رتبه موضوع:
  • 13 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان جدال پر تمنا | هما پور اصفهانی
#61
همه تون رو دوست دارم ... مثل خونواده من هستین ... بیدار شدم تو سایت بودم ... می خواستم بخوام تو سایت بودم .. شاد بودم تو سایت بودم ناراحت بودم تو سایت بودم و شماها همه جوده حمایتم کردین ... اگه می گم عاشقتونم غلو نکردم ...
من به جدال پر تمنا مدیونم ... باعث شد دینم رو بشناسم ... باعث شد تحقیق کنم ... باعث شد برم دنبال خیلی چیزا ... که شاید تا قبل از این برام مفهومی نداشت ...
جدال رو من نیم خواستم اینطور بنویسم ... از اول هم قصدم این نبود که وارد این مقوله ها بشم ... یهویی به این سمت کشیده شد ... و من این کار رو نکردم ... کار خدا بود ... خدا خواست ... یه وظیفه شد بر گردن من که سعی کردم به نحو احسنت تا اونجایی که در توانم بود انجامش بدم ...
اگه نتونستم قانعتون کنم عذر می خوام ... اگه حق مطلب ادا نشد من عذر می خوام ... ببخشید و حلال کنین ...
دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم ... بریم بقیه داستان رو با هم بخونیم و در اخر من چند تا نکته مهم رو باید بگم ... اینا جنبه درد دل داشت ولی اونا مهمه ...
می بینمتون ...
____________________________________
***
آراگل پاکتی رو گرفت به سمتم و گفت:
- بیا عروس خانوم ... اینم سورپرایز من ...
پاکت رو گرفتم و گفتم:
- آراگل ... تو که هدیه ات رو دادی!!! این دیگه چیه؟
- اینم یه سورپرایزه برای کاگردان آینده مون ...
با هیجان بازش کردم ... بلیط کنسرت بود ... دو تا ... ردیف اول ... برای من و آراد ... با ذوق به اسم خواننده خیره شدم ... با هیجان جیغ کشیدم:
- واااااااااااای آرشاویر پارسیان ...
آراد هم داشت با لبخند نگام می کرد ... لابد خبر داشت ... آراگل با خنده گفت:
- فقط امیدوارم خانومش هم همون ردیف اول باشه ... می دونی که توسکا مشرقی بعد از ساختن اون فیلمه چی بود اسمش؟
سریع گفتم:
- عذاب به تو رسیدن ...
- آره آره ... همون ... که زندگی نامه خودش هم بود ... توی حیطه کارگردانی برای خودش اسم و رسمی پیدا کرده ... الان هم که هم کلاس بازیگری داره هم زده تو کار تهیه کنندگی و کارگردانی ...
سری تکون دادم و گفتم:
- فقط حیف که دیگه بازی نمی کنه ... شنیدم شوهرش خیلی ساپورتش می کنه از لحاظ مالی ...
- آره منم شنیدم ... ولی واقعا حیف! بازی محشری داشت ... همچین اشک که می ریخت این قلب من میزد تو دندونام ...
همه خندیدیم ... آراد اومد به سمتم ... شالم رو روی سرم مرتب کرد و گفت:
- بریم خونه اماده بشیم ... چیزی تا شروع کنسرت نمونده عشقم ...
مامان ها مشغول جمع آوری وسایل مراسم پاتختی بودن که من و آراد در رفتیم ... اصلا حوصله کار کردن نداشتم ...
جلوی آیینه چادرم رو روی سرم مرتب کردم ... همون چادری بود که مشهد سرم می کردم ... هنوزم برام سخت بود .. اما به خاطر آراد می خواستم سرم کنم ... آرایشم خیلی کمرنگ بود اما لباسام حسابی شیک و امروزی بودن ... از اتاق رفتم بیرون ... آراد دم در منتظرم بود ... با دیدنم سر جا خشکش زد ... با خنده جلوش چرخی زدم و گفتم:
- چطوره نفس؟!!!
نفسش رو فوت کرد ... اومد طرفم ... به نرمی دستش رو آورد بالا ... کش چادر رو از پشت گوش هام در اورد ... چادر رو از روی سرم برداشت و در حالی که مرتب تا می زد گفت:
- در اینکه خیلی خانوم و با وقارت می کنه شکی نیست ... امام من خانومم رو همونطوری می خوام که پسندیدم ... نیازی نیست به خاطر راضی کردن من دست به این کارا بزنی ... نجابت تو به من ثابت شده ... از جامعه بیرون هم نمی ترسم چون خودم همیشه هوات رو دارم و تنهات نمی ذارم ... پس خودت باش ... دینت رو عوض کردی چون خودت به برتریش ایمان آوردی ... اما دیگه نمی خوام ظاهرت رو عوض کنی ... مگه تو با این ظاهر نمی تونی مسلمون خوبی باشی؟!
نگاهی به خودم توی آینه انداختم ... مانتو تا سر زانو ... شال رنگی که همه موهام رو پوشونده بود ... و شلوار پارچه ای خوش دوخت و کفش های پاشنه دار ... خداییش شیک بود ... مشکلی هم نداشت ... شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- عزیزم ... من فقط خواستم تو راضی باشی ...
پاسخ
#62
- من همیشه از تو راضیم ... همیشه ... تو فوق العاده ای ... فوق العاده!
خودم رو لوس کردم روی *صورت*و بوسیدم و گفتم:
- پس بریم عشقم ...
جمعیت موج می زد ... سالن برج میلاد مملو از جمعیت شده بود ... آراد دستم رو گرفت و گفت:
- انگار یه کم دیر اومدیم ...
- جامون رو نگرفته باشن ...
خندید و گفت:
- نترس جای ما محفوظه ...
اراد از جلو می رفت و من هم از پشت سرش اما یه لحظه هم دستم رو رها نمی کرد بالاخره رسیدیم به ردیف اول ... از دیدن طناز شاهمرادی و احسان نامداری و توسکا مشرقی در کنار هم دوست داشتم از ذوق جیغ بزنم ... برنامه هنوز شروع نشده بود ... آراد صندلی هامون رو پیدا کرد و گفت:
- بشین گلم ... همین جاست ...
با التماس گفتم:
- من برم با اینا حرف بزنم؟ جون من ...
نگاهی به اون سمت کرد و با دیدن کسایی که مدنظر من بود سر یتکون داد و گفت:
- باشه ... فقط مراقب باش ...
سری تکون دادم و پریدم اونطرف ... باورم نمی شد خانوم شرقی تا این حد خونگرم و مهربون باشه ... تموم مدت دستم رو گرفته بود توس دستاش و با محبت می فشرد ... بعد هم وقتی در مورد رشته ام و کشوری که توش تحصیل می کنم برا شتوضیح دادم با خوشحالی کارتش رو بهم داد و گفت خوشحال می شم کارام رو ببینه و در صورت خوب بودنشون باهام همکاری کنه ... داشتم بال در می اوردم ... با طناز و احسان هم گپی زدم ... چشمم افتاد به دختر و پسری که کنار توسکا نشسته بودن ... دختری با پوست سفید و موهای طلایی و چشم های سبز ... پسری با گوست سبزه و چشم های عسلی ... جذابیتشون باعث شد نگاهم برای چند لحظه روشون خیره بمونه ... دختره بهم لبخند زد ... چشمم رفت سمت پسر بچه ای که توی بغل پسره بود ... یه پسر پنج شش ساله ... با موهای فشن و تیغ تیغ ... یه لحظه دلم براش ضعف رفت ... اونم بهم خندید ... با صدای آراد به خودم اومدم ...
- عزیزم ... بیا دیگه ...
نشستم کنار آراد ... از زرو هیجان همه تنمیخ کرده بود ... بالاخره برنامه شروع شد و آرشاویر پارسیان روی سن اومد ... یکی از خواننده های مورد علاقم بود ... اول از همه سلام کرد و کمی قربون صدقه طرفداراش رفت که داستن سالن رو منفجر می کردن ... بعدش گفت:
- اولین آهنگ امشب رو می خوام تقدیم کنم به بهترین دوستام ... آرتان و ترسا ... کسایی که باعث شدن من بازم بتونم به زندگی لبخند بزنم ...
پاسخ
#63
صدای دست و سوت بلند شد ... نوازنده ها شروع به زدن موسیقی کردن ... وقتی آرشاویر شروع به خوندن کرد آراد دستم رو توی دستش گرفت و به نرمی بوسید ... می دونستم داره از دل آراد می خونه ... نا خودآگاه نگام کشید شد سمت اون دختر پسر جذاب ... دختره سرش رو گذاشته بود روی شونه پسره و پسره داشت پیشونیش رو می بوسید ... چشمام رو بستم ... سرم رو گذاشتم رو شونه آراد ... توی نوای موسیقی گم شدم:
نمیدونم چی شد که اینجوری شد
نمیدونم چند روزه نیستی پیشم
اینارو میگم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه میشم
تا کی به عشقه دیدنت دوباره از
تو کوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنباله تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم
از کی باید سراغتو بگیرم
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت ارزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
یادت میاد ثانیه های آخر
گفتی میرم اما میام به زودی
چشمامو بستم نبینی اشکمو
چشمامو وا کردمو رفته بودی
چشمامو وا کردمو رفته بودی
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
از اولش کناره من نبودی
آخرشم کاره خودت رو کردی
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت ارزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
پایان 1/6/91
پاسخ
#64
رمان جدال پر تمنا | هما پور اصفهانی
پاسخ
 سپاس شده توسط Louisrat ، BorrisGew
#65
رمانهای ایرانی از سایت رمان
پاسخ
#66
رمان جدال پر تمنا | هما پور اصفهانی
پاسخ
 سپاس شده توسط iyohejizoaned


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان