رتبه موضوع:
  • 9 رای - 3.11 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان کلنجار
#51
همینکه وارد شدیم؛ سامان و علی را وحشتزده و گیج و دوان دیدیم. فرشته و الناز بدون توجه به لباس نامناسبشان، خواب آلود و هراسان به دنبالشان دویدند. من و نامیرا قدم تند کردیم و همه وارد اتاق ته سالن و اتاق سوم شدیم. با دیدن صحنه ی مقابلم شوکه و بهت زده سرجایم میخکوب شدم. میترا بدون لباس وحشتزده ایستاده بود و هادی کنج اتاق نشسته بود و دیوانه وار گریه میکرد! کاملا مشخص بود حالت عادی ندارند.حالم بهم خورد و فوری سرم را چرخاندم.
فاطمه کیمیا را در آغوش گرفته بود و جیغ میکشید:
-حیوونا! بی خانواده ها! لجنا!
سعید با عجله داخل شد و فاطمه را کشان کشان تا خروجی برد :
-وحید بیدارشد!
همگی با وحشت به هم نگاه کردیم و سامان تازه حالش جا آمد و از آن بهت و شوک خارج شد. پرشتاب به سمت فرشته که گریه میکرد رفت و در حالی که سعی میکرد او را از اتاق خارج کند بلند و وحشیانه به هادی گفت:
-عوضی!
نامیرا دستهایش را تا ساعد روی سرش گذاشت و عقب رفت و چشم بست:-وای...
فاطمه که به شدت عصبی بود بلند تر داد کشید:-جلوی بچه ی من؟ سعید کیمیا دید! دیدش!
انقدر بدحال بودم که نفهمیدم کی و چطور شهره پیدایش شد و با جیغ های بلند و فحش های رکیکش میترا را به باد کتک گرفت.

سعید و علی در یک لحظه به سمت در دویدند و وحید؛ شوهر میترا آخرین کسی بود که این فاجعه را میدید.
فاطمه که میدانستم تا چه حد عصبی و پریشان است مجددا داد کشید:-برید جهنم عوضیای نجس! دخترم دید آشغالا!
فاطمه گریه اش گرفت اما همچنان پرتحکم و عصبی صحبت میکرد.
به سمت سعید برگشت و جیغ کشید:-چرا هیچی نمیگی؟ چرا لال شدی؟رفیقای عوضی توئن! وقتی رسیدم کیمیا داشت گریه میکرد! واسه اینکه نشنویم کتکش زدن ساکت شه! میفهمی؟ غیرت داری؟؟
سعید که دستهایش را آماده مقابل وحید شوکه شده نگه داشته بود داد کشید:-خفه شو فاطی.
-خودت خفه شو کثافت!
الناز به سمت شهره رفت و دایما او را عقب میکشید.
علی و نامی و سعید هرسه مقابل وحید ایستادند و سعی کردند از اتاق بیرونش کنند. از این همه سیاهی و کثیفی حالم بد بود. دلم میخواست مثل فرشته خودم را تخلیه میکردم اما انقدر بدحال بودم که مغزم حتی فرمان گریه هم نمیداد. قفل و بی حرکت تنها نگاه میکردم. هادی بلند شد و من چشمم را برگرداندم تا بدنش را نبینم. بالاخره وحید به خودش آمد و حرفهای علی و سعید را که تنها توجیهشان " مستن، مستن" بود نادیده گرفت و همراه با فریادی که شاید تا عرش رفت؛ به سمت هادی حمله ور شد.
چیزی تا پس افتادنم نبود. از ضعف و وحشت حس میکردم پاهایم لمس شده و همین حالاست که نقش بر زمین بشوم.
نامی همانطور که به کمک علی و سعید میرفت تا وحید را جداکنند داد کشید:-سامان ببرشون بیرون!
و به ما خانم ها اشاره کرد.
سامان فرشته را رها کرد و بلند و عصبی داد زد:-بذارین پارش کنه! ول کنید!
انقدر عصبی بود که جلو رفت و خودش هم به وحید در کتک زدن هادی کمک کرد!
الناز و فرشته بلند بلند گریه میکردند و بدتراز همه فریاد های فاطمه و جیغ های کیمیا بود.
از ترس آنکه میان دعوای شهره و میترا آسیبی نبینم؛ جلو نمیرفتم. کمی عصبی و مرتعش داد کشیدم :-فاطمه بسه! بسه فاطمه!
نگاهم کرد و من بلند تر گفتم:-کیمیا هلاک شد!
با وجود آنکه خودم حال خوشی نداشتم به اجبار فرشته و الناز را بیرون بردم و با عجله برگشتم و فاطمه و کیمیا را خارج کردم.
وحید و فریادهایش تمام باغ را میلرزاند وقلب من با هر فریادش فشرده میشد و میلرزید. الناز وفرشته از ترس آسیب دیدن شوهرشان بازهم برگشتند و التماسهایشان را از سر گرفتند.
وقتی وحید خودش را عقب کشید؛ احساس خطر کردیم و همگی پا به عقب گذاشتیم. خون جلوی چشمهایش را گرفته بود و برایش فرقی نمیکرد که چه کسی مقصر است یا نیست. شهره را هول داد و خودش به جان میترا افتاد. نامیرا به سمت من آمد و تند و تند تکرار کرد:-بزن پلیس، بزن پلیس.
شاید اگر او یادمان نمی انداخت به مغزهای از کارافتاده ی هیچکداممان نمیرسید. با سرعت برق و باد بیرون دویدم و دربه در به دنبال موبایلم گشتم. در نهایت با گوشی فاطمه به پلیس زنگ زدم و گزارش دادم. با یادآوری آخرین تصویری که از هادی دیدم؛ با اورژانس هم تماس گرفتم.
وقتی از اتاق خارج شدم؛ فرشته روی مبل از حال رفته بود و الناز و فاطمه ای که خودشان دست کمی از او نداشتند؛ کنارش نشسته بودند. نامی آشفته بیرون آمد. وقتی من را بین خانم های گریان و پریشان ندید، سر چرخاند و گفت:-نوگل؟؟
به سمتش قدم تند کردم، نگاهم کرد و تند و کمی بی تمرکز گفت:-ز... زنگ زدی پلیس؟
-آره.
-اورژانسم بزن.
-زدم.
با وجود ناخوشی و ناآرامی بیش از حدش با رضایت تند و تند سرتکان داد:- آفرین .
به اتاق برگشت و من
با ترس و اضطراب گردن کشیدم و دیدم که سعید و علی ، وحید را بغل گرفته و برخلاف فحش ها و تقلایش اجازه نمیدهند جلو برود. سامان بی حال و بی رمق، تکیه بردیوار نشست ویک پا را جمع و دیگری را دراز کرد.
شهره بیرون آمد و به اتاق دیگر رفت. طولی نکشید که خارج شد و به دنبال سوئیچ هادی تمام خانه را زیرورو کرد و درنهایت خارج شد و در را جوری کوبید و رفت که شیشه ی آن کامل پایین آمد و شکست.
روی ایوان ایستادم و منتظر به در چهارطاق باز شده ی باغ خیره شدم. با دیدن ماشین پلیس و آمبولانس که همزمان باهم رسیدند؛ پایین رفتم و با عجله به سمتشان دویدم:
-بیاید آقا بیاید کشتن همو.
این را گفتم و مجددا به سمت خانه دویدم.
********
از صدای فریاد هایشان به جای قبلم، زیر همان چراغ و روی کاناپه ی قدیمی پناه برده بودم. خسته شده بودم از این همه دعوا و تنش. حالا که غریبه ها رفته بودند، خودی ها به جان هم افتاده بودند. فاطمه و سعید سرهم داد میکشیدند و یکدیگر را مقصر میدانستند.ای کاش درهمین حد باقی می ماند. آن وقت دلم خوش بود که یک دعوای زن و شوهری است و تمام. اما وقتی مثل دفعه های قبل دامان همه را گرفت تحملم تمام شد.
فاطمه:-من گفتم بردار هادی رو بیار؟
سعید:-تو نگفتی کاش با وحیدینا بریم که خرش کنیم نمک گیر بشه؟
فاطمه بلند تر جیغ زد:-جواب منو بده؛ من گفتم هادی؟
سعید بدون توجه به کیمیایی که از شدت بی تابی دیگر زوزه میکشید بلند گفت:-پسردایی هادیه؛ بدون خبر به هادی دعوتشون میکردم؟
و درست از وقتی که سامان وارد بحث شد؛ همه چیز بدتر و آشفته تر شد:-تو اصلا غلط کردی دعوتشون کردی. کی گفت خونه خالس اینجا؟
-همین دیگه سامی؟
-آره همین. از صبح هی میخوام به روت بیارم عین یابو خودتو زدی به اون راه.
علی به حمایت از سامان گفت:-الناز خواست داداش آدم حسابیشو بیاره نذاشتم! تو به چه رویی برداشتی یه مشت مریضو باخودت اوردی؟
سعید با پررویی و لحن بدی گفت:-تو از داشته های خودت مایه بذار.
الناز پوزخندی زد:-آره مثل تو که هرکی رو میخوای دعوت میکنی باغت!
فاطمه با حرص گفت:-ما دخالت نکنیم الناز لطفا !رومون باز نشه.
همهمه شد و هرکدام دیگری را با حرف و کنایه ای چزاند تا اینکه در نهایت
صبرم سر آمد و میان جر و بحثشان وارد خانه شدم و به اتاق رفتم. این همه تنش و ناآرامی از توانم خارج بود. سامان با تمسخربه سعید گفت:- چشم الان میام!
سعید:-گفتن بریم کلانتری، " بریم". یعنی هممون.
صدای نامیرا که تا به حال سکوت کرده بود آمد:-ما چرا؟ شما مسئولیت مهموناتو به عهده بگیر.
سعید:-من زدم هادی رو؟ یا سامان لت و پارش کرد؟
سامان:-یعنی باید برم کلانتری بگم منم زدمش؟
ساک باز نشده ام را بررسی کردم و شارژرم را از پریز کشیدم و داخل آن گذاشتم. تمام مدت به این فکر میکردم که برای همیشه دور این دورهمی هارا خط بکشم. خیلی راحت پشت هم را خالی میکردند و این بسیار سخت بود. پالتویم را روی دستم انداختم و ساکم را برداشتم و خارج شدم. بعید میدانستم میان آن همه تکه و کنایه و توهین حواسشان به من باشد. اما نزدیک در که رسیدم علی گفت:-نوگل؟؟
برگشتم و نگاهشان کردم:-ترجیح میدم برگردم تهران.
فرشته:-یعنی چی؟! الان؟
همانطور که کفش هایم را میپوشیدم گفتم:-خستم کردین دیگه.
سامان با تندی گفت:-برگرد صبح میریم الان من نمیبرما؟
-نخواستم شما ببری عزیز.
-ها؟؟ چیه ؟! تو فازت چیه؟!
با دلخوری صورتم را جمع کردم و مستقیم نگاهش. انگشت اشاره ام را چندبار روی شقیقه ام گذاشتم و برداشتم:-دیگه داره میترکه.
-...
از او که موبه موی مشکلاتم را میدانست انتظار نداشتم که درک نکند. تیک های عصبی ام که به شکل پلک زدن های بی اراده ی چشم راستم بروز میکرد شروع شده بود:-حالمو بد کردین.
سامان دستش را روی پیشانی اش گذاشت:-بمون صبح خودمونیم دیگه. خودمونی شدیم لوس نشو.
با تمسخر گفتم:-خودمون؟ خودمون الان خیلی خوبیم ؟ اصلا ...اصلا نمیدونم چی میگم فقط میخوام برم تهران.
برگشتم و همانطور که از پله ها پایین میرفتم شنیدم که نامی گفت:-منم میخوام برگردم.
نگاهی به عقب انداختم. فرشته بازوی سامان را فشار خفیفی داد:-خب بذار برن هان؟
سامان نگاهش کرد و بعد سرش را تکان داد و با کمی قهر و دلخوری داخل شد. نامی نگاهم کرد و دستش را تکان داد:-بشین توی ماشین،زود برمیگردم.
-خواهش میکنم شما بمونید.
کمی متعجب وبا نگاه تنگ شده گفت:-چرا؟!
-همین راه رو برم میرسم به جاده ی اصلی. هم اتوبوس میاد هم...
سرش را به معنای کافی بودن بالا و پایین کرد و بجای جواب، آهسته گفت:-بشین تو ماشین.
پاسخ
#52
آهسته پایین رفتم و اول ساکم را روی صندلی عقب گذاشتم.
بعد جلو نشستم و خیره و بی حرکت به روبه رو نگاه کردم.
انتظارم زیاد طول نکشید. پشت فرمان نشست و بعد از بستن در گفت :-اصلا دلم نمیخواست بمونم.
سرم را به سمت پنجره چرخاندم:-یه چیزی توی گلومه داره خفم میکنه.
-منم حالم خوب نیست. البته کم ندیدم، کمم نشنیدم، اینجوریشو دیگه ندیدم. انقدر نزدیک انقدر پست انقدر...
سامان در را برایمان باز کرد و با همان اخم و قهر مقابل نامی سر خم کرد:- تو میموندی.
-نه دیگه.
-اعصابم خرابه.
-همین الآن داشتیم میگفتیم.
-چی میشن حالا؟
-نمیدونم.
-نامی نیان سراغ من ؟! صاحب ملک پاش گیره؟
-نمیدونم.
-انقدر بدم میاد فازت "نمیدونم" میشه.
نامی حوصله نداشت و این کاملا پیدا بود. بی حوصله و کمی با حرص گفت:-خب نمیدونم عزیزمن. چی بگم؟
سامان با خشم سرش را چرخاند و زمزمه کرد:-بی ناموسا گند زدن به حالمون.
-وقتی میگم این جمع جای این زیاده رویا نیست؛ همه میخندین میگین رفت رو منبر. نخیر، منم میخورم منم بلدم اما الآن نه اینجوریم نه که تا ده ساعت بعد نفسم و کل هیکلم بو بده.
و به دهان سامان اشاره زد.
سامان صاف ایستاد و به سمت در اشاره کرد:-به سلامت، ببخشید مهمون نواز خوبی نبودیم.
نامی دستش را دراز کرد و گفت:-امشب اصلا میزون نیستم شرمنده.
سامان دستش را گرفت و نگه داشت:-چاکرم. خدایی این دفعه من مقصر نبودم.
با این حرفش هردوخندیدند و من هم لبخند کوتاه و کمرنگی زدم. خودش براین حقیقت واقف بود! که هرباربرهم زننده ی آرامش ماست.
-کاری بود زنگ بزن.
سامان که خنده ی نامی سرحالش آورده بود، کمی خوش رو تر گفت:-کمک میخوای بکنی نباید بری! بمون باسعید بریم کلانتری.
نوچ آرامی گفتم و کمی جابه جا شدم اما فکر نمیکردم سامان متوجه بشود:-نه برید، حال این بدبختا خیلی بده.
-...
-ما هنگیم زنا که دیگه هیچی.
-منظورت خانوماست دیگه؟
خنده هایشان نه که آنقدر خوشحال و سرحال باشد. کاملا پیدا بود که هیچکدام تصاویر کثیف چند ساعت قبل را فراموش نکرده اند.
با خداحافظی کوتاهشان و تک بوقی که برای خانم های نگران* روی ایوان زد از باغ خارج شدیم.
همانطور که به آسمان سحر نگاه میکردم گفتم:-خیلی ممنونم.
-بابت؟
یک حالتی گفت که انگار کمی تند و بدلحن شد. نگاهش کردم و آهسته گفتم:-از اونجا نجاتم دادین.
اما انگار اشتباه کردم. لبخند زد:-خواهش میکنم.
-...
-توهم محرکم بودی...
نیم نگاهی به سمتم انداخت:-منم تحمل اون فضا برام سنگین بود.
-بله.
طبق عادتم، شال و موهایم را باهم پشت گوش زدم و با افسوس گفتم:-چه فکری پیش خودشون میکنن واقعا؟
-...
-درکشون نمیکنم بخدا.
نگاه این بارش کمی طولانی تر شد اما به روی خودم نیاوردم و همانطور به روبه رو خیره شدم.
-درسته...
دستم را روی پیشانی تب دارم کشیدم:-اصلا به دین و ایمان ربط نداره. من میگم آدمیت کجاست؟؟ انسانیت؟!
-بله...
-...
-خیلی پریشون به نظر میای.
-واقعا ناراحتم آقا. خیلی ناراحتم.
کمی شیشه را پایین کشیدم تا گرمای تنم کم تر شود.
-الان که به اون لحظات فکر میکنم شما اونجا از همه ی خانوما مدیر تر بودی.
-بعدش که تنها میشم کم کم هضم میکنم.
-قدرتت تحسین داره. از همه کوچیک تری فکر کنم.
نیم نگاهی به سمتش انداختم:-ممنونم. لطف دارید.
-باور کن من الکی لطف ندارم. خیلی خوب بود که تونستی خودتو نگه داری.
سرم را به سمت پنجره چرخاندم و هوای خنک را به جانم فرستادم :-ممنونم.
-تماس با اورژانس، دوندگیت، کمکت... بجای غش و ضعف.
دستم را روی گونه ی گلگونم گذاشتم:-من زیاد دعوا دیدم. آب دیده شدم.
-بله سامان و فرشته همرو واکسینه کردن!
تک خنده ی خسته ای کردم :-آره واقعا، ولی من کلا از بچگی زندگیم پراز تنش بوده. کم پیش میاد گریه کنم یا ضعف کنم.
-آه...
-....
-پس حتما اون روز خیلی اتفاق بدی افتاده بود برات.
لحنش پراز کنجکاوی و سوال و اشتیاق بود.
-کی؟
-توی آسانسور.
شیشه را بیشتر پایین دادم و گفتم:-بله.
-اصولا آدم فضولی نیستم ولی دلم میخواد بدونم چی باعث شد دختر محکمی که تا الان شناختم اونجوری اشک بریزه.
با فرو دادن بزاقم؛ گلویم دردناک شد:-یکم حالم بدبود.
-امیدوارم فکر نکنی قصد دخالت دارم. فقط خواستم بگم کمکی خواستی اگه بر بیاد دریغ نمیکنم.
آهی کشیدم و در دل گفتم مشکل من حل شدنی نیست و نخواهد بود. رد پای من در زندان پاک نمیشد، طریقه ی مرگ پدر تغییر نمیکرد و مهدی هرگز فراموش نمیشد. مادر همیشه و تاهروقت که زنده بودیم درفکر انداختن من به یک آدم حسابی بود و من همیشه باید از ایجاد یک رابطه ی خوب عاشقانه فرار میکردم.
فرار میکردم چون میترسیدم مثل مهدی؛ از صداقتم فرار کند و ضربه ی دیگری بخورم.
-...
تک سرفه ای کرد و گفت:-ببخشید انگار بد مطرح کردم.
-نه اصلا، اتفاقا ممنونم انقدر قلبتون مهربونه که گریه ی من رو یادتونه.
-اتفاقا مهربون نیستم زیاد. بعضی وقتا یه چیزایی ناخواسته توی ضمیرناخودآگاه آدم میمونه.
-...
-پرحرف نیستم، برای جلوگیری از خوابیدنه!
-خواهش میکنم اینجوری نگید. همصحبتی با شما رو دوست دارم.
تلفنش زنگ خورد و کمی متعجب گفت:-مادرم!
-...
-سلام عزیزم.
-...
-نه بیدارم ولی تعجب کردم.
-...
آرام خندید:-هنوز فکر میکنی بچه ام؟
-...
-چی دیدی؟ دیدی مردم؟
-...
این بار بلندتر خندید:-چشم. نه خوبم نگران نباش.
-...
-حواسم به گاز باشه نباشه توی راه برگشتم عزیز.
-...
-اوم... نه... بقیه میمونن.
نمیدانم چرا جوری وانمود کرد که انگار تنها برمیگردد.
-...
-میام توضیح میدم فدات.
-...
-نه نگرانی نداره. میام توضیح میدم.
مدتی باهم صحبت کردند و سپس تماس را قطع کرد. جوری من را پنهان کرده بود که نه دروغ گفته باشد نه راست. فقط چندبار اشاره کرده بود که بقیه نیامدند.
بدون اینکه حرفی بزنم یا سوالی بپرسم گفت:-مادرم خیلی حساس و محتاط هستن.
-سلامت باشن.
-ممنون. حالا نمیدونم چطور از جریان امشب بگم. تو به مامان میگی؟
-احتمال زیاد بله. ما همه چی رو به هم میگیم.
سرش را مصمم و جوری بالا و پایین کرد که انگار نتیجه ی خیلی مهمی از موضوعی گرفته باشد:-آفرین.


*نگران: مصدری ازنگریستن - نگاه کردن
پاسخ
#53
-...
-صدای توام گرفته، میخوای شیشه رو بدی بالا؟
با فکر اینکه خودش سردش شده؛ شیشه را بالا کشیدم و گفتم:-فکر میکنم سرما خوردم، اما دلم میخواد خنک بشم.
فوری گفت:-نه نه، اگر که خودت میخوای من مشکلی ندارم!
-حالا بازم میکشم، مرسی.
مدتی به سکوت گذشت که دوباره پرسید:-شرایط آموزش خصوصی دارید؟
-نه راستش، کل روزای هفته آموزشگاه هستم، جز جمعه ها و البته یکم اطمینان سخته.
-اطمینان؟
-بله. اون اوایل موقعیت های خوبی برام پیش میومد که برم خونه ی هنرجو اما میترسم.
مجددا با تأئید فراوان سرش را بالا و پایین کرد:-آره خب، منم معرفی شده ها رو منظورم بود.
-البته خیلی ها میرنا، همین خانوم موفق.
-موفق؟
-مدرس گیتار، یقتونو درست کرد.
-آهان...
-حالا برای کسی میخواستید؟
-آره واسه حنا.
فوری گفتم:-نمیدونستم برای خودتون میگین! جسارت نباشه.
سرش را به طرفین تکان داد :-نه میدونم.
-شما که...( کمی خجالت زده از رک گویی قبل ادامه دادم.)... شما که شناخته شده این.
-لطف داری، راستش منم دلم میخواد مربی حنا شناخته شده باشه. اگه که بتونی بیای خوشحال میشم.
-خانوادتون میدونن؟
-حنا جدیدا خیلی اصرار میکنه. دیگه راضی شدن.
-آهان... واسه آواز؟
-خیر.
-سنتور؟!
-بله.
-چه خوب، مامانم تایم خالی زیاد دارن می...
-نه.
-چرا؟
-راستش حنا خیلی وقته ازم میخواد شما بهش آموزش بدی.عجیب نیست، حنا از کسی خوشش بیاد دیگه ول کن نیست.
-ای جان! اما مادرم حرفه ای ترن. من میتونم سنتور هم آموزش بدم اما...
تک خنده ای کردم:-اعتراف میکنم حنا اولین شاگردمه.
نیم نگاهی به سمتم انداخت و لبخند کمرنگی زد:-از یه جایی باید شروع کنی دیگه، سنی نداری طبیعیه.
-چشم... خبر میدم بهتون.
مدتی سکوت شد و من سوالش را به حساب اطمینان خاطرش گذاشتم چرا که حالا دیگر کاملا میدانستم از چه خانواده و با چه فرهنگی آمده:
-مادرتون و یا هرکسی...مشکلی نداره؟
-با چی؟ ببخشید کلا متوجه نشدم.
مشتش را مقابل دهانش نگه داشت و با تک سرفه ای گفت:-منظورم اینه رفت و آمدتون به خونه ی هنرجو بعدا قرار نیست که دردسر بشه؟ نامزدی... کسی...
تازه متوجه منظورش شدم و سرم را به طرفین تکان دادم:-نه بابا...
-یعنی مهم نیست براش؟
کف دستهای عرق کرده ام را روی رانم کشیدم و درحالی که از پنجره به بیرون نگاه میکردم گفتم:-نه مهم نیست براش.
-...
-...
بوی مصلحتی بودن خنده اش تا دورترین فاصله ها هم میرفت:
-برای هردو؟ ما خیالمون راحت باشه نه مادر و نه آقاتون بعدها کلاهشون با ما نمیره توهم؟
این همه صاف نشستن و جدیت و کمی دلشوره از کجا نشأت میگرفت نمیدانم! فقط میدانم که بودند و بی خود و بی جهت حال من را بهم میریختند!
-نه مادرم مشکلی ندارن. خیلی به من و کارا و تصمیماتم اطمینان دارن.
برای رسیدن به جوابی که نمیدانم چه اصراری به دانستنش داشت؛ با خیالی مثلا راحت و خونسرد، به تعریف ماجرایی پرداخت:
-معلم زبان فرانسش دختر جوونی بود. این جریان مال اون دوسال اول سفرمه که در رفت و آمد بودم.
-بله...
-خب این خانوم به دوست پسر یا نمیدونم شایدم نامزدشون گفته بود این خونه پسر نداره.
-بله...
-اما یک روز من رؤیت شدم.
خندید:-اتفاق های خوبی نیفتاد...
به احترام خندیدم و مثلا برایم جالب آمد:-آها...
-اینه که گفتم...( خمیازه ی خفه ای کشید.)... ازالان مشکلی نباشه.
نمیخواستم جواب صریحی بدهم و انگار فرار و گریز فایده نداشت. نمیدانم چرا اما دلم نمیخواست چیزی را دراین مورد با زبان خودم مطرح کنم. حس میکردم با وجود مهدی من دیگر جنس تجردم تجرد عادی نیست و این برایم سخت بود.
با این حال مغلوب پاسخ دادم:
-تنهام آقا نامی.
-...
-...
-خب پس..
-بله...

خسته شده بودم و این همه ساعت بی خوابی چشمهایم را اذیت میکرد. آهسته گفت:
-خوابم میاد.
-بخوابید.
-شما میشینی؟
-کجا؟؟
-پشت فرمون دیگه.
-نه ! بلد نیستم!!
نیم نگاه متعجبی به سمتم انداخت:-انگار ماشین فرشته رو مینشستی؟!
-خب بله! دویست و شیش کجا.. این کجا!
کمی و فقط کمی سرحال تر خندید:-چه فرقی داره؟!
-خب اینو بزنم جایی جفت کلیه هامم بدم یه آینه اش درست نمیشه.
بلند خندید و خودم هم آهسته خندیدم و ادامه دادم :-والله.
از مسیر خارج شد و کناری پارک کرد. درحالی که کمربندش را باز میکرد گفت:-بیا بشین این چه حرفیه؟ چرا بزنی جایی؟
دستم را به جای آنکه روی پایش بگذارم تا پیاده نشود؛ روی فرمان گذاشتم :-نه نه بخدا نمیتونم.
بی حرکت نگاهم کرد و سرش را تکان داد و متعجب گفت:-چرا آخه؟
-هم خوابم میاد خودم هم نمیتونم با این ماشینا.
-باشه.
لبخند زد و خواست پیاده شود که گفتم:-نه دیگه !
به سمتم برگشت و مطمئن پلک زد:-باشه، سیگار بکشم.
دستم را از روی فرمان برداشتم و گفتم :-آها..
پاسخ
#54
پیاده که شد، کمی راحت تر در جایم نشستم و از ذهنم گذشت که ای کاش میدانستم شاسی تنظیم صندلی ماشینش کجاست. با تمام رودربایستی ام دلم میخواست صندلی را تا نهایت بخوابانم و کمی چشمهایم را روی هم بگذارم.
همانطور که به قامت تکیه زده به ماشینش خیره بودم؛ رفته رفته پلک هایم خسته شد و روی هم افتاد. با سختی بازشان کردم و دوباره نگاهش کردم. وقتی آن همه آرامش و خونسردی و تعلل را دیدم؛ کلافه شدم و دلم خواست که زودتر برگردد تا زودتر برگردم.
چشمهایم را ماساژ دادم و این بار بدون مقاومت آنها را روی هم گذاشتم و از شدت خستگی به دقیقه نکشید که خوابم برد.
********
بازهم بختک وار گلویم را میفشرد. بازهم ازاینکه حرفهایش را گوش نداده بودم عصبی بود. بازهم به التماس افتاده بودم و تنها خودم مفهوم ناله هایم را میفهمیدم. برای بار چندم قول میدادم که همانی باشم که او میخواهد اما بی رحمانه تر شکنجه ام میکرد. چشمهایم بسته شدو ناله گونه صدایش زدم :
-محبوب...
چشمهایم که از فشار شدید دستهای بی رحمش درحال انفجار بود باز شد و دیدم که این بار مهدی جای او روی شکمم نشسته و وحشیانه گلویم را میفشارد! به گریه افتادم و تمام توانم را جمع کردم و جیغ کشیدم:-مهدی...!
اما میدانستم که در گوش او این صدا چیزی جز یک زوزه و ناله نیست.
رقیه مثل همیشه برای کمک به من از روی تخت سوم پایین پرید و به بازویم زد:
-نوگل؟
-...
ملتمس چشم چرخاندم و با جیغ خفه ای خواستم تا کمکم کند.
-نوگل؟
بیشتر تکانم داد و من از اینکه مهدی را جدا نمیکرد ناراحت شدم. فقط تکان تکانم میداد و تمام کمکش همین بود!
-نوگل بلند شو.
صدای نازکش مردانه تر میشد و من همچنان با چشمهای خیس و ملتمس ازاو کمک میخواستم:-...
-بلندشو.
دستش را روی پیشانی ام گذاشت و در یک لحظه همه چیز ساکت شد. ساکت، سیاه و پراز گرما و حرارت.
چشمهایم با سنگینی زیادی باز شد و اولین چیزی که بعداز آن سیاهی مطلق دیدم، سقف ماشین بود. چشمهای پرآب و اشکم را چرخاندم و با دیدن نامی و دستش که روی پیشانی ام بود تپش قلب گرفتم و فورا نشستم. دستش راعقب کشید و مثل من صاف نشست. نگاهم به صندلی های خوابیده امان افتاد و او قبل از هر سؤال و حرف دیگری گفت :-الان درست میکنم تکیه بدی.
دو دستی صورتم را پوشاندم و گفتم:-معذرت میخوام.
خواب آلودگی صدایش بیش تر شرمنده ام کرد:-نه بابا این چه حرفیه. چقدر تب داری.
دستم را روی پیشانی ام گذاشتم اما خودم متوجه حرارت نشدم و تنها گر گرفتگی ام را از درون احساس کردم.
همانطور که صندلی خودش را هم صاف میکرد ادامه داد:
-احتمالا من بد خوابت کردم.
-نه اصلا.
ماشین را روشن کرد و با چشمهایی که خستگی را فریاد میزد راه افتاد:-چرا، اومدم صندلی رو خوابوندم یکم ازخواب پریدی، بعدش با اخم خوابیدی.
با تک خنده ی بی حالش فضای سنگین ایجاد شده را کمی دوستانه تر کرده بود.
با ناراحتی گفتم:-نه زیاد خواب میبینم، شما مقصر نیستی.
-یعنی چی زیاد خواب میبینی؟ یعنی بازم به این وضع میفتی؟!
-بله.
-چرا؟ میخوای از داییم وقت بگیرم؟ عصبیه احتمالا.
-نه... دکتر رفتم. فایده ای نداشت.
نیم نگاهی به سمتم انداخت و دوباره به روبه رو زل زد:-خب نمیشه که اینجوری... حالت خیلی بد بود، سختت نیست؟
-عادت کردم.
-من فکر کردم بخاطر تب و لرز و سرماخوردگیتم باشه.
دستم را روی گلوی دردناکم گذاشتم و به کابوسی که دیگر عادی شده بود فکر کردم.
-چه دردی میکنه گلوم.
-چرا پیگیر نیستی؟
-چیکار میشه کرد؟
-بذار برات وقت بگیرم.
-نه اصلا. میدونم خوب نمیشم.
-شاید خسته ای.
آهی کشیدم:-خیلی.
لحظه ای به سمتم نگاه کرد و دوباره برگشت:-...
برایم مهم نبود مخاطبم کیست و اصلا ربطی به او دارد یا نه؟
این مهم بود که درحال حاضر همصحبت و دوست خوبی کنار خودم داشتم. به کوهستان وآسمان پاک و خوش رنگی که حالا دیگر روشن شده بود نگاه کردم :-بعضی وقتا میگم برم توی یه کلبه وسط جنگل، تنها زندگی کنم. دور دور، اصلا هیچ کسی رو نبینم.
-حتی از دوستاتم دلگیری؟
-دلگیر که نه، کلا یه مدت میخوام تنها باشم. نه دوستی نه کسی...
-مادرت چی؟
-بی رحمانه به نظر میاد ولی آره. از ایشونم میخوام دور باشم.
-...
-البته میدونم نمیتونم. همین الان دلم براش پر میکشه.
راضی سرتکان داد:-...
-...
-مادرت تنها بوده، دیگه تنهاش نذار. تو ذهنتم تنهاش نذار.
-بله حق باشماست.
-باخواهرشون یک جا بودن؟
گنگ نگاهش کردم:-ببخشید؟
-با خالت توی یه بهزیستی بودن؟
*صورت*م را برگرداندم و با اخم فکر کردم:-خالم؟ چطور؟ خاله ندارم آخه اصلا!؟
لحظه ی دیگری نگاهم کرد و گفت:-خواستم ببینم با خواهرشون یکجا بودن یا جداشون کردن. خیلی سخته اگر جداباشن.
-خاله ندارم آقا نامی، نه دایی نه خاله نه عمو نه عمه!
تک خنده ای به نشانه ی دوستی و تعجب کردم:-چرا یهو خاله ؟! ما فامیلی نداریم.
-پسرخالت؟! همونی که اون شب دیدم.
با پررنگ شدن تصویر مهدی؛ سرم را چرخاندم و به خطوط مقطع و سپید رنگ جاده زل زدم. زیر لب و بی جان گفتم:-آهان.
-...
میدانم که احمقانه بود و میدانم که در هر صورت چهره ی زشت دروغ در مفهوم حرفم پیدا بود اما... جوری بیان کردم که از خودم کمتر شرمنده باشم:
-مثل ... مثل شما که به مامان سامان میگید خاله سوسن.
-آهان!! پسردوست مادرته. فکر میکردم مامان حداقل خواهرشون رو کنارخودشون داشته باشن.
-نه ما هیچ فامیلی نداریم.
-چه سخت.
شاید اگر از همان اول به توصیه ی سامان گوش نمیکردم و همه ی دوستانمان را از شرایطم با خبر میکردم، حالا مجبور به همچین پنهان کاری ای نبودم. اما سامان اعتقاد داشت با گفتن اسم کسی که هیچ نسبت و نقشی در زندگی ام ندارد؛ بیهوده خودم را انگشت نما خواهم کرد. البته که راست هم میگفت. دلیلی نداشت نام نحس مهدی را همچنان با خود به یدک بکشم.
-میشه؟
از افکار درهم و پریشانم بیرون آمدم:-بله؟
-میگم فردا جمعه اس، میتونی برای جلسه ی اول بیای پیش حنا یا هنوز فرصت فکر میخوای؟
-نمیدونم. خبرش رو بهتون میدم.
-مرسی.
کناری پارک کرد و اشاره ای به سفره خانه ی نسبتا باصفایی که بین بقیه ی سفره خانه ها زیبا تر و شاید تمیز ترهم بود زد:
-بریم؟
بسیار بی میل و خسته تنها برای رعایت ادب و احترام گفتم:-باشه.
باهم پیاده شدیم و این بار من بودم که تختی را بدون هیچ دقت و وسواسی انتخاب کردم. انگار که فقط دلم میخواست خودم را جایی رها کنم. کتانی هایش را درآورد و خودش را بالا کشید و به پشتی تخت تکیه داد. انگشت اشاره ام را روی قالی کهنه کشیدم و مثل بچگی هایم دنبال راهی گشتم که طولانی تر باشد و گلهای قالی آن را قطع نکرده باشند.
چقدر این قالی من را یاد فرشهای وجب به وجب سوخته ی خانه ی پدر می انداخت. همیشه انگشت های کوچکم به سوختگی ها که میرسید، بازی عوض میشد و دیگر دنبال راه تازه و طولانی نبودم. مینشستم و سوختگی ها را با ناخن میتراشیدم. تمام سرگرمی ام همین شده بود و این درحالی بود که صدای جروبحث شدیدشان با مادر را میشنیدم. بعد هم که ...
تراکت کاغذی را مقابلم گرفت:-...
سر بلند کردم و همانطور که شالم را پشت گوش میزدم دیدم که لبخند کمرنگی به لب دارد. بی اراده جواب لبخندش را دادم و نگاهش کردم.
تراکت را که همان منوی سفره خانه بود گرفتم و درحالی که گزینه های محدودش را چک میکردم شنیدم که گفت:-این فرشا واسه اکثرمون وسیله بازی بودن.
-بله.
-فقط بازی من و سامان یکم حرفه ای تر بود.
-کی؟
-بچگیامون. ما با ماشین کوچیک روی حاشیه های فرش بازی میکردیم. هرکی از خط میزد بیرون میباخت.
تنها با همان لبخند نگاهش کردم و نمیدانم چرا نگاهش کمی عوض شده به نظر رسید. فقط احساسی بود که در یک لحظه به من دست داد و هیچ توجیه و تفسیری برایش پیدا نخواهم کرد.
بدون آنکه کاغذ را از دستم بگیرد یا نگاهش را از نگاهم بردارد گفت:-چی شد؟
-فرقی نداره هرچی خودتون خواستین.
-فردارو میگم.
-...
-واسه حنا؛ میای؟
بدون فکر و تصمیم و اراده ای، سرم را بالا و پایین کردم:
-بعداز ظهر فردا.
********
-اما سعی میکنم از یک جایی به بعد تورو بفرستم.
از زیر عینک نگاهم کرد و دوباره به سمت تلویزیون برگشت. از ترس تکرار ماجرای قبل سعی میکرد نسبت به نامی و هرآنچه که به او تعلق داشت بی تفاوت باشد.
-من حوصله خصوصی مبتدی ندارم.
کتابهایش را بررسی کردم و گفتم :-از فرامرز پایور بگم یا پشنگ؟
-پایور.
-میترسم نتونم.
-یه جوری میگی یکی بشنوه میگه هیچی بارت نیست.
-...
-اتفاقا دیگه راه بیفت کم کم منم شاگردامو واگذار کنم به خودت.
-دیگه درس ندی؟
-نه دیگه جونش نیست ننه.

کیس سنتور را بستم و لبخند کمرنگی برای دوستی امان زدم. جوری حرف زده بود که خودش دوست نداشت. وقتی میدانستم از لفظ " ننه" بدش می آید و حالا برای خنداندن من به کار میبرد دلم کمی آرام میگرفت.
همانطور که به سمت در میرفتم؛ دستم را روی شانه اش کشیدم و گفتم:-دیشب نتونستیم صحبت کنیم، میام واست کلی حرف دارم.
دقیقا برعکس همیشه که کلی ظاهرم را برانداز میکرد ؛ بدون آنکه نگاهش را از برنامه ی آشپزی بردارد گفت:-به سلامت.
نفس آسوده ای کشیدم و ازاینکه جروبحث آخرمان این همه مؤثر واقع شده بود خوشحال شدم و امیدوار بودم واقعا طرز فکرش راعوض کند.
استرس و دلشوره ی کمی که از شروع کار جدیدم داشتم تا حدودی حواس و تمرکزم را گرفته بود. تمام مدتی که در تاکسی نشسته بودم حرفهایم را و آن چه که برای جلسه ی اول نیاز بود در ذهن مرور میکردم. حق با مادر بود و من نباید خودم و مهارتم را نادیده میگرفتم. شاید رفتارم باعث میشد که تصور کنند من ناشی یا نابلد هستم.
مدتی گذشت و من با دیدن دو تماس از دست رفته ازخطی که پیش شماره ی منطقه ی آنها بود؛ فهمیدم که احتمالا برای تأخیر نیم ساعته ی من تماس گرفته اند.
درحالی که پیاده میشدم و کیس را از صندوق برمیداشتم؛ گوشی را بین شانه و گوشم نگه داشتم و منتظر پاسخ ماندم.
صدای کمی تیز و نازک نیلوفر را شناختم:-بله؟
-سلام. من نوگلم تماس گرفته بودین.
-آها...
به سمت در بزرگ و آهنی رفتم و گفتم:-پشت درم.
-عزیزم دیر کردی.
-شرمنده ترافیک بود، میزنین درو؟
-حنا جان؟ دخترم در رو بزن
پاسخ
#55
با شنیدن صدای " تیک " در، آهسته و محتاط وارد حیاط شدم.
با وجود آنکه قبلا هم به این خانه آمده بودم؛ بازهم برایم غریب و ناشناس بود. این احساس احتمالا برای آن بود که قبلا این جارا در تاریکی شب دیده بودم و حالا روشنایی روز جلوه ی جدیدتری به فضای حیاط میداد.
آنقدر زیبا و دل انگیز طراحی شده بود که پاییز در اینجا احساس نمیشد. بوته ها و گل های همیشه بهار و چمنی که خیس خورده بود؛ آنقدری رنگ و لعاب داشت که درختهای بی برگ به چشم نیاید. دسته ی کیس را محکم تر گرفتم و برخلاف میلم تندتر قدم برداشتم. شاید اگر دیر نکرده بودم؛ آهسته تر قدم میزدم و ازهمین فرصت کوتاه برای دید زدن این همه زیبایی و حس خوب بیشتراستفاده میکردم.
با دیدن حنا که روی ایوان انتظارم را میکشید؛ لبخند عمیقی زدم و با ذهنیتی که نامی از علاقه ی او نسبت به من ایجاد کرده بود؛ دوستانه تراز هروقتی دستم را برایش تکان دادم و گفتم :
-سلام عزیزم!
جلو تر آمد و همانطور که منتظر بالا رفتنم بود گفت:-سلام! خوبین؟ خوش اومدین!
-مرسی مرسی!
دستم را به سمتش دراز کردم و او با دیدن دستکشهای بند انگشتی ام باهیجان و گرمای بیشتری گفت:-وای! اینو!
گلوله های نرم و گیلاس شکل آویزان از دستکشم را لمس کرد و تکان تکانشان داد:-چه بامزه اس!
-خودم بافتم!
همانطور که به داخل هدایتم میکرد گفت:-بله شنیدم!
انقدر باهیجان و گرم و صمیمی حرف میزدیم که انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم. با کمی تعجب گفتم:-شنیدی؟
تصور نمیکردم این جریان آنقدری برای نامی مهم باشد که با حنا درمیان بگذارد.
-آخه دیشب اتفاقی حرف از...
دیدن مادرش هردوامان را خاموش کرد. کتاب قطوری که در دست داشت، بست و از روی مبل تک نفره و بزرگی که مقابل شومینه ی کم شعله و آرام بود بلند شد. برعکس فضای آرام و کلاسیک و نسبتا تاریکی که ایجاد کرده بود؛ خودش حس استرس را به من القا میکرد. موهای بلند و صافش را سفت و محکم و از رأس سر، بالای بالا بسته بود. درست مثل حنا. با این تفاوت که احساس کردم مناسب سن او نیست. با لحن دوستانه ای گفتم:-اینجوری خیلی شبیه شدین مامان و دختر.
لبخندی زد:-نامیرا حساسه. منم یکم حساسم.
کمی اخم ناشی از گنگ بودن کلامش روی پیشانی ام نشست. دستم را پیش بردم:- بازم سلام، عذر میخوام بابت تأخیرم.
دستم را میان دستهای کشیده و استخوانی اش گرفت و آرام فشرد:-به موی بلند و باز حساسیم.سلام.
ابروهایم بالا رفت و سرم بالا و پایین شد:-آهان!
صورتش جدی ترشد و به سمتی از سالن اشاره کرد:-میشه چندلحظه صحبت کنیم؟
با همراهی حنا به دنبال او راه افتادم و روبه رویش نشستم.
پاروی پا انداخت و با همان لحن و حالت مخصوص به خودش گفت:-چیزی میل دارید؟
-نه ممنون.
بازهم نمیدانم چرا برخلاف آرامش ظاهرش؛ هیچ حس آرامشی از او نمیگرفتم. جدی و با مکث و کشیده و آرام صحبت میکرد و این برای منی که به دنبال صمیمیت و گرما بودم سخت بود. القاب خوبی میداد، لبخند خوبی هم میزد، رفتار خوبی هم داشت اما رابطه با حنا و نامیرا برایم دلپذیر تر بود.
-اوم... ببین عزیزم... دیر اومدن شما یه کم منو میترسونه.
-واقعا شرمنده، اما ترافیک...
-میدونم گلم. اما خوبه مثلا یکجوری تنظیم کنی که ترافیک هم بود شما به موقع برسی. مثلا زودتر راه بیفتی.
دستهایم را درهم پیچاندم و بند انگشتهای یخ زده ام را درهم قفل کردم:-بله.
-چون شرایط حنا یکم خاصه. ازاین نظر...
فوری گفتم:-نه اصلا متوجهم، خاص باشه نباشه حق دارید.
با رضایت سرش را بالا و پایین کرد:-امسال براش یک دقیقه هم یک دقیقه اس. از طرفی کلاساش پشت همه و ...
به جرأت میگویم که حرفها و توضیحات اضافه اش را گوش نمیدادم. ازاینکه میدان گرفته و دایما توضیح میداد خسته شده بودم و تنها سرم را با کسالت بالا و پایین میکردم. گاهی که کمی توجه نشان میدادم؛ متوجه میشدم که درلفافه میفهماند تا چشم و گوش دخترش را مبادا باز کنم یا حرفهایی از این قبیل که دلش نمیخواهد بحثی فراتراز تدریس و آموزش و موسیقی بینمان باشد.
-میدونید دلم میخواد تمرکزش روی کارش و سازش باشه.
-بله بایدم همین باشه.
-نوگل جان نمیخوام دغدغه ای براش شکل بگیره. جلوی خودشم میگم؛ شیطنتش زیاده...
حنا ناراضی و اعتراض آمیز گفت:- مامان!
بدون توجه به او ادامه داد:-اگه بحث رو زد جاده خاکی شما توجه نکن. چون میدونم زیاد سوال میپرسه و شماشاید مجبور باشی جواب بدی...
حنا:-مامان یعنی چی؟
با جدیت نگاهش کرد:-چرا با نازیلاجون درمورد تیلورسوئیفت صحبت کردید؟
رنگ حنا پرید و نسبتا عصبی گفت:-شما بازم جاسوسی کردی!
-حنا درست صحبت کن!
-انگار نه انگار که هجده سالمه، شما همه ی معلمای منو مأمور مخفی کردی.
-تو باید یادبگیری حواست به کار خودت باشه.
-وقتی ترجمه ی موزیک خواسته بود و بحثش پیش اومد چیکار کنم؟خودش گفت کنسرت تیلور رفته. خودش حرف انداخت.
متعجب از دعوای فرنگی اشان که بی شباهت به سکانس های مصنوعی فیلم های بند تنبانی نبود؛ چشمهایم کمی گرد شد و بینشان چرخید. مقایسه ی دعوای آنها با من و مادر برایم جالب بود. شاید از دید بعضی ها من در اصطلاح فردی " بی کلاس" یا " بی فرهنگ" بودم اما حقیقتا از دیدن همچین رابطه ی به اصطلاح " لوسی" کمی حالم بدشد.
تک سرفه ای کردم:- ببخشید...
هردو نگاهم کردند و من کمی بی تمرکز گفتم:-إم... میشه حالا ما کارمونو شروع کنیم؟ متوجه فرمایشاتونم شدم.
نگاه چپ چپی به حنا انداخت و دوباره به من برگشت:-بفرمایید.
البته الان تمرکزم رفت. صحبتهامون نیمه موند.
-باشه من درخدمتم تا یک ساعت دیگه، آخرکلاس میمونم.
-مشکلی نیست یا تماس میگیرم یا هفته ی بعد میبینمتون.
به دنبال حنایی که عصبی و دلخور بود راه افتادم و به اتاقش رفتم.
ساز را روی تخت گذاشتم :-ایرادی نداره اینجا بذارم؟
سرش را به طرفین تکان داد:-نه.
با درک آنکه ناراحت است و غرورش در اوج سن غرور مقابل مربی جدیدش شکسته بود گفتم:
-بیخیال، من و مامانم از شما بدتریم.
-...
-همه ازاین مشکلا دارن.
پشت میز تحریرش روی صندلی چرخان نشستم:- میتونم خودکار و کاغذ بردارم؟
-بله.
لیستی از وسایل مورد نیاز نوشتم و در همان حال برای پرت کردن حواسش گفتم:-دردت نمیگیره موهاتو انقدر سفت میبندی؟
-نه.
-من اصلا کش سر ندارم باورت میشه؟
-مگه میشه؟؟
-دروغ نگم؛ یکی دارم ولی نمیدونم اصلا کجای خونمونه.
انگار موفق شدم چرا که با لبخند و هیجان تازه ای گفت:-همش باز میذارید موهاتونو؟
-همش.
-چه خوب! ولی داداش بدش میاد. یه جور حساسیت خاص داره. عصبی میشه انگار.
به شوخی گفتم:-یاد دختر مورد علاقش میفته.
انقدر که شوخی ندیده بود؛ با ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حرف من بلند خندید :-آره! شاید! ولی اونم باز نمیذاشت زیاد.
زیر چشمی نگاهش کردم:-تو دیده بودیش؟
-اوهوم.
-خب...ببین اینارو سعی کن تا هفته ی بعد بخری.
-چشم.
ضربه ای به در خورد و نیلوفر با ظاهری آراسته تر و آماده داخل شد:-نوگل جان یادمون رفت در مورد مسايل مالی صحبت کنیم.
با تعارف گفتم:-خواهش میکنم!
-من و باباش جایی دعوتیم بعدا هماهنگ میکنیم باهاتون. ایرادی نداره؟
-آقا نامی که از دوستان هستن، این حرفا رو نزنید.
-نه عزیزم هرچیزی جای خود داره.
روبه حنا گفت:-داداشم اومد دیگه، ما میریم.
-باشه.
-حنا بیا چندلحظه.
همانطور که او را با کمی عجله بیرون میبرد رو به من گفت:
-خدانگهدار.
سری تکان دادم و شالم را از سر برداشتم. تا زدم و پشت صندلی انداختم. طولی نکشید که حنا برگشت. کیس ساز را از روی تخت برداشت و به روی زمین گذاشت. متعجب گفتم:-جاش خوب بود که؟
کمی معذب گفت:- مامان گفتن تازه ملحفه رو عوض کردن...
درحالی که حساسیتهای مادرش کم کم برایم آزار دهنده میشد گفتم:
-خب آماده ای؟
-بله.
هر چند سخت اما چهار زانو روی زمین نشستیم و همانطور که مضرابها را به دست میگرفتم گفتم:-از هفته ی بعد که پایه بگیری راحت میشینیم.
با تمام وجود به ساز خیره شده بود و اشتیاقش برایم لذت بخش بود. آهسته شروع کردم به توضیح دادن. از فلسفه ی موسیقی تا انواع آن.
-ببین؛ مثل زبان هر کشوری که از حروف الفبای خاصی تشکیل شده؛ موسیقی هم از هفت تا حرف اصلی تشکیل شده که بهش میگن نت.
-...
-همونجوری که حروف الفبا اسم دارن؛ نتها هم اسم دارن.
-...
-به ترتیب میگم و مینویسم؛ دو، ر، می، فا، سل، لا، سی.
-...
چندضربه به در خورد و قبل از آنکه من اجازه بدهم؛ حنا بلند گفت:-بیاین.
طبق معمول بوی خوشش زودتراز خودش آمد. بی حرکت به در خیره شدم و او سرش را داخل آورد. با دیدن من کمی مکث کرد و سپس سرش را عقب برد و در را پیش کرد و از پشت در گفت:-سلام شرمنده.
حنا که کمی برایش عجیب آمده بود انگار تازه یادش افتاد که من در مهمانی هم حجاب داشتم. با عجله بلند شد و همانطور که میخندید و شالم را برایم می آورد گفت:-ببخشید من سرخود اجازه دادم.
شال را روی سر گذاشتم:- نه مهم نیست.
کمی بلند گفتم:- آقا نامیرا؟
پاسخ
 سپاس شده توسط Koranhv
#56
با وجود آنکه خودم صدایش زدم ، بازهم به در زد و داخل شد. نیمخیز شدم و درحالی که سینی کوچکی را روی میز تحریر میگذاشت گفت:- بشین. ولی چرا روی زمین؟
همانطور که سرم را بالا گرفته بودم و نگاهش میکردم گفتم:
-سلام. یه لیست نوشتم، تهیه کنین از هفته دیگه درست میشه.
دستهایش را در جیب فرو برد و نوع ایستادنش درست بالای سرم حس ارباب رعیتی را به من القا کرد. قبل از آنکه احساسم طولانی ترشود؛ نگاهش را جست و جوگر چرخاند و درنهایت مقابلمان نشست. حنا خندید و من گفتم:-شما بشینید روی تخت! یا روی صندلی.
-راحتم.
نگاهش را به سنتور داد و انگشت بلند اشاره اش را پیش آورد. با احتیاط روی سیم ها کشید و پیرو بحث قبلی امان گفت:
-سنتیش کردیم.
لبخند زدم و نگاه پرسوالم را به دستش دادم:-یعنی چی؟!
حنا برایم ترجمه کرد:-منظورش اینه نشستیم زمین سنتی بودن سنتور رو تکمیل کردیم.
-آهان همه ی اینا تو این حرف نهفته بود یعنی؟
حنا بلندخندید و نامی تک خنده ای کرد :-کارتون تموم شد؟
حنا:-اوهوم.
-پاشو بی زحمت اونو بیار.
حنا سینی را برداشت و مقابل من گذاشت. یک فنجان چای و یک برش کیک در پیش دستی بود. باهمان حالت دوستانه گفتم:
-من بخورم شما نگاه کنید؟
حنا که همچنان مشتاق زیر و رو کردن ساز بود بدون جواب سوالم گفت:-شما میخواین برین؟
-نرم؟
-میشه من یکم دیگه تمرین کنم؟ تا اینجایین.
-باشه عزیزم، یک ربع خوبه؟
خم شد و ساز را بغل گرفت:-ببرم اتاق مامان و بابام اعصاب شمارو خراب نکنم!
-اشکال نداره بشین!
-نه میخوام بلند تر ضربه بزنم.
اصرار بیشتری نکردم و همانطور که رفتنش را نگاه میکردم گفتم :-ذوق میکنم میبینم هنرجو تشنه اس.
-خوبی؟
نگاهم را از در بسته شده گرفتم و به او دادم:-ممنون، شما خوبین؟
به شوخی سری چرخاند:- من و کی؟
دستم را مقابل دهانم گرفتم و آهسته خندیدم:-احترام قایلم بده؟
-عزیزی...شوخی میکنم.
کمی جابه جا شد و من فهمیدم که عادت ندارد روی زمین بشیند.
-بشینید روی تخت.
-سرد شد بخور.
چنگال کوچک و طلایی رنگ کیک خوری را به دست گرفتم و همانطور که داخل کیک میزدم گفتم:-مرسی.
به سمت در سر چرخاند و دوباره به من برگشت:-چطور بود؟ استعداد داره؟
چهار انگشتم را بی اراده روی لبم گذاشتم و تندتر جویدم تا زودتر جواب بدهم.
-...
خندید:-خب حالا نمیخواد عجله کنی بد موقع پرسیدم.
-بله خیلی استعداد داره.
-چقدر طول میکشه یاد بگیره؟
-بستگی داره به خودش. تلاشش، تمرینش و..
فنجان را بالا گرفت و به دستم داد.
-مرسی آقانامی اما شما نمیخورید خجالت میکشم.
سرش را کج کرد:-باشه.
از حرکتش بهتم زد و حتی فرصت و توان مقابله را ندیدم.
چنگال را از دستم گرفت و در همان حال که برشی به کیک میزد گفت :-بیا دیگه خوردم خجالت نکش.
چنگال دهان خورده ی من را بدون هیچ وسواسی برداشته بود. تصور کردم فراموش کرده اما وقتی سرش را بالا گرفت و کیک را با فاصله از دهانش نگه داشت و گفت " دهنی نمیکنم" ، فهمیدم که حواسش به این مسایل جمع است.
-ولی من دهن زدم آقا نامی! کثیف بود!
چنگال را به دستم داد :-حساس نیستم.
-وای نه!
حس کردم گونه هایم رنگی شده. با هیجان و خنده گفتم:-ای بابا شرمنده شدم.
-وسواس نیستم نوگل فراموش کن.
-اتفاقا فکر میکردم وسواسید.
-چرا؟! لابد بخاطر شغلم و همون جریان محترم بودن! اما باور کن ...
با چشمان شاد و شیطانی نگاهم کرد:-دکتراهم سیگار میکشن، دکترا هم کثیف میشن، دکترا هم آدمن ...
درحالی که هنوز در حال و هوای حرکتش بودم؛ خندان سرم را پایین انداختم:- نه بخدا منظوری نداشتم.
-...
ته فنجان به سه تفاله ی معلق نگاه کردم:-مامانتون این ذهنیت رو ایجاد کردن.
-مامان؟ چرا؟؟
نگاهش کردم و همانطور که گوشه ی چشم راستم را میمالیدم گفتم:- والله گفتن مو باز نباشه، مو بلند نباشه و چه میدونم...!
تک خنده ای کرد:-نه بابا ! بخاطر وسواس نیست. البته...اونا هم فکر میکنن وسواسه.
-نیست؟
سرش را به طرفین تکان داد و آهسته گفت:-نه.
بی حرف چشمهایم را ازاین چشم به آن چشمش حرکت دادم:-...
-یاد کسی میفتم که نباید.
لبم را کمی به دندان گرفتم و ازاینکه شوخی ام با حنا جدی شده بود متعجب شدم.
-...
نفس عمیقی کشید:-حقیقتا آدم گیری نیستم. دست خودم نیست میدونی؟
-...
-از وقتی اومدم ایران به این بیچاره ها گیر میدم. مامان فکر میکنن سوغات جدیده این وسواس اما واقعا شده یه معضل برام. دست خودم نیست حساس شدم.
آرام گفتم:- تاحالا نشنیدم همچین چیزی.
-از همون وقت حساس شدم اما بعدش خارج شدم و دیگه خانوادم درجریان مشکلات بعدی من نبودن.
برای آنکه حال و هوای سنگین را عوض کنم با خنده گفتم:
-من اگه جای حنا بودم باهاتون برخورد میکردم!
-یعنی چی؟؟ چرا؟!
-چون من نمیتونم موهامو ببندم. خوبه اونم گیربده به شما سیگار نکش؟
با شیرینی خاصی نگاهم کرد. انگار موفق شدم تا حواسش را پرت کنم. یکجوری نگاهم کرد که انگار چیز جدیدی کشف کرده است.
همانطور که فنجان را به لب میزدم ادامه دادم:-ولی واقعا بهتره فراموش کنید. یه موئه دیگه. این داستانا و اداهارو نداره! حالا باز یا بسته.
تقریبا شلیک وار خندید. خودم هم از این راحتی ناگهانی خنده ام گرفت.
-حق با توئه. باید ساده بگیرم.
-ببخشید البته جسارت نباشه.
-نه خیلی خوب بود کلی مشاور و مطالعه... اونوقت با یه توصیه ی تو..!
هردو خندیدیم و من گفتم:-ساده بگیرید ساده میشه، مثل همین راحت بودنتون در امر " دهنی مردمو خوردن"!!
حرف بی مقدمه اش با ورود بی مقدمه ی حنا تلاقی کرد و این بار بیشتراز قبل غافلگیر شدم. آرام و کمی مردد گفت:
-البته اینم بگم هرکسی هم دهنیش خوردن نداره. سامان، خانوادم و دوسه تا دوست اونورم. نمیدونم چرا گاهی طبعم به کسی میکشه. دلیه؛ یهو تشخیص میدم این شخص مثلا تمیزه!
حنا:-دالی! من کارم تموم شد نوگل جون. مرسی مرسی واقعا ! ببخشید معطلتون کردم.
بهترین جمله برای بیان احساسم این بود که بگویم " خشکم زد".
به معنای واقعی کلام خشک زده و دستپاچه شدم. به حنا خیره شدم در حالی که تمام ذهنم حرف نامی را آنالیز میکرد گفتم:
-اوم... باشه عزیزم.
اصلامطمئن نبودم که جوابم مناسب حرف حنا بود یا نه.
ایستادم و در پی جمع کردن وسایلم به دور خود چرخیدم.
دایم با خودم تکرار میکردم که حتما بی منظور از افکار و احساسش حرف میزند و این بخاطر پنج سال زندگی در خارج از ایران است. اینکه کمی بی پروا باشی و خیلی از آداب را فراموش کنی اما بازهم صدایی نقض کننده در ذهنم جواب خودم را می داد.
" پنج سال نه پنجاه سال!"
پاسخ
#57
-بعد اینارو از رو الگو میبینی؟
درحالی که تمام تمرکزم روی حرکت دستهایم بود گفتم:- الگو که نه به اون صورت ، از یه مجله ی مد و بافت ایده میگیرم.
-هوم...
مادرانی که اکثر اوقات برای همراهی بچه ها در سالن منتظر میماندند؛ حالا با دیدن بساط من هیجانزده و مشتاق به نظر میرسیدند و انگار که موضوع خوبی برای بحثشان پیدا کرده بودند.
دیروز بعد از کلاس حنا؛ خودم هم نفهمیدم چطور شد که از مغازه ی خرازی سردرآوردم. با وسواس دیوانه کننده ای نخ های کاموا را انتخاب کردم و نزدیک به یک ساعت صاحب مغازه را معطل کردم. دلم میخواست حالا که به زحمت میفتم ارزشش را داشته باشد و چیز خاصی ازآب دربیاید. باهزار حساسیت و فکر درنهایت دو رنگی را که اصلا فکرش را هم نمیکردم پسندیدم. ترکیب بنفش بادمجانی با صورتی تیره که به یاسی نزدیک بود؛ آنقدر چشمم را گرفت که بی هیچ شکی انتخابشان کردم. صدای یکی از خانم ها من را از قعر افکارم بیرون کشید:
-ای وای نخ عطریه؟ یا خودتون عطر زدید خانم کارخانه؟
-نه نخش عطریه.
با این حرف هر سه خانم دیگر گوله های کاموا را برداشتند و بو کشیدند.
-واسه کی میبافی حالا نوگل جون؟
-واسه یکی از آشناها.
-کاش کلاف دست نخوردشو داشتی میدیدم هرکدوم چقدره.
لبخندی زدم و کمد کوچک کنار میزم را نشان دادم:-چهارتا بادمجونی و دوتا یاسی اونجاست، برید ببینید.
-شش تا فقط اون توئه؟! بلند گرفتی چقد؟! ژاکت میبافی مگه؟
-قد بلنده. شال میاد تا بالای زانوش.
یکیشان که از همه شوخ تر و بذله گوتر بود گفت:-بلا واسه کیه؟
دختر قد صدونودی نداریم مگر روس باشه! پس پای پسری وسطه ها!
همگی خندیدند و من بدون جواب دادن سوالش گفتم:-رنگش خوبه حالا خانوم صدر؟
-برای پسر؟ یا برای دختر؟
باز همگی خندیدند و من این بار جواب دادم:-پسر.
-جالبه. اما یاسی کمتر به کار ببری فکر کنم بهتره.
-اینکه بله!
خم شدم و طرح را از داخل کشو بیرون کشیدم و نشانش دادم:
-ببینید این سبزا میشه یاسی، خیلی کم به کار میره.
-عالیه.
-...
-ببین میدونی چیه؟ رنگ خاصیه شاید هرکسی خوشش نیاد.
کمی نگران نگاهش کردم و زن دیگری گفت:
-دقیقا. باید طرف خیلی تیپش درست باشه. با هر شکل و شمایلی نمیخونه.
-خانوما اینجوری نگید میترسم!
در حالی که انتظار دیدن سامان را نداشتم، وارد سالن شد و بلند و گرم سلام داد:
-سلام !
سرم را کج کردم و گردن کشیدم :-سلام! خوبی؟!گفتم نمیای!
خانمها به شوخی و به حالت معترض گفتند:-آقای راستگو این چه وضع شهریه هاست؟
-شنیدیم باز اضافه کردید، خانوم کارخانه گفت.
-رهارو نمیارم دیگه سامان خان. سرکیسه شدیم اینجا.
سامان یک دستش را در جیب فرو برد و گفت:-باز شروع شد.
-شما شروع میکنید والله!
همه خندیدند و سامان با بی پروایی تمام گفت:-چطور پول واسه اون سرخاب سفیدآبت داری ، اونوقت واسه رها خرج نمیکنی؟
زن جوان بلندتر خندید:-ماشالله کم نمیارید که!
با وجود آنکه دوسه روز بیشتر از دوری امان نگذشته بود؛ احساس دلتنگی شدیدی نسبت به او و فرشته داشتم. با لبخند به مزه پرانی ها و سرکار گذاشتن هایش نگاه میکردم. سرش که خلوت شد ، به سمت من آمد و نگاهش را به بساطم داد و متعجب گفت:-چشم رئیسو دور دیدی؟
میل ها را روی میز گذاشتم و با همان صورت باز و خوشحال گفتم :-کی اومدید؟
-صبح.
روی میز نشست و با مهربانی نگاهم کرد:-...
-فرشته خوبه؟
-خوبه.
-چه خبر از اون داستان؟
سرش را به طرفین تکان داد:-هیچی بابا اسیریم.
-چیکار کردید؟
-هیچی شاهدم خواستن که من و فرشته زدیم تو پیچ.
-وا؟؟ سامان جدی میگی؟! شاهد خواستن ؟! یعنی چی؟ سراغ منم میان؟
سرش را بالا انداخت:- نه گفتم مشکل بین خودتونه دور من و دوستامو خط بکشید.
-شوهر زنه چی شد؟!
-ولش کن بخدا الان اعصابم نمیکشه.
-خب میخوام بدونم!
-بخاطر بچشون کوتاه میاد احتمالا.
لبم را گاز گرفتم و با وارفتگی گفتم:- خاک تو سرم بچه داشتن؟
-هوم...
-وای...طلاقش میده حالا؟
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد:-پس نه میشه تاج سرش. خانوم خونش.
- بدمزه.
بلند خندید:- یعنی عاشق خودمونم که یادمون میره دعواهامون.
به شوخی پشت چشم نازک کردم و دوباره مشغول بافتن شدم.
-...
-اینا چیه جدی؟ چه واجبه الآن؟
-بیکارم خب.
-واسه فرشته؟
-خیر.
-واسه الناز؟
-خیر.
-فاطی؟
-خیر.
-عاطی؟
-خیر.
-قاطی؟
خندیدم و با لحن کشیده ای گفتم:-دیوونه.
-واسه خودت؟
-بابا إ...! سامان ول کن. واسه ی نامیراست.
سربلند کردم و دیدم بی حرکت نگاهم میکند. لبخند یک طرفه ای زد:
-نه!
-اوهوم.
-اونوقت صورتی و بنفش؟؟ گرفتی منو؟
-اولا صورتی نه و صورتی کثیف یا یاسی، بنفشم نه و بادمجونی سیر. دوما خیلیم شیک و خاصه.
-اوه! بله ببخشید! اونوقت چرا واسه اوشون همچین کاری میکنی؟
-خواست. مال تورو فهمید منم گفتم اگه بخواد براش ببافم.
انقدر عجیب و غریب و مرموز نگاهم میکرد که به حرف آمدم:
-چیه؟
-حالا چرا با این عجله و فشردگی؟ بذار خونه رفتنی.
-سامی از تو چه پنهون نمیخوام مامانم بفهمه.
با انگشت شست و اشاره اش اول چشمهایش را ماساژ داد و بعد دستش را پایین برد و دور لبش را مالید:
-اوم... نوگلی میگم...
نیم نگاهی به سمتش انداختم و باز مشغول شدم:-جانم؟
-من غریبه شدم احیانا؟
-وا ؟
-والله.
-به قول زنت؛ حاشیه میری انقدر بدم میادا!
-میگم نه تو نه نامی اصلا نگفتید چیزی بهمون.
اخم ظریفی کردم و در حالی که دوبافت اشتباه را میشکافتم گفتم:-چی بگیم؟
-با ماهم آره؟
استاد شاه محمدی از اتاق بیرون آمد و درحالی که با سامان احوال پرسی میکرد به سمت آب سردکن رفت.
-چی رو بگیم؟
کمی ترسیدم و احساس کردم منظورش جریان فرشته و سقط بچه است.
کمی سرش را عقب برد و چشمهایش را تیز و دقیق پایین داد.
خیره خیره و زیرچشمی نگاه کردنش متعجبم میکرد:
-نمیفهمم سامان.
-من و فرشته فکر میکردیم دوست صمیمی شماییم.
-نیستید؟
-تو بگو.
-اه سامان.
دو انگشت اشاره اش را به هم نزدیک کرد وآن ها را مرتب و ریز به هم زد و با لحن طنز آلودی گفت:-دوست بازی.
چشمهایم رفته رفته باز شد و او دقیق و کمی شاید دلخور نگاهم کرد:-ما که از خدامونه. من و فرشته خودمون به فکرمون رسید همچین کاری کنیم منتها شما بیش فعال بودید ماروهم که آدم حساب نکردید.
سرم را به طرفین تکان دادم و همانطور که دیگر تمایلی برای ادامه ی کارم نداشتم و مشغول جمع کردن وسایل بودم گفتم:
-این خبرا نیست.
-...
-واقعا چه فکری کردید؟
-یعنی نیست دیگه؟؟
-نه که نیست. این چه فکریه؟
مچ دستم را گرفت و نگه داشت:-خو حالا واستا بینم.
دستم را آهسته کشیدم و نگاهش کردم:-سامان باور کن همه چی خیلی عادیه. خیلی معمولی و دوستانه.
چشمهایش را تنگ کرد:-هیچی؟
-هیچی.
*صورت*ش را کج کرد و سرش را پایین انداخت اما چشمهایش را بالا آورد و نگاهم کرد:-اگه بخواد باشه چی؟
فکم را جلو دادم و با تمسخر و خنده ی عصبی گفتم:-نمیخواد باشه!
-حالا... اگه من بخوام باشه چی میشه؟
تکیه دادم و دست راستم را مشت کرده زیر چانه قرار دادم:-الان داری واسه دوستت پاپیش میذاری؟
-تو فکر کن آره.
این بار من عاقل اندر سفیه نگاهش کردم :-من ؟
-چرا که نه؟
-به نظرت مناسب همیم؟
-آره چته مگه؟
و این جمله دقیقا یعنی آنکه سطح پایین من بسیار در دیدش است. چراکه من فقط گفته بودم مناسب هم نیستیم و او عیب و ایراد من را درنظر گرفته بود و از من میپرسید مگر چه مشکلی دارم!!
به هرحال به او حق میدادم و به دل نمیگرفتم. بی خیال شانه بالا انداختم:-ولش کن.
-این خواسته ی فرشته هم هست.
به شوخی دست زدم:-اوه ! خواسته ی ملکه ی انگلستان.
-نوگل من تو تمام عمرم اگه یه لحظه جدی شده باشم اونم الآنه.
از روی میز بلند شد و صندلی کنار دیوار را جلو کشید و کنارم نشست.سرش را نزدیک آورد و انقدر جدی به نظر رسید که ناخودآگاه اخمی در صورتم نشست.
-خیلی وقته میخواستم باهات صحبت کنم. چه وقتی بهتر از الان.
-دیوونه شدی؟ یکاره اومدی اینارو...
-ببین دودقیقه گوش کن. اگه تو اوکی بدی نامی با من.
-اوکی بدم به چی؟
سرش را چرخاند و نگاهی به سالن و رفت و آمد هنرجو ها انداخت و باز به من برگشت:-یه دوستی.
-دوست پسر بگیرم؟ واقعا من الآن اعصاب این کارارو دارم؟
-حالا این نازو چی برداشت کنیم ؟
-ناز نمیکنم جدی دارم میگم.
-نامی کم کسیه؟ میدونی این پسر چقدر ماهه؟
-ترجیح میدم همینجوری یه آشنا و دوست دور بمونیم.
-خدایی با فرشته به این نتیجه رسیدیم خیلی به درد هم میخورین. البته فرشته بفهمه من اینجوری انقدر مستقیم و زود مطرح کردم جرم میده ولی دیدم شرایط جوره گفتم بگم بهت.
میز را گرفتم و صندلی را جلو کشیدم. خودم را با سیستم و جابجایی بیهوده ی ساعتها سرگرم کردم:-به خواست منه مگه؟ خودش... خانوادش.
خندید و با لحن تمسخر آمیزی گفت:-خانواده!! ریلکس باش دوست عزیز حرفی از ازدواج نیست.
-...
-دوست باشید تا بعد. الان نیلوفر و اردشیر مهم نیست نظرشون.
من و فرشته میخوایم شما رل بزنید.
-...
-خواست خودشم که خواست منه. کافیه بگم نوگل پارتنر نداره و بخوام باهم باشید.
-نه بابا سامان گیر دادیا.
ایستاد و با لحن طنزآلودی گفت:-لگد زدی به بخت خودت خواهر.
پوزخندی زدم و همانطور که رفتنش را نگاه میکردم گفتم:- من لگد خورده ی خدایی هستم.
کمی آرام تر و با لحنی میان تلخ و شیرینی گفتم:-تو هفت آسمون یه ستاره هم ندارم.
به در نرسیده دوباره برگشت و تقریبا روی میز خم شد:
-ستاره داری اونم چه ستاره ای. حس میکنم دیر یا زود خودش بیاد جلو.
چشمهایم را در چشمهایش گرد کردم:-چی؟
لبخند عمیقی زد:-از تو زیاد حرف میشه جدیدا...
و برای تشنه کردن من چشمهایش را بالا داد و به سقف نگاه کرد :
-اوم...میخوام به خواهرم تدریس کنه خوبه کارش؟ شهریه های کلاس خصوصی چه جوریاست؟ خود نوگل حرفی نمیزنه انقدر خجالتیه...
دوباره نگاهم کرد و خندید:-و کلی حرفهای خوب خوب دیگه.
تندی صاف ایستاد و من بلند و کنجکاو گفتم:-این که چیزی نیست. خیلیم حرفهای عادی ایه. دیوونه های منحرف. تو و فرشته رو میگما !
لحظه ی آخر که خواست در اتاقش را ببندد به سمتم برگشت و گفت:
-آره حق با توئه! پرسیدن روز و تاریخ تولدت در اوج لفافه هم یه حرف عادیه نه؟
چشمکی زد و در را با کلی ادا و نمایش و حرکت آهسته بست.
چیزی در دلم فرو ریخت. قلبم از ریشه لرزید. لرزشش با خنکی همراه بود. سرد شدم و تهی و بعد گرم گرم. لب هایم نیمه باز ماند و دو دستم روی گونه هایم نشست. توجه نامی به من باور پذیر نبود. جذب کدام ویژگی خاص من شده بود؟! سامان و فرشته هم یک چیزهایی میگفتند ها ! یک چیزهایی که یک جورهایی ام میکرد!
نه سامان حرفهایش حرف بود و نه فرشته عقل و فکر درست و حسابی داشت. نامی حتما به جبران شالگردن میخواست روز تولدم را بداند. حتما همین بود و بس. اصلا...اصلا بپرسد! مگر ما همه دوست نبودیم؟ انگار که تولد الناز و عاطی را پرسیده باشد.
باز هم دلم رضا نشد. مشتهایم را درهم گره کردم و سرم را روی میز گذاشتم. شاید اگر هرکس دیگری بود انقدر احساساتی و پریشان نمیشدم اما او... دروغ چرا؟! توجهش را با تمام ممنوعه های زندگیم طلب داشتم. ولی میدانستم که او خودش ممنوعه است و کنار هم بودنمان تصوری احمقانه .نه نه... هرگز اجازه نمیدادم افکار و حرفهای اطرافیان به همم بریزد و باردیگر تجربه ای تلخ برایم رقم بخورد.نباید انقدر نزدیک میشدم که اینطور داستان سرایی شود.
با شنیدن ناگهانی صدایش قلبم به تپش افتاد و صورتم منقبض شد.
-سلام خوبی؟
شاید باید این فاصله را از همین حالا رعایت میکردم. بی اراده جدی و شاید کمی تلخ سر بلند کردم و آهسته گفتم:-سلام ممنون.
-...
نگاهش کردم و دیدم با کمی اخم و بهت نگاهم میکند.
-چیزی میخواین؟
سرش را به طرفین تکان داد:-سامان اومد؟
به سیستم نگاه کردم و گفتم:-بله.
متوجه شدم که نگاه سنگینش را با تاخیر از من گرفت. به سمت اتاق راه افتاد و بدون در زدن داخل شد.
با دور شدنش تازه متوجه هیجان بالارفته ام شدم. آرام آرام، آرام شدم و حتی شاید پشیمان از رفتار کودکانه ام. حقیقتا دست خودم نبود. ورود ناگهانی اش با بدترین احوال من همزمان شده بود. تکیه دادم و نفسم را رها کردم. این چه حرکت و برخوردی بود؟؟
نخ کاموای بادمجانی که از کشوی میزم آویزان شده بود برایم دهان کجی میکرد.
پاسخ
#58
انگشت اشاره ام را به سمت دستگیره ی کشو بردم و کمی جلو کشیدم. نخ را کامل به درون کشو فرستادم و مجددا آن را بستم.
دیگر برای ادامه دادنش مصمم نبودم. جوری که از چشمم افتاده بود این محبت های خالصانه که اطرافیان صد جور تعبیرش میکردند. خوشبختانه یا متأسفانه از بچگی حق و حقوق خودم را میدانستم. نامی با تمام ویژگی های فوق العاده اش برای من نبود.
شاید توجهش برای هرآدمی و آن هم دخترهای مجرد بسیار شیرین و دوست داشتنی بود اما این حس برای من بیش از دودقیقه هم پایدار نماند. رابطه ی ما به هرشکلی غلط بود. چه دوستی و چه ازدواج. مسلما هیچ کسی دوست ندارد که بارها این جمله را از اطرفیان بشنود:
" پسر به دختر سره."
با وجود آن که از رفتار عجولانه ی چندلحظه ی قبل پشیمان بودم؛ اما تا حدودی از این فاصله گرفتن راضی بودم.
پس تصمیم گرفتم نه آنقدر بی ادبانه رفتار کنم و نه مثل سابق صمیمی که اطرافیان را به اشتباه بیندازم.
باید کم کم و کمرنگ رفتار جدیدم را بروز میدادم.
در بازشد و من فوری کتاب پوتسلی را از روی میز برداشتم و باز کردم. خودم را بسیار بی حواس و جدی نشان دادم تا حتی الامکان از نزدیک شدنش بگریزم. اما آرام آرام نزدیک شد و سایه اش روی میزم افتاد. قلبم کمی تند تر ضربان زد. برای بروز رفتار جدیدم آماده نبودم و این من را مضطرب میکرد. ای کاش اطرافیان افکار مسموم خودشان را به خورد من نمیدادند تا من همان دخترنرمال سابق باقی میماندم. همانی که روابط اجتماعی بالا داشت. همانی که باهمه، از کوچک و بزرگ تا پیر و جوان برایش یکی بودند.
نفس عمیقی کشیدم و خودم را متفکر تر نشان دادم.
سامان بلند گفت:-نوگلی هنرجوت میاد؟
باصدای مرتعشی که فقط خودم میزان اضطرابش را میدانستم گفتم:-بله.
-پس اومد بگو حواسم باشه به تلفنا.
به وضوح احساس کردم که عقب نشینی کرد. مکثش، عقب رفتنش و برگشتن و خروجش؛ همه و همه یعنی اینکه من موفق عمل کرده ام. یعنی اینکه بی محلی و بی حواسی من را دید و نخواست که مزاحمتی ایجاد کند. اشکالی نداشت! نهایتا من دختر دیوانه و روان پریش تصور میشدم. این برایم هزینه ای نداشت. اصلا چه بهتر که با دیدن این رفتارم اگر به گفته ی سامان مجذوب من شده؛ حالا پشیمان شود.
با صدای نازنین سر بلند کردم :
-سلام، آب ببرم؟
-ببر...سلام.
آهسته بلند شدم و در حالی که به سمت اتاقم میرفتم گفتم:-
سامان هنرجوم اومد.
سامان بلند جواب داد:-برو حواسم هست.
به محض ورودم به اتاق، به سمت پنجره رفتم و لجوجانه آن را بستم. نمیدانم چه حسی بود که در این لحظه به جانم افتاده بود. هر آنچه که ممکن بود توجه نامی را جلب کند پاک میکردم.
اگر یک درصد صدای من باعث جلب توجهش شده بود؛ من برای همیشه از خواندن درمقابل او پرهیز میکردم.
شاید کودکانه و یا احمقانه به نظر برسد اما واقعا دلم نمیخواست جذب ویژگی های ظاهری من بشود و زمانی که پا پیش میگذارد، با دانستن حقایق اصلی فرار کند و غرور من را زیر اسب چهارنعل فرارش خرد!
تمام مدت که به نازنین آموزش میدادم، حواسم بود تا صدایم زیاد بلند نشود. همین هم شد که وقتی طبق معمول از من خواست تا اهنگی را برایش بخوانم و او ضبط کند؛ قبول نکرده و گلو دردم را که چندان هم دروغ نبود بهانه کردم.
با رفتن نازنین؛ به سالن برگشتم و همانطور که پاسخ خداحافظی اساتید را میدادم؛ خودم هم برای رفتن آماده میشدم.
سامان چراغ هارا خاموش کرد و کنار میزایستاد.
-شال به کجا رسید؟
-فعلا حوصله ندارم.
-بابا شوخی کردم. بباف براش.
-که با اون فکر خرابت فکرای ناجور کنی؟
-بابا مقدس! بابا پاکدامن! الان رفتی تو فاز قیافه خدایی؟
-...
-بیخیال من اشتباه کردم ، با اون بیچاره چیکار داری؟
-بیخیالم اگه ول کنی.
-فرشته میگه شام بیای خونه ی ما.
همانطور که رسید هارا حساب میکردم گفتم:-زودتر میگفتی.
-حالا نه که ماباهم خیلی رودربایستی داریم و کارت دعوت نیازداری.
تک خنده ای کردم و گفتم:-دویست و پنجاه هزار تومن تا اینجا ...شام چی هست حالا؟ شاید منت گذاشتم روی سرتون و اومدم.
قبل از آنکه جوابی بدهد؛ نامی حاضر و آماده داخل شد و گفت:
-بریم؟
نگاه عمیقم را به سامان دادم و منتظر جوابش ماندم.
-نوگل کارش تموم بشه.
رسید ها را داخل کشو گذاشتم:-آموزشگاهو خودم قفل میکنم برو تو.
-باهم میریم دیگه.
از برنامه ی مزخرف شام ناگهانی باید میفهمیدم که نقشه ها دارند. کیفم را برداشتم و گفتم:-یادم نبود مادرم گفت زودتر برم.
سامان متعجب گفت:-یعنی چی؟! نمیای؟
-نه شرمنده.
با تمسخرو خنده گفت:-تو که الان میپرسیدی شام چیه؟ شام کو؟ شام میخوام!
دستم راتکان دادم و بی حوصله گفتم:-دیوونه یادم نبود.
از کنار نامی گذشتم و آهسته وسرد گفتم:-خداحافظ.
سامان بلند گفت:-صبرکن بینم!
همانطور که در راهرو بودم گفتم:-نه نمیتونم بیام.
صدای نامی از گوشم دور نماند:-سامان اصرار نکن.
-بابا دوست داشت بیاد! دیوانه اس.
روی پله ها ایستادم و به بهانه ی بستن بند پوتینم گوش دادم.
-خب دیگه دوست نداره بیاد.
سامان بلند خندید:-فهمید تو هم هستی پیچوند بخدا. خاک تو سرت!
لبم را گزیدم و ناباور چشمهایم را گشاد کردم. خوب میدانستم که سامان راه جدیدی را برای ایجاد رابطه پیش گرفته بود. با پررنگ کردن من قصد جلب توجه داشت و من اورا میشناختم.
-خودمم احساس کردم.
-چرا؟ چیکارش کردی؟!
-نمیدونم.
بجای پایین رفتن ، چند پله بالا رفتم و گوشهایم را تیزترکردم.سامان قهقهه زد:
-نوگل عالیه یعنی. خدامیدونه چی ازت دیده.
اما صدای نامی به شدت دلخور و ناراحت بود:
-یادم نمیاد کاری کرده باشم. شاید از مادرم ناراحته. حنا میگفت مادرم باز تند و تیز حرف زده.
-نوچ... نوگل اونجوری نیست. از خود شخص تو چیزی دیده حتما. خیلی باحاله خدایی، باهمه دخترا فرق داره.
-...
همینکه صدایشان کمی نزدیک ترشد و احساس کردم که درحال خروج هستند؛ چند پله ی دیگر به طبقه ی بالا رفتم. به سمت آسانسور رفتند و سامان ادامه داد:
-دیدی دختر مخترا تا یه پسر میبینن (...) میشن؟ این اصلا اونجوری نیست لامصب.
-...
-همین تو؛ خدایی دختری تا حالا قهوه ایت کرده بود؟
-...
-این ولی تعارف نداره. خیلی خوبه خدایی...
با لحن پسرانه و شاید ارازل گونه ای که تا به حال از او نشنیده بودم گفت:-خوب چیزیه.
دستم را روی دهانم گذاشتم و ناباور به روبه رو زل زدم.
-...
-اصلا واسش پول و پله طرف مهم نیست. سه سالی هست میشناسیمش دیگه.
-نمیدونم چرا با من سرد شده.
-همینجوریه، پسر رییس جمهورم باشی خطایی ببینه دیگه نگاهتم نمیکنه.
-اگه با توهم سرد بود میگفتم حالش خوب نیست اما الآن دیدم ظاهرا فقط با من کدورتی داره.
-بپرس ازش.
-...
-خاصه اصلا این بشر.
-...
-خدایی قبول داری؟
-آره.
با شنیدن جواب او همانجا نشستم. سامان بلند خندید و همانطور که وارد آسانسور میشدند گفت:-میاد جمعه ها میتونی....
خداراشکر که باقی اش را نشنیدم. از سامان ناراحت نبودم چون میدانستم خیرم را میخواهد. حتی از حرف ناجور و کمی مورد دارش هم ناراحت نشدم چون چشم پاکی اش نسبت به من مثل روز برایم روشن و اثبات شده بود. میدانستم خوی و رفتار پسرانه اش اینطور ایجاب میکند و تصور میکنم که نشنیده ام.
سامان و فرشته نمیدانستند که دوستی خاله خرسه میکنند.
فکر نمیکردند که اگر حقایق زندگی ام برملا شود و نامی رهایم کند چه ضربه ای خواهم خورد. آنها هردو در لحظه زندگی میکردند و عاقبت برایشان جایی نداشت.
من هم میدانستم این فرار و گریزهایم دایمی نخواهد بود اما میتوانستم حتی الامکان از جمعهای چهارنفره ای که هدفش چیزی جز رابطه ی بیشتر ما نبود دوری کنم.



********
پاسخ
#59
با بیحالی سرم را عقب بردم و به دیوار تکیه دادم. پلکهایم روی هم افتاد و بغض سد نفسهایم شد.
آهسته چشم باز کردم و به دیوار شیشه ای روبه رو خیره شدم.
حرفهای دکتر در ذهنم مرور شد و تفاله اش دوقطره اشک.
تندی پاکش کردم و باز چشم بستم.
-بفرما.
به مشمای باز شده ی داخل دستهای پیرمرد نگاه کردم:
-مرسی.
-بردار.
-میل ندارم ممنون.
-من دیشب دیدم اومدی از دیشب اینجایی شما؟
لک و پیس های حاصل از کهولت سنش را از نظر گذراندم:- بله.
چشمهای هاله دار و کدر شده اش گرد شد:-نخوابیدی کلا؟
سرم را به طرفین تکان دادم:-نه.
-خداشفا بده.
-مریض شماروهم همینطور.
-زنمه.
-...
-دیدم یهو افتاد. زنگ زدم پسرم. خودم ترسیدم. شما تنهایی کسی کمک نداد.
چشمهای خسته ام سوز رفت:-مامان من خیلی وقته سردرد میکنه دیشب رسیدم خونه دیدم افتاده کف آشپزخونه.
-عمل میکنن مال شمارم؟
-نمیدونم... تاحالا میگفتن میگرنه. الان اینجوری...مشکوک به تومور!
بازهم حرفهای دکتر در گوشم پیچید. تومور مغزی مادر را میان این همه مصیبت کجا جای میدادم؟ کم نبود این همه تنهایی؟!
صورتم را گرفتم و نفسم را پرصدا رها کردم.بدون اینکه فکر کند ناراحت میشوم یا نه چند ضربه ی آرام روی پایم زد :-بخور طرقبه مشهده.
-ممنون اصلا نمیتونم.
بازنگ خوردن موبایلم آهسته بلند شدم. خیره به نام عاطفه گلویم را صاف کردم و جواب دادم:
-سلام عاطی.
-سلام گل نو.
بی حوصله ترازآن بودم که لبخندی بزنم:-رسیدن به خیر.
-قربونت، نوگل امشب خونه مایین دورهمی.
دورهمی! به اندازه ی کافی از دورهمی بیزار شده بودم و حالا درست در بدترین شرایط روحی پیشنهادش را میگرفتم.
-نه نمیتونم عاطی.
-چرا ؟؟ تعطیل رسمیه کارم نداری که ! لج نکن. بیا شیرینی عروسیه.
-قربونت عاطفه نمیتونم حالا بعدا میگم.
-چیزی شده؟ خودمونیما؟ فرشته گفت اون سری چی شده.
-میدونم...
همینکه خواستم جریان مادر را بگویم؛ از ترس آنکه مهمانی بقیه را هم خراب نکنم گفتم :-یکم خسته ام.
-مهمونی منم شبه دختر، تاشب که میتونی بیای؟ شما توعروسی منم معرکه گرفتید اصلا خوش نگذشت.
-نه عاطی جان از الان میگم نه که منتظرت نذارم.
دلخوری او دربرابر بیماری مادر برایم هیچ ارزشی نداشت:
-الناز باشه میری فقط؟
-عاطی...
-هرجور راحتی گلی.
تماس راقطع کرد بدون آنکه ذره ای برایم اهمیت داشته باشد.
شاید درست نبود تا این حد بی رحمانه بگویم اما حقیقتا عزادار شده بودم قبل از آنکه عزایی درکار باشد.
انقدر حالم بد بود که همه چیز وهمه کس در این لحظه برایم بی ارزش شده بود.دوستی که ناراحتی و گرفتگی صدایم برایش اهمیتی نداشته باشد؛ دوست نیست.
با خبر بیدار شدن مادرم، انگار که حس پرواز داشتم. هرقدمی که به سمت اتاقش برمیداشتم حس میکردم همین حالا اوج میگیرم.
-کجا خانومم؟
-شنیدم بیداره بذارید ببینمش.
-الان نمیشه ملاقات کنین، تا فردا ظهر نمیشه.
از پس شانه های پرستار به اتاق سرک کشیدم :
-الان اصلا نیازی به من نیست؟
-خیر تا فردا جواب قطعی آزمایششون بیاد.
میدانستم اصرار زیادم راه به جایی نمیبرد .سرم را تکان دادم و برگشتم.
راه بیمارستان تا خانه را پیاده رفتم.فاصله ی کوتاهی که پیاده هم طی میشد، دیشب برای من قرن ها گذشت. آن هم با اورژانس و سرعت برق آسایش.
پله های خانه را افتان و خیزان بالا رفتم. دلم نمیخواستم گریه کنم اما همین که سنتورش را گوشه ی خانه دیدم؛ بغضم ترکید.
کیفم را گوشه ای پرتاب کردم و همانجا نشستم.
پشیمان از دعواهای این مدت. پشیمان از تمام یکی به دو کردنهایم هر چند که حق با من بود اما گریستم.دکتر گفته بود استرس و فکر زیاد این بیماری نهفته و ارثی را دراو بیدار کرده بود.
تمام امیدم به جواب آزمایش فردا بود. جوابی که اعلام کند تومور مادر خوش خیم است. که با جراحی حالش خوب میشود.
تصور نمیکردم که خدا تا این حد برایم تنهایی و مصیبت بخواهد. چشم امیدم به خودش بود و بس.
با هزار سختی شب را صبح کردم. تمام مدت با کابوسهایم بیدار میشدم و به محض آنکه چشم روی هم میگذاشتم بازهم تکرار میشدند. انقدر آشفته و پریشان بودم که ترجیح دادم تا طلوع آفتاب بیدار بمانم.
مدارک و آزمایش های سابق مادر را به توصیه ی دکتر داخل نایلون گذاشتم و راهی آموزشگاه شدم. با وجود آنکه قصد نداشتم تاظهر بیشتر بمانم، اما برای برداشتن دفترچه ی بیمه ی خودم و مادر که آخرین بار بعد از تمدید درآموزشگاه جا گذاشته بودم بایدحتما یک سر به آنجا میرفتم.
منتظر پایین آمدن آسانسور بودم که صدای سنگین سلام نامی من را از افکار درهمم بیرون کشید:
-سلام.
کنارم ایستاد و عطرش حال پریشانم را لحظه ای خوش کرد. اما فقط لحظه ای. دوباره طوفانی در دلم به پا شد و آهسته گفتم:
-سلام.
-خوبی؟
-ممنون.
در را عقب کشید و نگه داشت:-بفرمایید.
بدون آنکه تعارف کنم با تشکر آهسته ای داخل شدم و چشمهایم را بستم. آنقدر نگران مادر بودم که دیگر ناخواسته باهمه سرد شده بودم. برایم فرقی نمیکرد نامی باشد یا سامان.
سرم را به دیواره ی آسانسور تکیه دادم و برای فرو دادن بغضم فکم را روی هم فشردم. چشمهایم با وجود بسته بودن میلرزید و افکار موذی ام بدون اجازه ی من در پی تجسم کردن اتفاقات ناگوار بود.
با ایستادن آسانسور پلک باز کردم و نگاه عمیق او را روی خود دیدم. اخمی کرد و در را هول داد و کنار ایستاد. این بار بی حرف خارج شدم و یک راست به سمت آموزشگاه راه افتادم.
تک سرفه ای کرد و سپس گفت:-ممکنه امروز یه صحبت کوتاهی داشته باشیم؟
برگشتم بدون هیچ تلاشی برای زیبا به نظر رسیدن، باهمان چهره ی رنگ و رو پریده که میدانستم ممکن است حال طرف مقابلم را بد کند گفتم:-شرمنده. امروز اصلا.
جا نخورد. بلکه کاملا آماده ی شنیدن همچین حرفی به نظر رسید:
-باشه.
به سمت مطبش راه افتاد و من در پی اصلاح رفتار بی اراده ام لب باز کردم اما پشیمان شدم و چیزی نگفتم.
لزومی برای توجیه نبود. مگر همین را نمیخواستم؟
وارد آموزشگاه شدم و یک راست به سمت کمد گوشه ی سالن رفتم. دفترچه ها را بعد وارسی کوتاهی پیدا کردم و درون نایلون گذاشتم.
بادیدن کلافهای کاموایی که عاقبتشان پیدا نبود؛ کیفم را باز کردم و همه را داخلش چپاندم.
پشت میز نشستم و سیستم روشن و آماده نگاهم را به سمت اتاق سامان کشاند.
دستگیره پایین رفت و در حالی که با عصبانیت و لحن تندی فرشته را مؤاخذه میکرد وارد آشپزخانه شد.
نمیدانم رعایت نکردنش برای آن بود که تایم اول صبح بود و خیالش از خالی بودن آموزشگاه راحت و یا واقعا برایش مهم نبود که کسی از اساتید و هنرجو ها آنجا باشند.
فحشهای بلند و آنچنانی اش به پدر و برادر فرشته اعصابم را بیشتر خرد کرد.
انقدر عصبی و ناراحت بود که ترجیح دادم فعلا از مشکل من باخبر نباشد. میدانستم ممکن است طبق معمول معرفت به خرج دهد و الان دراین شرایط دلم نمیخواست در معذورات قرارش بدهم.
تماس را قطع کرد و با تلخی گفت:-بمیرم إن شاالله.
-...
کابینت را باضرب کوبید:-فلان فلان شده ها.
-...
-دیشب چرا نیومدی؟
برعکس لحن تند و خشمگین او آهسته گفتم:-حوصله نداشتم.
-حوصله نداشتی یا از نامی فرار کردی؟
ماگ بزرگش را به دست گرفت و با همان اخم و تلخی به اتاقش رفت و در را کوبید.
نفس گرفتم و بلند گفتم:-ظهر میتونم برم؟ یا دست تنهایی؟
-کجا بری؟
-کار دارم. مامانو ببرم دکتر.
-برو.
پاسخ
#60
ظهر با استرسی که نه تنها کم نشده بلکه به اوج خود رسیده بود آموزشگاه را به سمت بیمارستان ترک کردم.
میدانستم اگر سامان در جریان قرار بگیرد مثل دفعه ی قبل مادر را به بیمارستان آزاد انتقال میدهد و من این را نمیخواستم.
دلم نمیخواست تا نیامدن جواب بازهم سامان به دردسر بیفتد و ما تا مدتها زیر دین او بمانیم.
با پریشان احوالی شدیدی که داشتم؛ پله های بیمارستان شلوغ را دوتا یکی بالا دویدم.
نگاه دیگری به ساعت مچی ام انداختم و چندضربه به در اتاق پزشک مادر زدم.
دستم را روی سینه ی به نفس نفس افتاده ام گذاشتم:
-سلام.
سرش را تکان داد و اشاره ای به صندلی روبه روی میزش زد:
-سلام.
جواب آزمایش های تازه و قدیمی را باهم روی میز گذاشتم:
-دکتر میگفتن میگرنه، توروخدا بگید میگرنه.
پاکت آزمایش های تازه را برداشت و سرش را به طرفین تکان داد:
-بشین خانوم. باید حرف بزنیم.
دلم بهم پیچید. مات و مبهوت سرجایم ایستادم. مثل روز روشن بود که جوابها را میداند. مثل روز روشن بود که جواب خوبی نخواهم گرفت.
-...
-با ایستادن شما کاری از پیش میره؟
بغضم را با دنیایی درد بلعیدم:-میمیره؟
اخم کرد:-این چه طرز بیانه؟
روی صندلی نشستم و دو دستی صورتم را پوشاندم:-خدا...
-اینه همکاریت دخترم ؟
-خدا...
-جراحیش پنجاه پنجاهه. اما اگه جراحی نکنه زودتر ازبین میره.
صورتم در هم و درمانده شد و با اوج بیچارگی نگاهش کردم:
-چیکار کنم؟
با نفس عمیقی براندازم کرد:-برید خونه هروقت آماده شدین بیاین عمل.
دست خودم نبود که کمی خشمگین بودم و لحن تندی داشتم:
-میگین پنجاه پنجاه ! بیارم که بمیره؟؟
با گفتن " بمیره" بغضم شکست و اشکهایم بی مهابا جاری شد.
با همان خشم ادامه دادم:-چرا پنجاه پنجاه؟
-...
دوباره صورتم را گرفتم و این بار با لحن آرامی گفتم:- عذر میخوام.
-طبیعیه.
-بدون مامانم چیکار کنم؟
-عمل کنه بهتره.
-نه...
سر بلند کردم و همانطور که نفس های عمیق میکشیدم سرم را تکان دادم:-نه... اصلا.
ایستادم و گفتم:-خوب میشه.
به سمت در راه افتادم و بدون خداحافظی خارج شدم.
تا نیمه های راه رفتم و باز برگشتم. چندضربه به در زدم و آزمایش هارا از روی میز برداشتم.
-ما میگیم پنجاه پنجاه اما تمام تلاشمونو میکنیم. فکراتو بکن.
بی حواس تا حدی مجنون شده بودم. زیر لب تکرار کردم:
-نه ... نه.
با قدمهای تندی این بار پله ها را پایین رفتم. احساس میکردم هرچه زودتر باید مادر را از این فضا دور کنم. از جایی که در حال حاضر در نظرم قتلگاهش محسوب میشد.
کارهای ترخیصش را دراوج ماتم انجام دادم. به اتاقش رفتم و با دیدنش غم عالم به دلم نشست. تنها راه فرار از گریستن، نفسهای عمیق بود. به دیوار تکیه دادم و خیره خیره نگاهش کردم.
بی حال و خسته روسری اش را گره زد:
-بریم؟
-خوبی؟
از روی تخت پایین آمد:-آره.
از کنارم گذشت و مثلا بی خیال گفت:-توموره؟
بزاقم را فرو دادم و دنبالش راه افتادم:-نه.
تک خنده ای کرد:-خسته شدی. دستت درد نکنه.
کنارش قدم زدم و بی حرف و پر فکر و آشوب از بیمارستان خارج شدیم.
درحال حاضر هیچ فکری نداشتم. هیچ تصمیمی و هیچ ایده ای.
فقط دلم یک چیز میخواست... این را مطمئن بودم.
که به خانه برسیم، او بخوابد، دستش را دراز کند و من بعد از سالها سر روی بازویش بگذارم و بخوابم.

********
نگاهم به شالگردن تکمیل شده مات ماند. شب تا صبح بالای سر مادر نشستم و تماشایش کردم و از سر بیکاری شال را بافتم.
فکر نمیکردم روزی برسد که نگران نفس کشیدن مادر بشوم.
خودش میدانست چه خبرشده. اما چیزی نمیگفت و این بغضم را سنگین تر میکرد. سکوتش از هزار فریاد سرسام آورتر بود.
بدون آنکه ذره ای خوابم بیاید؛ ایستادم و آرام حاضرشدم.
دلم نمی آمد بیدارش کنم. دلم نمی آمد ترکش کنم.
هر چند لحظه برمیگشتم و نفسهایش را چک میکردم.
شاید اگر هرروز دیگری بجز سه شنبه بود، مرخصی میگرفتم و میماندم اما با یاد آوری آنکه بیشترین هنرجو را سه شنبه داشتم؛ از ماندن صرف نظر کردم.
قلم و کاغذی برداشتم و نوشتم :
" من آموزشگاهم. تورو خدا حالت بدشد زنگ بزن. تند تند هم از خودت خبر بده."

وقتی که در واحد را بستم؛ احساس کردم قلبم را جا گذاشته ام و تازه میفهمیدم چقدر دوستش داشتم و نمیدانستم.
منی که مدتها بود با اشک غریبی میکردم حالا گاه و بیگاه میزبانش میشدم. مثل همین حالا درون تاکسی...
پاسخ
 سپاس شده توسط DunlopP


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان