رتبه موضوع:
  • 13 رای - 3.69 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان همزاد مرگ
#11
سوییت کوچک در مقایسه با اتاقی که لیلا در آن زندگی می کرد، خیلی هم بزرگ و دلباز به نظر می رسید.
حاجی در راهروی باریکی که میان کارتن ها و اجناس انبار ایجاد شده بود ایستاد و به دور و بر اشاره کرد.
-ظاهر و باطن همینه! حول و حوش 40متره... یه دست رنگ بخوره خیلی بهتر میشه!
لیلا همان جا نزدیک در ورودی ایستاده بود و هرچه فکر می کرد کمتر می فهمید چه اتفاق و جریان عجیبی در زندگی اش در حال رخ دادن است!
معلوم نبود کیف را قاپ زده یا در بی حواسی به قرعه ی شانس و اقبال چنگ انداخته!
با چشم هایی که بی اراده ریز و کنکاش گر شده بود به پیرمرد خیره شد.
-لابد قراره هر ماه از حقوقم بره بالای کرایه خونه هان؟
-من که گفتم حرفی از کرایه نیست لیلا خانم!
- پس رو چه حساب...
-روی حساب اینکه شما از این به بعد داری اینجا کار می کنی و من می خوام همه سروقت مشغول کار باشن و از طرفی امنیتشون هم تامین باشه! این شرایط واسه همه هست! هرکس که رفت و آمد سختش بوده همین جا ساکن شده! غیر از اینه خانم جلالی؟
جلالی سرش را از صفحه ی موبایلش بیرون کشید و فورا گفت:
- حق با شماست حاج آقا!
-حالا بازم فکراتو بکن هرطور که می بینی به صلاحته دخترم...
از چه می ترسید که دل دل می کرد؟ اسم این احساس تردید را باید ترس می گذاشت یا ناباوری؟ آنقدر همه چیز خوب به نظر می رسید که خیال می کرد یا وسط یک رویا قدم می زند یا میانه ی یک نقشه ی شوم گیر افتاده! آدم مهمی نبود که کسی برایش نقشه بکشد پس همه چیز رویا بود و بعید نبود دیر یا زود از خواب بپرد! چرا نباید قبل از پرت شدن به بیداری از این رویا لذت می برد؟
-صلاح من که هست تو فکر صلاح خودت باش حاجی! می دونی اینجا کرایه اش متری چند میفته؟ واسه خاطر خودت میگم! اینجوری پیش بری به خاک سیاه می شینی!
خنده ی بلند یزدانی پدر انبار را پر کرد. کم پیش می آمد اینطور از ته دل بخندد. سری تکان داد و دستی به ریش های سپید کوتاهش کشید.
-لا اله الا الله... بالاخره اینجا پسندیده شد یا نه؟
-بعدا دبه درنمیاری کرایه بگیری که؟
اخم های جلالی درهم شد.
-این چه طرز حرف زدنه؟ حاجی مراعاتتو می کنن دیگه پررو نشو!
-خانم جلالی مشکلی نیست!
با همان لبخند توی صدایش جواب لیلا را داد:
-اگه شفاهی قبول نداری می خوای مکتوب بنویسم که خیال شما راحت بشه؟
لیلا دست کشید به پشت گردنش و بعد لبه های کلاهش را بیخودی مرتب کرد.
-من کی اسباب بکشم؟
برای بیرون آمدن از حسی که به جز خجالت نمیشد اسمی رویش گذاشت،جمله ی بهتری به ذهنش نرسید!
-امروز اینجا خالی میشه بعدم تا رنگ دیوارا...
نگذاشت حرفش تمام شود!
-همینجوری که هست حله!
-نمیشه که دختر من! دیوارا بتونه و رنگ می خواد!
هرچه حاجی گفت به سرش نرفت و قرار شد خانه همانطور که هست بماند.
همان روز کارگرها وسایل انبار را به اتاقک پشت بام بردند و لیلا که رفته رفته بیشتر قدر موقعیت پیش آمده را می فهمید، تصمیم گرفت هرچه زودتر قبل از اینکه احیانا نظر پیرمرد عوض شود به آنجا اسباب کشی کند!
فردای آن روز وانت کارگاه با یک راننده در اختیارش بود تا خرت و پرت ها و چهارقلم اثاثیه اش را به خانه ی جدید ببرد. خانه ی جدیدی که بی هیچ منت و زحمتی صاحبش شده بود و هنوز باورش نمیشد و شاید تا آخرعمر هروقت به این روزهایش برمی گشت باز هم باورش نمیشد!
در تمام مسیر دور و دراز غرق فکر بود و وقتی راننده مقابل ساختمان کارگاه نگه داشت، تازه حواسش برگشت.
پاسخ
 سپاس شده توسط poyapedram ، Rachelporma
#12
خانه ای که به آن کلید انداخت دیگر همان انبار شلوغ دیروزی نبود. دیوارها دودگرفته و کثیف به نظر نمی رسید. بوی مواد شوینده هنوز توی هوا معلق بود. حتی خودش هم متوجه لبخند محو بی اختیارش نشد. این همه تغییر در یک روز از دست کسی جز آن پیرمرد عجیب و غریب برنمی آمد...
خیلی زود مرد راننده وسایل را جابجا کرد و حالا لیلا مانده بود و خانه ای جدید که در هیچ جای مخیله اش جا نمی گرفت.
خانه پنجره ای نداشت و باید بعدا برای گلدان هایش جایی در حیاط پیدا می کرد.
فرش 6متری لوله شده وسط پذیرایی خانه افتاده بود. به زحمت خم شد و تای فرش را باز کرد. رنگ و رو رفته و نخ نما بودنش بیشتر از همیشه توی ذوق میزد.
طاق باز روی فرش دراز کشید و دست هایش را زیر سر گذاشت.
نگاه بی هدفش گچ بری های سقف را دور زد.
-یه لوستر می گیرم... از این کریستالایی که شکل لاله است... برق می زنه... آویزون می کنم همین جا...
انگشت اشاره اش دور لامپ سقف چند دایره ی فرضی کشید.
-اینجا عین روز روشن میشه...
همینطور که داشت نقشه می کشید کسی چند بار محکم به در کوبید.
دستش را ستون کرد و به کمک عصا بلند شد.
-هوی مگه سر آوردی؟
پشت در انتظار هرکسی را داشت به جز پسرحاجی!
-صدای درو نمی شنوی؟ کر هم هستی شکر خدا!
-حواست باشه چی از دهنت درمیاد پسرحاجی!
-لیاقت بدتر از ایناشو داری! برو کنار...
بعد هم دری را که لیلا به آن تکیه زده بود کنار زد و بی هیچ اجازه ای وارد شد. لیلا برای لحظه ای تعادلش را از دست داد و چیزی نمانده بود زمین بخورد که عصایش را محکم چسبید و روی پا ایستاد. برگشت و رو به سبحان که به سمت وسایلش می رفت از ته حنجره فریاد کشید.
-چه مرگته عین گاو سرتو انداختی اومدی توی خونه من چی...
سبحان به سرعت برق و باد قدم های رفته را برگشت و جوری مقابلش سینه سپر کرد که حرف در گلویش ماند. انگشت اشاره اش هوا را شکافت و تا چشم های لیلا بالا آمد.
-خونه ی تو همون گورستونیه که ازش اومدی! یه امروز و فردایی اینجایی پس حس مالکیت بهت دست نده! تا وقتیم اینجایی عین آدم حرف می زنی! من حاجی نیستم که صبر ایوب داشته باشم!
این آقازاده چه می دانست... زندگی اش ... تمام هست و نیستش باید در گورستان می بود... از بخت بد و بی انصافی اقبال بود اگر روی دست زمین جا ماند... چه می دانست که تنها جایی که به آن حس مالکیت دارد همان گورهای تنگ است...
سبحان از کوتاه ماندن زبان دراز دخترک کلافه شد و عقب کشید. نگاهی به چند تکه اسبابی که گوشه کنار پراکنده بود، انداخت.
- چند تا تیکه بیشتر نیاوردین که! چرا وانتو پر نکرد صادق؟ تا کی باید معطل بشیم صد بار می خواد بره و ...
-همینه!
-چی؟
-همیناست وسایلم!
سبحان خواست چیزی بگوید ولی لب هایش بسته ماند.
-اومدی متلک بندازی که انداختی و جیگرت حال اومد! دیگه زحمتو کم کن پسرحاجی!
این را گفت و یکی از گلدان هایش را بغل زد تا به حیاط ببرد.
-وایستا ببینم! کجا راه افتادی واسه خودت؟
-د آخه به تو چه هان؟ به تو چه؟ عینهو سگ هار اومدی پریدی توی خونه و پاچه ی من بدبختو چسبیدی و ولم نمی کنی! من نمی دونم تو چه...
-دور برندار! حاجی گفت بیام کمک توی اسباب کشی!
قبل از آن که لیلا از بهت حرفش بیرون بیاید گلدان را از دستش بیرون کشید.
-کجا می خوای ببری اینو؟
-کمک نمی خوام چهار تا تیکه بیشتر نیست! نمی خواد معطل من بشی آقازاده!
-به خواستن تو کاری ندارم! خیال بابا اینجوری راحت تره! می خواد مطمئن باشه توی جابجایی وسایل بلایی سر اون پای شکسته ات نمیاد! یه ساعت بشین سرجات به پر و پای من نپیچ!
درحالیکه هر سه گلدان را با هم بلند می کرد پرسید:
-توی حیاط می خوای بذاری؟
بی حواس سر تکان داد و به محض اینکه یکی از گلدان ها کمی در دست سبحان جابجا شد صدایش بالا رفت.
-بپا نیفته جون عزیزت!
-جون عزیز منو واسه یه گلدون قسم نده!
-اونا هم واسه من عزیزن! اگه عرضه نداری ببری بذار خودم می برم!
-زیادی حرف می زنی!
بی توجه به مردمک های لیلا که روی شمعدانی های نازنینش چرخ چرخ می خورد از خانه بیرون زد. انقدر سریع رفت که با پای در گچش نمی توانست دنبالش برود.
به دقیقه نکشیده برگشت.
-یه جای نورگیر گذاشتی دیگه؟
-جاشون خوبه!
باید خودش سرفرصت به گلدان هایش سر میزد. هیچ اعتمادی به این پسر نبود!
پاسخ
 سپاس شده توسط Ebinzen ، RogerBrosy ، poyapedram
#13
-بگو هرکدوم از وسایلو کجا می خوای بذاری من زودتر باید برم!
-خب برو راه باز جاده دراز! دست و پاتو که نبستم! خودت عین اجل معلق خراب شدی سرم!
سبحان دستی به موهایش کشید و هوای مانده در ریه هایش را فوت کرد. کت سرمه ای اش را از تن بیرون آورد و آستین های پیراهن سفیدش را تا آرنج تا زد.
لیلا حتی در محال ترین تصوراتش هم نمی توانست چیزی را که داشت به چشم می دید تجسم کند! آقازاده ای که کمد کهنه ی چوب گردو را که کم هم وزن نداشت روی کول انداخت و بی آن که خم به ابرو بیاورد به اتاق برد.
-جز زل زدن به من کار دیگه ای نداری انجام بدی؟
تازه وقتی زبان نیش عقربش به کار افتاد مطمئن شد که مرد روبرویش را با یک شعبده بازی بزرگ عوض نکرده اند!
-بهت نمیومد کارای مردونه بلد باشی پسرحاجی! گفتم الانه که النگوهات بشکنن!
عجیب نبود که نگاه به آتش نشسته ی سبحان دلش را خنک می کرد؟!
-تو عمرم آدم نمک نشناس زیاد دیدم ولی تو از همشون بدتری!
او هم خوب بلد بود آتش بزند! بدون حرف دیگری سراغ بقیه ی وسیله ها رفت که چند خرده ریز بیشتر نبود. در عرض چند دقیقه همه چیز سرجای خودش قرار گرفت.
لیلا خودش را با چیدن چند تکه ظرف داخل کابینت ها مشغول کرده بود که صدای چرخیدن در روی پاشنه به گوشش خورد. یعنی داشت می رفت؟ باید تشکر می کرد؟ به خواست او آنجا نیامده بود که نیاز به تشکر باشد! اصلا مبادی آداب بودن از کی لابلای افکارش رسوخ کرده بود؟
صدای بلند بسته شدن در باعث شد فحشی در دلش بدرقه ی راه مردک روانی کند!
با پیچیدن صدای موسیقی در خانه جا خورد! نگاهش به دنبال منبع صدا گشت و روی گوشی موبایلی که فقط می توانست مال یک نفر باشد، متوقف شد. اسم "داداش" روی صفحه روشن و خاموش میشد.
گوشی میلیونی را برداشت و از خانه بیرون زد. عصازنان تا سر کوچه هم رفت ولی خبری از پسرحاجی حواس پرت نبود!
دوباره به ساختمان کارگاه برگشت. صدایی از طبقه ی بالا می آمد... دقیق تر که گوش کرد صدای کسی جز همان مرد بی حواس نبود! پله ها را که گز کرد حرف ها کم کم برایش واضح و معنی دار شد...
-بله حاجی! بله! بفرمایین تحویل بگیرین جواب این خیرخواهی های بی جا رو! طرف نذاشت یه روز بگذره! باز خوبه آفتابه دزده و به یه گوشی راضی شد! شما رو به خدا از این به بعد دست هرکسیو دیدین نگیرین بیارین توی این کارگاه!
برای لحظاتی ساکت ماند... در این سکوت صدای خرد شدن یک نفر بلند بود اما به گوش هیچ کس نمی رسید.
-به قران قسم اگه بحثم پول باشه! اگه خدای نکرده بلایی سرتون بیارن چی؟ واسه پول آدمم می کشن این جماعت دزد!
مدت ها بود که در بیداری کابوس نمی دید... نکند خوابش برده بود و بی حواس وسط یک کابوس نفس می کشید؟
چند پله ی باقیمانده را بالا رفت. یکمرتبه عصا از دست خیس عرقش سر خورد و با صدای بدی پله ها را یکی یکی سقوط کرد. دستش را به دیوار بند کرد. گوشی موبایل هنوز توی مشتش بود... مشت محکمش از خون خالی شده و بند به بند سفید بود.
از جلوی میز خالی منشی گذشت، همانطور تکیه به دیوار خودش را به اتاق حاجی رساند و در نیمه باز را هل داد.
زیر سنگینی نگاه کیش و مات شده ی سبحان، لنگ لنگان خودش را تا میز ریاست رساند و گوشی موبایل را توی سینه اش پرت کرد.
پاسخ
 سپاس شده توسط AlenkisAmima ، CharlesOxype ، poyapedram
#14
برخلاف تصور لیلا حاجی در اتاق نبود و اقازاده اش تلفنی داشت چغلی می کرد.
صدای الو الو گفتن های حاجی از پشت تلفنی که در دست سبحان خشک شده بود، به گوش او هم می رسید.
دست هایش را ستون کرد، خم شد روی میز و مستقیم آتش نگاهش را به مردمک های سبحان حواله کرد.
-من دزدم! آدمکشم! از این بدتراشم هستم! ولی می دونی چیه آقازاده؟
چندبار تخت سینه ی خودش کوبید.
-من یه آشغالم! جار می زنم که آشغالم! نه خدا می شناسم نه خدا منو می شناسه! ولی تو که ادعات زمینو ورداشته... تو که داری روی بال ملائک راه میری...
انگار که مشمئزکننده ترین موجود روی زمین روبرویش نشسته باشد چهره در هم کشید.
-واسه چی انقدر آشغالی؟
پوست گندمی صورتش در تنور غلیانات درونی اش سرخ و ملتهب شده بود. نگاه سبحان به دست های مشت شده ی روی میز افتاد که از شدت حرص می لرزید.
یکمرتبه مشت محکم لیلا تن میز را لرزاند و بعد عقبگرد کرد تا برود. اگر اینجا می ایستاد بعید نبود مشت بعدی را روی صورت نکبت مرد روبرویش که در حال حاضر لال شده بود، فرود بیاورد!
قدم دوم را برنداشته پای گچی سنگینش به لبه ی میز گرفت و تعادلش را به کل از دست داد. پخش زمین شد و فغان بی اراده اش به آسمان رسید. چینی بند زده ای بود که دوباره زمین خورده و شکستگی هایش نو شده بود.
پلک هایش از زور درد به هم فشرده میشد. لب هایش گرفتار دندان شد تا دهانش بسته بماند و بیشتر از این دشمن شاد نشود. باید بلند میشد و فضاحت این ضعف و ناتوانی را به تنهایی خودش می برد.
قبل از آن که خودش را جمع و جور کند دستی قدرتمند از بازویش گرفت و خیلی راحت او را روی مبل نشاند.
-با من دعوا داری واسه چی سر خودت بلا میاری؟ اصلا کی به تو گفته عصاتو بذاری کنار و راه بیفتی؟ پات دوباره...
-به تو هیچ ربطی نداره! گرفتی؟ برو نگران عمه ات باش مرتیکه! هرچی می کشم از گور توئه!
معجون عصبانیت و حقارت و درد و هزار حس تلخ و گزنده او را به نفس نفس انداخته بود.
مردی که بالای سرش ایستاده بود شبیه کسی به نظر می رسید که بخواهد سخت ترین اعتراف عمرش را به زبان بیاورد. نفس عمیقی گرفت و کلمات بر زبانش جاری شد.
- باشه انگار این بار من اشتباه کردم! ولی هرکس دیگه ای هم به جای من بود همین فکرو...
کلماتش پتک میشد و بر سر لیلا فرود می آمد. عذرخواهی می کرد یا زخمی را که زده بود نمک پاشی می کرد؟
-انگار؟ تازه میگی انگار؟ خود مشنگت گوشیتو جا گذاشتی! من خر تا سر کوچه رفتم آقازاده رو پیدا کنم اومدم می بینم نشسته اینجا پشت سر من شر و ور می بافه!
اصلا برای چه نشسته بود و حرف میزد؟ حرف زدن چه فایده ای داشت وقتی گوشی برای شنیدن نبود... وقتی فهمی برای درکش نبود... دستش را روی مبل تکیه گاه کرد تا بلند شود.
-بشین سرجات هنوز حرفم تموم نشده!
صدای بلند و لحن کوبنده اش برای لحظه ای، فقط برای لحظه ای دستش را لرزاند ولی بعد روی پا ایستاد و سینه به سینه ی سبحان درآمد.
-حرف اضافه زرزر بیخوده!
نگاه سیاهش برزخی شد که شد! لیلا پا پس نمی کشید.
-خودت نمی خوای عین آدم باهات حرف بزنم! اتفاق امروزم بخاطر سابقه ی خراب خودت افتاد! می خواستی از یه دزد چه توقعی داشته باشم؟
پایش تیر می کشید و پهلویش که موقع زمین افتادن به میز خورده بود، درد می کرد. حرف هایی که می شنید هم قطره قطره های اسیدی شده بود که قلبش را می سوزاند و آب می کرد. به خیال سبحان هم نمی رسید دخترک دزدی که مقابلش قد علم کرده تا این حد می تواند از حرف هایش برنجد...
-بکش کنار می خوام رد شم!
صدای لیلا طوری نبود که هیچ کدام انتظارش را داشتند... صدایی رگه گرفته و آرام...
-عصات پایینه بیارمش؟
پوزخندی گوشه ی لبش نشست.
-کسی توقع نداره آقازاده نگران یه دزد بشن!
-اگه جواب درست بدی نمی میری! بهتره تا عصاتو میارم بشینی سرجات تا دوباره نیفتادی!
لیلا همین که خواست قدم از قدم بردارد پایش چنان از بن استخوان تیر کشید که دوباره روی مبل مچاله شد.
-دختره ی لجباز چرا حرف نمی فهمی؟ اصلا شاید لازم باشه بریم دکتر...
-من هیچ گورستونی نمیام!
بی توجه به اعتراض بلند لیلا با قدم های سریع دور شد. از دیدن عصایی که گوشه ای از پاگرد راه پله زمین افتاده بود، متعجب شد. چند پله ی آمده را برگشت و عصا را رو به لیلا گرفت.
-چرا افتاده بود توی پاگرد؟
-مهم نیست!
-اگه توی راهپله هم زمین خوردی بهتره بریم دکتر تا ...
-واسه کی تیاتر میای؟ مثلا نگرانی؟
اخم های پسرحاجی گره کور خورده بود.
-فقط دلم نمی خواد بخاطر اون تصادف اتفاقی برات بیفته که نشه جبران کرد...
لیلا عصا را زیر بغلش جا کرد. نمی فهمید این پسر با خودش چند چند است!
-من هفتا جون دارم گیرم که یکیشم پای این تصادف رفته باشه! خیالت تخت قرار نیست بمیرم و وجدان دردش بمونه واسه تو!
هفت تا جان داشت که مثل چنگک هایی فولادی او را به زندگی غل و زنجیر کرده بود... دست خودش نبود که نحسی این سخت جانی از همان تولد در طالعش افتاده بود...
پاسخ
 سپاس شده توسط RogerBrosy ، CharlesOxype ، poyapedram
#15
از کودکی تا همین حالا یادش نمی آمد دوست و همدمی داشته باشد. تصور غالبی که می گفت زن ها با درد دل دردهایشان را تقسیم می کنند، در مورد لیلا بیشتر شبیه یک شوخی به نظر می رسید. او کسی بود که راز روی راز می گذاشت و حتی تا جایی که در توان داشت پیش خودش هم گذشته اش را مرور نمی کرد. تنها شکاف عمیق سدی که جلوی گذشته کشیده بود، خواب هایی بود که وقت و بی وقت سراغش می آمد و نمی گذاشت خاطرات کمرنگ شوند.
با یک حساب سرانگشتی یک ماه و نیم از روزی که پا به کارگاه گذاشته بود می گذشت. در این مدت فهمیده بود بافنده های کارگاه، که سرجمع بیست و پنج نفری می شدند، دو دسته اند. عده ای که سرشان به کار خودشان بود و علاقه ای به معاشرت با آدم های جدید نداشتند و در مقابل عده ی زیادی هم بودند که مدام می خواستند سر صحبت را باز کنند و زندگی همه را توی بایگانی ذهنشان انبار کنند. لیلا رفته رفته با کناره گیری های آشکارش به همه فهماند که حتی نمی خواهد کلمه ای از زندگی و حال و احوالش برای کسی بگوید.
یاد گرفته بود چطور گره کنار گره بنشاند و رج به رج فرش را بالا ببرد. انگشت هایش را به جای چاقوی ضامن دار به قلاب بافندگی عادت داده بود و گوش هایش به صدای یکنواخت و مداوم اوستا خو گرفته بود.
"ده تا کرم! پنج تا آجری! سه تا..."
آنوقت بافنده ها که هر دو نفر پای یک فرش نشسته بودند و هرکدام یک نیمه از قرینه ی فرش به قلابشان می افتاد، تند تند طبق نقشه ای که اوستا می خواند نخ برمی داشتند و گره می زدند و برای خودشان تکرار می کردند...
"ده تا کرم! پنج تا..."
بافنده های هر طرح فرش در یک اتاق دور هم جمع می شدند تا صدای اوستای یک نقشه با دیگری مخلوط نشود!
لیلا دستش راه افتاده بود اما هنوز به پای بقیه نمی رسید که حرکت دست هایشان هر نگاهی را جا می گذاشت!
از هشت صبح تا چهار عصر یا حتی دیرتر، پای دار می نشست و بیشتر اوقات تا صدایش نمی زدند حتی فراموش می کرد به موقع برای ناهار برود. زندگی اش بعد از یک عمر، دقیقا بعد از یک عمر، روال مشخصی به خود گرفته بود و چه چیز از این خوشایندتر که صبح بیدار شوی و در بی حواسی سپیده دم یادت بیفتد به جای بی سر و سامانی همیشگی، امروز جای ثابتی از جهان انتظارت را می کشد. گیرم که آنجا نیمکت کوچک یک قالی بافی باشد. برای لیلا همین بودن مهم بود!
گچ پایش را باز کرده بود و دیگر روز تصادف و تعقیب و گریز به نظرش خیلی دور می آمد. گاهی پسر بزرگتر حاجی را می دید و با یک سلام و علیک یا سرتکان دادن ساده از کنار هم می گذشتند. یکی دوباری هم پسر کوچکتر را دیده بود ولی اخم های غلیظش راه همان سلام گفتن ساده را هم بسته بود.
حاج یزدانی هنوز همان پیرمرد عجیب غریب روز اول بود که به یک دزد اطمینان کرده و او را دخترم صدا می زد. رفتارش با بقیه ی بافنده ها هم پدرانه بود و لیلا هیچ وقت نشنیده بود حتی یک نفر پشت سر او یا پسرهایش بدی بگوید.
روزهای زمستانی اش در روزمرگی و رخوتی که خوشایندش بود یک به یک می گذشت. جمعه ی برفی بهمن ماه بود و او با وجود تمام مراقبت هایش گرفتار سرماخوردگی شده بود. بدنش از تولد ضعیف بود و در فصل سرما از همیشه آسیب پذیرتر.
دو تا پتویی را که داشت محکم دور خودش پیچیده و چسبیده به شوفاژ در خودش مچاله شده بود با این حال سرما در مغزاستخوانش لانه کرده بود.
با صدای کوبیده شدن در، پتو را سفت و سخت دور سرش پیچید و زیرلب فحشی حواله ی مزاحم پشت در کرد. انگار با بی محلی خیال رفتن نداشت، بست دم خانه اش نشسته بود و هی به در می کوبید!
تمام تنش کوفته بود و حتی روی پا ایستادن سختش می آمد. با صدای گرفته و رگه دارش فریاد زد "اومدم" و پشت بندش به سرفه افتاد.
به محض باز کردن در یک سینی غذا دیدش را گرفت.
-دستم شکست درو باز کن خب!
یکی از بافنده ها بود که حالا اسمش را دقیق به یاد نمی آورد... شک داشت اسمش مریم بود یا زهرا. به محتویات سینی که به سمتش دراز شده بود اشاره کرد.
-این چیه؟
-قیمه ی نذریه! عجب سرمایی خوردی تو!
هنوز رغبت نمی کرد دستش را برای گرفتن سینی جلو ببرد.
-چرا واسه من آوردی؟
ابروهای مریم یا زهرا بالا پرید.
-چرا نداره! نذریه حاجی آورده واسه بچه های کارگاه! میگن هر سال این موقع نذر دارن! انگار واسه تولد سبحان خانه!
-تولد؟
-اینو از دستم بگیر قربونت برم!
سینی را از دستش گرفت و منتظر نگاهش کرد.
-من اینطور شنیدم که حاجی و خدابیامرز زنش تا چند سال بچه دار نمی شدن... خلاصه هزار جور نذر و نیاز می کنن که خدا بالاخره سبحان خان رو بهشون میده... دیگه از همون سال نذر دارن تولدشون گوسفند قربونی می کنن و غذا میدن بیرون...
لیلا نفهمید چطور خداحافظی کرد و در را بست...
سینی را زمین گذاشت و خودش را تا کنار شوفاژ کشاند. دوباره خودش را پتوپیچ کرد ولی هوا سردتر شده بود... خیلی سردتر... دیگر به وضوح می لرزید...
یک جایی میان قلبش جراحت عمیق و کهنه ای سر باز کرده بود و خونی که در رگ هایش جریان داشت... نبضی که روی شقیقه اش حس می کرد... همه و همه یادآور درد بود...
پاسخ
 سپاس شده توسط Louisrat ، poyapedram
#16
یک جایی میان قلبش جراحت عمیق و کهنه ای سر باز کرده بود و خونی که در رگ هایش جریان داشت... نبضی که روی شقیقه اش حس می کرد... همه و همه یادآور درد بود...
برای تولد فرزندشان سال های سال دست به دعا داشتند و چشم انتظار آمدنش بودند. می توانست تصور کند که کوچه را سرتاسر آذین بسته اند... حاج یزدانی جوان تر را می دید که نوزادی را در آغوش گرفته بود و زیر گوشش اذان می خواند...
تب از جسمش به افکار و خیالاتش نشت کرده بود...
دست هایی قدرتمند به جان قفل اتاق ممنوعه ی خاطراتش افتاد و بالاخره مقاومتش تمام شد... قفل شکست و سرش از هجمه ی تصاویر و صداها به دوران افتاد...
دوباره بچه شده بود... کنج دیوار افتاده و از درد مثل مار به خودش می پیچید. لب هایش زیر دندان به خون افتاده بود اما فریاد نمی زد. می دانست صدایش که دربیاید او را عصبانی تر می کند. می شناخت... برادری را که جرات نداشت برادر صدا کند میانه ی همین زخم خوردن ها شناخته بود...
مقابل چشم هایش رژه می رفت و سیگار دود می کرد...
چشمش که به چشم های باز لیلا خورد همانطور خیره ماند. پلک هم نمی زد... کمربند از میان مشتش رها شد. مسخ شده کنار جسم درهم شکسته ی لیلا زانوهایش تا خورد.
لیلا که تازه یادش افتاده بود نباید چشم هایش را باز می کرده فورا پلک روی هم گذاشت و صورتش را با دست پوشاند.
-بستم! چشمامو بستم! غلط کردم آ..آقا بهرام... ببخشید... ب..ببخشید...
به راحتی دست های کوچک دختربچه را کنار زد. سیل اشک از گوشه ی چشم های بسته اش راه گرفته بود و زخم های صورتش را می سوزاند.
انگشت های بهرام روی رد کمربند لغزید... رد سرخی از پیشانی تا ابروها که حتی تا روی پلک چپ دختربچه امتداد پیدا کرده بود. پلکش به طرز وحشتناکی متورم بود...
-باز کن چشماتو!
-ببخشید... ببخشید به خدا دیگه این...
بهرام از شانه هایش گرفت و محکم تکانش داد.
-د یالا!
چشم چپش به زور باز میشد و خون افتاده بود. آبی آشنای نگاهش برق اشک را به چشم های سیاه مقابلش انداخت.
این نگاه دریایی نازنین نباید غروب رنگ میشد... نباید...
-گریه نکن لعنتی... گریه نکن...
دست خودش نبود که اشکش بند نمی آمد.
یکمرتبه بهرام سرش را بغل گرفت.
- خودش که رفت چرا چشماشو جا گذاشت پیش تو؟ تو که قاتل جونش بودی چرا انقدر شبیهشی... چرا نمردی لعنتی؟ چرا نفس می کشی؟ من با تو چیکار کنم... تو با من داری چیکار می کنی...
داشت با مرور گذشته با خودش چه کار می کرد... پیشانی تب دارش را به زمین کوبید... یک بار... دوبار... چندین و چند بار... نمی خواست تک تک خاطرات روزهای تولدش را به یاد بیاورد... تولد شوم و نامبارکش...
پاسخ
 سپاس شده توسط Louisrat ، poyapedram
#17
چه فرقی داشت که خوابش برد یا از حال رفت، چندساعت در بی خبری سر کردن همه ی چیزی بود که به آن نیاز داشت.
با کوبیده شدن در، شبیه گنجشکی که از صدای پای عابر پر بگیرد، خواب از سرش پرید. قلبش درست مثل همان گنجشک به تب و تاب افتاد. درکی از فضای تاریک اطرافش نداشت. تاریکی ماده ای بی شکل بود که می توانست هر شکلی به خود بگیرد... تاریکی پنجه های قدرتمندی بود که چنگ شد دور گلویش...
نفس...نفس... نفسش گم میشد در این سیاهی...
کسی باورش میشد یک نفر در این چاردیواری زنده به گور شده است؟ کسی می دانست زنده به گورهای روی خاک بیشترند؟
تنها در فاصله ی چندمتری، پشت در، حوصله ی یک نفر به انتهای خودش نزدیک میشد. کتانی های جفت نشده ی جلوی در او را مطمئن می کرد که صاحبخانه در خانه نشسته و فقط خوش ندارد در را باز کند!
دیگر در نمی زد و در واقع مشت می کوبید!
ناگهان در روی پاشنه چرخید و دستش میان زمین و هوا معلق ماند.
-چه عجب! بالاخره زحمت کشیدی و ...
چشمش که به لیلا افتاد کلمات از ذهن و زبانش پاک شد.
-اتفاقی افتاده؟
لیلا به چارچوب تکیه زد و سعی کرد دلهره ی مرگ آور و استیصال چند لحظه قبل در صورتش پیدا نباشد. لبه های پتویی را که هنوز روی شانه اش بود به هم نزدیک کرد تا از سوز و سرمای غروب لرز به جانش نیفتد.
-نه!
صدای خش گرفته، دانه های درشت عرق روی پیشانی، رگه های سرخ توی چشم ها و صورتی که هنوز تبدار و گلگون بود، هیچ کدام حرفش را تایید نمی کرد!
- حالت خوب نیست! دکتر رفتی؟
-بی خیال پسرحاجی!
با لبه ی آستین عرق صورتش را گرفت و ادامه داد:
-بگو چیکار داری از خواب پروندی ما رو!
تازه به خاطر آورد برای چه با توپ پر به آنجا آمده!
-سوییچ موتور رو بده تا جابجاش کنم! جلوی پارکینگ همسایه اس نمی تونن ماشین بذارن!
چندبار دیگر هم همسایه ها اعتراض کرده بودند و تصمیم داشت این بار درس خوبی به دختر زبان نفهم روبرویش بدهد، ولی می دید که حالا وقتش نیست.
-ای دل غافل! خودم میرم جابجاش می کنم!
در جیب هایش به دنبال سوییچ گشت.
-گفتم سه سوته برمی گردم برش می دارم ولی اصلا یادم رفت! شاکی شد یارو؟
-نباید بشه؟ دفعه ی اولت نیست!
سوییچ را که از جیبش درآورد سبحان کف دستش را جلو برد.
-نمی خواد بابا! خودم میرم!
-تعارفم بلدی؟ بده من اون سوییچو با این حالت لازم نکرده بری!
کسی نگران او نمیشد. نمی توانست کلمه هایی را که شنیده بود تعبیر به نگرانی کند... این ها که نمی دانستند گوش های لیلا حسرت زده ی کلمات اینچنینی است... از سر بی حواسی و عادت حرف می زدند...
-تعارف کیلو چنده؟ قلق داره این موتور یهو دیدی اصلا نتونستی روشنش کنی!
هنوز دست سبحان برای گرفتن کلید دراز شده بود. تعارف بلد نبود پس دیگر معطل نکرد و سوییچ را کف دستش گذاشت.
-اگه دیدی روشن نمیشه بگو بیام!
سبحان سری به علامت "باشه" تکان داد و از ساختمان بیرون رفت.
از تصور پسرحاجی سوار بر موتور قراضه لب هایش کش آمد. آقازاده ای که ماشین لوکسش چشم ها را خیره می کرد و اکثر اوقات کت و شلوارهای مارک و خوش دوخت به تن داشت، کسرشانش نبود حتی شده برای یک لحظه پشت آن موتور بنشیند؟
کسی چه می دانست شاید واقعا شمه ای از معرفت پدرش به او هم ارث رسیده بود.
چندبار کلید برق را زد اما هیچ کدام از لامپ های خانه روشن نشد. چراغ راه پله روشن بود پس به فکرش رسید که شاید فیوز پریده باشد. باید سری به کنتور برق میزد.
کاپشنش را به تن کرد و کلاهی را که در خانه هم به سر داشت تا روی گوش هایش پایین آورد.
صدای گوشخراش موتور از پارکینگ به گوشش خورد. پس پسرحاجی آنقدرها هم که نشان می داد بی عرضه نبود!
-اینجا چیکار می کنی؟ میاوردم سوییچو برات!
یعنی انقدر حالش بد به نظر می رسید که حتی آقازاده ی یزدانی هم برایش دل می سوزاند؟
سوییچ را پس گرفت. می دانست باید دهان باز کند و چیزی بگوید ولی نمی دانست چه!
-واسه سوییچ نیومدم! کار دارم!
-کجا می خوای بری؟ بیرون داره برف میاد!
-جایی نمیرم که! می خوام ببینم کنتور چه مرگشه!
-فیوز پریده؟
سرفه امان نداد پس فقط سرش را بالا و پایین برد.
-برو توی خونه تا حالت بدتر نشده! خودت راه افتادی که چی؟ شیش متر زبون داری یه کلام می گفتی من چک می کردم کنتورو!
لیلا فقط می خواست بداند او هر سال روز تولدش آدم دیگری می شود یا نه؟
هیچ کاری از دستش برنمی آمد جز آن که گیج و گنگ به اخم سبحان خیره شود.
-چیه؟ وایستادی هنوز که! نترس اگه بری چیزی از کله شقیت کم نمیشه!
بدون حرف راهش را به طرف خانه کج کرد. دست خودش نبود اگر چند قدم رفت ولی برگشت و به پشت سر نگاه کرد...
سبحان با اشاره ی سر و چشم انگار می خواست چیزی شبیه "برو کله شق" را به او بفهماند!
نزدیک در نشست، پتو را روی شانه اش انداخت و به دیوار تکیه کرد. در را کامل باز گذاشت تا نور در خانه بیفتد. پلک های سنگین و داغش را روی هم گذاشت.
-خوابیدی؟
نمی دانست چقدر گذشته بود که چشم هایش به صدای بم آرامی هشیار شد.
پاسخ
 سپاس شده توسط iqefovidubopc ، evagiwuy ، poyapedram
#18
همینطور که بلند میشد خمیازه ای کشید.
-نه بابا بیدارم! چی شد؟
-چیزی نبود فیوز پریده بود! امتحان کن باید درست شده باشه!
کلید برق را زد و انگار نور با خودش گرما هم به خانه اش سرازیر کرد.
سرخوش از خانه ای که دیگر تاریک نبود رو به سبحان برگشت.
-دستت درست پسرحاجی!
بار اولی بود که لبخند سبحان را به خودش می دید!
-کار خاصی نبود!
مثل هلال کم جان اول ماه که فرصت دیدنش زیاد نیست، لبخندش محو شد و دوباره همان چهره ی همیشگی را به خودش گرفت.
-هروقت مشکلی پیش اومد به من یا حاجی بگو! قرار نیست آدم خودش تنهایی از پس همه چی بربیاد!
سکوت لیلا جوابش نبود پس با تاکید پرسید:
-باشه؟
برای هضم شنیده هایش مدت ها زمان لازم بود... ساعت ها یا شاید روزها زمان می خواست تا حلاجی کند این که یک نفر به آدم بگوید مشکلاتت را به من بگو یعنی چه...
فقط برای اینکه جوابی داده باشد سرش را بالا و پایین برد.
-خوبه! راستی غذا خیلی زیاد اومد یه سری دیگه آوردم توی یخچال کارگاهه... اگه خواستین شام همونو بخورین با بچه ها! کلا تا چند روز فکر کنم شام و ناهار باید قیمه بخوریم!
آسمان هم به زمین می آمد نمی توانست روزی را ببیند که آقازاده ی یزدانی با او دوستانه شوخی کند! الحق که روز تولدش یک آدم جدید متولد شده بود!
-تونستی حتما یه دکتر برو! اگه نرفتی حداقل یه قرص تب بری چیزی از بچه ها بگیر! برو استراحت کن! خداحافظ...
خودش هم نمی دانست چطور و از کجا این فکر ناگهانی به سرش زد.
-وایستا!
در را به روی سبحان هاج و واج بست و از پشت در دوباره بلند گفت:
-یه دقیقه!
دور خانه چشم گرداند ولی پیدایش نکرد. به سراغ کمد رفت و با دیدن کیسه ی خرید آشنای صبح، بدون معطلی برش داشت.
در را به روی سبحانی که یقه ی کتش را بالا داده و سر در گریبان فرو برده بود، باز کرد.
هیچ از آداب و ترتیب این کارها نمی دانست پس به سبک خودش جلو رفت! کیسه ی سرمه ای رنگ را که خبر از محتویات درونش نمی داد، رو به سبحان دراز کرد.
-این چیه دیگه؟
-برای توئه!
ابروهایش از کارهای عجیب و غریب لیلا بالا پریده بود. نامطمئن کیسه را گرفت و درونش سرک کشید.
-برای من؟
کاش میشد توی صورتش فریاد بزند "خنگ خرفت" !
-مگه تولدت نیست؟
-خب؟
-خب مبارکه دیگه اینم کادوش!
درون کیسه یک شال گردن خاکستری جا خوش کرده بود. از اینکه می دید سبحان به شال گردن خیره شده و حرفی نمی زند دلش یک جوری شد... برای اولین بار داشت به یک نفر هدیه می داد و به نفهمی خودش لعنت می فرستاد که حواسش نبوده این یک نفر، آقازاده است! شال گردنی که او امروز صبح با وسواس تمام برای خودش خریده بود و ناگهانی تصمیم گرفت کادوی تولد بدهد، در نظر یک آقازاده پست و بی ارزش بود. انقدر که همین حالا ممکن بود آن را توی صورتش پرت کند...
-خیلی خز و خیله؟
این بار اخم سبحان خوشایندش بود.
-این چه حرفیه؟ خیلیم عالیه! من اصلا توقع نداشتم چرا زحمت کشیدی؟
-بی خیال شو سر جدت! من از این حرفای شیک و مجلسی بلد نیستم میام یه چیزی بپرونم بدتر خیط میشه!
لبخند کمرنگ سبحان رنگ خنده ای واقعی به خود گرفت.
-در هر صورت خیلی ممنونم!
-قابلی نداره! راستی اگه خواستی استفاده کنی خیالت تخت باشه ها... از حقوق اینجا خریدمش پسرحاجی! حلال حلاله!
نگاه سبحان از روی زمین بالا آمد و به چشم هایش رسید.
-خیال من تخته! این مدت که اینجا بودی ما ازت خطایی ندیدیم!
کلمات... کمتر کسی پیدا می شد که از قدرت جادویی کلمات خبر داشته باشد... اگر کلمات جادویی نبودند چطور کسی می توانست با چند کلمه ی ساده آدم روبرویش را به قدری سبکبال کند که قلبش به پرواز دربیاید؟
پاسخ
 سپاس شده توسط poyapedram
#19
روز بعد از شدت ضعف و بی حالی در خانه ماند و روز بعدتر هم حاجی با دیدن حالش نگذاشت در کارگاه بماند.
بعد از دو روز به کارگاه و پشت دار قالی دوست داشتنی اش برگشت. ساعت ها کار مداوم گردنش را خشک کرده بود و گلویش می سوخت... تشنه ی یک چای داغ بود...
لیوان چایی را که چندساعت پیش ته کشیده بود، برداشت.
رو به آرزو کرد که با هم پشت یک دار نشسته بودند و لیوانش را بالا گرفت.
-چایی می خوری؟
آرزو دست از شانه کوبیدن برداشت و لبخندی به رویش زد. لیلا او را دختری کم حرف و بی حاشیه شناخته بود و همین باعث میشد ساعت های زیادی را که کنار هم سپری می کردند بی دردسر و در آرامش بگذرد.
-نه دستت درد نکنه!
بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد.
-من میرم جلدی برمی گردم...
لبخند دوباره ی آرزو جوابش بود. چطور می توانست این صورت آرام و معصوم را پشت میله های زندان تصور کند؟ معلوم نبود دست نامرد روزگار چطور گذر آدمی مثل او را به زندان انداخته بود...
به سمت آبدارخانه راه افتاد. غذاخوری و آبدارخانه به اضافه ی سالن کنفرانس و دفتر حاجی در طبقه ی اول قرار داشت و تمام فضای طبقه ی دوم به دارهای قالی و بافنده ها اختصاص پیدا کرده بود.
پله ها را دو تا یکی پایین رفت. منشی حاجی پشت میزش نبود. نزدیک آبدارخانه رسیده بود که با شنیدن حرف هایی پاهایش از حرکت ایستاد.
-اصلا یهو از کجا پیداش شد؟ زنیکه ی هفت خط! اینجوریشو نبین که لام تا کام با ماها حرف نمی زنه! اگه بدونی چجوری داشت عشوه میومد جلوی سبحان!
-بهش نمی خورد اینکاره باشه! اخه به تیپ و قیافه اشم نمیاد!
-کجای کاری؟ بازیشه که اینجوری دل ببره! با تیپ پسرونه و اون کلاه مسخره اش که انگار دوختن به کله اش می خواد به چشم بیاد! خوبم به چشم اومده والا!
-حالا که حرفش شد من اصلا اوایل فکر می کردم لابد یه مریضی داره موهاش ریختن که اینجوری سفت و سخت کلاهشو می چسبه! بعد دیدم نه بابا طرف از منم سالم تره! مثلا تریپ لاتی و پسرونه می خواد برداره!
دستی به روی کلاه بافتنی مشکی اش کشید... دیگر شک نداشت که حرف هایشان در مورد کسی به جز خودش نیست. عشوه و دلبری بلد بود و خودش خبر نداشت؟ کسی که در خانه اش آینه ای نمی گذاشت تا چشمش به خودش نیفتد، به چشم چه کسی می توانست بیاید؟
صورتشان را نمی دید ولی می دانست صدایی که یک مشت مزخرفات در مورد "تریپ لاتی و پسرونه" بلغور کرده بود، متعلق به پرستو جلالی، منشی حاجی است. صدای دیگر هم برایش آشنا بود اما نمی توانست تمرکز کند و به یاد بیاورد...
-آخه من حرصم از اینه که چی توی خودش دیده واسه سبحان تور پهن کرده!
پرستو در جوابش گفت:
-ولش کن بابا! بذار هرکاری دوست داره بکنه! فقط خودشو ضایع کرده وگرنه سبحان آدمی نیست که دنبال اینطور دختری باشه!
-همین دیگه همین! این پسر ساده اس! نجیبه! دختره بلده چجوری خرش کنه! تو فکرشو بکن آخه برداشته واسش کادو تولد گرفته! یکی نیست بگه دختره ی هر*زه پسر حاجی چه صنمی داره با تو که...
مثل یک بزدل گناهکار پشت دیوار پناه گرفته بود که چه؟ می خواست بیشتر از این بشنود؟
در نیمه باز آبدارخانه را جوری به ضرب باز کرد که صدای گوشخراش برخوردش با دیوار حرف را در دهان یاوه گوی مقابلش خشکاند.
-صنمش با تو چیه که داری یقه چاک میدی؟
می توانست جفتشان را زیر مشت و لگد بگیرد ولی نمی خواست محل کارش را به معرکه ی دعوا تبدیل کند...
حرص و غضبی که سرکوب می کرد توی مشت هایش جمع شده بود و با اینکه می خواست فقط لیوان را روی کابینت بگذارد، آن را چنان روی سنگ کوبید که میان دستش هزار تکه شد.
جیغ پرستو اعصابش را بیشتر از قبل خط انداخت.
-ببر صداتو!
کسی که هنوز هم نامش را به خاطر نمی آورد به زبان آمد.
-حرف دهنتو بفهم ببینم! فکر کردی اینجا کجاست لات بازی درمیاری؟ اگه خیال...
نمی خواست معرکه ی دعوا به پا کند ولی آدم حرف خوردن هم نبود!
فاصله را به صفر رساند و بیخ یقه اش را چسبید. کلماتش را پرت کرد توی صورت کسی که حتی اسمش هم برای حافظه اش مهم نبود.
-تو حرف دهنتو بفهم زنیکه! دهن گشادتو باز کردی و اینور اونور لجن پرت می کنی! یه عمر بدبختی نکشیدم که یه عوضی مثل تو از راه برسه و انگ بچسبونه بهم!
تقلا می کرد انگشتان او را از یقه اش دور کند اما زور لیلا می چربید. پرستو جرات جلو آمدن نداشت و یک گوشه خشکش زده بود.
-لقمه ی گنده تر از دهنت برداشتی! در حد کلفت خونشم حساب...
قفل انگشتانش محکم تر شد. یکمرتبه تکان سختی به تن اسیر میان پنجه اش داد و او را به دیوار پشت سرش کوبید.
حرف دختر زبان نفهم نیمه کاره ماند و نطقش کور شد.
-د نفهم من با هیچ احدی سر و سری ندارم! سرم توی لاک خودمه! دارم آدم میشم! بذار آدم بمونم باشه؟ پاپیچ من نشو که بد می بینی!
مشتش را که آزاد کرد، دخترک روی دیوار تا خورد و به سرفه افتاد. رد انگشتانی خون آلود که روی یقه ی روشن و مچاله شده ی لباس مانده بود، تازه او را متوجه بریدگی دستش کرد...
پاسخ
 سپاس شده توسط poyapedram
#20
خودش را به خانه رساند و به محضی که در را پشت سرش بست، همان جا تکیه به در سر خورد و روی زمین نشست. دیگر خبری از لیلایی نبود که برای دیگران شاخ و شانه می کشید. همه ی آن لیلا پشت در جا مانده بود...
می سوخت... خون می چکید و می سوخت... نبض می زد و می سوخت... مشت بسته اش... قلبش...
کلاه را برداشت و دست کشید روی سرش... موهای تراشیده، کف دستش را سوزن سوزن کرد. موهایی که هیچ وقت نگذاشته بود قد بکشند و روی شانه هایش برسند... گندمزاری که داغش را به دل خودش می گذاشت...
سرش میان دست ها پناه گرفت و زانوهایش در شکم تا خورد... عربده های بهرام در گوشش می پیچید... پیشانی به زانوها تکیه داد و دست روی گوش هایش گذاشت...
حیاط را جارو می زد... زیر لب شعری را که همسایه موقع کار می خواند و به گوشش خورده بود، زمزمه می کرد.
در حیاط باز شد و قامت بهرام توی چارچوب پیدا شد. لیلا کمر راست کرد و دسته مویی توی صورتش آمد. همینطور که سلام می گفت دست کشید توی موهایش و آن ها را عقب راند.
-چایی بیارم بهر...
از نگاه خیره و قرمزی چشم هایش زبانش بند آمد... بهرام با قدم های بلند و افسار گسیخته به سمتش هجوم آورد... نتوانست زیر نگاه برنده اش قدم از قدم بردارد. ترس پیچکی سمی بود که دور تنش پیچید و زهری فلج کننده در خونش ریخت... جارو از دستش افتاد و این تنها واکنش بی اختیارش بود...
دست بهرام چنگ شد توی موهایش و او را دنبال خودش کشید...
ناله ی پر دردش حیاط را پر کرد. مثل همیشه برای گناه نکرده به غلط کردن افتاد...
-غلط کردم بهرام خان... آخ سرم... موهام... آیییی...
پرتش کرد وسط اتاق و خودش انگار که به دنبال چیزی باشد دور خانه چشم چرخاند و دست آخر از اتاق بیرون رفت.
پوست سرش... بن موهایش... ذق ذق درد را ضجه می زد... یقه ی لباسش را بالا کشید و بینی اش را پاک کرد. اشک صورتش را هم با سر آستین گرفت. نفسش هنوز از گریه پله پله بود که دوباره سر و کله ی بهرام پیدا شد... برق قیچی خیاطی بزرگی که دست داشت، لیلا را می ترساند.
- اون چیه؟
با پوزخندی لبه های قیچی را به هم زد و صدای شومش زهره ی دخترک را ترکاند... بی آن که هنوز چیزی بداند بو می کشید که اتفاق خوبی در انتظارش نیست...
قدم به قدم که نزدیکش میشد روی زمین خودش را عقب می کشید... به دیوار که رسید و بن بست شد، بهرام کنارش نشست.
موهایش دور دست بهرام پیچیده شد... دانه دانه های اشک، رد تازه کردند...
-من که.. کار .. بدی.. نکردم... ا..اذیت نکردم...
نفسش از زور بغض بالا نمی آمد.
بهرام بالاخره لب باز کرد...با صدای بم و خش گرفته ای که انگار مال یک نفر دیگر بود بیخ گوشش پچ پچ کرد...
-وجودت اذیته! همه ی وجودت! این موهات... موهای زرد اون آشغال که عین خودش دست می کشی توش...
با قدرتی دوچندان ریشه ی موهایش کشیده شد و جیغ دخترک دل سنگ را هم می ترکاند ولی بهرام خندید... خنده ای بلند و خارج از کنترل...
-اون کثافتم همینجوری ضجه میزد! وقتی زیر دستم جون می داد عین یه زن به التماس افتاده بود...
قیچی را بالا آورد و لیلا توی دست هایش به تقلا افتاد.
-اون.. واسه چیه؟ من.. اذیت نکردم... دختر خوبی بودم... به..به خدا... به.. خدا راست میگم... بهرام...
چشم های لبالب از اشکش مزاحم کارش بود...
-ببند چشماتو!
چشم های گشاد شده از وحشتش خیره ی قیچی بود...
-اون.. می خوای...
-ببند چشماتو تا خودم نبستمش!
با عربده ی بهرام پلک هایش را روی هم فشرد.
صدای به هم خوردن قیچی میان هق هق گریه اش گم بود... سقوط دسته دسته ی موهایش را حس می کرد...
یک قرن گذشت... یک قرن پیر شد که دیگر حرکت قیچی فلزی سرد را روی پوست سرش حس نکرد و قفل دست های بهرام از دورش باز شد... بدن سست و بی حالش کف اتاق افتاد...
-دیگه موهاتو بلند نمی کنی! نمی خوام دیگه رنگ موهاتو ببینم! وگرنه معلوم نیست زنده ات بذارم یا نه!
پاسخ
 سپاس شده توسط iqefovidubopc ، poyapedram


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان