رتبه موضوع:
  • 16 رای - 2.44 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان کتیبه دل
#1
خلاصه 

کیمیا ، دختری کیمیا و مهربان که از خودش میگذره تا بقیه
به خواسته هاشون برسن غافل از اینکه خواسته همه خوشحالی اونه. دختری که در اجتماع به شدت موفقه کارش رو عاشقانه دوست داره ولی زندگی شخصیش درگیر پستی و بلندی های زیادی میشه. 
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#2
گلدان شمعدانی را جلو می کشم.گل را وسط گلدان نگه میدارم و دور تادور خاک میریزم. با دست سطح خاک را فشرده می کنم .مشتی دیگر خاک بر میدارم تا فضای خالی به اندازه کافی پر شود. با آب پاش روی شمعدانی دورنگم آب می پاشم . شمعدانی را کنار باقی گلدان ها میگذارم و با لذت به گلها نگاه میکنم. هر بار که گلدان جدیدی خلق میکنم گلی جدید درونش متولد می شود. این تولد هر باره عجب خانه حاج بابا را زیبا تزیین کرده. برای حاج بابا دلتنگم. یک هفته ای میشود که به خانه عمو امین در اصفهان رفته . این دوری چند روزه از همه سالهای دلتنگ زندگیم دلتنگ ترم کرده. حاج بابا برای من فقط یک پدر بزرگ نبود و نیست. تکیه گاه تنهایی ها، پناه خستگی ها و عزیزتر از هر کسی است برایم. این نبودنش روحیه ام را کسل کرده. دلم آغوش گرمش را طلب می کند. آغوشی که سالهاست فقط و فقط به روی من باز است. هیچ وقت هیچکدام از نوه ها حق نداشتن خودشان را به اندازه من به حاج بابا نزدیک کنند. این مامن سندش شش دانگ به نام عزیزکرده اش است تا جایی که بارها و بارها همه علنا اعتراض کرده اند.
عمه مهردخت با آن لهجه شرین اصفهانی از روی ایوان صدایم میکند و می گوید که چای آماده است . دلم ضعف می رود برای کلوچه های زنجبیلی که عطرش تا سر خیابان هم پیچیده. پیش بندم را باز و روی درخت گیلاس آویزان می کنم. دستم را زیر شیر خنک حوضچه می شورم. عمه مهردخت با لبخند خسته نباشیدی می گوید . کنارش روی قالیچه ای که پهن کرده می نشینم و می گویم: کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم عمه. عجب بویی راه انداختی. شما خسته نباشی.
یک دانه از کلوچه های طلایی خوشرنگ را بر میدارم و با ولع گاز می زنم. طمع دلنشین زنجبیل زیر زبان می نشیند. عمه مطابق همیشه که عاشقانه مرا می پاید می گوید: قربون قد و بالات برم نوش جونت.
صدای زنگ تلفن از سالن می آید. نگاهی به عمه می اندازم . آروم می گویم: من جواب میدم.
کلوچه نیمه خورده را به ظرف بر میگردانم و با عجله به سمت تلفن می روم.
- سلام
- سلام کیمیا جون خوبی؟
- ممنون. شمایین خانم ساجدی؟ خوبین؟
- مرسی گلم . زنگ زدم روی گوشیت در دسترس نبودی. دیگه اینجا رو گرفتم.
- کار خوبی کردین.
- یه خبر داشتم برات. آقای عبادی، همون دوستمون که صاحب هتل هخامنشه. طرح هات رو دیده و خیلی خوشش اومده. دوست داره همون طرح ها رو براش اجرا کنی. در ضمن میخواد نما و حاشیه راهرو ها و اجرای شومینه اتاقها هم با تو باشه.
اجرای یک هتل برای منی که چند سالی بود وارد این عرصه شده بودم قدم بزرگی بود. میتوانستم خودم را نشان دهم. شاید بعدها پروژه های بهتری به من سپرده میشد. چطور کار به این بزرگی به من کم تجربه سپرده شده بود جای سوال داشت. سعی کردم کنجکاویم را پنهان کنم. شیرینی این موفقیت هرچند هنوز شروع نشده بود به حدی بود که تعجبم را پشت لبخندم محو کنم و بگویم:
- خیلی خبر خوبی بود خانم ساجدی.همین امشب کارم رو روی طرحها شروع میکنم. فقط کی میتونم برای بازدید هتل برم؟
- شماره اقای عابدی رو برات میفرستم باید با خودش هماهنگ کنی. فقط موردی که هست خیلی عجله داره و میخواد چند ماه دیگه هتل رو افتتاح کنه.
- اخه چند ماه برای اجرای کار به این بزرگی ، زمان کمیه.
- میدونم عزیزم ولی مطمئنم از پسش بر میای.برای باقی مسائل خودت میدونی و اقای عابدی . من فقط یه واسطه بودم گلم. دیگه مزاحمت نمیشم. ترگل صدام میکنم. ببینم چیکار میکنی؟
- روی ماهشو ببوس . قربونت برم. خداحافظ.
گوشی را که میگذارم به فکر میروم. کار کردن روی همچنین پروژه ای یکی از رویاهایم بود ولی زمان کمی که داشت کار را سخت میکرد. من فقط به تابلوهای نقش برجسته سفالی فکر میکردم ولی اضافه شدن نمای راهروها و کار روی شومینه اتاقها کار را طولانی میکرد. طرح تابلوهای نقش برجسته اماده بود ولی سایر طرحها زمان میبرد. از سالن خارج میشوم. باید از کسری برای این پروژه کمک میگرفتم.
- چیزی شده عمه؟ کی بود زنگ زد؟
با لبخند کلوچه نیمه خورده ام را بر میدارم و می گویم: چیزی نیست خانم ساجدی زنگ زد. کار جدید گرفتم.
- این که خیلی خوبه . پس چرا رفتی تو فکر؟
- یکم برای تحویل کار زمان کمه . نگرانم به موقع نرسونم.
عمه چای خوشرنگش را بر میدارد و می گوید: خوب قبول نمی کردی نازدونه. الان تا روزی که کارو تحویل بدی از خواب و خوراک میفتی.
چای سرد شده را سر می کشم و بلند میشوم. صورت مهربانش را می بوسم. عمه همیشه نگران سلامتی من است. مثل من که همیشه نگران نگرانی های بیش از حدش هستم.فرشته دوست داشتنی من حقش را کامل از این دنیا نگرفته. چقدر دوست دارم روزی از ته دل سامان گرفتنش را ببینم. هرچند می گوید که کنار ما خوشبخت است ولی من بارها نگاهش را زمانیکه زوج جدیدی به جمع ما اضافه میشود رصد کرده ام. در عمق چشمانش غمی نهفته است. غمی که سعی دارد هیچ کس به خصوص حاج بابا ان را نبیند. کدام دختری است که آرزوی پوشیدن لباس سفید عروس را نداشته باشد. به اینجای افکارم که میرسم ایست میکنم. خود من هم زمانی آرزویم پوشیدن ان سپید خوش طرح بود ولی مدتهاست این حس را در خودم کشته ام.
از سکو پایین می روم که می گوید: کجا میری ؟
- میرم لپ تاپم رو بیارم. میخوام روی یه سری ایده هایی که تو ذهنمه کار کنم . شاید یه طرح جالب برای پروژه جدیدم پیدا کردم.
پله های قدیمی زیر زمین را پایین میروم. درب چوبی کارگاهم را باز میکنم و همزمان لامپ را هم روشن میکنم. سری به چند خشتی که رویشان کار کرده ام میزنم. باید تا فردا این تابلو را تمام کنم و خشت ها را برای خشک شدن به کوره اقا جلال بسپارم. مشتری به زودی برای تحویل سفارشش زنگ میزند. موبایل و لپ تاپم از دیشب که درگیر کار بوده ام هنوز همان جاست. هر دو را بر میدارم . از پله ها که بالا میروم صدای پیامکش در می اید. موبایلم فقط روی پنجره انتن میدهد . حتما پیام تماس های از دست رفته ام هست که می اید. کنار عمه می نشینم و موبایل را چک میکنم. دو تماس از دست رفته از خانم ساجدی و یکی از احمدرضا.
باید حتما بعدا با احمدرضا صحبت کنم. شاید اصلا فردا که جمعه است به دیدنش رفتم. این مدت انقدر درگیر کارها بودم که او و مامان تهمینه را فراموش کردم.
عمه با حوصله بافتنی می بافد و من درگیر طرحها میشوم.عصر روزهای اخر هفته مان معمولا همین طور ساکت و آرام میگذرد. مگر اینکه مهمان داشته باشیم. مثلا عمه سیندخت و نوه های شیطان و کنجکاوش برای دیدنمان بیایند. انوقت باید همه جا زیر نظرشان داشته باشم که مبادا گلدانی را بشکنند یا یواشکی سری به کارگاهم بزنند و همه جا را بهم بریزند.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#3
بند کفشهایم را می بندم . به عمه که مدام در رفت و آمد است و وسیله ای برای مادر می گذارد، اعتراض می کنم
- عمه جون، همه این چیزا کرجم پیدا میشه .
عمه بسته شوید خشک را توی کوله پشتی ام میگذارد و زیپ کوله را با آرامش می بندد .
- مادرت توی خونه آپارتمانی که نمی تونه سبزی خشک کنه. همه این وسایل دو کیلو هم نشده انقدر اعتراض نکن.
چشمی میگویم و بالبخند کوله را بر میدارم.از انچه فکر میکنم هم سنگین تر است. اما خوشحالی مادر به درد شونه هایم می ارزد. از همان جا با عمه خداحافظی می کنم . درب حیاط را که باز می کنم ماتم می برد. درست می بینم؟حاج بابا از ماشین پیاده می شود. کوله را رها میکنم و به سمتش پرواز می کنم. در آغوشش که میگیرم تمام دلتنگی این چند روزه محو میشود. بوسه ای به پیشانیم می نشاند. بی حرف کلی حرف با هم میزنیم.
- جایی میرفتی بابا؟
- آره میخواستم برم کرج دیدن مامان ولی الان که شما اومدین دیگه نمیرم.
- نه باباجان برو. مادرت چشم به راست.
دستش را میگیرم و می گویم:حالا بیاین بریم داخل بعد تصمیم میگیرم.
سرم را که به سمت خانه بر میگردانم او را می بینم. کوله ام را در دست گرفته و با اخم نگاهم میکند. برای او تمام ناراحتی و خشم به صورت اخم ظاهر می شود.لابه لای این اخم ها هزاران هزاران حرف ناگفته پنهان است. از شرم سرم را پایین میگیرم و سلام میکنم.
سلامم را سرد پاسخ میدهد و رو به حاج بابا می گوید: شما برین داخل من وسایلتونو میارم.
دیگر به حاج بابا و عکس العملش نگاه نمی کنم. نمی خواهم ان حزن عمیق و پشیمانی مفرط را یکبار دیگر ببینم. من حاج بابای محکم خودم را دوست دارم نه یک تندیس شکسته که دیگر بار، بسان اولش نمی شود. سکوت میکنم به اندازه ای که متوجه عمه و خوشحالی و خوش امدش نمی شوم. حاج بابا روی نزدیکترین مبل می نشیند.خودم را به آشپزخانه میرسانم . نمی دانم از که فرار میکنم؟! از خودم که طپش های قلبم با دیدنش به هزار رفته یا از شرم گذشته ای که در ان نقشی نداشته ولی پررنگم. صدای عمه می اید که با کاوه سلام و احوالپرسی میکند و طبق معمول با عشق قربان صدقه اش میرود. با استکان ها سرگرم میشوم. سه استکان درون سینی میگذارم،قندان گل قرمز را هم کنارشان. اه.حاج بابا که قند نمی تواند بخورد. کابینت ها را یک به یک باز میکنم تا ظرفی که عمه توت خشک درونش گذاشته را پیدا کنم. مگر پیدا میشود. هر چقدر میگردم کمتر پیدا میکنم. دستی از پشت سرم درون کابینت میرود و ظرف توت را بیرون می کشد. برمیگردم. عمه با سرزنش می گوید: حواست کجاست عمه؟
چیزی نمی گویم. عمه از کجا می داند که چه در دل و فکر من می گذرد. باید خودم را جمع و جور کنم. نباید به حس پشیمانی حاج بابا دامن بزنم. من خودم کاوه را نخواستم شاید علتش به حاج بابا برمیگشت ولی این من بودم که دست رد به سینه اش زدم. سینی چای را بر میدارم. سعی میکنم آرام باشم.به دلم هشدار میدهم که ارام تر بتپد. به چشمم فرمان میدهم که بیجا نچرخدلبم هم منحنی شکل میکنم و با لبخند ظاهری وارد سالن میشوم . نگاهم به حاج باباست. سینی را طرفش میگیرم و میگویم: اینم چای تازه دمِ عمه مهردخت . خستگی رو از تنتون در میاره.
حاج بابا استکانی برمیدارد و می گوید: دست دخترم درد نکنه. مثل همیشه توت خشکم که یادت مونده. این چای خوردن داره.
جلوی کاوه کمی خم میشوم تا چای بردارد. سنگینی نگاهش را حس میکنم ولی سر بلند نمی کنم. تشکر خشکی میکند و دستم را رد میکند. صدای عمه مهردخت می آید که میپرسد: کی راه افتادین که انقدر زود رسیدین؟ چرا چای نمی خوری عمه.
- فعلا میل ندارم بعدا میخورم.
این یعنی اعلام عدم صلح. عمه مهردخت می گوید: سینی رو بذار رو میز .
به حرف عمه گوش میدهم.
حاج بابا توضیح میدهد که کاوه جایی کار دارد و امروز هم باید ساعت یازده کرج باشد. انگار چیزی یادش می اید که رو به کاوه می گوید: باباجان تو که تا کرج باید بری . زحمت کیمیا رو هم بکش.
آرام و همچنان سر به زیر می گویم: به ایشون زحمت نمیدم . خودم میرم حاج بابا.
بی تفاوت میگوید: چند دقیقه دیگه حرکت میکنیم.
با دلخوری حاج بابا را نگاه میکنم و سرم را پایین می اندازم.
قاطع و خود رای مثل همیشه.. این یعنی صحبت همین جا تمام میشود. چیزی نمی گویم .همیشه از همان بچگی اعتراضی نمی کردم و سکوت میکردم. این خصلتم را بهتر از خودم می داند. بین عمه و حاج بابا هم انقدر حرفش برو دارد که چشم بسته بپذیرند. اصلا همه رویش جور دیگری حساب باز میکنند. خود من هم تا قبل از ان اتفاق همه جوره قبولش داشتم. اگر میگفت شب است مطمئنن شب بود حتی اگر نور از پنجره به درون اتاق می امد. ما انسانهای عجیبی هستیم. خیلی زود نگاهمان رنگ عوض میکند. منی که تا دیروز پرستیدنی بودم برایش ، الان به منفورترین ادم تبدیل شده ام برایش. نفسم میگیرد.
بلند میشود و نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید: من دیگه بهتره راه بیفتم.
نمی گوید ما. می شکنم . درون پاشیده ام نیاز مرمت دارد.
عمه: چیزی نخوردی. تازه میخواستم میوه بیارم.
کاوه: میل ندارم عمه. توی راه با حاج بابا صبحانه خوردیم.
عمه کوتاه نمی اید و سریع خود را به اشپزخانه میرساند . همینطور که درب یخچال را باز میکند می گوید: برات میوه میذارم. من که میدونم لب به غذای بیرون نمیزنی. تا برگردی ضعف میکنی .
بی توجه به همه جا به عمه گوش میدهم که هنوز هم فکر میکند بچه ایم. نمی داند این مردی که اینطور با او رفتار میکند سی و خورده ای سال دارد و پزشک متخصص این مملکت است.
حاج بابا میپرسد: شب برمیگردی اینجا باباجان؟
- نه. میرم پیش یکی از دوستام.
حاج بابا اصراری نمی کند. علتش را همه ما میدانیم. دلم میخواهد بگویم که من شب کرج میمانم. دوست داشته باشد میتواند بیاید همین جا ولی نمی توانم. نمی خواهم علنا چیزی را نشان دهم. خوبی همه ما این است که خودمان را به کوچه علی چپ زده ایم و چیزی هایی که هست را به رو نمی اوریم.
زودبا حاج بابا خداحافظی میکنم و در گوشش میگویم که شب برمیگردم. به حیاط که میروم نفسم باز میشود. این حجم نفس گیر که خودم را درونش حبس کرده ام اخر جانم را به لب میرساند. کاش میتوانستم فریاد بزنم و حقیقت را بگویم ولی نمی خواهم دیگر درگیر من باشد. من چه چیزی دارم که به او ببخشم جز حسرت. مگر نه اینکه عشق یعنی خود را فدای محبوب کنی. من همین کار را کردم و میکنم. شاید اوایل بخاطر حاج بابا ولی هرچه زمان میگذرد بیشتر پی میبرم که کارم درست بوده و هست.
کنار ماشین می ایستم . و روی شیشه خاک گرفته صورتکی بی دهان میکشم. چند دقیقه می گذرد که با کوله پشتی من می اید. لبم را از خجالت میگزم. اصلا حواسم به کوله نبود. با عذر خواهی به سمتش میروم تا کوله را بگیرم که می گوید: میذارم صندلی عقب. با این کوله سنگین میخواستی تا کرج بری ؟اونم با مترو؟
از توجه اش حالم خوب میشود. سرزنشی که عقلم را نمی شنوم. دلم محتاج ذره ای توجه است درست مثل قدیم . ولی با حرفی که میگوید تمام خوشی ام زایل میشود.
- اصلا به عواقب کاری که میخوای بکنی فکر نمی کنی.
قلبم تیر می کشد . بی حرف سوار میشوم. آتش به جانم افتاده ولی اشکالی ندارد.شاید زخم زدن به من کمی ناراحتش را کم کند. من راضی ام.حس خفگی دارم.دست میکشم به گلویم و سعی میکنم بغضم را پایین بدهم. فایده ای ندارد. شیشه را کمی پایین میدهم. باد که به صورتم میخورد راه نفس باز میشود. کاش ابروریزی نشود. کاش دوباره نفسم تنگ نشود. کاش اسپری یادم نرفته باشد.سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمانم را میبندم. سعی میکنم کمی سریع تر از حد معمول نفس میکشم . حالم کمی بهتر میشود. به خودم جرات میدهم و نگاهش میکنم. همانطور جدی و خونسرد رانندگی میکند. عمیقا توی فکر است. خوب است که حواسش به من نیست. تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی نمی زنیم. سر خیابان که میرسد میگویم: ممنون من همین جا پیاده میشم.
کنار خیابان نگه میدارد. اصراری به رساندنم جلوی در نمیکند. خم میشوم عقب و کوله پشتی را برمیدارم. پیاده میشوم و یکبار دیگر تشکر میکنم. سری تکان میدهد و میرود. به رفتارهای سردش عادت کرده ام . من میفهمم ولی این دل نمی فهمد که اینگونه خسته میتپد. من میفهمم ولی این نفس های لعنتی نمی فهمندکه به شماره می افتند. کنار خیابان می نشینم تا کمی بهتر شوم. اسپری را از جیب جلوی کیفم در می آورم و دوبار استنشاق می کنم . حالم بهتر میشود.باید نقاب به چهره بزنم. بعد از مدت ها به دیدن مامان می ایم نمی خواهم من هم جز نگرانی های هرروزه اش باشم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، Franklaf
#4
مامان تهمینه در آشپزخانه مشغول است. از وقتی که آمدم فقط موقع ورود سلام کرد و حالم را پرسید.بعد به آشپزخانه رفت . بسته هایی که عمه مهردخت داده را از کوله در میاورم و روی اپن میگذارم.
- اینارو عمه داده.
رو به سینک، پشت به من ایستاده و تند تند ظرف میشوید. امروز کاملا مشکوک است . عصبی میشوم نکند دوباره اسماعیل اقا ...
تند و سریع به آشپزخانه میروم و مامان را به سمت خودم بر میگردانم. کبودی گوشه چشم چپش خاری میشود و قلبم را نشانه میرود. مردک بیشعور چه به روز مادرم آورده؟ امروز از همان روزهای نحس من است که از صبح زود برایم بد می آید. با چشمانی که پر میشود و مانع سرریز شدنشان هستم میگویم: باز اسمال اقا روت دست بلند کرد؟ به چه حقی انقدر اذیتت میکنه؟ فکر کرده بی کس و کاری؟
مامان با چشمان اشکی که سعی دارد با پر روسری پاکشان کند تا متوجهشان نشوم میگوید: چیزی نیست مامان جان . اختلاف بین همه زن و شوهرا هست.
عصبی پلک می بندم و باز میکنم .
- اختلاف بین همه هست ولی درسته روت دست بلند کنه؟
- میگی چیکار کنم مادر؟
- خودت میخوای مادر من . وگرنه اگه روز اول ازش شکایت کرده بودی حساب کار دستش میومد. هنوزم دیر نشده.
تازه یاد احمدرضا و تماس دیروزش میفتم. نگران به مادر میگویم: احمدرضا کجاست؟
انگار تازه داغ دلش تازه شده . های های میزند زیر گریه. مادر رنج دیده ام را بغل می گیرم و *نو ا زش * میکنم . این از محدود دفعاتیست که مادرم به آغوشم پناه آورده از درد روزگار. میان گریه هایش بریده بریده می گوید: بچم اینجا بود که اسمال آقا بهم حمله کرد. اونم نوجوونه به غرورش برخورد. اومد مانع بشه . قسمش دادم احترام باباشو نگه داره. بزرگ شده زورش به اسمال اقا میچربه . اونم فقط مابین ما ایستاد هم فحش خورد هم کتک. از دیروزم خودشو توی اتاق حبس کرده . نه شام خورده نه صبحانه. هرچی در میزنم درو باز نمیکنه.
آروم باشی به مادر میگویم و دستمالی از جعبه روی میز برمیدارم و به دستش میدم. اشکهایش را پاک میکند ولی اشکها مثل چشمه دوباره میجوشند. میگوید: چه خوب شد اومدی. میخواستم بهت زنگ بزنم بگم بیا ولی نخواستم دلواپس بشی. خودت به اندازه کافی گرفتاری داری مادر.
نگران احمدرضا و در بسته اتاقش هستم. هر کسی هم جای او بود طاقتش تمام میشد. من احمدرضای مغرورم را میشناسم. اگر تا الان هم کاری نکرده فقط و فقط بخاطر مادر است. میروم سمت اتاق احمدرضا . نگاهم را به مامان میسپارم و میگویم: من باهاش حرف میزنم . هر چی شد نگران نشو و داخل نیا باشه مامان؟
با اطمینان باشه ای میگوید و باز هم به سنگرگاهش پناه میبرد. تا اشپزخانه با نگاهم بدرقه اش میکنم و بعد در اتاق را می کوبم. جواب نمی دهد. باز میکوبم.دوبار پشت سرهم و میگویم: احمدرضا میشه درو باز کنی؟
صدایی از اتاق نمی آید. نگران میشوم . نگرانیم به صدایم سرایت میکند. اینبار کمی محکم تر به در میکویم و میگویم:حالت خوبه: لااقل جواب بده.
صدای چرخش کلید در قفل که می آید خیالم راحت میشود. با تاخیر یک دقیقه ای در را باز میکنم. میبینمش که روی تخت پشت به من نشسته. آرام جلو میروم. سمت دیگر تخت می نشینم. شاید اینکه چهره اش را نبینم ، صحبت کردن را برای هر دو راحت تر میکند. نفسم را خسته بیرون میدهم و میگویم: همه چیز خوب پیش میره؟
بعد از کمی مکث اینبار اوست که نفسش را رها میکند: یعنی اون کبودی روی صورت مامان را ندیدی؟
اینکه مستقیم واردبحث میشود خوب است ولی درگیری اش با خودش نه. با آرامش حرفی را که خودم هم به آن اعتقادی ندارم میگویم: یعنی چیز غیر عادی ایه؟
با عصبانیت بلند میشود و ساعت کنار تختش را بر میدارد و به دیوار می کوید. صدای نفس های عصبی اش می آید. جا میخورم ولی اجازه میدهم عصبانیتش را بروز دهد شاید تخلیه شود. انتظارش را داشتم همان موقع که به مادر گفتم وارد اتاق نشود. داد میزند: اینکه چند وقتی یه بار پدرت مادرتو کتک بزنه چیزه عادیه ایه؟ آره راست میگی من بی غیرت اجازه دادم انقدر این اتفاق بیفته که عادی بشه.
کامل سمتش برمیگردم . سرخ شدن صورت برادر کوچکم دلم را به درد می آورد. دستش را میگیرم و کمی به سمت پایین میکشم تا بنشیند. به حالت قبل که روی تخت می نشیند. می گویم: من درکت میکنم احمدرضا.
با غضب میگوید: درک نمی کنی.
اهسته تر ادامه میدهد: یکی از دو طرف مادرمه و اون یکی پدرم.
با بیچارگی مفرط می گوید: به دفاع از مادر مظلومم بلند شم یا احترام پدر مستم رو بشکنم؟
حق دارد. دستش را آرام *نو ا زش * میکنم. دلم برای وسعت دید و قلبش میگیرد. ما هر دو به نوعی در زندگی زخم خورده ایم. من بی پدر و آواره خانه پدر بزرگ و او کنار پدر و بی حس حمایتش.
- منم همینو میگم عزیز دلم. تو نمی تونی کاری بکنی . این مامانه که باید کار درست رو انجام بده و حقشو بگیره.
سرش را با دست چپش میگیرد و می گوید: اما اون راه حلو منم قبول ندارم. دلم نمیخواد این آبروریزی بیشتر از این از خونه بیرون بره.
کامل روی تخت می نشینم و به اجبار ازش میخواهم که سرش را روی پای من بگذارد. با محبت سرش را *نو ا زش * میکنم و می گویم: درد میکنه؟ فکر کنم از گرسنگی باشه.
چیزی نمی گوید. نگاهم دوخته می شود به چشمانش که دقیقا شبیه من و مامان است .چقدر این برادر کوچک ولی بزرگمرد را دوست دارم. پسر شانزده ساله ما در مقابل خانواده اش حس مسئولیتی دلنشین دارد. می گویم: یه راه حل دیگه هم هست.
بلند میشود و روبه رویم می نشیند. برق امید چشمانش را براق تر کرده. می گویم: بعدا راه حلمو بهت میگم. باید اول با اسمال اقا حرف بزنم.
خوشحال میشود. ادامه میدهم. برای این راه حل نیازه که یکی پشت اسمال اقا باشه. به نظرت تو میتونی اون پشت باشی؟
با غرور میگوید: معلومه که میتونم. روی من حساب کن.
لبخند میزنم. خسته ام از روزگار ولی باید نقش کسی را بازی کنم که زندگیش بر وفق مراد است؛ که نکند منم به دلمشغولیشان اضافه شوم.
- من خیلی گشنمه . به نظرت مامان ناهار چیزی پخته؟ یا باید از بیرون سفارش بدیم؟
به محض اینکه از اتاق بیرون میرویم. مادر را میبینم که به سمت احمدرضا هجوم می آورد و بغلش می کند. با عشق بوسه بارانش میکند و قربان صدقه اش میرود. با لذت به محبتی که مادر نثارش میکند نگاه میکنم. تا مادر مشغول احمدرضاست به اشپزخانه سرکی میکشم. از ناهار هم که خبری نیست. به شوخی از همانجا داد میزنم. احمدرضا باید زنگ بزنیم ناهار بیارن. مامان از صبح تو اشپزخونه چیکار میکردی پس؟
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، Viktorlahoomy ، DonaldHoval
#5
ناهار مابین شوخی و خنده های جمع سه نفره مان خورده میشود. تا عصر کنارشان میمانم. روحیه هر سه نفرمان بهتر شده . الان با خیال راحت میتوانم به تهران برگردم و کارم را از سر بگیرم. تمام طول مسیر به مادر و رنج هایی که کشیده فکر میکنم. به سرنوشتی که داشته. شهادت پدر و بعد هم ازدواج اجباری اش با مردی که در گذر زمان گرفتار *ضدعفوني* شد و ذره ذره مردانگی درونش کشته شد. به نظرم مرد ستون یک خانواده است. چرا که در نبودش و یا در حضور ناقصش خانواده متلاشی میشود و آوارهایش بر سر زن و بچه هایش میریزد. مثل آقا اسماعیل که اینگونه زندگی مادر و احمدرضا را درگیر کرده یا مثلا نبود بابا که منجر به آوارگی من شد. درست است که حاج بابا اصلا نگذاشت آب در دلم تکان بخورد ولی این حس که خانه حاج بابا خانه من نیست همیشه همراهم است.
انقدر روحیه ام خسته است که از بدو ورود به کارگاهم پناه میبرم. به جای خالی خشت ها نگاه میکنم . صبح قبل از رفتن از کسری خواسته بودم که خشت ها را به کوره ببرد. الان که نیستن خیالم از بابت تحویل به موقعشان راحت میشود. سوز سرما کمی از پنجره به داخل می آید . اواخر اردیبهشت است ولی هنوزهوا سرد است. شاید کمی زود نایلون پشت پنجره را باز کردم. چشمم به قفسه روبرویم که پر از سفال های دکوری و کتبه های سفالیست میفتد. انگار من و گل فقط حرف هم راه میفهمیم. لپ تاپم را روشن میکنم و میان این همه درگیری فکری طرحی را از نظر میگذرانم. کار هتل برایم زیادی مهم شده. میخواهم بهترینم را به اجرا بگذارم. قبل از هر چیز باید با اقای عبادی صحبت کنم تا جایی که خانم ساجدی به من توضیح داد؛ گفته بود که فضایی سنتی برای هتل در نظر دارد و چون هتل بین المللی است میخواهد در لابی از طرحهایی استفاده شود که نشانگر دوره تمدن و نشانه هایی از اثار باستانی ایران باشد. نمی دانم نظرش در مورد اتاقها و شومینه چیست. دلم میخواهد طرح هر اتاق متفاوت باشد . همه چیز بستگی به نظر اقای عبادی دارد . چند ساعت در اتاق میمانم و تمام ایده ها و فکرهایی که در سر دارم را روی برگه میاورم. فردا اول وقت با اقای عبادی صحبت میکنم و قرار جلسه ای را میگذارم.
از پله های ایوان بالا میروم. سایه مردی را پشت پرده می بینم. یعنی مهمان داریم؟ درب سالن را آرام باز میکنم. حاج بابا روی مبل توی سالن نشسته است. سلام میکنم. نگاهم به سمت پرده ها کشیده میشود. از دیدنش تعجب میکنم. گفته بود که شب برنمیگردد وپیش دوستش میماند. حاج بابا بلند جواب میدهد و او فقط سرش را تکان میدهد. کوله ام را توی دست جابه جا میکنم. قدم به درون سالن که میگذارم. حاج باباست که توبیخگرانه میگوید: کجایی باباجان؟ دلنگرونت شدیم.
یعنی او هم نگران من شده؟ به خیال واهی خودم پوزخندی میزنم. میگویم: توی کارگاه پایین بودم. یکم کار داشتم.
سرش را به حالت تاسف تکان میدهد . حاج بابا می گوید: پس چرا نگفتی ؟ گوشیتم که در دسترس نبود.
خودم از این همه بی فکری خجالت میکشم. عذرخواهی کوتاهی میکنم و با اجازه ای میگویم و به اتاقم پناه میبرم. لباس بیرون را با سارافونی عوض میکنم . اگر بهخودم باشد دلم میخواهد تا صبح بخوابم ولی حاج بابا اینطور بارم نیاورده. زمانیکه مهمان داریم به احترام اوهم که شده باید به سالن بروم.
شالم را از روی دسته صندلی بر میدارم که عمه وارد اتاق میشود. در سلام پیشقدم میشوم. سلامم را جواب میدهد و میگوید: تلفنت در دسترس نبود مجبوری با مامانت تماس گرفتم . وقتی گفت عصر راه افتادی نگران شدم. یه زنگ بهش بزن.
باشه ای میگویم ولی بجای زنگ پیامی به مادر میفرستم و میگویم که خانه ام . در ادامه مینویسم که تمام مدت در کارگاه بوده ام و نگران نباشد.
عمه جلوتر از من به سالن میرود. میشنوم که از کاوه در مورد کیاراد میپرسد.
روی نزدیکترین مبل به حاج بابا مینشینم . کاوه درست روبرویم می نشیند و میگوید: کیا میخواست همراهم بیاد ولی گفتم اذیت میشه گذاشتمش پیش مامان.
عمه : کاش اورده بودیش دلم براش یه ذره شده.
کاوه استکان چای را برمیدارد . کمی از چای مینوشد. همه حرکاتش با پرستیژی خاص است . انگار یکنفر ماهها او را اموزش داده .می گوید: تا چند روز دیگه برای همیشه میاد همین جا اونوقت بیشتر زحمت ما گردن شما میفته.
از خبر امدن کاوه به تهران متعجب میشوم. به عمه نگاه میکنم که اصلا تعجب نکرده. پس فقط منم که بی اطلاعم.
حاج بابا به من اشاره میکند که بروم پیشش. روی دسته مبلی که حاج بابا نشسته مینشینم. دلم برایش یکذره شده. با شیطنت میگویم: آب زیر پوستتون رفته حاج بابا . اصفهان ساخته ها.
حالت چهره اش تغییر میکند. با اخمی ساختگی و لبخندی که تا روی لبش می اید میگوید: خوب بلدی چطوری اشتباهتو لاپوشونی کنیا.
دست می اندازم دور گردنش و سرم را روی شانه اش میگذارم و میگویم: من که گفتم معذرت میخوام.
کاوه با عمه صحبت میکند ولی نگاهش به ماست. وقتی سر تکان دادنش را می بینم دلم هری پایین میریزد. با نگاهش رفتارم را سرزنش میکند. از روی مبل پایین می ایم و روی مبل کناری مینشینم. حاج بابا از مادر میپرسد. چه بگویم حاج بابا که دلم خون است . پناه بردنم به کارگاه هم اثر همین دلخونی هاست. به سلام رساندی اکتفا میکنم ولی یاداوری دوباره موضوع بهمم میریزد. عمه بلند میشود و به اشپزخانه میرود . صدایم میکند تا برای چیدن میز کمکش کنم. اصلا میلی به خوردن شام ندارم. بیشتر با غذایم بازی میکنم تا شام بخورم. کاوه از کیان میگوید که جدیدا جملات را کامل ادا میکند و من دلم ضعف میرود برای لپ های بانمکش. اگر من با کاوه ازدواج میکردم سرنوشتمان خیلی متفاوت میشد . کاوه هرگز نمیتوانست پسری داشته باشد و اینگونه با شوق از شیرین بودن هایش تعریف کند. قلبم تیر میکشد برای جفای زمانه. دلم کمی کارگاهم را میخواهد . بازی گل ها توی دستانم را . دلم کمی به دنبال ارامش است. بشقاب نیمه خورده را برمیدارم و با اجازه ای میگویم و بلند میشوم. حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. عمه پشت سرم با بشقاب ها میرسد. ارام میگویم که به کارگاه میروم . از در پشتی بدون اینکه کسی متوجه شود به کارگاه میروم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، fnugmtedr
#6
ساجدی قرارداد را تنظیم کرده. مثل همیشه سهم من از کاری که قرار است انجام دهم بیشتر از بقیه است. طرح ها را من میزنم . ولی اجرا چون زمان زیادی میبرد شاید به کارخانه سپرده شود ولی برای نصب و اجرا حتما خودم و کسری میرویم.گل را روی صفحه گردان میکوبم و دکمه را فشار میدهم تا شروع به گردش کند.دستم را در ظرف ابی که کنارم گذاشته ام میکنم. انگشتم را میانه گلوله گلی فرو میکنم. همین طور که گل میگردد ارام انگشتان شصت و سبابه ام روی سطح گل می رقصد . روحم پرواز میکند. حالا دیگر دستم کامل در گل فرو رفته. قرار است چیزی دیگر خلق کنم. خالق بودن هم عجب کیفی دارد با هر سازی که دوست داری مخلوق میرقصد. یعنی خدا هم مرا همان اندازه ای که من این اجسام گلی را دوست دارم دوست میدارد؟ فکرم پرواز میکند به ناکجا ها. به کاوه و امدنش به تهران . به احمدرضا و قولی که به او داده ام. هزار فکر در سرم چرخ میخورد و من با انگشتانم گل را فرم میدهم. دستم را هر چند ثانیه یکبار در اب میکنم و ریزه کاری ها را انجام میدهم.یکدفعه *ه و س* میکنم انحنایی مابین کوزه ایجاد کنم . روی ان ناحیه بیشتر میتمرکز میشوم. انگار زیاد فکرم متمرکز نیست که کار خوب از اب در نمی اید. صدای در کارگاه کامل گیجم میکند و دستم درون کوزه نیمه کاره ام میرود و کار خراب میشود. مستاصل به سمت در میچرخم. اوست که اینچنین بی مقدمه و بعد از مدتها پا به کارگاهم نهاده. دست و پایم را گم میکنم. اول از همه چرخ را خاموش میکنم و بعد بلند میشوم. زبانم قفل شده. سرکی به داخل پناهگاهم میکشد و اطراف را برانداز میکند. دعا میکنم زیاد هم بهم ریخته نباشد. می گوید: اینجا هنوزم مثل قبله. هیچی تغییر نکرده.
مکثی میکند و نگاهش به قفسه پشت سرم میچرخد.
- بجز این قفسه و دکوری های توش که تازه اضافه شدن.
- زیادم تازه نیستن. دوسالی هست که هر روز یکی به این مجموعه اضافه میکنم.
سری به نشانه تایید تکان میدهد. هیچ وقت میزبان خوبی نبودم. با دستپاچگی صندلی پشت میز لپ تاپم را بیرون میکشم و میگویم: بفرمایید. همزمان از توی کشوی میز بسته ای شکلات در می اورم .
- چیز زیادی برای پذیرایی ندارم.
- بالا همه چیز خوردم . ممنون.
دستی به صندلی میکشد و وقتی از تمیزیش مطمئن میشود می نشیند. نگاهم را به بلوز خاکستری و شلوار دودی رنگش سوق میدهم. خط اتو و تمیزیش را که میبینم از وضع اشفته خودم خجالت میکشم. پشت دستانم روی روپوش میغلتد.
- اینجا مناسب نیست میخواین بریم بالا صحبت کنیم.
بجای جواب تعارفم میگوید: اقای عبادی رو که میشناسی؟
آقای عبادی؟ نکند منظور همان عبادیست که قرار است کار هتلش را انجام دهم. نامطمئن میگویم: مدیر مسئول هتل هخامنش؟
جدی نگاهم میکند و سری به نشانه تایید تکان میدهد. میگویم: تا به حال ندیدمش ولی کار جدیدم مربوط به هتل ایشونه چطور مگه؟
پرسشی نگاهش میکنم از کجا در مورد کار من میداند؟
پای راستش را روی پای چپ می اندازد و میگوید: شریک تجاری هم هستیم. امروز برای کاری باهم قرار داشتیم که از تو گفت . بخاطر همین اومدم بهت بگم که از نظر اخلاقی تاییدش نمی کنم. بهتر حد و حدودت رو نگهداری.
امروز کلا عجیب شده. امدنش به خانه حاج بابا. نگرانی و هشدارش به من برای روابط کاری و خصوصی ام. من بهتر از هر کسی حد روایطم را میدانم.بهم برمیخورد. هنوز هم تصور میکند من نداسته کارهایم را انجام میدهم. البته تقصیر خودم هم هست امروز آتوی بدی دستش دادم. اصلا من استاد خرابکاری کردن در مقابل او هستم. چه در گذشته چه الان. این اخلاق مزخرف که در مقابل همه سکوت میکنم را نمی خواهم. سکوتم را که میبیند بلند میشود . کمی جرات به خودم میدهم و می گویم: شاید در نظرت یکم بی دست و پا به نظر بیام ولی میدونم حد روابطمو مشخص کنم.
نگاه بی روحی حواله ام میکند و می گوید: من فقط دارم به عنوان یه پسر عمو بهت هشدار میدهم همین.
بعد انگشت اشاره اش را به طرفم میگیرد . جا میخورم و کمی عقب میروم. با اخمی که صورتش را پوشانده میگوید: نمی خوام یه بار دیگه بخاطر رفتارت هیچ کسی اسیب ببینه من جمله حاج بابا. یادت که نرفته بخاطر تو یکماه توی بیمارستان بستری بود.
بغضی که از صبح سعی در مهارش دارم بلاخره قصد شکستن دارد. اولین قطره اشک که سرازیر میشود رو میگیرم و با صدای خش گرفته میگویم: متوجه ام.
نفسم یکبار دیگر سنگین میشود. قدم هایش یکی یکی دور میشود صدای بسته شدن در را که میشونم صدایشان در گوشم اکو میشود. نمی خوام یه بار دیگه بخاطر رفتارت هیچ کسی اسیب ببینه.
روی زمین دو زانو می افتم. کاش میفهمید که کسی که در این بازی بیشترین ضربه را دیده من بودم. منی که یکبار هم اعتراضی نکردم. از جیب روپوشم اسپری را برمیدارم و درون دهانم میگذارم. حالم کمی بهتر میشود. اما اشکهایم تمامی ندارد. چند ساعتی خودم را در کارگاه مشغول میکنم تا همه بخوابند . توان چشم در چشم شدن و شنیدن حرفهای سردش را ندارم.حاج بابا همیشه میگوید: یک حرف سرد صد مهر گرم را میبرد. پس چرا بعد از این همه سال مهرش سرد نشده؟؟؟
از کارگاه که بیرون میزنم. سایه اش را میبینم که تکیه داده به ستون روی ایوان سیگار میکشد. اینبار منم که بی اعتنا از کنارش میگذرم .
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، fnugmtedr
#7
صبح با سردرد شدید از خواب بیدار میشوم. دو سه ساعتی بیشتر نخوابیده ام و همین باعث سردردم شده.برنامه امروزم مطابق تمام شنبه ها فشرده و زیاد است. قبل از بیرون رفتن از خانه به اتاق حاج بابا میروم. بخاطر داروهایی که مصرف میکند خواب است. پیشانی اش را می بوسم و طبق معمول این چند سال، برایش جمله ای روی کاغذ کوچک زرد رنگ مینویسم . میخواهم کاغذ را روی پاتختی بگذارم که چشمم به هدیه ای که برایم اورده میخورد. از قصد انجا گذاشته تا ببینمش. کاش دیروز انقدر خسته کننده نبود تا کمی بیشتر حاج بابا را میدیدم . اهی میکشم و کاغذ را روی میز میگذارم. این کاغذها رمزیست بین من و او. اینطور میفهمد که من همیشه به یادش هستم .
هدیه را به اتاقم میبرم. روی میز آرایشم میگذارم تا بعدا سر فرصت بازش کنم. حرفهای دیشب کاوه بدطور غرورم را خدشه دار کرده. از لج او هم که شده بیشتر از همیشه به خودم میرسم. او دیگر حقی در زندگیم ندارد. فقط یک پسر عمو است و بس. من از همان روز که ازدواج کرد و رفت خط بطلان رویش کشیدم. هرچند دلم هربار دیدنش تند تر میتپد ولی نگذاشته ام که به انحراف رود. حریم ها همیشه محترم بودنت برایم انقدری که ارتباطم را با او و خانواده عمو کم کردم تا کسی این وسط نرنجد.خط چشم نازکی میکشم. چند سال میشود که خط چشم نکشیده ام به زور شکل هم در می ایند. کاوه همیشه روی خط چشمم حساس بود. میگفت جذابیتم را چند برابر میکند و من امروز با اینکار حرص چند ساله ام را خاموش میکنم. مانتوی زرشکی سنتی با طرحهای بته جقه و مقنعه مشکی نه رسمیست و نه زیاد از حد غیر رسمی. قبل از اینکه کسی متوجه ام شود از خانه بیرون میزنم. به هایپر سر خیابان میروم و خودم را به شیرکاکائویی مهمان میکنم. میدانم تا عصر وقت خوردن چیزی را پیدا نمی کنم. این موقع صبح خیابان شلوغ است بچه ها به مدرسه میروند و هر کسی سعی دارد زودتر خود را به محل کار برساند. اول از همه سری به دفتر شرکت میزنم. خانم شکوهی در را باز میکند. سلام و احوالپرسی گرمی با او میکنم و وارد اتاقم میشوم. لپ تاپم را روشن میکنم و نمونه طرحهایی که قبلا کار کرده ام را با وسواس انتخاب میکنم و درون فلشی میریزم. باید سطح کارم را به اقای عبادی نشان دهم. از هر سبک چند تایی انتخاب کرده ام. مثلا برای شومینه طرحهای مینیاتوری، کوبیسم و هخامنشی جز اولویت هاست. برای حاشیه و یا دور ستونهای سالن و راهرو ها هم از طرحهای تکثیری انتخاب کرده ام.
پیامی به کسری میفرستم و میگویم که تا نیم ساعت دیگر خودش را برساند.
تلفن روی میزم را برمیدارم و از خانم شکوهی میخواهم که هرزمان خانم ساجدی امد مرا در جریان بگذارد. سر ساعت 8 هم با اقای عبادی تماس میگیرم و خودم را معرفی میکنم میگوید برای ساعت ده میتواند قرار ملاقاتی در دفتر هتل به من بدهد. میگویم که تا ان ساعت حتما خودم را میرسانم.نمی دانم هتلی که هنوز تمام نشده چه دفتری میتواند داشته باشد.
همزمان با پایان تماسم خانم ساجدی هم میرسد. خودش مستقیم به دفترم می آید. سلام و احوالپرسی میکنیم .زمان زیادی ندارم فاصله هتل تا دفتر شرکت زیاد است پس بی مقدمه از او میخواهم که قرارداد را بدهد تا نواقصش را بعد از جلسه برطرف کنم. مطالعه و رفع ایرادهای احتمالی قرارداد نیم ساعتی طول میکشد اما هنوز کامل نیست.
وارد راهرو میشوم و همزمان شماره کسری را میگیرم:سلام. کجایی کسری؟
- سلام بر دختر دایی خودم. خدمتتون عارضم که تازه رسیدم جلوی شرکت.
- پس بمون منم دارم میام پایین.
خیابان شلوغ است و سرو صدای ماشین ها کمی ازار دهنده است . این قسمت از شهر همیشه جز شلوغ ترین هاست. نگاهی به ماشین های پارک شده می اندازم. ماشین کسری را میبینم ولی خودش... کمی که دقیق میشوم میبینمش. تکیه داده به ماشین و دست به سینه به من نگاه میکند. با خنده ای مهار نشده به سمتش میروم و میگویم: این دیگه چیه؟ چرا کچل کردی؟
با خنده دستی به کله تاس سفیدش میکشد و میگوید: تو فکر کن مد جدیده؟ بد شدم؟
- نه اتفاقا بهت میاد.
پشت فرمان جا میگیرد. در را باز میکنم و می نشینم.
برمیگردد طرفم و می گوید: مقصد؟
- میریم هتل هخامنش. جلسه ای با مدیریتشون داریم. میخوام بدونم چند متر کاره و چه ایده هایی دارن.
باشه ای میگوید و راه می افتد.
- قرارداد هنوز بسته نشده؟
- نه چون قراره طرحهای من توی این پروژه استفاده بشه بیشتر مسئولیتشو خانم ساجدی به من سپرده.
نمی توانم نگاهش نکنم. اصلا کسری خدای غافلگیریست. الان هم حسابی با این کله تاس و دستبندهای جرم مشکی و قهوه ای که تا مچش امده غافلگیرم کرده است. چند بار گفته ام که موقع کار کمی رسمی تر باشد ولی کو گوش شنوا. نگاه خیره ام را که میبیند با شیطنت میگوید: فکر کنم زیادی خوب شدم که نمیتونی چشم ازم برداری . خوش به حالم نه؟ فکر نکنم دختری بتونه بهم نه بگه.
چشم غره ای میروم و می گویم: حیا کن.
خنده اش را رها میکند .
- به تو که پیشنهاد ندادم که اینطور میگی.
با دست به پشت کله تاسش میزنم . تا مقصد شوخی میکند و هر دو میخندیم. با کسری حالم خوب است . حداقل دردهایم رنگ می بازند. مثل برادر دوستش دارم و هیچ وقت از شوخی های مرزبندی شده اش هم ناراحت نمی شوم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار ، RandallWic
#8
جلوی هتل ماشین را پارک می کنیم و پیاده میشویم. کسری سوتی می زند و می گوید: عجب جاییه؟ از دور دیده بودم ولی ازجلو یه چیز دیگه است . به نظرت چرا این کارو دادن به ما؟
ژست مغرورانه ای میگیرم که خودم هم خنده ام میگیرد: چون کارمون خوب بوده.
دنبالم می آید . – نه کیمیا این تن بمیره. پارتی مارتی داشتی نه؟
- نه دیوونه ای . من اگه پارتی داشتم که وضعم بهتر از این بود.حداقل یه ماشین داشتم که منت تو رو انقدر نکشم.
- تو همین الانم وضعت از همه ما اوکی تره. نکنه اون زمین طالقانو حاج بابا کادو به من داد؟
از درون منفجر میشوم ولی فقط به شوخی حسودخانی به کسری میگویم. همیشه حاج بابا با این محبتهای حساب نشده باعث حسادت بقیه نوه ها شده است. چقدر گفتم که این کار را نکند ولی بلاخره به عنوان کادوی تولد آن زمین را به نام من زد. کسری دلش میخواست ویلایی روی آن زمین بنا شود و دکوراتورش خودش باشد ولی همه آرزوهایش با این کار حاج بابا نقش بر آب شد. الان هم طعنه و گوش کنایه اش همیشه به آن زمین است. زمینی که برای من هیچ ارزشی ندارد. من فقط و فقط کمی آرامش میخواهم که گویی دست نیافتنیست.
جلوتر از او به کانکس نگهبانی میرسم. از نیم دایره ی شیشه کانکس سرکی به داخل میکشم و سلام میکنم. مردی مسن با سیبیل هایی که از دو طرف رو به بالا فر خورده از صندلی بلند میشود و جلو می آید: با کی کار دارین؟
- خسته نباشید. با اقای عبادی جلسه داشتیم. شکیب هستم.
پیرمرد تلفنش را برمیدارد و هماهنگ میکند. بعد از کانکس بیرون میآید. قسمتی از ساختمان را نشان میدهد و می گوید. از ورودی اول برید طبقه اول. دست راست اتاق مدیریته.
تشکر می کنیم و راه می افتیم.کسری همقدم با من راه میرود . به چهره ام مستقیم نگاه میکند و میگوید: از حرفم ناراحت شدی؟
- نه بابا. من خودمم دلم نمی خواست حاج بابا اینکارو بکنه. چندبار گفتم بازم میگم اگه دوست داری میتونی یه ویلا بسازی توی زمین من. اونوقت با هم شریک میشیم.
- فعلا که پول تو دست و بالم نیست. بعدم اگه زمینو میداد به من تو دیگه شریکم نمیشدی. خدا هم برای خودش شریک نگرفته.
به لحن بامزه اش میخندم.
-تو دیگه چه پررویی هستی. اصلا زمینمو باهات شریک نمی شم.
به اتاقی که نگهبان گفته میرسیم. سر درش روی تابلویی زرد رنگ مدیریت نوشته شده. در میزنم . کسری در را باز میکند و اجازه میدهد اول من وارد شوم.میز بزرگی در کنج کناری اتاق قراردارد. منشی که دختری آراسته و زیباست با لبخند بلند میشود . سلام میکنم و خودم را معرفی میکنم.میگوید اقای عابدی منتظر است. در راباز میکند. هر دو وارد میشوم. محو میشم. دکوراسیون متفاوت، تلفیقی از هنر چوب و شیشه توجهم را جلب میکند. پرده های چوبی که کاملا مشخص است یک هنرمند برای تراش هر قطعه کلی وقت و فکر صرف کرده. پیش زمینه ای که داشتم یک ساختمان نیمه کاره بود که فقط چند میز و صندلی در ان است نه این همه هنر که یکجا جمع شده است. کارم با این دکوراسیون خیلی سخت میشود. خودم را گم نمی کنم. به مرد خوش پوشی که به احتراممان از پشت میز بلند شده نگاه میکنم و سلام میکنم. کسری هم مثل من درگیر دکور شده. عبادی دستش جلو می آورد و سلامم را پاسخ میدهد. نگاهم به دست دراز شده است و فکرم به حرفهای کاوه. کسری با اخم دست عبادی را میگیرد و خود را معرفی میکند.
عبادی: خیلی خوشبختم بفرمایید بشینید.
تشکر میکنم من و کسری روی مبلی که عبادی اشاره کرده می نشینیم. خودش هم می اید روبرویمان می نشیند. چهره اش جذاب است و شاید خیلی هم جوان پسند. از همان ها که دختران کم سن برایشان غش و ضعف میکنند. با خوشرویی می گوید: خیلی آن تایم هستین خانم.
- شما لطف دارین.
- نه بی اغراق میگم. من روی کارم و آن تایم بودن خیلی حساسم. به خودم قول داده بودم اگه بدقولی کنین از قرارداد منصرف بشم. بگذریم. نمیدونم در چه حد در جریان هستین. من ابتدا قرار بود فقط لابی هتل رو به شرکت شما بدم ولی بعد یکی از دوستان گفتن که کار شما واقعا عالیه و من میتونم از ایده هاتون برای اتاقها هم استفاده کنم. الان میخوام بدونم به نظرتون از پسش برمیاین؟
با اعتماد به نفس لپ تاپم را از کیف در می آورم. راستش کمی بهم برخورده است. می گویم: ما توی خودمون و شرکت این توانایی رو دیدیم که الان رسیدیم خدمتتون. دوست دارم نمونه ای از کارهای انجام شده رو ببینین.
دستانش را در هم گره میکند و می گوید: لازم نیست من تابلوهای سفالیتون رو دیدم.
لپ تاپ را روشن میکنم و بی توجه به حرف او می گویم: قسمت لابی که از قبل تابلوهاش رو دیدین و انتخاب کردین . همه طرحهای ثبت شده شرکت هستن.
با لبخندی که گوشه لبش است کمی به سمت جلو خم میشود و دستانش را در هم گره میکند.- من شنیدم که تابلوها کار شما هستن.
از نگاه خیره اش حس خوبی نمی گیرم. معذب میشوم.چتری هایم را کمی داخل میدهم.
کسری با جدیتی که کمتر از او سراغ دارم می گوید: طرح تابلوهای هخامنشی همه کارای خانم شکیب هستن و خانم شکیب هم جزیی از شرکت ما.
کمی خودش راجمع میکند. طرحها را نشانش میدهم و میگویم: به نظر من هر اتاق با سبک متفاوتی باشه.
با جدیت اینبار میگوید: من که گفتم نیازی نیست طرحهارو ببینم . کار شما تایید شده ولی من و هیئت مدیره تصمیم گرفتیم طرحهامون خاص و فقط مختص هتل خودمون باشه. متوجه این که چی میگم؟
انتظار حرفی که عبادی میزند را نداشتم. ناراحت به کسری نگاه میکنم و میگویم: یعنی فقط به شما فروخته بشن؟
- بله.
پریشان میشوم و میگویم: اما اخه...
میان حرفم می اید و میگوید: هزینه اش هر چقدر باشه موردی نداره . میتونین روی تصمیمم فکر کنین.
بلند میشود و تلفنش را برمیدارد و درخواست قهوه میدهد. می گوید: ببخشید من چند لحظه تنهاتون میذارم زود برمیگردم.
توی فکر میروم. فروختن طرحهایم به او به این معناست که نمی توانم حتی برای خودم هم یکی از ان طرحها را بسازم و داشته باشم. زیادی سنگین است .
کسری نگاهم میکند پریشانی ام را میفهمد . می گوید: مختاری که تصمیم بگیری از چی ناراحتی؟
-اگه طرحارو بفروشم دیگه نمی تونم ازشون برای مشتری های دیگه استفاده کنم میدونی یعنی چی؟
- اره میدونم. چه اشکالی داره. تو خیلی طرح و ایده تو ذهنت داری. میتونی دوباره و دوباره روی کاغذ بیاری.
کمی پریشان میشوم . خودم هم اینها را میدانم ولی نمی خواهم تمام ایده هایم. تمام کلکسیونی که با زحمت چند ساله خلق کرده ام در دست یک نفر باشد . بدان انکه خودم بهره ای از او ببرم.
حرفی که کسری میزند کمی به فکر وادارم میکند . می گوید: این برات یه جهش بزرگه دیونه. میتونی به عنوان یه نمایشگاه دائمی بهش نگاه کنی.
- باید با خانم ساجدی مشورت کنم.
- اون از خداشه. چندین برابر این وسط سود میکنه. اینا پول براشون مهم نیست هر چقدر بخوای بهت میدن.
اقای عبادی وارد اتاق میشود با سینی قهوه و سه برش کیک گردویی. بدون هیچ غروری ماگ ها را جلویمان میگذارد و تعارف میکند که میل کنیم.
بی مقدمه رو به من میپرسد: تصمیمتونو گرفتین؟
- باید فکر کنم. من فکر نمیکردم انحصارا بخواین طرح هارو. تعدادی از طرحها رو که دیدین قبلا فروخته شدن به چند نفر پس قاعدتا اونا حذف میشن. از یه طرف بازه زمانی که در نظر گرفتین کمه و من مطمئن نیستم بتونم توی این زمان کارو تحویلتون بدم.
مقداری از قهوه اش مینوشد.خونسرد است، انقدر از خودش و موافقت من مطمئن است که این اطمینان به صدایش هم سرایت میکند:
- شما جواب مثبت بدین. باقی مسائل رو میشه حل کرد.
نا مطمئن نگاهش میکنم و قهوه ام را مینوشم.
از درب اتاقش که بیرون میرویم هنوز هم نگاه های ازاردهنده اش همراهم است.حس عریانی از زیر این همه لباس دارم وقتی اینگونه سرتاپایم را از نظر میگذراند و میگوید که مشتاق دیدار های بعدیست. اگر این کار را بپذیرم تا اخر مجبورم اورا تحمل کنم. عصبی از بی نتیجه بودن جلسه خداحافظی میکنم . بیخودی با نخی که لای مهره های رنگی دستبندم گیر کرده بازی میکنم و زیر لب غر میزنم. کسری با خنده ای که روی اعصابم ناخن میکشد میگوید: حالا چرا به اون گیر میدی؟ من که میدونم حالت از چی گرفته.
انگشت اشاره ام را طرفش میگیرم و میگویم: تو یکی که دیگه حرف نزن. این چی بود که اخر سر گفتی؟
بعد ادایش را در می اورم. صدایم را کمی بم تر میکنم و میگویم: من قول میدم نظر مساعدشون رو بگیرم ولی در مورد مبلغ قرارداد باید کوتاه بیاین.
دوباره میخندد و میگوید: بده میخوام خرج ساخت ویلامونو در بیارم؟
بعد چشمکی میزند و با التماس میگوید: حالا راضی میشی یا نه؟ بخدا نون چرب و نرمیه.
با کیف ارام توی دستش میکوبم و میگویم: خیلی پررویی. همه طرحها مال منه. این وسط منم که همه چیزمو باید بذارم . بعد تو میخوای هزینه ساخت ویلای خودمو از پول خودم دربیاری و باهام شریک شی؟
هنوز جمله ام تمام نشده که میبینم کسری راست می ایستدو با جدیت به پشت سرم نگاه میکند. برمیگردم تا ببینم کیست که کسری را جمع کرده. کاوه است . با همان صلابت همیشگی و قدم های محکم به سمتمان می آید.کسری جلو میرود و سلام و احوالپرسی میکند. این روی کسری را کمتر میشود دید. کاوه را در آغوش میگیرد و جویای حال کیان میشود. کاوه به خوب استی کفایت میکند . سلام میکنم. سری تکان میدهد. همین. نگاهش که روی صورتم ثابت میشود اخم میکند. منم اخم هایم در هم میرود. کسری گرم گفتگو با کاوه میشود و من به قیافه همیشه طلبکار کاوه فکر میکنم. شانس من است که تازه زمانیکه کمی زندگیم به حالت عادی برمیگردد او را میبینم. با اجازه ای میگویم و به کسری میگویم که تماس فوری دارم و میروم سمت ماشین. سوییچ را به دستم میدهد. قدردان نگاهش میکنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار
#9
توی کارگاه مشغولم. کتیبه هارا صبح از کوره آورده ایم و فردا باید برای نصبشان همراه کسری بروم. کار هتل را نپذیرفتم. دیروز که به خانم ساجدی اطلاع دادم خیلی ناراحت شد و این خودخواهی من را به ضرر مجموعه اش میدانست. من هم از لحن کلامش دلخور شدم. فکرم مشغول است. باید تصمیم های اساسی بگیرم. سر و صدای طبقه بالا توی تصمیمات جدید مصرم کرده. همه از صبح به خانه حاج بابا آمده اند تا کاوه را راضی کنند که طبقه بالای خانه حاج بابا ساکن شود. من اما به این فکر میکنم که اگر کاوه بپذیرد اگر با پسرش به اینجا بیاید، من باید چه کنم؟ نمی توانم اینجا بمانم. نمیخواهم با هربار دیدنش هردو مکدر شویم. اصلا بعضی هفته ها برایم نحسی دارند. مثل این هفته . ان از دیروز و درگیریم با خانم ساجدی و این هم از اتفاقات امروز. شاید بهتر باشد کمی به خودم بیایم. با حاج بابا باید حرف بزنم. خانه نقلی همین حوالی اجاره میکنم . شاید دیگر به شرکت خانم ساجدی هم نرفتم. برای خودم کارهای سفارشی میگیرم. هم در آمدش بهتر است هم آقا بالای سر ندارم.سرم از هجوم افکار بی سرانجام درد میکند.
صدای عمه مهردخت می اید و بعد خودش وارد کارگاه میشود.
- بازم که خودتو این تو حبس کردی عمه.
دست از کار روی کتیبه جدیدم که سبکی مدرن دارد برمیدارم.
- حوصله شلوغی بالا رو ندارم.
در را پشت سرش میبندد و آرام میگوید: من میفهمم ولی این کتایون نمی فهمه از سر ناهار تا حالا مدام با کنایه سراغتو میگیره.
ناراحت میگویم: خوب میگفتی کار دارم.
- گفتم صدبار گفتم ولی زشته بیا بریم یه یکساعتی خودتو نشون بده بعداز ظهر میرن.
حرفش منطقی است. روپوشم را در میاورم .
- فدات بشم عمه جان. حاج بابا هم دیگه الاناست که برسه نمیخوام ببینه که بازم توی کارگاهی.
میخواهد در را باز کند که با دست نمی گذارم و میگویم: عمه اگه من بخوام مستقل بشم حاج بابا میذاره؟
عمه هین خفیفی میگوید .
نگو این حرفو قربونت برم. حاج بابا دق میکنه.
بعد با شک میگوید: بخاطر کاوه میگی؟
دستپاچه میشوم. الکی خودکارها را درون جاخودکاری زیبای سفالی ام که به شکل یک گل باز است میگذارم و میگویم: نه
مستقیم نگاهم میکند و این بار با سرزنش میگوید: هنوزم بهش فکر میکنی.
از این لو رفتگی . از این ضعف در مقابل هر چیزی که به کاوه مربوط است بدم می آید. می گویم: من بیست و هفت سالمه. کار خودمو دارم در آمد خودمو دارم . اصلا زندگی خودمو دارم. نمی خوام سربار باشم.
عصبانی میان حرفم میپرد: کی گفته سرباری؟
- خودم اینطور فکر میکنی.
- فکرت خیلی بیجا میکنه. دیگه هم نمیخوام بشنوم که از این حرفا زدی. به حاج بابا هم چیزی نمیگی. بفهمه ناراحت میشه.
- اما عمه...
دستم را توی دستش میگیرد و میگوید: میدونم بودن کاوه اینجا برات سخته. میدونم یاد روزای سختی که داشتی میفتی ولی تو ارواح خاک بابات، حاج بابا رو ناراحت نکن. اون دلش به بودن تو خوشه.
بخاطر حاج بابا باید چشم ببندم روی همه چیز. بازم چشم میگویم و ساکت میمانم. حاج بابا خیلی حق گردن من دارد.
چشمی میگویم و همراه عمه به طبقه بالا میرویم.از در پشتی وارد آشپزخانه میشویم . از راهروی منتهی به اتاقم میگذرم که مائده و ماهان دوقلوهای کیانوش بدو بدو سمتمان می آیند. با لحن شیرین زبانشان سلام میکنند. روی زانو مینشینم تا همقدشان شوم. می گویم: سلام به روی ماهتون.
لپ مائده را می کشم . – جینگیلیای من چطورن؟
باز هم همزمان می گویند خوبیم. ماهان سرش را نزدیک گوشم می آورد و پچ پچ کنان میگوید: کیمیا جون کی بریم گل بازی؟
میخواهم جوابشان را بدهم که کسری از پشت سر گوش ماهان را می پیچد. اخ ماهان هوا میرود.
- چیکارش داری بچه رو . گوششو ولش کن کسری؟
- چرا الکی دفاع میکنی این دو تا از وقتی اومدن فقط دارن آتیش میسوزونن.
بعد خطاب به ماهان میگوید: بازم رفتی توی گوشی من تمام تنظیماتشو بهم ریختی؟ اخه فسقلی تو رمز منو از کجا فهمیدی؟
- اخ اخ عمو دستتو بردار . درد میکنه.
مائده پای کسری را گاز میگیرد . اخ کسری به هوا میرود. هر دو سریع فرار میکنند. قهقهه ام به هوا میرود. کسری ردشان را دنبال میکند و میگوید: مگر دستم بهتون نرسه. وحشیا.
بعد هم با خشم ساختگی به من میگوید: بخند خنده هم داره. وقتی تمام کارگاهو بهم ریختن منم که بهت میخندم.
سعی میکنم خنده ام را قورت دهم. عمه سیندخت درحالیکه دست وروجکها را در دست دارد به سمتمان می آید. با دیدنش سلام میکنم و گونه اش را میبوسم. در جواب احوالپرسی اش ممنونی میگویم.
عمه رو به کسری میگوید: بچه ها رو چیکار داری؟ همسن اینا شدی؟
کسری با خشم نگاهی به مائده و ماهان که خود را پشت عمه مخفی میکنند می اندازد و می گوید: اینا دست از سر کچل من برنمیدارن. فقط چوب تو اونجام نکردن.
دستش روی کله تاسش می چرخد.
عمه با غضب کسری ای میگوید .
- این حرفا چیه جلو بچه ها میزنی؟ از دست تو اخه چیکار کنم؟
بعد بچه ها را همراه خود به سالن میبرد. کسری لبخند به لب دنبالشان میرود که می گویم: کسری.
بر میگردد. به اتاقم اشاره میکنم و میگویم: میشه یکم حرف بزنیم؟
دنبالم به اتاق می آید . میداند وقتی میخواهم حرف بزنم یعنی حرف مهمی دارم. کمتر پیش می اید که چیزی را بروز دهم و حرفی را به کسی بزنم. معمولا درگیر خودم هستم . دلم نمیخواهد دیگران را قاطی مسائل خودم کنم. صندلی میز آرایشم را برعکس میکند و رویش می نشیند. از توی کمد لباس مناسبی در می آورم. میگوید: چی شده کیمیا؟
لباس را روی تخت میگذارم و می گویم: دیروز به خانم ساجدی گفتم که پروژه هتلو قبول نمی کنم.
با عجله از روی صندلی بلند میشود. صندلی با شدت روی زمین میافتد. می گوید: دیوونه شدی؟ واقعا قبول نکردی؟
خسته از بحث بیخود لبه تخت می نشینم و می گویم: دلایل خودمو داشتم که قبول نکردم ولی حرفم چیز دیگست.
صندلی را بلند میکند و اینبار دقیق روبرویم می نشیند. میفهمد که زیاد روبراه نیستم . می گویم: دیگه نمیخوام برای خانم ساجدی کار کنم.
موشکلافانه نگاه میکند و حرفی نمی زند. ادامه میدهم : میخوام برای خودم کار کنم. یعنی میخوام هردومون برای خودمون کار کنیم.
همچنان با اخم و متفکر نگاهم میکند. با لکنت کمی که دارم نا مطمئن می گویم: ق ... قبول میکنی یه کارگاه کوچیک برای خودمون داشته باشیم؟
یکبار با هیجان و صدای بلند می گوید: بخدا عاشقتم کیمیا.
قلبم از جا می ایستد. سر زنشگر به کسری می گویم: مرگ دیوونه ای مگه.
بلند میشود و میگوید: من که یکساله دارم بهت میگم بیا برای خودمون کار کنیم. تویی که بهونه میاری. مجوز کارمون که آماده است. یه جای کوچیک اجاره میکنیم. کارو شروع میکنیم. مگه غیر از اینه؟
خوشحالم از حس حمایتی که کسری بهم می دهد.
درب اتاق زده میشود . کتایون در را باز میکند و می آید داخل. با اخم های درهم نگاهم میکند و می گوید: سلام.
بلند میشوم . میروم نزدیک و بغلش میکنم. میدانم دلخور است از اینکه نیامدم توی سالن. دست می کشم به شکم بر آمده اش و می گویم: سلام لپ گلی؟ کاکول زری ما چطوره؟
با اخم رو بر میگرداند و پشت چشمی نازک می کند و می گوید: نه که خیلی هم برات مهمه.
کسری به شوخی می گوید: این عشوه خرکی ها رو برای محمد بیا .
جیغ کتایون که به هوا میرود کسری دست روی بینی اش میگذارد و غلط کردم آرامی میگوید و از در بیرون میرود. خنده ام میگیرد.
دست کتایون رو کیگیرم. با اخم میگوید: این چیزا درستش نمی کنه. بیا بریم تو سالن تا صدای بقیه در نیومده. بعدا حسابتو میرسم. دوباره لپش را میبوسم .
اینبار با مهربانی بیشتر می گوید: من از صبح اومدم سرکار خانم یا بیرونن یا توی لونه موش.
پاسخ
#10
همراه کتایون به هال میرویم. سهیلا لباس پوشیده حال و احوالی میکند و میگوید که امشب بیمارستان شیفت دارد و باید برود. طبق معمول دوقلوهای شیطانش مهمان عمه سیندخت هستند. خوش به حال سهیلا که همچین مادر شوهری دارد. عمه سیندخت همیشه هوای عروس و نوه هایش را دارد . از همینجا مدام به سهیلا میگوید که نگران نباشد صبح هم بعد از اتمام شیفتش به خانه برود و استراحت کند . خودش ظهر بچه ها را به خانشان میبرد. سهیلا هم عروس قدرشناسیست. با محبت روی عمه را میبوست و تشکر میکند.
توی جمع خانوادگی ما همه خوشحالند و خوشبخت فقط وصله ناجور من بودم. اهی میکشم و با کتایون مشغول صحبت میشوم. از هر دری صحبت میکنیم. از کارو بار گرفته تا مادر شوهر محمد و خرید عروسی برادر شوهرش. کتایون اصرار می کند که یکروز همراهش برای خرید سیسمونی بروم و من هم صمیمانه می پذیرم. حاج بابا همراه کاوه و کیانوش برای چکاپ قلبش رفته .تازه یاد کیان میفتم. از وقتی آمده ام ندیدمش. انقدر درگیر همه بودم که او را پاک فراموش کردم. رو به کتایون میگویم: کیان رو هم بردن؟
- نه خوابیده.
بلند میشوم و می گویم: میرم یه سر بهش بزنم.
درب اتاق عمه مهردخت را باز میکنم. عمه مهردخت از همه به کیان نزدیک تر است. کلا مهر و محبتش هر کسی را به خود جذب میکند. همیشه عذاب وجدان دارم حس میکنم بخاطر من و حاج بابا به ازدواج فکر نکرد وگرنه زنی به این مهربانی و هنرمند چرا باید مجرد بماند. توی دلم هربار میگویم که هنوزهم دیر نشده چهل سال زیاد هم دیر نبود بود؟
کیان روی تخت عمه خوابیده. درست مثل فرشته ها. بچه ها همیشه در خواب معصومیت خاصی دارند. مخصوصا زمانیکه در خواب میخندند. پتوی کنار رفته را رویش میکشم که چشمانش را باز میکند. انگار انتظار دیدن مرا ندارد که بغض میکند. قبل از اینکه گریه کند در آغوش میگیرمش و میگویم: اقا کیان . عزیزدلم. بیدار شدی؟
لالایی وار تکانش میدهم و با محبت می گویم: میخوام ببرمت یه چیز خوب بهت بدم. یه کادوی خوشگل. بعد نگاهش میکنم . اینبار بجای بغض کنجکاو شده است.
ادامه میدهم: میخوام بهت یه ماشین کوچولو بدم. یه ماشین خوشگل .
چشمانش برق میزند. مستقیم به چشمانش خیره میشوم و میگویم: میای بریم بیاریم؟
سرش را به معنی مثبت تکان میدهد. لپ نرمش را می بوسم. بلندش که میکنم حس میکنم لباسش خیس است. با ترس میگوید: آمپول میزنی؟
دلم کباب میشود برای مظلومیت نگاه و کلامش . میگویم: نه عیبی نداره.
با خنده میگوید: عیبی نداره؟
دوباره تایید میکنم که عیبی ندارد. ساکش را گوشه اتاق میبینم. زیپ ساک را باز میکنم و یکدست لباس تمیز و حوله اش را برمیدارم. میگویم: اول بریم لباساتو عوض کنم بعد میریم ماشینتو از اتاق من برمیداریم.
با تکان سر حرفم را میپذیرد.
*گرماااابه* کنار اتاقم قراردارد. درب *گرماااابه* را باز میکنم و بلوزش را در می اورم. میخواهم شلوارش را در بیاورم که صدای کاوه را میشنوم که در استانه در پشت سرم ایستاده . میگوید: بیا کنار خودم درش میارم.
بلند میشومو سلام میکنم. نمی دانم تا کی قرار است با این اخم ها نگاهم کند. راه را باز میکند تا کنار بروم. از *گرماااابه* بیرون میزنم. با غضب به کیان میگوید: بازم خودتو خیس کردی؟ مگه نگفتم قبل از اینکه بخوابی باید بری دستشویی؟
دلم میگیرد. مگر کیان چند سال دارد که اینگونه با او صحبت میکند. فقط سه سال دارد. به اتاق میروم و لباسم را عوض میکنم. برمیگردم کنار *گرماااابه*. کار شستن کیان که تمام میشود بیرون می آیدبرای برداشتن حوله.پیش قدم میشوم و حوله را به طرفش میگیرم. نگاهی به حوله و بعد من میکند و زیر لب ممنونی میگوید.
کیان حوله پیچ بیرون می آید. لپ هایش گل انداخته . لبخندی میزنم به چهره غمگینش. انگار انرژی میگیرد که او هم لبخند میزند. کاوه با آرامش لباسهایش را یکی یکی میپوشد.واقعا به آن همه پرستیژی که دارد نمی اید که بچه ای را لباس بپوشاند. انقدر با وسواس لباسهای کیان را میپوشد که انگار دارد مهم ترین کار روی زمین را انجام میدهد. همیشه انقدر نکته بین است. او جدی مشغول کارش است و من و کیان هم زیر زیرکی بین خودمان نگاه رد و بدل میکنیم و میخندیم.
کارش که با کیان تمام میشود. کیان به طرف من میدود و میگوید: بریم ماشین؟
بغلش میکنم و میبوسمش و میگویم: از بابا کاوه اجازه بگیر تا بریم.
به کاوه نگاه میکند. دودل است که بپرسد یا نه؟
کاوه پیشقدم میشود و لبخندی به کیان میزند و تایید میکند رفتنش با من را. اینبار منم که با نگاهم از کاوه تشکر میکنم. ته چشمانش نوعی افسوس میبینم. نمی دانم تصور من این است یا واقعیت دارد. من هم بارها و بارها با دیدن کیان افسوس خوردم. دلم میخواست بچه ای داشتم . بچه ای که خون کاوه در رگهایش باشد ولی تقدیر نخواست. الان بچه ای را در بغل دارم که هم خون کاوه در رگهایش است هم چهره اش مثل سیبی است که با کاوه از وسط نصف شده است ولی مال من نیست.
ماشینی که به کیان قول داده ام را به دستش میدهم. کمی بازی میکند. بزودی وروجک ها هم معترض به جمع ما میپیوندند و هدیه شان را میگیرند. بچه ها که سرگرم میشوند به آشپزخانه میروم. همه توی هال نشسته و درگیر صحبتن. عمه مهردخت اما در اشپزخونه مشغول قاچ کردن هندوانه است. کمکش پیش دستی و چنگال و چاقو آماده میکنم . میگویم: بلاخره به نتیجه ای نرسیدن؟
هندوانه خوشرنگ را توی ظرف میچیند و میگوید: کاوه بخاطر حاج بابا قبول کرده .
همه امیدی که داشتم به سراب تبدیل میشود. پیش دستی ها را به هال میبرم. کیانوش را تازه میبنم. با لبخند و ابهت مردانه اش میگوید: خوبی کیمیا؟ خبری ازت نیست؟
- یکم این مدت کارام زیاد بود . انقدر شرمندم نکنین.
کسری میگوید: تازه قراره کارامون چند برابرم بشه. دیگه کلا ناپدید میشه.
همه با کنجکاوی به کسری نگاه میکنند و منتظر ادامه اند. اما من حرص میخورم که چطور نمی تواند حرفی را توی دلش نگه دارد.
پیش دستی آخر را روبروی کاوه میگذارم.روی تنها جای خالی که کنار اوست مینشینم.
کسری میگوید: میخوایم مستقل بشیم. شرکت خودمون با کارای خودمونو داشته باشیم.
کیانوش نگاهم میکند و میگوید: اینکه خیلی خوبه.
لبخند نصفه نیمه ای میزنم و میگویم: فعلا در حد حرفه.
کسری: خوب حرفی که تو بزنی حتما عملی میشه.
کاوه بدون اینکه مخاطبش من باشم میگوید: فکر جا و مکان کارگاه رو کردین. میدونین هزینه اولیه ای که برای یه شرکت لازمه چقدره؟ چند نفر نیرو لازم دارین ؟همین طوری که نمیشه یه کاری رو شروع کرد.
عصبی میشوم از اینکه همیشه مرا دست کم میگیرد میگویم: فکر همه جاش رو کردم یه مقدار پس انداز دارم.
میان حرفم می آید و میگوید: یه مقدار ؟ دقیقا چقدر؟
- پنجاه شصت میلیونی هست.
با تمسخر میگوید: 50 ، 60میلیون؟
همه ساکت شده اند و دوئل کلامی ما را گوش میکنند.
- با 60 میلیون یه زیرزمین 30متری هم بهتون نمیدن. بهتره بیشتر فکر کنین.
صدای حاج بابا همه نگاه ها را به سمتش برمیگرداند. میگوید: من حاضرم باهاشون شریک بشم.
با نگاهم التماس میکنم . حاج بابا نه . نگو . بیشتر از این مرا شرمنده نکن. بیشتر از این بین نوه هایت حساسیت ایجاد نکن. بلند میشوم و میروم سمتی که حاج بابا دست به عصا ایستاده. دستش را میگیرم و کمکش میکنم تا روی مبل بنشیند .- مرسی بابا جان.
در گوشش آرام میگویم: حاج بابا خواهش میکنم.
انگار میفهمد چه میخواهم بگویم که چشمانش را روی هم میگذارد و میگوید که میداند چه میکند.با استرس میروم تا برای خودم صندلی بیاورم که کسری میگوید. بشین من میارم. روی مبل مینشینم و نگاهم تلاقی میکند با نگاه کتایون. توی هم رفته است. چند وقت پیش بود که محمد برای گسترش فروشگاهش همراه کتایون امده بودند و از حاج بابا کمک میخواستند . حاج بابا نپذیرفته بود و گفته بود که وقتی سرمایه کافی ندارد نباید به فکر گسترش فروشگاهشان باشند . و حالا توی جمع میگفت که میخواهد با من شریک شود. من هم جای کتایون بودم ناراحت میشدم. چقدر خوب است که محمد به ترکیه رفته تا برای فروشگاه جنس بیاورد. چقدر خوب که اینجا نیست تا مثل کتایون ناراحت شود. با این رفتارهای حاج بابا این منم که آب میشوم.
حاج بابا می گوید: من با کیمیا و کسری شریک میشم . دوسوم سود برای اونا و یک سومی که میمونه رو بین چهارتا نتیجم تقسیم میکنم. اینطور هم به اونا کمک میکنم هم بقیه هم این وسط بین نصیب نمیمونن.
خوشحالم از وعده حاج بابا ولی ته دلم یک چیز سر ناسازگاری دارد ،دینی که تا ابد بر گردنم دارد شهد شیرین را تلخ میکند. برق چشمان عمه سیندخت، خوشحالی کتایون و کیانوش و در اخر رضایت کاوه . همه و همه برایم ارزشمندن. من یک خانواده صمیمی میخواهم . همین. یک زندگی آرام میخواهم بدون دین.
لبخند میزنم به ظاهر .حاج بابا از لبخندم رضایت برداشت میکند. از همان جا برایش بوسه ای میفرستم که سرش را با خنده تکان تکان میدهد.
همه خوشحالند و با هم حرف میزنند اما این میان کاوه حرفی میزند که همه سکوت میکنند.
- به نظر من کیمیا میتونه روی قرارداد هتل فکر بکنه. با سودی که از کار هتل عایدش میشه نیازی به شریک و سرمایه گذاری کسی هم نیست.
همه توی شک هستند. ته دلم قند می سابند. حسی که دارم قابل وصف نیست. درست است که کار هتل را دوست ندارم درست است که جواب منفی داده ام ولی اگر بپذیرم بدون دین و منت کسی کاری را شروع میکنم که میخواهم. اگر تا الان برای خانم ساجدی کار کردم دلیلش این بود که سرمایه کافی نداشتم. دلیلش این بود که نمی خواستم حاج بابا کمکم کند. دلم میخواست یکبار هم که شده بدون کمک حاج بابا خودم را ثابت کنم. به همه کسانی که در این جمع هستند. به همه بگویم که من کیمیا حتی اگر حمایت حاج بابا را هم نداشته باشد موفق است. اینبار لبخندم واقعیست.
کسری سکوت را می شکند و می گوید: به نظر منم قرارداد هتل یه جهش بزرگه برای کیمیا. به خودشم گفتم قبول بکنه .
حاج بابا که از قرارداد بی اطلاع است می گوید: من که چیزی در مورد قرارداد هتل نمی دونم ولی اختیار این تصمیم با کیمیا باشه. الانم که کاوه تاییدش کرده دیگه خیالم راحته.
تمام حس قدردانیم را توی چشمانم میریزم و به کاوه نگاه میکنم. نگاهش خاکستریست. کدورتی که از من در دل دارد انگار پاک شدنی نیست. التماسش میکنم که تمام کند خاکستری ها را.
کیان بدو بدو خودش را در بغل کاوه جا میدهد . نگاهمان از هم جدا میشود.
کیان ماشینش را به کاوه نشان میدهد.
یکی دو ساعت میمانند . کاوه همراه کتایون میرود به خانه شان تا تنها نباشد. موقع رفتن کیانوش آرام میگوید که فقط به خودم فکر کنم. درست است که اگر با حاج بابا شریک شوم به نفع همه انهاست ولی اصرار کرد که به خودم و خودم فکر کنم . به موفقیت خودم و نه هیچ کس دیگر.پسر عمه هایم هر دو خوب هستند و آقا. باید به عمه سیندخت بخاطر داشتن چنین بچه هایی تبریک گفت.
بیشترین خوشحالیم امشب بابت دلگرمی ایست که از حرفهای کیانوش گرفته ام. خوب است که گاهی بعضی ها شده باشد با کلام به تو اطمینان بدهند که پشتت هستند . خوب است که بگویند هر تصمیمی میگیری درست است و ما به تو ایمان داریم.
بعد از رفتن انها با مادر تماس میگیرم. برایش از حاج بابا و شرکتی که قرار است بزنیم میگویم. مثل همیشه خوشحال میشود و برای حاج بابا دعا میکند. برایش از کاوه و امدنش به تهران نمیگویم. نمیخواهم غصه مرا بخورد. قول میدهم که اخر هفته به دیدنش بروم.اخر هفته تولد احمدرضاست و میدانم که منتظر هدیه ایت که قولش را ماههاست به او داده ام.همیشه هم روزهای بدشانسی ام نیست. میشود در اوج سختی ها کمی به ارامش رسید وقتی صدای خنده های مادرت را می شنوی.
پاسخ
 سپاس شده توسط عاشق بهار


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان