رتبه موضوع:
  • 16 رای - 2.44 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان کتیبه دل
#11
قطعات تابلوی سفارشی مشتری را مثل یک پازل کنارهم چیده ام .کسری مشغول آماده کردن دوغاب شن و سیمان است وچند دقیقه یکبار به شوخی سرش را بلند میکند و به اطراف نگاهی می اندازد و به حالت افسوس نفسش را بیرون می دهد و می گوید: استخر خونه این مرفه ها اندازه کل خونه ماست می بینی؟
میدانم که شوخی میکند ولی راست هم میگوید. شوهر خدا بیامرز عمه سیندخت یک کارمند ساده اداره پست بود . خانه نقلی و ساده عمه جز جاهایی بودکه همیشه به من زیاد خوش می گدشت . به قول حاج بابا مثل کش، یک سمتم در خانه حاج بابا بودو وقتی در میرفتم در خانه عمه پیدایم میشد. پول جز مهمی از زندگیست ولی به اندازه ای که آرامش بیاورد نه دغدغه فکری. کسری اولین خشت را نصب میکند. کنارش ایستاده ام و مرتب تذکر میدهم که مواظب باشد و دقیق نصب کند. یک اشتباه کوچک مساوی افتادن و شکستن تکه ای از پازل میشود. تابلو طرحی مدرن از ماهی و دنیای زیر اب دارد. جز طرحهای زیبایی است که معمولا بخاطر سادگی و همچنین مدرن بودنش مشتری زیادی دارد. کسری با دقت کارش را انجام میدهد. خدارا شکر که حداقل موقع کارحرف نمیزند. قطعه بعدی را به دستش میدهم که گوشی ام زنگ میخورد.نگاهم که روی شماره ثابت میشود.رو به نگاه کنجکاو کسری میگویم عبادیست . کسری از چند پله بالا رفته پایین می آید: خوب جواب بده.
صفحه گوشی را لمس میکنم و تماس برقرار میشود.
- سلام
با صمیمیتی خاص می گوید: سلام خانم شکیب . احوال شما؟
جدی پاسخ میدهم متشکرم.
باز هم با همان لحن قبل می گوید:عبادی هستم . به جا نیاوردی؟
تعجب میکنم از این همه صمیمیت بیجا.
- بله بجا آوردم.
میان حرفم می آید: مثل اینکه وقت مناسبی مزاحم نشدم . غرض از مزاحمت اینکه خانم ساجدی گفتن کار هتل رو نپذیرفتی. میتونم بپرسم چرا؟
دوست داشتم این اتفاق بیفتد . اینکه راهی باز شود تا با عبادی وارد مذاکره شوم ولی اینکه انقدر صمیمی و با لحن مواخذه گر دلیل رد کارش را بپرسد کمی برایم سنگین و غیر حرفه ای می آمد. کلافه گفتم: واقعیتش من نمی تونم انحصارا طرحهامو در اختیار هتل شما بذارم.
کسری با چشم هایش برایم خط و نشان میکشد.
عبادی می گوید: این که یه راه حل داره. ما میتونیم یه قرار ملاقات بذاریم. هم با هم یه ناهار میخوریم هم صحبت میکنیم. برای امروز وقت داری؟
توی دلم صفت پررویی نثارش میکنم.
- متاسفانه من امروز سر کاری هستم و فردا هم تا شب درگیر یه مسئله شخصی ام. میتونیم پس فردا همدیگرو ببینیم.
- چقدر بد ولی مشکلی نیست من ساعت و مکانش رو برات میفرستم.
تشکری میکنم و تماس را با خداحافظی مختصری تمام میکنم. این مردک نزده با من میرقصید. کمی رو دادن مساوی بود با خیلی رفتارهایی که من نمی پسندیدم.
کسری کنجکاو می پرسد: چی شد؟ همه چیزو خراب کردی نه؟
همین طور که به سمت خشت ها میروم می گویم: نخیر اقا. قرار جلسه گذاشت تا به توافق برسیم.
دو دستش را از بالا به پایین به پهلو ها نزدیک میکند و با هیجان می گوید: اینه.
بعد بشکن زنان در حالیکه قری به کمرش میدهد به سمت پله میرود و می گوید: کارو گرفتیم . کارو گرفتیم.
هیجان و خوشحالیش به من هم سرایت میکند ولی برای اینکه کمی سر به سرش بگذارم حالتی جدی به خود میگیرم و میگویم: کسری.
دوپله را بالا میرود و می گوید: هان.
- هان و زهر مار. بلد نیستی بگی بله؟
- خب بله بفرما.
- این طور که فکر میکنم می بینم شراکت زیاد خوبم نیست. به قول خودت خدا هم برای خودش شریک نگرفت .
دستمالی که دور گردنش انداخته را برمیدارد و به سمتم پرت میکند. و می گوید: خیلی مسخره ای.
خنده از ته دلم به هوا میرود. خشتی از زمین برمیدارم و همین طور که به دستش میدهم میگویم: وقتی حالت گرفته میشه قیافت دیدن داره.
با اخمی ساختگی خشت را می گیرد و مشغول نصب میشود. تا غروب درگیر نصب تابلو هستیم. کار پتینه میماند برای زمانیکه دوغاب کامل خشک شود. گاهی فکر میکنم نسبت به زحمتی که برای هر تابلو میکشیم دستمزدمان خیلی پایین است. اصلا کدام هنرمند است که در آمد خوبی داشته باشد؟ اگر علاقه به کار و هنرمان نداشته باشیم که فاتحهمان خوانده میشود. گاهی که کم می آورم این کسری است که حمایتم میکند. بعضی این جریان برعکس میشود. از زمانی که خودمان را شناختیم هردو به هنر علاقه داشتیم اصلا این هنر در خانوادمان ذاتی بود. حاج بابا خطاط بود پدرم هم دستی در سفالگری داشت. همه انگیزه ای شد تا من هم گرایش پیدا کنم به سمت هنر. کسری هم که از بچگی به نوعی پیرو من بود.زمان انتخاب رشته داشنگاه هم همینطور بود. با اینکه کسری رتبه بهتری نسبت به من داشت و میتوانست دانشگاه بهتری را برای ادامه تحصیل انتخاب کند. همراه من شد. بعدها دامنه حمایتش بیشتر شد ،دروسی که علایقی به خواندنش نداشتم را کسری میخواند و برایم توضیح میداد . وقتی لیسانس صنایع دستیمان را گرفتیم. به پیشنهاد استاد سلیمی که میدانست چقدر در کار سفالگری دستی دارم و کارگاه کوچکی هم در خانه دارم، دوره های تکمیلی را گذرانیدیم و مدرک درجه یک گرفتیم. حالا بعد چند سال و با پشتکار زیاد سری در سرا در آورده بودیم. البته حمایت خانم ساجدی هم بی نصیب نبود و من هم ادم قدر ناشناسی نیستم . هر کسی سودای پیشرفت دارد و اگر الان قصد جدایی از خانم ساجدی را داریم میدانم که نبود ما خلل زیادی برایش ایجاد نمی کند. او کلا هنرمند پرور است و بدون ما هم همانطور مقتدر ادامه میدهد.
کسری جلوی خانه حاج بابا نگه میدارد. هرچه اصرار میکنم که بیاید داخل نمی پذیرد و می گوید که خسته است. از ماشین که پیاده میشوم شیشه را پایین میدهد و از توی داشبورد هدیه ای به دستم میدهد. با ذوق به کادو نگاه میکنم و میگویم: این چیه؟
-برای احمدرضا ستت.
قدردان میگویم: یادت بود؟
سوییچ را تاب میدهد و میگوید: منو دست کم گرفتی دختر؟
- حالا چی هست؟
دنده را جابه جا میکند و می گوید: تا فردا که بازش کنه تو کفش بمون.
ماشین از جا کنده میشود . با خنده به رفتنش نگاه میکنم. اگر جز این بود به کسری بودنش شک میکردم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#12
ماشین از جا کنده میشود . با خنده به رفتنش نگاه میکنم. اگر جز این بود به کسری بودنش شک میکردم.
در را که باز میکنم بوی رنگ توی مشامم میپیچد. امروز صبح کاوه، نقاش آورده بود تا طبقه بالا را رنگ آمیزی کند .حیاط کمی تاریک است. با نوری که از خانه توی حیاط افتاده راه را پیدا میکنم. پله ها را که بالا میروم بوی سیگار می آید. کاوه روی ایوان تکیه داده به دیوار و سیگار می کشد. بخاطر رعایت حال حاج بابا معمولا به ایوان می آید و سیگار می کشد. سلام می کنم.
نگاهش بین هدیه توی دستم و صورتم چرخش میکند. سلامم را پاسخ میدهد. میخواهم وارد خانه شوم که می گوید: با عبادی صحبت کردی؟
بر میگردم سمتش . چند قدم نزدیکش می شوم .می گویم: قرار شد جلسه بذاریم تا به نتیجه برسیم.
راضی سر تکان میدهد. بوی عطر تلخش بر مالبرویی که میکشد غلبه کرده. نگاهش به حوضچه کوچک میان خانه است . به ستونی که مابینمان است تکیه میدهم و اینبار من میگویم: تخصصت رو تموم کردی؟
سرد و بیروح نگاهم میکند . انگار مسخره ترین سوال ممکن را پرسیده باشم. معذب با انگشتانم بازی میکنم. سیگارش را توی جاسیگاری ای که روی ایوان است خاموش میکند و می گوید: یکسالی هست تموم کردم.
زیر سیگاری را بر میدارد و میخواهد برود داخل که میگویم: کاوه.
می ایستد. نگاهش خالی و عمیق است. قدر فاصله ای که بینمان افتاده. میگویم: برای نیلو متاسفم.
سرش را تکان میدهد که یعنی ممنون. وقتی میرود روی ایوان می نشینم. کاوه کم سختی نکشیده. دلم برایش میسوزد. اول که بخاطر من و جواب ردم اینگونه خورد شد و بعد هم مرگ همسرش. نمی دانم من بیشتر این وسط لطمه دیده ام یا او؟ گاهی توی جواب میمانم. سرم را به ستون تکیه میدهم که در باز میشود. اینبار اتو کشیده با کیف دستی اش بیرون می آید. نگاهم میکند و می گوید: چرا اینجا نشستی؟
شانه ای بالا می اندازم و میگویم: همین طوری .
از پله ها پایین میرود. انگار یاد چیزی افتاده باشد میگوید: کیان اصرار کرد تو اتاق تو بخوابه مجبور شدم اونجا بخوابونمش.
با لبخند میگویم: اشکالی نداره. میری بیمارستان؟
- آره . دو سه روزی هست مشغول شدم.
- خیلی هم خوب.
متفکر نگاهم میکند و میپرسد: فردا میری کرج؟
- اره.چطور مگه؟
به کادوی توی دستم اشاره میکند.
- کادوی کسری برایاحمدرضاست.
با لبخند میگویم: از کجا فهمیدی.؟
طرحی هز لبخند را توی چهره اش می بینم. می گوید: فقط کسری میتونه انقدر بی سلیقه باشه که با طرحهای خراب شده اش هدیه ای رو بسته بندی کنه.
میگویم: اینطور نگو بهش برمیخوره این کارشو تازه اخر خوش سلیقگی میدونه.
اینبار واقعا میخندد و بعد نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید: من برم دیر شد. از طرف منم به احمدرضا تبریک بگو.هدیه اش محفوظه.
بلندمیشوم و پشتم را می تکانم.
- پیغامتو بهش میرسونم.
خداحافظی میکند و میرود. خانه ساکت است. احتمالا همه خواب هستند. اول به اتاق حاج بابا میروم. گونه اش را می بوسم. تکان میخورد و چشمانش را باز میکند. میگوید: اومدی باباجان؟
- سلام. اره یه ساعتی میشه.
- نمیشه انقدرخودتو اذیت نکنی؟
لبخند میزنم و میگویم: اذیت نیست کاریه که دوست دارم.
دستم را فشار میدهد و میگوید": برو استراحت کن.
اینبار پیشانی اش را می بوسم و به سمت اتاق خودم میروم. کیان بامزه روی شکم خوابیده. لباسم را با لباس خواب تعویض میکنم و کنارش روی تخت میخوابم.
پاسخ
#13
دستی با رشته ای از موهایم بازی میکند. چشمانم را باز میکنم . اولین چیزی که می بینم چشمان سیاه کیان است که به من خیره شده. لبخندم را به صورتش می پاشم. با لبخندم جان میگیرد . بوسه بارانش میکنم و می گویم. صبح بخیر جینگیلی.
از خنده ریسه میرود. سرم را بلند میکنم و به ساعتی که پشت کیان روی پاتختی قرار دارد نگاه میکنم.
- کی بیدار شدی وروجک؟
سحرخیزیش درست مثل کاوه است. سرم را روی بالشت میگذارم و می گویم: هنوز وقت داریم یکم بخوابیم. چشمانش را الکی روی هم میگذارد. باز هم با طره ای از موهایم مشکی بلندم بازی میکند اینبار که چشمم را باز میکنم میگویم: چیکار به موهای من داری بچه جان؟
لحن شوخم را متوجه میشود. اصلا کدام بچه ایست که متوجه لحن ها نشود. میخندد و می گوید: نرمه. مثل موهای مامان نیلو.
آتش میگیرم و غمگین میشوم . اما خیلی زود به خود مسلط میشوم. نیمخیز میشوم رویش و پنجه هایم را کمی خم میکنم و میگویم: کیانو میخورم. جیغ کوتاهی میکشد و با خنده میگوید: نخول نخول.
قلقلکش میدهم و میگویم: اگه بلند نشی بری صبحانه بخوریم مجبور میشم بخورمت .گشنمه.
از زیر دستم فرار میکند. خودم اجازه میدهم که فرار کند. به سمت در میرود و میگوید: بریم صبحانه بخوریم.
بلند میشوم و همین طور که روی تخت را مرتب میکنم میگویم: اول باید بریم دستشویی .
دست و رو شسته و آماده وارد اشپزخانه میشویم. عمه صبحانه را آماده کرده. یادداشتی روی یخچال چسبانده و نوشته که به خانه کتایون میرود و تا ظهر برمیگردد.
از پنجره به ایوان نگاه می کنم. حاج بابا روی ایوان است و سفره صبحانه پهن است. سه لیوان چای میریزم و به کیان میگویم که به حیاط برود تا بیایم. برایش توضیح میدهم که حاج بابا توی ایوان است.
تخم مرغهایی که عمه آب پز کرده را هم برمیدارم. به ایوان که میرسم حاج بابا را می بینم که روی قالیچه به پشتی تکیه داده و دارد قلم میزند. سلام شادابی میگویم: با دیدنم میخندد و میگوید: فکر کردم امروز بیشتر میخوابی.
- کیان نذاشت. بچه سحر خیزه.
می نشینم و برای کیان لقمه های کوچک کره و مربا میگیرم. هرچه اصرار میکنم لب به تخم مرغ نمی زند.بلند میشوم و میروم کنار حاج بابا. جمله ای که می نویسد حالم را خوش تر میکند.
(مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید)
یادم می آید که امروز نیمه شعبان است. به حاج بابا می گویم: عمه برای نذر کتایون رفته حلوا بپزه آره؟
- اره. میخواست بیدارت کنه که همراهش بری .گفتم امروز میری کرج تولد احمدرضاست .
بعد انگار چیزی یادش می آید از توی کتاب حافظی که کنار دستش قرار دارد.چند اسکناس نو در می آورد می گوید: اینم هدیه احمدرضا.
اسکناس ها را میگیرم و میگویم: دستت در نکنه .
اگر نگیرم ناراحت میشود تعارف را هم دوست ندارد. خالصانه و از ته دل میدهد و من هم میپذیرم. سفره را که جمع میکنم به کیان میگویم: دوست داری گل بازی کنی؟
از بازی جدیدی که قرار است من دریچه اش را برویش باز کنم چیزی نمی داند. با شوق می گوید: بازی کنیم.
کنجکاو دنبالم می آید. دنبال وسیله خاصی برای بازی میگردد به گمانم. زیرانداز چهل تکه ای که عمه دوخته را از کمد برمیدارم و با هم برمیگردیم به ایوان خانه. پهن میکنم و می گویم اینجا بنشین تا بیایم. حاج بابا با لبخند به ما نگاه میکند و باز سرگرم کارش میشود. کمی گل از کارگاه می آورم. یادش می دهم که چطور میتواند اشیا را بسازد. برای نمونه جوجه ای درست میکنم. با ذوق کودکانه همراهیم میکند. نسبت به سنش زیادی ارام است. درگیر بازی است که کاوه از راه میرسد. کیان بلند میشود و میدود به سمت کاوه و با خوشحالی میگوید: سلام بابا اومدی؟
کاوه بغلش میکند و متذکر میشود که دستش را به کتش نمالد. کیان دستهایش را دور گردنش با فاصله حلقه میکند و میگوید: خوبه؟
تایید کاوه را میگیرد. کاوه با لبخند سلام و احوالپرسی میکند و می گوید: بچه منو هم آوردی تو راه؟
خنده محجوبی میکنم و میگویم: خونش هنرو میکشه مثل هممون. فقط این وسط تو زیر آبی رفتی دکتر شدی.
انگار توقع ندارد که اینطور بی پروا بعد از مدتها با او حرف بزنم که خنده از ته دلی میکند و رو به حاج بابا می گوید: پس نوه ناخلفت من بودم.
حاج بابا باز هم اه عمیقی می کشد و میگوید: تو و کیمیا خلف ترین بودین و هستین.
بعد رو به آسمان می گوید: خدایا شکرت بخاطر بچه های خوبی که نصیبم کردی.
بلند میشوم. کم کم دارد دیرم می شود. رو به حاج بابا می گویم: شما کاری ندارین؟ من برم؟
- نه برو باباجان. مهردخت تا ظهر برمیگرده.
کاوه است که کیان را روی چهل تکه مینشاند و میگوید: تا مترو می رسونمت.
- شما خسته ای من خودم میرم.
- نقاش میخواد بیاد کارشو تمام کنه وگرنه تا کرج میبردمت.
ممنونش هستم. توقع ندارم ولی همین محبت های ریز برایم دنیایی می ارزد. از دیشب کمی راحت تر با من برخورد میکند. دلیلش هر چه هست خوشحالم.
قبل از اینکه آماده شوم. به آشپزخانه میروم و قهوه ای برایش درست میکنم. تکه ای شکلات هشتاد درصد درونش میریزم. کاوه اینطور می پسندد. شاید هم ذائقه اش تغییر کرده باشد. قبلا که اینطور دوست داشت. ماگ را توی سینی میگذارم و به حیاط میبرم. لبه ایوان روی قالیچه نشسته و به کیان و مجسمه ای که درست میکند نگاه میکند. می گویم: بفرمایید.
نگاهش از قهوه بالا می آید و روی صورتم ثابت می شود. برای خالی نبودن عریضه میگویم: حالا که زحمت میکشید منو تا مترو میبرین این قهوه رو بخورتا خستگیت در بره.
نگاهش قلب را زیر و رو می کند. ماگ را برمیدارد اول بو میکشد و بعد کمی مزه میکند. منتظر دیدن عکس العملش هستم . نمی دانم حس میکنم دوست دارد اما به سرعت چهره اش تغییر میکند و می گوید: شکر نریختی؟
تعجب میکنم. کاوه که قهوه را تلخ تلخ دوست داشت. می گویم: نه مگه تلخ نمی خوردی؟
ماگ را توی سینی میگذارد و می گوید: خیلی چیزها عوض شده. مثل عادتای غذایی من.
دلشکسته میروم تا آماده شوم. لیوانی آب سرد رویم خالی کرده اند. شاید این رفتار من را طور دیگری برداشت کرده. اصلا شاید گمان میکند که من از جواب رد گذشته ام پشیمان شده ام و الان دنبال راهی برای نزدیکی ام. از دست خودم و حماقتم عصبانی میشم. اشکهایی که تا پشت پرده چشمم آمده را کنار میزنم. آماده میشوم. تند تند لباس و وسایلی که لازم دارم را درون کوله میریزم. جلوی آینه که می ایستم ؛ دخترکی دیوانه را میبینم که با حماقت هر چه تمام تر هنوز هم کاوه را دوست دارد. یادش رفته که کاوه چند سال پیش به دست خودش تمام شد. یادش رفته که کاوه صبح عروسیش وقتی به اینجا امده بود برایش تمام شد. باید به یادش بیاورم تمام زجرهایی که کشید را. باید کاوه را از یادش ببرم. مگر میشود؟؟؟
یک قطره اشک که به جایی برنمیخورد. میگذارم همینجا لبریز شود قبل از اینکه جلوی کاوه بریزد. کمی که سبک میشوم ابی به دست و صورتم میزنم. سرخی نوک بینیم کمی غیر عادی است. با حرص کرم پودر میزنم و بعد هم کمی رژلب. کوله را برمیدارم و به حیاط میروم. بدون اینکه نگاهش کنم میگویم: من آماده ام.
حاج بابا وسایلش را جمع کرده .کاوه کمکش میکند تا بلند شود. زیر چشمی نگاهی به من میاندازد. نمی دانم چرا کمی به صورتم دقیق میشود.
قالیچه را جمع میکنم و روی کولر میگذارم. دستهای کیان پر از گل و کثیف شده. نگاهم به دستهایش را که میبیند می گوید: کفیث شده.
کنار حوض میروم و آب را باز میکنم و میگویم: بیا اینجا بشور.
دستهایش را میشورم. محو دو ماهی گلی وسط حوض است . می گویم: اسم یکی ماهانه. اون سفیده هم مائده است. دوست داری یه کیان اقا هم بخرم؟
میخندد. کنار چشم چپش یه گودی کوچک می افتد. دلم میخواهد دستم را توی چالش فرو کنم ولی می بوسمش و می گویم: قرمز یا سفید .
با خنده میگوید: سیاه.
چشمی میگویم. کاوه می اید. کتش را درمی آورد و به کیان می گوید: بابا بیا اینو ببر داخل. پیش حاج بابا بمون من زود بر میگردم.
کیان مطیع سر تکان میدهد.کت را میگیرد واز پله ها میرود بالا. از همان جا دا میزند: سیاه باشه یادت نره.
میخندم و میگویم : باشه یادم میمونه.
آستین پیراهن سورمه ایش را تا ساعد بالا میزند. کنارم لب حوض روی دو زانو می نشیند شیر آب را باز می کند. بلند میشوم و کوله ام را از کنار حوض برمیدارم. منتظر می ایستم تا بیاید. ساعتش را باز میکند و به سمتم میگیرد. با کمی مکث ساعت را میگیرم. آبی به دست و صورتش میزند و می گوید: ادم ها همه با گذر زمان تغییر میکنن. زندگی تغییرشون میده. گاهی بزرگ میشن گاهی میشکنن. گاهی هم عبرت می گیرن.
بلند میشود و دستمال کاغذی ای از جیبش در می اورد و صورتش را خشک میکند. سنگینی نگاهش را حس میکنم ولی با خودم عهد بستم که نگاهم هرز نرود. ادامه میدهد: اما بعضی عادتا انگار همیشه با ادم میمونه . به چشمانم نگاه میکند و میگوید: عزیز دردونه حاج بابا.
متعجب میشم. باید خنگ باشم که منظورش را نگیرم. منظورش به زودرنج بودنم است. یادم نبود که کاوه با نگاه به چشمانم همه چیزم را از بر میشود. به خودم نهیب میزنم که وا ندهم. مایی هیچ وقت نیست. این حرفهای کاوه هم منظوری پشتش نیست. اصلا کاوه این چند سال با تمام حرفهایش ثابت کرده که باید ازش دور باشم. باید دور باشم اصلا حالا که قرار است همخانه باشیم بهتر است من فاصله را حفظ کنم.
سوار ماشین میشویم. نیمی از راه را که میرویم می گوید: فردا چه ساعتی میری دیدن عبادی؟
از پنجره به بیرون نگاه میکنم می گویم: گفت زنگ میزنه.
- هر ساعتی بود بگو با هم بریم.
- به شما زحمت نمیدم با کسری میرم.
انگار بهش برمیخورد چون با جدیت همیشگی کلامش میگوید: زحمتی نیست . با هم میریم.
دوست دارم حرف خودم را پیش ببرم ولی توانش را ندارم. چیزی نمی گویم.
بعد از چند دقیقه می گوید: کیفمو از عقب میدی؟
برمیگردم و کیفش را برمیدارم.
می گوید: بازش کن.
مرددم ولی وقتی نگاهم میکند. بازش میکنم. جعبه کادویی را میبینم. اشاره میکند که درش بیاورم. میگوید مال احمدرضاست.
درب جعبه را باز میکنم. توی دلم خوش به حال احمدرضایی میگویم و میخندم ولی با دیدن هدیه توی جعبه خنده ام را قورت میدهم. ساعتی مارک که حدود یک میلیونی می ارزد.جعبه را به طرفش میگیرم و می گویم: نمی تونم اینو قبول کنم.
با اخم می گوید: مال احمدرضاست برای تو که نیست.
- اما این خیلی گرونه.
جدی می گوید: هدیه است. حالا هر چقدر قیمتش باشه مهم نیست.
مردد می مانم. بیشتر از اینکه خوشحال باشم ناراحتم. هدیه کسری هر چه که باشد بیشتر به مذاقم خوش می اید. کمی که فکر می کنم میبینم هدیه کاوه با درامدی که دارد چندان هم گران نیست. ته دلم هنوزهم قانع نشده ام ولی جعبه را درون کوله میگذارم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#14
از وقتی آمدم با مادر سرپا ییم برای روبراه کردن خانه و پذیرایی از مهمانها. فقط نیم ساعتی وقت داشتم که خودم را اماده مراسم کنم. کنار لیلا دختر خاله ام نشسته ام و به حرفهایش در رابطه با خواستگاران متعددی که دارد و علت رد کردنشان گوش میدهم. سرم از رویاهایی که می بافد درد گرفته ولی هرچه باشد بهتر از تنها ماندن است. سالن خانه مادر مثل اکثر آخرین روزهای هفته شلوغ است. بساط مهمانی های بی پایان اقا اسماعیل اینبار با بهانه احمدرضا به پاست. مهمانیهایی که شرکت کنندگانش همگی ادعا دارند و نقاب. تظاهر میکنند به چیزهایی که باعث شده ازشان متنفر باشم. تسبیح به دست دارند و خیانت می کنند. ادعا میکنند راست و درستند و از انسانیت بویی نبرده اند. نمونه عینیش همین اقا اسماعیل یا به قول همقطارانش حاج اسماعیل. حاجی بودن تقدس دارد مثل حاج بابا . شایسته هر کسی نیست ولی این ادم ها صفت ها را هم جا به جا تقدیم می کنند. مدتهاست که دیگر در این مراسمات شرکت نمی کنم. اینبار ولی استثنا ست. قبل از اینکه بیایم حدس میزدم که جشنی در کار باشد ولی مطمئن نبودم . از طرفی بخاطر احمدرضا حتما باید می امدم. مامان به من نگفته بود شاید میترسید که شرکت نکنم و مقابل خانواده و اشنایان سرافکنده شود. همین خصلت مادر که از حرفهای صد من یه غاز بقیه می ترسد بیشتر ناراحتم میکند. بگذار بقیه هر چه میخواهند ببافند . مهم این است که سر این کلاف در دست ماست. نگاهی به اطراف می اندازم . نگاهم در نگاه سمیه خانم خواهر اسماعیل اقا گره میخورد. پی به بی انصافی افکارم میبرم. همه این ادمها اینطوری که من قضاوتشان می کنم نیستند. همین سمیه خانم و شوهرش جز بهترین ها هستند. موسسه خیریه کوچکی دارند که برای دختران دم بخت جهیزیه تهیه می کنند. بسته های غذایی خاص برای خانواده های بی سرپرست می فرستند و هزاران کار خیر دیگر میکنند. اسماعیل اقا دست یکدانه پسرش را گرفته و دور میچرخاند . عادت دارد که نشان دهد رابطه پسر و پدریشان خوب است. اصلا عادت دارد جلوی جمع جوری رفتار کند که انگار مامان و احمدرضا خوشبخت ترینند و خودش بهترین مرد دنیاست. مهمانها که میرسند و مراسم کمی رسمی تر می شود. مامان دست از پذیرایی می کشدو توصیه های لازم را به کارگرها می کند.کت و دامن شیکی به تن دارد . روسری اش را مدل دار دور گردنش پیچیده ام که زیباییش را چند برابر کرده است. چادر گلدار خردلی به سر دارد که اندامش را قاب گرفته . اسماعیل اقا هم انصافا سنگ تمام گذاشته.
خانم مسنی که مشغول پذیراییست لیوان شربتی برایم می اورد با لبخند تشکر میکنم و برمیدارم . حضور کسی را کنارم حس میکنم برمیگردم و نگاهم در نگاه پیمان گره میخورد. سریع نگاهش را میدزدد و به پایین خیره میشود. برادر کوچک اسماعیل اقا با همان خجالت همیشگی که در رفتارش مشخص است جلو می اید و می گوید: سلام کیمیا خانم. از اینورا؟بلاخره ما شمارو زیارت کردیم.
محجوبانه سلامش را پاسخ میدهم. سخت است با کسی که میدانی خاطرت را میخواهد همکلام شوی.
می گویم: خوبین شما؟
- ممنون. خیلی وقته ازتون خبری نیست. احوالتون رو از داداش میپرسم همیشه.
- شما لطف دارین.
خودم را با لیوان توی دستم سرگرم میکنم. سنگینی نگاهش ازارم میدهد . برمیگردم طرفش میخواهم معذرت خواهی کنم و کمی فاصله بگیرم که میگوید: هنوز با کسری خان کار میکنید؟
- بله.
- تابلوهای سفالی . کار جالبی دارین. خیلی دوست دارم یکی از هنرهای دست شما روتوی خونه خودم داشته باشم.
- فرصت بشه در خدمتتون هستم.
احمدرضا نگاهش به من میافتد. در هم گره خوردن ابروانش را میبینم. دوست ندارد با عمویی که به خواستگاریش جواب رد دادم و به من نظر دارد همکلام شوم. معذرت خواهی میکنم و میخواهم فاصله بگیرم که میگوید: ببخشید کیمیا خانم.
معذب نگاهش میکنم. عقاید ما با هم زمین تا اسمان فرق میکند. دستی به ریش هایش میکشد و با تبیح توی دستش بازی میکند و می گوید:روی پیشنهادم جدی فکر کردین؟ من نمی دونم چرا جوابتون منفی بود.
اینبار بی هیچ واهمه ای میخواهم حرف بزنم. برنجد و ناراحت شود بهتر از چشم انتظاری ایست . شاید هنوز هم امید دارد. می گویم: اقا پیمان شما مشکلی ندارین. اگه جواب من منفیه بخاطر اعتقادات متفاوتمونه. همین.
- این که مسئله حل نشدنی ای نیست . بعدم اعتقاد هر کس مربوط به خودشه و یه چیز شخصیه.
- اتفاقا اشتباه میکنین. اعتقادات ما شکل دهنده زندگی ما روابط ما و حتی گفتار ما ست. مثل همین الان که من دارم با شما حرف میزنم و شما بجای اینکه به من نگاه کنین دارین زمین رو میبینین.
از خجالت حرف من سرخ میشود با من من میگوید: شما با اعتقادات من چه مشکلی دارین؟
- شما با من مشکلی ندارین؟
- نه بخاطر همین شمارو انتخاب کردم.
لبخندی میزنم و می گویم: یه نگاه به اطراف بندازین. من و با همه کسایی که اینجان مقایسه کنین. به نظرتون خانوادتون با من کنار میان؟
- من کاری به خانوادم ندارم. مهم خود منم که شما رو قبول دارم.
مستقیم نگاهش میکنم و میگویم: میشه مستقیم به من نگاه کنین؟
سرش را بالا می اورد . اما خیلی زود دوباره نگاهش به پایین دوخته میشود میگویم: این منم که نمیتونم با این رفتارا کنار بیام. من دوست دارم هر کسی مخاطبم هست مستقیم به من نگاه کنه. شما با همین یکدونه اخلاق من کنار میایین؟
اخم هایش توی هم میرود و سکوت میکند. بهتر است با خودش روراست باشد. درست است که من خودم هم حجب و حیا را میپسندم ولی افراط را دوست ندارم. من یک ادم معمولیم میخواهم طرفم هم مثل خودم باشد.
کیک بزرگی که اسماعیل اقا سفارش داده را وسط سالن میگذارند. مامان به جمع اسماعیل اقا و احمدرضا می پیوندد و من عجیب حس تنهایی می کنم. جزیی از این خانواده ام ولی نیستم. احمدرضا در گوش مادر چیزی می گوید و به من اشاره میکند. مامان با لبخند به من نگاه میکند و به طرفم می اید. می گوید: بیا کنار ما بایست. اخم های درهم اسماعیل اقا را که می بینم امتناع میکنم ولی احمدرضا از همان جا اشاره میکند که بروم کنارشان. نمی توانم ناراحتش کنم ان هم روز تولدش. کنارشان می ایستم و شمع ها در میان هیاهوی جوانان خاموش میشود. هفده سالگیت مبارک برادرم. اولین بوسه را من نثارش میکنم. در رابطه با احمدرضا تمام حق ها مال من است. احمدرضا تنها کسی است که برای خودم می خواهمش و دلم نمیخواهد با هیچ کسی این مالکیت را تقسیم کنم. در گوشم می گوید که منتظر هدیه من است . میدانم که ماههاست خواب ندارد برای هدیه ای که قولش را به او داده ام. هدیه ای که به جان خودم بسته است. تمام این چند ماه احمدرضا را دست به سر کردم و قول تولدش را دادم تا یادش برود ولی مگر شد؟ حالا مقابلم ایستاده و با چشمانی که برق میزند طلبش را میخواهد. طلبی که قطعه ای از جان من است. نمی دانم گفته بودم که احمدرضا هم جان من است. جان به جانان دادن برای منی که دنیایم را هم تقدیم عزیزانم میکنم راحت است. به اتاق میروم و هدیه هایش را بر میدارم. الان که مراسم به این بزرگی برایش گرفته اند خوشحالم که هدیه دهن پر کنی از جانب کاوه میگیرد. اینطور ارج و قرب مادرم میان فامیل بیشتر میشود. شاید هم این هدیه ها باعث شود که دوباره جنگ اعصابی بین مامان و اسماعیل اقا در بگیرد، که چرا باید خانواده همسر سابقش هدیه بدهند. بی خیال هدیه ها میشوم و فقط هدیه خودم را بر میدارم.
به سالن که بر میگردم ، احمدرضا هدیه اسماعیل اقا و مامان را باز میکند. یک لپ تاپ است . با خوشحالی روی پدر و بعد مامان را می بوسد. گوشه ای می ایستم تا هدیه ها باز شود. زیردستان و همکاران اسماعیل اقا برای چاپلوسی هم که شده کم نگذاشته اند. پوزخندی میزنم به همدوره ای های پدرم. یکی مثل پدرم از جانش گذشت تا کسانی مثل اینها همه کاره این مملکت شوند و بخاطر منافعشان همه کار بکنند. اصلا همین ها باعث بدبینی من شده اند. مگر میشود همه بد باشند . از شانس من است که فقط این گونه افراد کنار خود دیده ام. همین اسماعیل اقا روزی بخاطر اینکه دوست صمیمی و همسنگر پدر بود مورد تایید خانواده مادریم قرار گرفت و مادرم با او ازدواج کرد. اما زمان ادمها را تغییر داد. پست و مقام از یادشان برد که اصلا هدفشان چه بود. تحمل فضایی که در ان هستم سخت می شود. جلو می روم و هدیه ام را به احمدرضا می دهم. با خوشحالی میخواهد هدیه را باز کند که اجازه نمی دهم. بگذارد در خلوت خودش بازش کند. هدیه دیگری که یک کتیبه سفال زیبا است بدستش میدهم. همه به هدیه من خیره اند. احمدرضا پلاک پدرم را در دست می فشارد. در گوشش می گویم که مراقبش باشد. تنها یادگاری پدر است که برایم مانده. فرد راضی مجلس بعد احمدرضا اسماعیل اقاست. برق تحسین را در چشمانش می بینم. با اینکه متوجه میشوم که همیشه مرا می ستاید سعی دارد این رضایت را پنهان کند و با من بجنگد شاید اغازگر این جنگ من بودم انهم وقتی هربار در مقابل اعتراضش به پوشش یا حتی بعضی رفتارهایم می ایستادم و قاطعانه از تصمیماتم دفاع میکردم. اخرین بارش را خوب بیاد دارم. یعنی این پوزخند پیروزمندانه اش دوباره بیادم میاورد . وقتی که با ازدواجم با کاوه مخالفت کرد و من گفتم که حاج بابا صاحب اختیار من است. بعدها که ازدواجم بهم خورد او بود که با حرفهایش اولین سیلی ها را نثارم کرد. او بود که گفت بهتر است کمی از غرورم را زمین بگذارم و به حرفهایش گوش دهم ولی من هنوز هم پشیمان نیستم. من درست انتخاب و بعدها درست رد کردم. پوزخندش هم بماند برای رفتارهای خودش. اگر به احمدرضا قول دادم کمکش کنم تا پدرش را ترک دهد بخاطر احمدرضا و مامان است وگرنه هرگز دلم با او و تصاحب مادرم صاف نمیشود.
وسایلم را جمع میکنم .از جمع خداحافظی سریعی میکنم. مامان مدام میگوید که شب را بمانم ولی من تحمل او را ندارم. باید بروم. احمدرضا کمی دلخور است . میگویم که هدیه حاج بابا و کسری و کاوه توی اتاق است با شنیدن نام کاوه اشفته تر میشود. میگویم که بعدا توضیح میدهم . آژانسی که جلوی در منتظر است متعجبم میکند من که ماشین سفارش نداده بودم. اسماعیل اقا میگوید که او زنگ زده و هزینه اش پرداخت شده. بدون اینکه از این کارش خوشحال شوم تشکر ریزی میکنم و سوار ماشین میشوم. تا رسیدن به مقصد فقط و فقط فکر میکنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#15
ادرس محل قرارمان با عبادی یک باغ رستوران حوالی فرحزاد است. از همان باغ رستوران های معروف که معمولا افراد خاصی به
انجا تردد دارند. بین این همه مکان در این شهر نمیدانم چرا اینجا را انتخاب کرده .با
خودم که فکر میکنم میگوییم شاید اینجا محل رسمی قرارهایش با دختران رنگارنگی باشد که
کاوه تذکرش را داده بود ولی اینکه من را با ان دختران قیاس کرده باشد برایم سنگین می
اید . با اخم هایی که به هیچ وجه از میان ابروانم کنار نمیرود در را باز میکنم و
از تاکسی پیاده میشوم. هرچه میخواهم در رابطه با این ادم منفی نبافم نمی توانم.ادرس
را ساعتی پیش برای کاوه فرستادم . در جواب پیامم فقط یک اوکی فرستاده بود. الان که
اینجا را دیده ام با خودم میگویم کاش تنها نیامده بودم. انقدر درگیر فکرم که متوجه
اطراف نیستم.ماشینی با فاصله کمی از من ترمز شدیدی میگیرد.اگر کمی دیرتر روی ترمز زده
بود معلوم نبود چه بلایی سر من می امد. از دست خودم عصبانیم که اینجا ایستاده ام و
نمیدانم برای چه و از دست راننده ماشین مقابلم بیشتر عصبانیم . این سرعت برای اینجا
باید عادی باشد. جای خلوتی است و اکثر پسر و دخترها برای مسابقه به اینجا می ایند.
دو پسر جوان در حالیکه سیگاری در دست دارند از ماشین پیاده میشوند. راننده که موهای
بلندش را از پشت سر بسته میگوید:هپروت جای خوبیه که خانم خانما اونجا سیر میکنی؟
همراه پسر با بیمزگی میخندد و میگوید:نه شاید هوای یار مست و مدهوشش کرده.
اعصابم صد چندان بهم میریزد وقتی که میبینم چند دختری که ان حوالی ایستاده اند ، به متلک انها
میخندند.این لودگی ها باید برای این دختران عادی باشد ولی برای من مسخره است. از همین
مسافت هم بوی گندشان نشان میدهد که حالشان روبراه نیست. با پا به گلگیر جلوی ماشین
ضربه میزنم و راهم را به سمت باغ بی حرف کج میکنم. هنوز قدمی نرفته ام که دستم از پشت
کشیده میشود و بعد صدای مردک مو بلند در گوشم زنگ میزند که میگوید :چه بی اعصاب . حالا
کجا میری در خدمت باشیم.
واکنشم دست خودم نیست. دستم را با قدرت از دستش بیرون میکشم و سیلی محکمی در گوشش میخوابانم
. الان دیگر اطرافمان پر شده از ادمهای علافی که منتظر یک سوژه اند. پسرک عصبانی با
حرفهای رکیک به استقبالم می اید. از خجالت
در حال اب شدن هستم. شخصیتم را به فنا داده است این ادم بی شخصیت. میخواهد عکس العملی
نشان دهد که خودم را عقب میکشم و چشمانم را میبندم. بقول حاج بابا شر نطلبیده خودش
از راه میرسد. صدای کاوه ارامش خاصی نصیبم میکند . بلند میگوید جرات داری بهش دست بزن.
پسرک که کاملا مست است و دیوانه میگوید:مثلا چه غلطی میکنی؟
کاوه خونسرد کنارم می ایستد.یعنی سعی میکند خونسرد باشد ولی از عصبانیت چهره اش کاملا برگشته. می
گوید خوبی؟سرم را به نشانه مثبت تکان میدهم ولی کمی به سختی نفس میکشم. گوشی را در می اورد و میگوید: اگه همین
الان گورتونو گم نکنید زنگ میزنم پلیس. پسرک باز هم با گستاخی گردن میکشد و میخواهد
چیزی بگوید که دوستش دستش را میکشد . حال این یکی گویا بهتر است. میگوید تا شر نشده
بزن بریم.
تلو تلو خوران به سمت ماشین هدایت میشود در حالیکه میگوید:دعا کن جایی نبینمت.
کاوه بی توجه به او و حرفهای صد من یه غازش میگوید:بریم تو.
انقدر عصبانیست که رگهای شقیقه اش برجسته شده اند. سری به تاسف تکان میدهد و فریاد میزند:چرا
باید با این لاتای بیسرو پا درگیر بشی.
حالم اصلا خوش نیست بسختی نفس میکشم . میخواهم چیزی برای دفاع از خودم بگویم که دستش را جلو می
اورد و چشمانش را از عصبانیت روی هم فشار میدهد و میگوید: فعلا نمیخوام چیزی بشنوم.
بذار برای بعد.
نگاهش به من که می افتد نمی دانم چه چیزی توی چهره ام میبیند که کمی به سمتم خم میشود و می
گوید:حالت خوش نیست؟
سرم را به نشانه نه بالا میبرم دیگر نمیتوانم حرف بزنم . بغض راه گلویم را بسته از طرفی
نفس کشیدنم سخت شد. ایستادن هم در توانم نیست. دستش را زیر بغلم میگذارد و کمکم میکند
که بنشینم.
-اسپری همراته؟
با چشمانم به سختی به کیفم اشاره میکنم. با عجله اسپری را در می اورد و درون دهانم میگذارد
حالم بهترمیشود. هنوز هم نفس کشیدن سخت است. کمی که میگذرد روبراه میشوم. نگران میرود و با
بطری اب معدنی بر میگردد. تشکر میکنم و کمی از اب می نوشم. تلفن همراهم تا الان چندین
بار زنگ خورده. حدس زدن اینکه عبادیست سخت نیست. گوشی را در می اورم و دستم را روی
صفحه میکشم. ارتباط برقرار میشود.
- سلام خانم شکیب
. کجایین شما؟
-
سلام . ورودی باغ
هستم
-
خیلی خب . تختی
که من رزرو کردم کنار پل چوبیه روی دریاچه مصنوعی.
-
بله الان میاییم.
تلفن راقطع میکنم . نگاه کاوه با ان حالت متفکر و اخمی که مابین ابروانش ماندگار شده به من
است. بلند میشوم و میگویم منتظرمونن.
دستی به ته ریشش میکشد و با دست اشاره میکند که بفرمایید. دنبال تخت چشم میچرخانم. بلاخره پیدایش
میکنیم.عبادی با خوشرویی بلند میشود. با دیدن
کاوه حالش گرفته میشود. نکند انتظار داشت تنها به دیدنش بیایم. جلو می اید و با کاوه
دست میدهد:با انگشت به هردو نفرمان اشاره میکند و میگوید: شما باهم نسبتی دارین؟ کاوه
جدی میگوید : دختر عموم هستن.
عبادیچقد عالیه زیر لبی میگوید و بعد دعوتمان میکند
تا بنشینیم. کاوه باز هم طبق عادتش فرش را چک میکند تا تمیز باشد . من اما بیقید کفش
هایم را در می اورم و قسمت بالای تخت تکیه میدهم به پشتی. با نگاهم کاوه را کنکاش
میکنم. عصبانیست ولی حالتی خونسرد به خود گرفته. توجهی به من ندارد. این هم از ان
عادت های بدیست که دارد هیچ وقت در مورد چیزی که ناراحتش میکند حرف نمیزد. سالها
پیش اگر کمی از غرورش پایین امده بود شاید این کدورت مابینمان نبود. شاید دلیل بهم
خوردن ازدواجمان را میفهمید و انقدر از من کینه نمی گرفت. الان میدانم که دیگر به
من علاقه ندارد. همه رفتارهایش از سر احترام است. خودش روز عروسیش با نیلو گفت که
دیگر برایش ذره ای ارزش ندارم . خودش خنجر زده بود که با نیلو خوشبخت میشود و فقط
برای من حسرت میگذارد. کاش خوشبخت شده بود. کاش مثل این چند سال خیالم از بابتش
راحت بود. کاش با مرگ نیلو زندگی انقدر بیرحمانه ازارش نمیداد.
بدون اینکهکفش هایش را در اورد لبه تخت مینشید و می گوید: شاهین جان اینم جا بود مرد حسابی.
عبادی که الان متوجه شده ام اسمش شاهین است به پسرک پیشخدمت اشاره میکند که بیاید و بعد با
لبخند می گوید جا به این خوبی. چطور مگه؟


دلم نمیخواهد
شاهین چیزی از ماجرای لحظات پیش بداند.اصلا همین اخلاق بدم که همه چیز را مخفی
میکنم و نمیگذارم بقیه بفهمند باعث عذابم شده. هر کسی عیبی دارد و این هم شاید عیب
من است.
کاوه بدون بیان ماجرای اصلی به گفته کوتاهی
اکتفا میکند: یکم برای قرار کاری مناسب نیست.
شاهینبی قید ولی با ادب همیشگی میگوید شاید حق با شما باشه بگذریم. شما خوبی خانم؟
حتما رنگ صورتم پریده که شاهین از حالم میپرسد. بطری اب معدنی را کنارم میگذارم و میگویم بله. ممنون
شاهین انگار باور نکرده ولی دیگر پیگیر نمی شود. سرم درد میکند . تحمل وزن سرم را ندارم. به پشتی تکیه میدهم و در سکوت به کاوه و شاهین که مشغول صحبتند نگاه میکنم. دعا میکنم جلسه زودتر تمام شود و به خانه برگردم و فارغ از هر چیزی فقط چند ساعتی را برای خودم بگذرانم. شاهین میگوید: اول چای یا ناهار ؟
کاوه هم نگاهش به من است. می گویم فرقی نداره.
شاهین منتظر به کاوه نگاه میکند و وقتی کاوه دوباره جمله من را تکرار میکند به گارسون سفارش سرویس چای و *اکالیپتوس* میدهد.
با خنده رو به کاوه میگوید: کاوه جان این دختر عموی جنابعالی خیلی مارو اذیت میکنه .
کاوه جدی می گوید: کیمیا بی جهت کاری رو رد نمی کنه. باید ببینیم مشکل کجاست.
شاهین: من که هر چی بگه چشم بسته میگم چشم . نمی دونم چرا ساز مخالف میزنن.
کیفم را جلوی پایم مرتب میکنم و با همان جدیت همیشگی در کارم می گویم: شما لطف دارین ولی این حرفا که همه تعارفه. من توی تلفن هم بهتون گفتم . نمی تونم انحصارا طرحهامو به هتل واگذار کنم.
شاهین با تحسین و کاوه منتظر نگاهم می کنند. نگاه خیره شاهین اذیتم میکند. کیفم را جا به جا میکنم و می گویم: چند تایی از طرحها رو میتونم انحصاری بدم. مثلا طرحهای لابی هتل رو . بقیه رو هم سعی میکنم تک باشن ولی اگه قرار شد جای دیگه استفاده بکنم تغییرات ریزی توشون ایجاد میکنم.
شاهین که انگار موافق است میگوید: باشه مشکلی نیست. من دوست داشتم طرحها فقط و فقط مختص هتل خودم باشه ولی وقتی شما اینطور میخواین بحثی نیست. من دوست دارم با شما فقط کار بکنم.
خیالم که از بابت قرارداد راحت میشود پیامی به کسری میدهم و میگویم اوکی شد. کاوه و شاهین در مورد کار خودشان صحبت میکنند. اینطور که متوجه میشوم کاوه با شاهین روی احداث یک بیمارستان خصوصی سرمایه گذاری کرده اند. چایم را مینوشم. شاهین *اکالیپتوس* میکشد و بعد از چند دقیقه به من تعارف میکند. معذب میشوم. نمی دانم پسرک خنگ چه تصوری از من دارد. شاید باید کمی توی پوشش و رفتارم در مقابل این ادم محتاط تر باشم. کاوه بجای من میگوید: کیمیا اهل دود نیست.
گوشی شاهین که زنگ میخورد با عذرخواهی کوتاهی از ما فاصله میگیرد. خنده بلند و جانمی که زیر لب میگوید نشان میدهد که چه کسی پشت خط است. کاوه زیر لب چیزی را با حرص میگوید. بعد به من نگاه میکند و می گوید: حالا که قرارداد مشکلی نداره بهتره بقیه کارارو بدی کسری انجام بده. خوب نیست زیاد به این مردک نزدیک باشی.
بدم می اید برایم تعیین تکلیف کند. اصلا عصبانیم از دست خودم و می خواهم هرجور شده اعتراضم را نشان دهم. می گویم: کسری رفته دنبال یه جای مناسب برای شرکت. اگه قرار باشه از خانم ساجدی جدا بشیم. ترجیح میدم خودم کارارو جلو ببرم.
چهره اش بیتفاوت و سرد میشود و میگوید: ماشالله دختر عاقل و بالغی هستی. خودت میتونی تصمیم بگیری. اصلا شاید خودت میخوای رابطه نزدیک تری با شاهین داشته باشی. من سر پیازم یا ته پیاز نه؟
بعد بدون اینکه به من نگاه کند سیگاری از جیبش در می اورد و روشن میکند.
دلخور میشوم از حرفی که میزند. هر کسی هم جای او بود شاید همین تصور را میکرد. کاوه از یک چیز همیشه متنفر بوده ان هم بدون فکر و منطق حرف زدن است چیزی که من انجام دادم . از روی لجبازی و بدون منطق حرف درستی که زده بود را رد کردم .
تا زمان خداحافظی با شاهین علنا نادیده ام میگیرد و خودش را با شاهین سرگرم میکند. سرد و بیتفاوت. حتی در مقابل نگاه های خیره شاهین و تعارفات نامعقول و نامتعارفش در رابطه با تعارف غذا و ریختن نوشابه توی لیوان برایم هم حرفی نمیزد و عکس العملی نشان نمیدهد. اینجور بی اعتناییش برایم گران است. موقع خداحافظی در مقابل حرف شاهین که میگوید کی مرا میبیند ؟ ناخواسته و برای در اوردن لج کاوه لبخند میزنم و می گویم: خیلی زود.
جنگ و لجبازی پنهان ما بین ما از این نقطه اغاز میشود. در تمام مسیر کلمه ای با من حرف نمیزد. حتی موقعی که مرا میرساند جواب خداحافظیم را نمیدهد و برمیگردد بیمارستان.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#16
چند روزی
در بیخبری محض از کاوه به سر می برم. کیان را برداشته رفته خانه کتایون تا زمانیکه
وسایلش برسند. در جواب عمه و حاج بابا هم بهانه اورده که کتایون باردار است و
تنها. از من دلخور است همیشه از بی احترامی متنفر است شاید تصور میکند من به او با
جوابی که دادم بی احترامی کرده ام. عادت های ما در گذر زمان تغییر نمی کند . این
اخلاق او هم که بدون شنیدن حکم میبرد هنوز همراهش است. سعی کردم خودم را مثل همیشه
با کارهایم سرگرم کنم. این روزها در برابر چند سال پیش و رنج هایی که کشیده ام هیچ
است. دوباره ساکت شده ام مثل همان سالها. مدتها بود که وضعیتم بهتر شده بود ولی با
امدن کاوه و حضور دوباره اش در زندگیم کمی بهم ریخته شده ام. کسری متوجه گرفتگیم
شده است. این دو سه روز که پشت سر هم به هتل رفته ایم مدام سوال میپرسد که اتفاقی
افتاده است و من در جوابش میگویم نه. تمامی اندازه ها و زیر بم و کار هتل را در
اورده ایم. الان میتوانیم وارد مرحله بعدی کار شویم. تا حدودی دیگر با هتل کار
نداریم. بعد از اماده شدن کتیبه ها و زمانیکه موقع نصبشان شود به هتل بر میگردیم.
خوشحالم که دیگر قرار نیست هر روز شاهین را ببینم. مردک دیوانه از حرف اخر ان روز
من برداشت اشتباه کرده.مدام به پرو پایم می پیچید که قراری خارج از کار با هم
بگذاریم. باید سر فرصت روی او و برخورد جدی تر فکر کنم. به احترام خانم ساجدی و
اینکه او قرارداد هتل را برایمان جور کرد این پروژه را با او کار می کنم. دیروز به
دفترش رفتم و گفتم که بعد از هتل از او جدا خواهم شد. ناراحت شد ولی برایمان هم
ارزوی موفقیت کرد.
ساختمانی که کسری بعد از چندروز تلاش مستمر پیدا
کرده بود .خانه ای قدیمی در یکی از مناطق خلوت ولی مرکزی شهر بود. مدتها بود که از
این مکان استفاده نشده بود. وقتی وارد حیاط خانه شدم فهمیدم که برای اینکه روی پا
شود خیلی کار داریم. خانه متشکل از یک زیر زمین بزرگ بود که بزودی تبدیل به
گارگاهمان میشد و طبقه همکف که آتلیه و دفتر مرکزی شرکت محسوب میشد. حیاط باصفایی
هم داشت. تعجب کردم که چطور تا الان کوبیده و تبدیل به اسمانخراشی شبیه خانه های
اطرافش نشده بود. کسری توضیح داد که این خانه متعلق به عمه یکی از دوستانش است که
خارج از ایران زندگی میکند و به نوعی رفت و امد به ایران ندارد و این ملک را به
حال خود رها کرده. وقتی دوست کسری از موضوع شرکت و پول کمی که برای اجاره داریم
صحبت میکند او با عمه اش حرف میزند و اینجا را با هزینه ناچیزی در مقابل قیمت اصلی
ان در اختیار ما میگذارد.
خوشحال از جور شدن مکان شرکت چرخی در حیاط میزنم و
به کسری می گویم: به نظرم که بهتر از اینجا پیدا نمی کردیم. دست دوستت درد نکنه.
باید شخصا ازش تشکر کنم.
کسری ادای مردهای غیرتی را در میاورد با صدای کلفت
میگوید: لازم نکرده چه معنی داره شخصا تشکر کنی؟
بیمزه ای نثارش میکنم و می گویم: خیلی خیلی کار
داره. باید چند تا کارگر بگیریم تا حسابی تمیزش بکنن.
-
کارگر لازم
نیست . خودمون از پسش بر میاییم.
-
نه تورو خدا
کسری . همین الانم برای کارامون وقت کم میاریم. بذار چند تا کارگر بگیریم تا جلو
بیفتیم. خودتم بالای سرشون باش.
کسری
با پا برگهای ریخته شده روی زمین را جابهجا میکند و می گوید: باشه. یکم خرت و پرتم
توی اتاق اخری هست باید بگم سینا بیاد ببره . اگرم لازم نداره ردشون کنیم.از بدرد
بخوراشم میتونیم استفاده کنیم.
-
باشه . یه
لیست از لوازمی که لازم داریم تهیه کردم . شب بیا خونه حاج بابا با هم ببینیم کم و
زیاد نباشن. چند تا شرکتم که تجهیزات مربوط به کارمون رو میفروشن باید پیدا کنیم.
قیمتها و کیفیتاشونو مقایسه کنیم تا به یه جمع بندی برسیم. چند نفر نیرو هم لازم
داریم.
کسری
میان حرفم می اید و می گوید: کیمیا.
نگاهش
میکنم . با لحنی صمیمی میگوید: نگران نباش. همه چیز رو با هم درست میکنیم.
نفسم
را بیرون می دهم و می گویم: میدونم ولی بازم نگرانم.
-
بعد از این
همه سال میدونم که وقتی یه چیزی ناراحتت میکنه انقدر درگیر کار میشی. مربوط به
کاوه میشه؟
برای
منحرف کردن بحثش میگویم: گفتی کاوه یادش افتادم. کی وسایل خونش رو میارن؟
روی
بینی ام میزند و می گوید: خودتی.
بعد
همین طور که به سمت در میرود میگوید: تا یکی دوساعت دیگه. قول دادم برم کمکش . با
من میای یا جایی کار داری.
بازهم
نفسم را بیرون میدهم و می گویم: نه میام.
با هم
به خانه برمیگردیم. کسری از لحظه ورودش به اشپزخانه پیش عمه مهردخت میرود. نمی
تواند جلوی شکمش را بگیرد. هربار که به خانه ما میاید باید در اشپزخانه پیدایش
کنیم. عمه هم الحق خوب به او میرسد . با شیرینی و اجیل های مخصوصش به استقبالش
میرود. کلا عمه ام مهربان است دل هر کداممان را به نوعی بدست می اورد.
سارافن
راحت و مرتبی می پوشم و شال نخی خنکی سر میکنم. از اتاق که بیرون میزنم کتایون را
میبینم. روی مبل نشسته و با یک کاسه ترشی از خودش استقبال میکند. با دیدنم میخندد
و با دهن پر سلام میکند.
سلامش
را پاسخ میدهم و می گویم: خوبی؟ بهت بد نگذره.
چشمکی
میزند می گوید : با عمه مهردخت عمرا
کسری
پا *بدون پوشش* وسط حرفمان میپرد در حالیکه ظرفی اجیل در دست دارد : به تو که کلا خوش
میگذره.
پشت
چشمی نازک میکنم و می گویم: تا کور شود هر انکه نتواند دید.
چیزی به
پایم برخورد میکند. با ترس بلند میشوم . میبینم ماشین کنترلی کیان است. خودش هم
باید همین اطراف باشد. کتایون و کسری میخندند. با حرص میگویم: رو اب بخندین.
باز
هم میخندند. کسری بلند میشود و میرود جلوی تلویزیون .
ماشین
را بلندمیکنم. تایرهای ماشین توی دستم با شدت تاب میخورند. کنترلش در دست کیان است
و خودش پیدایش نیست. اطراف را نگاه میکنم و میگویم: کجایی وروجک؟
پشت
مبل ها را نگاه میکنم. تکیه داده به مبل نزدیک حیاط. سرم را در جهتی دیگر میچرخانم
ولی چشمهایم به اوست. با لبخند می گویم: الان میام پیدات میکنم.
مثل
فرفره می دود سمت حیاط. دنبالش میروم. سرعتش هرچقدر که باشد من سریعترم. از پشت
بغلش میکنم و می گویم: گرفتمت ناقلا.
غش غش
میخندد. با یک دست قلقلکش میدهم خنده اش به هوا میرود. میگویم: کجا بودی که من
ندیدمت هان؟
لپش
را می بوسم. دستش دور گردنم حلقه میشود و پاهایش دور کمرم. سرش را روی شانه ام
میگذارد و می گوید: من صبح اومدم تو نبودی.
همان
لحظه کاوه را میبینم که از راهروی طبقه بالا پایین می اید. با دیدنمان می ایستد.
خجالت میکشم. ارام کیان را پایین میگذارم و میگویم: سلام.
سلامم
را ارام پاسخ میدهد. شالم را که دور گردنم افتاده مرتب میکنم. کیان با کنترل ماشین
را به بیرون هدایت میکند . ماشین با ضربه از روی ایوان میافتد پایین و میشکند.
ای
وایی میگویم و از پله ها پایین میروم. ماشین شکسته را بر میدارم. کیان با چشم های
به اشک نشسته می گوید: شکسته؟
کاوه
خونسرد می گوید: گفته بودم که توی حیاط نیارش.
با
حرف کاوه کیان میزند زیر گریه. ماشین را زیر و رو میکنم و میگویم: میشه چسبش کرد
گریه نکن.
انگار
با حرف من امید گرفته باشداز پله ها ارام می اید پایین و کنارم دو زانو می نشیند و
می گوید: درست میشه؟
لبخند
میزنم و میگم اره.
ماشین
را از دستم میگیرد و میرود سمت کارگاه. دنبالش میروم که کاوه میگوید: بچه من نیاز
به ترحم تو نداره.
تکه
تکه شدن قلبم دست خودم نیست. صدای شکستنش توی گوشم زنگ میزند. با خشم نگاهش میکنم
و میگویم: اونی که نیاز به ترحم داره کیان نیست تویی که دیدت نسبت به من سیاه شده.

منتظرنمی مانم تا اراجیفش را باز به خوردم بدهد. میروم توی کارگاه. چسبم را در می اورم
و تکه شکسته شده ماشین را چسب میزنم. قلب شکسته ام را چطور ترمیم کنم؟
ماشین که اماده میشود. باکیان تستش میکنیم. خوشحال ماشین را میبرد تا به بقیه نشان دهد. من اما همان جا رویصندلی ولو میشوم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، Idemnrep
#17
چند دقیقه ای طول
میکشد تا به خودم مسلط شوم. بلند میشوم و میروم بالا. از بقیه خبری نیست. عمه داخل
اشپزخانه است . بوی خورشت قیمه ای که برای شام درست کرده کل ساختمان را برداشته. با
لیوانی اب و قرص از اشپزخانه بیرون می اید. می گویم: برای حاج بابا میبری؟بده من
میبرم.


بشقاب
را به دستم میدهد . می گویم: بچه ها کجان؟


-
رفتن خونه
کاوه رو ببینن. عالی شده. مخصوصا با اون تغییرات کوچیکی که توش داده.نرفتی ببینی؟


-
نه بعدا میرم.


میروم
به سراغ حاج بابا. در اتاق را میزنم و وارد میشوم. روی تخت دراز کشیده و کتاب
میخواند. میگویم: اجازه هست.


کتاب
را میبندد و روی پاتختی میگذارد و می گوید: بیا تو باباجان.


قرص
را همراه لیوان اب به دستش میدهم و میگویم: چقدر خودتونو توی این اتاق حبس میکنید.
یکم بیاید بیرون.


-
این قرصای
اخری که دکتر داده همش خوابم میکنه. باید به کاوه نشون بدم ببینه میشه عوضشون کرد.


قرص
را میخورد و لیوان را بدستم میدهد.


-
بچه ها اومدن؟



-
فقط کسری و
کتی.


-
وسایل کاوه رو
نیاوردن؟


-
الاناست که
برسه.


چشمم
به قاب عکس پدرم با لبخند دلنشینی که دارد می افتد. دلم این روزها مثل تمام این
سالها هوایش را کرده. حاج بابا رد نگاهم را که میگیرد اه عمیقی میکشد و می گوید:
منو حلال کن باباجان.


-
بازم از این
حرفا زدین؟


-
خیر و
صلاحتونو میخواستم ولی الان فکر میکنم اشتباه کردم.شاید خودخواهی کردم.


اندوهگین
می گویم:اینطور نگین.


-
تو روی بچم
شرمندم. خیلی وقته دیگه به خوابم نمی یاد. خودخواهی کردم به جون بابات قسمت دادم
که کاوه رو رد کنی. باید میذاشتم خودت تصمیم بگیری.


اشکی
که راه گرفته روی گونه ام را با پشت دست پاک می کنم .


-
من خودم
خواستم. تصمیم خودم هم همین بود.


دروغ
میگویم تا پیرمرد بیش از این اشفته نباشد. می گوید: هنوزم فرصت هست که به دلت گوش
بدی بابا.


پیشانی
اش را می بوسم و می گویم: خواهش میکنم دیگه این حرفو نزن. نه الان نه هیچ وقت
دیگه.


-
اما من هنوزم
میبینم که خاطرشو میخوای.


-
میخواستم ولی
بعد از ازدواجش تمام شد.


در
اتاق که زده میشود. از روی تخت بلند میشوم. دست میکشم زیر چشمانم تا رد اشک کاملا
برطرف شود. عمه می اید داخل و می گوید: چیزی لازم ندارین. وسایلو اوردن میخوام برم
بالا.


حاج
بابا میگوید: نه باباجان.


-
صبر کن عمه
منم میام.


همراه
عمه میخواهم بروم که حاج بابا میگوید: قبل رفتن اون قرآن رو بهم بده.


قرآن
یادگار پدر را از روی کتابخانه برمیدارم و جلدش را می بوسم و میدهم به حاج بابا .


کارگرها
وسایل کاوه را یکی یکی بالا می برند. چیز زیادی ندارد. گفته بود که وسایل ضروریش
را اورده. عمه اینه و قران را روی اپن اشپزخانه میگذارد. کاوه با کیان صحبت می کند
و نمی دانم چه به کیان می گوید که با خوشحالی میرود طبقه پایین. من اما نگاهش هم
نمی کنم. دیگر هر چقدر در مقابلش کوتاه امدم بس است. نگاهی به اطراف می اندازم.
خانه واقعا تغییر کرده. با اضافه کردن یک اتاق دیگر، نه تنها پذیرایی کوچک نشده
بلکه اندازه بهتری دارد. پارکت کف خانه که دیگر جای خود دارد. طبقه پایین هنوز از
موزاییک است. بارها به حاج بابا گفتیم که خانه نیاز به تعمییر دارد ولی گفته بود
که همین طور خوب است. پیر شده و حوصله ریخت و پاش را ندارد. من و عمه هم با موکت
همه جا را پوشانده ایم . کسری کمک کارگرها وسیله می اورد و به کتایون که توی سالن
است می گوید: برو پایین اومدی اینجا که چی بشه؟


عمه
ادامه حرف کسری را میگیرد:اره قربونت برم. یه وقت بی هوا وسیله ای میخوره به شکمت
. اتفاقی بیفته چی جواب محمد اقا رو بدیم.


کتایون
صندلی میز ناهار خوری را گوشه پنجره میگذارد و می گوید: من اینجا میشینم. بلندم
نمیشم. بخدا حوصلم پایین سر میره.


بیشتر
از این به او گیر نمی دهند. میروم توی اشپزخانه اول از همه باید گاز و یخچال و
لباسشویی وصل شود . بعد فرش را پهن میکنیم .در حال فکر کردن به دکور خانه هستم که
کسری می اید. می گوید: اول برین سراغ اتاق کیان. چیز زیادی نداره زود جمع و جور
میشه.


باشه
ای می گویم.کاوه تخت کیان را وصل می کند و گوشه ای که مدنظرش است می گذارد. اصلا
جایش مناسب نیست. نور افتاب مستقیم توی صورت کیان می افتد صبحها.


دوست
ندارم با او همکلام شوم ولی مجبورم. بدون اینکه نگاهش کنم می گویم: به نظرم اون
سمت بذاریم بهتره. اینجا صبح نور افتاب مستقیم تو صورتش میزنه.


بدون
حرف تخت را می کشد. کمکش میکنم تا جابه جایش کند. جای مورد نظر که میگذارد. خیالم
راحت میشود. فرش طرح باب اسفنجی را کنار تخت پهن می کنم. خوشبختانه روی هر کارتن
نوشته که هر وسیله مربوط به کدام اتاق است. راحت کارتن های کیان را باز میکنم و وسایلش
را می چینم. تا اخر شب همه درگیر هستیم. چندباری به اجبار با او حرف زده ام ولی
درست مثل خودش سرد. نگذاشت که کسی به اتاقش نزدیک شود. گفت که خودش مرتبش میکند.
فقط کارتن ها را توی اتاق گذاشت و درش رابست. بلاخره با اعتراض عمه همه دست از کار
میکشند و میروند پایین برای شام . من که درگیر اخرین کابینت اشپزخانه هستم میگویم
تا چند دقیقه دیگر می ایم. بشقاب ها را با دستمال پاک میکنم و توی کابینت میچینم
که با صدای کاوه که میگوید دیگر بس است، قلبم پایین میریزد. با ترس برمیگردم.
پنجره پذیرایی را باز کرده و لبه اش ایستاده و سیگار می کشد. از این همه سیگار
کشیدنش خسته نمی شود؟


کارم
را انجام می دهم. می اید نزدیک و بشقاب را از دستم می گیرد و می گوید: بریم پایین.
همه منتظرن. خودم بقیه کارارو انجام میدم.


نمی
توانم نگاهش کنم در فاصله چند سانتی از من ایستاده و هرم نفسهایش داغم میکند.
دستپاچه از این همه نزدیکی اش. برمیگردم و دستمال توی دستم را توی سینک میگذارم.
با صدایی که کاملا میلرزد می گویم: خب پس .. من دیگه می..میرم.


-صبر
کن یه لحظه کارت دارم.


همان
جا تکیه می دهم به اپن و منتظر می مانم حرفش را بزند.


صندلی
ای بیرون میکشد و میگوید:من دیدم نسبت بهت سیاه نیست.


پوزخند
صدادارم را که میبیند. با اخم میگوید: از این بی احترامیات اصلا خوشم نمیاد. دارم
باهات حرف میزنم توقع دارم روی صندلی بشینی و حرف بزنیم.


بی
احترامی؟ اینکه من حرفی که با عملش متفاوت است را نپذیرم بی احترامیست؟


-
من بی احترامی
نکردم. فقط رفتارت نشون میده که دیدت سیاه شده.


-
از این بحث
نتیجه ای نمی گیریم. بشین میخوام چیز دیگه ای رو بگم.


ناراضی
صندلی را بیرون می کشم و می نشینم. منتظر نگاهش می کنم که می گوید:کیان یکم حساسه.
بعد از مرگ نیلو حساس ترم شده. بچه ست و زود وابسته میشه .


مکث
میکند.


مثل
دختر بچه های تخس دست به سینه میشوم.


میگوید:
نمی خوام کیان به کس خاصی وابسته بشه. موندنم اینجا موقطیه .بعد که بخوایم بریم
این وابستگی اذیتش میکنه.تازه از بحران روحی خلاص شده.


از
موضعم با شنیدن حرفش پایین می ایم.


می
گویم: وابسته نمیشه. یعنی قصد ندارم به خودم وابستش کنم. من فقط دوسش دارم.


موشکافانه
که نگاهم میکند حالم بد میشود. میگوید: اگه شد چی؟


-
اونم مثل
ماهان و مائده.چرا باید وابسته بشه؟


پریشان
بلند میشود. میرود لبه پنجره و سیگاری در می اورد و می گوید: چون تو خیلی شبیه
نیلویی.


حالم
بد میشود. حسادت ریشه میزند درون تار تار وجودم. من شبیه نیلویم یا نیلو شبیه من
بود؟ از معدود دفعاتیست که کاوه در مورد نیلو حرف میزند ولی هربار کاملا مشخص است
که چقدر خاطرش را میخواسته. یک زمانی خاطر من را هم میخواست. شانه هایم درد میکند
دستم را زیر میز میبرم. پنجه هایم در هم قفل شده اند .


سیگارش
را روشن میکند به طرف من میگیرد و می گوید: اذیت نمی شی؟


شانه
بالا می اندازم. من با دود سیگار اذیتم نمی شوم. با حرفهای توست که اتش میگیرم.


کام
عمیقی از سیگار میگیرد و می گوید: اومدم اینجا دنبال ارامش.


خیره
به قرمزی سیگار می گوید: نمی خوام رفتار تو یا حتی فکر تو یکی از عواملی باشه که
این ارامش رو بهم میزنه.


تا به
حال به اندازه این حرفش نسوخته ام.تکه شدن غرورم را حس می کنم. بی پروا بلند میشوم
و دقیق روبرویش می ایستم و با صدایی که از عصبانیت به لرزه افتاده می گویم: تو فکر
می کنی چشم من دنبالته؟


خیره
می شود در چشم هایم و با تاسفی که کاملا مشهود است می گوید: این طرز حرف زدن برای
یه خانم درست نیست.


کلافه
سرم را تکان میدهم و با صدایی که شبیه جیغ شده می گویم: الان موضوع اینه که تو فکر
می کنی چشم من دنبالته؟


حالت
هیستیریکم را درک می کند که دستم را می گیرد و می گوید: من منظورم این نیست که
چشمت دنبالم. من حتی نمی خوام فکرتم درگیر من باشه.


دستم
را با شدت از دستش بیرون می کشم می گویم: فکرم دنبالت نیست کاوه خان شکیب. اینقدر
از خود متشکر نباش.


به
سمت در می روم و با خودم تکرار کنان می گویم: یعنی دیگه هیچ وقت فکرم درگیر ادمی
مثل تو نمیشه. همین طور زمزمه میکنم و با نفس هایی که به شماره افتاده راه میگیرم
سمت پایین. این کاوه ی مغرور و خود خواه از این لحظه بعد برایم ارزشی ندارد. توی
ذهنم جیغ میزنم که کاوه از تو متنفرم. به صدازدن هایش توجهی نمی کنم.


اسپری
را از جیبم در می اورم. یکبار که میزنم خالی است. با حرص پرتش می کنم توی راهرو. از
در پشتی میروم به کارگاهم . روی قالیچه ای که گوشه کارگاه پهن است دراز میکشم که
عمه می اید. حالم خوش نیست خودم را به خواب میزنم. کنارم مینشیند .


گردش
دستهایش توی موهایم کمی حالم را بهتر میکند. جوری که بغضم میترکد. عمه با ترس می
گوید: کیمیا چی شدی عمه؟


چشمم
را باز میکنم. نفس هایم حالا با گریه تقریبا به شماره افتاده . عمه می ترسد و می
گوید اسپری؟ اسپری کجاست کیمیا؟


بسختی
می گویم تم...ام.


از جا می پرد. میرود تا
اسپری زاپاسی که درون اتاق است بیاورد ولی من دیگر نفسم بالا نمی اید. فقط می بینم
که کسی مرا در اغوش میگیرد و به خواب میروم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، GlentnVem ، JasperKaree
#18
با احساس خیسی صورتم
چشمانم را باز میکنم. بسختی نفس میکشم. لحظاتی پیش را در خواب و بیدار گذرانده ام.
کاوه مرا در اغوش کشیده بود و به اتاقم اورده بود. شال و دکمه بالای لباسم راباز
کرده بود تا راحتتر نفس بکشم. عمه اسپری را درون دهانم میگذارد و میگوید نفس بکش
عمه.

به این نگرانی ها و قربان
صدقه رفتنش محتاجم. منی که در این دنیای غریب همه را دارم ولی باز هم تنهایم. یعنی
پدر و مادر انقدر همه دنیای یک بچه هستند؟ نگاهی به چشمهای نگران همه می اندازم و
در جواب کتایون که میپرسد بهتری . پلکهایم را روی هم میگذارم. کسری با خشم
میگوید:بلندش کن اماده بشه ببریمش بیمارستان.

دست عمه را فشار میدهم
توان حرف زدن ندارم. بریده بریده میگویم:ال..ان ..خوب ...می..شم.

کسری سرتقی میکند و
میگوید :عمه لباساشو بپوش. من ماشینو اماده میکنم.

با اخم میخواهم حرفی بزنم
که به سرفه می افتم:کاوه که تا الان ساکت گوشه ای ایستاده می گوید:نمیخواد . چند
لحظه دیگه تنفسش عادی میشه. کاری که لازم بودو انجام دادم.

کسری قانع نشده این را از
اخم و بیرون رفتنش از اتاق میفهمم.عمه میگوید :برات شام بیارم همین جا.

سرم را به معنای نه تکان
میدهم. کاوه می گوید:عمه بریم تا استراحت بکنه.[/font]


کیان از لای پای کاوه با
تعجب به من نگاهمیکند.لبخندی بسختی میزنم انگار ترسش کمتر میشود.

عمه دست کتایون را میگیرد
و میروند. سرم را به خلاف جهت کاوه برمیگردانم و چشمانم را میبندم. نمی خواهم
ببینمش. حداقلش الان نه.


تخت کمی پایین میرود.
کنارم روی تخت نشسته. کلافه است که اینگونه چند دقیقه ای یکبار نفس عمیق میکشد. می
گوید: دارم میرم بیمارستان. چیزی لازم نداری؟

ادم های مغروری که معذرت
خواهی بلد نیستند با زبان خودشان دلجویی می کنند. الان این حرف کاوه برای من
دلجویی محسوب میشد ولی اینبار غرورم بد شکسته است. به اندازه ای که همصحبتی با او
برایم سخت می اید. جوابش را نمی دهم.

درک میکند یا نه را نمی
دانم ولی بلند میشود . به کیان میگوید: بریم تا کیمیا بخوابه.


صدای کیان لبخند را مهمان
*صورت*م میکند. می گوید: من شام خوردم. پیش کیمیا بخوابم.


-
اولا کیمیا نه و کیمیا خانم.


پوزخندی میزنم.من فقط
کیمیا خانم هستم نسبتم را تشریح نمیکند. .


-
دوما. کیمیا باید استراحت کنه. بریماتاق عمه
بخواب.


کیان با سرتقی می گوید:
ولی من میخوام پیش کیمیا بخوابم.


کاوه کلافه مشود با صدایی
که کمی بلند شده می گوید: اصلا هر کی هرکاری دوست دار ه بکنه و بعد بیرون میرود و در
را محکم بهم میکوبد.


خوشم می اید که کیان از
پسش بر می اید. پتو را کنار میزنم اشاره میکنم که بیاید. کنارم دراز میکشد . دوباره
اسپری را درون دهانم می گذارم و استشمام میکنم. نفسهایم عادی شده اند. کیان
میگوید: این چیه؟


میگویم: اسپری.


-
برای چیه؟


-
من مریضم باید از اینا بزنم تا خوب بشم.


دست می کشد به گلویم که خشکشده و چند دقیقه ای
یکبار سرفه می کنم و می گوید: درد میکنه؟


-
نه الان خوبم.


انقدر سوال می پرسد و وول
میخورد تا بخواب میرود .من اما در خود مچاله میشم . به یاد این بیت می افتم :هرگز
از عشق نصیبی نبری غیر از اه.

اسان ترین قسمت پروژه
طرحهای تکثیری برای حاشیه راهرو ها و ستونهاست. طرحها را به رحمتی داده ام همراه
با ابعاد هر طرح.دختر خوش ذوق و تمیز کاریست. قالب های گچی را اماده کرده و درگیر
کارهای تکثیریست . تعداد هر کدام را میداند و قول داده که تا ماه اینده همه را
تحویل دهد. خوب است که این پروژه را با خانم ساجدی کار میکنم . اینطور میتوانم از
نیرو و قدرت مجموعه اش استفاده کنم. در مجموع سه تابلو سفالی برای لابی در نظر
گرفته ایم که یکی از انها که ابعاد بزرگی دارد و طرحی از تخت جمشید است روبروی در
ورودی نصب میشود تا نظر هرکه را برای اولین بار وارد هتل میشود به خود جلب کند.
این تابلو کار خودم است.میخواهم تمام هنرو مهارتم را صرفش کنم. دو تابلو دیگر که
تقریبا اندازه شان نصف این تابلو است را کسری کار میکند البته من هم کمکش میکنم.
یکماهه میتوانیم حاضرشان کنیم.

با کسری لیست لوازمی که
میخواهیم را چک کردیم یک براورد اولیه ام کرده ایم. با پولی که داریم نیمی از
وسایل را هم نمی توانیم بخریم. پس اندازم را برای محل کار دادیم و پیش پرداختی که
شاهین داد یه مقدارش سهم خانم ساجدی بود و مابقی هم که انقدری نیست که بشود وسایل
را خرید.

کسری پیشنهاد داد که با
اعتبار حاج بابا وام بگیریم فکر بدی نیست ولی گفتم چند روز صبر کند تا فکرهایم را
بکنم.راه درازی در پیش داریم. از جذب نیرو گرفته تا خرید کوره و غیره.

اخر هفته همراه کسری برای
خرید لوازم اداری اساسی میرویم.

دوباره سکوت کرده ام و در
پوسته تنهایی خود فرو رفته ام. از صبح تا غروب را درون کارگاه میگذرانم.

به عمه هم گفته ام که
میخواهم تنها باشم و کار جدیدم را با تمرکز انجام دهم. عمه هم درگیر کیان و حاج
باباست. گاهی هم باید به کتایون سر بزند. محمد از سفر کاری برگشته و دست پر هم
امده چون با کتایون که تلفنی صحبت کردم حسابی خوشحال بود.


مقدار مورد نیاز گل بر
میدارم. گلی که دارم رو به اتمام است یادم باشد به کسری بگویم از کارخانه برایم
بیاورد. گل را ورز میدهم تا حبابهایش خارج شود. توان زیادی از من میگیرد ولی دوستش
دارم. کوچکتر که بودم. اینجا انباری بود. عمه تنورگازی داشت و گاهی اوقات نان
میپخت . عطر نانهایش هنوز درون بینیم است. من و کسری کنارش مینشستیم و با کمی خمیر
برای خودمان چیزهای مختلف می ساختیم. کسری عادت داشت میمون درست کند . میمونی با
گوشهای پهن ولی من دست به فنجان و قوری درست کردنم حرف نداشت. کاوه و کتایون هم
تابستانهابه ما میپیوستند.کاوه مثل الان وسواس داشت از ما بزرگتر بود و خودش را
درگیر بچه بازی های ما نمیکرد. یا با کیانوش به *بدن*ا میرفتند یا کتاب میخواندند.
ما هم دلمان فیلمهایی که با اب و تاب تعریف میکردند میخواست که هرگز قسمتمان
نمیشد.بچگی میکردیم و شاد بودیم. اما الان همه فرق کرده ایم درگیر زندگی خودمان
هستیم.کتایون محمد را دارد و نوزادی که بزودی تمام وقتش را پر میکند. کیانوش درگیر
دوقلوهاست و فرشهایش. کاوه کیانی دارد ولی من تنها مانده ام. شاید علت دلبستگیم به
کار و تمام وقت درگیر بودنم همین باشد. خللم را با کار پر میکنم. باید فکری اساسی
برای زندگیم بکنم.شاید اینبار کهخواستگاری امد جدی تر راجع بهش فکرکردم. گل را پهن
میکنم. تقریبا اندازه ها دستم امده ضخامت حدود دو سانت میخواهم که فعلا هنوز
ضخامتش زیاد است. پهن ترش میکنم قالب گچی ای کنار دستم میگذارم ،دقیق اندازه ای که
میخواهم .مربعی 20در 20.گل را درون قالب پهن میکنم و با انگشتانم فشار میدهم تا
فیت قالب شود.

با نخ نامریی از لبه تا
انتها میکشم تا سطح کار صاف و صیقلی شود. اهسته قالب را جدا میکنم. همانطور شده که
میخواهم. طرح را روی سطح گل میگذارم و با سوزن دور تا دور میکشم. طرح را برمیدارم
و درگیر فراز و فرود و کندن و اضافه کردن گل میشوم تا دقیق همان شود که میخواهم. با
گل کن قسمت هایی که لازم است را خالی میکنم.چند ساعت درگیرم را نمیدانم . با لذت
به اولین خشت نگاه میکنم. همیشه برای این کار ذوق دارم. صدای زنگ حیاط می اید . بی
توجه به سرو صدای امدن کاوه و صحبت عمه و کیان خودم را مشغول می کنم. این لعنتی
هربار با شنیدن صدایش تند تر میزند.


ادم ها معمولا کسانی را انتخاب میکنند که
شبیهشان نباشد. اصلا عاشق کسی میشوند که نقطه مقابلشان باشد . کاوه همیشه مجهول
بود. از همان بچگی مغرور بود و رییس مواب. مارا رهبری میکرد. امر و نهیمان میکرد.
من اما ساده بودم زود گول کسری را میخوردم.عاشق این بودم که کاوه رهبریم کند تا
کسری نتواند اذیتم کند. بعدها عاشق همین حس حمایتش شدم وقتیکه با
دستورهایش حمایتم میکرد.نفهمیدم چطورشد که عاشق کاوه شدم. عشقی عمیق که تا
الان هم هر کار میکنم از ذهنم دور نمیشود. عشقش در کتیبه دل حک شده. برای از بین
بردنش نیاز است دلم را از جا بکنم.


عمه از بیرون صدایم میزند
و میگوید تلفن کارم دارد.با سرعت میروم بالا. به نفس نفس افتادم. به کاوه که روی مبل
نشسته سلام میکنم وتند تلفن را بر میدارم.احمدرضاست. سلام میکند.


با لبخند میگویم: سلام
خوبی با معرفت؟


میخندد درست مثل خودم و
میگوید: بدک نیستم.


میگویم از این ورا.


غش میرود از خنده ومی
گوید: خوب بلدی که من هر وقت کار دارم زنگ میزنم.


شوخی میکنیم شوخی های
خواهرو برادرانه.


نگاهم به کاوه ای می افتد
که کیان را روی پایش گذاشته . کیان بی وقفه حرف میزند و او هم گوش میدهد.


احمدرضا می گوید: غروب
میام اونجا. شب پیشت میمونم. فردا هم با همیم.


ارام طوری که کسی متوجه
نشود میگویم: اسماعیل اقا اجازه میده؟


-
رفته ماموریت تا هفته دیگه هم نیست. مامان میره
خونه مامان توران .منم میام اونجا.


خوشحال میگویم: باشه
رسیدی مترو صادقیه زنگ بزن با کسری میاییم دنبالت.


باشه ای میگویدو با
خداحافظی تلفن را قطع میکند.


شماره کسری را میگیرم.
بعد از چند بوق جواب میدهد. از امدن احمدرضا میگویم. میگوید بعدازظهر جایی کار
دارد ولی فردا را با هم میگذرانیم.


باشه نا امیدی
میگویم.متوجه لحنم که میشود میگوید: میخوای قرارمو کنسل کنم؟


-
نه نه . به کارت برس.


-
پس اگه کاری داشتی زنگ بزن.


تشکرمیکنم و تلفن را قطع
میکنم. به عمه که از روی مبل نشسته و برای نی نی کتایون لباس میبافد میگویم: عصر
احمدرضا میاد . فردا هم پیشممیمونه.


خوشحال میگوید: به
سلامتی.


کاوه که نمیدانمحرفهایم
با کسری را متوجه شده یا نه میگوید: عصر اماده شو با هم بریم دنبالش.


نمی خواهم زیر منت او
باشم بلند میشوم و همین طور که به سمت حیاط
میروم میگویم: با اژانس میرم. بعدش شامم با هم بیرون می مونیم.


منتظر نمی مانم که چیزی
بگوید. دوری از او بهترین راه برای ارامش داشتن هر دو نفرمان است.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، Blago93sog
#19
زیر سارافونی بلند کرمی می پوشم به همراه مانتوی
بلند جلو باز خردلی. هوا این چند روزبینهایت گرم شده. شال کرم رنگی هم روی موهای
اتو کشیده ام می اندازم. کمی هم ارایش میکنم. یک رژ کمرنگ صورتی و رژ گونه تمام
ارایشم است.خداروشکرپوست روشن و یکدستم نیازی به کرم ندارد. اماده و حاضر از اتاق
بیرون میروم. حاج بابا جلوی تلویزیون نشسته و سریالی تکراری از ای فیلم را میبیند.
عمه هم چند دقیقه ای یکبار میپرسد که چه شد و حاج بابا غر میزند که خودت بیا ببین
من نمی توانم تعریف کنم.به عمه میگویم: عمه چند سال پیش با هم دیدیم این فیلمو
یادت نیست؟


غر میزند که دوست دارد
دوباره ببیند. لبخندی میزنم و بلند میگویم: من دیگه میرم کاری نداری؟


همان لحظه کاوه و کیان
اماده از طبقه بالا می ایند. با تعجب نگاهشان میکنم. کیان با ان بلوز استین کوتاه
سفید و شرت لی حسابی تو دل برو شده است مخصوصا ان پاپیون مشکی که بسته جذاب ترش کرده.



حاج بابا می گوید: کاوه
میبرت بابا. کیان چند روزه اصرار میکنه شام بره بیرون. دیگه با کاوه و کیان برو
خیال منم راحته.


چیزی نمی گویم روی حرف
حاج بابا حرف زدن در توان من نیست. نگاهی زیر چشمی به کاوه می اندازم و می گویم
چشم.


کیان می دود سمتم و دستش
را درون دستم میگذارد و می گوید: پیتزا بخوریم با سیب زمینی باشه؟


به رویش لبخند می پاشم .
لپش را میکشم و می گویم: باشه.


جلو تر از کاوه که مشغول
خداحافظی با حاج باباست سالن را ترک میکنیم. کیان تبلتش را نشان می دهد و می گوید:
بابا اجازه داد توی راه باب ببینم.


چقدرخوبی میگویم و فکرم
درگیر احمدرضاست که چه برخوردی با کاوه خواهد داشت.


قسمتی از مسیر که طی می
شودبه سکوت میگذرد. کیان مشغول دیدن باب اسفنجی محبوبش است ومن هم به بیرون نگاه
میکنم. طاقتم طاق میشود فکری که در سرم رژه میرود را به زبان می اورم.


-
کاش شما نمی اومدی.احمدرضا
هنوز ازت ناراحته میترسم برخوردخوبی نداشته باشه.


پوزخندی حواله ام می کند.
از همان ها که تا ته قلب را می سوزاند.مشخص است که عصبانیست می گوید: جالبه خیلی
جالبه. ادم بده این ماجرا فقط منم. همه یه جوری منو میبینن انگار مقصر من بودم.


بعد از توی اینه نگاهی به
کیان می اندازد وقتی می بیند سرگرم تبلت است و حواسش به ما نیست . با صدایی حرصی
که سعی میکند ولمش را پایین نگه دارد میگوید: نکنه یادت رفته این تو بودی که سه
روز ...


با انگشت عدد سه را نشان
میدهد و میگوید: فقط سه روز قبل از عروسیمون همه چیزو بهم زدی.


حرفی ندارم که بگویم .
فقط میتوانم در مقابل ظلمی که ناخواسته در حقش کردم سکوت کنم. اصلا چرا یادم رفته
بود . برخوردهای بدش حقم است.


رویم را به سمت شیشه
برمیگردانم تا ناراحتیم را نبیند .چند نفس عمیق خودم را مهمان میکنم.


انگار هنوز عصبانیتش تمام
نشده که کمی بلند تر میگوید: جلوی دوست همکار فامیل خار و خفیفم کردی. فکر کنم لازمه
یادت بیارم. اونم بدون هیچ دلیل قانع کننده ای.


-
دلیلم قانع کننده بود. با
هم اینده ای نداشتیم.


-
قبلش متوجه نبودی سه روز
قبلش متوجه شدی؟


عصبانی واز طرفی دلخور
نگاهش میکنم ومیگویم: خونمون بهم نمیخورد


کلافه و عصبانی می گوید:
راه حل داشت.


-
بخاطر بیماریم بچه ای نمی
تونستم بهت بدم.


داغ میشود میزند روی ترمز
ومیگوید: کیمیا اینارو از چند ماه قبل از ازدواجمون می دونستیم. اینا هم بهانه
وتوجیه . من دلیل اصلی رو میخوام همون که باعث شد سه روز قبل بزنی زیر همه چیز.


بغض بدی راه گلویم را
بسته. نمیتوانم بگویم حاج بابا قسمم داد . نمی توانم بگویم که خواست به کسی حرفی
نزنم. نمیتوانم بگویم که حاج بابا به گردنم حق داشت. نمی توانم فریاد بزنم و بگویم
دین بر گردن داشتن خیلی سخت است. من به حاج بابا و بزرگ کردنم مدیون بودم. من پی
همه چیز را به بدن مالیده بودم که حاج بابا قسمم داد و گفت ما جوانیم و داغ او دو
صبای دیگر را میبیند که زندگی زهرمان میشود. گفت انوقت شرمنده پدر ومادرت میشوم.انقدر
در گوشم خواند که با خون دل پذیرفتم. که پشت کردم به کسی که نفسم به نفسش بند بود.
که چندین سال زجر و مصیبت را یک تنه تحمل کردم.که نگاههای زهر اگینت را به جان
خریدم.


هیچ چیز نمی توانم بگویم.
فقط در سکوت نگاهش میکنم .چه خیال با
طلیست که توقع دارم همه چیز را از نگاهم بخواند. قظره ای اشک پایین میریزد. قبل از
اینکه حالم بد شود پیش دستی میکنم و اسپری را در می اورم.


کیان که از ترمز ماشین
کنجکاو شده بحث را پاره میکند و می گوید: رسیدیم؟


کاوه ماشین را به حرکت در
می اورد انگار اتشش خاموش شده که میگوید: بشین بابا. یکم دیگه میرسیم.


تا رسیدن به مترو صادقیه
هردو ساکتیم وغرق در فکر. او که ازدواج کرده بود بچه ای داشت ضرری نکرده بود پس
چرا انقدر ناراحت است. من خودم خوشبختی اش را چند ماه بعد از ازدواجش در عروسی
کتایون دیده بودم.


انروز خیلی شفاف در خاطرم
مانده. عروسی کتایون بود. بخاطر محمد که کل خانواده اش تهران بودند وقرار هم
بودهمینجا زندگی کنند، عروسی در تهران برگزار میشد. همه از چند روز قبل امده
بودند. طبق معمول خانه حاج بابا محل جمع شدنشان بود. عمو امین و همسرش زودتر امده
بودند و کاوه و نیلو بخاطر مشغله ای که داشتند قرار بود غروب خودشان را برسانند.
یک شب تالار کل مراسمی بود که میگرفتند. حنابندان و غیره را نداشتند. حوصله هیچ کس
را نداشتم. یکی از اساتید دانشگاه خواستگارم بود و خواستگار سمجی هم بود. بهانه ای
نمیتوانستم برای رد کردنش بیاورم. بیماری آسمم را میدانست. از همه نظر هم ایده ال
بود. حاج بابا هم اصرار داشت که منطقی فکر کنم. من اما بعد از کاوه دل و دماغ
نداشتم. اصلا حوصله نداشتم به او فکرکنم. از صبح خیلی زود کتایون مدام اصرار
میکردکه همراهش بروم ارایشگاه. اخر سر هم نتوانستم مقاومت کنم و همراهش رفته
بودم.تا عصر درگیربود. من هم بی نصیب نماندم. موهایم را سرو سامان داده بودم. ناخن
هایم را مانیکور کرده بودم و اخر سر گریم حرفه ای روی صورتم انجام شده بود. به
اصرار کتایون اتلیه هم رفتم و عکس انداختیم.چند تا همراه کتایون و یکی هم تکی.


موقع رفتن به تالار بیش
از این صلاح نبود که مزاحم عروس و داماد شوم. زنگ زدم به کسری و گفتم بیاید
دنبالم.


عروس و داماد رفته بودند
و من منتظر کسری توی راهروی اتلیه ایستاده بودم.با بوق ماشین حدس زدم که کسری
باشد. از اتلیه خارج شدم ولی با دیدن کاوه و نیلو تعجب کردم. زیر لب هرچه فحش بلد
بودم بار بی فکری کسری کردم. اگرنمی توانست بیاید خبر میداد با اژانس میرفتم. معذب
جلو میروم. نیلو پیاده میشود و روبوسی و احوالپرسی گرمی میکند ولی کاوه همانطور از
توی ماشین سری تکان میدهد وسلام میکند. سوار که میشوم میگویم: ببخشید باعث زحمت
شدم.


نیلو درحالیکه کمی به عقب
متمایل شده می گوید: چه زحمتی . مسیرمون یکی بود. کسری که زنگ زد همین نزدیکا
بودیم.


روی نگاه کردن به کاوه را
ندارم. اصلا میترسم نگاهش کنم. از حس خودم شرمنده ام. از این قلب لعنتی که هنوزهم
کسی را دوست داشت که همسر دیگری است. تا رسیدن به مقصد نه من چیزی میگویم نه انها.حس
میکنم اضافه هستم.


پیاده که میشوم .رو به
کاوه و نیلو میگویم: ممنون . زحمتتون دادم.


نیلو با لبخندی که
زیباییش را چند برابر کرده میگوید: این چه حرفیه چقدر تعارفی هستی.


من اما نگاهم به کاوه می
افتد که با اخم ریموت ماشین را میزند وحتی یک تعارف خشک وخالی هم برای همراهیشان نمی
کند. به نیلو می گوید برویم. همانموقع گوشی ام زنگ میخورد چه بزنگاه.توی کیف دستی
ام نگاه میکنم و در مقابل تعارفی که نیلو برای همراهیشان میکند میگویم: نه ممنون
یه تماس دارم خودم میام.


از پشت که می بینمشان
حالم گرفته میشود. دست در دست هم وارد تالار میشوند. اگر حاج بابا قسمم نداده بود
امروز منو کاوه همراه هم می امدیم اینجا. مطمئنا شب قشنگی هم داشتیم. وارد میشوم
که کسری را از دور میبینم که به من نزدیک میشود محلش نمی دهم. میفهمد که دلخورم.
به سمت ورودی خانمها میروم و میگویم: نمیتونستی بیای میگفتی با اژانس بیام چرا به
کاوه گفتی؟


-
دیگه چی؟ با این
الاگارسون جنابعالی میخواستی بذارم سوار اژانسم بشی.


نگاهش نمیکنم راهم را
میروم .مستعد گریه هستم. میگوید: اینجا کلی کار بود نمیشد بیام.


چیزی نمی گویم.می فهمد که
تا نخواهم حرفی نمیزنم.وارد ورودی خانمها میشوم که صدایم میزند. خداروشکر همان
موقع عمو امین هم او را صدا میکند . میرود. تا اخر شب که مراسم جداست . در خودم
هستم به ظاهر میخندم و خوشم. سعی میکنم توجه
های عمدی زن عمو به نیلوهم اعصابم را بهم نریزد
ولی مگر میشود؟؟؟


وقتی که مهمانها میروند و
خودمانی ها میمانیم. مجلس مختلط میشود.


اهنگی دو نفره میگذارند
تا زوج های مجلس هم دلی از عزا در اورند. قلبم پایین میریزد وقتی کاوه دست نیلو را
میگیرد و با هم به وسط میروند. درونم به رعشهمی افتد. بد زلزله ایست عشق وقتیمی
اید ویرانت می کند. ساختن دوباره خودت زمان میخواهد. افسوس که زمان هم گاهی برای
عشق عمیق چاره نیست. اتش میگیرم. دست و پایم شل میشودونفس کم می اورم. بدجورحسود
میشوم ان لحظه.دست خودم نیست . به ستون پشت سر تکیه می دهم شاید که نیفتم. کاوه
نگاهش به من می افتد. چه در نگاهممی بیند که پوزخندش خنجری زهر اگین می شود و قلبم
را نشانه میرود. حفظ ظاهر میکنم. برای *عزيز*ی که دست زنی دیگر را گرفته دست هم
میزنم . اگر میشد اشک شوق هم برای خوشبختیش میریختم. افسوس که موقعیتش نبود. عمو
امین دستمرا میکشد. همیشه پشتم ایستاده. حتی زمانی که دست رد به سینه پسرش زدم.
حسم را میفهمد یا نه را نمی دانم ولی مرا به سمت خود میکشد و می گوید: افتخار
همراهی به عموی پیرتو میدی؟


به اشکهایی که پشت پلکم
فشار می اورند اجازه می دهم بریزد اما فقط یک قطره. عمو با انگشتش اشکم را میگیرد
و میگوید: من پیر دوق کردن ندارم. میفهمد ولی مسیر را به بیراهه میبرد تا کسی شک
نکند. تا دشمن شاد نشوم.


با اینکه هرگزجلوی نامحرم
نرقصیده ام ولی با دعوت عمو امین همراهش میشوم. خودم را شاد نشان میدهم وکسی نمی
داند که از دورن اتش میگیرم.


کاوه دست از رقص کشیده و گوشه
ای ایستاده است . با اخم نگاهم میکند.کسری هم غیرتی شده ولی یک امشب خودم نیستم.
در خلایی عمیق فرورفته ام.میرقصم. با نازو کرشمه چرخ میزنم تا حالیش کنم که
سوزاندن دل من تاوان دارد.زیبایی ام امشب صدچندان شده با همین پیراهن پوشیده و
شالی که بر سر دارم. بد است که خودت هم زیبا بودنت را بدانی و سلاحش کنی برای
کورکردن چشم مردی که عاشقش هستی. بماند که بعدها چقدر از سبک مغزی خودم ناراحت شدم.
از گناهی که کرده بودم . خدایا عذر میخواهم چرا بعضی گناهان انقدر لذت بخش است؟ از
اشتباهات لذت بخش ما میگذری؟


نیمه های شب است و خواب
از سرم فراری . میروم توی پنجره تا بلکه کمیهوا بخورم. بوی سیگار که به مشامم
میرسد نگاهم سر میخورد به ایوان . جایهمیشگی کاوه. نشسته و تکیه داده به ستون و
سیگار دود میکند. سیگار پشت سیگار اتش میزند. نیم ساعتی زیر نظرش دارم. مثل شبی
شده که مراسم را بهم زدم. همانطور چشمانش سرخ است. نیلو می اید توی ایوان. کنارش
می نشیند. چه می گویند را نمی دانم. حرفشان که تمام می شود فقط دستهای حلقه شده
کاوه دور کمر نیلو را می بینم و سر نیلو که روی سینه کاوه جا میگیرد. عقب میکشم.
پشت به پنجره سر میخورم رویزمین و تا صبح خدا می داند که چه بر من می گذرد.


با ایستادن
ماشین از خاطرات عذاب اورم جدا میشوم . من زیاد از این دردها کشیده ام . این روزها
جز روزهای سختم نیست .جلوی مترو صادقیه نگه میدارد. از دور احمدرضا را میبینم که
به در خروجی سواری ها تکیه داده. پیاده میشوم و میروم به استقبالش. متوجه ام
میشود. برایش دست بلند میکنم. نگاهی به من و بعد نگاهی به ماشینی که از ان پیاده
شدم می اندازد و اخم هایش در هم میرود. نزدیک میروم. دست می دهیم و سلام و
احوالپرسی میکنیم. به ماشین اشاره میکند و میگوید کار تو با کاوه چیه؟

جدی میگویم :ببین احمدرضا اون پسرعمومه مثل کسری. نمی خوام جور
خاصی برخورد کنی باشه؟

متوجه میشود که در این مورد شوخی ندارم. کوتاه میاید و دنبالم
راه می افتد. کاوه به احترامش پیاده می شود و دست میدهد و می گوید:چطوری احمدرضا؟مرد شدی حسابی

احمدرضا به موهای خاکستری گوشه شقیقه اش اشاره میکند و با کنایه می گوید شما هم همچین بیکار نموندین.

خنده ای که تا پشت لب هایم امده را قورت میدهم. کاوه با لبخند
می گوید:نه خوشم میاد هیچوقت کم نمیاری.

همگی سوار میشویم . عقب پیش کیان مینشینم. احمدرضا برمیگردد عقبو می گوید:تو باید کیان باشی؟

کیان کمی به پشت من متمایل میشود.

می گویم:امتحانا خوب بود؟

-ای
نمره پاسی میگیرم.

-ای
تنبل.

کاوه :نمرات امتحان نهایی توی کنکور تاثیر داره باید بیشتر میخوندی.

سرخوش میگوید:من میخونم توی مخم نمیره.

هر سه فارغ از هر نوع اختلافی لبخند میزنیم.


کاوه میگوید شام کجا بریم؟

می گویم:جایی که کیان بتونه پیتزا و سیب زمینی بخوره.


بعد به کیان چشمک ریزی میزنم که میخندد.

کاوه سری تکان میدهد .

جای دنج و خلوتی است. هنوز نیامده میرود دستهایش را بشوید ومیگوید که خودمان سفارش دهیم. احمدرضا سفارش ها را به پیشخدمت میدهد. پپرونی برای
خودش و کاوه و برای من و کیان مخلوط. کاوه را از دور میبینم از کنار میز دو خانم جوان رد میشود. خانمها به احترامش بلند میشوند و مشغول صحبت میشوند. خنده های کاوه
عجیب روی مغزم رژه میرود. با یکی از خانمها که انگار زیادی صمیمیست چون گفت و گویش طولانی میشود. اه عمیقی میکشم. از دست خود نادانم عصبانیم. بعید نیست کاوه دوباره
زندگیش را سامان دهد و من هنوز اندر خم یک کوچه باشم. نگاهم را از کاوه جدا میکنم و به احمدرضا و کیان میدهم. کمی باهم صمیمی تر شده اند. مخصوصا حالا که احمدرضا
مرحله سخت انگری بردی که کیان چند روز درگیرش بود را به راحتی رد کرده.
کاوه می اید و صندلی روبه رویم را بیرون میکشد. نگاهش نمی کنم
خودم را با نمکدان روی میز سرگرم میکنم. نگاهش رویم سنگینی میکند. سر بلند نمیکنم.حتی موقع شام هم در سکوت پیتزایم را میخورم. کاوه از مادر و اسماعیل اقا میپرسد و
من خوشحالم که برادرم مودبانه جوابش را میدهد. چند بار دیگر هم نگاه کاوه رویم عمیق میشود. من سرگرم افکار خودم هستم. دلخورم بیش از همه از خودم
.

به خانه که میرسیم چراغهای خاموش نشان میدهند که عمه و حاج بابا خوابند. ارام کلید می اندازم و میرویم تو. کاوه کیانی را که توی ماشین خوابش برده را میبرد بالا. جای احمدرضا را می اندازم . لباس راحتی از کشویی که مخصوص خودش است را در می اورم و میروم بیرون تا عوض کند
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، diniIntipsy
#20
شب تا صبح با احمدرضا حرف میزنیم. از اسماعیل اقا میپرسم. میگوید که گیر دادنش هایش کمتر شده. حالش خوب است. بیشتر درگیر کار است و مدام به ماموریت میرود. دلم گواه ارامش قبل از طوفان را می دهد ولی توکل میکنم به خدا که چیزی نیست. صبح که بیدار میشوم احمدرضا نیست. میروم سمت اشپزخانه. با عمه میگوید و میخندد. مهربانی عمه تمامی ندارد . ساده برای همه خرجش میکند حتی برای بچه زنی که زمانی همسر برادرش بوده است. تا شب احمدرضا میماند کسری هم به جمعمان اضافه میشود. با خودمان میبریمش به دفتر جدیدمان. میگوید که دوست دارد تابستان بیاید و کار را یاد بگیرد. خودش هم میداند که شدنی نیست. اسماعیل اقا محال است اجازه دهد بیاید.
(اون قسمت مربوط به پست قبلی میشه. این قسمت پست جدید)
خبر آمدن عمو بهادر برادر کوچک حاج بابا بعد از پنج سال چیزی نبود که بشود از ان راحت گذشت . حاج بابا خوشحال بود و همه در تکاپو بودن تا همه چیز برای آمدن مهمانهای عزیز حاج بابا فراهم باشد. حاج بابا بلاخره رضایت داد تا کمی خانه را سروسامان دهیم. مبلهای جدید و پرده های تازه با رنگ امیزی جدید به خانه جلوه ویژه ای داده بودند. مخصوصا که رنگ ابی فیروزه ای را انتخاب کردم. عمه مهردخت میگفت مثل وسایل تازه عروس هاست و من هم میخندیدم ولی در کل همه چیز خوب و شاد بود..مبلهای قدیمی را کسری و بدون در نظر گرفتن نظر مخالف من برای کارگاه برده بود. حالا همگی منتظر بودیم تا مهمانها که شامل عمو بهادر و دختر و نوه اش میشدند به ایران بیایند. گویا عمو بهادر قصد داشت سالهای اخر عمرش در ایران بماند و دختر و نوه اش هم بخاطر او قصد بازگشت داشتند. اینها تمام چیزی بود که عمو بهادر در تلفن به حاج بابا گفته بود.
کار کردن روی تابلوی تخت جمشید لذت بخش بود و هرچه به پایان کار نزدیک میشدم انرژی ام چند برابر میشد. در این مدت سعی کرده بودم که برخوردی با کاوه نداشته باشم. او هم انگار از پیشنهاد غیر مستقیم من استقبال کرده بود که پیدایش نبود. هرچند شنیده بودم که درصدد راه اندازی مطبش است.
وسایل اداری و اساسی شرکت انقدرها که فکر میکردیم گران نبود. مخصوصا که یک سری را از نمایشگاه با سی درصد تخفیف قیمت بازار خریداری کرده بودیم که خیلی مناسب در امد. انگار خداوند دستی نامریی از اسمان برای کمکمان فرستاده بود که کارها انقدر خوب پیش میرفت. حالا فقط میماند خرید کوره و لوازم کار؛ که شرکتی حاضر شده بود به صورت اقساط به ما جنس بدهد. وسایل تا پس فردا میرسیدند. محل دفتر از انچیزی که فکر میکردم هم بهتر بود. کسری با کمک دوستش خانه را کاغذ دیواری شیکی کرده بودند . با نگاه اول حس میکردی اینجا برای کار ما فقط ساخته شده .حالا فقط میماند چیدمان وسایل و در اخر جذب نیرو.
این مدت سعی کرده بودم که روزی حداقل یک گلدان زیبا بسازم. لعاب های سرامیکی جلوهشان را چند برابر کرده بود مخصوصا که سعی کرده بودم لعاب های رنگی و شفافی روی هر کدام بزنم . چند تایی هم از قبل داشتم که الان میتوانستم ازشان استفاده کنم. از گلهای موجود توی خانه قلمه میزنم تا روز افتتاحیه شرکت پربار شده باشند. دوتایی حسن یوسف،یکدانه شاخ بزی ، چند تایی گل ناز با گلهای رنگی و یک دیفن . برای شروع بد نیست. همه را به ردیف توی سایه کنار در ورودی کارگاه میچینم تا سر فرصت به شرکت منتقلشان کنم. ابپاش را می اورم تا سیرابشان کنم که در راهرو بالا باز میشود. عمه کاوه را بدرقه میکند که چشمش به گلدان ها می افتد . می گوید:خسته نباشی عزیزم. چقدر قشنگ شدن.
مقداری اب روی دیفن می پاشم و می گویم: قلمه زدم برای دفتر شرکت.
کاوه زیر چشمی با ان غرور همیشگی نگاهی به گلها می اندازد و می گوید: کسری گفت توی خیابون شهید خدری دفتر گیر اوردین اونم با قیمت خوب. فرصت بکنم یه سر بهتون میزنم.
جوری می گوید انگار میخواهد در حقمان لطفی بکند. عادتش است. دلخور نمی شوم بلکه با خوشرویی در حالیکه نگاهم به گلهاست می گویم:خداروشکر یکی از دوستای کسری کمکمون کرد چنین جایی پیدا کنیم. ساختمون قدیمی بود ولی یه سری تعمیرات جزیی کردیم که الان خیلی خوب شده. وسایلم تهیه کردیم . مونده چیدمان و بعدم استخدام نیرو و با لبخند اضافه میکنم: وبعدم شیرجه توی کار.
برای اولین بار طی این مدت بدون کدورت میگوید : خیلی هم خوب. اگه کمکی خواستین حتما بگین.
-ممنون خودمون از پسش بر میایم.
عمه به اصطلاح خودش میخواهد در حقم لطف کند که به کاوه میگوید : اره عمه فدات شم. میتونی کمکشون کنی. پس فردا وسایلشون میرسه رسیدی یه سر برو دست تنها نباشن.
عمه است دیگر . اینطور محبتش را میرساند. نمی داند که من اصلا دلم نمی خواهد برای شرکتم مزاحم کسی شوم. از اول هم به کسری گفته بودم که نه کیانوش نه کاوه و نه محمد و نه هیچ کس دیگر. نمی خواهم مزاحمت درست کنم. کارگر میگیریم . هزینه میکنیم ولی موجب اذیت بقیه نمیشویم. کسری هم غر زده بود که ما برای همه کرده ایم حالا وظیفه انهاست که کمکمان کنند. ولی مرغ من یکپا داشت .
می گویم :وای عمه .
بعد رو به کاوه می گویم : نمی خوام شما به زحمت بیفتی کسری به چند تا کارگر گفته بیان کمکمون.
بهش برمیخورد بدون اصراری دیگر سر تکان میدهد و خداحافظی میکند و میرود. اما عمه با سرزنش میگوید: برای همه باباست به خودش که میرسه میشه زن بابا. من که از رفتارای جدیدت اصلا خوشم نمیاد کیمیا جان.
غرغرکنان میرود داخل . خب اخلاقم همین است. نمی خواهم باری بر دوش کسی باشم. میخواهم برای یکبار هم شده مستقل از کل خانواده عمل کنم.
شب ساعت ده مهمان ها میرسیدند. کاوه بیمارستان بود . کیانوش برای اوردن مهمانها به فرودگاه رفته بود . عمه سیندخت و عمه مهردخت در اشپزخانه مشغول هستند. سهیلا دوقلوها و کیان را به زور برای خواب میبرد. صدای جیغ و دادشان توی گوشم زنگ میزند . کتایون که حسابی سنگین شده در حالیکه بسختی روی مبل مینشیند می گوید : بیشعور تر از تو ندیدم
میخندم و می گویم چرا اخه؟
کسری مثل نخود وسط حرفمان می اید و می گوید: ولی من دیدم.
همه منتظر نگاهش میکنیم که میگوید : کتایون خدایی تو بیشعور تری که تمام سوغاتی های محمدو تنهایی خوردی.
کتایون جیغ میزند و کوسن روی مبل را به طرفش پرتاب میکند و می گوید : خیلی بی ادبی و بیشعوری که با بزرگتر از خودت اینطور حرف میزنی.
کسری کوسن را توی هوا میگیرد و می گوید: چه بیشعور در بیعشور شد. پس کلا هممون بیشعوریم.
کتایون میخواهد دوباره جیغ بزند . از بچگی صدای جیغش روی اعصاب بود
با تشر می گویم : کسری بس کن دیگه.
بعد به کتایون می گویم : داشتی میگفتی.
با ناراحتی می گوید :یادم رفت نمی ذاره ادم حرفشو بزنه پسره ی خاله زنک. هر جا ما میریم پشت سرمونه.
کسری که بزرگترین تفریحش سر به سر کتایون گذاشتن است می گوید: داشتی می گفتی کیمیا خیلی بیشعوری. بقیش یادت نیومد؟
کتایون اخمی میکند و می گوید : بعدا که بعضیا شرشون کم شد برات میگم.
بعد با هیجان ادامه میدهد: عکسای عقد برادر شوهرمو اوردم. برم دوربینو بیارم ببین. ملیکا خیلی خوشگله. از اون دکترای پر فیس و افاده نیست خیلی خاکی و خودمونی برخورد کرد.
میخواهد بلند شود که زنگ در را میزنند. می گویم: بشین بعدا سر فرصت میریم تو اتاق میبینیم. کسری بلند میشود و ایفون را بر میدارد. می گوید :محمد است.
کتایون به استقبال شوهرش میرود. کسری کنارم می نشیند و می گوید: نوه بهادر خان رو یادته؟
- همون پسر لاغره که خجالتی بود. اره چطور مگه؟
میگن مهندس شده. تو لندن بروبیایی داره بیا و ببین.
الحق که کتایون درست گفت. کسری گاهی با همین شوخی هایش دست هرچه زن است از پشت بسته .با خنده و ادای کنجکاوی می گویم: خب؟
ادامه میدهد: مسخره میکنی.
- نه جون کسری.
بی مزه ای نثارم میکند و بلند میشود که میگویم نمیخواد قهر کنی حالا بیا بشین کارت دارم.
کتایون همراه محمد می ایند. به احترامشان بلند میشود. با محمد احوالپرسی گرمی میکنم که میگوید: شما دوتا از صبح تا شب باهمین بازم هر بار میبینمتون دارین پچ پچ می کنین.
کسری تعارفش میکند که بنشیند .
کسری: والا همش بحث کاریه. من بی تقصیرم.
واقعا هم که نیمی از حرفهای کسری در رابطه با کار بود. انگار من بودم که چند دقیقه پیش اطلاعاتم در رابطه با نوه عمو بهادر را رو می کردم.
لبخند میزند و می گوید: در رابطه با شرکتتون شنیدم. موفق باشین انشالله.
محجوبانه لبخند میزنم و میگویم: ممنون. شما هم همین طور.
حاج بابا که معمولا تنهایی را ترجیح میدهد به جمعمان می پیوندد. پشت سرش عمه مهردخت و سیندخت هم می ایند. درگیر صحبتیم که مهمانها میرسند. عمو بهادر هنوز هم همانگونه شاد و سرزنده است. فقط از تک و توک موهای مشکی اش خبری نیست و یکدست سفید شده اند. صمیمی در اغوشم می کشد و می گوید : دختر هنرمندم چطوره؟
خجالت میکشم از تعریفش و می گویم: ممنون . شما چطورین؟
- منم خوبم . الان که اومدم وطن بهترم میشم.
- خداروشکر.
نفر بعدی سارا خانم است. این مهربانی انگار در خانواده حاج بابا موروثی است او هم صمیمانه با من برخورد میکند. کسی که غافلگیرم میکند بهرام است. نوه حاج بابا. با استیلی که بهم زده و رفتار کاملا اجتماعیش هیچ شباهتی به ان پسر خجالتی و لاغر ندارد.
جلو می اید و مودبانه سلام میکند.
بنده خدا ها از گرد راه نرسیده باید با کلی ادم احوالپرسی بکنند. حاج بابا میگوید زیاد سرپا نمانیم. همگی به سالن می اییم. برای پذیرایی به کمک عمه مهر دخت میروم. چای خوشرنگی میریزم و به سالن بر میگردم. دور میگردانم که کاوه خسته از راه میرسد. با هر مهمانها خوش و بشی میکند و میرود تا لباسهایش را تعویض کند. کنار ساراجان می نشینم . به رویش لبخند می پاشم و میگویم: باید خسته باشین. سفر طولانی داشتین.
صمیمانه میگوید: اره خیلی. دلم یه دوش اب داغ میخواد و یه خواب راحت.
- اتاقتونو اماده کردم میخواید راهنماییتون کنم؟
از پیشنهادم استقبال میکند. به کسی برنمیخورد اگر برای استراحت برود. انها باید درک میکردند و فردا برای ملاقاتشان می امدند.
با مهربانی راهنماییش می کنم. خدا خیرت بده ای زمزمه میکند. شالش را در می اورد . می گویم: *گرماااابه* همین انتهای سالنه. وسایلتون همیناست؟
- اره عزیزم .
- چیز دیگه ای نمی خواین؟
- نه فدات شم.
برمیگردم به سالن که میبینم کاوه هم امده. کنار بهرام نشسته . روی تنها مبل خالی کنار کاوه می نشینم . کسری پچ پچ کنان می گوید: دیدیش؟
چشم غره ای میروم و میگویم: اره.
- حالا فهمیدی چرا میگفتم باید ببینی تا بفهمی چی میگم. عقب چیزی شده نه؟
- خجالت بکش.
- چی میخواستی بگی که محمد اومد.
- حالا وقتش نیست بعدا میگم.
عمو بهادر با دیدنش برادرش همه را فراموش کرده. هر دو سرگرم حرف زدند که کاوه سر حرف را باز می کند .
- بهرام خان شنیدم ارشیتکت موفقی شدین.
- شما لطف دارین. اینطور میگن ولی شنیدن کی بود مانند دیدن نه؟
مشخص است که اهل همین خانواده است. خیلی خودمانی و با شخصیت برخورد میکند. همه مجذوب حرف زدنش هستند. کسری که خیلی از بهرام خوشش امده می گوید: شما چرا میخواین برگردین اینجا؟ همه دارن از ایران میرن. اونوقت شما قصد برگشت دارین؟
پای چپش را روی پای راست می اندازد و می گوید: کم لطفی نکنین. اینطورام نیست ولی من قرار نیست همینجا بمونم. فقط به فکر گسترش کارم هستم.
صحبت بالا میگیرد. کاوه در ارامش گوش میدهد و گاهی هم نظر میدهد.
عمو بهادر که مشتاق حرفهای جوانها شده. به جمع اضافه میشود و میگوید: کیمیا جان شما چیکار میکنی؟
مودبانه میگویم: هنوز درگیر خاکم.
میخندد و با هیجان میگوید: بهترین جوابی که میتونستم ازت بشنوم. افرین دخترم .
بهرام : کنجکاو شدم بدونم کارتون چیه؟
- تابلوهای نقش برجسته سفالی کار میکنم. البته تابلوهای کاشی شکسته. احجام سفالی و مجسمه هم مربوط به کارمونه که کمتر خودمو درگیرش میکنم.
بهرام با لبخند و تحسینی که در نگاهش است میگوید: پس به نوعی با هم همکار هستیم. در زمینه دکوراسیون درسته؟
- بله.
کسری با شوخ طبعی خاصش میگوید: منم کنار دستش شاگردی می کنم البته.
همه با صدا به شوخی بامزه اش میخندد. می گویم: کسری هم همکارم هستن.
بهرام چقدر خوبی زمزمه میکند و می گوید: باید حتما نمونه ای از کارهاتونو ببینم شاید قسمت شد بیا هم همکاری بکنیم.
خوشحال از پیشنهادش استقبال میکنم و میگویم حتما.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، رهام


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان