رتبه موضوع:
  • 23 رای - 3.35 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان منِِ سرکش
#71
لبخندی میزنه و در حالیه بر میگرده از عقب کاپشنش رو بر داره خیلی نزدیک به گوشم میگه :
- خیالت راحت باشه خانم جوان ...
با هم از ماشین پیاده میشیم ... و میریم سمت اغذیه فروشی ... مغازه ی کوچیکیه با یه تابلو- منوی دست نویس ... که با خط نستعلیق قشنگی انوع غذاها و قیمتشون رو نوشته ... مشغول برانداز کردن منوام که ابریشم چی کمی به سمتم خم میشه و با صدای نسبتا آرومی میگه :
- همبرگر های دستیشون حرف نداره . ...
بعد ... صندلی آهنی یکی از میز ها رو بیرون میکشه و رو به من بفرماییدی میگه ... تشکری میکنم با احترام به پیشنهادش پشت میز میشینم ...
خودش روبروم میشینه و رو به من میکنه تا میاد حرفی بزنه میگم :
- همون همبرگر دستی به یه نوشابه ی مشکی ..
سری تکون میده و رو به مرد پشت دخل که جز سلام آشنای بدو ورودمون سمت ابریشم چی حرفی نزده .. میگه :
- فرشید جون دوتا دستی ... یه نوشابه یه دلستر ساده ...
مرد که حالا میدونم اسمش فرشید رو چشممی میگه و بلافاصله مشغول میشه ...
خیلی ساکت روبروی هم نشسته ای که پرادویی درست بیرون مغازه با ترمز صداداری وایمیسه و بعدم سه تا دختر و دوتا پسر از توش میان بیرون ... سه تا دخترهایی که یکی از یکی تیپ ها و هیکلاشون بهتره و قد های بلندی دارن و البته ... پسر ها هم دست کمی از خودشون ندارن و یکیشون علاوه بر تیپ و هیکل خوب قیافه ی فوق العاده چشمگیری داره بطوری که نگاه خیره ی من بهشون باعث میشه ابریشم چی که تا الان به وضوح خوددار بوده برگرده..و بلافاصله با گفتن :
- اه لعنت به این شانس ..
برگرده سمت من ...
همه چی کمتر از چند ثانیه اتفاق میفته پسر و دخترا وارد میشن ... خنده کنان و تو سر هم زنان ... میرن سمت پیشخون و خیلی زود یکی از دخترها که از من که به وضوح کم سن و ساله و شاید اوایل بیست سالی و وهای مشکی پیچیده شده اش منگول منگول اطراف پالتوی کرم کوتاهش رو گرفته و روسری کشمیرش تقریبا دور گردنشه تا روی سرش بر میگرده سمت ما با صدای پر از تعجبی میگه :
- مازیار ؟؟؟!
بعد با تعجب بیشتری به من نگاه میکنه اما درکمال ادب سلامی به من میده و بعد مجدد رو به مازیار میکنه و میگه :
- تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟!
با شنیدن اسم مازیار چهارنفر دیگه ام برمیگردن سمتمون و پسری که قیافه ی چشمگیر داره و الان توی نور تقریبا هم سن مازیار بنظر میاد ...و تازه دارم متوجه میشم شباهت خاصیم به دختر داره میاد سمتمون و خیلی زود میگه :
- به ببین کی اینجاست ..
خیلی زود مازیار از جاش بلند یشه و با دخت روبوسی میکنه و با پسر دست میده و بعدم زیر نگاه متعجب همه اشون میگه :
- خانم موحد از همکارها...
دختر خیلی معمولی باهام دست میده و با لخند کمرنگی در حالیکه مازیار دختر خاله اش شفق معرفیش میکنه خوشوقتمی میگه و میشینه روی صندلی کنار دست مازیار ...
مازیار لبخند کاملا تصنعی میزنه و میگه :
- اینم شروین ... پسر خاله ام و البته برادر شفق ...
بعدم دوتا دختر دیگه و پسر های دیگه که مازیار پرواضحه مازیار میشناسدشون در کمال ادب از سوی شروین به من معرفی میشن .. بهروز ... نازنین دوست بهروز و بیتا خواهر بهروز که از قرار معلوم دوست صمیمی شفقه !!!
- ما برای برف بازی اومده بودیم بیرون ...ولی عججججب ترافیکی بود و همه ی رستوران ها افتضاح شلوغ و ما هم مثل دایناسور گشنه ... این بود من به شروین پیشنهاد دادم بیایم اینجا که یه بار با تو و اون دوست دختر افاده ایت اومده بودیم ...
شفق شیرین بود و برخلاف ظاهر سانتی مانتالش اصلا خودش رو نمیگرفت موقع تعریف این حرف ها شکلک های بامزه در میاورد که باعث شده بود رو ی صورت مازیاری هم از زمان رسیدن عنق بود خنده بشینه ...
شروین رو به بچه ها میگه :
- شفق که مازیار رو دید گشنگی یادش رفت ... شما ها چی میخورین ...
مگی متفق القول همبرگر دستی سفارش دادن مازیار در آخر به فرشید تاکید کرد که همه رو با هم بیاره و بعد از حرف شروین شفق رو به من میگه :
- خوب شما چی شد از اینجا سر درآوردید ؟!
اومدم حرفی بزنم که مازیار زودتر از من گفت :
- هیچی خانم موحد هرچی زنگ زد از شرکت به آژانس ماشین نداشت بخاطر ترافیک و برف بود این بود خودم تصمیم گرفتم ایشون رو برسونم و ما هم خوب توی ترافیک موندیم و گشنه شدیم این بود اومدیم اینجا ...
با این حرف شفق رو به من میکنه و میگه :
- شما لابد مسئول مجوز هی برگزاری شو و .. اینا هستید نه ؟!
از قدرت تخلی که این دختر داشت خنده ام میگیره که با نگاهی به مازیار میفهمم اونم عجیب سعی داره خنده اش رو فرو بخوره .. این وسط نازنین دوست دختر بهروز که نگاهش تیز تر از بقیه س میگه :
- شما همون طراحی نیستید که توی دوبی دیپلم افتخار گرفت ؟!
اینبار هم من هم مازیار با تعجب بهش نگاه میکنیم که با لبخند ملیحی در حالیکه از شناختن من به وضوح گل از کلش شکفته میگه :
- مصاحبه اتون رو توی مجله ی مد روز خوندم ... خیلی جالب بود و..
یهو به وضوح ابروهام میپرن بالا ... و نگاه متعجبم رو میندازم روی مازیار ... که با دیدن اینکه داره با نمکدون روبروش بازی میکنه حس میکنم از مصاحبه خبر داشته ...رو به نازنین با لحنی که سعی در کنترل خشمش دارم میگم :
- درست حدس زدید ...
با این حرفم شفق وبیتا در حالیکه ذوق خاصی دارن شروع میکنن به سوال پیچ کردن من و مازیار ... مازیار بر خلاف همیشه خیلی با حوصله به سوالات هردوشون جواب میده و دست اخر بیتا میگه :
- وای باورم نمیشه چادریام میتونن خوش سلیقه باشن ...
با این حرفش مازیار یهو چپ چپی نگاش میکنه که بیتا میخنده و میگه :
- حرف بدی نزدم که ... تعریف کردم
من که میدونم دقیقا داره صادقانه و از ته دل حرف میزنه لبخندی میزنم و میگم :
- چادریا خیلی هاشون با سلیقه ان همون درصدی که بی حجابا با سلیقه ان منتهی ... چون شما تو خیابون و با چادر میب یندشون متوجه نمیشید ... کافیه یه مهمون زنونه باشه ...و موقعیتی که اون خط مشی فکریشون توی فشن ر به راحتی نشون بدن .... واقعا لذت میبری ....
بیتا و شفق هردو لبخندی میزنن و شفق میاد سوالی بپرسه با اومدن غذاها ... مازیار با لحن نسبتا عصبی خاصی میگه :
- شفق باشه برای بعد ...
و این لحنش جای هیچگونه صحبت اضافی ای رو برای شفق باقی نمیذاره ...
همه مشغول خوردن غذاهامون هستیم ....
که میام روی ساندویچم سس بمالم برای همین دستم رو دراز میکنم تا سس قرمز خرسی روی میز رو بردارم که همزمان شروین هم این کار رو میکنه و توی یک آن دستش کاملا به دستم میخوره و من بی اختیار خیلی سریع میکشم و ناخودآگاه قرمز میشم ..
شروین خیلی سریع سس رو جلوی من میذاره و با ببخشید بی تفاوتی منتظر میمونه ..
یم نگاهی بهش میکنم و تشکر زیر لبی میکنم و سس رو بر میگردونم روی ساندویچم ...ولی به خاطر سفت بودن بدنه ی سس هیچی روی ساندویچ ریخته نمیشه ... شروین که تمام مدت نگاهش به تقلای منه ساندویچش رو توی بشقاب میذاره و دست رو دراز میکنه و ز کمی بالاتر سس رو توی دستش میگیره و با گفتن :
- اجازه بدید من براتون بریزم ..
بدنه ی سس رو فشار خفیفی میده و کمی سس روی ساندویچ میریزه ...
ازش تشکری میکنم که بدون نگاه مستقیم بهم لبخند کمرنگی میزنه و خواهش میکنم متواضعی میگه . و بی اختیار با این خنده ی کمرنگ نگاهم روی چال گونه اش میفته شاید کمتر از یک ثانیه و بعد که نگاه ازش برمیدارم .. دقیقا چشم تو چشم مازیاری میشم که با خشونت خاصی نگاهش بین من و شروین در رفت و آمده و بادیدن نگاه من خیلی بی تفاوت نگاه از من میگیره و بی حرف گاز محکمی به ساندویچش میزنه ...
پاسخ
 سپاس شده توسط AkipilosFah
#72
تقریبا اونقدر همه توی ترافیک موندیم گشنگی مانع این میشه خیلی صحبتی موقع خوردن غذا رد و بدل بشه .. بجاش شفق که اول از همه ساندویچش رو تموم میکنه ... آخیشی میگه و بعدش با خنده میگم :
- داشتم میمردم از گشنگی ...ولی هنوز یکمی دیگه گشنمه در حد یه گاز ...
بعدم با قیافه ی خیلی با نمکی سرش رو میبره جلوی مازیار که کنار دستشه و میگه :

- مازی ... یه گاز...
مازیار به وضوح جا میخوره و نیم نگاهی به جمع میکنه و با صدای آروم تری نسبت به حالت معمولی میگه :
- شفق لوس نکن خودتو ... شروین هست از اون بگیر ...
شروین با شنیدن اسمش ... حواسی که تا الان بیشتر صرف خوردن بوده ... جمع میکنه و میگه :
- چی میخوای شفق جان ؟!
شفق میخنده و میگه :
- این مازی گداست .. دلم یه گاز دو گاز ساندویچ میخواد به این برج ... برج !! میگم ناز میکنه !!!
شروین تک خنده ای میکنه و میگه :
- بران سفارش بدم ...
شفق *صورت*و مثل بچه ها جلو میده و میگه :
- نه در حد یه ساندویچ کامل نمیخوام ...
شروین آهانی میگه و نیم نگاهی به ساندویچش میکنه ...
مازیار که نگاهش بین شفق و شروین در رفت و آمده با اکراه ساندویچش رو سمت شفق میگیره و میگه :
- تو نمیدونی با شروین توی خورد و خوراک نباید شوخی کنی ...
با این حرف بهروز و نازنین و بیتا میزنن زیر خنده و شروین نیم نگاه خمار و بی تفاوتی به همه اشون میکنه و مجدد یه گاز به ساندویچش میزنه ...
بر خلاف حرف مازیار .. ساندویچ خوردنش خیلی شیکه ... گاز های به اندازه ... طمانینه توی زدن گاز بعدی .. همه و همه نشون از یه تربیت درست رفتاری و جنتلمن بودنشه ...
بی اختیار نگاه از شروین میگیرم رومو میکنم سمت شفقی که در حالیکه دستش روی دست مازیاره که به ساندویچه .. یه گاز محکم بهش میزنه و بعد با حالت بامزه ای میگه :
با اینکه رفتارش با عرف متناقضه لااقل عرفی که از دید من وجود داره .... ولی اونقدر صمیمیتش با مازیار بچه گانه اس و پاک که بی اختیار این کاراش خنده رو لبم میاره ... و مازیارم که از بعد از سس ریختنه ... شروین برای من اخم نصفه و نیمه ی گوشه یابروش بود ، لبخند کمرنگی میزنه ... و بعد رو به شروین میگه :
- خیلییی لوسش کردید ...
شروین نیم نگاهی به شفق میکنه و شونه ای بالا میندازه و میگه :
- جرات داری به بابا جونش بگو ..
مازیار میخنده و روبه شفق میگه:
- راست میگه شروین ؟؟؟!
بیتا که انگار حرف دلش رو زدن میگه :
- آره بابا راست میگه .... تازه خبر نداری خانم برای تولدش ماشین انتخاب کرده ... ماها همه گفتیم عمرا ... باباش تا شنید ... رفته براش قول نامه کرده ...
مازیار خنده اش عمیق تر میشه و سر جاش صاف میشینه و میگه :
- راست میگی شفق ؟؟!! آخر چی همون بیتل ؟؟!
شفق لبخند شیطونی میزنه و سرش رو تکون میده و میگه :
- آآآآره .. یه بیتل جان آلبالویی ...
نمیدونم چر با این حرف ها بی اختیار اشتهام کور میشه ...
نه چون شفق ماشین براش میخرن ... نه چون اونا پولدارن ...
چون ... شفق بابا داره .. بابایی که خودشو لوس کنه براش ... همون کاری که من یه زمانی برای بابام میکردم ... همون موقعی که در حد وسعمون ازش چیزای مختلف میخواستم و با تمام مخالفت مامانم بابام نه نمیاورد و در جا برایم میخرید ...
یه لحظه یاد بابام افتاد .. صورتش اومد جلومو .. و نیم نگاهی به جمعی کردم که توش بودم ...جمعی که ازهر نظر باهاشون متفاوت بودم و زمین تا آسمون فرق میکردیم ...
این وسط مازیار در حال صحبت با شفقه و بهروز و نازینینم چیک تو چیک همه ان ..میمونه شروینی که نگاهش روم سنگینی میکنه ...
سرم رو که بالا میارم شروین نگاهش رو که سوالی بی اختیار میدزده و سرش رو با شیشه نوشابه ی توی دستش گرم میکنه ...
نفسم نمیدونم به خاطر فلفل توی همبرگر دستی یا یاد بابام به شماره میفته ...برای اینکه کسی نفهمه یه لحظه از جام پا میشم و با صدایی که سعی میکنم بریده و ضعیف نباشه رو به جمع میگم :
- ببخشید ..من میرم دستامو بشورم ..
همه سری تکون میدن ... از آقا فرشید دستشویی رو میپرسم ... که در آهنی گوشه ی سالن رو اشاره میکنه و خیلی سریع میرم تو ... و اسپریم رو از توی کیفم در میارم و مصرف میکنم .. بعدم دستام رو میشورم آبی به صورتم میزنم و بیش از این موندن تو دستشویی کوچیک و نه چندان خوب رستوران رو جایز نمیدونم و میام بیرون ...
به محض بیرون اومدنم میبینم که ابریشم چی مشغول حساب کردن با آقا فرشیده و شفق و بیتا و شروین هم بیرون مغازه ان
نازنین و بهروز اما منتظر دستشویی ایستادن ...لبخندی میزنم و از جلوی در کنار میرم و بلافاصله با تشکری از مغازه خارج میشم ...
بیتا و شفق که با غذا خوردن جون دوباره ای گرفتن گلوله برفی از رو زمین بر میدارن و شروع به تهدید شروین میکنن ... شروین در کمال متانت لبخندی میزنه و یه گوله برف شفق رو توی هوا منهدم میکنه ...
بعدم بیتا گوله برفیش رو پرت میکنه که خیلی راحت جاخالی میده و میگه :
- واقعا چی فکر میکنید شما دوتا پیش خودتون ...
درست همین موقع گوله برف بزرگی از بغل من رد میشه و صوفا تو بازوی شروین میخوره که باعث خنده ی بلند بیتا و شفق میشه ...
بر میگردم و با دیدن ابریشم چی با استایل و نگاه کالا جدی به شروین ... با تعجب ابرومو میدم بالا ...
- جمع کن اینارو شروین ببر خونه تا سرما نخوردن ...
شفق که از این همه تحکم مازیار خوشش نیومده ... خیلی راحت با شکلکی ادای مازیار رو در میاره که اینبار با چشم غره ی شروین ... به وضوح ساکت میشه و مازیار چپ چپی نگاش میکنه ...
با اومدن بهروز و نازنین ... بچه ها مشغول خداحافظی با من و مازیار میشن که توی یه لحظه مازیار بازوی شفق رو میگیره و با قیافه ی جدی و لحنی که وز وزش هم تند و برنده است چیزی زیر گوشش میگه و شفق با ناراحتی باشه بابا یی میه و بعدم رو به من لبخندی میزنه و خداحافظی میکنه این وسط شروین از اول تا آخر به ماشینش تکیه داده و نگاهش خیره رو منه .. ازونجایی که ازم بزرگتره .. از همون فاصله خداحافظی میکنم که سری تکون میده و بلافاصله سوار ماشین میشه ...و منم متعاقبش دنبال ابریشم چی ای راه میفتم که عجیب همه ی اتفاقا های امشب رو زیر نظر داشته ...
پاسخ
 سپاس شده توسط Idemnrep
#73
به محض بسته شدن در ماشین انگار به ذهن منم تلنگر دوباره ای میخوره ... یاد حرف هی شفق و بیتا راجع به مصاحبه ای که هیچوقت انجام ندادم میفتم
بی حرف ماشین رو روشن میکنه و حرکت میکنه...
با پیچیدن به خیابون اصلی ... با لحنی که به وضوح شاده میگه :
- خوب گویا ترافیکم کم شده...
با این حرفش از فکر بیرون میام ... میدونم روی صورتم اخمی ناخواسته است و لحنم از حالت عادی بم تر و جدی تر رو میکنم سمتش و میگم :
- همیشه این منم که به شما توضیح دادم ... حالا اینبار شما فکر نمیکنید که یه توضیح به من بدهکارید ...
بی حواس روشو بر میگردونه سمتم و گنگ نگام میکنه ...
نمیدونم چرا ولی اخمم غلیظ تر میشه و میگم :
- قضیه ی مصاحبه چیه ؟!
بی تفاوت و شایدم یکم بی حوصله در حالیکه راهنما زده و داره میپیچه آهانی میگه و بعد ادامه میده :
- چیز خاصی نبود ...
پوزخندی میزنم که صداش کل فضای ماشین رو پر میکنه ...
- یکی از طرف من مصاحبه کرده .... من طراح جوون...من کم تجربه ...ولی همه از یه جا شروع کردن و این حق من بوده خودم مصاحبه ام رو انجام بدم و اون احساس واقعیم رو به خواننده ی مصاحبه القا کنم ...
کلافه نیم نگاهی بهم میندازه ...و با لحن آروم ولی خیلی جدی ای میگه :
- میدونید یه فرقی من و شما داریم ... من سعی میکنم آدم های اطرافم رو بشناسم ... ولی شما سعی میکنید خودتون رو به آدم های اطراف بشناسونید !!!
اخمام میره تو هم و میگم :
- متوجه منظورتون نشدم ...
لبخند کمرنگی میزنه و یه لحظه ماشین رو کنار میکشه و بعد از نگه داشتن ماشین میچرخه سمتم و میگه :
- من اونقدر شما رو میشناسم که بدونم اگه روزنامه ای مجله ای با شما تماس بگیرند و بخوان باهاتون مصاحبه کنند میاین به من میگید ...
برای یه لحظه از وره در میرم و میگم :
- منم اونقدر شمارو میشناسم که میدونم اگه همین اتفاق بیفته به من نمیگید !!
لبخندش عمیق تر میشه ...
- اینقدر بدم من ؟!
برای یه لحظه ازون استیل طلبکار و پرروی خودم در میام و بی اختیار .. با این لحنش خجالت میکشم و نگاهم از روی صورتش میاد روی دنده ی کنار دستش ...
میفهمه .. برای همین صاف میشینه و در حالیکه ماشین رو داره به حرکت در میاره با لحن نسبتا آرومی میگه :
- نه خانم ! مصاحبه ای در کار نبوده ... سردبیرشون توی مهمونی دعوت بود ... حرفاییم که نوشته عین حرفایی که با من در مورد شما زده و خودتون موقع کیک بریدن ... گفتید ... به هرحال چون از دوستام بود حرفی نزدم بهش ... لی تذکر دادم که از این به بعد با خودتون هماهنگ کنه و مصاحبه ی واقعی انجام بده .. در ضمن یه عکسم توی مهمونی از شما انداخته که توی مجله کرده ... البته صورتتون مشخص نیست بیشتر لباستون مد نظر بوده ...
اینبار دیه واقعا عصبی میشم ...ولی حرفی نمیزنم ..ته دلمم عجیب یه حس فضولی گل کرده که ببینم اون عکس و اون مصاحبه چی بوده ... دارم به این چیز ها فکر میکنم که با ببخشیدی دستش رو میبره سمت داشبورد با باز کردنش مجله ی کاور شده و آکبندی رو در میاره و میگیره سمتم ... و در حالیکه نگاش به روبروئه ...
- این مجله ای که مصاحبه اتون شد هم برای من میاد هم برای شرکت ... من مال شرکت رو دارم این برای شما ...
با طامنینیه مجله رو ازش میگیرم و زیر لب تشکر میکنم ... لبخندی میزنه و میپیچه توی کوچه مون و خیلی زود جلوی خونمون نگه میداره :
- خیلی لطف کردید امشب واقعا ...
خیلی جدی سری تکون میده و خواهش میکنمی میگه .. از ماشین که پیاده میشم و میرم سمت در شیشه رو میده پایین و به آسمونی که بی وقفه میباره و حتی محله ی ما رو هم سفید پوش سفید پوش کرده نیم نگاهی میندازه و بعد رو به منی که زنگ خونه رو زدم میکنه و میگه :
- در ضمن فکر کنم فردا تعطیله ...
بعدم با دیدن لبحند به پهنای صورت من لبخندی میزنه و با باز شدن در .. دستی تکون میده و خیلی زود دور میشه ...
پاسخ
#74
روبروی قوامی وایسادم که داره سرتاپام رو با نگاه سوزنیش داره برانداز میکنه ...
لبخند کمرنگی سعی میکنم روی *ل بام* بشونم ....
و نیم نگاهی به مازیاری که داره با تلفن عربی حرف میزنه میندازم .....
- خوب هستید شما خانم قوام ؟!
بدون اینکه نگاهش رو ذره ای تکون بده یا لااقل نرم کنه میگه :
- جوابم بستگی به این داره امروز از پرند چجوری برم بیرون ...
با این حرفش قلبم تندتر از حالت عادی میزنه و عرق سرزی میشینه رو پیشونیم .. دوباره نیم نگاهی به مازیار میکنم ... که اینبار قوام میگه :
- صبح تخم کفتر عربی خورده اینقدر حرف میزنه ؟!
ابرهام به وضوح میره بالا و بی اختیار توی این آشفته بازار میخندم ... خندم همانا و نگاه چپ چپ ابریشم چی همانا ... در حالیکه دارم سعی میکنم خندم رو قورت بدم سرم رو پایین میندازم و با پوشه ی توی دستم ور میرم ...
با خداحافظی مازیار من و قوام هردو نگاهمون میره سمتش ... یه لحظه از ا هردو نگاه در حد ثانیه شوکه میشه و بعد با لبخند رو به قوام میگه :
- چیکار میکنید با برف خانم قوام ؟؟!
قوام لبخند کمرنگی میزنه و میگه :
- این برفا که برف نیست من که بچه بود شمرون جوری برف میومد که تو کوچه ها تونل میزدیم ... یادش بخیر ...
بعدم دوباره صورتش جدی میشه و میگه :
- خوب بریم سر اصل مطلب ....
مازیارم انگار دلهره داره ... از جاش بلند میشه و میاد طرف دیگه ی میز و درست کنار صندلی من میشینه ..
- خانم موحد ...
نیم نگاه بهم میکنه .... بر خلاف همیشه پلیور تنش نیست ... یه پیرهن مردونه ی سفید آستین بلند ... که دکمه های اول تا سومش بازه تنشه ... و بی اختیار از این زاویه برق گردنبند طلاش چشمم رو خیره میکنه ...
با تک سرفه اش به خودم میام و با لبخند بی حواسی از گردنبنده طلای توی گردنش چشم میگیرم ...
- چی ؟
اخم ریزی روی صورتش نشسته ... با کلافگی خاصی که صرفا مختص به خودشه و کمتر کسی متوجهش میشه میگه :
- نمیخواید طرح ها رو به خانم قوام نشون بدید ...
لبخندم هوشیار میشه و اهانی میگم بعدم پوشه و تبلتم رو میذارم روی میز جلوش و خودم دولا میشم سه طرح رو میچینم جلو و توی تبلتم برای اینکه رنگ های رزولوشن بهتری داره نشونشون میدم ...
به طرز غریبی سکته .... ازون سکوت ها که نمیدونی معنیش چیه ...
بی اختیار نفسم رو با استرس بیرون میدم و لبم رو تر میکنم ... نگاهم میره سمت پای ابریشم چی ای که آروم تکون تکون میده و به وضوح مشخصه کمی استرس داره ...
قوام نگاهش رو از طرح ها میگیره ...
میندازه توی صورت مازیار ....
چشماش رو ریز میکنه ...
بعدم نگاهش رو میندازه روی صورت من ...
لبخند خیلی کمرنگی میزنه ...
لبخندی که نمیدونم تعبیر به چی کنم ....
بعدم یهو جدی میشه و در حالیکه کیفش رو از روی میز بر میداره ... سریع از جاش بلند میشه:
- رو به مازیار میگه هر سه رو میخوام ...ولی اول اون دامن عجیبه ... کمربندشم میخوام .... نگو نشد نداره که کلاهمون بد میره تو هم ... بعدم اون دوتای دیگه ..... و بعدم در حالیکه دستش به دستگیره ی در دوباره بر میگرده و انگار که چیزی یادش افتاده باشه ادامه میده :
- فردا بفرستش خونه ...من حوصله ندارم بیام اینجا ...
لبخندی میزنم .... مازیارم نیم نگاه عمیق و آرومی بهم میکنه و در حالیکه رسیده به قوام چشم غرایی میگه ...و برای بدرقه اش از اتاق بیرون میره ..
من اما از خوشی برای یه لحظه از جام دو متر میپرم ... بعدم ولو میشم روی مبل و نفس راحتی میکشم و بی اختیار تک خنده ی از ته دلی میکنم ...
به خودم که میام ابریشم چی دم دره ...
متعجب ...
دست و پام رو گم میکنم و بدون اینکه خندم از روی لبم بره ... با خجالت صاف میشینم و سریع از جام بلند میشم .... اون میاد سمت من و من میرم سمت در از کنارش میگذرم ...
- موحد ...
برمیگردم سمتش ...
- خانم موحد ....
خنده رو لبشه و توی این شلوار جین روشن و بلوز سفید ... خیلی جوونتر بنظر میاد ... شاید شیطون تر ...
نگاه خیره ام رو که میبینه با یه چنگ کاغذ ها رو جمع میکنه و میذاره توی پوشه و تبلت رو هم میذاره روشون ...
و یه قدم میاد سمتم :
- خوبید ؟
بی اختیار بازم میخندم ... با لحن خیلی صادقانه ای میگم :
- نباشم ؟!
وسایلم رو میگیره سمتم ... و با خنده ای که عجیب دلبری میکنه ... میگه :
- چرا که نه ....
دست دراز میکنم که بگیرم ..
توی یه لحظه انگشتاش از روی پوشه بلند میشه و میشینه روی انگشتای منی که دستم رو بیش از حد جلو بردم برای گرفتن وسایلم ... تند دستم رو میکشم ... نرم انگشتاش پوستم رو نواز میکنه ... و کسری از ثانیه ... قلبم رو میکنه تبدیل به یه تیکه ذغال گداخته ...
نفسم رو سریع بیرون میدم ...
و با گفتن با اجازه ی سریعی بدون اینکه حتی نگاش کنم تا مچم باز شه از اتاق بیرون میرم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#75
و تکه ی اخر فصل9 Smile






به محض بیرون رفتن و بستن در اتاق پشت سرم برای یه لحظه توی درگاه در دور از دیدرس سحر ..... وایمیسم تا ضربان قلبم کمی عادی شه .. بی اختیار دستم میره به گونه هام که داغن ... نمیدونم چند ثانیه گذشته که در اتاق دوباره باز میشه ... و بی اختیار بر میگردم سمت در و اینبار ابریشم چی ای که سرش توی گوشیشه ... محکم بهم میخوره ...و همزمان هم تبلت و پوشه ی من و همم گوشی اون پخش زمین میشن ...
هردو برای یه لحظه مات هم دیگه رو نگاه میکنیم ...ولی خیلی زود بخودمون میایم و زیر صدای سحر که وا چی شدی میگه و سایه اش میفته دولا میشیم تا وسایلمون رو جمع کنیم این وسط با برداشتن تبلتم در حالی که نشستم سرم رو کمی بالا میارم صاف نگاهم به آویز خدای گردنبندش خیره میشه ...
- خانم موحد ...
بی حواس نگاش میکنم ...
دستش رو کمی جلوی صورتم تکون میده ...
- خوبید؟!
خوبمی میگم و خیلی سریع از جام بلند میشم و با ببخشیدی ... میام برم ...
که میگه :
- سحر مشکلی نیست .... برو ..
بعدم سریع رو به من میگه :
- خانم موحد وایسا ببینم ...
بر میگردم ... عجیب دستپاچه ام و نمیدونم چرا مثل منگول ها رفتار میکنم ... کف دستم عرق میکنه .. بی اختیار اونی که آزاده رو میمالم یواشی به مانتونم ...
- بله کاری داشتید ؟!
بدون لبخند ولی با نگاه موشکافانه ای میگه :
- داشتم آدرس خانم قوام رو براتون مسیج میکردم ...
بعد یکم مکث میکنه و انگار که حرفش یادش رفته ولی خیلی زود ادامه میده :
- شماره اش رو هم براتون مسیج میزنم هماهنگ کنید باهاشون ... احتمالا ازونجایی که عجوله بگه فردا صبح بیاید شرکت .. با ساجده برید ...
سری تکون میدم و چشمی میگم .. تا هرچه زودتر بذاره به حال خودم باشه که به وضوح تعجب میکنه ...و میگه:
- وایسید ... حرفم تموم نشده ...
یه قدم بهم نزدیک میشه و میگه :
- با آزانس برید ... خوش مسیر نیست ...
و درست همین موقع یکی از خیاط های شاهدخت ... با ببخشیدی از پشت ما میاد میره ...و به محض چشم تو چشم شدنمون خنده ای میکنه و با چشمکی نه چندان دلچسب از بغلم رد میشه ...
ابریشم چی که به وضوح با نگاهش و اخم کمرنگی رفتن خیاط رو نگاه میکنه با از تیررس خارج شدنش دوباره نیم نگاهی به من میندازه و بی حواس میگه :
- پس آدرس و شماره رو میفرستم براتون ...
بله ای میگم ... و میام برم ..
- خانم موحد ...
بر میگردم سمتش که میگه :
- قوام ... خیلی برای من ارزش داشت ... مرسی از طرح های خوبتون.... امیدوارم این طرح ها و این رویه مستدام باشه ..
لبخند کمرنگی میزنم ...
برای چند ثانیه از جلد اون دختر خجالت زده .... و بهت زده ...و شایدم ... شیفته مسلک در میام ... با لحن محکمی میگم :
- قطعا همین طوره مستدامه ...
ابروهاش میره بالا و خیلی زود در حالیکه دوباره حواسش تا حد اغراق آمیزی به گوشیش میره ...
- به کارتون برسید..
و با خدانگهدار جویده ای از کنارم رد میشه و میره سمت در ...
با رفتنش نفس عمیقی میکشم و میام برم که سحر صدام میکنه:
- چی شد متین جون ؟
بی حواس چی چی شدی میگم که میخنده و میگه :
- قوام رو میگم ..
لبخندم غلیظ میشه ... انگار که خودمم تازه باورم شده ...
با دیدن لبخند سحرم با خوشحالی میگه :
- آخ جووون قبول کرد ؟؟!! کدومو ؟؟!
ازونجایی که طرح هارو قبلتر دیده بود میگم :
- هرسه
و اینبار هردو با هم جیغ میزنیم ....
که با دیدن فیروزه ی متعجب ... و نگاه نسبتا چپ چپش که تازه از در وارد شده .. هردو خنده هامون رو قورت میدیم .... و سلام میکنیم ....
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، Idemnrep
#76
10 حاشیه

نیم نگاهی به آدرس میکنم و با گفتن پلاک هشت و نگاهی به ساختمون روبرو که داریم ازش عبور میکنیم ... خیلی سریع میگم :
- همینه همینه ....
کسری که زحمت رسوندن من و ساجده رو به خونه ی قوام ... به عهده گرفته ... سریع میزنه رو ترمز و از ترمز ناگهانیش ساجده که توی صندلی جوری نشسته که روش سمت من باشه ... محکم میخوره به شیشه و در حالیکه داره شونه اش که محل اصابت بوده رو میماله رو به من میگه :
- اووووه توام !!!!! حالا دور میزدیم فوقش ...
بعدم چپ چپی به کسری که با چشمای گرد شده و ترسیده دولا شده تا ازش حالش جویا شه میکنه و میگه :
- تو راننده ای مثلا ؟؟؟!1
کسری ابروهاشو بالا میده با میگه :
- شکر خدا خوبی گویا ... هنوز زبونت سر جاشه ... عین مار غاشیه نیش بزنی ...
ابروهای ساجده به وضوح بالا میره و میگه :
- چی گفتی ؟؟؟!
کسری این وسط نیم نگاهی به من میکنه و با خنده ای میگه :
- شکر خوردم بابا .... ببین چقدر اهل کل کلی که دست من عشق کل کل رو از پشت بستی ...
ساجده بدون اینکه بخنده چشمی براش میغلتونه و خیلی سریع از ماشین پیاده میشه و منم همزمان از کسری که به گفته ی خودش مسیرش اینوری بود و دوست نداشت تنها باشه و برای همین آزانس دم در رو رد کرده بود تا مارو برسونه.....تشکر بلند بالایی میکنم و با لبخندی دنبل ساجده ای میکنم که هنوز به طرز اغراق آمیزی در حالیکه همه ی حواسش به پشت سر و کسری اس داره شونه اش رو میماله ... تقریبا میدوئم ...
با دور شدن ماشین کسری ساجده سوتی میزنه و یکم عقب میره و میگه :
- دختر عجججب خونه ای !!!!!!!
نیم نگاهی به خونه ی ویلایی روبروم با دیوارهای سنگی سفیدشو درب مشکی طلاییش میندازم ... و بعد رو به ساجده میگم :
- از خانم قوام انتظار کمتر از این نمیرفت ... میرفت ؟
ساجده که هنوز محو ساختمون اوهوم اوهمی میگه .... که دستم میره سمت زنگ و بعد از زدنش سقلمه ای به ساجده میزنم و زیر لب میگم :
- تصویریه !!! متشخص وایسا ..
میخنده و به شوخی برو بابایی میگه که در با تیکی باز میشه و وارد میشیم ...
حیاط خونه بر خلاف هوای زمستونیش خوشگله آلاچیق بزرگ و خوشگلی گوشه ی حیاط که تمام روشو پیچک پوشونده و جلوه ی خوبی بهش داد ... با بالا رفتن از پله ها و رسیده به پشت در اصلی ساختمون بلافاصله در باز میشه ...و دختر جوون و مرتبی که شلوار مشکی و شومیز سفید آهار زده ای تنشه در رو باز میکنه و با لبخند پر از محبتی خوش امدیدی میگه و بعد ادامه میده :
- لطفا لباساتون رو به من بدید دنبال من بیاید خانم قوام منتظرتونن ...
چند ثانیه ای به در آوردم و آویزون کردن لباس هامون میگذره، من فقط چادرم رو از سرم بر میدارم ولی ساجده مانتو رو روسریش و حتی ژاکت زیریشم در میاره و میده به دختر و بعد از آویزان شدن لباس ها....هردو از کریدوری که رخت کن و ورودی ساختمونه و با در از قسمت های دیگه مجزا شده بیرون میام سمت چپمون یه سالن خیلی بزرگ که اختلاف سطح داره و بغیر از تهش پیانوی سفیدی عجیب چشمک میزنه قرار داره و ما بر خلافه انتظار به سمت چپ میریم و از پله های چوبی و خوش تراش سمت چپ بالا میریم و وارد فضای حال مانندی میشیم .... دختر جوون جلوی اولین اتاق سمت راست می ایسته و با لبخندی بعد از زدن تقه ای به در و بیا توی خیی جدی ای ... در رو برامون باز میکنه و وارد میشیم ... و بلافاصله هردو سلام میکنیم ...
اتاق به طرز باورنکردی دلباز و تزئئین اروپاییش چشم نوازه ... و مرتب و تمیز بودنش زیادی به چشم میاد ... خانوم قوام که با عینک پیرچشمی پشت میر تحریر سفید داخل اتاق نشسته از کاغذ های جلوش چشم ب میگیره و مستقیم از زیر عینک اول به من و بعد به ساجده با طمانینه ی بیشتری نگاه میکنه و بعد از سلام کشیده ای .... خیلی جدی ای ... رو به دختر میگه :
- یاسمین ... برای خانم ها شیرینی و دمنوش به بیار ...
بعدم رو به ما میگه :
- با دمنوش به که مشکلی ندارید ؟!
و من پیش خودم میگم مشکلی هم باشه ... غلط بکنم زیر اون نگاه بگم چرا برای همین به یاسمین که خیلی اتو کشیده تر از قبل جلوی قوام ایستاده لبخندی میزنم و تشکری میکنیم و ساجده که اصولا خوش زبون تر از منه میگه :
- خیلی هم عالیه ...
و با رفتن یاسمین سریع با خنده ی بناگوش در رفته ای رو به قوام میگه :
- خانم قوام چ خونه ی شیکی دارید ...
برای یه لحظه رنگم میپره ..ولی برخلافه انتظار ... قوام که ثابت شده از تعریف خوشش میاد لبخند کمرنگی میزنه و در حالی که عینکش رو از روی چشمش بر میداره با گفتن نظر لطفته از جاش بلند میشه و بعد رو به من میگه :
- مرد نداریم ... راحت باش ...
برای یه لحظه گنگ نگاش میکنم ..
- یعنی روسری و روپوشتو در بیار ... خودمم فقط ..
آهانی میگم و خیلی زود به حرفش گوش میدم
- آویزون کن روی رخت آویز پشت در ...
چشمی میگم و بعد از اینکه آویزن میکنم و میام میشینم رو بهم میگه :
- چه موهایی ... چ عجب .. یکی رو دیدیم با رنگ موهاشو خراب نکرده ...
بعدم بی حوصله میگه بگذریم ...
لبخندی میزنم و ازش تشکر میکنم ...
ساجده ام خیلی سریع پارچه ها رو که اورده با خودش بهش نشون میده ...
دوباره عینکش رو از روی میز برمیداره و میزنه به چشمش ...
میاد جلو و به پارچه های روی میز با دقت بیشتری نگاه میکنه و دست میکشه ..
اخماش تو همه و دل تو دلم نیست ...
بعد از چند دقیقه استرس و ضربان قلب بالا یهو سرش رو بالا میاره و نگاه مستقیمش رو میندازه رو من ...
- هوووم خوشم اومد ... پس مازیار فقط روی انتخاب طراحش تجدید نظر نکرده ... سلیقه ی پارچه ایشم مد روز تر شده ...
لبخند کمرنگی روی لبم میشینه و نفس راحتی میکشم که ساجده میگه :
- خوووب حالا که شکر خدا پارچه رو پسندیدید اجازه میدید ؟؟!
بعدم مترش رو بالا میگیره ... و یه تکون میده ...
تکونی که من سکته میزنم و بی اختیار قلبم دوباره شروع میکنه تند زدن ..ولی بر خلاف انتظار ... قوام لبخندی میزنه و روی چارپایه ی اندازه ی گیری وایمیسه ...
ساجده با خوش زبونی هر اندازه ای که میزنه رو 10 بیست سانت کمتر از اون چیزی که توی دفترش مینویسه اعلام میکنه ... و که هر بار باعث میشه من به سختی خندم رو قورت بدم ...
بالاخره کار اندازه گیری که تموم میشه قوام چند تا نکته رو راجع به نوع دوخت و بالاخص کمربند یکه قراره روش بسته بشه ... رو تذکر میده و بعدم با تموم شدن حرفش ... یهو با عصبانیت میگه :
- پس این دمنوش و شیرینی چی شد ...
و بعد دو سه بار زنگی که روی میزش هست رو به صدا در میاره ولی خبری نمیشه ...
به رسم ادب تعارف میکنم که زحمت نکشن که یهو حرفم رو قطع میکنه و میگه برو پایین یاسمین رو صدا کن ...
بعدم با اخمی که بیشتر از روی نگرانیه ... میگه :
- یاسمین تا حلا نشده جواب نده ...
نیم نگاهی به ساجده میکنم .. میام برم سمت روسریم که صدای محکمش دوباره تو اتاق میپیچه :
- گفتم که مرد نداریم ...
لبخند معذبی مزنم و بله ای میگم و خیلی زود از اتاق میرم بیرون و بلافاصله بعد از اینکه همون وسط هال خونه دوسه بار صداش میزنم از پله ها یاسمین جون .. یاسمین جون گویان سرازیر میشم و درست لحظه ای که میرسم به پذیرایی و جلوی در ورودی در ساختمون باز میشه در حالی که داره با یکی صحبت میکنه و مدام عذر خواهی وارد میشه ...
اول به خیال اینکه تلفن با لبخند میرم سمتش و بلافاصله با دیدن پسر جوون که قیافه ی آشنایی داره برای چند ثانیه سر جام میخکوب میشم ...و بلافاصله هین بلدی میگم و میرم سمت پله ها ..
یاسمین که انگار خودشم شوکه شده بارفتن من به خودش میاد و میگه :
- ای وای این خانم محجبه بود ....
قلبم تند تند میزنه ... و دم در اتاق وایمیسم و در حالیکه دستم رو قلبمه سعی میکنم آروم تر نفس بکشم ...
توی این گیر و دار انگار مغزم فرصت فکر کردن پیدا میکنه .. و بالاخره یادم میاد مردی که همراه یاسمین بود کسی نیست جز ....
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#77
شروین !!! پسر خاله ی ابریشم چی ...
نفسم رو محکم میدم بیرون .... و بی اختیار نگاهم میفته به آینه ی سراسر هال ... شلوار جین خاکستری و بلوز بافت یقه اسکی سفید و موهای بافته شدم که قدش به *کمر*م میرسه ...بی اختیار چشمامو میبندم و بغض بد توی گلوم رو به سختی فرو میدم و آروم وارد اتاق میشم ...
قیافه ی پرسشگر قوام مث همیشه ... بدنم رو سوزن سوزن میکنه .. در حالیکه سعی میکنم به خوم مسلط باشم با صدای پر بغضی میگم :
- توی حیاط بودن .. من رفتم پایین .... با یه آقایی ...
ابروهای قوام به وضوح بالا میره ...
از جاش بلند میشه و میاد سمتم ...
دستای تپلش با اون انگشتر زمرد و برلیان چشمگیرش رو میاره سمت و میبره زیر چونه ی افتادم ...
- برای همینه اینجوری بغ کردی دختر گل ؟!
چشمام که میدونم رگه هایی از اشک دارن رو ازش میدزدم و با گفتن نه چیزی نیست ... آروم آب دهنمو قورت میدم ...
- منو نگاه کن ؟!
نگاش میکنم این قوام نه اون قوام !!! مهربونی چشماش یه جلوه ی دیگه ای رو ازش به نمایش گذاشته ... اونقدر که نمیتونم لبخند نزنم ...
- خوبم خانم قوام ...
- حالا شد ... تقصیر من بود ... ببخش گفتم مرد نداریم ...
بعدم یهو از اون جلد مهربون دوباره رنگ بوی جدیت میگیره و با همون وقار رو میکنه و میگه :
- من میرم پایین ببینم چه خبره .. شمام لباس بپوشید ... و بیاید پایین ... پذیرایی رو پایین انجام میدیم ..
بعدم بدون حرف اضافه از اتاق میره ...
با رفتنش ... ساجده که تا اون لحظه عجیب ساکت بوده هجوم میاره سمتم و میگه :
- چی شده بودی ؟؟؟! اومدی از در یک لبی برچیده بودی که ...
بی اختیار .. با این حرف ساجده یه قطره اشک از چشمم میچکه ...
- پسر خاله ابریشم چی بود ...
ساجده به وضوح جا میخوره و میگهه:
- کی کی بود ؟؟؟؟!
هیچی ی میگم و میرم سمت مانتوم ...
ول کن نیست پشتم میاد و میگه :
- تو پسر خاله ی مازیارو از کجا میشناسی ...؟؟!
بعدم میخنده و میگه :
- ایشالله نرفته باشه ... اصلا فضولی راجع به رییس یه عااالمی داره ها ...
و دوباره نخودی میخنده و منم بی اختیار از خنده اش یکم روحیه ام بهتر میشه و لبخند کمرنگی میشینه رو لبم ...
از اتاق حاضر و اماده که بیرون میایم ... از پاگرد اول پله ها که میگذریم .. به ضوح صدای شروین هر لحظه واضح تر میشه ... این وسط ساجده لحظه ای نمیذاره تمرکز کنم و با سقلمه ای میگه :
- اولا چ صدایی داره ... دوما ... باید تعریف کنی موزمار این بابا رو از کجا میشناسی ...
و دوباره نخودی میخنده ...
با ورودمون به سالن قوام نیم نگاهی به ما میکنه و بفرماییدی میگه و همین باعث میشه شروینی که پشت به ما ایستاده بر گرده .. و اول نیم نگاهی به ساجده و بعدم نگاه نسبتا طولانی ای به من و خیلی مودب سلام کوتاهی به هردومون بکنه ...
- شروین جان این خانوم ها طراح و خیاط من هستن ...
بعدم لبخند پررنگی میزنه و میگه :
- شروین پسر یکی از صمیمی ترین دوست های من ... امروزم مطابق هر ساله زحمت کشیدن نذری آوردن ...
از واژه ی نذری بی اختیار متعجب میشم ... .. سعی میکنم در حالیکه اعجبم رو مخفی میکنم و حس های بد ناشی از چند دقیقه قبل رو پنهان بخندم ومیام خوشبختمی بگم که شروین در حالی که رو به ساجده خوشبختمی میگه رو به من میکنه و میگه :
- خانم موحد رو میشناسم ... قبلا زیارتشون کردم ...
با این حرف من یه تای ابروی قوام بلافصله بالا میره .....
- بابت اتفاقی که قبل تر پیش اومد عذر میخوام ... باور کنید ...
لبخند کمرنگی میزنم به رسم ادب و میگم :
- خواهش میکنم ... متوجهم که کاملا اتفاقی بود ...
لبخند خیلی آرومی بهم میزنه ...و خدارو شکر میکنم که همون موقع یا سمین با سینی فرانسوی ای که توش یه قوری چایی و یه دیس نسبتا بزرگ شیرینی از راه میرسه و قوامم که به وضوح تو فکره رو میکنه سمت ما با همون اصالت و وقار همیشگیش ازمون دعوت میکنه که برای چایی بریم سمت بالکن مسقفی که روبه پشت ساختمونه ...
توی بالکن یه سیستم گرمایشی که من فقط توی رستوران های دیدم روشنه و هوای بسیار مطبوعی داره ... پشت میز چهارنفره ای که توی بالکن قرار داره میشینم و یاسمین برای همه به نوبت لیوان و میذاره و بعدم چایی میریزه و شیرینی تعارف میکنه ..
ساجده به محض برداشتن شیرینی کاکائویی با روکش فندق سریع یه گاز ازش میزنه و هییییممم بلند بالایی میگه و رو به خانم قوام میگه :
- واااییییی ... خانم قوام .. این فوق العاده اس ... اصلا قطعه ای از بهشته ...
قوام این وسط در حالی که سعی میکنم با وقار مراتب مهمانوازی رو به جا بیاره نوش جانی میگه و به وضوح خنده اش رو قورت میده ... این وسط خودمم با لبخند نگاه از قوام بر میدارم که وسط راه با شروین چشم تو چشم میشم که همون خنده ی آروم روی لبش و عمیقا داره نگام میکنه ... اونقدر که معذب میشم و برای فرار از نگاهش چایی رو بی حواس از اینکه داغه بر میدارم و قلپی خوردن همانا ...و به وضوح سوختن همانا...و از همه بدتر اینکه نمیتونم عکس العملی نشون بدم جز اینکه چشمام از درد سوزش پر از اشک شن و بی اختیار نگاهم به قوامی میره که مشغول تکه کردن کیک ..و بعد به شروینی که با نگاه من سری به نشونه ی تاسف و شاید مواظب باش تکون میده .. بی اختیار با اینکارش اخمی بین ابروهام میشینه .. که باعث میشه ..لبخنده شیطونی روی *صورت* بیاد ....و منم رو میگیرم و ما بقی زمان صحبت از لباس خانم قوام ...و زمانبندی اماده سازی ...و حتی گذر کوتاه به مادر شروین و نحوه یآشناییشون با خانم قوامه که گویا دوستی در و دراز و از دوران دبیرستانه... سپری میشه ...
- شروین پسرخاله ی مازیاره ..میدونید که ؟!
خانم قوام روی کلامش با ساجده اس ...
ساجده جوری میگه جدی ؟؟؟؟؟ و تعجب میکنه که خودمم یه لحظه شک میکنم همین چند دقیقه پیش راجع به پسر خاله ی ابریم چی بهش گفتم یا نه ...
- وای چ جالب ... اصلا شبیه هم نیستین ...
و من فکر میکنم که شروین میتونه خوش قیافه تر باشه و مازیار جذاب و دوست داشتنی تر .. با همه ی اخلاق های گندش ...
که همین که تو فکرم ساجده صدام میکنه :
- متین جان خانم قوام با شما هستن ...
رو و میکنم سمتشون و با لبخند جانمی میگم ...
- اگه ماشین ندارید شروین برتون گردونه پرند ..
میام حرف بزنم ... که ساجده زود تر از من میپره وسط حرفم و میگه :
- نه اومدنیم با آزانس اومدیم...
نگاه خیره ی من رو که میبینه ... با من من واضحی میگه :
- البته چیزه .. نه مزاحم آقا شوین نمیشیم ... با همون آزانس بر میگردیم اگه لطف کنید و زنگ بزنید ..
ساجده هنوز داره حرف میزنه که قوام اینبار جدی و با همون جذبه ی همیشگی میگه :
- شروین میرسوندتون ...
و من میام که اعتراض کنم که با حرکت دستش عملا ساکت میشم ....

شروین بلافاصله با آرامش خاصی از جاش بلند میشه و رو به من و ساجده میگه
- خانم ها اگه حاضرید من در خدمتم ...
بعدم بر میگرده و خانم قوام رو محکم در آغوش میگیره و گونه اش رو میبوسه ... قوامم مدام قربون صدقه اش میره و بابت نذری که همون موقع یاسمین با کاسه ی آش وارد میشه ...
خانم قوام با دیدن نذری .. با ناراحتی که به وضوح مشخص از ته دل میگه :
- ای وای دید داشتم بدون اینکه از این نذری بخورید میفرستادم برید ... اصلا حواسم نبود ...
بعدم مجبورمون میکنه به نشستن دوباره و یاسمین برای همه یه کاسه میریزه که شروین میگه :
- یاسمین خانم ...برای من نریزید لطفا ..
قوام چپ چپ و شایدم دلخور نگاش میکنه که با خنده ی دختر کشی میگه :
- قربون ما برم خاله ... باور کنید از صبح یه 7-8 تا کاسه خوردم ... تا یک هفته ام قوت غالبه !!!
قوام میخنده و با قروبن صدقه ی شروین میره و من تازه میفهمم این قوام .. با اون قوام اتو کشیده ی عصا قورت داده ی بد اخلاقی که روز اول دیدم چقدر متفاوت و با تمام جدیتش بسیار زن مهربونیه ...
با تموم شدن آشمون اینبار شروین مجدد به ما اشاره ای میکنه و میون تعارف های چند باره بالاخره حاضر میشیم و از در میریم بیرون ...
با جلو جلو رفتن شروین برای راهنماییمون به سمت ماشینش ... به ساجده اشاره میکنم جلو بشینه .. ساجده موذیانه میخنده و سریع میره سمت در عقب که با حرص نگاش میکنم و ریز ریز میخنده و سوار میشه ...
من مونم در جلو ...و خجالتی که هنوز توی بند بند وجودمه ... نفسم رو با ناراحتی بیرون میدمو برای اینکه بی احترامی نشه ...خیلی سریع سوار میشم ..
- مرسی آقا شروین ... خیلی زحمتتون دادیم ..
شروین نیم نگاهی به ساجده ه که با ذوق وسط نشسته و تقریبا حائل شده به جلو میکنه و با لبخند کمرنگی میگه :
- خواهش میکنم خانم ... این حرفا چیه ؟ میرید پرند دیگه ؟
هردو با هم بله ای میگیم که بله ی آروم من تو صدای ساجده گمه ...
ساجده عجیب شروع میکنه به فضولی کردن ... و توی این سوال ها که شروین به طور باورنکردنی ای در کمال ادب تک تک رو جواب میده .. متوجه میشم که شروین -6 سالی از من بزرگتره و فوق لیسانس مکانیک خونده .. حرفی از دانشگاهش نمیزنه ولی اونجور که خودش میگه با دوستاش شرکت زدن و کارای پروژه ای انجام میدن ... و برخلاف مازیار اصلا اهل مد و فشن نیست ...
- حالا که اهل مد و فشن نیستید چه کاری و غیز از کارتون بیشتر دوست دارید ؟
با این سوال ساجده بی اختیار ابروم میره بالا .. فتبارک اللهی به این همه رویی که توی وجود این بشر هست ... میگم .. و خوشحالم همزمان میپیچیم توی خیابونی که شرکت توش قرار داره و فکر میکنم اگه نخواد این سوال رو جواب بده میتونه راحت به بهانه رسیدن این کار رو بکنه که شروین نیم نگاهی به من میکنه و با لبخندی میگه :
- روسری سر کن و نگذار میان من و باد سر آشفتگی موی تو دعوا بشود ..

بعدم رو به ساجده میکنه و میگه :
- شعر خانم ... من عاشق ادبیاتم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#78
کیفم رو محکم میکوبم روی میز ...
- هوووی چه خبرته بابا .... خوب شعر مناسبتی خوند دیگه اتفاق خاصی که نیفتاد ...
- خفه شو ساجده ... جدی میگم ... ببند !!
با این حرفم در حالیکه من از عصبانیت رو به انفجارم ... میزنه زیر خنده و میگه :
- حالا بده پسر خاله ی مازیار برات شعر خونده ؟؟؟! والله با اون قیافه و بر و رو و هیکل ؟؟؟! دوست داشتی جمعه گل ... همین باغبون شرکت ... برات شعر میخوند با لهجه ی افغانی ... گیسوانت را در چارقدی پوشیده کن !! نگذار میان من و باد تشویش شود !!!
نیم نگاهی بهش میندازم ... خیلی سعی میکنم جدی باشم خیلی سعی میکنم عصبی باشم ..ولی بی اختیار لبخند کمرنگی تو اوج عصبانیت رو لبم میشینه که سریع بل میگیره و میگه :
- واااای خاااک تو سرت ... عجب *خصوصی* بود !!! اصلا ...
بعدم از جلوی پنجره میاد کنار و با دست به پایین اشاره میکنه و میگه :
- خدایی از پسر خاله اش خیلی بهتره ...
نیم نگاهی از پنجره به پایین میندازم ... شروین ومازیار خیلی جدی تو حیاط شرکت داشتن حرف میزدن ... نفسم رو محکم میدم بیرون و از جلوی پنجره و روی صندلی میشینم و نفسم رو محکم میدم بیرون ...
بعد از شعر شروین خیلی سریع تشکر جدی و شاید کمی عصبی کرده بودم و بلافاصله با یه خداحافظی از ماشین پیاده شدم ... بر عکس من ساجده مرتب تشکر میکردم و خلاصه با شوخی هاش یه جورایی سعی کرده بود رفتار نه چندان دلچسب من رو جبران کنه .. این وسط یزی که بود برخرود شروین بود .. تمام مدت یه لبخند کمرنگی رو لبش بود و بدون اینکه ناراحت بشه در کمال ادب جواب خداحافظیم رو داده بود و همین عدم واکنشش به رفتار من بیشتر اذیتم میکرد... دست آخم بعد از خداحافظی ما .. پشت بندمون ماشین رو پارک کرده بود و اومده بود تا مازیار رو ببینه ...
توی همین فکرا بودم که تقه ای به در خورد ... و ساجده از پنجره دل کند ..و هردو همزمان سرمون رفت سمت در ...
با دیدن ترانه ... که توی چارچوب در ظاهر شد بی اختیار جیغی از خوشی کشیدم ... چند روزی بود که شرکت نمیومد ... و به گوشیشم چند باری مسیج و زنگ زده بودم که خاموش بود ...
با دیدنش.. نمیدونم چرا ولی تمام اتفاقای اون روز یادم رفت و خیلی سریع رفتم سمتش و هردو همدیگه رو بغل کردیم ...
به وضوح لاغر شده بود ... و معلوم بود هنوز وضعیت روحیش خوب نیست ...ولی ... سعی به ظاهر سازی میکرد ... و الحقم خوب از پسش بر اومده بود ..
ساجدده ام بعد از من با ترانه سلام علیک گرمی کرد و گفت :
- ترانه جون نبودی سوت و کور بود ..خیلی جات خالی بود ..
ترانه خنده ای کرد و گفت :
- میبینم که در نبود من ترکوندین ... قوام و سه دست لباس درجا ...
بعدم با چشمایی که حالت تعجب و سوالی داشت گفت :
- متین خانم موحد میتونم بپرسم دقیقا با این زن چ کردی ؟؟! مازیار که شاخاش در اومده بود ... هرچی باشه اون قوام رو خیلی بهتر از ما میشناسه ... میگفت اگه از لباساش .. دوختش و .. راضی باشه ... یه ست ساقدوش و عروس ممکنه داشته باشیم که احتمالا ساقدوشاش مال ما میشن و عروسش مال شاهدخت ..
میخندم و میگم :
- خوبه بالاخره آقای ابریشم چی یه بار از من یه جا تعریف کردن ...
ترانه که بیشتر از همه در جریانه میخنده و میگه :
- مازیار ...
چند ثانیه ای فکر میکنه و بعد انگار که حرفش رو عوض کنه میگه :
- مازیاره دیگه ... بگذریم ... یه خبر داغ دارم براتون ..
بعدم رو به ساجده و من میگه :
- الان باید برم پایین جلسه ی هفتگیه ... فردا اول وقت بیاید اتاقم ...
بعدم دستی تکون میده و با قدم هایی که از همیشه کمی سنگین تره دور میشه...

***
تقه ای به در اتاق ترانه میزنم و با بفرماییدش وارد اتاق میشم ... و پشت سرم ساجده ای که سرش تو گوشیش سلام میده و میاد تو ... ترانه در حالیکه گوشی به دستشه لبخندی میزنه و اشاره میکنه تا بشینیم ..... کمی بعد تر از ما چهارتا طراح دیگه و خیاطاشون به فاصله های کوتاهی میان داخل و تازه میفهمم جلسه همگانیه ...
همه لبخند زنان در حالی که خوش و بش آرومی با هم میکنیم منتظر ترانه ایم تا تلفنش تموم شه ...
با تموم شدن تلفن بی اختیار همه ساکت میشیم ..
لبخند کمرنگی میزنه و میگه :
- چند لحظه صبر کنید الان فیروزه جون و مازیارم به جمعمون اضافه میشن ...
مجدد همهمه صحبت ها بالا میگیره و توی تمام این مدت من توی این فکرم موضوع این جلسه چی میتونه باشه ...
با ورود فیروزه و بعدش مازیار مجدد صداها کم میشه .. فیروز با لبخند سلامی میکنه ..ولی مازیار مثل همیشه خیلی جدی تک سلامی میده و خیلی زود خودش رو از پشت حائل میکنه رو میز ترانه ... و ترانه و فیروزه هم به جمع ما اضافه میشن ...
مازیار نیم نگاهی به تک تک بچه ها میکنه واز روی من عجیب سریع میگذره ... و بعد با صاف کردن سینه شروع میکنه :
- مدت زیادی که ذهن ما درگیره اضافه کردن یه شاخه ی جدید به پرنده ... ریسک بزرگیه... ولی من آدم ریسک پذیری هستم ...
بعدم اشاره ای به فیروزه و ترانه میکنه و با لبخند کمرنگی میگه :
- برخلاف بقیه ...
نفس عمیقی میکشه و از میز فاصله میگیره و دستاش رو توی جیب شلوارش میکنه و میگه :
- اسم این بخش جدید اسپاده ... به معنی سپاه نیرومند ...
این وسط یکی از طراح های شاهدخت که قیافه ی جذابی هم داره لبخند میزنه و میگه :
- و دقیقا کار این بخش ؟!
مازیار نیم نگاهی بهش میکنه .... و با اقتدار خاصی میگه :
- طراحی و دوخت لباس مردونه !!!

به وضوح همهمه بالا میگیره .. ترانه و فیروزه نگران نگاهی به مازیار میکنن و قشنگ مشخصه که خیلی از اضافه شدن این شاخه ی جدید رضایت آنچنانی ندارند...
از طرفی طراح های دیگه ام به وضوح اشتیاق خاصی تو چهره اشون نیست با این حال همه لبخندی رو لبشون عجیب دو به شک به مازیار نگاه میکنن که توی همین بین فائزه دست بالا میبره و با لوندی خاصی بعد از اجازه ی مازیار از جاش بلند میشه و میگه :
- با اضافه شدن این بخش طراح های مرد هم به جمعممون اضافه میشن ؟ یا شما هدفتون از جمع کردن ما اینه که این کار رو با ما استارت بزنید ؟!
مازیاز سری تکو میده و به وضوح مشخصه که سوال فائزه به دلش نشسته ...
دستش رو توی یه جیبش میکنه کمی عرض اتاق رو راه میره و در حالیکه دست دیگه اش به چونشه متفکر میگه :
- راستش میخوام اول با شماها استارت بزنم ... چه شاهدخت چه پرارین ...
اینبار دیگه به وضوح همه شوکه میشن و ... تینا بصورت کاملا ناخودآگاه میگه :
- من نمیگم کار سختیه ... ولی توقع زیادیه ... آموزش میخواد ..و کار یکی دوروز نیست !!!
مازیار میاد جواب بده که یکی دیگه از طراح های شاهدخت که میدونم از دوستای صمیمیه میشا فخیمه با شکلک با نمی میگه :
- سوگلی بلده ... همین بسه ..
متوجه حرفش نمیشم ...که با چشمای متعجب ساجده و سکوتی که برای یه لحظه کل اتاق رو فرا میگیره و نگاه پر استرس ترانه بین من و دختر طراح و مازیار دوزاریم میفته که منظورش از سوگلی شاید خودم باشم ...
مازیار ...برای یه لحظه سر جاش وایمیسه و صاف نگاهش رو میندازه رو دختره ...و عجیبه که با اینکه یواش گفته بود کاملا متوجه شده ...
اخم و تیغ نگاش اونقدر برنده است ... که دختر .. به وضوح رنگش میپره و دیگه حرفی نمیزنه ...
- ساجده منظورش من بودم ؟!
سرم تو گوش ساجده فرو رفته ... و دستم به وضوح یخ بسته ...
ساجده در حالیکه اشاره میزنه که حواسم رو به جلو بدم ابریشم چی داری نگاهمون میکنه آره ی زیر لبی میگه و من سرم رومیندازم پایین و همش فکر میکنم شاید دلیل این حرف رو متوجه بشم ....
مابقی جلسه یه برنامه ریزی برای استارت اسپاده ... استارتی که 21 آگوست روز جهانی فشن ... رونمایی رسمی میشه ... .. هرچند که به گفته ی ابریشم چی همه ی طراح ها یه اوپنینگ غیر رسمی بعد از عید دارن و طرح هاشون و توی یه مجلس خودمونی تر به نمایش میذارن ...تا میزان کیفیت کار رو محک بزنن و در صورتی که خوب باشه ... دیگه طراح جدیدی به سیستم اضافه نمیشه ..در غیر اینصورت... برای اسپاد یه گروه طراح اعم از طراح های فعلی و طراح هایی که با عبور از فیلتر خاص ابریشم چی رد بشن تشکیل داده میشه ...
با تموم شدن توضیحات مازیار چند لحظه ای مکث میکنه و جمع و ری اکشن هاشون رو از نظر میگذرونه ... بیشتر طراح های پرارین قیافه ی ناراضی ای ندارن ... و خیلی عادین ..ولی طراح های شاهدخت ... انگارخیلی از موضوع استقبال نکردن .. با این حال ... حرفی زده نمیشه ...
- سوالی نیست ؟؟!
مازیار رو به جمع میگه ....
همه همدیگه رو نگاه میکنن ... که مریم که اصولا آدم خونسردیه بدون اینکه از جاش بلند شه میگه :
- همه ی این حرف های یعنی ما حداق تا اوایل اردیبهشت وقت داریم طرح بزنیم ؟؟
مازیار لبخندکمرنگی میزنه و با پلیدیه خاصی میگه :
- هفته ی دوم اسفند !!
همه کاملا کلافه نگاش میکنن که میگه :
- طرحاتون توی جلسه ی خودمونی یعنی من ترانه و فیروزه ... و البته ... کسری ...بررسی میشه .. و بعد از عید فرصت دوخت دارید ... و مستقیم هم بعد از 21 آگوست میره تو ویترین بوتیک !
فیروزه میگه :
- یعنی مثل الان طراح برای شخص نداریم ...
مازیار سری به نشونه ی منفی تکون میده و میگه :
- نه ... فعلا فروش داریم از همین طرح هایی که زدیم ... نمیخوام فعلا درگیر سود و زیان بشیم ...
یهو این وسط دوباره فائزه با قیافه ی متفکری دست بالا میبره و بعد از بفرمایید ابریشم چی میگه :
- 21 آگوست مگه فشن ویک نداریم ؟؟! یعنی ما تا اونموقع هم طراح های هر ساله ی ویژه ی تابستون رو باید بزنیم هم اینکار رو هم سفارش ها بعد از عید که سه ماه تمام، موج دوم عروسی ها و مهمونی هایی که مشتری های سرازیر میشن ؟؟!!
مازیار لبخند کمرنگی میزنه :
- بده ؟!
فائزه که به وضوح مشخصه کارش رو خیلی بیش از تصور من دوست داره لبخند پر عشوه ای میزنه و میگه :
- میدونید که من عاشق این شرایطم ...
مازیارم سری تکون میده ...و به بقیه طراح ها نگاهی میکنه و به وضوح چشم هم چشمی و حسادت به این استقبال بیش ازحد فائزه ... باعث میشه اونام خودشون رو مشتاق نشون میده و چهره ی راضی مازیار هم این فکر رو تایید میکنه ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#79
تقریبا دو هفته ای از اسفند میگذره ... از بعد از جلسه ی ابریشم چی اونقدر کار ریخت روی سرم که برای خودمم غیر قابل باور بود ... از لباس قوام و رضایتی که بعد از دوخت لباس اول داشت تقریبا روزی نبود که معرفی از سمتش نیاد ... از لباس شب و عصرونه تا لباس ساقدوش و مادر و خواهر عروس تا ... مشتری های مذهبی ای که خواستار لباس های پوشیده بودن و همه ی این ها باعث شده بود تعداد طرح های اجراییم بالا بره و به تبع اون تعداد فالوئر های م به عدد قابل توجهی برسه .... از طرفی هم یه نکته ی مثبت دیگه ام داشت ... اونم این بود فکر ابریشم چی تا حد زیادی از عادت های روزمره ام دورشده بود ... البته بماند که سفر دوهفته ایش به خارج از کشور و مشغله های بعدش عملا باعث شده بود رابط من باهاش ترانه ای باشه که این روزا حالش کمی بهتر از پیش بود یا لااقل اینجور نشون میداد که از هر مشکلی که داشته ... تونسته عبور کنه و دوباره بشه همون ترانه ی سابق ...
با باز شدن در چشم از پنجره جوونه های روی درخت ها که خبر از اومدن بهار رو میدن میگیرم و بر میگرم سمت در ...
- متین بیا که عشقت از راه اومد ...
میخندم و میگم :
- حالا دوست دارم ولی نه در این حد ..
میخنده و میگه :
- ا ؟؟؟! مرگ من منو دوست داری؟!
سری تکون میدم که میگه :
- خودمو نگفتم !! عشقتو گفتم !
نگاه پر از سوال و در عین حال خسته ام رو میندازم تو چشماش و میگم :
- کیه این عشق ما ...
بعدم خمیازه ای میکشم و پشت میزم میشینم ...
در حالیکه میره سمت میز خیاطیش میگه :
- میشا جون عزیزم ... دوران تبعیدش سر اومد ...
اونقدر خسته و در عین حال کسلم که به یه خوش اومده اکتفا میکنم و سرم رو فرو میبرم تو طرحی که برای یه خانم 85 ساله باید بزنم ...و بدجور کسلم کرده ...
و دست آخرم بجای طرح یاد طاهایی میفتم .....که این روز ها ناجور بخاطرش با مادرم که همه کسمه درگیرم ...
با تموم شدن ژانویه تقریبا اوایل بهمن بود که طاها دوباره برگشته بود کانادا ...ولی قبلش بازم به اصرار مامان یه قرار صحبت گذاشتیم و توی اون قرار ... طاها بهم گفته بود که تا زمانی که برگرده یعنی تقریبا یک هفته مونده به عید .... بهم مهلت میده فکرامو بکنم ... و تصمیم نهاییم رو بهش بگم ...برام از هر دری حرف زده بود از آینده ای که میخواست برام بسازه ..حتی تحقیق کرده بود که رشته ام رو چجوری توی کانادا میتونم ادامه بدم یا کجا میتونم برای کار درخواست بدم و یه لیست پر از سایت و مقاله های انگلیسی در باره رشته ام توی کانادا برام آورده بود تا بخونم ... بلکه روی جوابم تاثیر بذاره ...
این وسط با رفتن طاها فشارهای مادر برای جواب مثبتم بهش بیشتر شده بود .. و همین بیش از پیش کلافم میکرد و منی رو که یه عمر عاشق خونه و خانواده ام بودم رو از خونه فراری داده بود ...
برام باورش سخت بود ...و درک نمیکردم این همه اصرار رو برای قبول طاها ....
با خداحافظی ساجده دوباره به خودم میام ..و با لبخندی ازش خداحافظی میکنم .. کش و قوسی به بدنم میدم ... روزهای بلند شده و با اینکه ساعت از شش گذشته بود هوا هنوز تاریک نشده ...
نیم نگاهی به سه چهارتا طرح نیمه تمامی که میدونم تموم هم بشن چنگی به دلم نمیزنن میندازم ..و کسل و بی حوصله از جام بلند میشم و بعد از پوشیدن لباس چراغ اتاق رو خاموش میکنم و از پله ها میام پایین ...
هنوز از پیچ پا گرد رد نشدم که از پشت میبینمش ... نمیدونم چرا با دیدنش بی اختیار ضربان قلبم کمی تند میشه و نفسم تنگ .... توی این گیر و دار نگاهم میفته به میشا فخیمی که خیلی مظلوم روبروش وایساده و مرتب با هر سری که تکون میده یه چشم میگه ... بر خلاف چشم های واضح میشا چیزی از حرف های ابریشم چی شنیده نمیشه ...
نفس عمیقی میکشم و قبل از اینکه من رو توی این حالت ببینند سرم رو میندازم پایین و با نادیده گرفتن حضورشون سریع به طرف در خروجی ساختمون میرم ...
هنوز دستم به دستگیره نرسیده که با شنیدن فامیلیه خودم .. بی احتیار چشمامو میبندم و برای یه لحظه قدم هام قفل میشه ...
- خانم موحد ...
در حالیکه سعی میکنم عادی باشم و ظاهرم نشون نده دلتنگی این چند وقتی که ندیدمش رو بر میگردم سمتش و با لبخند کمرنگ و عادی ای بله ای میگم :
رو به میشا میتونید تشریف ببریدی میگه و خودش رو با سه چهار قدم میرسونه بهم ...
نیم نگاهی بهم میندازه و با لبخند خیلی کمرنگی میگه :
- خوب هستید خانم ..
- الحمدلله... شما خوب هستید ؟
سری تکون میده ... دست دست میکنه و با نگاهش که میره ست پله ها تازه میفهمم منتظر میشا فخمیی که توی پاگرد ایستاده با نگاه ما دوان دوان میره بالا ....
نفسش رو محکم میده بیرون و با جدیت خاصی رو بهم میگه :
- اوضاع کار چطوره ؟!
ابروهامو میدم بالا ... یعنی واقعا نمیدونه ؟؟؟!
سکوتم رو که میبینه یکم از موضعش کوتاه میاد و با خنده ی کمرنگی میگه :
- خانم قوام خیلی براتون خوش یمن بودند ...
سری تکون میدم و میگم :
- خیلی اونقدر که وقت سر خاروندن ندارم ...
برای یه لحظه نگاه عمیق و مهربونی میکنه و میگه :
- خسته نباشید خانم ...
پوزخندی ناخودآگاه میشینه رو *ل بام* که باعث میشه اخم کمرنگی کنه ... بی اختیار ناراحتی یک ماه ندیدنش رو با لحن زهر دارم جبران میکنم و میگم :
- خدارو شکر خانم قوام کارهای من روپسندیدند ...وگرنه فکر کنم ... هنوز از دست نیش و کنا یه های گاه و بیگاه شما در امان نبودم ..
بر خلف انتظارم مجدد لبخند کمرنگی میزنه ...
- داشتید تشریف میبردید ؟!
در حالیکه متعجبم از رفتارش سری به نشونه ی مثبت تکون میدم ...
- میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ...
بله ی آهسته ای میگم که با دست به اتاقش اشاره میکنه راه میفتم سمت اتاق و توی یه لحظه روی دیوار کنار پله ها سایه ای رو میبینم که بی اختیار یه لحظه می ایستم .... ولی با حرکت ما به این سمت ... سریع محو میشه ... ابریشم چی هم به تبع من می ایسته و نگاه من رو دنبال میکنه بعد با نگاه کمی متعجبی میگه :
- چیزی شده ؟
مطمئنم از دیدن سایه ولی با این حال .. نه ای میگم و مجدد به سمت اتاق حرکت میکنم ... خیلی زود روبروش توی دفترش .. همونجایی که روز اول استخدامم نشسته بودم .. میشینم و سریع میره سر اصل مطلب :
- تقریبا یک ماه و خرده ای گذشته ... راستش میخواستم بدونم ...برای اسپاد تا الان طرحی زدید ؟!
صادقانه شونه ای بالا میندازم و میگم :
- راستش توی این مدت اونقدر مشغله ی کاریم زیاد بوده که جز دو تا طرح نیمه تمام که همون اوایل کار کردم ... کار خاصی انجام ندادم ...
برای یه لحظه نگاهش کمی نا امید میشه ...ولی خیلی زود حالت نگاهش عوض میشه و میگه :
- راستش کمی نگرانم ... چطور بگم ... من جز شما از هیچکدوم از خانم های طراح تا حالا طرح مردونه ای ندیدم ... با اینحال برای اینکه کارامون از هر حیث بی عیب و نقص باشه ... و با توجه به تعطیلات ژانویه و خوب ... کاهش قیمت ها ... تصمیم گرفتم زود تر از موعدی که باید برای خرید پارچه ی مردونه اقدام کنم ...و دو هفته ای با مسعود.. که میشناسید برای خرید رفتم ایتالیا ....
مسعود پارچه های مختلفی خرید که خوب سلیقه ی منم توی خریدش در نظر گرفت ... در اصل میشه گفت ... مسعود اینبار بار پارچه اش روبا سلیقه ی خودم و خودش خرید و حالا من نیاز دارم ... برخلاف همیشه ... اینبار با مشورت یکی دو نفر دیگه پارچه هایی که میخوام رو از بار مسعود بردارم ...
تعجب نگاش میکنم ... و خدا خدا میکنم .. جمله ی بعدیش اونی باشه که توی ذهن منه ...و بخواد سلیقه ی من رو هم توی انتخاب پارچه ها در نظر بگیره ...
برای همین نفس عمیقی میکشم و با صدای نسبتا ضعیفی میگم :
- خوب ؟!
لبخندی میزنه و دستی به موهاش میکشه ... کاملا مشخصه توی یه شش و بش خاصیه ...
- راستش ... فردا میخواستم با کسری و فیروزه ترانه ... برای نتخاب پارچه بریم پیش مسعود ... خوشحال میشم اکه شمام همراهمون باشید ...
ضربان قلبم بالا میره بر خلاف خوشحالی عمیقی که توی دلمه با بی تفاوتی میگم :
- چ ساعتی ... من یکم درگیرم ...
برای یک لحظه نگاش خیره میشه بهم ...
ازون نگاههای عمیق که حس میکنی دقیقا تا اون ته دلت رو میخونه ....
بعدم با لحن آمرانه ای میگه :
- قطعا بعد از ساعت کاری ....
حس میکنم زیادی روی کردم ... و زیادی مغرور جوابش رو دادم برای همین یکم از موضعم کوتاه میام و اینبار با لبخند شاید تا حدی خجالت زده ای میگم :
- پس خیلی عالیه ... خوشحال میشم بیام ...
نگاهش رو از روم بر نمیداره ..ولی روی لبش یه خنده ی کمرنگ نسبتا عمیق میشینه و بعدم سری تکون میده و به یه خوبه ی محکم بسنده میکنه ...
برای چند ثانیه یه سکوت دو طرفه بینمون حاکم میشه که منی بیش از این موندن رو جایز نمیبینم و رو بهش میگم :
- پس، قرارمون فردا بعد از ساعت کاری ...
بعدم چادرم رو جع میکنم از جام بلند میشم و همزمان میگم :
- اگه اجازه بدید من دیگه برم ...
همونطور که نشسته ... نگاه متفکرش رو میدوزه بهم و با سر رفتن رو تایید میکنم ... یکم این پا اون پا میکنم ولی بالاخره با اجازه ای میگم و میرم سمت در ...
که یهو خانم موحدی توی اتاق میپچه ...
بر میگردم سمتش ...
- راستش ... براتون ...
من من میکنه و حرفش رو ادامه نمیده در عوض میره سمت در یکی از کمد های تو اتاقش و ساک کادویی کوچک و خوش رنگی رو از توش در میاره و با دو سه قدم محکم میاد سمتم ...
برای چند ثانیه خیره میشه بهم و بعد ساک رو میگیره سمتم ...
نگاه تا حدی بهت زده ام از ساک به صورتش و از صورتش به ساک حرکت میکنه ...که لبخندی میزنه و میگه :
- سوغاتی و شایدم بهتره بگم هدیه ی ناقابلیه ...
با تعجب ابروهامو میدم بالا و با لبخندی که نشون میده باور نکردم میگم :
- مال منه ؟
اینبار از این سردرگمی من خنده ی مهربونی روی لبش میشینه و کمی سرش رو خم میکنه و میگه :
- اشکالی داره مال شما باشه ؟!
آخه ی متعجبی میگم ...
که اینبار نرم تر میگه :
- خیلی اتفاقی دیدمش ... و با دیدنش یاد شما افتادم ... گفتم فرصت خوبی تا زحمتاتون رو توی این 5-6 ماهی که اینجا بودید جبران کنم ... بهر حال ... منم بهتون زیادی سخت گرفتم ...
خجالت میکشم ... شایدم بیشتر ذوق میکنم ... با طمانینه دستم رو جلو میبرم ... و با خجالتی که غیر قابل توصیف سا رو از دستش میگیرم و تشکر آرومی میکنم ..
لذت خاصی از این همه خجالت من توی چشماشه ....و این رو به وضوح میتونم ببینم ...
با این حال حرفی نمیزنه و به آرومی تشکرم ناقابلی میگه ... و در اتاق رو برام باز میکنه ...
سری تکون میدم و بعد از تشکر دوباره خداحافظی ای میکنم و از در خارج میشم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#80
روبروی آیینه ی آتاقم می ایستم و به ساک کادویی که توی کل راه با وسوسه ی باز کردنش مقابله کردم نگاه میکنم ...
بی اختیار لبخند روی لبم میشینه و خیلی زود با ذوق خاصی بازش میکنم...
از لای کاغذ رنگی ای که داخلشه دستم به پارچه ی ابریشمیه لطیفی میخوره درش میارم ...
با دیدن روسری کریستین دیور توی دستم بی اختیار ابروهام بالا میره و در حالی که از خوشی لبریزم موهام رو جمع میکنم و خیلی زود روسری رو سر میکنم ... رنگ و طرح فوق العاده ی روسری و از همه مهمترین سایز 140 بودنش همه و همه سلیقه ی رییسم رو به طرز باورنکردنی ای به رخ میکشه ...
خنده ای میکنم و ژستی جلوی آیینه میگیرم و توی یه لحظه دستم میره به سمت گوشیم ... و این فکر از ذهنم میگذره که میتونم ازش تشکری کنم ...
صفحه مسیج رو باز میکنم و در حالیکه ذهنم عمیقا درگیره میشینم روی تخت و مینوسم و پاک میکنم ...
دست اخرم .. با حس ترس خاصی گوشی رو میذارم کنارم و سرم توی دستم میگیرم .. و نفسم و محکم بیرون میدم ..
برای چند ثامیه با ذهن خالی بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنم ... توی همون حال میمونم ...ولس خیلی زود دوباره دست میبرم به سمت گوشیم ...
"از هدیه ی زیباتون سپاسگزارم ... زحمت کشیدید "
و بلافاصله پاکش میکنم و اینبار برای اینکه وسوسه نشم ... گوشی رو میذارم رو تخت و خودم بلند میشم و از اتاق بیرون میرم ...
بر خلاف راضیه و مرضیه که از سوغاتیم خوشحالن قیافه ی مادرم به وضوح گرفته است ...
- برای همه سوغاتی آورد ؟!
سری تکون میدم و به مرضیه که روسری رو از سرم میکشه و سر خودش میکنه لبخندی میزنم ...
ماما اما به وضوح مشخصه که قانع نشده ...
و با ناراحتی لیوان های چای رو جمع میکنه و میره تو آشپز خونه ... شاید اگه قبل تر بود .. یعنی قبل از اصرار های بی اندازه اش راجع به ازدواج با طاه میرفتم و کل ماجرارو تعریف میکردم ..ولی به جاش با عذاب وجدانی خاصی ... برمیگردم توی اتاق و خیلی زود آماده میشم برای خواب ...

روبروی خانم 85 ساله نشستم و فکر میکنم کی توی این سن این همه خرج لباسش میکنه ... حتی اگه مراسم عقد نوه اش باشه ...
خانم قوام هم همراهشه ... و اونجور که روز اول گفتن مادر صمیمی ترین دوست خانم قوامه ...
سه مدل طراحی رو جلوشون میذارم و بی اختیار خیره میشم به ناخن های قرمز و دست های کک و مکی خانم مسن روبروم که داره با دقت از پشت عینک پنسیش طرح ها رو بررسی میکنه ..
با سنگینی نگاهی چشم از قرمزی ناخن ها بر میدارم و نگاهم میره سمت قوامی که موشکافانه زیر نظرم داره ..
- جانم خانم قوام ؟
سری تکون میده و با گفتن .. هیچی باشه برای بعد ... نگاه ازم میگیره ...
- همین ... این رو از همه بیشتر خوشم اومد ...
قوام لبخندی میزنه و خوشحال از انتخاب میگه :
- اتفاقا شمسی جون منم از این خیلی خوشم اومد ... متینجون واقعا کاراش بینظیره ...
شمسی جون لبخند پررنگی بهم میزنه ...
- ماشالله خوشگلم هست .. بیشتر به دل میشینه ..
بی اختیار ابروهام بالا میره و کمی خجالت میکشم ...
- لطف دارید شما ...
شمسی جون نگاهش اونقدر خریدارانه است که تا موقعی ه با ترانه برای انتخاب پارچه میرن ... مستقیم نگاهش نمیکنم ...
با رفتن شمسی جون قوام که بر خلاف انتظار توی انتخاب پارچه همراهیش نمیکنه ....
لبخندی میزنه و میگه :
- بیا بشین دختر جون یه کاری داشتم باهات ...
لبخند کمرنگی میزنم و بعد از نشستن جانمی میگم که سری تکون میده و میگه :
- من عادت دارم همیشه چهارشنبه سوری ها توی خونم جشن میگیرم ... امسالم از این قاعده مثتسنی نیست ... برای چهارشنبه سوریت برنامه ای نذار ...
میخوام اعتراض کنم بگم که با خانواده هستم ...ولی اونقدر لحنش محکمه که جرئت نمیکنم .. بخصوص بعد از محبت هایی که این چند وقت بهم داشته ...
برای همین تشکری میکنم و با لبخندی که به وضوح مصنوعیه ... چشمی میگم ...
برای چند ثانیه به خندم نگاه میکنه و بعد میگه :
- اگه از طرف خانواده محدودیت داری ... میتونم با مادرت صحبت کنم ..
سری تکون میدم و بعد از تشکر ازش ... بهش این اطمینان رو میدم که مادرم مشکلی نداره و خیلی زود راهیش میکنم تا به جمع شمسی جون بپیونده...
ساجده که این وسط سکوت یه گوشه ی اتاق شاهده همه چیه رو میکنه و سمتم میگه :
- بیشور !!! بشکنه دستم نمک نداره ... نگفت این دختر اینجا نشسته دلش بخواد ...فقط تورو دعوت کرد ...
باهاش موافقم و بیشتر ناراحت از اینکه نمیتونه همراهیم کنه برای همین سری تکون میدم و میگم :
- آره ... از خودخواهیشون بدم میاد ... هرکاری که دوست دارن انجام میدن... براشون هیچی مهم نیست ..
بعدم برای اینکه دل ساجده از من نگیره میگم :
- اصل روز پرو لباس شمسی .. میگم نمیام ...
ساجده که اصولا ذات خوبی داره میخنده و میگه :
- خنگه نمیری چیه .. اتفاقا میری خوبم میری ... باید بری برای من کلی عکس و خبر دست اول بیاری ...
اینبار لبخندی میزنم ... و سری به نشونه ی باشه تکون میدم ...
ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه ...و از طرفی نگران مادرمم که چجوری بهش بگم توی این اوضاع نه چندان مساعد و از سمت دیگه ... توی یه فکر مشترک بین همه ی دخترام ... اینکه :
" آخه من چی بپوشم !!!! "
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، AlexeyGew


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان