رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بازوان چیره ی یک مرد | مهسا نجف زاده
#1
" بازوان چیره ی یک مرد "
خلاصه : تارا زند برای رسیدن به هدف بزرگش، تک تک روزها، ساعت ها و لحظه هاش رو برنامه ریزی کرده ولی ... وقتی ایمان زند از این شراکت پا پس می کشه همه چیز بهم می ریزه . تارا مجبوره جای خالی ایمان رو پر کنه، اما چه طور و با چه کسی ؟! تصمیمات سختِ پیش روی تارا، قراره اوضاع رو تغییر بده .

پاسخ
#2
بسمه ا...

" بازوان چیره ی یک مرد "
1
به موهایم چنگ زده و همزمان با خمیازه ای عمیق و طولانی، روی تخت نشستم . بعد از کش و قوسی خوشایند، ملافه ها را برای پیدا کردن موبایل در هم ریختم . با چشمانی نیمه باز، به نام " رادین شامخ " خیره شدم . اصلاً نمي توانستم دليل تماس اين وقت صبحش را حدس بزنم . ارتباط را بر قرار کرده و به پهلو روی تخت دراز کشیدم .
- بله .
صدایم گرفته و خوابالود بود .
- خانم زند ! خوابید ؟
در خود جمع شده و چشمانم را بستم . دلم خواب می خواست . هفته سختی را پشت سر گذاشته و لیاقت آخر هفته اي پر از آرامش را داشتم . خنكاي ملافه ها در صبح گرم اوايل شهريور ماه حس خوشايندي داشت .
با مکث کوتاهی ادامه داد : خانم زند من فکر کردم الان دفترید ! تماس گرفتم که بگم منم تا ده دقیقه دیگه می رسم .
با ذهن خواب زده ام حرف هایش را درک نمی کنم .
- دفتر ؟! برای چی ؟
امروز پنج شنبه بود و تعطیلات آخر هفته، چرا بايد به دفتر مي رفتم ؟
ناباورانه گفت : تارا خانم ؟! امروز پنج شنبه است ... ما با آقای حشمتی جلسه داشتیم .
پنج شنبه، جلسه، شركت، حشمتی ! چشمانم گرد شد .
- واي .
با حرکتی ناگهانی صاف روی تخت نشسته و به ساعت موبایل خیره شدم . هفت و نیم بود و من مهم ترین و سرنوشت ساز ترین جلسه کاری ام را فراموش کرده بودم ؟! غير ممكن بود !
همزمان با خیز برداشتن و بلند شدن از تخت گفتم : من تا نيم ... .
ملافه میان پاهایم در هم پیچید، تعادلم را از دست داده و با صورت نقش بر زمین شدم؛ موبایل از دستم رها شد و درد وحشتناکی در بینی ام نشست . دستم را جلوی بینی و دهانم گرفته و به پهلو چرخیدم . دلم می خواست گریه کنم و این موضوع هیچ ارتباطي به درد وحشتناک بینی و گونه ام نداشت . چه طور امكان داشت روزي به اين مهمي را از خاطر برده باشم ؟ برای فکر کردن به درد بینی و حالت مسخره ای که در آن گرفتار شده بودم، زمان کافی نداشتم . با حرص و عجز پاهایم را آزاد کرده و صاف روی زمین نشستم .
موبایل را برداشته و بی توجه به صدای نگران شامخ، گفتم : من تا هشت و نیم دفترم ... تا وقتی من بیام ترتیب بقیه کارها رو بده، اگه موردی هم پیش اومد باهام تماس بگير .
از خودم عصباني بودم، خيلي زياد . تمام طول هفته را براي اين جلسه مهم آماده مي شدم و حالا ساده ترين و پيش پا افتاده ترين مسئله را فراموش كرده بودم؛ تاريخ و ساعت جلسه ! مضحك و در عين حال ديوانه كننده بود .
- تارا خانم چی شده ؟ شما ... .
ارتباط را قطع کرده و از جا بلند شدم . اگر زمان ديگري بود قطعاً اين " تارا خانم " گفتن شامخ بي جواب نمي ماند . با حرص پایم را به زمین کوبیدم . شروع روزم شاهکاري بود به یاد ماندنی ! موبایل را روی تخت پرتاب کرده و سمت *گرماااابه* دویدم . شب گذشته قرار بود با خوردن آن قرص آرام بخش با دُز پایین، خوابی آرام و بدون کابوس را تجربه کنم نه این که جلسه ای با این درجه اهمیت را فراموش کرده و خواب بمانم . خجالت آور بود .
همه چیز از دو ماه قبل شروع شد، از مكالمه تلفنی چهار دقیقه ای با ایمان . اولین بار نبود که با رک گویی هایش شوکه ام می کرد . صراحت كلامش گاهي واقعاً آزار دهنده مي شد، اما اين بار خيلي متفاوت و غير منتظره بود . گفت به دلایلی که فعلاً برای بیانش زمان کافی ندارد، ادامه دادن این شراکت برایش مقدور نیست ! دقیقاً از همین کلمه استفاده کرد " مقدور نیست " . دو ساعت تمام مات و مبهوت به دیوار خالی روبرویم خیره شده و به این کلمه فکر می کردم . این کلمه مانند بولدوزری، مقابل چشمان بهت زده ام، آهسته و آرام، کاخ آرزوی هفت ساله ام را با خاک یکسان کرد؛ به همین سادگی !
من روی سرمایه و پول ایمان حساب باز کرده و این انصراف از شراکت، برای من فاجعه ای به تمام معنا بود . حتي نمي خواستم فكر كنم اين دلايلي كه براي بيانش زمان كافي نداشت، چه ارتباط مستقيم و شايد غير مستقيمي به زن عمو مهين پيدا مي كند . چه طور مي توانستم چشم غره هايش را بعد از شنيدن خبر شراكت من و ايمان فراموش كنم ؟!
نم موهایم را با حوله گرفته و به صورت رنگ پریده ام درون آینه خیره شدم . گونه و پیشانی ام سرخ شده و با آن بینی متورم، ظاهر مضحکی پیدا کرده بودم . در مورد ورم بینی کار زیادی از دستم ساخته نبود ولی با کمی کرم پودر، سرخی گونه و پیشانی ام را پوشانده و با عجله سراغ کمد لباس هایم رفتم .
هفته قبل ایمان دوباره تماس گرفت . نمی دانستم از آن گفتگو چه انتظاری باید داشته باشم . اين بار قرار بود با چه خبري شوكه ام كند ؟ قصد داشت همان مبلغی كه در ابتداي شراكتمان به عنوان سهم اوليه اش به حسابم واريز كرده بود، را پس بگيرد يا قرار بود به خاطر بحث كوتاهي كه با زن عمو مهين داشتم بازخواستم كند ؟! با استرس و دلشوره ارتباط را برقرار كردم .
يك پيشنهاد داشت؛ پيدا كردن شريكي تازه . بعد از بر هم خوردن ناگهاني و دور از انتظار شراكت با ايمان، اولين گزينه ام پيدا كردن جايگزيني براي او بود ولي اين كار هم مشكلات و ريسك خاص خودش را داشت .
با وجود تمام بدبيني هاي ذاتي ايمان، اعتماد و شناخت متقابلي ميان ما جريان داشت كه باعث شكل گرفتن آن شراكت شده بود و حالا چه طور بايد همين اعتماد را دوباره شكل مي دادم و آن را با شخص ديگري تجربه مي كردم ؟ در آن چند هفته به سراغ تمام آشناياني رفتم كه شرايط لازم را براي شراكت داشتند ولي تلاش بي نتيجه، بيهوده و كاملاٌ نااميد كننده اي بود . اين اعتماد متقابل قصد شكل گرفتن نداشت !
با عجله روسری ساتن سرمه ای و سفید را زیر چانه گره زدم، کیف و موبایلم را از روی تخت برداشته و مقابل آینه قدی گوشه اتاق ایستادم . آن مانتو شلوار رسمی سرمه ای رنگ برای جلسه لباس مناسبی به نظر می رسید .
با دلهره به خودم لبخند زدم : تو می تونی تارا ... من بهت ایمان دارم .
نفس عمیقی کشیده و با عجله اتاق را ترک کردم . گفتگوی آن روزمان را خیلی خوب به یاد می آوردم . گزينه پيشنهادي ايمان شخصي به نام امير سام حشمتي بود .
- خوب گوش کن چی می گم تارا ... این مرد کارش سرمایه گذاریه، گرگ بارون دیده است ... بهش گفتم نیاز به سرمایه گذاری داری و یه مقدار هم در مورد ایده هات بهش توضیح دادم، یه جورایی می خواستم با برنامه هایی که داری تحت تاثیرش قرار بدم ولی بهم اجازه نداد ... پس این که می شناسمش خیلی نمی تونه کمکت کنه، اگه پول و سرمایه اش رو می خوای باید خودت دست به کار بشی، باید خودت رو بهش ثابت کني .
پایم را بیشتر روی گاز فشرده و وارد اتوبان شدم . جلسه ساعت نه در دفتر کارم برگذار می شد و من فقط نیم ساعت برای رسیدن به این قرار، زمان داشتم . باید عجله می کردم .
امير سام حشمتي توسط ايمان بدبین و شکاک، به من معرفي شده و اين يعني خيلي بيشتر از گزينه هاي انتخابي خودم قابل اعتماد بود و بايد از اين فرصت به خوبي استفاده مي كردم .
ایمان گفته بود : تارا ... این مرد می دونه داره چی کار می كنه .
من هم خیلی خوب می دانستم چه می خواهم و چه می کنم !
پاسخ
#3
با حرص دنده را جا انداخته و گاز دادم . فرصتی برای پیدا کردن جای پارک مناسب تری نداشتم . اتومبیلم را کج، در فضای کوچک مقابل ماشین شاسی بلند سیاه رنگی که درست مقابل در ورودی ساختمان پارک شده بود، جای دادم . كيف و موبايلم را با عجله برداشته و پياده شدم . بايد در فرصت مناسبي، بعد از جلسه، بر مي گشتم و محل پارك اتومبيلم را تغيير مي دادم .
اميدوار بودم خيلي دير نكرده باشم . تنه محکمی به در زده و وارد شدم . شامخ پایین پله ها ایستاده بود و با چشمانی گرد شده نگاهم می کرد . نفس راحتي كشيدم . هنوز نيامده بودند .
- تارا خانم شما که ... .
حضور شامخ مقابل در ورودی دفتر نشانه خوبی بود . هنوز خبری از امیر سام حشمتی نبود در غیر این صورت شامخ او را تنها نمی گذاشت .
با اخم پله ها را پایین رفته و گفتم : منظورتون خانم زند بود ديگه ... درست مي گم ؟
رادين شامخ از آن دسته كساني بود كه هر چند وقت يك بار مجبور مي شدم حد و حدودش را به او يادآوري كنم .
ابروهای پرپشتش در هم رفت و ادامه داد : بله ... خانم زند کجا بودید ؟ من فكر مي كردم شما مي خوايد قبل از جلسه گزارش ها رو يه بار ديگه بررسی كنيد و در مورد ... صورتتون چی شده ؟
نفسم را با صدا بیرون داده و از کنارش عبور كردم . فرصتی برای فکر کردن به سوالش، صورتم و البته درد بيني ام نداشتم .
نیم نگاه کوتاهی به ساعت مچی ام انداخته و از هال کوچک واحد زير پله ي پنجاه و دو متری دفتر گذشتم . باعث خوشحالي ام بود که روز پنج شنبه را برای این جلسه پیشنهاد داده اند . در طول هفته اين دفتر به طرز وحشتناك و ديوانه كننده اي شلوغ و پر سر و صدا بود .
گفتم : گزارش ها کجاست ؟
- روی میزتون ... توی همون زونكن قرمزه .
وارد تنها اتاق دفتر شده و بی توجه به شامخ که پشت سرم راه افتاده بود، در را بستم . به چند دقیقه زمان برای به دست آوردن آرامش دوباره ام نیاز داشتم . شقيقه هايم نبض گرفته بود . نفسم را با صدا بيرون داده و کیف را روی میز پرت کردم . احساس می کردم صورتم گر گرفته و سرخ شده است؛ به خاطر گرمای خفقان آور هوای اواسط شهریور ماه بود و تمام استرس و دلهره های جلسه پیش رویم . گره روسری ام را باز کرده و چند لحظه اي مقابل دریچه کولر ایستادم . نفس عمیقی کشیده و از سر لذت چشمانم را بستم، کمی خنکی حس خیلی خوبی داشت .
هنوز کامل روی صندلی ام جا نگرفته بودم که صدای زنگ بلند شد . خودشان بودند . روسری ام را مرتب کرده و کمی اسپری زدم . اين جلسه اميدواري بزرگي بود، نقطه عطفي براي كارم . لب هایم را به هم فشرده و انگشتانم را مشت كردم . همه چيز بايد خوب پيش مي رفت، انتخاب هايم خيلي محدود شده بودند؛ گزينه هاي چنداني براي پيش برد اهدافم نداشتم و باید از همان ها بهترین استفاده را می بردم !
و در واقع ...، حتی فکر کردن به این اعتراف صادقانه برای خودم هم تلخ و ناراحت کننده بود اما با یک نگاه واقع گرایانه به موقعیتی که در آن قرار داشتم و در خوش بینانه ترین حالت، این سرمایه گذاری تنها گزینه پیش رویم بود . من مجبور بودم این فرصت بالقوه را به موقعیتی بالفعل تبدیل کنم .
- تو می تونی از پس این کار بر بیای ... سخت تر از اين ها رو پشت سر گذاشتي، به خودت مسلط باش .
زونکن قرمز رنگ روی میز را باز کردم، خودکاری به دست گرفته و حالت جدی و متفكري به چهره ام دادم . ژست جالبي بود كه مي گفت " من خيلي وقته منتظرتونم و البته خیلی سرم شلوغه " . از گفتگویی که بیرون اتاق در جریان بود، تنها صدای گنگ و نامفهومی را می شنیدم . مطمئن نبودم، شاید باید به جای نشستن در اتاق و پشت میزم، به استقبالش می رفتم .
حتی با وجود اطمینانم به ایمان، باز هم دچار تردید بودم . پذیرفتن یک غریبه برایم ریسک به حساب می آمد اما با شرایطی که داشتم مجبور بودم در مورد بعضی مسائل کوتاه بیایم . روز بعد از گفتگويم با ايمان به موبايل امیرسام حشمتی زنگ زدم .
چند ضربه به در خورد . از فكر اين كه شايد آينده كاري من در دستان مردي قرار دارد كه پشت در اتاق ايستاده، ضربان قلبم تند و نامنظم شد . شامخ با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود میان چارچوب ایستاد، این لبخند نشانه خوبی بود .
- آقای حشمتی و آقای شفقی تشریف آوردند .
سری تکان داده و گفتم : راهنمایی شون کن .
با موبایل امیرسام حشمتی، همان شماره ای که ایمان برایم فرستاده بود، تماس گرفتم و با مردی صحبت کردم که صدای جا افتاده و خوش طنینی داشت . خودش را مهراب شفقی معرفی کرد، وکیل و مشاور حشمتی . آن روز نتوانستم با حشمتی صحبت کنم . چاره ی دیگری هم نداشتم، مجبور بودم باور کنم در جلسه مهمی حضور دارد اما خیلی خوب می دانستم جلسه های مهم کاری بهانه های خوبی برای طفره رفتن از خیلی چیزها هستند ! خودم از این بهانه بارها و بارها استفاده کرده و نتیجه ی رضایت بخشی هم به دست آورده بودم . در طول آن هفته چندین بار برای هماهنگی جلسه با موبایل امیر سام حشمتی تماس گرفته و هر بار مجبور به گفتگو با وکیلش شدم . اين موضوع چندان خوشايندي نبود، حداقل نه براي من .
بلند شده و نگاهم برای لحظه ای کوتاه از چهره کنجکاو مردی گذشت که با دقت از روی شانه شامخ به من خیره شده بود . لبخند مودبانه ای بر لب آورده و به استقبالشان رفتم . حالا به نگرانی های بی پایان امروز، دلواپسی بوی بد دهانم هم اضافه شده بود . صبح نه دندان هایم را مسواک کرده و نه چیزی خورده بودم . اين كه مجبور بودم بخشي از ذهنم را درگير چنين نگراني هاي احمقانه و پيش پا افتاده اي كنم، عصبي و كلافه ام مي كرد .
شامخ خودش را برای ورود ميهمان ها کنار کشید . سعی کردم حالت تعجب را از چهره ام دور کنم . انتظار مواجه شدن با مرد مسن تری را داشتم اما کسی که وارد شده بود بی تردید کمتر از چهل سال سن داشت . اولین چیزی که با ورودش توجهم را جلب کرد برآمدگی محسوس شکمش بود که حتی از پشت دکمه های بسته کت قهوه ای رنگش به وضوح خودنمایی می کرد . می توانستم حدس بزنم قیمت زیادی را بابت کت و شلوار خوش دوختش پرداخت کرده است . موهای خوش حالت سیاه رنگی داشت و پوستی سفید؛ رنگ سبز عجیب و دیدنی چشمانش از پشت شیشه عینک بدون فریمش به خوبی پیدا بود .
سلام ... آقای حشمتی، خیلی خوش اومدید ... زند هستم .
پاسخ
#4
با نادیده گرفتن برجستگی شکمش، مرد جذابی به حساب می آمد . با لبخند سلام داد و نیم نگاه کوتاه و گذرایی به مرد همراهش انداخت .
- متشکرم... شفقی هستم وکیل آقای حشمتي .
مهراب شقفی ! اشاره دستش آشکارا متوجه مرد جوان همراهش بود . نگاهم برای چند ثانیه روی چهره حشمتي مات ماند و همزمان چند فکر از ذهنم گذشت؛ زیادی برای سرمایه گذار بودن جوان بود، زیادی بی تجربه به نظر می رسید و زیادی چهره ی آشنا داشت .
با دست به مبل های راحتی اشاره کرد و گفتم : آقای حشمتی، آقای شفقی ... خوشحالم که از نزدیک باهاتون آشنا می شم ... بفرمائید بشینید .
آن ها می رفتند که روی مبل ها جا بگیرند و من سمت میز برگشتم . گوشی تلفن را برداشته و شماره داخلی رویا را گرفتم . با گوشه چشم تک تک حرکاتشان را زیر نظر داشتم . اول امیرسام حشمتی روی مبل دو نفره نشست و بعد مهراب شفقی کنارش جای گرفت .
- بله .
- خانم میرزایی لطفاً برامون چهار تا قهوه بیارید .
به خاطر همان چند سانت بلند قامت تر بودن از شفقي و البته بدون آن شکم برجسته، ظاهر جذاب تري داشت . زونکن قرمز را از روی میز برداشته و سمتشان رفتم . شفقی آهسته نزدیک گوشش چیزی می گفت و حشمتی در حال کار کردن با موبایل، گاهی سر تکان می داد . تشخیص این که بوی عطر اوست که تمام اتاق را پر کرده یا شفقی، کار مشکلی بود .
روی مبل کناری شامخ نشسته و قبل از این که فرصتی برای صحبت کردن و خوش آمد گویی داشته باشم، شفقی گفت : خانم زند اجازه بدید از حاشیه ها بگذریم و بریم سر اصل مطلب ... اون طوري كه من متوجه شدم شما هيچي نداريد و دنبال سرمايه هستيد .
اخم هایم در هم رفت . هيچي ! منظورش از اين كلمه چه بود ؟ من خيلي چيزها داشتم .
شامخ گفت : اختیار دارید آقای شفقی ... ما این جا کلی ایده ناب و فوق العاده داریم که در حال عملی کردنشون هستیم .
امیر سام حشمتی به مبل تکیه داده بود و هنوز به صفحه موبایلش خیره نگاه می کرد .
گفتم : آقای حشمتی کاری که ما داریم انجام می دیم تولید بازی های رایانه ایه که ... .
عامدانه او را مخاطب قرار دادم چون احساس می کردم خیلی بی میل و رغبت در جمع حضور پیدا کرده است و اين حالت خوبي نبود . نگاهش را از روی موبایل بلند كرد و مستقیم زل زد به چشمانم . من این مرد را کجا دیده بودم ؟
حالت چهره اش خيلي ناگهاني جدي شد . موبايلش را روي ميز میان مان گذاشت و سمتم هُل داد . متعجب به صفحه موبايلش نيم نگاه كوتاهي انداختم . تشخيص اين كه چند لحظه قبل مشغول بازي کلش بوده است، چندان هم سخت نبود . اين جلسه براي آينده من سرنوشت ساز بود و او بازي مي كرد ؟! اين حركتش آشكارا يك بي ادبي و توهين محسوب مي شد . با چنان اخمي نگاهش كردم كه گوشه ابرويش براي چند لحظه كوتاه به نشانه تعجب بالا رفت .
با مکث کوتاهی گفت : وقتی ایمان بهم گفت داری چی کار می کنی از جسارتت خیلی خوشم اومد ولي ... .
با حركت چشم و دست هايش اشاره محسوسي به در و دیوار اتاق انداخت و ادامه داد : ... خیلی زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم ناامیدم کردي، فقط توي سه دقيقه .
موبايلش را از روي ميز برداشت و دوباره به همان حالت قبل به پشتي مبل تكيه داد و چهره ای بي تفاوتی به خود گرفت . گوشه لبم بالا رفت . پس دردش ظاهر محقر و ساده ي دفتر کوچک کارمان بود . از طرفی به او حق می دادم، این دفتر کاری که در زیر پله آپارتمانی شلوغ و پر رفت و آمد در یکی از کوچه پس کوچه های مرکز شهر قرار داشت، مطمئناً مورد قبول هر کسی واقع نمی شد اما موضوع دیگری هم بود . چرا برای مخاطب قرار دادنم از ضمیر دوم شخص استفاده می کرد ؟!
کمی به جلو خم شده و گفتم : شما همیشه از روی ظاهر قضاوت می کنید ؟
شامخ با آرام ترین صدای ممکنه نامم را خواند . من به پول و سرمایه این مرد نیاز داشتم؛ شاید زیاده روی می کردم و باید بیشتر صبوری به خرج می دادم ولی مشخص بود این آدم با ذهنیتي از پیش تعیین شده به این جلسه آماده است . بی میلی در تمام رفتارش پیدا بود، او حتی به خود زحمت سلام و احوال پرسی مودبانه را هم نداده بود . در نهايت مي دانستم چيز زيادي را از دست نخواهم داد . انگار حضورش در اين جلسه فقط رفع تكليف بود و ... همين !
لبخند تمام صورتش را پر کرد و گفت : شما چه طور ؟
ابروهایم بالا رفت . سوالش لحن خاص و شيطنت آميزي داشت که برای یک جلسه رسمی چندان مناسب به نظر نمی رسید، به خاطر همین کاملاً متعجب نگاهش می کردم . از حالت صورتش مشخص بود منتظر جوابم است و پاسخ ندادن به سوالش چندان مودبانه به نظر نمی رسید . از طرف دیگر مطمئناً از این سوال منظور خاصی داشت پس باید با دقت کلماتم را انتخاب می کردم .
با مکث کوتاهی جواب دادم : شاید همیشه توی این کار موفق نباشم ولی تلاش می کنم از روی ظاهر کسی رو قضاوت نکنم .
در حالي كه سرش را تكان مي داد، لبخندش بزرگ تر شد و گفت : خوبه ...خیلی خوبه، حالا که قرار نیست از روی ظاهر قضاوت کنم به من باطن رو نشون بده ... می خوام ببینم چی تو چنته داری و می خوای چی کار کنی ... انقدر کارت جذاب هست که یه روزی این بازی رو ول کنم و بیام سراغ کار تو ؟
- البته که کارم خیلی بیشتر از انتظارتون جذاب خواهد بود .
لبخندش محو شد و دوباره چهره اش حالت جدي به خود گرفت . چقدر سريع تغيير مي كرد !
به جلو خم شد و ادامه داد : تو حتي نتونستي از پس يه كار ساده و اوليه مثل ثبت كردن رسمي شركتت بر بياي، اون وقت از من چه توقعي داري ؟ كه باورت كنم و بيام كلي از سرمايه ام رو براي چند سال توي چنين شركتي بخوابونم كه شــايد ... شـاید يـه روزي توي چـند سال ديگه سود كنم ؟!
دندان هايم را به هم فشردم . تو ؟! اگر موقعیت دیگری بود خیلی خوب می دانستم چه طور باید جواب این بی ادبی اش را بدهم . قبل از این که برای جواب دادن به این بی احترامی اش آماده شوم چند ضربه به در خورد و رویا با لبخند همراه سینی قهوه وارد شد . با دیدن لیوان های بلند آب نفسم را كلافه بیرون دادم . آموخته هايش از سريال های ترکیه ای در مقايسه با تجربه اش از زندگي روزمره خيلي بيشتر بود ! ديدن اين ليوان هاي آب كنار فنجان قهوه حرصم مي داد . امروز قرار نبود هیچ چیز بر وفق مراد من پیش برود و از شروع پر شکوه صبح باید این موضوع را حدس می زدم .
با دیدن واكنش امیر سام حشمتی به ورود رويا، ابروهایم بالا رفت . اول صورتش پر از لبخند شد و بعد با حالت آشکاری از اشتیاق، لبه مبل نشست . نگاهش روي سینی قهوه ثابت مانده بود . قهوه دوست داشت !
شامخ گفت : آقاي حشمتي اجازه بدید من در مورد کار کمی توضیحات ... .
قبل از همه فنجان قهوه را برداشت و دستش را بالا برد .
- نه ... بذارید اگه قراره توضيحي داده بشه از طرف خودِ ... ايشون مطرح بشه .
مكث كوتاهش ميان كلمه " خود " و " ايشان " !!! و لبخند کج جای گرفته روی لب شفقی توجهم را جلب کرد . به مبل تکیه داده بود و انگار داشت از دیدن فیلم هیجان انگیزی لذت می برد . تنها چیزی که می توانستم از رفتارشان برداشت کنم این بود که داشتند ما را بازی می دادند؛ اما چرا ؟
با مکث کوتاهی گفتم : برای ثبت شرکت نیاز به مجوز داریم که ... .
میان حرفم پرید و با لحني پر تمسخري گفت : پس هنوز مجوز هم ندارید ... جالب شد ... این دفتر و کار و مدیر عاملی و همه چیز پس کشکه !
كشك ! به نتيجه تلاش هفت ساله من مي گفت كشك ؟! اگر هنوز نفس می کشید و مقابلم نشسته بود تنها به خاطر سرمایه اش بود و آشنائیتش با ایمان . انگار تنها هدفش از آمدن به اين جلسه به سخره گرفتن تمام اين هفت سال بود اما من كسي نبودم كه به همين راحتي چنين اجازه اي به او بدهم . حق نداشت اين طور بي انصافانه در مورد تمام سختي هاي اين سال ها حرف بزند .
نمي توانستم جلوي حركت ناخودآگاه پاي راستم را بگيرم . يكنواخت و آرام با پاشنه هاي سه سانتي كفشم به زمين ضربه مي زدم . اگر كمي بيشتر به اين رفتار و حرف هاي بي ادبانه و مزخرف و احمقانه و حرص درآورش ادامه مي داد، عكس العمل من هم براي او خيلي خوش آينده جلوه نمي كرد .
سرد به چشمانش زل زدم و گفتم : گرفتن مجوز نياز به اساسنامه داره كه ... .
فنجان قهوه را كمي از خود فاصله داد و با صداي بلند شروع كرد به خنديدن . با شگفتي نگاهش مي كردم . بايد در مورد تصوراتم تجديد نظر مي كردم . اين مرد به هيچ وجه با تصويري كه از يك سرمايه گذار در ذهنم داشتم، همخواني نداشت . شفقي هنوز در همان حالت نشسته بود و با لبخند نگاهش مي كرد . شكي نداشتم اين اولين باري نيست كه با چنين صحنه اي روبرو مي شود !
- داري چي كار مي كني ؟ هان ؟ شركتت ثبت نشده چون مجوز نداري، مجوز نداري چون اساسنامه نداري، اساسنامه نداري چون ... چون چي ؟ جاي تعجب نداره كه ايمان به همين راحتي سرمايه اش رو از اين كار کشید بيرون .
نبايد اسم ايمان را مي آورد، نباید .
پاسخ
#5
فنجان قهوه را برداشته و يك نفس سر كشيدم . از حرص احساس خفگي مي كردم . نه زمان و نه تمايلي براي فكر كردن به تلخي دهانم داشتم . اگر به همين نحو ادامه مي داد ميل باور نكردني ام براي خالي كردن فنجان های قهوه داخل سینی، روي كت و شلوار خوش دوخت دودی رنگ و پيراهن سفيد مردانه اش را به عمل تبدیل می کردم . فنجان را روي ميز كوبيدم و ليوان آب را برداشتم . برايم اهميت نداشت شامخ مرتب با كفشش به پايم مي كوبد يا شفقي چه طور با لبخندی پرهيجان نگاهم مي كند . زل زده بودم به چشمان سياهش . با لبخندي كج، فنجان قهوه اش را روي ميز گذاشت و دوباره به مبل تكيه داد . پايش را روي پا انداخت و به من خيره شد .
ليوان را روي ميز كوبيده و گفتم : اين كه ايمان ديگه توي اين كار سرمايه اي نداره به خاطر بي لياقتي خودشه و ... .
دلیل ناگفته ایمان، چه به خاطر حرف های زن عمو مهین یا هر توجیه دیگری، برایم اهمیت خاصی نداشت، همین که با وجود داشتن اعتماد من این شراکت را بر هم زده بود برای ثابت کردن بی لیاقتی اش کفایت می کرد .
با مکث کوتاهی ادامه دادم : هفت سال قبل ايده اين كار به ذهنم رسيد و در تمام اين مدت داشتم شرايط رو براي انجام درست اين كار مهيا مي كردم ... فقط دارم محض اطلاع شما و آقاي شفقي عرض مي كنم كه گرفتن چنين مجوزي به همين راحتي كه شما مي فرمائيد نيست، يه جورايي ليـاقت مي خواد كه ظاهراً من دارم ... حدود يك سال و هفت ماه قبل براي اين مجوز اقدام كردم و تا چند ماه ديگه اصل اين مجوز به دستم مي رسه ... و اين كه مركز رسانه های دیجیتال داره يه سري تغييرات توي اساسنامه شركت هايي مثل ما اعمال مي كنه پروسه زمان بري هست و مطمئناً هیچ ارتباطی با کم کاری و بی توجهی من و همکارانم نداره .
نفسم را با صدا بيرون دادم . حالا كمي، فقط كمي احساس آرامش مي كردم و كمي، فقط كمي حرص و التهاب وجودم كاهش پيدا كرده بود . در تمام مدت شفقي با تعجب و حشمتي با لبخند نگاهم مي كردند . اگر اين كار را به شامخ سپرده بودم قطعاً با آرامش بيشتري جواب حشمتي را مي داد ولي به هيچ عنوان نمي توانستم بي تفاوت از كنار حرف هاي نامحترمانه اش بگذرم . حرف هايش زور داشت . چه طور به همين راحتي به خودش اجازه می داد همه چيز را زير سوال مي برد ؟!
با تاخير طولاني بي آن كه تغييري در حالت خندان چهره اش ايجاد شده باشد دست راستش را بالا برد و انگشتانش را تكان داد .
- اطلاعات ... دنبال يه چيزي مي گردم كه بهم انگيزه بده .
به جز همين جمله ی آخر، در هيچ كدام از رفتار و حركات و كلامشان نشاني از تمايل و حتي كنجكاوي در مورد كارم وجود نداشت . نااميدي شايد كلمه مناسبي نبود ولي مي دانستم اميدوار بودن به اين سرمايه گذاري كار بيهوده و عبثي است اما اين جمله آخر مثل يك روزن اميد بود كه ترجيح مي دادم خيلي به آن توجهي نشان ندهم .
آرنج هايش را روي زانو گذاشت، به چشمانم زل زد و حرفش را با تاخير طولاني ادامه داد : بزار خيلي صريح با هم حرف بزنيم ... تو نه مجوز داري و نه حتي يه شركت ثبت شده و قانوني ... توليد، تكثير، بازاريابي و تبليغات، توزيع، فروش و برگشت سرمايه اوليه و در نهايت سود ... البته اگـه به سود برسه، شايد مجبور باشي سال ها صبر كني .
من اين مرد را مي شناختم . هر بار با نگاه کردن به چهره اش، بيشتر از اين موضوع مطمئن مي شدم . چشم و ابروي سياه و خوش حالتش را قبلاً ديده بودم، اما كجا و كي ؟ در ميهماني هاي خانوادگي عمو وحيد يا جشن تولد سال گذشته ايمان ؟
با مكث كوتاهي گفتم : خوابِ سرمايه هميشه توي پروژه هاي توليدي همراه با ريسكه ولي در نهايت توي اين كار نتيجه پر سودي داره .
- از كجا انقدر مطمئني ؟
کمی جابجا شده و لبه مبل نشستم .
- مگه اين جا ما فقط داريم در مورد سرمايه شما حرف مي زنيم ؟! اين رو هم در نظر بگيريد كه من علاوه بر پول، خيلي چيزهاي ديگه رو هم روي اين كار سرمايه گذاري كردم ... مي تونستم خيلي راحت برم توي يه شركت و با يه حقوق خیلی خوب ماهيانه بدون هيچ دغدغه اي كار كنم و آخر ماه حسابم پر بشه، ولي مي بينيد كه اين جا نشستم ... اگه در مورد كاري كه در حال انجامش هستم شك و ترديدي داشتم مطمئن باشيد حتي بهش فكر هم نمي كردم .
ابرويش بالا رفت و تبسمي محو روي لب هايش نشست .
كمي بیشتر سمتم خم شد و گفت : واقعاً ؟!
سرم را به آرامی تکان دادم .
عقب رفت و ادامه داد : برنامه ات چيه ؟ قراره چي كار كني ؟
لبخند زدم . برنامه ! من هفت سال براي تك تك روزهايي كه فكر مي كردم پيش رو دارم برنامه ريزي كرده بودم؛ البته به غير از امروز .
- خيلي زودتر از چيزي كه تصورش رو بكنيد توي هر موبايل و تبلت و كامپيوتري بازي های ما رو پيدا مي كنيد .
اگر حتي يك درصد در مورد صحت اين حرف شك و ترديد داشتم، اين جمله را بر زبان نمي آوردم . به صورتم خيره شده بود و من زير سنگيني نگاهش احساس خوبي نداشتم . نگاه بدي نداشت اما سنگين و غير قابل تحمل بود و فقط يك كلمه را در ذهنم تداعی می کرد " گستاخ " . نگاهم روی نقش و نگار ته فنجان قهوه ام ثابت ماند .
شامخ زونکن را سمت خودش کشید و در حالی که از داخلش برگه ای را بیرون می آورد، گفت : آقای حشمتی اجازه بدید در مورد برنامه هایی که داریم بیشتر توضیح بدم ... ما در حال حاضر داریم روی دو تا بازي ... .
نگاهم را بلند کردم . دستش را بالا گرفته و همین حرکت دلیل سکوت ناگهانی شامخ بود . حالت صورتش متفکر بود و هنوز به من نگاه می کرد . شاید من هم از نظر او چهره آشنایی داشتم . با انگشت شست و اشاره برای لحظه ای چانه اش را لمس کرد و چانه اش شد نقطه عطف نگاه من ! چشمانم گرد شد . چه طور امکان داشت بتوان چنین چانه خوش تراشی را فراموش کرد ؟ نفس در سینه ام حبس شد . با دقت به سر تا پایش خیره شدم . یعنی باید باور می کردم کسی که مقابلم نشسته همان " آقا امیرسام خان ! " است ؟!
ابرويي بالا انداخت، دست هایش را به هم کوبید و در حالی که می ایستاد با لبخند گفت : خُب كار ما اين جا تموم شد .
شوکه شده بودم . لمس و مات همزمان با شفقی و شامخ از جا بلند شدم . چشم و ابروی سیاه و چانه مربعی شکل ! این ها نقطه مشترک و غیر قابل انکار " آقا امیرسام خان " و " امیرسام حشمتی " بودند . معده ام در هم پیچید و قفسه سینه ام از نفس حبس شده ام به سوزش افتاد . سر تا پايش را از نظر گذراندم . چه كسي در عرض پنج ماه اين طور تغيير مي كرد ؟! در آن لحظه، نتيجه نداشته ی اين به ظاهر جلسه، در قياس با مردي كه مقابلم ايستاده بود، در درجه دوم اهميت قرار مي گرفت . من هنوز داشتم در ذهنم دو تصوير متفاوت از اين مرد را با هم مقايسه مي كردم . اين دو مرد يكي بودند و نبودند ! آنقدر گيج شده بودم كه نمي دانستم چه طور بايد فكر كنم .
هنوز همان جا ايستاده بودم و مي ديدم كه به سمت در خروجي اتاق مي روند . اول شفقي خارج شد و بعد حشمتي ميان چارچوب ايستاد .
رو به شامخ گفت : اون زونكن قرمز قرار بود تو اين جلسه بررسي بشه ؟ من مي خوامش .
شامخ با دهاني نيمه باز به من خيره شد . فرصتي براي فكر كردن به درست يا غلط بودن اين كار نداشتم . هنوز بي هيچ نتيجه اي مشغول تحليل آن دو تصوير بودم؛ مردي كه كت و شلوار بنفش و پيراهن چروك مردانه كرم رنگ و پاپيون سفيد به تن داشت و مردي كه مقابلم ايستاده بود . سري به علامت مثبت تكان دادم . شامخ به سرعت زونكن را از روي ميز مقابلم برداشت و به دست او داد . نگاهم سمت موهايش رفت . موهاي خوش حالت مردي كه مقابلم ايستاده بود در تضادي صد و هشتاد درجه با " آقا اميرسام خان ! " قرار داشت .
- یه نگاهی بهش می ندازم و بعد مي فرستمش دم خونتون .
فقط سه ثانيه باقي مانده بود تا با اين حرف مقابل چشمانش از حال بروم . " خونتون " . اين مرد خودِ خودش بود ! آقا اميرسام خان حشمتي . پاهايم ضعف داشت . هنوز قدمي دور نشده بود كه ايستاد و سمتم چرخيد .
با چهره اي كاملاً جدي و متفكر گفت : آهان يه چيزي رو داشتم فراموش مي كردم ... اون سوئيچت كجاست ؟
گوشه لبش بالا رفت و ادامه داد : ماشينت رو بد جايي پارك كردي .
روي مبل رها شدم . ديگر توان ايستادن نداشتم . سرم گيج مي رفت و احساس ضعف از مركزي ترين نقطه ذهنم در عرض يك صدم ثانيه تمام وجودم را در بر گرفته بود . وقتي اتومبيل را كج مقابل ماشين شاسي بلند سياه رنگش مي گذاشتم، او چند متر دورتر ايستاده بود و نگاهم مي كرد . مات صورتش مانده بودم كه سعي داشت خنده اش را پنهان كند . حالم بد بود، خيلي بد .
گفت : ظاهراً حالت خوب نيست تارا خانم ... اشكالي نداره .
مقابل صورت مبهوت من و چشمان از حدقه بيرون زده شامخ، سمت ميز رفت و از داخل جيب خارجي كيفم سوئيچ را برداشت . او حتي ديده بود سوئيچ را كجا گذاشته ام !
در حالي كه پشت به من سمت در خروجي اتاق مي رفت گفت : روز خوش تارا ... خانم .
شامخ با گام هايي تند همراهي اش كرد و وقتي مطمئن شدم آنقدر دور شده كه در تير رس نگاهش قرار ندارم، احساس كردم با خيالي آسوده توان از هوش رفتن را دارم . چشمانم را بسته و نفسم را آزاد كردم .
پاسخ
 سپاس شده توسط Viptelefoniayou
#6
بیرون ساختمان ایستادم . تصور این که وقتی اتومبیلم را پارک می کردم و با آن حال پریشان به سمت دفتر می دویدم، کمی دورتر ایستاده و نگاهم می کرد، حس وحشتناکی از خجالت داشت . گونه هایم داغ شد . نفسم را با صدا بیرون داده و سمت اتومبیل رفتم . دلم تنهایی می خواست .
پنج ماه قبل، میان پذیرایی ایستاده و به سر تا پای مردی نگاه می کردم که مامان چند دقیقه قبلش او را " آقا امیرسام خان ! " معرفی کرده بود . با چشمانی گرد شده و وحشت زده به او خیره شده بودم . باورم نمی شد اولین خواستگاری که به صورت رسمی پا به خانه یمان گذاشته است، چنین موجود وحشتناکی باشد . آن همه سال در مقابل خواسته های مامان مقاومت کرده بودم تا چنین کسی اولین باشد ؟! آن همه تعریف و تمجید از پسر رشید و جذابِ دوستِ صمیمی بابا همین بود ؟! مرد لاغر اندام و قوز کرده ای که کت و شلوار بنفش رنگش را با پیراهن چروک کرم و پاپیون کج سفید سِت کرده بود !
سوار اتومبیل شده و بوی عطری که یک ساعت قبل تمام دفتر را پر کرده بود، در مشامم پیچید . شامخ نبود، عطر او را خوب می شناختم . کدامشان اتومبیلم را جابجا کرده بود ؟ شفقی یا حشمتی ؟ سوئیچ را که حشمتی از داخل کیفم برداشت . امکان داشت او باشد ؟ نمی توانستم تصور کنم بعد از آن عطر فاجعه ای که بوی حشره کش می داد، چنین عطر شامه نوازی توان جای گرفتن روی پوستش را داشته باشد .
قبل از این که کیف را روی صندلی کناری ام بگذارم، نگاهم روی موبایلش ثابت ماند . همان موبایلی بود که ساعتی قبل با آن کلش بازی می کرد . نتيجه گيري خيلي ساده بود . خودش اتومبیلم را جابجا کرده و موبایل و بوی خوش عطرش را جا گذاشته بود . گوشه لبم بالا رفت و کیف را روی موبایلش قرار دادم . چه اهمیتی داشت که موبایلش چه قدر ارزش دارد ؟
کدام یک از دو تصویر متفاوت و متضادی که من از این مرد دیده بودم واقعیت داشت ؟ مردی که موهای مواج و خوش حالتش را به عقب شانه زده بود چه شباهتی می توانست با مردی داشته باشد که موهای سیاهش با ژل فراوان به کف سرش چسبیده و بخشی از آن کج پیشانی بلندش را پوشانده بود ؟
وارد اتوبان شده و پایم را بیشتر روی گاز فشار دادم . مامان در مورد اصل و نسب و کار و موقعیت شغلی و اجتماعی " آقا امیرسام خان " قبل از مراسم خواستگاری ساعت ها برایم سخنرانی کرده بود اما من آن حرف ها را گوش نمی کردم، فقط می شنیدم به خاطر همین نمی توانستم هیچ کدام از آن جملات را به یاد بیاورم . آن روز در مراسم خواستگاری ظاهر " آقا امیرسام خان " چنان با انتظار همه حتی توقع مامان لادن و بابا سعید، تفاوت داشت که بعد از مراسم در موردش کمترین میزان گفتگو مورد انتظار، میان مان صورت گرفت . این امیرسام حشمتی خیلی بیشتر با آن پدر و مادر شیک پوش هماهنگ بود تا کسی که آن روز همراهی اشان می کرد . لب هایم را از حرص به هم فشردم . خیلی راحت بازی داده شده بودم !
با بلند شدن صدای زنگ موبایل، هندزفیری را از زیر روسری داخل گوش جای داده و ارتباط را بر قرار کردم .
- بله .
- تارا جان ... دخترم کجایی ؟
مامان لادن بود .
- دفتر بودم ... نیم ساعت دیگه می رسم خونه .
- باشه عزیزم ... منم دارم آماده می شم .
آماده می شد ؟ کجا قرار بود برویم که دوباره فراموش کرده بودم ؟
مامان گفت : تارا تو که یادت نرفته ناهار خونه عمو وحيدت دعوتیم ؟
این دقیقاً چیزی بود که برای تکمیل شدن چنین روزی کم داشتم، مواجه شدن با زن عمو مهین . عالی بود !
با لبخند مصنوعی گفتم : نه ... چرا باید فراموش کنم ؟ چیزه ... مامان لادن یه چیزی بپرسم ؟
- بگو عزیزم .
از درست بودن سوالم خیلی مطمئن نبودم .
- اون پسره که اومد خواستگاریم ... منظورم پسر ... .
با صدایی که خوشحالی به خوبی از آن پیدا بود گفت : همکارت رو می گی ؟ رادین ؟ اتفاقاً مامانش دیروز دوباره زنگ زد می خواست یه بار دیگه ... .
من امروز خیلی حساس شده بودم یا کوچک ترین و بی اهمیت ترین پیشامدها قصد حرص دادن و عصبی کردن مرا داشتند ؟ رادین شامخ و مادرش را کجای دلم جای می دادم ؟!
از میان دندان های به هم فشرده شده ام گفتم : نه مامان جان ... پسر حاج علی، دوست بابا رو یادت می یاد ؟ همونی که پنج ماه پیش اومد خواستگاریم و کت شلوار بنفش پوشیده بود .
- ایـــش ... پسره چِندش .
به خنده افتادم . خیلی خوب می توانستم صورت در هم رفته و چین بینی خوش فرمش را تصور کنم . عکس العملش با شنیدن نام " آقا امیرسام خان حشمتی " همیشه یکی بود !
پرسیدم : یادته پسره چی کاره بود ؟
مامان با مکث کوتاهی گفت : پسره توی بازار پیش باباش کار می کرد ... حالا چرا یاد اون پسره چِندش افتادی ؟
از تغییر تن صدایش مشخص بود دوباره بینی اش را جمع کرده است .
با خنده گفتم : هیچی ... همین طوری ... آماده باشید منم دارم می آم خونه .
ارتباط را قطع کردم . چیزی در این معادله درست نبود . این امیر سام حشمتی همانی بود که پنج ماه قبل به خواستگاری ام آمده بود؛ شکی نداشتم . حتی اگر ظاهرش چیزی نبود که قبلاً با آن برخورد داشتم ولی حالت کشیده چشمان سیاه و چانه مربعی شکلش نشانه غیر قابل انکاری به حساب می آمد . این تفاوت چه دلیلی داشت ؟ آن همه تلاش برای تغییر دادن چهره و ظاهرش فقط به خاطر گرفتن جواب منفی از من بود ؟ گوشه ی لبم بالا رفت . حتی با ظاهر امروزش هم نمی توانست از من انتظار شنیدن جواب مثبت را داشته باشد؛ تلاشش بیهوده بود .
اگر چند ماه قبل ظاهر واقعی اش آن پیراهن چروک کرم و پاپیون سفید و جوراب های قهوه ای بود پس این تغییر و رسیدن به مرد جذاب امروزی، جای بسی شگفتی و تعجب و حتی تحسین داشت . در مورد کارش هم این تضاد را درک نمی کردم . سرمایه گذار بودن چه ارتباطی با کار کردن کنار پدرش در حجره ای قدیمی در بازار داشت ؟ این آدم مشکوک بود !
پاسخ
#7
تجميع زنان خانواده زند در اولين پنج شنبه هر ماه، حداقل براي من يك كابوس تكراري محسوب مي شد ! وقتي به ياد مي آوردم پيشنهاد اين كار را مامان لادن خودم داده است، احساس مي كردم براي گريه كردن حس و حال مناسبي دارم . اين ميهماني هاي زنانه پر از چشم و هم چشمي و غيبت، خارج از تحملم به حساب مي آمد و نكته قابل تأمل اين جا بود كه هر پنج شنبه اين چند ساعت را مجبور بودم با لبخند پشت سر بگذرام .
تحمل كردن اين چند ساعت را به يك هفته اخم، بي توجهي، بد اخلاقي و گوشه كنايه ها و نصيحت هاي بي وقفه مامان در مورد مزایای حضور میان جمع خانواده و دوستان و فامیل، ترجيح مي دادم . اما اين ميهماني ها دو نكته مثبت و قابل توجه نیز داشت؛ اول ميز غذاهاي اشتها برانگيزي كه هر دفعه متنوع تر از بار قبل مي شدند ! و نكته دوم وجود آذر که همه چيز را قابل تحمل تر مي كرد .
- از آقا داداش ما خبر داري ؟
بشقاب ميوه ام را از روي ميز برداشته و گفتم : آقا داداش شما تازگي ها خيلي بي معرفت شده و خبري از دختر عموش نمي گيره .
از شاخه بلند انگور ياقوتي داخل بشقابم چند حبه جدا كرد و به دهان گذاشت .
گفت : منم پنج روز پيش باهاش حرف زدم .
- بهانه اش چيه ؟ فصل امتحانات نزديكه يا پروژه داره ؟
ايمان جزو آن دسته آدم هاي كاملاً قابل پيش بيني بود . آذر شانه بالا انداخت و موهاي خرمايي رنگش را روي شانه چپ جمع كرد .
گفت : عجيب غريب شده .
چند حبه انگور به دهان گذاشتم و گفتم : از هفته قبل بهم زنگ نزده .
ايمان فرار مي كرد . از سال قبل كه ارتباطاتمان به خاطر وجود شركت و سرمايه گذاري و مشاوره هايش، بيشتر شد اين اخلاق ناشناخته اش را براي خودم كشف كردم .
آذر گفت : به خاطر بهم خوردن شراكتتون يه مقدار ناراحته و عذاب وجدان داره .
نفسم را با صدا بيرون داده و گفتم : دو ماه گذشته و الان عذاب وجدان پيدا كرده ؟! من كه فكر نمي كنم اين طوري باشه ... بعد از جريان بهم خوردن شراكت تقريبا یک روز در میون با هم حرف مي زديم اما از يه هفته قبل كه اين حشمتي رو بهم معرفي كرده ديگه زنگ نزده ... .
بشقاب ميوه را روي ميز گذاشته و با هيجان به سمتش چرخيدم .
- آخ مي دوني داشت يادم مي رفت ... اون آقا اميرسام خان رو يادته كه پنج ماه پيش اومده بود خواستگاريم ؟
چهره اش حالت متفكري به خود گرفت و گفت : کدوم امیرسام ؟ والا تو انقدر اين چند وقته خواستگار پيدا كردي كه حسابش از دستم در رفته .
ضربه آرامي به بازويش زده و گفتم : لوس نشو ... اوني رو مي گم كه كت و شلوار بنفش پوشيده بود .
خيلي ناگهاني با صداي بلند شروع كرد به خنديدن . بر خلاف خنده هاي بي سر و صداي ايمان، آذر هميشه بلند و خوش طنين مي خنديد و باعث مي شد لبخند روي لب هايم بنشيند . سنگيني نگاه كسي توجهم را جلب كرد و سرم را چرخاندم . زن عمو مهين كنار عمه سپيده نشسته و مستقيم به من خيره نگاه می کرد . با آرنج به پهلوي آذر زدم ولي او بي توجه هنوز مشغول خنده بود . وقتي زن عمو مهين از جا بلند شد احساس كردم عرق سردي پشت گردنم نشست .
زير لب گفتم : خفه شو آذر ... مامانت داره مي آد .
اگر چه هيچ وقت رابطه گرم و صميمي ميان من و زن عمو مهین جريان نداشت ولي هميشه خيلي محترمانه با هم برخورد مي كرديم اما از دو سال قبل چنان خصومتي در رفتار و نگاهش جريان داشت كه گاهي شگفت زده ام مي كرد و اطمينان داشتم اين موضوع مستقيماً به پسرش ارتباط پيدا مي كند . هر چقدر رابطه من و ايمان صميمي تر و گسترده تر مي شد زن عمو مهين شمشيرش را بيشتر از غلاف بيرون مي كشيد . در اين دو ماه، بعد از جريان بر هم خوردن شراكت روابط ميان مان در حال و هواي بهتري به سر مي برد .
زن عمو مهين صندلي كناري ام را براي نشستن انتخاب كرد و گفت : تارا جان ... چرا چيزي نخوردي عزيزم ؟ ما كه با هم تعارف نداريم، از خودت پذيرايي كن .
سعي داشتم لبخندم كاملاً دوستانه به نظر برسد .
قبل از اين كه زماني براي تشكر داشته باشم ادامه داد : چقدر لاغر شدي ؟ هنوز داري به خاطر شركت غصه مي خوري عزيزم ؟
چیزی که می خوردم غصه نبود ! ایمان و تصمیمات ناگهانی و حتی رفتارهای قابل پیش بینی اش، زن عمو مهین و زخم زبان های به ظاهر دوستانه اش؛ من حرص می خوردم غصه ای در کار نبود !
دستش را روی بازویم کشید و بعد از مکث کوتاهی، با لحنی دلسوزانه گفت : آخه چيزي نشده كه خودت رو ناراحت مي كني ... حتماً خير و صلاحي در کار بوده كه اين شراكت بهم خورده .
خير و صلاح ! اين هم بخش ديگري از اين روز شگفت انگيزم بود ؟
با حفظ لبخند گفتم : نه زن عمو جان ... اتفاقاً اين چند روزه انقدر درگير كار بودم كه نه فرصت غصه خوردن رو داشتم و نه غذا خوردن .
- خير باشه عزيزم ؟ از لادن جون شنيدم خواستگار جديد داري ؟
خواستگار جديد ؟! عالي بود . اين هم از شاهكارهاي مامان لادن به حساب می آمد . قبل از اين كه خودم در جريان چيزي باشم پز خواستگارم را به جاري اش مي داد !
گفتم : اون كه چيز تازه اي نيست .
پلك هايش به طرز محسوسي تنگ شد . من هم جواب هاي دندان شكن در آستين داشتم و مي توانستم به موقع از آن ها استفاده كنم . لبخند زدم . اين موضوع را گاهي بايد به ديگران يادآوري مي كردم .
با مكث كوتاهي ادامه دادم : يه شريك تازه پيدا كردم .
آن هم چه شريكي !
ابروهايش بالا رفت و گفت : واقعاً ؟! مبارك باشه به سلامتي ... ولي تارا جان از من به تو نصيحت، خوب حواست رو جمع كن يه وقت سرت كلاه نذارند، همه كه مثل ايمان من ساده و روراست نيستند !
از پسر خودش تعريف مي كرد يا زخم زبان مي زد ؟
- اون كه كاملاً حق با شماست ولي ايمان جـان خودش اين آقا رو بهم معرفي كرده .
حالت صورت آذر را نمي ديدم ولي تكان هاي محسوس مبل نشان از خنده فرو خورده اش داشت .
- حرف از ايمان شد ياد يه چيزي افتادم ... .
با مكث كوتاهي لبه مبل نشست و آهسته ادامه داد : فكر كنم اون جا يه خبرايي شده .
ابروهايم بالا رفت . آن جا كجا بود و چه خبرهايي شده بود ؟ دست آذر روي شانه ام نشست و كمي سمت مادرش خم شد .
- از دو ماه پيش چند باري در مورد يه دختري حرف مي زنه که همکلاسیشه .
پشت سر هم شروع كردم به پلك زدن .
با هيجان بيشتري ادامه داد : اسمش هلیاست .
هلیا . چيزي گلويم را گرفت اما لبخندم را حفظ كردم، بايد اين كار را انجام مي دادم .
آذر گفت : مامان شوخي مي كني ديگه ؟ ايمان از اين عرضه ها نداره كه ... .
با نظر آذر در مورد بی عرضگی ایمان کاملاً موافق بودم !
زن عمو مهين گفت : اين چه حرفيه آذر ؟! پسرم عاشق شده .
تاکید عجیبی روی کلمه " عاشق " داشت .
رو به من ادامه داد : راستش خيلي متاسفم تارا جان، فكر كنم به خاطر هلیا بود كه شراكتش رو باهات بهم زد ... شايد هلیا خوشش نيومده ايمان با يه دختر جوون و مجرد شراكت داشته باشه .
براي چند ثانيه به چشمان قهوه اي رنگش خيره شدم . ايمان رنگ چشمانش را از مادرش به ارث برده بود و حالت درشت و کشیده چشمانش را از عمو وحيد . با فشار دست آذر به شانه ام نگاهم را سمت مامان لادن برگرداندم كه كمي دورتر نشسته و سخت مشغول گفتگو با عسل، دخترِ عمه سپيده بود .
با لبخند شانه بالا انداخته و با لحنی که سعی داشتم بی تفاوت به نظر برسد، گفتم : شايد ... به هر حال اين موضوع ديگه تموم شده، من و شريكم خيلي خوب داريم با هم كنار مي آيم .
مطرح شدن این موضوع از طرف زن عمو مهین در چنین موقعیتی، دلیل داشت و آن هم دیدن دقیق و موشکافانه عکس العمل من در مقابل این خبر بود .
- خيلي خوبه ... موفق باشی عزیزم، من مي رم يه سري چايي بريزم .
به رفتن زن عمو مهين خيره شدم . چرا امروز تمام نمي شد ؟ تا كي مي توانستم اين شوك هاي پي در پي را تحمل كنم ؟
آذر دستم را گرفت و گفت : ايمان همچين غلطي نمي كنه ... من مي شناسمش .
من هم ايمان را مي شناختم . از جا بلند شدم و قدمي به عقب برداشتم .
- مي رم دستشويي .
چرخيدم و با لبخند از مقابل مامان و عسل گذشتم . احساس خفگي مي كردم . لعنت به اين روز كه پاياني نداشت .
پاسخ
#8
با اخم از شيشه جلوي اتومبيل به بيرون خيره شدم . با اين همه اتفاق نمي توانستم درست تمركز كنم . به پيشامد هاي مسخره و احمقانه صبح فكر مي كردم يا جلسه احمقانه تر از آن، اين ميهماني تهوع آور يا حرف هاي زن عمو مهين و دختري به نام هلیا در زندگي ايمان ؟!
موبايل در جيبم لرزيد و ثانيه اي بعد صداي ملودي آرام و آشنايش تمام اتومبيل را پر كرد . مامان هنوز مقابل در منزل عمو وحید مشغول خداحافظي از عمه سپيده و عسل بود . اين خداحافظي هاي طولاني و پر از تعارف، براي من مقوله اي غير قابل درك شدن به حساب مي آمد، انگار تازه هنگام خداحافظي به ياد حرف هاي نگفته مي افتادند ! با ديدن نام حشمتي روي صفحه موبايل، اخم هايم بيشتر در هم رفت . حتي حوصله شنيدن صداي خوش طنين مهراب شفقي را هم نداشتم .
- سلام جناب شفقي .
- فكر مي كردم اين شماره رو به اسم آقا اميرسام خـان تو گوشيت ذخيره كردي ؟
ابروهايم بالا رفت . آقا امير سام خـان ! پس هنوز به خاطر داشت با چه عنواني به من معرفي شده است . هر بار تماس با اين شماره مساوي بود با شنيدن صداي شفقي پس دليل خاصي نداشت كه تصور كنم اين بار قرار است با حشمتي هم كلام شوم .
گفتم : چون فكر مي كردم مثل هميشه گوشيتون در اختيار ديگران قرار داره، هیچ انتظاری در رابطه با شنيدن صداتون نداشتم .
- گوشي من كه پيش شماست .
تن صدايش با خنده همراه بود .
خم شده و در حال بیرون آوردن موبایلش از داخل داشبورد، گفتم : اين كه خيلي خوبه .
اين بار با صدا خنديد و همراه با وقفه كوتاهي گفت : فكر مي كردم الان در حال استراحت باشي ... چرا خونه نيستي ؟ نكنه حالت بد شده و كارت به بيمارستان كشيده !
او از كجا مي دانست خانه نيستم ؟ اين سوال مهمي نبود اما طعنه عجيبي كه در كلامش جريان داشت، قطعاً موضوع مهمي براي من محسوب مي شد . دندان هايم را به هم فشردم . خودخواه عوضي ! صفحه موبايلش را روشن كردم . همان طور كه انتظارش را داشتم، براي دسترسي به اطلاعاتش بايد کلمه عبور را وارد مي كردم .
با لحن بي خيالي گفتم : نـه ... اتفاقاً داشتم تو گوشيتون دنبال اطلاعاتي مي گشتم كه ازش به نـحو احسن استفاده كنم !
باز هم خنديد . اين خنده هايش اعصابم را براي يك تخليه رواني پر سر و صدا تحريك مي كرد .
- يه جورايي ازت خوشم مي آد، عين خودم پر... .
ميان حرفش گفتم : آقاي حشمتي انتظار دارم همون طور كه من شما رو با احترام دو شخص جمع خطاب مي كنم شما هم اين مسئله رو در رابطه با من رعايت كنيد .
با مكث كوتاهي گفت : من ادبيات فارسيم خوب نيست، دوم شخص جمع ! فقط من و تو هستيم كه داريم حرف مي زنیم پس از جمع خبري نيست ... در ضمن من ازت انتظار ندارم "شـما " خطابم كني پس تو هم نبايد چنين انتظاري از من داشته باشي ... به توافق رسيديم ؟
- فقط در مواردي كه آشنائيت قبلی ... .
- چي مي خواي بگي ؟ ما قبلاً با هم آشنا شديم اين طور نيست ؟ اگر چه خيلي دير من رو به خاطر آوردي ... چرا ؟
چرا ؟! واقعاً نمي دانست چرا ؟ موبايلش را داخل داشبورد پرتاب كردم ! با کف دست ضربه محکم و دردناکی به فرمان زده و پلک هایم را به هم فشردم . اين مرد داشت بازي مي كرد ؟ براي چه ؟ به دنبال هدفي پشت اين حرف ها مي گشتم .
با لحني كه بيشتر رنگي از تمسخر داشت تا تعجب، گفتم : واقعاً انتظار داشتيد شما رو توي اولين نگاه بشناسم ؟
- براي كسي كه تلاش مي كنه از روي ظاهر قضاوت نكنه انتظار زياديه ؟!
پشت سر هم شروع كردم به پلك زدن و تكان دادن پاي راستم . تمايلي براي ادامه دادن به اين گفتگوي كاملاً ناخوشايند نداشتم . اگر بيشتر از اين ادامه پيدا مي كرد مطمئناً حرف هايي مي زدم كه بعد از گفتنشان پشیمان مي شدم .
با مكث طولاني گفتم : به هر حال دير متوجه شدم موبايلتون رو جا گذاشتيد و داشبورد ماشينم رو زير و رو كرديد ! آدرس رو برام مسیج کنید تا موبايلتون رو با پيك بفرستم .
- كي مي ري خونه ؟
در باز شد و مامان كنارم جاي گرفت .
- بريم كه اين عمه ات من رو ... .
با ديدن موبايل در دستم سكوت كرد . اختلاف خواهر شوهر و عروس كه موضوع جديدي محسوب نمي شد، می شد ؟ هر روز براي دامن زدن به اين اختلافات بهانه اي جديد پيدا می شد ! اين بار موضوع و بهانه چه بود، خدا مي دانست و خودشان ! سرويس جواهرات جديد مامان يا تركيب رنگي بلوز عمه سپيده ؟!
گفتم : به هر حال من تا نيم ساعت ديگه موبايلتون رو ... .
ميان حرفم گفت : می آم جلوي در خونتون ... مي خوام خودم موبايلم رو بگيرم و ... در مورد محفوظ بودن اطلاعاتش مطمئن بشم .
كل جمله آخرش را كلمه به كلمه و با تاكيد بيان كرد . دلم مي خواست داد بزنم . اين مرد خيلي خوب مي دانست چه طور با اعصاب نداشته امروز من، بازي كند . چرا درك نمي كرد امروز از آن روزهايي نیست كه صبر و تحملم را به بوته ی آزمايش بگذارد ؟!
زير لب گفتم : به جهنم ... .
سر مامان لادن كامل سمتم چرخيد و چشمانش گرد شد . حق داشت . تاراي او دختري نبود كه چنين كلماتي را بر زبان بياورد اما امروز، درست همين امروز دختر مؤدب و با نزاكت هميشگي اش، جاي خود را به تاراي عصباني و پر حرص داده بود و بابت آن بايد تشكر بلند بالايي از آقا اميرسام خـان مي كرد .
با صداي بلند تري ادامه دادم : هر طور راحتيد .
گفت : شنيدم چي گفتي .
لبم را گاز گرفتم تا جمله " من هم گفتم تا بشنوي " را بر زبان نیاورم .
- به هر حال اين تصميم خودتونه ... روز خوش .
ارتباط را قطع كرده و با حرص و اخم موبایل را داخل کیفم، پایین پای مامان لادن، پرتاب کردم .
مامان سرش را سمتم خم كرد و گفت : چيزي شده تارا ؟ كي بود پشت تلفن ؟
مشت آرامي به فرمان كوبيده و گفتم : يه پسر چندش .
- اين كه ... .
- الان نه مامان جان ... لطفاً ... قول مي دم بعد در موردش با هم صحبت كنيم ولي الان نه ... خواهش مي كنم .
اتومبیل را روشن کردم، دنده را جا انداخته و پایم را با تمام قدرت روی پدال گاز فشار دادم .
مامان دستانش را روي داشبورد گذاشت و گفت : چه خبره تارا ؟ چرا اين طوري رانندگي مي كني ؟ دیوونه شدی دختر ؟!
شقيقه هايم نبض گرفته و تمام ذهنم درگير تمركز روي فشار پاهايم به پدال گاز و ترمز بود . فرمان را چرخانده و اتومبيل همزمان با صداي تيز و آزاردهنده لاستيك ها وارد خیابان اصلی شد . از خودم عصباني بودم و نمي توانستم درك كنم چرا امروز همه چيز از كنترلم خارج شده است، حتي خودم !
پاسخ
#9
براي چند لحظه كوتاه پايم را از روي پدال گاز برداشته و مات مردي شدم كه فقط چند متر پايين تر درست مقابل در خانه ما، به آزراي سفيد رنگي تكيه داده بود . آرامش ناگهاني و شوكه كننده اي تمام بدنم را فرا گرفت . امير سام حشمتي ! آقا امير سام خان !
فشار ملايمي به پدال گاز داده و خيلي نرم اتومبيل را مقابل در پاركينگ متوقف كردم . حق داشتم از دیدنش در حالی که فقط با يك بار حضور آدرس اين جا را به خاطر داشت، متعجب و شگفت زده شوم .
مامان لادن پرسید : ماشين رو نمياري تو ؟
به كنترل درهاي اتوماتيك پاركينگ كه به سوئيچ اتومبيل متصل بود، نيم نگاهی انداختi و گفتم : شما بريد داخل منم مي آم .
از داخل داشبورد موبايلش را برداشتم، نفس عميقي كشيده و پياده شدم . هنوز در همان حالت به اتومبيل تكيه داده بود .
با لبخند گفت : خوشم اومد ... به نظر مي رسه دست فرمون خوبي داری .
دو قدم به سمتش برداشته و متوقف شدم . نگاه سنگينش سر تا پايم را از نظر گذراند .
صاف ايستاد، قدمي به جلو برداشت و ادامه داد : البته ... وقتي دیروز صبح يادم مي آد احساس مي كنم بايد در مورد اين حرفم تجديد نظر كنم يا ... يا شايد بايد به اين نتيجه گيري برسم كه دست فرمونت خوبه و پارك كردنت افتضاح !
کلامش روی کلمه " افتضاح " تاکید عجیبی داشت . انگشت اشاره اش را سمتم نشانه رفت .
با حالتی که تنها می توانستم برای توصیفش از کلمه " تمسخر " استفاده کنم، گفت : حتماً پارك دوبلت ديدن داره ... اين طور نيست ؟
نفس عميقي كشيده و موبايل را سمتش گرفتم . بروز دادن خشم و عصبانيت و ناراحتي ام در مقابل او برايم مسئله مهمي نبود اما اطمينان داشتم چند ساعت بعد از اين كارم به شدت پشيمان خواهم شد، پس فقط بايد تلاش مي كردم در آرامش اين چند دقيقه را پشت سر بگذارم . ابروي راستش به نرمي بالا رفت و لبخند محوي روي صورتش نشست .
- سلام لادن خانم .
نيم نگاه كوتاهي به عقب انداختم . مامان اتومبيل را دور زد و در دو قدمي ام متوقف شد . نگاهم متوجه حشمتي شد كه با لبخندي بزرگ به مامان خيره نگاه می کرد .
- سلام پسرم خوبي شما ؟
- ممنون لادن خانم خوبم، شما خوبيد ؟ آقاي زند چه طورند ؟
تكان ملايمي به موبايل داده و گفتم : بابا خوبند، مرسي از احوال پرسيتون ... بفرمائيد اين هم از امانتيتون .
مامان گفت : معرفي نمي كني تارا جان ؟
پس مامان هم او را نشناخته بود كه قطعاً با وجود آن همه تفاوت جاي تعجب نداشت . مامان با لبخند نگاهم مي كرد و من اين لبخند را خوب ميشناختم، لبخندي كه مي گفت " زود باش بگو كيه تا نكشتمت " . من اگر مامان لادن را نمي شناختم كه تارا نبودم ! دلم مي خواست روي زمين بنشينم و يك دل سير گريه كنم . نمي شد از حضور حشمتي دم در خانه يمان به همين سادگي گذشت . وقتي قبول مي كردم او را اين جا ببينم اصلاً به حضور مامان در كنارم فكر نكرده بودم .
مامان هر جوان مجردي را به چشم يك مورد مناسب براي ازدواج با من مي ديد و اگر متوجه ميشد همين جوان رعنا، خوش تيپ و به ظاهر خوش برخورد مقابلش قبلاً خواستگارم بوده است براي من يك فاجعه به تمام معنا محسوب مي شد . اگر مامان لادن فقط در فكر شوهر دادن و خلاص شدن از شر من نبود، مسلماً خيلي راحت تر مي توانستيم با هم كنار بيايم اما ظاهراً قصد تغيير عقيده را نداشت .
حشمتي جلو آمد، موبايل را از دستم گرفت و گفت : لطف كرديد خانم زند ... خب من ديگه مزاحم ... .
داشت مي رفت و حس خوشحالي تمام وجودم را در بر گرفت .
- ما قبلاً همديگه رو ديديم ؟ چهره تون خيلي به نظرم آشناست ... تارا جان معرفيشون نكردي ؟
تاكيد كلام مامان بر روي كلمه " جـان " كاملاً مشخص و واضح بود . چشمانم را بستم . اگر مامان از اين موضوع مي گذشت جاي تعجب و شگفتي داشت ! سعي داشتم لبخند بزنم .
- آقاي حشمتي هستند ... يكي از همكاران جديدم .
نگاهم به مامان و واكنشش بود . حشمتي ! همكار جديد ! اميدوار بودم بعد از پنج ماه حداقل نام خانوادگي او را از خاطر برده باشد . ابروهاي مامان بالا رفت و در عرض ثانيه اي كوتاه لبخند روي لب هايش نشست . مطمئن بودم خيلي خوب او را شناخته است و این شناخت برای من با فاجعه هیروشیما برابری می کرد !
- اِوا شوخي مي كني ؟! تارا اين همون پسره چِند ... .
" چندش " مامان دقيقاً قصد به كار بردن چنين كلمه اي را داشت و خدا را شكر كه در آخرين ثانيه سكوت كرد .
مامان سري تكان داد و گفت : آقاي حشمتي ؟! بله، بله ... شما رو خيلي خوب به خاطر دارم .
اگر آن ظاهر جذاب را در روز خواستگاري به ياد نمي آورد قطعاً نااميد مي شدم !
دستم را روي شانه مامان گذاشته و گفتم : شما بفرمائيد داخل من بعد در اين رابطه به شما توضيح مي دم .
حرص مي خوردم .
مامان با دست به خانه اشاره كرد و گفت : بفرمائيد داخل آقا امير سام خان .
- نه خيلي ممنون ... بايد برم به يه جلسه مهم كاري برسم، اِن شاا... يه روز ديگه كه آقاي زند هم تشریف داشتند با خونواده خدمتتون مي رسيم .
با لبخند بزرگ مامان احساس كردم تمايل عجيب و باور نكردني به خودزني پيدا كرده ام . قصد داشت با خانواده خدمتمان برسد ؟! مگر نمي دانست اين حرف چه معناي عميق و نهفته اي براي مامان لادن من دارد كه اين طور بي پروا و با لبخند چنين كلامي را بر زبان مي آورد ؟!
- اين كه خيلي خوبه ... فردا چه طوره كه ... .
از بين دندان هاي به هم قفل شده ام آرام صدايش زدم : مامان !
حشمتي با لبخند قدم ديگري جلو آمد و گفت : خيلي ممنون از دعوتتون ولي مامان و بابا چند روزي رفتند سفر ... برگشتند حتماً مزاحم مي شيم ... .
نفس راحتي كشيدم .
و رو به من ادامه داد : خانم زند ممكنه در رابطه با جلسه امروز دو دقيقه وقتتون رو بگيرم ؟
مامان گفت : خب چرا نمي يايد بالا صحبت كنيد ؟
دستانم را روي شانه هاي مامان گذاشته و گفتم : مامان جان شما بفرمائيد بالا منم چند دقيقه ديگه مي آم خدمتتون .
و تقريبا او را سمت در هل دادم . مامان با لبخندی بزرگ خداحافظي مختصري كرد و وارد ساختمان شد . چشمانم را بسته و نفس عميقي كشيدم . كاش يك دقيقه، فقط يك دقيقه به من فرصت مي داد تا كمي آرام بگيرم و به خود بيايم .
- فردا برنامه ات چيه ؟
برنامه فردايم ؟! چرخيدم و نگاهش كردم . به او چه ارتباطي داشت كه من براي فردا چه برنامه اي دارم ؟ كه البته براي فردا برنامه هایي مفصل و منظم و دقيقي داشتم ! بخوابم، كتاب بخوانم و تمام روزم را به تنهایی در اتاقم سپري كنم . بعد از چنين روز ديوانه كننده و افتضاحي به آرامش نياز داشتم . لبخندي بزرگ تمام صورتش را پر كرده بود، از همان لبخند هايي كه دلم مي خواست با مشتي محكم بر صورتش آن را محو و نابود كنم .
قدمي به عقب گذاشت و گفت : واي واي ... اين طوري نگاه نكن، مي فهمم عصباني هستي ولي ... تارا اخم نكن زشت مي شی .
تارا ؟! دلم مي خواست خفه اش كنم . به چه جراتي اين طور خطابم مي كرد ؟
با لحن كاملاً تندي گفتم : شما ادب و نزاكت خانوادگی ... .
ميان حرفم پريد و با حالت كاملاً جدي گفت : فردا ساعت يازده با دو تا از همكارام مي آم دفترت تا در مورد كار حرف بزنيم .
در مورد كار ! با دو نفر از همكارانش ! جدي حرف مي زد ؟!
ادامه داد : نمي خوام بهت اميدواري بدم ولي كل روز داشتم با شفقي و چند نفر ديگه تمام اون مداركي كه دادي زير و رو مي كرديم و ... يه نكات مبهمي بود كه جاي بحث داره ... اگه به اندازه كافي مشاورهام رو تحت تاثير قرار بدي شايد با يه سري شروط بشه به يه توافقاتي رسيد .
داشت از توافق حرف مي زد ؟ قلبم دو هزار دور ... نه، سه هزار دور در دقيقه مي زد .
دستي در هوا تكان داد و گفت : فردا مي بينمت ... راستي حال دماغت بهتر از صبح به نظر مي رسه .
اخم هايم در هم رفت . با اين كه در ظاهر فقط كمي ورم داشت ولي هنوز دردناك بود و با كوچك ترين تماسي مي توانست دادم را در بياورد . او سمت اتومبيلش مي رفت و من چند حس متضاد را با هم تجربه مي كردم . حرص مي خوردم و گوشه ذهنم به كلمه " توافق‌" فكر مي كردم . يعني بايد باور مي كردم جلسه مزخرف امروز صبح چندان هم بي نتيجه نبوده است ؟ شايد براي خوشحالي خيلي زود بود اما احساس مي كردم شاید بتوان کمی، فقط کمی به جلسه فردا اميدوار باشم . سوار همان آزراي سفيد رنگ شد و رفت .
من يك قدم جلو رفته بودم، يك قدم هر چند كوچك و نامطمئن ولي تاثير گذار و كاملاً اميدوار كننده . در حال حاضر فقط يك احتمال بود ولي همين احتمال مي گفت آقا امير سام خان حشمتي ممكن است روي كار من سرمايه گذاري كند و اين يعني به حقيقت پيوستن تمام روياهاي اين هفت سال، يعني تمام تلاش و كوشش و پشتكارم داشت به نتيجه مي رسيد . شايد در جلسه فردا به نتيجه رضايت بخشي نمي رسيدم، ولي اهميتي نداشت . اين روزني كه آقا امير سام خان ايجاد كرده بود هميشه يك روزن باقي نمي ماند و روزي مي رسيد كه فقط نور بود و نور .
لبخند محوي روي لبم نشست . امروز حس عجيبي داشت . همه چيز خيلي بد پيش مي رفت و جلسه فردا مي توانست تمام خاطرات بد امروزم را از بين ببرد . سمت خانه برگشتم . حالا بايد با مامان روبرو مي شدم و قطعاً بايد به خاطر حضور حشمتي مقابل در خانه سوال و جواب و احتمالاً بازخواست مي شدم . اميدوار بودم اين آخرين بخش از سختي امروز باشد . با وجود تمام نگراني ام در مواجهه با مامان لبخند زدم . مامان لادن غول مرحله آخر بود !
***
پاسخ
#10
با فنجان چاي پشت ميز صبحانه مقابل مامان لادن نشستم .
- كي قرار بود بگي با اين پسره، حشمتي قراره شراكت كني ؟
نگاهم روي ظرف پنير و ناني كه در دست داشتم، ثابت ماند . ديروز يك ساعت تمام با كوچك ترين جزئيات ممكنه، مجبور شدم براي مامان لادن در مورد امير سام حشمتي و دليل حضورش مقابل در خانه، حرف بزنم تا رضايت داده و دست از سرم بردارد . اما موضوع بابا فرق داشت ! او بدون بازخواست، محکوم می کرد .
گفتم : حاج سعيد موضوع شراكته يا پسره حشمتي؟
ترجيح مي دادم به جاي نگاه كردن به چشمان خشمگين و پر از شراره هاي آتش حاج سعيد مشغول خوردن صبحانه ام باشم، چون به تجربه مي دانستم خيلي زود مجبور به ترك ميز خواهم شد .
- موضوع سرخود عمل كردن توئه .
تندي لحنش كمي باعث تعجبم شد ولي در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه اختلافاتمان حداقل از طرف من بايد همراه با احترام باشد !
سرم را كمي بالا آورده و گفتم : شما اين طور خواستید .
- اين كارت زياده روي نبود ؟! نبايد قبلش با من يا با يكي از پسرها مشورت مي كردي ؟
گوشه لبم را به دندان گرفته و نگاهم سمت مامان لادن كشيده شد . با چهره اي كاملاً خونسرد و بي تفاوت نشسته بود و صبحانه مي خورد . داشتم فكر مي كردم چه زماني براي در جريان قرار دادن بابا و ماهان و مهبد وقت پيدا كرده است ؟
گفتم : هنوز هيچي مشخص نيست ... فقط داريم در موردش حرف مي زنيم و به نتیجه خاصی نرسیدیم .
بابا فنجان چايش را روي ميز گذاشت و گفت : حشمتي با اون آبرو ريزي كه توي مجلس خواستگاري راه انداخت چه طوري به خودش جرات داده كه ... .
كاملاً انتظار شنيدن چنين جمله اي را داشتم .
- حاج سعيد ... اين يه قرار كاريه نه مجلس خواستگاری .
با چشم غره نگاهم مي كرد . صبحي كه با چنين چشم غره غليظي آغاز مي شد قطعاً نمي توانست تفاوت قابل توجهي با روز گذشته ام داشته باشد !
- مي خوام با اين پسره حشمتي حرف بزنم .
معترض گفتم : بابا !
کلافه به موهایم چنگ زدم . نبايد ديروز به مامان لادن چيزي در رابطه با اين ماجرا مي گفتم . قرار بود موضوع گفتگويشان چه باشد ؟! ظاهر شگفت انگيز آقا امير سام خـان ! در مجلس خواستگاري يا منصرف كردنش از اين سرمايه گذاري ؟ در مورد حدس دوم نياز به تلاش چندان زيادي نبود چون با برداشتم از برخورد حشمتي، او فقط به دنبال بهانه اي قابل قبول براي رد اين سرمايه گذاري مي گشت .
آرنج هايم را روي ميز گذاشته و ادامه دادم : قراره از اين به بعد اين طوري كارهام رو زير سوال ببريد ؟
مامان لادن با اخم، لحن متذكرانه گفت : تارا ! احترام پدرت رو نگه دار .
نفسم را با صدا بيرون داده و گفتم : من که حرف بدی نزدم ... .
و رو به بابا ادامه دادم : ما با هم يه قراري گذاشتيم، درسته ؟
بابا صورتش را سمتم برگرداند و گفت : توي اين قراره ما چيزي در مورد پسره حشمتي نبود .
پسره ! حشمتي ! برايم اهميتي نداشت او را چه صدا بزنند، آقا امير سام خان ! يا حتي چِندش؛ مهم فكري بود كه در پس اين طور صدا زدن ها وجود داشت . باز هم بهانه اي موجه براي مخالفت كردن و سنگ اندازی .
- ايمان يا حشمتي ... چه فرقي داره ؟
البته كه براي من تفاوت هاي زيادي بين اين دو نفر وجود داشت . شراكت با ايمان و حس اعتماد ميانمان چه طور با ايجاد گفتماني مشترك با غريبه اي مانند حشمتي قابل مقايسه بود ؟!
با مكث كوتاه و لحنی دلخور ادامه دادم : حاج سعيد ... روز اول گفتيد مخالفيد، گفتم از پس اين كار بر مي آم، گفتيد همه چيز اين كار پاي خودم و گفتيد از شما كمك نخوام، منم گفتم چشم ... گفتم ايمان شريكم شده، گفتيد دليل نداريد كه در مورد كارهاي من نظر بديد ... گفتيد يا نگفتيد ؟
شايد در مقابل ديگران نمي توانستم به خوبي خونسردي و آرامش خود را حفظ كنم ولي موضوع حاج سعيد زند فرق داشت؛ در مواجهه با او نمي توانستم لحن ديگري داشته باشم !
- تو در مورد ايمان حرف زدي نه حشمتی .
از جا بلند شده و گفتم : شراكتم با ايمان بهم خورده و شايد ... با حشمتي و شايد هم با يه نفر ديگه شريك بشم چون از نظر مالي توان اين رو ندارم كه هزينه هاي شركت رو تامين كنم ... اگه ماشينم رو بفروشم، از حساب شخصي خودم استفاده كنم و مخارج خودم و شركت رو به حداقل برسونم شـايد بتونم تا هفت هشت ماه ديگه شركت رو سر پا نگه دارم ... روز اول كه باهاتون حرف زدم قرار نبود برادرزادتون اين طوري دست من رو توي پست گردو بذاره، بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه ... فكر كنم الان در جريان كامل امور قرار گرفتيد .
مامان گفت : كجا مي ري ؟ تو كه چيزي نخوردی .
بابا دوباره فنجان چايش را برداشت . گوشه لبم را به دندان گرفتم . حق داشت در مقابل فرزند ناخلفش اين طور بي تفاوت و خونسرد عمل كند .
گفتم : ميل ندارم ... مي رم دفتر .
با گام هايي آرام آشپزخانه را ترك كردم، بلكه بابا حرفي بزند و چيزي بپرسد، اما با آرامش مشغول صرف صبحانه بود . دلخور بودم، نپرسيد چرا ايمان شراكتش را بر هم زد؛ اصلاً در مورد مشكلات مالي ام كنجكاو نبود ؟! برايش اهميتي نداشت كه ظهر جمعه براي چه قصد رفتن به شركت را دارم ؟
هميشه همين طور نبود . به سادگي مي توانستم روزهايي را به ياد بياورم كه عزيز كرده و تك دختر لوس بابا سعيد بودم . روزهايي كه فقط اراده من مي توانست خيلي چيزها را تغيير بدهد و هنوز براي بابا سعيد و مامان لادن اميد بودم نه يك فرزند ناخلف و خودسر .
وارد اتاق شده و در را بستم . آن روزها ماهان و مهبد با حسرت نگاهم مي كردند . ماهان مغرورتر از چيز بود كه بخواهد به اين موضوع اعتراف كند يا حتي در رفتارش آن را نشان دهد اما از نگاهش حسرت چند دقيقه توجه و محبت بابا سعيد، پيدا بود . مهبد اما آشكارا حسادت مي كرد، گوشه و كنايه مي زد و اعتراض مي كرد . و من با لبخندي پيروزمندانه نگاهشان مي كردم و باز هم در پي توجه بيشتر بودم .
به در تكيه داده و نگاه خيره ام روي تخت ثابت ماند . لبخند كمرنگ و پرحسرتي روي لبم نشست . انگار همين ديروز بود كه براي خريد اين تخت همراه مامان لادن و بابا سعيد تمام بازار را زير و رو كرده بوديم . اصرار من بود كه ديگر دختر بچه نيستم، بزرگ شده ام و مي خواهم رنگ صورتي اتاقم را تغيير بدهم . همين خواسته ام براي تغيير و بزرگ شدن بود كه مرا از بابا سعيد دور كرد .
نگاهم يك دور كامل در اتاق چرخيد . شب اولي كه بابا سعيد براي گفتن شب بخير و چند دقيقه صحبت پدر و دخترانه پا به اتاقم نگذاشت را به خوبي در خاطر داشتم . اختلافمان از رفتن و نرفتن همراه با مهبد به ميهماني شروع شد . مهبد پيشنهادش را داد، من آماده و حاضر نزد بابا سعيد رفتم و براي اولين بار در مقابل خواسته ام جواب قاطع " نه " شنيدم . حتي با گريه كردن هم نتوانستم از قطعيت اين " نه " كم كنم . اين كلمه سرآغازي بود براي بزرگ شدن اختلافاتي كه تا آن روز خيلي بي اهميت به نظر مي رسيدند و هر دوی ما به راحتی و البته با کمی گذشت، از کنارشان با بی تفاوتی عبور می کردیم .
نفسم را با صدا بیرون داده و به سراغ کمد لباس هایم رفتم . بیشتر از دو ساعت تا شروع جلسه زمان داشتم ولی با آبروریزی روز گذشته ترجیح می دادم زودتر به دفتر بروم . کمی هیجان زده بودم ولی اجازه نمی دادم بیش از همان روزن کوچک به این سرمایه گذاری و گرفتن جواب مثبت دل ببندم . مانتو و شلوار رسمی سیاه رنگ با آن حاشیه های سفید گزینه مناسبی برای انتخاب به نظر می رسید .
***
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان