رتبه موضوع:
  • 9 رای - 3.11 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان کلنجار
#1
خلاصه :

داستان شرحی از زندگی و روابط بین چند دوست خانوادگی است. دوستان خوبی که شاید روابطشان فرای یک دوستی عادی باشد، پر از خوبی، دوستی، محبت و فداکاری...
اما اتفاقی پیش می آید که تک تک اعضای این باند دوستی را به چالش میکشد و هرکدام به نحوی با این مسئله و پیامدهای بعدش کلنجار میروند.
داستان روایتی از دغدغه های انسانی و تصمیمات انسان هاست.

ژانر :

اجتماعی-عاشقانه


مقدمه:

مخمصه ی تنهاییه اینجا جهان انتقام
اینجا همه غریبه ان ولی میگن که آشنان
فقط یبار تکیه به من بزن که این حق منه
این آخرین لحظه ی عمر کنار توست که میگذره
جامعه آزارم داد جامعه انکارم کرد
آخرین ضربش و زد جامعه بیمارم کرد
خالی ام از هر اعتماد از اعتماد حتی به تو
پایان قصه ها رسید نیومد اما روزنو
رسید فصل انتقام تو این حوالی غریب
کسی زمین و نشناخت که زاده شد چرا فریب
جای نبودنت کبود زخم های رفتنت سیاه
هرروز اضافه میشه به این، به حسرتای من یه آه !
پاسخ
 سپاس شده توسط WilliamErron
#2
دلشوره... تهِ تمام افکارم ختم میشد به یک احساس و آن هم دلشوره بود و بس.
هرچقدر بیشتر فکر میکردم، بیشتر نگران میشدم. هرچقدر بیشتر یاد رفتارشان می افتادم بیشتر دلم میجوشید.
هنوز هم به این تماس ها والتماس ها عادت نکرده بودم.
هنوز هم وقتی زنگ میزد و خواهش میکرد تا به ملاقاتش بروم دلم شور میزد. من جنس گریه های او را میشناختم و این بار دلم بیشتر غوغا بود. غوغا بود چون التماس ها و ضجه هایش مثل سابق عادی نبود. تپش های قلبم آنقدر بلند بود که گهگاه نگاه نگرانم را از پنجره میگرفتم و به راننده میدادم تا عکس العملش از شنیدن صدای بلند قلبم را ببینم. اما انگارجز خودم کسی نمیشنید. بدتر از همه تماس های بی پاسخم بود که با سماجت تمام مکرراً تکرارمیشد.
ناله های زنانه اش در سرم اِکو میشد. دستم را گاز گرفتم، بازهم تکرار میشد.
کلمات در ذهنم معلق مانده بود. چیدن آنها کنار هم برای آنکه از راننده بخواهم تند تر برانَد، از توانم خارج بود.*صورت*م نیمه باز و بسته شد. کلمات به سخره ام گرفته بودند. انگار که بازیگوش تر شدند. چرخیدند... جابه جا شدند... رقصیدند و من همچنان به دنبال چیدنشان.
با توقف ماشین سرم به جلو پرتاب شد و درلحظه به خودم آمدم. همه ی صدا ها خوابید و آرامش متناقضی با حال و احوالم حس شد. بی معطلی خارج شدم. با صدای بلند راننده به سرعت برگشتم :
-کرایه؟
کیفم را وحشیانه و با استرس از روی دوش به روی ساعدم سُراندم و داخلش را بی حواس و پراسترس جست و جو کردم. کرایه اش را هر چند غیرمحترمانه اما از داخل پنجره روی صندلی جلو پرتاب و تنها به گفتن یک " ببخشید" اکتفا کردم.
فاصله ی کوچه تا درِ خانه را با سرعتی برابر با سرعت نور دویدم و بی معطلی دستم را روی زنگ گذاشتم.
یک بار، دوبار، سه بار و در نهایت ممتد. وقتی که از توجهشان به زنگ نا امید شدم، دو دستم را روی در آهنی خانه باغ گذاشتم و پی در پی ضربه زدم و بلند بلند تکرار کردم :
-فرشته ؟ سامان؟ فرشته ؟
دهان خشک و بدمزه ام گویای فشار و استرس زیاد از حدم بود. جر و بحث های آنها تمامی نداشت و من بیشتر از خودشان نگران بودم. هر دو را به خوبی از بر بودم. دو کلّه شق زبان نفهم که اگر به حال خودشان رها میشدند مطمئنّاً خونی ریخته میشد.
هرگز درکشان نمیکردم. با وجود آنکه عاشقانه دوستشان داشتم و هرگز راضی به جدایی اشان نبودم اما این روزها حس میکردم تنها راه چاره، جدایی است.
منی که بارها جلوی طلاق آنها ایستاده بودم؛ حالا از این همه فشار و تنش به ستوه آمده وطالب جدایی اشان بودم.
بلند تر از قبل داد کشیدم :
-سامان... فرشته ! تو روخدا باز کنید!
صدای زنگ موبایلم که آمد، بدون معطلی به سمت کیفم هجوم بردم و داخلش را جست و جو کردم. با دیدن نام " سامان" نفس حبس شده ام را رها کردم.صدای بم و دو رگه شده اش در گوشم پیچید :
-برو خوبیم.
-سامان؟!
-برو، خوبیم میگم.
اما نمیدانست که لحن وجنس صدایش بعد این همه سال آشنایی، برایم گویای همه چیز است. پلک های لرزانم آهسته روی هم افتاد و با تأخیر باز شد. سعی کردم کنترل صدای مرتعشم را که تمایل زیادی برای تبدیل شدن به فریاد داشت حفظ کنم:
-باز کن بیام تو. فرشته کجاست ؟
و پایان این جمله ام همراه شد با ترکیدن بغض دل خراش فرشته. با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود بلند گفتم :
-سامان!
داد کشید :- خفه شو فرشته !
فرشته :- خودت خفه شو. کثافت... وحشی... روانی... نوگل به دادم برس!
-سامان جون مامانت باز کن درو.
-برو نوگل الآن اعصابم چیزیه.
بی اراده جیغ زدم :- باز کن درو میگم!
-...
و این سکوت یعنی که طولی نمیکشد تا من صدای " تیک" در را بشنوم.
تمام طول حیاط را برق آسا دویدم و پله ها را دوتا یکی. در ورودی را با ضربه ی محکمی هول دادم و با دیدن اوضاع خانه دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. انگار حدسم درست بود. انگار الهام شده بود که روزبه روز زندگی جهنمی اشان جهنم تر میشود. تمام کریستال های جهاز فرشته خرد و خاکشیر شده بود. تمام دکوری ها پودر و نابود. صدای هق هق خفه اش راهنمایم شد و در یک آن از آن بهت و ناباوری بیرون آمدم. به سرعت راه پله ی مارپیچ را بالا رفتم و در اتاق خوابشان را بدون معطلی گشودم.
دیدن اوضاع فرشته تمام تنم را سر کرد و سرد. رفته رفته سرم داغ شد و حس کردم گونه هایم گوله های آتشند.
با عجله به سمتش رفتم وگفتم :
-وای من ! فرشته !!
طاق باز روی تخت خوابیده بود و ملحفه ی سپید روی آن را چنگ میزد و اشک میریخت. نگاهم روی تاپ پاره شده و بدن برنزه و نیمه *بدون پوشش* اش لغزید. با دیدن من جرأت بیشتری پیدا کرد و جیغ کشید :
-امیدوارم بمیری.
صدای سامان بلند شد :- تو بمیر زودتر راحت شم.
های های گریه ی فرشته دلم را ریش میکرد. کنارش نشستم و تازه بینی خون آلودش را دیدم. خونی که دیگر خشک و تیره شده بود. با ناباوری گفتم :
-کتکم زد؟!
سرش را تند و تند بالا و پایین کرد و صورتش را میان دست هایش پنهان کرد.
با عصبانیت ایستادم و به سمت در دویدم، درست به چهارچوب رسیدم که با او سینه به سینه شدم. همین که آمدم سرش داد بکشم با دیدن جای خراش های روی سروگردنش منصرف شدم. صورتم در هم شد و با وحشت قدمی به عقب رفتم. با وجود آنکه مشخص بود فرشته هم مثل یک ماده گربه ی وحشی رفتار کرده است، اما توجیهی نمیدیدم برای آنکه سامان بخواهد دست روی جنس ضعیف تر بلند کند. با تمام شوکه بودنم؛ داد کشیدم :
-این عضله و این هیکلو ساختی که دست روی زن بلند کنی؟
نگاهش را به طاق دوخت وپوزخند کمرنگی روی لب های نازک و مغرورش نشست :
-هیکلو دیدی، عضله هاشم دیدی، جای چنگاشم دیدی؟
نگاه پرحرارت و عصبی اش را به فرشته دوخت و من را مخاطب قرار داد :
- خود وحشیش مقصره.
فرشته :-خفه شو.
سامان به سمتش برگشت و همین که قدمی برداشت خودم را مقابلش انداختم و دست هایم را باز کردم :
-ولش کن!
بدون هیچ رعایتی مچم را گرفت و کنارم کشید و به طرف او رفت. بازهم خودم را بینشان انداختم ودستانم را روی سینه ی هردو گذاشتم.
-تورو خدا بسه. جان عزیزتون بس کنید.
فرشته از شدت گریه ی زیاد گاهی میان حرف هایش عق میزد:
-دست روی من بلند کردی؟ بابام تیکه تیکه ات میکنه.
چشم های سامان تنگ شد و گفت :
-بگو باباتم بیاد.
یکی پس گردن خودش کوبید و با خونسردی بو دار و کاذبی ادامه داد :- بگو بیاد ببینم کی میخواد منو تیکه تیکه کنه.
از شدت استرس حس میکردم روی پاهایم بند نیستم. دستم را از سینه ی فرشته برداشتم و حالا هر دو را روی شانه های سامان گذاشتم و به عقب هول دادم:
-سامان جان ول کن خل شدی؟ مرگ من برو بیرون.
عقب عقب رفت و برگشت . لگد محکمی به تیشرت زیرپایش کوبید. همین که فرشته دهان باز کرد کوبنده گفتم :
-بس کن فرشته.
زار زد و بلند بلند شروع کرد :
-حیوون ازت بیزارم.
سامان که حالا چند قدمی از ما فاصله داشت؛ باشنیدن این حرف به سمتمان برگشت و جوری فریاد زد که بند دلم پاره شد :
-بابا گه نخور! نخور فرشته!
متعاقب حرفش، مشت محکمی روی در کوبید.
-سامان!
نگاه خون آلود و گشاد شده اش را به فرشته ای که حالا زبانش کوتاه شده بود داد .انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت :
-تو که نداری پس زبون درازی نکن.
پرخشم و قدرت و کوبنده برگشت و خارج شد. در را پشتش کوبید و صدای تند قدم هایش درپله ها پیچید.
پاسخ
#3
فرشته طبق عادتش؛ همین که چشم او را دور دید شروع به فحاشی کرد.
روی تخت نشستم و بی حرف و غمگین نگاهش کردم. مقابل دِراوِر زانو زد و حوله و وسایل *گرماااابه*ش را با حرص روی زمین کوبید :
-دیگه فقط طلاق.
-...
-عوضی نفهم بی شخصیت.
دوباره بغضش ترکید ودر حالی که به پهنای صورت اشک میریخت کشو ها را با عصبانیت باز و بسته میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و آهسته و خسته از زندگی احمقانه اشان گفتم :
-سرچی؟
پوزخند بلندی زد و گفت :- سر چی؟ ما موضوع لازم داریم واسه جروبحث؟
-...
-بی شخصیتِ بی شعور دست روی من بلند میکنه.
-تو هم زدیش.
با عصبانیت نگاهم کرد :-من با اون یکیم؟ سنگینی دست من و اونو مقایسه میکنی؟
نمیخواستم حرفی بزنم که ناخواسته جانب داری کرده باشم. آهی کشیدم و خیره نگاهش کردم :
-...
-میرم حموم تا برنگشتم نرو، میترسم این آشغال منو بکشه.
سرم را بالا و پایین کردم و دستم را به معنای " باشه" تکان دادم. به *گرماااابه* رفت و در را با ضرب پشتش کوبید.
آهسته ایستادم و قبل از خروج، نگاهی به صورت بی رنگ و خواب آلودم انداختم. بالای پله ها ایستادم واز آن بالا به خانه ی بهم ریخته خیره شدم.
آهسته آهسته پایین آمدم و ایستادم. با دیدن در باز بالکن بی فکر و مقدمه به سمتش رفتم. از پس پرده های حریر قامت مردی را دیدم که از همین فاصله هم میزان ناراحتیش قابل لمس بود. پرده را کنار زدم و در یک لحظه بوی غلیظ دود سیگار بینی ام را پر کرد.
کنارش ایستادم و گفتم :
-پیشرفت کردی.
-...
-این دیگه توی بساطت نبود سامی.
-جام نیستی پس حرف نزن.
-...
-وقتی میاد جلو مثل وحشیا چنگ میندازه؛ توقع داری چیزی نگم تا بشه عادتش؟
پوک عمیق و متفکری به سیگارش زد. آهی کشیدم و دست هایم را بغل گرفتم. هر دو به حیاط زرد شده خیره شدیم. مسخره بود که در این شرایط، برای لحظه ای به راه رفتن روی برگ های خشکیده و خوش رنگ روی زمین فکر کردم.
-...
نگاه خیره ام به برگ ها میان دود سیگاراو جاماند. به سمتش برگشتم و دیدم آن را مقابلم نگه داشته است. دستش را پس زدم و گفتم :
-این چیه ؟
-سیگار.
صورتم را درهم کردم. میدانست از آن متنفر هستم. بازهم دلخور به روبه رو خیره شدم :
-تا کی میخواید ادامه بدید؟
-دیگه ادامه نمیدیم.
سیگارش را با چند ضربه روی نرده ها خاموش کرد ، دستش را عقب برد و با یک حرکت آن را به حیاط پرتاب کرد.
-یعنی چی ؟
-طلاق.
-همین دیگه ؟ این همه دوستی و رفاقت تعطیل؟
-دوستی ما با تو چه ربطی به طلاق داشت؟
به سمتش برگشتم و سعی کردم از در صلح و آرامش وارد شوم :
- انقدر راحت به زبون نیار.
-...
-قبل اینکه وقت مشاوره بگیری واسه ی من ، واسه خودتون یه وقت بگیر.
با حرفم از فکر بیرون آمد و با نگاه تنگ شده اش خیره ام شد:
-راستی رفتی؟
-نه.
آنقدری میشناختمش که میدانستم همین حالا فحشی حواله ام میکند :
-زهرمار و نه!
مشغول جدا کردن پرز های روی بافتم شدم. با پوزخندی گفتم :
-اومدم اینجا که به داد فرشته برسم.
-بیخود کردی.
خم شد و سیگار دیگری از پاکت بیرون کشید. عصبی شدم، چیزی شبیه یک نور سپید در چشمم زده شد. متوجه شد و آن را سرجایش برگرداند. شقیقه هایم را گرفتم و خم شدم. صحنه هایی ناخواسته برایم مرور شد که سالها از مرگ آنها میگذشت. مرگی که ارث کلانی برایم باقی گذاشته بود. سهم من از این ارث، گذشته ای تلخ ، حالی پر از استرس و آینده ای تباه شده بود.
صدای پر از تأسفش رشته ی افکارم را پاره کرد :
-شرمنده.
-...
-حواسم نیست خوشت نمیاد.
همراه با آهی تکیه دادم و گفتم :
-نه بابا تو چه گناهی داری.
-برو پیش این یارو مشاوره، لج نکن.
-نکن با فرشته.
-برو پیشش میگم کارش حرف نداره.
-نزن فرشته رو.
-برو باز وقت میگیرم. بیا برو.
-نکن اینجوری با زنت.
غالب شدم انگار. صدای زنانه ام ریشخند زد به هرچه مردانگی و باد غبغب و صدای بم و دورگه. چشمهای گرد شده اش و لبخندی که کم کم روی *صورت*ش مینشست نشان از اعلام شکستش بود:
-چه عصبی!
نخندیدم، چشمهایم را تنگ کردم و اخم هایم را درهم کشیدم :
-خیلی راحت کنار اومدی. اصلاً خوشم نمیاد اینجوری شدی. یکی مثل اون حروم...
لبم را گاز گرفتم و سرم را به زیر انداختم. نفس عمیقی کشید و گفت :
-بخدا دست خودم نبود.
-عذرخواهی کن ازش.
-نمیتونم. دیگه جوری شدیم که اصلاً دلمون صاف نمیشه.
سرم را به افسوس تکان دادم و با خودم زمزمه کردم :
-حیف...
صدای گرفته و غمگین فرشته نگاه هر دوامان را به عقب کشید :
-نوگل بریم.
با هر وزش باد سرد آبان ماه ؛ پرده ی حریر کنار میرفت و تصویر زنی پر بغض با چمدانی در دست واضح تر دیده میشد. آهسته بلند شدم و آهسته تر گفتم :
-تا عصر بیا دنبالش و ثابت کن مردی.
پاسخ
#4
نگاهم به بخار آرام و گرم ماگ نسکافه بود. تمام شب گذشته را با گریه های فرشته صبح کرده بودم. منتظر سامان بودیم اما نیامده بود. اگر می آمد جای تعجب داشت. سامان و منت کشی؟همیشه خود فرشته دست از پا درازتر به خانه برمیگشت و تا مدتها سوژه ی خنده امان جور بود.
پلک های خواب آلودم روی هم افتاد. با صدای قدم های اولین مراجعه کننده ی امروز؛ چشمهای بی حالم باز شد ونگاهم بالا آمد. با دیدن استاد نجفیان ایستادم ولبخند کمرنگی زدم. طبق عادت، دستی به ریش های بلند و سپید چانه اش کشید وعینک گرد دور طلایی و آویزان از گردنش را برچشم زد. نگفته میدانستم بجای سلام و صبح بخیرچه میشنوم :
-یا رب این "نوگل" خندان که سپردی به منش، می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش.
لبخندم عمیق تر شد و با خوش رویی گفتم :
-صبح بخیر؛ هنرجوتون توی "راهه".
در حالی که به سمت اتاقش میرفت، دف آویزشده ی روی "دیوار" را برداشت و گفت :
-من "راه" تو را بسته، تو راه مرا بسته. امید رهایی نیست، وقتی همه "دیواریم".
نگاه خوشحالم را بدرقه ی راهش کردم تا زمانی که در را پشتش ببندد. از وقتی که با مادر در این آموزشگاه مشغول به کار شده بودیم، روحیه ی هردوامان هزاران مرتبه بهتر شده بود و دلیلش هم همین آدمهای اهل ذوق و هنر اطرافمان بودند.
تمام این حس های خوب را مدیون سامان و فرشته بودم و برای همین بود که تا این حد دوستشان داشتم. خلأ های زندگی ما با وجود هم پر میشد.
سیستم را روشن کردم و کم کم خودم را برای برخورد با سایر اساتید و هنرجوها آماده کردم.
با پیچیدن صدای پاشنه های کفش زنانه، سرم را از مقابل مانیتور کنار کشیدم و مادرم را با کِیس* سازش، حاضر و آماده دیدم. مرتب ، تمیز، خوش بو و خوش پوش. انقدر خوب و با شخصیت که حتی سپیدی یک دست موهایش هم حالا دیگر به جذابیت هایش اضافه میشد نه که نمادی از رنج و سختی زندگی اش. انقدر خوب بود که دیگر سوختگی های پراکنده ی روی دستش هم به چشم نمی آمد. وقتی که مضراب ها را به دست میگرفت وماهرانه مینواخت، فرصتی نبود تا نگاه مخاطب به آنها بیفتد. زشتی ها به چشم نمی آمد وقتی که مات و مبهوت زیبایی ها می ماندند. هیچکداممان هرگز تصور نمیکردیم که روزی درقالب یک استاد در یکی از بهترین آموزشگاه های تهران موسیقی تدریس کنیم. تمام این شأن و منزلت را هم مدیون سامان بودیم و بس.
شاید تمام دنیایی که من و مادر برای خودمان تصور میکردیم؛ همان بزم های اجباری و تحمیلی بود... که مادر بنوازد، من بخوانم و برقصم و اگر سرپیچی میکردیم...
-الو؟!
نگاه خیره وماتم را از نگین روسری اش گرفتم و به چشمان پشت شیشه اش دوختم :
-جان؟
-میگم سامان نیومده؟
-نه.
سرش را به افسوس تکان داد و مقابل میزم خم شد :
-فرشته تا الان گریه کرد.
سرم را بالا انداختم و در حالی که میز را مصلحتی مرتب میکردم گفتم :
-میدونم.
-با سامان صحبت بکنم، نکنم... چیکار کنم ؟
سرم را مجدداً بالا انداختم و درحالی که حاضری استاد نجفیان و مادر را وارد سیستم میکردم گفتم:
-بار اوله ؟!
صاف ایستاد و در حالی که به سمت اتاقش میرفت گفت :
-من که باهاش قهرم. دست روی دختر بیچاره بلند میکنه مثل مردای بوگندوی عهد قجر.
حرصش را روی در خالی کرد و من بازهم خندیدم. به چیزهای کوچک و ساده هم میخندیدم. میترسیدم فرصت هارا از دست بدهم. من از برگشتن به جایگاه اولم میترسیدم. برگشتن به روزهایی که خنده با لب هایمان قهر کرده بود.
کم کم که به ظهر نزدیک میشدیم؛ آموزشگاه شلوغ و شلوغ تر میشد. از دیرکردن سامان نگران بودم اما ترجیح دادم سراغی نگیرم تا میزان ناراحتی ام را بداند. بوی عطرش که در آبدار خانه پیچید؛ لحظه ای صورتم باز شد. با این حال خونسردی خودم را حفظ کردم و خودم را به آن راه زدم. با وجود آنکه حرف های خانم باصری، مربی اُرف* جذابیت خاصی نداشت؛ خودم را مشتاق و منتظر نشان دادم.
-سلام.
باصری:-سلام رئیس.
آهسته در حدی که یک " سین" بشنود، سلامش دادم. سامان کنارمان ایستاد و درحالی که فنجان چای را ازدستم بیرون میکشید گفت :
-باصری هم که نفهمید قهری.
نگاه خندان فروزان بینمان چرخید و درحالی که عقب عقب میرفت گفت :
-فکر کنم هنرجوم اومد. فعلا با اجازه.
سامان فنجان را روی سنگ اشکاف کوبید و نگاهش را نمایشی و با تأخیر از آن گرفت و به چشمانم دوخت :
-این چه طرز رفتار با رئیسته ؟
-نچسبی، میدونی؟
چشمانش خندان تر از هر وقتی به نظر میرسید. زیپ نیمه باز سوئیشرتش را کامل باز کرد ودر حالی که پشت میز مینشست گفت :
-دوتا چایی بریز بخوریم.
با عصبانیت نگاهش کردم :
-خجالت نمیکشی؟
چشمان درشت و نگاه فندقی رنگش با پررویی سرتاپایم را کاوید :
-از چی ؟!
-کل شب منتظرت بود!
تلخ شد. انگار که چیز بد مزه ای را به زور در دهانش فرو بردند. لب هایش را جمع کرد و پیشانی اش را به مشت های گره کرده اش تکیه داد :
-بیخود کرد.
-چقدر بد شدی!
-...
-اولا باز یه تکونی به خودت میدادی یه زنگی میزدی حداقل از من حالشو میپرسیدی.
-...
-البته از همون اول غُد بودیا! اینو انکار نمیکنم.
صدای جدی و محکمش اصلا و ابداً شباهتی با صمیمیت لحظه ی ورودش نداشت :
-ببین نوگل؛ یه چیزی میگم واسه همیشه. تو و مادرت هیچ دِینی نسبت به من و فرشته ندارید.
-...
نگاهش را بالا کشید و به چشمان منتظرم آویزان کرد:
-خودتونو درگیر ماها نکنید.
-دِین؟
-...
سرم را با دلخوری به طرفین تکان دادم :
-خیلی بی معرفتی. نگرانی من واسه زندگیتون از سرِ تعارف و دِینه ؟!
همین که آمدم برگردم؛ مچم را گرفت و نگهم داشت :
-بر خورد الآن ؟
-نه.
بلند شد و مقابلم ایستاد. نگاهش رنگ ندامت ملایمی داشت :
-قهری؟
-این ناز کشیدنا رو خرج فرشته کن.
هر دو همزمان خنده امان گرفت. دستم را از دستش بیرون کشیدم و با خنده ادامه دادم :
-والاه...دیوانه.
-اون زیادیش میشه.
باز حالم را بد کرد. عصبی نگاهش کردم وگفتم :
-تو آدم نمیشی؟
به سمت چای ساز رفت و گفت :- کدوم رئیسی مثل من انقدر حرف میخوره؟
-میای امشب دنبالش؟
-نع.
-سامان!
-زورکی چه فایده؟
چای ریخت و دوباره نشست. نگاهم به موهای خوش حالتش دوخته شد :
-تو این همه به خودت رسیدی ماشالاه، اون تمام شب رو گریه کرده.
-هروقت خواست برمیگرده خودش.
روبه رویش نشستم و آهسته گفتم :
-سامی.
-...
-هِی...
بدون بالا آوردن سرش؛ زیرچشمی نگاهم کرد:
-...
-واقعاً دوستش نداری؟
پلک انداخت و ابرو درهم کشید. همین برایم کافی بود. ایستادم و درحالی که خارج میشدم با حرص و خنده گفتم :
-بمیری که انقدر مغروری، بمیری.
با دیدن هنرجوی منتظرم روی صندلی های انتظار، لبخندم را جمع کردم و محترمانه گفتم :
-ببخشید. معطل شدی؟
-سلام استاد. نه خیلی وقت نیست اومدم.
سرم را دوباره داخل آبدار خانه کردم و گفتم :
-حواستون باشه هنرجوم اومد.
-من میگم بذار منشی بیارم بازخودتو میپیچونی.
-حالا حواست هست ؟
-آره.
درحالی که به سمت اتاقم میرفتم رو به دخترگفتم :- آب گرم بخور بیا، خواستی هم یه لیوان با خودت بیار.
پاسخ
#5
وارد اتاق شدم و بدون آن که در را ببندم روی صندلی نشستم. دختر با دست آزادش چند ضربه به در زد.
-بیا تو عزیزم.
لیوان کاغذی را روی شوفاژ گذاشت و با خجالتی که به جهت برخورد اولمان بود گفت :
-درو ببندم ؟
-ببند.
-کتابی که گفتید گرفتم.
بی حواس نگاهش کردم:
-...
نگاه گیجم را که دید؛ لبخند نیم بندی زد و سرش را در کیف کوله اش فرو برد. کتاب تئوری موسیقی را بیرون کشید و نشانم داد:
-اینو فرمودید بگیرم.
-هان... دفتر نُت هم گرفتی؟
-بله.
همانطور که مشغول کشیدن نت ها روی خطوط حامل* بودم؛ گفتم :
-چند سالته ؟
-هفده.
-واسه چی میخوای بخونی ؟
-...
زیرچشمی نگاهش کردم:
-هوم؟
-خب... خب دلم میخواد بخونم، میگن صدام خوبه.
صدای دلنشین و آرامی داشت. با تک خنده ای اضافه کرد :
-صدام شبیه شماست اتفاقاً. الآن دقت کردم!
به شوخی ابرویی بالا انداختم و گفتم :
-چه زود میخوای جامونو بگیری!
خنده اش با تک سرفه ی من تمام شد. کلاس را شروع کردم و جدی تر جلو رفتیم. همیشه سر و کله زدن با هنرجویی که اطلاعاتش صفر بود کلافه ام میکرد.
پایان ساعت کاری آموزشگاه رسیده بود. سامان چراغ ها را خاموش کرد و بلند گفت :
-لیلی خانوم؟
صدای مادرم با جدیت و دلخوری به گوشم رسید:
-بله.
-بریم؟
-تو مگه میخوای ببریمون؟
-پس کی؟
برگشتم و درحالی که وسایلم را جمع میکردم گفتم :
-خودمون میریم.
پوزخند بلندی زد و مقابلم ایستاد :
-الان تو و مامانت گیرتون فرشته اس؟!
مادر:- چرا دختره بیچاره رو اذیت میکنی ؟
سامان:- من اذیت میکنم؟ یا اون نفهم ؟
نگاه من و مادر با تأسف شدیدی بهم گره خورد .سامان راه افتاد و ما هم به دنبالش از آموزشگاه خارج شدیم. در را با عجله قفل زدم و به سمت ماشین رفتم. درعقب را باز کردم ونشستم.
سامان با نشستن من استارت زد و با حالتی که غدی و یکدنگی از آن میبارید به روبه رونگاه کرد و راه افتاد. جوری که فهماند باید سکوت کنیم.جوری که نگفته هم میفهمیدی باید به حال خودش رهایش کنی. سرم را با بی حالی به صندلی تکیه دادم و به خیابان زل زدم.
شاید حق داشت که حرف های من و مادر را به هیچ هم حساب نکند. شاید حتی در سرش مَثَلِ طبیب بودن و دوای سر خودمان تکرار میشد.
با توقف ماشین سر بلند کردم و مادر را دلخور تر از هروقتی دیدم. با تشکر آهسته ای پیاده شد و در را آرام بست. همین که دستم به سمت دستگیره رفت؛ نیمرخ شد و بدون آنکه نگاهم گفت:
-فردا صبح واست وقت گرفتم. آموزشگاهو خودم باز میکنم نمیخواد بیای.
-ممنون؛ نمیرم اونجا.
در را باز کردم که عصبی و کوبنده گفت :-میری؛ دوباره کنسل کنی حیثیت من میره.
-نمیای بالا؟ فرشته...
" نوچ" کلافه ای گفت و به سمت پنجره برگشت:
-ول کنید تو روخدا.
-...
-نمیخوامش میفهمید؟؟ نمیخوایم همو.
-باشه.
-زوری نیست نوگل. تو که بهتر میدونی.
-میرم مشاورو.
نفس آسوده ای کشید و گفت :-ساعت هشت صبح اونجا باش.
آهی کشیدم و با درد تکیه دادم :- خسته شدم.
-هنوز مزاحم میشه ؟
-زنگ میزنه ، پیام میده ، پیغام میفرسته. خسته شدم سامان.
-مرتیکه.
دستش را پس سرش کشید و من دلم از حمایتش گرم شد.
-...
-نمیدونم مفنگیِ دَیو... چه جونی داره با اون همه کتک بازم آدم نمیشه.
-همون کتکای تو باعث شد دیگه آفتابی نشه.
-اُسکوله.
لبخند آسوده ای روی لب هایم نشست. مثال سامان و فرشته ، مثال خربزه وعسل بود. هرکدام به جای خود دوست داشتنی و خوب اما افسوس که باهم جور نبودند.
-مرسی.
سرش را تکان داد و گفت :- به سلامت.
پیاده شدم و منتظر ماندم تا سر و ته کند. دستم را برایش تکان دادم. نگاه آخر و کنجکاوش به پنجره ی طبقه ی سوم آپارتمان، لبخند روی *صورت*م را عمیق تر کرد. دورشد و من همچنان نگاهم به ردّ راهش. حواسش پی فرشته بود و نمیخواست اعتراف کند.همان نیم نگاه دزدکی اش هم دلم را گرم میکرد که هنوز جایی در قلبش که نه ... اما جایی در ذهنش؛ فرشته را دارد.
مادر در را برایم باز گذاشته بود. پله هارا یکی یکی و بی رمق طی کردم و همین که در نیمه باز واحد را باز تر کردم ؛ بوی خوش غذا به مشامم رسید. فرشته با آن همه آراستگی و زیبایی؛ بیشتر شبیه مدل ها بود تا یک زن خانه دار و کدبانو.
با بسته شدن در ؛ به سمتم برگشت و نگاه منتظرش به پشتم دوخته شد. نمیدانم چرا من شرمنده شدم. سرم را کج کردم و با دلسوزی نگاهش.
منتظر سامان بود.بدقول شده بودم. دست خالی برگشته بودم.


********
دو دستش را روی گلویم گذاشته بود و فشار میداد. دست های بی جان و مرتعشم را بالا آوردم و روی مچ هایش گذاشتم. چشمانم از حدقه بیرون زده بود. نفسم بالا نمی آمد. ملتمس نگاهش کردم. صدای تشویق زن ها درگوشم میپیچید. رنگ التماس به نگاه کشیدم.
-بگو غلط کردم.
-...
-بگو زنیکه.
اشک هایم بی اراده می جوشید. اگر دستش را برمیداشت؛ هزاران بار میگفتم که غلط کردم!
نگاه مرتعش و گرد شده ام را به پایین انداختم. به دستهایش اشاره کردم. فشارش را بیشتر کرد!
آب دهانم از کنار لب های بسته ام جاری شد و ناله های ناخواسته ام شدت یافت...
-نوگل.
-...
-خواب میبینی باز، قربونت برم.
-...
دست گرم فرشته روی پیشانی نمدار و تبدارم نشست. پلک هایم را با سختی باز کردم و تصویر چشمان کشیده و زیبایش آرامش آنی را به جانم تزریق کرد. فرشته فرشته ی نجاتم شده بود. لحظه ای هرچند غیرمنصفانه اما از ذهنم عبور کرد که ای کاش حالا حالا ها به خانه برنگردد! که همیشه کنارم بخوابد. که وقتی کابوس های شبانه ام پا به رؤیایم میگذارند او کنارم باشد تا نجاتم دهد.
پتو را روی سرم کشیدم و آهسته گفتم :- مرسی.
- پیام دادن بیدارت کنم خواب نمونی واسه قرار امروزت.
-سامان؟
با "آه" حسرت باری گفت :-نه.
به سمتش چرخیدم :- پس کی؟؟
صدایش از بغض های تلنبار شده میلرزید :- انقدر ازم بدش میاد که برداشته به علی گفته که بهم بگه.
گوشی را مقابل صورتم نگه داشت. لحظه ای از نور شدیدش صورتم درهم شد. اول نگاهم به اسم " علی " افتاد و سپس به متن پیامش :
" سلام فری"
"سلام..."
"خوبی؟"
"مرسی تو خوبی؟ الناز خوبه؟"
"قربونت، میگم سامان دیوونه باز بچه شده انگار؟"
"..."
"گفت بگم نوگل خواب نمونه"
"باشه"
اجازه نداد تا باقی چتشان را بخوانم. روی تخت برگشت و سرش را در بالش فرو برد.
پاسخ
 سپاس شده توسط PatrickLew
#6
دست و رویم را شستم و به اتاق برگشتم. در حالی که لباس هایم را میپوشیدم زیر چشمی هوایش را داشتم. خیره و مغموم و آرام سرش را روی دستش گذاشته بود و به ساعت روی پاتختی نگاه میکرد. کمد را باز کردم و با دیدن لباس های آویزان شده ی فرشته ، بار دیگر نگاهی به عقب انداختم :
-اینو بپوشم؟
نگاهش را پایین انداخت :- انقدر بدم میاد اجازه میگیریا.
گاهی لحن صحبتش خیلی به دل مینشست. لبخندی زدم و در حالی که بافتش را میپوشیدم گفتم :
-با این کاراتون ما هم از خوشیمون افتادیم.
-شما برید به ما چه؟
مثل خودش با همان لحن کشیده گفتم :- خودتو چیز میکنی انقدر بدم میادا!
روی تخت نشست و بالش را بغل گرفت:-علی هم پرسید، گفتم کنسله.
شال پشمی یشمی رنگ را روی سرم گذاشتم و در حالی که از اتاق خارج میشدم گفتم :
-کلی برنامه چیده بودیم.
-...
-حالا علی و الناز خوبن بیچاره ها.
-...
-کی فاطمه وسعید رو ساکت کنه؟!
-...
-پویا و عاطفه که هیچی!
دنبالم راه اُفتاد و به هوای خواب مادر آهسته صحبت کرد:
-تقصیر من که نیست. وقتی نمیتونیم مثل آدم همدیگرو درک کنیم چیکار کنم ؟
-...
-ولی میدونم چقدر ضدحالیم.
-...
-ببخشید بخدا.
همانطور که بند پوتین هایم را محکم میکردم، سرم را بالا گرفتم و به نگاه متاسفش خیره شدم :
-دیوونه ای؟ ندیده ی کیش که نیستیم.
-...
-شوخی میکنم.
بلندشدم و همانطور که در را باز میکردم گفتم :- ایشالاه واسه آشتی کنونتون یه جای بهتر میریم.
صدای بسته شدن در با پوزخندش یکی شد.
تمام مسیر به کابوس های دنباله دارم فکر کردم. سه سالی میشد که حالم خوب بود. یعنی درست از زمانی که سامان و فرشته را پیدا کردم و در آموزشگاه مشغول شدم. اما نمیدانم چرا بازهم حالت های عصبی ام برگشته بود. خوش خیال بودم شاید. تصور میکردم با حضور دوستانم میتوانم گذشته ی سخت و سیاهم را فراموش کنم. اما این پیام و پیغام های اخیراو، بازهم من را هرچند ناخواسته اما به هم میزد و به گذشته می برد.
با نزدیک شدن به ساختمان مورد نظر؛ گلویم را صاف کردم و آرام گفتم :
-ممنون آقا پیاده میشم.
نگاه عمیق و شاید حتی متعجبی از آئینه به سمتم انداخت :
-خواهش میکنم، چشم.
شاید واکنشش به صدایم بود شاید هم اشتباه میکردم. اما این چیزی بود که تجربه ثابت کرده بود.
وارد سالن شدم و گرمای مطبوع و بوی قهوه ، صورت یخ زده ام را *نو ا زش * کرد. نگاهم به سمت میز منشی چرخید :
-دکتر سازنده هستن؟ وقت داشتم.
-اسمتون؟
-نوگل کارخانه.
نگاهی به سیستم انداخت و سرش را تکان داد :
-بفرمایید، منتظرتونن.
چند ضربه به در کِرِم رنگ زدم و با شنیدن صدای مردانه ای که اجازه ی ورود میداد داخل شدم.
نگاهم بی اراده، سرتاسر اتاق را زیرو رو کرد و در نهایت به مرد قیام کرده ی روبه رویم افتاد.
مدتی بهم نگاه کردیم و من زودتر از او شروع کردم :
-سلام.
دست های گره شده ی روی سینه اش را از هم باز و اشاره ای به کاناپه ی سه نفره ی روبه روی میزش کرد:
-سلام، خوش اومدید.
-...
استرس نا خواسته ای به دلم افتاده بود. برخلاف تصورم که دفترمشاوره را آرام و امن میدانستم، حالا حتی حس ترس وبی امنی هم در خود میدیدم. باز هم برخلاف انتظارم که او را پشت میزش ودرست رو در رویم تصور میکردم؛ به سمتم آمد و کنارم نشست. عطر ملایم مردانه ای جایش را به عطر قهوه ای که همچنان درونم تکرار میشد داد.
کاملاً به سمتم خم شد :
-ترس چرا؟
دست هایش را آرام به هم کوبید و نمایشی اتاق را از نظر گذراند :
-منم، این دو تا تابلوی منظره، دیوارای آبی آسمونی و یه میز و یه صندلی و یه سری خرت و پرت بی جونِ دیگه.
کم کم حس کردم ازحالت انقباض خارج میشوم. رها تر نشستم و لبخند کمرنگی از شوخی اش زدم.
-بله.
-صحبت کنیم؟
-صحبت کنیم.
-شما شروع کن.
-چی بگم.
-هرچی که اول به ذهنت زد.
کمی فکر کردم و بی مقدمه گفتم :- خوابای گذشته رو میبینم. چیزایی که خیلی وقته تموم شده.
-...
-خوب بودم چندسال. یعنی...یعنی سه سالی میشه که حالم خوب ترمیشه.
-به نظر خودت چرا دوباره گذشته پررنگ شده؟
نگاهم به چشمان میشی و تنگ شده اش مات ماند :
-...
ابروهایش کمی بالارفت و چشمهایش را درجا چرخاند و به طاق خیره شد :
-اوم... اینجوری بگم بهتره؛ چرا بعد سه سال که خوب بودی دوباره داری برمیگردی و یاد چیزایی می افتی که گذشته.
سرم پایین افتاد. کاش نمی آمدم. کاش سامان به درد خودش میرسید و دلسوز من نمیشد. فکر کردن به چیزهای ناراحت کننده آخرین چیزی بود که میخواستم. دست خودم نبود که زوم کردن روی اتفاقات گذشته تا این حد بهمم میریخت. دست خودم نبود که دست هایم بلرزد و پاهایم تند و تند تکان بخورد.
-چون شوهرسابقم پیام میده.
پاسخ
#7
-جدا شدید اما همچنان پیام میده ؟
-...
لبم را گزیدم و پوستش را تا نهایت کشیدم. چشمهایش دندانم را نشانه رفت و باز به قبل برگشت :
-شروع کنیم؟
نفسی گرفتم :
-من از اول زندگیم آرامش نداشتم. تا بیست سالگی فقط مشکلات و دغدغه بود. سه ساله که تازه میفهمم زندگی یعنی چی. اما بازم میترسم.
-از چی؟
-از آیندم.
-...
-هیچ شانس و چیز خوبی نیست.
سرش را کج کرد :-پیام میده ... تهدیده؟ یا نه فقط احوالت رو ناخوش میکنه و تداعی کننده روزای بد میشه؟
-دومی.
-چی میخواد؟
پلک هایم روی هم افتاد و با تأخیر باز شد :- مفصله. من چی بگم اخه؟
-اولش هم گفتم. جسته و گریخته هم بگی من میفهمم. دوست داری از اول بگو دوست داری از هرجا. شروع کن، نگران نباش که اصلاً چی میگی و از کجا میگی.


-نمیدونم... گفتن مگه آروم میکنه؟
-خب کار ما همینه.
-دوستام اصرار دارن من بیام. اما من مرور زندگیم و تعریف کردنش پیش کس دیگرو بیهوده میدونم.
بلند شد و به میزش تکیه داد. دستهایش را به سینه زد و عمیق و متفکر نگاهم کرد:
-دوستات اشتباه نمیکنن، درد و دل کردنم که اسمشو بذاری متوجه میشی خودت.
-...
-خالی میشی.
-من قبلاً هم برای دوتا از دوستام همه چی رو گفتم. اگه به خالی شدن بود الان مشکلی نداشتم.
لبخند عمیقی زد و نفسش را رها کرد:
-چه جواب دندان شکنی!
لبخند نیم بند و عجولی زدم :
-قصد جسارت نداشتم.
-جسارت که نبود، فقط کمی حرفه ی مارو رنگ آمیزی کردید!
چشمهایم گرد شد و شرمنده به زیر افتاد :
-نه اینجوری نیست.
-شوخی میکنم. اما به هرحال فرقی بین من و دوستاتون هست. میخواید امتحان کنید.
-...
-به جاهایی از خاطراتتون که میرسید ممکنه من راهکاری داشته باشم که کم کم فرامششون کنید.
-...
-دوست شما با شنیدن حرفاتون سر تکون میده و نهایت میگه " الهی دورت بگردم" هوم؟
-...
در طول اتاق راه افتاد و دست هایش را تکان داد :- هیچ جای دنیا " الهی دورت بگردم" داروی تجویزی حل مشکلات نبوده.
به خودم که دقیق شدم ؛ راحت تر و آرام تر نشسته بودم. لحظه ای کوتاه چشم بستم. تمرکز کردم و کلمات را در ذهنم ردیف :
-از وقتی که چشم باز کردم، سیخ و منقل و بافور دیدم.
-...
-یه بوی خاصم همیشه تو خونمون بود. روی من ، روی وسایلام روی کیف و کتاب مدرسم.
-بوی چی بود؟
-* دود *.
-...
-ازاون بو الان متنفرم اما اون موقع عادی بود واسم.سر کلاس و توی مدرسه دوستام میگفتن بوگند میدی.
صورتم درهم شد وتصویر همکلاسی های سالهای دور مقابل چشمانم زنده شد.
دوباره کنارم نشست :- از حرفات فهمیدم بیست و سه سالته نه ؟
از فکرهای آزار دهنده و متلک های پیچیده در سرم بیرون آمدم :
-بله.
-خب یعنی توی خونتون اعتیاد بود.
-بله، بابام.
پلک هایم پایین افتاد و ناخواسته به او فکر کردم. به کسی که نه تنها حضورش باعث ننگ بود، بلکه مرگش هم تا ابد مایه ی ننگ من و مادر خواهد بود.
-دوستش نداری.
-فوت شده.
-خدارحمتشون کنه.
درمانده و نگران نگاهش کردم. حالا که دهانم باز شده بود، دیگر میلی به سکوت کردن نداشتم. نمیدانم چطور انقدر راحت شدم و اعتماد کردم :
-کتکمون میزد. من و مادرم رو کتک میزد. مامانمو میزد، اگه من میرفتم کمکش منم میزد.
دو دستی صورتم را پوشاندم. بازهم نبض های تپنده ی پسِ سرم شروع شده بود. نفس های عمیقی کشیدم و آهسته تر ادامه دادم :
-میسوزندمون. خمار که میشد، زن و بچه نمیشناخت. دستای مامانم هنوزم رد سوختگی داره.
-خوبه که دیگه تکرار نمیشن.
-فرقی نمیکنه هنوز دارم باهاشون کلنجار میرم.
- خیلی ها مثل تو هستن با این فرق که هنوزدارن شکنجه میشن.
-...
-با این حال میفهمم که روحت آسیب دیده حتی اگه دیگه جسمت در امان باشه.
نگاه نا امید و چاره جویم اتاق را از نظر گذراند و *صورت*م بی اراده باز شد :
-میگفت بزنیم و بخونیم.
ناباوارنگاهش کردم :- جلو دوستاش! جلوی یک مشت مفنگی و نشئه. مامانم میزد من میخوندم.
-...
-اگه گوش نمیدادیم بازم میخوردیم. میخوردیم تا جایی که خون بالا بیاریم.
به خوبی میفهمیدم که برای عوض کردن حال و هوایم سوال های متفاوت میپرسید:
-چه خوب! مامانت ساز میزنه ؟
-بله.
-پس حتماً خانواده ی مادریت تفاوت زیادی با خانواده ی پدریت داشتن.
-خیلی ولی به یه جایی رسیدن که دیگه فرقی نداشت کی از کجا اومده.
گنگ نگاهم کرد :- نمیفهمم. چطوری میشه یعنی؟؟
-هر دو از بچه های بهزیستی بودن. بابام از بچگی اونجا بوده. اصلا خانوادشو نمیشناخته و ندیده بوده. اما مادرم مثل خودم تک دختر بوده و تا دوازده سالگی پیش پدر و مادرش بوده.
-...
-وقتی خانوادشو از دست میده و میره بهزیستی؛ دیگه فرقی نمیکنه که از چه خانواده ای بوده.
-هوم... خب بریم سراغ زندگی خودت.
-...
- تا اینجا تو کودکی و نوجوونی پراسترسی داشتی، آخرش میشه یه ازدواج نا موفق و آخر اون هم میشه حضور تو اینجا درسته ؟
-من عصبی و افسرده نیستم. من فقط نسبت به آیندم نا امیدم.
-...
-هنوز خیلی حرف ها دارم که بزنم.
-از ازدواج مجدد میترسی.
-نمیترسم؛ بیشتر سرخورده ام.
سرم را پایین انداختم و آهسته و با شرمندگی گفتم:- هیچکسی یه دختر رو با همچین خانواده ی درب و داغونی نمیپذیره.
-...
- همیشه وانمود میکنم اعتماد به نفس دارم اما ندارم.
-مهم اینه الآن پدرت نیست.
چه میدانست از دردهای سنگین روی قلبم. درد من که یکی و دوتا نبود.
-...
-مردی هم که شمارو انتخاب میکنه حتماً بخاطر خودت انتخاب میکنه نه گذشته ی پدرت.
-...
-لزومی نداره بگی که پدرت معتاد بوده! نمیگم پنهان کاری کنی اما هر وقت که خودش کنجکاوی کرد میتونی بگی.
-گذشته ی خودمم قشنگ نیست.
-خیلی ها ازدواج مجدد انجام میدن! جرم نیست.
-...
-دیگه اون نیست تا سرافکنده بشی. تا دایم جلو چشم آدمای جدیدی باشه که باهاشون رابطه داری.
-نیست، اما مرگشم ننگه.
-چرا؟!
روی رانش ضربه ای زد و با لحن انکاری و مخالفت ادامه داد :- شما داری حساسیت به خرج میدی! از بابت فوتشون متاسفم اما وقتی نیستن چه ننگی دارن؟ راحت تر نشدید؟
پلک هایم روی هم افتاد و بغض دردناکی به گلویم چنگ انداخت.اما نمیخواستم ضعیف تر و حقیرتر به نظر برسم. چشم باز کردم و خیره به گلدان روی میز گفتم :
-اعدام شده.
بدون تکان دادن سرم؛ چشمهایم را به سمتش چرخاندم و از گوشه ی چشم دیدم که کمی متعجب به نظر میرسد.
آهی کشیدم و گفتم :
-مشکلم عمیق تر از این حرفهاست. من که اصلاً به ازدواج و عشق فکر نمیکنم. مشکل من حالتای عصبیمو کابوسامه. میخوام از اونا راحت بشم.
-...
-شما راست میگید، اینکه پدر من معتاد بوده جرم من نیست و میشه جار نزد، اما علت مرگ پدرم چیزی نیست که بشه از همسر یا خانواده اش پنهان بمونه. میشه؟
-علت جداییتون همین بود؟
-نه فقط همین. من همه چی رو بهش گفته بودم. خودش اصلا میدونست همه چیرو. نه به اون ؛ من به تمام خواستگارایی که تو این سه سال پیدا شدن همه چی رو گفتم. همون اول هم گفتم.
-میرن؟
-حتی نمیمونن حرف من تموم بشه.
از حرص صدای لرزان و بغض دارم؛ گلویم را چنگ زدم تا خفه شوم تا مبادا احمقانه ببارم. ضربه ای به در خورد و منشی سرش را داخل کرد :
-ببخشید دکتر، خانومتون اومدن.
نگاهش روی ساعت دیواری چرخید :- چه زود گذشت!
خودم هم باورم نمیشد لحظه هایی که همیشه مرورشان به سختی و ناراحتی میگذشت؛ حالا راحت تر و شاید با واکنش های نرمالی تری سپری شده بود.
ایستادم و کیفم را باز کردم و گفتم :
-اصلاً انقدر حواسم پرت شد که نفهمیدم چطور باید هزینه هارو حساب کنم. فکر کنم باید پرونده باز کنم نه ؟
چشمهای پرسشگرم را با *صورت* خندانش پاسخ گفت :
-آقای راستگو حساب کردن. پس باز هم تشریف میارید ؟!
نگاه پیروز و حق به جانبش کنایه ای بود به مقاومت اولم. سرم را تسلیم وار تکان دادم و گفتم :
-فکر میکنم هیپنوتیزم شدم.
در حالی که در را برایم باز میکرد گفت :
-پس بازم نمیخواید اعتراف کنید که حس و حال اتاق مشاوره یه چیزه دیگه اس!
-اقرار از این واضح تر؟!
این بار بلند تر خندید و سر تکان داد :-در لفافه بود.
تماس علی باعث شد خداحافظی امان سرسری تر باشد. همین که خارج شدم، عینک آفتابی تل شده روی سرم را پایین کشیدم و جواب دادم :
-بله؟
-قدوبالای تو رعنارو بنازم، نوگل باغ تمنا رو بنازم.
-خودتم بکشی مثل استاد نجفیان نمیشی.
-تابلو بود.
-خیلی.
-نظرت در مورد یه مراسم آشتی کنون چیه ؟
دستم را برای تاکسی بلند کردم و در همان حال گفتم :-تو فکرش بودم.
-مکان؟
-خونه شما.
-لاکچری نیست.
-دیوونه.
روی صندلی جلو نشستم و گوشی را بین شانه و گوشم نگه داشتم. تک سرفه ای کرد :
-دربند.
-سرده.
-خونه ی شما.
-سامان نمیاد اونجا. میدونه فرشته خونمونه . باید غافلگیری باشه. این بار شوخی بردار نیست. روشون خیلی بهم باز شده... آقا راست بپیچید.
-چی؟!
-با تو نیستم.
-پس خونه ی ما، امشب شام. بی خبر، غافلگیری. چطوره؟
-خوبه.
-میرم آموزشگاه، شب میام چتر میشیم.
-پس تو فرشته رو بیار، ماهم سامان رو دعوت میکنیم.
-اوکی.
پاسخ
#8
وارد آموزشگاه شدم و سامان را به جای آنکه در اتاقش ببینم؛ پشت میز منشی دیدم. با لبخند به سمتش رفتم و دست هایم را روی میز گذاشتم :
-سلام.
نگاهش را از مانیتور گرفت و با سرعت هرچه تمام تر فیلمی را که مشغول تماشایش بود بست.
هدست را از گوشش خارج کرد و هول به نظر رسید:
-سلام اومدی؟
-نه رفتم!
نگاه تنگ شده ام را با تأخیر از چشمهای گشاد شده اش گرفتم و به آبدار خانه رفتم. هرچه فکر کردم که در سیستم آموزشگاه چه فیلم ممنوعه ای میتواند موجود باشد، به چیزی نرسیدم. لیوانی برداشتم و همانطور که به دنبال تی بگ میگشتم؛ صدای سامان به گوشم رسید:
-خوب بود؟
-مرسی.
-...
-آقای راستگو شرمنده کردید. حساب کردید شنیدم.
روی صندلی نشستم و کج نگاهش کردم :
-مامانم اومده؟
صندلی را عقب کشید و مشتش را زیر چانه زد :- آره.
-...
-درد بی درمون پیش این دکتره درمون میشه، درد من و فرشته درمون نشد. نتونست آدممون کنه. اما میدونم مشکل تو حل میشه، کارش درسته. ماها خریم فقط.
از اینکه بالاخره اسم فرشته را به زبان آورد خوشحال شدم. چای را به سمتش گرفتم :
-میخوری؟
-نه.
-آره خوب بود. مسلطه، خوبم حرف میکشه.
-...
-ثبت نامی داشتیم؟
-نه
ایستادم و درحالی که خارج میشدم گفت :- امشب خونه ی علی دعوتم.
خودم را به علی چپ زدم :
-خوش بگذره، چه خبره ؟
به دنبالم آمد و نگاهش بین من و سیستم چرخید. انگار میترسید هنوز آثار جرمش باقی مانده باشد :
-همینجوری.
-بهش بگو دو تا ثبت نامی داره بذار ذوق کنه.
سری تکان داد و درحالی که به اتاقش میرفت گفت :
-گیتار دیگه خریدار نداره، نون علی آجر میشه.
-آره، انگار عمرش تموم شد.
-دوره ی ماها خیلی طالب داشت.
همین که در را بست،برای ارضای یک حس کنجکاوی، سری به تاریخچه ی سیستم زدم. امیدوار بودم که پاکسازی اش نکرده باشد!
با دیدن فیلمی که همچنان در بخش هیستوری خودنمایی میکرد؛ مثل یک بچه ذوق کردم و لبخند خبیثی روی لب هایم نشست. یک چشمم به در اتاق سامان و یک چشمم به صفحه بود.
روی فیلم کلیک کردم و با دیدن فیلم تکنوازی پیانوی فرشته دلم لرزید. فیلم مربوط به اولین کنسرت هنرجویی آموزشگاه بود. برای زمانی که حتی من هم اینجا مشغول نبودم. برای زمانی که فرشته تازه شاگرد سامان شده بود. دستم را زیرچانه زدم و با لبخند به گونه های گلگونش خیره شدم. سامان با ظاهری متفاوت تر و جوان تر کنار هنرجویش ایستاده بود و عاشقانه نگاهش میکرد و گاهی تشویق هم چاشنی عشقش میشد. فرشته بی حواس تر میشد و دائم اشتباه میکرد. با این حال سامان سرش را تحسین آمیز تکان میداد و در پایان قطعه؛ اولین کسی که کف زد خودش بود. سرم را با افسوس تکان دادم و البته به امشب امیدوارتر شدم!
برخلاف اصرار های سامان، این بار خودمان به خانه رفتیم. فرشته در را باز کرد و همانطور که به ناخن هایش فوت میکرد گفت :
-نوگل زود باش دیر میشه.
یکراست به اتاق رفتم و بلند گفتم :- باید دوش بگیرم.
دنبالم آمد و روی تخت نشست. موهای سشوار کشیده و خوش عطرش را تکان تکان داد و با حرص گفت :
-انقدر میخوام خوش بگذرونم که بمیرم. گور بابای سامان کردن.
-خدا نکنه دیوونه ای؟
در *گرماااابه* را بستم وفرشته بلند بلند گفت :
-بره گم شه کثافت.
شیر را باز کردم و او همچنان سامان را به باد فحش و ناسزا گرفت در صورتی که بی جهت حس های مثبت از حرف های منفی اش میگرفتم! انگار که از دوست داشتن زیاد دیوانه شده بود. کاملاً میشد حس کرد که تا چه حد همدیگر را دوست دارند اما مغرور به اقرار هستند.
دوش کوتاهی گرفتم وخارج شدم. بدون فکر و رغبت و حساسیت لباس پوشیدم و برخلاف فرشته که همیشه همه چیزش ست و حساب شده بود حاضر شدم.
از مادر که درجریان ماجرا بود با چشمک آرامی خداحافظی کردم و همراه فرشته خارج شدم.
تمام مدت که فرشته رانندگی میکرد، صندلی را خوابانده بودم و با الناز چت میکردم. راستش کمی از برخوردشان میترسیدیم. سامان را میشناختیم. حالش از این کار ها بهم میخورد! از این که واسطه بسازیم و دل بسوزانیم. این دومین بار بود که انقدر مستقیم برای صلحشان دخالت میکردیم. دفعه ی اول واکنش خوبی ندیده بودیم وحالا هم ترس زیادی از تکرار ماجرای سابق داشتیم.
"من میگم سامان که اومد ما ببریمش تو اتاق اول"
با تعجب نوشتم :
" فرشته رو چیکارکنیم؟!"
"اونم میبریم تو اتاق ما"
"خب؟!"
"خب و زهرمار"
"بعد چیکارکنیم ؟!"
"میگم خب یه جوری صحبت کنیم دیگه باهاشون!"
"..."
"اول صحبت کنیم بعد روبه روشون کنیم"
ایموجی های درمانده و اشک آلود و مضطربش را با استیکرهای قهقهه پاسخ دادم و نوشتم :
"نترس بابا آدمن !"
باصدای فرشته بلند شدم :
-پیاده شو رو مخ.
-من رو مخم؟
-کل راه فقط (انگشتانش را به ادای تایپ کردن تندوتند تکان داد) فقط زِر زِر زِر ... !!
با خنده پیاده شدم و گفتم :- بشکنه این دست که نمک نداره.
-چه ربطی داره؟
برای آنکه ماجرا را بیشتر از این لو ندهم گفتم :
-بدو الان الناز دیوونه میشه.
وانمود میکردیم که حالمان خوب است اما هم نگاه من ترس داشت هم علی و الناز. سلام و احوال پرسی هایمان سرسری و بی حواس گذشت. فرشته که برای تعویض لباس هایش به اتاق رفت؛ علی با حالتی میان شوخی و جدی چند بار نمایشی و دودستی روی سرش کوبید و لب زد :
-غلط کردم!
من و الناز هم خنده امان گرفته بود و هم نگران بودیم. روی مبل نشستم و فرشته هم کنارم نشست. نگاهم به تیپ فوق العاده اش افتاد و الناز سوتی کشید :
-جون باو!
فرشته پشت چشمی نازک کرد :-انقد بدم میاد اینجوری میگیا!
من و علی و الناز همزمان به لحن و لهجه اش که همیشه سوژه ی پویا میشد خندیدیم. بازویش را با عشق نیشگون گرفتم :
-جیگر.
دستش را عقب کشید و بازهم بی اراده همان لحنی که دوست داشتیم را تکرار کرد :
-بدم میادا!
این بار شلیک خنده هایمان بلندتر شد و علی میان خنده هایش گفت:
-جای بقیه خالی بخدا.
فرشته با حرص و ته خنده ای که سعی میکرد کنترلش کند گفت :
-جای بقیه خالی و درد! دیوونه.
علی:- تو هی حرف بزنی ما بخندیم.
الناز سینی به دست آمد و همانطور که مقابلمان خم میشد تشر زنان گفت :
-بسه علی.
-...
فرشته با رضایت فنجانی برداشت. اما ادامه ی حرف الناز برای کامل شدن خوشی امان کافی بود:
-آدم که عقب افتاده هارو مسخره نمیکنه!
این بار خود فرشته هم بلند و مستانه خندید. انگار هر سه آمدن سامان را فراموش کرده بودیم. علی :-جای نامی خالی، خدایی این روزا خیلی جای خالیش حس میشه.
الناز آهی کشید و گفت :- گفتم عقب افتاده یادش افتادی؟
فرشته معترض و مدافع گفت :- درمورد اون درست صحبت کنید خدایی.
و من طبق معمول وقتی بحث نامیرا میشد؛ حرفی برای گفتن نداشتم چون هیچوقت او را ندیده و نشناخته بودم. از او فقط چندعکس سرسری دیده بودم و گاهی خاطرات مشترکش با بچه هارا میشنیدم. خودشان اعتقاد داشتند خلأ او با آمدن من پر شد. پسری که پنج سال پیش برای ادامه ی تحصیل از ایران خارج میشود.
علی :-خدایی اون بود تو و سامان جرأت دعوا نداشتید.
الناز:-خیلی بی معرفت شده دیگه، دوسال اول یه سری میزد.
فرشته:-بیچاره اونم درگیره. این سه سال خیلی گرفتار بود.
علی:-ولی چیزی تا اومدنش نمونده. بساطمون جوره ها !
نارنگی سبز و خنکی برداشتم و همانطور که پوست میگرفتم گفتم :
-الناز بخاریتون روشنه ؟؟
زنگ درکه بلند شد،نگاه ترسیده ای بینمان رد و بدل شد و علی برای باز کردن داوطلب.
فرشته از همه جا بی خبر ادامه ی بحث را گرفت :
-من همین چندسال زندگیمم مدیون نامیَم وگرنه همون ماهای اول عروسیمون خودکشی میکردم از دست کارای سامان.
من و النازنگاه خیره امان لحظه ای از در جدا نمیشد. سامان طبق معمول سینه سپر کرده و شق و رق داخل شد. خنده های مردانه و شوخی های پنهانی اش بلند شد و نگاهش هنوز روی علی بود.
با لبخند دندان نما و زیبایش به سمت ما برگشت و با دیدن فرشته، ماتش برد.
فرشته بهت زده ایستاد و نگاه گنگش بین ما و او رد و بدل شد. فوری ایستادم و به سمت سامان رفتم :
-سلام !
نگاه دلخور و عصبی اش را به من داد :
-باز تو کاسه داغ تر از آش شدی؟
-من ؟
-میدونم زیرسر توئه همش.
علی مداخله کرد:- چرا گناه بدبخت رو میشوری؟ تِز من بود!
سامان پرخشم به سمتش برگشت :- تو گه خوردی.
این جروبحث ها و توهین ها بینمان عادی بود. میدانستم علی ناراحت نمیشود. با خنده ی نا متعارفی جواب داد:
-حالا خودتو چیز نکن، برو بشین.
اما سامان عصبی تر از این حرف ها بود. به سمت در برگشت و همین که خواست خارج شود؛ خودم را مقابلش کشیدم :
-سامان!
-...
صورتش را برگرداند و به ناکجا نگاه کرد. حرکت مزمن فک قفل شده اش نشان از عصبانیت شدیدش بود.
-قشنگ عین بچه ها شدی!
با حرص نگاهم کرد :- من؟ یا شما که عین بچه ها میخواین دوستمون کنید؟
-...
-فکر کردی شوخیه ؟ تو میدونی ما چقدر مشکل داریم؟ تو میدونی حالم ازش بهم میخوره؟
-پس چرا تکلیفشو مشخص نمیکنی؟
-تکلیفش مشخصه.
فرشته با خشم و بغض گفت :- منم حالم ازت بهم میخوره. تکلیفمم مشخص نیست.
سامان به سمتش برگشت :-منتظر احضاریه ام، چرا نمیاد در خونه ؟
-تو ارزش دادگاه و پاسگاه نداری، وقتشو ندارم. تو چرا نمیری دنبالش؟
-میرم، منتظر باش.
الناز:-حالمو بهم زدید. خجالت بکشید.
فرشته:- منتظر میمونم.
سامان:-نه منتظر نمیمونی، مثل احمقای آویزون، آویزون این و اون میشی که برگردی.
چشمان فرشته گشاد شد و جیغ کشید:-من ؟
به ما نگاه کرد:- من گفتم آشتیمون بدید؟
سامان برای در اوردن لج او خندید :- من تو رو نشناسم ؟! التماس تک تک اینارو کردی که آشتی کنی.
-حرف مفت نزن سامان من روحمم خبر نداشت!
-حرف مفت تو میزنی و اون جد وآبادت!
-ببند بابا!
-مثل اینکه کتک لازم شدی باز؟
نگاه ترسیده ام بین آنها که کم کم به هم نزدیک تر میشدند چرخید. بلند و عصبی گفتم :
-اینجوری نیست سامان، فرشته خبرنداشت.فکر علی و من بود.
سامان که خونسردی اش را از دست داده بود، پر حرص و وحشی نگاه کرد:
-تو بیجا کردی، غلط کردی.
-...
-دیدی که بدتر ری..ی ؟
-...
-دیدی فایده نداره؟ من کی رو ببینم بگم دلسوز نخواستیم؟
-مسخره بازی در نیار سامان.
خنده ی مثلاً خونسرد و مصلحتی ای کردم :- بابا آروم تر!
کمی نزدیک تر آمد و انگشت اشاره اش را به سمتم کوبید :- دیگه دل نسوزون ما آدم نیستیم.
-...
ومیدانم که قصد و منظوری از حرفش نداشت. میدانم که چیزی ته دلش نبود. اما زخم زد. هرچند ناخواسته ولی سوزاند:
-تو اگه زرنگ بودی خودت زندگیتو درست میکردی.
دهانم نیمه باز ماند و چشمهای لرزانم روی علی و الناز چرخید. پر از سؤال و گنگ نگاهمان کردند. نگاهم را به سمت فرشته کشیدم. دست هایش را روی دهان گذاشته بود و با رنگی هزاران مرتبه پریده تر از من به علی و الناز خیره شده بود. دوستانمان هرچند صمیمی اما در جریان خیلی ازمشکلاتم نبودند. نگاه سامان در یک لحظه برگشت و پر از ندامت شد. پر از پشیمانی و دلجویی. اما فایده ای نداشت. زخم و جراحت قلبم عمیق تر از آن بود که نگاه شرمنده ی او مرهمش باشد. عقب عقب رفتم و برگشتم. با سرعت بیشتری راه اتاق را پیش گرفتم و در را پشتم کوبیدم و قفل کردم.
پاسخ
 سپاس شده توسط WilliamErron
#9
وقتی که از باز کردن در نا اُمید شدند، کم کم راهشان را گرفتند و رفتند. روی تخت نشسته و سر تپنده ام را فشردم. این اولین بار بود که سامان انقدر بی معرفتی کرده بود. اما نمیدانم چرا من را با خودشان مقایسه میکرد. مشکل من زمین تا آسمان با مشکل آنها توفیر داشت.
تمام دلخوری من این بود که از سامان زخم خورده بودم. تحمل حرف دوست بسیار بسیار سخت تر از تحمل حرف دشمن بود.
کمی که مسلط تر شدم؛ به بالکن کوچک اتاق علی و الناز رفتم. نفس های عمیق در هوای آزاد تنها چیزی بود که الآن به آن نیاز داشتم. دستهایم را روی نرده های یخ زده گذاشتم و به ماه پررنگ خیره شدم. نفسم را بیرون " ها " کردم و بخار خارج شده از دهانم را با دست پس زدم.
هربار با خودم عهد میکردم دخالتی در زندگی آنها نکنم اما دست خودم نبود که نمیتوانستم کمک هایشان را نادیده بگیرم. حفظ زندگی آنها یکی از مهمترین دغدغه هایم شده بود. شاید اگر روابطمان در همان حد کارمند و رئیس باقی می ماند، شاید اگر حمایت هایشان نبود، حالا انقدر برای وصله زدن زندگی رو به زوالشان تلاش نمیکردم.
-به جون سوسن دست خودم نبود.
بازهم مادرش را به اسم زده بود. اما این بار نخندیدم. بدون آنکه سرم را خم کنم، فهمیدم که در بالکن اتاق دیوار به دیوار ایستاده و سیگار دود میکند.
-دست کی بود پس؟
-...
-گاو نُه مَن شیر ده شدی؟
-نازک نارنجی نبودی.
-اما تو پررو بودی! ازهمون اول.
سرم را به سمتش خم کردم. پشت به نرده ها تکیه داده بود و به من نگاه میکرد.
-ببخشید.
-...
نگاهم را چرخاندم و به آسمان خیره شدم.
-اعصابم بهم میریزه دست خودم نیست کارام.
-اگه نمیبخشیدم که الآن انقدر آروم به حرفات گوش نمیدادم.
-...
-شماها خیلی واسم مهمید.
-...
-با اون سابقه، کی به من کار میداد؟
-بس کن بابا.
-نه حقیقته.
-...
-فرشته مثل خواهر نداشتم واسه من دل سوزوند. تو که دیگه گفتن نداره.
-...
-دست خودم نیست. من قدر شناسم، جون میدم واسه کسی که بهم محبت کنه.
-...
باز نگاهش کردم و محکم تر ایستادم و همان لرزش خفیف صدایم را هم از بین بردم :
-من کمبود محبتم.
" نوچ" کلافه ی خاص خودش را کشید و دستش را به معنای " برو بابا" تکان داد :
-چرند نگو.
-هستم، واقعیته. وقتی یکی یک قدم واسم برمیداره دلم میخواد صد قدم براش بردارم.
-...
-چون ندیده ام.
-بس کن.
آهسته خندیدم و آه حسرت باری از ته دل کشیدم :- با این حال من بهت حق میدم. شاید دخالتام خیلی آزار دهنده اس، شرمنده.
-لفظ نیا.
-...
-الآن من باید عذرخواهی کنم.
-...
-فرشته خوبه اما خیلی مثل منه. مشکل ما اینه خیلی شبیه همیم.
گنگ نگاهش کردم :-اینکه تفاهمه؟!
-نه...
برگشت و حالا او هم روبه خیابان ایستاد :- تفاهم نیست. رابطه باید مکملی باشه.
-...
-اگه من غدم، اون آروم باشه. اگه من وحشی ام اون خانوم باشه.
تک خنده ی بی اراده ای کردم :- خوش بحالت نشه؟
-نه جدا از شوخی قبول داری باید فرق باشه؟
-آره ولی چرا اون که قلدره مَرد خونه باشه ؟!
-...
-به هرحال من سعی میکنم کمتر به پر و پاتون بپیچم.
صدای آهسته ی فرشته آمد. با پچ پچ گفت :
-نوگله؟؟
سامان:-اوهوم.
-بیام منم؟
-اوهوم.
ابروهایم بالا رفت و لبخند بی اراده ای روی *صورت*م نشست. " اوهوم" گفتن های سامان دل سنگ را نرم میکرد، امان ازحال فرشته.
عقب رفتم تا خلوت کیمیایشان را خراب نکنم. درحالی که در را میبستم و پرده را میکشیدم؛ صدای پچ پچ و حرف های دونفره اشان را میشنیدم. تمام مدت با خودم تکرار میکردم که اگرچه تحقیر شدم اما نتیجه ای گرفتم که می ارزید. این بحث پیش آمده ذهنشان را ازبحث خودشان منحرف کرده بود و من این فدا شدن را دوست داشتم.
پاسخ
#10
نمیدانستم که مسئله را چطور برای علی و الناز توجیه کردند. جز سامان وفرشته هیچکس در جریان زندگی من نبود. با وجود صمیمیت خاصمان، سامان همیشه میسپرد که ترجیحاً بقیه با خبر نشوند و من همیشه از اینکه الناز نمیدانست مطلقه هستم عذاب وجدان داشتم. من را برای برادرش میخواست و هربار میان شوخی و جدی درخواستش را رد میکردم.
خیلی وقت بود که قید تشکیل زندگی را زده بودم. سابقه ی پدر و خودم و گذشته ام برای فراری شدن خواستگاران کافی بود. چه برسد به آنکه بدانند مطلقه هستم.
در را آهسته بازکردم و با لبخندی که به ظاهر روی صورتم کشیده بودم خارج شدم. نگاه همه روی من چرخید و الناز بسیار عادی ومثل همیشه خندان گفت :
-خوشم میاد موقع خوردن که میشه میای.
بشقاب هارا یکی یکی روی میز چید و علی در حالی که دیس برنج را وسط میگذاشت گفت :
-هوا خودشو داره زرنگه.
فرشته که کمی در آغوش سامان لمیده بود، حالا کم کم صاف نشست و انگار که از این تغییر موضع آنی اش شرمزده بود. لبخند و نگاه چپ چپم باعث شد سامان با پر رویی بگوید :
-زن وشوهر دعوا کنن، ابلهان باور کنن.
علی بلند و مثلاً معترض گفت:- ابله تویی مرتیکه.
فرشته با چشم و ابرو اشاره کرد تا به آشپزخانه بروم. منظورش را گرفتم و در حالی که به سمت آشپزخانه میرفتم گفتم :
-الناز کاری هست بکنم؟
-سالاد روبیار.
فرشته پشت سرم داخل شد و درحالی که یک نگاهش به ورودی بود و یک نگاهش به من گفت :
-ببخشید تو روخدا.
سرم را کمی بالاتر گرفتم و با خونسردی ظاهری چشمهایم را در چشمانش گرد کردم :
-دیوونه ای؟
پراز دلسوزی و ندامت خیره ام شده بود و تند و تند نگاهش را روی صورتم تکان میداد :
-سامان همین جوریه، دهنش چاک وبست نداره.
-مهم نیست بابا دوستیم.
کلافه و مضطرب اطراف را نگاه کرد و دوباره به من برگشت :
-به النازینا هیچی نگفتیم. اوناهم کنجکاوی نکردن.
سرم را بالا وپایین کردم و همانطور که ظرف سالاد را برمیداشتم گفتم :
-باشه.
ناخن هایش را عصبی به دهان برد و گفت :- خیلی بی شعوره سامان، حالا فکر کن از این بدتراشو به من میگه.
برای آرام کردن من خودش را هم دخالت داد اما نمیدانست از توهین تا تحقیر فرسنگ ها فاصله وجود دارد. توهین باد هوا بود و بس. اما تحقیر یعنی از هر آنچه که در زندگیت نقطه ی ضعف است تیری بسازند وقلبت را نشانه روند.
بازهم سرم را تکان دادم و همانطور که خارج میشدم گفتم :- بیخیال دختر.
پشت میز روبه روبه ی سامان نشستم. چشم های همیشه درشت شده و کنجکاوش بالا آمد و سرتا پایم را کاوید. خودم را مشغول و بی حواس نشان دادم.
علی :-اوضاع مالی خرابه سامان.
الناز تشر زد:-دیوانه لقمه تو گلوشون میمونه!
سامان به شوخی به گردنش چنگ زد و با سختی گفت :-کوفتم شد. الان واقعا وقت نالیدن بود؟؟ من دیگه نمیخورم.
همه از وقت نشناسی علی خنده امان گرفت. با این حال دستپخت خوب الناز را با میل خوردیم چون بیشتراز حد تصور با هم راحت بودیم. علی همانطورکه با قاشق و چنگالش مشغول بود گفت :
-نه منظورم اینه دیگه شاگرد ندارم. کل روزای هفته آموزشگاه های کل شهرمیرم و میام. اما بازم هشتمون گرو نهمونه.
سامان سری تکان داد :- پیشنهاد دارم اما باید دست از هنر بکشی. آدمش هستی؟
الناز قاشقی را که پر کرده بود، پایین گذاشت و ملتمس گفت :
-آخ آره سامان دورت بگردم، تو روخدا جور کن بره پیش پویا.
فرشته با عشوه ی مخصوص به خودش آهسته گفت :
-سامی آب.
سامان درحالی که تُنگ آب را برمیداشت و لیوان فرشته را پر میکرد گفت :
-علی حاضره هنرو ول کنه؟
نگاهم به سمت علی کشیده شد. چهره ی مهربان و هنری اش درهم بود. میدانستم تا چه حد شغلش را دوست دارد و جانش به گیتار وشاگردان انگشت شمارش بسته است. با این حال باید این همه کم لطفی به هنر را در جامعه امان میپذیرفت.
علی:-چی بگم.
-...
-هنرمند همیشه بدبخت بوده.
فرشته بدون رعایت گفت :
-آره پس چی، بابای سامی نبود ماهم به خاک سیاه مینشستیم.
سامان نیمرخ شد و نگاهش را مستقیم به فرشته داد :
-جز خونه ، چه کمک دیگه ای گرفتم ازش؟
-آموزشگاهم بابات گرفت زد به اسمت.
-یه جوری میگی انگار من از این بچه سوسولای دست تو جیب ننه بابامم.
-بالاخره تمام خرجای گنده گنده امون رو بابات داده. همین ماشینا !
-زحمت خودمم بوده.
فرشته همانطور که با ژست و ادا غذایش را میجوید گفت :
-خب ببخشید کارگری معدن میکردی من یادم نبود.
علی که اوضاع را درهم دید فوری گفت :
-حالا سامان کاری هست؟
سامان نگاه تهدید آمیزو عصبی اش را با تأخیر از فرشته ی خونسرد و بی محل گرفت وبه علی داد:
-آره چرا نباشه. خَره بابام میره همه جا.
الناز که مشخص بود از فشار شرایط و مشکلات ، حرف و گفتارش دست خودش نیست با بیچارگی و همان چشمهای تنگ شده وپرخواهش به سامان نگاه کرد:
-مگر اینکه تو بتونی کمک کنی بچه دارشیم.
نگاه همه دریک لحظه گشاد شد. از حرف مبهم و آنچنانی اش؛ نوشابه در دهانم نماند و همزمان با غذای سامان از دهانمان بیرون پاشید.
فرشته با قهقهه گفت :- خاک برسرت دیوونه.
الناز که خودش متوجه حرف احمقانه اش نشده بود نگاه گنگ و خندانش را بین ما که از خنده کبود شده بودیم چرخاند:
-وا ؟ یعنی چی؟
سامان از خنده سرش را روی ساعدش گذاشته بود و شانه و کول های پهنش میلرزید. علی دو دستی صورتش را پوشانده بود و از سرخی پیشانی اش میشد فهمید که تا چه حد خندان است.
الناز کم کم به خود آمد و همراه با جیغی گفت :
-عوضی های منحرف بیشعور ! بی تربیتا.
-...
بلند بلند خندید و ادامه داد :- منظورم اینه وضع مالیمونو روبه راه کنه سامان نه که چیزی مثلا...
با این حرفش من که به کل ناراحتی ام را فراموش کرده بودم؛ از خنده شدید، دولّا شده و بلند شدم تا کمی راه بروم.
فرشته میان خنده های زیبا و مقطعش گفت :- الناز میخوای ادامه نده؟
سامان که حسابی کیفور شده بود، به سختی نشست و با چشمان شرارت بارش نگاهی به الناز کرد :
-توضیح نمیدادی نمیفهمیدیم واقعاً از چه نظر کمک میخوای!
الناز که من حس کردم کمی ناراحت شده بود با حرص و دلخوری نامحسوسی گفت :
-فقط منتظرید سوژه کنید آدم رو.
فرشته با آرنج ضربه ای به سامان زد که ادامه ندهد. من هم با خنده ی کنترل شده برگشتم و گفتم :
-بی جنبه! خودت همه چی بار ما میکنی خوبه!
الناز خندید و بی خیال مشغول شد :- نه بابا آخه لجم میگیره همش دست میندازید.
فرشته نگاهش را به الناز دوخت و با ابروهای بالا رفته گفت :- اینجوری میشی انقدر بدم میادا!
نمیدانم چرا نگاهم فوری به سمت سامان کشیده شد. میخواستم ببینم دلش برای این تکیه کلام ولحن فرشته تنگ شده بود یا نه ؟
انگار که درست احساس کردم. میان خنده ها و شلوغی های من و الناز و علی و فرشته، سامان گرم و با لبخند نامحسوسی به فرشته خیره شده بود اما طبق معمول بروز نداد و فوری خودش را همرنگ جماعت کرد و همسرش را به سخره گرفت.
آخر شب در حالی که قرار یک دورهمی را به جای سفرکنسل شده امان هماهنگ کرده بودیم، خداحافظی کردیم و هر سه خارج شدیم. فرشته سوئیچش را به سمتم گرفت :
-من و شوهرم با هم میریم.
سوئیچ را روی هوا قاپ زدم وگفتم :-شوهرم؟؟؟
خندید و با چشمکی عقب عقب رفت و آهسته لب زد:
-مرسی.
سامان به شوخی نور بالا را درچشمم انداخت. دستم را مقابل صورتم گرفتم و بلند گفت :
-بیماری دست خودت نیست.
فرشته کنارش نشست و متوجه شدم که تشر زد تا اذیتم نکند. دنده عقب گرفت و سر وته کرد.
کنارم ترمز زد و شیشه را پایین کشید. از آن وقت هایی بود که جدی میشد وشاکر و عاقل :
-مرسی نوگل.
خم شدم و پلک مطمئنی زدم :- قربونت.
-بازم ببخشید.
صاف ایستادم :- برید دیگه.
با تک بوقی خداحافظی کرد و بایک تیکاف دور شدند. لرزش گوشی داخل جیب سوئیشرتم حواسم را پرت کرد و همانطور که به سمت ماشین میرفتم پیام آمده را چک کردم. پشت فرمان نشستم و خیره به صفحه ی موبایلم و اعداد آشنا، انگشتم را روی صفحه گذاشتم :
" یه بار ببینمت. بدون اینکه اون پسره سامان بفهمه. اوکی؟ "
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان