رتبه موضوع:
  • 23 رای - 3.35 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان منِِ سرکش
#1

خلاصه :
متین السادات موحد برخلاف عقاید فکری و فرهنگ خانوادگیش توی قشری از جامعه شروع به کار می کنه که موضع گیری چندان مناسبی نسبت به تفکرات، پوشش و به طور کلی خط مشی دینی اش ندارن ... و همین باعث میشه آزمایش بزرگی پیش روش قرار بگیره ... آزمایشی که ….


من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش

چه کنم که یک دل است و همه درد های یاران
چه کنم که یک تن است و تب و شعله های سوزان

من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش


از گذشته نیست یادی، یاد ها را برده بادی
تو کی آمدی چه گفتی به نهان دل نهفتی


نبرم ز یاد نامت نرسد باد به بامت
نرهان مرا ز دامت نرهان مرا ز دامت
پاسخ
 سپاس شده توسط StevenTaL ، IgorekGew ، RoberytEnutt
#2
1-شروع

چادر سیاهم رو که تازه اتو کشیدم با دقت تا میکنم و بعد از زدن عطر گل یاسی که مامان مونسم از مشهد برام آورده بود میذارمش توی کمد تا برای فردا اماده باشه ... برای چند ثانیه بی هدف وسط اتاق وایمیسم .. این استرس لعنتی امونم رو بریده .. دوست داشتم با راضی یا مرضی یکم حرف میزدم تا آروم شم ..ولی امان از این قفلی که به لبهام بود ... نفس عمیقی میکشم و با یه قدم سنگیم خودمو به تخت میرسونم و تقریبا روش ولو میشم ..موهای بلند مشکی نمدارم مثل همیشه دورم رو میگیره و منم بی اختیار یه دستش رو به بینی ام میبرم و بو میکنم ... با پیچیدن بوی تمیزی موهام بی اختیار لبخند میزنم و به پیچک روی صندلی لهستانی گوشه اتاق که یادگار خانم جون خیره میشم ... انگار همین دیروز بود که روی همین تخت نشسته بود و موهامو *نو ا زش * میکرد ... چقدر دلم براش تنگه ...کجاست که ببینه نوه اش لیسانسیه شد و داره میره سر کار ... و غر به جونم بزنه که مادر ... کار بیرون مال مرده .... بازم ترس برم میداره ... نفسم رو محکم میدم بیرون ... همزمان با باز شدن در سر برمیگردونم ...
- متین سادات ؟؟؟ مامان جان چرا نمیای شام ؟ چند دفعه صدات کردم ...
لبخندی میزنم و سریع از جام پا میشم ...
- ببخشید .. نشنیدم ...
میام از جلوی مامان رد شم که با آرامش خاصی دستم رو میگیره و میگه ...
- من راضی نیستم به خاطر ما بری سرکار ...
لبخند بی جونی میزنم .. و محکم بغلش میکنم ...
- به خاطر خودمه مامان .... درس نخوندم که بشینم گوشه خونه ...
سری تکون میده و حرفی نمیزنه ...
حرفی نداره که بزنه ... میدونه باید برم .... میدونه که اگه نرم از پس خرج کلاس کنکور دوقلوها برنمیایم ...میدونه همه چی گرون شده و در آمد ناچیز خیاطی و حقوق بابا ....نهایت خیلی هنر کنه کفاف خرج خونه بده .. چه برسه ...
میدونه بی مرد و تکیه گاه بودن یعنی چی ...آخرین لحظه خروج از اتاق چشم به چشمای خندون بابا و متین کوچولوی سردوشش میفته و بی اختیار لبخند میزنم ...
- من از پسش برمیام بابا ...
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#3
2-تعلیق

از تاکسی که پیاده میشم ... چادرم و رو درست میکنم و.. و با طمانینه میرم اون سمت خیابون .. پلاک های خونه های اظراف رو از نظر میگذرونم و برای یه لحظه روی عدد 34 ثابت میشم و بعدخیره میشم به خونه ی قدیمی پیش روم .. دقیقا از همون خونه های آجر سه سانتی نوستالژیک که همیشه دوست داشتم ازش به عنوان خونه ی پدری یاد کنم ... نفس حبس شده توی *بدن* رو بیرون میدم ... بسم اللهی زیر لب میگم و یه لحظه چهره ی خانم جون میاد جلو نظرم .. مادر هروقت از چیزی ترسیدی یه آیت الکرسی بخون به خودت فوت کن ... معجزه ای که توی این آیه اس رو هیچ جا ندیدم ... پشت میکنم به در ساختمون و گوشه پیاده رو وایمیسم و آروم شروع میکنم به خوندن ... هنوز تموم نشده که بی اختیار با صدای پاشنه ی کفشی سر بلند میکنم .. دختر جوون روبروم نمونه ی بارز مدل ها توی بوردای مامانه ... قد بلند موی بلوند و چشم های پر غرور .. نیم نگاه مشکوکی به منی که بی هدف جلوی در خونه ایستادم میندازه و با طمانینه زنگ خونه ی قدیمی رو فشار میده ...
- بله ؟!!
- میشا فخیم هستم ...
در با تیکی باز میشه و دختر وارد میشه و من به کل فراموش میکنم کجای آیت الکرسیم بودم و بالاخره دست و پا شکسته و هول هول تمومش میکنم و بلافاصله نگاهی به ساعت دور مچم میندازم ... ساعت 9:35 دقیقه است و 5 دقیقه از زمان که باید اینجا میبودم گذشته ... با استرس هینی میکنم و دست روی زنگ میذارم ... قلبم به شدت میتپه و زیر لب فقط نام خدا رو میگم .. مجدد همون صدای قبل توی آیفون میپیچه..
- متین السادات موحد هستم !
در این بار دیرتر از حد معمول باز میشه و من قدم میذارم به خانه ی بزرگ قدیمی با حیاط زیبای گل کاری شده پله های مار پیچ ...
با رسیدنم به در ورودی ساختمون نفسی رو که توی مسیر حیاط بی اختیار حبس کردم رو بیرون میدم و وارد میشم ..
دختر جوونی که پشت میز نشسته .. از جاش بلند میشه و با نگاهی پر تعجب بهم خیره میشه ...
- کاری داشتید ؟؟!!
- موحد هستم ..
هنوز از جاش تکون نخورده ... کاملا مشهود غافلگیر شده .... تک سرفه ای میکنم که باعث میشه نگاه ازم برداره و در حالی که چتری های هایلات شده ی عسلیش رو کنار میزنه بهم اشاره میکنه تا بشینم ...
- الان یکی دیگه از همکارهای جدید که قبل از شما اومدن ... داخل اتاق آقای ابریشم چی هستن ..منتظر باشید تا صداتون کنم ..
بعد کمی صبر میکنه و وقتی که روی مبل ال مانند سفید قرار میگیرم .. لبخندی میزنه و مشغول به کارش میشه ...
حواسم رو از ناخن های کوتاهم میگیرم و بدون جلب توجه سعی میکنم اطراف رو نگاه کنم ... سالن نسبتا کوچیکیه که از جایی که من نشستم از سمت راس یه راهرو مشخصه و از سمت چپ پله های مارپیچی که بنظر میاد به طبقه ی بالاتر ساختمون راه داشته باشه ... در ورودی و دیوار ها طوسی روشنه و پر از قاب های سفید که توی هرکدوم از قیچی تا قرقره ی نخ و فابریک های(پارچه) رنگ و وارنگ لباس بچشم میخوره تا عکس مدل ها و لباسهایی که به احتمال زیاد کار خود مجموعه است ....دکوراسیون در عین سادگی و خنثی بودن رنگ ها صلابت خوبی داره.. توی همین فکرهام و مشغول بالا پایین کردن محیط اطراف که میشا فخیم از در اتاقی که کمی با میز منشی فاصله دار و از درهای معمولی بزرگتر و طراحی طوسی سفید عجبی داره خارج میشه ... لبخند کمرنگی روی لبش و یکم با اغراق صاف راه میره و درست پشت سر اون مردی که بلوز کتون سفید با راه های طوسی تیره که آستین هاش تا آرنج خیلی مرتب تا شده و شلوار طوسی فاستونی و کفش و کمربند قهوه ای سوخته به تن داره از دید من ترکیب رنگ بی نقصی رو برای محیط کاری انتخاب کرده خارج میشه ......حس میکنم هنوز متوجه من نشده ... رو به منشی که حالا از جاش بلند شده میکنه و میگه :
- سحر خانم فخیم رو به اتاقی که براشون در نظر گرفتن راهنمایی کن و به فیروزه بگو نکات لازم رو باهاشون هماهنگ کنه ..
منشی که حالا میدونم اسمش سحره لبخندی سمت میشا میزنه و با نشون دادن پله های مارپیچ و گفتن از این سمت لطفا بدون توجه به من اونجا رو ترک میکنه... مرد چند ثانیه با نگاهشون دنبالشون میکنه و در حالی که یه دستش رو توی جیب شلوار ش میکنه میره که داخل اتاقش بشه که سکوت و انتظار رو جایز نمیدونم و در حالی که سینه ام رو صاف میکنم و از جام بلند میشم ...
با شنیدن صدا حواسش سمت من جلب میشه با دیدن من که دستم به چادرمه و دارم مرتبش میکنم .. با چند ثانیه تاخیر کامل سمت من برمیگرده و با ابروهایی که نه میشه گفت کامل گره خورده و نه میشه گفت عادین دو سه قدمی سمتم میاد و با گفتن میتونم بپرسم .... در حالیکه نگاهش از صورتم به سرتا پام کشیده میشه ....در چند قدمیم می ایسته... هنوز حرفش تموم نشده که با صدایی که به وضوح میلرزه میگم :
- متین هستم .. ببخشید موحد ... یعنی .. متین السادات موحد هستم ..
گره ی ناچیز بین دوتا ابروش باز میشه و ... ابروهاش اینبار به وضوح بالا میپرن ... مجدد در حالیکه سعی میکنم اینبار نامحسوس تر عمل کنم .... نگاهی به سرتا پای من می ندازه و در حالیکه دستی به چونش میکشیه آهان غلیظی میگه و بعد از چند ثانیه سکوت .. لبخند زورکی ای میزنه و ادامه میده :
- سلام عرض میکنم ، ابریشم چی ، مازیار ابریشم چی ...
بی اختیار از اینکه یادم رفته سلام کنم .. خجالت میکشم با صدای نسبتا آرومی ببخشیدی میگم و با لبخند کمرنگی که جوابش رو میدم ...
خواهش میکنم زیر لبی میگه و همزمان با دست ب سمت اتاق اشاره میکنه و میگه :
- بفرمایید داخل اتاق من در خدمتتون هستم ...
نفسم رو میدم بیرون با طمانینه و پر از استرس در حالیکه سعی میکنم با بیشترین فاصله ممکن از کنارش رد بشم وارد اتاق میشم ... به محض ورود منظره پر درخت و پر از گل حیاط و نور زیاد اتاق که ناشی از پنجره ی سراسری پشت میزشه توجهم و جلب میکنه و حس خوبی بهم دست میده ... حسی که اگه با ادکلنی به این تندی قاطی نمیشد شاید خیلی بهتر میبود !... نفسم مثل همه ی وقت های دیگه که ادکلن گرم و با رایحه ی تندی بهم میخوره تنگ میشه... سعی میکنم به روم نیارم...
- بفرمایید بشینید ...
با فاصله ی کمی پشت منی که مردد وسط اتاق ایستادم قرارمیگیره و با دستش اشاره به صندلی های چوبی جلوی میزش میکنه ... این همه نزدیکی باعث زیاد شدن شدت بوی ادکلنش میشه و اینبار عملا سینه ام به خس خس می افته ...
زیر لب ... الان وقتش نیستی میگم . .. و حالتم رو نادیده میگیرم و روی نزدیکترین صندلی به خودم و دورترین صندلی به میز میشینم ..خوشحال از اینکه شاید با قرار گرفتن پشت میزش اندکی از شدت بو کاسته بشه ...
با نشستن من سری تکون میده و میره پشت میز و با برداشتن پوشه ای مجدد برمیگرده و روی صندلی روبروم قرارا میگیره در کمال آسودگی پاش رو روی پای دیگرشه میندازه و تکیه میده و پرونده رو باز میکنه و همزمان صورتش پشت اون پنهون میشه ...
سعی میکنم کمتر نفس بکشم تا اون بوی لعنتی رو کمتر استشمام کنم ..
تقریبا یه دقیقه به همین منوال میگدره و پوشه رو پایین می آره میگذاره با به عبارت بهتر ملایم پرت میکنه روی میز و یه دستش رو حائل چونش میکنه و در حالی که با انگشت اشاره اش چونش رو میخارونه در حالیکه خیره شده بهم میگه:
- فکر میکنید استاد سپند چی توی شما دیدن که معرفیتون کردن به پدرم ؟؟؟!!
لحنش بیش از ناخوشایندی پر از سوال و تعجبه ...
آب دهنم رو قورت میدم و نفس عمیقی میکشم تا جلوی خس خس سینه ام رو بگیرم .. که بدتر منجر میشه به سرفه بیفتم ....
با دیدن سرفه های من ... بی حرف و بدون حس خاصی بلند میشه و لیوانی از رو میزش بر میداره از آب سرد کن گوشه ی اتاق آبی توش پر میکنه و میذاره جلوم ..
با ببخشیدی لیوان آب رو برمیدارم بعد از خوردن چند قلپ .. با حس اینکه کمی بهتر شدم میذارمش روی میز ولی هنوز سینه ام خس خس میکنه ...
- طرح ها و ایده هآم کافی بود براشون ...
از حرفم به وضوح پوزخندی روی لبش میشینه .... انگار دقیقا منتظر همچین جوابی بوده ... برای همین بلافاصله در حالی که پاش رو روی زمین میذاره و کمی به جلو متمایل میشه و آرنجش رو حائل زانوش میکنه و نیم گاهی بهم میندازه و میگه :
- بنظرتون چجوری میتونم به یه خانم ...
سرش رو بلند میکنه و مجدد به چادرم خیره میشه ...
و ادامه میده :
- به یه خانم با این نوع پوشش اعتماد کنم ؟؟؟!!
حس میکنم خیلی زوده برای به رخ کشیدنه پوششم .. متعجب ابرومو میدم بالا و در همین حین با یه نفس دیگه تک سرفه ای میکنم برا جلوگیری از سرفه ها مجدد لیوان آب رو میقاپم و یه قلپ دیگه ازش میزنم .. و اینبار به نگاه منتظرش چشم میدوزم صدای گرفته و ابروهایی که صرفا برای تمرکز روی سرفه نکردنه میگم :
- حس زیبا شناختی و استعداد طراحی و ایده های نو فکر نمیکنم ربطی به پوشش و ایدئولوژی فرد داشته باشه ...
ابروهاش اندکی گره میخوره ... سری خم میکنه و و *صورت* رو کج .. و عجیب حس میکنم از داخل دهانش لپش رو گاز گرفته ... سری تکون میده و از جاش بلند میشه ... این حرکت ناگهانی باعث میشه مجدد حجم زیادی از هوا توی اتاق جابجا شه و اون بوی غلیظ لعنتی ... با شدت به مشامم بخوره ...اینبار کار از سرفه میگذره و نفسم شروع به منقطع شدن میکنه .... خس خس سینه ام اینبار اونقدر بلنده که که تبدیل به قیه قیه کشیدن شده ...
جوری که این مجسمه ی بلاهت روبروم هم با تعجب به پشت سرش و من نگاه میکنه و اخماش میره تو هم و با صدایی که بی حوصله اس و ناشی از عدم باور شدت وخامت حال من .... :
- خان موحد طوریتون شده ؟؟!!
اینبار همراه با تک سرفه های بی جون قیه قیه هام بلند میشه و بی اختیار دستم به گلوم میره ... سعی میکنم حرف بزنم ولی جز یه سری لغت های تیکه پاره ی آروم چیزی از دهنم خارج نمیشه ... برای چند ثانیه بی حرکت و با تعجب بهم خیره میشه و یهو انگار تازه وخامت اوضاع دستش اومده با دو سه گام بلند میاد سمتم .. خانوم متین ... و همزمان داد میزنه و دو سه تا اسم که تو اون لحظه هیچ تمرکزی روشون ندارم رو صدا میکنه ...
با حضورش در یک قدمیم ... شدت بو بیش از پیش میشه حال من بدتر .... به هر تیبی هست میون سرفه ها کلمه ی آسم رو میگم و اون با رنگ پریده سری تکون میده و میگه :
- کیفتون خانم ... اینهالر(اسپری آسم) توی کیفتونه ؟؟؟!!
سری تکون میدم ...
با خیال اینکه کیفم کنارمه دولا میشه سمتم ... و همین کار و قرار گرفتنش در چند سانتی من باعث میشه شدت بو به اوج خودش برسه ... لعنت به بویی که بینی بهش عادت نمیکنه .. حس میکنم دیگه هیچ اکسیژنی توی ریه هام نمونده و همین ناخداآگاه باعث میشه با دستم محکم بزنم تخت سینه اش و پسش بزنم تا اون بوی گند هرچه زودتر این غلظت رو از دست بده .... اما توی این گیر و دار از کار من برداشت دیگه ای میکنه و با نگاه سرزنش باری میگه :
- داری میمیری بد بخت ... اونوقت تو فکر اینی که ... بقیه حرفش رو میخوره و با عصبانیت میگه پس کو این کیف لعنتی ...
همزمان با این حرف در اتاق باز میشه و سحر چند نفر دیگه که نمیشناسم و توی اون حال ذره ای اهمیت نداره که کی هستن و چه کاره وارد میشن و من به لطف غریزه ی حب ذات یادم میاد کیفم رو روی مبل ال سالن جا گذاشتم ...برای همین با اشاره و هزار ضرب و زور دستی بلند میکنم و بیرون رو نشون میدم ...
همه هاج و واج موندن و با دهن باز و قیافه های پر از ترس دارن من رو نگاه میکنن این وسط خود مرد تنها کسی که متوجه میشه و خیلی سریع میدوئه سمت در و کمتر از چند ثانیه در حالیکه سرش تو کیفه و با عصبانیت داره محتوی کیف نازنینم رو میریزه اینور اونور میاد سمتم و در آخر اسپری رو پیدا میکنه و میشینه کنارم .. میخواد دستش رو پشتم حائل کنه و خودش اسپری رو بزنه که با ته مونده ی جونم اسپری رو از دستش میقاپم مثل قیمتی ترین شی زندگیم میبرم سمت دهنم و بیش از سه بار ازش استفاده میکنم و حجم وسیعی از اکسیژن رو میبلعم و بی حال درست مثل یه نشئه ی عملی روی مبل ولو میشم و از این حس شیرین لدت میبرم ...
هنوز توی خلسه ام حس کسی رو دارم که تازه از اون دنیا برگشته که صدا کم کم واضح تر میشن ... عرق سردی روی پیشونیم روون میشه و چشمام عجیب دوست ندارن حالا حالا ها باز شن ...
- آقای ابریشم چی زنگ بزنم اورژانس ؟!
صدای سحره ... و متعاقبا صدای قدم های محکمی که حدس میزنم مال اون باشه ... با فکر اون بو و حالی که تا چند ثانیه ی پیش داشتم به لذت بسته بودن چشمام فائق میامو و چشمام رو با ترس باز میکنم و دستم رو بی اختیار جلو میبرم ....
- خواهش میکنم ...
سرجاش خشک میشه و چشماش پر از خشم ... ولی حس میکنم مراعات حالمو میکنه و شاید مراعات چند نفری که اطرافمونن و با این حرف یه جور خاصی همدیگه رو نگاه میکنن ...
سرحال تر اومدم ... دست دیگه ام رو بی اختیار برای اینکه ذره ای از بو رو استشمام نکنم روی بینیم میگیرم و آروم میگم
- آسم آلرژی دارم ... ببخشید..
با همون تن صدای خودم میگه :
- الان بهترید ؟؟!
بله یواشی میگم و همزمان سری رو تکون میدم ...
دستی به گردنش میکشه و رو به کسایی که دم در ایستادن میکنه و خیلی جدی میگه :
- خوشبختانه رفع شد خطر بهتره برگردید سر کارتون ..
همه سلانه سلانه بیرون میرن با بسته شدت در با قیافه ای که هیچی ازش مشخص نیست بر میگرده سمتم و مجدد روبروم میشینه ... خیلی جدی و بدون ذره ای احساس و صرفا از سر حس وظیفه میگه :
- اگه حس میکنید حالتون مساعد نیست فردا میتونیم ادامه بدیم ...
با دستپاچگی صاف میشینم و چادرم رو مرتب میکنم و قطره اشکی که بخاطر حال بدم گوشه ی چشمم رو به بازی گرفته پاک میکنم و میگم :
- نه نه اصلا ... حالم بهتره ..
هرچند با بویی که کماکان تو اتاق و بخاطر نزدیکی نسبیش میاد بعید میدونم حرفم چندان درست باشه ...
سری تکون میده و حالت متفکر به خودش میگیره ...
- خوب کجا بودیم ؟؟؟ آهان ...
مکثی میکنه و چشمامش رو یکم ریز ...
- اونجا که شما گفتید ایده های نو و استعداد در طراحی و فشن دیزاینینگ ربطی به پوشش نداره درسته ؟؟!!
لبخند زورکی میزنم و سری به نشانه ی تایید تکون میدم ..
بی تفاوت نگام میکنه و بلند میشه و بی حرف میره سمت پنجره کمی خیره میمونه به بیرون و بعد در حالیکه یه دستش پشت کمرشه و یکی دیگه به چونش متفکر میگه :
- برای اینکه بهتون ثابت کنم بین این دو منافاته و لزوما هرکی ذهنش پر از ایده های نوئه لااقل توی این زمینه ی کاری ما ...
بر میگیرده سمتم و نگاهش رو بین سرتاپام کش میاره و ادامه میده ...
- مسلما اندکی نمود بیرونی داره ، شما میتونید با یه آوانس از فردا کارتون رو شروع کنید ...
می آم حرف بزنم که دستش رو بالا میاره و ..
- ولی ... ولی... ولی ... یه فرق هست بین شما و تمام کسایی که قبل از شما استخدام شدن ...
منتظر شنیدن چه فرقی آرومم میشه ... و لبخند کج و نه چندام دوستانه ای میزنه و میگه :
- اونا 20 درصد نمره رو بخاطر ظاهرشون گرفتن و خیلی وقتام به همون علت بهشون ارفاق شده ... حتی اگه ضعیف بودن ... چون ظاهرشون نشون میداده تفکر خوبی پشتشه !! که متاسفانه .. این آوانس رو نمیتونم برای شما قائل بشم ..شمایی که شک دارم حتی ماهواره داشته باشید چه برسه به اینکه تا حالا فشن تی وی رو هم نگاه کرده باشید ... .
دوباره میام به حرفش اعتراض کنم که بازم اجازه نمیده و ادامه میده :
- البته نه اینکه بخوام بگم هرکی ماهواره داره یا فشن تی وی نگاه میکنه لزوما آدم خلاقیه یا توی طراحی توانمنده .. ولی اینجور چیزها یه ابزاری برای ممارست و آشنا شدن ... نمیشه دور خودت حصار بکشی و یه طراح خوب باشی ... طراح لباس باید تو جامعه باشه همراه جامعه باشه .... بگذریم ...در واقع ... میخوام اینو بگم .... باید کل نمره رو از طرحات بگیری و از اونجایی که دیزاینینگ فضای رقابتی داره ... مسلما .... یکم برات سخت میشه ....خانم موحد !!!!!
تشدید روی فامیلیم و مفرد شدن جمله آخر و ادای اون... شمشیریه که اگه تا الان قایم کرده بود الان علنا از رو بسته شده ....
لبخند رو لبش و تای ابروی بالا رفته اش ... باعث میشه توی کسری از ثانیه به ذهنم بیفته جواب دندون شکنی بدم و دفتر دستکم رو جمع کنم و برم سراغ کارهایی که در همسایه و اقوام معرفی کردن ... برم منشی فلان حاج آقا یا برم دفتردار مدرسه شم یا به واسطه پوششم شانسم رو با یه کار دولتی و اداری کاملا بی ربط به رشته ام امتحان کنم و یا نهایت تو بهترین حالت ممکن برای اینکه کارم با رشتم همخوانی داشته باشه برم توی تولیدی نسرین خانم عروس عمه ی مادر.... ولی نگاهم که روی طرح های روی میز می افته .. یا قیافه های راضیه و مرضیه که میان جلوی چشمم .. می بینم اینجا بودن 50 -50 است ... یا سکوی پرتابه .... یا نهایت برگشت به خونه اول ... برای همین در حالیکه چادرم رو محکم تر میگیرم و انگشت های مشت شده ی دست دیگه ام رو زیرش قایم میکنم ... خیلی جدی و با صدایی که برای خودمم غریبه میگم ...
- عادت ندارم نمره هام با ارفاق و آوانس کامل باشن ... چون نیازی بهشون نیست ...
لبخند ی که بیشتر شبیه پوزخنده میزنه و میاد سمتم ... و درست روبروم می ایسته ...
- پس این گوی و این میدان خانم .... از فردا منتظرتونم ... امیدوارم همونجور که خیلی ناگهانی اومدید .. خیلی ناگهان نرید ...
طراحی لباس خونده بودم به لطف دوستی استاد راهنمام ، دکتر سپند با خسرو ابریشم چی پدر این ملکه ی وجاهت روبروم ظرف سه روز کارام درست شده بود و اومده بودم اینجا ....و خوب بلد بود کجا و به چه صورت به روم بیاره که با پارتی و صرفا بخاطر سفارش اینجام ....
با همه ی عصبانیتم .. از توهین های ظریفی که توی این اتاق بهم شده بود لبخندی میزنم و میگم :
- امیدوارم شما هم به همین سرعتی که منو قضاوت کردید .. از قضاوتتون پشیمون نشید ...
اینبار خنده اش واقعی میشه .... عمیق میشه ... و خیلی خوب منظورم رو میفهمه و میفهمه که منم منظورش رو گرفتم و در ج.اب میگه :
- من قضاوتتون نکردم ... اتفاقا بر عکس روتون دارم قمار میکنم ...
نگاهش رو ازم میگیره و دستاش رو توی جیبش میکنه و ادامه میده :
- آدمی نیستم که واسطه و دوستی و .. تغییری توی نظر نهاییم بده ... ولی آدمی هستم که گاهی بخوام بی گدار به آب بزنم نتیجه اش رو ببینم ...
نگاه عمیقش رو ی صورتم قفل میشه ....
چند ثانیه ای جواب نگاه خیره اش رو میدم .. ولی بیش ازاین تاب نمیارم و سرم رو میندازم و در حالیکه از این سرکشی عصبانیم میگم :
- پس با اجازتون من فردا برای شروع .. میرسم حضورتون ...
در حالیکه هنوز مطمئنم نگاهش با همون عمق رومه ...باشه ای میگه ...
موندن رو جایز نمیدون با اجازه ای میگم میرم سمت در ...
هنوز دستم به دستگیره نرسیده ..
- خانم موحد ...
بدون اینکه دستم رو بردارم بر میگردم سمتش و بله ای میگم ...
لیوان آبی رو که بهم داده از روی میز برمیداره و نگاهی بهش میکنه ...
- فرمودید آسم آلرژی؟؟؟!!
و خیره میشه بهم سری به نشانه ی مثبت تکون میدم ...
یه تای ابروش رو میده بالا ...
- دقیقا به چی ؟؟؟!!
با این لحن پر از تمسخر دوست دارم بگم به تو !!!!! ولی جلوی زبونم رو نگاه میدارم و در جوابش میگم ...
- بلک افغان !!! ناسوماتو !!! (برند عطر) و کلا هر رایحه خیلی تند و گرمی! (برند عطر)
و بلافاصله خدا نگهداری میگم با ابروهای بالا رفته اش تنهاش میذارم و کل مسیر برگشت به خونه رو خدارو شکر میکنم که تو دوران دانشجویی دو ماهی رو توی یه استند عطر فروشی سمت دانشگاه کار میکردم ....
******
پامو که از در خونه میذارم تو راضیه و مرضیه و مامان دورم میکنن
- چرا زود اومدی ؟
- استخدامت نکردن ؟
- نکنه حالت بد شده ؟؟!!
شیرینی که زیر چادر قایم رو در میارم و می گم :
- هم استخدامم کردن هم از فردا می رم سرکار هم به عطر بوگندوی آقای رییس آلرژی دادم !!
راضیه و مرضیه شادی کنان جعبه رو از دستم میکشن و میرن سمت آشپزخونه ولی مادرم نگران دستای یخ زدمو میگیره تو دستش و میگه :
- چرا حمله داشتی ؟؟!! استرس؟! جاش مناسب نبود ؟!
استرس ؟؟! مناسب نبودن جا ؟؟!! به تیپ قیافه و طرز فکر ابریشم چی فکر میکنم و توی یه لحظه دلم میخواد برای مامان خیلی حرف بزنم ...ولی برخلاف خواسته ام میخندم :
- هیچی مادر من آقای رییس عطرش بوش تند و بد بود همین ...
مشکوک نگام میکنه ..
- همینه همین ؟! اونموقع ها که تو عطر فروشی بودی که از این حالت ها نداشتی آخه ...
همون موقع ها که عطر فروشی رو انتخاب کردم به مادر نگفتم .. وقتی فهمید ناراحت شده بود دیگه نذاشته بود برم ... منم برای اینکه بیش از این ناراحتش نکنم توضیحی هم نداده بودم تو همون مدت زمان کمم روزی نبود بیاد بره و حمله نداشته باشم ... بجاش محکم محکم بغلش میکنم و در حالی که لپش رو صدادار میبوسم میگم :
- همین همین مونسسسسس جووونم !!! اونموقع هام انگار ریه هام عادت کرده بود به بوی عطر و اصلا نمیفهمید ...
همیشه از اینکه تو شوخی بهش بگم مونس جون خوشش میومد و اینبارم م با حکم کردن حلقه ی دستش دورم و بوسه زدن روی پیشونیم نشون میده که کیف کرده ...
- بدو بدو بریم یه چایی شیرینی دبش بزنیم به افتخار دختر گلم که برای خودش خانمی شده و میره سرکار های جدی جدی ....
موقع خوردن چای با دیدن شوخی های مرضیه و خنده های از ته دل راضیه و نگاههای عاشقونه ی مادرم به سه تا جوجه اش مصمم تر میشم خودی نشون بدم برای اینکه خودم رو اثبات کنم نه به ابریشم چی که ذره ای درک نداره که زیبا شناختی ربطی به چادر نداره بلکه به خودم به خودی که توی این چند سال خیلی وقت ها به خاطر نوع پوششم تحقیر شدم خیلی وقت ها به خاطر اعتقادم از خیلی چیز ها محروم ...من معارف نخونده بودم که همه ی آدم های دورم مثل خودم باشن ... من طراحی لباس خونده بودم ... رشته ای که تنها چادری ورودیهامون بودم ...و شاید تنها چادری دانشگاه که تا آخرش چادری موند .. حتی اگه توی هیچ گروهی جا نداشت حتی اگه .... خیلی وقت ها به واسطه ی چادری بودنش حقش رو از تلاشی که توی درس های مختلف کرده بود نمی گرفت .... من مصمم بودم و مهم خواستنم بودم و میدونستم اگه خودم ! فقط خودم .. بخوام "ان مع العسر یسرا" است ....
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#4
3-ثبات

وارد ساختمون که می شم درجواب سلامم سحر لبخند زنان از جاش بلند میشه و میاد سمتم ..رفتار مودب و موقری با من داره ...و بی اختیار باعث میشه کمی احساس بهتری داشته باشم ....
- سلام متین جان ... امروز آقای ابریشم چی واحد مرکزی جلسه دارن ..ولی نکات لازم رو با من هماهنگ کردن .. به این شرکت خوش اومدید... از این سمت لطفا ..
در جواب حرفش لبخند میزنم و دنبالش راه میفتم .. درست به سمت همون مسیری میره که قبل تر میشا فخیم رو برده بود از پله های مارپیچ بالا میریم از یه در بزرگ شیشه ای عبور میکنیم .. ... و حسی که اون لحظه اینه که انگار از یه دیوار آکوستیک رد شدم و درست پا گذاشتم وسط میدون انقلاب..
آدم هایی که از این اتاق به اون اتاق میرن ، طاقه های پارچه ی تلنبار شده ی گوشه ی سالن از همه مهمتر آهنگ تند و تیزی که از دستگاه صوت پخش میشه باعث میشه از این همه شور و سرزندگی به وجد بیام و بی اختیار لبخند میزنم ...برخلاف آرامش و سکوت مزخرف روز پیش این بخش شرکت سراپا شوره ...
کم کم آدمای اطرافمون متوجه حضور ما میشن و ریتم حرکاتشون کند میشه و در نهایت با صدای سحر که همه رو به سالن دعوت میکنه همگی ساکت و سر جاشون می مونن و خیره میشن به ما دو نفر..
- ایشون خانم متین موحد هستن همکار جدید ما تو بخش "پِرارین " ..
بعدم سرکی میکشه بین آدما و وقتی به مقصودش نمیرسه .. بلند میگه
- ترانه جون کجا هستی ؟!
صدای من اینجام ناواضحی شنیده میشه و چند ثانیه بعدم از توی یکی از اتاق ها خانم نسبتا کوتاهی با موهای جوگندمی و آرایشی که زیبایی چشم های طوسی- عسلیش رو به خوبی به رخ میکشه میاد سمتمون .. با دیدن تیپ به روز و بدون پوشش عرفش بی اختیار نگاهم به سمت بقیه ی کارکنان میره .. همه خانم و همه با پوشش راحت بدون روسری ..بدون مانتو .... بی اختیار به این جو زنونه لبخند عمیق تری میزنم و خوشی های دنیا میریزه تو دلم ... توی عالم خودم غرقم که ترانه بهمون می رسه و در حالیکه یه قواره پارچه زیر بغلش زده و یه متر دور گردنشه لبخند پر مهری میزنه و دستش رو سمتم دراز میکنه ...
- خوشبختم موحد !
سلام آرومی میکنم و لبخند میزنم سلامم بی جواب میمونه ولی عمیق میخنده و ادامه میده :
- طرحات رو دیروز عصر مازیار به من و فیروزه نشون داد گفت همکار جدید داریم .. با توجه به خط مشی فکریت نظر جمیعمون این بود که از بخش لباس شب یا به قول خودمون "پرارین" شروع کنی ...هرچند ما کسایی رو هم داشتیم از لباس عروس یا به قول ما "شاهدخت" شروع کرده باشن... میشه گفت شاهدخت به خاطر حساسیت و ظرافت کار یه لِوِل از اینجا بالاتره و اگه خودت رو خوب نشون بدی من آدم منعطفیم می تونیم اونجام داشته باشیمت ...
جوری حرف میزنه انگار سال هاست منو میشناسه .. یا مثلا من سال هاست با این مجموعه آشنام ...جوری تحویلم میگیره انگار جز نی نی چشمام هیچی رو نمیبینه ... از حرفاش همین رو میفهمم که برای طراحی لباس عروس هرکسی رو راه نمیدن ... لبخندی میزنم و متوجه شدم زیر لبی میگم که متعاقبا خوبه ای در جواب میگه و رو به سحر میکنه :
- عزیزم میتونی بری ما بقیش با خودم ..
سحرم لبخندی میزنه و میره ..ترانه خیلی سریع رو میکنه به جمع و در حالیکه دستش رو پشتم قرار داده میگه
- بچه ها جون امیدوارم تیممون با حضور متین عزیز بیش از پیش بهتر بشه
بعدم رو میکنه به سمت یه دختر تپل قد کوتاه با موهای فر فری خوش حالت و چهره ی خندون ...
- ساجده جان .. شما از این به بعد خیاط متینی وسایلتو به آقا بشیر بگو بیاره اتاق سبز ...
بعدم رو به بقیه میگه :
- دخترا میتونید برید سر کارتون
و بعدم رو به من بر میگرده
- عزیزم توام دنبال من بیا ..
- به سمت شمال سالن ...جایی که یه راهرو با دو تا اتاق جانبیه و یه اتاق در منتهی الیه اش قرار گرفته .. می ریم در اتاق سمت راست رو باز میکنه و میگه این اتاق شماست .. با طمانینه وارد میشم .. اتاق دیوار سبز مغز پسته ای داره با پنجره ای بزرگ سفید سراسری و یه بالکن خیلی خوشگل که مشرف به حیاطه ...

اونقدر از اتاق خوشم اومده که بی اختیار لبخند پت و پهنی میزنم و میگم :
- معرکه اس!
خندم رو مثل دفعات قبل به گرمی جواب می ده و میگه :
- در روبرو سرویس بهداشتی اتاق ته راهرو هم اتاق منه در ضمن بیشتر اوقات هیچ مردی این سمت نمیاد مگر آقا بشیر خدمه ی بخش ما که خوب ازونجایی که فرد مبادی آدابیه همیشه قبلش حضورش رو خبر میده ... یا گاهی جلسه ای باشه کسری یا مازیار یا مدل های مرد مکمل اینور پیداشون بشه که معمولا بعد از ساعت کاری اینجاست..
لبخندی میزنه و ادامه میده :
- هرچند که تو حرفه ی الان تو ساعت کاری خیلی ملاک نیست گاهی وقتا میبینی اونقدر غرق فکر و اِسکِچ زدنی که یهو به خودت میای میبینی هوا تاریک شده و ساعت از ساعت کاریت گذشته ... بگذریم اینارو گفتم تا بدونی میتونی راحت باشی و چادرت رو برداری ...
ازش خوشم میاد باهام راحته و بر خلاف ابریشم چی براش ظاهرم مهم نیست و از رو ظاهر قضاوتم نمیکنه و اونجور که نشون میده حرف اول رو براش کار میزنه ...
مجدد یه دور دیگه نگاهی به اتاق میندازه و ادامه میده :
- الان بشیر وسائل ساجده رو میاره میگم یه دستی هم به میزت بکشه .. سیستمت رو هم میگم بیاره ...یکم فکر میکنه و یهو چشماش برقی میزنه و با گفتن دنبالم بیا به از اتاق بیرون میره و ... به سمت ته راهرو قدم بر میداره ...
با باز شدن در اتاق ته راهرو بوی گرم دارچین و میخک میخوره به بینی ام ... و اولین چیزی که میفهمم اینه که سلیقه ی بویایی آدم های این شرکت اصلا با حال روز من جور نیست ... با طمانینه پا تو اتاق میذارم و همزمان حس میکنم وارد یه معبد هندی شدم ...با ورودم علاوه بر بوی دارچین و میخک بوی تند عودم با مشامم بازی میکنه ناخداگاه تک سرفه ای میکنم ...و همزمان به دکور نارنجی و قرمز اطراف خیره میشم ...
میز قهوه ای سوخته ی وسط اتاق ... تابلوی کولی قرمز پوش بالای میز .. صندلی های چوبی قرمز و نارجی با کوسن های یشمی و لاجوردی همه و همه نمای جالبی رو ایجاد کرده بود .. و برخلاف بی نظمی ظاهری اتاق ... آرامش خاصی توش وجود داشت ...
به خودم که میام میبینم با همون لبخند روبروم ایستاده .. مجدد تک سرفه ای میکنم و میگم :
- اتاقتون ... خیلی ... خیلی متفاوته ...
نمیدونم چرا لغت های دیگه با ابعاد مثبت تر و روشن تر مثل اتاق زیبا .. اتاق گیرا و ... تو زبونم نمیچرخه ....شایدم مقایسه ی این اتاق با اتاق ابریشم چی باعث میشه این لغت پس ذهنم نقش ببنده و به زبونش بیارم ...
در هر صورت گفتن همین جمله لبخندش رو عمیق تر می گه :
- چند سالی هند بودم ...
سری تکون میدم و میگم ...
- حس میکنم جای دوست داشتنی ایه ...
برای چند ثانیه ای خندش کمرنگ میشه و نگاش خیره ...ولی خیلی سریع به خودش میاد و بسته ای جلوم میگیره ..
با تعجب به بسته خیره میشم که میگه :
- تبلته ... با همه ی نرم افزار هایی که نیاز داری ...هدیه ی شرکت به اعضای جدید ...
ته دلم از خوشحالی میریزه ولی با طمانینه دست میبرم جلو با تشکر آرومی ... میگیرمش ..
با صداهایی که از راهرو میاد هردو همزمان رو برمیگردونیم سمت در .. و درست همون موقع مرد مسنی با با اجازه ای سرش رو از در میاره تو ...
- ترانه خانم وسایل ساجده خانم آوردم ..
ترانه لبخندی میزنه و رو به من میکنه و میگه :
- آقا بشیر طراح جدیدم ... خانم موحد ... هواشو داشته باش و ببین چی کم و کسر داره ...
بعدم رو به من میگه :
- میتونی با آقا بشیر بری اوضاع اتاقت رو سر و سامون بدی ...
پیرمرد لبخند گرمی میزنه و میگه :
- خوش اومدی بابا جان ... ایشالا موفق باشی ...
جواب لبخندش رو با لخندی میزنم و میرم سمت در ...
- ممنون پدر جان ...
هنوز به در نرسیدم که ترانه صدام میزنه ...
- برای بعد از ناهار بیا تو اتاقم .. راجع به شروع کارت حرف بزنیم ...
متوجه شدمی میگم و دنبال آقا بشیر راه می افتم ...
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#5
با دیدن ساعت بی اختیار روی صندلی ولو میشم .. باورم نمیشه سه ساعته مشغولیم ... وسائل ساجده یه کوه بود ... و آقا بشیرم سنش زیاد ، هیچکدوم دلمون نیومد بشینیم یه گوشه و چایی بخوریم .. برای همین به محض انتقال وسایل گفتیم بره و خودمون مشغول شدیم ... یه عالمه بوردا و مجله و پارچه های مختلف و سه تا چرخ خیاطی 300 رنگ دوک نخ و یه عالمه زلمبو زیمبوی دیگه ... همه از عالی ترین جنس ها و بهترین کیفیت ها که یک سمت اتاق رو کامل به خودش اختصاص داد و کمد سراسری بزرگ گوشه اتاق رو هم پر کرد .. لبخندی روی لبم میشینه انگار تازه داره باورم میشه ... که قراره اینجا کار کنم .. توی این سه ساعته با ساجده از هر دری حرف زدیم ... پدرش بازاریه و مثل من مادرش خیاط بوده و از بچگی لای پارچه و تور بزرگ شده ..... توی خیابون ایران زندگی میکردن و مادرش خیاط کله گنده ها بوده تا چهار سال پیش که مادرش سرطان میگیره و فوت میکنه و پدرش به سال نشده .. بچگی برادرای کوچیکش رو بهانه میکنه و زن میگیره ... به قول خودش آبش با زن بابا توی یه جو نمیره و پدرش رو راضی میکنه با مادر بزرگ مادریش زندگی کنه ... اونام از خدا خواسته میفرستنش پیش مادربزرگش و به قول خودش همین میشه شروع پیشرفتش و اومدنش به این شرکت ...
- مادر بزرگم دوست صمیمی مادربزرگ مادری ترانه بود ... مادربزرگ ترانه 8-9 سالی هست فوت کرده ...ولی مادرش معتقده خانوم جون من بوی مادرش رو میده و حداقل دوسه بار در هفته به خانوم جون سر میزنه ... همونم شد من استخدام شدم اینجا به لطف ترانه بود ... البته .. متین ... کسی نمیدونه ... نمیدونم چرا به تو گفتم ... شاید چون تعریف کردی که استادت معرفیت کرده ... ولی ... میشه ...بین خودمون باشه ؟؟؟!!
میخندم و میگم :
- آره بابا ... به کسی چه ... همینارم تحقیق کنی میبینی نصفشون فک و فامیل کارگردانن..
ریز میخنده و کش و قوسی به بدنش میده ...
- خدارو شکر متین ... نمیدونی جقدر نذر و نیاز کرده بودم طراح بعدی یه از دماغ فیل افتاده مثل قبلی نباشه ...
اونقدر با صورتش از دماغ فیل افتاده رو بامزه اجرا میکنه که با دستم جلوی خندم رو میگیرم و میگم :
- چطور مگه ؟؟!!
نزدیکم میشه و یه نگاه به در میندازه و صداش رو میاره پایین ..
- هیچی بابا قبل از تو یه دختره بود ..ازون مانکن طوریا که فقط یه دست لباس و کیف و کفش یه روزش کلهم اجمعین دست مزده شش ماهه منه حالا ساعت و .. بماند.. گویا از آشناهای ابریشم چی بود ... البته بماند که همچین کاراشم مالی نبودا !!! فکر میکرد هرچی لباس عجیب و غریب تر باشه یعنی فشن تره و به روز تر !! لباساش بعضا انگار قفس تنت کردی ...
ریز میخنده و ادامه میده :
- خلاصه که سقف ایران رو برای خودش و طرحاش کوتاه دید!!! و این شد با پول بابایی رفت لس آنجلس فشن دیزاینینگ بخونه ...
ابروهام میره بالا ... نمیدونم تو قیافم چی میبینه که غش غش میخنده و میگه :
- همینه قربونت برم .. تو این دنیا بخوای به جایی برسی یا باید بابای پول دار داشته باشی یا جنم دزدی ...
حرفاش خیلی بیراه نیست ..خیلی وقت ها ذهن منم در گیر کرده .. دوست دارم بدونم وسعت کاری شرکت به چه صورته برای همین میپرسم :
- من طرحام رو به پدر ابریشم چی فرستادم ... ولی بعد ابریشم چی یه دور بررسیشون کرد و نهایت اون تصمیم گرفت کجا باشم... بالاخره رئیس اینجا کیه ؟؟!!
انگار که بحث جالبی براش باشه صندلیش رو میکشه سمت من و درست روبروم قرار میگیره و در حالیکه یه نگاش به دره یه نگاش به من میگه :
- اینجا یه شرکت مادر داره به نام پرند ( لباس ابریشمی ) شرکت مادر حکم منابع انسانی رو داره از حساب و کتاب و خرید تا استخدام اولیه و ... مدیرشم خسرو ابریشم چی یکی از بزرگ ترین وارد کننده های پارچه تو ایرانه البته بماند که شنیدیم صادرات فرش و .. هم داره .... بگذریم شرکت به سه زیر مجموعه تقسیم میشه که هر بخش ریاستش دست یکی از بچه های ابریشم چیه کیف و کفش با اسم تجاری چکاد دست یاشار پسر بزرگشه ... مانتو پالتو بارونی با اسم تجاری داوین که از دو بخش دیگه تو ایران سرشناس تره دست تک دختر و بچه ی دومش یعنی بهار و لباس شب و عروس هم دست مازیار ابریشم چی که از سه تا زیر بخش تشکیل شده شاهدخت و پرارین رو که میشناسی و قسمت مدلینگ و عکاسی " فریال " .. در ضمن مازیار ابریشم چی ته تغاری و سوگولی باباشه ...
مجدد تعجب میکنم از این همه وسعت کاری... اونم لبی تر میکنه و ادامه میده :
- شرکت ما ، بین کشورهای همسایه علی الخصوص امارات و ترکیه خیلی شناخته شده اس ...بر خلاف داوین و چکاد که تو ایران معروف ترن پرارین و شاهدخت رقابت زیادی با شرکت های مشابه مثل" تاریک ادیز" ترکیه و "زُهیر موراد" امارات داره ... و همه ی اینارو هم مدیون همین مازیاره ...
همه ی این حرفا باعث نمیشه حس ناخوشایند اولیه ام به این آدم از بین بره ...ولی ته دلم ... بی اختیار باریکلای جانانه ای نثارش میکنم .. هرچی باشه ... رقابت با دوتا شرکت بزرگ خاور میانه برای ایرانی هایی که سال هاست از حوزه ی فشن کنار گذاشته شدن ولی از ایده هاشون به وفور استفاده میشه بدون اینکه نامی برده بشه ... خیلی امیدوار کننده است ...
ساجده که یه نفس حرف زده ... آه بلندی میکشه و میگه :
- وای دلم داره ضعف میره .. بریم ناهار؟
بعدم نگاهی بهم میکنه و میگه :
- ناهار که آوردی ؟؟؟!!
یاد ساندویچ کوکوی دست پخت راضیه و مرضیه میفتم و شور شدن غذاشون و بی اختیار لبخند میزنم و با سر جواب جواب مثبت میدم و ظرف غذام رو از کیفم در میارم .. اونم ازم میگیره بر خلاف تعارفات معمول میبره تا هردو غذا رو با هم گرم کنه ... تو این فرصت منم گوشی رو از تو کیفم در میارم و بلافاصله شماره ی خونه رو میگیرم ...
حدود نیم ساعتی با مامان حرف میزنم و.. دوست داره از ریز به ریز کارم بدونه و منم با ذوق در نبود ساجده از اتاقم و چیدمانش و ترانه و ... میگم...... هنوز چند ثانیه از قطع کردن تلفنم نگذشته که ساجده با دست پر وارد اتاق میشه :
- ترانه که منو با غذا دید گفت بهت بگم یادت نره ناهارت رو خوردی بری پیشش ...
*****
با تک ضربه ای به در وارد میشم ..
با تلفن حرف میزد .. با دست اشاره کرد بشینم ...
روی یکی از همون مبل های هفت رنگش ولو میشم ... راحته .. لبخند میزنم ... انگار میفهمه .. چون اونم خندش میگیره و بهم خیره میشه ...
- قضاوتت زوده .... کلا قضاوت زوده !
نمیخوام به حرفاش گوش بدم ولی چاره ای ندارم ...
- به هر حال بهت ثابت میکنم که اشتباه میکنی ....
- .......
- لابد از دید تو طراح اون دختره ی .... دهن منو باز میکنی ...
- ......
- باشه هر وقت برگشت دوباره دیدش به لباس از قفس فراتر رفته بود جایگزین این یکی میکنیمش ...
نمیدونم چرا یه حس عجیبی باعث میشه گوشام تیز تر از حد معمول بشه .. حس میکنم یه طرف بحث منم .... بخصوص اینکه ساجده ام راجع به کسی که قبل تر جای من بود و الان رفته همین حرفارو زده ... بی اختیار نفسم رو محکم بیرون میدم ... که از دید ترانه دور نمیمونه و فکر میکنه حوصله ام سررفته ... لبخندی میزنه ...
- حالا بعدا رو در رو حرف میزنیم ... امروز پرندی تمام وقت ؟؟!
- .................
- اکی پس اگه زود اومدی امروز اگه نه که باشه برای فردا
- ............
- باشه فعلا
گوشی رو قطع میکنه و میذاره رومیزش و پا میشه میاد روبروم میشینه ..
- خوب .. خسته نباشید ...شنیدم اتاق رو چیدید ؟؟!
لبخندی میرنم و حرفش رو تایید میکنم ..
- چ عالی ...
بعدم ادامه میده
- اینکه گفتم بیای برای این بود که کارایی که داریم رو یه توضیحی بدم و زودتر دست به کار شی ...
با دقت شروع میکنم به گوش کردن که اونم جدی تر میشه و ادامه میده :
- ما هر فصل یه شوی فشن داریم ... یعنی تقریبا هر سه ماه یک بار ... اجرای این شوها توی کشورهای همسایه اس و گاهی وقت هام یه اجرای خصوصی توی خود ایران یعنی تهران و نهایت بعضی شهرهای بزرگ که بیشتر اوقات شیرازه داریم ... الان اواسط مهریم .. برای آخر آذر ما به مناسبت سال جدید میلادی یه اجرا توی دبی داریم که جز مهم هاست و به نوعی سفارش های بعد از اون گردش مالی سال میلادی بعد شرکت رو تا حدی پیش بینی میکنه ..... طراح های دیگه تقریبا از آخر شهریور کاراشون رو شروع کردن ..رویه ی کار برای پرارین به این صورت که هر طراح 8 تا کار ارائه میده ... توی هر دسته بندی لباسی 2 تا یعنی به عنوان مثال دو تا پیرهن Casual و معمولی دخترونه ، دوتا لباس Cocktail ، دوتا لباس شب و دوتا لباس مادرانه ی مهمونی (mother in law dresses) و... این انتظار ما از شماست ولی خوب اگه بتونید دوتا لباس رسمی مثل کت شلوار و یا کت دامن Casual هم لابلای طرحاتون بگنجونین یه پوئن مثبت محسوب میشه ...از اونجایی که مدیریت اینجا معتقده جو رقابتی میتونه خیلی به پیشرفت کارها کمک کنه ... بعد از اتمام طرحاتون یه شورا متشکل از من، فیروزه، کسری و ابریشم چی ها یعنی مازیار که خوب باهاش اشنایی داری و یاشار و بهار خواهر و برادرش ... تشکیل میشه و طرح های 5 طراح رو داوری میکنیم و آخر از بین هر دسته بندی دوتا طرح رو که میتونه مال دوتا طراح مختلف باشه و یا میتونه هردوش مختص یه نفرباشه و بازم بستگی به کار طراح ها داره، انتخاب میکنیم ... همه ی این ها رو گفتم تا برسم به اینجا ...این وسط خیلی بد میشه اگه یه طراح هیچکدوم از طرحاش انتخاب نشه ... و من تضمین نمیکنم مازیار برخورد خوبی باهاش داشته باشه ...
انگار همه ی این حرف ها رو یه نفس زده وو بعد از تمومش نفس عمیقی میکشه و تکیه میده به مبل ...
و بعد از چند ثانیه دوباره ادامه میده :
- میدونم رشته ات طراحی لباس بوده ... ومدارکت رو هم دیدم پایان نامه ی فوق العاده ای داری و این نشون میده بالقوه آدم خلاقی هستی ولی محیط کار .. محیط آکادمیک نیست .. یادت باشه .. بهترین فشن دیزاینرها هیچ تحصیلات آکادمیکی نداشتن و حسی رفتن جلو و دیده شدن ... سعی کن از آدم های اطراف از جزئیات کوچیک علاقه هاشون ... ایده بگیری ... به تعداد آدم های دنیا ایده ی جدید هست و من بهت خوش بینم ...
لبخند گرمی روی لبم میشینه ... نمیدونم چرا بهم امید میده ... ولی دوست ندارم دنبال دلیل خاصی باشم براش... حس میکنم از این همه انرژی مثبت گونه هام گل انداخته و بی اختیار لبخند میزنم ...
متقابلا لبخندم رو مثل همیشه بی جواب نمیذاره و ادامه میده :
- کمی مطالعه کن ...کمی وب گردی ... با دیزاینر ها و آخرین مدلهایی که سال های قبل برای فصل زمستون دادن آشنا شو و کارت رو استارت بزن ... نمیتونم بگم دقیق چند روز ولی کمتر از بیست روز فرصت داری ...جلسه ی داوری اواسط آبانماهه و بعدم یک ماه فرصت دوخت و عکاسی و خلاصه آماده شدن برای اجرا و ... داریم ...
نفسم رو پر استرس میدم بیرون ... بیست روز ... آب دهنم رو قورت میدم ... و اینبار خندم تصنعی میشه که میگه :
- نگران نباش و به خودت ایمان داشته باش.. الانم میتونی بری .. فکر کنم هر ثانیه ..برات طلا باشه ...
نگاهی به ساعت میکنم و همزمان تک سرفه و بعد از تعارفات و تشکرات معمول بر میگردم به اتاق خودم ، ساجده نیست و به ساعت که نگام میکنم میبینم دوساعتی شده که اتاق ترانه مشغول بودم ...
تنم داغ شده از هیجان ... و قلبم تند تر از حد معمول میزنه ... لبی تر میکنم و به اطراف خیره میشم ... از کجا باید شروع کنم ...
بی اختیار سمت پنجره میرم و چهار طاق بازش میکنم.. چند روزی هست هوا سرد تر از حد معمول اواسط مهره و خنکی هواکه به گونه های گل انداختم میخوره حس خوبی بهم دست میده .. و بی اختیار لبخند رو لبم میشینه و چشمام رو میبندم ...
عادت دارم اینجور وقتا همه ی کارایی که دارم رو مجدد تو ذهنم دوره کنم ..برنامه بریزم و در نهایت تهش .. همه چی همونجایی قرار بگیره که باید ... خوشحال از این برنامه ریزی چند دقیقه ای چشمم رو باز میکنم و همزمان نگاهم به حیاط میفته ...و نگاه بی تفاوت ابریشم چی ... که با سر افراشته داره از پله ها بالا میاد...
زود خندم رو جمع میکنم و بی تفاوت تر از خودش نیم نگاهی بهش میندازم و سری به نشونه ی ادب تکون میدم و قبل از اینکه پوزخندی که رو *صورت*ه ...به حداکثر برسه با طمانینه رو بر میگردونم و میام داخل اتاق ...
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#6
4-لمحه

چشم بهم زدم بیش از دو هفته از حضور من توی پرارین گذشت.
از سوزش پشتم سر بلند میکنم ...چشمام اطراف رو برای چند ثانیه تار میبینه ... به ساعت مچیم نگاهی میندازم با دیدن 6 غروب کش و قوسی به بدنم میدم و به طرح های نصفه نیمه و پخش و پلای روی میز و زمین خیره میشم ... نفس عمیقی میکشم .. یه هفته بیشتر از وقتی که برای زدن طرح گذاشتن ... باقی نمونده ... استرس دارم و این رو شلوار جینی که کمی تو تنم آزاد تر ایستاده خوب نشون میده ...
گره ی روسریم رو باز میکنم و میدمش عقب و دستی توی موهام میکشم .... موبایلم رو بر میدارم یه تک زنگ به خونه میزنم و دیر اومدنم رو اعلام میکنم ... خوشبختانه مادرم به واسطه ی خیاط بودنش خوب درکم میکنه و به گفتن خودت رو خسته نکن و مواظب خودت باش اکتفا میکنه و خداحافظی میکنیم .... نفسم رو محکم بیرون میدم و از جام بلند میشم و کمی تو اتاق راه میرم ... ساجده خیلی وقته رفته ... میرم سمت پنجره ی اتاق ... با دیدن ماشین های مدل بالای پارک شده ی توی حیاط حدس میزنم ... جلسه ای چیزی برگزار شده باشه ...
ضعف دارم و از ساعت ناهار و چند لقمه ی هول هولی ..چیز دیگه ای نخوردم ..روسریم رو دوباره محکم میکنم و از اتاق میرم سمت آشپزخونه ...
نگاهی توی یخچال میندازم .. هم از غذای ظهرم کمی هست هم پنیر صبحانه ام .. از خیر گرم کردن غذا میگذرم ... و پنیر و نون لواشی که صبح خریدم رو برمیدارم ... و با ریختن یه لیوان چای بر میگردم سمت اتاق ...
تو عالم خودم هستم ... که محکم به چیزی برخورد میکنم و چایی داغ میریزه رو دستم ... بی اختیار لیوان از دستم رها میشه و با آخخخی که سعی میکنم آروم باشه دستم میره سمت لبم ...و صدای شکستن لیوان میپیچه تو گوشم ..
سر بلند میکنم ... که با دیدن چهره ی عصبانی ابریشم چی.... برای چند لحظه خشکم میزنه و به پلیور کرم رنگی که جای یه لک بزرگ چای روش افتاده خیره میشم ...
- من.. من ....ببخشید من اصلا متوجه شما نشدم ...
هنوز اخم داره و پلیورش رو با دست دورتر از بدنش نگه داشته ... و کاملا معلومه که اونم از داغی چای بی نصیب نمونده ...
- هردو مقصر بودیم ... مسئله ای نیست ...
سری تکون میدم و تمام فکرم سمت دست چپ سوخته ی لعنتیمه .... و طرح های نیمه کاره ... لیوان شکسته ... فکرم رو جمع میکنم و با گفتن الان تمیزش میکنم راه میفتم سمت آشپزخونه که میگه :
- نمیخواد ... شما برید سرکارتون به بشیر میگم تمیز کنه ..
با طمانینه بر میگردم و نگاش میکنم ... خیلی جدی داره نگام میکنه ... بی حرف اضافه بر میگردم و با یه بازم ببخشید و با اجازتون از بغلش رد میشم و میرم تو اتاقم ...
بلافاصله میرم سمت میز کارم و نون و پنیر رو رها میکنم روش و از توی کشو خمیر دندون در میارم میمالم روی جای سوختگی ... به محض نشستن خمیر دندون رو زخمم برای چند ثانیه از سوزش اشک تو چشمام جمع میشه و بعد با خنک شدن زخم ... تکیه میدم به صندلی و به دست سرخم خیره میشم ... لعنتی چه وقت این بود آخه ؟؟!! اونقدر عصبانیم که با همه ی وجود دوست دارم اون نره غول رو به فحش بکشم ... اون نه.... گرسنگی لعنتیم رو ... یا *ه و س* چایی کردنم ... بغضم رو با لج قورت میدم ... دوباره قلم دست میگیرم ببینم میتونم با دستم کار کم یا نه ... با کشیدن اولین خط سوزشش بیشتر میشه ... دوباره بغض میکنم و قلم رو پرت میکنم روی میز لعنتی ... لعنتی .. لعنتی ... از جام پا میشم ... میدونم با این اوضاع نمیتونم کار کنم... چادرم رو با بدبختی در حالیکه سعی میکنم خمیردندونی نشه سرم میکنم و دولا میشم کاغذای روی زمین رو با یه دست جمع میکنم میریزم روی میز ...و کیفم رو برمیدارم و نون و پنیر رو هم و از اتاق میزنم بیرون ...
خبری از چایی ریخته شده و لیوان شکسته نیست میرم سمت آشپزخونه خبری از آقا بشیرم نیست ...
نون و پنیر رو با حرص بر میگردونم تو یخچال و بلافاصله میرم سمت پله ها ...
از آخرین پله که پایین میام چند نفری که ترانه و ابریشم چی توشون فقط آشنا هستن و جلوی در ورودی حلقه زدن رو میبینم ، توی این چند وقت اونقدر آسه رفتم و اومدم و ما بقی روز رو توی اتاقم حبس بودم که تا به حال با کسی جز بچه های تیم خودمون دم خور نشدم ... فحشی نثار شانس خوبم !! میکنم و میام تا قبل از اینکه ندیدنم عقب گرد کنم که ترانه به اسم صدام میکنه ...
در حالیکه یه دست سوختم رو خیلی تابلو دور تر از چادرم گرفتم لبخند زورکی میزنم و میرم سمتش ...
ترانه مثل همیشه با لخند عمیقی جوابم رو میده و مابقی با تعجب سرتاپام رو نگاه میکنم ... با سلام من یکی دوتاشون به خودشون میان..ولی کماکان یکیشون کنجکاو تر از بقیه بهم خیره شده و ابریشم چی هم با نیم نگاهم نگاهش رو از رو دست سوختم بر میداره و بی تفاوت به صورتم خیره میشه ...
- متین موحد طراح جدیدمون ...
لبخند کمرنگ و بی جونی میزنم که ترانه شروع میکنه به معرفی کردن :
- فیروزه، قطعا از لابلای حرفام باهاش آشنا هستی ...
بعد دستش رو میگیره سمت دختر قد کوتاهی که موهای بلند قهوه ای با هایلات عسلیش از زیر روسری ابریشمی کوچیکش بیرون زده و چشمهای عسلی تیله ایش عجیب به مازیار ابریشم چی شبیه ...
- ایشون بهار ابریشم چی هستن ...
- و بینی عملی خوش فرمی داره و لبخند کمرنگی رو لبشه ..
بی اختیار میگم ...
- از شباهتتون حدس زدم ..
لبخد بهار عمیق تر میشه و مازیا ابرسم چی ر نگاهش علاوه بر بی تفاوتی بی حوصله ...
مرد کنار بهار ... همونیه که نگاه خیره اش ... رو هنوزم حس میکنم دست دراز میکنه سمتم و با خنده ی مکش مرگ مایی میگه :
- کسری هستم ... کسری معتمد ، بخش فریال ...خوشبختم خانوووم موحد ...
نیم نگاهی به صورتش و بعد به دستش میکنم ... اونم نیم نگاهی به دستش میندازه و بعد با خنده ی بلندی میگه :
- شرمندم حاج خانوم .. ترک عادت موجب مرض است ...
ذره ای خندم نمیگیره هیچ تمام سعیم رو دارم میکنم اخم نکنم و برخورد اول با یکی از اعضایی هیئت داوران رو به گند نکشم .. که به مازیار به صدا میاد و میگه ...
- برادرم یاشار ...
به سمت مرد زیادی جنتلمن کنار دست مازیار برمیگردم ... نگاهش دوستانه اس ولی رفتارش کاملا عادی بدون لبخند و باوقار خوشبختمی و میگه و بعد از به پرند خوش آمدید رو به مازیار عذر خواهی ای میکنه و میگه :
- ببخشید من باید سریعتر برم .. نیلگون مریضه ... باید ببرمش دکتر ...
با این حرف همه ی نگاه ها از من گرفته میشه و سرریز میشه سمت یاشار ...
ترانه که کلا احساساتش با شدت بیشتری بروز داده میشه منقلب میشه و با ناراحی میپرسه :
- چی شده این جان دل یاشار ؟!
یاشار که قیافه های نگران همه رو میبینه لبخندی میزنه و میگه :
- مرسی از محبت همه اتون ... سرماخورده ... از بچه های مهدشون گرفته ...هی به شیرین میگم مهدکودک نذارش ... گوشش بدهکار نیست میگه منزوی بار میاد اگه نره ..
ترانه و فیروزه تایید میکنن و مازیار و کسری هم شنونده ان ولی بهار بدجور اخماش تو هم رفته ...
رو به یاشار میکنه و میگه :
- برو بریم پس زودتر منم میام خونه ی شما دلم طاقت نمیاره نبینمش امشب..
بعدم رو به ابریشم چی میکنه و میگه :
- تونمیای ؟!
ابریشم چی یکم دیرتر محکم و بدون توضیجی میگه .. که بهار صرفا سری کون میده به خداحافظ زیر لب بسندی میکنه ...
یاشار هم رو به جمع خداحافظی میکنه و رو به من اظهار خوشوقتی مجدد و با بهار از در خارج میشن ...
فیروزه رو به ترانه میکنه میگه :
- ما هم بریم ...
ترانه با لبخند اوکی میده وکسری با گفتن منم برم ... بدون توجه به من از مازیار خداحافظی میکنه و با ترانه و فیروزه از در میزنن بیرون ...
صدای استارت ماشین ها که میاد تازه به خودم میام و میبینم ... ابریشم چی منتظر دستاش رو توی جیبش کرده و داره با نوک کفشش روی سرامیک شکل های نامفهوم میکشه ...
سنگینی نگاهم رو که میبینه ..
خیلی عادی میگه :
- شما تشریف نمیبرید ؟؟؟!
به ساعت توی سالن نگاهی میندازم ساعت از9 گذشته و میدونم این وقت سال خیابون های این اطراف پرنده پر نمیزنه ...
خیلی عادی میگم ... :
- نه میخوام به آقا بشیر بگم برام ماشین خبر کنن ...
ابروهاش رو کلافه میده بالا و میگه :
- بشیر ظهر رفته ... بشینید من براتون تماس میگیرم ...
سری تکون میدم و بی حرف میرم سمت مبل توی سالن و معذب میشینم ..
صداش از توی دفترش که داره با آژانسی حرف میزنه میاد و هر لحظه نزدیکتر میشه .. یهو سرش رو از اتاق بیرون میاره و در حالیکه دهنی رو گرفته میپرسه :
- برای کجا بگم ؟؟!!
روم نمیشه محلمون رو به اسم بگم برای همین به شریعتی اکتفا میکنم که قبل از اینکه به اپراتور اون سمت بگه نچی میکنه و رو به من ادامه میده :
- شریعتی از تجریشه تا پیچ شمرون ... کجاش ؟؟!
اثر خمیر دندون از بین رفته .. و سوزش دستم و این حس بدی که از این لحنش ایجاد شده باعث میشه کلافه بگم :
- پیچ شمرونش !!!!!
و سرم رو میندازم پایین و به التهاب دستم خیره می شم !!
دوباره صدا دور میشه و بعد از چند دقیقه قطع ... اینبار صدای قدم های محکمی که نزدیک و نزدیک تر میشن ...
- بگیرید ..
سرم رو بالا میارم توی یک قدمیم ایستاده و چیزی گرفته سمتم ...
سوالی نگاش میکنم که میگه :
- نجس نیست ... پماد سوختگیه !!!
خیره نگاش میکنم و پماد رو از دستش میگیرم و با صدایی که تا حدی عصبیه میگم :
- تشکر!!
حرفی نمیزنه بجاش میره سمت میز منشی و پشت میز میشینه ..منم بی توجه بهش در پماد رو باز میکنم و میمالم روی دستم ...
خنکی خوبی به پوستم منتقل میشه و بی اختیار بعد از سوزش لعنتی لبخندی رو لبم میشینه و تازه یادم میفته که گفته بشیر ظهر رفته برا ی همین رو میکنم سمتش و میپرشم :
- آقا بشیر ظهر رفتن ... ؟؟!!
جوابی نمیده و داره با گوشیش ور میره ...که ادامه میدم :
- پس لیوان شکسته و چایی رو کی جمع کرد ...
سرش رو برای لحظه ای از گوشیش بلند میکنه و با لحن سردی میگه :
- جارو خاک انداز وتی !!!
دیگه حرفی نمیزنم در پماد رو میبندم و میام بذارمش رو میز که میگه :
- بذاریدش تو کیفتون ..
حرف هنوز از دهنم در نیومده که حواسش رو کامل از گوشیش میگیره و ادامه میده :
- لازمتون میشه ... این دست یه هفته فرصت داره طرح بزنه..دوست ندارم چیزی باعث شه ترحم کنم و برای اینکه اخراج نشید طرحی رو رو هوا قبول کنم ..
نگامو میارم بالا که میبینم بی تفاوت پا رو پا انداخته وداره با پوزخندی نگام میکنه ...
دوست دارم از همین فاصله پماد رو پرت کنم سمتش ... ولی خودمو کنترل میکنم و میذارمش رو میز ...
نگاهی به من و نگاهی به پماد میکنه و همزمان زنگ ساختمون زده میشه و نگاهش میره به سمت آیفون ...
از جاش بلافاصله بلند میشه و کتش رو از رو میز جلوش بر میداره و میندازه روی دستش و میره سمت آیفون ..
- بله .. اومدن ...
رو به من که دارم از جام بلند میشم ... نگاهی میکنه و میگه :
- تاکسیه ..
مجدد زیر لب تشکر آرومی میکنم و میام برم سمت در که میگه :
- پمادتون ..
لحن و قیافش کاملا جدیه ...
برای همین بی حرف میرم سمت میز و از خدا خواسته پماد رو میندازم تو کیفم .. میرم سمت در ... از کنارش که رد میشم به رسم ادب خداحافظی آرومی میکنم که جوابش یه تکون آروم سره . و از در بیرون میزنم ...
توی تاکسی که میشینم نفس رو میدم بیرون و بعد از دادن آدرس چشمام رو میبندم ... به خونه نرسیده نیمی از طرح های نیمه ام روح گرفته ان و کامل شدن ...
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65 ، Xiaomiplurb
#7
5-داوری

از اتاقم بیرون میام و رو به مامان و راضیه که نشستن تلویزیون میبینن میگم :
- توروخدا صداش رو کم کنین ...
راضی اخماش میره تو هم ولی مامان سریع کنترل رو برمیداره و صدا رو چند درجه ای پایین میده ..
از استرس بهم ریختم ... عصبی دستی به پیشونیم میکشم .. دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ...ولی سال هاست که همه ی ناراحتیم نهایت یه بغض بزرگ تو گلوم شده و بس ...
چند ثانیه ای دور خودم میچرخم بعدم پوفی میکنم و بر میگردم توی اتاقم ... فردا روز تحویله و تقریبا سه تا طرحم مونده ... میون اون همه کاغذ میشینم و تکیه میدم به لبه ی تختم ...
بازم خیره میشم ب اسکچ های نصفه و نیمه ...تقه ای به در میخوره ... هنوز حرفی نزدم که در باز میشه و مامان میاد داخل
لبخند خیلی کمرنگی میزنم و میگم :
- تورو خدا ببخشید مامانم .. بخدا صدای تلویزیرون ..
هیسی میگه و از کنار کاغذ ها طمانینه رد میشه و میاد رو تخت بالای سرم میشینه و آروم سرم رو میگیره تو دامنش و یواش موهام رو ناز میکنه ...
نفس عمیقی میکشم و برای چند ثانیه چشمام رو میبندم ..
- اشتباه از خودم بود .. که خواستم بیش از خواسته اشون تحویل بدم و دوتا طرح casual همون اول زدم و الان توی طرح های اصلی موندم ..
آروم گونه ام رو میبوسه و میگه :
- یه دونه ازون معجون های انرژی زام که موقع امتحانات درست میکردم واست درست میکنم تا صبح تمومش کن ... مطمئم از پسش بر میای ... بعدم طرحای دیگه ات اونقدر خوب هستن که از توشون یکی یا دوتا انتخاب بشه .. برای همین بی خود نگرانی ...
سرم رو با طمانینه بالا میارم ...
چشمکی میزنه و میگه :
- مگه نه ؟؟؟!
لبخند کمرنگی میزنم و دوباره سر میذارم رو پاش ..نمیدونم چقدر میگذره که حس میکنم کم کم استرس اولیه از بین رفته و حس بهتری دارم .. بخصوص که راضیه و مرضیه ام حمله کردن و هرکدوم یه ور مامان نشستن و با خنده و شوخی ادای من رو در میارن ..
اینبار دیگه طاقت نمیارم و بلند میخندم ..و منم سعی میکنم توی این شادی چند دقیقه مثل قبل تر ها ...زمانی که خیلی از سختی هایی که مادر برای آرامش و شادی ما میکشید رو نمیفهمیدم .. زمانی که منم مثل دخترای دیگه بی دغدغه بودم و بزرگترین کارم رفتن به دانشگاه و برگشتن و درس نصفه نیمه خوندن بود ، باشم ...
دست از کار میکشم و این حالت رو تا زمان بعد از شام و دیدن سریال جدید ... کنار مادر و دوقلوها ادامه میدم .. و بعد با خوابیدن راضیه و مرضیه و منم راهی اتاقم میشم و اینبار با انرژی بیشتری میشینم سر کار ...
هنوز چند دقیقه نگذشته که مامان با یه دونه ازون جوشونده های معروفش که عطرش هوش از سر میپرونه میاد تو اتاق ...
- بخور خوشگلم ... الان داغه میذارم رو میزت سرد شد بخور ...
همراه با لبخند تشکری ازش میکنم که میگه :
- منم بیدارم .. کار مشتری دستمه .. باید فردا بدم بهش ...
لبخندی میزنم و از جا بلند میشم و دوباره گونش رو میبوسم .. وقتی از اتاق میره اونقدر صبر میکنم تا صدای چرخش بلند میشه و اونوقت تمام حس های خوب .. میریزه تو دلم و شروع میکنم ...
****
با صدای متین متین گفتن مرضیه چشمام رو باز میکنم ..برای یه لحظه منگ به اطراف نگاه میکنم ...
چشمای پر از ترس مرضیه ....کاغذهای بهم ریخته کف اتاق ....و در نهایت منی که کنار تخت تو خودم کز کردم و خواب رفتم ...
- متین ساعت 9 گذشته .. امروز همه خواب موندیم ...
با گفتن این حرف راضیه با گفتن مقنعه ی من کو صداش میکنه و سریع از اتاق خارج میشه .. هنوز زمان و مکان درست حسابی دستم نیست و درد اسخونای تنم نمیذاره درست فکر کنم سرم میره تا دوباره رو تخت بشینه و چشمام گرم شه که اینبار مامان با صورت رنگ پریده و چشمایی که مشخصه تازه از خواب پاشده میاد تو اتاقم ...
- متین جان مادری دیرت نشه .. پاشو خانومم پاشو که خدا بکشدم که خواب موندم ... پاشو عزیزکم پاشو طرحات رو جمع کن و
با شنیدن "طرح" چشمم دوباره باز میشه و نگاهی به اطراف میندازم ... و انگار تازه مغزم شروع به فرمان میکنه ...
نمیدونم با چ سرعتی از جام بلند میشم با چ صورتی دست و رومو میشورم و کاغذام رو مرتب میکنم و حاضر میشم و از خونه میزنم بیرون فقط اینو میدونم مسیری رو که هرروز از زمان بیدار شدنم تا رسیدن بهش دو ساعت دوساعت و نیمی طول میکشید رو یک ساعت و ربعه طی میکنم و ساعت یه ربع به یازده میرسم دم ساختمون شرکت ...
زنگ که میزنم با باز شدن در هراسون پله های حیاط رو دوتا یکی بالا میرم که درست جلوی در ورودی سینه به سینه کسری معتمد میشم ببخشیدی میگم که رد شم ..ولی از جاش تکون نمیخوره ...
سرم رو بلند میکنم که میگه :
- ازتو گور پاشدی ؟؟؟ این چ رنگیه ...
سد راه کردنش یه طرف صمیمیت کلامش حال خرابم رو خراب تر میکنه ...
- ببخشید آقای معتمد دیرم شده ...
- دیرت شده ؟؟؟!!! جونت سلامت ... هنوز خبری نیست نگران نباش ..
از جلوی در کنار نمیره هیچ ...موزی رو که تو دستش رو شروع میکنه خیلی آروم پوست کندن ... و بعد :
- بکن ... واست خوبه ... انگار همین الان از اون دنیا شوتت کردن این دنیا ...
بوی موز که میپیچه تو بینی ام تازه میفهمم چقدر ضعف دارم ولی تشکری میکنم و منتظر میشم تا خودش از رو بره و بره کنار ...
چند ثانیه طول میکشه که کماکان موز جلویم گرفته شده ... نیم نگاهی بهش میندازم که میخنده و میگه :
- تا نکنی نمیشه بری تو ...
عصبی از زیر چادر دستم رو در میارم و با حرص یه تیکه از موزش میکنم .... همزمان با صدای سلام معتمد رو بر میگردونم به عقب .. با دیدن ابریشم چی که یه نگاش به موز توی دست منه و یه نگاش به سرتاپای کسری کامل بر میگردم سمتش و سلام زیر لبی میکنم ...
کسری بیخیال رو به ابریشم چی میگه :
- مازیار یه ساعت دیگه طرح ها جمع میشه من نیم ساعت گوله میرم جایی و میام
و بلافاصله بعدشم یه گاز از موزش میزنه و از پله ها سرازیر میشه ...
با رفتنش ابریشم چی در ورودی رو باز میکنه و با دست اشاره ای به من میکنه و میگه :
- بفرمایید ..
با طمانینه وارد میشم و تشکری میکنم میام برم ...
- خانم موحد ...
بله ای میگم و بر میگردم سمتش ...
- طرحاتون حاضره که ؟؟؟!!
مجدد بله ی ضعیف تری میگم که پشت بندش خوبه ای میشنوم ..
کیفش رو توی دستش جابجا میکنه و میگه :
- موندم دم خروسو باور کنم ..
به موز توی دستم اشاره میکنه و بعدم نیم نگاهی به سرتاپام میکنه و زیر لب میگه :
- یا قسم حضرت عباس رو !!!
بعدم بی تفاوت پوزخندی میزنه و بی هیچ حرفی میره سمت اتاقش ...
و من میونم و ابروهای بالا رفته ی سحر و موزی که حس میکنم داره مثل اسید پوست دستم رو میخوره ...
عصبی بر میگردم و میرم سمت اتاقم .... و موز لعنتی رو هم پرت میکنم توی اولین سطل دم دست ...
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65 ، Xiaomiplurb
#8
به محض ورودم ساجده و یه دختره دیگه که میدونم از خیاطاست بر میگردن سمتم ... ساجده دستش رو میذاره رو قلبش و میگه ..
- خدا بگم چیکارت کنه متین چرا گوشیت رو جواب نمیدی ؟؟؟!! میدونی چقدددر دیر کردی ؟؟؟!!
بی حرف میرم سمت میز و دفتر دستکمو میذارم روش ...
- خواب موندم ...
ساجده به دختره چیزی میگه و اونم سریع از اتاق میره بیرون ... بعدم بدو میاد سمتم ...
- ترانه داره سکته میکنه ... بخاطر جنابعالی زمین و زمونو بهم دوخته ...
فشارم پایینه ذهنم خوب کار نمیکنه میشینم رو صندلیم و میگم :
- نفهمیدم چی شده ؟؟!!
با بالا آوردن صورتم ساجده چشاش چارتا میشه و میگه :
- خاک توسرم تو چرا رنگت اینجوری شده ... صبونه نخوردی ؟؟!!
سرم رو به نشونه ی منفی تکون میدم که با گفتن برم یه چیزی بیارم بخوری از در خارج میشه .. اونقدر فشارم پایینه که سرم رو تنم سنگینی میکنه برای همین سرمو میذارم رو میز و با بستن چشمام سعی میکنم گردش اتاق رو نادیده بگیرم ..
نمیدونم چقدر گذشته که صدای ترانه که به ساجده میگه " تو برو خودم میرم پیشش " رو میشنوم و بعدم بسته شدن در اتاق ...
- متین جان ؟؟!
سر بلند میکنم و چهره ی آروم و چشمای نگران ترانه رو میبینم ...
- این لقمه رو بخور ... اینم چایی شیرین ..
چایی رو از دستش میگیرم و یه نفس میخورم .. به دقیقه نمیکشه که تنم داغ میشه و روی صندلی یکم صاف میشم و بعدم بی رودرواسی لقمه رو ازش میگیرم و گاز میزنم ... بعد از یکی دو گاز حالم کاملا بهتر شده .. برای همین رو میکنم سمتش و میگم .. بالاخره حاضر شد و پوشه رو میگیم سمتش ...
لبخندی رو لبش میاد که دلگرمم میکنه و بلافاصله خیلی کنجکاو در پوشه رو باز میکنه و طرح ها رو یکی یکی ورق میزنه ... از حالت صورتش هیچی نمیفهمم ... ولی منتظر نگاش میکنم که رو میکنه سمتم و با لبخند میگه :
- تو لقمه ات رو بخور ...
- خوبن ؟؟!!
لبخندش عمیق تر میشه و کاغذ هارو دسته میکنه و بر میگردونه تو پوشه ...
- دیروز تو جلسه با مازیار و کل داورا بحثم شد ...
پرسشی نگاش میکنم که میگه :
- میخوام طرح های بدون اسم بره !!! ولی مخالفن ... میگم لزومی نداره بدونن طرح مال کیه .... اینجوری داوریش خیلی منصفانه تره !!
چشمام چهارتا میشه ...
- یعنی میشه ؟؟؟!!
شونه بالا میندازه :
- چرا نشه ؟؟؟!! کار نشد نداره ...
برای اولین بار از صبح تا حالا حس سرحالی میکنم ...
ترانه پوشه رو زیر بغلش میزنه و میگه
- ساعت 12 داوری شروع میشه و ساعت 5 هم اعلام نهاییه که توی سالن کوچیک پشت ساختمون برگزار میشه ...
میره سمت در هنوز از در کامل خارج نشده که مجدد بر میگرده و میگه :
- بهتره با ساجده و بقیه که قرار ناهار برن بیرون توام بری و سعی کنی یکم خودت رو جمع و جور کنی .. میخوام سرحال باشی ... فرصت خوبیم هست با بقیه ی طراح ها بیشتر آشنا شی .. فکر نکنم توی این سه هفته فرصتی برای برقراری ارتباط با اطرافیانت برات بوده باشه... یادت نره دیزاینره خوب از ارتباط با آدم های اطرافش ایده میگیره .... نه از انزوا !
سری تکون میدم ..ولی مطمئنم تمام حواسم به داوری باشه و ذره ای نتونم معاشرت دوستانه با کسی داشته باشم ...
****
توی یه رستوران ایتالیایی با دیزاین قرون وسطایی نشسته ام و به پنه با سس آلفردوم خیره شدم و به ظاهر به حرف های همکارام گوش میدم ... به وضوح وصله ی ناجور جمعم هرچند که به جز یکی دوتاشون که سرد بودن و مشخص بود رضایت چندانی از حضور من ندارن ما بقی با روی باز قبولم کردن ... با ضربه ی آروم ساجده به پهلوم .. برمیگردم سمتش که آروم زیر گوشم میگه :
- چرا با غذات بازی بازی میکنی ... بخور خیلی خوشمزه است ...
به پیشنهاد ساجده سفارشش دادم ...ولی خامه اش اونقدر زیاده که دل رو میزنه برای همین سر جمع شاید 4 تا قاشق خوردم ..
بی اختیار به بشقاب های بقیه خیره میشم .. همه اشون از دم غذاهای رژیمی مثل ماهی کبابی و نهایت استیک با سبزیجات پخنه سفارش دادن و این وسط فقط من و ساجده و یکی دیگه از خیاط هاست که غول کالری جلومونه .. با این فکر خنده ای رو لبم میشینه که یکیشون خیلی خودمونی علت خندم رو میپرسه و منم برای اینکه سعی کنم نصیحت ترانه رو توی دستور کارم قرار بدم عین واقعیت رو میگم برخلاف تصورم همشون میخندن حتی اون دوسه تایی که شاید اولش سرد بودن و همین باعث میشه به اطرافم دلگرم شم و برای چند ساعتی نتیجه ی داوری و ... از یادم بره و با همکارام بیش از پیش آشنا شم ...
در کل بغیر از من4 تا طراح دیگه ام هستند ، مریم ، غزل ، فائزه و تینا که هرکدوم برای خودشون یه خیاط مخصوص دارن .
جز فائزه که گویا از قدیمی تر هاست و بر خلاف بقیه که شاید نهایت سی ساله و چند ساله باشن کاملا مشخص که سنش بیش از این حرفاس و به لطف هزار مدل ژل و بوتاکس و ... سنش کمتر نشون میده و تونسته با جوون ترها بپره ...ما بقی زمان خیلی معمولی میگذره... و بعد از نهار خوردن قهوه و کیک عصرونه و حرفها و بحث هایی که گاه به گاه سعی میکنم توش شرکت کنم ، نزدیکای ساعت 4 ، راهی شرکت میشیم.... برام جای سوال که هیچ کس استرسی نداره و هیچ حرفی از کار زده نشد تو کل این چند ساعت بیشتر به حرفای دخترونه و بحث داغ ازدواج و مردای امروزی اینکه تو زندگیاشون کیا بودن و هستن و از همه جالب تر اینکه من تا حالا با کسی دوست بودم یا نه تا بحث کاری و شاید و حرف از طرح ها ......موقع برگشت منو ساجده از همه عقب تریم ...... برای همین رو میکنم به ساجده و میگم :
- اینا کلا هیچ استرسی ندارن گویا ...
ساجده سرش رو از توی گوشیش در میاره و هان غلیظی میگه !!
- منظورم اینه که انگار نه انگا رقراره داوری بشه طرح ها ...
- آهااان !!
خنده ی آرومی میکنه و میگه :
- آخه کارارو بین خودشون تقسیم میکنه ... همیشه همینه ... این چارتا خیلی سال با همن اوایل شاید با هم رقابت داشتن ولی بعد از چند بار فهمیدن که کی تو چی تبحر داره ... برای همین الان مطمئنن حداقل دوتا طرح رو شاخشه !! فقط گاهی سر لباس شب یکم درگیری میشه ... که اونم الان سه فصل دست فائزه است ...
با این حرف ساجده استرسم بیشتر میشه .... هم استرسم از اینه که نکنه هیچ طرحیم قبول نشه و هم از اینه ... با قبول شدن طرحام نظم یه مجموعه رو بهم بزنه و بهم زدن نظم یه تیم زنونه ... خدا میدونه چ فاجعه ای به بار بیاره ...
آشوب وار پوست لبم رو میکنم و شوری خون رو توی دهنم حس میکنم که ساجده که روشو کرده سمتم تا حرفی بزنه با با اشراره به لبم در حالیکه دستش میره سمت کیفش میگه :
- از لبت داره خون میاد ...
و بعدم یه دستمال میگیره سمتم ...
دستمال روی لبم میذارم و بی حرف باقی مسیر ور طی میکنیم حدود ساعت 4 و نیم میرسیم و تازه یه شوری توی بچه ها پیدا میشه و حرکاتشون سرعت میگیره تا برن سمت سالن جلسات ... نمازم مونده و از طرفی یه نیم ساعتی وقت هست برای همین راه میفتم سمت دستشویی برای وضو که فائزه در حالیکه مانتو روسریش رو در آورده و تجدید آرایش کرده از جلوم رد میشه و میگه :
- نمیای گلم ؟؟؟!
لبخندی میزنم و بدون اینکه دلیل دیگه ای بیارم میگم
- شمابرین تا 5 دقیقه دیگه میام ...
نمازمو که میخونم توی سجده ی شکر ... از خدا میخوام اگه به صلاحمه که اینجا باشم طرحام قبول بشن و وجهه ی خوبی برام ایجاد شه اگرم به صلاحم نیست هرچه زودتر از اینجا برم ...
دو سه دقیقه به 5 مونده که با راهنمایی آقا بشیر سالن رو که سمت دیگه ی عمارته پیدا میکنم و وارد میشم ...
تعداد آدم ها بیش از حد تصورمه ... توی جمیعیت دنبال ساجده میگیردم که دستی تکون میده و به جای خالی کنارش نگاه میکنه ... از جلوی چند نفر که با تعجب به من و چادرم نگاه میکنم رد میشم ...
- اینم همون گشت ارشادس که میگفتما !!
توی همین حین نگاهم میره به سمت صدا و با پوزخند میشا فخیم و بغل دستیش که با نفرتی علنی نگام میکنه مواجه میشم ...برای چند لحظه از این همه وقاحت میمونم .. میام رومو برگردونم که بغل دستی میشا با لحن بدی میگه :
- چیه ؟؟؟ بیا منو بخور !!!!
خیلی دوست دارم جواب بدم ...
ولی به یه نیم نگاه پر اخم بسنده میکنم و به مسیرم ادامه میدم .. هنوزم داره یه چیزایی میگه ولی خودم رو به نشنیدن میزنم و با نگاه بی تفاوتی میرم سمت ساجده ...
- چی شد اونجا ، اون فرشته ی احمق چی داشت بلغور میکرد ...
تو دلم میگم چقدر واقعا اسمش برازندشه !!!! . بعد رو به ساجده با سر اشاره میکنم که هیچی ... ولی بی خیال نیست منم براش خلاصه ای شرح ما وقع میگم که تا کمر خم میشه و اخم به اون سمت نگه میکنه ...
- دختره ی آشغال نفرت انگ...
وسط حرفش میپرم :
- ساجده ؟؟!! بی خیال شو دیگه ...
- آخه تو که نمیدونی که ...
- نمیخوامم بدونم خدارو شکر تو بخش ماهم نیستن ...واسه ی همین آروم باش و بهش فکر نکن ...الان چیزهای مهم تریم هست ...
سری تکون میده و همون موقع هیئت داوران وارد میشن ... قیافه ی همه اشون خسته و از همه خسته تر مازیار ابریشم چیه .. با گره ی کراوت شل شده و پلیور یشمی که دیگه تنش نیست بلکه روی دوشش و آستیناش روی سینش گره خورده و بلوز سرمه ای چروکش ... ما بقی هم کمابیش خسته ان بخصوص صورت بی آرایش ترانه که باعث شده بیش از پیش خسته بنظر برسه ... و این وسط تنها کسی که به بشاشی سابقه همون کسری معتمده که با همه خوش و بش میکنه علی الخصوص با دخترا ردیف اول که لباس های بیرون تنشونه و مثل ما بقی کارمندا بدون روسری و روپوش نیستند .....
سرم رو خم میکنم و سمت ساجده میگم :
- اون ردیف اولیا کین ؟؟!! اصلا چرا این همه آدم اینجاست
- این جلسه داوری فقط داوری پرارین نیست .. گروه های دیگه ام هست شاهدخت و از همه مهمتر مدل هایی که برای این فصل ثبت نام کردن قاعدتا لباسارو رو چوب لباسی نمیارن که نشون بدن ...
خندم میگیره .... یه خنده ی غیر قابل کنترل ...تو اون اوضاع احوال این خنده حالم رو بهتر میکنه که ساجده سقلمه ای بهم میزنه و میگه :
- کوفت ببند نیشت رو ...
نیم نگاهی بهش میکنم که با چشماش جلو رو نشون میده ... به محض دنبال کردن نگاه ساجده میرسم به نگاهی خیلی زود تر از من به یه سمت دیگه رفته ...
با شنیدن صدای فیروزه و حرف های مقدماتی برای اعلام نتایج و نکاتی که توی انتخاب مدل ها و طرح ها در نظر گرفت جلسه رسما شروع میشه من و ساجده هم ساکت میشیم و منم سر جام تکونی میخورم و سعی میکنم مرتب تر از قبل بشینم ... و سر تا پا گوش باشم ... فیروزه تاکید میکنه توی انتخاب مدل ها و طرح های بخش ها رئیس اون بخش به واسطه ی اینکه ممکنه احساسی عمل کنه نقشی نداشته و همچنین برای طرح ها بر خلاف سال های گذشته اسم طراح اعلام نشده و صرفا با استناد به طرح و بدون هیچ پشتوانه ی ذهنی طرح های هربخش انتخاب شده .... اعلام نتایج با بخش فریال و مدل های انتخاب شده شروع میشه ...... حدود 30 تا مدل انتخاب میشن .... و ما بقی که فکر کنم15 – 20 نفری هستن با ناراحتی کیفاشون رو چنگ میزنن و بی حرف سالن رو ترک میکنن .....
نوبت به پرارین میرسه .... و اینبار چرا غهای سالن خاموش میشه و ویدئو پروژکتوری روشن میشه همون موقع ساجده دستم رو فشاری میده و زیر گوشم میگه :
- این مرحله طرح های برنده رو اسکن میکنن و نشون میدن ...
آهانی میگم و همه ی حواسم رو میدم به سن ... ترانه میکروفونش روشن میشه و کاغذی ممهور شده که بنظر میادکد طر ح های انتخابی هستش رو باز میکنه و لیست دیگری که به نظر میاد نشون میده هر کد مال چه کسی هستش رو از کیفش در میاره و میذاره روی میز ...
با شروع نمایش طرح ها ضربان قلبم بالا میره و بی اختیار دست هام زیر چادرم مشت میشه ...
کد 5 : پیراهن عصرانه casual ... طراح : غزل
سر خم میکنم و نگاهی به غزل میکنم لبخند کمرنگی داره ولی حس خاص خوشحالی ای نداره انگار که مطمئن بوده از پیش قطعا خودش انتخاب میشه ....
کد 10 : پیراهن عصرانه casual ... طراح : مجددا غزل
اینبار لبخندش پررنگ تر میشه و برای یکی دونفری که از اطراف تشویق و یا تبریکی گفتن دستی تکون میده ...
کد 14 : پیراهن Cocktail : طراح : تینا
تینا ری اکشنش بیشتر از غزل و خیلی مصنوعی هورایی میگه و دوتا دست هاش رو بالا میبره و عشوه ی کمی چاشنی رفتارش میکنه ...
کد 17 : پیراهن Cocktail : طراح مجددا تینا
اینبار تینا بازم شاد میشه و به وضوح چشمکی بین اون و غزل ورد و بدل میشه و از سوی دیگه کسری هم میخنده و سری براشون تکون میده ...
این وسط منم که ضربان قلبم تند تر میشه و نفسم گرفته تر ... دست میکنم تو جیبم و اسپریم رو چک میکنم خدارو شکر هست ... میدونم اگه وضع به همین منوال پیش بره ... اسپری لازم میشم ...
کد 23 : لباس مادر عروس : طراح مریم
مریم بی تفاوت تر از همشون با شنیدن اسمش فقط سرش رو از تو گوشیش لحظه ای بلند میکنه و مجدد میندازه پایین
کد لباس 26 : لباس مادر عروس : طراح مجددا مریم
اینبار حتی زحمت نمیکشه سرش رو بالا بیاره و لی در جواب تبریکات اطرافیان فقط لبخندی میزنه و سر تکون میده ...
زیر گوش ساجده میگم :
- اینجور که داره پیش میره فکر نکنم امیدی برای من باشه ..
ساجدهذکه خودش رنگش به وضوح پریده اخمی میکنه و میگه:
- چرت نگو بابا
نفس کشیدنم کمی سخت شده ... برای همین سرفه ای میکنم و با صدای آرومی میگم :
- والا اینا خیلی از خودشو مطمئنا !!
ساجده که خوب به رویه ی اینجا آشناس پوزخندی میزنه :
- نگران نباش .. الان همشون مثل عقاب چشم میدوزن به دهن ترانه ... لباس شب و لباس ساقدوش از همه مهمتره ...
انگار حرف ساجده درسته چون ترانه هم همزمان با گفتن " حالا نوبت میرسه به لباس شب " ولوله ای بین حاضرین ایجاد میکنه همه ی کسایی که تا چند دقیقه پیش حرف میزدن و حواسشون پرت بود سر جاشون تکونی میخورن و سالن رو سکوت عمیقی میگیره .. ترانه هم نگاهی به کل افراد میکنه و مجددا عینکش رو به چشمش میزنه ..
تحمل ندارم طرح رو ببینم برای همین سرم رو میندازم پایین و چشمام رو میبندم ...
کد لباس 31 : لباس شب : طراح فائزه
نفسم منقطع میشه و سینه ام فشرده ... ساجده ام با استرس بی حرف دست سردم رو تو دست میگیره ...
سعی میکنم این وسط با خس خس سینه ام جلب توجه نکنم ... ولی صدای تبریک های آرومی که به فائزه میگن و میشنوم ...
کد لباس 37 : لباس شب : طراح
ترانه به وضوح مکثی میکنه و اینبار منم از این مکث سر بلند میکنم و با دیدن لبخند ترانه ... و بلافاصله خوندن اسمم ... خس خس سینه ام اوج میگیره و به تصویر روی صفحه که کار خودمه خیره میشم .. .
این وسط ساجده جیغ خوشحالی میزنه که توی یه سکوت بدی که سالن رو فرا گرفته سالن کاملا میپیچه... با همون نفس های منقطع و سینه ایم که بالا پایین میره .. نیم نگاهی به ابریشم چی میکنم .. و با دیدن نگاه عمیقش روی خودم ... یه ابرومو بالا میدم ... و بی هیچ حرفی رو ازش میگیرم ... و میندازم سمت مابقی طراح ها همه برای حفظ ظاهر سری تکون میدن و این وسط لبخند فائزه بیش از هزارتا اخم معنی داره ...
با شروع مجدد صحبت های ترانه از حواس پرتی حضار استفاده میکنم و اسپریم رو مصرف میکنم وبلافاصله نفس عمیقی میکشم ... هنوزم حس سنگینی نگاه ابرشم چی رو دارم برای همین از زیر چشم نیم نگاهی بهش میندازم ولی بر خلاف انتظارم سرش پایینه و تو فکره ...
ترانه ادامه میده واشاره میکنه به اینکه امسال طرح های کت شلوار و کت دامن های Casual خیلی با استقبال روبرو شده و همه ی طراح ها توی این زمینه طرح های پیشنهادی خودشون رو ارائه دادن... برای همین از بین طرح ها یک طرح کت و شلوار و یک طرح کت و دامن انتخاب کردیم .... اما طرح های انتخابی به این شرحه :
کد لباس 42 : کت و شلوار : طراح ...
اینبار ترانه به وضوح لبخند میزنه و با دیدن تصویر روی صفحه خودمم شوکه به صفحه خیره میشم و ناخوداگاه میخندم ... با خوندن اسمم ابریشم چی جوری که از دور حس میکنم گردنش رگ به رگمیشه سر بلند میکنه و با تعجب نگام میکنه ...
نمیتونم خندم رو بخورم ... نمیتونم... لبخند میزنم ........ ممکنه خلاف همه ی عقایدم باشه .. ولی از ته دل ...... به وسعت مغرب تا مشرق صورتم ....
برای ثانیه ای فقط ثانیه ای حس میکنم از خندم لبخند کمرنگی روی لبش میشینه ولی بلافاصله نگاه ازم میگیره و برمیگیرده و به طرحم نیم نگاهی میکنه و دوباره سرش رو پایین میندازه و با خودکار و جلوی دستش روی کاغذ خط های نامفهوم میکشه ...
ترانه مجددا شروع میکنه و طرح بعدی که طرح آخری هم هست رو میخونه :
کد لباس 45: کت و دامن : طراح متین...
حسم غیر قابل توصیفه .... ترانه هم به وضوح خوشحاله و از دور برام سر تکون میده ...ولی طراح های دیگه اینبار حتی برای حفظ ظاهرم لبخند نمیزنن .. به خصوص فائزه که عصبانی زیر لب چیزی میگه و از جاش بلند میشه و سالن رو ترک میکنه ...
ساجده زیر گوشم میگم :
- به به متین خانوم ...برای من یکی که کلی کار آفرینی کردی .. سه تا طرح !!!
میخندم و از خوشحالی بغلش میکنم ...
اونم بغلم رو به گرمی جواب میده ...
مابقی جلسه ... برام مهم نیست ... صداها گنگن و ذهنم درگیر ...درگیر تهیه بهترین پارچه ها ... دوختشون .. مانکنا و اینکه کدومشون نصیب من میشم ... حس خوبی دارم .. حسی که نگاههای میشا فخیم که فقط یه طرح انتخابی داره ام نمیتونه خرابش کنه ..
جلسه که تموم میشه ... همه کمابیش متفرق میشن .. ..جز چند نفری از مدلا که از بیرون سالن مجددا برای اعتراض به نتیجه برگشتن ... یاشار و بهار خیلی زودتر خودشون رو از جمع معترضین جدا میکنن و باعبور ازکنارم هردو مکثی میکنن و یاشار بابت طرحام تشویق میکنه و بهار شروع رسمی کارم رو تو پرارین تبریک میگه ... منم متقابلا تشکری میکنم ... نفر بعدی نوبت ترانه اس که از شر معترضین گذشته و به سمتم میاد و بغلم میکنه ...
اونقدر از ته دل که ناخوداگه منم عین رفاقت های دوره دبیرستان دست میندازم دور گردنش از کمک و راهنماییش تشکر میکنم ... لبخندی میزنه :
- بهت ایمان داشتم .. خوشحالم که اشتباه نکرده بودم ..
غزل و مریم هم متعاقبا بعد از اینکه ترانه به سمت دیگه میره میان سمتم و تبریک میگن ...ولی تینا بدون حرف منو نادیده میگیره و از سالن میره بیرون ..
توی این گیر و دار چشمم پی مازیار ابریشم میچرخه .. نمیدونم چرا ولی عجیب از اینکه پوزش رو به خاک مالیدم خوشحالم ... و دوست دارم این خوشحالیم رو به رخ بکشم .... کمی دورتر پیداش میکنم با اخم چیزی رو داره برای مانکن ها یی که انتخاب نشد توضیح میده و حرفاش که تموم میشه جمعیت نا امیدانه متفرق میشن .... نگاهم اونقدر جستجوگره که کسری اشاره ای بهش میکنه ابریشم چی سرش رو بالا میاره ...
با چشم تو چشم شدنمون هردو میان سمتم ..
کسری زودتر شروع میکنه و با گفتن:
- به به .. خانوم طراح !! خانوم اصلا به سجایاتون نمیومداا ..
به رسم خودش بهم تبریک میگه ... لحنش شوخ و بیخیاله ...
تشکر جدی ای میکنم ازش و خسته نباشید میگم بابت داوری ... اونم سری تکون میده و بلافاصله با ببخشیدی میره سمت مدل هایی که قبول شدن و دستی دور گردن دوتاشون میندازه و گوشیش رو در میاره و شروع میکنه گروهی سلفی گرفتن...
- دنیای شما با دنیا اون فرق داره ...
نیم نگاهی به ابریشم چی که کنارم ایستاده میکنم ...
- نگاه من صرفا عادی بود .. به دور از قضاوت ...
برای چند ثانیه خیره میشه تو چشمام ..
ساجده کنار دستمه و با لبخند داره به ابریشم چی نگاه میکنه...
نگاه از من میگیره و رو به ساجده میگه ..
- لطف میکنین برید ترانه رو صدا کنید ؟؟!
حس میکنم ترانه حکم نخود سیاه رو برای ساجده داره ... ساجده ام که انگار همین حس رو داره دمغ میشه و چپ چپ ابریشم چی رو که سرش رو پایین انداخته و منتظر رفتنشه نگاه میکنه و چشم کشیده ای میگه و میره ...با دور شدن ساجده سرش رو بالا میاره و میگه :
- که نگاهتون عادی بود و دور از قضاوت ... من منظورم چیز دیگه ای بود ...
اخمی ناشی از نفهمیدن منظورش میکنم و منتظر نگاش میکنم ...
سری تکون میده و بی خیالی میگه .... و بعد ادامه میده :
- ترانه چیزی توی شما و طرح های اولیه اتون دید که من ندیدم ... هنوزم شک دارم دیده باشم ..ولی گویا ازونجا که از ظواهر پیداست دیدم ...
به کفش هاش خیره میشه ... و بعد ادامه میده :
- طرح کت شلوارتون انتخاب صددرصد فقط! من بود و با وجود مخالفت همه از مقام و جایگاهم یعنی ریاست مجموعه استفاده کردم ....
لبخند کمرنگی روی لبم میشینه ...
نگاش رو که بالا میاره ... و بی تفاوت چند ثانیه روی لبخندم ثابت نگه میداره ... تا اینکه میخورمش و جدی میشم
و بعد توی چشمام نگه میکنه و میگه :
- دنبال پاسپورتتون باشین .. 20 روز دیگه عازمیم ...
پاسپورت نداشتم ...ولی اینکه اینقدر تابلو بودم ... که ابریشم چی ندید میتونست حدس بزنه ... دلمو رنجوند .. برای همین به دروغ گفتم :
- خوشبختانه دارم ...
سری تکون میده ... خیره نگاه آره جون خودتی بهم میکنه و بی حرف میره سمت ترانه ای که همراه ساجده داشت میومد ...
- چی میگفت این یاردان غولی ؟!
از لفظش خندم میگیره و میگم :
- هیچی ...
ساجده نیم نگاهی بهش انداخت و گفت :
- من گفتم منو فرستاد دنبال نخود سیاه حرف خاصی بزنه ....
- نه فقط گفت پاسپورتت رو حاضر کن ...
ساجده شونه ای بالا انداخت و گفت :
- خدا همه رو شفا بده ... بدو بریم که یه جشن دونفره بگیریم ..کافه ای جایی ..
لبخند میزنم با این حرفش یاد مامان و راضیه و مرضیه میفتم برای همین میگم :
- نه مامانم اینا منتظرن .. الان مطمئنم دل تو دلشون نیست .. جشن من و تو باشه برای فردا ... مهمون من هرجا تو بگی ...
با شه ای میگه و بی خیال همه دست میندازه دور شونه ام و از سالن میزنیم بیرون
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65 ، DetmebEvAto ، Xiaomiplurb
#9
6-بسیار سفر باید ...


سرفه ی نسبتا طولانی ای میکنم و روبه ساجده میگم :
- سایز دامنش رو درست تا روی مچ پاش بگیر ...جوری که موقع راه رفتن مچ پاش معلوم باشه ..
راحیل که انگار راضیه لبخندی میزنه و میگه :
- بهت نمیاد اینقدر نکته سنج باشی ..
لبخندم هنوز لبخند نشده تبدیل میشه به سرفه ... تقریبا پانزده روزی بود که بی وقفه مشغول دوختن و پرو کردن رو مدل ها بودیم و الان دروروزی می شد که این سرماخوردگی کوفتی شده بود غوز بالاغوز پنج شنبه بود و فردا قرار بود مدل ها برای روسا اجرا برن و مجدد اگه ایرادی بود بگن و در نهایت تا یکشنبه کارارو جمع و جور و سه شنبه صبح پرواز کنیم سمت دوبی ... این وسطم برای من از در و دیوار می بارید... فردای روز داوری سه تا از مدل هایی که باقی مونده بودن رو داده بودن به من ... گویا تلافی داوری طرح ها رو سرم اینجوری خالی کرده بودن .... قرار بود مدل هام قرعه کشی بشن ..ولی خوب قرعه کشی در کار نبود و کسری با همون لحن شوخ همیشه اش گفته بود :
- زودتر اومدن خوبارو بردن ....
بعدم خندیده بود و ادامه داده بود :
- از من که انتظار نداشتی باهاشون در بیفتم ؟؟!!
بعدم صداش رو پایین آورده بود :
- با اون ناخن های مانیکور شدشون که خدارو شکر تو نداری چشمو چارم رو در میاوردن ....
خندم گرفته بود و بی اختیار به ناخن های کوتام نگاه کرده بودم و باخنده شونه ای بالا انداخته بود :
- زورم به تو رسید سیده خانم ...
ترانه ام حرف های کسری رو زده بود و گفته بود کاری از دستش بر نمیومده ... این وسط اگر رئیسم هرکس جز ابریشم چی بود ... قطعا .... میرفتم پیشش و گله و شکایت میکردم ...ولی وقتی تینا که اونم از بقیه عقب افتاده بود و مجبور شده بود انتخاب بد از بدتر کنه ... گفت که ابریشم چی گفته مشکل خودتونه از دید من کسی کار اشتباهی نکرده منم از خیرش گذشته ام و دیگه حرفی نزدم ...
لباس ها باید روی مانکن ها دوخته میشد و من سه تا مانکن داشتم راحیل ، بهاره و سیما ... خوشبختانه تمام این استرس ها مادامی بود که من مانکنام رو ندیده بودم ... هر سه مو مشکی و چشم و ابرو مشکی بودن همین باعث رضایت خاطرم شده بود ..گویا سلیقه ی من در انتخاب مدل زمین تا آسمون با طراح های اینجا متفاوت بود ..... همه ی طراح ها مانکن هایی رو انتخاب کرده بود که چهره و هیکل اروپایی تری داشتن ..ولی هر سه مدل من هم چهره های شرقی داشتن و هم اندامشون به لاغری بقیه نبود و پر تر بودن .... همین باعث میشد که لباس تو تنشون خوش نما تر دیده بشه .. ساجدم که انگار با من هم سیقه بود موقعی که مدل ها رو دید لبخندی زده بود و زیر لب : "عدو شود سبب خیر گر خدا خواهدی گفته بود " و هردو از ته دل خندیده بودیم ...
لباس ها تموم شده بود و مونده بود انتخاب اکسسوریز و مدل آرایش و مدل مو ... خوشبختانه دخترایی که گیرم اومده بودن مثل خیلی از مدل ها مکش مرگ ما نبودن و در کل تیم خوبی تشکیل داده بودیم برای همین در حالیکه اشک گوشه ی چشمم رو که ناشی از سرفه ی زیاد بود پاک میکردم رو کردم سمت راحیل و گفتم :
- بهاره و سیما چقدر دیگه میان ؟؟!
در حالیکه داشت خودش رو با لباس توی تنش برانداز میکرد جواب داد :
- صبح ساعت 10 وقت ماساژ و پاکسازی صورت داشتن ... فکر کنم نهایت تا 1 پیداشون شه ...
خوبه ای گفتم و بعدش ادامه دادم :
- راستش راحیل میخوام از خودتونم واسه ی آرایش و مدل مو نظر بخوام ... هیچ کس به اندازه ی خود آدم نمیدونه چی بهش میاد ...
راحیل که انگار خوشش اومده بود از آیینه دل کند و گفت :
- خیلی عالیه ... من که یه عالمه ایده دارم ...
خندم گرفتم :
- یه عالمه نه دوسه تا خوبش رو سوا کن به بهاره و سیمام اس بزن تو راه خوب فکر کنن بعد بشینیم تصمیم بگیریم... امروز عصر باید به آرایشگرتون حدود چیزی که انتظار دارم رو ....
هنوز حرفم تموم نشده بود که سرفه ی لعنتی دوباره به جونم افتاد و اینبار حس کردم واقعا داره دل و رودم میاد بیرون ..
ساجده با اخم در حالیکه داشت زیر دامن راحیل رو کوک میزد گفت :
- بابا برو دکتر .... میمیریا ... میدونی که سرما خورده ی سخت باشی تو هواپیمام رات نمیدن !!!!؟؟؟؟!! اصلا ممکنه به عنوان ایبولای متحرک قرنطینه اتم کنن ..

چپ چپی نگاش کردم که خنده ی از ته دلی کرد و گفت :
- لااقل اون خلط لعنتی رو هی قورت نده حالم بهم خورد برو تف کن ...
با این حرفش قیافه منو راحیل مثل ماشین تصادفی جمع شد ... کثافتی زیر لب گفتم و باز به سرفه افتادم اینبارم رفتم سمت دستشویی ...
آبی به صورتم زدم ... تنم لرز گرفت ... حس تب داشتم و میدونم اشتباه نمیکردم .. بدون اینکه بهش فکر کنم صورتمو خشک کردم و برگشتم تو اتاق ... بهاره و سیمام رسیده بودن ... جمعشون کردم و تقریبا دو سه ساعتی سر و کله زدیم تا سر اکسسوری، مدل کفش و مو و آرایش و ... به توافق رسیدیم ... مدل ها که رفتن کار ساجده ام تقریبا تموم شده بود برای همین فرستادمش بره ...
لباس هارو مرتب تو کمد گذاشتم ...
تلفن رو برداشتم و داخلی کسری رو گرفتم :
- بله ؟!!
صداش تو صدای یه موسیقی تند گم شده بود ...
مجبور شدم یکم صدام رو بالاتر از حد معمول ببرم که باعث شد خش دار بودن و گرفتگیش رو بیشتر نشون بده :
- موحدم ... گریمور بچه های من مشخص نشد ؟؟!!
- صدات چرا شبیه کرگدن شده ؟؟!!
حوصله شوخیاش رو نداشتم برای همین با گفتن سرما خوردم دوباره سوالم رو تکرار کردم که گفت :
- هستی بفرستمش پیشت ؟؟!
آره ای گفتم و گوشی رو گذاشتم یه ربعی گذشت .. تقریبا رو صندلی چرتم برده بود که در اتاقم زده شد ... بدن خشک شدم رو از به سختی از جا بلند کردم و در رو باز کردم ... به دختر نسبتا کم سن و سالی با موهای خوش حالت و چتری های خوش کوپ روبروم خیره شدم ...
خندم گرفت بازم به من ته دیگ رسیده بودم ..ولی ازونجایی که دفعه ی پیش عدو شده بود سبب خیر ... اینبارم دلم روشن بود ...
دست داد باهام و خودش رو شیده معرفی کرد ...
- بشین شیده جون ..
- خوب هستید ؟؟؟! من 21 سالمه ... 2 سال دوره ی گریم هرجا که بگین رو گذروندم ...
پر حرف بود .... و لی ازونا که لذت میبری از حرف زدنشون ...
دستم رو بالا بردم و گفتم :
- نمیخواد خودت رو پرزنت کنی ... بخوای نخوای تو تیم منی ..
لبخندی به پهنای صورت زد.. براش توضیحی از بحثم با مدل ها کردم ... اونم نظراتش رو گفت ... و تاکید کرد که بازم باید بچه ها رو ببینه و برطبق چهره اشون نظر دقیق تر بده .... راضی بودم از حرف زدنش و رفتارش و توضیحاتش ،هرچند که اصولا توی آرایش خیلی ماهر نبودم ولی در حد خودم بنظر خوب اومده بود ... برای همین گفتم :
- فردا 8 صبح پس اینجا باش ...
- حتما ... یه ماسکم توپم دارم دست ساز خودمه ... پفشونو میگیره ..
خندم گرفت ...
- برای منم بزن ... صبح ها شبیه کدو باد کرده میشم ..
خنده ی ریزی کرد و گفت :
- محجبه ای ؟؟!
خیلی وقت که توی اتاق روسری سرم نمیکردم و راحت میگشتم ...
- ازکجا فهمیدی ؟؟!!
شونه بالا انداخت و گفت :
- گریمورها ریز بینن ... ابروهات رو هم فقط تمیز میکنی ... خندید و ادامه داد :
- چادرت از جالباسی آویزونه
لبخندی زدم ... و نیم نگاهی به چادرم کردم و سرم رو تکون دادم ...
اونم سری تکون داد و گفت :
- یه آرایش بلدم اصلا معلوم نیست ... بالاخره دیزاینرم باید به خودش برسه دیگه ؟؟؟!!
سری تکون دادم و ازش تشکری کردم ..وقتی رفت .. تازه یادم افتاد ... که خودمم مهمم ... لباسم ... باید چیزی تهیه میکرم ... همه ی این استرس ها باعث شد دوباره به سرفه بیفتم .... . نفسم بره .. اسپری بزنم ... ساعت از هفت گذشته ... بدن پر از دردم رو از جا بلند میکنم .. و فکر میکنم اینجوری نمیشه باید دکتر برم ...
لباسامو میپوشم و بعد از خاموش کردن چراغا ... از اتاق زنم بیرون .. کل سالن تاریکه و معلومه همه رفتم از پله ها سرازیر میشم ... صدای ضعیف آهنگ میاد .... از سمت فریاله و میدونم کسری و تیمش دارن سن رو آماده میکنم .... خیلی دوست دارم برم و کارشون رو ببینم .... حتی با این حال بدم ...
با خودم مبارزه میکنم ولی دست آخر میرم سمت صدا .... سرکی میکشم هفت هشت تا مرد و دو سه تا زنن ... چشمم دنبال کسری میگرده..
- به به باد آمد و بوی گل برآورد ....
بر میگردم .. این انرژیش تموم نمیشه ....
سلام زیر لبی میکنم که میگه :
- چرا دزدکی داری دید میزنی بیا تو از نزدیک ببین ..
به لیوان قهوه ش اشاره میکنه :
- میخوری ؟؟! هرچند نخوری بهتره ... منم میخورم چون باید تا خود صبح مشغول باشم ..
میام حرف بزنم سرفه ام میگیره ... ازونا که بند نمیاد ... دستم رو حائل صندلی کنار میکنم ... لعنتی ...
بین سرفه ام یه لحظه نفسم میگیرم ...
نگران داره نگام میکنه ..
- حالت خرابه .... دکتر رفتی ...
با دستم جواب میدم که میگه :
- آره یا نه ؟؟! این والا بال باله بیشتر ...
بالاخره تموم میشه و در حالی که صدام خس خس میکنه :
- خوبم !!
اره معلومه بعدم میگه :
- بچه ها مشغولن یه درمونگاهم هست یه ربع با اینجا فرقشه .. بیا ببرمت ...
تشکری میکنم و میگم :
- خوبم خودم میرم ...
نگاهش نه رنگ تمسخر داره نه هیچی ذاتش شوخه :
- نیست رولز رویست دم دره بیا بریم دیگه ...
دوباره تک سرفه ای میکنم و نه خوبه ای میگم و همزمان میام برم که گوشه ی چادرم رو میگیره...
چپ چپ نگاش میکنم ... که خودش تازه میفهمه چیکار کرده و همزمان با انداختن چادر من سرش رو هم میندازه پایین ...
- کسری ؟؟!!
با صدای ابریشم چی هردو سر بلند میکنیم ...
گوشه ی ابروش گره خورده ولی نمیشه اسمش رو اخم گذاشت .. نیم نگاهی به من که سلام آرومی زیر لب دادم میکنه و سری تکون میده ... بعدم رو به کسری میپرسه :
- فاضل نئوپان ها و بَنِر هایی که خواستی رو فرستاده دم دره ... نمیخوای بری چک کنی ببینی اکی شدن یا نه ؟؟!
کسری سری تکون میده و تشکری میکنه ...
دوسه قدم میره و بعد بر میگیرده و اول نگاه پر از شیطنتی به من و بعد نگاه نیمه جدی ای به ابریشم چی میندازه و میگه :
- مازیار این متین الساداتت بد جور مریضه هرچی اصرار کردم بریم دکتر گفت نه ... ما که کشکیم .. تو رییسشی لااقل یه چیزی بگو ...
چشمام که از شدت سرفه ریز شده بود حس میکنم یهو دوبرابر حد طبیعی میشه و چشم غره ای به این پسر روانی میرم .. اونم یه دونه ازون لبخند های مکش مرگ مایی تحویلم میده و دستی تکون میده واسم و میره ...
اما ابریشم چی که تا اون موقع دست هاش پشتت چفت بود و سمت کسری بود بر میگرده سمت من و میگه :
- سرما خوردگی ؟!
با صدای نخراشیدم خوبمی میگم که یه ابروش میره بالا و خیره میشه بهم ...
- چرا دکتر نمیرید ؟؟!
نیم نگاهی بهش میندازم و میگم :
- دکتر میرم ..منتهی آقای معتمد اصرار داشتن من رو دکتر ببرن ... منم نمیخواستم مزاحم ایشون بشم ...
صحیحی میگه و نیم نگاهی به اطراف میندازه ...
چند ثانیه منتظر میشم ... ولی سرگیجه ی ناشی از تبی که مطمئنم داره هر لحظه میره بالاتر مانع میشه برای همین زیر لب با اجازه ای میگم و از کنارش رد میشم ...
جلوی در ساختمون که میرسم از دور نگاهم به کسری میفته که جلوی یه وانت وایساده با دیدن من سری به نشونه ی تاسف نشون میده و مشغول کارش میشه ... حدس میزنم حرکتش تاسف از اینه که راضی نشدم که با کسی برم دکتر ... ولی اونقدر حالم خرابه که حوصله ی فکر به این چیزا رو ندارم .. این وقت سال توی این هوای سرد و این ساعت توی خیابون پرنده پر نمیزنه .. برای همین دوستدارم زودتر برسم جایی که بتونم یه دربست بگیرم و یه راست برم خونه و ازون دم نوش های معروف مادرم بخورم و فقط بخوابم .. توی همین عوالمم .. که ماشینی جلوی پام با جیغ خفیفی ترمز میزنه.. هول میکنم ... و محکم میخورم به درخت روبروم که از شدت ترس ندیدمش ..
با صدای باز و بسته شدن در ماشین ... به نفس نفس میفتم سریع سرمو بالا میگیرم آماده میشم که با همه ی قوا جیغ بزنم که با دیدن ابریشم چی یه لحظه خوشحال بعد عصبی میشم .. مثل همیشه نفس لعنتیم به شماره میفته ...
- صد دفعه چراغ دادم صداتون کردم برای چی جواب نمیدین ؟؟؟!
خس خس کنان نیم نگاه خشنم رو میگیرم و سرم رو میبرم زیر چادرم و از تو کیفم اون اسپری کوفتی رو در میارم ... برای یه لحظه اسپری به دست بهش خیره نگاه میکنم .. نیم نگاهی میندازه و اینبار روشو میکنه سمت دیگه و یه قدم فاصله میگیره ... انگار سرما خوردگی وضع ریه هام رو عجیب بهم ریخته ....
حالم که جا میاد ... عزم رفتن میکنم .. که بر میگرده سمتم و با لحن جدی توام با عصبانیتی میگه :
- سوار شید ...
دنیا داره دور سرم میچرخه از منگی ولی مقاومت میکنم و میگم :
- به آقای معتمد گفتم میرم دکتر ...
- من آقای معتمد نیستم ... کمتر از 5 روز دیگه پرواز داریم ... یک! خوب نشید نمیذارن پرواز کنید ... دو ! تا جایی که میدونم این آنفولانزا قطعا واگیر داره ... سه ... ملایم تر ادامه میده :
- لطفا سوارشید ...
بعدم به سمت در عقب ماشین میره و بازش میکنه ...
نگاه گذارایی بهش میندازم .. و با طمانینه قدم بر میدارم و سوار میشم ...
خیلی عادی درو میبنده و سوار میشه ...
نه نیم نگاهی نه حرفی ....
هنوز چند دقیقه ای نیست را افتادیم که به سرفه میفتم برای همین دست میبرم سمت ریموت پنجره و بازش میکنم ...
چند ثانیه ای نیست که باز شده و باد سر صورت داغمو بازی گرفته که مجدد جلوی چشمم پنجره بالا میره و اینبار هر کاری میکنم با ریموت بازش کنم باز نمیشه ...
- فکر نمیکردم قفل کودک روی شمام با این سن و سال جواب بده !!
نگاهم میره سمت ابریشم چی، برای چند ثانیه از توی آینه خیره میشه بهم و بعدم با اخم بدی به جلو ...
با صدای آرومی که شاید فقط خودم میشنوم سکوت ماشین رو میشکنم و میگم :
- خودتون گفتید واگیر داره ...
بدون اینکه جواب بده راهنمای ماشین رو میزنه ....
تبم به شدت بالا رفته و این رو از لرزی که به بدنم افتاده توی این گرمای ماشین مفهمم ...
کم کم سکوت و گرمای ماشین پلکام رو سنگین میکنه ...
حساب زمان و مکان از دستم خارجه..
در دوباره باز میشه ... و صورتش نزدیک به صورتمه ...:
- رسیدیم ... میتونید راه برید ؟؟؟!!
سری تکون میدم ... دو قدم باهاش میرم .. فشارم میفته .. نمیتونم ... برام هیچی مهم نیست فقط میخوام بشینم .. روی سکوی بغل باغچه میشینم ...
- همین جا بشینید الان صندلی چرخدار میارم ...
سرم رو تکون میدم ... حتی نای حرف زدن ندارم...
نمیدونم چقدر گذشته ...
- میتونی یه لحظه پاشی یا کمکت کنم ؟؟!
همه ی قوام رو جمع میکنم روی صندلی میشینم ... شایدم ولو میشم .. نمیدونم ...
با رسیدنم به راهروی روشن بیمارستان ... دیگه نمیکشم .....چشمام رو میبندم ....
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#10
چشمام که باز میشه چهره ی خسته ی مادرم ... اولین چیزیه که میبینم ...
- بیدار شدی متین جانم ؟؟
- تشنمه ....
نفس عمیقی میکشم ... حس میکنم بیست ساله خوابیدم .. سری میگردونم و اولین چیزی که میبینم سرم توی دستمه و اتاق سفید بیمارستان ...
سوالی نگاش میکنم که داره با لیوان میره سمت شیر و میگه :
- فشارت میزون شده ... سرم زدن بهت .. تبتم خدارو شکر زیاد نبود .. حدود یک و نیم درجه ... بیشتر فشارت افتاده بوده ...
بخاطر گلو درد و سرفه هان چیز خاصی جز یکی دوتا پرتقال و یه قاشق عسل نخورده بودم ... و بلافاصله یادم میاد ابریشم چی منو آورد اینجا ...
- رئیسم کو ؟؟؟
آب رو میده دستم ... صبر میکنه قلپی که بهش میزنم ادامه میده :
- زنگ زد به من از گوشی تو ... گفت کجایی منم بلافاصله دربست گرفتم اومدم ...
تا رسیدم کیفت رو داد و یه شرح حال کلیم از مریضیت داد و رفت ... خیلی موقر بود ... پول بیمارستانم حساب کرد ...
از تیکه ی آخر حرفش صورتمو توهم میکشم ... که میگه :
- اصرار کردم .. گفت به حساب شرکت و بیمه اشه ...
نفس از سر آسودگی کشیدم...
و براش توضیح دادم داشتم میومدم خونه و حالم بد بود .. حال بدم رو دید منو رسوند .. حتی بهش گفتم در عقب رو باز کرد ...
دستی روی موهام میکشه و میگه :
- من از چشمام بیشتر به تو اعتماد دارم ... اونقدرم دنیا دیده هستم که با یه نگاه طرفم رو بشناسم ... سرمت تقریبا تمومه اگه بهتری میتونی راه بری لباساتو بپوش بریم خونه ... راضی و مرضی تنهان ...
حالم بهتر بود ... سرم رو به نشونه ی مثبت تکون میدم ...
*****
با صدای مامان از خواب بیدار میشم ...
- متین جان مامان ؟؟؟!
کش و قوسی به بدن میدم .. و نیم نگاهی به پنجره و هوای روشن میکنم ... لبخند رو لبم نشسته ... که یهو از دنیای خیال بیرون میام و با استرس از جام بلند میشم و و دنبال گوشیم میگردم ... پیداش که نمیکنم رو به مامان با صدایی که تقریبا در نمیاد میگم :
- ساعت چنده ؟؟
- 8 ... بعدم آبمیوه ی توی دستش رو میگیره سمتم .. بیا اینو بخور ... فعلا مایعات برات خوبه ...
استرس میگیرم ..
- دیرم شد ...
هنوز از جام بلند نشدم که میگه :
- از شرکتت زنگ زد منشیتون گفت بخاطر اینکه دیشب کار سن تموم نشده قراره همه از ساعت 11 اونجا باشن ... بعدم آدرس خواست واست راننده بفرسته مریضی ...
یه تای ابروم میره بالا ... خندم میگیره ....با تعجب میگم :
- راننده ؟؟؟!!
مامانمم که انگار بدش نیومده گفت :
- آره گویا رئیست دستور داده ...
- ترانه ؟؟؟!
- نه همون آقایی که دیشب رسوندت بیمارستان ...
دوتا ابرو بیشتر میپره بالا و آبمیوه هم ... در حالیکه دارم سرفه میکنم میگم :
- چییییییییییی ؟؟؟!!
بر ای چند ثانیه در حالیکه دارم تک سرفه های یکی در میون میکنم به مامانم خیره میشم که ادامه میده :
- من به منشیتون گفتم با آژانس میفرستمت ..ولی گفت دستور اکید دادن ایشون و من نمیتونم و ... و خلاصه کلی صغری کبری چید منم دیگه اصرار نکردم ...
باشه ای میگم و لیوان خالی آبمیوه رو بی اختیار میگیرم سمتش ...
هزارتا فکر جورواجور ریخته تو ذهنم که از دید مادرم پنهان نمیمونه ... و میگه :
- حالا بخواب بابا.. گفته 10:30 اونجاست .. بعدم مسئله ای نیست بزرگ میکنی ..کارمندشی یا بهتره بگم طراحشی سه تا طرح داری پرواز داری ... نخواسته مریض بمونی و برنامه های خودش برن رو هوا ...
با این حرف مامان ذهنم آزاد تر میشه و تشکری میکنم و با طمانینه بر میگردم زیر لحاف ..
بعد از توفیق اجباری خوابیدن که به واسطه ی عقب افتادن شو داشتم میشینم توی ماشین آقا بشیر و میریم سمت شرکت ...
از دخترش میگه از عروسش از نوه هاش .. و منم با لبخند حرفاش رو دنبال میکنم هرچند که اگه بخوام صادق باشم .. هنوز ذهنم دنبال این خوش خدمتی بیش از حد مازیار ابریشم چیه ... هرچند که ته دلم با ایده ی مادرم موافق ترم .. ولی نمیتونم این خصوصیت دخترونه و خیالبافی های اقتضای ذهنم رو نادیده بگیرم ...
تبم هنوز قطع نشده ولی اونقدریم نیست نتونم کار کنم شاید نیم درجه و خنکی شیشه ی ماشین آقا بشیر که سرم بهش حالم رو بهتر کرده ...
نمیدونم چقدر میگذره که بالاخره میرسیم و مابقی حرف های آقابشیرم که فکر کنم تمومی نداشت ، به قول خودش موند برای یه فرصتی دیگه ... توی حیاط ازش تشکر میکنم و خداحافظی و هنوز یه ربع به یازده مونده که وارد عمارت میشم ...
بر خلاف لابی که کسی نیست از پشت عمارت صدا میاد و این نشون میداد کماکان همه مشغول کارن.. لبخندی رو لبم میاد و میرم سمت پله ها ... بعد از حال ناخوشم دیشبم حس خوبی دارم ..... برای همین بی اختیار پله ها رو دوتا یکی بالا میرم ... هنوز به پاگرد اول نرسیدم که با احساس صدای قدم پشت سرم برمیگردم و با دیدن ابریشم چی بی اختیار هینی میکنم ...دست میره رو قلبم ...
- ببخشید قصد ترسوندتون رو نداشتم ..
سلام زیر لبی میگم و بعد از قورت دادن آب دهنم ...
- خواهش میکنم ... من .. منم ..تو عالم خودم بودم ...
سری تکون میده و بی هیچ حرفی میاد از کنارم رد بشه که سر سومین پله دوباره بر میگرده سمتم :
- حالتون بهتره ؟؟!
یهو یاد تمام محبتاش از دیشب تا امروز میفتم :
- بله .. راستش .. خیلی از لطفتون ممنون هم بابت بیمارستان دیشب و هم امروز صبح...
یه تای ابروش بالا میره ویه پله میاد پایین تر و میگه :
- بابت دیشب خواهش میکنم وظیفه ی انسان دوستانم ایجاب میکرد ...ولی .. امروز صبح ؟؟!!
یه لحظه شک میکنم نکنه مادرم اشتباه کرده ..ولی .. با تعجب میگم :
- صبح .. سحر خانم زنگ زدن ... آقا بشیر اومدن دنبالم ..
با گفتن هر تیکه اخمش غلیط تر میشه و بعدم میگه :
- من صبح فقط گفتم تغییر تایم برنامه رو به شما اطلاع بده ...
بهت زده نگاش میکنم که صدای ترانه از چند پله بالاتر میاد ...
- کار من بود ...
با همون لبخند همیشگیش میاد سمت ما و یه پله بالا تر از مازیار وایمیسه و دست رو شونه اش میذاره و با خنده میگه :
- توبیخ نمیشم که ...
مازیار نیم نگاه پر اخمی به من میکنه و بعد رو به ترانه میگه ...
- حرف میزنیم ...
اونقدر لحنش با تحکمه که ترانه ام خندش از رو لبش محو میشه برای چند ثانیه ..منم سرم رو پایین میندزم و با حرف زدن مجدد ترانه سر بلند میکنم :
- با من کار داشتی ؟؟!
مازیارم در جوابش آره ای میگه و راه میفتن ...
صبر میکنم تا برن .. بعد نفسم رو بیرون میدم ... حس خوب چند دقیقه پیشم کمرنگ تر شده ... ولی هست .. برای همین لبخند بی رمقی میزنم و پله ها رو میرم بالا ...
با باز کردن در اتاقم به مدل ها و ساجده و شیده سلام بلند بالایی میدم ... که فقط این وسط جواب ساجده و شیده رو به وضوح میشنوم .. برای همین برمیگردم سمتشون که میبینم هر سه با تعجب نگام میکنم ...
یادم میاد .. اینا جز کسایی هستن که تا امروز من رو اتاقم و بی حجاب دیدن ..و روز داوری هم اونقدر استرس داشتن که کلا من رو ندیدن .....برای همین لبخندی میزنم و بی حرف چادر و مانتوم رو در میارم ..به خاطر اجرای اروز ... یه سارافون بنفش تیره تا قوزک پام پوشیدم و یه بافت ظریف آبی کمرنگم زیرش ... با یه روسری ابر و باد آبی بنفش ...که لبنانی بستم ... و همه ی اینا نتیجه ی حرف دیروز شیده اس ...
ساجده سوتی میزنه و میگه :
- بابا تیپ زدی ....
لبخند میزنم .. هنوز نگاه مدل ها متعجبه ولی خوشبختانه حرفیم نمیزنن و همین برام کافیه ....
با شیده و مدل ها اتمام حجت نهایی رو میکنم و شیده مشغول میشه ... این وسط منم از دستش بی بهره نمیمونم کار ماسک شاداب کننده ی مدل ها که تموم میشه ... منم به زور میشونه و ازون ماسکش برای منم میذاره تقریبا سه ساعت بعد مدل ها حاضرن و دارن لباساشونو میپوشن که شیده ر و بهم میکنه و با لحنی پر خواهشی میگه :
- یکم آرایشت کنم ؟؟!
سری به نشونه ی نه تکون میدم که میگه بابا یه کانسیلر و یه ریمل ...
میدونم تاثیر چندانی ندارن ..ولی دلم رضا نیست ..میدونم توی شوی اصلی تو دوبی خواه نا خواه باید یکم آرایش داشته باشم .. دلم میخواد حتی الامکان آرایش باشه برای مواقع اضطرار و موقع هایی که خیلی مجبورم .. دوباره نه قاطعی میگم و میام بلند شم از جام که اینبار مدل ها و ساجده هم حرف شیده رو تصدیق میکنن...
حس خوبی ندارم ... کلافه دستی به دامن سارافونم میکشم ...
که دوباره اصرار میکنن وو این بار پوفی میکنم و میشنم روی صندلی و رو به شیده میگم :
- خیلی نمالیا ... همین در حد اینکه پف چشمم رو بگیره ...
باشه ی گذرایی میگه که دستش رو کنا رمیزنم و اینبار جدی تر میگم :
- خواهش کردم ازت ....
نگاهش جدی میشه و سر تکون میده و شروع میکنه .... ده دقیقه نمیشه ار جلوم میره کنار و منم سرمو بلند میکنم و نگاهی به آیینه میندازم ...
به قولش عمل کرده و جز کانسیلر و ریمل کار خاص دیگه نکرده و خوشحال از این موضوع با صدای ترانه .. که زمان همه رو دعوت میکنه برن پشت صحنه و آماده شن ... از جام بلند میشم ... و به ذوق مدل ها برای بیرون رفت نگاه میکنم.... شیده چشمکی میزنه و با گفتن ماه شدی دنبالشون میره و ساجده هم گونم رو بوسی میکنه و با همون متر دور گردنش و کیف وسایل خیاطیش بدو میره بیرون ..
جلوی آینه وایمیسم ... با ریمل مشکی یه دستی که به مژه هام خورده چشم های قهوه ای درشتم توی صورت گندمگونم بیش از پیش نمود پیدا کرده ... و این تغییر برای منی که همیشه ساده بودم اصلا نامشهود نیست ... بی خیال فکرایی که مثل موریانه داره مغزم رو میخوره میشم و دوباره روسریم رو لبنانی میبندم ... و میام که از در برم بیرون ... که نیم نگاهم به چادرم میخوره. ... نگامو میدزدمو از در میرم بیرون ....
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان