رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بازوان چیره ی یک مرد | مهسا نجف زاده
#21
نیم نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخته و شروع کردم به ماساژ دادن شقیقه هایم . حتی قرص مسکن رویا هم تاثیر چندانی بر میزان درد وحشتناک سرم نداشت .
با صدای باز شدن در گفتم : یکی رو بفرست برام یه مسکن قوی تر بیاره ... یه قهوه غلیط برام آماده کن یا ... یا هر چیزی که یه مقدار این درد لعنتی رو کم کنه .
دو ماه قبل آخرین باری بود که یکی از این سر دردهای دیوانه کننده و تهوع آور را پشت سر گذاشته بودم؛ زمانی که ایمان با برهم زدن شراکت تمام رویاها و آرزوهایم را نقش بر آب کرده بود .
- میگرن داری ؟
- نه .
جواب پرسشی که مطرح شده بود را دادم و بعد صدای مردانه و آشنای گوینده توجهم را جلب کرد . خود را سرزنش می کردم . چه طور وقتی بوی عطرش مشامم را پر کرده بود با بی دقتی متوجه حضورش در اتاق نشده بودم ؟! سرم را بلند کردم . با جدیت به صورتم خیره نگاه می کرد .
گفت : شبیه ژاپنی ها شدی .
متعجب بودم که جدیت چهره اش حتی به کلام و جمله شاید تمسخر آمیزش هم سرایت کرده است .
با اخم گفتم : چیزی می خواستید ؟
وقتی دچار سر دردهای عصبی می شدم اولین نشانه اش در چشمانم نمود پیدا می کرد . به قول او می شدم شبیه ژاپنی ها؛ چشمانم پف می کرد و ریز می شد .
گفت : حداقل می تونی به احترامم وایستی .
او حتی سعی نمی کرد برای مخاطب قرار دادنم از ضمیر دوم شخص جمع استفاده کند و حالا انتظار داشت در مقابلش از جا بلند شوم ؟ احساس نمی کرد ممکن است انتظار بی جایی باشد ؟! از داخل جیب شلوارش چیزی بیرون آورد و مقابلم گذاشت . موبایلم . نفسم را با صدا بیرون دادم . تا قبل از آمدنش به احتمال هفتاد درصدی وجود موبایلم در دست او فکر می کردم، درست به اندازه درصدی که او قصد تصاحبش از شرکت من را داشت . موبایلم را برداشته و رمز ورودش را وارد کردم . باید می دیدم فتحی تماس گرفته است یا خیر .
- باید یه رمز سخت تر برای موبایلت می گذاشتی .
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم . ابرویی بالا انداخت و سمت در خروجی رفت .
گفتم : صبر کن .
به صفحه موبایلم خیره شدم . نه تماس های از دست رفته مامان و نه حتی یک پیغام تبلیغاتی . به چه جراتی ؟! از جا بلند شدم . سرش را سمتم برگرداند . به گردنش خیره شدم، درست جایی که انگشتانم قصد قرار گرفتن، داشتند . هدف خفه کردن او بود .
نیم قدم به عقب برداشت و گفت : خوب فکرهات رو کردی ؟ من این نگاه رو خوب می شناسم ... اگه من رو بکشی دیگه کسی نیست که توی شرکتت سرمایه گذاری کنه .
دستانش را به نشانه تسلیم بودن بالا برد و ادامه داد : می تونم قسم بخورم که تا حدودی فقط یه مقدار توی فایل های مربوط به شرکت فضولی کردم ... تقریباً همین .
پایم را محکم به زمین کوبیده و چرخیدم . هدف خفه کردن او بود ولی من از حرص نفسم بالا نمی آمد . چرا به جای این که خبر بدهد موبایلم پیش اوست، میان فایل های شخصی و مدارک شرکت فضولی کرده بود ؟ انقدرها هم احمق نبودم که متوجه نشوم وقتی از کلمه " تا حدودی " و " تقریباً همین " استفاده می کند چه منظوری دارد . نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که به کدام یک از فیلم ها و عکس هایم نیم نگاهی انداخته است چون این حس خفگی تبدیل می شد به یک اتفاق واقعی !
مقابل میز ایستاده و پوشه آبی رنگ را برداشتم . من سرنوشتم را تغییر داده بودم و نمی دانستم با قدم بعدی قرار است سقوط کنم یا یک پله دیگر بالا بروم .
- می خوام در مورد شرایط با هم مذاکره کنیم .
- ساعت سه و بیست و پنج دقیقه است .
- اهمیتی نداره ... من دارم در مورد شرایط ... .
- شرایط قرار نیست عوض بشه و اين هيچ ربطي به ساعت نداره .
صدایش را دقیقاً از پشت سرم می شنیدم . دستش را دیدم که پوشه را گرفت و کشید .
گفت : دوست دارم بیشتر با بچه های گروه آشنا بشم ولی اول باید بریم یه جایی رو نشونت بدم .
چرخیده و به لبه میز تکیه دادم . حتی پوشه را باز نکرده بود پس چه طور اطمینان داشت آن توافق نامه را امضا کرده ام که قصد داشت با گروه آشنا شود ؟
نگاه خیره ام را به پوشه آبی رنگ دید و گفت : پیش گو نیستم ... فقط مطمئن بودم امضاش می کنی ... عجله کن باید تا ساعت هفت خودم رو برسونم به اون طرف شهر .
کیفم را برداشت و به دستم داد . با عمو وحید حرف زده بودم و رادمان هم نیم ساعتی در مورد امیر سام حشمتی برایم پر حرفی کرده بود . هر کلمه ای که بر زبان می آوردند مرا دچار احساسات ضد و تقیض می کرد . نتيجه حرف هايشان شد يك امضاء پاي برگه توافق نامه !
تعريف هاي عمو وحيد در مورد جديت و سخت كوشي و تجربه حشمتي مرا مي ترساند و صداقت كلام و دست و دل بازي اش باعث اميدواري ام بود . شراكت 70 درصدي با آدمي كه خود را كينه اي مي خواند، پر از ترديد بود اما از طرفي بدون سرمايه قرار بود چند ماه ديگر دوام بياورم ؟ امضا كردن آن برگه ها سخت ترين و ريسك پذيرترين تصميم زندگي ام بود .
- آقاي حشمتي من اين جا هنوز كار دارم .
دستش را از دستگيره جدا كرد و گفت : فهميدم خيلي سرت شلوغه ... مي خوام ببرمت يه جاي هيجان انگيز .
جاي هيجان انگيز ؟! با ترديد تا دو خيابان بالاتر و يك كافه ترياي شلوغ همراهي اش كرده بودم و حالا مي خواست با او تا يك جاي هيجان انگيز بروم ؟ اخم كردم .
به صورتم خيره شد و با اخم گفت : قرار نيست بخورمت ... مي خوام دفتر كار جديدت رو ببيني .
***
پاسخ
#22
از اتومبيل پياده شده و به ساختمان سه طبقه مقابلم خيره شدم . پلاك 1+12 !
كنارم ايستاد و گفت : اين جا رو دو سال پيش بازسازي كردم .
نيمي از نماي ساختمان با شاخ و برگ هاي دو درخت تنومند قابلش پوشيده شده بود . سنگ هاي سياه و براق، پنجره هايي بزرگ، سه پله كه به در ورودي شيشه اي ختم مي شد و فضاي گل كاري شده دو طرف پله ها و باغچه کوچک مستطیل شکل جلوي خانه .
- اين جا كاربري تجاري داره ؟
در حالي كه با هم عرض خيابان را طي مي كرديم گفت : تو نگران اين مسائل نباش .
احساس مي كردم بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده است اما هنوز ذهنم درگير آن امضاء بود . از خودم مي پرسيدم كار درستي كرده ام ؟ در ورودي را باز كرد و در كمال تعجب قبل از من وارد شد . ترديد داشتم كه اين امير سام حشمتي همان كسي باشد كه عمو وحيد از رفتار محترمانه اش برايم تعريف کرده بود .
راهرويي عريض با ديوارهايي سفيد رنگ . صداي برخورد پاشنه هاي پنج سانتي كفشم روي سنگ هاي سياه و آن رگه هاي سفيد و خاكستريشان، در راهرو مي پيچيد . اولين پاگرد و دري قطور و سياه . صبح به صبح با عطر دوش مي گرفت كه بوي خنك و مدهوش كننده عطرش تمام راهرو را پر كرده بود ؟ درد سرم حتي با وجود مسكن، هنوز به قوت خودش باقي بود و اين بو باعث مي شد شقيقه هايم نبض بگيرد . كليد انداخت و در را باز كرد . اين بار كنار رفت تا من وارد شوم . چه عجب !
دو گام به جلو برداشته و ايستادم . وقتي در مورد بازديد از دفتر كار جديدم حرف مي زد، من انتظار مواجه شدن با واحد اداري هفتاد يا هشتاد متري در یک ساختمان پر رفت و آمد را داشتم اما سالن بزرگ و خالي از هر گونه اسباب و اثاثيه اي كه مقابلم قرار داشت، به صورت مشخص مسكوني بود و البته حدود صد متر بزرگ تر از تصورات من ! همه چيز آن جا سفيد بود، از رنگ ديوارها گرفته تا سنگ كف سالن و كابينت هاي آشپزخانه طرح پیشخوان .
- چي فكر مي كني ؟
صدايش در فضاي خالي اطراف پيچيد .
گفت : امروز صبح با يه طراح صحبت كردم .
شروع كرد به قدم زدن در فضاي خالي مقابلم .
- قرار شد تا هفته ديگه طرح اوليه دكوراسيون داخلي اين جا رو با توجه به نوع كارمون بفرسته .
قلبم تند مي زد . اين جا واقعاً قرار بود دفتر كار من باشد ؟ هيجان زده بودم . بعد از آن زير پله تاريك پنجاه و دو متري، اين دفتر مانند يك قصر به نظر می رسید .
ادامه داد : اگه طرحش رو تائيد كنم تا ده روز همه چيز آماده مي شه .
و اين يعني هفده روز ديگر من در يكي از بهترين نقاط شهر، دفتري بزرگ و شيك و فوق العاده داشتم . حسی به آرامی داشت قلبم را تسخیر می کرد . حس آرامش قدم زدن کنار دریا در هوای معتدل اردیبهشت ماه و عبور باد از میان موهايم و نرمی ماسه های خیس؛ سرخوشی آب بازی کردن زیر آفتاب گرم تیر ماه و گیلاس های داخل سبد چوبی روی میز، چرتی کوتاه در بعد از ظهر خنک پاییزی روی صندلی حصیری گوشه ایوان، طعم نسکافه ای داغ در فضای مطبوع خانه و دانه های درشت برف در پس زمینه سیاه شب و چراغ های روشن شهر . خلسه ای واقعی بود . آرامشی مطلق . نقطه اوج و بعد فرود .
- برای بالا هم کلی برنامه دارم که تا سه ماه دیگه همه اش رو عملی می کنم .
انگار با خودش حرف می زد . بالا ! سه ماه ! او دقیقاً داشت چه می گفت ؟ قدمی به جلو برداشتم . پشت پنجره سراسری انتهای سالن ایستاده بود و به بیرون خیره نگاه می کرد . لبخندی از سر رضایت، این توصیف دقیقی برای لبخندش بود .
گفتم : بالا ؟!
چرخید و زل زد به چشمانم . نگاهم سر تا پایش را از نظر گذراند . پیراهن جذب مردانه یشمی و شلواری خوش ترکیب به رنگ سیاه . با آن ژستی که دست هایش را در جیب شلوار جای داده و چانه مربعی شکلش را بالا گرفته بود، خیلی راحت می توانست هر کسی را تحت تاثیر قرار بدهد ولی حتی این جذابیت مرا دچار تردید می کرد . دیگر آن حس خلسه در وجودم جریان نداشت . تکلیف عقلم با مردی که جوراب قهوه ای و پاپیون سفیدش را با هم سِت مي کرد، کاملاً مشخص بود اما مرد خوش پوش و بیزینس من ! مقابلم، آشفته ام می کرد . چیزی در مورد او درست و صادقانه نبود .
گامی محکم سمتم برداشت و گفت : من برنامه های بزرگی دارم .
دستانم یخ کرد . اولین کلمه ای که عمو وحید با آن امیر سام حشمتی را توصیف کرد " بی پروا " بود . برنامه های بزرگ ! گامی بلند و لبخندی سرشار از پیروزی .
- سال هاست دارم براش نقشه می کشم .
نفسم حبس شد .
با لبخندی از سر شیطنت ادامه داد : حالا وقتشه که بازی رو شروع کنیم ... درسته ؟
ناخودآگاه نیم قدم به عقب برداشتم . این مرد جنبه ترسناکی داشت که با لبخندهایش به طرز باور نکردنی هماهنگ بود .
سمت اتاق ها اشاره کرد و گفت : اون جا می شه دفتر تو ... ببین خوشت می آد ؟
نمی توانستم به غیر از درد عذاب آور سرم به چیز دیگری فکر کنم . تا همین دو دقیقه قبل حال خوشی داشتم و هیجان سُکر آور قدم بزرگ دیگری سمت هدف، درد سرم را تحت تاثیر خود قرار داده بود اما حالا حس کسی را داشتم که بعد از اوجی با شکوه ایستاده و به فرود سخت و دردناک خودش خیره نگاه می کند .
با هیجان گفت : خُب ؟
انتظار داشت چیزی بگویم، حرفی بزنم یا مثلاً بخندم و در مورد دفتر کار جدیدم خیال بافی کنم ؟ من هیچ حرفی نداشتم، او بود که باید در مورد خیلی چیزها توضیح می داد، در مورد این بازی و نقشه هایش .
ابروهایش بالا رفت و گفت : چرا اون طوری نگاهم می کنی ؟
سریع نگاهم را از صورتش جدا کردم .
- چه طوری ؟
- تارا ... .
با اخم تذکر دادم : خانم زند .
بس بود هر چه قدر با بی ادبی هایش کنار آمده و هیچ نگفته بودم . خندید .
- تارا خانم ... مثل جنایتکارها بهم نگاه می کنی .
چشمانم گرد شد . جنایتکار ؟! اگر واقعاً خلافکار، جنایتکار، قاچاقچی، اسید پاش یا قاتل بود چه ؟ قلبم تند و بی امان می کوبید . قدمی بزرگی به عقب برداشتم .
با لحن آرامی گفت : من یه تاجرم، یه سرمایه گذار ... کسی که قراره بهت کمک کنه به آرزوها و رویاهات برسی ... یکی مثل تو ... تو که حالا یه قدم به تحقق آرزوهات نزدیک تر شدی ... منم هدف دارم .
قدمی به جلو برداشت و ادامه داد : آدم با حوصله ای هستم و برای رسیدن به چیزهایی که می خوام صبر می کنم ... انقدر صبر می کنم تا راه و روش درست به دست آوردنش رو پیدا کنم و ... .
دستش را در هوا مشت کرد : اون وقت حتی یه لحظه برای به چنگ آوردنش تعلل نمی کنم .
هنوز با تردید نگاهش می کردم .
- امضا كردن اون توافق نامه كار درستي بوده پس در موردش شك نكن ... بيا ... بايد در مورد خيلي چيزها با هم حرف بزنيم .
هنوز ايستاده بودم و نگاهش مي كردم . او هميشه همين طور بود ؟
- پس ... پس چرا در عرض يه روز موضوع شراكت رو قبول كرديد ؟
كمرش را به لبه پيشخوان تكيه داد و دست به *س ي ن ه * خيره شد به من .
با مكث كوتاهي گفت : من با توجه به شرايط خيلي سريع تصميم مي گيرم .
شرايط ! پشت اين كلمه حرف هاي ناگفته زيادي قرار داشت خصوصاً وقتي با آن لحن خاص و بيان كشيده، روي اين كلمه تاكيد كرده بود .
- انقدر سريع ؟
سري تكان داد و گفت : گاهي ادم مجبور مي شه سريع تر از هميشه تصميم بگيره .
با گام هايي آرام و كوتاه و محكم سمت پنجره رفتم .
- كه البته اين تصميم سريع بستگي به شرايط داشته ... خوبه ... فقط من كمي در مورد اين شرايطي كه شما رو مجبور كرده اين طور سريع تصميم گيري كنيد كنجكاوم .
چه چيزي در شراكت با من اين چنين براش جذابت داشت كه مجبورش كرده بود تا اين اندازه سريع تصميم بگيرد ؟ چيزي كه من مي ديدم يك شركت ... نه، اين چيزي كه من ساخته بودم حتي شركت هم به حساب نمي آمد . ايده هايم در رابطه با بازي ها و كارهايي كه براي توليدشان انجام داده بودم ؟ شايد، ولي او كه از ايده هاي من خبر نداشت . در مورد بچه هاي گروه هم تا آن اندازه اطمينان داشتم كه به در جريان قرار گرفتن حشمتي از طريق آن ها فكر نكنم . حتي اگر اين اتفاق هم افتاده و او در مورد ايده هايم اطلاعات داشته باشد، خيلي راحت مي توانست با سرمايه اش گروه بزرگ تر ديگري را دور هم جمع كند و با سرعت بيشتري ايده ها رو تبديل به عمل كند، پس چرا بايد به سراغ من مي آمد ؟ منطقي به نظر نمي رسيد مخصوصاً وقتي فكر مي كردم كسي كه به سراغ ديگري رفته من هستم نه او .
- خب ... دليلي كه شما بايد در جريانش قرار بگيرد وجود نداره .
اخم هايم در هم رفت : حالا كه اون توافق نامه رو امضا كردم و با هم شريك هستيم بايد در جريان خيلي چيزها باشم ... اين طور فكر نمي كنيد ؟
- درسته ... حرف كاملاً منطقيه .
تكيه اش را از پيشخوان گرفت، يقه پيراهن مردانه اش را مرتب كرد و با مكث كوتاهي ادامه داد : ولي بايد به يه نكته ريز و مهمي هم توجه كنيم .
آن خواستگاري كه دليلش نبود ؟ بود ؟ وقتي با آن ظاهر شگفت انگيز پا پيش گذاشت قطعاً قصدش گرفتن جواب منفي بود، دليل قابل قبول و حتي تامل بر انگيزي به حساب نمي آمد .
پاسخ
#23
- داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه ... به اندازه 30 درصد سهمت اطلاعات داري پس واقعاً نيازي نيست بيشتر بدوني .
من در مورد انگيزه ها و اهداف او از اين شراكت چه مي دانستم ؟ هيچ . 30 درصد سهام من مساوي بود با هيچ، به اين مي گفتند نتيجه گيري منطقي . از پنجره سراسري به حياط خيره شدم . حياطي با دو درخت تنومند گردو و يك آلاچين كوچك و گل ها و گياهان سبز . من اين جا چه مي كردم ؟ فقط به خاطر چند ميليون حاضر شده بودم دو دستي شركتم را به آقا امير سام خان حشمتي تقديم كنم ؟ ترديد داشت ذره ذره وجودم را مي خورد .
كنارم ايستاد . با گوشه چشم نگاهش كردم . چهره اش كاملاً جدي و غير قابل نفوذ به نظر مي رسيد .
گفت : من سال هاست دارم با آدم هاي مختلف شراكت مي كنم ... تجربه به من مي گه اول بايد طرف مقابلم رو خوب بشناسم .
- الان يعني من رو خوب مي شناسيد ؟
- نه ... پيشنهاد تو يه مورد خاص بود كه ترجيح دادم خيلي زود در موردش تصميم بگيرم .
- چرا ؟
- اين به خودم مربوطه مي شه .
يعني " به تو مربوط نيست " البته به صورت محترمانه !
ادامه داد : من حس ششم قوي دارم و اميدوارم اين حس مثل هميشه در مورد تو درست باشه .
- مي شه لطفاً تو خطابم نكنيد ؟
با همان حالت جدي گفت : نه، نمي شه .
بي ادب . كاش آداب معاشرت اجتماعي اجازه مي داد مانند او خيلي راحت به چشمانش نگاه كنم و اين كلمه را بر زبان بياورم .
- به هر جهت من نسبت به آينده اين شراكت حس خوبي دارم .
پس من چرا چنين حسي نداشتم ؟
نيم نگاهي به ساعت انداخته و گفتم : به هر حال من تا هفده، هجده روز ديگه براي اسباب كشي آمادگي دارم ... خبرم كنيد .
چرخيد و گفت : براي رفتن عجله داري ؟
- فكر كنم شما بايد بيشتر از من براي رفتن به اون سر شهر عجله داشته باشيد .
شانه بالا انداخت و گفت : كنسلش مي كنم چون بايد در مورد يه سري چيزها حرف بزنيم و تعيين تكليف كنيم .
كيف را به دست ديگرم داده و گفتم : يه جلسه مي ذاريم براي ... .
- نه همين الان بايد يه چيزهايي مشخص بشه .
نگاهي به اطراف انداختم .
- اين جا ؟
- اشكالي داره ؟
شانه بالا انداخته و گفتم : نه .
- خوبه ... بريم بالا ... اون جا دو تا صندلي هست براي نشستن .
جایی كه حشمتي در موردش صحبت مي كرد هفده پله بالاتر در طبقه دوم قرار داشت . فضايي خالي و سفيد درست به مانند جايي كه چند دقيقه قبل در آن قرار داشتيم .
- هر دو طبقه ... .
- كل ساختمون براي منه .
يك ساختمان بازسازي شده سه طبقه با اين متراژ در چنين محله اي، متري چند بود ؟ مگر صفرهاي حساب اين مرد چند رقمي بود كه چنين ساختماني مي خريد، دو دستي تقديمم مي كرد و روي كار من و خدا مي داند چند نفر ديگر سرمايه گذاري مي كرد ؟ كنار پنجره سراسري دو صندلي و ميزي پايه بلند قرار داشت كه چندان هم راحت به نظر نمي رسيد . با دست به آن سمت راهنمايي ام كرد .
كيفم را كنار پايه صندلي گذاشته و گفتم : بذاريد قبل از هر صحبتي در مورد شرح وظايف همديگه صحبت كنيم كه تداخلي در مسئوليت هاي ... .
دستش را بالا گرفت و ميان حرفم گفت : نه ... مي خوام از حق وتوي خودم به عنوان سهام دار ارشد استفاده كنم و موضوع رو تغيير بدم .
حق وتو ! سهام دار ارشد ! جلسه سازمان ملل نبود كه از اين كلمات استفاده مي كرد . قرار بود هميشه اين طور برخورد كند و 70 درصد سهامش را به رخ بكشد ؟ مطمئناً خيلي زودتر از چيزي كه انتظارش را داشتم با هم به مشكل بر مي خورديم .
- اين جا تا يه ماه ديگه آماده است ولي ... انتقال دفترتون منوط به گرفتن مجوز و ثبت شركته .
- چرا ؟ ما همين الان هم بدون مجوز و يه شركت ثبت شده داريم توي يه واحد مسكوني كار مي كنيم ... اين جا هم با توجه به شرايطش بعيد مي دونم جواز تجاري داشته باشه .
با تاخير كوتاهي گفت : اين موارد مربوط به اون 70 درصد سهم منه ... .
- اگه قراره هر بار كه حرف مي زنيم شما از اون 70 درصدتون سوء استفاده كنيد كه خيلي زود با هم به مشكل مي خوريم ... فرقي نداره چند درصد به هر حال من هم سهام دار هستم و بايد در جريان امور مربوط به شركت قرار بگيرم خصوصاً اين كه اطلاعات من در مورد شركت به صورت قابل توجهي از شما بيشتره .
كلام محكمم با پوزخند حشمتي به پايان رسيد . هر چه بود به جمله آخرم ربط پيدا مي كرد چون تا قبل از آن با جديت به حرف هايم گوش مي داد و وقتي در مورد اطلاعاتم از شركت حرف مي زدم، گوشه لبش بالا رفت ! حرف زدن با او هميشه حسي از ترديد را در وجودم زنده مي كرد .
به چشمانم زل زد و گفت : پس اين طور .
مكث كرد و اين يعني براي پاسخ دادن به كلامم مشغول فكر كردن است .
- انتقال دفتر به اين جا وقتي انجام مي شه كه مجوز رو گرفته باشيم و شركت هم ثبت شده باشه ... .
مثلاً مي خواست بگويد " حرف، حرف من است و من هستم كه تصميم نهايي را مي گيرم " ؟! قرار بود اين طور مرا به زير سلطه خود بكشد و هر چه مي گويد بي چون و چرا بگويم چشم ؟
گفتم : چرا ؟
- من دليلي نمي بينم كه همه چيز رو براي شما تشريح كنم .
- اتفاقاً اين وظيفه شماست كه من رو در جريان همه مسائل مربوط به شركت قرار بديد .
- وظيفه ؟! اون وقت شما اين وظيفه رو براي من در نظر گرفتي ؟ بذار برات روشن كنم خانم زند ... اين جا كسي كه تصميم مي گيره منم و اصلاً و ابداً خوشم نمياد كسي تصميم گيري من رو زير سوال ببره .
سمتش خم شده و گفتم : ما چنين قراري با هم نداشتيم .
- فكر كنم توافق نامه رو نخونديد ... بر اساس همون برگه هايي كه امضاء شما رو داره من به عنوان رئيس هيئت مديره و مدير عامل و كسي كه حق امضاء ... .
ميان حرفش پريدم : فراموش كرديد شركت هنوز ثبت نشده پس هنوز نه مدير عامل هستيد و نه حق امضاء داريد پس به عنوان يكي از سهام داران آينده شركت مي خوام همه چيز رو بدونم .
با تاخير كوتاهي شروع كرد به خنديدن .
- ازت خوشم اومد .
اخم هايم در هم رفت .
با لحني پر خنده ادامه داد : خوبه ... خيلي خوبه .
گيج و سردرگم نگاهش كردم . تعادل رواني نداشت !
لبه صندلي نشست و گفت : بهم ثابت كن قابل اعتمادي .
ابروهايم بالا رفت . چه مي گفت ؟! در مقابل چنين آدمي كه مانند هواي بهار تكليف خودش را هم نمي دانست چه عكس العملي بايد نشان مي دادم ؟
اگر چه سخت ولي سعي داشتم جديت ظاهرم را حفظ كنم : دليلي براي اين كار ندارم .
- موهات چه رنگيه ؟
صورتم گُر گرفت . موهاي من ؟ داشت مي پرسيد موهاي من چه رنگي است ؟! اين آدم ... نه، حتي به آدم بودن اين مرد شك داشتم؛ با چه رويي از من در مورد موهايم پرس و جو مي كرد ؟ انگشتانم مشت شدند و مشت هايم روي ميز قرار گرفتند . به سمتش خم شده و زل زدم به چشمانش . با لبخند به چشمانم نگاه مي كرد . نگاهم در فضاي اطراف چرخيد . اين جا كسي نبود . فقط من بودم و او . جمعي نبود، اجتماعي هم نبود پس روابط اجتماعي و آداب اجتماعي هم در اين ميان كاربردي نداشت .
- اين موضوع دقيقاً به شما چه ارتباطي داره ؟
نمي شد مودبانه تر از اين گفت " به تو چه ؟ مگه فضولي ؟ " .
ابرويي بالا داد و گفت : انقدر جواب دادن به اين سوال ساده سخته كه بهم مي گي به تو چه ؟!
دستي ميان موهاي خوش حالت و نيمه بلندش كشيد و ادامه داد : موهاي من قهوه اي تيره است يا ... يه جورايي مي شه گفت مشكيه ... وقتي كسي ازت مي پرسه موهات چه رنگيه بايد اين طوري جوابش رو بدي، متوجه شدي عزيزم ؟
مات صورتش شدم . حتي پلك هم نمي زدم . رد نگاهش كمي بالاتر از چشمانم بود، روي خط منهي روسري و پيشاني ام . لحن جمله آخرش مانند اين بود كه با دختر بچه اي خنگ حرف مي زند و قصد دارد به او آداب معاشرت ياد بدهد . با وجود تعريف ها و تمجيدهايي كه از اين مرد شنيده بودم بعيد مي دانستم بشود به او لقب " نفهم " را داد . بازي مي كرد و باز هم باعث مي شد از خودم بپرسم چرا ؟
گفتم : من نيازي نمي بينم قابل اعتماد بودنم رو به شما ثابت كنم چون اگر خلاف اين موضوع براتون اثبات شده بود من الان اين جا نبود و هيچ شراكتي هم در كنار نبود .
او مي توانست تا هر زماني كه مي خواهد به بازي كردن ادامه بدهد ولي من نه . يكي بايد عاقل مي بود و منطقي اين بازي را هدايت مي كرد . سر به سر گذاشتن با او و همراهي اش در اين بازي مسخره نفعي براي من نداشت . حالت صورتش كمي جدي شد .
- پس بايد از عموت تشكر كني و اون خواستگاري رو نقطه عطف اين شراكت بدوني و ... و البته قدرداني از من رو هم نبايد مثل موبايلت از ياد ببري .
آه كشيدم . تمام انگيزه هايم از شراكت با اين مرد دود شده و به هوا رفته بود . سرمايه و يك دفتر شيك در بهترين نقطه شهر در مقابل مغز جنون زده و رفتار تمسخر آميز اين مرد، شريك كاري ام ! چه اهميتي داشت ؟ كيفم را برداشته و از جا بلند شدم . نا اميد كننده بود . تصور مي كردم مانعم شود . حرفي بزند يا در مقابل رفتنم عكس العملي نشان بدهد ولي همان جا نشسته بود و نگاهم مي كرد .
پاسخ
 سپاس شده توسط Thomasniz
#24
آذر گونه ام را بوسيد و با صدايي سرخوش آهسته در گوشم گفت : چه خبر از آقاي خوش تيپ ؟
براي يك ثانيه طول كشيد تا صداي سرخوش و آقاي خوش تيپش را با هم جمع بزنم و به آقا امير سام خان حشمتي برسم .
نفسم را بيرون داده و گفتم : تعريف مي كنم برات .
آذر كنار رفت . روي پنجه پايم بلند شده و گونه عمو وحيد را بوسيدم .
دستش را دور شانه ام حلقه كرد و گفت : چه طوري تارا خانم ؟ كارت خوب پيش مي ره ؟
نگاهم سمت بابا كشيده شد و حدسم كاملاً درست از آب در آمد . باز به كار من اشاره اي كوچك شده و اخم هايش در هم رفته بود .
با لبخند گفتم : بد نيست خدا رو شكر ... خيلي خوش اومديد، بفرمائيد .
دست آذر دور بازويم حلقه شد، آرنجش را در پهلویم فرو کرد و آهسته نزدیک گوشم گفت : مي بينم كه خواستگار محترم هم تشريف فرما شدند .
به كيارش نيم نگاه كوتاهي انداختم . به احترام حضور عمو وحيد و زن عمو مهين از جا بلند شده اما نگاهش ميان من و آذر در رفت و آمد بود . مامان لادن چه چيزي در اين موجود به ظاهر مرد، ديده بود كه احساس مي كرد ممكن است زوج مناسبي برای من باشد ؟ من حتي به انگيزه يكتا هم شك داشتم !
با اشاره مامان از آذر جدا شده و به آشپزخانه رفتم . با ديدن سيني چاي قبل از اين كه موقعيتي براي فرار پيدا كنم، صداي مامان لادن متوقفم کرد .
- تارا ... سيني چايي رو هم با خودت ببر .
- مامان ... .
- مامان و يامان ... همون كه گفتم .
نفسم را با صدا بيرون دادم . پذيرايي از ميهمان ها، من از اين كار متنفر بودم . با اكراه سيني را برداشتم .
- حواست باشه روي همه ميزها قندون باشه .
چشمانم را بسته و نفس عميقي كشيدم . اين جمله هميشگي و قابل پيش بيني اش بود .
سيني را مقابل عمو وحيد گرفتم .
- كارت تموم شد بيا بشين ببينم چي كار كردي با حشمتي .
بابا اخم كرد . ديروز فرصت نشده بود حاج سعيد را در جريان امضاء توافق نامه و شريك تازه ام بگذارم و امروز هم خورده فرمايشات مامان لادن حتي اجازه نفس كشيدن را به من نداده بود . چشمي گفته و سيني را مقابل بابا گرفتم .
دستي در هوا تكان داد و با بد خلقي گفت : نمي خوام .
قصدم آزار و اذيت كردنشان نبود ولي از هجده سالگي تمام رفتار و كارهايم در نقطه مقابل نظرات و انتظارات آن ها قرار مي گرفت . هنوز هم سعي داشتم اين دو نقطه متضاد را به هم نزديك كنم ولي هيچ وقت تلاشم به اندازه اي كه هم رضايت آن ها را جلب كند و هم من مجبور نباشم از خواسته ها و اهدافم بگذرم، نتيجه نداده بود و اين براي هر سه نفرمان به نوعي نااميد كننده بود .
سيني را مقابل ستایش و مهبد گرفتم كه سخت و جدي مشغول گفتگو بودند . ستایش با لبخند كمرنگي فنجان را برداشت و مهبد با اخم نگاهم كرد . كدام اشتباه ناخواسته ام دوباره دليلي شده بود براي ناراحتي و اخم هايشان ؟ ماهان هم وقت ورود خيلي سرد و با اخم جواب سلامم را داده بود .
ستایش با آرنج ضربه اي به پهلوي مهبد زد و با لبخندي كه سعي داشت واقعي جلوه كند گفت : چه خبر تارا جان ؟
با بي قيدي شانه بالا انداخته و گفتم : هيچي .
- به اون خواستگارت هم جواب منفي دادي ؟
يكتا با گفتن اين كلام، كنار ستایش نشست و ادامه داد : مگه نه ؟
هيچ كس نمي توانست اين طور حرصم را در بياورد . به چشمانش خيره شده و به ياد آوردم بايد امير سام حشمتي را در بالاي اين ليست دو نفره ام قرار بدهم . بعد از آن صحبت هاي نااميد كننده اي كه در دفتر آينده شركت با هم داشتيم، نه از خودش خبري بود و نه از وكيلش و اين موضوع كمي نگرانم مي كرد .
با لبخندي كه مي دانستم يكتا را عصبي خواهد كرد، گفتم : عادتمه .
عصبي كردن اين زن يكي از تفريحات هيجان انگيز من به شمار مي آمد .
پوزخندي زد و گفت : دبه به اين گندگي نداريم !
در مورد ترشي انداختن من به عنوان دختري مجرد حرف مي زد ؟! به شنيدن اين حرف ها عادت داشتم .
پشت چشمي برايش نازك كرده و گفتم : من كه مثل بعضي ها حول نيستم ... .
نيم نگاه كوتاهي به ماهان انداخته و ادامه دادم : در حال حاضر هم چند نفري رو تو آب نمك خوابوندم تا سر فرصت در موردشون فكر كنم .
و با سر و چانه به كيارش اشاره كردم كه كاملاً بي توجه به نگاه هاي ديگران و با گذشت يك ساعتي از حضورشان، هنوز هم به من خيره شده بود و با ديدن نگاهم لبخند ژكندي بر لب نشاند . چشمانم را چرخاندم، اين مرد فاجعه به تمام معنا بود .
اخم هاي يكتا در هم رفت و ديدم كه ستایش براي حفظ روابط نيمه ابريشان، سعي دارد لبخندش را پنهان كند . مهبد اما بي توجه و با صدا شروع كرد به خنديدن .
- اين جا چه خبره ؟ اگه چيز خنده داري هست به منم بگيد .
ماهان با چهره هميشه جدي اش دست روي شانه هاي يكتا گذاشت و به من خيره شد . لحن ملايم و همراه با كمي كنجكاوي داشت اما من كه خوب مي دانستم دليل اضافه شدن به جمعمان نه خنده ي مهبد، بلكه به خاطر اخم هاي يكتا بوده است . هيچ وقت نتوانسته بودم دليل علاقه ماهان را به يكتا درك كنم؛ مگر يكتا به جز ظاهري نسبتاً زيبا و اخلاقي مزخرف چيز ديگري هم داشت ؟ سيني چاي را مقابلش گرفته و لبخند زدم .
به چشمانم خيره شد و گفت : يكتا جان مي شه شما چايي رو تعارف كني تا من دو دقيقه با تارا حرف بزنم عزيزم ؟
لحنش آنقدر محكم بود كه يكتا با وجود اخم و چهره اي دلخور نخواهد اعتراض كند . سيني چاي را از دستم گرفت و دور شد . ستایش هم بي هيچ كلامي از جا بلند شد .
موضوع داشت جدي مي شد . با اشاره دست ماهان در جاي ستایش نشستم و با گوشه چشم ديدم كه اخم هاي كيارش در هم رفت . دو مبل آن طرف تر نشسته و منتظر بود با سيني چاي به سراغش بروم ! موضوع صحبتشان هر چه بود نمي توانست براي من خوشايند باشد . كمي جمع تر نشستيم تا ماهان هم كنارم روي مبل جاي بگيرد . تپش هاي قلبم تند تر از حالت معمولي بود و مي دانستم دليلش قرار گرفتن ميان مهبد و ماهان است . آخرين باري كه در چنين حالتي قرار گرفته بوديم را به خاطر نداشتم . هيچ وقت صميمت ميانمان انقدر زياد نبود كه مرا ميان خودشان بنشانند و با هم در مورد مسائل روزمره حرف بزنيم .
مهبد گفت : خُب ؟
قرار بود در مورد شراكت جديدم با حشمتي حرف بزنند يا موضوع ديگري مطرح بود ؟
ماهان گفت : تعريف كن .
با مكث كوتاهي گفتم : از چي ؟
اخم هايم در هم رفت . اين طور كه ميانشان نشسته بودم حس خوب نداشته ام را تشديد مي كرد . اين حالت نشستن كاملاً برايم استرس آور بود .
- از اين امير سام حشمتي .
پاسخ
#25
امير سام حشمتي ! از صبح پنج شنبه هفته گذشته با حضورش فقط برايم دردسر درست كرده بود .
گفتم : تازگي ها باهاش يه شراكتي رو راه انداختم .
مهبد گفت : چرا اون ؟
با گوشه چشم نگاهش كرده و با ترديد پرسيدم : مگه مي شناسيش ؟
روز خواستگاري فقط من بودم و مامان لادن و حاج سعيد . بعيد مي دانستم در مورد او بيشتر از بقيه خواستگارانم حس كنجكاوي به خرج داده باشند و اين يعني حتي نمي دانستند از طرف او و خانواده اش خواستگاري شده ام !
ماهان گفت : انقدر كه لازمه مي شناسيمش .
با چشماني گرد شده سرم را برگرداندم . مي شناختش ؟!
ادامه داد : من و مهبد و بابا بي پول مونده بوديم كه بايد مي رفتي سراغ حشمتي ؟ اصلاً اون آدم چه طوري حاضر شده با تو شراكت كنه ؟
مهبد گفت : من داشتم به يه سرمايه گذاري فكر مي كردم چرا به من حرفي نزدي ؟
پوزخندي روي لبانم شكل گرفت و از جا بلند شدم .
سمتشان چرخيدم : شما اصلاً خبر داريد من دارم چي كار مي كنم كه حرف از شراكت و سرمايه گذاري مي زنيد ؟
ماهان نگاهش را در اطراف چرخاند و گفت : بشين تارا .
نمي خواستم بنشينم . در آن وضعيت نشستن احساس مي كردم زير سلطه يشان قرار گرفته ام و اين حس خوشايندي نبود .
گفتم : راحتم ... چه طوري حشمتي رو مي شناسيد ؟
مهبد گفت : سال قبل يه شراكت كوتاه مدتي با هم داشتيم .
شراكت كوتاه مدت ؟! آن هم با حشمتي ؟! از ماهان و مهبد خبر نداشتم ولي روحيه محتاط حاج سعيد را خوب مي شناختم، او به غير از عمو وحيد با هيچ كس، خصوصاً كسي كه هيچ شناختي از او ندارد، شراكت نمي كرد به جز ... . تند شروع كردم به پلك زدن . شوكه شده بودم و انتظار شنيدن چنين چيزي را نداشتم . روي مبل كنار مهبد نشستم و سمتشان متمايل شدم . اسمش را هيچ وقت از زبان حاج سعيد و پسرها نشنيده بودم ولي تقريباً مي توانستم حدس بزنم اين شراكت يك سال قبل مربوط به چه موضوع است .
- پارسال كه داشتيد زعفرون صادر مي كرديد اون شريكتون بود ؟
مهبد سري به علامت مثبت تكان داد . مطمئن بودم وقتی آن سوال مهم را می پرسیدم هیچ کدام متوجه لرزش خفیف صدایم نبودند . جایی کنار شقیقه ام تیر کشید و نفس در سینه ام حبس شد . این حرف های تحلیل خیلی ساده ای داشت، همین سادگی اش مرا می ترساند . نگاهم را از اخم پیشانی چروک خورده ماهان جدا کرده و به روبرویم خیره شدم . آذر و کیانوش کمی دورتر ایستاده بودند و با لبخند حرف می زدند . گوشه لبم بالا رفت . بازی مسخره ای بود .
وقتی پریشان حالی و آشفتگی حاج سعید تبدیل شد به چند روز بستری شدن در بیمارستان و رد کردن سکته قلبی خفیف، تازه در جریان شراکت سه نفره ای قرار گرفتن که ضلع دومش عمو وحید بود و موضوعش صادرات زعفران . مهبد و ماهان اصلاً تمایلی برای در جریان قرار دادن من از این ماجرا نداشتند اما مامان لادن از غرق شدن کشتی حامل زعفران ها با خبرم کرد و بر آب رفتن میلیون ها تومان و شاید دلار . موضوع به آن اندازه بغرنج نبود که تصویر بدی از خود در ذهنم ثبت کند اما از خاطر بردنش هم کار چندان راحتی نبود .
خیال پردازی ها و درگیری هایم برای جمع کردن تیمی حرفه ای آنقدر ذهنم را مشغول نگه می داشت که نخواهم خودم را در مسائلی دخالت بدهم که حاج سعید و ماهان و مهبد و حتی مامان لادن مرا از آن منع می کردند . موضوع مخفی کردن مسائل از من نبود، همان دل نگرانی های دیوانه کننده مامان لادن برایشان کفایت می کرد بنابراین بی توجهی ام به این موضوع چندان هم برایشان مسئله مهمی به حساب نمی آمد . وضعیت سلامتی بابا خیلی زود رو به بهبود رفت . هفته ی اول فقط بد اخلاقی های بابا بود و جلسه های مردانه با عمو وحید . حس خوشایندی نسبت به این جلسه ها نداشتم و ترجیح می دادم کمتر خودم را درگیر آن کنم .
آذر با لبخند سرش را سمتم برگرداند و با مکث کوتاهی همراه حرکت سر و دستش لب زد : چی شده ؟!
پلک زده و سرم را به علامت منفی تکان دادم . وقتی مامان لادن با اشک و آه و ناله از غرق شدن میلیون ها تومان زعفران حرف می زد اولین چیزی که به ذهنم رسید کلمه " ورشکستگی " بود . تصور می کردم خیلی زود خانه و ماشین و تمام دارایی هایمان را از دست خواهیم داد ولی وضعیت تا به آن اندازه هم بد پیش نرفت . شراکت سه نفره باعث شده بود ضرر میلیونی چندان هم غیر قابل جبران نباشد . فروختن ماشین بابا و ماهان، چند تکه زمین و کمی رعایت در خرج و مخارج روزانه فقط تا چند ماه ادامه داشت و بعد خیلی زود تمام آن به ظاهر ضررها جبران شد و همه چیز تبدیل شد به خاطره، همین .
مهبد گفت : شراکتتون چه قدر جدیه ؟
نگاهم را از آذر جدا کرده و سرم را سمت مهبد چرخاندم . انگار کسی با پتک بر سرم کوبیده بود .
ماهان گفت : اون حشمتی که من می شناسم کینه شتری داره ... می دونی یعنی چی ؟ یعنی ... .
گفتم : بعد ... بعد در موردش حرف بزنیم .
از جا بلند شدم . کینه شتری ؟! من خوب می دانستم این حرف یعنی چه، چون احساس می کردم دقیقاً میان کینه " آقا امیر سام خان حشمتی " قرار گرفته ام . با گام های سست سمت سرویس بهداشتی رفتم . سناریوی کامل و بی نقصی به نظر می رسید . تنها یک احتمال وجود داشت . حشمتی از کسی صحبت کرده بود که دو سال داشت تاوان سعیش را برای کلاه گذاشتن بر سر او، پس می داد . بازویم میان انگشتان کسی قرار گرفت . سرم را چرخاندم . آذر با نگرانی خیره نگاهم می کرد .
- چی شده ؟
70 درصد شرکتم را دو دستی تقدیم حشمتی کرده بودم، کسی که قصدش نمی توانست چیزی جز انتقام باشد . این چه راه و روشی برای تاوان پس دادن بود ؟
نیم قدم به عقب برداشته و گفتم : هیچی فقط ... داشتم می رفتم دستشویی .
- مطمئنی ؟
سعی داشتم لبخند بزنم . سرم را به علامت مثبت تکان دادم .
گونه هایش رنگ گرفت و با لبخند شرمگینی گفت : پس می شه با هم حرف بزنیم ؟ منظورم چند دقیقه دیگه است .
به حالت عجیب صورتش خیره شدم . خجالت زده بود ! از چه ؟! دستش را از بازویم جدا کرد . نگاهم از روی شانه آذر به قامت بلند کیانوش افتاد . دست به سینه با لبخندی کج خیره شده بود به من .
- تارا جان کجایی مامان ؟
با شنیدن صدای مامان لادن گام هایم سمت سرویس بهداشتی بلند تر شد .
پاسخ
#26
پيشاني ام را از روي فرمان بلند كرده و با ديدن لبخندش اخم هايم در هم رفت . شانه بالا انداخت و اتومبيل را دور زد . مي خواست سوار شود ؟ همزمان با باز كردن در سمت كمك راننده، از اتومبيل پياده شدم .
- اين جا نمي شه حرف زد .
با مكث كوتاهي گفت : سلام از بنده است خانم ... شرمنده فرموديد .
به صورتش خيره شدم . واقعاً احساس مي كرد بامزه است ؟ از داخل اتومبيل كيفم را برداشته و محكم در را به هم كوبيدم .
ابروهايش بالا رفت و گفت : اين ماشين بيچاره چه گناهي كرده كه داري عصبانيتت از من رو سر اين زبون بسته خالي مي كني .
خوب بود كه خودش هم مي دانست دليل خشم و عصبانيتم است !
گفتم : يه سري توضيحات بهم بدهكاريد .
با ناخن انگشت اشاره ام روی صفحه شیشه ای ساعت ام چند ضربه آرام وارد کرده و ادامه دادم : در ضمن نیم ساعت تاخیر داشتید .
در اتومبيل را بست و گفت : قدم بزنيم ؟
شب گذشته حتي براي يك لحظه هم نخوابيده بودم . اخم هايم عميق تر شد . با ريموت در اتومبيل را قفل كرده و سمت ساختمان سه طبقه سياه رنگ واقع در کوچه پس کوچه های میرداماد راه افتادم . اعصاب متشنجم اصلاً تحمل كل كل و سر به سر گذاشتن هاي اين آدم را نداشت . تنها چيزي كه مي خواستم اين بود كه اطمينان پيدا كنم . فرقي نمي كرد اين اطمينان به كدام سمت باشد . از اين بلاتكليف بودن تفكراتم حس خوبي نداشتم . باید می فهمیدم از من و خانواده ام چه می خواد . این پیش آمدها نمی توانست اتفاقی باشد . قصد انتقام داشت ؟
- تارا خانم .
- من رو خانم زند صدا كنيد .
بي آن كه نگاهش كنم از پله ها بالا رفته و در شيشه اي ورودي ساختمان را باز كردم . اين روزها تمام پيش بيني هايم اشتباه بودند و من فقط مي خواستم بدانم چرا . با نوك كفش ضربه آرامي به ديوار زده و با فكي منقبض شده به در بسته روبرويم زل زدم .
- تارا ... .
با چشماني گشاد شده به صورتش خيره شدم : خانم زند .
خنديد و گفت : من حشمتي هستم .
حرص مي خوردم از اين طور صدا زدن هايش . اين مرد چه صنمي با من داشت كه به همين راحتي نامم را بر زبان مي آورد ؟ چه اتفاقي مي افتاد اگر پشت دستم را روي دماغ و دهانش فرود مي آوردم ؟
دسته كليدش را در هوا تكان داد و گفت : اجازه مي دي در رو باز كنم ؟
ساعت شش و نيم صبح داخل ليست مخاطب هايم به دنبال شماره اش مي گشتم كه متوجه نكته عجيب و غير منتظره اي شدم . دو شماره ذخيره شده، مهراب شفقي و امير سام خان ! لازم نبود زمان زيادي براي نگاه كردن به شماره شفقي صرف كنم تا متوجه نكته ظريف اين ماجرا شوم . اين شماره را روز اول از ايمان گرفته و به نام حشمتي ذخيره كرده بودم . در تمام اين مدت من با موبايل شفقي تماس مي گرفتم !
در را باز كرد و قبل از من وارد شد . كلافه نفسم را بیرون فرستادم . اين مرد از آداب اجتماعي هيچ چيز نمي دانست . نمي دانست كه نبايد به محتويات موبايل ديگران فضولي كند و ظاهراً از آداب معاشرت و احترام به خانم ها هم اطلاعات كافي نداشت .
وقتي شماره امير سام خان ! را گرفتم، خودش گوشي را برداشت . صدايش كاملاً خوابالوده بود .
- آقاي حشمتي بايد با هم صحبت كنيم .
- من الان خوابم .
- نيستيد ... كسي كه خواب باشه نمي تونه حرف بزنه .
- خب باشه خواب نيستم ولي الان هيچي از حرف هاتون رو نمي فهمم خانمِ ... شما ؟
- زند هستم ... آدرس دفترتون رو لطف كنيد برام بفرستيد .
- كدوم زند ؟
اگر سرش داد نزدم فقط به خاطر اين بود كه مي دانستم حاج سعيد و مامان لادن دو اتاق آن طرف تر خواب هستند .
گفتم : تارا زند .
- تارا ... كدوم تارا ؟
اشك در چشمانم جمع شده بود . تمام آينده من را داشت بازي مي داد و هنوز نمي دانست من كدام تارا زند هستم ؟
با تاخير كوتاهي ادامه داد : آهان ... باشه ... ساعت 11 توي ساختمون ميرداماد ... .
گفتم " ساعت 8 من اون جا هستم " و بدون هيچ مكثي ارتباط را قطع كردم .
كنار رفت تا وارد شوم . با گام هاي بلند بدون هيچ مكثي سمت پنجره سرتاسري رفتم .
گفت : عصبانيت با جذبه ترت مي كنه .
اين حرف تعريف به حساب مي آمد ؟! ذهنم درگيرتر از چيزي بود كه بخواهم به تعريف هاي اين آدم اهميتي بدهم .
مقابل پنجره ايستاده و گفتم : همين الان شراكتمون رو بهم مي زنيم .
- ديشب تا ساعت چهار صبح بيدار بودم ... ساعت 6 بيدارم كردي كه ... .
سمتش چرخيده و گفتم : منم ديشب اصلاً نخوابيدم ... حتي براي يه لحظه .
دستانش را لبه پيشخوان گذاشت و خودش را بلند كرد .
شانه بالا انداخت و گفت : مي توني سهمم رو بخري ؟
دو گام بلند به جلو برداشتم . چه مي گفت اين مرد ؟
- تنها اتفاقي كه توي اين دو روز افتاده اينه كه من پاي يه برگه بي ارزش رو امضا كردم، حالا از من مي خواي به خاطرش 70 درصد سهام شركت خودم رو بخرم ؟
- پس من سهامت رو مي خرم .
- چي ؟! اين ديوونگيه .
كمي به عقب متمايل شد، دستانش را ستون بدنش كرد و گفت : من امروز صبح صد ميليون ريختم به حسابت .
با چنان لحن بي خيالي از صد ميليون حرف مي زد كه انگار در حال صحبت كردن از چيزي بي ارزش است . صد ميليون براي من و آرزوها و شركتم خيلي بود .
موبايلم را از كيفم خارج كرده و گفتم : شماره حسابتون رو بديد بگم همين الان ... .
- تارا ... خانم ... من خيلي خسته ام .
انگشتانم مشت شد . دلم مي خواست داد بزنم " به جهنم كه خسته اي " .
ادامه داد : من آدمي نيستم كه وسط يه كاري جا بزنم مگر اين كه مطمئن باشم دارم اشتباه مي كنم كه ... هنوز در مورد اين شراكت به چنين نتيجه اي نرسيدم؛ از نظر قانوني من صاحب 70 درصد از شركتي هستم كه هنوز ثبت نكردي پس يا بايد سهامم را بخري يا بايد سهامت رو بفروشي .
كنار آمدن با اين مرد سخت تر از چيزي بود كه به نظر مي رسيد .
گفتم : انگيزه هاي شما براي اين شراكت شك برانگيزه ... با مطرح كردن غش در معامله مي تونم اين شراكت رو بهم زد .
با خنده گفت : كسي كه بايد غش در معامله رو مطرح كنه من هستم نه شما خـانم در ضمن ... من هيچ وقت در مورد انگيزه هام حرفي نزدم .
غش در معامله ! من تقريباً در مورد اين موضوع هيچ اطلاعاتي نداشتم فقط مي خواستم به هر روش ممكنه اين شراكت را بر هم بزنم .
- پس الان بگيد .
پاسخ
#27
چشمانش را باریک كرد و با مكث كوتاهي گفت : بذار اول ببينيم تو چي مي خواي در مورد انگيزه هام بشنوي .
جلوتر رفته و گفتم : چه طوره اول در مورد اون شراكتي حرف بزنيم كه يك سال پيش بين شما و پدر و عموم در جريان بوده ؟
خيلي ناگهاني شروع كرد به خنديدن . جا خوردم . چه چيز خنده داري در حرف هايم بود ؟!
با اخم گفتم : قرار نبود با كينه شما به خاطر از دست رفتن چند ميليون سرمايه، هفت سال تلاش من از بين بره .
خنده اش را خورد و گفت : پس مشكل تو اينه ... اول يه چيزي رو برام مشخص كن، تو چي در مورد شراكت من و پدر و عموت مي دوني ؟
- وقتي كشتي حامل زغفرون ها غرق شد پدر و عموي من هم ضرر كردند، اين اصلاً دليلي خوبي نيست كه بخوايد به خاطر اشتباهي كه هيچ ارتباطي به اون ها نداره از من انتقام بگيرد .
دوباره با صدا خنديد و درست لحظه اي كه انتظار نداشتم به صورت ناگهاني لب هايش جمع شد و اخم كرد . از پيشخوان پايين پريد و نزديك شد .
- انقدر نامرد به نظر مي رسم ؟
گيج نگاهش كردم . حالت صورتش مي گفت منتظر جواب است . در نظر من كسي كه به هر انگيزه و دليلي قصد ضربه زدن به كار مرا داشت نامرد به حساب مي آمد . به زحمت جلوي تكان دادن سرم را به علامت مثبت گرفتم . فقط خيره شدم به چشمانش .
گفت : كسي كه توي اون معامله تا مرز ورشكستگي پيش رفت من بودم نه پدر و عموي شما !
اخم هايم بيشتر در هم رفت . اين يعني انگيزه بيشتر براي انتقام .
- فقط همين ها رو در مورد اون شراكت مي دونيد ؟
چيز بيشتري هم بود كه در جمله كوتاهم به آن اشاره نكرده باشم ؟ نه . سرم را به طرز محسوسي به دو طرف تكان دادم .
گفت : پس بذار بيشتر در موردش حرف بزنيم ... آقايون زند اولين بار بود كه قصد صادرات داشتند و خيلي محتاط تر پا پيش گذاشتند ... من دارم در مورد سرمايه چند ميلياري حرف مي زنم .
- قرار بود اين طوري ضرر كارتون رو جبران كنيد ؟ با از بين بردن زحمت يه نفر ديگه ؟!
پوزخندي روي لبش نشست و گفت : توهم توطئه داري تو ؟! چرا موضوع رو جنايي كردي ؟ روز اول بهت گفتم آدم احمقي نيستم ... اين دو تا شراكت هيچ ارتباطي به هم ندارند .
- قرار نيست چون چنين حرفي زديد منم سريع باور كنم .
گام ديگري به جلو برداشت و گفت : منم قرار نيست كارها و تصميماتم رو براي كسي توجيه كنم .
روي پنجه هاي پايم بلند شده و گفتم : منم اين جا براي شنيدن توجيه نيومدم .
خيلي عصباني بودم و بيشتر از آن مي ترسيدم توان كنترل كردن اين خشم را از دست بدهم . دستانم مي لرزيد و نفس هايم به شماره افتاده بود . قلبم چنان تند مي كوبيد كه صدايش را به وضوح مي شنيدم .
دست به *س ي ن ه * كمرش را به لبه پيشخوان تكيه داد و گفت : آدم كينه اي هستم ولي منطق و حرف حساب حاليم مي شه .
- بعيد مي دونم .
نمي توانستم زبانم را كنترل كنم . درك خونسردي چهره اش در توانم نبود .
- اگه پدر يا عموت اون كشتي رو غرق مي كردند مطمئن باش تا هفت نسل مجبور بودن تاوان اشتباهشون رو بدند ولي اون فقط يه اتفاق بود ... من خيلي بيشتر از اون ها ضرر كردم ولي مسلماً اون ها رو مقصر نمي دونم، اتفاقاً احترام خيلي زيادي براي پدر و عموت قائل هستم .
- پس اين پا پيش گذاشتن ها براي ... .
دستش را بالا آورد و سكوت كردم .
صاف ايستاد و گفت : اين دو تا شراكت هيچ ارتباطي به هم ندارند .
- نمي تونم باور كنم .
شانه بالا انداخت .
- من دلايل خودم رو براي اين شراكت دارم ... قراره اين شراكت برام سود آور باشه اما به سبك و روش خودم، پس آروم باش، من قصد انتقام گرفتن ندارم ... .
به چشمانم خيره شد و با لحن آرامي ادامه داد : اين شراكت قراره براي هر دوي ما سود آور باشه ... پس تنها چيزي كه مي خوام اينه كه بهم اعتماد كني، من مي دونم دارم چي كار مي كنم .
چنان اطميناني در كلامش جاي داشت كه گيجم كرد . ديگر صداي قلبم را نمي شنيدم و خبري هم از لرزش دست هايم نبود . به خودم مي گفتم " نبايد " ولي تمايل عجيبي براي باور كردن حرف هايش داشتم .
نيم قدم به عقب برداشته و گفتم : نمي تونم باور كنم كه داريد راستش رو مي گيد .
- من دليلي براي دروغ گفتن ندارم .
زل زد به چشمانم . نگاهم را از چهره اش جدا کرده و چرخیدم . با گام های آرام سمت پنجره رفتم . نمای زیبایی داشت .
- اگه می خواستم انتقام بگیرم به نظر یه سال منتظر می موندم ؟ از دختر به ظاهر منطقی مثل تو این طرز تفکر بعیده .
- سود شراکت با من قراره دو سه سال دیگه به دستتون برسه ... چرا این ریسک رو قبول کردید ؟
روی پاشنه های کفش چرخیدم .
گوشه لبش بالا رفت و گفت : سود که فقط پول نیست .
چشمانم گشاد شد .
دستی در هوا تکان داد و گفت : منظورم این بود که تو چرا نگران سود منی ... من می تونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم، سود من خیلی بیشتر از چیزیه که تو فکرش رو می کنی .
- پس من چرا باید 70 درصد سهام شرکتم رو به شما می دادم ؟
با اخم مصنوعی و لبخندی واقعی گفت : تو انگار بدجوری با این 70 درصد مشکل داری .
با حرص گفتم : خیلی بیشتر از چیزی که تصور می کنید .
یقه پیراهن مردانه زرشکی رنگش را مرتب کرد، در دو قدمی ام ایستاد و کمی خودش را به جلو متمایل کرد . نگاه خیره اش آزارم می داد . بوی عطرش به غلظت همیشگی نبود . گوشه لبم بالا رفت . صبح آنقدر خوابالود بوده که بدون دوش گرفتن با عطرش از خانه بیرون بزند ؟
- کمتر پیش می آد که قولی بدم ولی ... وقتی قول می دم به هیچ قیمتی از حرفم بر نمی کردم .
عمو وحید در مورد این اخلاقش چیزهایی گفته بود .
- دارم قول می دم از این شراکت پشیمون نشی ... آماده باش قراره خیلی زود به تک تک خواسته هات برسی .
جدي بود، آنقدر جدي كه باور كردن كلامش چندان هم سخت به نظر نمي رسيد .
کمرش را صاف کرد و گفت : کلی خبر خوب برات دارم ... کله پاچه دوست داری ؟
متعجب نگاهش کردم . این یک دعوت برای خوردن صبحانه بود آن هم كله پاچه ؟ حيرت زده نگاهش مي كردم . نبايد اما حس مي كردم قابل اعتمادتر از آن است كه به نظر مي رسد . من هفت سال براي رسيدن به آرزوها و خواسته هايم تلاش كرده بودم و اين آدمي كه مقابلم ايستاده بود و مي گفت براي رسيدن به تك تك خواسته هايم آماده باشم .
- باید برم سر کار .
- این هم کار محسوب می شه ... یه جلسه رسمی توی کله پزی .
چرخید و در حالی که سمت در خروجی می رفت گفت : کم کم باید قوانین کار کردن با من رو یاد بگیری ... تا وقتی قدرت دست منه نمی تونی هر وقت نخواستی به من " نه " بگی، خوشم نمی آد با خواسته هام مخالفت کنی ... به بازی من خوش اومدی خانم تارا زند .
***
پاسخ
#28
گفت : تمام چیزهایی که در مورد کار و روابط تجاری و اداری می دونی رو فراموش کن .
به صورتش خیره شدم . کاملاً جدی صحبت می کرد .
ادامه داد : حالا که داریم با هم کار می کنیم پس باید ياد بگيري من کارهام رو چه طوری پیش می برم .
زیر لب گفتم : با زور .
انگشت اشاره اش را سمتم نشانه رفت و گفت : دقیقاً ... چرا نمی خوری ؟
قاشق را به لبه کاسه تکیه داده و گفتم : نمی شه این طوری کار کرد .
کمی به جلو متمایل شد و گفت : چرا می شه .
- قرار نیست شما بشینید و دستور بدید ما هم بگیم چشم .
خندید .
- این چیزیه که اتفاق می افته .
- در مورد من این طور نمی شه .
تکه اي از زبان را میان نان سنگک قرار داد و گفت : مهم نیست تو چه طوری فکر می کنی ... در واقع بخش مهم یه اتفاق اینه که بتونی چیزی که توی ذهنت می گذره رو به عمل تبدیل کنی، تو زیاد فکر می کنی ... این خیلی خوبه ولی ... .
نان را به دهان گذاشت و من نگاهم را سمت دیگر برگرداندم . از این آدم بی ادب و ناخوشایند بعید نبود که با دهانی نیمه پر شروع کند به حرف زدن؛ و این دقیقاً چیزی بود که می توانست حالم را به هم بزند . حتی فکر کردن به این موضوع باعث می شد دلم بخواهد عق بزنم .
مرا آورده بود به یکی از بهترین کله پزی های شهر تا با هم در مورد کار حرف بزنیم اما داشت تهدید می کرد . من با یک مرد خوش پوش خودخواه عوضی شریک بودم ! این حقیقت را چه کسی می توانست تغییر دهد ؟!
ادامه داد : تو زیادی فکر می کنی ولی بلد نیستی عمل کنی ... یه قرار با هم می ذاریم؛ تو فکر کن و ایده هات رو بهم بگو و من اگه صلاح دونستم اون ها رو با راه و روش خودم به عمل تبدیل می کنم !
- و این یعنی قرار نیست هیچ کدوم از ایده های من به عمل تبدیل بشه .
اين نتيجه گيري منطقي در رابطه با اين مرد بود، کاملاً منطقی !
شانه بالا انداخت و گفت : یه توصیه دوستانه برات دارم که تصمیم گیریش به خودت ربط پیدا کنه ... ما قراره سال های سال با هم شریک باشم برای من که فرقی نمی کنه ولی تو می تونی این شراکت رو برای خودت سخت کنی یا این که خیلی راحت باهاش کنار بیای .
دستی تکان داده و گفتم : قرار نیست من ایده های نابم رو نادیده بگیرم فقط چون شما سهام بیشتری دارید و فکر می کنید می تونید با زود و تحت فشار قرار دادنم به خواسته هاتون برسید .
- تو چرا چیزی نمی خوری ؟ این دفعه مهمون منی پس ازش لذت ببر، قرار نیست همیشه این طوری باشه .
مقداری از محتویات داخل کاسه را به دهان گذاشتم . بهترین کله پاچه ای نبود که خورده بودم ولی طعم خوبی داشت .
گفتم : قرار نیست دوباره چنین اتفاقی بیفته .
- منظورت اینه که با هم بیایم و کله پاچه بخوریم ؟ نباید این حرف رو می زدی .
لبخند پر شیطنتی روی لب نشاند و ادامه داد : من ماهی یه دفعه این جا کله پاچه می خورم و ... قراره هر ماه با من بیای .
" به همین خیال باش . " با لبخند نگاهش کردم . هنوز مرا نشناخته بود . تارا زند کسی بود که در مقابل حرف زور کسی سر خم کند و بگوید چشم ؟ نه، تارا زند چنین آدمی نبود . این بخش از وجودم را به او نشان می دادم ولی به وقتش !
آرنج هایش را روی میز گذاشت و گفت : حالا بریم سر اصل موضوع .
از آن موقع داشت مرا با حرف های حاشیه ای تهدید می کرد و حالا مي خواست برسد به تهديداتي در رابطه با اصل مطلب ؟! ابروهایم بالا رفت .
به کاسه مقابلم اشاره کرد و گفت : اشتهام رو کور کردی .
پوزخند زده و به بشقاب و کاسه خالی مقابلش خیره شدم. من فقط چند قاشق از تیلیت مقابلم را خورده و او بی اشتها تقریباً دستی کامل کله پاچه نوش جان کرده بود !
- فردا سه نفر رو می فرستم دفترتون .
اخم کرده و پرسیدم : چرا ؟
- تمام اسناد مالی رو بهشون می دی .
- اون وقت چرا باید چنین کاری بکنم ؟
- برای این که به عنوان شریک حق دارم بدونم توی اون شرکت تا حالا چه اتفاق هایی افتاده و می خوام اول از همه با حساب و کتاب ها شروع کنم .
عدم تمایلم به این کار موضوعی احساسی بود وگرنه از نظر منطقی به عنوان شریکي که 70 درصد سهام شرکت تاسیس نشده و غير رسمی ام را در اختیار داشت، حقش بود در جریان همه چیز قرار بگیرد .
- اخم نکن دیگه .
مردی که مقابلم قرار داشت غیر قابل تحمل بود و انکار کردن این موضوع عملی نبود .
با لبخند و صدای آرامی گفت : بذار یه چیزی بگم که اخم هات از هم باز بشه .
حضورش آنقدر برایم ناخوشایند بود که این حرف هایش هیچ حس خوشایندی را در وجودم زنده نکند .
با لبخند پر شیطنتی گفت : اصلاً کنجکاو نیستی که این خبر خوب چیه ؟
زل زدم به چشمانش .
- اشتیاق من چیزی رو عوض می کنه ؟
شانه بالا انداخت و به پشتی صندلی تکیه داد .
پاسخ
#29
با لحن کاملاً بی تفاوتی گفت : هر طور مایلی فکر کردم ممکنه خوشحال بشی اگه بدونی مجوزت امضا شده .
- چي ؟
در واكنش به صداي بلند و متعجبم چند سر به سمت ميز ما چرخيد . تند و بي وقفه شروع كردم به پلك زدن . تحليل صورتش مي گفت به اندازه اي جدي نيست كه حرفش باور پذير باشد .
پوزخند زدم و با تكان دادن سرم گفتم : اين يه شوخيه .
- من كاملاً جدي بودم .
شوكه شده بودم اما حس و حال بد ناشي از سر به سر گذاشتنش در مورد موضوعي با اين درجه اهميت براي من، منزجر كننده بود . شوخي كردن با مجوز ! اين مرد واقعاً نفرت انگيز بود .
به چشمانش زل زده و با لحن محكم و قاطعي گفتم : نه !
انگشتانم را مشت كردم؛ در حال تسلیم شدن مقابل وسوسه مشت زدن به صورتش بودم . به كيفم چنگ زده و قبل از اين كه كامل بلند شوم، كيفم را سمت خود كشيد . با نفرت به چشمانش خيره شدم . لبم را گاز گرفتم تا فحش هايي كه در ذهنم رديف شده بود بر زبان جاري نكنم .
- تارا ... .
با دندان هايي به هم فشرده شده و صدايي كه سعي در آرام نگه داشتنش داشتم، گفتم : دستت رو بكش .
محترمانه خطاب كردنش با ضمير جمع، غير ممكن بود !
با لحني كه زيادي آرام و خونسرد به نظر مي رسيد، گفت : ديروز بعد از ظهر بهت زنگ زدم ولي جوابم رو ندادي .
دو تماس از دست رفته اش را وقتي ديدم كه مامان براي شستن ميوه ها غرغر مي كرد . كيفم را محكم تر كشيدم . رهايش نكرد .
- اخم نكن ديگه ... واقعاً فكر مي كني دارم شوخي مي كنم ؟
- ديروز صبح من خودم با ارشاد صحبت كردم و سراغ مجوز رو گرفتم .
با لبخند گفت : اين كه كي و چه طور سراغ يه چيزي رو بگيره خيلي مهمه ... مي دونستي ؟
گوشه لبم بالا رفت .
- شما گفتيد و منم باور كردم .
امكان نداشت چنين حرفي را باور كنم . ديروز صبح با وجود اين كه شامخ در مورد عدم تكميل اصلاحات اساسنامه به من خبر داده بود، خودم با آقاي تمدن تماس گرفته و سراغ مجوزمان را گرفتم . خودش گفت هنوز خبر خاصي نيست و شايد تا يكي دو هفته آينده هم نباشد .
گفت : مي شه بشيني .
- نه .
صدايم كمي بلند تر از حد معمول بود . نگاه خيره و كنجكاو ديگران اصلاً اهميتي نداشت . شوخي كردن حد داشت، مرز داشت اما انگار مرد خونسرد و آرام مقابلم نمي فهميد و درك نمي كرد كه نبايد با بعضي چيزها شوخي كرد ! من هفت سال زحمت نكشيده بودم تا آقا امير سام خان حشمتي ! از راه برسد و بخواهد روياها و خواسته هايم را به سخره بگيرد و با آن ها شوخي كند ؟ من چنين اجازه اي نمي دادم . اصلاً چه طور مي توانست با چنين موضوع مهمي شوخي كند ؟!
كيفم را محكم تر كشيده و با گام هايي بلند و محكم از مغازه خارج شدم . چيزي راه گلويم را بسته بود و اجازه نمي داد درست نفس بكشم . با خونسردي به چشمانم زل زده و گفته بود مجوزم امضا شده ! كدام رفتارم باعث شده بود فكر كند به همين سادگي مي تواند با من شوخي كند، سر به سرم بگذارد ؟ دلم مي خواست داد بزنم . سوار اتومبيل شده و كيفم را روي صندلي بغل پرت كردم .
- تارا ... تارا خانم ... .
خودش بود . به شيشه ضربه مي زد و صدايم مي زد .
- خانم زند ... يه دقيقه گوش كن چي مي گم .
از آينه به اتومبيلش كه پشت سرم پارك شده بود، نيم نگاه كوتاهي انداختم . با اتومبيل جلويي به اندازه اي فاصله داشتم كه راحت از پارك خارج شوم ولي كاملاً عامدانه و آگاهانه دنده عقب گرفته و پايم را روي گاز فشار دادم . با تكان سخت اتومبيل و صداي برخورد سپرها، ترمز كرده و با لبخند سرم را سمتش برگرداندم .
زير لب گفتم : عوضي .
شوخي مي كرد ؟! آن هم با موضوعي به اين مهمي ؟! فقط نگاهم مي كرد، بدون هيچ ردي از خشم و عصبانبت و ناباوري در حالت چهره و نگاهش . حالا كمي، فقط كمي احساس بهتري داشتم . دنده را جا انداختم، كف دست چپم را روي فرمان گذاشته و با حركتي نرم و حرفه اي اتومبيل را از پارك خارج كردم . دو بوق پشت سر هم و فشار پايم روي پدال گاز . از آينه بغل نگاهش كردم . دست به *س ي ن ه * ايستاده بود و به دور شدنم نگاه مي كرد .
پشت چراغ قرمز چندين و چند بار دستانم را به فرمان كوبيدم و جيغ زدم و فحش دادم . امضا شدن مجوز ! خوشحال كننده ترين خبري كه اين روزها در به در دنبالش بودم . اگر ديروز صبح با ارشاد تماس نگرفته بودم شايد طبق انتظار حشمتي واقعاً خوشحال مي شدم و لبخند مي زدم ولي به چشمانم زل زده و با خونسردي دروغ گرفته بود ! با اين حرف ها و رفتار واقعاً توقع داشت حرف هاي يك ساعت قبلش را در مورد منتفي بودن موضوع انتقام، پشیمان نشدنم از اين شراكت و قولش در مورد رسيدن به خواسته هايم، باور كنم ؟! اين مرد هيچ چيز قابل باوري نداشت، اين موضوع را بايد همان روز اول در مقايسه دو تصور متفاوت ظاهري اش مي فهميدم . چه طور مي شد حرف مردي كه هر لحظه با ظاهري جديد پيدايش مي شد را باور كرد ؟ تصور شراكت با چنين آدم عوضيِ دروغگويِ كينه اي بي ادب، وحشتناك و غير قابل تحمل بود ! نمي شد، بايد فكري به حال اين شراكت مي كردم .
سرم را سمت راست چرخاندم . زن و مرد جوان اتومبيل كناري با چشماني گرد شده نگاهم مي كردند . اخم كردم ولي هيچ عكس العملي نشان ندادند . مرد ميان سال اتومبيل سمت چپي هم درست به همان اندازه متعجب و شگفت زده نگاهم مي كرد . با سبز شدن چراغ پايم را روي پدال گاز فشار دادم . هنوز ميل عجيبم براي جيغ زدن و فحش دادن به او در وجودم فروكش نكرده بود .
***
پاسخ
#30
سرم را روی پای آذر گذاشته و گفتم : دارم می میرم از خستگی .
- دیوونه ای به خدا تارا .
تکه سیبی را به دهانم گذاشت و ادامه داد : خیلی افتضاح به نظر می رسی .
به چشمانش خیره شده و به او حق دادم، روز افتضاحی را هم پشت سر گذاشته بودم .
- امشب این جا می مونی ؟
- باید به مامان زنگ بزنم .
به سقف خیره شده و ادامه دادم : یه جوری بايد از شر این پسره خلاص بشم .
با خنده گفت : امیر سام ؟!
حتی اسمش هم خونم را به جوش می آورد .
با حرکت سریعی روی تخت نشسته و گفتم : اگه بدونی چه آدم پدر سوخته ایه .
خندید .
ادامه دادم : اصلاً یه جوریه .
- داری در موردش سخت می گیری ... تو که هنوز نمی دونی می خواد چی کار کنه، مگه نگفتی بابا کلی ازش تعریف کرده .
با اخم گفتم : مشکل منم دقیقاً همین جاست ... من اگه می دونستم این آدم دنبال چیه خیلی بهتر می تونستم تصمیم بگیرم .
بشقاب میوه را روی پایش گذاشت و گفت : وقتی کلی پول توی کارت سرمایه گذاری کرده معلومه دیگه دنبال پول بیشتریه .
- به همین سادگی ؟! نه ... من به انگیزه های این آدم شک دارم .
با ابروهای بالا رفته به صورتم خیره شد و بعد با صدا شروع کرد به خندیدن . اخم هایم بیشتر در هم رفت .
گفت : مثل همیشه بدبینی ... داری زیادی در موردش وسواس به خرج می دی و سخت می گیری ... .
چشمانش را گرد كرد و در حالي كه سعي داشت صداي مرا تقليد كند ادامه داد : من به انگیزه های این آدم شک دارم ! واقعاً ؟! بی خیال تارا، تو به انگیزه های هر آدم تازه واردی شک داری ... تو فکر می کنی به خاطر جریان خواستگاری و جواب ردت داره بازی در می آره ؟
پوزخند زده و گفتم : خواستگاری ؟! اون آدم خوش تیپی که من دیدم مطمئنم کلی وقت صرف کرده که اون تیپ جیگر رو برای خودش بسازه ... اومده بود خواستگاری که جواب رد بشنوه همین .
- پس درد تو چیه ؟
با هیجان روی دو زانو مقابلش جابجا شده و گفتم : اومده انتقام بگیره ولی خودش داره انکار می کنه .
با نگاه عاقل اندر سفیه به صورتم زل زد . نفسم را با صدا بیرون دادم .
- پس چی ؟ آخه چرا بین این همه آدم باید بیاد سراغ من ؟
- مثل این که یادت رفته ... تو دنبال یه سرمایه گذار می گشتی .
- آره ولی ... .
- ولی نداره ... من که می گم پسره یه دل نه صد دل عاشقت شده .
این بار نوبت من بود که عاقل اندر سفیه نگاهش کنم . دستی در هوا تکان دادم، دوباره چرخیده و دراز کشیدم .
سرم را روی پایش جای دادم : برو بابا دلت خوشه ... عاشق ؟! چه قدر هم که قیافه ای شبیه عاشق های دل خسته است ... دارم بهت مي گم اين پسره معلوم نيست مي خواد چي كار كنه .
- داري نيمه خالي ليوان رو مي بيني .
- بذار بهت بگم دارم به چي فكر مي كنم ... يه سال پيش اين پسره با بابام و بابات شريك مي شه كه زعفرون صادر كنند، بر حسب اتفاق كشتي غرق مي شه و اين پسره چند ميليارد ضرر مي كنه ... بر حسب اتفاق اين آدم به شدت كينه ايه ... بعد مي آد خواستگاري من، اون هم با سر و وضعي كه ... .
نفسم را به بيرون فوت كرده و گوشه لبم بالا رفت . چرا نمي توانستم ظاهرش را در روز خواستگاري فراموش كنم ؟
ادامه دادم : درسته كه من دنبال يه سرمايه گذاري مي گشتم ولي ... اون چرا قبول كرد ؟
ضربه اي به شانه ام زد و گفت : چرا نبايد قبول مي كرد ؟ تو كه اين همه به كاري كه داري انجام مي دي اعتماد داري حالا كه يكي پيدا شده مي خواد كمكت كنه داري با بدبيني نگاهش مي كني .
- من هنوزم به كارم اعتماد دارم ولي به اين آدم ... نه، به نظرم قابل اعتماد نيست ... اصلاً چرا بايد كسي كه تا دو روز قبل كارش فقط صادرات بوده حالا يه دفعه به بازي هاي كامپيوتري علاقمند بشه ؟ دو روزه باهام قرار داد بست، چرا ؟ حالا هم كارش به جايي رسيده كه داره كارم رو مسخره مي كنه .
چشمانم را بستم . هنوز هم وقتي به ياد شوخي صبحش مي افتادم حرص مي خوردم و عصبي مي شدم .
زير لب زمزمه كردم : پسره بي شخصيت عوضي .
- بد جوري انگار حالت رو گرفته .
با خشم نگاهش كردم . دستانش را بالا برد .
- تسليم ... منظوري نداشتم فقط ... دست دارم ببينمش .
- آدم هاي مزخرف مگه ارزش ديدن هم دارند ؟ آذر اين پسره مي خواد ازم انتقام بگيره، من مي دونم .
با چهره اي متفكر گفت : مگه تو پولش رو خوردي كه مي خواد ازت انتقام بگيره ؟ اون يه اتفاق بوده كه هيچ ربطي به تو نداره .
- مشكل منم همينه ... آخه من اين وسط سر پيازم يا ته پياز كه اومده سراغ من ؟! امروز بهش مي گم سهامم رو پس بده مي گه بخرش ... سهام شركتي كه حتي ثبت نشده به چه دردش مي خوره ؟ هيچي ... اصلاً معلوم نيست كارمون سود داشته باشه يا نه، چرا مي خواد اون همه پول بي زبون رو براي هيچي خرج كنه .
پايش را از زير سرم بيرون آورد و كنارم دراز كشيد . هر دو به سقف خيره شديم .
گفت : تارا تكليفت با خودت روشن نيست ... تا يه هفته پيش در به در دنبال كسي مي گشتي كه روي كارت سرمايه گذاري كنه و حالا كه يه نفر پيدا شده مي پرسي چرا ؟
با گوشه چشم نگاهش كردم . حرفش منطقي بود ولي اين مرد با آن رفتار متناقض و عجيب و غريبش حسي از ترديد و شك را در وجودم زنده مي كرد . هيچ انگيزه منطقي و قابل قبولي براي رفتارش پيدا نمي كردم و همين موضوع كلافه ام مي كرد .
- تارا ؟
- هوم .
- يه چيزي شده .
با كنجكاوي پرسيدم : چي شده ؟
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان