رتبه موضوع:
  • 8 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان وِیلان
#21
حاج اقا با تاسف گفت: موندم تو این دانشگاه چی یاد تو دادن ! بیست و دو ساله دارم خرجتو میدم. برو دنبال یه کاری ، دستت تو جیب خودت باشه!
بردیا حرصی گفت : میگم واسه دانشگاه میخوام! واسه رشتم ...
حاج اقا خواست چیزی بگوید که بنیامین شمرده گفت: شاید کارگاه خصوصی دارن برگزار میکنن؟!
بردیا نگاهش کرد. انتظارش را نداشت.
با من من گفت : آره ... آره ... کارگاه نقشه کشی و ...
بنیامین ادامه ی حرفش گفت: پلات و اتوکد ... اینا خیلی هزینه بره ... اگر واجب نیست ...
بردیا میان کلامش گفت :واسه درسمه . اتفاقا خیلی هم واجبه .
بنیامین برای خودش سالاد کشید و گفت: میتونی رو کمک منم حساب کنی ... این کلاسا به هر حال لازمه ! باید بگذرونی !
بردیا ماتش برد که افاق گفت: نه مادر من . باباش حی و حاضر ... واسه درس بردیا هرکار لازم باشه میکنیم ... اصلا حاجی نداد خودم میدم.
حاج اقا لازم نکرده ای زیر لب گفت و بردیا با دیدن چهره ی پدرش که نرم شده بود گفت: فقط تا اخر هفته بیشتر مهلت ثبت نام نیست !
بنیامین نگاهی به *صورت* خندان بردیا انداخت و چیزی نگفت .
بعد از صرف شام ، بردیا به حیاط رفت ، حاج اقا تازه قامت گرفته بود برای نماز ، افاق هم در اشپزخانه مشغول بود .
بنیامین در را باز کرد .
بردیا لب حوض نشسته بود و با تلفن همراهش حرف میزد.
دستهایش را در جیبش فرو کرد و نگاهش کرد. پچ پچ میکرد ... بااخم ... با حرص ... خفه خفه داشت داد میزد ... !
حداقل از رگ های متورم گردنش میشد فهمید صوت عاشقانه بلغور نمی کند در گوش کسی !
ارام به طرف حوض رفت.
بردیا با گفتن بعدا بهت زنگ میزنم ، تماس را قطع کرد. رو به رویش ایستاد و گفت: میخوای آمار منو بدی به مامان؟! نترس پای دختر وسط نیست !
با سبابه انگشتش را به سینه ی بنیامین نشانه گرفت و گفت : که اگرم باشه ... عمرا بذارم مثل دفعه ی قبل پاتو بذاری وسط زندگی من !
خواست رد شود که بنیامین ارنجش را گرفت و گفت: کاری به تلفن هات ندارم. هم تو میدونی ... هم من که چهار میلیون واسه کارگاه نیست ، واسه دانشگاه هم نیست !
بردیا رویش را انداخت سمت در حیاط ...
بنیامین تکانش دادوگفت: گفتم چک بیست میلیون و پس میگیرم . دیگه دردت چیه؟! باز *ه و س* کردی خودتو بندازی تو چاه ؟!
بردیا کلافه گفت: الکی تیتر ننویس ... قرار نیست دوباره برم سر میز !
بنیامین دست به کمر شد و گفت : پس چی ... باز چه گندی زدی ؟!
-هیچی ...
بنیامین متحکم پرسید: عین ادم حرف بزن. باز با دسته چک من برای کی چک کشیدی؟!
بردیا با حرص گفت: اه... گفتم که هیچی نیست !تو زندگی من دخالت نکن!
بنیامین تشرزد : عین ادم جوابمو بده ... ! این بدهی های تو چرا تموم بشو نیست؟! چرا گندات تموم نمیشه؟! کیه این یارو که تا اخر هفته باید چهار میلیون پول بی زبون و بذاری کف دستش؟!!!
بردیا جواب نداد.
بنیامین دستش را پیچاند و بردیا با چهره ی تو هم گفت : دستمو داری میشکنی بنیامین !
بنیامین با تهدید گفت : مجبورم نکن چهار تومنی که خودم سر میز زنده اش کردم و دوباره ازت بگیرم ! خودتم خوب میدونی میتونم!
بردیا از شدت درد گفت : آی ...
بنیامین رهایش کرد و گفت: بگو ... گوش میدم !
پاسخ
#22
بنیامین رهایش کرد و گفت: بگو ... گوش میدم !
بردیا با نفس نفس گفت: چیه باز اومدی جاسوسی منو کنی ؟! اصلا به تو چه ... چه کاره ای مگه؟!
بنیامین از میان دندان های کلید شده اش گفت: خیال کردی انقدر خرفت شدن که نفهمن این همه پول واسه ی یه دانشجوی دوزاری یکم زیادیه؟!
بردیا تقلا میکرد.
بنیامین اما محلش نمیداد.
بردیا با صدای بلندی گفت : ول کن دستمو نشونت بدم با کی طرفی.
بنیامین پوزخند زد . زانویش را پشت ساق پای بردیا گذاشت . کم مانده بود نقش زمینش کند.
بردیا کوتاه امده بود اما مقر نمی امد.
بنیامین فشار را روی دست بردیا بیشتر کرد که بالاخره صدایش به زور از ته حلقش درامد :
-زدم به یکی ...
بنیامین ساکت شد. یعنی کلمه در دهانش ماسید ... مات و مبهوت تماشایش میکرد !
بردیا اب دهانش را قورت داد و گفت: دیه است ... یارو کتفش شکست .. .مجبور شدم ده میلیون دیه بدم !
بردیا وارفت لب و حوض و دستهایش را دور کاسه ی زانوهایش حلقه کرد.
بنیامین خم شد و گفت: چه جور دیه ایه که انقدر بی سر و صدا ... بدون دادگاه و وثیقه و کلانتری؟!
بردیا با هراس نگاهش کرد و اقرار کرد: آنا کمکم کرد !
بنیامین خشکش زد .
بردیا سرش را پایین انداخت و گفت: اونطوری نگاه نکن . مجبور بودم به آنا زنگ بزنم ...
-این اتفاق مال کیه؟!
- یک ماه و نیم پیش... نمیخواستم به آنا رو بزنم. مجبور شدم. کسی نبود ! به بیتا میگفتم میومد میذاشت کف دست بابا ! بعدم که حسابم با کرام الکاتبین بود!
بنیامین مسکوت نگاهش میکرد.
بردیا اشفته دستی به موهایش کشید و گفت: این چهار میلیون و بدم... میمونه یه قسط دیگه و تموم !
بنیامین پر استهفام گفت: تو الان ترم چندی؟!
بردیا با استرس گفت : این ترم نتونستم برم امتحان بدم. کل شهریه رو دادم به یارو ! میخواستم با پرویز حسابمو صاف کنم ... این یارو هم شد قوز بالا قوز!
بنیامین فقط داشت نگاهش میکرد .
-یهو همه چی با هم گره خورد . حتی خواستم ماشین و بفروشم بابا نذاشت !
مکثی کرد وگفت : چرا لال منو نگاه میکنی؟!
بنیامین خسته لبه ی حوض نشست و گفت: تصادف کردی ... بعد صداشم در نمیاری؟! دو ترمه دانشگاه نرفتی بردیا !
بردیا کف دستش را به پیشانشی اش کشید و گفت: بد اوردم... !
بنیامین سری تکان داد و گفت : چقدر دیگه بدهکاری؟!
بردیا حرفی نزد.
بنیامین صدایش را بلند کرد و گفت : پرسیدم چقدر؟!
بردیا با ترس گفت: سه تومن دیگه میمونه !
بنیامین *صورت*ش را روی هم می فشرد ...
بردیا کمی جا به جا شد و بنیامین گفت: هفت میلیون بدهی اینجا ... یه چک بیست تومنی هم اونجا !
بردیا ارام گفت : بابا رو راضی کنی ماشین وبفروشم همه اش حل میشه! حرفتو میخونه !
بنیامین پوزخندی زد و گفت : ماشین وبفروشی سه روز بعد ضجه میزنی واسه ماشین ... !
بردیا پاهایش را دراز کرد و دستهایش را لبه ی حوض گذاشت و گفت: اگر سر زندگیم بودم اینطوری نمیشد!
پاسخ
#23
بنیامین نیشخندی زد: یارو جلو چشمت دورت زد ... بعد هنوز تو فکرشی؟! همین افکار احمقانه و بچگانه ات داره سرتو به باد می ده ! لابد پشت فرمون داشتی بهش فکر میکردی... باز فیلت یاد هندستون افتاد !
-میخواستم با عشق ازدواج کنم !
-منو ببین. با عشق ازدواج کردم عاقبتم چی شد ؟!
بردیا زانویش را بالا کشید . چانه اش را روی کاسه ی زانو گذاشت.
بنیامین بعد از چند دقیقه سکوت بحث را عوض کرد و پرسید:
-این یارو مگه چند جاش شکسته میخواد از تو ده میلیون دیه بگیره ؟!
-کتفش .. با چند تا خراش ...
بنیامین سری تکان داد و گفت: هرکی به تورت خورده بز فرضت کرده ! چه اون دختره ... چه این یارو ...
بردیا گیج گفت: یعنی کمتره ؟!
بنیامین چشمهایش را باریک کرد و گفت: پی شو میگیرم. یارو انگار داره سرکیسه ات میکنه !
و نگاهش را در چشمهای بردیا انداخت و گفت : تابستون دانشگاهت درسی ارائه میده؟!
بردیا زیر لب گفت : هفت هشت واحدی میخوان ارائه بدن.
-واسه دانشگاه ثبت نام کن .
-میخوام برم سرکار ...
-به توی ترم چهار معماری ، چه کاری میدن؟! باز میخوای دردسردرست کنی ؟! وایسا ببینم ...
چشمهایش را ریز کرد و گفت: میخوای بزنی تو خلاف؟! دیگه نمیام جمعت کنم بردیا !
بردیا با حرص گفت: تو یه کافی نت کارتایپ و ترجمه و این چیزها ... عصرها هم با یه کافی شاپی اون نزدیکی حرف زدم .برم اونجا کار کنم!
بنیامین با تمسخر گفت:اها ... خوبه. اون دفعه تو کلاس گیتار عاشق شدی... حالا هم تو کافی شاپ !
بردیا از جایش پرید و گفت: تو کی میخوای دست از این لحن ازار دهنده ات برداری ؟! حتی به درد ، درد و دلم نمیخوری ! به تو هم میگن برا... در ...
و خودش از حرفش جا ماند .
بنیامین لبخندی زد و چیزی نگفت.
بردیا دستی به موهایش کشید و گفت: ادمو عصبی میکنی ... !
باز هم حرفی نزد .
بردیا لب حوض نشست و گفت : منظوری نداشتم .
بنیامین دستش را گذاشت روی شانه اش و گفت: کم ضرر بزن ... کم خون این پیرزن پیرمرد و بکن تو شیشه !
بردیا با خشم گفت : من یا تو !
- خیلی رو داری !
بردیا سکوت کرد.
بنیامین بلند شد ... خواست به سمت پله ها برود که بردیا دستش را گرفت و گفت : به بابا که نمیگی !
بنیامین جوابش را نداد .
پاسخ
#24
بردیا جلویش رفت و گفت : نگو بهش. کلی زور زدم کسی چیزی نفهمه ... !
بنیامین پوزخندی زد و بردیا *صورت*ش را خیس کرد وگفت: نمیخواستم اینطوری بشه...
-دقیقا چطوری؟!
بردیا سرش را پایین انداخت و گفت: از وقتی دسته چکتو برداشتم... یا ... چشم در چشم شدند و گفت: از وقتی که ...
بنیامین میان حرفش گفت : ولش کن. درست میشه . نگران نباش.
-چطوری میخوای بیست و هفت میلیون جور کنی ... خودت کار نداری... مهریه ی آنا هم هست .
-من مثل تو نیستم بی گدار به آب بزنم ... فکر این چیزا رو نکن .
-اگر میخوای پول مدرسه ی رهام و ...
بنیامین سریع گفت: نه ... گفتم نگران نباش.
چشمهایش را در چشمهای قهوه ای بردیا انداخت و گفت: قد یه پژو بدهی داری!
بردیا لبخندی زد و بنیامین دست هایش را توی جیبش فرو کرد و گفت: دلم میخواد تو همین حوض خفه ات کنم!
دستش را به چشمش برد و بنیامین گفت: درست میشه ...
بردیا با فین فین گفت : یه چیز دیگه هم هست ...
بنیامین منتظر نگاهش کرد.
بردیا با تته پته گفت: نمیخواستم باعث طلاقت بشم ... فقط... فقط میخواستم ... یعنی میخواستم ... فقط میخواستم حقیقت و بفهمی !
بنیامین خونسرد گفت : فهمیدم !
خواست برود که بردیا گفت : بنیامین.
ایستاد ... نگاهش کرد.
بردیا دست در جیب شلوارش کرد و یک برگه کاغذ یادداشت کوچک دراورد و گفت: اون زنه مرده ... ولی این دخترشه... تو کرج زندگی میکنه . اسمش لادن فیضه... دختر اون زنه است ... منیره فلاحتی !
بنیامین حیران نگاهش میکرد.
بردیا زیر لب توضیح داد: دو تااز دوستام که مشهد قبول شده بودند... امارشو گرفتن واسم.... نمیدونم شایدم به کارت نیاد ولی...
بنیامین کاغذ را گرفت و گفت : به کارم میاد ... حتما میاد!
-فکر کنم بی حساب شدیم نه؟!
بنیامین لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کنم بهت بدهکارم شدم!
بردیا کمی سرجایش جا به جاشد و بنیامین دستی در موهای بردیا کشید وگفت: مرسی...
کاغذ را بالا اورد وگفت: این خیلی اتفاق خوبی بود امشب....
بردیا با بغض گفت : خواهش...
خواست برود که منصرف شد ، بی هوا بنیامین را در اغوش کشید .
بنیامین دستش را پشت کمرش فرستاد و گفت: گریه نکن ... !
بردیا زیر گوشش گفت : نمیخواستم اینطوری بشه ... نمیخواستم رهام اینجوری الاخون والاخون شه ... پشت فرمون که بودم داشتم به همین فکر میکردم... یهو به خودم اومدم دیدم یه چیزی خورد به ماشین و کف آسفالت افتاده ... فکر کردم کشتمش!
بنیامین دستش را لای موهای بردیا فرستاد و گفت: نگران نباش. درست میشه!
بردیا میخواست به هق هق بیفتد که بنیامین ارام گفت : بسه ... تمومش کن . بشین یه ابی به سر و صورتت بزن !
و فاصله گرفت.نگاهش به ادرس و شماره تلفن ونام روی کاغذ بود.
بردیا لبه ی حوض نشست ، دو مشت آب به صورتش زد .
افاق پرده را که انداخت ، یک الهی شکر با خودش زمزمه کرد ، صدای سوت کتری میگفت ،چای حاج اقا قریب به یقین جوشیده بود !
پاسخ
#25
فصل پنجم :
********************************************
بدون آنکه ساعدش را از روی پیشانی بردارد گفت : خب ؟!
امیر علی از ان سوی خط داد زد : همین ؟! خب ...
بنیامین با خمیازه ی بلندی کمی روی تخت جا به جا شد و لب تاب روی سینه اش بود .
با کلافگی گفت : نمیدونم . حالا که به قول تو شرکت اماده نیست .بیام چه کار ...
امیر علی شمرده شمرده گفت : برای مصاحبه و تحویل رزومه !
بنیامین نگاهی به قاب عکس عروسی اش انداخت ... آنا زنگ نزده بود ! عجیب بود ... زیادی هم عجیب بود . خبر از رهام نمی گرفت. نمی پرسید ....!
نمی امد حتی ...
بی بهانه یک مدتی بود زنگ نزده بود !
امیر علی از ان سمت خط داد زد : کجایی؟!
بنیامین کمی نیم خیز شد و گفت : اکی میام. کی بیام؟!
-بهت خبر میدم. همین روزها !
قبل از خداحافظی پرسید : حالا چرا انقدر روی این شغل اصرار داری ؟!
امیر علی سکوت کرد. گیر افتاده بود...
بنیامین فکر کرد ، آنا چرا نباید از حال رهام بعد از یک هفته خبر بگیرد ؟! او که به هر بهانه ای تماس میگرفت ، پیام میفرستاد ... سر و کله اش اینجا پیدا میشد ، حتی برای بردن تخت و فرش و کنسول این اتاق هم نیامده بود ...
امیرعلی انگار داشت حرف میزد.
از کل حرفهایش فقط شنید : این بهترین و ابرومند ترین جاییه که برای تو سراغ دارم !
بنیامین با شک پرسید : جای مطمئنیه ؟! کارش چطور... امیر من اهل خلاف نیستما !
امیر علی با صدا خندید و گفت : بنیامین امروز چته ؟! خیالت راحت ... امنه !
-باشه ... پس خبرم کن . توجیهش کن من جز عکاسی و ساخت تیزر تبلیغاتی کار دیگه ای نمی کنم. هیچ علاقه ای هم ندارم بشم بازاریاب ! متوجهی که؟!
امیرعلی : اکی ... حواسم هست. تو فقط بیا شرکت و ببین . دو تا نمونه کار بساز ... حله ! نونمون میفته تو روغن . طرف خانوادگی همه پولدار و دکتر !
بنیامین بی حرف تماس راقطع کرد .
چشمش را انداخت روی صفحه ی لب تاب روی سینه اش ، باید همین یک دست را می خرید .
نیم ست راحتی کرم هفت نفرهددر عکس که به نظر تمیز وسالم می امد .
یک قالیچه و یک تلویزیون که ال سی دی نبود را به سبد خرید اضافه کرد !
اگر رهام نبود عمرا همین دو قلم هم سفارش می داد . ادرس را زد ، هزینه را کارت به کارت کرد ، لب تاب را بست . فکرش را نمیکرد یک روز گرفتار خرید وسایل دست دوم دیگران شود ! بدون اینکه لمس کند جنس و پارچه را بفهمد !
تلفنش را که برداشت باز برای بار چند هزارم آمار تماس را چک کرد. نزده بود ! انا زنگ نزده بود ...
آنا قید رهام را زده بود .
نه زنگی نه پیامی ... نه خبری حتی !
چشمهایش را بست . نمی دانست چرا انقدر منتظر تلفن آنا بود !
باید میرفت سراغ کسی که بردیا کتفش را شکانده بود ، بعد هم به کرج می رفت ... بعد هم !
نمیدانست ... شاید شغل دوم ... شاید هم دوباره میرفت سر وقت تفریح قدیمی اش ! ...
باز نگاهی به گوشی اش انداخت . خراب نبود ، وگرنه امیرعلی چطور تماس میگرفت ، آنا هم بلاک نبود ... اما زنگ نزده بود !
.
پاسخ
#26
-گفتم از حافظه ی دستگاه پاک شده . نه حافظه ی بنیامین !
رها مضطرب نگاهش میکرد.
امیرعلی اضافه کرد: فقط شانس اوردیم گریه میکردی و حرف میزدی !
رها با استرس گفت : امیر واقعا ممکنه یادش مونده باشه؟
امیرعلی شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم . بعید نیست .
رها شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت: من نهایت پنج یا شش بار تماس گرفتم. تا جایی هم که یادمه صدام یا واضح نمیومد یا هم به قول تو با بغض بود و گرفته.
امیرعلی نگاهی به در انداخت و گفت: انگار یکی داره میاد .
رها با سر ناخنش به در چند ضربه زد و گفت: اقا جواد؟!
کسی از پشت در بلند گفت: بله کیه؟!
رها صدایش را صاف کرد و گفت: رها هستم اقا جواد . دختر تیمسار رازی!
صدای قدم ها تند تر شد . انگار کسی از پشت در لای سنگها می دوید.
در با صدای غیژ و غیژ بدی باز شد .
مرد میانسال با تعجب گفت: رها خانم شمایید؟! چه بی خبر.... خوش آمدید.
رها لبخندی زد و گفت: سلام اقا جواد ... خوبین شما .
امیرعلی دسته ی چمدان را گرفت و ساک رها را روی دوشش انداخت . اقا جواد سلام کرد ودستش را برای امیرعلی جلو برد و گفت: خوش اومدید. بفرمایید.
و بلند داد زد: فوزیه ... فوزیه ابجی... بیا ببین کی اومده !
نگاهش به سیاهی باغ بود .
قدیم لای همین درخت ها تاب سواری میکرد ... بالای همین درخت ها ، توپ می انداخت ... زیر سایه ی همین درخت ها مشق می نوشت.
فقط قدشان بلند تر شده بود و بارشان بیشتر... وگرنه تاریکی و ترس شب قدم زدن هنوز به قوت خودش پابرجا بود !
از سنگ های زیرپایش تا نمای کهنه ی امارت ، تا درخت های خوش قد و قامت ... هیچ کدام هیچ فرقی نکرده بودند!
فوزیه روسری اش را گره میزد که با ذوق گفت: رها خانم شمایید؟! خوش اومدی مادر... چه بی خبر... چرا نگفتی یه گاوی گوسفندی جلو پات قربونی کنیم.
همانطور که لک لک کنان جلو می امد بلند بلند قربان صدقه اش میرفت.
رها خم شد و هیکل فربه و نقلی اش را دراغوش گرفت.
فوزیه خانم رویش را چند بار پشت هم بوسید و گفت: الهی همیشه بیای... قربونت برم چه خوب کردی اومدی ...
و چشمش به قد وقامت امیرعلی افتاد که گفت: الهی دورت بگردم رها جان ایشون هم...
تا خواست کلمه اش را کامل بگوید که رها سریع گفت: نه نه ... ایشون امیرعلی همسر دوستمه خاله فوزیه . لطف کردن منو تا اینجا رسوندن . همسر دوستمه!
فوزیه خانم با این حال لبخند زد و خوش امد گفت.
امیرعلی ساک و چمدان را دست جواد سپرد و رو به رها گفت: من دیگه پس برم .
رها دستش را از دست فوزیه بیرون کشید و چند قدم فاصله گرفت و گفت: قراره رفیق نیمه راه بشی امیر؟!
امیرعلی لبخندی زد و گفت: نه . فعلا که هستم. ببینم چه آشی برامون پختی.
رها مستقیم نگاهش کرد و گفت: قول میدم هیچ ضربه ی ناجوری به زندگی هیچکس نزنم!
امیرعلی با خنده سرتکان داد و رها گفت: چون فرشته تنهاست اصرار نمیکنم. وگرنه خوشحال میشم یه چای با ما باشی.
امیرعلی مچ دست چپش را بالا اورد و گفت: دیره .فرشته بدون من شام نمیخوره. مراقب خودت باش. تا بعد .
رها سری تکان داد و رو به جواد گفت: ممکنه بدرقه اش کنی اقا جواد.
و رو به فوزیه لبخندی زد و گفت: تپل شدی خاله فوزیه.
فوزیه دستش را دور کمر رها حلقه کرد و گفت : بیا بریم تو نور ببینم تو چه فرقی کردی دختر قشنگم. خدایا شکرت زنده بودم باز چشمم به صورت مثل گل تو افتاد ...
درب ساختمان را برایش باز کرد و گفت: خوش اومدی به خونه ی خودت خوش اومدی .
رها نگاهی به اثاثیه انداخت .
دور تا دور نشیمن و پذیرایی انگار کفن پوش بود ! روی تمامی مبل ها رو انداز سفید ... حتی روی عتیقه هایی که مادرش با شیفتگی جمع میکرد و سر وسامانشان می داد ... یا هر ازگاهی از سر بی کاری و بی حوصلگی جا به جایشان میکرد!
روز اخری که میخواست از این خانه دل بکند ، حتی نگاهی به این بساط پر زرق و برق هم نینداخت.
کل محتویات چمدانش ، چهار ورق عکس بود و همین!
فوزیه خانم دستش را پشت کمر رها گذاشت و با فشارکوچکی مجبورش کرد جلوتر برود.
رها دگمه های مانتویش را باز کرد و گفت: بابا خوابیده؟!
فوزیه خانم سری تکان داد و گفت: تیمسار طبقه ی بالاست . همون اتاق سابقش. اتاق تو هم دست نخورده است دخترم. بخدا یک ساعت زودتر میگفتی مثل دسته ی گل جمع و جورش میکردم !
.
پاسخ
#27
فوزیه خانم سری تکان داد و گفت: تیمسار طبقه ی بالاست . همون اتاق سابقش. اتاق تو هم دست نخورده است دخترم. بخدا یک ساعت زودتر میگفتی مثل دسته ی گل جمع و جورش میکردم !
رها کش و قوسی امد و گفت : بی زحمت به جواد بگید وسایلمو تو همین اتاق پایین بذاره .
فوزیه خانم چشم درشت کرد و گفت: نمیری اتاق خودت ؟!
-نه . دل و دماغ اونجا رو ندارم !
فوزیه خانم سرانگشتانش را روی چشم راستش گذاشت و گفت: رو چشمم . تا بری پدرتو ببینی ، منم یه دستی به اتاق بکشم.
رها لبخندی زد و گفت: نمیخواد . یه ملافه ی تمیز کافیه . فقط تو دست و بالت شام هست ؟!
فوزیه خانم چشمهایش برقی زد و گفت: معلومه که هست مادر. بخدا نیم ساعت نشده که کلتلت ها رو گذاشتم تو یخچال. همونا رو داغ کنم به دلت هست؟!
رها اخمی کرد و گفت: وای معلومه خاله فوزیه . چه حرفیه میزنی. از اون ترشی خوشمزه ها هم هست؟!
فوزیه خانم غش غش خندید و گفت: خوب حواست جمعه ها ... اساعه برات اماده میکنم قربونت برم. ماشاالله هزار ماشاالله بزنم به تخته ...
و در جستجوی تخته بود که رها فاصله گرفت .
نرده ی این پله ها یک زمان طلایی بود . یک زمانی دو مجسمه ی اعیانی شیر و خورشید پایین پله ها به چشم میخورد.
یک زمانی یک قاب بزرگ دور تا دور طلاکوب از خاندان پهلوی بالای دیوار پلکان بود !
پوزخندی زد !
ارام پله ها را بالا رفت ... هر صدای ناهنجاری که از زیرپایش بلند میشد ، حجم خاطرات بیشتری به ذهنش حمله ور می شدند .
هر پله ای که بالا می رفت ، یورش دیروز بود ...
هر صوت غریب و ناله ای که از پله ها می شنید ... انگار همه ی در و دیوار خانه داشتند به سمتش هجوم می اوردند !
با یک مشت اتفاقات تلخ ...
در اتاق نیمه باز بود ، می ترسید ... شاید هم نگران بود . بیشتر دلش میخواست خودش را بردارد ببرد پشت بام ! پیش همان خانه ی چوبی که تیمسار دستور داده بود بابت تولدش ساخته شود!
میخواستند فراموش کنند.
ان تولد کذایی و شوم را خوب به خاطر داشت. ورود به هشت سالگی...
مادرش مثل مجسمه فقط کنارش نشسته بود ... ! در تمامی عکس ها نگاهش یک سمت دیگر بود ! مثل همه ی آدم های چشم به راه و افسرده و خموده !
تمام ذوق تولد هشت سالگی اش خانه ی چوبی روی سقف بود ... ! بعداز آن هم دیگر تولد نداشت .
یعنی کسی یادش نماند ! خودش هم تمایلی نداشت زادروزش را یاداوری کند ! با دوستانش میگذراند ... روزش را شب میکرد ! مثل باقی روزها !
تقه ای به در زد ، حجم لاغر و مچاله ای کنج تخت به چشم میخورد !
در را کامل باز کرد.
برعکس باقی جاها که فغان و ناله شان بلند میشد ، این در انگار تازه لولاهایش را روغن زده بودند !
دستش به کلید برق رفت ، منصرف شد . در را پشت سرش بست. کمرش را تکیه داد به چوب اعلای قهوه ای رنگ !
ان موقع یادش هست که خاله هایش به نقش و نگار و در و دیوار و رنگ و رخ خانه چه جور نگاه می کردند !
ان موقع که تیمسار افتاده بود به جان در و دیوار ...
رنگ میزد... درهای اتاق را عوض میکرد... وسایل نو میخرید . از ان عتیقه های قدیمی می خرید ! فرش دستبافت و نقاشی های گران !
در و همسایه کنجکاو می امدند سر سلامتی ... مادرش مثل چوب خشک یک کنجی می نشست ! انگار نه انگار !
شمایل اتاق فرقی نکرده بود !
با خودش فکر میکرد .
فوزیه کارش را بلد بود . از پیرمرد نگهداری میکرد . رتق و فتقش می کرد . غذا می پخت ... خانه تمیز میکرد. عروسی دو تا دختر ویک پسرش در همین باغ برگزار شده بود! جشن تولد دو تا نوه هایش هم همین جا !
درست بود سر نمیزد اما خبر همه چیز را داشت!
می دانست چه میکند و چه نمی کند.
کجا می رود و کجا نمی رود !
حداقلش خوب بود که مهر پیرمرد به دلش بود !
زیرپیرمرد را تمیز میکرد ، عوضش مزد میگرفت ! جای خواب اعیانی داشت ... هر وقت مهمان رودربایستی دار هم برای هر کس از قوم و قبیله اش می امد ادرس و نشانی همین امارت بی صاحب را می داد . بد نبود!
بازی برنده برنده ای بود!
نگاهش را چرخاند سمت جثه ی پیرمرد !
مهتاب و نورافکنی باغ کمی به روشنایی داخل اتاق کمک میکرد. جلو تر رفت. پیر شده بود. پیرتر از چیزی که در کابوسهایش می دید ...
پیرتر از چیزی که حتی تصورش را می کرد !
خم شد .
دستش را جلوی دهانش گرفت. بی اراده بود... پیر مرد شاید بوی ادرار میداد اما نه انقدر که باعث شود دلش بهم بخورد ...
اما ضمیرناخودگاهش فرمانبردار نبود. دست راستش جلوی دهانش بود ! نمیدانست میخواست از هق زدن ناگهانی اش جلوگیری کند یا عق زدنش!
قفسه ی سینه ی پیرمرد ارام بالا میرفت ... ارام تر پایین می امد.
ریش داشت . موهای نامرتب جوگندمی ... نگاه که میکرد میفهمید هنوز هم چند تا تار موی سیاه می شد پیدا کرد !
چروک هم تا میخواستی داشت ! میشد تا قیامت نشست خطوط پوستش را شمرد!
مطمئن بود تا اخرین روز زندگی اش هم تمام نمیشد !
دستش را جلو برد ، وسط راه منصرف شد. فوزیه ارام صدایش میزد.
دست چپش معلق مانده بود .
تمام میلش برای بوسیدن و در اغوش کشیدن تیمسار هوشمند رازی خلاصه شد در یک دست چپ دراز کردن و یک دست راست جلوی دهانش گذاشتن!
.
.
پاسخ
#28
از اتاق که بیرون امد دستش را از جلوی دهانش برداشت.
اشک های جمع شده در چشمهایش را نمی دانست کجا خالی کند.
تازه فهمید چقدر هوای این خانه سنگین است ... آلوده است ... ! پر از خاطره های ریز و درشت است که مثل کنه می امدند می چسبیدند ...
بدتر از کنه ... زالو بودند. خون مغزش را می مکیدند !
فوزیه خانم با لبخند مهربانی میانه ی پله ها ایستاده بود.
-شام حاضر کردم برات .
رها لبخندی زد و گفت: خواب بود . بیدارش نکردم.
فوزیه خانم اهی کشید و گفت: قرص ها دیگه مگه میذاره بنده ی خدا بیدار بمونه... تا فردا ده صبح خواب خوابه !
دست رها را گرفت و به سمت اشپزخانه برد .
با دیدن سفره لبخندی زد و گفت: خاله فوزیه خیلی زحمت کشیدی .گفتم هرچی باشه میخورم چرا دیگه املت درست کردی!
و مانتویش را به پشتی صندلی اویزان کرد .
فوزیه خانم خندید و گفت: مادر گفتم شاید دلت نباشه غذای مونده بخوری... ! البته کتلت هم گرم کردم ها !
از پارچ اب خنکی توی لیوان ریخت و فوزیه خانم کنارش نشست و گفت: با معده ی خالی آب یخ نخور دختر جون.
در پشتی حیاط با تقه ای باز شد ، اقا جواد یااللهی گفت ، فوزیه خانم خواست هین و جیغ بکشد که رها گفت: بفرما اقا جواد.
جواد بدون انکه به بی حجابی رها کار داشته باشد گفت : خانم با من امری نیست ؟! چمدونتون رو گذاشتم تو اتاق پایین. ملحفه ی تخت و روبالشی هم عوض کردم.
رها تشکری کرد و گفت: مرسی اقا جواد. شبتون بخیر.
اقا جواد سری تکان داد و درب اشپزخانه را بست .
رها نگاهی به فوزیه خانم که خشک شده بود انداخت ، نسبت به دفعات قبلی متمدن تر شده بود ، حداقل نه جیغ میزد نه لب به اعتراض باز میکرد ، تکه ی نانی برداشت وگفت: تعریف کنید . دختراتون خوبن؟! نوه دار نشدید ؟!
میدانست ... اما از بی حرفی پرسید.
فوزیه خانم خودش را جمع و جور کرد و با خنده گفت: عروسم پا به ماهه. این چند وقته همش گوش بزنگم!
-پسره یا دختر؟!
چشمهایش برق زد و گفت: هر جفتش!
رها لبخند بزرگی روی *صورت*ش نشست وگفت: چقدر خوب. به سلامتی ...
فوزیه خانم برایش سالاد کشید و گفت: تو خبری نیست مادر؟! قرار نیست ازدواج کنی؟!
رها لقمه ی کوچکی در دهانش گذاشت و گفت: از من گذشت خاله فوزیه !
فوزیه خانم اخم شیرینی کرد و گفت: واه چه حرفها میزنی . تو با این بر و رو ... با این اصالت و خانواده .... با این همه ثروت ... کم خواستگار نداری مادر جون.
خودت یکم سبک سنگین کن بعدم یکی رو انتخاب کن . هنوز دیر نشده !
رها خندید و گفت: باشه ... حالا روش فکر میکنم !
فوزیه خانم اخمش را تند تر کرد و گفت: خارج نرفته بودی خودم واست استین بالا می زدم!
رها سری تکان داد و دو قاشق نازخاتون پشت هم بلعید و گفت: حالا اون گزینه ها اگر مجردن معرفی کنید شاید یه فرجی شد !
فوزیه خانم با خوشی گفت : راست میگی دخترم؟!
رها سری تکان داد و گفت: اره چرا که نه . البته یکم الان سرم شلوغه ... حالا خودم دو سه نفری زیر نظر دارم ببینیم به کجا میرسه قضیه ام! . دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود .
فوزیه خانم واه بلندی گفت و در ادامه غر زد : مادر تو که هیچی نخوردی !
رها از جا بلند شد و گفت: اتفاقا امشب حتی بیشتر از حد مجازم خوردم . عالی بود . هم کتلت هم املت . هم این ترشی...
و با لذت یک قاشق دیگر در دهانش گذاشت !
فوزیه خانم سری تکان داد و گفت: مثل عروسم می مونی .اونم همینطور عین خودت به خودش هی سخت میگیره !
رها خنده ای کرد وگفت: بذارید تو ظرف شستن کمکتون کنم.
فوزیه خانم لب گزید و گفت: نشنوم این حرفو دیگه ها . برو دخترم. برو تو پذیرایی الان برات میوه میارم. چای هم دم کردم ...
رها از اشپزخانه بیرون رفت .
شومینه ی کنج خانه چشمک میزد . جلو رفت ... تمام قاب عکس ها با همان چیدمان قبلی بالای شومینه خودنمایی میکردند !
از عکس های عروسی که لباس داماد ، لباس ارتش اسبق بود ... تا لباس ساده و بلند و بدون پف مادرش...
با ان گل های سفیدی که روی موهای مشکی اش عجیب زیبا به نظر می رسید !
لبخند زد ...
عکس های خودش هم بود ... عکس خودش و پسرعموهایش و عمو شهریار و خاله و...
پوزخند زد ... نمیدانست اصلا خاله هایش زنده هستند یا نه ! چند سال بود نمی دانست ؟!
عکس خودش را برداشت .... موهای چتری روی پیشانی ... با آن لباس صورتی !
چشمهایش را بست . حالش از مرور خاطرات بهم میخورد ! حالش از این زندگی پاره پوره هم بهم می خورد !
.
پاسخ
#29
********************************************
فصل ششم :
********************************************
سر کوچه زیر سایه ی کاجی پارک کرده بود.
به جز آها و باشه چیز دیگری به زبانش نمی آمد . نگاهش به در سفید رنگ خانه ی البرز بود و کوچه ی خلوت !
بیتا در گوشی باز گفت: فکر کنم تا پنج ، پنج و نیم برسیم . نه مرتضی؟!
صدای همهمه ی فرهاد و فرهود و رهام در تلفن می امد.
بیتا از نو گفت: بنیامین تو سعی کن پنج و نیم خونه باشی!
بنیامین با تعارف گفت: شام و بیاید پیش من .
بیتا خندید .
-نه عزیزم. ما تو راه نهارخوردیم . باید برسم خونه ... کلی کار دارم !
بنیامین اصرار نکرد.
بیتا با همان لحن سرخوشش خداحافظی کرد.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد ! میلش برای پیاده شدن و زنگ زدن و پشت درسفید رنگ ایستادن را سرکوب کرد !
خبری از آنا نبود...
ساعت چهار و سی دقیقه ی جمعه بود !
باید تا پنج خودش را به خانه میرساند ، بالاخره بعد از یک هفته دلتنگی رهام برمیگشت و خانه اش باز رنگ سرو صدا به خودش می گرفت !
رهام با دیدن خانه حتما ذوق میکرد !
دوباره چشمش افتاد به در سفید ... آنا همین ساعت روز تعطیل میشد! حوالی همین ساعت هم به خانه می رسید ...
با محاسبه و کسر وقت خرج کردن بین مسیر سابق و مسیر فعلی ، آنا باید تا پنج دقیقه ی دیگر سر و کله اش پیدا می شد !
پوفی کشید .
ارنجش را لبه ی پنجره گذاشت . کل ماشین داغ کرده بود ! کف دستش را زیر گوش چپش میزان کرد . انگار نه انگار بهار بود ! از اسمان گدازه می بارید .
اتومبیل سیاه رنگی از انتهای کوچه نمایان شد.
باز نفسش را فوت کرد ، اتومبیل آنا نبود . آنا هیچ وقت ماشین سیاه نداشت! حتی اگر هم اتومبیل سیاه داشت مطمئن بود که اهل داشتن باربند روی سقف ماشینش نبود!
بیشتر شبیه ماشین مرتضی بود !
یک پژوی مشکی !
با آن چشم نظر بد قواره و نعل اسبی که معلوم نبود دقیقا به کجای آینه وصل است ! سلیقه ی بیتا بود ! با همین خرت و پرت ها دلش خوش بود مرتضی را کسی چشم نمی زند !
میگفتی تذکر بده مرتضی آرام تربرود نمیگفت ! توضیح میداد چشم نظر و قران حافظ است !
کاپوت جلو از دو ماه پیش همچنان قر بود !
بر خلاف انتظارش که فکر میکرد مرتضی باز از ان مسیرهای عجیب و غریب انتخاب کرده و می خواست از این سمت به خانه اش برود؛ اما پژوی مشکی جلوی درب سفید پارک کرد .
سرو صدای بچه ها کل کوچه را برداشته بود ! با آن شال قرمز و مانتوی مسافرتی سفید به نظر حالش خوب می امد ! فقط وقت نداشتن و احوال نپرسیدن از پسرش را نمی شد توجیه کرد که خب انگار به توجیه هم نیاز نداشت !
مرتضی از پشت فرمان پیاده شد !
بیتا هم از سمت شاگرد پایین امد .
چه خوش و بشی هم میانشان برقرار بود !
آنا شالش را مرتب کرد رو رو به مرتضی که چمدانش را از بالای باربند پایین می اورد گفت: مرسی اقا مرتضی خیلی لطف کردید !
فرهود و فرهاد سرشان را از پنجره بیرون کرده بودند !
آنا نفری دو سه تا ماچ آبدار روی صورتشان نشاند !
رهام هم پیاده شده بود . با آن پیراهن چهارخانه ی سبز و شلوار یشمی انگار کوچک شده ی خودش بود!
صورتش گل انداخته بود !
مطمئن بود اگر الان بپرسد بستنی با چه طعمی حتما شاهتوت را انتخاب میکرد ! همرنگ قرمزی لپ هایش ...
آنا خم شد رهام را بغل کرد ...
رهام دستهایش را دور گردن آنا حلقه کرده بود .
چند بار پیاپی روی موهای رهام را بوسید و گفت: مراقب خودت باش...
با چند پچ پچ در گوشی که سردرنیاورد . یعنی از ان فاصله نمی شنید .
آنا که راست شد کیف قرمزش را روی شانه انداخت و خواهرانه بیتا را دراغوش کشید ...
نمی دانست چرا با انگشت شصت شاسی بالا بر پنجره ی سمت خودش را فشار داد.
نمی دانست چرا چک کرد که حتما اتومبیل خاموش باشد !
نمی دانست چرا درب اتومبیلش را آرام باز کرد ...
آنها درگیر خوش و بش وتعارفات مرسوم خودشان بودند ! آن وقت در این اوج گرمای بهاری ، مثل احمق ها ... زیر سایه ی یک کاج قدیمی ...
مسیر فعلی همسر سابقش را از سرکار تا خانه ی پدری محاسبه می کرد !
نگران بود که چرا حال پسرش را نمی پرسد !
پسری که دیشب باید تحویلش می گرفت برای بیست و چهارساعت کامل !
اما حالا همه با هم از یک پژوی مشکی خارج می شوند !
بیتا می خندید ...
آنا هم سرش را برده بود عقب ،موهای بلوطی چتری اش هم با نسیم خنکی نا مرتب می شد .
رهام اما مثل چوب خشک کنار درب جلو خشکش زده بود !
به خودش که امد وسط کوچه ایستاده بود و بی مقدمه پرسید : خوش گذشت؟!
.
پاسخ
#30
به خودش که امد وسط کوچه ایستاده بود و بی مقدمه پرسید : خوش گذشت؟!
بیتا هین کشید ، رهام پشت آنا بود . مرتضی ماتش برده بود . فرهود و فرهاد هم لال شده بودند !
بنیامین یک قدم دیگر جلو امد ، رو به روی آنا که بند کیفش داشت از روی شانه سر میخورد ایستاد و گفت: زیرپوستت آب رفته ! پس خوش گذشته !
رهام هاج و واج نگاهش میکرد.
بنیامین خم شد و گفت: سلام بلد نیستی رهام ؟!
رهام سرش را پایین انداخت . دستش به کمر آنا بود.
بیتا با تته پته گفت : بن.... بنیامین .... داداش...
کمرش را صاف کرد و رو به مرتضی گفت : پسرات هم سلامشون رو خوردن انگار !
بیتا دستش را جلو برد ، قبل از اینکه پنجه هایش دور بازوی بنیامین قفل شود ، بنیامین شانه اش را عقب برد و گفت : دستت به من نخوره بیتا !
بیتا با گریه گفت : داداش قربونت برم ...
بی توجه به اشکهای بیتا مقابل صندوق عقب ماشین قرار گرفت و رو به مرتضی گفت: ساک رهام!
مرتضی با تک سرفه ای لبخندی مصنوعی زد و گفت: خوبی بنیامین ؟! چه خبرا ... داشتیم اتفاقا میومدیم که ...
بنیامین میان کلامش گفت : ساک رهام!
مرتضی بی حرف خم شد ، کوله و دو سه ساک باهم برداشت و گفت : این ساک لباساش ، اینم برات سوغاتی خریده !
پوزخندی زد و رو به روی آنا ایستاد و بدون اینکه چشم از چهره ی مبهوت آنا بردارد بلند صدا زد : رهام ...
رهام پشت مادرش مانده بود. دستش به کمربند قرمز آنا قفل شده بود .
بنیامین پوفی کشید ، بیتا با ترس گفت : داداش الهی قربونت برم ... من ... من ...
بنیامین نگاهش کرد. تند و مستقیم ... !
کاسه ی چشمهایش خونی بود !
بیتا خفه شد !
آنا پوست لبش را می جوید .
بنیامین روی رهام خم شد و خش دار گفت : نمیای ؟!
رهام سرش را به عقب تکان داد و بلند گفت : نچ ...
بنیامین چشمهایش را بست و متحکم گفت : رهــام ... داری عصبانیم میکنی !
رهام باز جرات کرد و گفت : نمیام . میخوام پیش مامان بمونم !
صبرش تمام شد ! یک هفته ی تمام بس نبود ؟! کم بود ؟! کافی نبود ؟!
-بار اخره دارم میگم رهام . نمیای؟!
رهام بغض کرده بود . چشمهایش اشکی بود ...
بنیامین نفسش را فوت کرد در صورت آنا ...
بی توجه به چهره ی خشک شده اش روی رهام خم شد ...
قبل از اینکه به خودش بجنبد با یک حرکت بلندش کرد !
بازو و ساعدش را حلقه کرد دور کمر رهام...
رهام دست و پا میزد ... تقلا می کرد ... داد می زد ...
از پس قد و قامت بنیامین بر نمی امد !
صدای گریه و جیغش باهم بلند شد : آنــــا .... نمیام... من نمیام.... مامان .... عمه بیتا ... مامان ....
با مشت به کتف و شانه ی بنیامین می کوبید و جیغ میزد ...
جیغ میزد و گریه میکرد !
قرمز شده بود ...
آب بینی اش راه افتاده بود ...
اشک تمام صورتش را پوشانده بود ...
هق میزد و میگفت : نمیــــام .... مامان... آنــا .... آنا بگو منونبره....
جیغ زد : نمیـــام.... نمیام... نمیـــام.... مـــامـــان .... مامان نذار منو ببره ... مامانــــی...
بیتا دستهایش را محکم تر به صورتش فشار داد !
بنیامین درب ماشین را باز کرد ، رهام را روی صندلی عقب انداخت ، ساک و کوله را هم نفهمید روی صندلی گذاشت یا همه سر ریز شدند کف ماشین !
رهام جیغ میزد ... کف دستهایش را به شیشه می کوبید ...
هق هق میکرد و آنا را صدا می زد ...!
بنیامین درب را قفل کرد .
دو سه نفری از پنجره تماشایشان می کردند !
یک نفر هم سیگارش را اورده بود دم در کوچه به معرکه نگاه می کرد !
خواست پشت فرمان برود که آنا جلویش را گرفت .
نگاهش به آسفالت بود . صدای گریه ی رهام می امد !
بیتا وسط کوچه نشسته بود ، دستهایش هم جلوی صورتش...
آنا به زور گفت : غلط کردم ...
.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان