رتبه موضوع:
  • 8 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان وِیلان
#31
بیتا وسط کوچه نشسته بود ، دستهایش هم جلوی صورتش...
آنا به زور گفت : غلط کردم ...
بنیامین خودش را کشید سمت درب راننده ...
آنا باز سد راهش شد ...
موهای بلوطی خوشرنگش از عرق بود یا هرچیز دیگر چسبیده بودند به پیشانی اش!
انا نالید : غلط کردم رفتم... بذار امشب پیشم بمونه ... !
بنیامین با مسخره گفت: یه شب بمونه پیشت !
آنا با گریه گفت : یک ساعت ... بذار باهاش حرف بزنم. ازش خداحافظی نکردم هنوز...
بنیامین نگاهش کرد .
انا ناله کرد : ببخشید غلط کردم ... تو رو خدا بنیامین ... با این حال نبرش... گناه داره ... کوفتش شد ، من غلط کردم تقصیر من بود ... همش تقصیر من بود!
دستش را رساند به بازوی بنیامین و گفت : غلط کردم ... تو رو خدا بنیامین ...
داشت بدتر از رهام هق میزد ...
پنجه اش را مشت کرد کوبید به سینه ی بنیامین و گفت: تو رو خدا بی انصاف بچم داره از گریه خفه میشه !
بنیامین آنا را هل داد .
آنا روی کاپوت جلوی ماشین افتاد .
در سمت راننده را که باز کرد ، رهام خودش را روی صندلی جلو کشید ، بنیامین با سرعت دنده عقب گرفت ، سرعتش را کم کرد ، خواست دور بزند که درب سمت شاگرد باز شد ، رهام خودش را از ماشین به بیرون پرت کرد !
آنا جیغ زد ، بیتا بلند شد ، مرتضی دوید ...
رهام با گریه و جیغ همانطور روی زمین پهن شده بود ، بنیامین با حرص از اتومبیلش پیاده شد ،زودتر از بقیه بالای سر رهام زانو زد.
دستش رفت بالا که آنا خودش را رساند و جیغ زد : رهام ...
بنیامین بی توجه به آنا رو به رهام که هق میزد و دهانش را باز کرده بود و زار میزد گفت: چه غلطی میکنی توله سگ !
آنا رهام را بغل کرده بود .
پشت سر هم می گفت: هیچی نشده ... هیچی نشده ...
صورتش را میان دستهایش گرفت ... چانه اش خراش برداشته بود و ساعدش...
سرش را کشید توی سینه اش و دوباره گفت : هیچی نشده پسرم... رهامم ... هیچی نشده مامان . گریه نکن پسرم ...
بنیامین آنا رانگاه می کرد... تمام صورتش قرمز بود، پر از رد اشک !
مژه هایش خیس خیس بود ! ... چشمهایش سرخ بود ! درست همرنگ شال روی سرش... !
رهام هنوز گریه میکرد ... سرش را فرو کرده بود درشانه ی آنا ... ندیده می توانست حدس بزند ،
یقه ی مانتویش را گرفته بود به دندانش وزار میزد !
بنیامین کلافه گفت : رهام نمیای ؟!
صدای جیغش در همان حال درامد !
بنیامین با تاسف گفت: رهام دیگه منو نمی بینی ها ! بمون پیش مادرت !
و با پوزخندی چشم از چشمهای گرد شده ی آنا گرفت و دوباره سوار ماشینش شد !
صدای جیغ لاستیک ها و سرعت سرسام آور بنیامین باعث شد نفسش حبس شود !
دستی روی شانه اش آمد .
سرش را به عقب چرخاند .
بیتا بود ...
با ناله گفت : دیدی چی شد بیتا ! دیدی ...
بیتا اشکهایش را پاک کرد و گفت: فعلا برو خونه. استراحت کن ...
و دستش را روی موهای رهام کشید وگفت: درست میشه آنا ...
شانه ی رهام را بوسید و گفت: عمه چه کاری بود کردی ...
دست آنا را کشید ، نفسش را فوت کرد و گفت : بروخونه . بعد باهم حرف میزنیم !
آنا اب دهانش را فرو داد و گفت :میری پیشش؟!
بیتا تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد !
پاسخ
#32
________________________________________________
دگمه ی طبقه ی ششم را زد . سرش را به آینه تکیه داد .
بیتا دو کیسه آشغال به سمتش گرفت و گفت: تو چطوری تو این خونه زندگی میکنی ؟! چرا انقددیر کردی ...
با حرص گفت : افتادی به جون خونه ی من؟!
بیتا دسته ی تی را دست به دست کرد و گفت: واقعا همه جا رو گند گرفته بود ! تو وسیله خریدی زیرشون رو جاروبرقی نکشیدی؟!
بنیامین هلش داد و گفت: بیا چای و گزتو بخور برو رد کارت دخترجون !
بیتا با خنده ، دسته ی تی را کنجی تکیه داد و گفت: چرا انقدر دیرکردی !
بنیامین با مکث گفت: هیچی . ماشین تو کوچه بود ، تا ببرمش تو پارکینگ بذارم طول کشید !
بیتا دو لیوان چای ریخت و پشت میز اشپزخانه نشست و گفت: ظرفاتو گذاشتم تو ماشین، قلقشو بلد نیستم چطوری روشن میشه ... اما لباس شویی تو روشن کردم !
بنیامین نیشخندی زد و گفت: نه خوشم اومد تر و فرزی! استخدامت میکنم!
بیتا سرخوش خندید و بنیامین گفت: خوبه چایی تو خوردی ، تمیزکاریتم کردی ... خنده هاتم تموم شد. به سلامت !
بیتا ماتش برد.
مکثی کرد تا بنیامین بخندد اما نخندید چهره اش که حداقل جدی بود !
از چشمهایش می بارید چقدر شوخی ندارد !
با شیطنت گفت: اصلا من بخوام شب اینجا بمونم بیرونم میکنی؟!
بنیامین سرش را به علامت آره تکان داد و گفت : بیتا دارم زنگ میزنم به آژانس ...
بیتا با اخم گفت: چرا خودت منو نمی رسونی !
بنیامین تند نگاهش کرد که بیتا رفع و رجوعش کرد و گفت: منظورم اینه که شام بیای خونه ی ما ... چیه انقدر تنهایی تو لاک خودتی ... هان؟! اصلا میریم دنبال اقا جون و مامان و بردیا ... دور هم شام باشیم خانوادگی؟! مثل قدیما !
بنیامین بی حرف تلفن را برداشت.
بیتا جلویش ایستاد و گفت: هرچی تو بخوای درست میکنم هان؟سالاد الویه یا چی دوست داری؟ کتلت هان؟! ... یا اصلا الکی چه زحمتی ... شام میریم بیرون ... دورهم ... هان؟! یا میخوای به مرتضی بگم جوجه آماده بگیره میریم خونه اقاجون اینا جوجه کباب میخوریم !
بنیامین منتظر بود ... بعد از سه بوق مردی جواب داد.
بنیامین سلام کوتاهی کرد و گفت: اشتراک 1740 هستم . یه ماشین میخواستم برای ... !
-...
بنیامین مکثی کرد و گفت: خانم ملکی هستند؟!
-...
بنیامین اوهومی گفت و ذکر کرد : لطفا خانم ملکی رو بفرستید . بله خودم حساب میکنم. تشکر.
و تماس را قطع کرد.
نگاهی به قیافه ی خشک بیتا کرد و گفت: گفتم راننده اش یه خانم باشه!
بیتا با ناراحتی گفت: یعنی دو ساعته الکی دارم نقشه میچینم بنیامین؟!
-باشه هفته ی دیگه ، که رهامم باشه!
هرچند به گفته اش نمی توانست اعتماد کند ، بعید میدانست رهام از مادرش دل بکند !
-حالا امشب تو بیا ... هفته ی دیگه هم با رهام !
بنیامین بی حوصله از اصرار بیتا گفت: بدون رهام بهم خوش نمیگذره بیتا ! هفته ی دیگه همه رو جمع کن اینجا! همین جا هرکاری دلت خواست بکن!
بیتا چشمهایش برقی زد و گفت: تو رو خدا راست میگی؟!
بنیامین مانتوی بیتا را که روی دسته ی مبل انداخته بود را برداشت و به دستش داد و گفت: بپوش زودتر برو دنبال کار و زندگیت ! خوب نیست مرتضی رو انقدر تنها میذاری!
بیتا خنده ای کرد و گفت: اون موقع که اومد خواستگاریم تو که مخالف سرسخت بودی حالا شدی هواخواهش!
-اره مخالف بودم که یه جوون بنده ی خدا بدبخت نشه ... و چشمهایش را درشت کرد و گفت: که شد!
بیتا مشتی به پهلوی بنیامین زد و گفت: میذاشتی برات شام بپزم بعد میرفتم ...
-خودم میپزم یه چیزی. بیام تا پایین؟!
بیتا نفهمید کی تا دم در ورودی خانه رسیدند .
سرش را به علامت نه تکان داد و گفت: حواسم هست منو انداختی از خونه ات بیرون !
بنیامین لبخندی زد و همان موقع صدای ایفون بلند شد.
بنیامین کفشهایش را پوشید و گفت: تا پایین باهات میام.
بیتا چند باری تعارف کرد که نیاید ، اما به گوش بنیامین نرفت ، تا سوار تیبای سبز خانم ملکی شود و از پیچ کوچه رد شود ، جلوی در ایستاد !
پوفی کرد و وارد ساختمان شد. پا تند کرد و راهش را سمت پارکینگ کج کرد. آرزو روی صندلی عقب مچاله شده بود !
در عقب را باز کرد ، آرزو با ترس پرید .
بنیامین صاف ایستاد و گفت: پیاده شو بریم بالا .
آرزو بغض کرده بود و گفت: پام خیلی درد میکنه !
بنیامین سری از روی تاسف تکان داد و گفت: با این وضع ببرمت درمانگاه گیر میفتم که یا بهت زدم یا خودم دست روت بلند کردم! بیا بریم بالا یه کاریش میکنم!
آرزو فرمانبردار ، به آرامی از ماشین پیاده شد ، داشت نقش زمین میشد که بنیامین دستش را گرفت و گفت: یواش !
پاسخ
#33
آرزو با ترس نگاهی به برق چشمهای یشمی بنیامین انداخت و گفت: چشم... بخدا هیچی... هیچی نیست که بخوای نگرانش باشی!
بنیامین عقب کشید و گفت: برو دوش بگیر. انتهای راهرو در دوم!
دستهایش را درجیبش فرستاد و وارد اشپزخانه شد . بدون اینکه اهمیتی به وجود آرزو بدهد ، درب یخچال را باز کرد. میخواست امشب برای رهام پیتزای خانگی درست کند!
میخواست تمام یک هفته دوری را امشب جبران کند !
یک بسته خمیر پیتزا بیرون اورد .
ظرف در دار محتویات قارچ های ریز شده را روی اپن گذاشت . پنیر پیتزا را باید رنده میکرد ، کاغذ دور سس قرمز را توی سطل زباله انداخت.
فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی را از سبد سبزیجات یخچال برداشت،میخواست انها را بشوید که چشمش به کوله ی ارزو افتاد.
با فکری که به سرش زد ، کل بساط پیتزای خانگی را به حال خودشان گذاشت و از اشپزخانه خارج شد.
با تعلل کوتاهی مقابل کیف ارزوزانو زد ، زیپش را باز کرد و تمام محتویات را با هم وسط پذیرایی خالی کرد ... همان آت اشغالهایی که حدس میزد ! رژ لب و چند رقم لاک و یک مشت اشغال دیگر !
جز یک تکه کاغذ چیز دیگری به نظر با ارزش نمی امد .
کاغذ را که باز کرد تازه دو زاری اش افتاد ! سونوگرافی بود ... واقعا باردار بود ! با حرص باقی بساط را در کوله ریخت . کوله را روی مبل انداخت ، سر پا شد.
برگه ی سونوگرافی را به کناره ی رانش چند بار پیاپی کوبید ، نمیخواست به فکر توی سرش جولان بدهد ... نمیخواست اجازه ی خود نمایی بدهد .
برگه را روی میز شیشه ای جلوی راحتی ها انداخت.
دستهایش را بالا برد . پنجه هایش را در موهایش فرو کرد .
در خانه با سر و صدایی باز شد !
جلوی درگاه اشپزخانه ایستاده بود ... دستش را به دیوار گرفت... سرش را به سمت چپ ، همان سمتی که در ورودی خانه بود، کج کرد .
قد و قامت رهام پیدا شد .
با دو خودش را به او رساند و گفت: سلام . من امروز کار اشتباهی کردم. من معذرت میخوام !
و انگشت کوچکش را بالا اورد و گفت : آشتی؟!
بنیامین حتی نگاهش هم نکرد ...
تمام حواسش پیش او بود !
با یک پیرکس توی دستش و یک مانتوی گلبهی و شال صورتی کنار در ایستاده بود ... لبخند میزد ! دندان هایش را همه با هم نشان می داد !
رژلب صورتی با شالش و موهای بلوطی اش همخوانی داشت !
رهام بلند گفت : مامان من معذرت خواهی کردم !
و چشمش افتاد به ماشین قرمز کنار شومینه!... با هیجان از بنیامین فاصله گرفت و با صدای بلندی گفت : مال منه؟! این مال منه ؟! آخ جون ... از مال فرهاد هم مدلش بالاتره !
وپشت فرمانش قرار گرفت.
باز ناباورانه پرسید: بنیامین این مال منه ؟!!!
آنا کفشهایش را دراورده بود.
با پاهای *بدون پوشش* و لاک سفید ناخن های پایش روی سنگها جلو می امد !
خط اتوی شلوار سفیدش زیادی تیز بود ! جلوتر که آمد عطر خنک و میوه ای اش تا سر شامه اش را سوزاند ! بیشتر انگار یک پاستیل صورتی جلویش ایستاده بود ... تا زن سابقش!
.
.
پاسخ
#34
انا چاقو را روی تخته گذاشت ...
بی معطلی از اشپزخانه بیرون امد .
رهام با سرخوشی جلوی مادرش را گرفت و گفت: ببین چطوری ماشین سواری میکنم ...
بوقی زد و دور زد .
آنا وسط هال ایستاده بود.
به سمت بنیامین که تکیه اش به ستون کنار اشپزخانه بود نگاهی کرد وگفت: کسی تو *گرماااابه*ه؟!
بنیامین حرفی نزد .
آنا نگاهی به دور وبر انداخت. با دیدن کوله ی آبی رنگی روی مبل تک نفره با قدم های سستی جلو رفت وگفت: این کوله مال کیه؟!
دیگر نمی خندید !
اخم کرده بود ! ابروهای نسکافه ای اش خیلی زود گره خوردند !
چشمش به برگه ی روی میز شیشه ای افتاد.
انتهای راهرو انگار شنید دری باز و بسته شد !
بنیامین نفسش را ارام فوت کرد .
آنا پوزخندی زد و گفت: کی تو *گرماااابه*ه بنیامین؟!
برگه را برداشت و گفت: این چیه ...
چشمهایش درشت شد ! یعنی داشت از حدقه در می امد ! ماتش برده بود ... همانطور هاج و واج به آن برگه ی سیاه و سفید نگاه میکرد !
بی سواد که نبود ... قد نه ماه از آن برگه ها در البوم جمع کرده بود ... خودش هم جمع نمی کرد بنیامین تمامشان را جمع کرده بود ... آلبوم رهام با این برگه ها شروع میشد !
از اولین تا اخرین ...
با یک دستبند بیمارستانی یک البوم تمام می شد ... البوم بعدی مال یک سالگی بود ... بعد هم دو سالگی... رهام بیشتر از ده تا البوم پر کرده بود !
با همان حالت گیجی گفت: بنیامین این سونوگرافی کیه؟!
خواست به سمت راهرو برود که بنیامین سد راهش شد و گفت: اومدی شام بخوری با من و پسرت خرابش نکن ! بعدا توضیح میدم!
رهام رانندگی نمیکرد . توی ماشین نشسته بود ... کمی با ترس... کمی با اضطراب...
فاصله ی مادر و پدرش از حد مجاز نزدیک تر شده بود !
قرمزی صورت مادرش هم اخطار بود ...
حالت پدرش هم اخطار بود ...
ارام پیاده شد و گفت: نمیخوایم الویه بخوریم؟!
آنا بغض کرده بود ...
خواست بنیامین را دور بزند که بنیامین مچ دستش را گرفت، دستش خورد به زنجیری که خودش برای آنا خریده بود. زنجیر سفید نازک با دو اویز ماه و ستاره ... آنا ان را دست راستش می بست، چشم در چشمش انداخت و گفت: خرابش نکن آنا ... اومدی یه شب خوب برای رهام بسازی من حاضرم ...
و همانطور که به چشمهای ملتهب انا زل زده بود گفت :رهام بریم شهربازی ؟!
رهام با هیجان جیغ کشید و گفت: اخ جون... بریم ... تو رو خدا بریم...
از ماشیشن پیاده شد و کنار مادرش ایستاد و گفت: بریم مامان...تورو خدا بریم... مامانی ...
آنا ساکت بود ...
بنیامین لبخندی زد و در چشمهای آنا فرو رفت و گفت: مثل قدیم ... بساط میبریم پارک، همین الویه اتو ... سه تایی، بدون سرخر.
آنا چیزی نگفت .
بنیامین لب زد : قول میدم چیزهایی که سرت و گیج می بره سوارت نکنم !
آنا نگاهش را از نگاه سبز و قرمز بنیامین برداشت ...
دستش را از دست بنیامین بیرون کشید ...
بنیامین کاغذ را از دستش کشید و مچاله اش کرد و گفت: این به من مربوط نیست !

.
پاسخ
#35
*****************************
یک مقوا از پیشخوان دکه ی چای فروشی برداشت و دو لیوان کاغذی محتوی اب جوش و تی بگ را رویش گذاشت .
آنا زانوهایش را بغل کرده بود ، حواسش به رهام بود که با توپی که بنیامین برایش برده بود ورجه وورجه می کرد !
کنار آنا نشست و گفت: دفعه ی بعد یادم باشه فلاسک بیارم !
آنا نگاهش کرد و با طعنه گفت: مگه دفعه ی بعدی هم وجود داره ؟!
بنیامین محل نداد ، نخ تی بگ را گرفته بود و در لیوان بالا و پایینش می کرد !
رهام توپ را پرت میکرد می دوید دنبالش... دوباره پرتش میکرد ... دوباره می دوید دنبالش !
آنا پوفی کرد و چهارزانو شد !
بنیامین یک لیوان چای را مقابلش گذاشت و آنا برای بار چندم پرسید : نمیخوای حرف بزنی؟!
بنیامین لیوان را مقابل صورتش نگه داشت و حین بوییدن عطر چای گفت : چی بگم !
-بگو تو *گرماااابه* خونه ات چه خبر بود !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: یکی داشت دوش میگرفت!
انا با حرص گفت : اینو خودم میدونم ... ولی کی بود ! چه کاره بود ؟! از کی اومده بود ... ! اسمش چی بود !
بنیامین بلند گفت: رهام دور نشو ...
رهام به سمتش دوید و گفت: نمیای بریم قطار سوار شیم؟!
بنیامین لبخندی زد و گفت: صفش شلوغه ... یکم خلوت شد میریم ...
رهام گونه ی بنیامین را بوسید و باز به سمت توپش رفت ...
آنا کلافه گفت: من فهمیدم که تو نمیخوای بهم توضیح بدی ... ! گفتی شامو بخوریم بعد ... گفتی رهام چند تا وسیله سوار بشه بعد ... گفتی بذار این شانسی رو ببرم بعد ... گفتی چای بخوریم بعد ... بگو دیگه بنیامین ! گفتی اعتماد کن .صبر کن ... جیک نزدم !
بنیامین پوزخندی زد و گفت: بخاطر رهام بود !
آنا با تشر گفت: پس فکر کردی به خاطر تو بود خفه خون گرفتم؟! اون کی بود تو خونه ات !
بنیامین چای نیم خورده اش را روی صفحه ی مقوایی گذاشت ، کف دستهایش را عقب برد و پاهایش را دراز کرد .
چشمهایش به آسمان سیاه بود ... انقدر غبار همه جا را گرفته بود که نه ابری پیدا بود نه ماه وستاره ای !
آنا دستی به صورتش کشید ، کیفش را برداشت ، زیپ پشتی اش را باز کرد ، قوطی سفید کوچکی را بیرون اورد.
بنیامین با اخم تماشایش کرد ، درب قوطی را که باز کرد ، بنیامین بلند شد ، دوباره به دکه رفت. با بطری آب کوچکی برگشت.
آنا چپ چپ نگاهش کرد ، بطری را گرفت و دو قرص را بلعید !
کف دستش را به پیشانی اش کشید وبنیامین گفت: باز که شروع کردی !
آنا بی توجه به حرفش گفت: بگو بنیامین. یک کلمه بگو صیغمه ... دوستمه ... *عزيز*مه ... بگو راحتم کن ! داری دیوونم میکنی !
بنیامین چهارزانو رو به روی آنا نشست و گفت: نه صیغمه ، نه دوستمه نه *عزيز*ه ! اینو از سر شب ده بار گفتم!
آنا کفری گفت: پس تو *گرماااابه* خونه ی تو چه غلطی میکرد؟!
بنیامین مسخره گفت: خودشو میشست!
آنا بطری را به سمتش پرت کرد و گفت: بنیامین داری خفم میکنی !
و با مکثی گفت : این همونیه که زنگ میزد ؟! همونه نه؟! همونیه که تو میگفتی نمیری سراغش... ! حالا از *گرماااابه* خونه ات سر درمیاره ... حالا حامله است !
-گفتم از من نیست !
آنا پوفی کرد و گفت: بگو کیه... اسمش چیه ؟! چند سالشه؟ از کجا پیداش شده ؟! چرا انقدر زود جای منو گرفته ...
بنیامین با صدای بلند خندید ...
آنا قطره اشکش پایین چکید !
بنیامین همانطور که می خندید ، سرش را تکان داد و گفت: خدایا ... خدایا !
انا بالا را نگاه کرد تا باقی اشکها پایین نیایند ...
بنیامین مستقیم نگاهش کرد وگفت: چی بگم بهت آنا !
-حقیقتو ... اصلا نه ... دروغ بگو ... فقط یه چیزی بگو این صدای تو سرم لال شه !
بنیامین نفسش را پوف کرد.
-اگر بگم *عزيز*ه ی سابق بردیا با یه برگه ازمایش بهم پناه اورده ، باور میکنی ؟!!! اگر بگم حدسم اینه که بردیا یه گند بزرگ بالا اورده باور میکنی ؟!!! یه گندی که حتی اگر به تو هم زنگ بزنه و تو بهم نگی نشه جمعش کرد!!!
آنا ماتش برد ... انتظار نداشت بردیا بند را آب داده باشد ! آن هم به بنیامین ... !!!
به زور گفت: تو از کجا میدونی!
-خودش گفت ...
آنا چتری اش را با تکان دلبرانه ای که عادتش بود از جلوی چشمش کنار زد و گفت: خواستم بهت بگم ... اجازه نداد !
بنیامین حرفی نزد.
آنا کلافه از سکوتش نگاهش کرد و گفت:اما دروغ به این شاخ داری صدای تو سرمو ساکت نمیکنه بنیامین ...
چشمهای سبزش را درشت کرد وگفت:
-اگر بگم طرف *عزيز*ه ی خودمه و بعد از رابطه با من رفت دوش بگیره صدای تو سرت و خفه میکنه؟!
آنا حرصی گفت : نه شوخیت معلومه نه جدیت !
بنیامین نگاهی به خانواده های دور و اطرافش انداخت و گفت: بنظرت کدوم یکی از این خانواده هایی که دورمون نشستند ، طلاق گرفتند ...
انا میان کلامش با طعنه گفت: کدوم یکی از این زنا ، دنبال ادم تو *گرماااابه* خونه ی شوهرشونن!
بنیامین لبخندی زد و گفت: حقیقتو گفتم . اینکه باور نمیکنی مسئولش من نیستم !
خواست بلند شود که آنا گفت: تو چرا باور نکردی که من درخواست طلاق ندادم!
.
.
پاسخ
#36
سوار قوی چرخشی بودند ... رهام برای بنیامین دست تکان می داد ! آنا حواسش جای دیگری بود.
بنیامین ارنجش را تکیه داده بود به میله های رنگارنگی که دور تا دور قوهای موزیکالی که می چرخیدند ! کیف و تلفن همراه آنا دستش بود ! ساعت از ده گذشته بود .
با صدای موبایل آنا به صفحه اش نگاه کرد...
احسان فرح بخش روی صفحه ی تلفن همراهش روشن و خاموش میشد!
تمایلی نداشت تا پاسخ بدهد . هیچوقت اینکار را نکرده بود !
تلفن آنا دوباره زنگ خورد... محل نداد.
رهام باز برایش دست تکان داد ، یک لبخند زورکی روی *صورت*ش چسباند و جواب رهام را داد .
بالاخره موزیک کودکانه قطع شد و قوی سفید رنگی که آنا و رهام سوارش بودند نگه داشت ، کیف و تلفن همراه آنا را تحویلش داد و گفت : یکی چند بار زنگ زد .
آنا نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت ، رهام با غر از خستگی به بنیامین گفت : بیام رو شونه ات ؟!
بنیامین با یک حرکت رهام را روی دوشش نشاند ... آنا با قدم های اهسته ای پشت سر بنیامین راه می امد. تمام حواسش به صفحه ی گوشی بود .
بنیامین محلش نداد ، رهام را پایین گذاشت و زیرانداز حصیری را لوله کرد. توپ رهام را توی سبدش انداخت ... عروسک را هم برداشت.
ظرف الویه و باقی نان ها را زیر بغلش زد که رهام با کلافگی گفت : من جیش دارم !
آنا فورا خودش را رساند وگفت: من می برمش!
بنیامین سری تکان داد و گفت: اینا رو میذارم تو ماشین .
آنا دست رهام را گرفت ، بنیامین درب صندوق عقب ماشین را باز کرد ... احسان فرح بخش آشنا بود ! هم اسمش... هم فامیلی اش. قبلا هم شنیده بود!
حتی اگر کمی این افکار سردرگمش اجازه می دادند حتم داشت چهره اش هم دیده است !
پشت فرمان که قرار گرفت تلفن همراهش را دراورد.
شماره ی آرزو را گرفت.
بعد از دو سه بوق با صدای خواب الود و گرفته ای جواب داد.
-الو ؟!
-بنیامینم !
ارزو هوشیار شد و گفت: سلام. جانم . چیزی شده؟!
-خواب بودی؟!
آرزو با من من گفت: آره... یعنی تو چرت بودم. رو تختت نبودما. رو زمین ملافه انداختم رو این کوسن مبل خوابیدم بخدا !
بنیامین پوفی کرد و گفت: مهم نیست کجا خوابیدی . چیزی خوردی؟!
ارزو اهسته در گوشی با خجالت زمزمه کرد : همه اون چیزهایی که میخواستی باهاشون پیتزا درست کنی املت درست کردم . ببخشید !
بنیامین نیشخندی زد و گفت: خوبه. در و قفل کن . من نمیام .
ارزو با بغض گفت:چرا ... الکی اواره ات کردم نه؟!
بنیامین چیزی نگفت .
ارزو با شرمندگی گفت: نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. هیچکس در حقم همچین کاری نکرده بود.
بنیامین تماس را قطع کرد .
آنا سوار شد . رهام بالافاصله روی صندلی عقب وا رفت ، بنیامین دنده عقب گرفت .
آنا نگاهی به چشمهای بسته ی رهام و صورت قرمز و لپ های اویزانش انداخت و گفت: موبایل منو جواب دادی ؟!
-نه ...!
آنا نگاهی به صورت بی تفاوتش انداخت و آنا پرسید : رهام و ببرم پیش خودم؟!
-اره .
آنا با تشر گفت: که تو به جشن و بزمت برسی؟!
بنیامین پوزخندی زد و جوابش را نداد.
آنا حرصی توپید: رهام و میبری پیش خودت !
بنیامین سرش را به علامت باشه تکان داد .
آنا براق گفت: میخوای ببریش تو خونه پیش اون زنه ؟!
بنیامین راهنما زد ، جلوی دکه ی نگهبانی ایستاد ، پول پارکینگ را پرداخت کرد و از محوطه ی شهربازی خارج شد.
آنا دومرتبه پرسید: باتو ام بنیامین ... بچه ی منو میخوای ببری تو خونه ای که اون زنم هست؟!
-پس ببرش ... !
انا با تاسف گفت: که بی سرخر هر غلطی دلت خواست بکنی بنیامین ! باشه به جهنم. رهام و با خودم می برم . تو هم هر کاری دلت خواست بکن !
رویش را با قهر برگرداند سمت خیابان...
تا رسیدن به خانه ی آنا هیچکدامشان حرفی نزدند ، مقابل درب سفید پارک کرد ،
آنا خواست پیاده شود که بنیامین پنجه هایش را دور مچ دست آنا قفل کرد و گفت: جدی بودم !
آنا کنجکاو پرسید : در مورد چی؟!
بنیامین بدون انکه نگاهش کند گفت: در مورد همه چی !
آنا اب دهانش را قورت داد و گفت: بهم فرصت بده !
پنجه هایش شل شد .
بنیامین زیر لب گفت: فقط تا فردا !
آنا اهی کشید و گفت:چون میدونی نشدنیه تکرارش میکنی بنیامین . هم تو میدونی ... هم من !
بنیامین دستش را رها کرد و آنا گفت: اگر واقعا میخواستی فردا عقدم کنی ، تو هم تو اولین جلسه ی دادگاه شرکت نمیکردی... تو هم طلاقم نمی دادی ... تو هم ...
نفسش را فوت کرد و گفت: ... اگر دوستم داشتی ... یه زن شب قبل از عقد تو خونه ات دوش نمیگرفت بنیامین!
بنیامین خواست چیزی بگوید که آنا پیاده شد ، خودش رهام خوابیده را بغل کرد و بی خداحافظی ،حتی بدون بستن درب سمت شاگرد ، وارد خانه شد.
بنیامین فرمان را دو دستی توی مشتش فشار میداد ... انقدری که سر استخوان هایش سفید شدند !
استارت زد ...
بعد از چند دور خیابان هارا بالا و پایین کردن ،نزدیک یک بامداد بود که مقابل خانه ی قدیمی پارک کرد.
قفل فرمان را زد و پیاده شد. چراغ ها خاموش بودند ، ارام روی کاپوت ماشین رفت ، روی سقف ایستاد ، سایه ای در حیاط کنار حوض به چشم میخورد ، به ارامی از روی سقف ماشین روی دیوار رفت .
اجر زیر پایش سست بود ، با سر و صدای خفیفی پایین پرید ، کف دستهایش خاکی شده بود .
بردیا از لبه ی حوض بلند شد و گفت: کی اونجاست...
بنیامین پوزخندی زد و گفت: یه دزد ! منم ...
بردیا با ترس جلوتر امد وبا دیدن بنیامین که خودش را می تکاند گفت: تویی؟! اینجا چه کار میکنی این وقت شب؟!
بنیامین نگاهی به صورت مضطربش انداخت و گفت: با کی حرف میزدی؟!
بردیا اخم کرد .
تلفنش بنظر روشن می امد.
با یک حرکت ،گوشی را از دستش قاپید و دم گوشش گذاشت.
بردیا مات گفت: چه غلطی میکنی !
بنیامین انگشت سبابه اش را به علامت هیس روی بینی گذاشت.
صدای یک دختر می امد که تند تند اما اهسته حرف میزد ، اما از اینکه ارزو نبود ، نفس راحتی کشید ... گوشی را توی بغلش انداخت و بردیا باز پرسید: چته تو . زده به سرت؟! اصلا تو این وقت شب اینجا چه کار میکنی؟!
-اومدم بخوابم.
و با شب خوش کوتاهی خودش را به در خانه رساند ،کفش هایش را دراورد ، خودش را به اتاقش رساند .
بدون اینکه به چیزی فکر کند روی تخت ولو شد ،دستهایش را زیر سرش قلاب کرد ... هنوز هم یادش نیامد : اسم احسان فرح بخش چرا انقدر برایش آشناست!
.
.
پاسخ
#37
********************************************
فصل هفتم :
********************************************
غلتی زد و چشمهایش را باز کرد ، یک پتو رویش بود ، با کلافگی از گرما ان را کناری انداخت ... نیم خیز شد ، کمی طول کشید تا موقعیت را به یاد بیاورد !
به ساعت خواب رفته ی روی دیوار نگاه کرد ...
دیرش شده بود...
حداقل اگر میخواست سر وقت برسد ، افتاب قاعدتا نباید وسط اتاق پهن می بود !
سریع از تخت پایین پرید ، افاق با دیدنش گل از گلش شکفت و گفت: ببین کی اینجاست حاجی ...
حاج اقا با خنده گفت : از این ورا. راه گم کردی...
بنیامین باهول گفت : شرمنده من یکم عجله دارم ... !
و با دو پله ها را بالا رفت ، باید دوش میگرفت ، به خانه می رفت و لباسش را عوض میکرد ... اصلاح میکرد !
ساعت هشت و سی دقیقه بود !
یک لحظه زیر دوش آب فکر کرد نکند آنا به محضر رفته باشد؟!!! خمیر ریش را روی صورتش مالید ! الان رهام اگر بود حتما میخواست مطمئن شود اینها خامه نیستند !
یاد روزی افتاد که آنا برای اولین بار نان خامه ای درست کرده بود و رهام میخواست با آن نان خامه ای هایی که به صورتش مالیده بود صورتش را بتراشد!
اگر آنا الان جلوی محضر معطل شده باشد چه؟!
صورتش را شست ،حوله ای که افاق پشت در گذاشته بود را تنش کرد و حینی که بیرون امد ، بردیا با خواب الودگی جلویش ظاهر شد !
با غرولند گفت: چقدر سر وصدا میکنی تو؟!
بنیامین اخمی به قیافه ی درهم و برهمش انداخت و گفت: حیف الان کار دارم وگرنه یه درس درست و حسابی بهت میدادم!
بردیا چشمهایش را گرد کرد وگفت: چرا ؟!
بنیامین کلافه از دست بردیا گفت : تو معلومه داری چه غلطی میکنی؟! بردیا همه زار وزندگیتو میذارم کف دست بابا . بدبختت میکنم ! یه کاری میکنم تا اخر عمرشون بهت اعتماد نکنن !
بردیا متعجب گفت: اخه چی شده ؟! من دیگه کاری نکردم...
بنیامین محلش نداد ، وارد اتاق بردیا شد و بردیا دنبالش داخل اتاق امد و گفت: قضیه چیه؟! رفتی با اون یارو حرف بزنی؟!
-هنوز نه ... ! قضیه اینا نیست.
حین کنکاش در کمد لباس های بردیا ، گفت: تو بیخود میکنی سر و کله ات تو دار ودسته ی پرویز پیدا میشه. مگه نگفتم اونجا غدقنه... مگه نگفتم حق نداری پاتو اونجا بذاری !
بردیا نفس عمیقی کشید و گفت: میخواستم چکتو بگیرم !
بنیامین یک پیراهن کتان یشمی را برداشت و گفت: تو که رابطه ات با قبلیه تموم نشده غلط میکنی یکی دیگه رو تا دو صبح سرکار میذاری؟!
بردیا مات گفت: من نمیفهمم چی میگی !
-تو نمیفهمی ... خودتو زدی به اون راه !
بردیا با حرص گفت: عین ادم حرف بزن.
بنیامین یک کلمه گفت: آرزو !
و یک شلوار همرنگش پیدا کرد و بی اجازه تنش کرد !
و بی توجه به دهان نیمه باز بردیا از اتاق خارج شد !
.
پاسخ
#38
همین تعجب بردیا روی تمام حدس هایش صحه می گذاشت ! حیف عجله داشت ... حیف وقت نداشت... حیف کار داشت!
افاق نگاهی به قد و بالایش انداخت و با حض گفت: بیا مادر برات چای ریختم .
چشمش را از روسری روی سر افاق گرفت و گفت: باید برم جایی قرار دارم ، اجازه بدید ظهر میام خدمتتون!
حاج اقا دست از برش زدن های سنگک برداشت و از همان اشپزخانه نگاه تلخی به بنیامین انداخت وگفت: ادم مگه واسه ی اومدن به خونه ی خودش اجازه میگیره؟!
افاق با هیجان گفت: قربونت برم نهار چی برات بپزم مادر ؟!
-هرچی خودتون میخورید ...
داشت به سمت در میرفت که افاق بازویش را گرفت و گفت: قربونت برم رهام و نمیاری ببینمش؟! بیتا دیروز از اصفهان برگشته !
حاج اقا بلند پرسید : رهام و پیش کی گذاشتی؟! ؟!
بنیامین خسته از سوال پیچ کردنهای این دو نفر گفت: پیش آناست . من یکم عجله دارم...
افاق با دلواپسی گفت: دیشب شام خورده بودی خوابیدی؟!
بنیامین خنده ای کرد و گفت: بله خاتون. حالا اجازه ی مرخصی می فرمایید !
حاج اقا بلند با خنده گفت: نونش تازه است ها ...
بی توجه به اخم های بردیا که داشت مثل برج زهرمار از پله ها پایین می امد ، قبل از هر بحث و جنجال و کنایه ای تشکری کرد و خودش را تقریبا از خانه پرت کرد بیرون!
با دو خودش را به ماشین رساند ، ساعت نه و پانزده دقیقه بود ! تا ان سر شهر راهی بود برای خودش ...
تلفن همراهش زنگ میخورد.
امیرعلی بود ، قطع کرد ... باید دور تهران می چرخید تا از جلوی محضر لعنتی رد می شد ! آنا اگر می رفت یک پیام می داد !!!
پایش را روی پدال گاز فشار داد و از پس کوچه و فرعی خودش را رساند .
بدون اینکه از قفل بودن درب اتومبیلش مطمئن شود ، وارد ساختمان شد... اسانسور در لابی بود ، وارد شد ، طبقه ی ششم را زد.
کلید را توی دستش می چرخاند.
هنوز درب اسانسور کامل باز نشده بود که کلید را در قفل واحد فرو کرد.
ارزو وسط هال خوابیده بود .
بی توجه به او ، به اتاق خواب رفت ، لب تاپ و بساطش را باهم در کیف چرمی مشکی رنگش ریخت . فلش را توی جیب جلویی کیف انداخت.
کاور کت و شلوارش را بیرون کشید .
پیراهن سفید با طرح نقطه های مشکی و کت و شلوار دودی !
موهایش را شانه زد ... ادکلنش روی صورت تازه شیو شده اش خالی کرد ! پوستش می سوخت ... اهمیتی نداد.
دودل بود کراوات بزند یا نه !
منصرف شد، به دردسرش نمی ارزید ، اولین دگمه ی زیر گلویش را هم باز گذاشت! ارزو با تعجب وسط هال نشسته بود ، بنیامین نگاهی به او انداخت و گفت: بگیر بخواب. درم رو هیچ کسی باز نکن!
و از خانه خارج شد .
از کمد جاکفشی کنار در کفش های چرم واکس خورده اش را دراورد و وارد اسانسور شد !
ساعت نه و سی و پنج دقیقه بود ! فقط بیست و پنج دقیقه وقت داشت تا برسد !
با سرعت سرسام اوری حرکت می کرد ! مطمئن بابت این سرعت حتما جریمه می شود ! امیرعلی زنگ میزد . محلش نداد.
فقط حین رانندگی صندوق دریافت پیام هایش را چک کرد ! آنا اگر رفته بود محضر میگفت ... پس نرفته بود !
ساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه بود !
زیر سایه ی درخت بلندی پارک کرد . خیابان خلوتی بود !
مثل ولیعصر و تجریش دو طرفش درخت ها بهم رسیده بودند و خیابان سایه بود .... اما نه ولیعصر بود نه تجریش!
جای دنجی بود ... حتی خنک تر از مرکز شهر!
آسمانش هم آبی تر !
هوایش هم تمیز تر !
نگاهی به ساختمان های کنار و پشت انداخت ... پوفی کرد ! شبیه تهران نبود !
بی ارزش ترین ماشین این خیابان ، اتومبیل خودش بود ... دستی به پیراهش کشید . به ارامی از خیابان رد شد .
عینک دودی اش را یک دستی از روی چشمش برداشت ، حینی که از پله های مقابل مجتمع بالا می امد ، در شیشه ی ورودی ساختمان خودش را برانداز کرد . بدک نبود ! میتوانست بهتر باشد... اگر با این همه عجله حاضر نمیشد قطعا بهتر هم بود !
از فلش مموری در جیب کیفش اطمینان حاصل کرد.
مجتمع بزرگی بود ، درب برایش باز شد . نگهبانی حین تعظیم پرسید : بفرمایید . امرتون؟!
-یه قرار کاری داشتم .
نگهبان با عذرخواهی کوتاهی گفت: اسمتون؟!
-بدیع هستم!
با خوش رویی سری تکان داد و به سمت اسانسور هدایتش کرد !
وارد اسانسور شد ، دوباره در آینه به خودش نگاهی انداخت . حداقلش ظاهرش به این مجتمع های اشرافی می امد ! نفس عمیقی کشید . تلفن همراهش را روی حالت پرواز گذاشت.
.
.
پاسخ
#39
+++++++++++++++++++++++++++++++
درب اسانسور باز شد .
دو مرد بلند قامت جلوی در ایستاده بودند . بی توجه به آنها جلو رفت.
دختر جوانی پشت میز تمام حواسش به صفحه ی نمایشگر مقابلش بود .
با تک سرفه ای توجهش را به خودش جلب کرد.
دختر لبخندی زد وگفت: بفرمایید؟!
-بدیع هستم !
با مکث کوتاهی گفت: قرار قبلی داشتید ؟!
-بله ...
با دست به مبل های پشت سر بنیامین اشاره کرد : بفرمایید چند لحظه.
تلفن را برداشت حینی که مستقیم به بنیامین نگاه میکرد گفت: جناب بدیع تشریف اوردن! بله . چشم.
لبخندی زد و و گفت : اگر اشکالی نداشته باشه باید بگردنتون !
بنیامین سری تکان داد و دو مرد به ارامی مقابلش ایستادند . ناچارا پاهایش را کمی باز کرد ، یکی دستی لمسش می کرد و دیگری با اسکنر دستی مغناطسی بازرسی اش کرد.
-تو کیف چیه؟!
بنیامین نفسش را فوت کرد و کلافه گفت: لب تاب .
-مجاز نیست ! تلفن همراهتون هم مجاز نیست.
بنیامین گوشی اش را روی میز منشی گذاشت و گفت: لب تاب برای کارم نیازه!
در هنزفری توی گوشش گفت: لب تاب همراهشه! بله . چشم.
از بنیامین فاصله گرفتند و کسی که با هنزفری توی گوشش صحبت کرده بود گفت:
بفرمایید داخل !
سری تکان داد و با تقه ای به در ، بدون اینکه منتظر شود کسی اجازه ی دخول دهد ، وارد اتاق شد .
اتاق روشن و بزرگی بود ... میز کنفرانس هشت نفره ... صندلی های چرم قهوه ای ... در راس ، میز بزرگ و یک صندلی که به سمت پنجره های سرتا سری چرخیده بود.
از برخورد اولیه اش که به او پشت کرده بود و از زیر پایش تهران را دید میزد اصلا خوشش نیامد.
تک سرفه ای کرد و با این حال به رسم ادب با صلابت گفت: سلام !
صندلی چرخید .
نگاه خریدارانه ای تحویلش گرفت . لبخندی زد وگفت: به به . بنیامین بدیع .چه وقت شناس !
جلوتر امد .
با دست اشاره ای به اولین ونزدیک ترین صندلی میز کنفرانس به میز خودش کرد وگفت: بفرمایید بنشینید!
لبخند کمرنگی زد و به ارامی نشست .
نگاهی به کتابخانه که در موازات میز کنفرانس بود انداخت . چشمهایش را باریک کرد تا بتواند نام کتاب ها را بخواند ! کتاب های نهج البلاغه ، صحیفه ی سجادیه ، مفاتیح و ... !
نگاهش را از کتابخانه برداشت.
-اگر اهل کتب ادعیه هستی ...
خشک گفت: تشکر !
-خواستم بگم میتونی امانت ببری!
بنیامین صریح گفت: بله متوجه شدم.
پاسخ
#40
کمی به سکوت گذشت!
-چه خبر ؟!
بنیامین نگاهی به چهره اش انداخت . موهای سرش کم پشت بود ... ریش جو گندمی و عینک !
یقه اش کیپ بود. کت وشلوار طوسی ...
نمره ی چشمش به نظر بالا می امد . دایره ی نیمه سیاهی که روی پیشانی اش خود نمایی میکرد جز لاینفک صورت همه شان بود !
-خبری نیست.
به پشتی صندلی اش تکیه زد و گفت:پس همه جا امنه.
بنیامین لبخندی زد و جواب داد : شما بهتر باید درجریان امنیت باشید !
خندید.
صدای خنده اش گرفته بود !
بنیامین دیگر چیزی نگفت .
خودش را جلو کشید و دستهایش را توی هم قفل کرد .
نگاه بنیامین رفت به انگشترهای نجف و عقیقش!
به اندازه ی کافی حال و احوال کرده بودند ، نفس عمیقی کشید وگفت: کارها آماده شد؟!
بنیامین کیفش را که روی میز گذاشته بود ،باز کرد ،لپ تاپش را بیرون کشید ، فلش را از جیب جلویی جیب دراورد.
دستش را جلو اورد تا فلش را بگیرد که بنیامین گفت: عذرخواهی میکنم ، فلش رو فقط به لپ تاپ خودم میزنم!
لبخندی زد و با سر تایید کرد.
بنیامین با چند کلیک ، لپ تاپش را به سمتش چرخاند و گفت: بفرمایید .
با دیدن فایل ها هومی کشید و گفت: فکر نمیکردم انقدر کارت خوب باشه!
بنیامین حرفی نزد .
تنها صدای موجود اتاق ، صدای نفس های گرفته اش بود و کلیک لپ تاپ ...!
بعد از چند دقیقه گفت: خیلی عالیه. انشاالله کی برای چاپ اقدام میکنی؟!
بنیامین نگاهش کرد و گفت: هر وقت شما بفرمایید.
سری از رضایت تکان داد و گفت: جریان فیلمبرداری و ساخت مستند به کجا رسید؟!
بنیامین یکه ای خورد و گفت: عذرمیخوام کدوم جریان؟!
لپ تاپ بنیامین را بست و گفت: مگه معاونم بهت نگفت؟!
-خیر!
لبخندی زد و گفت: میخوام ستاد تبلیغاتی من و مدیریت کنی ، ضمن اینکه قرار آزادی چند زندانی دیه هم گذاشته شده ، ترجیحم اینه که تو فیلمبردار و عکاس مراسم ...
بنیامین میان کلامش گفت: قرارمون این نبود!
با حفظ لبخندش گفت: خب میتونیم قراردادشو بنویسیم !
-نه . منظورم قرارداد نیست . قرارمون فقط عکس و ساخت پوستر و شعار انتخاباتی بود ! علاقه ای ندارم هدایت ستاد تبلیغاتی شما به دست من سپرده بشه!
رک پرسید : چرا؟!
-چون به اندازه ی کافی با پدرزنم به مشکل برخوردم. نمیخوام مشکلاتم مضاعف بشه!
با طعنه گفت: منظورت پدر زن سابقت هست دیگه ؟!
نگاهی به چهره اش انداخت و گفت: منظورم پدربزرگ پسرمه!!!
-دلیلتو برای مخالفت درک نمیکنم!
بنیامین جوابی نداد.
نفس عمیقی کشید و گفت: به هرحال . من ازتو دعوت به همکاری میکنم ...!
-صلاح نیست تو جبهه ی مخالف پدرزنم امور تبلیغات رو دست بگیرم !
-تو از دختر البرز جدا شدی ! نکنه قراره باز بهم رجوع کنید که نگرانی !
بنیامین سکوت کرد.
-طراحی و برنامه ریزی تو برای من جالبه ... با چند نفرهم که مشورت کردم تایید شدی ! میتونم بعد از انتخابات بهت قول بدم که ...
بنیامین میان کلامش گفت: من از شغل فعلیم راضی ام !
با خنده و طعنه جواب داد: مگه اصلا شغلی هم داری...؟! شنیدم البرز دفترتو بسته ... ازت شکایت کرده !
-جالبه اخبار زندگی مردم عادی بین اصناف شما زود می پیچه!
.
.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان