رتبه موضوع:
  • 8 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان وِیلان
#1
خلاصه داستان :

بنیامین بدیع ، سرگردون تر از این حرفهاست که بتونه برای زندگیش تصمیم درستی بگیره !
همه چیز گره خورده ...
همه چیز گم شده ...
هویتش... اسمش... زندگیش...
به بن بست رسیدن ساده تر از به مقصد رسیدنه!
پاسخ
 سپاس شده توسط zari65
#2
دستش را خوب چفت دسته ی چرمی کیف مشکی بی رنگ ورویش کرد .

به یقه ی کج بارانی اش اهمیتی نداد . بالاخره جرات کرد جلوبرود . مقابل ریل چرخان چمدان ها ایستاد .

بی اراده اخم کرده بود.

شاید برای تمرکز بیشتر، شاید هم از اضطراب ...

نگاهی به چمدان هایی که از جلوی چشمش می گذشتند انداخت .

انگار چیزی مانع میشد تا رنگ چمدانش را به یاد بیاورد چندان عجیب هم نبود. ریل می چرخید. رنگ به رنگ ساک و بسته های مختلف از جلوی چشمش رد میشد ولی هیچ کدام به نظرش آشنا نبود .

بی تفاوت فقط نگاه می کرد .نمیدانست باید از کجا شروع کند ، از کدام خیابان یا از کدام کوچه و گذر !

ریل می چرخید . شاید بارها چمدانش از جلوی چشمش رد شد و او هر بار غریبه نگاهش میکرد ، هر بار فکرش می رفت به ناکجا و برمیگشت !

با صدای تلفن همراهش ، به خودش امد .

به سختی انگشتش را روی صفحه کشید. با لحنی زوری که وانمود کند هنوز نرسیده خودش را نباخته جواب داد :

-سلام.

-سلام . خوبی ؟ رسیدی ؟

لب تر کرد و دوباره چشم چرخاند به ریل چرخان وگفت : آره . نیم ساعتی هست . دارم چمدون هامو تحویل میگیرم.

-خیلی خب . خدا رو شکر . سپردم یکی از دوستام میاد دنبالت .

کلافه و عصبی غرغر کرد : امیرعلی محض رضای خدا بذار راه خودمو پیش برم … تو چرا …

امیرعلی میان کلامش گفت : ای بابا رها چقدر زود عصبانی میشی . ما فقط میخوایم کمکت کنیم.

پوفی کرد و با حرص گفت: ممنون از تو و فرشته .ولی بذارید دو روز تو حال خودم باشم … مطمئن باشید دست از پا خطا نمیکنم … !

امیرعلی خنده‌ای تصنعی تحویلش داد و گغت: خیلی خب . عصبانی نشو . ولی خواهش میکنم یه چند روز به خودت استر احت بده ، یکم تمرکز کن … بعدش برو…

رها آرام گفت : بعدش برم کجا؟!

امیرعلی جدی شد.

-نباید عجله کنی … صبور باش. بسپار به خدا . درست میشه . من وفرشته دلمون روشنه .

رها نفسش را فوت کرد و امیرعلی ادامه داد: باور کن اتفاق خاصی نمیفته … نگران هیچی هم نباش …

در گیر ودار موعظه های امیر علی بود که دستی روی شانه اش فرود آمد ، گاردی به خودش گرفت و تلفن همراهش را از گوشش جدا کرد . به پشت سرش چرخید . با دیدن امیر علی ولبخندش ، آهش را خورد و گفت : فکر کردم گفتی یکی رو میفرستی دنبالم … نه اینکه خودت بیای دنبالم !

امیر علی خندید و گفت : خدا به خیر کنه عاقبت همه ی مارو … دختر تو که هنوز هیچی نشده مثل گچ شدی!!!

کیف دستی اش را گرفت و متعجب پرسید : پس چمدونت کجاست؟!
پاسخ
 سپاس شده توسط Mehrsa
#3
فصل اول :
********************************************
کلیدش با سرو صدا از جیب شلوارش افتاد . چند کارت و چند اسکناس هم با خودش روی زمین انداخت. به خودش بود جعبه ی توی دستش را هم ول میکرد !
اما ول نکرد.
حتی خم هم نشد تا کلیدهایش را بردارد.
همانطور ایستاده بود و به اتوبارپارک شده مقابل خانه زل زده بود .
چراغ هایش راهنما میزدند و دو سه پسر جوان سعی داشتند تخته فرشهای لوله شده را به زورم که شده در عقب کامیون جا بدهند.
کامیون دهانش باز بود و هرچه بود ونبود را در خودش جا می داد .
سست خم شد و کلید و کارت ملی و گواهینامه اش را برداشت. همانطور مشت کرده بود و سخت جلو می رفت. کارتون توی دستش مانع دیدنش می شد.
نمی توانست ادرس و شماره تلفن کامیون اثاث کشی را خوب بخواند .
هرچه جلوتر می رفت ، رنگ قالی آشنا تر میشد .
اگر روز روشن نبود حتما با صد و ده تماس میگرفت ... اما ساعت چهار بعد از ظهر یک روز ابری بهاری بود.
کارگرهای بنده ی خدا عرق می ریختند و میز وصندلی ها را جا می دادند .
وارد ساختمان گرانیتی شد . چند پله را لک لک کنان بالا رفت. مردی با "ببخشیدجناب " ، مجبورش کرد سد راه نشود و دو صندلی را از در بیرون برد.
دو قدم بلند برداشت .
مقابل اسانسور ایستاد .
نفس عمیقی کشید و وارد اتاقک فلزی شد .در اینه به اخم میان ابروهایش نگاه کوتاهی انداخت .
اتاقک فلزی در طبقه ی ششم متوقف شد .
صدای زنگ داری به گوشش رسید.
پوزخند سردی روی *صورت*ش نشست. به ارامی از اتاقک خارج شد. بدون اینکه تمایلی داشته باشد تا کفش هایش را در بیاورد وارد واحد شماره ی شش شد، واحد دنجی که درچوبی خوش ساختی داشت و استخودوس وشمعدانی هایش بالای جا کفشی چوبی که تا چند ماه پیش از سبزی و طراوت نمایی می دادند به سنگهای گرانیتی و مرمری پشت سرشان ، حالا خشک خشک بودند!
وارد خانه که شد حواسش رفت به قد و قواره اش که پشت به او به جوانک سبزه ای بی درنگ تذکر می داد .
کارگر جوانی از جلوی در دو کارتن را برداشت و گفت: خانم دیگه بعید میدونم واسه یخچال و گاز جا داشته باشه ماشین.
بدون اینکه به عقب بچرخد گفت:
-گفتم که اقای محترم فعلا قصد ندارم اونا رو ببرم .شاید یه روز دیگه ...
و رو به مرد دیگر گفت : اقا تو رو خدا مراقب باش، شکست...
باقی کلمه در دهانش ماسید.
پاسخ
#4
نگاهش به پوزخند مسخره ی روی *صورت*ش، خشک شد.
سعی کرد مسلط شود ... شاید فقط چند ثانیه طول کشید تا زبان بچرخاند و به زور سلام کند .
کاملا داخل واحد شد کارتون توی دستش را گوشه ای گذاشت و کیف مشکی اش را پرت کرد کنج دیوار .
حتی نیم نگاهی هم به نشیمن و پذیرایی خالی از مبل و فرش و نهار خوری نینداخت .
جلو امد و مقابلش ایستاد . در اولین دمش که از حضور او از هوا گرفت ؛ عطر اشنایی به مشامش نشست . رایحه اش همانی بود که سال گذشته به عنوان هدیه ی سالگرد برایش خریده بود . دقیق تر نگاهش کرد .
مانتوی خاکستری هم سوغاتی یکی از ماموریت های چند ماه پیش بود .
حتی شال نا مرتب قرمزش هم که با هم از یک دستفروش در خیابان ولیعصر خریده بودند سلیقه ی خودش بود!
سکوت شکسته شد.
صدای ظریفش سعی میکرد مسلط باشد اما می لرزید.
ارام و شمرده گفت: ببخشید . خیلی زنگ زدم خونه نبودی ... بابا هم که میشناسی اصرار داشت همین امروز بیام و ...
بدون اینکه جوابش را بدهد از کنارش گذشت .
صدای قدم هایش را از پشت سرش می شنید .
تند تند میخواست رفع و رجوع کند:
-بنیامین باورکن من بیشتر از ده بار باهات تماس گرفتم تو دیشب هیچ کدوم از پیام هامو تلفن هامو جواب ندادی؛ بخدا نمیخواستم بدون هماهنگی بیام خونه ات ...
شناسه ی "ات" را با غیظ گفت.
از روی اجبار نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت: مشکلی نیست .
دستگیره ی درب اتاق را پایین کشید .
با دیدن وسایل متعجب شد . اتاق دست نخورده بود .
تخت دونفره ، کنسول و اینه ... چراغ خواب و حتی عکس مضحک عروسیشان که بالای اباژور قرمز رنگ خود نمایی میکرد!
همه چیز همانطور بود که صبح وقتی میخواست از خانه خارج شود .
ارام وارد اتاق شد ، کنارش قرار گرفت وپرسید : بنیامین... چرا حرف نمیزنی؟
حتی نگاهش هم نکرد به پنجره و پرده های حریر شیری خیره شده بود .
مقابلش ایستاد و با سماجت گفت: باور کن نمیخواستم اینطوری بیام همه چیز وبهم بریزم . فقط چند تا تیر وتخته بردم ، بابا فکر نکنه که ...
مستقیم نگاهش کرد . کلامش در نطفه خفه شد .
به زور *صورت*ش را بست و سرش را پایین انداخت .
بنیامین دست توی جیبش کرد وپاکت کوچک سفیدی را دراورد .
بدون اینکه چیزی بگوید مقابلش گرفت.
پاسخ
#5
پاکت را از دستش گرفت؛ ارام بازش کرد . با دیدن برق زرد سکه ی تمام بهار ، ته حلقش چیزی گره خورد.

با چشمهای بهت زده گفت: بنیامین ... تو این بی پولی !

نالید: نه ... نه من قبولش نمیکنم .

بنیامین خشک گفت: مگه میتونی؟
قطره اشک سمجی را از کنار چشمش پاک کرد و گفت: من که گفتم مهریه امو می بخشم... چرا اینطوری میکنی بنیامین... من میدونم تو الان شرایطشو نداری... فردا بی خبر از بابا میرم مهریه امو می بخشم! من راضی نیستم تو این شرایط تو...

بنیامین کلافه از صدای زنگ دارش گفت : فقط صدو ده ماه دیگه مونده!

سرش را پایین گرفت . دست اخر اشکش هم چکید ر وی پاکت کوچک.

بنیامین : چرا تخت و نبردی؟!

با فین فینی گفت : پس کجا میخوابیدی ...!

با صدای بلندی پقی زد زیر خنده و گفت : تو این سه ماه فکر کردی رو این تخت خوابیدم ؟!

فورا به پشت سرش چرخید و در اتاق را بست .

مضطرب نگاهی به چشمهای سرد بنیامین انداخت و گفت : تو رو خدا بنیامین ...

سرش را جلو برد و گفت : چی ...

با ترس کمی عقب گرفت . پشت را به در اتاق چسباند .

لبش را گزید و گفت: تو رو خدا بنیامین . انقدر تلخ نباش.

لبخندی به *صورت*ش چسباند و با همان صدای بغض دار گفت : برات شام درست کردم .

بنیامین: چرا یخچال و ماشین لباسشویی رو نبردی ؟! میخوای به بهانه ی اونابازم بیای اینجا؟!

چشمهایش بدتراز *صورت*ش می لرزید .

با زهرخند گفت : بابات میدونه با قابلمه ی غذا میای خونه ی من؟! نگران جای خواب منی ؟!
انگشت اشاره اش را به سمت پیشانی اش برد ، روی جای بخیه ی کوچک بالای ابرویش را کمی ماساژ داد وگفت : بابات میدونه هر شب پیام می فرستی ا

دستش را پایین اورد و فرو کرد توی جیبش و پرسید: میدونه با شوهر سابقت هنوز تیک میزنی؟!

-بنیامین... چرا داری همه چی رو خراب میکنی ؟!

بنیامین با لبخند کش دار دندان نمایی گفت : من دارم همه چی رو خر اب میکنم؟!

نیش دار اضافه کرد : جالبه ...

صدای کارگری از بیرون اتاق امد که بلند گفت : خانم تو این ماشین لباسشویی که رخت چرک هست!

اشکهایش را پاک کرد و از اتاق بیرون رفت.

تمام حرصش را سرکارگر خالی کرد و داد زد : اقای محترم چند بار بگم کاری با لباسشویی و یخچال و گاز نداشته باشید...!

ساعتش را روی کنسول پرت کرد ، کف دستهایش را گذاشت لبه ی میز چوبی و دراینه زل زد به خودش.

نمیدانست چقدر گذشت یا چقدر به همان حال ماند که صدای پیغام گیر تلفنش بلند شد .
پاسخ
#6
نمیدانست چقدر گذشت یا چقدر به همان حال ماند که صدای پیغام گیر تلفنش بلند شد .
کش دار ، مثل همیشه با آن صوت خاص و عجیب غریبش حرف میزد .
-بــنی... الــــوو... هانی خوابی؟ بنی زو زو ام! نیستی ؟!
چشمهایش را محکم روی هم فشار داد .
با دستهای مشت شده ، خیز برداشت سمت در اتاق و وسط نشیمن خالی ایستاد .
رو به رویش ایستاده بود و گوشی تلفن با جاه و جلالش دستش بود . چشمهای پر از اشک و *صورت* لرزان!
و صدای دختری که در کل فضای خالی خانه از پیغامگیر تلفن اکو می شد !
-بنی بهم زنگ بزن .... منتظرم ... بــــای!
پوزخند نشسته روی *صورت*ش با اشک جمع شده در چشمهایش تناقض داشت .
نمیدانست دلجویی کند یا بگذارد با همین تناقض مستولی به چهره اش ، تماشایش کند تا بلکه به نقطه شرمندگی برسد .
دستش را جلو برد و دم ودستگاه تلفن را گرفت.
خواست در جعبه ای که روی زمین بود جا بدهد که صدایش کل خانه را برداشت .
--صبر میکردی شیش ماه بگذره بعد میرفتی پی الواتی!
روی زمین زانو زد ، میخواست با ان یونولیت های سفید توی جعبه کل تلفن را پوشش دهد .
بلند گفت: مگه با تو نیستم!
جوابی نداد . سیم شارژر را دور اداپتور می پیچید .
با حرص سر تکان داد و گفت: باشه ... به جهنم . من فکر میکردم آدمی ... من فکر میکردم تو ...
سریع بلند شد ، نیم قدم برداشت و روی کل هیکلش سایه انداخت .
صدایش قطع شد . با ترس تماشایش میکرد .
نفسش را روی صورتش خالی کرد وگفت : منم نیازهای خودمودارم !
با بغض نالید : کجا کم گذاشتم بنیامین ؟!
-وقتی چهار ماهه زندگیتو ول کردی رفتی ! نپرس !
دستش را جلوی صورتش گرفت . میخواست هق هق کند که بنیامین با تشر گفت : بس کن آنا . تو خسته نشدی !
جعبه ی تلفن را بغلش انداخت و گفت: بسلامت. کار امروزت تموم شد .
در ورودی را باز کرد و منتظر ماند .
سلانه سلانه سمت در امد ، فین فین میکرد .
بنیامین با مکث به زمین اشاره کرد ، ساک ظرف فلزی غذایش را نشانه گرفت و گفت : اینم بردار با خودت ببر .
با تعلل گفت : شب ساعت هشت میام دنبال رُهام!
آنا چشم گرد کرد وگفت : تو ساعت ده اوردی پیشم ... قاضی گفت بیست وچهار ساعت نه بیست و دو ساعت!
بنیامین در ورودی را تکانی داد وگفت : هشت میام دنبالش ! به سلامت .
وارد اتاق که میشد بلند گفت : هر وقت دیگه برای بردن گاز و یخچال و لباسشویی اومدی ، تیرو تخته های این اتاق هم جمع کن ببر !
در با صدای بدی بسته شد .
پاسخ
 سپاس شده توسط oqiduhimew
#7
همان جا ، حد فاصل راهروی سرویس بهداشتی و اتاق خواب روی زمین خالی نشست .
تلفن همراهش را سخت از شلوار کتانش بیرون کشید .
یک مشت پیام و تماس های بی جواب ...
دستش را کشاند سمت مخاطبین ... الف ، آنا صدر لیست بود ... پوفی کرد ، امیرعلی را گرفت .
بعد از چند بوق ، درست وقتی که میخواست تماس را قطع کند ، صدایش امد .
-باز چی شده؟
کلافه از سوال تکراری اش گفت : تو نمیتونی مثل آدم سلام علیک کنی؟!
امیرعلی بلند خندید ، حوصله ی سرخوشی این یکی را اصلا نداشت ، لب زد : امروز نیومدی .
-یه کاری پیش اومد گرفتار شدم! چی شد؟! بستن؟!
-آره.
امیرعلی اهی کشید وگفت: نگران نباش. درست میشه .
-خرده ریز داری پیشم . بعدا بیکار بودی بیا تحویل بگیر.
امیرعلی: باشه . شب میام .
-نه امشب میخوام برم دنبال رُهام قول دادم ببرمش پارک.
امیرعلی دلخور گفت : دوروز پیش مادرش باشه ، واسش سم نیست ! انقدر حرص نزن سر بچه .
بی حرف تماس را قطع کرد.
همین مانده بود امیرعلی هم وسط کار و زندگی اش دخالت کند!
با فحشی تلفن را قطع کرد ، رها پشت پنجره ایستاده بود .
فرشته با سینی چای از اشپزخانه بیرون امد، نگاهی به شانه های مرتعش رها انداخت و رو به امیر علی گفت : چی شده؟!
رها به سمتشان چرخید و گفت : نمیدونستم طلاق گرفته ...
امیر علی سری تکان داد و گفت : سر همین جریان . پدر زنش پاشو کرد تو یه کفش ! طلاق دختره رو گرفت .
رها روی مبل نشست .
به بخار چای نگاه میکرد.
فرشته کنارش امد وگفت: چقدر تو فکری .
رها دستی به صورتش کشید وگفت : نمیدونم باید چه کار کنم . از کجا شروع کنم ... به معنای واقعی هنگ کردم ! فکر نمیکردم انقدر همه چیز سخت باشه.
امیر علی لبخندی زد وگفت: دیگه قرار باشه انقدر زود خودتو ببازی ... بهتره برگردی .
رها جبهه گرفت : نیومدم که دست خالی برگردم!
پاسخ
#8
امیر علی شانه ای بالا داد .
- فعلا بهتره دست نگه داری. تو این شرایط اصلا صلاح نیست ...
خم شد فنجان چای را برداشت.
-بنظرم الان ...
رها میان کلامش گفت :من باید دنبال خونه باشم .
فرشته دستش را گرفت و گفت : اینجا هم خونه ی خودته!
امیر علی یک نفس فنجان را سرکشید و از جایش بلند شد ، رها با نگاه دنبالش میکرد ، امیرعلی لبخندی زد وگفت : من فعلا برم ...
رها ارام گفت : نمیخواستم تو این اوضاع مزاحمتون بشم.
فرشته اهی کشید و گفت : دیر یا زود اون دفتر مجله بسته می شد !
رها لبخندی زد و رو به امیر علی گفت: نگران کارتون نباشید . من قبل از اینکه بیام ایران با عموم صحبت کردم . اگر بشه ... بشه که شما و ... بن ...
*صورت*ش را چند ثانیه روی هم فشرد .
چشمهایش را بست و باز کرد و بالاخره با زور گفت : بنیامین هم بیاین تو همون شرکت فکر کنم اینطوری خیلی جلو بیفتم!
امیرعلی: بنیامین خیلی غد تر از این حرفهاست . به همین راحتی به کسی اعتماد نمیکنه . حداقل با شناختی که من ازش دارم بعید میدونم!
رها بلند شد ، رو به روی امیرعلی ایستاد و گفت : به هر حال شما چند سالی ازش بزرگترید . باهم همکار بودید. شاید بتونید اعتمادشو جلب کنید .
امیرعلی: من نمیتونم قول بدم ولی سعی مو میکنم ... بنیامین هم شکاکه هم بی گدار به اب نمیزنه .
رها نا امید نگاهش میکرد.
امیرعلی به زور گفت : من نهایت تلاشمو میکنم.
رها : این لطفتون رو جبران میکنم .
و رو به فرشته اضافه کرد : قول میدم جبران کنم .
امیرعلی با اخم گفت : امیدوارم این کارا لطمه ی بدتری به زندگیش نزنه !
سری تکان داد و زیرلب زمزمه کرد : خدا عاقبت همه ی ما رو بخیر کنه .
و با خداحافظ کوتاهی از خانه خارج شد .
رها روی مبل سر راهش وا رفت . گفته بودند سخت است ... گفته بودند نشدنی است ... گفته بودند بگذار و برو ...
گفته بودند انقدر امید نداشته باش...
بیخیال باش...
بگذران ... هرجور که هست ، این زندگی را به هر قیمتی بگذران و فراموش کن!
همه ی اینها را گفته بودند ... گفته بودند و تا جان داشت وجا داشت نشنیده بود ... با همه ی اینها اما نگفته بودند چه کار کند ... فراموش کند و بگذرد
چطور مرور خاطرات نکند؟!
اصلا به قول همه بیخیال باشد ...
چطور جواب دلش را بدهد ؟!
اگر می گفتند با این همه زخم توی دلش چه کار کند !
با این همه حسرت تلنبار شده و اه های خورده و نخورده اش چه کار کند !
شاید اگر می گفتند ... حال بهتری داشت !
حداقل حالا مثل تیری که اماده ی خروج از چله ی کمان بود ، نبود !
پاسخ
 سپاس شده توسط P.karpovych1982
#9
فصل دوم :
********************************************
چشمهایش را چند ثانیه بست و باز کرد ، مطمئن نبود که میتواند اعصابش را کنترل کند ،با این حال دستش را به دستگیره ی درب اتومبیل گرفت وپیاده شد.
پیرمرد با ان ژست طلبکار جوری جلوی در ایستاده بود که بنیامین با خودش فکر کرد قفل فرمان مشکی زیر صندلی را دست چپش بگیرد یا راست؟!
پوفی کرد ، با پاشنه ی پا درب را بست .
کوچه ی عریض را با چند قدم کوتاه طی کرد . حالا رو به رویش ایستاده بود . نفسش بوی سیگار می داد ، یقه اش هم مثل همیشه کیپ بود . لابد
میخواست مطمئن شود مبادا همسایه ای راپورتش را بدهد که ، مهندس البرز ، شبها وقتی در کوچه سیگاری دود میکند ، یقه آخوندی نمی پوشد!
خواست متاسف شود اما نشد .
به زور سلام کرد .
مهندس البرز به زحمت سری تکان داد و پرسید : از این ورا عالیجناب . دستور بدم گوسفند سر بزنن برات جناب بدیع !
نیشخندی به لحن نچندان دلچسبش زد و بی پرده سراغ اصل مطلب رفت و گفت : اومدم دنبال رهام !
مهندس البرز دست چپش را بالا اورد ، با دیدن عقربه های ساعت ،ابرویی بالا انداخت و گفت : فکر کنم دو ساعتی زود اومدی !
خواست راند دوم را اجرا کند که ، در خانه باز شد ، اناهیتا دست رهام را گرفته بود .
رهام با دیدن بنیامین اخم کرد و پشت اناهیتا رفت .
مهندس البرز پوزخندی زد و گفت: می بینم که رابطه ات با پسرت خوبه .
-مهندس البرز من برای بحث نیومدم .
و رو به رهام گفت : رهام ... بیا میخوام ببرمت پارک ...
خواست جلو برود که مهندس البرز سد راهش شد .
آنا دخالت کرد وگفت : بابا خودم گفتم این موقع بنیامین بیاد دنبال رهام . من فردا صبح زود باید برم جایی . شب باید زود بخوابم.
مهندس خواست حرفی بزند که ، آنا صورت رهام را بوسید و با فشار کوچکی به شانه اش ، وادارش کرد ، جلو برود .
بنیامین دستش را گرفت ، رهام چرخهای اتومبیل کوچکش را روی صورتش حرکت می داد .
مهندس البرز: میخوای بچه رو ببری خونه ای که اسباب اثاثیه نداره که چی بشه ؟! میخوای باهاش فوتبال بازی کنی ؟!
بنیامین لبخندی زد و گفت : مرسی از پیشنهادتون ... فکر خوبیه . امشب با پسرم...
نگاهش را انداخت در چشمهای قرمز آنا و گفت : وسط سالن خالی ، فوتبال بازی میکنیم.
رو به آنا گفت : راستی خانم البرز.
آنا با تته پته گفت : ب... بله ؟!
بنیامین شمرده گفت : امروز بابت سکه ای که ازم دریافت کردید ، رسیدی تحویلم ندادید!
آنا ماتش برد . مثل ادم هایی که ناگهانی کیش و مات می شوند ، ضربه ی کاری را در لحظه ای که نباید می خورند ! دو قطره اشک اماده ی فرو ریختن بودند.
بنیامین شب خوش کوتاهی گفت و دست رهام را کشید .
پشتش بود به ادم های که تا دیروز خانواده اش محسوب می شدند و امروز دشمن !
استارت که زد از اینه به در ورودی خانه نگاه کرد ؛ آنا هنوز ایستاده بود . دست به سینه ... به مسیری نا کجایی نگاه میکرد .
رهام با ماشین پلیس کوچکش لابه لای صندلی ها می لولید .
پاسخ
#10
رهام با ماشین پلیس کوچکش لابه لای صندلی ها می لولید .
با شیطنت ، چرخ های اتومبیل را روی گردن بنیامین کشید .
-نکن رهام...
با لجبازی ، ماشین را روی موهایش برد ، بنیامین چیزی نگفت . سعی کرد تمرین سکوت کند .
رهام ، با شیطنت ماشین را روی کتف و گوش بنیامین میکشید وسر و صدای استارت ماشین و ترمز در می اورد.
بنیامین ، کلافه گفت: رهام اروم بشین دارم رانندگی میکنم!
رهام حرصی گفت: تو داری رانندگی میکنی ... مامان تلفن حرف میزنه گریه میکنه ... باباجون همش روزنامه دستشه... پس کی با من بازی کنه؟!
بنیامین از اینه به صندلی عقب نگاه کرد . رهام مچاله شده بود کنج پنجره.
پوفی کرد وگفت: میخوای با عمه بیتا بری اصفهان؟
رهام چشمهایش برقی زد و گفت: فرهود وفرهادم هستن؟!
-اره . میخوای تو هم باهاشون بری؟!
رهام نگران گفت: پس مامانم چی؟!
بنیامین رو به روی کافه ای نگه داشت و به عقب چرخید وگفت: مامانت چی ؟!
رهام با چرخهای ماشین پلیسش ور می رفت.
بنیامین متحکم گفت: وقتی کسی باهات حرف میزنه سرتو ننداز پایین!
رهام مستقیم در چشمهای بنیامین نگاه کرد وگفت : میخوای منو از مامانم دور کنی ؟!
بنیامین لبخند سردی زد وگفت: نه . با عمه بیتا میری با عمه هم برمیگردی. با فرهود و فرهادم بازی میکنی . دوست نداری؟!
-نمیشه مامانمم بیاد؟!
بنیامین چرخید و به خیابان نگاه کرد وگفت: مامانت بیاد چه کار؟ مامانت میره سرکار. بعدم توله سگ تو فقط نگران مامانتی؟!
رهام لب برچید و گفت : تو رو کل هفته می بینم . مامانم فقط یه روز می بینم . اونم نه یه روز کامـــل!
"کامل" را با غیظ گفت. درست مثل مادرش... وقتی در خانه چانه می زد ، بیست و چهار ساعت نه بیست و دو ساعت !
دستش راعقب برد و لای موهای نرم رهام فرستاد و گفت: غصه نخور کاپیتان . بستنی میخوری؟!
-نچ...
-چرا؟! بستنی میوه ای نخرم یعنی؟!
رهام چیزی نگفت.
-مثلا با طعم های شاهتوت وانار و پرتقال؟!
رهام اب دهانش را قورت داد .
-شایدم شیک کارامل میخوای ؟!
بالاخره سرش را بالا اورد و گفت : نه . آیس پک میخوام!
بنیامین خنده ای کرد وخواست از ماشین پیاده شود که رهام گفت : بنیامین؟!
-بله؟!
تو دیگه مامانمو دوست نداری؟!
بنیامین زیر لب گفت : آیس پک با چه طعمی؟
رهام چشمهایش را انداخت سر در کافه ی چوبی نقلی چسبیده به پیاده رو وگفت : شکلاتی!
انقدر زننده گفت "شکلاتی" که بنیامین میخواست همان جا فرمان اتومبیل را بکند و پرتش کند وسط خیابان . انتظار نداشت ، وقتی طعم یک بستنی را از پسرش می پرسد : مثل برج زهرمار بگوید : شکلاتی...
شکلات شیرین بود ... حداقل آدم را سرحال می اورد ، نباید اینطور تلخ و سوزناک ادا می شد . نباید یک پسر شش سال و نیمه ، برای گفتن طعم آیس پک دلخواهش انقدر سرد بگوید : شکلاتی ...!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان