رتبه موضوع:
  • 23 رای - 3.35 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان منِِ سرکش
#11
وارد سالن که میشم ... صدای موسیقی و فضای شاد سالن فکرم رو منحرف میکنه بی اختیار لبخندی روی لبم میشینه ... کسری که جلوی در وایساده و داره با دوتا از فیلمبردارا حرف میزنه اولین کسی که میبینتم و از دور لبخندی به پهنای صورت میزنه و بعدم حرفش رو با طرف مقابلش قیچی میکنه و میاد سمتم :
- چطوری ؟؟؟!!
سری تکون میدم و بد از سلام خوبمی میگم که میگه :
- اگه یه روز پرند خط تولید روسری بزنه ... مطمئن باش اولین گزینه ام برای مادلینگ خودتی ...
از تعریفش عرق سردی پشتم میشینه و خیلی آروم تشکر میکنم ... و بی اختیار دستم به روسری سایز بزرگم که تقریبا کل بالا تنم روپوشونده میره و مرتبش میکنه ...
با اجازه ای میگم و از کنارش رد میشم و میرم سمت ردیف اول که برای طراح های و روسا در نظر گرفتن ...
دنبال صندلیم میگردم ... که با دیدن ترانه و مازیار که با لبخند به ظاهر مصنوعی دارن مشخصا با هم بگو مگو میکنن فضولیم گل میکنه و خیره میشم بهشون که همون لحظه ابریشم چی سرش رو بالا میاره و مچم رو میگیره ...
با دیدنم همون لبخند مصنوعی هم از رو لبش میره...و نگاهش به وضوح از بالا تا پیین تنم میره و مجدد بر میگیرده به چشمام اونقدر نگاهش عصبی و عمیقه که خواه ناخواه توش غرق شدم ... تا اینکه یکی بهم تنه میزنه و به خودم میام ...
- نخوریششش !!!!
بر میگیردم سمت کسی که بهم تنه زده با دیدن فرشته !!! ... بی اختیار اخم غلیظی میکنم ... میشا فخیمم کنارشه ... و هردو پوزخند بدی رو لبشونه ...
- ریختی بیرون !!؟؟!! بعد سرش رو میاره کنار گوشمو میگه :
- نکنه برای مازی جونه !؟؟!!!؟
نفسم به شماره میفته .... یادم میفته کیفم و متعاقبا اسپریم رو توی اتاق جا گذاشتم ... برای همین سعی میکنم به خودم بیام .. نفس عمیقی میکشم و رومو بر میگردونم که برم ...
مچ دستم رو با ناخناش چنگ میندازه و میگیره تو دستش و قدم کوتاهه برای همین با این کارش یه قدم عقب میرم ..
لبش رو دوباره میذاره دم گوشم و میگه :
- فکر نکن کسی جذب معصومیت و موش مردگیه ساختگیت میشه ... دور اون بابارم خط بکش ...
اینبار نمیتونم عصبانیتن رو قایم کنم ... با تمام زورم مچ دستم رو میکشم که باعث میشه سکندری واضحی برم ...
- نترس .... مثل تو آشغال پسند نیستم ...

بعد با قدم های محکمی ازشون دور میشم و داغ جواب دادن رو به دلشون میذارم.. وقتی ولو میشم روی صندلی که اسمم روش بوده ... داغی اشک رو تو چشمام حس میکنم .. بی حرف آستین بافت رو یکم میدم بالا و نگاه میکنم به رد قرمز روی پوستم ... با عصبانیت آستینم رو میدم پایین و مثلا به سن خیره میشم ...ولی از درون میلرزم و تو عالم خودمم ...
با نشستن کسی روی صندلی بغلم ناخداگاه روم رو برمیگردونم سمت شخصی که کنارمه و با دیدن ترانه لبخندی میزنم ..
- قشنگ شدی ...
تشکری میکنم و لبخندم نرم تر میشه ...
- امروز از من ناراحت نشدی که ؟؟!
یاد صبح میفتم ...
- دروغ چرا خیلی بهم چسبید یکی اومد دنبالم ..ولی کاش با آقای ابریشم چی هماهنگ میکردین ؟؟؟!
اخماش میره تو هم میگه :
- با اون یابو ؟؟!
بعدم یهو انگار خودش میفهمه سوتی بدی داده .... سریع میگه :
- خیلی لباستو ترکیب رنگش بهت میاد ... امروز بعد از برنامه بیا تو اتاقم کارت دارم ... خودمم یادم رفت یادم بنداز مهمه !!!
لبخندی میزنم .. ولی بیشتر از یابو گفتنش به ابریشم چیه .....
نیم نگاهی به عقب میندازم کل سالن پر شده ... و زن ها و مردهای خوشپوشی که به گفته ی ترانه خودشون طراح و مزون دارن و ...
- مگه ما خودمون مزون دار نیستیم ؟؟!
سری تکون میده و میگه :
- ما برندیم ... از مزون هام سفارش میگیریم ... اینجوری به نفعمونه ... یه شاخه اس که به چندتا انشعاب تبدیل میشه ... بعضیاشون که خوب پول بدن .. طراحی با ماست و اونا به نام خودشون برند میکنن ... البته من خیلی سر درنمیارم ..ولی به صورت یه مناقصه ... اینکار برگزار میشه و به یه مزون یا بوتیک دوبار تعلق نمیگیره ... خیلیا برای اینکه کارشون بگیره ... قرارداد اولین شوهاشون رو با ما میبندن .. و روی غلتک که افتادن ... ما بقیش با طراح های خودشونه ... مثلا اونی که آخر ردیف دوم نشسته آنا سانیه ... کار اصلیش مانتوس ولی اولین شوی حضوریش رو با ما برگزار کرده و الانم از ما زیاد ایده میگیره ... اون یکی ردیف سوم نشسته و مانتوی سفید با گل های برجسته آبی و سرمه ی تنشه ... فرناز سینه ... اون اینجا طراح بوده .... و الان خودش برای خودش یه برند خیلی معروف شده ..ولی خوب ازونجایی که آدم بسیار کار بلدیه برای پیشرفت دادن ذهن خودش ... همیشه توی همه ی محافل مد و فشنی که توی ایران برگزار میشه شرکت میکنه و ایده میگیره ...
بعدم چند نفر دیگه رو معرفی کرد ... همه به نوعی اینجا براشون نقطه ی شروع بوده و برای بعضیام نقطه ی پرتاب ... این باعث میشه دلگرم تر بشم ... و لبخند محوی توی کل شو روی لبم بشینه ... بخصوص با وورد مدل های خودم ...
پچ پچ اطرافیان و نظرات مثبتشون که بلند میشه بی اختیار قلبم میریزه و گونه هایم گرم میشن .. ترانه که کنارم به وضوح شاده و اینو با فشاری که به دستم میاره نشون میده ... راحیل توی لباس شب طراحیم فوق العاده اس .....موهای *بدون پوشش* مشکی بلندش .. با پوست نیمه برنزه اش و چشمایی که آرایش دودی کرم داره ....و لباس مشکی طلاییش .. یه ترکیب اصیل شرقی رو به وجود آورده .... و از همه مهمتر اعتماد به نفس و قدم های مطمئنش ....صلابت خاصی به لباس داده ...
- قد لباست بی نظیره ...
لبخندی به ترانه و تعریفش میزنم ...
و با رفتنش .. شدت تشویق اطرافیان ..... کاملا نشون میده از طرح لباس راضی بودن ...
- بلند شو براشون دست تکون بده ...
با تعجب به ترانه نگاه میکنم .. با نگاه پر اطمینانش بی اختیار از جام بلند میشم و برای تمام کسانی که پشت سرمن دست تکون میدم .. اینکار باعث میشه .. اول صدای دست زد ها کم بشه و بعد یهو سالن از کف و سوت بترکه ...
حس خوبی دارم ... اونقدر خوب که قابل توصیف نیست شادیم تمام تو نگاهم میریزه و آروم سر تعظیمی فرود میارم و دوباره سر جام میشینم ...
ترانه شادانه دست میزنه و آروم میزنه رو شونم ....
نگام بی اختیار میره سمت .. ابریشم چی ...
نگاش اخم نداره ... بی تفاوته ... مثل سنگ ...دستاشم قفل تو هم .. تشویقی در کار نیست ..
با دیدنم سری تکون میده و مجدد میکنه سمت سن ..
بر عکس اون کسری ... تند تند داره ازم عکس میگیره و بعد از هر عکس لبخند از ته دلی مهمونم میکنه ...
بعد از اجرای لباس عروس ها و لباسای نامزدی که با استقبال خوبیم روبرو میشه ... همه ی مدعوین دعوت میشن به سالن پشت برای پذیرایی و آشنایی با طراح ها ...
رو به ترانه میکنم و میگم :
- فکر میکردم خودمونی تر باشه ...
میخنده و میگه :
- نه برای اینکه مدل ها و طراح ها توی جوش قرار بگیرن همیشه این آدیشن مفصل برگزار میشه ..
بی خبر بودم از همه جا ... خندم میگیره .. خدارو شکر میکنم لباس نسبتا مناسبی تنمه ...
وارد سالن پذیرایی که همون سالن روز داوریه میشم ...
آدمایی که بعضی با تعجب و بعضی با تحسین نگات میکنن و بعضیام تا نگاهشون بهش میفته .. چینی به بینیشو میندازن و روشوو میکنن اونور ... بخاطر مریضی فشارم پایینه ..میرم سمتی که آبمیوه ی دست ساز به مدعوین میدن و یه آب پرتقال میگیرم و گوشهای وایمیسم..
غرق تحلیل آدم های اطرافمم که :
- طراح جدید ...
بر میگردم سمت صدا با دیدن مردی که مشخصا آخر های دهه ی چهارم زندگیشه .. لبخندی که صرفا برای رعایت ادبه میزنم ..
با فاصله ی کمی ازم وایمیسه و دستاش رو توی جیب شلوار کت و شلوار خوش دوخت کشمیرش میکنه میگه :
- طرحاتون خیلی خوب بود ...
به رسم ادب تشکری میکنم و میام برم که ادامه میده ...
- از لباس شب چشم نواز و کت و دامنتون بگذریم ...کت شلوار فوق العاده بود ...
مازیارم همین رو گفته بود ... بی اختیار میگم :
- آقای ابریشم چیم .. کت و شلوار رو ...
ما بقی حرفم رو میخورم ..ولی تا تهش رو میگیره و بر میگرده سمتم و روبروم وایمیسه و ابروهاش رو میده بالا ..
- پس من و مازیار بغیر از جنس لطیف ... توی چیزهای دیگه ایم هم سلیقه ایم ...
از حرفش بی اختیار اخم بزرگی روی صورتم میشینه و میام با جازه بگم که ... که یه کارت از تو جیبش در میاره ...
- البرز اصفهانیان هستم ...
خیلی دوست دارم بزنم زیر دستش و زود ازونجا دور شم ...ولی همش به حرف های ترانه و اینکه یه طراح باید روابط خوبی داشت باشه فکر میکنم برای همین نفس عمیقی میکشم و برخلاف خواسته ی قلبیم کارت رو میگیرم و تقریبا مثل یه شی نجس با طمانینه بین دوتا انگشتم نگه میدارم ....
با دیدن آرم یکی از برزگ ترین کمپانی های تولید کت وشلوار مردونه ... بی اختیار ی تای ابروم میره بالا ...
اینکار من لبخندش رو پررنگ میکنه ...
- البرز ..
با صدای ابریشم چی هردو بر میگردیم ...
مازیار با قدم های محکم میاد سمتمون و پشت او ترانه بارنگ پریده ... لبخندی که کاملا ساختگیه ...
- مازیار ...
با هم دست میدن و برای جند ثانیه خیره میشن توی چشمهای هم ... نگاههایی که به هیچ عنوان دوستانه نیست..
- فکر نمیکردم بیای ..
البرز لبخندی میزنه و میگه :
- من هیچ وقت آدیشن های تورو از دست نمیدم ...
مازیار سری تکون میده و اینبار البرز به ترانه سلامی میکنه ...
ترانه خیلی سعی میکنه بی تفاوت باشه ... لبخند بی روحی میزنه ... و جوابش رو میده ...
البرز در حالیکه هردور ور مخاطب قرار میده رو میکنه به من و میگه :
- استراتژی جدیدت در انتخاب طراح رو پسندیدم مازیار ... طراح خوبی آوردی .. بخصوص کت شلوارش .. خیلی وسوسه انگیزه ...
مازیار نگاهی به من و کارت توی دستم میکنه ... بی تفاوته ...
تشکر محکمی میکنه و ادامه میده :
- البته مهم پایداری طرح هاست ... وگرنه معمولا طراح ها اولش هرچی دارن رو رو میکنن تا خودی نشون بدن ...
رنگم به وضوح میپره و لیوان یه بار مصرف با فشار دستم ... قرچی میکنه که از دید مازیار دور نیست ....
البرز لخندی میزنه و میگه :
- من بر عکس تو فکر میکنم ... کسی اگه یه بار بتونه خوب طرح بزنه .. مطمئن باش بازم میتونه ..
بعدم رو میکنه سمت من و ادامه میده :
- هر وقت دیدی اینجا اونجور که باید بهت بها بدن ... نمیدن .... درای شرکت من برات بازه ...
مازیار اخم ریزی کرد وبعدم با خنده ی بی تفاوتیمیگه :
- البرز .....هنوزم دنبال غذای دهنی اینو اونی ؟؟؟!!
بعدم نیم نگاهی که توش پر از تهدید بود به من انداخت و رو به البرز ادامه داد :
- بهتره از خودت پذیرایی کنی ..
البرز خنده ی کاملا مصنوعی میکنه بعدم سمت من و ترانه سری تکون داد و با مازیار دور شد ...
از تیررسمو که خارج شدن ...
ترانه بی مقدمه .. کارت رو از دستم قاپ زد و بعد از اینکه نگاش کرد آشغالی نثارش کرد و انداخت توی سطل ...
با عجب به این حرکت عصبی و سریعش خیره شدم .. نگاه من رو که دید یکم به خودش مسلط شد و گفت :
- نمیخواستی بری که ؟؟!!
از این حالتش خندم میگیره ... اونم میخنده ... خیلی سوالا تو ذهنم از این برخورد ها بود و دوست داشتم ازش بپرسم ...ولی بی خیال میشم و ما بقی پذیرایی رو تا جایی که در توانم هست رو با ترانه سپری میکنم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#12
سرم روی میز برداشتم ساعت نزدیکای 6:30 عصر بود و من مابقی جشن و پذیرایی رو بخاطر حال بدم پیچونده بودم و اومده بودم توی اتاق کارم... صدای موزیک سالن کماکان میومد این نشون میداد هنوز خیلی ها هستن . دوست داشتم برم ..ولی با فکر توبیخ بی خیال میشم .. و دوباره تک سرفه ای میکنم و میام سرم رو بذارم روی میز ...
- مزاحمت نیستم ؟؟!
با صدای ترانه که سرش رو از لای در آورده تو لبخندی میزنم ...
- میای تو اتاقم ..؟؟؟
باشه ای میگم و از جام بلند میشم ... و سلانه سلانه میرم سمت اتاقش ...
وارد که میشم نمیبینمش ...
- سرش رو از کمد اتاقش بیرون میاره و میگه بیا تو اینجام ...
به اون سمت میرم و با دیدن اتاق کوچیکی که درش مثل کمده و توش پر از لباس بی اختیار میخندم ..
ذوقم رو که میبینه دعوتم میکه برم تو ...
دور تا دور اتاق پر از لباس و کف شو کیف و من غرق این همه رنگ شدم...
چند تا لباسی که دستش هست رو میذاره روی میز چوبی وسط اتاق و میگه ..
- برای دوبی قطعا لباس میخوا ی... لباس پوشیده ومناسب .. اینا چند تا از لباسایی که من دارم ... دیگه ام لازمشون ندارم ... ممکنه بعضیاش یکم مد نباشه ..ولی مطمئنم میتونی با یکم تغییر چیزای خوبی از توشون دراری ...
به پارچه های رنگ لباسا و جنس های لطیفشون دستی میکشم و میام بگم ولی ...که میگه :
- من با هیچ کس تعارف ندارم ... اینا مال توان ..
لبخندی از سر رضایت میزنم اونقدر حرفش از ته دله که دونه دونه تاشون میکنم و توی ساک بزرگی که برام در نظر گرفته میذارم...
خوشحالم به فکرمه ...
یکم خوش و بش میکنیم و میام از در خارج شم که میگه :
- تا روز قبل از سفر لازم نیست بیای .. کار خاصی نمونده ونظری هم روی کار تو نداریم .. چیزیم باشه .. ساجده به تنهایی میتونه از پسش بر بیاد بمون خونه استراحت کن ...
لبخندی از سر ذوق میزنم و ازش تشکر میکنم ...
موقعی که میام تو اتاقم ساعت از 8 گذشته .. زمان با ترانه و نگاههای عمیق و مهربونش زود گذشته ... چادرمو سر میکنم و از پله ها سرازیر میشم .. گویا برنامه تموم شده و و راهرو نسبتا خلوته .. سر راه با یکی دوتا از همکارا خوش و بشی میکنم .. بعضیا لبخند میزنن و تعریفی میکنن و بعضیام صرفا به یه تکون دادن سر اکتفا ...
هنوز از در خارج نشدم که سحر بدو بدو میاد سمتم ...
- آقای ابریشم چی کارت داره ...

****
یک دقیقه میشه ایستادم روبروش ... داره کاغذ بازی میکنه و عملا من رو نادیده گرفته ... تک سرفه ای میکنم ... نا خواسته ...
سرش رو بالا میاره ... چند ثانیه نگام میکنه ... و مجدد شروع میکنه امضای چیزی و خوندن و ...
حالم خوش نیست .. سرم سنگین شده و تنم داغ تر از صبح ....
دلم میخواد بشینم ...
یکم دیگه به همین منوال میگذره ... تا بازم سرفه میکنم اینبار کمی طولانی تر ...
بدون اینکه سر بلند کنه میگه :
- بفرمایید بشینید الان این کارم تموم میشه ..
سریع روی اولین صندلی میشینم و بی تعارف از روی میز یه دستمال کاغذی بر میدارم ...
سرش رو بالا میاره ..و مچم رو که عملا بهش خیره شدم میگیره ... و بعد بی تفاوت تلفن رو برمیداره و چند دقیقه بعد با لهجه ی غلیظ عربی شروع به صحبت میکنه ... مایه ی تعجبات مارو هم فراهم ....
گوشی رو که میذاره از جاش بلند میشه و یه چند قدم راه میره و درست روبروی من بغل کتابخونه وایمیسه و میگه :
- بهترید ؟!
بینیم رو با دستمل پاک میکنم و تشکر میکنم ...
- خوبه ... ترانه گفت که این چند روز خونه استراحت می کنید ؟!!
سری به نشونه ی تایید میدم که ادامه میده :
- امروز البرز اصفهانیان خیلی ازتون تعریف میکرد ...
زل میزنه تو چشمام ... نگاه ازش بر نمیدارم بی هیچ تغییر در میمیک صورتم و کاملا جدی میگم :
- ایشون لطف دارن ...
یه دستش رو حائل کتاب خونه میکنه و با انگشت سبابش چونه اش رو میخارونه و میگه ...
- در لطف!!! ایشون شکی نیست ... ولی دوست دارم بدونم چه چیز تعریفی توی شما وجود داره که من نمیبینم ...
*ل بام* کم کم جمع میشه و باریک ... درونم عصبی و سعی میکنم حفظ ظاهر کنم... بی تفاوت شونه ای بالا میندازم که دستش رو بر میداره و با یه قدم هردو دستش رو روی صندلی روبروم حائل میکنه و میگه :
- کاری نداره .... به چالش میکشمتون ...
سرم رو کمی خم میکنم و چشمام رو ریز ...
مستقیم به چشمام زل میزنه و میگه :
- سه شنبه صبح عازمیم درسته ؟؟؟!
سری تکون میدم ... ادامه میده :
- من برای فشن ویک دوبی ... کت و شلوار مناسب ندارم.... یعنی اصلا وقت نکردم و مابقی لباس هامم به دلم نمیشینه...
دوزاریم کج نبود ... خدا خدا میکنم اونی که تو فکرمه رو در ادامه به زبون نیاره ...
- شما طراح جدید و خوووب !!! مایی .. فکر نکنم سخت باشه براتون طراحی و دوخت یه کت شلوار برای من ؟؟!! نه ؟؟؟!!
یه چیزی تو دلم میریزه و توی دلم لعنت میفرستم به البرز اصفهانیانی که باعث این مصیبت شده ... قیافم به وضوح رفته تو هم :
- ولی شما خودتون به ترانه فرمودید به من مرخصی بده ... درسته ؟؟!
دستاش رو از روی مبل برمیداره و دست به سینه جلوم وایمیسه و میگه :
- و شما الان دلیل این مرخصی رو کاملا متوجه شدید درسته ؟؟!
- پس مریضی من ...
لبخند یا بهتره بگم پوزخندی میزنه و میگه :
- امشب میتونید استراحت کنید ... یه سرماخوردگی ساده.. این همه ...
حرفش رو به وضوح عوض میکنه :
- تا فردا عصر سه تا طرح بزنید .. فردا عصر طرفای 5:30 – 6 اینجا باشید برای اینکه من طرح ها رو ببینم ... یکی رو انتخاب میکنیم و بعدش برای خرید پارچه میریم ...
میام حرف بزنم ..و اعتراض کنم که میگه :
- مشکلی هست ؟؟!؟
جدیت صداش .. یعنی خفه شو !!!
دلمو به دریا میزنم و میگم :
- ساعت 5:30 خارج از ساعت کاری منه ... خرید پارچم که معلوم نیست تا کی طول بکشه ... من صحیح ..
اخم میکنه و با صدایی بلند تر از صدای من میگه :
- وقتی که پاتون رو توی این حیطه ی شغلی گذاشتید باید پیه خیلی چیزا رو به تنتون بمالید !!! یکیش نبود محدودیت زمانیه ... با رفتارایی که امروز ازتون دیدم بعید بدونم اونقدریم که نشون میدید مقید باشید ...
عصبی از جام بلند میشم ....ولی سعی میکنم با آرومترین لحن ممکن که در توانم هست بگم :
- دقیقا من چه رفتاری کردم که شما... شما... به خودتون اجازه میدید چنین برداشتی رو از من داشته باشید و به نوعی به من .. توهین کنید ؟؟!
اخمش باز میشه و ابروهاش کمی بالا میره و خنده ی محوی روی *صورت* میشینه ...
- دعوا دارید دختر خانم ؟؟!
به حالت گارد گرفتم نگاهی میکنم و صاف وایمسیم با صدایی که سعی میکنم کنترل کنم و نلرزه میگم :
- دعوا نیست .. شفاف سازیه...
سری تکون میده و میگه :
- من زیاده روی کردم ... درست ... ولی یادتون باشه تا زمانی که جا برای پیشرفت دارین .. سرکشی نکنین و هرچیز معقولی!! توی حیطه ی شغیلتون !!! رو ازتون خواستن قبول کنید !!
ابرو هام به علامت نفهمیدن بالا میره که چند قدم بر میداره و توی یه قدمیم وایمسه و یکم سرش رو خم میکنه تا حدی که عطر خنکش نفسمو به بازی میگیره و جدی میگه :
- قبول زحمت میفرمایید ؟؟!
سرم بالاست ولی چشمام رو پایین میندازم ... و بعد از کمی مکس بلهب خفیف اما محکمی میگم ...
- خوبه ...
دوباره فاصله میگیره و میره سمت میزش و چیزی برمیدارخ ...
- فردا 5.5 تا 6 منتظرتونم ...
- بله .. میرسم حضورتون ...
میرم سمت در که صدام میکنه :
- خانم موحد...
بر میگردم ... دو سه قدم با قی مونده رو از میزش میاد سمتم :
- تلفن همراهتون ...
خیره میشم به گوشی موبایلم که دستشه ...
- این ...
یاد دیشب میفتم ...
و در حالیکه گوشی رو از دستش میگیرم .. پرسشگر نگاش میکنم :
- دیشب از توی کیفتون برداشتم تا با خانواده تماس بگیرم ...
" و دقیقا چرا برنگردوندید سر جاش رو میخورم " ولی نگاهم رو تغییر میدم ... که کاملا متوجه میشه و ادامه میده :
- اصلا حواسم نبود ...
تشکری میکنم و میام از در برم بیرون که خیلی جدی میگه ..
- پسورد داشته باشه خوبه ..
پرسشگر نگاش میکنم
- گوشیتون ...
ابروهام میره بالا .. "فضول"
بله و خدا حافظی زیر لب میگم و از اتاقش میام بیرون ...
دلم میخواد در اتاق رو جوری بزنم بهم که کل شرکت رو سرش آوار شه .. کل راه تا در ورودی ساختمون خودمو کنترل میکنم و تمام عصبانیتمو اینبار سر در ورودی در میکنم ...
بعد از خروج سریع گوشیم رو در میارم و سریع به مادرم زنگ میزنم :
- سلام مامان خوبید ؟؟!
صداش ازونور خط میاد برخلاف تصورم نه نگران نه چیزی ..
- ببخشید گوشیم از دیشب ..
- میدونم عزیزم نگران نشو زنگ زدم رییست برداشت گفت که دست ایشون جامونده...
اونقدر کفری میشم که سر سری یه حرفی با مادرم میزنم و در نهایت با گفتن " میام خونه حرف میزنیم " تماس رو قطع میکنم و به گوشیم نگاه میکنم .. دوتا تما س از مادرم و دوتا اس ام اس از راضیه .... که هردوش خونده شده ...
به خودم میام .. اونقدر عصبانیم که تاریکی شب و دیر وقت بودن رو نمیفهمم ... به ایستگاه اتوبوس میرسم .. بیخیال در بست میشم ... و میشینم ...بلافاصله بی اختیار و با استرس میرم تو گالری عکسم ...و عکسامو یکی یکی نگاه میکنم ...بیشترش حجاب داره ... ولی خوب منم مثل خیلی از دخترا تو خونه با آرایش و اداهای مختلف عکس داشتم . با را ضیه و مرضیه ... مهمونی ها .. خدا خدا میکنم ندیده باشه .. شعور داشته باشه ... کلافه زیر لب لعنتی میگم و با اومدن اتوبوس گوشیم رو با عصبانیت میندازم تو کیفم و سوار میشم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#13
در حالیکه یه کاسه سوپ دستمه و دارم میخورم .. به مرضیه و راضیه که کیسه ی لباس هایی که ترانه داده رو زیر و رو میکنم وخیره میشم ..نا خدا آگاه خندم میگیره ....
مامان که از دستشون کلافه شده نگاهی به راضیه که سعی داره به زور یکیشون رو تن کنه میکنه و میگه :
- حالا پارش نکنی ... آقا جون نمیره تو تنت دیگه ...
راضیه با عصبانیت لباس رو میکشه از سرش بیرون و میگه :
- تف به این کنکور .. بخدا من سایزم 36 بود ..
خندم تبدیل به قهقهه میشه و با گفتن حالا که نیست .. و یکی از لباس ها که آبی آسمانی و بالاتنش شبیه لباس ملکه کیت و پایین تنش دولایه حریر *بدون پوشش* و یه کمر طلایی داره رو از لای لباس های بیرون میکشم و ظرف سوپم رو میذارم رو میز و میرم تو اتاقم ...
بعد از پوشیدن لباس موهام رو بالای سرم جمع میکنم و از اتاق میام بیرون ...
راضی و مرضیه همزمان سوتی میزنن و مامان رو که توی آشپزخونه اس صدا میکنن ...
- خوبه مامان ؟؟!
مامانم تکیه میده به در آشپزخونه ..
- بچرخ ...
میچرخم ...
با دقت نگاه میکنه و بعد میاد سمتم ...
- مشکل اصلی این یه تیکه بازی روی سینه و گردنته ..
دقیقنی میگم ... که با گفتن بسپرش به من خیالمو راحت میکنه ... راضیه ام ادامه میده :
- این از همشون شکیل تره ... بنظرم توی برنامه ی اصلی اینو تنت کن جنس پارچشم عالیه ..
مامانم تایید میکنه ... که میگم :
- فقط موهامو بنظر شما چجوری بپوشونم ؟؟؟!

اونشب تا ساعت نزدیک به یک با راضیه و مرضیه توی اینترنت سرچ کردیم و بالاخره یه طریقه بستن روسری که مناسب لباس باشه پیدا کردیم ... خوشبختانه ازونجایی که برنامه دوبی بود این سبک لباس پوشید اصلا براشون مهم نبود و توی خیلی از فشن ویک هایی که توی دوبی برگزار میشد خیلی از خانم های شرکت کننده حجاب داشتن .. همین باعث شده بود احساس رضایتم چند برابر بشه ...
با خوابیدن راضیه و مرضیه .. من یاد تازه یاد درخواست ابریشم چی افتادم ... و با اینکه خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم تمومش کنم و بعد بخوابم .. کت شلوار طراحی کردن بخاطر توجه مرد ها به کلیات ساده تر از لباس شب بود ..ولی نه اونقدر ساده که یه نصف روز وقت بذارم .. چهار پنج تا طرحی که به ذهنم میرسه رو طراحی میکنم و ساعت نزدیکای 5 صبح با احساس حالت تهوع ناشی از خستگی میخوابم...
ساعت یازده با زنگ گوشیم از خواب میپرم ...
چشمام از خستگی میسوزه .. با تک سرفه ای جام بلند میشم و بعد از خورد دو سه لقمه نون و عسل و یکی ازدمنوش های شفا بخش مادرم دوباره میشینم سر طرح ها ... نزدیکای چهار عصر بالاخره کارم تموم میشه .. گردن خشک شده ام رو از روی کاغذ ها بلند میکنم و .. کش وقوسی به بدن خشک شدم میدم و میرم که حاضر شم ...
در حالیکه دارم دکمه های پالتوم رو میبندم میام بالا سر میزم .... به سه تا طرح نهاییم خیره میشم ... یکیش از نظرم خیلی خوب شده ولی دوتایی دیگه ... حس خاصی بهشون ندارم و صرفا برای اینکه گفته سه تا طرح شاید اینجان ... کیفم رو بر میدارم و با طمانینه تک طرحی که از دیدم خوبه رو میذارم داخل پوشه و میذارمش تو کیفم و دوتای دیگه رو نیم نگاه دیگه ای میندازم توی یک لحظه هردورو میندازم توی سبد گوشه ی میزم که مال طرح های ناموفقمه و قبل از اینکه از کارم پشیمون سریع از اتاق خارج میشم و چادرمو سرم میکنم و بعد از بوسیدن مامان ازش خداحافظی میکنم و میرم ...
شب قبل یه مختصر توضیحی داده بودم از تصمیم رییسم ... و مادر کاملا این اتفاق رو با دید مثبت نگاه کرده بود .... و همین باعث شده بود نگرانی از سمت خونه وجود نداشته باشه هیچ اعتماد به نفس خوبیم داشته باشم ...و فقط و فقط همه ی نگرانی در یک نقطه خلاصه بشه ... خود شخص مازیار ابریشم چی !!
ساعت از 5:30 گذشته که وارد شرکت میشم... توی راه ورودی به خاطر اینکه وقت تموم شدن ساعت کاریم هست با یکی دو نفر خوش و بشی میکنم وبه محض ورود به ساختمون سینه به سینه ی میشا فخیم میشم ...
اصلا حوصله اش رو ندارم ...
برای همین بدون حرف میام از کنارش رد شم که میگه :
- شب کار شدی ؟؟؟!!
یه لحظه بر میگردم سمتش ...
میخوام جواب بدم ...
ولی بی خیال میشم و میرم سمت سحر ... که با تعجب داره به میشا نگاه میکنه ...
میشام با دیدن نگاه متعجب سحر که متوجه ماست .. نیم نگاهی به من میکنه و از در میزنه بیرون ..
- این چی میگه ؟؟!
به سحر که هنوز پرسشگر نگاه میکنه خیره میشم و شونه بالا میندازم ...
دختر خوبیه .. ازون آدم های بی حاشیه اس .. ازون ها که توی دنیای خودشون و به دیگران کاری ندارن ....
لبخندی میزنه و بدون حرف دیگه ای میگه :
- منتظرتونه .. برو تو ..
سری تکون میدم و با تقه ای به در و متعاقبا بفرمایید بمی که میاد وارد میشم ...
رو به پنجره ایستاده .. با ورودم بر میگرده ... کل اتاق بوی قهوه ی دمی میده... پلیور صورتی شلوار و بلوز مردونه ی طوسی کمرنگ و کفش و کمربند مشکی ... موهاش بر خلاف همیشه ش*بدون پوشش*ه اس و از ته ریشش نشون میده از دیروز که برای آدیشن زده دیگه ..دستی به صورتش نبرده ...با خودم فکر میکنم کت شلواری که طراحی کردم به این تیپش بیشتر میاد ...
سینه صاف میکنه .... به خودم میام ... و سلامی زیر لبی میدم ..
- به به .. سلام .. اگه بررسیتون تموم شد بفرمایید بشینید ..
خودمو از تک و تا نمیندازم ...دل رو میزنم به دریا و فکری که توی ذهنم بود رو به زبون میارم ...
- داشتم فکر میکردم طراحیم چقدر روی استایلتون میشینه ...
دوتا ابروهاش بالا میره ... و لیوان قهوه اش رو میذاره روی میز و میگه :
- یعنی آماده ان ؟؟!
بله ای میگم و با دو سه قدم محکم درست روبروش سمت دیگه ی میز می ایستم و از توی کیفم پوشه رو بیرون میارم و میذارم جلوش ..
- خدمت شما ...
پوشه رو بر میداره .. بازش میکنه و جند ثانیه ای به طرح اول خیره میشه ...
طرح رو بلند میکنه و و پوشه رو این ور اونوری میکنه ... متعجب به من نگاه میندازه :
- قرارمون سه تا بود ...
خیلی جدی میگم :
- یه طرح خوب بهتر از سه تا طرح متوسطه ...
برای چند ثانیه... با خنده ی محوی نگام میکنه و بعدم با لبخند بد*خصوصی* میگه :
- الان این خوبه ؟؟؟!!
جوابی ندارم بدم .. برای همین سکوت میکنم که ادامه میده :
- حالا بنظرتون این طراحی به استایل من میاد ؟!
خیلی جدی دوباره نگاش میکنم و میگم :
- به این استایل الانتون ... بله ...
دوباره لبخندی میزنه و کت اسپرتش رو از روی دسته ی صندلیش بر میداره و موبایل و سوییچشم از میز ...
- بریم فابریک (پارچه ) انتخاب کنیم ...
بی حرف دنبالش راه میفتم .. در رو باز میکنه و عقب وایمسیه ... تشکری میکنم و از در میرم بیرون ...
رو به سحر میکنه و میگه :
- من دارم میرم ... فکس پرند رو زدی ؟؟!
سحر بله ای میگه و در جوابش خسته نباشیدی میشنوه و بعدم با خداحافظی میریم سمت حیاط ...
احساس بدی دارم .... با طمانینه از پله ها پایین میرم و نگاهم روش که داره میره سمت ماشین .... قفل میشه ... در ماشین رو که باز میکنه از بالای در نیم نگاه پرسشی به من و این همه دست دست کردن میندازه برای همین رو بهش میگم :
- میخواین خودتون پارچه رو به سلیقه ی خودتون بخرید و من فقط ...
هنوز حرفم تموم نشده که سوار ماشین میشه و مادامی که من میرسم بهش در جلو رو باز میکنه ...
بهش چند ثانیه ای خیره میشم ... اخم کمرنگی میکنه و میگه :
- جدا از رابطه ی رئیس و مرئوسی من و شما همکاریم .. خیلی دوست ندارم نقش راننده ی همکارم رو داشته باشم ...
لپم از تو گاز میگیرم و میرم سمتش در جلو ولی قبل از نشستنم میگم :
- احترام به عقاید و فرهنگ متقابل ربطی به رئیس مرئوسی و همکاری نداره ...
سری تکون میده و میگه :
- به عقایدتون احترام میذارم دخترخانم ... ولی فرهنگ پوسیده ای دارین ....
توی سکوت سوار میشم ..
و نیم نگاهی به بی تفاوتی بی خیالیش میندازم ...
حتی حرفی توهین چند ثانیه پیشم انگار یادش رفته .. کلا انگار یادش رفت منی توی ماشینم .. به محض خروج از حیاط و رسیدن به خیابون اصلی موبایلش زنگ میزنه و مابقی راه بحث های مختلف ..
بحث هایی که علاقه ای به گوش دادن ندارم .. اهمیتیم ندارن ...
به خیابون های اطراف خیره میشم ... جایی که میریم سمت تجریشه و از خیابونی که منتهی به کاخ سعد آباده بالا میریم و میپیچیم توی آخرین کوچه نرسیده به کاخ اواسط کوچه پارک میکنه و با گفتن رسیدیم از ماشین پیاده میشه و منم متعاقبا همراهش ...
جلوی یه مجتمع مسکونی خیلی بزرگ ایستادیم ...
با شک به ابریشم چی که داره از پله ها بالا میره نگاه میکنم و بعدم به مجتمع ...
- فکر نمیکردم خونه ی کسی بخوایم بیایم ..
بدن اینکه سر از تو گوشیش در بیاره میگه :
- خونه نیست .. دفتر کاره..
و با گفتن این حرف وارد ساختمون میشه و رو به سرایدار میگه ... دفتر آقای حریریان...
سرایدار نگاه مشکوکی به من میکنه و میگه :
- خانم همراه شماست ...
ابریشم چی اخم غلیظی میکنه و بله ای میگه ...
و راه میفته که بره ...
- ببخشید صبر کنید اطلاع بدم ..
و بعد تلفن رو برمیداره و بعد از چند ثانیه ای توی تلفن میگه :
- آقای حریریان یه خانم و آقایی تشریف آوردن ...
بعدم رو به ابریشم چی میکنه و میگه :
- آقای ؟؟؟!
- ابریشم چی ...
و بعد از گفتن فامیل لبخندش پررنگ میشه و با استرس از کابینش میاد بیرون و میگه :
- بفرمایید خواهش میکنم ببخشید ..
سوار آسانسور که میشیم برای یه لحظه چشم تو چشم من میشه ... و لبخند میزنه ...
برام عجیبه ... هنوز لبخندش رو هضم نکردم که میگه :
- چیز ترسناکی وجود نداره دختر خانم جوون !
هنوز جمله ی "ولی من نمی ترسمم " تموم نشده که دوباره میخنده و در آسانسوری که رسیده به طبقه ی مورد نظر رو باز میکنه و وایمیسه تا من رد شم ...
- از رنگ پریدتون مشخصه ...
بر میگردم سمتش تا چشم غره ای برم که با دیدن خنده ای که با غافلگیر شدنش توسط من میخوره .. بی اختیار بدون حرف سر برمیگردونم ... نمیدونم چی تو خنده ی فروخوردش بود که عملا لالم میکنه ....
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#14
به به مازیاره پر انرژیه مرد تپل قد کوتاه روبروم باعث میشه ذهنم رو از فکرهای چند دقیقه پیش خالی کنم و به خوش و بش رئیس قد بلندم با مرد کوتاه قد خیره بشم ..
- امسال دوست پارسال آشنا از وقتی که فابریک های زنونه نمیارم .. دیگه سراغی از ما نمیگیری ..
ابریشم چی از همون خنده ی نادرش که تا به اون روز فقط یک بار اونم چند ثانیه پیش توی آسانسور دیده بودم رو میزنه و میگه :
- نگو مسعود .. .. درگیرم ... خودت که بهتر میدونی ..
مرد که حالا میدونم اسمش مسعوده لبخندی میزنه و با گفتن میدونم بابا همه درگیریم .. رو به من میکنه و میگه :
- سلام خانم .. خیلی خوشبختم حریریان هستم ..
نه دستی جلو میاره نه نگاه عجیبی میکنه و همین بی اختیار میشه کمی دلگرمی ....برای همین با لبخند آرومی سلامی میکنم و میام ادامه بدم حرفم رو که اینبارمازیار تقریبا وسط حرفم میپره و میگه :
- خانم موحد ... طراح جدید پرارین .. ایشونم مسعود حریریان دوست قدیمی و از بزرگترین وارد کننده های پارچه کت و شلواری مردانه از فرانسه و ایتالیا ...
خوشوقتمی میگم و داخل میشیم .. ... به اپارتمان نه چندان بزرگ روبروم نیم نگاهی میندازم... سبک چیدمانش کاملا دفتریه..ولی ازون دفتر هایی که نه تابلو دارن نه چیزی ... با ورودمون بلافاصله حریریان شروع به تعارفات مرسوم میکنه ...و مارو به سمت اتاقی که کاملا فضای اتق کار اما چیدمانی بازاری داره هدایت میکنه .. اولین چیزی که چشمم رو میگیره تابلو فرش کعبه ی بزرگی که بالای میز مدیر عاملی اتاقه .... و همین کافیه تا دوزاریم بیفته گه چرا حریریان بر خلاف تمام کسانی که این چند وقت توی این حیطه شغلی باهاشون در ارتباط بودم حتی نیم نگاهی عجیب و پرسشگر به چادرم ننداخته ... بعد از تعارف به نشستن .. خودش از در خارج میشه و میره ... معذب می ایستم که ابریشم چی دست رو روی یکی از صندلی ها میذاره رو به من میگه :
- بفرمایید خانم ...
سری تکون میدم و متعاقبش میرم سمت صندلی و میشینم و خودشم روی صندلی روبروم قرار میگیره و یکی ازکاتالوگ های روی میز رو بر میداره و پایی رو پا میندازه و بی توجه به من مشغول بررسی میشه .. هنوز چند دقیقه ای نگذشته که حریریان مجدد با صدا و خوش بشی که روی کلامش با مازیاره سینی به دست وارد میشه .... بوی قهوه ای که بهم تعارف میکنه ... بد جور بینیم رو بازی میگیره .. ولی با تمام این معرفی بازی ها و خوش و بش ها بازم ترس عجیبی دارم برای همین به رسم ادب بر میدارم ولی میذارم رو میز و ترجیح میدم لب به چیزی نزنم ..
حریریان و ابریشم چی سخت مشغول گفت و گو میشن .... ازون حرفا که نه به من ربطی داره و نه جالبه .. نمیدونم چطور ولی بعد از چند دقیقه در حین حرف زدن مازیار نیم نگاهی به من میندازه .. ازون نگاه ها که تا ته کلافگی آدم رو شخم میزنه و میفهمه ... یه لحظه حرفش رو قطع میکنه ..و بعد رو به من ادامه میده :
- مسعود جان جدید ترین فابریک ها و به روزترین طرح ها رو لطف میکنی به خانم موحد نشون بدی تا من و تو مشغولیم یه بررسی بکنه ..
مسعود سریع با گفتن حتما از جا بلند میشه و ببا بفرماییدی من رو به هدایت میکنه به سمت اتاقی که با باز شدن درو روشن شدن چراغش دنیایی از طاقه های پارچه کت و شلواری مردونه رو روبروم میبینم ...
- شما مشغول باشید من و رفیق قدیمی تازه بهم رسیدیم شاید از حرفامون حوصله اتون سر بره ..
تشکر میکنم .. لبخند گرمی میزنه و میره ...
وارد اتاق میشم و در رو نیمه باز میذارم .... صداشون پایین اومده و تقریبا متوجه نمیشم چی میگن... دستی به چند تا از طاقه های میکشم بیشترشون پشمن و کاملا رسمی ... رنگ های مشکی رو یه طرف چیدن .. جنس یکی از طاقه ها بنظرم خیلی عالی میاد و حدس میزنم پشم و ابریشم قاطی باشه پارچه ی مشکی بدون برق ... با راه های خیلی ریز دودی که تقریبا مشخص نیست ...
از این پارچه خوشم اومده و حس خوبی بهم میده .... و میتونه به مدل طراحی شدم جلوه بیشتری بده...
از اتاق میرم بیرون .. و میرم سمت اتاق .... با دیدنم صحبتشون هم قطع میشه و هردو منتظر نگاهم میکنن ..
- ااا ... ببخشید وسط صحبتتون .... من... من یه پارچه انتخاب کردم .. آقای ابریشم چی لطف میکنید .. تشریف بیارید ببینید ؟!
سری تکون میده و با حریریان از جاشون بلند میشه و میان سمت اتاق ...
به خاطر شلوغی اتاق و حجم طاقه ها فقط جای عبور برای یه نفر هست برای همین عقب وایمیسم خودش میره جلو .. و بر میگرده سمتم
- کدومه ؟؟!
برای اینکه ببینم به لطف قد کوتاهم روی پا بلند میشم با دستم اشاره میکنم :
- دومی از راست اون بالا ...
- این ؟؟!
- نه نه .. دوتا کناریش ...
- این ؟؟!
لبخندی میزنم و سر تکون میدم ... دستی به پارچه میکشه .. نمیشه از صورتش چیزی فهمید ...
طاقه رو توی یه حرکت میزنه زیر بغلش ...
میاره جلو میذاره روی میز جلوی در ... و دوباره دستی میکشه و پارچه رو بر انداز میکنه ...
حریریان با ابروهای بالا رفته داره نگاش میکنه و بعدم انگار طاقت نمیاره و عجولانه میگه :
- الحق خوب پارچه ای رو انتخاب کردن مازیار ...
اخم ریزی کرده و خیلی جدی با وسواس دوباره پارچه بررسی میکنه و بعدم رو به حریریان میکنه و میگه :
- تو که هرچی ما انتخاب کنیم برای غالب کردنم باشه میگی خوبه ...
حریریان قهقهه میزنه ولی مازیار با لبخند کماکان مشغول بالا پایین کردن طاقه ی پارچه و بعدم چند ثانیه ای به فکر میره ودر آخر .. نیم نگاهی که انگار توی صورتم داره دو دوتا چارتا میکنه به من منتظر میندازه و.... با اخم رو به حریریان میگه همین رو بده ...
حریریان برش میده و توی مدت برش ابریشم چی هم نگاههای گذاریی به من میندازه بی حرف و عمیق ! ...
منم چیزی نمیگم ... ولی ته دلم خوشحالم که بحثی روی پارچه پیش نیومده ....
بعد از آماده شدن بسته بندی ... حریریان و ابریشم چی کمی دیگه از این در اون در حرف میزنن و دست آخر بعد از ده پانزده دقیقه .. میگه :
- مرسی مسعود جون ... خیلی انداختمت تو زحمت ...ما دیگه رفع زحمت کنیم ...
تعارفات معمول میشه و آخر سر مازیار با جدیت رو به حریریان میگه :
- نه خانم موحد دیرش میشه ... دفعه ی بعد تنها حتما میام یه دل سیر همدیگه رو ببینیم ..
با حریریان دست میده .. منم متعاقبا تشکر میکنم و خداحافظی میکنم ...
وقتی پا توی راهرو میذارم و خنکی محیط بیرون به صورتم میخوره نفسی از سر آسودگی میکشم و ازون حالت خیلی معذب در میام ...
توی آسانسور بی حرف میگذره ... و منم از فرصت استفاده میکنم و خیره میشم به مازیاری که شدیدا تو فکره ...
از در مجتمع که بیرون میام با دیدن بارون نم نمی که شروع شده یاد ترافیک لعنتی ای که با یه قطره بارون چند برابر میشه میفتم برای همین رو میکنم سمتش و میگم :
- آقای ابریشم چی .. پارچه رو هم که خریدیم .. با اجازتون من از همین جا با یه دربست برم خونه و زودتر مشغول شم ..
اخمی میکنه و خودش رو به نشنیدن میزنه ... راه میفتم دنبالش و میام دوباره تکرار کنم که میگه :
- فهمیدم ... نه ! سوار شید ...
کلافه از این همه لحن دستوری پوفی میکنم .... و بی حرف سوار میشم ...
راه میفته .. حدسم درسته از کوچه که وارد خیابون اصلی میشیم .. با خیابون قفل روبرو میشیم ....
به ساعت که 7:30 دقیقه رو نشون میده نگاهی میندازه ... بی خیال پنجره رو میده پایین و دستش رو میکنه بیرون ..
لرز میکنم ... ولی بدون عکس العمل خاصی ... چادرمو بیشتر دور خودم میپیچم ...
به ثانیه نمیکشه دستش میره سمت بخاری ماشین و روشنش میکنه و هر سه تا کانال بخاری سمت من تنظیم میکنه ...
هردو ساکتیم به حجم زیاد ماشین ها نگاه میکنیم ...
سکوت و سکوت سکوت ...
ساعت 8 میشه و ما شاید نهایت به اندازه سه دقیقه مسیر عادی حرکت کردیم .. کلافه میشم ... میام حرف بزنم که قبل از من میگه :
- یه تماس با خانواده بگیر بگو ترافیکه... بعدم بگو دیر وقت میای ...
ابروهام بی اختیار بالا میپره و میگم :
- دیر وقت ؟؟؟! یعنی کی دقیقا ..
خیلی عادی در حالی هکخ داره به انگشتاش که با دونه های بارون دارن بازی میکنن نگاه میکنه .... ادامه میده :
- یعنی 11-12
اینبار دیگه واقعا نمیتونم کنترل کنم خودمو و میگم :
- بله ؟؟؟!!!! مگه کار دیگه ایم مونده پارچه رو هم خریدیم دیگه ...
نگاش رو از دستش میگیره و سمت من میکنه خیلی جدی میگه :
- میخوای سایز خودتون بدوزید نکنه ؟؟!!
برای یه ثانیه ساکت میشم ...
- خوب ... خوب ...شما سایزهایی که لازم دارم رو اس ام اس کنید ..
اخمی میکنه و میگه :
- یادم باشه جز منشور مشتری مداری مزون بزنم لطفا سایزاتونو اس ام اس کنید !! بعدم بی تفاوت ادامه میده :
- تماس بگیرید ... اول میریم شام ... من گرسنه امه ناهارم نخوردم ... بعدم بر میگردیم شرکت .. شما سایز های لازمتون رو میگیرید ... بعدم میرسونمتون منزل !!! این تفکر متحجرانتونم بذارید کنار .. من فکر میکنم مادرتون که یه یه نسل قبل شماس خیلی برخورد مناسب و معقولی دارن ... بد نیست یکم یاد بگیرید از ایشون ...
حرفاش تعریف از مادرم بود و تخریب من ... نه میتونستم ها بگم نه نه !! برای همین با عصبانیت گوشی رو از توی کیفم در میارم و با مادرم تماس میگیرم بصورت دقیق شرح ماوقع میدم ... شمرده شمرده و بی کم و کاست ...
مادرم صداش نگران بود ...ولی حرفی نزد و با گفتن فقط مواظب خودت باش..... کل نگرانیش رو ابراز میکنه ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#15
یک ساعت دیگه توی سکوت مطلق و صدای اهنگ ملایمی که جز وز وز مگس واری ازش چیز دیگه ای شنیده نمیشه میگذره .. کم کم دارم به مرض کلافگی میرسم که بالاخره جلوی یه باغ رستوران نگه میداره ...
با دیدنمون دربون دوام دوان میاد سمتمون و بعد از گرفتن سوییچ ماشین ماشین رو برای پارک میبره مسافت نسبتا کوتاهی رو زیر نم نم بارون طی میکنیم ... فضای زیبای باغ و سه ساختمون شیشه ای روبرومون تقریبا حواس من رو به کل از ابریشم چی پرت میکنه تا اینکه با صداش به خودم میام ...
- ایرانی فرانسوی یا دریایی ؟؟! چه سبک غذایی رو دوست دارید ؟!
برام فرقی نمیکرد دوست داشتم زودتر تموم شه برم خونه ... برای همین صادقانه میگم :
- فرقی نداره ...
بعدم با لحنی که تا حد زیادی نمیتونه دلخوری خودش رو پنهان کنه ادامه میدم :
- در اصل زیاد هم میل ندارم ...
برای چند ثانیه خیره و نه چندان دلچسبی نگام میکنه و بعد با دستش به یکی از ساختمون ها اشاره.. نفسم رو آروم میدم بیرون و به سمت ساختمون حرکت میکنم ... وارد که میشیم ... توی مدت زمانی که به سمت میزی میریم که گارسون راهنماییمون میکنه ...با نگاهی به غذاهای سایر مشتری ها میشه فهمید که رستوران فرانسوی رو انتخاب کرده ... به محض اینکه به میز میرسیم ... دستش به صندلی میره و بیرون میکشه و با اشاره ی خیلی جدی و فوق العاده رسمی از من خواهش میکنم که بشینم ...... بعدم با عذر خواهی کوتاهی به سمت دیگه ی سالن میره و از تیررسم خارج میشه ... کاملا میشد فهمید که رفته سرویس ... از فرصت استفاده میکنم نیم نگاهی به اطراف میندازم .. رستوران زیبایی بود ... که با نمای چوبی و گیاه های سبز آپارتمانی ترکیب دلچسبی رو به وجود آورده بود .. چشم که از تزئئینات رستوران میگیرم ... نیم نگاهی به آدماش میندازم ..... هنوز اونقدر روی هیچکدوم دقیق نشدم و مطابق عادت دیرینه ام سعی در بررسی و تحلیل روابطشون نکردم که با برگشتنش سر میز حواس منم از اطراف معطوف به خودش میشه .. .. به محض نشستن میاد حرفی بزنه که با اومدن گارسون و ریختن دو تا نوشیدنی توی لیوان ها و گذاشتن منو برای هرکدوم حرفش رو به وضوح میخوره. .. نگاهی به نوشیدنی میکنم ..که در حالیکه یه قلپ از نوشیدنی خودش میخوره رو بهم میگه :
- اینجا دیگه خونه ی مسعود نیست که بخوام چیز خورتون کنم ...
با شنیدن این حرف ابروهام به وضوح بالا میره و با کمی دستپاچگی میگم :
- آره .. یعنی .. نه ... من اونجا میل نداشتم ...
خندش رو میخوره بعد از اینکه یه نفس مابقی نوشیدنیش رو سر میکشه میگه :
- آب آلبالو و زرشک و انار مخلوطه ... خوشمزه اس بخورید ..
لیوان رو با طمانینه بر میدارم و یه قلپ ازش میچشم ... راست میگفت واقعا خوش طعم بود برای همین بی اختیار نیم نگاهی به لیوان میکنم و دوباره یه قلپ گنده ی دیگه میزنم و تازه میفهمم چقدر تشنه امه ...
نوشیدنیم که تموم میشه و لیوان رو میذارم روی میز تازه حواسم میره سمتش که دستش رو حائل میز کرده و داره نگام میکه ... برای اینکه خودم رو از تک و تا نندازم میگم :
- بد نبود ...
با این حرفم در حالیکه که خنده اش رو کنترل میکنه میگه :
- البته .. بد نبود اینجوری خوردید .. خوشمزه بود که الان لیوانیم در کار نبود نه ؟؟!!
با لیوانی که یه قطره ام نوشیدنی توش نبود نگاه میکم وتوی دلم میخندم ..... اینبار بی حرف منو رو میگیره سمتم ..
و منم ازخدا خواسته سرم رو با منو گرم کردم ...
تک تک غذاهارو از نظر میگذرومم و با دیدن پنه خندم میگیره .... یاد روز داوری میفتم .. برای همین کلا قسمت پاستا و پنه رو کنار میگذارم ... بین دوتا غذا دوبه شک بودم که میگه :
- استیک اینجا خیلی خوبه ..
سری تکون میدم و میگم :
- فاهیتای مرغش چی ؟؟!
خیلی بی تفاوت میگه :
- نمیتونم کمکی کنم من مرغ دوست ندارم ...
- باشه پس همون استیک ..
برای چند ثانیه سرش رو از منو میگیره و نگاه محکم و عمیقی بهم میکنه و میگه :
- دختر خانم من مرغ دوست ندارم نگفتم که شمام نخورید..
شونه ای بالا میندازم و در حالی که منو رو میبندم میگم :
- باشه پس همون فاهیتای مرغ ...
گارسون رو که صدا کرد و سفارش ها رو گفت بغیر از غذا چند سالاد و چندتا چیز دیگه ام گفت که ازونجایی که فکر میکردم برای خودشه خیلی گوش ندادم بیشتر سرم به اس ام اسی بود که راضیه داده بود ... اس ام اسی که بعد از اینکه گویا از مادر شنیده بود شب دیر میام خونه و با رییسم هستم صرفا برای سر به سر گذاشتن من نوشته بود ... بی اختیار به شوخیاش لبخندی میزنم و بعدم
گوشیم رو بی حرف بر میگردونم تو کیفم که میگه :
- برای گوشیتون پسورد نگذاشتید ؟!
یاد داستان گوشی میفتم برای همین خیلی سرد نیم نگاهی بهش میندازم و سری به نشونه ی منفی نشون میدم ... که باعث میشه اونم بی حرف روشو برگردونده و تا اومدن مجدد گارسون هیچ کس هیچی نگه ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#16
به سالاد خوش آب و رنگ روم خیره شدم ...
خیلی جدی رو میکنه سمتم و میگه :
- بشقابتون ...
- برای منم هست ؟!
لبخند کمرنگی میزنه و بی حرف دست دراز میکنه و بشقاب جلوی من رو برمیداره و با ظرافت خاصی برام سالاد میریزه و میگذاره جلوم ...
خوردنش سخت بود ولی اونقدر خوش آب و رنگ بود که وسوسه شدم و تا آخرش خوردم .. طعمشم عالی بود ... سالا که تموم میشه غذاها رو سرو میکنن و در کمال تعجب گارسون برام دوباره از همون نوشیدنی اول میذاره .... بی اختیار خنده ای میکنم و رو بهش میگم :
- مرسی از نوشیدنی ...
کمرنگ میخنده و سری تکون میده و بعد از تعارفی به من شروع به خوردن میکنه ...
غذا خوردنش خیلی خوب بود .. مرتب .. تمیز با لقمه های کوچیک و البته آروم ... ناخوداگاه منم همگامش میشم ..... آدم شکمویی نبودم .. حتی خیلی وقت ها یادم میرفت اونجور که باید غذا بخورم .... ولی از فضای این رستوران خوشم اومده بود و همچنین از غذاش .. برای همین رو به ابریشم چی میگم :
- از اینجا خوشم اومده ... یه بار باید مامانم و خواهرام رو هم بیارم ...
سرش رو بالا میکنه و محو میخنده و بعدم میگه :
- فکر خوبیه ....
و بعد با ظرافت و طمانینه خاصی ادامه میده :
- و پدرتون چی ؟!
- فوت کردن ...
به وضوح جا میخوره ... اونقدر که چند ثانیه ای بی اختیار به منی که معذبانه سرم رو پایین میندازم خیره میشه و بعد هم با گفتن " خدا رحمتشون کنه : خیلی آرومی چند قلپ نوشیدنی میخوره و مابقی مدتی که اونجاییم عملا با غذاش بازی میکنه و حرف دیگه ای نمیزنه ...
من با نبود فیزیکیه پدرم کنار اومده بودم ...و لی همیشه حضورش همیشه همه جا حس میشد .. و میدونستم ... ازم توقع داره قوی باشم .. بخاطر مادرم .. بخاطر دو قلو ها ... همین فکر ها باعث میشه منم نتونم باقی مونده ی غذام رو تموم کنم و با مرتب گذاشتن چاقو و چنگالم ... نشون بدم که غذام تموم شده ...
- برای دسر هم میتونیم اینجا باشیم .. هم بریم کافه ای که توی همین مجموعه اس ...
لبخندی میزنم و بعد از تشکر میگم :
- نه من دیگه واقعا نمیتونم چیزی بخورم ...
"تعارف نکنید " ای گفت که با اطمینان اینکه تعارفی ندارم .. در خواست صورتحساب میکنه .. کارت بانکیم رو از توی کیفم در میارم .. موقعی که صورتحاسب میاد کارت رو میگیرم سمتش ...
- اجازه بدید من حساب کنم
چپ چپی نگام میکنه .. ولی کوتاه نمیام و اصرار میکنم ... ... عصبی سری تکون میده و جلوی گارسون که با تعجب داشت مارو گاه میکرد بی حرف کارت میکشه و بعدم رو به من بریمی محکمی میگه ..
با طمانینه از جام بلند شدم ...
در رو برام باز کرد .. از فضای شیشه ای که پا گذاشتم بیرون رو بهم کرد و گفت :
- وقتی دعوتتون به شام میکنم .. اینکه آخرش کارتتون رو در میارین و جلوی گارسون با من کل کل میکنید سر صورتحساب خیلی صورت خوشی نداره از لحاظ اخلاقی ...
- ولی ...
- ولی نداره ... بعدم بی حرف سوار ماشین میشم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#17
ساعت 10 بود خیابون ها تقریبا خلوت شده بود .. ولی کماکان بارون تندتر از قبل میبارید ... با زنگ تلفش بی اختیار رو میکنم سمت ابریشم چی ای که زیر این بارون با سرعت نه چندان کمی در حال روندن بود ....
- جان عمو؟!!
جان عموش اونقدر با محبت بود که بی اختیار ابروهام میره بالا ...
- نمیشه که خوشگلم .. الان دیر وقته بارونم میاد ... ولی فردا .. حتما حتما صبح میام پیشت بریم .. خوبه ؟؟!!
- آفرین خانم کوچولوی عمو .....
تموم مدتی که داشت با بچه ی برادرش حرف میزد از همون خنده های نادرش رو لبش بود ...
- هممم منم میبوسمت ..
بعدم نیم نگاهی به منی که نگاهم هنوز روشه میندازه و صداش رو کمی پایین میاره و ادامه میده :
- بله ازون محکما که لپت درد میگیره ...
و بعدم شب بخیری میگه و انگار که برادرش گوشی رو گرفته باشه ...یکم حرف راجع به کار و ... و من تموم این مدت فکر کردم.. چقدر این بعد شخصیت مازیار ابریشم چی قابل تحملتره و شاید دوست داشتنی تره ...
با صداش که به فامیل صدام میکرد به خودم می آم و با دیدن حیاط شرکت از ماشین پیاده میشم ... بارون حتی شدید تر از قبل شده بود برای همین رو میکنه سمتم و میگه :
- من زودتر میرم در رو باز کنم ... که خیس نشید ...
باشه ای میگم و مادامی که به در میرسه منم از ماشین پیاده میشم و بدو بدو میرم سمت دری که حالا به روم باز شده ...
خودش که سرتاپ خیش شده... منم چادرم تقریبا خیس خیسه .. دعوتم میکنه تو اتاقش وسریع شومینه ی گوشه اتاقش رو روشن میکنه و بعدم رو میکنه سمتم و خیلی عادی میگه :
- چادرتون رو درارید بذارید جلوی شومینه خشک شه ... اینجوری با چادر خیس بدتر میشید ..
دو به شک بودم ولی حرفش درست بود... از اونجایی که مانتوهای زیر چادرم معمولا تنگ نبود و جوری بود که احساس راحتی کنم توشون ... برای همین چادر رو با خیال راحت از سرم در میارم .. و میذارمش روی صندلی ای که جلوی شومینه قرارا میدع ...
برمیگردم سمتش ...
چهارپایه ای که معمولا برای اندازه گیری دقیق بود رو میگذاره و صاف جلوشمی ایسته و ...میگه :
- بهتره زودتر شروع کنید تا خیلیم دیر نشه ..
سری تکون میدم و متری که روی میز گذاشته رو برمیدارم و میرم روی چهار پایه ی بیست سانتی... هنوزم اندازه اش نشدم ...فاصله ی صورتامون اونقدر کمه که عطر سرد مخلوط به نفس هاش روی صورتم میشینه .. معذب میشم و همین باعث میشه برای اینکه چینی به بینیم نندازم ... بی اختیار لبخند مصنوعی ای بزنم ...
روی پنجه هام می ایستم ... تا اشراف بیشتری داشته باشم و متر رو جوری که تماسی باهاش نداشته باشه روی سرشونه اش تنظیم میکنم ... نمیدونم ... از خیسی کف کفشمه یا عدم تعادلم روی چهارپایه که یهو از زیر پام در میره .. نمیفهمم چی میشه .. فقط به خودم می آم میبینم دست ابریشم چی دور بازومه ... و محکم به تنه اش میخورم و منو مثل پر کاه میکشه و نمیذاره که بیفتم ...
اونقدر که از تماسم با این مرد ترسیدم از در رفتن چهارپایه از زیر پام نترسیدم .. به محض اینکه موقعیتم پایدار میشه سریع یه قدم میره عقب و دستش رو از دور بازوم باز میکنه ...
- خوبید ؟!
شوک بدیه ... قلبم تند تند میزنه و سینه ام به خس خس میفته ...
لعنت !!!
لعنت!!!
لعنتی به این مریضیه کوفتی ...بی حرف میرم سمت کیفم و حالم هر لحظه برتر میشه ....
نمیدونم از ترس از افتادن یا تماس ابریشم چی ... یعنی میخوام بدونم ... فقظ نمیخوام با خودم صادق باشم ...
اسپری رو پیدا نمیکنم ... برای همین عصبی و بدون اینکه فکر کنم کجام کیفم رو بر میگردونم روی مبل و همه ی وسایلش میریزه بیرون .. ابریشم چی که تمام این مدت نگران بالا سرمه ... زودتر از من اسپری رو میبینه سریع برش میداره و میگیره سمتم ... مثل ماهی دور شده از آب اسپریم رو از دستش چنگ میزنم و سریع مصرف میکنم .. بعد از چند ثانیه نفسام به حالت عادی برمیگرده ...
حالم بهتره ... ولی میدونم این تپش قلبم جدای از مریضیمه ... با دیدن آب جلوی روم بدون اینکه سر بلند کنم ...لیوان رو میگیرم و تشکر آرومی میکنم ...
بعد از چند دقیقه که توی سکوت بدی میگذره میگه :
- خانم موحد ؟؟!! بهتر شدید ؟؟!
سرم رو بالا میگرم .. دوست دارم بگم نه .. ولم کن برم ... ولی سرم رو به نشونه ی مثبت تکونی میدم که میگه :
- خوب پس بهتر نیستید کارتون رو ادامه بدید ؟؟!
خیلی عادیه .. انگار نه انگار اتفاقی افتاده درست بر عکس من ... هک یه عالمه حس بد تو وجودمه ...
به سختی از جام بلند میشم و با قدم های سنگین میرم سمتش ...
چهارپایه رو دوباره میذارم زیر پام ...
- عجله نکنید ...
حرفی نمیزنم و بدون اینکه حتی نگاش کنم روی پنجه وایمسم و خیلی سریع قدش رو و سر شونه اش میگیرم ...
بعدم میام پایین و بهش میگم دستاش رو از هم باز کنه .. بی حرف اینکارو میکنه ... مکث میکنم ... آروم متمایل میشم سمتش و سعی میکنم بدون تماس با بدنش مترو از دور تنش رد کنم ...سینه اش آروم بالا پایین میره ...... قطر تنش بیش از این حرفاست ...
ببخشیدی میگم و یه قدم عقب میرم ... خیلی جدی ا دامه میدم :
- من نمیتونم این سایز رو بگیرم .. باید خودتونم کمکم کنید ..
خیره نگام میکنه و سری به نشونه ی مثبت تکون میده ...
متر رو میدم دستش و از زیر بغلش رد میکنه و از سمت دیگه میاره میده دستم ... منم مرتبش می کنم با دقت سایز میکنم و توی دفترچه ای که کنارم روی میز منویسم ... و سعی مینکم و ذهنم رو از سینه ی مردونه ای که بخاطر نفس های عمیقش پیش روم بالا پایین میره منحرف کنم ...
بعدم میرم پشت سرش و سایز مجدد سایز سر شونه ها از پشت و بازوش رو میگیرم ...
دور کمرشم رو هم به همون روش قبل و با کمک خودش ...
نوبت به دور *کمر* و کمرش میشه .. لعنتی ای تو دلم میگم .. خیس عرق شدم از خجالت و تف میفرستم به اینکه چرا از اول قبول کردم ...... حتی یکبارم مستقیم توی این مدت نگاش کردم ...
دولا میشم و دور *کمر*ش رو با طمانینه میگیرم .. و نمیدونم چرا توی این مدت چشمام رو بستم ...
سر بلند میکنم ..
برای اولین نیم نگاهی بهش میندازم .. گوشه ی ابروش اخم داره نه غلیط ولی اخم کرده ..
بعد از یادداشت کردن اندازه رو میکنم سمتش و میگم :
- میشه یکم پا باز بایستید ...
بی حرف پاهاشو کمی از هم باز میکنه ... دور رونش رو هم سایز میزنم زانوو ساقه پارم بخاطر ترکیب شلواری که طراحی کردم اندازه میگیرم ..و به محض اندازه گیری آخرین سایز نفسم رو محکم بیرون میدم و با گفتن تموم شدی آخرین سایز رو هم وارد دفترچه ام میکنم ...... تشکر عادی و محکمی میکنه و از اتاق میره بیرون..
و نفس راحتی میکشم و دستم رو به پیشونی عرق کردم میکشم ... کاغذ اندازه هارو از توی دفتر میکنم و میرم سمت کیفم .. توی کیفم جز یه شیشه ی کوچیک عطر کیف پول و تسبیح و دفترچه یادداشت و موبایلم چیز خاص دیگه ای نیست .. همه رو جمع میکنم و دوباره بر میگردونم تو کیف و کاغذ اندازه ها رو هم میذارم توی کیف پول ....
چادرم که خشک شده رو از کنار شومینه بر میدارم و سرم میکنم ... حس بهتری دارم ...
نفسم رو محکم بیرون میدم و سعی میکنم بیشتر از این اتفاقی رو که افتاد یاد آوری نکنم ..
چند دقیقه بعد بر میگرده و با برداشتن سوئیچ و گوشیش و پوشیدنش کتش .. بی اینکه نگام کنه میگه :
- بریم ؟!
بی حرف راه میفتم بعد از من از اتاق میاد بیرون و بعد از قفل کردن در وارد حیاط میشیم و سوار ماشین ...
خیابون ها خلوته یکم که از شرکت دور میشیم رو میکنه سمتم و میگه :
- از کدوم سمت برم ؟!
نیم نگاهی بهش میندازم معذبم .. خیلی معذب ...
- مزاحمتون نمیشم ... بی زحمت من رو دم یه آژانسم پیاده کنید .. کافیه ...
خیره نگام میکنه ... و اخم میکنه و به روبرو خیره میشه و توی اولین خیابون میپیچه .. دم یه آژانس نگه میداره ...
- بشینید برمیگردم ...
چند دقیقه بعد با یه پیرمرد مسن بر میگرده و رو به من اشاره میکنه که پیاده شم ...
بی حرف پیاده میشم و میام برم سمت ماشین پیرمرد که اونور خیابونه که با گفتن چند لحظه در عقب ماشین رو باز میکنه و بسته بندی پارچه رو میگیره سمتم داشت یادم میرفتی میگم و تشکر کوتاهی بابت شام میکنم و با یه خداحافظ میرم سمت پراید مشکی هاچ بک پیرمرد و سوار میشم ...
هیچ حرفی نمیزنه .. حتی یادم نمیاد جواب خداحافظیم رو بده .. فقط تاز مانی که ماشین حرکت کنه دست به جیب اونور خیابون با اخم می ایسته ...
با حرکت ماشین نفس راحتی میکشم و با دادن آدرس چشمام رو میبندم ... و دوباره افتادنم میاد جلوی چشمم و حس میکنم جای انگشتات روی بازوم گز گز میکنه ....خیلی دوست دارم همه چیز رو به مادرم بگم ..ولی میدونم روم نمیشه ... میدونم ...
بی اختیار بغضم میگیره ... و برای اینکه گریه نکنم ..چشمام رو باز میکنم و به خیابون و قطره ای آب روی شیشه ی ماشین خیره میشم .... موقعی که میرسم از راننده تشکری میکنم و میخوام حساب کنم که با گفتن حساب شده تشکر دوباره ای میکنم ... از ماشین پیاده میشم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#18
ساعت راس دوازده که کلید میندازم و وارد میشم .. خسته ام .. هم فکری هم جسمی .. سلانه سلانه میرم سمت اتاقم که با دیدن مادرم که دم در اتاقش ایستاده لبخندی میزنم ..
- خسته نباشی متین بانو جانم ...
میرم سمتش و بی اختیار محکم بغلش میکنم ...
بی حرف سرم رو به سینه اش میگیره و آروم چادرم رو در میاره و و روسریم رو کنار میزنه و موهامو *نو ا زش * میکنه ...
- جانم دخترم ؟؟! چی شده ؟؟! نمیخوای به مادر بگی ...
با یغض نگاش میکنم... دلم طاقت نمیاره .. من نمیتونم ... همین میشه که نیم بعد سبکبال کنارش دراز کشیدم ..
- تو کار بدی نکردی ... اونم عکس العمل طبیعی نشون داده ... چیزی نیست که بخاطرش خودت رو اذیت کنی .. الانم واسه ی اینکه آروم شی پاشون این نماز قضا شده ات رو بخون ..
هینی میکنم و میزنم تو پیشونیم .. مادرمم میخنده و میگه :
- تا دختر گلم وضو بگیره ... منم سجادش رو میندازم...
روی تختم دراز کشیدم... حتی جون ندارم پاشم چراغ اتاق رو خاموش کنم ….
- مزاحم نیستم متینی ؟؟!!
با صدای راضیه به خودم میام و بر میگردم سمتش ...
به ساعت که نزدیکه یک رو نشون میده نیم نگاهی میندازم .... با خنده ی ضعیف و بی جونی میگم :
- تو چرا بیداری وروجک ؟ مگه مدرسه نداری ؟
شونه ای بالا میندازه و میگه :
- بیخواب شدم منم ....
میخندم از جام نیم خیز میشم ... و اشاره میکنم بیاد تو .. خیلی سریع راه رو طی میکنه و رو تخت کنارم ولو میشه .. قدش از من یه سر و گردن بلندتره و از چشماش شیطنت میباره.. میدونم گاهی وقت ها نمازش قضا میشه ... میدونم گاهی وقتا تو راه مدرسه موهاش رو از زیر مقنعه میده بیرون ..میدونم ...ولی ...باید خودش بخواد ... از وقتی یادمه ... توی این خونه هیچی زور نبوده ... نصیحت بوده ... گوشزد بوده ... محبت بوده ...ولی زور ... نه ... راضیه و مرضیه نخواستن چادری باشن و هیچ کس کاریشون نداشت ...
- هوی کجایی ؟؟؟!!
از فکر و خیال میام بیرون و میگم :
- چطوریایی ؟؟؟! درس و مشق و کنکور چطوره ؟؟!
دماغشو چین میندازه و میگه :
- اااه اگه تو هی این کوفتی رو یادم نندازی نمیشه ..
میخندم و میگم :
- مایه ی نشاط .. خیلی داره بهت فشار میادا ...
بر خلاف همیشه که حاضر جوابی میکنه خیلی ای میگه و سمت من میشه و دستش رو حائل سرش میکنه و میگه :
- خبرای داغ دارم واست ...
کنجکاو منم دستم ر و حائل سرم میکنم و یه وری میشم ..
- چی ؟؟!! چه خبره ...
بابا این چند وقت اونقدر مشغول بودی مامان بهت نگفت حواست پرت نشه ... خاله ناهید اینا ازت خواستگاری کردن ...
برای چند ثانیه خیره میشم بهش و بعد اخم غلیظی میکنم :
- کی ؟؟!
چشماش برق میزنه .. عاشق این سوژه ها و خاله زنک بازیهاست ...
- پنج شش روز پیش ... گویا طاها از کانادا برگشته به مامان گفته میخوام اینبار زنش بدم و بفرستم ... نظرمم فقط و فقط متینه ..
عصبی میشم ... نفسم کمی به شماره میفته .. از دید راضیه پنهون نیست .. ولی حرفیم نمیزنه ...
طاها پسر همسایه قبلیمون بود ... خونه ای که بعد از رفتن بابا بیش از یه سال و نیم توش دووم نیاوردیم و با همه ی خاطرات بابا به اصرار اطرافیان فروختیمش ..... قبل تر ها ... زمانی که بابام بود ... مثل همه ی دخترا ... که عاشق میشن .. منم عاشقش بودم .. از فکر بچه بازی هام کلافه میشم و نفسم رو با شدت بیرون میدم ... ولی دوباره ذهنم پر میکشه به اون موقع ها ....هرروز صبح که میخواستم برم مدرسه به امید دیدنش از خونه میزدم بیرون .. اونموقع دانشجوی شریف بود و ازون پسر ها بود که چشمش تا حالا تو چشم یه دختر نیفتاده ... منم عاشق همین چیزاش بودم .. نجیب بود ... خوش قیافه بود .. حتی با همه ی لاغریش ... بابا که رفت ... همه چیز ما بهم ریخت .. من عشق و عاشقی طاها رو یادم رفت .. من خودمم داشت یادم رفت .. بابا تکیه گاهم بود و وابستگی عجیبی بهش داشتم ... بهم ریخته بودم و هرروز بدتر میشدم ...تا ناهید خانم و شایدم خودش .. از باب محبت برای اینکه عقب افتادگی من توی مدرسه جبران بشه ... تصمیم گرفتن توی درس ها کمکم کنه ... جای خالی بابا و خلا عاطفی من باعث شد وابسته شم ... و حماقت کنم ... وقتی خبر اپلای کردنش اومد ..وقتی خبر اومد یه ماه دیگه میره تورنتو .. من ابلهم .. دلمو زدم به دریا از علاقم گفتم ... اونم به مودبانه ترین حالت ممکن با زبون بی زبونی گفت به دردش نمیخورم .. گفت من اون دختر رویاهاش نیستم ... با همون زبون بی زبونی و بهترین چیدمان لغوی که میتونست دل نازک منو بیش از پیش نشکنه گفت من از هیچ نظر هم سطحش نیستم ... اون بهترین دانشگاه مهندسی میخوند و من یه دانش آموز افتضاحه ریاضی ..که حوصله ی جمع رو هم نداره چه برسه توان ... انتگرال مشتق .. بعد از رفتنش ..منم تغییر رشته دادم ..میدونستم مهندس نمیشم ..میدونستم نمیشم چون نمیخوام ... من علاقم جای دیگه بود و همینم شد با رتبه ی عالی انتخاب اول طراحی لباس مطرح ترین دانشگاه مرتبط با رشته ام قبول شدم .. رتبم اونقدر خوب بود که دستم برای خیلی رشته های دیگه باز بود ولی من طراحی لباس رو انتخاب کردم و ایمان داشتم که میتونم یه روز برای خودم کسی بشم ... توی تمام این سال هام سعی کردم حماقتم رو فراموش کنم .. علاقه ی من به طاها با دوتا اشک و یه مدت دوری دود شد رفت هوا ...ولی حماقتی که کردم ... هنوز یادم بود و هنوزم خودم رو سرزنش میکنم بابتش ..
- کجایی متین ؟؟!! رفتی تو فکر ؟؟!!
به خنده ی شیطونش لبخند بی حواسی میزنم ...
- نمیدونم چرا یاد بابا افتادم ...
با این حرفم خندش محو میشه و نفس عمیقی میکشه و طاقباز میفته رو تخت ...
- میخوای جوابشونو چی بدی ؟؟!
منم طاقباز خیره میشم به سقف میگم :
- معلومه ... نه !!!
یهو از جاش نمیپره و خیمه میزنه روم ...
- چیییییییییییییییی ؟؟؟!! دیوونه شدی ؟؟؟!! بهتر از طاها کجا میخوای پیدا کنی ؟؟؟!
صداش اونقدر بلنده که مامان و متعاقبش مرضیه ی خوابالو هم میان تو اتاق ...
موهای راضی رو کنار میزنم و میگم :
- چته بابا دیوونه زهرم ترکید ..
روشو میکنه سمت مامان و مرضیه که متظرن ببینن چی شده و میگه :
- مامان این دخترت یه تخته اش کمه ... میگه جوابم به طاها و منفیه !!!
مرضیه و مامانم به وضوح جا میخورن ولی حرفی نمیزنن به جاش راضی یه دونه میزنه تو سرمو با گفتن خااااااک ... از اتاق میره بیرون ...
مامان و مرضیه میان سمتم و میشینن دوطرفم روی تخت ...
- این دختر نخود تو دهنش خیس نمیخوره ...
به احترام مامان از جام نیم خیز میشم و لبخندی میزنم ..
- این چند وقت دیدم ذهنت درگیره کاره نخواستم بهت بگم ....
تو چشماش ذوق داشت ...
- ناهید برای طاها خواستگاریت کرد ...
لحنم تلخ میشه :
- اون دوره زمونه ای که پسر وایسه مادر واسش آستین بالا بزنه تموم شده ... مطمئن باش از زبون خودش گفته نه پسرش !!!
مامانم برای یه لحظه .. شوکه نگام میکنه ...ولی حرفی نمیزنه.... انگار تازه دوزاریش افتاده بود .. با اینکه میدونم از علاقه ی اون موقع من به طاها خبر داره ...ولی هیچوقت به روم نیاورد ...
مرضیه که شاهد حرف های ماست میگه :
- حالا مشخص میشه ... من که فکر میکنم طاها از خداشم باشه یکی مثل متین نصیبش شه ...
مامانم از این حرف مرضیه استفاده میکنه و والایی میگه و منومیبوسه ...
بعدم رو به من و مرضیه میگه :
- من دارم بیهوش میشم ... برم بخوابم ..
بعدم اخم نازکی میکنه و به مرضیه میگه :
- توام برو بخواب که صبح مکافات نداشته باشم واسه بیدار کردنت ...
و از در خارج میشه ..
با این دست اون دست کردن مرضیه برای رفتن ... بی اختیار رو میکنم سمتش و میگم :
- مرضی خواهری ... حرفی میخوای بزنی ؟!
لبخند نیم بندی میزنه .. کمی دست دست میکنه تا میاد روباره کنارم میشینه و صداش رو یواش میکنه و مابقی داستانی که از راضیه نشنیدم رو با استرس و انگار مهمترین اخبار سری ایران و جهان رو داره بهم میده .. میگه و منو با یه دنیا فکر و خیال تنها میذاره ...
از قرار معلوم خاله ناهید عزم رو حسابی جزم کرده و برای پنج شنبه به مناسبت برگشتن طاها دعوتمون کرده بود .. مامانم بدون اینکه بگه من نیستم دعوتشون رو قبول کرده بوده و خلاصه بقول مرضیه برای دخترش کلاس گذاشته بود .. با خمیازه ای که میکشم و چشمایی که متعاقبش پر آب میشن و میسوزن .. تصمیم میگیرم بی خیال این حرف ها و حدیث ها شم فعلا یکم استراحت کنم و فکر کردن به طاها و کادرش رو بسپرم به بعد از برگشتنم از دوبی ...
از جام بلند میشم ... تا چراغ اتاق رو خاموش کنم قبلش سری به کیفم میزنم.....گوشیم رو در میارم تا ساعت رو برای نماز صبح کوک کنم که با دیدن اس ام اس از شماره ی ناشناس غافلگیر میشم ..
رسیدین ؟!
مازیار
بی اختیار ضربان قلبم بالا میره .. برای منی که تا حالا مراودم به جنس مخالف نهایت برمیگشت به همون دوران فوت بابام و طاها و اشتباهاتی که چند سال بود دفن کرده بودم .. این همه اتفاق پشت هم هضمش سخت بود.. با اینحال درجوابش بله ای تایپ میکنم و دکمه ی فرستادن رو میزنم ... .. هنوز گوشیم رو زمین نذاشته بودم که دوباره دینگی کرد و اینبار با هیجان بیشتری بازش کردم ..

دوشنبه 9 صبح لباس رو برای پرو بیارین شرکت
شب خوش
اینبار اخمی میشینه روی پیشونیم و پرویی زیر لب میگم و بعد از خاموش کردن چراغ اتاق گوشی رو میذارم رو پاختی و میرم زیر لحاف ..
خسته بودم ولی خوابم نمیبرد نمیدونم چند دقیقه ای میگره که دوباره گوشیم رو برمیدارم .. و اس ام اس هاش رو از اولمیخونم و میام شمارش رو سیو کنم که دستم میخوره و شماره رو میگرم.. اونقدر هول میشم که کم مونده بود جفت پا برم رو قطع تماس و قبل از اینکه بوق بزنه قطعش میکنم ... و نفس آسوده ای میکشم .... و از خیر سیو کردن شماره میگذره و هنوز گوشی رو سر جاش برنگردوندم که مجدد توی دستم میلرزه ...
با باز کردن دوباره پیام و دیدن شماره اش اینبار احساس میکنم قلبم داره از جا کنده میشه ...
"کاری داشتید ؟؟!"
خودم رو از تک و تا نمیندازم... شیطون میزه تو جلدم تو جلدم و هیجان شیرینی به رگام تزریق میشه ...
"خیر چطور مگه ؟! "
چند ثانیه نمیشه ...
"میسد کال داشتم ازتون "
لعنتی ... گونه هام گل میندازه ... مطمئن بودم زنگ میخوره ..... عادت به دروغ نداشتم برا ی همین زدم :
"آمدم شمارتو نرو سیو کنم دستم خورد ببخشید فکر نمیکردم میسد کال بشه "
چند ثانیه طول کشید ..
خوب بخوابید" دختر خانم "
نمیدونم چند بار این اسم اس رو خوندم و این دختر خانم رو تکرار کردم ... حرفی که قبل تر هم زده بود .... ولی اینبار ..
نفسم رو محکممیدم بیرون و تصمیم میگیرم اس ام اس آخر و جواب ندم ....
مازیار ابریشم چی آدمی نبود که دخترا راحت از کنارش بگذرن قد بلند خوشتیپ با صورت جدی و موهای پرپشت خرمایی و چشم های عسلیو روشن ... ازون ها که یه برق خاصی داره و ابروهای کلفت و تا حدی کمونی .... شاید حالت عادی صورتش قیافش معمولی بود ولی اخم و خنده هاش این صورت معمولی رو به یه صورت خیلی جذاب تغییر میداد ...
از فکرام خجالت میکشم و چشمام رو میبندم ...
نباید به کسی که فرسنگ ها ازم فاصله داشت فکر میکردم .. منی که از طاهایی که از لحاظ خانوادگی و فکری نزدیک بودیم ضربه خورده بودم .. نباید دیگه به کسی با این همه اختلاف فرهنگی طبقاتی و .. فکر میکردم ... وگرنه مازیار ابریشم چی پتانسیل این رو داشت خیلی زود بشه خوره ی روحم ...
برای همین چشمام و بستم سعی کردم با ذکر خودم رو آروم کنم ...حتی اگه بدونم دارم خودم رو گول میزنم ... لبم به ذکره و ذهنم جای دیگه ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#19
اونشب خیلی سخت خوابم برد و وقتی خوابیدم خواب عجیبی دیدم ... من با موهای باز جلوی دره ای وایساده بودم و باد شدیدی میومد ... و من ناگهان کنترلم رو از دست دادم و داشتم تو دره میفتادم که مازیار دستم رو گرفت سعی کرد من رو بالا بکشه ..
با صدای زنگ ساعتم با تن عرق کرده از خواب پریدم و آخرین تصویری که از خواب داشتم دست مازیار و انگشتر فیروزه ای بود که تو دستش بود و منی که معلق بین زمین و هوا بودم ...
خواب رو با استدلال اینکه قبل از خواب بهش زیاد فکر کردم تعبیر کردم و بلند شدم برای نماز صبح ...
بلافاصله ام توی سالن و مشغول کار روی کت و شلوار شدم و یه جاهایی مادرمم کمک کرد و بالاخره ساعت 12 شب کار کت شلوار تموم شد و فقط مونده بود تا ابریشم چی پرو کنه و بره برای چرخ کاری و اتو کشی نهایی و .... شب وقتی اومدم که بخوابم ... فکر اینکه فردا چی میگه و چه عکس العملی بعد از پوشیدنش داره .. بی اختیار استرسی تو وجودم تزریق کرد و باعث شد یکی دو ساعتی پروسه ی خوابیدنم طول بکشه ... صبح با چشم های پف کرده تر از حالت معمول راهی شرکت شدم .. دل تو دلم نبود و کل راه داشتم ذکر میگفتم .. تا اینکه با یه ربع تاخیر میرسم ...
سحر با دیدنم لبخندی میزنه و میگه :
- برو بالا صبح براش کار پیش اومده همین 5 دقیقه پیش زنگ زد گفت موحد اومده منم گفتم آره .. گفت بگو ده میرسم ... باشه تا بیام ...
خندم میگیره .. خیلی با مرام بود .. لبخندی به پهنای صورت میزنم ..
- قربون مرامت ...
میخنده و راهیم میکنه .. خوشحال میرم سمت اتاقم ..
سالن خلوته و معلومه بیشتر بچه ها امروز نیستن و دارن برای سفر آماده میشن و این وسط فقط منم که خیلی خوشحال هنوز چمدونمم نبستم ...
خوابالوام برای همین کت و شلوار رو آویزون میکنم و خودمم سرم رو میذارم روی میز ...
نمیدونم چقدر میگذره که با صدای زنگ خط داخلیم از خواب بیدار میشم ...
و با صدای گرفته گوشی رو برمیدارم و بله ای میگم ...
صدای خندون سحر میپیچه تو گوشی :
- خوابی ؟؟!
میخندم ...
- ابریشم چی منتظرته بیا ...
باشه ا ی میگم و گوشی رو میذارم و کش و قوسی به بدنم میدم و دستی به صورتم میکشم ...و کاور کت و شلوار رو از چوب رختی بر میدارم و میرم پایین ...
سحر پشت میزش نیست .. با این حال صبر نمیکنم و تقه ای به در میزنم و وارد میشم ..
پشت میزشه ... و داره تند تند چیزی مینویسه و امضا میکنه ...
با دیدن من سلامی میده و بدون اینکه نگام کنه میگه :
- بفرمایید بشینید .. الان تموم میشه ...
کاپشن سرمه ای تنشه و موهاش شلوغه و درهمه معلومه از اون روز دست به صورتش نبرده ... و ریشاش پرتر شده .... کاملا معلومه عجله داره .. سریع چند تا کاغذ دیگه بر میداره امضا میکنه و از جاش بلند میشه و با گفتن بمونید میام از در میره بیرون ..
شلوار جین تنشه توی این مدت اولین باره .. تیپش رو پسرونه کرده و سنش رو کم .. از این همه دقتی که به لباساش دارم کلافه میشم و سرم رو میندازم پایین..
صداش صحبتش با سحر از در نیمه باز میاد ... هنوز خوابالوام و این خوابالودگی منجر میشه به خمیازه ای که با ورودش و نگاه خیره اش به دهن کروکودیل وار من نصفه میخورم و تک سرفه ای میکنم ...
روبروم میشینه و با اخم دقت به صورتم خیره میشه و میگه :
- ساعت خواب ...
متعجب نگاش میکنم که اخمش توام با خنده میشه :
- راه خواب رو صورتتونه ...
اونقدر این حرفش برام عجیبه که بی اختیار و بهت زده دستی به صورتم میکشم ...
و برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم کاور رو میگیرم سمتش ...
ابروهاش بالا میره و با نگاه کنجکاوی از دستم میگیردش ... خیره نگاهش میکنم ...
اونم نیم نگاهی میندازه ...
چند ثانیه میگذره که اشاره میکنه به کاور لباس و میگه:
- میخوام بپوشمش ..
بازم گنگ نگاش میکنم و میگم :
- بله باید بپوشینش ...
صورتش پر از خنده میشه ولی لبخندی نمیزنه در عوض میگه :
- کجایید خانم موحد ؟؟! روی لباسام که نمیتونم ...
دوباره گنگ نگاش میکنم و یکم بعد یهو دوزاریم میفته عینه ابله ها .. سرم و میندازم پایین و از اتاق میرم بیرون ...
بازم سحر نیست .. واقعا هم خوابالوام برای همین از فرصت استفاده میکنم و میرم سرویس بهداشتی .. با نگاه به صورتم خندم میگیره پر از خط و خطوطای نا مفهومه حدس میزنم مال آستینیه که بالشتش کردم .. یه مشت آب خنک به صورتم میزنم ... و از دستشوی بیرون میام ...
سحر دوباره سر جاش و اشاره میکنه برم تو ..
وارد که میشم پشت به من جلوی آینه ی قدی کنار شومیه اس ...
از پشت خیره میشم به دوخت کت و شلوار .. برمیگرده سمتم ..
نگاش خالیه ..
منتظرم حرفی بزنه ...ولی مجدد روشو میکنه سمت آیینه و چند قدم میاد عقب ...
- بد نیست !!!
همین ؟! بد نیست ؟؟!! اخمی میشینه روی صورتم ... کت و شلوار خیلی خوب به تنش نشسته ... و مطمئنم کورم نیست ..
از توی آیینه نگاهی بهم میندازه و ادامه میده :
- یعنی فکر میکنم اونقدر خوب نباشه که شب آخر اجرا بپوشمش ...
نمیدونم چرا از دهنم میپره :
- پس یعنی اونقدر خوب هست که شب های دیگه تنتون کنین ...
نگاشو توی آیینه ازم میگیره و بر میگرده مستقیم تو چشمام نگاه میکنه :
- اعتماد به نفس خوبی دارید خانوم جوون !! ولی ...
بعدم بی حرف میره روی صندلی میشینه و پاش رو روی پاش میندازه و دوباره میگه :
- ولی ....
منتظرم ببینم این ولی پشت بندش چیه که دوباره میگه :
- ولی .......چطور بگم.... کاذبه !!!!
ابروهام توهم میره ....
- اگه اجازه بدید .. مجدد میخوام لباسم رو عوض کنم ..
اینبار با عصبانیت از در میرم بیرون و در رو تا حد زیادی محکم تر از حد معمول میبندم ... سحر که گویا در جریان ماجرا هست میگه :
- نپسندید ؟؟!!
سری به نشونه ی نفی تکون میده که اخمی میکنه و میگه :
- کار همیشه اشه !!! خیلی وقت ها شده هفته ها طراح ها روی کت شلوارش کار کردن و آخرم نپوشیدتشون ...
بی اختیار بغضم میگیره .. از خستگی .. دوماه تموم تو فشار و استرس کم بود به لطف شازده !! فرصتیم که همه داشتن استراحت میکردن دود شده بود رفته بود هوا ...
با باز شدن در دماغم رو بالا میکشم وبغضم رو قبل از اینکه اشک بشه قورت میدم...
میاد سمتم و کاور رو میگیره روبروم ...
- این رو تکمیلش کنین تا 2 بذارید توی دفترم ...
کاور رو بی حرف میگیرم .. خیلی دارم خودمو کنترل میکنم حرف نامربوطی نزنم ..
بعدم بی توجه به من میره سمت سحر و میگه :
- من یه قرار ناهار دارم میرم 2 برمیگردم ...شمام برو پیش کسری کانفرم رزرو اتاقارو بگیر بذار رو میزم
با رفتن سحر میاد از در بره که میگم :
- ببخشید آقای ابریشم چی
صدام یکم از حد نرمالم بلند تره برای همین بر میگرده سمتم ..
کاملا مشهود عصبانیم ..
سعی میکنم صدام نلزره و خیلی بالا نره ...
- تکمیل دیگه برای چی؟؟! مگه اعتماد به نفس من کاذب نبود و این لباسم ... بدرد ...
اطراف رو نگاه میکنم ... و سطل آشغال کوچیکی گوشه ی سالن میبینم میرم سمتش و میندازم کار رو روی سطل ...
- مگه به درد اینجا نمیخوره؟؟؟!! ... پس دیگه بیخودی با این مریضی وقت و انرژیم رو هدر ندم ..
اونقدر عصبانیم که نمیفهمم چیکار میکنم .. به خودم که میام میبینم با چشم های متعجب و یه دستش رو به کمرش زده و داره خیره نگام میکنه ...
نگاه ازش میگیرم و میام از کنارش رد بشم و از در برم بیرون که دست دیگه اش رو حائل میکنه جلوم و بعد خودش جلوی راهمو سد میکنه و میگه :
- اگه قرار به بلند کردن صدا باشه .. صدای من از شما بلند تره ...
- بعم سرش رو یکم میاره پایین و ادامه میده :
- از دخترایی که صداشون رو بالا میبرن ...
سرم رو بالا میگیرم و چشم تو چشم میشم باهاش ...
جدی نگام میکنه ... و منم متعاقبا کم نمیارم ..
اونقدر صورتم نزدیک صورتش هست که رگه های سبز ما بین عسلی چشماش رو به راحتی میتونم ببینم ... این سکوت چند ثانیه ای من رو به خودم میارم ... من کی این همه سرکش شدم ...
با این فکر بی اختیار یه قدم عقب میرم و نگاه ازش میگیرم ...
اونم بی حرف میره سمت سطل و کاور رو از رو زمین و سطل معلق شده برمیداره ... و میگیره سمتم ...
- ساعت 2 !
دلم میخود بزنم زیر گریه ... خستگی و بی خوابی ...مریضی .. اعصاب خط خطی ... و از همه بدتر استرس یه سفر ... جونی برام نذاشته ... برای همین با بغض مشهودی ... کاور رو با حرص از دستش میکشم ... و پشت میکنم بهش و میرم سمت پله ها ...
هنوز اولین قدم رو نذاشتم که در با صدای بدی بسته میشه و بالخره .. یه قطره اشک از چشمم سرازیر ...
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65
#20
با عصبانیت کاور رو پرت میکنم رو میزم و اشکم رو با پر چادرم پاک میکنمو مستاصل میشینم روی صندلیم ... ساعت یه ربع به دوازده و دوساعت وقت دارم این کت و شلوار کوفتی رو تموم کنم .. با حرص چادر و روسری و مانتوم رو از تنم در میارم .. در اتاق و قفل میکنم میشینم پشت چرخ .. وقتی بالاخره کارم تموم میشه سر بلند میکنم و کش و قوسی به گردن و کمر پر دردم میدم و به ساعت نگاه میکنم یک و ده دقیقه اس و دلم داره از گرسنگی ضعف میره ..ولی بی خیال دل ضعفه میشم و سریع اتو پرس و بخار رو میزنم به برق اول با اتو بخار بصورت کلی صاف میکنم و قسمت هایی که تازه چرخ کردم و با اتو شکل میدم بعدم با اتو پرس قسمت هایی که باید رو خط میندازم و و در آخر ساعت یک ربع به دوئه که کت شلوار ابریشم چی حاضر و آماده جلو رومه .. برای اینکه دوباره باهاش روبرو نشم سریع روسری روپوش و چادرم رو سر میکنم و کت شلوار در حالی که طوری گرفتم که چروک نشه میزنم از اتاق بیرونو و سریع میرم پایین ..
سحر با دیدنم لبخندی میزنه و میگه :
- تموم شد ؟؟!
سری تکون میدم که دوباره میگه :
- باشه عزیزم حالا که نیست در اتاق بازه خودت بذارش تو اتاقش ...
باشه ای میگم و داخل اتاق میشم .. کمی مستاصل به اطراف نگاه میکنم و دنبال جایی میگردم که آویزونش کنم با دیدین دستگیره ی در کمد کتابخونه که فاصله ی خوبیم تا زمین داره .. میرم سمتش و با ایستادن روی نوک انگشتام .. سریه چوب لباسی رو بهش گیر میدم ... و سریع عقب گرد میکنم که از اتاق خارج شم ... که با شنیدن صداش بی اختیار سر جام میخکوب میشم و استرس میگیرم ... صدای سحرم به وضوح پر از استرسه .. و حس میکنم داره سعی میکنه با حرف هایی که کاملا مشخصه چرت و پرته سرش رو گرم کنه .. از فرصت استفاده میکنم و نرم از لای در اتاق رد میشم و بلافاصله قدم هام رو تند میکنم که هنوز دو قدم برنداشتم که میگه :
- به به !!! بفرمایید تو خانم موحد !!!
با طمانینه بر میگردم سمتش .. که نیم نگاهی به من و نگاه به مراتب بدتری به سحر میکنه و میگه :
- یاد نداشتم جز شما به کس دیگه ای اجازه ورود داده باشم ...
سحر دستپاچه ببخشیدی میگه و بعدم ادامه میده :
- خانم موحد... خانم موحد لباستون رو آوردن گفتم .. خوب .. در بازه .. خودشون زحمتش رو بکشن و آویزون کنن ..
شماتت بار سحر رو نگاه و بعد رو به من میکنه و میگه :
- واقعا فکر میکنید با این ردای سیاهتون که نیم کیلومتر عقب تر از خودتون در اهتزازه میتونید زیر آبی فرار کنید ؟؟!!
حرفی نمیزنم که سری به نشانه تاسف کون میده و یه قدم میاد سمتم و زیر لب جوری که سحر متوجه نشه میگه :
- خوبه تا دوساعت پیش اینجارو با چاله میدون اشتباه گرفته بودید ..
بعدم دستش رو تکون میده و در حالیکه میره سمت اتاق ادامه میده :
- فردا ساعت 5 صبح فرودگاه امام باشید ...
وقتی وارد اتاق میشه با سحری که رنگ به رو نداره خداحافظی میکنم و از در میرم بیرون ... و به این فکر میکنم 12 ساعت دیگه برای اولین بار از ایران خارج میشم ... و میتونستم چقدر حس بهتری داشته باشم اگه ابریشم چی امروز فقط یه ذره از کارم تعریف میکرد ...
***
زیپ چمونم رو میبندم و یه بار دیگه لیستم رو چک میکنم تا چیزی یادم نرفته باشه .. راضیه و مرضیه کنار دستم مشغول نوشتن لیست سوغاتیاشونن و هر چیزی که یادشون میاد مامان چپ چپی نگاشون میکنه و استغفراللهی میگه .. خندم میگیره .. هردو ذوق دارن .. شادیشون از منی که دارم میرم سفر بیشتر ...
میدونم تعطیلات کریسمس نزدیکه و مطمئنا الان دوبی حسابی حراجه .. فقط خدا خدا میکنم اونقدر وقت داشته باشم که بتونم قسمتی از خرید هایی که سفارش کردن رو با قیمت مناسب انجام بدم ....
- مادر جان اونجا یه چمدون جون دار بخری ها حتما ... لازمت میشه ...
به چمدون قدیمیمون نگاهی میکنم ... حق با مادره ... برای همین رو به مرضیه میکنم و میگم :
- مرضی تو لیستتون چمدونم بنویس ... بعدم ... ساعت 2:30 نمیخوای برین بخوابین ..
راضیه سر بلند میکنه و میگه :
- اِ ... آبجی ... مگه ما چند تا خواهر داریم که میخوایم بفرستیمش دوبی ؟؟؟!!
میخندم ... که ادامه میده ...
- تازه خبر نداری مامان چ کلاسی با این دوبی رفتن تو گذاشته .. پریروز عمه فاطمه زنگ زده بود ... دعوت کنه برای آش نذریش .. بیا و ببین مامان چ میکرد .... دخترم فلانه .. داره میره فلان نمایشگاه ...اصلا روح مادمازل شنل در دختر من حلول کرده
و بعدم خودش و مرضیه ریسه رفتن .. من و مامانم از خنده ی این دو لبخندی زدیم و مامان با گفتن :
- مگه دروغ گفتم ؟!؟ .... خدا آخر عاقبت منو با شما دوتا دیوونه بخیر کنه ...
از اتاق بیرون رفت ..
راضی و مرضیم .. بعد از اینکه لیست بلند بالاشون رو تحویل من دادن .... پشت بند مامان در حالیکه سر به سر هم میذاشتن از اتاق بیرون رفتن و منم بلند شدم تا کم کم حاضر بشم و زنگ بزنم آژانس که گوشیم دینگی کرد..
کسی رو نداشتم این وقت شب بهم پیام بده ... برای همین کنجکاو انه روپوشی رو که بر داشته بودم بپوشم گذاشتم سر جاش و رفتم سمت گوشیم ...با باز شدن پیام و افتادن اسم ابریشم چی تپش قلبم شدت گرفت ...
ساعت 3:30 بشیر میاد دنبالتون.
لطفا آماده باشید.
دو سه باری پیغام و خوندم ... و چند بار نوشتم و پاک کردم .. که آخر .. به یه اکی بسنده کردم و فرستادم .. چند دقیقه ای که داشتم لباس میپوشیدم و حاضر میشدم مدام گوشم به گوشی بود ..ولی دیگه جوابی نفرستاد و منم بی خیال شدم تا اینکه بشیر رسید و بعد از رد شدن از زیر قرآن شنیدن دوباره و سه باره ی توصیه های مادرم و بوسیدن و بغل کردن های پی در پی دو قلوها و مامان با یه دنیا دلتنگی برای یه سفر یه هفته ای سوار ماشین میشم....
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، zari65


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان