رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان جزیره | saharparichehr
#1
اما جزیره...
جزیره یه قصه ی آروم و کم دغدغه ست. نمیگم بی دغدغه چون نیست. اما نسبت به دو تای قبلی نسبتا بی حاشیه ست. برخلاف رمان های قبلیم قراره اول شخص نوشته بشه و صد البته شخصیت محور.


خلاصه

زندگی آرام و یکنواخت مهرنوش با دریافت پیغام عجیبی از سوی یک زن دچار بهم ریختگی میشه. پیغامی که درش از مهرنوش درخواست کمک شده و مهرنوش رو کنجکاو می کنه برای پیگیری ماجرا. ماجرایی که مهرنوش با شنیدنش شوکه میشه و ترغیب برای کمک به اون زن.
.....

مقدمه
شب بود... سرد و تاریک
آنگاه که وحشتِ سیاهی؛ میان ولوله ی پر التهاب موج موجِ دریا رخنه می کرد،
و شوم آهنگِ بوم های بیدار در دوردست ها؛ از دلِ خنجر دریده ی شب؛ بیرون می ریخت،
دل دلِ سفر داشتی.
بار و بندیلت را بسته بودی.
یادت نیست...؟
من گریستم و ابر گریست و آسمان... *بدون پوشش*ه *بدون پوشش*ه بغض می شکست.
سوسوی چراغ گردسوزت رو به کوری به بود.
مثل جفت چشمان من
و مسیر قایق کوچکت سرسخت و مصرانه ره به آنسوی دریاها می سپرد.
بوی خاک چتر انداخته بود بر پهنه ی خیس ساحل
بوی نم
بوی تر شدن
بوی غرق شدن...
بوی بیـــم... بوی مرگ.
دور که شدی، دیگر ندیدمت
رفتی
رسیدی
ماندی
برنمی گردی و خوب می دانم اما باز هم می گویم کاش... کاش... کاش...
من ماندم و هیچ
من ماندم و پوچ
من ماندم و کوله باری مملو از ترانه های سبز دریا...
من ماندم و نگاه دردآلوده ی امید به فــــــردا...
که شاید...
آه...
شاید باز پاروی تو در سینه ی موج ها فرو برود.
می دانم که تو دیگر باز نمی.... زبانم لال... زبانـم لال.
می مانم...
می مانم... چشم به این راهی که هنوز بوی رفتنت را می دهد، می مانم
چشمم کور... دندم نرم.
سهم من از تمام بودنت، شد شمردن این همه ثانیه بعد از تو.
کم است...؟
با اشتیاق این کمِ زیاد را می شمارم.
هر لحظه کم و کم تر می شود و روی دست من زیاد و زیادتر.
می مانم با چشمی دوخته ساحل
و سینه ای فرو رفته تا سرحد پیروزی موج ها
نا ممکن است؟
بی خیال رفیق...!
به جایی برنمی خورد...
اگر من اینجا...
جزیره ای تنها
میان کوبش سیلی امواج
تا ابـــد در تلاطم و طغیان دریا
پابرجا بمانم.
*** 
پاسخ
#2
فصل اول: من
تیک تاک تیک تاک .....
تیک تاک...
صدای هر گام کوتاهِ باریک سرخ رنگ، هیبت سکوت غول عظیم الجثه ی خلوتی خانه را درهم می شکند. نمی دانم چه زمانی ست. هربار از پی اش می دوم، زیرکانه از دستم فرار می کند. همین زمان را می گویم که برای گمراه کردنم دم به دقیقه خاطراتم را پیش چشمانم می اندازد و به گریزش ادامه می دهد.
نور کمرنگی که بعید می دانم تابش ماه باشد، از لابلای حریر پرده ها، آرایشی به رخ دیوار کوبانده و از اجسام میان خانه ام، سایه هایی ترسناک و گاها بد قواره طرح کرده است.
کمی سر جایم می چرخم. به قول فردین که دیشب برای بار اول دیدمش، هشتاد و نه درجه چرخش. آدم که نمی تواند نود درجه ی مکمل بچرخد. حالا انگار همین هشتاد و اندی را نقاله گرفته این پسر. قدر بیست و یک سالگی های یک پسر شاد است و پر شیطنت. مرا عمه که صدا میزند؛ تمام وجودم از حس جدیدی پر می شود. یک دوست جدید با نسبتی نزدیک تر مثل برادرزاده.
باز پهلو می گردانم... انگار امشب با صبح فردا یک "قهر قهر تا قیامت" خوانده باشند.. این شب های پر ناز و ادا بیچاره ام می کنند.
روبان سیاه گوشه ی عکس؛ زیر نور تابیده از خیابان، سی و نهمین شب نبودنش در خانه، مکمله ی گرفتگی حال ناخوشم می شود.
عادت به تنهایی ندارم اما انگار باید چند روزی تحملش کنم. هربار می خواهم فراموشش کنم، دستهایش دور تا دور تنم می پیچد و باز حضورش را در ذهنم تداعی می کند.
راه می افتم سمت پنجره.
با خودم که تعارف ندارم، ترجیح می دهم در سی و چهار سالگی تنها و با خیال راحت به آسمان سیاه و دود زده ی شهرم؛ در حوالی نیمه شب؛ از پشت شیشه های آپارتمان کوچکم نگاه کنم تا اینکه؛ زنی سی و چهارساله باشم و بعد از یک روز کامل دل نگرانی برای سهولت رفت و آمد دختری شاید هفت-هشت ساله از مدرسه و درد سرهای پسری که شاید تنبل باشد و درس نخوان، حالا کنار پنجره به انتظار مردی بایستم که معلوم نیست پای تعهدش به من، کجای این شهر بی در و پیکر؛ دارد خیانت می کند.
دروغ چرا، پشیمان بودم از نپذیرفتن دعوت مسعود. نه رمق غذا پختن بود و نه این وقت شب، حوصله ی شام سفارش دادن. حتی مزدک سه بار پیام فرستاد که خودش دنبالم می آید اما؛ حتی اگر شورانگیز هم چیزی نمی گفت، نگاه سنگین بتول، اجازه ی سکوت به این زبان لامصب نمی داد. متلک های درشت و آبدارش که جای خود داشت.ذهنم نه میل داشت پی برادرانه های قلمبه شده ی مزدک و مسعود بچرخد؛ نه پی مهربانی های بی دلیل شورانگیز که در خیال من باید نقش یک نامادری بدجنس شبیه آنچه در افسانه ها حکایت شده، بازی کند. و بتولی که هرگز برای من مادر بزرگ نشد. حتی دائم می شنیدم از گوشه و کنار که نفرین می کند بابا را. انگار نفرین هایش گرفت... حوالی چهل روز پیش... بعد از قریبِ چهل سال.
می ایستم کنار پنجره. باز کردنش جز اینکه غبار میان گلویم بنشیند و گرد به چشمم، هیچ تبعات دیگری ندارد. از خیرش می گذرم. مثل همه ی آن چیزهایی که از خیرش گذشتم.
درجه ی کولر را کم می کنم تا خانه سرد تر شود.
دلم پی *ه و س* نوشیدن یک لیوان آب انار تگری غنج می رود. اما به استخوان درد فردا نمی ارزد.
روی کاناپه زهوار در رفته دراز می کشم. این کهنه ی بی نوا را هم باید بدهمش سمساری. هه... سمساری. این کاناپه را باید می گذاشتم دم در سپور ببرد. آن وقت برای سمساری نقشه اش را می کشیدم.
اگر پلک هایم باز باشد تا صبح همینطور فکر و خیال می آید و بیدار می مانم. پس چشم می بندم و تمام تلاشم را به کار می گیرم که به چیزی جز یک خواب عمیق نیندیشم.
چشم هایم گرم خواب می شود که با صدای زنگ آیفون از جا می پرم.
پاسخ
#3
لحظه ای بعد که مزدک بی توجه به موقعیت آپارتمان در طبقه ی پنجم، سوت زنان ورودش را به اهالی ساختمان اعلان می کند؛ تیر حدسم به هدف می خورد.
با اخم نگاهش می کنم که ساکت می شود و نیشخندی تحویل سگرمه هایم می دهد.
قابلمه ی کوچکی که زیر بغل زده، نشان از قربانی گربه ی دم حجله ایست که ساقی زحمتش را کشیده تا با بتول یک به هیچ کند و این یعنی مسعود مثل کوه پشت همسرش ایستاده که برخلاف خواست بتول، این قابلمه اینجاست.
قابلمه را روی تیغه ی کوتاه اُپن آشپزخانه ی شش متری خانه ام می گذارد. و بعد در مقابل نگاه هاج و واجم بطری آب را کنار در نیمه باز یخچال سر می کشد. تا می آیم سرش هوار بکشم؛ با دو قدم کوتاه خودش را به سینک می رساند و بطری را خالی می کند:
- حوصله ندارم خودت پرش کن.
می دانست روی بطری آب حساس تر از هرچیزی هستم و باز اینگونه اذیتم می کرد.
صدایم عصبی می شود:
- کی به تو اجازه داد بری سر یخچال؟
- خونه بابامه هر کاری دلم بخواد می کنم.
- بابات مرد. دیگه بابایی نیست که خونه ای داشته باشه.
نگاهش را با کنایه به تی شرت نارنجی ام وصله می زند:
- چهل نگذشته سیاهو در آوردی!
- به تقلید از بزرگانه که فردای شب هفت ریش می زنن مزدک خان
- بابامه هر کاری بخوام می کنم.
پوزخندی می زنم:
- خودت جواب خودتو دادی. حالا هم برو می خوام کپه لالامو بذارم.
روی دستی کاناپه ی بی جان می نشیند. صدای قیژ چوب های پیرش در صدای مزدک گم می شود:
- چرا نیومدی امشب؟ ساقی واسه خاطر تو تدارک دیده بود. نگو حوصله نداشتم که باور نمی کنم.
مزدک سوای همه ی کار های کلافه کننده اش، سنگ صبور خوبی برای دردهایم بود.
راه آشپزخانه را پیش می گیرم:
- خوشم نمیاد بتول ریز و درشت بارم کنه.
لب هایش شکل پوزخند می گیرند:
- بتول؟!
بی خیال نگاهش می کنم. قاشقی بر می دارم. ندیده هم می شود از این بوی دل انگیز، صابون قرمه سبزی به شکم زد.
چراغی روشن می کند. آنسوی اُپن روی تک صندلی بلند می نشیند و طبق معمول سیگاری کنج لب می گذارد. مرض داشت اینطور مواقع بنشیند و غذا خوردن را با نگاه خیره اش کوفت آدم کند ولی من یاد گرفتم کجا؛ چطور و چه وقت حال این بشر موذی را بگیرم.
اولین لقمه ی داغ و خوش طعم را قورت می دهم. خوب شد ساقی به فکرم بود و الا شاید امشبم صبح نمیشد.
- تعارف نکنی یه وقت؟
قاشق را پر می کنم و قبل از در دهان گذاشتن می گویم:
- تا حناق خوردی فکر کردی نمی دونم؟
- مِرنوش؟
حسرت درست گفتن اسمم را از زبانش شاید به گور بردم روزی.
سر بلند می کنم. خاکستر سیگار سوخته اش را یکجا توی زیر سیگاری که مخصوص خودش گذاشته بودم؛ تکان می دهد:
- بابام جدی جدی مرد.
نه فقط با نگاهش که با حرف هایش هم غذا را کوفتم کرد.
لقمه ی بعدی را زورکی فرو می فرستم به امید اینکه ساکت شود. حال درهم شده ام را انگار نفهمید که باز گفت:
- هیچ وقت فکر نمی کردم بمیره. اون باید زنده می موند تقاص پس بده اما...
بلند می شوم. قابلمه ی تقریبا پر را توی یخچال می چپانم. اشتهایم را کور کرد با دری وری های مزخرفش.
از کنارش رد می شوم. انگار فهمید ضدحال زده که با پشیمانی خواست چیزی بگوید اما من پیش دستی کردم:
- اگه میری به سلامت اگه هستی یا رو همین کاناپه بخواب یا برو اتاق بابات.
- مِرنوش؟
- شب بخیر.
در اتاقم را می بندم.
خلوتم را که برهم زد هیچ؛ از خواب هم بی خوابم کرد؛ دنیایی هم فکر ناکرده به جانم انداخت
خدا لعنتت نکند مزدک. خواب امشب حرامت باشد که خوابم را حرام کردی.
***
پاسخ
 سپاس شده توسط KerstinVef
#4
به جز صدای پیرمرد قاری و پچ پچ عده ای آدم بی ملاحظه صدای دیگری شنیده نمی شود.
سنگینی نگاه مهرداد را حتی از پشت عینک آفتابی اش هم می شود حس کرد. اختلاف سنی مان شاید از یک سال بیشتر و از دو سال کمتر باشد؛ اما اختلافات دیگرمان خیلی بیشتر از خیلی بود. تا آنجا که یادم بود؛ در این ده سال نبودنش تمام ارتباطمان به سالی چند بار تماس تلفنی ختم میشد و بس. خواهر برادری خاصی بینمان نبود.. جز چند خاطره از دوران کودکی... آن وقت ها که هنوز معنای واژه ی ناتنی را نیاموخته بودیم.
بتول هر از گاهی چپ چپ به من چشم می دوزد.
در این جمع هیچ کس عزادار مرد خفته در زیر خاک نیست. همه مان این را به خوبی می دانیم و باز هم تظاهر... تظاهر... تظاهر.
بتول که تنها پسرش را به گفته ی هزار باره ی خودش عاق کرده بود و حالا فقط برای کوتاه کردن زبان مردم اینجاست.
مهرداد با آنکه می توانست برای خاکسپاری خودش را برساند اما با هزار ترفند و بهانه کلی مشکل جعلی روی سرش ریخت و شانه خالی کرد و به دستور بتول برای چهلم باز هم برای حرف مردم یک سر آمده بود.
مسعود بعد از بیست و دو-سه سال قهر با پدرش حالا آمده بود تا کسی با نیش و کنایه سراغ از پسر بزرگ متوفی نگیرد و الحق که برای پدرِ به پدری قبول نداشته اش سنگ تمام گذاشت. و مزدک به فکر پول هایی بود که دیگر نمی تواند از پدرش بکند.
و شورانگیز به نسبت دختر خاله بودنش اینجا حضور داشت. تنها همین و الا هیچکس برای مرگ همسر سابقش راهی مراسمش نمی شود! این زن حداقل آنقدر سرش میشد که حرمت فامیلی نگه دارد اما پدر من... پدرِ... پشت سر مرده چه بگویم که در حق کسی خوبی نکرد این مرد...
هیچ کسی عزای پیرمرد را نداشت. همه واویلای حرف دهان بی چِفت و بست مردم را به سر می گرفتند.
و من تنها شده ام
عادت کرده بودم که شب ها برای آن پیرمرد شام بپزم؛ داروهایش را بدهم؛ لالایی بخوانم؛ حواسم به گرم و سردش باشد. حواسم به لباس نَشُسته اش باشد. حواسم باشد لیوان آبی که می نوشد زیاد سرد نباشد. غذایش داغ نباشد؛ فشارش تنظیم باشد؛ انسولینش تزریق شده باشد. حواسم به خیلی چیزها بود که همه را یکجا به خاک سپردم... حوالی چهل روز پیش. این روزها سر در گمم. نیمی از زندگی ام گم شده است. نیمی از عادت هام.. و این ترک عادت عجب مرض صعب العلاجی به جانم انداخته ست.
چرا کسی نمی فهمید؟ چرا کسی وجود مرا نمی دید؟ فقط سه پسر؟ مگر من از گوشت و خون آن مرد نبودم؟ مگر من بابا صدایش نمی زدم؟ پیری اش در خانه ی من سپری شد. کدام یک از پسرها به دادش رسیدند که حالا هرکس می رسد عرض تعزیت و تسلیتش برای مسعود و مزدک و مهرداد است.
ساقی کنار گوشم حالم را می پرسد و از میل و اشتهایم برای خوردن و من تنها سری به نفی تکان می دهم. فردین با تیپ مقتضای سنش از دخترکان فامیل پدری داشت دل می برد.
شهلا با شوهرش برای عرض تسلیت پیش می آید. دست خودم نیست اما نگاهم پر می شود از نگرانی وقتی پی مزدک می دود. چشم به سنگ سیاه دوخته؛ داشت دو فکش را بهم می دوخت.
مدتی بعد وقتی حس می کنم حضورم در این جمع جز حقارت هیچ ثمری ندارد؛ آرام کناره می گیرم و سمت قطعه ی دیگر می روم.
تنها کسی که مرا محق تسلیت گفتن دانست شهلا بود.
و من تمام طول پیاده روی میان سنگ قبر های خاک گرفته به این می اندیشم که باید از شهلا متشکر باشم؟
آهی می کشم. هوا چون کوره ی آجرپزی داغ و داغ تر میشد. دانه های عرق قسمت پشت مانتویم را خیس می کردند.
کنار سنگ سفید قبر کهنه می نشینم. دست روی نوشته هایش می کشم. درد و دل می کنم. از این روزها می گویم. سکوت می کنم. باز چیزی در یادم می گنجد و باز زبان به شکوه باز می کنم. هی سکوت هی گفتار هی سکوت هی گفتار.
معذرت می خواهم بابت دست خالی ام.
نه آبی نه گلابی نه شاخه گلی...
انگشت روی سنگ داغ می کشم. هوای بوسیدن اسمش را این داغی هم از دلم نمی گیرد.
و میان گیر و دار من و دست دست کردن دلم... صدای پایی بر خلوتم قدم می گذارد.
مسعود مقابلم می نشیند و انگشتش را چند بار روی سنگ می کوبد.
پاسخ
#5
فاتحه می خواند. کمی دور از انتظار است.
به لب هایش خیره می شوم. داشت زیر لب برای آمرزش مادرم دعا می کرد.
آخرین تصویر حک شده از مسعود در تابلوی ذهنم برمی گشت به بیست و سه سال پیش وقتی داشت توی خانه ی مان با پدر دعوا می کرد تا پول بگیرد و راهی خارج شود. حتی اصرار مامان هم نتوانست از پدر جلب رضایت کند. من آن موقع دخترکی ده یازده ساله بودم. بابا حتی یک ده شاهی هم برای پسرش خرج نکرد و مسعود بعد از شش هفت ماه بی خبری و خون دل خوردن شورانگیز خانم؛ نامه ای پست کرد که در آن از رسیدنش به هلند نوشته بود و چندین ماه بعد از لندن تماس گرفت و همانجا مستقر شد.
حق داشت بیست و سه سال اسمی از پدر نبرد. حق داشت این همه سال نه تماسی بگیرد و نه سراغی از پدر. سختی هایی که در راه قاچاق کشیده بود؛ می توانست تن و بدن هر کسی را بلرزاند. روزگار سختی را که کشیده بود از مزدک شنیده بودم و الا شورانگیز از همه ی بلاهای رد شده از سر پسر بیست ساله اش بی خبر بود.
نگاهش شاید رنگ سال های دور را ندارد اما ناآشنا هم نیست. مسعود عزیز است و احترامش واجب. در همه ی این سالها هرگز به کشور بازنگشت و این شورانگیز بود که سالی یک بار برای دیدن پسر و عروس و نوه اش راهی لندن میشد.
این همه سال شاید ندیدمش اما همیشه تماس می گرفت و دورادور هوایم را داشت.
ته ریشش را لمس و مرا مهربان نگاه می کند:
- تسلیت میگم برای فوت مادرت.
چیزی جز یک "ممنون" خشک و خالی نمی توانم بگویم.
در ادامه با همان لحن بی تفاوتش می گوید:
- من هیچ وقت از مادرت خوشم نمی اومد ولی هیچ وقتم آرزو نکردم تو سی و هفت سالگی جوون مرگ بشه.
از جمله ی صریحش ستون تنم به لرزه می افتد اما چه کنم که مسعود حق دارد از مادر من خوشش نیاید. حتی حق اینکه مرا هم با تنفر بنگرد را دارد. هم او هم مزدک هم مهرداد...
باز به سنگ خیره می شود و دوباره نگاهش را روی من بالا می کشد:
- نمی خوام بهش بد و بیراه بگم اونم حالا که دستش از دنیا کوتاس. ببخش اگه ناراحتت کردم. خدا رحمتش کنه.
خدا؟ باید خدا رحمت می کرد؟ حق الناس را خدا هم کاری از دستش بر نمی آید مسعود... به خودش قسم!
کمی سکوت می کند و به یکباره چیزی می پرسد که جز تعجب چاره ای دیگر ندارم
- چرا به برادر ساقی جواب رد دادی؟
سریع تر از آنکه پی به بی جوابی ام ببرد می خواهم دست به سرش کنم.
- اینجا جاش نیست مسعود.
- اتفاقا همینجا جاشه؛ سر خاک مادرت. چرا؟
اشتباه کردم. مسعود زرنگ تر و پخته تر از آن بود که بی فکر و حساب نکرده عمل کند. پس همان حواب همیشگی را تحویلش می دهم که:
- معیار های مرد مورد نظر منو نداشت.
- بفرمائید چیه اون معیارها؟
- مسعود من قصد ازدواج ندارم.
- تا کی؟
- فعلا ندارم.
- این فعلا تو شد پونزده شونزده سال.
بیشتر مسعود... بیشتر... شده هفده سال... هفده سال و خرده ای
موشکافانه مرا با خیرگی می نگریست.
در چشم هایش مستقیما می نگرم تا فکر نکند از چیزی واهمه دارم.
در حقیقت هم واهمه ای نداشتم. تنها نمی خواستم خیال بیهوده در ذهنش شکل بگیرد.
- ایرادی داره؟
- آره اونم تو طایفه ای که دخترا قبل از بیست خونه ی شوهرشونن.
حرف هایش داشت خنده دار میشد و لب هایم از اراده خارج که پوزخندی به جمله اش نزنم.
- خیلی جالبه. این طایفه ی شما تو هیچ موردی منو قبول ندارن؛ ولی اینجور وقتا واسه یاوه گویی و لافه بافی میشم یکی از اونا.
- واسه من حرف هیچ کس مهم نیست جز زندگی تو مهرنوش.
- زندگی من خیلی هم خوبه. هیچ اشکالی درش نمی بینم
- الان آره ولی ده سال بعد که پا به سن گذاشتی نیاز به همدم داری. واسه تنهایی هات نیاز داری کسی کنارت باشه
سرم می چرخد و دخترکی که آنسوتر با عروسکش مشغول لی لی بود میان قبرها؛ در نگاهم قد می کشد.
دخترک می ایستد و نگاهم می کند و من با لبخند به او جواب مسعود را می دهم:
- سرای سالمندانو برای همین وقتا گذاشتن.
نفس عمیق و کلافه ای حین ایستادن می کشد:
- نه حرف تو کَتِت نمیره. بعدا مفصل با هم راجع بهش حرف می زنیم. امشب بیا اونجا. تنها نمون خونه.
می گوید و از کنارم رد می شود. با عجله از مامان خداحافظی می کنم و دنبال مسعود قدم تند می کنم:
- ممنون خونه ی خودم راحت ترم
دستمالی از جیبش بیرون می کشد و خیسی ناشی از عرق روی صورتش را خشک می کند:
- یه امشبو بد بگذرون. می مونی تو خونه تنهایی که چی بشه؟
- به تنهایی عادت دارم.
گام های استوارش می ایستد و من نیز به اجبار می ایستم. نیم چرخی میزنم و مقابل هم می شویم.
یک ابرویش را اخمو بالا می برد و پیشانی اش را متفکرانه می خاراند:
- پس حدسم درست بود. پیرمرد سر پیری هم دست از معرکه گیری هاش برنداشت. یه پاش لب گور زن صیغه می کرد؟
لب باز می کنم جواب بدهم که صدایی قبل از من بلند می شود:
- نه بابا. زن کجا بود.
صدای مزدک است. باز پا*بدون پوشش* وسط کلام دیگران آمد. می آیم جوابی دندان شکن بابت این بی ادبی اش بدهم که آقا بی توجه به کار زشتش با بدخویی ادامه ی کلامش را از سر می گیرد:
- جمع میشد با یه مشت از این پیر پاتالای دَل دیوونه عینهو خودش؛ لبی تر می کردن؛ بساط رباب و چنگ و سنتور و تار؛ یکی هم میزد اون وسط زیر آواز که چی مرغ سحر ناله سر کن... که میخوام صد سال سیاه ناله سر نکنه.
اسمش را زیر لب می غرم:
- مزدک!
با مسخرگی لب و دهنش را کج و رو به من می کند:
- ای وای ببخشید نفهمیدم اینجایی.
این بار با تشر مسعود مواجه می شود اما مزدک با این چیزها ساکت و غرغرش را بی خیال نمی شود:
- آخه سرکار علیه یه جوری رفتار می کنه انگار فقط بابای ایشونه. محض اطلاع خانوم سه سال بیشتر و پیشتر از تو بابای من بود.
و بعد طلبکار راهش را برمی گردد:
- ضمنا داریم میریم. زودتر بیاین. من حوصله ی این پیرزن هاپ هاپو رو ندارم.
مسعود که انگار کمی از رفتار مزدک خجالت کشیده است؛ با نرمی می خواهد توجیهم کند:
- به دل نگیر؛ شهلا و شوهرشو دیده داغونه. یه پیاله بخوره و دو نخ بکشه حالش جا میاد.
کجای کاری مسعود خان که تا خرخره می خورد و حالش جا.... نمی آید.
لبخندی تلخ تمام صورتم را فرا می گیرد.
مسعود نمی دانست من مزدک را بهتر از هرکسی می شناسم.
اگر او برادرش بود؛ اگر مهرداد پا به پایش کودکی و نوجوانی و جوانی گذرانده بود، من روزهای سخت مزدک را کنارش بودم. و آدمیان را باید در روزهای سختشان بشناسی.
من تنها کسی بودم که اشک مزدک را دیدم. تنها کسی که مزدک سر بر شانه ام نهاده و هق هق گریست.
تنها یک بار و یادم نمی رود که قول دادم هیچ کس هیچ وقت چیزی نفهمد.
مزدک گریه اش را برای من آورد درست روزی که شهلا را طلاق داد.
مزدک به زور طلاق داد و کنار این طلاق دادن جان داد...
شهلا جانِ مزدک بود و این بر هیچ کسی پنهان نبود.
***
پاسخ
 سپاس شده توسط Koranhv
#6
صدای برهم خوردن نامرتب قاشق و چنگال اعصابم را به بازی می گیرد.
در همین چند ساعت کوتاهی که بر من طولانی گذشت؛ دلم لک زده برای سکوت خانه ام. دلم برای ماگ قهوه ام تنگ شده. برای زیر نور چراغ مطالعه کولی واره ی سیمین خواندن برای بار اِن اُم. برای اینکه روی تختم دراز شوم؛ پتویم را تا چانه بالا بکشم و به فردا و برنامه هایم فکر کنم.
این جمع حتی با شیطنت های فردین و جوک های بی مزه ی مزدک و مهربانی های ساقی و مسعود؛ تحمل ناشدنی ست. همه ی این دلایل برای ماندنم اینجا را رفتار بتول تحت الشعاع قرار می دهد.
حس آدمی را دارم که دست دور خرخره اش گذاشته و می فشارند تا آخرین نفسش را هم بگیرند.
باورم نمی شود یک پیرزن در آستانه ی نود سالگی این چنین سالم و تندرست مانده باشد که بتواند یک خانواده را توی مشتش زیر سلطه بگیرد.
مسعود شام را از بیرون گرفته بود اما ساقی محض خاطر من دوباره قرمه سبزی پخته بود و می گفت بدون من به جانش نوش نشده است.
دستی دیس کباب را سمتم پیش می کشد. نگاهم پی صاحبش بالا می آید که در چشم های گرم شورانگیز گره می خورد.
- غریبی نکن مهرنوش؛ از این کبابا بخور. این کبابا فقط تو کبابی رفیق مسعود پیدا میشه ها.
خجالتی هم اگر بود از روی این زن بود. تشکر می کنم و دروغی مبنی بر تعارف نداشتنم تحویلش می دهم و دروغم را با این گفته که عادت به خوردن شام ندارم رنگ و لعاب دار می کنم.
ساقی نگران می پرسد:
- حتما قرمه سبزی ها خوشمزه نیست؟
- نه عزیزم خیلی هم خوب و خوشمزه است. مخصوصا لیموهاش.
مهرداد تکه ی بزرگی از برگ کنار بشقابم هل می دهد:
- بخور مهری یه شب هزار شب نمیشه که.
نمی دانم این صمیمیتش برای دلتنگی ست یا می خواهد با این کارها بتول را عاصی کند.
بتول خروشیده موضوع را می چرخاند:
- جشن ازدواجت چی شد مهرداد؟
می دانم این عصبانیت از کجا نشات می گیرد. کلا از وقتی پا در خانه گذاشته بودم تنها کاری که نکرده بود؛ مرا نکشت. اینکه مسعود برخلاف میلش مرا با خود در خانه ی بتول آورده بود؛ نقص بزرگترین قانون زندگی این زن بود. مسعود نوه ی عزیز کرده اش بود و الا این رفتار از هیچ کسی نمی پذیرفت.
مهرداد لیوان دوغش را سر می کشد و به صندلی اش تکیه می دهد:
- برگردم تو یکی دو هفته دیگه راش میندازم.
- اونی که چال کردیم پدرت بوده نه برگ چغندر.
صدای نصف و نیمه بلند شده ی بتول را مهرداد به آرامی پاسخ می دهد:
- خیرش به ما که نرسید.
- ارثی که برات گذاشت کمترینشه.
مهرداد پوزخند زنان می خواند:
- نام نیکی گر بماند ز آدمی؛ به کز او ماند سرای زرنگار.
بتول رو می کند به شورانگیز و عینک بزرگش را از چشم بر می دارد. چین و چروک های اطراف چشمش را حالا بهتر می شود دید:
- به این پسرات حرمت و عزت نگه داشتن یاد ندادی شوری؟
شورانگیز لیوان آبی برای بتول می گذارد تا بلکه آرامش کند:
- جسارته خاله جان، ولی مهرداد سی و پنج سالشه؛ من به خودم اجازه نمیدم تو زندگی و تصمیماتش دخالت کنم.
بتول در برابر چشمان حیران همه بلند می شود و با حرص عصایش را به زمین می کوبد. خیره خیره نفرتش را در چشم هایم می ریزد و میز را ترک می کند.
مهرداد کوتاه بیا نبود که صدایش را بلند کرده و به مادربزرگ دیکتاتورش می رساند:
- بابا واسمون بابایی نکرد که حالا تا سالش ماتم گیر بمونیم و ساز و دهل راه نندازیم.
جو سنگین می شود و صدای عصا زدن پیرزن نرم نرم خاموش.
همه دست از شام کشیده و با ناراحتی یکدیگر را می نگریستند و من ساعت را تا شاید وقت رفتن زودتر از راه برسد.
مسعود برای برقرار کردن آرامش همه را دعوت به ادامه ی شام می کند.
مزدک مسیر رفتن بتول به اتاقش را پیگیر می شود و همانطور که می خواهد نوشابه اش را سر بکشد؛ با خنده می گوید:
- دیگه وقتشه.
شورانگیز نیشگونی از بازویش می گیرد.
- مزدک!
- نترس بابا حالا حالا ها نمی میره. اگه ما شانس داشتیم که یه سی چهل سالی هست وقتشه.
فردین انگشت شستش را بالا می آورد و لایکی برای عمو جانش می فرستد که ساقی پسرش را سرزنش کنان، برای جمع کردن میز بلند می شود.
گرسنه ام...
همان چند لقمه کنج معده ام سنگ شد...
اعصابم داغون و لِه...
ماگ قهوه ام را می خواهم و اتاق خودم و کتاب نیمه خوانده ام را.
و رادیویی که برنامه ی شبانگاهی اش یک موزیک بی کلام بگذارد.
یک کلام... خانه ام را می خواهم.
***
پاسخ
 سپاس شده توسط Koranhv
#7
سکوت شب در فریاد و صداهای ناهنجار ماشین ها زجر کش می شود.
بچه ها حسابی مشغول مسخره بازی اند و بی توجه به بتول که همچنان در اتاقش به سر می برد، برای خودشان قیل و قال می کردند. انگار نه انگار که صبح مثلا صاحب عزای مجلس چهلم بوده اند.
به ساعت که چشم می دوزم شوقی انکار ناشدنی در تنم می پیچد. دیر وقت شده و وقت رفتن و رهایی از این خانه.
شالم را مرتب می کنم و می خواهم از تراس خارج شوم که شورانگیز نزدیکم می ایستد.
بی اراده دستپاچه می شوم. دست خودم نیست که از تنهایی با این زن شرم زده می شوم.
نگاهش نمی کنم اما نگاهش به خوبی حس می شود که دارد نیمرخم را در تاریکی می کاود.
- از خاله ام ناراحت نشو. پیر شده و بهونه گیر.
خیره به تاریکی نامحدود پیش رو می گویم:
- بتول خانوم حق دارن.
- مادربزرگ صداش نمی زنی؟
هیچ تعجبی در صدایش نبود. تنها بار سوالی اش بیشتر بود.
- یه بار تو بچگی صداش زدم، رفتاری کرد که رو زبونمم بنویسن دیگه صداش نمی زنم مادربزرگ.
سکوت می کنیم.
نفس می کشیم. دقیقه ای می گذرد. زیر چشمی نگاهش می کنم. می دیدم که برای گفتن چیزی داشت دل دل می کرد.
بالاخره لب باز می کند و من گوش می سپارم به جملاتی که با افسوس و حسرت به زبان می آورد:

- همیشه با خودم می گفتم هما که ازدواج کنه و بچه دار بشه، دخترش مث خودش عاقل میشه. می گفتم می گیرمش برای مزدک که مزدکو سر به خونه کنه. هما ازدواج کرد؛ دخترشم مث خودش عاقل شد اما.... چه کنم که دختر هما خواهر پسرای منه.
می چرخم و می چرخد. مقابل هم ایستاده ایم.
از این هوای غبار نمی شود دم عمیق برداشت. تنها نفسی می شود کشید تا بشود زنده ماند.
چشم هایش بی فروغ است و بانی اش پدر و مادر من.
- شورانگیز خانوم؟
دست هایم را در جفت دستهایش می گیرد. سر انگشتانم زیر داغی انگشتانش حسی دلپذیر تجربه می کنند:
- شوری صدام کن.
بوی عطرش سریعتر از هوا در ریه ام جاگیر می شود.
بی اراده می پرسم:
- چرا با من مهربونین؟
- تو گناهی نداری.
- چرا با دختر زنی که زندگی تونو بهم ریخت خوش اخلاقین؟ چرا؟ میخواین شرمنده ام کنین؟
می خندد. خنده هایش شبیه خنده های مسعود است. نرم و بی صدا و دوست داشتنی.
- نمی خوام شرمنده ات کنم. خوش اخلاقم چون همیشه این باورو داشتم که گناه جهان و هما پای تو نیست. و اینو به بچه هامم فهموندم که گناه دیگرون رو نباید پای تو بنویسن.
- چرا بعد از بابا دیگه ازدواج نکردین؟
خنده اش را جمع می کند. نگاهش تیره تر می شود حتی از تاریکی که در آن ایستاده ایم هم تیره تر.
دست هایش را پس می کشد و سمت در قدم بر می دارد:
- دیر وقته به مهرداد میگم برسونتت.
- شوری خانوم؟
تنها می ایستد. به احترام سوال من منتظر می ایستد.
گرمای دستانش هنوز لابلای انگشتانم خودنمایی می کند. انگشتانم را در مشتم فرو می برم تا گرمای مادرانه را بیشتر لمس کنم.
- بابام لیاقت شما رو نداشت، حداقل اینو خوب می دونم.
حرفی نمی زند؛ شاید چیزی برای گفتن ندارد و شاید میلی. در سکوت تنهایم می گذارد.
ناگفته هایش در چشمانش بود اما نتوانستم خط نگاهش را بخوانم. شورانگیز زن مهربان و دوست داشتنی بود. تنها جهان با او بد تا کرد.
و شاید باید به این سوالم بتول جواب بدهد که چرا پدرم را جهانبخش نامید وقتی جهانی را از همه گرفت.
***
پاسخ
#8
هنوز حواسم پی مکالمه ی کوتاهم با شورانگیز بود. حرف هایش گنگ بود. این همه مهربانی با من حتی اگر تعجب برانگیز هم نباشد؛ منطقی نیست. با این رفتارش بار عذاب وجدانم را سنگین می کند. خجالتم می دهد؛ نگاه کردن در چشمانش برایم سخت تر می شود.
ساقی اصرار داشت شب همانجا بمانم اما نمی خواستم باز به بهانه ای بحث برادرش را پیش بکشد. هرچند خوب می دانستم این مهربانی ها بی منظور و مقصود است اما نمی توانستم برادرش را در برابر مرد معیاری خودم کم تراز کنم.
مهرداد اجازه نداد تنها بیایم و خود همراهم شد. فکر می کردم شاید حرفی دارد اما حالا نزدیک خانه شده ایم و او هنوز ساکت است. مهرداد مثل بابا ساکت بود و کم حرف. بیشتر با عمل می شناختمش. مهرداد با من بدرفتار نبود و حالا هم همان بود تنها کمی بیشتر توجه می کرد.
- مهرنوش من از ....
بالاخره به حرف آمد. حالا یقین کردم که چیزی برای گفتن دارد.
مکث می کند و نامطمئن ادامه می دهد:
- کاری که مزدک کرده بی خبر بودم. همین چند روز پیش مسعود بهم گفت. اگه به اون پول نیازی داری من اصلا بهش دست نزدم. قرارم نیس دست بزنم. پول جهانو نمی خوام.
به سهم الارث خودش می گفت پول جهان. کجایی بابا تا بفهمی چه در حق پسرانت کردی.
به نیمرخ اخمو و ابروهای پُرش نگاه می کنم. شبیه بابا هم بود.
- ممنون بهش احتیاجی ندارم.
از بی خیالی ام حیرت زده می شود که لحظه ای چشم از خیابان پیش رو می گیرد:
- یعنی جلوی مزدکو نگرفتی بابت این کار؟
- هرکه آب از دم شمشیر خورد نوشش باد.
چشم هایش درشت می شود اما به اجبار به روبررو می دوزد:
- حرفتو نمی فهمم.
حرفم را دقیقا چه کسی می فهمید؟
زبانم را روی لبم می کشم:
- من با همون پولی که بهم رسید یه کار کاسبی واسه خودم راه انداختم.
- بله قنادیو خبر دارم. چرا گذاشتی مزدک میراثو سه به یک تقسیم کنه؟
چرا؟ خودم هم نمی دانم. شاید چون مزدک بدترین روزهای زندگی اش را می گذراند. شاید دلم برایش سوخته بود.
تمام تفکراتم را به زبان می اورم:
- مزدک تو اون برهه از زندگیش به پول نیاز داشت. واسه همین مخ بابا رو کار گرفت که میراثو سه سهم پسر یه سهم دختر تقسیم کنه. برای من مشکلی نیست. چند میلیون بالا پایین شد. مزدک اون موقع تو منگنه بود، مهریه ی شهلا خیلی سنگین بود. حتی مسعودم سهمشو به مزدک داد.
سرعتش را زیاد می کند و فرمان را در مشت می فشارد:
- به قول خودش هر کی خربزه ایتینگ می کنه پای لرزشم سیتینگ می کنه. اینم می دونم قسط آخر مهریه شو هم تو دادی. چرا مهرنوش؟
مرا بازخواست می کرد. آنهم بابت چیزی که نه سودش به جیب خودش بود نه ضررش. مثلا می خواست سنگ مرا به سینه بزند؟ کاش میشد بگویم دیر است مهرداد خیلی بیشتر از آنچه فکر کنی دیر است.
- شهلا ازش شکایت کرده بود. دوزار ده شاهی ته جیبش نبود. نمی دادم می بردنش زندان.
- ببرنش. آدمی که از سهم میراث خواهرش اینجوری میزنه هر بلایی سرش بیاد حقشه.
با همه ی بدی هایش دلم نمی خواست مهرداد در موردش این چنین حرف بزند. نمی دانم این همه سال دوری مسعود و مهرداد؛ یکجور مالکیت خاصی نسبت به مزدک در من ایجاد کرده بود که انگار تنها برادر من بود و با آن دو نسبتی نداشت.
- میشه دربارش حرف نزنیم مهرداد؟
- ولی اخه تو...
- خواهش می کنم.
حرکاتش گواه این است که از جبهه گیری ام در برابرش برای مزدک عصبی و گیج شده است. تا رسیدن هردو ساکت می مانیم. مثل دقایق اول مسیر. چه خوب که حداقل به حرفم اهمیت داد و ساکت شد و الا دوست نداشتم کارمان به مشاجره برسد.
سر کوچه می پیچد و مقابل آپارتمان پارک می کند.
- من چند روز دیگه برمی گردم. دلم برات تنگ میشه مهرنوش. می خوام فردا شب دور هم باشیم.
- خوشحال میشم بیای خونم.
- دلم برا دست پختت تنگ شده مخصوصا واسه فلفل دلمه ای هات.
چه خوب هم یادش مانده از ده سال پیش.
لبخندی می زنم به خنده ای که در چشم هایش می درخشد:
- بپزم برات؟
- زحمتی نیست؟
- نه قدمت رو چشم.
این بار *صورت*ش هم می خندند.
- آ قربون یکی یه دونه آبجی. فقط این فردین و مزدک سرجهازیه منن. اونام میانا.
- ایرادی نداره.
با تشکر پیاده می شوم.
تا وقتی در سالن ورودی را پشت سرم می بندم؛ از ماشین نگاهم می کند.
هنوز همان هستی که بودی مهرداد.
مهرداد داری داماد می شوی و هنوز همان پسر غیرتی و دیوانه هستی.
همان که بابت قلدر بازی هایش پسران جوان محله جرأت چپ نگاه کردن به من را نداشتند.
***
پاسخ
#9
ردیف شیرینی های تازه بدجور چشمم را گرفته است. مخصوصا آن نارگیلی ها و پودر پسته های افشان رویش. تا جایی که یادم بود مهرداد سلیقه اش نارگیلی می پسندید. مزدک کیک یزدی و فردین را نمی دانم. اما با تکیه بر بیت " پسر کو ندارد نشان از پدر...." تیری سوی تاریکی پرتاب و بر اساس سلیقه ی مسعود؛ رولت کاکائو انتخاب می کنم.
از میان جعبه هایی که پری و وحیده صبح به صبح منگنه می زنند؛ دو تا برداشته و داخلشان را پر می کنم. شکلات مغز گردو هم که اگر نبود، چای از گلوی خودم پایین نمی رفت. بار دیگر در ذهنم لیستم را زیر و رو می کنم. کارم با شیرینی تقریبا تمام بود. می ماند خرید برای شام و میوه و طالبی برای شربت.
با خیال راحت سمت صندوق راه میفتم. رباب پشت ترازوی کامپیوتری داشت صفحات باقی مانده ی جزوه اش را می شمرد. یاد خودم می افتم که همیشه کارم این بود و همیشه شرمین پس کله ام میزد و فرنگیس داد می کشید که: " باز شروع کرد این خل و چل"
یاد دوران دانشجویی مان بخیر. روزهای خوب و بی دردسر و شب های واویلای امتحان توی خوابگاه. همه شان حالا در یک کلمه ی پنج حرفی می گنجد. خاطره.
مقابل پیشخوان می ایستم و جعبه ها را روی میز قرار می دهم:
- خسته نباشی گل دختر
با قیافه ی زاری می نالد و سرش را وسط دست هایش می گیرد:
- یه غلطی کردم ترم تابستونی برداشتم
- امتحان داری؟
- نه بابا کچل خان هر جلسه می پرسه.
- پس برو بشین درستو بخون.
- کی اینجا وایسه؟
چهار طرف را از نظر می گذرانم. جز زهره که داشت سفارشات مشتری میانسال را در جعبه می چید؛ کسی نبود.
- کتی مینو وحیده؟ یکی شونو راضی کن.
- خیال کردین تلاش نکردم؟ نامردا همه شون میگن خودمون کار داریم. زیر زمینن همه.
کمی هوای شیطنت به سرم می زند. بالاخره باید یکجا سر از کار این دخترک خجالتی در بیاورم.
کمی سمتش خم می شوم و ابرو بالا می اندازم:
- میخوای زنگ بزنم علیرضا بیاد؟
چشم هایش برق می زند. حالا برای رسیدن به درسش بود یا علیرضا نمی دانم.
- میاد؟
- اگه بفهمه قراره جای کی وایسه با کله میاد.
لپ هایش رنگ مارمالاد توت فرنگی می شود و من *ه و س* بوسیدن می کنم.
معترض اسمم را صدا می زند:
- اِ... مهرنوش جون!
می خندم و سمت زیر زمین راه میفتم. چه بویی راه انداخته طوبی خانوم.
لبخندی به دختر ها می زنم و با نظری کلی به کارشان روی کیک ها؛ خسته نباشید می گویم که جوابم را با خنده می دهند. کتی خامه قالب می زد و وحیده داشت روی کیک مینیون طرح میزد برای سفارش تولد، و مینو فوندانت می کشید. پری هم احتمالا داشت کنار دست طوبی خانوم کمک می کرد.
دخترکان بی سرپرست بهزیستی "سرای حوا" داشتند با جان و دل کنار تحصیل در دانشگاه کار می کردند. دخترکانی که دعای هر شبم سفید بختی تک تک شان بود.
با دیدن سینی دانمارکی ها که طوبی خانوم تازه از فر بیرون کشید؛ از آنچه که دقیقه ای پیش انتخاب کردم پشیمان شدم.
- خسته نباشی
- پیر شی مادر
می داند دلم برای شیرینی داغ جور دیگری ضعف می رود و تعارف می زند. اما با آنکه صبحانه هم نخورده بودم؛ معده ام میلی به پر شدن نداشت. برای آنکه دستش را رد و خودش را ناراحت نکنم؛ دانه ای برمی دارم. داغ این شیرینی ها طعم و عطر دیگری داشت. یک هـــوم بلند بالا ته دل آدم داد می کشید.
- همه زحمتا گردن شماستا
نگاه مهربانش را سوی دخترها گردش می اندازد:
- پَ ای گل دخترو چی کار می کنن ایجا؟ کمک مو می کنن دیگه.
آخ که اگر این زن نبود منِ بی هنر را چه به شیرینی پزی. اگر بگویم هفتاد درصد رونق اینجا ثمر دستان پیر و پر تلاشش بود دروغ نیست.
- الهی قربونت برم. من دارم میرم. حواست...
- به همه چی هست.
- علیرضا اومد...
- می سپرم درا رو قفل کنه. بیشتر از دهَم ایجا نمونه. خیالت جمع. برو به امون خدا.
حساسیت ها و اضطراب هایم را از بر بود که هیچ وقت این جملات را کامل از زبانم نمی شنید.
گونه ی استخوانی اش را محکم می بوسم. متقابلا مرا می بوسد.
از بچه ها خداحافظی می کنم و پله ها را خاطر جمع برمی گردم.
به رباب اطمینان می دهم که تا ساعتی بعد علیرضا جای او پشت صندوق خواهد بود. وای به حالت علیرضا اگر دخترکم را اذیت کنی پسره ی سر به هوا. آن وقت من می دانم و تو و پایان نامه ای که لنگ کمکم هستی.
شیرینی ها را صندلی عقب می گذارم.
قبل از روشن کردن ماشین تماسی با پسرک عاشق پیشه ام می گیرم و طبق پیش بینی که کردم گفت الساعه می رسد. دامادت نکنم مهرنوش نیستم.
کمربند را می بندم و استارت می زنم. و با نگاه به تابلوی دوست داشتنی مغازه ام فرمان را می چرخانم و در ذهنم یکسره خط فانتزی اش شکل می گیرد.
" شیرینی سرای فندق"
***
پاسخ
#10
قرار چهارشنبه ها؛ قهوه خانه را برای امروز کنسل کردم. قهوه خانه که نه؛ شبیه کافی شاپ های امروزی بود اما علی بابا با تاکید بر این نکته که چهار دیواری اختیاری ست، اصرار داشت قهوه خانه بنامدش. ما هم که گردنمان از مو باریک تر.
آب طالبی های سبز توی پارچ داشت هر لحظه غلیظ تر میشد.
بوی فلفل دلمه ای آن تلخی ی ناب و دل انگیزش را زیر بینی میزد. هنوز تا جا افتادن حسابی زمان می خواست. شعله ی گاز را کم می کنم تا فلفل های رنگی حسابی بپزد. سری هم به بادنجان میزنم تا ته نگیرد.
من و مهرداد عاشق دلمه بودیم و مزدک کشک و بادنجان دوست داشت. فردین هم همان ابتدا سلیقه اش را گفت و خیالم را راحت کرد از بابت اینکه امشب گرسنه نخواهد ماند.
- کمک نمی خوای؟
لبخندی به مهردادی که حالا توی آشپزخانه به دیوار تکیه داده بود، می زنم.
لیوان های پر شده را سمتشان می گیرم:
- نه ممنون. مزدک دیر نکرد؟
- حتما پی بساط خوش گذرونیش رفته.
در گفته اش شکی نیست اما از این صراحت حیرت زده نگاهش می کنم که شانه بالا می اندازد:
- بذار بیاد خودت می بینی.
فردین همانطور که داشت ها را بالا پایین می رفت؛ می پرسد:
- عمه چرا مزدکو نمی بری شریکت بشه تو قنادی؟
مهرداد نیشخند زنان لیوانش را بالا می برد:
- که سر سال جای کربوهیدرات اتانول تحویل بگیره. والا.
فردین می خندد. من هم...
حرفش حق بود و انکار ناشدنی. مهرداد شوخی می گیری این مسئله را اما مزدک دارد دستی دستی خودش را تا آن سوی مرز نابودی پرتاب می کند... کاش آهسته قدم برمی داشت... دارد نابود می شود... و تو فقط می خندی.
سالاد آماده شده ام را توی ظرف می ریزم و بعد توی یخچال جا می دهمش.
مهرداد نزدیک می آید و ولوم صدایش را تا حدی که فردین چیزی نشوند پایین می آورد:
- هنوزم میگم اگه به اون پول احتیاج داری، من بی چون و چرا بهت میدم.
مهرداد خودش نبود. یا سرش به سنگ خورده بود یا به جایی و الا یادم نرفته سر ارثی که قرار بود سهم من باشد قبل از رفتنش چه بلوایی با بابا به پا کرد.
سرم را با ادامه ی کارم گرم می کنم تا چشمم به چشمش نیفتد. مهمان بود و حرمتش واجب...
- احتیاج ندارم. من از اون مغازه نون می خورم. حقوق تدریسم هم هست.
- داری با کی لج می کنی مهری؟
خیار و چاقو توی دستم بی حرکت می ماند.
سرم روی گردنش می چرخد:
- من آدم لجبازی ام؟
- اما آدم تلافی هستی.
- اگه واقعا اون پول رو دستت زیادی کرده بدش به مزدک. اوضاعش اصلا خوب نیست. نصف حقوقش میشه خورد و خوراکش؛ نصفشم میده اجاره خونه. من احتیاجی به اون پول ندارم. به منم بدی دو دستی میدمش به مزدک.
پوزخند می زند. کاری که من باید بکنم.
- میز بیلیاردشم که اینجاس.
از وقتی آمده بود نگاهش مدام روی میز سبز چسبیده به دیوار، گوشه ی پذیرایی سنگین و خیره میشد.
به طرفداری های من از مزدک حساس بود. نمی دانم چرا. شده یک سوال گنگ و بی جواب برایم.
با خونسردی جوابش را می دهم:
- بعد از شهلا خونه رو که فروخت، همه وسایلم داد؛ اما اینو دلش نیومد. می دونی که جون مزدکه و این میز. آوردش گوشه خونه من. بخور دیگه گرم بشه مزه نمیده.
اشاره ام به لیوان توی دستش را گرفت. قدمی پیش آمد و کنارم به کابینت تکیه زد. حالا روبروی هم بودیم.
- می خواستم فردا شب بیام مزدک گفت پنج شنبه ها میری شمال.
- میرم به عمو رضا سر میزنم.
- فقط عمو؟
مزدک دهن لق. حسرت راز نگهداری ات جایی گوشه ی دلم داغ شد... داغ
- موندم چرا مزدک خبرنگار نشد، از اینی که هست موفق تر میشد.
- پس راس می گفت.
از ابتدا هم ابایی از گفتنش نداشتم. اما می دانستم قرار است هر که از راه رسید نصیحتم کند و مشورتی پیش پایم بگذارد.
قاطع و مختصر می گویم:
- اره سرپرست یه دختر چهارده سالم تو بهزیستی.
- بهزیستی عمو رضا؟
- آره.
- و به خاطر اون دختر ازدواج نمی کنی؟
- نه گفتم که فعلا قصد ازدواج ندارم.
- یعنی باور کنم که تا این سن هیچ وقت به ازدواج فکر نکردی؟
خیلی خواستم ساکت بمانم... خودت نخواستی مهرداد... خودت گره ی محکم این کیسه را باز کردی.
در چشم هایش خیره می شوم:
- چرا... هفده هجده سال پیش.
جا خوردنش دیدنی ست. شاید توقع نداشت اینقدر راحت به رویش بیاورم.
لیوانش را لابلای پنجه هایش تاب می دهد و نگاهش را به دنبالش. ته لیوان را سر می کشد و با گفتن "مرسی" کوتاه و آرامی آنسوی اپن کنار فردین روی کاناپه جا خوش می کند.
تا آمدن مزدک صحبت های معمول بین مان رد و بدل می شود. مهرداد ساکت تر شده و چه خوب که فردین آنقدر شعور سرش میشد که وانمود به نشنیدن کند. ولی در عوض داشت دانه دانه آهنگ های توی لپ تاپم را مسخره می کرد و هر کدام را به یک دور از تاریخ ربط می داد.
از آمدن مزدک تا به حال ابنقدر شاد نشده بودم. و الا این پسرک فرنگی داشت محبوب ترین و خاطره انگیز ترین یادگاری های مرا به عصر دایناسور ها وصله می کرد.
به کیسه ی سیاه توی دست مزدک با اخم چشم غره می روم:
- این چیه؟
- مِرنوشی گیر نده دیگه. تازه * دود* نیاوردم واسه خاطر تو.
روی زمین گوشه ای پهن می شود. بالای سرش دست به کمر می ایستم:
- تو خونه ی من؟
دو تا لیوان چاق و قد کوتاه هم از توی نایلون بیرون می کشد و مقابل من تکانشان می دهد:
- پیاله هم با خودم آوردم که مث مامان ده بار به خاک و گِل نزنی که آی نجس شد. مهرداد میزنی؟
مهرداد به عادت همیشگی اش نشسته روی زمین خیز بر می دارد تا کنار مزدک:
- منو انکار *آب* این چه حکایت باشد؟
فردین هم کنارشان جاگیر می شود:
- شمام شعر بلدین؟
مزدک پیاله ها را پر می کند و من بی چاره مانده دوباره در آشپزخانه ام می چپم.
- اکس کیوز می بچه سوسول قرتی فرنگی، مث اینکه اونی که کباده ی شعر و ادب می کشید بابای ما هم بودا.
از اینکه در چنین مواردی حریف مزدک نمی شدم حرصم می گرفت.
صدای خنده ها و گاها قهقهه هایشان در خانه می پیچید. داشتند به قول خودشان لب تر می کردند و خاطره بازی.
با بساط چای و شیرینی کنارشان جا خوش می کنم. مهرداد لیوانش را کنار می گذارد و دستش را سمت شیرینی ها دراز می کند:
- مهرنوش دعوتنامه بفرستم عروسیم میای؟
- نمی دونم کار دارم اینجا. فکر نکنم بتونم.
مزدک با لودگی می خندد:
- واسه ننه بزرگت بفرست.
و مهرداد جوابش را با همان لحن مسخره ی خودش حواله اش می کند:
- ای به روی دو دیده.
- زنیکه خل میگه زشته مهرداد اونجا عروسی بگیره، اون وقت خودش می خواست مهمونی بگیره واسه ورود نوه هاش که چی.... پُزِشونو به اَره و اوره و شمسی کوره بده.
بتول کجا بود تا اظهار لطف نوه هایش را بشنود و شاهد باشد؟
مهرداد رو ترش می کند:
- یه امشب گند نزن به حالمون خب؟
مزدک به فردین کنترل به دست رو می کند:
- بزن بی بی سی ببینیم چی میگه فردین. این انگلیس پدرسوخته از اتحادیه جمع کرد رفت. دقیقا یاد اشکان پسر نجفی افتادم. اینا از اون خر مایه ها بودنا. یادته مهرداد؟ ناکس توپ چِل تیکه داشت. کلی ناز گامبو رو می کشیدیم تا میومد بازی. قهرم که می کرد، توپشو برمی داشت می رفت. ما می موندیم و توپ دو لایه پلاستیکی مون و گل کوچیکا.
مهرداد لیوان چایش را لب سوز به لب می برد. به عادت بابا...
- تف به ذاتش خیکه رو. تو اون زمان این آتاری داشت ما بدبختا نمی دونستیم آتاری چی هست. میومد پزشو به ما میداد.
در این بخش از خاطراتشان من نبودم اما اشکان را یکی دو بار دیده و یادم مانده بود. پدرش تیمسار قبل انقلاب بود و خانه نشین. در آن کوچه که خانه ی همگی یک طبقه بود و کلنگی، آنها یک عمارت بزرگ داشتند که همه انگشت به دهن آن غول دو منزله می ماندند و مزدک عاشق آن شیروانی بالایش بود.
- یه روزم باید ببرمت مولوی از اون کباب ترکی ها بزنیم.
فنجان چای را که برابر فردین می گذارم؛ به مزدک با اشتیاق می گوید:
- منم میام باهاتون.
مزدک کلافه می توپد و غر می زند:
- تو رو کجا ببرمت سرخر آخه. مِرنوشی رو ببریم یه چیزی. یه نوستالجیکی با هم رقم زدیم.
چه نوستالزی جز دعوا با مزدک رقم زدم؟؛ خودم هم نمی دانم... به همین برکت قسم.
فردین برو بابایی می گوید و از مهرداد قول همراهی می گیرد.
به چهره ی جوانش می نگرم. شبیه روزهای رفتن مسعود شده. همان اندازه هم مهربان و دلسوز است. مرا عمه صدا میزند. همیشه برای همه مهرنوش بودم. اما حالا نسبتی و لقبی جدید دارم که روزی چند بار می شنوم. هرچند مزدک مسخره می کند و می گوید باید جورکش خرابکاری های فردین باشم اما من این دلقک بازی هایش را به دل نمی گیرم.
با صدای فردین و مهرداد که داشتند به مزدک برای کاری اصرار می کردند، به خودم می آیم.
مزدک باز داشت غر میزد. عادتش بود. چیزی که ازش می خواستی باید اول غر و لندش را هم می شنیدی.
پیاله اش را کنار پایش می گذارد. یک پایش را روی زمین تا میزند و یکی را زیر چانه:
- بخونم مِرنوش؟
پس اصرار به خواندش بود.
مزدک خوب می خواند. صدایش قشنگ بود. دلم برای محلی خواندنش تنگ شده بود.
- بخون.
- بعدا نگی تو خونه من هوار هوار کردیا...
عکس العمل هایم را در برابر هر کار خوب و بدش حفظ بود.
با خنده سر تکان می دهم:
- نمیگم بخون.
گلویی صاف می کند و مطلع را آهسته روی زبان می راند و شوری در بیت هایش جا می دهد.
فردین با شوق گوش می دهد. اولین بار است کنار بساط ما می نشیند و برایش تازگی دارد. مهرداد از صورتش پیداست که دارد توی خاطرات سیر می کند و بعد از هر مصرع یک به به زیر لب زمزمه.
دست های قلاب شده ام را زیر چانه می زنم و همگام با ریتم شعر تاب می خورم.
مزدک انگشتش را در هوا تکانی می دهد و صدایش بلند تر می شود که:
- آی حالا هندو ما ره کشت و خال هندو ما ره کشت... حالا شفتالو فروش سر چارسو ما ره کشت.
***
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان