رتبه موضوع:
  • 9 رای - 3.11 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان کلنجار
#31
بدون آنکه معطل کنم یا حرف اضافه تری بزنم در جلو را باز کردم و نشستم:
-مرسی واقعا، سامان یه کارایی میکنه آدم روش نمیشه سر بلند کنه.
-خواهش میکنم، اگه خودمم میدیدمتون همین کاررو میکردم.
-تا یه آژانس هم لطف کنید ببرید منو ممنون میشم.
-نه همیشه بارونیه نه همیشه تا دیروقت میمونید.
-...
-یکباره دیگه.
-نه نه ! اصلا راضی نیستم همچین کاری رو بکنید.
-من ماشین دارم واسم فرقی نداره.
-چرا بابا! غرب کجا ، شرق کجا ؟ اصلا معذب میشم این مدلی.


صدای ویبره ی موبایلش به گوشم رسید.
-الو سامان؟
-...
-باهمیم.
-...
-آره خیالت راحت.
-...
-میدونم. میگه بذارمش دم آژانس.
خندید و نمیدانم سامان چه گفت که بیشتر خندید و گفت:-بی شعور.
منتظر و پرسؤال نگاهش میکردم که به سمتم برگشت:
- باشماست.
موبایل سبک و خوش دستش را گرفتم و کوتاه و گذرا و ناخواسته با گوشی سنگین و ناراحت خودم مقایسه کردم:
-بله؟
با لحن بد و کوچه بازاری گفت :-بشین بینیم بابا سرجات !
خنده ام گرفت :-وا؟
صدایش را زنانه کرد و گفت :-آژانس پیلیز.
-بیمزه.
-آخه زدی برق.
با حرص و خشم و خنده و چند حس متناقض دیگر گفتم:
-جدا بیشعور!
نامی تک خنده ای کرد و گفت :-تشخیصم درست بود؟
-بله!
سامان:- لیلی نگرانت بود زنگ زد به من.
-مرسی.
-فدات...( بلند داد کشید.)... بشین فرشته آدم باش.
صدای نامفهوم اعتراض فرشته آمد.
-چرا داد میکشی سرش؟!
با عصبانیت گفت:-مبل بلند میکنه با این وضعیت.
-آخ! خب خوبه حواست هست، آروم تر بگو ولی گناه داره.
-باشه حالا.
-بازم ممنون حواست بود. خدافظ.
بدون حرف دیگری تماس را قطع کرد. گوشی را به سمت نامیرا گرفتم و گفتم :
-ممنون.
-خواهش میکنم.
کمی معذب و نیمخیز بنظر میرسیدم. باوجود گرما و امنیتی که حس میشد، حس غریبی هم میکردم.
-...
-کمربندو میبندین؟
-بله.
به محض چفت شدن آن صدای بوق مقطع و ضعیفی که شنیده میشد خاموش شد. با یک بار رساندن من و فرشته ؛ راه را به خاطر سپرده بود. مدتی که گذشت حس کردم کلافه و بی حوصله به نظر میرسد. بخاری را کم کرد و کمی شیشه را پایین کشید اما مجددا آن را بالا فرستاد و این بار پنجه ی راستش را مرتب میان موهایش کشید. دستش را به سمت ضبط برد و خاموشش کرد. همان صدای ضعیف را هم از بین برد و حالا جز صدای "ترق، ترق" دانه های درشت باران که به سقف ماشین برخورد میکرد و صدای نرم و مزمن برف کن چیز دیگری شنیده نمیشد. حالاتش درست مثل زمانی بود که پدر به موادش نمیرسید. حدس و احتمالی که در ذهنم مرور میشد به زبان آمد:
-جسارتا کلافه اید ؟
بی حواس و مثلا خونسرد گفت:- هوم؟ نه.
-سیگارتون تموم شده؟
نگاهش را باتأخیر از روبه رو گرفت و به من داد:-نه.
-آهان.
-ولی چون از عصر نکشیدم سرم درد میکنه.
-آهان.
-...
نمیدانستم چه بگویم و این احمقانه ترین حسی بود که داشتم !!
چرا که حدس میزدم رعایت من را میکند و حالا نمیدانستم دقیقا چه رفتار و واکنشی داشته باشم. مثلا بگویم " سیگارتونو بکشید." یا " ممنونم که رعایت میکنید؟"
هر دو به جای خود بد و یا خوب بود.قدردانی که واجب بود. نبود؟ اجازه دادن و احترام چطور؟
اصلا این همه وسواس و توجه برای چه؟! سعی کردم بیخیال باشم و کنجکاوی بیشتری نکنم و کشش ندهم اماخودش ادامه داد:
-این مدت اونجا خیلی اذیت میشدم من خیلی قانون شکنی میکردم تو این مورد. حساسیت اونجارو اینجا نداره ولی من بازم بی قانونی میکردم.
-منظورتون سیگاره؟
-آره. شما الان حکم آمریکارو داری.
-ای وای من ! پس رعایت منو میکنید؟! راحت باشید خواهش میکنم.
-نه خودمم ناراحتم.
-...
-خیلی زننده شده این رفتارم اصلا درست نیست.
-واقعا واسه سلامتیتون بده. من فکر میکردم سامان زیاده روی میکنه اما شما دیگه ...!
-چندباری خواستم ترک کنم ولی هربار که تنها میشدم و بی کار باز شروع میکردم.
-من اصلا نمیتونم درک کنم که این چه کاریه.نه مواد مخدر نه سیگار نه * دود* ...
با حیرت پرسید:- حتی * دود*؟
-بله.
- نکشیدین؟؟
-نه هرگز.
-باور کنم واقعا؟!
-بخدا بجون مامانم.
متعجب تر و کمی خندان نگاهم کرد:- چه قسمی!
کمی با تمرکز تر نشستم و خندیدم:-چیکار کنم والاه ! انقدر دخترای دودی زیاد شدن کسی باورم نمیکنه!
-دختر و پسر نداره. کار زشتیه. منم تواین مورد خیلی ضعف دارم.
-سعی کردم سامان رو ترک بدم اما اون خودش از شرایطش راضیه. قدم اول اینه خود شخص بخواد که شما میخواید ، پس موفق میشید.
-چطوری با سامان و فرشته آشنا شدید؟
-سه سال پیش رفتم آموزشگاه واسه کار، کم کم صمیمی شدیم.
-یعنی درحال تحصیل کارهم انجام دادید.
-...
وقتی جوابی نگرفت؛ نگاه کوتاهی به سمتم انداخت:
-همینجوری گفتم ببخشید.
-نه نه، توفکر بودم. چی گفتید؟
-کار و درس باهم، دختر پویایی بودید.
-لطف دارید. به هرحال باید کار میکردیم من و مامان.
-...
خودم اضافه کردم:-پدر فوت شدن، شرایط میطلبه که پویا باشی.
-خدا رحمتشون کنه.
-مرسی.
-چه خوبه دختر آدم سربه راه باشه.
-نفهمیدم!
-میگم ایشون حتما خوشحالن که شما از غیبتشون استفاده نمیکنی و دنبال حالا...( دستش را تکان داد.)... دود و این صحبتها باشی.
-هان...( با بغض پنهان و حسرت ادامه دادم.)... ایشالاه که راضی باشن.
-بنده خدا بیمار بودن؟
-بله. سکته.
-ای داد... متاسفم، خدابیامرزه.
اگر میفهمید پدرم چه کار با من و زندگی ام کرده بود چه واکنشی نشان میداد؟ کاملا بچگانه و احمقانه دلم میخواست آبروی پدر را ببرم. دلم میخواست میتوانستم رازم را برای تک تک آدمهای شهر میگفتم تا بجای خدا رحمتش کند، خدا لعنتش کند را از دهانشان بشنوم.
-...
-حالا فکر میکنم اگه یکی مثل شما حساس تو خونمون بود؛ من الان ترک کرده بودم.
کمی غمگین و بدحال شده بودم. حضور و یاد پدر هیچوقت برایم شادی آور نبود. مصلحتی خندیدم:
-آهان آخی.
-حنا که میگه حتی از بوش خوششم میاد.
-بابا و مامان چطور؟
-اونا کلا ایرادی به کارام نمیگیرن.
-ایشالاه که به مرور کمش میکنید.
-امیدوار نیستم.
به شوخی اما بی حس و حال گفتم:
-من ازاین دفعه اعتراضمو بدون رودربایستی میگم تا حواستون باشه!
-خوبه. پس روزا توی آموزشگاه بیکار بودید بیاید مطب مراقب من باشید.
هر دو با آوای " پخ" مانندی خندیدیم و تا مقصد سکوت طولانی و هماهنگی کردیم
-...-

-جالبه باهاتون حرف زدم حواسم پرت شد از سردردم.
نگاهی به اطراف و محله ی آشنا انداختم:- لطفتون رو فراموش نمیکنم.
-تعارف نکنید، برید به سلامت.
پارک کرد و من به محض پیاده شدن؛ مادر را چتر به دست دیدم.
با نگرانی به سمتم آمد:-مردم از نگرانی.
مقابل پنجره خم شدم و روبه نامیرا گفتم :-مرسی آقا.
مادر هم سرش را پایین آورد و گفت :
-سلام خوبین؟ لطف کردین.
-سلام، ممنون ، کاری نکردم.
-تشریف بیارین بالا.
-نه اصلا، با اجازه.
هر دوصاف ایستادیم و عقب رفتیم. درحالی که شیشه را بالا میکشید مادر بی حواس و غرزنان گفت:-سر برجه باز سکه اورد پسره ی...
با وحشت نگاهش کردم و بلند گفتم:- هیس!
نامیرا با تک بوقی رفت و مادر ادامه داد:-مگه نگفتی میبخشی ؟
-میشنوه مامان ! چرا اینجوری ای تو؟؟
-خودش اورد این دفعه، خیلی خوشم میاد از ریختش!
پاسخ
#32
-حیوون.
به سمت خانه راه افتادم و مادر ادامه داد:-پس زودتر ردش کن بره که دیگه ریخت نحسشو نبینیم.
-عمرا.
-چی؟؟
صدایمان در راهروی آپارتمان اکوی خفیفی داشت :
-دیگه نمیبخشم.
-...
-سامان جمعه دنبالش بوده.
-خب؟
کلید را ازبین دستهای بلاتکلیف و بی جانش بیرون کشیدم و به در انداختم :-چی گفت تو رو دید؟
-اصلا نگاهش نکردم، سکه رو گرفتم و درو کوبیدم تو صورتش.
هر دو داخل شدیم و در حالی که با حرص به اتاق میرفتم گفتم :
-چرا نگیرم ؟ خوبم میگیرم تا جونش بالا بیاد.
پالتو را وحشیانه و با حرص گوله و روی تخت پرتاب کردم.
-نمیخوام بیاد در خونه.
-میگفتی بهش.
-گفتم، دوباره که در زد از آیفون گفتم برو بینم پسره ی...
بی میل و رغبت گفتم :-اصلا ازش حرف نزن دیگه. تا پنجاه تا پر بشه و بره درک.
روی تخت دراز کشیدم و بالش را برداشتم. حس بوی عطر تازه و مردانه ای که ضعیف و ملایم به مشامم رسید؛ باعث شد بالش را چند بار بو کنم و وقتی نتیجه ای نداد؛ تیشرتم را جلو کشیدم و بوییدم.
-بوی چیه؟ درار بشورم.
-نه بوی خوبه.
بینی اش را پشت هم بالا کشید و مثل من نزدیک آمد و جست و جو کرد. کف دست چپم را گرفت و عمیق بوکشید:
-اینه.
آن را به سمت بینی ام گرفت. عمیق و با فکر بوییدم :
-آهان... بوی اون پسره اس، نامی.
-...
کمی فکر کردم :- آهان گوشیشو گرفتم ازش.
مادر که عاشق عطر و ادکلان بود با رضایت و متعجب سر تکان داد:
-چه تمیزه.
بالش را زیر سر گذاشتم و دستهایم را روی سینه جمع کردم و چشم بستم :
- اوهوم.
-اسمشو بپرس واسه سامان بگیریم تولدش نزدیکه.
-تو فکرش بودم ولی دیدم ضایع اس. من الان خودم خوشم نمیاد تو آشناها کسی عطرمو بزنه.
-چندسالشه؟
-سی و دو سی و سه.
-یکبارم تو آموزشگاه دیدمش، همونجوری شیک بود مثل امشب.
-آره سیستمشه کلا.
-...
چشم باز کردم و خیره به سقف گفتم :- نگفتم مهمونی خونشونو نه؟
مادر مشتاق نشست و کاموا و میلی که همیشه ناقص و بلاتکلیف کف اتاق بودند به دست گرفت:
-نه.
با احساس و تا حدودی حسرت زده گفتم :
-بالاشهر...بزرگ...حیاط با صفا...مهمونای آدم حسابی...
-کجا میشینن؟
-سعادت آباد.
-خب؟ دیگه...
-همه دکتر همه باکلاس.
-...
-حتی پدر و مادرش دکترن.
-مامانشو دیدی ؟
-اوهوم.
-خوب بود؟ خوشگله؟
-اوهوم.
-من جوون ترم یا اون ؟
سؤالی بود که همیشه میپرسید. همیشه خودش را با همه ی مادرها مقایسه میکرد و من همیشه یک جواب میدادم.
-تو.
-جدی؟ من خوشگل ترم یا اون؟
برگشتم و با لبخند خسته ای نگاهش کردم:
-تو.
گاهی که مثل بچه ها میشد میترسیدم. آخر میگفتند نشانه ی پیری و سرازیری است. دلم گرفت و دمر خوابیدم.
-به تو اهمیت دادن؟
-عادی، حال و احوال.
-چقدر پسره خوبه. همیشه مرد این مدلی دوست داشتم.
-...
-تر و تمیز، شق و رق.
-...
-ظاهرشه یا اخلاقم داره؟
-تا الان که خیلی عالی بود.
وقتی جوابی نداد و سکوت زیاد برایم غیرعادی آمد؛ سرم را بلند کردم و نگاه خیره و حسرت دارش را شکار کردم. بی حواس و تند سرش را پایین انداخت و مشغول شد:- شالت تاصبح تمومه.
-امیدوارم!
********
سرم را روی میز گذاشتم و بار دیگر کابوس وحشتناک دیشب را مرور کردم. من همیشه نقاشی میکشیدم و طرح میزدم. نمیدانم چرا این بار درست وسط نقاشی دیشبم بودم. در کوچه های تنگ و تاریک و بارانی یک نفس میدویدم و از چیزی که نمیدانستم دقیقا چیست فرار میکردم.
نگران از دیر آمدن سامان سربلند کردم و ساعت را نگاه کردم.
همین که تلفن را برداشتم، با صدای بوق توقف آسانسور آن را سر جایش گذاشتم و منتظر به در ورودی خیره شدم.
با دیدن سامان و صورتی که یک طرفش رو به کبودی و سرخی میزد چیزی در دلم فروریخت و بی اراده و طبق یک عادت قدیمی و ارث رسیده از مادر گفتم " یا امام زمان"
چشمانش دو کاسه ی خون شده بود. با پریشانی و حالی آشفته به اتاقش رفت و در حالی که یک قدم مانده بود تا خودم را به اتاقش برسانم؛ برگشت و انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت :
-الان نه.
در را در رویم کوبید .دستم روی قفسه ی سینه ام نشست.
قلبم میکوبید . از شدت نگرانی ، بلاتکلیف دور خودم میچرخیدم.
تا آخر مغزم فرمان داد و به سمت تلفن هجوم بردم. موبایل خاموش فرشته و خانه ای که پاسخگوی تلفنش نبود؛ برای به اوج رساندن تپش های قلبم کافی بود.
دوباره به سمت اتاق رفتم و به سلام و ظهر بخیر خانم حیدری توجهی نشان ندادم:
-سامان باز کن، فقط بگو فرشته خوبه.
-...
چیزی نمانده بود تا من مدعی به قدرت و استحکام، بغضم بترکد و به گریه بیفتم. پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم :
-بخاطر خدا جواب بده.
-برو بذار فکر کنم.
هیچوقت سامان را انقدر درمانده و بدحال ندیده بودم.
-اون بچه داره...
نسبتا عصبی و بلند غرید:-الان سگم سگ. برو!
کمی از در فاصله گرفتم و با دلشوره یک دستم را روی دهانم و یکی را روی پهلو گذاشتم و دوباره چرخ زدم. لاله و دختر خاله اش که گاهی همراه او می آمد، خوشحال و خندان داخل شدند و سلام دادند. اما به محض دیدن رنگ و رویم گفتند:
-حالتون خوبه؟؟
-لاله خونتون دور بود؟
-نه کوچه پشتی.
-اگه کلاسو کنسل کنم مشکلی داری؟
دست مرتعش و لرزانم را روی هوا و مقابلش گرفتم :
-ببین اصلا حالم خوب نیست.
با چشمهای نسبتا گشاد شده گفت:- اوکی استاد اصلا ایرادی نداره. کمکی بر میاد؟
سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم :-نه ... مرسی حتما جبرانی میذارم.
ناراحت و همدل نگاهم کردند:- خداحافظ.
دهان خشک شده ام باز نشد تا جوابی بدهم. استاد کاویانی از اتاقش بیرون آمد و گفت :-یه تیونر لطف میکنید؟
قدمهای بی اراده ام به سمت خروجی کشیده شد و دستم بالا آمد:
-خودتون از قفسه بردارید.
خودم را پشت تر پیش شده ی واحد نامیرا پیدا کردم.
تقه ای به در زدم و بدون شنیدن اجازه اش داخل رفتم. سالن تمیز با صندلی های انتظار شکلاتی رنگ را گذراندم و مردد به اتاق نزدیک شدم.
با دیدن دختر باریک و بلند شب مهمانی که مقابل میز نامی نشسته و سیگار دود میکرد کمی عقب رفتم.
-سلام
سرتاپایم را برانداز کرد و نگاهش روی موهای رها و درهم پیچیده ام مکث کرد:
-سلام.
-آقا نامیرا نیستن؟
-رفتن ناهار بگیرن.
انقدر که پوست لبم را گزیدم؛ کم کم به سوزش افتاد و تبدیل به دردی آزاردهنده شد.
با همان اضطراب و استرس عقب گرد کردم :
-ببخشید .
-کارشون داشتین؟
برگشتم و درمانده و ناچار گفتم :-اومدن بگین بیان واحد بغلی، آموزشگاه.
-باشه.
-مرسی.
همینکه در را باز کردم با خانم محجبه و کودک درون آغوشش سینه به سینه شدم.
-عذرمیخوام.
لبخند شیرین و آسوده ای زد:- خواهش میکنم. دکتر هستن؟
بزاق نداشته ام را فرو دادم :- خیر...
-بشینم میان؟
خواستم ردش کنم تا نامیرا وقت کافی برای ما داشته باشد اما دلم نیامد:- فکر کنم بیان الان.
صدای دختر بلند و از فاصله ی نزدیک تری به گوش رسید:
-خانومی وقت ناهارشونه، ساعت کاری رو که زدن عزیز.
نماندم تا نتیجه را ببینم. مثل مرغ بال و پرکنده بودم! مجددا به آموزشگاه برگشتم و به امید کوتاه آمدن سامان بازهم پشت در ایستادم.
پاسخ
#33
لبم را کنج چهارچوب گذاشتم و با ملایمت اغراق آمیزی گفتم:
-سامان...
صدای "تق و توق" و باز و بسته شدن عصبی کشوها باعث شد اخمهایم درهم شود. وقتی با حرص و نسبتا بلند " أه" طولانی و وحشیانه ای کشید؛ دوباره به زبان آمدم :
-سامان!
قفل در با صدای بدی باز شد و دستگیره با شدت پایین کشیده شد. ترسیده و وحشتزده عقب رفتم و سامان با عصبانیت گفت :
-ها؟ چی؟چته؟ بگو؟ چیه؟
با تته پته اطراف را نگاه کردم تا ببینم کسی شاهد رفتار بد و زننده اش شد؟!
از ترس آنکه دوباره در را نبندد، خودم را داخل انداختم و درست مقابلش ایستادم. سرم را بالا گرفتم، دستم را بالا و تا گونه اش نزدیک بردم اما لمس نکردم و دوباره آن را پایین بردم. از کتکی که ممکن بود فرشته هم با آن شرایطش خورده باشد دلم لرزید و حالم بد و بد و بدتر شد. با ناباوری و صدای بی جان و حالی گفتم:
-زدیش؟!
ابروهایش درهم شد و *صورت*ش مثل یک تیک آنی لرزید و بالا و پایین شد. چشمانش برای اولین بار بود که پراز اشک شد و درخشید ، اما اخمش را پررنگ تر کرد و دستی برصورتش کشید تا بر خودش مسلط شود. با خشم به سمت گاوصندوق رفت و مقابلش و پشت به من زانو زد و داد کشید:
-میخوان بچمو بکشن! میخوان دهنمو سرویس کنن. میخوان بدبختم کنن.
-چی؟؟
قدمهای ریز اما تندی به سمتش برداشتم و کنارش خم شدم و باصدای جیغ شده ای گفتم :-سامان کی ؟ چی؟
میدانستم اگر سرم داد میزند؛ چیزی دردلش نیست و اراده ی کارهایش را ندارد.
دست از گشتن کشید و داد زد:-ولم کن...( یکی روی پیشانی اش کوبید.)...ولم کن...
نامیرا:-سامی؟!
سامان دوباره سرش را داخل کشوها برد و همانطور که برگه های نت را ش*بدون پوشش*ه و درهم بیرون میریخت گفت :
-بیچارت میکنم دیو...
من:-سامان توروخدا بیا بشین درست و حسابی حرف بزنیم ...
برگشت و با چشمهای سرخش خیره خیره نگاهم کرد و با لحن بدی غرید:
-چطوره سه تا چایی هم بریزی دور هم بخوریم؟ راحت، آسوده !
نامی:-ای بابا...
اگر تنها بودیم درشت ترش را هم تحمل میکردم اما حالا تا بناگوش سرخ شدم و گوشهایم داغ و زنگ دار شد.
-...
سامان درمانده و بیچاره و شاید نادم، چهار زانو نشست و دودستی صورتش را پوشاند و با گریه ی ناگهانی اش بنددلم را پاره کرد:
-بردن، بردنش فرشته رو. بیچاره شدم.
نامی کنارش روی زانو نشست و دست آزاد سامان را به دست گرفت :
-کیا؟
-...
-کجا بردن؟
-بردن بندازه بچه رو.
لبم را گاز گرفتم :-وای !
نامی اخمهایش غلیظ و غلیظ تر شد:- باباشینا؟
سر سامان بالا و پایین شد.
-...
-چطور نتونستی کاری کنی؟
تند و تند صورتش را پاک کرد و با حرص و خشم گفت :-اینارو ول کن . ببین چی بود که من نتونستم کاری کنم فقط کمک کن چک سفید باباشو پیدا کنم.
نامی دستی روی شانه ی سامان کشید:-تا فرشته نخواد اتفاقی نمیفته.
سامان بلند شد و گیج و منگ دور خودش و اتاق چرخید:
-چک کو ، چک کو.
نامی با نفس عمیق ایستاد و دستهایش را در جیب فرو برد:
-بجای این کارا دودقیقه بشین از اول حرف بزن.
سامان نا امید و باهمان خشم گفت :-تموم شد اون. دیگه تموم شد. جلو چشمم کردنش تو ماشین پسرعمو و داداش(...)اش و بردنش.
دستهایش را بهم زد و به معنای تمام شدن آنهارا تکان داد.
این همه آرامش و خونسردی و صبر نامیرا برایم غیرقابل درک بود. برعکس من که حس میکردم قلبم کم کم به گلو و دهانم
میرسد؛ او راحت و متفکر به سامان زل زده بود.
سامان که میدانستم از هیجان زیاد حال و اوضاع درستی نداشت، روی کاناپه رها شد و وا رفت. سرش را عقب برد و به سقف خیره شد. سیب تیز گلویش بالا و پایین رفت :
-نامی چیکار کنم.
سوالی نگفت، خبری هم نگفت. اصلا لحنش اسمی نداشت. شاید بتوان گفت " بغض دار" گفت.
نامیرا دست به سینه شد و نوک کفشش را روی زمین کشید:
-فرشته اگه تو و بچه رو بخواد، با پای خودش برمیگرده. صحیح و سالم، واسه این نمیشه کاری کرد.
-...
-میخوای چک باباشو اجرا بذاری؟
سرش را بالا و پایین کرد و پلک بست:-...
-استرس واسه فرشته خوب نیست. اگه برگرده میخوای جنگ راه بندازی نه؟
-داشتیم راحت زندگی میکردیم. صبح ننش زنگ زد.
-خب؟
کنار سامان نشستم و شقیقه هایم را ماساژ دادم.
-فهمید بچه رو.
-خب؟
-شروع کرده بود آه و ناله از اونور. فرشته میخواست من نفهمم هی لاپوشونی میکرد. میفهمیدم دیگه... میشناسم ذات گهشونو.
بلند گفتم نونشو مگه تو میخوای بدی ؟
-...
-هه... برخورد بهش. رفتم دوش بگیرم اومدم بیرون دیدم طایفه ای ریختن خونم.
-...
دوباره پلک بست و با بدبختی تمام گفت:-زدن، خوردن، بردن.
-...
-میگی شکایت نکنم؟
به نامی نگاه کردم :-مشکلات خانواده هاشون تمومی نداره. اینا بهانه اس.
سرش را تکان داد:-بله میدونم.
تازه یادم آمد او برای من جدید است نه سامان. سرم را تأئید کنان بالا و پایین کردم.
لبخند محترم و نامحسوسی زد و نگاهش را با تأخیر گرفت:
-فرشته برمیگرده بیشتر مراقبشی این بار. ولی بخاطر شرایطش نه شکایت کن نه چک اجرا بذار. به هرحال اونم باباشو میخواد، اینجوری بهش استرس میدی.
سرم را با موافقت تکان دادم :-آفرین، دقیقا.
او هم به نشانه ی تفاهم فکری امان پلک زد و طرف دیگر سامان نشست:-به هرحال پدر شدن گذشت میخواد. صبر میخواد.
میان حرف او آمدم و به سامان گفتم:-تو شخصیت انتقامجو و لجبازی داری. میدونم تا پدر تک تکشونو درنیاری آروم نمیگیری ولی به این فکر کن که بچت پیش فرشته اس. دوست داری بابای فرشته بره زندان بعد فرشته هرروز خون گریه کنه؟
-...
-تو انتقام بگیری آخه که چی؟ فقط زندگی خودتو بدتر میکنی.
نگاه خیره ی نامی باعث شد چشم بچرخانم و تأئیدش را بخواهم:
-نه؟
-آره.
نگاهش را ازمن گرفت و به پشت سرم زل زد:-ببخشید سارا معطل شدی.
سارا با بیخیالی شانه ای انداخت:-مهم نیست، من گرسنم بود خوردم. دارم میرم، کاری نداری؟
-نظرت؟
*صورت*ش را برگرداند:-هی بدک نیست، احتمالا میام.
-به هرحال خوبه ، من که رفتنیم واسه تو و بابا خوبه.
-اوهوم...( نگاه کنجکاوی به ما انداخت.)... فعلا بای.
نامی سرتکان داد و به سامان نگاه کرد:-فهمیدی؟
سامان ایستاد و سوئیچ و گوشی اش را برداشت:-خونه ی بابا گذاشتم چکو ، یادم اومد.
انگار که یک کلمه از حرفهای مارا نشنیده بود! رفت و من و نامی با افسوس بهم نگاه کردیم.
نامی:-صبرکن شب باهم میریم.
سامان باعجله خارج شد:-نه.
دستهای خیس شده از عرقم را مرتب از زانو تا ران کشیدم و با دلشوره گفتم:-وای...
-چقدر نگرانید.
به گلدان مقابلم خیره شدم و دستم را چرخاندم:-حالم بد میشه دعوا میبینم.خوشبحالتون شما خیلی خونسردین.
-به ندرت عصبی میشم. باید قبول کنیم که این مشکلات پیش میاد. ما نمیتونیم بیشتر دخالت کنیم.
-...
-همفکری میکنیم، راه درست رو نشون میدیم، وقتی نمیخوان قبول کنن ما دیگه کاری ازمون برنمیاد.
خیره و متفکر نگاهش کردم:-دلم نمیخواد دوستام ناراحت باشن، شما تحمل دارید؟
-منم دوستشون دارم ولی واقعا چاره چیه؟
-کمک کنید توروخدا نذارید سامان چک و شکایت راه بندازه.
ایستاد ودرحالی که از اتاق خارج میشد گفت :-اول باید فرشته برگرده.
-شماره ی خونه ی مامانشو دارم. بزنم یه پرس و جو کنم؟ بگم برگرده؟
-باید اول فرشته رو صحیح و سالم نشون سامان بدیم تا آتیشش بخوابه بعد میشه منصرفش کرد.الآن مغزش کار نمیکنه.
به دنبالش راه افتادم :-یعنی فرشته رو برش گردونیم؟ باباش اصلا آدم منطقی ای نیست.
سرش راتکان داد:-بله میدونم، درجریانم.
با وجود استرس؛ آهسته و کوتاه خندیدم :-ببخشید یادم میره هی شما همو ازقبل میشناسین.
به سمتم برگشت:-الان زنگ نزنید حساس بشن، شب میاید بریم دنبالش؟ اگه ...( دستش را نا امید تکان داد و لبش را برگرداند.)... تا اون موقع بچه ای درکار باشه و حال و احوالش خوب باشه.
-بله میام حتما! ولی چی بگیم؟؟
-عادی حرف میزنیم.
-الآن بریم؟ الآن میتونم کنسل کنم همه کلاسارو. بکنم؟
ابروی راستش بالا رفت و لبخند متعجبی زد:
-نه ترجیحا یه شکلاتی چیزی بخورید بهتره! این چه رنگ و روییه خانوم؟
-...
خارج شد و صدایش در راهرو پیچید:-شب، سر فرصت و آروم میریم حالا. چیز پیچیده ای نیست.
پاسخ
#34
هیچوقت از دیدن ساعت هفت انقدر خوشحال نبودم. با عجله بلند شدم و از ترس آنکه اشتباه نکرده باشم؛ مجددا سیستم را نگاه کردم تا از نبود هنرجوی آخر وقت مطمئن بشوم. خداحافظی یک به یک اساتید را با شتاب و بدون مخلفات پاسخ میدادم و دقیقا مثل انبار دارها یا سرکارگرهای تولیدی ؛ با دسته ی کلید منتظر خروج کاملشان ایستاده بودم. انگار که به خانم موفق و آل ایوب هم برخورد چرا که با نگاه چپ چپشان روبه رو شدم و خانم موفق؛ مدرس گیتار کلاسیک آموزشگاه به زبان آمد:
-خانوم کارخانه حس میکنم دارم بیرون میشم.
نمیدانستم لبخندش را باور کنم یا لحن دلخورش را:
-شرمنده خانوم ولی باید زودتر برم.
درهمین حین نامی کیف به دست و درگیر با کت مشکی رنگش بیرون آمد:-بریم؟
خانم موفق لبخند یک طرفه ای زد:-شبتون بخیر.
از مقابلم گذشت و به سمت آسانسور رفت. نامی هنوز با یقه ی بد اتو خورده ی کت و پیراهنش درگیر بود.
در را قفل کردم و همقدم با او پیش رفتم. به پشتش دید نداشت و یک دستی هم برایش مشکل بود دلم میخواست کمکش کنم اما ترجیح دادم عقب نشینی کنم. با خانم موفق سوار آسانسور شدیم و نامی با دیدن آئینه ها از فرصت استفاده کرده و کیفش را کنار گذاشت و دودستی به جان یقه و کتش افتاد.
خانم موفق:-خوبه ها!
نامی بدون آنکه نگاهش کند جواب داد:-نه روهوا وایمیسته.
-وسواس داریدا!
-آستینامم تنگه نمیتونم راحت عقب ببرم.
-اجازه بدید من درست کنم.
بی حوصله نگاهم را از ناخن های بلند و لاک خورده ی دست راستش گرفتم و به زمین دوختم. منی که نامی را میشناختم روی همچین کاری را در خود نمیدیدم و حالا این استاد جدیدالورود ...!
"طبقه ی اول"
بدون تعارف پیاده شدم و صدای خانم موفق که نازک تر و ملایم تر شده بود به گوشم رسید:
-خوب شد؟
-بله ممنون اما بازم بد تا خورده.
-اون دیگه مال اتوشه.
-بله، بازم ممنونم.
موفق با خندیدنش دندانهای خرگوشی اش را به نمایش گذاشت:
-خواهش میکنم، دیدم خیلی درگیرین...( به شوخی زد و وراج گونه ادامه داد.)... خانوم کارخانه هم که کمک نمیکرد فقط عجله داشت مارو بندازه بیرون.
اصولا اهل جواب دادن نبودم اما حالا حس میکردم ظرفیت پر شده ای دارم و از طرفی حال نامساعدم مزید برعلت شد:
-نه عزیزم من روم نشد کمکشون کنم، شما ولی برعکس من خونگرم و زودجوشید.
نامی لحظه ای به سمتم نگاه کرد. چشمهایم را با بیحالی از موفق گرفتم و به سمت ماشین نامی راه افتادم. دزدگیرش با بوق کوتاه و چراغهایی که روشن و خاموش شدند غیر فعال شد و صدایش از پشت شنیده شد:
-بشینید.
همینکه در را باز کردم؛ صدای موفق دوباره بلند شد. راه رفته را برگشت و روبه نامیرا گفت :- ببخشید میشه اسم ادکلانتونو...
با همان بی حالی و خستگی خودم را درون ماشین و روی صندلی جلو انداختم و نامی جلو رفت و انگار املای نوشتن عطرش را هجی کرد و موفق با لبخند عمیقش مشغول تایپ آن در گوشی اش شد.
بعد از دادن نخ های واضح و احمقانه اش، سرانجام رضایت داد و دل کند. نامی پشت فرمان نشست و راهنما زده و راه افتاد.
سکوتمان انقدری در چشم بود که معذب ترم میکرد. کمی روی صندلی جابه جا شدم تا بتوانم گوشی ام را از جیب تنگ شلوارم بیرون بکشم. گاهی میان رانندگی نگاه کوتاهی به سمتم می انداخت تا دلیل تقلایم را بداند. شاید باید این عادت پسرانه را ترک میکردم چراکه قبلا هم توجه اطرافیان را جلب کرده بود.
شماره ی مادر را گرفتم و منتظر جوابش ماندم:
-نوگل.
-مامان.
-بله.
-پیاممو خوندی؟
-آره ولی تونخوندی.
-نه وقت نکردم چی گفتی؟
-گفتم کامل بگو؛ نگران شدم.
دستی به پیشانی کشیدم:-باز دعوا کردن دیگه، داریم میریم فرشته رو ببینیم.
-من به سامان زنگ زدم خاموش کرده.
خواستم با حرص فحشی پشتش بدهم اما رعایت کردم و تنها با ناراحتی گفتم :-مریضن بابا.
-با اون پسره ای؟
-آره.
-...
-میام دیگه نگران نشو دیر کردم.
-با اونم برمیگردی؟
-شاید.
-شاید؟ چرا شاید؟ اگه اون نیاره چیکار میکنی؟
کمی جابه جا شدم و سرم را به سمت پنجره چرخاندم:-آخه حالا مشخص نیست که چی بشه شاید یهو مثلا سامانو دیدیم.
-آهان، با اون بیای؟
سکوت کردم تا بداند شرایط مناسبی برای صحبت ندارم. دلم نمیخواست نامی بشنود که رساندن و نرساندن من موضوع مهمی است:-...
-الان تو ماشینید؟
-بله مامان جان! کاری نداری؟
-باشه، مواظب باش سلام برسون به نامدار.
-نامیرا.
با شنیدن اسمش لحظه ای به سمتم چرخید. دستم را به نشانه ی احترام یا عذرخواهی بالا آوردم .
-آهان ، همون ...نامیا.
کلافه بودم اما تکرار حرفم و تفهیمش به او آنقدر خسته و عصبیم نمیکرد. آرام خندیدم :
-ن،ا،م،ی،ر،ا!
این بار نگاهش کردم و نیمرخش را کمی مهربان تر از همیشه دیدم. چشمهایش را کمی باریک کرده بود و لبش انگار که خنده داشت.
-آهان! به چه معنا؟
با شوخی و کمی آهسته گفتم :-الان مهمه؟!
-آهان میشنوه؟
نمیدانستم این همه اخلاق و ویژگی مشترک اغلب مادرها از کجا نشأت میگرفت؟ چرا فکر میکرد او نمیشنود؟ چرا همیشه با وجود آنکه میدانست موقعیت مناسبی ندارم توقع تخلیه ی اطلاعات داشت؟
-به معنی ماندنی...( به سمتش چرخیدم.)...نه؟
سرش را بالا و پایین کرد.
-اوه!
نامی :-پدربزرگم گذاشت.
مادر:-چی میگه؟
-میگن پدربزرگشون واسشون گذاشتن.
مادر:-خدابیامرزه.
به نامی نگاه کردم:-سلام میرسونن مامانم و میگن خدابیامرزه.
-سلام برسونید و بگید در قید حیاتن.
تک خنده ای کردم :-ببخشید.
-نه بابا.
مادر:-خدافظ.
-خدافظ.
-خونه ی پدری فرشته کجا بود دقیقا؟
نگاهم را چرخاندم:-إم... اینور برید.
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و نفس عمیقی کشید.
تا رسیدن به خانه ی فرشته حرفی نزدیم و همین که نزدیک خانه اشان شدیم ؛ برگشت و برای برداشتن کیفش از روی صندلی عقب دست دراز کرد. موبایلش را از جای مخصوص بیرون آورد و نظم و ترتیبش شگفت زده ام کرد.
-شمارشونو دارید؟
نگاهی به لیست تماسهایم انداختم:-یکبار زنگ زد از اونجا سیو کردم.
شماره را برایش خواندم و او تماس گرفت:
-الو، سلام.
-...
-منزل زینلی؟
-...
-خوب هستین؟ آقا فرخ؟
-...
-آهان آقا مهیار! خوبید؟
-...
-نامی ام.
کمی نگران و کنجکاو به سمتش چرخیدم.
نامی مقابل خانه اشان پارک کرد و گفت:- میدونم شما اجازه بدید من حرف بزنم.
-...
-ببین عزیز، خواهرت میدونه من اسما دوست سامانم اما رسما تمام حمایتم از فرشته اس.
-...
-بهش بگو نامی دم دره خودش میدونه.
-...
پوفی کشید:-با دوستشم.
-...
گوشی را به سمتم گرفت:-خوب شد شمارو اوردم، غیرتش باد کرده.
فورا موبایلش را گرفتم و با صدای پچ پچ گونه گفتم:- میشنوه!
چانه اش را به معنای مهم نبودن بالا انداخت.
-الو آقا مهیار؟
-الو.
-حال شما؟ شبتون بخیر.
-مرسی.
-من نوگلم.
-اهان، بله؟
- ممکنه فرشته یک لحظه بیاد دم در؟ درحضور خودتون.
-که چی بشه؟
پاسخ
#35
-...
-فرشته حرفی نداره.
-آقا مهیار خودتونو که میتونیم ببینیم، نمیتونیم؟
-منم حرفی ندارم!
-ما داریم! ما حرف داریم.
-با سامانین.
-نیستیم.
-میام...( بلند و باهمان لحن ناشایست گفت.)...تو کجا؟
تماس را قطع کرد و من به نامی گفتم:-فرشته فهمیده اومدیم.خوب شد.
سرش را بالا و پایین کرد و پیاده شد. من هم کمربندم را باز کردم و با دلشوره ای که از رفتار غیر قابل پیش بینی مهیار داشتم پیاده شدم. کنار نامی، زیر چراغ فانوس شکل بالای دیوارشان ایستادم.
در باز شد و مهیار با آن هیبت و قامت، چوب به دست مقابلمان ایستاد!
نگاه من و نامیرا همزمان به چوب بیس بال افتاد و باهم بالا آمد و به مهیار داده شد.
دست بزرگش را روی موهایی که با ماشین هشت کوتاه شده بود کشید و سرتاسر کوچه را جست و جو کرد.
نامی دستهایش را در جیب فرو برد:-تشریف میارید تو ماشین؟ سرده اینجا.
با حالتی به اصطلاح " لاتی" ابروی چپش را بالا برد:-که چی ؟
نامی خیره و بی حرف نگاهش کرد و من گفتم :
-ببینید، فرشته و سامان مشکل دارن قبول. ولی الان تو این شرایط که بچه ای هست درست نیست که...
میان حرفم آمد:-بچه ی هجده ساله که نیست. یه *بدون پوشش*ه خون کثیف اون مرتیکه اس. چارش یه آمپوله!
اخمهایم درهم شد:- خواهرزاده اتونه! واقعا اینجوری فکر میکنید؟!
بی حوصله گفت:-این کارا به ما نیومده، دوستای مهربون و مشترک و پادرمیونی و ... ما زندگیمون این فهمیده بازیارو برنمیداره. وقتی فحشو میبنده به ننه و بابای من توقع دارید چیکار کنم؟
نامی یک دستش را روی موهایش کشید:-مگه دیدینش؟
-نخیر، صبح پای تلفن هرچی ازدهنش درومد بارمون کرد.
نگاه متعجب من و نامیرا همزمان به هم افتاد و من گفتم :
-واقعا؟ ظهر به ما گفت یه چیز دیگه گفته.
مهیار:-نخیر، گفتن اونو ول کن. داماد پررو و با دهن بی چاک و بستش نمیخوایم.
نامی:-ولی الان بچه ی سامان پیش فرشته اس، میدونید حق شکایت داره؟
مهیار پوزخندی زد:-ما از هیچی نمیترسیم.
من:-ما خودمون مشکلات خودمونو داریم. تصور نکنید بیکاریم یا هرچی، اما زندگی این دوتا مهمه واسمون، سامان امروز داشت میمرد از ناراحتی! بچه اشو دوست داره، فرشته رو دوست داره.
این یکبار رو کوتاه بیاید.
-بیا برو دخالت نکن شما.
عصبی شدم :-دعوا نداریم، این چه طرز حرف زدنه؟
-حرف زدنم خیلیم عالیه.
-آقا مهیار شما که میدونی من و فرشته صمیمی ایم...
-من تورو دوسه بار بیشتر ندیدم، هیچی نمیدونم.
-یعنی فرشته از ما بهتون نگفته؟ ازاینکه خیرشو میخوایم؟ ازاینکه نگرانشیم؟ روزایی که به مشکل برمیخوردن خونه ی مارو خونه ی امیدش میدونست.
آرام تر گفتم:- فرشته میدونه ما صلاحشو میخوایم.
نامی:-شما روی حساب دوستی ما با سامان، فکرتون به خطا میره. حق دارید ولی اینجوری نیست که ما برای سامان اومده باشیم. ما برای این اومدیم که بگیم یه فرصت دیگه بدید به اینا.
-ببین من نمیدونم چرا اومدین، قبلنم واسم مهم نیست چیکارا کردین واسشون. گه خورد به بابای من گفت (...).
از خجالت دستم را روی دهانم گذاشتم و به طرف دیگری نگاه کردم.
-...
-اصلا شماها چه کاره این؟
با آرامش مصنوعی و کاذبی گفتم:-دوست، دوستای صمیمی. دوستایی که نمیخوان زندگی دوستاشون بهم بریزه.
بی جهت عصبانی شد و بی ادبی کرد:
-واقعا شمارو سنه نه؟! دوست؟! دوست چه کاره اس تا وقتی خانواده دارن؟
-شما چکاره ای؟ وقتی خود فرشته زندگیشو دوست داره وقتی پدر و مادر داره اصلا شما چی میگی؟
بلند و بی ادبانه و به حالت تهاجمی یک قدم به سمتم برداشت:
-چی میگی تو؟
نامی " نوچی" گفت و به سمتمان آمد. دستش را روی سینه ی مهیار گذاشت:
-عزیز.
صدای مادر فرشته از آیفون شنیده شد:
-مهیار نه اولوب؟ ( مهیار چی شده؟)
-هشنه مائان.( هیچی مامان)
خودم را مقابل آیفون کشیدم و گفتم :-سلام خانوم خوبین؟
بالهجه ی غلیظش گفت:-سالام.
- ممکنه چند لحظه وقتتونو...
مهیار عصبی شد همزمان با دادی که کشید، بازویم را به عقب هول داد:-ننه و بابای فرشته منم.
از رفتار احمقانه اش و از اینکه از یک پسر بیست و دو-سه ساله ی به ظاهر بزرگ حرف بخورم عصبی شدم و کنترلم را از دست دادم :
-دست به من نزن!
نامی با عصبانیت جلو آمد و این بار دودستی او را به عقب فرستاد اما با آرامش ذاتی اش گفت :-واسه دعوا نیومدیم.
مهیار اما دستهای او را به بدترین شکل ممکن پس زد:-ولم کن بابا.
نامی با لبخند عصبی و نامتعارفی پلکهایش را روی هم فشرد:
-عزیز اجازه بده با بزرگ ترا صحبت کنیم.
صدای نگران فرشته با داد مهیار یکی شد:-بزرگ تر فرشته منم.
فرشته:-مهیار!
مهیار برگشت و به سمت فرشته خیز برداشت :-برو تو! برو تو!
انقدر بد و زننده رفتار کرد که احتمال سیلی خوردن فرشته را دادم و وحشتزده جلو رفتم. به محض دیدن من ایست کوتاهی کرد و من گفتم:-میبینم چقدر هوای خواهرتو داری!
-تو خفه شو .
فرشته جیغ زد:- آشغال با دوستام مثل آدم رفتار کن.
مهیار عصبی دادکشید:-گم شو تو.
با دیدن ماشین کلانتری و سامان همگی ساکت و بی حرکت ایستادیم. پدر و مادر فرشته هم بیرون آمدند و سامان با دیدن ما متعجب گفت :-شما؟
نامیرا دستش را روی دهانش گذاشت و به حالت عصبی و انگار برای به دست آوردن خونسردی ؛ انگشت هایش را تکان تکان داد.
آهسته گفتم:- اومدیم حرف بزنیم راضیشون کنیم.
سامان بلند و متعجب و برای حرص دادنشان قهقهه زد:
-حرف؟ حرف چرا؟ وقتی حق و قانون با منه؟
به دو مأمور پشت سرش نگاه کرد:-ایشون با پسرعموش بی هوا منو زدن که آثارشم روی صورتم دیدید.
مأمور جلو آمد:-مهیار زینلی؟
سامان:-زنمم اوردن به زور میخوان مجبور به سقطش کنن.
پدرفرشته که فرصت نکرده بود لباس مناسبی تن کند؛ با همان رکابی و زیرشلواری مقابل سامان ایستاد:-همین دیگه؟
سامان روبه فرشته گفت:-برو بپوش بیا.
فرشته زیر گریه زد و ملتمس به سامان گفت:-میام بخدا ، مهیارو بگو نبرن.
سامان سری بالا انداخت :-برو بپوش.
فرشته داخل شد و سامان با تهدید روبه فرخ گفت:-بدکردی.
-رضایت بده پسرمو نبرن حرف میزنیم.
-حرفی نیست. خودت خواستی بی احترامی ببینی.
مهیار با اعتراف بی پروا و قبول کارش مقابل چشم همه سوار برماشین کلانتری شد . فرخ به سمت سامان خیز برداشت و سامان هم آماده ی یک دعوای حسابی شد. شاید اگر نامیرا امشب اینجا نبود؛ خونی ریخته میشد. بینشان ایستاد و با قدرت هر کدام راعقب فرستاد.
بینشان ایستاد:-میشه هر دو یک ثانیه به حال فرشته فکر کنید؟
فرشته که باعجله و دکمه های کج و معوج بسته شده اش برگشته بود ،بغضش بلندتر ترکید:-نامی توروقرآن تو بهشون بگو.
فرخ به نامی نگاه کرد:-من یک ثانیه فکرشو نمیکنم، من الان شیش ساله دارم فکرشو میکنم. میخوام جونشو آزاد کنم.
نامی به فرشته نگاه کرد:-تو جونت با طلاق آزاد میشه؟ خودت میخوای؟
فرشته سرخ و سپید شد :-...
-بگو ، حرفتو بزن. من میخوام نظرتو بشنوم. خودت میدونی حال و حوصله ی دعوا ندارم انقدر مهم بودی که امشب اینجام.
فرشته جوابی داد که نه سیخ بسوزد نه کباب:-طلاق...الآن دیگه نه. الان میخوام بالاسر بچه باشیم.
پدرش پر حرص خندید:-بخاطر بچه ؟
فرشته:-سامانو دوست دارم. شمارم دوست دارم.
مادرش با خشم دستش را روی هوا کوبید و گفت:
-کول باشوآ.( خاک برسرت)
. فرخ با عصبانیت گفت :-این مرتیکه آدم نمیشه.

سامان دست فرشته را گرفت و کنار خودش نگه داشت:-دست از سرت برنمیدارم فرخ.
فرشته با اعتراض گفت:-توهم بس کن سامان!
فرخ:-تو حرف نزن فرشته، دیگه حرف نزن.
روبه مامور ادامه داد:- لباس بپوشم میام کلانتری.
. فرشته با گریه به سامان گفت:-رضایت نمیدی؟
نامیرا خسته به نظر میرسید. به سمت ماشینش رفت:-سامان تمومش کن.
-لیاقت بخشش ندارن.
دست فرشته را کشید و داخل ماشینش نشاند و به سمت ما آمد :
-مرسی بچه ها هوامو داشتین. فکر نمیکردم انقدر معرفت تو وجود اطرافیانم باشه!
نامی:-میخوای چیکار کنی؟ رضایت بده مثل آدم بشین سرجات.
-نه نمیشه، مهیار که هیچی، دارم واسه فرخم.
نگاهم پراز حرص و خشم شد:-سامان! میفهمی فرشته ظرفیتش پره؟؟
عقب رفت و دستش را به معنای خداحافظی تکان داد.
کوچه ی شلوغ چند لحظه ی قبل ؛ خاموش شد و از گوشه ی چشم دیدم که چند همسایه ی سرک کشیده هم به خانه برگشتند.
-بشین.
-...
-بشینین.
حرفش را اصلاح کرد و خودش نشست. با ناراحتی و درحالی که نبض سرم دوباره میزد نشستم و سرم را به پنجره تکیه دادم:
-اگه نبودید همه چی بدتر میشد. همو میزدن.
-شماهم خوب شد اومدید، مهیار اول فکر کرد من تنهام داشت شرش میکرد.
-شر؟
-آره مثلا غیرتی شد من، یه مرد ، این وقت شب با خواهرش کار دارم.
-به شدت بی منطق و بی ادبه.
پاسخ
#36
-بابت رفتار احمقانش باشما متأسفم.
-ممنون از شخصیتتون.
-نه جدی خیلی بدم اومد، رفتارش در شأن و شخصیت برخورد با یه خانوم نبود.

نه که اعتماد به نفس نداشته باشم یا تا به حال بی ادبانه و سبک سرانه رفتار کرده باشم، فقط وقتی نوع حرف زدن و لحن و بیانش را میدیدم؛ نا خودآگاه حس ضعف خاصی میکردم. انگار که زیاد از حد لفظ قلم بودنش، برای نوگل ساده و بی غل و غش این روزها زیادی سنگین بود. برای منی که دائما با مردمان عادی و متوسط و یا دوستان صمیمی ام درارتباط بودم. او زیاد از حد خاص و سطح بالا بود. نمیدانم این تنها احساسی اشتباه بود که با فکر کردن به داشته هایش به من دست میداد و یا نه ، واقعا خاص و عجیب و نادر بود!
-شما لطف دارید م...
نوای تلفن همراهش باعث سکوتم شد. آرام و با لبخند نسبتا خسته ای گفت :
-دختر مزرعه.
-...
-ممنون.
-...
-بله.
-...
-بله!
-...
-میام صحبت میکنیم.
-...
-میام عزیز، شاید یک ساعت دیگه.
-...
-شب بخیر.
آه آهسته ای کشیدم و به روبه رو زل زدم. " دختر مزرعه" گفتنش کافی بود تا بدانم حنا مخاطبش بوده. حمایت و مهربانی اش نسبت به حنا برایم از رؤیاهای دست نیافتنی بود. گرچه سامان این روزها کم از برادر نداشت اما هر چقدر هم که کسی خوب و صمیمی و رفیق واقعی باشد؛ داشتن یک مرد حامی محرم و عزیز که عضو خانواده ام باشد برایم یک حسرت شده بود. روزهایی میشد که من آرزو میکردم پدرم به رفت و آمد هایم توجه کند! اصلا حتی دلم میخواست که برای رفتارهای بدم تنبیهم کند اما هرگز به من توجه نکرد. محبت نکرد و عشق نداد.
اصلا نوگلی برایش وجود نداشت. اصلا من و مادر آدم نبودیم!
به امید پیدا کردن یک جایگزین خوب برای پدر؛ به مهدی دل بستم و دل دادم. که مردم باشد و رویم تعصب نداشته ی پدر را داشته باشد اما بی غیرت تراز پدرم او بود .پشتم را جوری خالی کرد و جوری حقیر و بدبختم کرد که تا مدتها آثار این کله پا شدنم روی شانه ها و زندگی ام سنگینی کرد. ضربه ی کاری مهدی بود که کابوسها و اوهام آینده و سرنوشتم را به جانم انداخت.
-خیلی بزرگ شده. وقتی میرفتم؛ سیزده سالش بود. الان واسم خیلی جالب و شیرینه.
-خداحفظش کنه.
-مرسی.
-شماروهم واسه اون حفظ کنه. راستش الان داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه شمارو بالای سرش داره.
-...
-یه برادر بزرگ تر، یا پدر و یا کلا یه محرمی که از آدم مراقبت کنه همیشه خواسته ی یه دختره.
-خداپدرتونو رحمت کنه.
-ممنونم.
-...
-البته برادر فرشته حامی نیست، بدتر رعب و وحشت میندازه توی دل خواهرش.
-برادرم ندارید؟
با نفس عمیق و لحن نسبتا غمگینی گفتم:
-نه.
نیم نگاهی به سمتم انداخت:-سامان کم نمیذاره البته.
-بله! این که آره واقعا! نمیدونم کلا چطور بگم.
-میفهمم.
دستهای عرق کرده و سردم را در هم پیچاندم و دروغ چرا؟! من حتی به داشتن مهیار هم راضی بودم!! شاید اگر مهیار برادرم بود مهدی هرگز پایش به زندگی ام بازنمیشد. همیشه دیدن دخترهای خوشحال کمی غمگین و نا امیدم میکرد. سرم را با خستگی به بالش گردنی کوچک صندلی تکیه دادم و به سمت پنجره برگشتم.
تک سرفه ای کرد و سینه ی خراب و دورگه اش نشانگر مصرف دخانیات بود و یا شاید هم سرماخوردگی:
-ناراحت نباشید، قانون طبیعته، یک روزم من بالای سر حنا نیستم.
-خدانکنه.
-...
-من راضی به ناراحتی بقیه نیستم من فقط حس میکنم سهم من کم بوده. وگرنه بدخواه هیچکسی نیستم.
اصلا نفهمیدم که چرا از این حق و ناحقی صحبت کرده بودم. اصلا متوجه حرفهایم نبودم. کمی پشیمان از باز کردن سفره ی دلم ، مهر سکوت برلب زدم و خاموش شدم.
-سهم...
-ببخشید یکم عصبی شدم.
-نه خب کمی حق با شماست.
به سمتش برگشتم:-کمی؟ آقا نامی اصلا الان دلم نمیخواد چیزی بگم تصورتون بهم بریزه ولی بدونید حق من بیشتراز کمی بوده.
سرش را چرخاند و خیره و ملتفت شده نگاهم کرد و سرتکان داد:
-ممکنه جبران بشه.
دوباره به روبه رو نگاه کرد و ادامه داد:-دنیا همیشه یه جور نمیمونه.
-امیدوارم. واسه رسیدن به روزهای بهتر صبح به صبح چشم باز میکنم.
-...
-البته خداروشکر که مادر هستن و سالمیم و کار خوب و دوستای خوبی دارم...(تک خنده ای کردم.)... ناشکرم ، یکمم زیادی شلوغش کردم.
بدون اینکه نگاهش را از روبه رو بردارد؛ سرش را بالا و پایین کرد:
-دختر محکمی هستید اینو قبلنم گفتم.
کمی شوخی چاشنی حرفم کردم تا ذهنش را از حرفهای ناخواسته فوران کرده ام منحرف کنم:-گفتید پویا.
نگاه تند و گذرایی به چشمهایم انداخت و لبخند کمرنگی زد:-محکمو امشب فهمیدم آره حق با توئه...باشماست. حرفای تیز و منطقیتون به مهیار...
نگاهم را به خیابان آشنای محله امان دادم :-خداروشکر سر راهتون بودم وگرنه شرمنده میشدم.
-خواهش میکنم.
مقابل خانه امان پارک کرد و من با " تشکر" کوتاهی پیاده شدم.
تک بوق کوتاهی بجای " خداحافظی" زد و دنده عقب گرفت و سر و ته کرد.
به رفتنش و چراغ خطرهای قرمز رنگش خیره بودم که صدای مهدی تمام تنم را مور مور و منزجر کرد:
-خب خداروشکر بد نشد اونقدرام.
به سمتش برگشتم و با نفرت گفتم :-اینجا چه غلطی میکنی؟
نگاهش به رد راه نامی بود:-یه جوری ناله و زاری کردی بیوه شدی گفتم نمکی کوچتونم نمیاد سراغت.
به سمت خانه راه افتادم و گفتم:-از ذهن کوچیک و مغز خالیت انتظار بیشتری نمیره. مثل نفهمای بیکار که تا دوتا جنس مخالف میبینن قصه ی صغری و کبری میبافن.
-به من ربطی نداره کیه و چیه، من واسه یه چیز دیگه اومدم.
با خشم به سمتش برگشتم :-نمیبخشم. چشمت کور باید بدی.
دور دهانش را دست کشید :-من دروغ گفتم قبول، ولی الان دیگه راستشو میگم، دارم زن میگیرم. اون از تو خبری نداری چون منم شناسمم پاک شده اس. ولی سکه خریدانم و کثریام داره مشکوکش میکنه. هرماه میگم یه تومن میدم فلان قسط اما کو؟ تمومی نداره.
متعجب و با حرص گفتم:- چی؟! از من نگفتی به دختربدبخت؟!
-وضعم اون قدر که سامان به اطلاعت رسوند خوب نیست. اما اونقدرم که خودم بهت گفتم بد نیست قبول.
-...
با لحنی ملتمس و صلح آمیز ادامه داد:- توشرکت بابا کارمندم، ماشینم قسطیه به قرآن بیا ثابت کنم. دارم سر پا میشم واسه...
صدای نامیرا چشمهایم را که با خشم و کینه در چشم مهدی خیره شده بود گرد کرد.
-نوگل خانوم؟
نگاه مهدی از من گرفته و به پشت سرم داده شد. برگشتم و با لبخند دوستانه ای گفتم:-بله ؟
موبایلم را به سمتم گرفت:-تو ماشین افتاده بود.
پاسخ
#37
دستم را پیش بردم و گوشی را گرفتم:-به زحمت افتادید.
-خواهش میکنم.
-صبح میدیدمتون میگرفتم.
-گفتم شاید لازم داشته باشید، زیاد دور نشده بودم.
مهدی قدمی برداشت و تقریبا کنار نامی ایستاد و نگاه خاصی به من انداخت :-به خاله لیلی سلام برسون بگو مامانم تشکر کرد.
نامی سرش را تکان داد و نگاهش بین ما چرخید:-شبتون بخیر.
مهدی دستش را پیش برد:-شب شما هم بخیر.
نامی ناچار دست مردانه و دوستانه ای داد:-خداحافظ.
پلکهایم کمی عصبی و مرتعش زده شد:-خدافظ.
هر دو به سمتی رفتند و نامی که ماشینش روشن مانده بود، زودتر از کوچه خارج شد. رفتار مهدی هضم نشدنی و بسیار شبیه یک فیلم تلویزیونی بود. سروته کرد و مقابلم ترمز زد :
-خواستم بگم به زندایی یا عمه سلام برسون ولی دیدم خاله بهتره.
*صورت*م را با انزجار جمع کردم :-حالت بده انگار؟
حالت چشم و ابرویش برگشت و با لحن طنزآلودی گفت :
-بده فکرتو میکنم ؟ آبرو داری میکنم؟گفتم" خاله"، که بعدا بگی پسر دوست مامانتم. ولی زندایی و عمه ضایع بود نه؟ کس و کار میخواست.
دستم را لبه ی پنجره گذاشتم و خم شدم :
-نیازی نیست معرفی بشی. تو اصلا مهم نیستی.
نگاه عمیق و شاید حتی پیروزی به من انداخت:-ترسیده بودی! بالاخره یه چندوقتی باهم بودیم و ترسیدنتو میشناسم. مهم نبودم و هول شده بودی؟
-...
به روبه رو نگاه کرد و لبخند احمقانه و کشیده ای به لب آورد:
-کی خوشش میاد واسه خودش حرف دربیاره؟ چه نیاز به معرفی باشه چه نباشه فکر نکنم تو دوست داشته باشی کسی از من باخبر باشه. چون منم نمیخوام کسی از تو باخبر باشه.
صاف ایستادم و دستهایم را در جیب کاپشن کوتاهم فرو بردم و خیره به ته کوچه گفتم:-آره چون چیز افتخار آمیزی نیست.
-...
-حالا تشکر کنم؟ ...( با پوزخندی نگاهش کردم.)... یا بجاش میخوای مهرمو ببخشم؟
نفس عمیقی کشید:-من نه با دعوا اومدم نه تهدید چون خودمم نمیخوام شیوا چیزی بفهمه. وگرنه با تهدید و دعوا میومدم. به نظرم دوستانه تمومش کنیم. باحرف مثل دوتا آدم عاقل.این هزینه ی ماهانه ی الکی زور داره نوگل قبول کن.
بی اراده و متفکر گفتم :-چرا بهش نمیگی؟ خب بگو که یه نامزدی بوده...
میان حرفم آمد:-نامزدی نبوده، نامزدی یعنی اینکه محرم نبودیم یا نهایتا صیغه بودیم. اما بفهمن عقدی درکار بوده دختر نمیدن به کسی. میدن؟
-همین دو روبودنت حالمو بد میکنه. حق دختر بیچاره اس که بدونه. حتی اگه هیچیم نباشه ... باید بدونه. اصلا پدر و مادرش هیچی. خودش باید بدونه!
-توشرایطش باشی بازم ببینم اینارو میگی!
قدمی به عقب رفتم و دستم را به سمت کوچه گرفتم :
-برو مهدی، خواهشا دیگه پیدات نشه. میخوای خودتو جمع و جور کنی واسه ازدواج مجدد، از حق من میخوای بزنی! جالبه.
سرتا پایم را با تمسخر برانداز کرد:-اشتباه کردم فکر میکردم حداقل ذاتت درسته.
همانطور که با حرص دنده میزد ادامه داد:- جماعت گدا گدول.
با نفرت پشت کردم و به سمت خانه راه افتادم :
-زودتر گم شو.
-گمم شدی.
برگشتم و با خشم به ماشین درحال حرکتش خیره شدم. دستش را از پنجره بیرون آورد و علامت زشت و پست و حقیری که در شأن شخصیت خودش بود نشانم داد. شاید تنها خوبی این بحث این بود که میدانستم دیگر پیدایش نمیشود و چه قدر بدبخت بودم که میان این همه فشار و استرس و تحقیر، نفس آسوده ای کشیدم از رفتن دائمی اش. خوشحالی های من هم مثل بقیه نبود.
********
-آفرین.
نگاه خندان و منظور داری به علی و الناز که سرزده به آموزشگاه آمده بودند انداختم و چشمکی زدم.
-...
علی:-بخاطر فرشته بخشیدی اصلا.
-بخاطر بچم.
الناز:-بخاطر هرچی. مهم اینه اوضاعو آروم کردی.
-همین یکباره فقط.
پیاله ی کوچک آجیلی هم برای من گذاشت و یک طرفه خودش را روی میز بالاکشید:-مهیارشون وحشیه.(پسته ی دربسته ای را به دهان گذاشت و با فشار شکست.)... چشمم آب نمیخوره بشینه سرجاش.
لبخندی زدم و تکیه دادم:-ببین فرشته دوستت داره. دیدی چه پشتت درومد.
خنده ی نسبتا محجوب و مثلا خجالت گونه ای کرد:-بیخیال.
با لحن کشیده و شوخی گفتم :-دیدی؟! دیدی..!
-نه بابا.
به شوخی آب و تاب بیشتری دادم و به علی و الناز گفتم :
-عشقولانه ای شده بودن!
سامان با صدای بلند و بمش خندید:-غلط کردی.
الناز خندید و دست به دستم داد:-ای وای جامون خالی.
-آره الی اگه میدیدیا! احساسی ترین صحنش اونجا بود که نامیرا برگشت گفت فرشته کدومو انتخاب میکنی؟
همهمه ی شاد و شوخی بین هرچهارتایمان افتاده بود. علی که نقطه ضعف خوبی از سامان گرفته بود؛ روی میز ضرب میزد و ترانه های عاشقانه میخواند.
با شنیدن صدای پویا، سکوت آنی و سنگینی شد. علی و الناز خودشان را به نشنیدن و ندیدن زدند و من ایستادم:
-سلام!
نایلون و عینک آفتابی و سوئیچی که در دست چپش بود، به دست راست داد و درحالی که با سامان دست میداد گفت :
-سلام نوگل خندان.
شاید اشاره ای به صدای بلند خنده هایمان داشت یا شاید هم تنها یک برداشت کوچک از شعرمعروف استاد نجفیان بود و من بیهوده حساس شده بودم!
سامان:-احوال؟
-خوبم خداروشکر.
نگاهی از گوشه ی چشم به علی داد و گفت:-سلام.
من و سامان هردو کوتاه و لحظه ای به هم نگاه کردیم و علی و الناز آهسته و سنگین جواب دادند.
سامان:-از این ورا؟
-نامی مطبشه؟
-آره.
نایلون آبی رنگ را باز کرد و دوکارت عروسی بیرون کشید. با هیجان گفتم:-ای وای !! مبارک !! کیه!؟ چه یهویی!
یکی به دست من و یکی به سامان داد و گفت:-قربونت، یهویی نبود که میدونستید.
سامان همانطور که کارت را بررسی میکرد گفت:-بیخیال دخترا عادتشونه هیجان الکی.
-مسخره.
پویا قدمی به عقب برداشت:-من برم واسه نامی رو بدم و برم.
سامان:-چه زود پویا؟ برگرد بیا چایی بزنیم با شیرینی ناپلئونی.
نگاهش نامحسوس و کوتاه به علی و الناز افتاد:-نه میدونی که نزدیکای عروسی کار زیاده، بای.
سامان سر تکان داد و من گفتم:-به سلامت، به عاطی تبریک بگو.
الناز ایستاد و با پوزخند بی دلیل و شاید عصبی ای که کنج لبش بود گفت :-خب ما بریم دیگه دوستم، خوش بگذره.
نمیدانم چرا من شرمنده شده بودم و از کارت صورتی و سپید میان دستهایم خجالت میکشیدم!
آن را روی میز گذاشتم و گفتم :-به سلامت، ممنون بابت شیرینی.
دستم را گرفت و به سامان نگاه کرد:-ممنون از سامان واسه کار جدید.
********
پاسخ
#38
همانطور که با عجله سبد گل را به دست مادر میدادم و مینشستم گفتم :
-ببخشید معطل شدید.
سامان سرش را بالا انداخت :-بشین فقط زود بریم.
نشستم و فرشته همانطور که خودش را در آینه ی آفتابگیر برانداز میکرد؛ با بیخیالی گفت :
-نمیرسیم خیلی دیرشد.
سامان راه افتاد و با حرص گفت :- درگیر قر و فر جناب عالی بودیم.
-عروسی قروفر داره دیگه.
-نمیدونم ماها چرا زودحاضر میشیم.
فرشته برگشت و با تمسخر به من و مادر گفت :- منو با خودش مقایسه میکنه !
مادر اشاره کرد که بیخیال شود.
سامان :-منم رفتم ماشینو دادم کارواش، رفتم آرایشگاه، رفتم لباسمو گرفتم. تو هنوز درگیر یه لاک بودی.
-من نمیتونم کثیف برم جایی. اونم عروسی!
دوباره به ما نگاه کرد:- دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدن است.
شانه ای بالا انداختم و به خیابان خیره شدم. همچنان صدای جروبحث بی محتوا وبی سروتهشان به گوش میرسید. آهی کشیدم و به عاطفه وپویا فکر کردم. باز هم شاهد یک ازدواج بودم و بازهم افکاردرهم وناخواسته ای که به ذهنم میرسید آزارم میداد.
نه حسود بودم و نه بدخواه کسی. حتی آرزوی خوشبختی اشان را داشتم اما...
یک چیزی در زندگی ام گم شده بود. یک حفره ی خالی و یک خلأ در قلب و روحم حس میکردم. این تمام احساس من بود. دروغ چرا ؟ با وجود دیدن پدرم و مهدی؛ ازازدواج بدم نمی آمد. از تمام مردها بدم نمی آمد. میدانستم که همه مثل هم نیستند. میدانستم که من هم میتوانستم خوشبخت باشم و این شاید با حال واحوال حالایم چیزی شبیه یک معجزه به نظر برسد.
زمانی به خودم آمدم که مادر خودش را بین دوصندلی جلو کشیده بود و دائماً ازسامان و فرشته تقاضا داشت که کوتاه بیایند.حالا دیگر صدایشان بالا رفته بود و کاملا از فرم جروبحث خارج شده وتبدیل به یک دعوا شده بود. خوب میدانستم که این آرامش چند روزه کمی غیرعادی است. اتفاقاً از اینکه جریان دعوای شدید سامان با خانواده ی فرشته تمام شده بود متعجب بودم وحالا بین حرفها متوجه شدم که هنوز دل سامان چرکین است و این جریان آتش زیرخاکستر بوده است :
سامان :- صداتو بیار پایین، خیلی غلط کرد دست روی من بلند کرد مرتیکه.
فرشته:-هوارشو سر من نیار، همون موقع که بازداشت بود بیجا کردی که کوتاه اومدی حالا منتشو سر من میذاری!
سامان مثل آتش شعله ور شده ای فریاد کشید و روی فرمان کوبید:- کدوم خری بود التماس میکرد ببخشمش؟! موش شده بودی؟ هان ؟
صدای نازک فرشته بلند شد :- من گفتم ببخشش اما نمیدونستم هرروز قراره منتشو بذاری سرم.
مادر:- توروخدا بچه ها.
سامان :- حرف مفت نزن! بی چشم و روی الاغ! منتشو میذارم خوب میکنم میذارم.
دست چپم را ازکنار صندلی راننده رد کردم و چند ضربه به بازوی سامان زدم و آرام گفتم :
-سامان نکن الان.
اما میدانستم که در عصبانیت خدارابنده نیست. میدانستم که در عالم دیگری سیر میکند و کس دیگری میشود:
-دیگه نشنوما ! فرشته ها! میزنم جفتمونو میکشما!
فرشته فریاد کشید:-غلط میکنی!
سامان به طرز فجیعی معکوس کشید و همگی همزمان جیغ کشیدیم. دور برگردان را بدون هیچ راهنما و احتیاطی دور زد. بلند و عصبی گفتم :
-چیکار میکنی؟ من و مادرمو پیاده کن بعدش خودکشی کن!
کناراتوبان پارک کردو سرم داد کشید:- برید.
مادرم با آرامش گفت:-پسرم قربونت برم این جوری نکن. بخاطر پویا امشبو بیخیال.
فرشته که زار زار اشک میریخت گفت:- میبینید؟ تحمل یه حرف نداره.
سامان با آن نیمرخ وحشی و ابروهای درهمش وحشتناک تر از هروقتی به نظر میرسید. به فرشته نگاه کرد:
-یه حرف؟ یه حرف؟! یا هزارتا حرف مفت؟
-...
مادر دستش را روی شانه ی سامان گذاشت:- برنگرد سامان جان، دوستتونه زشته.من نباشم مهم نیست، دوست شماست.اما شما نباشید خیلی بد میشه.
فرشته غلاف کرده ولی عصبی پشتش را به او کرد و سامان که میدان را باز دیده بود تا خود باغ جد و آباد او را به فحش و ناسزا بست!
انقدر عصبی و ترسناک به نظر میرسید که حتی مادر هم جرات نهی کردنش را پیدا نمیکرد چه برسد به فرشته و من که میدانستیم سامان تعارفی باما ندارد!
با همان خشم و حرص ماشین را وارد باغ کرد و در کمتر از دو دقیقه جایی میان دوماشین دیگر پارک کرد. همه ی ما هرکدام به یک طرف ماشین چنگ انداخته بودیم ومحکم سرجایمان نشسته بودیم. پیاده شد و در ماشین را با شدت کوبید. به محض رفتنش فرشته گفت :
-بمیری اِن شاءالله.
مادر:-خدا نکنه!
-کثافت لجن.
خودش را در آیینه نگاه کرد و با دیدن آرایش به هم ریخته اش عصبی تر شد و بلند تر گریه کرد و انگار بی اراده حرفش را به زبان آورد:
-میندازمش، بخدا سقطش میکنم.
من و مادر به هم نگاه کردیم و من وحشتزده گفتم :- چی؟!
با همان اشک و بغض دستمال مرطوب را از کیفش بیرون آورد و مشغول پاک کردن چشمهایش شد :-...
-تو که راضی بودی.
-من گه خودم راضی بودم. گفتم آدم میشه.
مادر سرش را لحظه ای گرفت. شاید از اینکه این حرف فرشته، حرف بیست و سه سال پیش او بود ناراحت شد.
-حالا چی؟ میخوای بُکشتت ؟! بفهمه...
-هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
چند ضربه به شیشه خورد و نامیرا در را باز کرد و جای سامان نشست. هوای خفه ی ماشین با سرمای هوا وبوی خوش او که لحظه ی داخل شدنش احساس شد، تازه و مطبوع شد و صورت گرگرفته ام باز.
به سمت ما برگشت و اول به مادرم لبخند محترمانه ای زد و سرتکان داد :
-سلام.
-سلام، خوبی آقا نامی؟
-ممنون.
بیشتر خم شد ومن را نگاه کرد. شاید دیدن آرایش خیلی زیادم کمی در ذوقش زد. چرا که حس کردم کمی عجیب تر نگاه کرد.زودتر گفتم :
-سلام.
-سلام.
برگشت و فرشته را نگاه کرد:-حداقل بخاطر پویا یه امشبو رعایت میکردید.
فرشته بینی اش را تندو تند بالا میکشید و وسایلش را جمع میکرد:- ازش بیزارم. بیزار بیزار بیزار ... بیزار... بیزار...
دائماً تکرار میکرد و من میدانستم تا چه حد عصبی و بدحال است. نگاه من و مادر بهم افتاد و نامی همانطور خیره نگاهش میکرد. فرشته انقدر " بیزار" را تکرار کرد که دوباره به گریه افتاد و حالا با صدای نامتعارفی آن کلمه را تکرار میکرد.
آهسته پیاده شدم و به مادر هم اشاره کردم پیاده شود.شاید نامی درنبود ما راحت تر صحبت میکرد. هر دو آشفته و بی حوصله پیاده شدیم. مادر سبد گل را تقریبا در آغوش خدمه ای که کنار در ورودی ایستاده بود پرتاب کرد. دستش را فشردم و آهسته گفتم :
-یواش!
با ناراحتی گفت:- سرم درد میکنه باز.
صدای موزیک شادی که پخش میشد به شدت با حال و اوضاع الان ما تضاد داشت. کناری نشستیم و ترجیح دادیم اول کمی آرام شویم و بعد برای سلام و احوال پرسی با عروس و داماد بلندشویم.
سامان با دیدن ما سوئیچ وموبایلش را از روی میزدورتر برداشت و به سمت ما آمد و آنهارا روی میزما انداخت. کمی صندلی ام را کنار کشیدم. روبه روی من و کنار مادر نشست و با حرص گفت:
-نمیاد؟
-چرا نامی پیششه.
-زنیکه نفهم.
مشتهای گره شده و رگهای برجسته ی آن نشان از خشم شدیدش بود. بی خبر از عصبانیتی که ممکن بود با شنیدن حرف من فوران کند گفتم :
-آخه سر یه مهمونی...
به سمتم برگشت و با خشم غرید:-سرمهمونی؟ سرمهمونی؟ تو نمیدونی چرا الان یک هفته اس وحشی ام؟
سرم را به معنای دانستن تکان دادم:-خب... قاطی میکنی چرا؟
با دلخوری به طرف دیگری نگاه کردم و درد دلش را با مادر شنیدم :
-نمیفهمه، نمیفهمه که باید دورخانوادش خط بکشه.
مادر:- چرا همچین انتظاری داری؟
-چون اونا بد مارو میخوان. امانمیفهمه که نمیفهمه. یک هفته اس رفته روی مخ من که چک باباشو پس بدم.
-چرا نمیدی؟
-چون نمیخوام بدم.
نامی به همراه فرشته برگشت. سامان اخم هایش را با شدت بیشتری درهم کرد تا مثلا زهره ی فرشته را بترکاند!
نامی چیزی زیرگوش فرشته گفت و فرشته را از نشستن جایی دورتراز ما منصرف کرد. نمیدانم چطور میتوانست حرفش را به کرسی بنشاند.
فرشته کنار مادر نشست تا حتی الامکان سامان را نبیند. نامی کنار من نشست و دستش را بلند کرد و بلندتر گفت :
-من اینجا میشینم فعلا.
چشمم را چرخاندم تا مخاطبش را ببینم. با دیدن سعید و فاطمه دست و سرم را به همراه یک لبخند مصنوعی تکان تکان دادم.
فاطمه کیمیا را که لباس عروس کوچکی برتن داشت بغل گرفت و به سمتمان آمد. سامان با دیدن کیمیا به طرز عجیبی چهره باز کرد و مشتاق به او خیره شد. چشم هایم چرخید و فرشته را هدف گرفت. متفکر و جدی به دستمال روی میز خیره شده بود.
حتما به تصمیم جدیدش فکر میکرد. شاید اگر سربلند میکرد واشتیاق چشمهای سامان را روی کیمیا میدید، عجولانه تصمیم نمیگرفت.
فاطمه که آرایش نسبتا چند رنگش کمی در ذوق میزد با لبخند گفت :
-به به اینارو! سامان مبارکه شنیدم بابا شدی خوش تیپ خان!
سامان کیمیا را از بغل او گرفت و روی میزگذاشت و گفت :-مرسی.
بعد از سلام و احوالپرسی اجباری و بی حوصله ای؛ دستم را زیرچانه گذاشتم و به سامان که با وجود ناراحتی شدیدش با کیمیا بازی میکرد خیره شدم. اخم و غم صورت و چشمهایش با مهربانی و حرفهایی که به کیمیا میزد بسیار فاصله داشت.
کیمیا زبانش را بیرون آورد. سامان ابرو بالا انداخت:
-این چیه ؟
-میمی.
آهسته و کوتاه خندید:- بیشرف.
نامی تشر زد:-یاد میگیره سامی درست حرف بزن.
-از میمی بدتره؟سعید یه چیزایی یادش داده.
-یادش بده، تو درست حرف بزن .
بلند شدم و روبه مادر و فرشته نگاهی انداختم. شالم را تکان دادم و گفتم :-بریم؟
فرشته که دیگر رنگ و لعابی به صورت نداشت پوزخند مات و محوی زد :-برید شما.
مادر:-لباس عوض نمیکنی؟
سرش را روی میز گذاشت :-نه.
سامان با خشم گفت:-برو لباستو عوض کن.
کیمیا ترسید و فرشته سربلند کرد ودرچشمهای سامان خیره شد:- نمیخوام. با کدوم آرایش؟ با کدوم اعصاب؟ با دل خون؟
صدای فریاد سامان میان صدای بلند موزیک گم شده بود:- به جهنم که دلت خونه. خون ترشم میکنم.
کیمیا به گریه افتاد و نامی فوری او را بغل گرفت و سرش را بوسید و *نو ا زش * کرد. دست آزادش را روی شانه ی سامان گذاشت و آهسته گفت :-بلند شو.
فرشته کیفش را باشدت کشید و ایستاد و به سمت خروجی قدم تند کرد. سامان دست نامیرا را پس زد و با تهدید زیرلبش تپش قلبم را بالا برد.
مادر که از ضعف و بیحالی حتی نتوانست بایستد. از ترس کتک خوردن فرشته به سمت حیاط رفتم و دنبالشان دویدم. با دیدن سامان که وحشیانه دنبال فرشته بود، دویدم و جیغ کشیدم :
-سامان!
چند مهمان متعجب برگشتند و میان تاریک و روشنای باغ ایستادند. دست سامان که به سمت فرشته دراز شد تا شالش را بگیرد، قدرت قدم من را بیشتر کرد. خودم را بینشان انداختم و جیغ زدم :
-دیوونه دیوونه دیوونه!

سامان بازوهایم را گرفت تا کنارم بزند اما مقاومت کردم وگفتم:-حامله اس میفهمی؟
فرشته فریاد کشید:- ولش کن ببینم چه گهی میخواد بخوره. این بچه دیگه قد ارزن واسم مهم نیست فهمیدی؟ میندازمش و خلاص.
درگیری شدیدی بینشان رخ داد. دست بلند شده ی سامان با قدرت زیادی اشتباهاً درصورت من فرود آمد و در یک لحظه برق سپیدی در چشمم زده شد. روی زمین پرت شدم وگیج و منگ صورتم را گرفتم. نامیرا بلند و برای اولین بار فریادی کشید که تمام باغ لرزید:
-احمقای بیشعور!!
چشمهایم ازدرد بازنمیشد دستهای بزرگ و گرمش به دور مچ های استخوانی و سردم حلقه شد و گفت:
-دستتو بردار ببینم.
اما من با شدت بیشتری روی چشمهایم فشردمشان و نالیدم :-چشمام! کورشدم!
-بردار دستتو.
مادرم با گریه ی بلند گفت:- وای خدا خاک برسرم شد! یا امام هشتم. چشماش! زنگ بزنید اورژانس!
نامی:- چشمهاشو عمل کرده ؟
بلندتر و ترسیده تر گریست:- آره !
کف دست هایم خیس شد ومن با وحشت تکرار کردم :- کور شدم! آی چشمم!
صدای مضطرب سامان را شنیدم :-نامی ! نامی تازه جراحی کرده!نامی بدبخت شدم!
نامیرا:- گم شو سامان.فقط گم شو.
محکم تر مچم را کشید:- بردار ببینمت.
دستم را به زور بلند کرد ومادر بلند تر گریه کرد:- خون میاد! خون میاد.
نامیرا عصبی اما محترمانه گفت:- چرا میترسونیدش؟ خون ازبینیش میاد مادرمن از چشمش که نمیاد؟!
بی حال شدم و سرم سنگین شده روی گردنم بند نمیشد. سامان نادم و ترسیده گفت :
-نوگل ببینمت، نوگل ببخشید. تقصیر این نفهمه! وای خدا... نوگل!
صدای گریه و زاری وعذرخواهی فرشته که چیزی شبیه نوش دارو بعد ازمرگ سهراب بود ناراحتم میکرد.
نامی دست زیربغلم انداخت و من با چشمهای بسته دستم را روی هوا و کورمال کورمال حرکت میدادم تا زمین نخورم. ازصداهایی که میشنیدم متوجه شدم دورمان شلوغ شده. اشکهایی بی اراده و سیل آسا ازچشمانم میبارید و نامیرا دایماً امرونهی میکرد:
-دستمال بیارید.
-...
-برید.
-...
-دورشو شلوغ نکنید.
-...
-هیچی نشده برید خواهشا.
-...
متوجه شدم که ازجمع فاصله گرفتیم. صدای دزدگیر ماشین آمد و بعد من به هدایت خودش روی صندلی عقب دراز کشیدم.
پاسخ
#39
-ممنونم برید شما.
مادر:-نه توروخدا آقا نامی چش شده؟
در دیگرماشین باز شد و انگار که نامی روی صورتم خیمه زد. آهسته گفت :
-میخوام دستمال بذارم روی بینیت نترسی.
دستم را بی دلیل بالا آوردم و منتظر ماندم. از اینکه بینی ام را تمیز کرد به شدت خجالتزده و معذب شدم.باهمان صورت درهم گفتم:
-مرسی خیلی ممنونم.
کشیده و متفکر جوری که انگار حواسش بامن نباشد گفت:-خواهش میکنم...
-آی چشمم، وای داره میترکه.
-میتونی بازش کنی؟
-نه.
صدای سامان از جایی دور تر به گوش رسید. پراز درماندگی و پراز خواهش:-لیلی خانوم شرمنده ام به جان مادرم .حالش چطوره؟
نامی زیر لب زمزمه کرد:-نادون.
مادر با قهر و دلخوری جواب داد:-نمیدونم.
سامان :-چی شد؟
نامی:-برو الان حوصلتو ندارم.
-ببریمش دکتر؟
صدای نامی عصبی و بلند شد:-نه. کمکت اینه که نباشی دوروبرم.
متوجه شدم که درها را محکم کوبید و بست و سپس پشت فرمان نشست :
-خانوم شما میاید باهامون درمانگاه؟
مادر بی تاب و ترسیده گفت :-آره.
ماشین راه افتاد و من باز نالیدم:-آی.
-انگشتش رفت چشمت؟
خواستم بشینم که سرم گیج رفت و دوباره پخش صندلی شدم. با لحن عاجز و درمانده ، درحالی که بینی ام کیپ شده بود جواب دادم :
-اول دستشو مشت کرد.
-...
-گفتم این مشت بخوره به فرشته میمیره. هولش دادم ولی دستشو باز کرد سیلی زد...انگشتش رفت چشمم نمیدونم چی بود..آی چشمم.
حالا واقعا به گریه افتادم. به خودم پیچیدم و مادر با دلسوزی برگشت :-بمیرم.
رودربایستی و خجالت را کنار گذاشته بودم و با فجیع ترین شکل ممکن ناله میکردم.
نامی:-کدوم چشم؟
-هردوش...هردوش.
-کدوم ضربه خورد؟
-چپ...چپ...
-چند وقته عمل کرده ؟
مادر:-یک ماه تقریبا.
نامیرا کمی عصبی گفت :-چیه ؟
-...
-نمیدونم.
-...
-نمیدونم!
-...
-نمیدونم سامان نمیدونم.
صدای فریاد بلند سامان را شنیدم:-مگه تو دکتر نیستی لامصب؟ نمیدونم نمیدونم نمیدونم!
-نه نیستم.
متوجه شدم که تماس را قطع کرد و صدای پرت شدن گوشی روی داشبرد به گوشم رسید.
این بار زنگ موبایل مادرم شنیده شد و صدای گرفته اش با دلخوری شدیدی بلند شد:
-بله؟
-...
-نرسیدیم درمانگاه.
-...
-نمیدونم.
-...
-...
-...
-عذرخواهی که چشم نمیشه واسه بچم.
بغض مادر ترکید و صدای نامیرا آمد:-هنوز نمیدونیم چی شده، زنگ نزن هی.
-...
متعجب و عصبی خندید:-بدم حرف بزنه؟! واقعا چه فکری میکنی؟
-...
با تمسخر گفت:-اون لحظه که خون جلو چشمتو میگیره فکر بعدشو بکن.
-...
با گفتن " بفرما" متوجه شدم مکالمه را پایان داده و گوشی مادر را به او برگردانده است. این اولین بار بود که رگه های خشم و عصبانیت را در شخصیت او میدیدم.
-خانوم من نتونستم از دست این پسر حرص نخورم.
مادر:-فرشته حق داره.
-تمام عمرم این یه نفر تونسته منو عصبی کنه. از بچگی از همون اول با کاراش منو روانی کرد.
با وجود آنکه حالم بد بود و ازدست سامان بی نهایت دلگیر بودم؛ لحظه ای دردلم فرشته را هم مقصر دیدم و دلم خواست که از او هم بگویند. اما خودم درحال حاضر به تنها چیزی که فکر میکردم بینایی و سلامتی ام بود. به شدت پشیمان بودم از حماقتم. با این حال دست خودم نبود که هرجا زنی را در حال کتک خوردن یا در خطر آن میدیدم؛ این طور بدحال میشدم و دلم میخواست کمکش کنم.
مادر با عصبانیت گفت:-نوگل دیگه جلوی چشمت همدیگرو تیکه تیکه کردن نمیری جلو.
با بی تابی گفتم :-نه...فقط کور نشم.
نامی با کمی ملایمت گفت:-نگران نباش.
همیشه همین بود که مادرم اول دلش بسوزد بعد سرزنش کند و بعد باز دلش به رحم بیاید.حالا با همان عصبانیت ادامه داد:
-دخترم سوپرمن شده!
-...
-دیوونه ی بی فکر.
-...
-ولشون کن میتونی؟ میفهمی؟؟
نامی:-نمیخواستن اینجوری بشه که خانوم.
-شما دیگه چرا؟ شما چرا؟ بره وسط دعوا کار درستیه؟
-نه من با شما موافقم اما ایشون تجربه و سن من و شمارو نداره نه؟
-...
-الآن بخواین سرزنششون کنید که چیزی درست نمیشه.
-میگم که بفهمه، عبرت بشه.
-شد. الان که حالشون مساعد نیست حالا بعدا صحبت میکنید.
با توقف ماشین، دستهایم را به صندلی ها بند کردم و خودم را به سمت در کشیدم. با کمکشان پیاده شدم و باهمان اوضاع وارد درمانگاه شدیم. مادرم گهگاه میان بی تابی هایش از نامی قدردانی و تشکر میکرد. کنار مادر ماندم و نامی به دنبال کارهای وزیت رفت. بدون انتظار و معطل شدن صدایمان زدند.
باسختی و بی تابی شدیدی اجازه ی معاینه دادم. دست خودم نبود که پلکهای ملتهب و خسته ام از هم باز نمیشد.
وقتی دکتر خبر از خراش سطحی و کوچکی داد، نگران شدم اما نامی با اطمینان و آرامش خوبی برایم توضیح داد که مشکلی نیست.
چشم بندی روی چشم چپم گذاشتند.
یک چشمی و با سرگیجه و بیحالی از بیمارستان خارج شدم. بی اراده و دائما یک دستم به حالت سایبان روی پیشانی ام بود. با وجود تاریک بودن هوا حساسیت شدیدی نسبت به نور حس میکردم.
همانطور که به سمت ماشین میرفتیم گفتم :
-خیلی زحمت کشیدید.
درکمال تعجب دیدم که در را برایم باز کرد و با احترام گفت :
-خواهش میکنم، بفرمایید.
سرم را چرخاندم و برق چشمان مادرم از چشمم دور نماند. نگاه چراغانی و ستاره بارانش برایم بی مفهوم بود. بی معطلی روی صندلی جلو نشست.
-نوگل خانوم؟
بی حواس سرم را بالا گرفتم:-بله؟
خیره به صورتم اشاره زد:-بشینید.
نشستم و با نفس عمیقی گفتم :-بچه ها، پویا، عاطی... چی شدن؟
مادر سرش را تکان داد و روبه نامیرا گفت:-میبینید؟ انقدر قلب این بچه رئوفه، انقدر ساده اس هنوز فکر بقیه اس!
نامی نگاهی از آینه به عقب انداخت و دوباره به روبه رو خیره شد:-زنده باشن.
-سلامت باشید. خداشمارو حفظ کنه واسه خانوادت.ماشاءالله مثل یه مرد واقعی و تکیه گاه هستید.
-وظیفه بود.
-پویا و عاطفه یه زنگ نزدن ببینن ما چی شدیم این دختر هنوز تو فکر اوناست.
نامی تک سرفه ای کرد:-البته به من زدن، اونجا که من رفتم بیرون پویا بهم زنگ زد. گفتم دیگه میریم خونه و خوبیم.
مادر کمی خجالتزده از خیط شدنش گفت:-آهان... گناهشونم شستم.
-...
-به هرحال منظورم اینه نوگل خیلی ساده اس.
فقط خودم مادر را میشناختم. فقط من بودم که رنگ و بوی رفتار و گفتارش را حس میکردم. متفکر به او و مژه های مصنوعی و بلندش که در دیدم بود خیره شدم.
نامی:-بله ...دلسوزن.
نگاهم چرخید و نگاه دوباره ی او را شکار کرد.
مادر از خدا خواسته لبخندی زد و این بار گونه های جمع شده اش را به چشمم داد.
آهسته و باصدای نسبتا خش داری گفتم:-سامان دیگه خبری نشد؟
نامی:-پویا گفت سامان و فرشته هم بعد ما رفتن.
مادرم نگاه کوتاهی به عقب انداخت:-خوب خوبی؟
سرم را عقب بردم و چشم بستم:-مرسی.
مثل زمانی شده بود که فرامرز؛ پسر خواهر یکی از شاگردان خصوصی اش از من خواستگاری کرده بود. با دیدن عکسهای من در گوشی مادر ، پیشنهاد ازدواج داده بود . همان موقع هم مادر شبیه امشب شده بود. به طرز محسوسی از اینکه پسرمهندسی از من خواستگاری کرده است خوشحال بود. اما جلسه ی دوم که تمام سرگذشتم را برای پسرشان تعریف کرده بودم؛ همه چیز به هم خورد.
حس خفگی خاصی داشتم. حس تنگی نفس. دلم میخواست زودتر پیاده شوم. زودتر به اتاقم بروم. نه اصلا دلم میخواست زودتر با مادر تنها شوم.
طولی نکشید که به آرزویم رسیدم. اصلا نفهمیدم که چطور تشکر و خداحافظی کردم.
مادر با همان لبخند مرموزش به رفتن نامی خیره شده بود.
با تردید نگاهش کردم -چیه؟
پاسخ
#40
-چه خوبه این.
کیسه ی داروهایم را دردست فشردم و به سمت خانه راه افتادم :
-توروخدا زود باز کن در رو مردم از درد.
تقریبا با عجله کیفش را زیر و رو کرد و همانطور که کلید را به در می انداخت گفت:
-پول داروهارم هرکار کردم نگرفت.
-میدم بهش. دیدمش حساب میکنم.
زودتراز من داخل شد و همانطور که به سمت پله ها میرفت، بدون توجه به خواب و استراحت همسایه ها، با صدای نسبتا بلندی گفت :-مثل شاهزاده هاس این.
درد شدید چشم و گونه ام آستانه ی تحملم را کم کرده بود. کمی معترض گفتم :-هیس!
صدایش را پایین تر آورد و درحالی که در واحد را باز میکرد گفت :
-واقعا نقصی ندیدم. چرا تاحالا نگفته بودی؟
-بگم چی؟!
-که انقدر سطح بالاست دوست جدیدتون.
به سمت اتاقم رفتم و جوابی دادم که غیرمستقیم بفهمانم دلش را به چیزی که وجود ندارد و نخواهد داشت خوش نکند:
-آره، دیدی چقدر سطحش بالائه؟!
با همان درد ناراحت و دیوانه کننده روی تخت دراز کشیدم و گفتم:-واقعا به هیچکدوممون نمیخوره سطح خانوادگی و فرهنگش، نه به سامان نه پویا، نه سعید و علی و من که اوت.
چشم راستم را چرخاندم و به او خیره شدم تا تأثیر حرفم را ببینم. کمی متفکر و مغلوب به نظر میرسید. قرص دیازپامی که برای خواب راحت و بدون دردتجویز شده بود را به دستم داد و درحالی که برای آوردن آب خارج میشد بلند گفت:
-ما چرا اوت؟
دندان هایم را روی هم فشردم و برای بار هزارم از کرده ی خود پشیمان شدم. دستم را روی چشم بند گذاشتم و نالیدم :-وای وای وای...
-میگم چرا ما اوت؟
نیمخیز شدم و همانطور که لیوان آب را ازدستش میگرفتم گفتم :
-پس چی؟
-ما مگه مقصریم؟ بابا باعث و بانی بدبختیمون شده.
قرص را با جرعه ی کوچکی از آب فرو دادم و دوباره نقش بر جایم شدم:-دیگه همینه دیگه. کسی نمیاد بگه بابات باعث بدبختیته. همه خود آدمو میبینن. حالا چی مامان ؟ میخوای بگی سطحمون بالائه؟
با دیدن خط و خطوط عمیق شده ی صورتش، دلم سوخت و آهسته تر گفتم:-بیخیال ، الآنمون دیگه خوبه. کلی گفتم که ...
لیوان را در دست فشرد و همانطور که چراغ را خاموش میکرد و خارج میشد گفت :-خدا باعث و بانیشو لعنت کنه.
-...
********
سه روز از استراحت مطلقی که دکتر توصیه کرده بود میگذشت. دراین مدت نه تماسهای سامان را جواب داده بودم و نه فرشته .فقط از مادر که یک روز کاری اش را درآنجا گذرانده بود جویای اوضاع و احوال سامان شده بودم. مادر میگفت سامان انقدر پژمرده و بدحال است که حتی او هم دلش نیامده جریان را ادامه دهد واو را بخشیده است.
بار دیگر مقابل آینه ایستادم و به یک چشم ریمل زده ام خندیدم.
مادر کیس سنتور را کنار درگذاشت و گفت:
-دزد دریایی یادت نره اینو.
اسمی که دراین مدت به جهت بسته بودن چشمم به من داده بود، باعث شد لبخندم حفظ شود و به همان شکل از اتاق خارج شوم.
سرش را تکان داد و نگاه گذرایی به ظاهرم انداخت:-به سلامت.
تمام طول راه به نحوه ی برخوردم با سامان فکر میکردم و نمیدانستم این همه جبهه گیری و دلخوری حق من بود یا نه.
به هرحال میدانستم از روی قصد و عمد کاری نکرده اما وقتی به اصل عمل و کارش فکر میکردم؛ به اینکه انقدر وحشیانه و عصبی رفتار کرده هرگز نمیتوانستم لحظه ای حتی از موضع خود کوتاه بیایم...
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و پیاده شدم. یک دستم را به روسری نسبتا لیزم بند کردم و کیس سنگین سنتور را با دست دیگر گرفتم.
وارد آسانسور شدم و همین که به طبقه ی آموزشگاه رسیدم؛ توجهم به شادی و هیاهویی که از آنجا به گوش میرسید جلب شد. متعجب جلو رفتم. در اتاق بزرگ تر که کلاس های گروهی درآن برگزار میشد باز بود و صدای بلند پیانو و نواختن حرفه ای آهنگ تولد متعجب ترم کرد. با سرک کشیدن در کلاس متوجه جریان شدم و بی حرکت ایستادم. طبق روال هرسال هنرجوهای سامان برایش یک روز زود تر تولد گرفته بودند. هیچکدام نمیدانستند که درحال حاضر سامان دربدترین شرایط روحی و دوران زندگی اش قرار دارد . نگاهش کردم و او هنوز متوجه من نشده بود. کلاه مخروطی شکل تولد روی سرش خنده دار به نظر می آمد. دخترهای جوان و بعضا زیبا دورش را گرفته بودند و آهنگهای درخواستی اشان را یک به یک تقاضا میکردند.
نیمرخ غمگینش را میشناختم. نیمرخی که حتی آن لبخند زورکی هم شادش نمیکرد.
هانیه کنارش و چسبیده به او نشست و خواست که دوئتی بزنند.
سامان باهمان لحن مخصوص خودش گفت:
-برو اونورتر بابا.
همگی خندیدند ولحظه ای بعد آن دو، شروع به نواختن چهاردستی کردند. بقیه دست میزدند و بلند بلند میخواندند. عقب رفتم و پشت میزم نشستم. شمیم از کلاس بیرون آمد و درحالی که به من سلام میداد به سمت آبدار خانه رفت و با کیک نسبتا بزرگی بیرون آمد و آن را روی میز من گذاشت:-چشمت چی شده خانوم کارخانه؟؟
-هیچی عزیز.
-نه جدی؟ اوکی اید؟
-ضربه خورد.
-ای بابا... تولد سامان جونه.
لبخند یک طرفه ای زدم:-استاد سامان دیگه؟
خندید:-میشه استادارو صدا کنید؟ گفتن موقع کیک بریدن میان.
سری تکان دادم و او به کلاس برگشت. اساتید را یک به یک صدازدم و خودم بلاتکلیف و همچنان در جست و جوی انتخاب رفتار مناسب ماندم. از کلاس خارج شد و با دیدن من همان لبخند ظاهری و بی حالش هم خشک شد. به قدری شرمنده و پشیمان نگاهم کرد که لحظه ای دلم خواست بخندم و با مهربانی بگویم که مهم نیست. اما سرم را چرخاندم و با ناراحتی پشت میزم نشستم.
خوب میدانستم که شش دونگ حواسش به من است. هنرجوهایی هم که از شاگردان خودش نبودند از علاقه ی زیادشان به رییس جوان و شوخ طبع آموزشگاهشان آمده بودند. صندلی ها و چهارپایه هارا با سرو صدای زیادی بیرون آوردند و دو استاد گیتار پاپ و استاد شاه محمدی هم با سازهایشان برگشتند.
صدای سنگین سامان را شنیدم:-سلام.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان