برد تو حیاط . یه جای محفوظ تو حیاط بود مخصوص *لباس راحتی* های خودش که از ورودی حیاط دید نداشت .
تا برگشت داخل ایمان هم اومده بود بیرون : برو لباست رو بپوش و بیا صبحانه بخور من برم کمی نبات بیارم برات .
تو آشپزخونه بسته تغذیه امروز ایمان رو آماده کرد . لقمه ایی نون و پنیر ، یه دونه سیب و دو تا هم از کلوچه کشمشی های کار دست خودش روتو نایلون گذاشت . غمغمه ی آبش رو هم از تو یخچال بیرون آورد . از نبات سوغات یزد هم چند تکه برداشت و برگشت پیش ایمان .
دو لپی و فارغ از حیا و غم چند دقیقه پیش صبحانه می خورد . موهاش رو با دست بهم ریخت و رفت تو اتاق ایمان .
با عجله محموله رو منتقل کرد به *گرماااابه* و دست به کار شد . یک هفته هم از آخرین خرابکاری ایمان نگذشته بود .
ـ عزیزی من رفتم خداحافظ .
از همونجا داد زد با پیشونی عرق کرده : به سلامت ..شیطنت نکنی ها !
دیگه صدای ایمان رو نشنید .
تند و فرز شست و تو تشت گذاشت ، باید می انداخت تو لباس شویی تا آبکشی کنه و خشک . خشک کن لباس شویی رو گذاشت رو خشک کردن اضافه و رفت تو اتاق خودش تا آماده بشه ...
چادر به سر ملافه ها و پتو رو انداخت رو طناب . با عجله ازخونه بیرون رفت . چادرش رو دستمال نکشید ، حتی یادش رفت لقمه های ناهارش رو برداره....



*************



نان وشیرینی بلوط شلوغ بود . عطر کیک های تازه و بوی قهوه ی تازه دم همه جا پیچیده بود . تا وارد شد نفس تازه کرد . آقای زند هم ابرو براش بالا انداخت و با انگشت روی ساعدش زد . با تمام عجله اش 20 دقیقه دیر رسیده بود .
ـ امروز خواب موندی خانم دهقانیان ؟
ـ سلام .
ـ سلام .
ـ ببخشید . برام کار پیش اومد . یک دفعه ایی شد .
ـ اشکالی نداره . امروز از شانس شما مغازه هم شلوغه .
ـ با اجازه تون من به کارم برسم !
با اشاره ی سر زند نیمچه لبخندی برای تشکر از توبیخ پر از لطفش زد و رفت به رختکن تا لباسش رو عوض کنه ...
وقتی برگشت آقای زند کنار دخل منتظرش ایستاده بود .
ـ خانم دهقانیان ؟
ـ بفرمایید .
ـ امروز جهان نمیاد . از خانم مرندی هم خواهش کردم که امروز حواسشون به کافه هم باشه . دست تنهام . اگر میشه با هم هماهنگ کنین ...
ـ بله حتماً .خواهش می کنم .
زند رفت . دلش مالش می رفت از گشنگی و تو رخت کن یادش افتاده بود به لقمه های فراموش شده .
" همون بهتر که یادم رفت . بوی سیر و خم و راست شدن جلوی مشتری های کافه ؟"
ـ چی به خودت می گی دختر بیا کمک !
در یخچال رو باز کرد و کمک کرد به آرزو تو چیدن پیراشکی های تازه تو دیس مخصوص .
ـ زند بهت گفت امروز اضافه کار داری ؟
ـ دارم ؟ یا داریم ؟
ـ دنیا رو سخت نگیر دیگه . من امروز جهان جونم نیست دلم بر نمی داره برم اونجا .در عوض من اینجا حواسم به همه چی هست !
ـ حواس شما که پی نبودن جهان جونته آرزو جون !
ـ اوه اوه داره میاد این طرف .
ـ خانم دهقانیان ؟
گل ازگل آرزو شکفت و چشمک زد : ببین خودش هم تو رو صدا زد .
سر بلند کرد و روی پا بلند شد . قد زند کمی کوتاه بود نسبت به بقیه مردها : بله ؟
ـ خانم مرندی که دستش بنده شما میاین اون قسمت .
ـ بله .
سینی رو روی چهار پایه گذاشت ، دستکش یک بار مصرفش رو هم بیرون آورد و با چند قدم فاصله از زند راه افتاد .
زند صاحب نان شیرینی بلوط بود . خودش رو پخت انواع شیرینی ها تو کارگاه نظارت می کرد . سرپرست کافه و مسئول درست کردن کافی و چای و اسموتی و آبمیوه هم بود . به همه ی کارها می رسید به بهترین شکل . صبح زودتر از همه می اومد و شب آخرین نفر می رفت و هیچ وقت هم خسته نبود . دوتا ویژگی خاص دیگه هم باید به فضایلش اضافه می کرد ؛ قدش کوتاه بود و گاهی یعنی بیشتر اوقات بداخلاق بود .
با اشاره ی زند سراغ مشترهای تازه رفت تا سفارش بگیره . سر به زیر کنار میز ایستاد و مشامش پر شد از عطری آشنا . همون عطری که دیشب جلوی مغازه ی فتان استشمام کرده بود .
ـ چی میل دارین ؟
سنگینی نگاه اونی که سمت چپ نشسته بود رو حس می کرد ولی گردنش رو بالا نمی آورد . اخم کرد و سفارش نفر سمت راست رو نوشت : کیک خرما و نسکافه ...
کمی به سمت چپ چرخید : و شما ؟
ـ چای سبز و ... همون چای سبز . ممنون .
خواهش می کنمی گفت و برای آوردن سفارش رفت .
موقع چیدن سفارشها روی میز باز هم سنگینی نگاه مرد چای سبزی رو حس می کرد .اخمش از همیشه پررنگ تر بود . فوری نوش جانی گفت و از میز دور شد برای گرفتن سفارش مشتری های تازه .
موقع دور شدن صدای یکی شون رو شنید : جاوید ؟؟
اسم مردی که خیره نگاهش می کرد جاوید بود . لحن دوستش پر از تعجب و توبیخ ....
پاسخ
#4
********


پشت به آقای زند ایستاده بود و دونه های سرخ انار روی خامه ی سفید و برفی کیک می ریخت . بعدش هم باید نسکافه رو با خورده های شکلات و دونه های بوده داده ی قهوه تزیین می کرد ، با سرعت و دقت و مهارت ، سه تا اصولی که از آقای زند یاد گرفته بود .
ـ اینم از اسموتی .
دونه های قهوه رو نامرتب روی نسکافه ریخت ، چند تایی هم کنار فنجون : کار منم تموم شد ...
رضایت از نگاه زند پیدا بود : بهتر از خانم مرندی دل به این کار می دی .
از هر چیزی که فکرش رو مشغول نگه می داشت استقبال می کرد . اما این جوابی نبود که آقای زند منتظرش بود .
سفارشها رو تو سینی چید و بلند کرد : هر زیبایی ارزش وقت صرف کردن داره .
جوابی که نگاه زند رو ، روی صورتش خیره کرد.
همزمان با تموم شدن جمله اش صدای شکمش هم در اومد و با خجالت و شرمگین از آشپزخونه کوچیک کافه بیرون اومد .
چای سبزی و دوستش هنوز اونجا بودن . بدون سفارش مجدد . حتی المقدور از کنار میز اونها رد نمی شد ، مگر با اخم زیاد ...
وقتی برگشت آقای زند نبود ، لیوانی چای به همراه لقمه ایی تقریباً بزرگ روی میز بود ...
درک و فهم ، چیزی بود که تو آدمها متفاوت بود .یکی کم داشت ، یکی زیاد ، یکی هم اصلا و ابدا . همین ظرافت ها و لطافت ها بود که بد اخلاقی و تند مزاجی آقای زند رو حداقل برای خودش قابل تحمل می کرد .
لقمه رو دو قسمت کرد و باقی رو لای سلفون پیچید و پشت سینی دونات ها تو یخچال گذاشت تا از بیرون دید نداشته باشه ، عادت کرده بود به مخفی نگه داشتن و دور از دیدن دیگران بودن و موندن ....


*******


تو رخت کن چادر به سر کشید ، مشغول تنظیم کش چادر بود و آرزو میخش شده بود و نگاه نمی گرفت از صورتش .
ـ چیه ؟
ـ تو چطوری بدون آینه تنظیم می کنی چادرت رو ؟
ـ عادت دارم دیگه .
ـ تازه دهنت رو هم این طوری باز نمی ذاری .
دهن آرزو تا نهایت باز بود ، زبون کوچیکه ته حلقش رو هم می دید ، صورتش رو جمع کرد : آرزو ؟
ـ چیه ؟ خوبه دندونپزشک نشدی تو !
آرزو سرگرم تجدید آرایش شد و رژلب قلمی بادمجونی رنگ به لبش کشید و لبش رو بهم مالید .
ـ جهان جون که نیست واسه کیه این همه قر و ادا ؟
ـ نه که من و می بینه ! هر چی من براش یقه چاک کنم نگاهمم نمی کنه . تو بگو از زند چه خبر ؟
کیفش رو برداشت و روی شونه اش مرتب کرد : چه خبری باشه ؟
ـ امروز از صبح پیشش بودی ها !
شونه بالا انداخت : بوده باشم ..
دستش رو به طرف آرزو گرفت : تا فردا .
آرزو دستش رو ول نکرد : صبر کن با هم بریم . شب خونه خاله جان دعوتیم . هم مسیریم با هم ...
جلوی چشم های آقای زند دو تا جعبه ی کنار ترازو رو برداشت ، یکی برای ایمان ، یکی هم برای فتان ، دلخوری دیروز رو باید از دلش در می آورد . رسید کد خورده و مهر شده ی خریدش رو گذاشته بود رو باقی رسیدهای امروز . زند شب موقع حسابرسی می دید .
خداحافظی شون از نان شیرینی بلوط کوتاه بود . دیدار به فاصله چند ساعت دیگه تازه می شد .
ـ ببینم زند این همه ساعت پیشش بودی برات درد دل نکرد ؟
چقدر فضولی آرزو رو ! تو دلش نگه داشت و نگفت ، نیشخند زد : چرا یه جعبه دستمال کاغذی هم از اشکش خیس شد ، ندیدی دماغش خشکی افتاده بود ! امروز روضه داشتیم اونجا !
جوابش به مذاق آرزو خوش نیومد ، به جای خندیدن اخم کرد .
ـ منم نگفتم که بخندی . گفتم که دیگه بی ربط نپرسی !
اخم آرزو رنگ دلخوری گرفت : الحق که تفلونی و پاستوریزه . باکتری و میکروب از صد کیلومتری تو هم رد نمی شن ....
برای همین بود که هیچ کجا جاش نبود . خودش هم بدش نمی اومد ....


********



چراغ خونه روشن بود . ملافه و پتوی ایمان روی طناب بود هنوز ، لازم نبود دنبال تشک بگرده . صدای ملایم سوت زودپز می اومد . طبق عادت و وسواس اول به آشپزخونه سر زد ، زود پز کوچیک و دونفره ی پریوش روی گاز بود و بوی آبگوشت مست کننده بود . دونه های سبز فلفل هم تو سبد سبزی چشمک می زدن . بابا منوچهرش امشب هم شام مورد علاقه اش رو نوش جان می کرد . بقیه شعله ها سرد بودن . جعبه ایمان رو تو یخچال گذاشت و سرکی به قابلمه تو یخچال زد. طبق معمول به اندازه دو وعده دیگه غذا اضافه اومده بود .
در یخچال رو بست . ایمان که براش فرقی نمی کرد همه چیز می خورد اما امیر محال بود شب برنج بخوره .
کفشش رو از پادری جلوی آشپزخونه برداشت و تو جا کفشی گذاشت و در هال رو باز کرد . صدای کم و آروم موزیک تندی می اومد از ترانه های مورد علاقه ی افسانه . صدای صحبتش با مینا می اومد . چند قدم فاصله بود تا برسه به فضای سالن و خودشون رو هم ببینه .
افسانه با لباس مجلسی کوتاه و با رنگ جیغ همراه با ملودی ترانه ایی که پخش می شد خودش رو تکون می داد . اندامش رو تو لباس جدید برانداز می کرد . تراول های صد تومنی بابا منوچهر به فنا رفته بود .
ـ چطوره به نظرت ؟ بهم میاد ؟
این دفعه سلامی در کار نبود .
ـ مبارک باشه .
نظر نمی داد در باره ی انتخاب های کوچیک و بزرگ افسانه ، چون اون هر کاری که دل خودش می خواست انجام می داد ، پرسیدنش هم از سر عادت بود .
ـ اسی رفته بوده ترکیه دیدن خاله اش ، اگر بدونی چه مدلهای آورده . من زودتر رفتم و خوباش رو سوا کردم .
ـ حتماً همین طوره . به شادی بپوشی .
رفت تو اتاقش و برای افسانه که نمی دیدش ابرو بالا انداخت : به همین خیال باش که شکوه خانم اول به تو گفته باشه ، از هر کدوم زنا و دخترای همسایه بپرسی همین رو بهت می گه ، لباس چند تا شور رفته رو غالب می کنه به شما .
خوشبختانه فتان تو این مورد باهاش هم عقیده بود . لباس راحتی پوشید و بیرون رفت . دوتایی شون سر لباسها بودن . مینا هم خرید کرده بود واسه خودش .
ـ کاش اون سرخه رو برداشته بودم .
ـ این رو تنت قشنگ تر بود . عاطی بد جور نگاهش می کرد .
پوزخند زد . لباس کهنه می شد و افسانه همچنان دودل می موند . در اتاق ایمان رو باز کرد کتابها و دفترها ولو بودن و خودش نبود .
تشک و ملافه ها رو آورد و به همون سرعت صبح سر و سامونش داد و با خودش برنامه ریزی کرد : می برمش دکتر ، دومین مرتبه است شاید تکرار بشه ! شاید به امیر گفتم و براش دارو آورد ... نه اول باید بفهمم علتش چیه ؟
برای شام امیر و ناهار فردای خودش کوکو سیب زمینی درست کرد . بسته تغذیه ایمان رو پیچید که در صورت تکرار امروز صبح ، دوباره با تأخیر نرسه سر کار ....


*******


توی حیاط کنار باغچه نشسته بود . هوا سرد بود نه اونقدری که غیر قابل تحمل باشه ، شال بافتش رو محکم تر دور خودش پیچید . پرویش بافتنش رو یادش داده بود .
پریوش سینی به دست از اتاق شون بیرون اومد . یادش اومد خودش هم رسید . زودتر بساط شام رو می برد و دیرتر می آورد . *گرماااابه* و سرویس بهداشتی جدا داشتن اما آشپزخونه شون مشترک بود صدقه سری تو حیاط بودن مطبخ .
ـ چرا اینجا نشستی ؟
ـ منتظر امیرم . گفته دیر میاد.
پریوش کنارش نشست و به نایلونی که تو سینی بود اشاره کرد : از گوشت کوبیده برات دو تا لقمه گرفتم . خواستی فردا ببر .
لبش رو کشید تو دهنش ، گوشت کوبیده رو به کوکوی سیب زمینی ترجیح می داد ، ابرو بالا انداخت : معامله ی پایا پای ؟
ـ همچین چیزی
ـ دستت درد نکنه. بابا خوابیده ؟
ـ نه بیداره اگر کارش داری !
ـ کاری ندارم .
ـ برو تو سرده اینجا ، صدای در حیاط رو می شنوی وقتی آقا امیر بیاد .
اشاره کرد به شال و محکم تر پیچید دور خودش . : گرمم می کنه .
ـ بگو می خوام تنها باشم .
کسی هم تو خونه نبود که با اون حرفی داشته باشه . ایمان تنها کسی بود که باهاش راحت بود اونم که بچه ای بیش نبود .
ـ بعضی وقتها می شینم به جای خودم به تو فکر می کنم . به حس و حالت از زندگی .
ـ فکر کردن نداره . زندگی دیگه .
صدای پریوش آهسته بود و کشدار : زندگی !! از چند شب پیش می خوام یه چیزی بهت بگم . به خودم می گم پری ، از دستت دلخور می شه ، همصبحتی اش رو ازخودت نگیر .
میو میوی گربه ایی که نزدیک بود حواسش رو پرت کرد . پری تکه استخون و نون براش انداخت و گربه همونجا مشغول شد .
ـ راجع به چی ؟
ـ مهمونهای اون شب !
کوتاه خندید : خواستگارا رو می گی ؟
ـ پسر قابلی بود چرا بهش گفتی نه !
ـ به نه گفتن من نرسید . خودشون رفتن و نیومدن.
ـ مینا که ...
ـ آره قضیه رو این شکلی نشون داده . از بازی با اعصاب من خوشش میاد ، من که حرص می خورم عمرش زیاد می شه .
خنده اش شد پوزخند و تلخ : مادرمه ، هوام و داره .
ـ واسه همینه که به تو فکر می کنم . شبیه هم هستیم .
ـ چرا شبیه به هم ؟ بابا منوچهر که خیلی دوست داره ، گل پری هستی واسه اش . با تو خوشحاله ، زندگی می کنه .
ـ تنها نقطه عطف زندگی و عمر من منوچهره ... می گم شبیه منی چون قبل از منوچهر منم حال خوبی نداشتم ، تاحالا چند بار برات گفتم . اما منوچهر اومد وسنگینی رو کمتر کرد .شاید تو هم بتونی به کسی تکیه کنی . از این خونه بری .
ـ با رفتن من از این خونه هم چیزی درست نمی شه ، دل نگرانی های منم کم نیستن و اینکه کار از اینجا خرابه ..
دست رو مغزش گذاشت و فشردش و تأکید کرد : از اینجا !! از همه چی برگشته .
ـ چی بگم ؟
ـ چی بگی که بره تو مغز من ؟
خنده کوتاه پریوش هم تلخ بود بلند شد و سینی رو هم برداشت .
ـ بی خیال پریِ بابا . بخت و اقباله دیگه ،بخت منم سرگیجه گرفته تلو تلو می خوره واسه خودش ، نه از بد مستی ها . چشماش سیاهی می ره طفلک.
ـ بخت کی درست می چرخه ؟
پریوش رفت نگاه کرد به ساعت گوشی ، اگر امیر تا 10 دقیقه دیگه نمی اومد ، رختخواب رو به دلتنگی برادر ترجیح می داد .
ده دقیقه تموم شد و امیر نیومد . بلند شدنش و باز شدن در حیاط همزمان بود . چرا صدای ماشین رو نشینده بود ؟ رفت در حیاط رو برای ماشین باز کنه ، امیر دستاش پر بود و با پا درحیاط رو بست .
نگاهش کشیده شد به دست های پر امیر ، شکل و شمایلش فریاد می زد و آشنایی می داد .
صورتش رو جمع کرد و یک چشمی به امیر نگاه کرد .
قهقهه امیر بلند شد : نامرد حداقل بیا کمک .
لب گزید و اشاره کرد به تاریکی شب و رفت کمکش ، قبل از دست دراز کردن و گرفتن سنگینی یکی از دستها با امیر روبوسی کرد : سلام .
امیر کیسه ها رو زمین گذاشت و بغلش کرد : چطوری ؟ منتظر من بودی ؟
ـ خوبم . آره . تو هم که دست پر اومدی !
ـ می دونستی کلک نه ؟ دیگه دلتنگ من می شی آبجی خانم ؟
ـ خودت رو با کیسه های استخون مقایسه می کنی ؟
ـ نه با اون سرمه ای که توتیای چشمای خوشگل و شهلا می شه !
دست به کمر شد : چشمم روشن !!
ـ چشمت چلچراغ ....
نگاهش پر از ناله و فغان بود به کیسه های بیچاره و امیر بهش می خندید .
ـ می خواستی آبجی نشی .
ـ من بگم غلط کردم دست از سر من بر می داری ؟
ـ نه ، چرا دروغ بگم . نمی تونم .
ـ قول نمی دم که زودی آماده بشه .
ـ 10 روز فرجه داری ، خوبه ؟
خوب نبود ولی می شد فکر کرد خوبه ، 10 روز زمان داشت برای ساختن سیاهی نور بخش از مغز استخون گاوهای بیچاره . دوباره سرمه مشترهای عطاری امیر ته کشیده بود ....
پاسخ
#5
دماغش کیپ گرفته بود ، انتظار حیاطی دیشب کارش رو ساخته بود . صبح آدلت کلد خورده بود و ویتامین ث ، شب هم باید سوپ تند وتیز بار می گذاشت . ناهارش هم همون ساندویچ کوکو سیب زمینی بود . لقمه های گوشت کوبیده روزی امیر شدن . امیری که صبح عازم سفر شد .
زند روی بهداشت کار وسواس زیادی به خرج می داد و سرماخوردگی و مدام دستمال به دست بودن به مذاقش خوش نمی اومد .
آرزو پای صندوق بود و خرید مشتری رو حساب می کرد . کارش که تموم شد فوری اومد و کنارش نشست : اوف خسته شدم به خدا ، پس این صندوقدار جدید کی میاد؟
ـ شنیدم زند وقت مصاحبه رو گذاشته برای پس فردا .
ـ اوه اوه داری سرما می خوری ؟
دماغش رو بالا کشید : فکر کنم .
ـ خودت رو برای خشم اژدها آماده کن .
ـ چاره اش شیر برنج و سوپ تند و تیزه . نمی ذارم من و خونه نشین کنه .
ـ این طور که گفتی پس فردا هم سرمون شلوغه ، مگه اینکه عقلش برسه و یکی از بچه های کارگاه رو بفرسته کمک .
چونه جمع کرد . اگر حالش خوب باشه براش فرقی نمی کرد ، می تونست مثل فرفره همه جا بچرخه ، مثل زبل خان همه جا باشه .
ـ ببخشید خانم .
حواسش جمع مشتری شد : بفرمایید ؟
ـ از کد 212 دو کیلو لطفاً .
سفارش مشتری کیک یزدی بود . دست کشی که دستش بود رو عوض کرد .بی خیال خنده ی آرزو و نگاهش به سطل زباله که امروز بیشتر از هر روز دستکش انداخته بود داخل اون شد ، از ردیف جعبه ها یکی برداشت ورفت سمتی که کیک ها بود .
مشغول وزن کردن جعبه روی ترازوی دیجیتال نگاهش یک لحظه نشست رو صورت مرد جوونی که منتظر سفارشش بود . زل زده به اون به جای جعبه و وزنی که ترازو نشون می داد .
اخم کرد و با لبی فشرده از حرص و خشم قیمت رو بهش گفت ، در جعبه رو با مهارت با نخ بست و به سمت مشتری هل داد ، کمی محترمانه .
ـ اینجا حساب کنم ؟
ـ بله .
بله گفتنش کم از غریدن نداشت .
پولی که داده بود بیشتر از قیمتی بود که گفت . خیلی بیشتر . حس می کرد عمدی در کاره . لج کرد و به تلافی نگاه خیره و پول درشتی که داد ، چند تا پول پاره و چسبی گذاشت لای پولهای نو . کمی دلش خنک می شد و تو دلش می خندید که حقته اما صورتش همچنان خشک و سفت بود .
مشتری که پول رو با مکث برداشت و رفت نفس عمیق کشید تا آروم بشه . نفسش ته مایه هایی از عطر دیروز رو داشت ، مرد چای سبزی و اسمی که جاوید بود ...


********


برای آرزو که سر میز تو کافه نشسته بود تا جهان برای سفارش گرفتن بیاد دست بلند کرد و به تأسف سر تکون داد . آرزو برای خنده سربه سر جهان می گذاشت ، نه که جهان هم بهایی بده به کارهای آرزو اما کارش از بیخ و بن اشتباه بود . اوایل خیلی نصیحت می کرد که این کار و نکنه ، اما وقتی دید بی فایده است و خودش رو خسته می کنه آرزو رو به حال خودش گذاشت . گه گاهی هم با شوخی بهش می رسوند اما دیگه مستقیم باهاش حرف نمی زد .
هر چه به زمستون نزدیک تر می شدن از عمر روز کم و به ساعت های شب اضافه می شد . شب و روز با هم کنار می اومدن ، نوبتی کوتاه و بلند می شدن . اما زندگی همون زندگی بود .
فصل هایی مثل پاییز و زمستون که روز کوتاه بود ساعت کاری هم کم بود . اما بهار و تابستون تا وقتی هوا روشن بود تو مغازه می موند .
گوشی تو کیفش لرزید . وقتی بیرونش آورد اسم فتانه رو گوشی بود . شماره خونه ی فتان رو با اسم کاملش ذخیره کرده بود .
ـ الو سلام .
ـ سلام عزیز دلم خوبی ؟
خاله آسیه پشت خط بود . لبخند زد و جواب داد : سلام خاله جون خوب هستین ؟
خاله آسیه هم متوجه ذوق وشوق کلامش شد : از احوال پرسی هات ، یادی از من نکنی ها !
ـ شرمنده ام . فتان می دونه من چقدر سرم شلوغه .
ـ آهان داری دست پیش می گیری ؟
ـ نه . برای چی آخه ؟
ـ می گی سرم شلوغه که امسال هم زیر بار کمک کردن شونه خالی کنی ؟
ـ شما از من جون بخواه خاله !
ـ جونت مبارک خودت باشه ، بی بلا و بی قضا ، بهت گفته باشم دخترم امسال هم نیای کمک دیگه نه من نه تو .
ـ این تهدیدا به شما نمیاد خاله !
ـ تو نیا ببین تهدیده یا تنبیه !
ـ فتان هم بهم گفت منم گفتم بتونم حتماً میام .
ـ وسط هفته بعد اربعینه ، از چهارشنبه می خوام دست بکار بشیم . دوست دارم تو هم باشی .
ـ دیدی تهدید و تنبیه نیست آسیه بانو؟
ـ چه کنم که تو هم فتانی واسه ام . دلخورم نکن تو هم بیا . به خونه تون گفتم اما می خواستم تو رو جداگونه دعوت کنم . روی من و زمین نندازی !
ـ چشم .
ـ اگر نمیرم نه پیرم . اون روز رو هم می بینم .
ـ دور از جون ...
خاله آسیه هر سال اربعین امام حسین (ع) حلوای برنج نذر می داد ، همه همسایه ها هم دخیل بودن تو زحمتی که آماده شدن حلوا داشت ، حاجتی هم اگر روا می شد شریک هم می شدن . چند سالی رفته بود پای دیگ حلوا ، اما زبونش به خواستن حاجت نچرخیده بود . به کل یادش می رفت که باید دعایی کنه و چیزی بخواد .. امسال می رفت شده برای چند ساعت ، تا راه گله ی خاله آسیه و فتان رو ببنده و اگر یادش موند ، حاجتی هم از خدا بخواد ..
گوشی اش دوباره لرزید و این بار شماره ی خونه ی خودشون بود . جواب داد و اخم دوباره برگشت و نشست بین ابروها ، همهمه بود و صدای مینا بلند مثل همیشه . به پری بیچاره بد و بیراه می گفت . قدمهاش رو تند کرد : الو ..
ـ عزیزی ؟
ـ جونم ؟ چی شده ایمان ؟
ـ عزیزی بیا من می ترسم .
به طرف خیابون رفت و برای تاکسی دست بلند کرد و ازش خواست بایسته : چند دقیقه دیگه خونه ام . تو برو تو اتاق در و هم ببند . یا برو پیش شاهین .
ـ شاهین اینجاست !
ـ برو تو اتاق .
دربست گفت و سوار تاکسی شد . مینا نمی خواست دست از رفتاری که داشت برداره ... به فکر خودش بود و چشمهای ترسیده ایمان براش کمترین ارزشی نداشتن . مینایی که مادر بود ....


********


کوچه خلوت بود و در حیاط چهارتاق . دست رو سینه گذاشت خم شد و نفس تازه کرد . در سمت پری بسته بود و چراغش روشن . گوشه به گوشه ی حیاط دمپایی افتاده بود .
در آشپزخونه هم باز بود . باید به داد ایمان می رسید . خیلی ترسیده بود. از کنار آشپزخونه رد شد اما چیزی که تو نیم نگاهش دید هلش داد به عقب و دیدن دوباره ی آشپزخونه . کثافت آشپزخونه رو برداشته بود . قارچ و گوشت و پیاز و رب بود که همه جا رو کثیف کرده بود . در یخچال ، کابینت ، روی گاز . کف آشپزخونه ..
نالید :بابا تو می تونی این وضع و درست کنی و نمی خوای ! 8 ساله بابا . این جنگ و تمومش کن دیگه .
درآشپزخونه رو بست ، دم پایی های تابه تای جلو در و کنار زد و رفت تو هال ، صدای پر سوز و گداز مینا می اومد با اشک هایی که ندیده هم می دونست برای بیرون ریختن یه قطره اش چقدر به پلکش فشار میاره ، چقدر چروک تو صورتش می ندازه تا دل کباب کنه ، مینا رو بلد بود . مینا رو از بر بود .
ـ میناجون تو بی اهمیت باش .
شکوه خانم فقط لباس دست دوم نمی فروخت ، روانشناس خانواده هم بود ، راهکار هم می داد .
ـ چطوربی اهمیت باشم . هی گذشتم تا به اینجا رسیده دیگه ، مگه جنبه داره ؟
ـ تو که اولیش نیستی مینا جون ، آخری هم نیستی . من از فردای خودم و بقیه می ترسم . می ترسم کار آقا منوچهر مشت بقیه رو هم باز کنه ،شایدم کرده و ما بی خبریم . مگه می تونیم جیک بزنیم تو خونه ؟
ـ آره والله . تا حرف می زنیم می گن مگه دلت هوو می خواد اونم ور دلت ؟
پوزخند زد ، ازدواج مجدد پدرش تازه نبود که سر درد و دل همه رو باز کرده بود. هشت سال گذشته بود ازش و هنوز برای هیچکی بیات نشده بود . ظاهراً اونقدر از نظر بقیه فاجعه عظیمی بود که هنوز می تونست پیامد داشته باشه ، ستاد مقابله با بحران براش تشکیل داده بشه .
ایستادن و حرفهای صد من یه غاز اونها رو شنیدن بیشتر عصبی اش می کرد . قضاوت آدمهایی که هیچ چیز نمی دونستن . از راهرو گذشت و به هال رسید . مینا تو حلقه ی زنهای همسایه نشسته بود مظلوم تراز همیشه ...
به اجبار سلام کرد ، به زور لبخند زد . منتظر شنیدن جواب نموند و راه اتاق ایمان و گرفت . صدای مینا از عمد بلند بود : خودم دستش رو کوتاه می کنم . یابو برش داشته فکر کرده می تونه همه رو از من بگیره . زنیکه ی اجاق کور واسه بچه ی من خواب دیده . کور خوندی . اون ممه رو لولو برد خانم ...
در اتاق ایمان رو باز کرد .ایمان گوشه ی اتاق کز کزده بود با دیدنش بلند شد از کنار شاهین که روبه روش نشسته بود رد شد و خودش رو رها کرد تو آغ وش ش .
ـ بچه است مینا جون . چه می فهمه چی به چیه ؟ از وقتی بچه بوده اون رو تو خونه تون دیده .
ایمان رو محکم تر بغل کرد تا حواسش به حرفهای اونها نباشه و با پا در اتاق رو بست . ولی بازهم صدای مینا از عمد بلند بود : بزرگ ها بدترن مریم جون .
شاهین زل زده بود بهش وگرنه دور ازچشم ایمان چند تا ادا در می آورد . ولی این حرف و کنایه مینا هم توی انبار دلش ذخیره می شد .


*****


آرامش و سکوتی که تو خونه بود پایدار نمی موند . مرحله ی بعدی دعوا وقتی پدرش برمی گشت خونه استارت می خورد .
پری زن خبرچینی نبود .حال بد و گرفته اش پدرش رو کنجکاو می کرد . باباش هر دوتا زنش رو از بر بود . زنی که مادر 4 تا بچه اش بود و زنی که همدمش بود !!
همه رفته بودن و ایمان از وقتی خزیده بود تو بغلش جدا نشده بود . دیدن رد سیلی روی صورت سبزه ی ایمان به جنون رسونده بودش اما دوتا دعوا تو یک روز برای یه خانواده زیاد بود .
به استدلال خودش از جمعی که کنار هم بودن خندید ، خانواده !!
ـ مینا دوباره منو می زنه عزیزی ؟
ـ نه !
هنوز نپرسیده بود چی شده تا ایمان اگر خواست خودش بگه ، دیری هم نمی گذشت باخبر می شد .
ـ می دونم دعوا می کنه ! من که کار بدی نکردم . پری تو آشپزخونه قارچ درست می کرد من گشنه ام بود یه لقمه بهم داد . وقتی مینا از خونه شکوه خانم اومد بهش گفتم تو هم برامون درست کن خوشمزه است ، گفت از کجا می دونی ؟ حواسم نبود گفتم یه لقمه از پری گرفتم ... مینا رفت غذای پری رو ریخت رو زمین . من و کتک زد .
ـ عیبی نداره مامانته . حتماً از جایی عصبانی بوده .
ـ مینا پری رو دوست نداره
چیزی نبود که پنهون بمونه حتی از ایمان ده ساله ، به حدش خودش زندگی رو می فهمید .
ـ تو رو هم دوست نداره .
دل به دل راه داشت تو این مورد اتوبان بود و بزرگراه چند بانده اما هیچ وقت با همه بد دل بودنش نسبت به مینا و مادر بودنش ، نخواسته بود چهره اون رو پیش ایمان خراب کنه ، امیر که نبود وقتی هم بر می گشت خسته و خمیر بود . افسانه مینا رو هر طوری که بود قبول داشت با هم یار غار هم بودن . اما ایمان نباید ذهنش به این زودی خراب می شد . خودش وقتی بزرگ می شد دلیل کار پدرش ، رفتار مادرش رو می فهمید . اگر تا بزرگ می شد ضربه نمی خورد !!! شاید هم شروع شده بود . شب ادراری های پیاپی می تونست از نشونه های همین ضربه باشه !
" دیر خبر شدم من ، با همه وسواسی که دارم دیر خبر شدم از ایمان غافل شدم . من از صبح تا شب بیرون از خونه ، ایمان اینجا ... دوری کردن به نفع خودت بود و به ضرر ایمان "
هر طور بود ایمان رو آروم کرد تا تو اتاقش بمونه. آشپزخونه از جلوی چشمش کنار نمی رفت . پری هم دوباره برنمی گشت اونجا برای جلوگیری از جنجالی بدتر .
در اتاق افسانه رو زد : افسانه؟
چند مرتبه صداش زد تا افسانه جواب داد و در و باز کرد و طلب کار نگاهش کرد که چیه ؟
ـ بیا بریم آشپزخونه رو مرتب کنیم تا بابا نیومده !
افسانه شونه بالا انداخت : به من چه !
ـ یعنی چی ؟ مگه تو این خونه نیستی ؟ مگه شرایط رو نمی بینی؟ به تو چه ؟
ـ آره به من چه ، بذار بیاد ببینه چه اوضاعی واسه ما درست کرده ، به فکر عیش و نو ...
دستش بالا رفت بشینه تو صورت افسانه و جلوی صورتش نگهش داشت ، تا همینجا برای خاموش کردن افسانه کافی بود . افسانه زندگی رو ، بابا منوچهر و حتی پری رو از نگاه مینا می دید .
اشک تو چشمش حلقه زد و دست مشت کرد . راه افتاد بره بیرون و خودش تنها کار و تموم کنه ، در اتاق مینا باز شد : مگه دروغ می گه . همه اش تقصیر همون بابای عیاشته که دلش به یه جا راضی نبود . و تو ... تویی که بچه ی من رو از من بریدی . چی تو گوشش می خوندی یک ساعته تو اتاق ؟
نیم نگاهی خرج مینا کرد ، سرش رو با روسری بسته بود . زبون مینا تا وقتی بابا منوچهرش بر می گشت خونه شمشیر بود . مطمئن بود وقتی صدای بابا منوچهر تو خونه بپیچه ، اتاقها می شه سوراخ موش و کلید چندباره تو قفل می چرخه ...
به ظاهر آشپزخونه رسید ، لکه های مشخص و بزر گ رو پاک کرد و اشک ریخت ، کار چند ساعته رو چند دقیقه انجام داد . تخم مرغ نیمرو کرد و برای شام به اتاق ایمان برد و با هم خوردن ، هر لقمه رو با بغض فرو می داد . امیر امشب نمی اومد . برای خرید آویشن و پونه ی کوهی رفته بود سفر ...
نه از ترس پدر ، برای تنها بودن و تنها موندن در اتاقش رو قفل کرد . پشت در نشست و اشک ریخت از داغ حرفهای مینا . همه تلاشش این بود ایمان مثل خودش ،شبیه افسانه نشه ، یکی از مادر سیر و یکی وابسته به ظاهر پوشالی مادر ... اما ...
سر روی زانو گذاشت و هق هقش رو تو ساعد دستش خفه کرد . اینجا سردسیر بود ، جایی به دور از حس بودن و گرما و امید ، جایی که جوونه ها یخ می زدن و می مردن . زندگی هر لحظه از اینجا شروع می شد ، برای آفرین ، دختری که از زندگی سیر بود ....
پاسخ
#6
جمعه روز تعطیلش بود اما به خاطر قولی که به امیر داده بود وقتی برای استراحتش نمی موند . سرش هم از خستگی و بی خوابی دیشب نبض می زد پر از درد .
چند مرتبه صدای پای باباش و شنیده بود ، ترسیده و با چشمای گشاد شده تو رختخواب می نشست و منتظر که دعوای لفظی باباش و مینا شروع بشه . دعوا نبود اما صبح ایمان باز هم دیر بیدار شده بود و شب تا صبح تو تشک خیس خوابیده بود .
ملافه ی تشک ایمان رو شسته بود ، خود تشک رو انداخته بود رو طناب و برای مینا اهمیتی نداشت که چکار می کنه و بعد ادعا می کرد که ایمان رو ازش جدا کرده . همین ادعاها بود که درد دلش رو زیاد می کرد .
با حرفهای دیشب افسانه و مینا فاصله شون از چیزی که بود بیشتر می شد .
زیر نور آفتاب فرش پهن کرد و سفره انداخت ، ساطور و ظرف آورد . ایمان هم کتاب و دفترش رو آورد روی فرش گذاشت .
ـ عزیزی من اینجا تمرین حل کنم ؟
ـ کتاب و دفترت کثیف می شه ها ، خورده استخون و چربی می ریزه روش .
ـ اگر مواظب باشم ؟!
ـ اگرمواظبی باشه ، ولی فردا قبل از رفتن به مدرسه نگی دفترم کثیف شده ها چون من الان بهت گفتم .
ـ باشه .
ـ پس حواست به اینا باشه گربه نیاد دهن بزنه من بابا رو صدا بزنم ...
چند ضربه به در زد و منتظر موند . پرویش یه دستش به روسری بود وقتی در و باز کرد . چشماش هم پر از نگرانی بود و وقتی اون رو پشت در دید نفس راحت کشید .
ـ آره منم نترس .
پریوش گردن کشید و داخل خونه رونگاه کرد و سر برگردوند و آهسته لب زد : مگه من دیشب خوابیدم ؟
ـ منم !
پریوش اومد بیرون و در گذاشت روی هم تا صدا داخل نشه: منتظر بودم مینا به یه بهانه بیاد اینجا دست پیش و بگیره .. من نمی خواستم منوچهر چیزی بدونه و عصبانی بشه .
ـ مینا این کار و نمی کرد . به حد کافی از بابا می ترسه . همه اش هارت و پورته . برای شام چکار کردی ؟
ـ هیچی وقتی صدا خوابید بهش زنگ زدم و گفتم *ه و س* کباب کردم بریم بیرون ؟ گفت دیر میام ولی میخرم تو خونه بخوریم .
ـ فکر خوبی کردی . الان خوابه ؟
ـ نه رفته دوش بگیره .
نا خودآگاه نگاهش نشست رو موهای خیس پریوش و خنده اش رو خورد . پریوش ندید چون در اتاق رو باز کرد و دوباره سرک کشید داخل ...
ـ بهش می گی بیاد کمکم ؟ می خوام قلم گاو بشکنم خودم نمی تونم . مغزشون خراب می شه . امیر خودش نیست .
ـ می خوای سرمه درست کنی ؟
ـ طبق معمول برای مغازه ی امیر .
ـ باشه . یادت باشه برای آبجی من برداری .
ـ یادم می مونه .پس به بابا بگو .
ـ باید صبحانه بخوره می دونی که شکمش از هر چیزی مهم تره .
ـ اشکالی نداره خودم دست به کار می شم تا بابا بیاد ، راستی من آمپول تقویتی دارم برام می زنی ؟
ـ هر وقت خواستی بیا ...
موقع برگشتن مینا رو تکیه زده به در هال دید . با چشم های برزخی و عصبانی . اهمیت نداد . اونقدر بزرگ شده بود که بتونه برای خودش تصمیم بگیره و زندگی کنه و اختیارش دست کسی نباشه .. و یادش به موهای خیس پریوش افتاد و این بار جلوی خنده ایی که می رفت بزرگ بشه رو نگرفت . نگاه خیره ی مینا هم مانع خوشحالی اش نمی شد . شبی تاریک و متفاوت برای دو تا هوو ... همین لحظات هیجان انگیز ، هر چی سختی بود رو تلافی می کرد .


*******


مشغول صاف کردن مغز آب شده ی قلم ها بود تا ریزه های استخون و اضافات حل نشدنی ازش جدا بشه . دوش لازم بود . بوی روغن گرفته بود . یک روز هم باید صرف دوده گرفتن می شد ، جمعه ی آینده .
صدای بسته شدن محکم در حیاط اومد ، از انباری بیرون اومد . صورت باباش سرخ سرخ بود و با عجله می رفت سمت خونه ، سمت مینا . هیچ چیز از بابا پنهون نمی موند .
چربی باید داغ داغ صاف می شد . سرد شده اش می بست . نمی تونست حرفهای باباش رو بشنوه .
با بد*خصوصی* و حرص غر زد : کاش چند دقیقه دیرتر می اومدی بابا ، من دلم می خواد قیافه ی ترسیده مینا رو ببینم ،یا افسانه که ناخن می جوه .
اهل بدی کردن نبود . زیاد که از کسی به دل می گرفت و ناراحت می شد نسبت بهش بی اهمیت می شد . نمی دیدش . مینا و افسانه خودشون کار رو سخت می کردن با حرفهای بی ربط ، با بی گناه و بی تقصیر جلوه دادن خودشون .
مایه آماده شده رو روی هم داخل ظرف ریخت تا خنک بشه ، ببنده بعد بسته بندی کنه و بذاره تو فریزر .
در انباری رو بست و رفت تو خونه . چشمش به در هال بود پدرش هنوز بیرون نیومده بود .
با قدمهای آروم رفت تو هال ، هر چه نزدیک تر می شد صداها واضح تر می شد از قیل وقال خبری نبود . تو هال کسی نبود ولی دراتاق مینا باز بود . صدای مینا می اومد اشک می ریخت و حرف می زد با لحنی طلب کار : خوب کردم . بشینم تو خونه خاکی که تو هشت سال پیش تو سرم کردی رو نگاه کنم ؟
صدای باباش متأسف بود : من نمی دونم چرا 35 سال پیش تو رو خواستم ؟ چیه تو رو خواستم نمی دونم !! بچگی بود و خامی !
ـ خیلی هم نمی خواد دنبال جواب باشی حضرت آقا . نمی خواد هر دفعه یاد من بندازی که اشتباه کردی . می تونی بری اون طرف و خوش باشی .
ـ هستم .. بخوای بدونی هستم اگر می خوای همین و بشنوی ... مینا من آبرو دارم . آبروی من شخصیت شما هم هست . فکر می کنی اونایی که دیروز قربون صدقه ی تو می رفتن و بهت حق می دادن با هم حرف تو رو نمی زنن ؟ هر کسی رو محرم ندون ، صدات و بلند نکن . اگر موندی سر خونه زندگیت پس حرفی هم نباشه ، دیگه از این گیس و گیس کشی ها نبینم تو این خونه !
ـ کاش منم مثل اون زنیکه ی مطرب جنبل و جادو بلد بودم !
ـ لا اله الا الله ... بگو کاش منم مثل اون " زن " بودم .
زن گفتن باباش با تأکید بود .
ـ زن نبودم که 4 تا بچه واسه ات پس انداختم ؟!
طعنه ی مینا باز به بچه دار نشدن پریوش بود ، باباش هم خوب فهمید و حرص کلامش بیشتر شد : من اگر پریوش بچه دار هم می شد بچه ازش نمی خواستم . من پری رو برای خودش می خوام ، می فهمی برای خودش . هرچی که می خوام و بهم می ده . بچه کمترین چیزیه که من از پریوش می خوام که نمی خوام . خوب گوشت رو واکن مینا ، یک بار دیگه ، فقط یک بار دیگه ازاین جار و جنجالها تو خونه ام ببینم من میدونم و تو ... من باید از طعنه و اشاره ی مرد همسایه بفهمم تو خونه ام چه خبر بوده ؟
ـ برو از جون دلت بپرس ، از اون بپرس چرا چیزی بهت نگفته ؟
ـ اگر می گفت هم باز از نظر تو مقصر بود . مینا تو خودت خواستی این شکلی زندگی کنی ، اگر تحملش رو نداری و نمی خوای به زبون بیاری این حرفی جداست وگرنه دیگه نمی خوام صداتون سر هم بلند بشه ، شیر فهم شد ؟
شیرفهم شد ؟ همیشه ختام کلام باباش بود . فوری رفت تو اتاقش و گوشی رو برداشت ، تماس بی پاسخ داشت از فتان و امیر .
ـ افسانه ؟
ـ افسانه ؟؟
صدای باباش بار دوم بلند تر بود ، قیژ قیژ بازشدن در اتاق افسانه رو شنید . با میل زیادش برای باز کردن در و دیدن قیافه ی وا رفته ی افسانه جنگید و کنار دیوار ایستاد .
ـ تو چرا نمی شینی سر درست ، مگه چند ماه دیگه کنکور نداری ؟ چند بار می خوای درجا بزنی؟ این همه من هزینه می کنم که چی بشه ؟
چند ثاینه سکوت بود و باز صدای پدرش : به جای جویدن ناخن به من جواب بده .. تا حالا چند مرتبه گفتم دعوا ، بحث ، حرف هر چی بین مینا و پری هست به تو ربطی نداره ؟
ـ چطور به آفرین ربط داره ؟
ـ اون کجای دعوای دیروز بود تو این و به من بگو !
ـ بود هم عیبی نداشت ، اگر بود طرف پری خانم رو می گرفت ، شما هم که بدتون نمیاد ....
ـ من چند سال دیگه ی تو رو شکل الان مادرت می بینم افسانه ، به خودت بیا ...
در اتاق محکم بسته شد ، قدم های پدرش موقع رفتن سنگین بود . چند دقیقه ایی ایستاد و بعد بیرون رفت ، تو خونه خار بود تو چشم مادر و خواهرش اما چشم خودش همیشه خیس اشک بود .
تو انباری ظرفها رو جمع می کرد تا ببره آشپزخونه و با آب گرم بشوره ، به امیر زنگ زد : بله جان !
ـ سلام .
ـ چرا نفس نفس می زنی ؟
ـ دارم ظرفها رو جمع می کنم .
ـ کار تموم شد ؟
ـ مرحله ی اولش ...
ـ مطمئنم تو به دیدار نهایی هم می رسی ، به خودت امیدوار باش . تو می تونی !
ـ هستم ، مرسی از قوت قلبی که می دی . کجایی ؟
ـ نزدیکم ، امشب شام خونه هستم .
ان شاءالله گفت و خداحافظی کرد . برای شام چی درست می کرد ؟ شاید امیر مسافر از لوبیا پلوی اضافه اومده ی ظهر می خورد . مینا امروز تنبیه ش کرده بود و ناهار هم درست نکرده بود . از ناهاری که درست کرده بود افسانه خورده بود ولی مینا نه . خسته بود و حوصله شام درست کردن نداشت ، دلش دوش گرفتن با آب داغ داغ می خواست و خوابی چند ساعته .
موقع بیرون رفتن باباش اومد جلوی در انباری و ظرفها رو ازش گرفت : بده به من . امیر بیاد گوشش رو بپیچونم ، تو یه روز تعطیل داری ببین چطور مشغولت کرده !
پشت سر باباش راه افتاد و لبخند زد: اشکالی نداره بابا ، خودمم دوست دارم .
ـ آماده شو با ایمان و پری شام بریم بیرون .
دل دل کرد : آخه ...
باباش برگشت و نگاهش کرد : ایمان بچه ی منه !
ـ من که چیزی نگفتم بابا ، امیر تو راهه برای شام میاد .
ـ بسلامتی بیاد . مادرش خونه است براش شام آماده می کنه ، تو تنها هستی تو این خونه ؟
ـ نه .. آخه سرما هم خوردم . دوش هم بگیرم و بیام بیرون ...
چشم غره و اخم سنگین باباش زبونش رو بند آورد ولی خندید : هفت جد آدم رو به یادش میارین با چشم غره هاتون . باشه چشم !!
ظرفهای چرب و چیلی کنار حوض کوچیک آشپزخونه جا خوش کردن : لباس گرم بپوشین هم خودت هم ایمان . برای امیر هم شام می گیریم و زود بر می گردیم . می خوام ایمان و شام کباب ترکی مهمون کنم !
ـ ولی من آش رشته می خوام یا سوپ .
ـ خوبه اولش ناز می کردی ...
سرما خورده بود و وقت نکرده بود برای خودش سوپی گرم بپزه .



********


وسایل و مخلفات شام رو تو سینی چید و برد تو اتاق امیر . سفره انداخت منتظر تا از *گرماااابه* بیرون بیاد . لوبیا پلو گرم کرده بود براش ، ساندویچ کباب ترکی سهم امشبش رو هم آورده بود .
ـ همیشه اسباب زحمتم ، کی می شه زن بگیرم از دست من راحت بشی !
ـ من جونی هم که دارم مال شماست ولی بدون زن هم بگیری از این کارا برات انجام نمی ده .
امیر با همون حوله ایی که موهاش و خشک می کرد نشست پای سفره و اول لیوان آب رو سر کشید : جرأت داره ؟
ـ یک نفس نخور . حالا وقتی اومد جرأتش رو می بینی !
ـ زن من با فهم و کمالاته .
ـ قربون دست و پای بلوریت برم ؟!
امیر بلند خندید و ناخنکی به ساندویچ زد : دوباره درگیری بوده اینجا ؟
خودش رو زد به اون راه و بشقاب لوبیا پلو جلوی امیر گذاشت : درگیری ؟
ـ نمی خواد از من پنهون کنی ! افسانه که انگار بخت النصر ، مینا هم سر پستش نیست .
منظورش از پست جلوی تلویزیون بود ، شونه بالا انداخت و ظرف ترشی رو هم جلوی دست امیر گذاشت . عادتش بود فصل خنک غذاش و با ترشی می خورد . گل کلم بزرگه رو هم خودش برداشت وگ ذاشت تو دهنش ، ناهار ترشی خورده بود وسرما خوردگی ش بهتر شده بود . ضربه دست امیر نشست پشت دستش .
هیچ کدوم مینا رو مامان صدا نمی زدن . از امیر که بچه ی اول بود تا ایمان . وقتی که امیر می خواست سربه سرش بذاره ننه صداش می زد که کفر مینا در می اومد .
ـ پری به ایمان لقمه داده از غذایی که درست می کرده ، ایمان هم وقتی مینا میاد بهش می گه برام درست کن ، پری درست کرده خوشمزه است ، همون می شه دلیل دعوا ...
ـ که پری می خواسته خود شیرینی کنه !
ـ آره دیگه !
ـ مینا از بس خودش تلخه ، همه کارهای دیگران روخود شیرینی می بینه ، اون بیچاره که کاری به کارش نداره .
ـ مینا به همه کار داره کافیه . بابا می تونه جلوی همه چی رو بگیره ، یه خونه اجاره کنه ، نمی گیم راه دور تو همین کوچه و خیابون که به ما هم نزدیک باشه . این همه تنش برای هیچ کدوم ما خوب نیست ایمان از همه بدتر .
امیر متفکر غذاش و جوید و سرش روتکون داد : آره برای همه بده !
ـ تو چرا رفتی تو فکر . بار اول که نیست.
ـ به خودم فکر می کنم . می گم ؟
ـ جونم ؟
ـ سه شنبه می تونی به عطاری سر بزنی !
ـ بعد از اتمام ساعت کاری ، آره .
ـ نه بعد ازظهر بیا .
کنجکاو و مشتاق شد ، چشمای امیر لو می داد که خبر مهمیه ، نزدیک تر شد به امیر : برای چی ؟
ـ می خوام یک نفر و ببینی و نظرت و به من بگی !
شیطون شد و به پنهانی صورت خندید : و اون یک نفر ؟؟؟ دیریریم .. دیریریم ....
ـ می خوام بیای ببینی اگر تأییدش کردی ، پسندش کردی بهش فکر کنم !
چشماش از این گشادتر نمی شد ولی شور و شعف نگاهش و خنده روی لبش هر ثانیه از جمله ی امیر می گذشت بیشتر می شد : وای خدای من !
انگشت اشاره ی امیرنشست رو لبش : عالم و آدم و خبر کن ، باشه؟
ـ مگه کم چیزیه ؟ می خوای زن بگیری !!
ـ نه به داره نه به بار . این سفره رو جمع کن دیگه نمی خوام بخورم . رفتی چراغ رو هم خاموش کن .
رو ترش کرد: یعنی چی ؟ برم لامپ رو هم خاموش کنم ؟
ـ آره . همین چند تا جمله رو هم نشنیده بگیر .
سفره رو تند تند جمع کرد و گذاشت تو سینی و هلش داد کنار در اتاق و کنار امیر روی تخت نشست : شرمنده نمی تونم. زود باش بگو . تو که نمی خواستی حرف بزنی شروع نمی کردی اصلاً. کی فیتیله ی تو رو کشید پایین ؟ !
ـ غلط کردم و برای همین موقع ها گذاشتن !
ـ امیر ؟
ـ نمی دونم چراخواستم حرفش رو پیش بکشم از اون حرفهای بی فکر بود .
ـ مگه میشه بی فکر باشه، یه چیزی هست که به تلاطم افتادی !
امیر روی تخت درازکشید ولی نگاهش با اون بود : تو که خودت یه دختری ، وقتی ازدواج کنی از این خونه می ری ، شوهرت هم هفته ایی یک بار ، دوبار بیاد اینجا ! تو چرا شوهر نمی کنی بری ؟
ساکت موند و امیر خودش پیشقدم شد واسه جواب: واسه اینکه از شرایط خونه مون راضی نیستی ، می ترسی بشه چماق توی سرت ، غیر از اینه ؟
ـ همه اش این نیست !
ـ قبول . همه اش این نیست . آفرین منم می خوام به ازدواج فکر کنم . همسن و سالای من بابای یکی دوتا بچه هستن منم دلم می خواد اما شرایط خونه مون یه سد بزرگه . زن من می خواد روزهای زیادی تو این خونه باشه .
ـ قرار نیست با دروغ بری جلو . چیزی نیست که از کسی پنهون باشه ...
ـ حق با توئه ول نمی تونم نترسم و نگران نباشم !
ـ تو این قدر خوبی و حسن داری که این مشکل کوچیک به چشم نیاد ! تازه مشکل هم نیست از نظر خیلی ها می تونه عادی باشه ، مگه فقط بابای ما دوتا زن گرفته ؟
ـ نه . ولی همه که من رو از چشم توی خواهر نمی بینن .
ـ اشتباه میکنی داداش من ، تازه نگاه بعضی ها از نگاه من بهتره . بعدش مگه تو چقدر می خوای تو این خونه باشی ؟
ـ همون کمش هم آدم رو می ترسونه !
ـ بخوای به این فکر کنی که کلاهت پس معرکه است ، خونه ما همیشه همین طوری هست ، تا ابد می خوای بی خیال زندگی باشی ؟
ـ تو چرا حرفهای خودت رو باور نداری ؟؟
ـ شرایط تو فرق می کنه ، برای پسر میشه رفت خواستگاری یک جا صد جا ، هزار جا ، اما نمیشه بلند گو دست گرفت و هوار زد که برای دخترمون دنبال شوهر می گردیم . هرکسی هم اومده در خونه ی ما که جواب من رد نبوده ، بعضی ها خودشون نخواستن ، رفتن و دیگه نیومدن . آقا داداش مگه من چند سالمه ؟ 25 سال ، منم فرصت خوبی پیدا کنم ازدواج می کنم با کسی که من رو به خاطر خودم بخواد ، اما تو اگر فکر می کنی کیس مورد نظرت رو پیدا کردی دل دل نکن !
امیر چرخید رو دست چپش : یه دختره هست ، مشتری پر و پا قرص عطاریه .
ـ خــــــــــــــــب ؟
ـ اِ ، بخوای اذیت کنی حرف نمی زنما !
ـ تسلیم . بگو .
ـ هفته ایی یک بار میاد ، همه چی می خره ، روغن زیتون و نارگیل و اسطوخودوس ، دارچین و زنجبیل و میخک و جوز هندی ، همه ادویه ها و گیاه ها رو می شناسه ، خواص شون رو می دونه ،گاهی به بقیه مشتری ها مشاوره می ده که چی خوبه چی بده . یک بار بهش گفتم تو خودت مغازه زدی می فروشی ؟ انگار فلفل هندی پاشیده باشم تو صورتش قرمز شد .
ـ از عصبانیت ؟
ـ از خجالت !
ـ که چرا به یاد تو مونده و میدونی هر هفته میاد مغازه ی تو ، فقط مغازه ی تو!!
از قیافه امیر خنده اش گرفت : حالا من فلفل هندی پاشیدم تو صورت تو ؟
ـ آفرین ؟
ـ جان آفرین ؟ مگه دروغ می گم ؟ خودت بهش فکر کن ، به یادت می می مونده که هر هفته میاد تو هم بهش فکر می کردی ، غیر از اینه ؟
ـ نه ... فکر نکنی دختر بدیه و از عمد می اومده که به چشم من بیاد .
ـ برعکس من فکر می کنم دلش تنگ می شده می اومده تو رو ببینه !
ـ اگر یه هفته نیاد همه اش تو مغازه این پا و اون پا می کنم ، هی سرک می کشم تو پاساژ ، سر و تهش رو نگاه می کنم . وقتی میاد آروم می گیرم .
ـ پس دل برفت و دل برفت و دل برفت !!
باد امیر خوابید : یعنی می گی دلم خر شده ؟ من که از اول گفتم اشتباهه .
از منظورش دفاع کرد: من کی همچین چیزی گفتم ؟ منظور من این بود دلی که تو بی خبری رفته دیگه بر نمی گرده .
ـ نمی دونم . مثل دختری که براش خواستگار میاد استرس دارم . سه شنبه میای ؟
ـ این طور که گفتی ساعت اومدنش معلوم نمی کنه !
ـ بعد ازظهر میاد ، بین 4 تا 5 .
ـ می شه ساعت های آخر کار من . نمی دونم زند بهم اجازه می ده یا نه ، صندوقدار نداریم و اونموقع ساعت اوج کاره .
ـ یه کاری کن ، می خوام قبل از همه نظر تو رو بدونم .
ابرو بالا انداخت : چه خواهر شوهری بشم من ...
به امیر قول داد که سعی می کنه حتماً مرخصی بگیره و با بوسیدن و تبریک دوباره از اتاقش بیرون اومد . از قرار معلوم باید قید مرخصی چهارشنبه رو می زد . قبل از گفتن امیر می خواست برای کمک به خاله آسیه و فتان مرخصی بگیره . فتان غروب زنگ زده بود و تأکید کرده بود که حتماً بیا .
ظرفی از لوبیا پلو پرکرد برای ناهار فرداش تا اضافه نیاد و دور ریخته نشه ، مینا و افسانه شام از لوبیا پلو خورده بودن .
ظرفهای کثیف ر و شست و تو آبچکون گذاشت : فوقش بعد از کار می رم کمک فتان ، روز اربعین هم که تعطیله ، از صبح می رم خونه شون...
شب موقع خواب دلش خوشحال بود ، می خواست از عروسی امیر ، از تصویر کسی که دلش رو برده بود برای خودش رؤیا ببافه اما خواب اجازه نداد ، پلکش زود تر ازهمیشه سنگین شد ....
پاسخ
#7
دست روی شونه ی آرزو گذاشت تا حواسش رو از گوشی بگیره ، نت مجانی مغازه سر آرزو رو وقت بیکاری هم گرم می کرد .
ـ بله ؟
ـ من یه دقیقه برم پیش زند و برگردم .
ـ اوهوم .
هر وقت دیگه بود تا سرو ته قضیه رو که چکار با زند داره در نمی آورد اجازه نمی داد قدم از قدم برداره ولی حالا ... صفحه ایی که جلوش باز بود مهم تر بود انگار ... عکس های مختلف از زن و مردهایی که سرشون تو سر هم بود .
نفس عمیق کشید و از کنارش رد شد . به روی خانم میرزایی صندوقدار جدید لبخند زد و سر تکون داد . حس خوبی بهش داشت مثل خاله آسیه ، نمونه ایی کامل از زن و مادر . قربون صدقه رفتانش وقتی بچه هاش تلفن می زدن یا نگرانی اش برای آماده کردن شام و ناهار خانواده اش رو ، تو همین چند روز کوتاه همکار بودن شنیده بود و دیده بود . دیده بود و غصه تو دلش حجم گرفته بود .
چند قدم قبل از رسیدن به آشپزخونه ی نیم وجبی کافه ، سرفه کرد و اعلام حضور ..
گره اخمهای زند کورتر از همیشه بود . تجربه آلارم می داد که برگرد . اما امیر منتظرش بود ، چند بار زنگ زده بود ، پیام داده بود ..
ساکت ایستاده بود و به گفتن و نگفتن و اینکه کدوم کار بهتره فکر می کرد .
ـ چیزی می خواین خانم دهقانیان ؟
ـ نه .. یعنی ...
ـ اینجا نمونید ، هر وقت تصمیم به حرف زدن گرفتین برگردین !
استیصالش رو زند هم فهمید . رفتن گزینه خوبی بود با چشمهای عصبانی زند ، می دونست که اگر بره دیگه برنمی گرده ، یا الان یا هیچ وقت دیگه ، به خودش تشر زد : دارت که نمی زنه ، امیر منتظره . اگر نری فکر می کنه برات اهمیتی نداره ، حال اون شبش رو به یادت بیار .
ـ خانم دهقانیان !!
دست تو هم پیچید و سر بلند کرد : ببخشید .. اگر امکانش باشه چند ساعت مرخصی می خواستم .
دو جمله کوتاه با پت پت کردن . نگاه زند عاقل اندر سفیه بود . حاضر بود قسم بخوره که حرکت آهسته لبش به سمت خنده شدن رو هم دید
تو دلش غرید " خاک بر سرت ، فقط باعث خنده ی زند برج زهر مار نشده بودی که شدی !
جهان برای بردن سفارش اومد و رفت و همچنان منتظر اجازه دادن و ندادن زند مونده بود .
پشیمون از به زبون آوردن خواسته اش ، زیر لب ببخشیدی زمزمه کرد و چرخید به نیت رفتن .
ـ این روزها خیلی آشفته هستین خانم دهقانیان !
چرخ زدنش کامل نشد . برگشت سر جای اول . سر بلند کرد با تعجب و بهت . زند نزدیکش ایستاده بود .
نگاه دزید . آشفته ؟ صفت خوبی بود برای حال این مدتش ؟ بهم ریختگی ش از نظر خودش چیز عجیبی نبود که تو چشم هم باشه .
لبش رو خیس کرد تا واژه ها خشک نباشن : نه !
ـ باشه !
گیج سر بلند کرد دوباره : باشه ؟؟
تو دلش ادامه ی سؤالش رو برای خودش گفت : باشه چی ؟ باشه آشفته نیستم ؟
زند چرخید ، قبل از پشت کردنش اون خنده ی محو چند دقیقه پیش و روی لبش دید .
ـ باشه ، چند ساعت زودتر می تونید کار و تعطیل کنید .
لحن و تن صداش باز هم مثل چند دقیقه پیش بود خشک و جدی .
ممنون گفت و برای سوتی ندادن دوباره ، خداحافظی کرد .
"حالا پیش خودش چه فکری می کنه ؟"
" باید از این به بعد بیشتر مراقب رفتارم باشم "
دوتا مشتری اومده بود ، یکی با بچه اش مشغول انتخاب کردن و یکی اشاره می کرد به آرزو تا از شیرینی که می خواد براش تو جعبه بذاره .
منتظر مشتری ایستاد تا بچه اش میون شکل ها و رنگ های مختلف چیزی که می خواد و انتخاب کنه ، صداش رو می شنید : مامان از هر کدوم 4 تا بخر !
خانواده شون 4 نفره بود . از همه شیرینی ها و کلوچه ها می خواست ولی به تعداد .
صدای مامانش هم واضح بود : امروز از دوتا برات می خرم . دفعه های بعد هم بیا هر کدوم رو که خواستی.
لبش با لب بچه کش می اومد ، دهنش همراه اون آب می افتاد اما مادر کنارش نبود .
" یادت میاد کی با مینا مادر و دختر بودین ؟ "
یادش نمی اومد . خاطره ایی دور هم نبود . همیشه فاصله بود بین خودش و مینا ...
ـ مامان من بگم . من بگم .
ـ باشه تو بگو ...
خنده اش جوندار شد از تلاش دختر بچه با موهای خرگوشیِ از زیر کلاه بیرون زده .
آب دهنش رو مدام قورت می داد تا به هیجانش غالب بشه و بتونه حرف بزنه .
" اگر یه روزی مادر بشم ؟ "
خیالاتش رو پس زد و شریک شد تو ذوق خانم کوچولوی رو به روش . از کدوم می خوای عزیزم ؟
عروسکش رو زیر بغلش زد و دستش رو بالا آورد و با انگشتاش عدد رو می گفت : 85 و 220 . 2 کیلو . گیج هم می شد تو نشون دادن اعداد با انگشت .
ـ چشم عزیزم .
دو تا جعبه یک کیلویی برداشت ، انتخاب دختر کوچولو با ذائقه ی ایمان جور بود ، کلوچه کشمشی می خواست و نون خامه ایی ..
سفارش مادرش رو هم شنید : دو بسته هم نون شیرمال ...
جواب خداحافظ مشتری ششم رو هم داد و نگاه انداخت به ساعت ، با امیر هماهنگ نکرده بود هنوز ، بهش نگفته بود می تونه خودش رو برسونه یا نه !
به آرزو گفت امروز زودتر می ره و رفت رختکن تا روپوشش رو بیرون بیاره و مانتو بپوشه . گوشی رو بیرون آورد . امیر 2 مرتبه زنگ زده بود و هر بار به خاطرمشتری نتونسته بود جواب بده .
ـ الو .. امیر ؟
ـ من کار دارم ، سرم شلوغه ...
ـ من دارم میام مغازه .
ـ لازم نیست دیگه .
ـ به اون هیکل این ناز نمیاد . درک کن دیگه سرم شلوغ بود .
ـ مگه من حرفی زدم ؟
ـ همین نگفتنت از صدتا گفتن بدتره . مگه اومده ؟
ـ نه هنوز !
ـ نیومده و با من سر سنگین شدی شما !!
........
ـ تازه بهتر هم می شه اگر وقتی اونجا باشه من برسم ، تو اشاره کنی من خودم می دونم چکار کنم .
ـ سوتی ندی !
ـ من یا تو ؟ تو باید مراقب باشی . اگر وقتی من رسیدم اونجا بود یه طوری رفتار نکنی انگار می دونستی من میام . من کارم و بلدم ...
ـ زود بیا ....
خداحافظی کرده و نکرده گوشی رو گذاشت تو کمد و لباس عوض کرد ...
استرس امیر رو خوب حس می کرد و می فهمید . دلش می خواست بشه .
سر بلند کرد : خدایا یه قسمت خوب و لایق زندگی با امیر ...


*******


ثانیه هایی کوتاه تو پاساژ ایستاد ، دست رو قلبش گذاشت تا آروم بشه ، بطری خالی آب معدنی رو تو سطل وسط پاساژ انداخت . استرس امیر بهش سرایت کرده بود حالا که نزدیک شده بود به مغازه و احتمال دیدن دلربای امیر زیاد بود .
وارد مغازه شد و بوهای قاطی شده رو نفس کشید وطبق عادت همیشگی همون اول مشتی عناب برداشت و مشغول خوردن شد و نگاه خیره یکی از مشتری ها رو به جون خرید . ظاهراً خیلی بد ، عادی و معمولی نشون می داد .
" گل کاشتی " تو دلش گفت و برای اون خانم خندید . دست پشت شونه اش گذاشت و ببخشید گفت و رفت به سمتی که می شد رفت پشت ویترین مغازه .
عطاری امیر جای کمی برای ایستادن مشتری داشت ، باریکه ایی کم عرض ،طوری که دو نفر می تونستن کنار هم بایستن . کج و راست می شد و از کنار مشتری ها رد می شد .
امیر مشتری راه می انداخت ، یک باره سرش برگشت و دیدش : سلام .
دست امیر نرفته سمت قفسه ی روغن نارگیل برگشت به طرفش : سلام . نگفته بودی میای .
تلاش امیر برای نچرخیدن چشمش زیادی تابلو بود. دختره تو مغازه بود . چشم گشاد کرد براش : کارم زود تموم شد . تو پاساژ خرید داشتم اومدم بهت سر بزنم . دست روی در آلومینیومی گذاشت : باز می کنی بیام اون طرف ؟
وقتی امیر و در و بار می کرد سرش و نزدیک برد و زمزمه کرد : مسلط باش به خودت !
امیر همراه باز شدن در چرخید و نیم رخ پلک زد .
کیفش رو گذاشت تو تنها قفسه ی خالی : سرت شلوغه ، کمکت کنم !
فرصت می خواست برای زیر نظر گرفتن خانمهایی که اونجا بودن . روبه روی یکی شون ایستاد : جانم شما چی لازم دارین ؟
زن لیستی روبه روش گذاشت ، اسامی و مقداری که می خواست و به قیمت نوشته بود .
اسفند مریم 2000 تومن . پودر ریشه شیرین بیان 5000 تومن . بومادران 5000 و ....
همه رو می شناخت ولی بلد نبود چطوری وزن کنه که با قیمتی که می خواستن جور در بیاد . باید از امیر می پرسید . همه رو تو نایلون می ریخت و کنار ترازوی گرمی میگذاشت تا یک دفعه از امیر پرسه چند گرم باید بکشه .
حین کار نا محسوس و مثلاً از سر عادت سربلند می کرد و برای مشتری ها لبخند می زد . هر دفعه نگاهش سمت یکی از اونها بود . دو تاشون جوون بودن ، تو همون نگاه اول متوجه حیرت و ناباوری نگاه دختر جوونی که آخرین نفر ایستاده بود شد . اما مطمئن نبود خودش باشه ، آخرین نفر نسبت به در ورودی و اولین نفری که تو مغازه بود ، نزدیک به امیر !!!
امیر اومد کنار ترازو ، وقت رو مناسب دید و شونه به شونه اش ایستاد ، کاغذ و خودکار دست گرفت تا اندازه هایی که امیر می گه رو بنویسه . همین طوری که لب می زد و گرم هایی که امیر می گفت و می نوشت ، ازش پرسید : روسری سفیده است ؟ لبنانی بسته !
صدای پایین رفتن آب گلوی امیر رو شنید . دیگه می دونست کی رو باید زیر نظر بگیره ...
مشتری رو روانه کرد و رفت اون سمت و روبه روش ایستاد و لبخند زد : یکی هم از آخر راه بندازم عدالت برقرار باشه . شما چی می خواین ؟
لبخند دخترک می لرزید : من به خودشون گفتم .
روسری لبنانی بسته بود و گردی صورتش تو چشم بود . سفید رو با ابروهای پیوسته و تمیز شده در حد دخترونه .
نمی شد مستقیم زل بزنه تو صورتش و تناسب اجزای چهره اش رو بسنجه .
دوباره لبخند زد : پس باید منتظر باشین ...
حالت چشماش و بینی اش رو هم به خاطر سپرد . دندون های ردیف و صدفی اش رو هم همین طور .
ظاهرش کم کم نمره ی قبولی می گرفت .
رفت سراغ مشتری بعدی ، پا قدمش خوب بود ، مشتری ها یکی یکی زیاد می شدن و دلربای امیر آخر مغازه گیر افتاده بود .
برای یکی از خانمها سفیدآب قلع تو نایلون می ریخت و ناله و افغان یکی دیگه شون رو از ورم معده می شنید : دکتر که افاقه نمی کنه ، کپسولی که صبح ناشتا باید بخورم بدتر بهم نمی سازه . اومدم ببینم داروی گیاهی هست بخورم و آروم بشم ؟
تلاش دلربا رو برای نزدیک شدن به در ورودی می دید " نکنه بره " به امیر نگاه کرد . زیادی تو نقشش غرق شده بود .
ـ حاج خانم من یه دستور دارویی به شما می گم امتحان کنید شاید جواب گرفتید .
خنده اش رو خورد ، مشاوره ایی که امیر می گفت .
ـ چکار کنم دخترم ؟
ـ شما جوشانده ی بومادران استفاده کنید .
دلربا خانم میانسال رو کنار کشید و آروم براش توضیح داد، از چشماش معلوم بود با اطمینان حرف می زنه ، با ادله و سند ....
مغازه رفته رفته خلوت شد و بالاخره دلربا شکایت کرد از دیر شدن سفارشش .
ـ ببخشید سفارش من چی شد ؟
شیطون شد ، کمی خواهر شوهر شدن از ابتدای راه مزه می داد : امیر جان گویا به شما گفتن چی می خوان !
طفلک دخترک ، جان گفتنش به امیر جان دختر رو گرفت که رنگ از رخش پرید !!
رنگ رخسار خبر می داد از سر درون . تو نیم ساعت و یک ساعت نمی تونست درباره باطنش قضاوت کنه ، برای شناخت آدمها باید با اونها زندگی کرد.. حتی می شد بعد از چند سال زندگی هم آدمها رو نشناخت ، اما ظاهر دخترک به دلش نشسته بود .
تا امیر بی تاب سرگرم سفارش دلربا شد رفت و رو به روش ایستاد : شنیدم به اون خانم دارو پیشنهاد دادین . از تأثیرش مطمئن بودین ؟
ـ پدربزرگ من عطار بود . در واقع پیشه پدری نسل به نسل ...
ابرو بالا انداخت : حکایت کوزه گر و کوزه شکسته است؟؟
خنده ی دخترک تلخ بود: نه . پدرم چند سال پیش فوت شدن ....
ـ خدا رحمتشون کنه . متأسفم نمی خواستم به یادتون بندازم !
ـ خواهش می کنم . از یادم نرفته که با حرف شما یادم بیاد.
ـ بله ...
ـ پدرم که فوت شدن برادرها نخواستن دنباله رو میراث پدر باشن ...
ـ چه حیف !
ـ واقعاً حیف بود . حیف شد .
ـ شما چرا تلاشی نکردین برای حفظ شغل پدر؟
ـ اون مغازه میراث باارزش تری بود برای وارثین پدرم . منم زوری نداشتم برای حفظ کردنش ...
ـ ولی خیلی علاقه دارین ...
ـ خیلی ، درسش رو هم خوندم . مهندسی تولیدات گیاهان دارویی ...
ـ چه خوب . علاقه تون رو دنبال کردی و میراث پدری .
ـ بله .
ـ موفق باشی . شاید خودت یه روز تونستی برای خودت مغازه داشته باشی ...
آه دلربا گرم بود: ممنونم . من به بالاتر فکر می کنم اما باید شرایط رو هم سنجید .
سفارشهای دلربا آماده بود و وقت رفتنش نزدیک بود ،کمی شیطنت به خرج داد تا حس و حالش رو ببینه . چیزی هم نفهمید ، دانسته هاش اونقدری نبودند که بشه روشون حساب باز کرد و مطمئن شد که احساسی به امیر داره ، اما دوست داشتن امیر سخت نبود .امیر می تونست خودش رو تو دلش جا کنه.
امیر سربه زیر قابلی نداره گفت و پول رو از دخترک گرفت .وقتش بود حرفی بزنه شاید امیدی ناامید نشه ، رفتن دخترک بازگشتی دوباره داشته باشه تو سه شنبه های بعد ، شاید بیاد و موندگار بشه تو همه ی روزهای امیر .
کنار امیر ایستاد و به پهنای صورت خندید : داداش تخفیف دادی بهشون ؟
سر دخترک نه خیلی تند ولی بالا اومد .
ـ بابت مشاوره ای که امروز دادن به مشتری مغازه .
تکیه زد به بازوی امیر : این داداش من بر عکس شما خودش عطاری رو دوست داره . پیشینیه ای نداریم تو شجره نامه مون .
خنده دختر دیگه نمی لرزید ، چشمش هم روشن تر از چند دقیقه پیش بود .
ـ راستی من یه پیشنهاد دارم می تونی از علم و تجربه ی ایشون تو مغازه ات استفاده کنی ..
زل زد تو چشمهای دلربا : اگر خودشون دوست داشته باشن .
امیر از پشت ویترین جایی که دید نداشت دستش رو گرفت و فشرد ، جوابش رو داد و بهش دور از چشم چشمک زد ....
شاید دلربا قسمت امیر می شد و حکمتی رو می کرد و ورم زندگی شون رو می خوابوند .
شاید بوی دارچین و طعم شیرین عناب و تندی فلفل و عطر آویشن به زندگی شون نفس می داد .... شاید ...
پاسخ
#8
با حس خارش و نرمی تو بینی اش ،ناراضی از بهم خوردن خوابش دست تکون داد و چند ثانیه بعد دوباره دماغش به خارش افتاد .
ـ هومممم ، نکن .
صدای ریز خنده می اومد و دوباره آزار ...
عصبانی چشم باز کرد و تشر زد : ایمان ؟
تصویر واضح شد وصورت خندون امیر قاب نگاهش رو پر کرد . چشمش رو مالید : امروز و خونه ای ها !
خنده ی امیر بی ملاحضه قهقهه شد . چشم درشت کرد و نگاهش افتاد به تیپ امیر ، آماده رفتن بود ، به پنجره نگاه کرد ، هوا هنوز تاریک بود و زود بود برای رفتن .
ـ کجا به این زودی ؟
ـ ترمینال .
تو رختخوابش نیم خیز شد : ترمینال ؟
ـ مش عنایت داره میاد ، کشک و سقز برام میاره و موسیر .
ـ الان برات صبحانه آماده می کنم .
دست امیر مانع بلند شدنش شد : لازم نیست . بیرون یه چیزی می خورم . دیشب وقتی اومدم خواب بودی . می خواستم برای کاری که کردی تشکر کنم .
ـ آهان یعنی شما الان اون امیری که دیروز به من می گفت دیگه لازم نیست بیای مغازه نیستی !!
ـ دیروز عصبی بودم .
ـ اومدن من فایده بخشید یا نه؟
ـ خوب بود از نظر تو ؟
ـ اونی که باید بپسنده شمایی ، تو می خوای عمری باهاش سر کنی ، قشنگی ظاهر نه که مهم نباشه اما خب بعد یه مدت تکراری و عادی می شه ، باطنش باید قشنگ باشه ، که اونم رو هم تو چند دقیقه نمی شه فهمید .
ـ خاطرش رو می خوام ولی کافی نیست ، باید بشناسمش ، بعد از یه مدت ازش دلزده نشم ! اونم باید من وبشناسه ، زیر وبم من دستش بیاد .
سر تکون داد و تأیید کرد: دیشب بعد از رفتن من چیزی نگفت؟
ـ چرا ، گفت چه خواهر دوست داشتنی داری !
چشماش و جمع کرد: گولت زده . جاده صاف می کرده !
دست امیر رفت تو موهاش : این و که خودم می دونم .
لبه های پتو رو روی هم گذاشت تا جمعش کنه و با قهر بلند شد : پاشو مش عنایت تو ترمینال منتظره .
امیر روبه روش ایستاد و پیشونی اش رو بوسید : ممنون . پیشنهاد خوبی بود . دیشب هم دودل بود برای قبول کردنش ولی ..
ـ زودتر از سه شنبه باید منتظرش باشی ...
ـ خدا از دهنت بشنوه .
پتو رو تا کرد و رفت سراغ تشک : وقتی می گم دلت رفته بهت بر می خوره ...
ـ رفتارش هم خوب بود آفرین ! نبود ؟ تو مایه های خودت یا فتانه خانم ...
ـ متین بود .
ـ تا قبل از اینکه تو ببینیش برام سخت بود فکر کردن بهش ، از دیشب سخت تر هم شده .
ـ یکم زاویه دیدت رو تغییر بده ، به هر دوتاتون فرصت بده ، یه کم صبر کردن بهتر از سرخورده شدنه .
ـ " پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه "
ـ دیگه شما که استاد مایی ...
ـ تو دعا کن بیاد !!
ـ تا قسمت چی باشه ! وقتی که اومد ، ذره ذره پیش برو ، خودت باش ، خودت واقعی ، هر چیزی که هستی ! فکر نکن چون دوستش داری و باید دلش رو بدست بیاری پس باید همونی باشی که اون می خواد ...
امیر با دقت به حرفش گوش می داد ، دست رو بازوی امیر گذاشت : و یه نکته مهم در کنار همه ی اینها خیلی زود هم اعتماد نکن .
نفس عمیق امیر کم از آه نبود : زندگی بابا و مینا چشم ما رو هم ترسونده .
ـ به پای تصمیم اشتباه ایستادن همینه دیگه ، عواقبش گردنگیر همه میشه .
ـ من حواسم هست آبجی .
رو انگشت پا بلند شد و گونه ی امیر رو بوسید : قرار نیست ما همه تکرار هم باشیم . هر چی خیره پیش میاد . محتاط باش ولی نترس .
امیر صورتش رو جمع کرد و آروم هلش داد عقب و به شوخی دست جلوی صورتش تکون داد .
با خنده پرسید : چی شد ؟
امیر عقب عقب رفت ، کم کم قدم هاش سرعت می گرفت : توصیه می کنم هیچکی رو دهن نشسته بوس نکنی ...
اشاره کلامش رو گرفت و پرید به سمتش ولی امیر در رفت و در و بست .
رختخوابها رو برداشت و برای امیری که رفته بود لبخند زد . در اتاق باز شد و دو تا 10000 تومنی پرواز کردن به سمتش و پشت بندش صدای امیر پشت در بسته : نذر منه ، بریز به همون حسابی که خودت می گی .
سر تکون داد و قبول باشه گفت . امیر شنید یا نه ، نفهمید . دیگه صداش نمی اومد . پولها رو برداشت و از پنجره نگاه کرد . خم شده بود و در حیاط رو باز می کرد .
امیر خوشحال بود . امیدوار بود : یادم باشه سرحلوای فتان براش دعا کنم .
دعا می کرد برای خوشبختی امیر ، یکی هم که سعادتمند می شد انگارهمه شاد بودند .
پولها رو گذاشت کنار چند هزار تومنی که خودش داشت تا بریزه به حساب مؤسسه محک .
رفت تو اتاق ایمان هنوز خواب بود . آروم دست کشید رو تشکش ، خشک بود . نوبت گرفته بود برای پنج شنبه غروب بعد از ساعت کاری خودش . فقط بهانه ایی که ایمان رو تا به اونجا بکشونه رو پیدا نکرده بود. ایمانی که از فهمیدن بقیه خجالت می کشید . تا فردا غروب باید راهی پیدا می کرد .



*******



امروز نوبت آرزو بود تا ساعتی زودتر کار و تعطیل کنه اگر زند بهش اجازه می داد . کلافه روی صندلی نشست .منتظر تا مشتری به ظاهرمشکل پسند بالاخره انتخاب کنه .
دلش پیش فتان و غرغر کردنش بود . ازصبح بهش زنگ نزده بود که میای؟ ، بیا یا هر کلمه ایی که عمق خواهش فتان رو نشون بده . قهر کرده بود به سبک خودش .
ـ دوباره باید شیرینی بیارم تا با من آشتی کنی . رگ خوابت خوب اومده تو دستم فتانه خانم .
مشتری بالاخره دل از ویترین کند و اومد به سمتش ، چون از روبه رو می اومد می دیدش ، چیزی رو زیر لب با خودش تکرار می کرد .
بلند شد ایستاد و لبخند به لبش نشوند : بفرمایید .
ـ خواهش می کنم . شما سفارش حلوای برنج هم قبول می کنید ؟
یکی برای دسر مهمونی و عروسی سفارش حلوا می داد ، یکی برای عزا ، شیرینی تو هر مجلسی جا داشت ، تو شادی و میون غمها و اشک ها .
آب دهنش رو قورت داد . موند چه حالتی به صورتش بده ، خوشحال یا ناراحت ، عادت کرده بود حال و هواش رو با مشتری ها وفق بده .
ـ بله .
ـ برای پنج شنبه ی آینده می خوام .
برای عزا می خواست ، صورت پژمرده اش هم تأیید می کرد : چقدر ؟ تو دیس باشه ، یا تو نون خامه ایی ؟
ـ دیس ها چند کیلویی هستن ؟
ـ از نیم کیلو به بالا .
ـ پس دو تا نیم کیلو دیس ، 4 کیلو هم تو نون خامه ایی .
ـ بله . فقط اجازه بدید من هماهنگ کنم.
فوری تو تبلت سفارش و ثبت کرد و فرستاد برای کارگاه .. طولی نکشید جوابش اومد که مشکلی نیست ...
ـ برای پنج شنبه ظهر آماده است .
ـ کیک یزدی چی ؟ می تونم از اون هم سفارش بدم ؟ می خوام تازه باشه !
سفارش کیک یزدی رو هم فرستاد و کارگاه برای تحویل دادن 30 کیلو کیک اوکی بود .
از مشتری ناراحت بیعانه گرفت و فاکتور صادر کرد و در جواب تشکرش خدا رحمتشون کنه گفت .
هنوز ننشسته بود آرزو با صورتی قرمز و چشمهای که میل به باریدن داشتن و *صورت* ورچیده اومد : چی شد اجازه نداد ؟
ـ با هزار تا منت . یکی نیست بهش بگه تو که اخلاق نداری و مردم دار نیستی رو چه به این کارها . چقدر من وسر پا نگه داشته و بعد می گه تکرار نشه ، کارگر این طوری نمی خوام من . من که می گم زنه از دست این دق کرد و مرد . سرطان کجا بود !!
بهش تشرزد و چشم و ابرو اومد که حواسش به حرف زدنش باشه : آرزو ؟؟؟
ـ مگه دروغ می گم ؟
آرزو با دل پر رفت . کسی از زندگی شخصی زند با خبر نبود . کم پیش می اومد حرفی ازش زده بشه ، حتی تو کارگاه شلوغ .. چند ماه پیش چند روز متوالی مغازه تعطیل بود ، بعد از بازشدنش هم خود زند بود که حدود یک هفته نیومد سر کار و چو افتاد که زنش سرطان داشته و فوت شده . هیچ وقت حرفی از زند نشنیدن ، پیرهن مشکی به تنش و ته ریش رو صورتش ندیدن .. اما شایعه بر پا و برجا بود .شایعه ای که با سکوت زند و اخم هاش در حد همون شایعه موند .
مرخصی گرفتن آرزو همون یه ذره امید رو برای رسیدن به خونه ی فتان و کمک کردن بر باد داد . تا آخرین مشتری و آخرین دقیقه ساعت کار مغازه باید صبر می کرد . از خلوتی مغازه استفاده کرد و به فتان زنگ زد و بر عکس انتظارش فتان زود جواب داد .
شلوغی و همهمه بود . نیازی نبود گوش تیز کنه تا صداها رو تشخیص بده ، صدای مینا تو آش دوغ هم پیدا بود . پوزخند زد و تو دلش زمزمه کرد: مثل همیشه با صدای بلند تا توجه همه رو جلب کنی .
از یکی می خواست کمکش تشت رو بلند کنه .
ـ نمی دونم چرا برای زندگی خودت این طوری زرنگ نیستی !!
تظاهر !! دردی که مینا گرفتارش بود !
ـ الو .
ـ سلام .
ـ کوفت . تو روت شد به من زنگ بزنی ؟ چشم مامانم به در سفید شد ! چند مرتبه به من گفت زنگ بزن بهش ، من گوش ندادم .
ـ فتان من تا آخرین دقیقه باید تو مغازه بمونم . به خاله هم گفتم اگر شد میام .
ـ نمی دونم . خودت باید راضی اش کنی .
ـ افسانه هم اومده ؟
ـ همه بودن .
پریوش بازهم تنها مونده بود تو خونه ، پری به لطف مینا تو هیچ جمعی از همسایه ها جا نمی شد . خودش رو جا نمی کرد . دلش برای پریوش هم کباب بود .زندگی به اسم هوو اونم کنار هوو آسون نبود
هر چی هوا تو ریه هاش بود روخالی کرد : سهم من رو نگه دار من تا هر ساعتی باشه می مونم انجام می دم .
ـ خسته نباشی ، برنجها خیس خوردن ، داریم می ریزیم تو آبکش تا چرخشون کنیم ...
آه کشید : پس نمی رسم بهتون !!
ـ شما خیلی وقته عقبی . بعید بدونم جبران کنی .
هم راضی بود از نبودنش تو جمعی که مینا بود . هم ناراضی از دلخوری خاله آسیه . مطمئناً اگر می رفت اعصابش بیشتر از دلگیر شدن خاله آسیه بهم می ریخت .
ـ روز اربعین تعطیلم . از صبح میام کمک .
ـ جمعه رو کجا هستی به امید خدا ؟ جلوی در مغازه عقده ی دل خالی می کنی ؟ جمعه بیا کاری هم نباشه پیش مامانم باش ، منت من رو بکش شاید از سر گناهت گذشتیم .
لبش رو کشید داخل دهنش و بعد محکم گازش گرفت و چند ثانیه ساکت موند ...
ـ زنده هستی؟
ـ جمعه کار دارم اگر هوا صاف باشه باید برای امیر سرمه بگیرم ..
ـ یه کمم یاد خودت باش دختر.
ـ هستم . فتان مشتری داره میاد همکارمم نیست باید برم ...
لب گزید از دروغش اما نمی خواست با فتان یکی به دو بکنه ...
ـ بسلامت .
ـ راستی من راه دل خاله آسیه رو بلدم ، منت شما رو کشیدن این دفعه چه طعمی باشه خوبه ؟!
ـ خوشم میاد می فهمی .
دروغش دروغ نموند و مشتری وارد مغازه شد ، سرعت داد به کلمه ها : زود باش باید برم .
ـ کلوچه زنجبیلی خوبه ...
جهنم و ضرری گفت وفوری گوشی رو قطع کرد . زنجبیل به فتان می اومد ، تند و تیز و خوش عطر ، از تندی و تیزی که می گذشت عطرش رو دوست داشت . فتان کمکی بود تا گاهی یاد آفرین بیفته ، هرچند سفر به خودش کوتاه بود و زود از آفرین رد می شد ....
پاسخ
#9
نگاهی به صورت بیضی شکلش انداخت و مطمئن از صاف بودن شال روی سرش ، کش چادر و مرتب کرد . ابروهاش از موهاش پررنگ تر بود ، رنگشون مایل به قهوه ایی بود با چشمهای بادومی و کشیده میشی رنگ با مژه های بلند ، وقتی مژه ها خیس می شدن و بهم می چسبیدند رنگ چشمها براق تر می شد و شبیه چشمهای پلنگ .
لبخند زد و گونه هاش برجسته شدن : اقبال زیبا بهتر از صورت زیبای بدرد نخوره ، تو چیزی که باید رو نداری آفرین اونم پیشونی سفید و بلنده .
رفت به اتاق ایمان ، با دهن باز خواب بود . بویی تو اتاق نبود و برای اطمینان دست کشید به تشک ، تا اگر خیس بود قبل ازرفتن ترتیبش رو بده . خشکی تشک خنده رو لبش نشوند . ایمان رو به بهانه ای اینکه مرد شده و نباید از چیزی خجالت بکشه و اجازه بده مشکلش بیشتر بشه برده بود پیش متخصص ،برای اینکه رازشون رو کسی نفهمه .
از پدرش خواسته بود ایمان رو ظهر به مغازه ببره ، چند ساعتی میون کیک و شیرینی و شکلات و کاکائو سر کردن ایمان رو برای صحبتی مردونه آماده کرده بود و بعد با هم راهی مطب شده بودن . قبل از بردن ایمان به داخل مطب خودش مجزا با دکتر صحبت کرده بود و از فضای پر تنش خونه شون گفته بود .
دکتر بعد از دیدن ایمان و پرسیدن چند تا سؤال بهش اطمینان داد که مشکل ایمان برای استرسیه که داره وبرای مطمئن شدن براش کشت ادرار و سونوگرافی از مثانه و کلیه تجویز کرده بود .
به خاطر شرایط کاری و سخت مرخصی دادن زند مجبور شده بود از امیر کمک بخواد . امیری که برای ایمان حجت بود و مراد !! روز خوبی رو با هم گذرونده بودن ، از آزمایشگاه و سونوگرافی شروع و به *بدن*ا و شهر بازی ختم شده بود . امیر هم قول داده بود وقت بیشتری برای ایمان بذاره .
آروم پیشونی ایمان رو *نو ا زش * کرد و بلند شد و زمزمه کرد : اگر شب ادراری تو تکرار هم بشه دیگه ترسی ندارم از مریضی جسمی .
دکتر هم همین رو گفته بود که امکان تکرار هست ولی جای نگرانی نیست .
ـ لازمم هست با بابا حرف بزنم . مینا نه نمی شنوه حرفهای من رو نه می فهمه . تو که اندازه و شکل ما طاقت نداری !
بیرون رفتنش از اتاق همزمان شد با اومدن مینا به هال . نگاهش نشست رو دست مینا ، النگوهای میراث پدری رو دوباره انداخته بود تو دستش . طبق عادت به گوشهای مینا و گردنش نگاه کرد . گوشواره و گردنبند هم بود ، روزی شلوغ و به رخ کشیدن های مینا . بی هیچ عکس العمل بحث برانگیزی و بی تفاوت نگاه گرفت .
ـ شال و کلاه کردی !
کم با مینا حرف می زد . حرفاشون بیشتر به در بگو دیوار بِشنَوه بود . نمی تونست با مینا کنار بیاد و تنها راهکاری که در برابر رفتارهای نامعقول و نامربوط مینا داشت بی اعتنایی بود .بی اعتنایی که زمینه ساز حساسیت بیشتر مینا می شد . گاهی روزها با هم حرف نمی زدن یا مینا بود که پیشقدم می شد برای حرف زدن و جوابش هم کوتاه و سرد بود . به دوری از هم عادت کرده بودن .
ـ دارم میرم خونه فتان .
ـ یه کم رنگ و روغن به صورتت می مالیدی ، اونجا شلوغه امروز .
مگه من دلقکم ؟ رو سر زبونش نگه داشت ، می خواست امروز رو به آرومی سر کنه . هر کسی می اومد خونه فتان بارها و بارها دیده بودش و اگر بنا بود اتفاقی بیفته دفعه های قبل می افتاد . به این طریق هم دنبال شوهر کردن نبود . فقط رنگ و لعاب نبود که دیگران رو جذب می کرد .
ـ لازم نیست .
منتظر نموند . خداحافظی هم نکرد ولی صدای مینا رو شنید : موهات هم رنگ دندونات سفید می شه با اخلاقی که داری ، رو دست بابات می مونی ، با زن بابات گل می گی گل می شنوی . بافتنی می بافی ...
از تو یخچال جعبه ها رو برداشت و تو نایلون گذاشت . یکی مخصوص آشتی با فتان و خاله آسیه بود و کلوچه زنجبیلی . 2 تا هم کیک فنجونی و نذر مراسم به نیت ایمان و امیر ، خبری از دلربای امیر نشده بود .
نمی خواست فکرش رو مشغول شنیده ها بکنه ،اما حرفهای مینا مثل همیشه نیشتر بود . عمق این کینه رو نمی فهمید ، نمی دید . اگر باهاش حرف نمی زد در عوض جای خالی اون رو پر می کرد ، هر کجا کم می گذاشت جبران می کرد ، شده بود مادری دوم تو خانواده . محبتش رنگ وظیفه گرفته بود .
دست زیر پلکش کشید : مثلاً تو که ازدواج کردی چه گلی به سر شوهرت و بچه هات زدی ؟ ازدواج که فقط ادامه نسل نیست ، زنیّت هم فقط به ظاهر نیست ، معنا و مفهوم داره . من بداخلاقم ؟ تو از من این و ساختی !! من چه فرقی با افسانه دارم ؟ دخترتم و تنها گناهم اینه که با تو نیستم ، شبیه تو نیستم .
خم شد و آب سرد حوض رو باز کرد و به صورتش پاشید ، دل به دل حرفهای دلش می داد ، نم نم بارون چشمش سیلاب می شد و جا می موند از امروز ...
با پر شالش صورتش رو خشک کرد و تا جلوی در آشپزخونه اومد ، نگاهش کشیده شد سمت خونه ی بابا منوچهر و پری . جعبه ها رو روی کابینت گذاشت و به اون سمت رفت .
مشغول پیدا کردن شیشه سرمه تو کیفش بود که در باز شد و پری رو مثل خودش شال و کلاه کرده دید .
ـ سلام .
ـ سلام بیا تو .
ـ خوبه همین جا . باید برم .
اشاره کرد به لباس بیرون پری : جایی می ری ؟
ـ بی بی آقا دعوتمون کرده می خوایم بریم امامزاده نذری پزون .
نذری ها بی بی آقا رو خورده بود قبلاً ، چلو گوشت بوی دود گرفته که روی زغال و هیزم پخته می شد با طعمی بی نظیر . بی بی آقا مادر بزرگ پدری پری بود ، پدر و مادر پری فوت شده بودن و مادربزرگش هنوز زنده بود !
ـ به به !
پرویش اشاره کرد به داخل ، نیم نگاهی انداخت و قابلمه رو روی جاکفشی دید .
ـ می برم سهم شما رو هم میارم .
ـ ممنون .قبول باشه . بابا هم میاد ؟
ـ آره .
ـ من یادم نبود که می خوای بری اونجا ، می خواستم بگم برای مراسم فتانه اینا بیای خونه شون . تو خونه تنها نمونی . اونجا امروز به حد کافی شلوغ هست !!
پری دست به باله ی روسریش کشید و با لب بسته لبخند زد : دیگه می رم امامزاده . امروز همه اونجا هستن ...
از حالت پری فهمید اگر پیش فامیلش نمی رفت خونه ی فتان هم نمی اومد . مشت دستش رو باز کرد و شیشه سرمه رو گرفت طرفش : برای خواهرت .
ـ این زیاده .
ـ خواستی خودت هم ازش بردار ...
لبخند زد و ادامه داد : دستمزدمه ، منم که اهل سرمه کشیدن نیستم . برای فتان هم می برم .



********


در حیاط چفت نبود ، چهارتاق هم نبود . صدای فتان می اومد و طبق معمول در حال غرغر کردن بود . نایلون تقریباً سنگین رو دست به دست کرد . دستش بالا نرفته و روی کلید آیفون ننشسته در باز شد و با فرهاد خندون چشم تو چشم شد . فوری نگاه گرفت و سر به زیر شد : سلام .
ـ سلام .... خوش اومدین . بفرما ...
نفس نفس می زد و صداش پر از خنده بود و عجله ، آروم کنار کشید تا فرهاد رد بشه : ممنونم .
ـ صبر کن ببینم کجا رفتی ...
زمانی نگذشته بود از شنیدن صدای فتان ، فرهاد رو به جلو پرت شد . هاج و واج با چشمهای گرد شده به فتان نگاه کرد . یک ثانیه دیرتر می جنبید الان با فرهاد نقش زمین شده بودن .
سرش برگشت به سمت فرهاد تا زمین خوردنش رو ببینه ولی خودش رو کنترل کرد به هرسختی که بود و هنوز هم می خندید .
ـ حضورتون به موقع بود آفرین خانم . ممنون .
ابرو بالا انداخت ، کجای دعوای شیرین و پر از خنده ی زن و شوهر بود ؟
ـ من برای تو دارم به وقتش .
ـ اون وقت دیگه فایده نداره ، شما دیگه من و نمی بینی دلربا خانم تا به وقتش .
هر کسی دلربایی داشت و بهش مشغول ، یکی نزدیکش بود و از وجودش نفس می کشید ، یکی به انتظار بی نفس می شد .
فرهاد خداحافظی کرد و رفت : من به سفارشهای مادرزن جان برسم . با اجازه .
جواب خداحافظی اش رو داد و رو کرد به فتان : از وقتی که نامزد کردین می گفتم حیف آقا فرهاد ولی حالا می بینم همچین اجحافی هم در حقش نشده . خدا نجار نیست ولی در و تخته رو خوب با هم جور کرده .
فتان دستش رو گرفت و کشیدش داخل ، بدون توجه به سنگینی دستش : اگر بدونی چکار کرده ؟
ـ چکار کرده که مستحق کتک خوردن از شما شده ؟ اگر با صورت زمین می خورد چی ؟
ـ نترس اولین بارش نیست .
ـ معلومه مهارت داشت .
ـ این بار حقش بود . من چشم دیدن دختر عموش رو ندارم .
لب گزید و چشم و ابرو اومد که حواست به صدای بلندت باشه ولی بی اثر.
ـ مگه دروغ می گم ؟ تو روش یه چیزی بگم ، پشت سرش یه چیز دیگه خوبه ؟ خودش هم می دونه دل خوشی ازش ندارم . بعد این آقا از مامانم خواسته برای امروز اون و دعوت کنه .
لبه ی بهار خواب تمیز و تازه شسته شده نشست تا نفس تازه کنه : مگه می خوای تمام روز ور دلش بشینی دل بدی قلوه بگیری که ناراحتی .اونم مثل بقیه مهمونها .
فتان کنارش نشست : اصلاً می بینمش کهیر می زنم . حالا اینا چیه ؟
ـ چه عجب !
ـ من به یه جعبه هم راضی بودم به خدا .
ـ دوتا از جعبه ها کیکه ، آوردم برای مراسم . وگرنه تو کی هستی که من بخوام تا این حد نازت رو بخرم ؟ خاله آسیه کجاست ؟
ـ حیاط پشتی ، بیا بریم اونجا .
ـ داخل کسی نیست ؟
ـ نه هنوز کسی نیومده . بریم لباست روعوض کن بعد بریم پیش مامان . صبحانه خوردی ؟
ـ آره .
جعبه ها رو به طرف فتان گرفت : اینا رو بذار یه جای خنک .
ـ باشه . بذارم تو یخچال چیزی ازش نمی مونه ، فرهاد و فرشاد بو ببرن کیک آوردی دخلش اومده ...
روی خاله آسیه رو با دل و جون بوسید . غمزه ی چشماش و به جون خرید و عطر تنش رو با نفس های عمیق به مشام کشید و حسرت اینکه کاش مادرم بودی رو تو دلش خفه کرد . تقدیر از خیلی سال پیش نوشته شده بود .
ـ خوش قولی تو رو هم دیدم .
ـ در عوض امروز از صبح اومدم . دل شما که جای دلخوری نیست .
ـ خودت رو لوس نکن واسه مامانم . مامان گولش رو نخوری ها ، به قر و قمیشش هم نگاه نکن .
دست خاله آسیه پشت کمرش حلقه شد ، آه کشید و نفس داغش تو بخار آجیل های در حال جوشیدن آش رشته گم شد. عقده داشت و تمنای عطر تن مادر . بوسه ی خاله آسیه رو سرش نشست و غصه ها بی رنگ شدن ، چه حکایتی بود نمی دونست ، مهر خاله و دیدن تفاوتش با فتان به جای حسرت دلش رو پر از خوشی می کرد. خودش رو بیشتر چسبوند به خاله آسیه و برای فتان ابرو بالا انداخت ...


********

آرد حلوای برنج رو با فتان تفت داد . پیاز خورد کرد برای آش رشته و با نوحه ایی که از اسپیکر اتاق فرشاد پخش می شد گریه کرد . گریه ایی که از سوزش پیاز و بغض نوحه نبود ، از درد دل خودش بود ..
دستاش و چند مرتبه با مایع دستشویی شسته بود و هنوز بوی پیاز می داد ، دوباره شست و بو کشید .
ـ به این زودی بوش نمی پره . بیا بچه ها اومدن بسته های کیک و آبمیوه رو آماده کنیم .
دست به شالش کشید و پشت سر فتان رفت . فامیل نزدیک بعد از ناهار می اومدن اما آشنا و همسایه هر وقتی که می شد برای کمک می اومدن .
جلوی در اتاق ایست کرد . مهمونهای فتان ، دو تا دختری بودن که اون روز تو خیاطی دید و مرجان ...
دست فتان کمرش رو هل داد رو به جلو ، چاره ایی هم نبود ، دیده بودنش ، دل چرکین بودنش از دیدن مرجان بود و بس ...
دخترها بلند شدن و مرجان به تبعیت از اونها . دست داد و روبوسی کرد . نوبت مرجان که شد با اکراه ، خیلی زود دستش رو کشید . تمایلی برای بوسیدنش نشون نداد ، مرجان هم به روی خودش نیاورد و با خنده ایی مصنوعی نشست .
فتان معرفی شون کرد ، خواهر بزرگتر شهناز بود و کوچیه مهناز .
ـ بالاخره شما رو هم دیدیم آفرین خانم . اون روز از فتانه جون خیلی سراغتون رو گرفتیم .
ـ من که تعجب کردم شما نبودین .
کاش مادرشون هم اینجا بود و حرف می زد تا فقط بشنوه . عاشق صدای مادرشون شده بود .
مایل نشست و زانو روی زانو گذاشت ، به آرومی نگاهشون لبخند زد : خودمم دوست داشتم بیام اما نشد کارم طول کشید .
ـ دیگه کار رو بهونه نکن آفرین ، تو خودت رو خیلی وقته از بچه ها کنار کشیدی ، اشتباه نکنم از وقتی بابات دوباره زن گرفت .
فتان سرفه کرد و بلند شد : من برم بگم فرشاد بیاد کمکم کارتن کیک و آبمیوه ها رو بیاره ، تو هم میای آفرین ؟
ـ برو میام .
نگاهش از نگاه متعجب دو تا خواهر گذشت و رو صورت مرجان مکث کرد . دق می کرد اگر نمی نشوندش سر جاش و جوابش رو نمی داد : جمعی که شما ازش حرف میزنی دیگه باب طبع من نبود مرجان جّــــــــونّ ... بعدش چرا من از زن گرفتن بابام ناراحت باشم ؟ بابام وجودش رو داشت دوباره زن گرفت ، تو خون مردای ما هست اصلاً داداش امیر هم می خواد چند تا زن بگیره ، یکی از اون یکی ترگل ورگل تر .
صورتش رو به نشونه لبخند جمع کرد و بلند شد : ببخشید فتان منتظره
خودش رو خالی کرد و به طرز فکر همسایه های جدید هم فکر نکرد . همین که مرجان سر جاش می نشست کافی بود .
بیرون از اتاق چند قدم دورتر از در ورودی ایستاد و نفس تازه کرد و فتان رو صدا زد : فتان ؟
ـ من اینجام بیا .
فرشاد هم تو اتاق بود و کارتن کیک ها رو سر هم می چید ،می خواست با هم بلند کنه : سلام .
چند ماهی می شد ندیده بودش ، پشت لبش سبز شده بود و صداش خش برداشته بود . 6 سال از ایمان بزرگتر بود . حرص و عصبانیت چند دقیقه پیش یادش رفت : سلام ..
با انگشت زد به در فیبری اتاق : ماشاءالله بزنم به تخته چه آقایی شدی !! خیلی وقته ندیدمت . به خاله بگم برات اسفند دود کنه .
فتان دوتا از جعبه ها رو برداشت : سنگین نیست ولی جلوی چشمت رو نمی بینی .
فرشاد با صورتی گل انداخته رفت ، وقتی خیالش راحت شد فرشاد به اندازه ی کافی دور شده روبه روی فتان ایستاد : کاش بهم گفته بودی اینم هست !
ـ که نیای ؟
ـ نوچ ...
دست به کمر شد : لااقل با آمادگی می اومدم .
ـ باور کنم خودمم نمی خواستم دعوتش کنم ولی اومده خونه مامانش ، مامانم که زنگ زد دعوتشون کنه جای دخترش هم انداخت .
لبش رو جوید و چیزی نگفت .
ـ امروز و بی خیالی طی کن .
پر اخم و طلبکار چشم دوخت به فتان .
ـ به خاطر مامانم که می دونی چقدر دوست داره .
ـ اینجا می مونم ولی تحمل نمی کنم .
کمک فتان کارتن ها رو بلند کرد . اما فرشاد اومد و اجازه نداد که کمکی بکنه ، برای کمی آرامش گرفتن رفت پیش خاله آسیه تو حیاط پشتی ، بوی پختگی آجیل ها و بوی پیاز داغ مشامش رو پر کرد .
ـ امروز هم که اومدی خسته شدی . کم تو اون مغازه سر پا هستی !
ـ دوست دارم .
ـ قبول باشه .
دست خاله آسیه رو فشرد : از شما هم !
ـ ازچی ناراحتی ؟ آفرین چند دقیقه پیش نیستی .
ـ مرجان اومده اینجا ، یک دفعه دیدمش بهم ریختم .
ـ فکر کن اینجا نیست ، اهمیت نده .
ـ نمی شه خاله . آخه خودش یه حرفهایی می زنه که آدم و عصبی می کنه . نمی تونم به این فکر کنم که یه روزی همکلاسیم بوده یا هم محله ایی و از خطاش بگذرم . می دونم از حرف دیگران رو زدن خوشتون نمیاد ولی خاله زبونش خیلی درازه . انگار اونی که خبط کرده من بودم . با رفتارش اجازه نمی ده که منم مثل بقیه فکر کنم شرو شور جوونی بود و خامی و اون کارش از سر بچگی بوده . هنوز با من لج داره . حتی حالا که شوهر کرده .
امروز پر به پر مینا نداده بود تا روز آرومی رو تجربه کنه ، اون طوری که دوست داره ، از آرامش خونه فتان آروم شده بود و حرفهای مینا رو فراموش کرده بود . ولی مرجان هرچی حس خوب جمع کرده بود رو پر داد .
عاشق سر سخت امیر تو روزهای نوجوونی و نامه نگار اون روزهای امیر با ق*صورت* تیر خورده و شعر " ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش " هنوز هم رواعصابش بود . طول کشید تا بفهمن اون نامه ها که ساعت ها اسباب خنده ی خودش و امیر می شد کار مرجانه ، وقتی که مستقیم اومد به خودش گفت که عاشق امیر شده و واسطه بشه تا به عشقش برسه و از این کار سرباز زده بود و این تمرد به مذاق مرجان خوش نیومد ، یکی از امتحاناتش رو با ضربدر قرمز روی برگه ی امتحان تو ترم دوم قربانی داده بود و بعد حرفهایی که مرجان پشت سر امیر گفت و اون رو خاطر خواه و خواهان نشون داد و خودش رو مخالف . طول کشید تا آبها ازآسیاب حرفهای صد من یه غاز مردم بیفته و همه کم کم فراموش کنن و اون ماجرا رو بذارن به پای بلوغ جوونی و نوجوونی ، و حالا مرجان دوباره روبه روش بود با حرفهای تازه از زخمی کهنه .



**********


بسته بندی آبمیوه ها و آجیل مشکل گشا تموم شد . میوه هایی که فرهاد آورد روشستن و خشک کردن و تو ظرف چیدن .. موقع ناهار همه رفتن ولی خودش قصد رفتن نداشت ، کنار فتان موند و ناهار دمپختک دستپخت فتان رو خوردن ... وقتی برای استراحت نبود . مهمونها کم کم می اومدن . سرتاسر سالن و پذیرایی بزرگ رو سفره یک بار مصرف انداختن ، بشقاب یک بار مصرف برای میوه و بشقاب ملامین برای آش رشته گذاشتن ، کتاب دعا و مهر و تسبیح ، بسته های مشکل گشا و کیک و ساندیس ...
مردها دیگ بزرگ رو روی اجاق گاز تو حیاط جلویی گذاشتن ، چند تا از خانمها می اومدن و مسئولیت آش رشته رو به عهده می گرفتن که مینا هم یکی از اونها بود . خاله آسیه ولی شش دانگ حواسش به حلوای برنج بود ...
هرآنچه که برای حلوا لازم بود و کنار دست خاله آسیه گذاشتن و موقع ایستادن کمرش به سختی راست شد . حالی که فتان هم داشت .
خاله آسیه بلند شد و بوسیدش : فتان که سامون گرفته ، از خدا می خوام تا سال دیگه تو هم جفت خودت رو پیدا کرده باشی ...
اشک تو چشمش حلقه زد ، جفتی که می خواست پر کشیده بود . لب زد تا از خاله بخواد برای چیز دیگه ایی براش دعا کنه نه شوهر اما ...
ـ ان شاءالله .
اما اون صدای نرم و قاصدک گونه مانع ریزش اشکش شد ، اشک تا مژه ها بالا اومد و فروکش کرد با شنیدن صدایی که جای خاصی تو مغز و دلش پیدا کرده بود .
مادر شهناز مشغول روبوسی با خاله آسیه بود . صدای دخترها هم زودتر از خودشون رسید: چه خوب که هنوز اینجایی آفرین جون .
رفتارشون بعد از شنیدن حرفهای مرجان تغییری نکرده بود . می شد گفت از مرجان فاصله هم می گرفتن .
ـ مامان ما بالاخره آفرین خانم و انداختیم تو تور .
قبل از قدم برداشتن مادرشون رفت به سمتش و دستش رو به گرمی فشرد : سلام .
ـ به روی ماهت ، چشمت چه برقی افتاده عزیزم ! یه حالت خاص داره .
مهنازخودش رو سریع رسوند و نگاهش کرد : راست می گی مامان شکل پلنگ شده .
ـ مهناز؟
دفاع کرد از مهناز: اولین بار نیست این و می شنوم . داداشمم بهم می گه .....
موند چی صداش بزنه ، فامیلی شون رو نمی دونست ، برای صمیمیت در حد خاله صدا زدن هم زود بود ، دستش هنوز گرو بود ، دست گروگان فشرده شد به مهر: هنگامه هستم عزیزم . می تونی هنگامه صدام بزنی .
ـ داداشمم بهم می گه هنگامه جون !
لبخند هنگامه فقط لبخند بود . نه خودش ، نه دخترها سردی و دوری رفتار اون روز تو مغازه ی فتان رو به روش نیاوردن و چقدر از فهم و شعورشون ممنون بود.




*******


منتظر کنار دیگ رشته ایستاده بود و مینا معطل می کرد تا کاسه رو پر کنه ، یه ملاقه می ریخت ملاقه بعد می رفت تا یک سال دیگه . سرش گرم حرف زدن با هنگامه خانم بود . بحث بین شون رو اصلاً دوست نداشت . مجبور بود بایسته و با لبخند و شرمی که خودش و مینا می دونستن مسخره است به حرفاشون گوش بده . پشت ظاهر خونسردش آفرینی درشرف انفجار بود مثل بمبی به شمارش معکوس رسیده .
" طاقت بیار آفرین . می گذره . زود می گذره "
اهل خراب کردن مینا تو جمع نبود . هر چه بود تو چهار دیواری خونه شون محفوظ بود . فتان دوست جونی و نزدیکش بود و از حال زندگی اش بی خبر بود .بقیه که ....
ـ یک ماه هم نیست آفرین خواستگار جواب کرده هنگامه جون . دنبال چی می گردن تو وجود مردهای امروزی نمی دونم .پسره همه چی تموم بود . چشمش هم گرفته بود ، نه حرفی نه کلامی ، گفت نه !
خواستگار خاطرخواه پرو پا قرص رو یادش نمی اومد ، لبش رو از داخل می جوید و خودش رو دعوت می کرد به آرامش ، مینا با دستهای پر از النگو ملاقه رو بالا می آورد و خالی برمی گردوند تو دیگ و کذب تحویل هنگامه ی تازه از راه رسیده می داد ، این طوری که مینا از عشق خواستگار می گفت به خودش شک کرد ، پشیمون شد چرا جوابش کرده و با لگد خوشبختی رو از خونه بیرون انداخته .
ـ افسانه بدتر از آفرینه ، اون می گه تا آفرین ازدواج نکنه حرف خواستگار رو هم به من نزنید .
افسانه ؟ نباید همچین خواهری رو بغل می کرد ؟ با نگاه دنبال افسانه گشت تا ازش تشکر کنه ،با مهناز سر گرم بود .
مینا ملاقه بعدی رو ریخت و نیم نگاهی خرجش کرد : نگاه به صورتش بنداز هنگامه جون هنوز دست نبرده تو صورتش ، امروز اومده اینجا یه مرطوب کننده هم به دست و صورتش نزده . می گم دخترای امروزی رو هوا می زنن و می برن ، شما تو عهد دقیانوس موندین .
ـ از خانمی و وقارشه . دیگه نمی شه زن رو از دختر تشخیص داد تو خیابون . هر گلی یه زمانی وقت شکفتنش می رسه ، جوونه بی فصل عمری نمی کنه ، بهار به بهار بودنش قشنگه به اولین بودنش !
به سختی و مشقت کاسه پر شد . جلوی بقیه نقش بازی می کردن و مینا از خودش کاربلدتر بود . شیطون خیلی گولش می زد این جور موقع ها تو روی مینا بایسته و دروغهایی که می گه رو به روش بیاره . همیشه شیطون رو لعنت کرده بود امروز هم روش .
ظرف و گذاشت جلوی شهناز : بی زحمت فوری تزیین کن تا ببرم داخل ...
مداح میکروفن دست گرفته بود و از احترام والدین می گفت . وقت بود مینا رو تشریح می کرد ، مثقال به مثقال می گذاشت جلوی مداح تا یک طرفه به قاضی نره ...
خواسته یا ناخواسته ، از روی لج یا عادت ، مینا امروزش رو هدر داد ....





*******


مراسم رو به پایان بود.خاله آسیه حلوای آماده شده رو به دخترها سپرده بود و همراه بقیه خانمها تو مجلس نشسته بود تا زیارت اربعین خونده بشه .
لحظه ی آخر به دیگ حلوا رسیده بود ، به قطار حاجت ها ، هر واگن مخصوص یک نفر بود . امیر ، ایمان . خودش و مینا و پری ، افسانه و بابا منوچهر ، هر کدوم رد می شدن و براش دست تکون می دادن . کدومش رو اول می خواست ؟ یادش به دعا برای مینا هم بود . کلافه شده بود ! انگار همون فراموش کردن بهتر بود . چرا از خدایی که می دونست چی می خواد و کِی می خواد طلب می کرد ؟ چه رمزی بود تو گفتن خواسته ها و یادآوری کردنشون ، چه نیازی ؟!
ظرفهای حلوا ردیف می شدن ، زردی حلوا تو چشم بود ، گلهای قهوه ای با طعم دارچین و سبزی خلال پسته ، نقش فرش می زدن .. هر کی از در خونه بیرون می رفت یکی از گره ها رو با خودش می برد . کنار دیگ خالی ایستاده بود و دعوای خاله و دختر خاله ی فتان رو برای ته دیگ گوش می داد .
ـ آفرین ؟
حواسش رو داد به فتان : بله ؟
سینی دستش بود یکی هم جلوی پاش : بیا اینجا .
اشاره کرد به چادررنگی روی طناب : اون رو بپوش ، فرهاد میاد دم در برای گرفتن حلوا ببره مردونه . می بری ؟
اول دستور می داد بعد می پرسید می تونی ؟
سینی دستش رو گرفت : هر دوتا رو ببرم ؟
ـ آره بی زحمت . من اینجا باشم حواسم باشه به کی می رسه .
باشه گفت و راه افتاد ، فرهاد جلوی در بود .یادش دوباره به صبح افتاد و خنده اش گرفت اما به روی خودش نیاورد . حرص فتان و کتک خوردن فرهاد بی فایده بود . دختر عموی فرهاد نیومد به مراسم .
سینی اول رو داد به فرهاد و برگشت برای سینی دوم . منتظر موند تا فرهاد برگرده و جواب خداحافظی و قبول باشه چند نفر رو داد ...
تو فکر ایستاده بود منتظر : سینی رو بدید به من !
سربلند کرد ، به دستهای دراز شده به طرف سینی نگاه کرد و رسید به صورتش ، فرهاد نبود . ناآشنا هم نبود . سینی رو محکم تر گرفت. اخم کرد . نگاه نمی گرفت نه از تعجب ، از عصبانیت زیاد ، لب بهم فشرد : شـــــــــمــــــــــا ؟؟؟
پول درشت رو یادش اومد ، اسکناس های پاره ایی که مابین پولها گذاشته بود . عطری آشنا تو کافه ی بلوط و نگاه خیره ، عطرش رو اولین بار جلوی مغازه ی فتان حس کرده بود ...
مغزش قاطی کرده بود از آخر به اول بازسازی می کرد ... بدبین شد به فتان و اصرارش و مهرش ، اگر همه اینها نقشه باشه چی ؟ خاله آسیه چی؟ با خبر بوده ؟!
ـ خانم ؟ سینی رو ....
ـ آقا جاوید پس چی شد این حلوا ؟؟
پلک چشمش تند تند می پرید ، عصبی و هیستریک نبود .سعی می کرد جلوی اونها اشکش نریزه . سینی رو هل داد تو دستهای فرهاد .... جواب می خواست از فتان ولی نه الان . بهترین کار رفتن بود .
تا اون حد درمونده نشده بود که دو دستی هلش بدن تو دام عاشقی ....
پاسخ
#10
وسایلش تو اتاق فتان بود . بدون جلب توجه فتان یا خاله آسیه رفت اونجا . سارافونش رو بیرون آورد و مانتو پوشید . سارافون رو بدون تا کردن و با زور فرستاد داخل کیف و چادرش رو برداشت . و اصلاً عصبانی نبود ولی ناراحت چرا !! سالها زندگی با بی خیالیِ مینا ارمغانش کنترل اعصاب بود و تسلط به رفتار ، با هر رفتاری دیگه عصبانی نمی شد .
کمی در اتاق و باز کرد و از نبود خاله آسیه تو سالن مطمئن شد و با چند تا خانمی که از در هال بیرون می رفتن ، رفت تو حیاط . فتانه نبود . فوری کفشش رو پوشید و راه افتاد و با صدای شهناز ایستاد : آفرین جون ؟
هر ثانیه ممکن بود فتان سر برسه اما تو همین چند ساعت همصحبتی مهر هنگامه و دخترها به دلش نشسته بود . لبخند رو لبش نشوند و برگشت : جونم ؟
اشاره ی دست شهناز به چادر و کفشش بود : چرا به این زودی ؟ هنوز خیلی کار هستا ! بعدش می خوایم دور هم چایی بخوریم .
چند قدم فاصله اش با شهناز رو تموم کرد و روبه روش ایستاد ، دستش رو گرفت : کار برام پیش اومده باید برم . اگر زود تموم شد بر می گردم .
نگاه چرخوند تو حیاط و فتان هنوز ناپیدا بود ، دستش شهناز رو فشرد : باز همدیگه رو می بینیم . من عجله دارم از طرف من از مادرت هم خداحافظی کن .
بوسیدش و خداحافظی کرد . افسانه هنوز با مهناز بود و مینا پشت به در حیاط ایستاده بود کنار دیگ آش .
قدم اولش تو کوچه با حس آزادی همراه بود . چرخید به راست ، دو قدم نرفته صدای ایمان رو از نزدیکی شنید و گردن چرخوند ، کنار فرشاد و مهرزاد پسر کوچیکه ی شکوه خانم ایستاده بود . مطمئن شد لباس گرم پوشیده و برگشت به مسیر خودش و قبل از چرخش کامل فرهاد و مرد چای سبزی ، جاوید رو در حال بیرون اومدن از حیاط همسایه دید . فوری چرخید ، اخم فرهاد تو چشم بود و لب های خندون جاوید ...



*******


خونه خلوت بود و تاریک . چراغ و روشن نکرد و تو تاریکی نشست ،یادش رفته بود حلوای پری رو بیاره ، از آش رشته یه قاشق هم نخورده بود . بدتر از همه ، از خاله آسیه خداحافظی نکرده بود ، قوز بالا قوز هم کشیده شدن فکرش به سمت عمدی بودن همه دیدارهاش با جاوید بود .
زانوهاش رو بغل کرد ، خودش رو به عقب و جلو تکون داد : فتان همچین کاری نمی کنه ، اخلاق سگی من رو می شناسه . تازه مگه طاقت می آورد که چیزی نگه ؟ می دونی چند روزه ؟ فتان و این همه صبر و حوصله ؟
دوباره از خودش می پرسید : جاوید دیگه کیه ؟ اگر همسایه ست چکارش به بلوط ؟ این همه راه تا اونجا !!
و یک سؤال مهم تر : چکارش به من ، با نگاه خیره اش ، با خرید کیک از بلوط ؟
خودش می دونست درد و غصه اش این چیزا نیست ، فکر زیر ذره بین بودن برای انتخاب شدن یا نشدن بیخ گلوش رو گرفته بود .
بلند شد و چراغ و روشن کرد . دلش چایی می خواست تا خستگی های به جا مونده از صبح رو بدر کنه .. زیر کتری رو روشن کرد و اومد به حیاط ، کلید انداخت به در هال ، در حیاط باز شد و امیر اومد داخل ، خسته و پکر .
در هال رو باز کرد و منتظرش موند و پرسید : کجا بودی ؟
ـ هیچ جا و همه جا . بقیه نیومدن ؟
ـ نه .
امیر دست پشت کمرش گذاشت و فرستادش د اخل ،نیم رخ نگاهش کرد : نبینم حال خرابت رو!
ـ فعلاً که داری می بینی !
ـ منتظر بودن ، گذشتن روزها رو سخت تر می کنه، تازه 5 روز گذشته .
ـ شاید نیاد !
ـ اگر اومد هم موندگار می شه ! 2 روز دیگه مونده تا سه شنبه ! اونم زندگی داره بالاخره ...
صدای گوشی ش بلند شد و پری پشت خط بود و گفت براشون چلو نذری میاره ..
گوشی رو گذاشت کنار گلدون تو راهرو و رفت تو اتاقش لباس عوض کنه و بعدش چایی با طعم هل دم کنه ...
ـ آفرین گوشیت زنگ می خوره .
دامنش رو پوشید : اومدم .
ـ فتانه است .
سر تکون داد و گوشی رو برداشت و رفت تو آشپزخونه و همونجا جواب داد و فتان منتظر شنیدن الو نبود: آفرین ؟؟؟ چرا رفتی ؟
ـ نپرس فتان .
ـ چرا ؟
ـ چون منم می پرسم از تو .
ـ خب بپرس . حالت خوبه ؟ چی داری می گی ؟
ـ تو می دونستی ؟
ـ از چی حرف می زنی ؟
ـ جاوید کیه ؟
ـ یه لحظه صبر کن من در اتاقم و ببندم . جاوید ؟ برادر بزرگه شهناز و مهنازه ؟ چطور ؟ تو از کجا می شناسی ؟
ـ تو اول بهم بگو چقدر می شناسیش ؟
ـ چقدر ؟ یعنی چی آفرین ؟ من فقط یک مرتبه از نزدیک دیدمش ، با فرهاد بودم اونم با مهناز اومده بود خیابون ، اونجا آشنا شدیم ...
ـ و دیگه ؟
ـ چرا بازپرسی می کنی ؟
جریان رو برای فتان تعریف کرد . اخم فرهاد و خنده ی پر ملات جاوید رو هم جا ننداخت . حواسش به سر نرفتن چایی تو فلاسک و بیرون نیومدن امیر از خونه هم بود ..
ـ که این طور . بعد تو فکر کردی من اون رو خبر کردم یا تو رو بهش نشون دادم هان ؟
ـ آخه سابقه ات خرابه !
ـ چقدر هم حق به جانب ، خجالت نکشی از قضاوت عجولانه ات که من ناراحت می شم .
ـ دست خودم نبود . دیدن چند باره اش شک بر انگیز بود .
ـ از من بپرسی هنوزم هست . من ته و توی قضیه رو درمیارم خیالت راحت ...
ـ نمی خواد . برای من که مهم نیست.
ـ لازم به گفتن هم نبود خودم می دونستم ..
صدای فتان آهسته شد ولحنش مرموز و شوخ : از کجا می دونی شاید برای اون بنده خدا مهم باشه .
ـ بیخود .
ـ بازم هلاهل شدی ؟ منم گفتم شاید !!
ـ چه معنی می ده افتاده دنبال من !
ـ نه بابا ! یعنی دوره گرد شده ؟ از خدات هم باشه ، مامانش به اون ماهی ، خواهراش ...
کلافه شد از به رو آوردن پررنگ هایی که تو ذهن خودش هم بودن : تو کار نداری فتان ؟ من باید برم . امیر اومده خونه خسته ست .
ـ چرا ! ولی نمی دونم چرا نشستم با تو حرف می زنم .. راستی جواب مامانم رو خودت باید بدی .
ـ بدهی من به خاله آسیه تموم شدنی نیست ..
ـ من برم آفرین . فرهاد و پیدا کنم ببینم چی می دونه ...
ـ نه !
انکارش رو فتان نشنید ، بوق اشغال جانشین فتان شد به همون شلوغی ...


********


با امیر چای می خورد و مدام زیر نظرش داشت ولی حرفی برای گفتن سر زبونش نمی اومد . دل کوچیک بود اما وقتی احساسی درش جا خوش می کرد ، وسعت می گرفت و بزرگ می شد ، همه وجود آدم دل می شد ، تپنده و گرم . فراموش کردن و برگردوندن دل سر جای خودش با همون کوچیکی سخت بود . زمان می برد ، دلی دزدیده ی شده امیر کی بر می گشت ؟
دوباره چای ریخت . کاری از دستش بر نمی اومد جز دعا کردن .
صدای در حیاط اومد و زور زدن ماشین : بابا اومد .
تو دلش خدا رو شکری گفت و بلند شد . ژاکتش رو پوشید و رفت تو حیاط ، پری مشغول بستن در حیاط بود و پدرش صندوق عقب رو خالی می کرد .
بلند سلام داد . پری براش دست تکون داد و اومد طرف ماشین با هم رسیدند کنار ماشین بابا منوچهر.
ـ خوش گذشت ؟
ـ جای شما سبز .
پری قابلمه رو از ماشین بیرون آورد : اینم قول من .
تو سفره تترون سفید پیچیده شده بود با گلدوزی ها ی شلوغ تو گوشه ها.
ـ ممنون . قبول باشه .
ـ نوش جان .
کنار پدرش ایستاد : خسته نباشی بابا .
نگاهش نشست رو نایلون ها ، سیب و انار و نارنگی ، سبزی خوردن هم بود کمی پلاسیده .
ـ چرا این همه خرید کردین ؟
بابا منوچهر در صندوق رو بست : تو راه ماشین ها ایستاده بودن ، قیمتش هم خوب بود ، مال باغه ، تازه است ...
به اون طرف ماشین هم نگاه کرد . سهم خونه کوچیک بابا منوچهر با پری جدا بود و کمتر ...
دوتا از نایلونها رو برداشت : چای تازه دم کردم . امیر هم خونه ست.
پری نایلون به دست رفت طرف خودشون : دستت درد نکنه من نمی خورم .
بابا منوچهر کمکش نایلونها روبرداشت : اینا رو جابه جا کنم میام می خورم ...
لبخند زد ، شاید فرصتی پیش می اومد و قبل از برگشتن مینا و افسانه و ایمان با پدرش کمی حرف می زدند ، این خونه بجز پول و خورد وخوراک نیازهای دیگه ایی هم داشت ، نه که محبت نبود ، بابا منوچهرش کم نمی گذاشت هیچ وقت ، لازم بود حواسش رو کمی جمع تر کنه ...
ظرفی از میوه های شسته شده رو با بشقاب زمین گذاشت ، امیر و پدرش کنار هم نشسته بودن و صحبت شون حول و حوش درآمد عطاری بود . هنوز ننشسته بود کنارشون ، صدای ایمان تو حیاط پیچید : عزیزی ، عزیزی بیا فتانه جون اومده .
اومدن فتانه اتفاق و حادثه نبود . عجیب نبود اما دلش به شور افتاد .در هال رو باز کرد . مینا و افسانه جلوی در بودن و فتان رو تعارف می کردن داخل ،فتان هم رد می کرد : ممنون باید برم ، خونه مون رو که دیدین !
ـ افسانه؟
خواسته اش رو افسانه فهمید و خودش رو کنار کشید تا رد بشه : چرا نمیای تو فتان ؟
ـ باید برم ، فرهاد چند دقیقه دیگه میاد دنبالم .
مینا و افسانه رفتن ، ایمان رو هم با گفتن بابا خونه مونه فرستاد داخل و کنار فتان ایستاد : اینجا سرده بیا بریم تو !
ـ وقت ندارم . همینجا خوبه .
با فتان رفتن تو آشپزخونه ، فتان در و بست و نایلونی که دستش بود و گذاشت روی کابینت : حلوا ها رو هم نیاوردی ، برای پری هم آوردم
ـ دستت درد نکنه . پس کو آش رشته ؟
سراغ آش رشته رو می گرفت تا حرف تو حرف بیاره ، فتان فقط برای دادن حلواها نیومده بود .
ـ یه قاشق هم ازش نموند . خودمم نخوردم ازش .
ـ قبول باشه .
ـ ول کن این حرفها رو آفرین . من با فرهاد حرف زدم .
ـ فتان ؟؟؟
ـ خودم که باید می فهمیدم . نترس بهش رودست زدم . گفتم چه سر و سری با آقا جاوید داری ؟ گفت هیچی ! فقط سلام علیک . آفرین فرهاد خودش با من حرف زد گفت وقتی دیده تو جلوی در ناراحت و عصبانی هستی فکر کرده جاوید چیزی بهت گفته ، بازخواستش کرده و اونم گفته ... اونم گفته ...
فتان ساکت موند ، می فهمید سکوتش از سر اذیته ، همچین با استرس همچون چند تا کلمه رو گفته بود که دلش داشت می اومد بالا .. یک دفعه حالت صورت فتان عوض شد ، شادی و هیجان دوید تو صورتش ، رو لبش ، تو چشماش ، دستش رو محکم فشرد : وای دیوونه ، از تو خوشش اومده ، از توی گنده دماغ ...


*******


فتان رفته بود ، با خوشحالی محض از اتفاقی دوست داشتنی ، اومدن فتان این دفعه حادثه بود . حادثه ایی پر از ترس و بیم . فتان اومد و دلش رو به شور انداخت ، نه شور شیرین ، شور دریای نمک ، پر از رسوبات سفید . فتان فقط براش از قشنگی ها گفته بود ، از سبزی تقدیر ... حرفها تا سر زبونش اومده بودن اما واژه ها بی صدا حبس شده بودن تو گلو .. دلش می خواست به فتان بگه زندگی من شکل همون پارچه کتون سفید مغازه ی توئه ، با لکه های بزرگ و کوچک سیاه و قهوه ایی ، با جاهایی که سوخته اما سوراخ نشده ، کاش به فتان گفته بود همون طور که تو از اون پارچه دل نمی کنی منم نمی تونم از زندگی دل بکنم .. اما ساکت مونده بود تا فتان با رؤیاهاش دلخوش باشه و خودش با غصه های نامرئی .
ایمان با شادی دوید تو آشپزخونه ، با *صورت*ی که کل صورتش رو گرفته بود : عزیزی عزیزی ؟
امشب همه هیجان زده بودن ، شریک شد تو هیجان ایمان تا فتان و خبری که داشت رو فراموش کنه ، شده برای چند لحظه : جانم ، چی شده موش تپل من بالا پایین می پره ؟
ـ بابا ، بابا می خواد پیش ما شام بخوره . سفره ببرم ؟
سفره و نون رو به دست ایمان داد : ببر .
ـ بازم میام کمک.
لپش رو آروم کشید : باشه .
امشب جمع خانوادگی شون جمع بود ، 6 نفر کنار هم می نشستن و شام می خوردن ، با شامی که نذری بی بی آقا ، مادربزرگ پری بود .....
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان