رتبه موضوع:
  • 12 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان تب داغ گناه
#21
صدای اس ام اس گوشیم اومد از جیب دامنم گوشیمو برداشتم فکر کردم آرمین باید باشه ولی دیدم اسم نگین حلال زاده اس زده
-نزدیک اومدنتون شد اس بزن
زدم –مگه کجایی پیچوندی؟
زد-قرار شد تو کار هم دخالت نکنیم
زدم –آهان پس با دوست جون بیرون رفتی؟
زد –اَه کی میایید؟یه سو.ال پرسیدما فضول چه
زدم – داریم میاییم
زد-بمیری ایشالله نمی تونی زودتر خبر بدی ؟
زدم –چیه راهت دوره؟
زد –به به تو ربطی نداره
زدم-بی شعور امیدوارم نرسی مامان بفهمه
زد- خفه شو لطفا
نعیم-ملیکا بیا امشب بریم خونه ما
خانم شمس –نعییییمممم جاااان!ما یه قراری با هم گذاشته بودیم
مامان –یه شب که هزار شب نمیشه
آروم به مامان گفتم:
-همون یه شب هزار شب قصه سر دراز میشه نقل مجلسه میشه دوماهه عروس شش ماهه داره خاله چرا نمیزاِ؟
مامان یه چشم غره به من رفت و من یه لب خند بدجنس زدم وگفت:
-برو مانتوتو بپوش انقدر حرف نزن
-باز به نور چشمیت حرف زدم ؟پسر دوست
رفتم تواتاق مانتومو رو همون لباسام پوشیدم حوصله تعویض نداشتم اومدم بیرون دیدم آرمین داره با تشویش نگام میکنه به اطراف نگاهی کردمو بی صداگفتم:
-خوبم
بی مهاباد اومد جلو من به اطراف نگاه کردم مامان پشتش به آرمین بود و بابا...بابا کو؟!!بابا کجا رفته؟!!!
آرمین –نفس من واقعا...
-بابام کو؟
آرمین-ببخشید نمیدونم...
-آرمین بابام نیست همین دودقیقه قبل دیدم داشت اونجا وسط هال با پسر خاله ملیکا حرف میزد
آرمین-رفت بیرون
-بیرون؟!
!!کجا سیگار بکشه؟
آرمین با همون حالش گفت:
-نه با این زنه...
-زنه؟!!!زنه کیه؟!!برگشتم به جمع نگاه کردم منظور آرمین کدوم زنه بابا با کدوم زن رفته بیرون؟
در ورودی باز شد بابا اومد داخل بعد هم کتشو از ملیکا خواست و یکی یکی با مردا خدا حافظی کرد ودست دادو....برای بار دوم در ورودی باز شد این بار یه زن مو شکلاتی که چتری های *بدون پوشش*شو روی پیشونیش ریخته بود موهااشو دم اسبی کرده بود و یه بلوز مشی یقه قایقی باز پوشیده بود با یه شلوار جین جذب سرمه ایفشای پاشنه بلندی اونو کشیده و لاغر نشون میداد چشمای بادومی کشیده که دور تادور چشمشو خط چشم ککشیده بود ابرو های تاتوی هشت
بینیه قلمی لبای قیتونی که خط لب تاتو کرده بود اونم زرشکی همه ی این اعضا رو پوستی سبزه بود ...
بابا با این زن بیرون بود؟!بابا اومد داخل دقیقا دو دقیقه بعد اون اومد آرمین هم گفت بابات با اون زنه رفت بیرون ؛با این زنه رفت بیرون که چی بشه؟چیکارش داشت ؟چرا داخل کارشو نگفت؟چرا رفتن تو حیاط ....وای وای چی دارم متوجه میشم؟...
آرمین اومد جلوی دیدمو گرفت و کنجاو تر سرمو کج کردمو زنو نگاه کردم که به طرف یکی از اتاق های خونه ی آقای شمس رفت ،با شک و تردید به آرمین نگاه کردم در حالیکه دقیق وموشکافانه بهم چشم دوخته بود و نگام می کرد به مامان نگاه کردم داشت با ملیکا حرف می زد و اصلاً حواسش به هیچ چیز نبود
روکردم به آرمین با ناباوری گفتم:
-اون زن هم بیرون بود.
بابا-بریم نفس جان
با تردید به بابا نگاه کردم مردی که با وجود چهلو نه و پنجاه سال ولی حسابی مرد جذابیه من عاشق بابامم پس چرا بهش شک کردم؟ولی اون بیرون بود با اون زن..!
-باباجونم،«رفتم جلو تر و آروم گفتم:»
-بیرون بودی ؟!چیکار میکردی؟
بابا خونسرد و عادی گفت:
-گفتم تا تو مادرت حاضر بشید یه سیگار بکشم بابا جان
-سیگار ؟!با اون خانمه که موهاش شکلاتی ِ ؟
آرمین یه تک سرفه کردو بابا عادی تر گفت:
-باباجان من که موهاشوندیدم ولی یکی از مهمونای ملیکا اینا اومد گفت ماشینامونو با هم جا به جا کنیم منم ماشینو از تو حیاطشون بردم بیرون اون آورد داخل حیاط
لبخند رو لبم اومد می دونستم بابام این کارا رو نمی کنه اون بابای منه هرکسی نیست با دلی آسوده گفتم :
-آهااان
بابا از روبروم رد شدو رفت و من آرمینو دیدم که درست پشت سر بابا ایستاده بود و جفت دستاش تو جیب شلوارش بود و اون کت کرم کتان اسپرتش که دور تا دورش لب دوزی با چرم قهوه ای شده بود به پشت دستش رفته بود و در حالی که سرش متمایل به زیر بود اون چشمای فیروزه ای برافروخته اش به طرف بالا بود و بابا رو با یه نفرت کاملا مشخص و شاکیو با حرص نگاه میکرد
چرا به بابا اینطوری نگاه میکنه؟!!انگاه آتیش داره از اون چشماش می باره هرگز ندیده بودم کسی رو با این قیافه و احساس نگاه کنه حتی شروینی که انقدر روش حساسه
مامان-نفس با ملیکا خداحافظی کردی؟
به طرف ملیکا رفتمو رو هوا بوسیدمشو خداحافظی کردم وبعد هم از بقیه خدا حافظی کردم وبه بیرون رفتم ،آرمینو یه عده ی دیگه هم با ما از خونه ی ویلایی شمس اومدن بیرون اما آرمینو بگم که خیلی سرسری وسرد با ما خدا حافظی کردو رفت!!!وا این چه مدلشه چرا یهو انقد ربهم ریخت!!!تموم فکرم تو ماشین شده بود آرمین دلم میخواست باهاش حرف بزنم ...تا رسیدیم دم در خونه دیدیم نگینم با لباسای بیرون جلوی درِ ِ مامان با تعجب گفت:
-نگین!!!کجا بودی تا این موقع شب؟!!
نگین با حرص یه نیم نگاه به من کردو بعد خودشو سریع جمع و جور کردو گفت:خونه الهام اینا«دختتر خاله امو میگفت»
مامان- شوهرش نبود؟
نگین –نه مأموریت بود
مامان-آهان خوب کردی با آژانس اومدی یا خودت این موقع شب اومدی؟
نگین-با آژانس دیگه مامان...سلام باباجون
بابا- سلام بابایی؟مهمونی بودی ؟«انقدر مالیده بود که بابا میگه مهمونی بود بابای ما چه لارژه خب مهمونی باشه مشکلی نیست؟!»
نگین-نه خونه الهام اینا بودم
بابا-خوش گذشت؟
نگین- بد نبود شوهرش که نبود دوتایی تنها بودیم
بابا با خنده گفت:
-ملیکا نباشه خوش میگذره آره؟
منو ملیکا خندیدیم مامان شاکی گفت:
-حسین!تو اینطوری میگی وای به حال دخترات
در حیاط باز شد و نعیمو دیدیم که میخواست ماشینشو بیاره تو نگین کنایه وار گفت:
-حالا حتما توهم باید ماشینتو می بردی؟
نعیم- من از سر کار رفتم اونجا وقت نکردم بیام خونه امروز اضافه کار بودم هر وقت یه جا من کار دارم دعوتم اون مهندس عوضی کرمش میگیره اضافه کار میخواد
اخمام رفت تو هم بی شعور چرا به آرمین توهین میکنه آخ اگر میشد همچین حالتو میگرفتم حجقت بود ای کاش تا صبح مجبورت میکرد اضافه کار وایستی دمش گرم
بابا- باباجان سر کاره خونه ی خاله نیست که هر وقت دلت خواست بری
نعیم –نه باباجان من این مهندس شما که امروز میدونست ما اونجا دعوتیم برای چی به من گفت جمعه بی حساب کتاب ؟
-چون آخرین هفته ماهه
آرمین- جسد خودش کجا بود؟رئیس باید تو جلسه آخر ماه باشه ،وردل دوست دخترش«منو میگه ها وای نعیم اگر بدونی امروز خواهرت ور دلش بوده که سنگ کوب میکنی بد بخت» بعد اوون معاون عوضی تراز خودشو فرستاده تا اعصاب منو خط خطی کنه
نگین-تا حالا که نیشت باز بود الان اومدی خونه اعصاب ما رو خرد کنی که دقه دلی قانون های مادر زنتو که نذاشت ملیکااااا خانم بیاد باهات یا تو بمونی اونجا رو سر ما خالی کنی؟
نعیم باحرص گفت:
-تو اونجا بودیکه حرف میزنی من خودم اومدمغلط کردی بیرونش کردن شک نکن
بابا –بسته بسته مردم خوابن
نعیم- بیا ببینم نگین خانم تو کجا بودی؟چرا خونه ملیکا اینا نیومدی؟
نگین-نه این که خیلی ازش خوشم میاد حالا بیام اعصاب خودمو با ریخت زن افاده اید خرد کنم ؟
نعیم-کجا بودی که انقدر مالیدی؟
نگین- بابا
بابا- گفتم بسته نعیم جا حرف زدن ماشینتو بیار تو
مامان از در ورودی خونه سرشو آورد بیرونو گفت:
-چرا نمیایید تو
رفتیم داخل تا وارد اتاق شدیم نگین به الهام زنگ زدو گفت:
«اگر مامانم یه وقت ازت پرسید نگین امشب اون جا بوده بگو آره ...با دوستام بیرون بودم....خب گیر میدن حوصله ندارم...ممنون خداحافظ»
-با دوستات نه با دوستم متمم اشتباه انتخاب نکن
نگین-خفه شو لطفا
پامو دراز کردم از رو تختم یه لگد به نگین که داشت لباس عوض میکرد زدم نگینم جیغ زد :
-هووو
-باید بهت میگفتم یه ساعت دیگه میاییم تا دیر برسی حالتو بگیرند
نگین- بعد منم تیکه تیکه ات میکردم
مامان اومد تو اتاقو گفت:
-چتونه نصف شبی ؟جای سه تا بچه؟سگو گربه زاییدم همش به جون هم بیفتید ،اون صدای مردم آزارتونو میبرید یا نخو سوزن بیارم هناتونو بدوزم؟
نگین- می بُره صداشومامان
باز با لگد زدم بهشو داد زد:
-مامان نگاه عین الاغ جفتک میندازه
-الاغ تویی
نگین- یونجه اش زیاد شده
مامان یه دونه از اون جیغ خوشکلاشو زد هر دو لال شدیمو شروع کردیم به عوض کردن لباسمون انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
خلاصه جفتمون با همون حالت مثلا قهر به رخت خواب رفتیم نیم ساعت نشده بود که گوشیم زنگ خورد من که خواب نبودم ولی نگین که خواب بود خواب آلود گفت:اَه
سریع گوشیمو برداشتم آرمین بود :
-سلام ،چی شده آرمین؟
-هیچی نگرانت بودم خوبی؟
واییی نگران من شده به خاطر یه چای روم ریخته اونم چایی که زیاد داغ نبود یه ذووقی تو دلم نشستو گفت:
-پات خوبه نمی سوزه؟
-نه بابا نگران نشو لوس میشما
- سوگلی ها باید لوس باشن دیگه اشکال نداره تو ناز کش داری خودم ناز جوجه امو میکشم
واییییی لبمو زیر دندون کشیدم ونگین گفت:
-اَه نفس میخوابی یا نه وراج
-بخواب دیگه بیام برات لالایی بخونم یا پشتتو بزنم بخوابی؟
-پاشو برو بیرون
بلند شدم یه ژاکت برداشتمو رفتم تو بالکن اتاقم آرمین گفت:
پاسخ
#22
-چی شده؟
-با نگین جر وبحثم شده
-خونه اتون دعوا شد؟
-دعوا؟ نه بابا کل کل خواهر برادریه
-خواهر و برادرتو نمیکم من از دست بابات عصبانیم
-دیدم خیلی عصبی شدی و سریع خداحافظی کردی و رفتی چی شد یهو؟
-از اینکه یکی تو چشمای کسی زل بزنه و دروغ بگه منو آتیش میزنه ،بابات تو چشم تو نگاه کردو دروغ گفت
باحرص گفتم:
-بابای من دروغ نمیگه
باعصبانیت گفت:
-دقیقا دروغ می گه اون با زنه بود
باحرص بیشتر گفتم:
-در مورد بابام اینطور حرف نزن ، بابای من اهلش نیست
بالحن قبلیش گفت:
-داره همه اتونو بازی میده
با عصبانیت زیاد ولی تن صدای پایین که کسی صدامونشنوه گفتم :
-تو از بابای من بیزاری این هزار بار به من ثابت شده تو باحرص نسبت بهش حرف میزنی ،با کینه نگاش می کنی ،ولی میدونی بابای من برام خیلی عزیزه،نیمی از زندگیم بابامه ونیمی دیگه اش مامانم وتو نمی تونی زندگیمو که بهش ایمان دارمو بعد خدا می پرستمشو جلوی چشمای من بد کنی ،بابام از تو برام بیشتر ارزش داره نمی تونی کینه اتو که نمیدونم برای چی از بابام داری و با این بلوف هات به من انتقال بدی
آرمین با حرص زیاد گفت:
-من ،بهت ثابت میکنم
-انقدر به بابام اطمینان دارم که به راحتی قبول میکنم که بهم ثابت کنی چون میدونم که می بازی می دونم که کم می یاری ولی میدونی به خاطر تهمتی که به بابام میزنی باید این وسط یه شرطی باشه که اگر دروغ تو در بیاد این وسط چیزی رو از دست بدی
آرمین با همون حال قبلی گفت:
-چی؟
-این رابطه قطع می شه
عصبی دادزد:
-منتظر هر بهونه ای تا این رابطه رو قطع کنی چرا؟ مگه من جز محبت کردن به تو کاری باهات دارم ؟
آره به بابام سوءظن داری
آرمین با همون لحن متحرص و صدای بم گیراش گفت:
-اگر من بردم چی؟
-چی؟
-تو اونی میشی که من میخوام
-چون میدونم می بازی قبوله
آرمین با صدایی آرومتر گفت:خودت قبول کردی کوتاه نمیام نفس
-منم کوتاه نمیام
-فردا حتی بهت میگم کجا قرار دارن
-قرار دارن؟«با حرص گفتم:»واقعا که .
آرمین با خیالی آسوده گفت:
-حالا می بینی
با لحن خش دار و پر از کینه ام گفتم:
-کاری نداری؟
مهربونانه گفتم:شب بخیر جوجه زود باور من
-شب بخیر
اومدم تو اتاق به آرمین هر حس خوبی که داشتم با این تهمت از بین بردش به چه حقی به بابای من تهمت میزنه چرا سعی داره اونو جلوی من خراب کنه آخه تو نون و نمک بابامو خوردی حد اقل حرمت نونو نمکشو نگه دار نمی فهمم این کینه آرمین از کجا شروع شده !چطوری میتونه به مرد خوبی مثل بابای من شک کنه عذاب وجدان نمیگیره «نفسی کشیدمو »دلیل نمیشه چون خودت بابا نداری بابای منم بخوای با این دروغات برام بکشی وقتی این کارو میکنه ازش بدم میاد من عاشق بابامم هر وقت میخوام عشقو برای خودم ترجمه کنم به احساسی که بابا بهم داره به اون نگاه گرمی که بهم میکنه فکر میکنم
آخه این مرد مهربون و اهل زندگی و قرار با اون زن؟یه کاره نصف شبی زنگ زده خیال بافی های ذهن معیوبشو نسبت به بابا تو سر من بندازه ساتیسمی از قدیم گفتن«از قدیم گفتن هر چی تو کلاه طرف باشه خیال میکنه تو کلاه دیگرون هم هست»خوبه همین امروز مچش جلوم باز شد فردا که ضایع شدی مجبور شدی ولم کنی....ولم کنه؟از آرمین جدا بشم؟یاد امروز و آغوش گرمش افتادم با تموم خطری که داشت چقدر برام گرم بود!!خودمو درک نمیکنم؛یاد نگرانی امروزش بعد چای روی پام ریختن افتادم،اینکه نسبت به من حساسه ،یاد این جوجه گفتناش وای چقدر خوشم میاد بهم میگه (جوجه ی من) حس میکنم تعلق دارم به اون .یاد چند دقیقه قبل افتادم که شرط ترک گذاشتم داغ کرد و داد زد روی تخت دراز کشیدم یاد صلواتام افتادم و شروع کردم به ادای نذرم ...صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم نگین تو اتاق نبود دیدم آرمینِ با سردی جواب دادم:
-بله؟
-بابات برای ساعت یک ونیم میخواد به بهونه کارای شرکت بره بیرون به احتمال زیاد با اون زنه قرار گذاشته
-بابا با هیچ زنی نیست
-بیا تا بهت ثابت کنم
نفسی با حرص کشیدمو گفتم :
-کجا بیام
-بیا شرکت
-الان میام
-فقط زیر قولت نزنی
-تو هم همین طور
رفتم صورتمو شستم و شروع کردم به لباس پوشیدن ساعت دوازده پنج دقیق بود مامان اومد تو اتاقمو گفت:
-اِ !بیداری؟کجا ؟!!
-میرم پیاده روی دیشب تا صبح خواب کنکور دیدم اعصابم خرده میرم هوا به سرم بخوره
مامان- باشه کی میای؟
-یه ساعت دیگه
مامان-پس بیا یه چیز بخور بعد برو
-نمی خورم گرسنه نیستم اگر گرسنه ام شد یه چیزی میخرم ،نگین کو؟
مامان- رفته بوم و رنگ بخره
«غلط کرده یه خروار بومو رنگ از بازار خریده بود تموم شد؟ قرار داره موذ مار »
تاکسی گرفتم ورفتم دم شرکت بابا زنگ زدم به آرمین گفت :
-بابات هنوز بالاست میام پایین منتظر باشیم
اومد پایینو اون ماشین دو در خوشگلشو از تو پارکینگ آورد بیرونو و جلوی پام نگه داشت وباشیطنت گفت:
-چطوری بازنده؟
چپ چپ نگاش کردمو گفت:
-صورتت چرا انقدر پف کرده؟
-خواب بودم
-پس روز تو از ظهر شروع میشه؟ شاهانه زندگی میکنی !
بهش سرد نگاه کردمو گفت:
-چیه هنوز که شرطو نبردی اینطوری نگام میکنی
-به زودی میبازی
-زیاد خوش خیال نباش دوست دارم اون لحظه ای که می بازی قیافه تسلیمتو ببینم
باحرص پوز خند زدم و تو جاش جا به جایی شد و به در تکیه دادو گفت:
-تو از من بدت نمیاد پس چرا دوست داری ازم جدا بشی؟«چونه ام به آرومی تو دست گرفتو گفت»:چرا؟
سرمو عقب کشییدم وگفتم:
-میدونی خیلی بابامو دوست دارم
بهم دقیق و بدون کوچک ترین احساس و متفکرانه نگام کردو گفت:
-میدونم که انقدر بابات دوستت داره که اسمتو گذاشت «نفس»یعنی تو نفسشی ،نفس پناهی
-اینطوری نگاه نکن انگار غریبه ای
بدون تغییر در نگاش ادامه داد:
-ته تغاریشو یه جور دیگه دوست داره بچه بابایشه...
چشماشو ریز کردو گفت:اگر حرفام راست باشه از چشمت می افته؟
-بابام هرگز این اشتباهو نمیکنه و از چشمم هم نمی افته
آرمین دستشو زیر چونه ام گرفت و آروم گفت:
-نفس وقتی کنارمی من آرومم ومن توی این 16سال این آرامشو یادم رفته بود ولی با اینکه نباید این آرامشو از تو می گرفتم ولی منو آروم میکنی من نمیخوام این رابطه تموم بشه...ناخود آگاه به خالگوبی دستش نگاه کذدم تاریخ 6 سال پیش...
داره اعتراف میکنه دوستم داره دوستم داره؟ داره الکی میگه؟ نه این حالت آدمی نیست که الکی بگه از آدمی مث آرمین انتظار ندارم که بگه دوستت دارم باید از لا به لای حرفاش فهمیدو بوی حسشو شنید...
-من اشتباه کردم هزار بار هم گفتم که اشتباه کردم به خاطر این دروغ میگم مادر مو گول میزنم با خواهرم دعوا میکنم ... من از این رابطه ای که جوانبش پر از دروغه میترسم از عاقبت این بازی...دل شوره دارم ..
آرمین دستشو رو ی شونه ام کشید و روی بازوهام ورسید به پنجه دستم انگشتاشو فرو کرد میون انگشتام به دستم نگاه کردو بازم اون گرمای کف دستش که حرارتشو به کف دست سردم انتقال میداد و مور مورم میشد و گویا با این حرارت تموم ذهن منو معطوف خودش می کرد به چشمام نگاه کرد ،عمیق محسوس و گرم ...
-دیشب یه چیزی فهمیدم
پرسشگرا نگاش کردمو گفت:
-وقتی چای روی پات ریختم «چشماشو بست و سرشو برگردوند به روبرو نگاه کرد و نفسی کشید وگفت:»
-چم شده ؟!
-چی رو فهمیدی؟
آرمین-که یه حالی دارم میشم «تو چشمام دوباره نگاه کرد وگفت»:
-حالی که هرگز نداشتم ولی حالا دارم وقتی تو کنارمی حالم قوی تر میشه .
آرمینو نگاه کردم «یعنی عاشقم شده؟!بگو زود باش حست چیه ؟وای ته دلم قلقلک میاد یعنی آرمین عاشقم شده ؟آرمین؟ نگاش کن همون پسر اکتیو خوشگل خوش تیپه که آرزوی هزارتا دختره داره به من اعتراف میکنه که به من بی احساس نیست»
-بابات اومد
-ما رو نبینه!
-شیشه ها دودیه نمیبینه
بابا حرکت کردو ما هم دنبالش جلوی یه گل فروشی نگه داشت و رفت یه دسته گل شیپوری خرید آرمین پوزخندی زدو گفت:
-رفته واسه عشق تازه اش گل بخره
-گفتم در مورد بابام اینطوری حرف نزن
آرمین زیر لب گفت:
-طرف سلیقه اشم مثل تواِ
-برو دنبالش
-داری عصبی میشی
-من خوبم فقط برو دنبالش نم خوام که ت.و الکی در مورد بابام قضاوت کنی،چون قضاوت کر انسان نیس کار خداست
-خیله خب با کمال میل می بینم آخرش چی می شه
بابا رفت طرف یکی از کوچه های خحیابون ولیعصر و جلوی یه خونه ویلایی با در مشکی نگه داشت و پیاده شدو با نگرانی گفتم:
-خونه ی کدوم یکی از مشتریها اینجاست
آرمین نگام کردو آهسته گفت:
-هیچ کدوم عزیزم بسته نفس بز حاضر دزد حاضر
-نه اینجا خونه ی اون زنه نیست
-تو از کجا می دونی مگه زنه رو میشناسی؟اصلا باشه خونه ی مشتری گل برای مشتری می خره؟
-شاید رفته عیادت یکی از دوستاش
آرمین تصنعی فکر کردو سرشو به طرفین تکون دادو گفت:
-اینم میشه ولی زیاد باور نکن اینا همش یه مشت حرف مفتِ
با حرص و عصبانیت گفتم:
-حرف مفتو تو می زنی
اومدم پیاده بشم که آرمین قفل در رو زود تر زد وگفت:
-کجا وایستا باباتو بشناس
-من به بابام مطمئنم بابام دوستای زیادی داره اومده خونه ی یکی از اونان
-باشه من می رم زنگ خونه ی اون زنه رو میزنم بیاد جلوی در، تا توی خونه اش هم میبرمت تا بهت ثابت کنم «دستمو گرفت و خواست پیاده ام کنه با یه ترسی آمیخته از بهم ریختن باور هام دستمو کشیدم وگفتم:»
-نه
منو جدی نگاه کردو گفت:
-چی شد؟ چرا نمیایی؟ترسیدی حقیقت داشته باشه؟
زدم زیر گریه نمی دونم چرا ولی حسم داغون شده بود قلبم رفته بود تو فشار شاید هم اتفاقی که آرمین می گفت نیوفتاده بود ولی من اعصابم بهم ریخته بود
-نداره
-داره
جیغ زدم با گریه و با دستایی که عاصی شده از بالابه پایین می اوردم گفتم : نداره نداره نداره لعنتی نداره
آرمین زیر بازومو گرفتو به طرف خودش کشوندو منو تو بغلش گرفت و آروم گفت:
-باشه عزیزم باشه گریه نکن« دستمو گرفت وپشت دستمو بوسیدوگفتم:»
-برگردیم
سری تکون داد و من از خودش جدا کرد اگر واقعیت داشته باشه چی؟چطوری با این قضیه برخورد کنم باید به نگینو مامان بگم؟مامانو بگو نه نه درست نیست
زنه ،زنه قیافه اش شبیه بی بندو بارا بود معلومه اهل هیچ خط قرمزی نیست از قیافه که نمیشه تشخیص داد ...مامانم خیلی خوشگل تر از اونه با اینکه چهل پنج شش سالشه ولی هنوز خوشگلِو جذابه نباید کسی رو به مامانم ترجیح بده نه نه اگر واقعا با اون زن قرار گذاشته بود نباید دیشب انقدر خونسرد برخورد میکرد دیشب مثل همیشه عادی بود
-زنگ میزنم از ملیکا می پرسم اون زن شوهر داره یا نه
آرمین-شوهر داشته باشه حلِ؟
-آره دیگه شوهر داره
آرمین-زن شوهر دار خیانت نمیکنه؟
-نه
آرمین پوزخندی زدو با حرص گفت:خیانت میکنه
-با شوهر؟!!!
آرمین با حرص زیاد وعصبی کفت:
-با وجود شوهر با داشتن بچه های بزرگ یه خائن همیشه تو هر شرایطی خیانت میکنه
-نه یه زن این کاررو نمیکنه یه مادر نمیتونه خیانت کنه...
آرمین عصبی زد رو فرمون وداد زد:
-میکنه ،میکنه من شاهد بودم خیانت کرد
با ترس آرمینو نگاه کردم ؛لبمو گزیدم سری تکون دادو گفتم:باشه
چرا اینطوری میکنه ؟!!!انگار خودش قربانیه همچین خیانتیه اگر قبلا ازدواج کرده و زنش بهش خیانت کرده چرا تا حالا نگفته؟!!!!
نه تا حالا نشدیم ازدواج کرده با شه یعنی ازدواج کرده بود؟!!!
یه کم آروم شدو گفتم:
-ببخشید ...من یه کم بهم ریختم ...
-زنگ میزنم ملیکا..
سری تکون دادو موبایلمودر آوردمو زنگ زدم به ملیکا:
-الو ملیکا جون
-سلام نفس جون خوبی چه خبر؟
-ممنون ملیکا جون یه سوالی داشتم،دیروز خونه اتون یه خانمی بود که موهاش *بدون پوشش* و بلندو شکلاتی بود که یه بلوز یقه قایقی...
-چیه نکنه مخ مهندسه رو زده
-چی؟!!!
ملیکا- گفتم لابد باباحسین دیشب حرفی زده ولی وایستا ببینم اصلا اینطور باشه چه ربطی به تو داره؟!!!
-چی میگی واسه خودت این زنه برام آشنا بود خیال کردم یکی از معلم های دوران مدرسه ام باشه ...
ملیکا-شهلا؟!!!نه عزیزم شهلا معلم بشه؟
-چرا مگه چیه؟
-این شهلا خواهر شوهر خاله امه که دیشب خونه خاله ام اینا مهمون بود دیگه اونا هم مجبور شدن با خودشون بیارنش بیچاره خاله ام مار از پونه بدش میاد دم خونه اش سبز میشه
-چطور؟!
ملیکا- زن جالبی نیست خاله می گی انگار می لنگه
-می لنگه ؟پاش می لنگه
ملیکا- ای بابا تو چه خنگی !
آرمین –اخلاقشو میگه
ملیکا با هیجان گفت:
-اون کی بودذ هان هان ؟!
زدم به بازوی آرمین و اخم کردم و آرمین لبخندی زدو گفتم:
-تو تاکسیم بابا این «آروم گفتم:این پسره است که مسافره»
ملیکا- وا چه پررو !
-شوهر داره؟
ملیکا-شوهرشو دق داد خونه اشو بالا کشید شوهرش کجا بود
-آهان باشه ممنون سلام برسون ....
-برای چی رفتی بیرون ؟
به توچه شاکی گفتم:
-بله؟ متوجه نشدم ؟بهتر نیست به سوالاتت دقت کنی عزیزم؟ کار نداری؟
ملیکا باز کش اومدو گفت:
-نخیر سوالات شما تموم شد ؟
-بله خداحافظ
-خداحافظ
-دختره فضول نعیم ریخته اینم جمع کرده ...
آرمین یه پوزخند زدو گفت:چی شد؟
-میشه در موردش صحبت نکنیم ؟...
آرمین –باشه باشه
خلاصه رفتیم خونه ولی از وقتی پام رسید خونه انگار تو اتاق فکر رفتم نه میتونستم چیزی بخورم نه بخوابم نه با کسی حرف بزنم افکار تکراری تو سرم دور می زد و منو به احتمالی که آرمین میداد نزدیک میکرد تا بابا بیاد هزار سال گذشت وقتی هم که اومد و رفتم مثل همیشه ببوسمش تمام حواس 5گانه من شد بوییایی تا بفهمم بوی عطر زنونه میاد یا نه ولی بابا از اون دسته مردایی بود که ادکلنو رو خودش خالی میکرد و جز بوی ادکلنش بوی دیگه نمیو مد تا منو دید گفت:
-دختر بابا چرا اخماش تو همه؟
-باباجونم امروز شرکت خیلی کار داشتید ؟

رو مبل نشست و گفت:
پاسخ
#23
-آخ آخ آره یه کم ماساژم بده که کَتو کولم افتاد

در حالی که ماساژش میدادم گفتم:

-امروز دلم یهو شور افتاد ...

بابا- قربون دل دخترم بشم چرا بابائی؟

-نمیدونم ...زنگ زدم شرکت جواب ندادی از ساعت یک تا پنج یه سره زنگ میزدم گوشیتمک که خاموش بود به بخشای دیگه زنگ زدم گفتن: مرخصی ساعتی گرفتی رفتی بیرون کجا رفته بودی>؟

بابا- بیرون نرفته بودم اشتباه کردن انقدر کار داشتم که نتونستم از اتاقم خارج بشم«بند دلم پاره شد داره پنهان میکنه چرا ؟ شاید یادش نیست برای همین دوباره گفتم:»

-طرفای شرکت یه کتاب خونه زدن دیدی؟اومدم امروز عضو شدم

بابا- اوهووم خوب کاری کردی

-بعدش اومدم شرکت؟

بابا یه نیم نگاهی بهم کردو گفت:

-شرکت ما؟کی؟

پروندم :

-ساعت 3ونیم

بابا- آهان آره اون موقعه یه کار قرار دادی با شرکت ماهان چرم داشتیم رفتم برای مشاوره قرار داد

دلم فرو ریخت باباجونم داری دروغ میگی اونم به من؟انگار سطل آب داغ رو سرم ریخته بودن تا اعماق وجودم میسوخت بغض گلومو گرفته بود یعنی حقیقت داره من هر چی میگم جوابشو تغییر میده این حتما یه کابوس محض من میخوام از اینکابوس بیدذار بشم شام نخورده به اتاقم رفتم و خودمو زیر پتوم با افکار کشنده پنهان کردم

اون زن کیه ؟زن صیغه ای یا یه رابطه نامشروع نه این بابای من نیست بابای من هرگز این کار رو نمیکرد پس این کیه؟...خدایا یعنی چی ؟بابا؟اینو هزار بار از خودم پرسیدم ...داشتم دیونه می شدم موبایلمو برداشتم به آرمین زنگ زدم میخواستم با یکی حرف بزنم نمیدونم تا حالا شده شرایطی رو داشته باشید که پر از فریاد باشید وپر از دادو بیداد پر از اعتراض و نیاز داشته باشید بایکی حرف بزنید؟یکی که به فریاد شما جواب بده محرمتون بشه بیاد بهتون قوت قلب بده حمایت عاطفیتون کنه...

اون لحظه به آرمین خیلی نیاز داشتم ولی آرمین کجا بود؟!

به گوشیش زنگ زدم یه بار دوبار بیست بار صدبار اشغال بود بعد هم خاموش بود به خونه اش زنگ زدم کسی گوشی رو بر نمیداشت براش پیغام گذاشتم:

-آرمین «بابغض گفتم :»باید باهات ...زدم زیر گریه به من زنگ بزن باید با یکی حرف بزنم حالم خوب نیست تو کجایی؟

تا خود صبح زیر اون پتو بی صدا اشک ریختم نگین یکی دوبار هی پاپیچم شد ولی وقتی دید جواب نمی دم بی خیالم شد صبح که بیدار شدم دوتا چشم برای خودم ساخته بودم قد نارنگی ،سرخ و متورم اون روز اتفاقا نه صبح بیدار شدم مامان تا منو دید گفت:

-چشمت چی شده بسم الله تو که دیشب خوب بودی!

-فکر کنم چشمم آلوده شده الان باچای میشورم

مامان-آره آره بیا چای تتازه دمه«خدایا بابام چطور به این زن خیانت کرد خوشگل ،مهربون،با کلی ویژگی مثبت ...میگن برای مردا اول از همه خوشگلی مهمه اگر من شبیه مامان بودم آرمین بدون شک منو تو خونه زندانی میکرد ...این آرمین لعنتی کجاست ؟

مامان همیشه میگفت:بابا عاشق چشماش شده الان این چشمای کهربایی رو به کی فروخته به چه چشمی که از این چشما خوشگل تره؟

مامان-نفس!وا مامان چته؟

-بابا رفت سر کار؟

مامان-من از دست بابات به ستوه اومدم دیشب گفته قراره یکی دوروز بره یه سفر کاری به یکی از شهرستانا تا یه قراردادعقد کنه باید الان کلی لباس براش جمع کنم

لباساشو تو جمع کنی که با *عزيز*ه جدیدش بره صفا؟!!بی اختیار اشکم فرو ریخت بابای ظالم

مامان-وا!!!چیه مامان؟

-سریع اشکمو پاک کردمو گفتم :هیچی به خاطر این آلوده شدن چشممه

مامان- نخیر چون باز بابات داره میره سفر نترس به هفته نرسیده میاد ؛وای چقدر کار دارم دیشب میگه« ناهید میدونی که معده ام به غذا های بیرون سازگار نیست برام چند نوع غذا درست کن با خودم ببرم»،باید کلی غذا درست کنم ...

دلم میخواست داد بزنم بگم:

مامان دروغ میگه داره با عشق جدید میره سفر مامان داری تدارک سفر دونفره رو می بینی...ولی بغض لالم کرده بود میخواست تو عیش نوش کامل باشند حتی زحمت غذا هم بهش نده ،مامان عزیزم هنوز مثل بیست و پنج سال قبل برای بابا با جون و دل با عشق داره کار میکنه با عشق این کم نیست بعد 25سال لعنت به اون زن

یاد تموم سفراش افتادم یعنی همه دروغ بوده مگه یه شرکت در سال چقدر قرار داد میبنده؟! چرا ما باورمون می شد؟ ای کاش نعیم تو شرکت بابا بود ولی شرکتی که نعیم کار میکنه کلا متفاوته با شرکت بابا ...انگار عشقم جلوی چشمم آتیش گرفت داره می سوزه قلبم یه طوریه دارم خفه میشم چرا نمیتونم عشقمو از آتیش بکشم بیرون اگر اون شب آرمین نمی گفت...من با حماقتم خوش بخت بودم حماقت خوبه یا حقیقت نمیدونم نمیدونم...

آرمین تو کجایی؟چقدر بهش نیاز دارم دلم میخواد برم تو بغلش فقط گریه کنم و به خاطر این بیداری نمیدونم ازش تشکر کنم یا سرزنشش کنم ...آرمین ...آرمین...به تراس رفتم تا هوا بخورم تا نفسم بالا بیاد به آسمون ابری نگاه کردم انگار آسمون هم داشت برامون گریه میکرد

مامان از تو خونه صدازد:

-نفس نفس بیا بنفشه پشت خطه

-بنفشه؟«یا علی فقط در حین سلام علیک کردن نگفته باشه از پایان دوران کاردانی تا حالا به شهرشون برگشته که من رسماًکشته میشم اونم با این روحیه ی داغون»..مامان تلفنو آورد تو تراس و گفت:

-سرمانخوری بیا تو

نه انگار لو نداده وای بنفشه جونم الهی قربونت برم ...

با تردید گفتم:

-الو؟

-الو؟!! -نفس؟ -ییه آرمین؟!!! ای خدا تو با این صدات گفتی که بنفشه ای؟ -گوشی رو دادم به منشیم حرف زد -چرا به گوشیم زنگ نزدی ؟ -نه این که جواب میدی -آخ گوشیم تو اتاقه یادم رفته از رو سایلنت در بیارم ..«یهو زدم زیر گریه و با ترس گفت:» چیه؟!!! -آرمین ،آخ آرمین... -جان؟«حالا توی اون حال بد قلبم هری ریخت چقدر بهش بهش نیاز داشتم با هق هق گفتم: بابام به همه ی ما خیانت کرده ،باورم نمیشه این بابای من باشه دارم آتیش میگیرم،یه چیزی عین گلوله داغ تو سینه امه تا صبح بیدار بودمو گریه میکردم تازه فهمیدم چقدر از شناخت بابام دور بودم... -آروم باش -صبح خبررو شنیدم -اینکه یه هفته مرخصی گرفته؟ -گرفت؟!!!!! -اره از امروز صبح«افسرده حالو شوکه گفتم :» -وای...وای...خدا...از امروز؟ -مگه نگفته بود؟ -گفته فردا میخوام از طرف شرکت برم شهرستان وای آرمین دلم میخواد برم زنه رو بکشم -نفس زود باور اگر بخوای این زن ها رو بکشی باید یه قتل زنجیره ای راه بندازی -دروغ نگوووو!!! -فقط دو تاشون جز کارمندای همین شرکتن وارفته روی پله های سرد ایوون نشستم و گفتم: -آرمین...بگو که شوخی میکنی -بیا شرکت تا بهت نشونشون بدم بسته ...وای بسته ممکن نیست یه آدم اینطوری باشه اونم بابای خوب و مهربون من تو کینه داری وکینه اتو توی دل من میندازی چرا آنقدر از بابام بدت میاد؟!!! -باشه خودتو با این توجیه ها گول بزن ولی من مدرک دارم میتونم خیلی راحت بهت بگم که بابات حتی با اون زن داره کجا میره چون کلید ویلای شمال منو گرفته دستمو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: -چرا کلیدو دادی؟ -انتظار داشتی به بابات بگم دخترت گفته(به بابام کلید نده تا با *عزيز*ه هاش بره تو ویلات)و منم چون به دخترت تعلق خاطر دارم و دوستش دارم حرف رو حرفش نمیزنم؟ لبمو گزیدمو دندونمو روی لبم کشیدمو گفتم: -میخوام برم ویلات -تو هر کاری بخوای برات میکنم -به مامانم چی بگم؟ -بگو خونواده بنفشه چند روزی دارن میان تهران من هم برای شام دعوت کرده ولی برای کمکش از صبح میرم اونجا که مادرش اینا شب میرسن همه چیز مرتب و آماده باشه سری تکون دادم الحق که شیطونو درس میده تو کسری از ثانیه سناریو نوشت! -باشه -الانم شماره اینجارواز رو تلفن پاک کن...«عصبی گفت:» -برای چی آنقدر گریه میکنی هان؟ -دارم دیوونه میشم باورم نمی شه انگار به من خیانت شده بیچاره مامانم اگر بفهمه سکته میکنه مامانم این درد و چطور تحمل کنه؟شریک بیست و خرده ای ساله اشه نباید بهش بگم -یعنی اجازه میدی نفهمه تا بیشتر بهش خیانت بشه؟ -تو حالمو نمیفهمی مادرم حتما حال بدتر از منو خواهد داشت آرمین با یه صدای گرفته ولحنی که صد برابر بدتر از من به غم نشسته گفت: -می فهمم حتی بدتر از تو کشیدم -چی؟!!!چی شده؟!!!! باهمون حال گفت: -الان وقتش نیست به زودی می فهمی مامان صدام کردو به آرمین گفتم: -مامانم صدام میکنه -میخوای بیام دنبالت بریم بیرون هوای بخوری حالت جابیاد؟ -نه میخوام پیش مامانم بمونم هر وقت میبینمش این غم از نو تازه میشه -پس جوجه من قول بده گریه نکن -چطوری آرمین؟اگر درد منو قبلا کشیدی میدونی که گریه تمومی نداره خداحافظ -خداحافظ رفتم تو مامان گفت: -چقدر دردو دل داشتید نفس!!!حالت خوبه چرا آنقدر رنگو روت پریده مریضی مامان؟ -نه مامان جون «رفتم بوسیدمش مامان مظلوم من؛بعد هم ماجرای دعوت بنفشه رو گفتم ومامان هم کلی از مهمون نوازی شهرستانی ها تعریف کردو...منم همینطور زل زده بودم به مامان که داشت غذاهای بابای خائن و *عزيز*ه اشو درست میکرد، نگاش میکردم به این فکر میکردم که باید با چشم خودم ببینم تا بیش از این مطمئن بشم نباید اجازه بدم حق مامانم پای مال بشه آرمین راست میگه مامان باید بفهمه اگر منم جای مامان بودم دوست داشتم اینو بدونم که شوهرم بهم داره خیانت میکنه واااایییی چقدر سخته این یه همسر آزاریِ محضِ... رفتم به اتاق نگین تازه بیدار شده بود منو نگاه کردو گفت: -بیداری شلمان؟ بیچاره نگین قبلا هم قربانی خیانت یه مرد بوده وحالا دختر یه زنیه که بهش خیانت شده بابا با وجود سه تا بچه بزرگ چطور این کار رو میکنه؟ شب که بابا اومد خونه مثل همیشه بود حتی یه کم هم اخلاقش تغییر نکرده بود نمیخواستم مث همیشه بوسش کنم ولی خودش اومد جلو بوسیدمشو گفت: -نفس من چرا اخماش تو همه؟کی به دختر بابا حرف زده؟ مامان- از صبح که شنیده میخوای بری سفر همین طوریه بیا لبخندی زد ودستی رو سرم کشیدو به طرف اتاقش رفت نکنه همش یه سوء تفاهمه ؟تو نخ بابا بودم ولی هیچ سوتی ای نمیداد آخه اگر اهل سوتی بود که تاحالا صدبار مچش گرفته شده بود باید چند تا سوال بپرسم شاید یه جایی گاف بده رفتم دم اتاقو در حالی که مامان چمدون بابا رو جمع میکردو بابا هم جلوی کمد لباساشون ایستاده بود گفتم: -باباکجا می ری حالا؟ بابا-این بار میخوایم با یه شرکت تولیدی کفش وکیف تو یزد قرار داد ببندیم -یزد؟ با هواپیما می رید؟ بابا- نه بابا جان تو که می دونی من از هواپیما خوشم نمیاد -برای من شرینی مخصوص یزدو بیار بابا برگشت نگام کرد و پرسید : شیرینی مخصوص یزد چیه؟! -اونجا از هرکی بپرسی بهت میگه دوستم میگفت یزد خونه های خیلی قدیمی و سنتی ای داره برام چندتا عکس میگیری؟
پاسخ
#24
بابا یکه خورده نگام کردو وبعد گفت : -باباجان من که وقت گشتو گذارو ندارم ...ناهید اون کت منم بذار چشمم به بابا دوختم از حرص گوشه لبمو می جوییدم داشتم از تو می سوختم چه راحت منو می پیچونه این همه سال همین طوری گول خوردیما لبهامو روی هم گذاشتم تا بغضی که از خیانت بابا داشت گلومو پاره میکردو تحمل کنم ... بابا- نفس جان بابائی اون پلیور منم از روی چوب لباسی توی راهرو بده رفتم پلیورشو برداشتم بوی ادکلن بابا تو بینیم پیچید چقدر این بو رو دوست داشتم نگام به یقه ی پلیور افتاد یقه اشو به چشمم نزدیک کردم انگار نگام منگنه شد به یقه لباس نفسم تو سینه ام موند آنقدر که حس کردم اگر بازدم این نفسو از سینه ام خارج نکنم می میرم صورتم خیس از اشک شد و قیافه اون زن، رنگ رژِلبی که اون شب رو لبش بود و الان به کناره یقه باباست از پیش چشمم رد نمیشد واژه بابا تو سرم خط خود اعتماد،وفاداری،عشق،اطمینان،معرفت...هر چیزی از این قبیل نسبت به بابا تو سرم از هم پاشید حس کردم نه به مامان حتی به ما هم خیانت کرده هرگز تا اونروز معنی «پشتم لرزید»و نفهمیده بودم تمام احساس مثبتم به بابا منفی شد...ولی چرا باز ته دلم امید دارم که همه چیز یه سوء تفاهمه؟!!! نگینو صدا کردم اشکامو پاک کردم ،نگین اومد پلیور رو دادم بهشو خودم به دستشویی رفتم تا اونجا ادامه اشکامو بریزم.... بابا قرار بود ساعت 8 راه بیفته به آرمین اس داده بودم بیاد دنبالم همراه بابا صبح از خواب بیدار شدم بابا تا منو دید گفت: -بابائی چرا زود بیدار شدی نفسم؟ -میخوام شما رو بدرقه کنم منو بوسیدو گفت: -زود میام دخمل بابا بد عنقی نکن دیگه ،چشمات چرا آنقدر قرمزه؟ مامان- از دیروز تا حالا آلوده شده -نه دیشب بد خوابیدم بابا-چرا خوشگل بابا؟ *ل بام*و رو هم فشردمو بغضمو قورت دادمو گفتم: -مراقب باش تو جاده خوابت نگیره -نه باباجونم نگران نباش دختر مهربون من «بابا سرمو بوسید و عد رو به مامان گفت:» -ناهید تو حسابت پول ریختم برای این هفته کافیه کم آوردی زنگ بزن بازم بریزم به این نعیم هم بگو بلند نشه بره خونه ی ملیکا ایننا تنهاتون بذاره مامان- خیله خب تو نگران نباش رفتم لباس پوشیدم هنوز عینا بهم ثابت نشده سر تا پامو مشکی پوشیدم عذا رو زودتر گرفتم دیگه چطوری میخواستم ثابت بشه این نور لعنته ته دلم خاموش بشه مامان- وا!!!چرا سیاه پوشیدی داری میری مهمونیا بابا- خونه بنفشه؟ -بله ،از زیر لباس روشن تنمه بابا- میخوای برسونمت؟ -نه خودم میرم بابا دوباره بوسیدتمو گفت:دختر بابا اخماشو باز کنه تا من برم. من که محتاط رانندگی میکنم لبخندی زورکی و تلخ زدم و مامان گفت: -حسین رسیدی زنگ بزن یادت نره من دلواپس بمونم مامان بیچاره ی منو... بابا- چشم چشم چشم خداحافظ بابا تا رفت از مامان خداحافظی کردمو از در زدم بیرون و دوییدم تو کوچه فرعی آرمین قرار بود اونجا بیاد دنبالم کنار کوچه پارک کرده بود چراغ زد تا بفهمم آرمینه ماشینشو عوض کرده بود یه تویوتای شاستی بلند مشکی بود که مدلشو نفهمیدم فقط از رو آرمش فهمیدم تویوتاست رفتم سوار شدمو گفتم: -بدو آرمین گم نکنیم آرمین –داره میره دنبال زنه بعدشم ویلای من آدرس هر دو جا رو بلدیم -میخوام با چشم خودم ببینم «با صدای لرزون و بغض وار گفتم:»که میرن تو اون ویلا -میخوای گریه کنی نمی برمت نفس -آرمین -من تحمل گریه ندارم -آخه من دارم از این بغض منفجر میشم تو خونه امون که نتونستم گریه کنم اینجاهم گریه نکن؟ آرمین با دل سوزی گفت: -باشه..باشه...گریه کن سبک بشی -دروغ میگه، همش دروغ میگه ، داره میره یزد... به آرمین نگاه کردم گردنش سرخ شده بود استخون فکش منقبض و محکم فرمونو گرفته بود دیدم که اون چشمای روشنش سرخ شد گفتم: آرمین ،گریه میکنی؟ با صدای گرفته و خش دار گفت:نه -چشمات سرخ... عصبی گفت: -نه من طاقت ندارم این درد لعنتی و تحمل کنم -بابات؟ آرمین عصبی داد زد: -بابام نه «شونه هام از دادش پرید ترسیدم خودمو عقب کشیدم نیم نگاهی بهم کرد وآروم گفت:» -نفس،متأسفم، من هیچ وقت نسبت به این موضوع آروم نمیگیرم -پس کی ؟ دوستت؟ نامزد سابقت؟ زنت؟ کی به تو خیانت کرده؟ آرمین با یه رنجی که خون به جگرم کرد تا کلمه اشو ادا کرد گفت: -مادرم شوکه به آرمین نگاه کردم ؛زن خائن؟مادر باشه و خیانت کنه؟شوهر داشت و خیانت کرد؟یاد حرف آرمین افتادم که وقتی گفتم:«یه مادر خیانت نمیکنه گفت:»من شاهد بودم خیانت کرد آرمین یه پسره وای این حال من چطوری نسبت به مادرش تحمل کرده؟اشکش از گوشه چشمش سُر خورد روی گونه اش و سریع پاکش کرد دلم براش سوخت دستمو رو دست عضلانی برنزه اش گذاشتم به دستم نگاه کردو دستمو گرفت و بوسید دستمو روی زانوش گذاشت و گازو پر کردو دنده عوض کردو با همون صدای گرفته گفت: -قبل تو از زن ها متنفر بودم چون همه شبیه مادرم بودن -از مادرت متنفری -آنقدر که هرگز از خیر یادش نمیکنم -آرمین!!! -حتی هنوزم بوی تن خائنش تو سرمه -بچه بودی؟ سری به طرفین تکون دادو گفت: -سیزده سالم بود آنقدر بچه نبودم که نفهمم خیانت یعنی چی؟ شاهد صحنه های زجر آور بودن یعنی چی؟یکی جای بابام مادرمو بغل کنه ببوسه با هاش...«عصبی دو تا سه تا زد رو فرمون داد زد :»لعنتی من شاهد تک تک اون لحظه های نفرت انگیز بودم هرگز از جلوی چشمم دور نمیشه همه جا دنبال من جلوی چشمامه هر طرف می بینمش ایکاش خودم کشته بودمش ...«با ترس آرمینو نگاه کردم عصبی گریه میکرد کل صورتش سرخ شد زیر چشماش متورم شده بود از چشماش خون میبارید فرمونو آنقدر محکم گرفته بود که استخون بالای انگشتاش داشتن از پوست دستشو می دریدن تا بیرون بزنن» داد زد با تموم قواش داد زد: -ف*ا*ح*ش*ه...ه*ر*ز*ه...هرزه لعنتی چطور تونست؟ -آرمین . با حرص نگام کردو گفت: -اون از من اینو ساخت همیشه از این که بچه بابام نباشم واهمه دارم می ترسم بچه اون نیستم با دل سوزی دستمو رو شونه اش گذاشتمو گفت: چطور میتونست به بابای من خیانت کنه ؟مگه از بابای من مهربون ترم بود؟عاشقترم بود؟اگر دوستش نداشت چرا وارد زندگی بابام شد ؟چرا کاری کرد تا عاشقش بشه؟ نامزدشو به خاطر این زن بیوه ی ل*و*ن*د ِ ه*ر*ز*ه رها کنه که با اون باشه با اون مار صفت که با این همه عشق بهش خیانت کنه چطور نفهمید که بُتش یه خائنه ؟چرا؟چرا تقاص اونم از خودش گرفت؟من انتقام بابامو میگیرم هیچ چیز هیچ چیز نمیتونه مانعه این امر بشه انتقام میگیرم -آرمین ،عزیزم .آروم باش آرمین با همون حال عصبی گفت: -بابام یه معلم خصوصی بود که میومد خونه مادر بزرگم که به خاله ام درس بده مادر اون موقعه یه زن بیوه بیست و شش ساله بود که شوهرشو تازه از دست داده بود یه شوهر پولداری که ثروت مادر مو دو برابر کرده بود مادرم رئیس شرکت بود که همزمان خودش مدیریت میکرد بسیار زیرک بسیار مدبر ،از یه زن 26 ساله انتظار مدیریت 705 نفر اعم از کارمندو کاگر رو نباید داشت ولی اون می تونست هر چی میخواد و به دست بیاره چه برسه به یه پسر سر به زیر معلم که برای کسب درآمد بیشتر شاگرد خصوصی میگیره آنقدر رفت و اومد و ل*و*ن*د*ی کرد عشوه ریخت ناز کرد ...لعنتی میشناسمش حتی راه رفتنشم دیوونه ات میکرد مثل سرطان آروم تو وجودت رخنه میکرد وقتی میفهمیدی بیمارش شدی که باید تسلیمش می شدی راهی نبود راهی نداشتی آنقدر رفت و اومد تا بابام عاشقش شد بابارو تحریک کرد که نامزدشو پس بده و با اون ازدواج کنه آنقدر توقلب بابا بود که مثل موم تو دستاش باشه و هر چی بگه بابا بگه چشم نامزدیشو بهم زد ،خونواده اش طردش کردن،شد شوهر زنی که به خاطر اون همه ی آرزو هاشو به پاش سوزوند پدرم سه شیفت تو مدرسه و خونه های مردم تدریس میکرد که درآمدش بشه یک ششم در آمد یکی از شرکت های مادرم که نذاره پول اون وارد زندگیش بشه که خودش نوناوره خونه باشه بعدمادرم جای زندگی با این مردی که همه چیزو به خاطرش ترک کرد پی هوا و *ه و س*ش رفت پی کثافت کاریاش...لعنت به تو مادر لعنت به تو هیچ وقت زن سالمی نبود ... ای کاش قبل این که من بزرگ بشم بابا می فهمید نه پس از چهارده سال...زندگی مشترک... -بابات فهمید؟! آرمین سری تکون دادو گفت: -من میدونستم و حرف نمیزدم از بابا می ترسیدم ،می ترسیدم اگر بفهمه بره نمیدونستم غیرت یعنی چی؟نمیدونستم جای رفتن ریشه خیانتو می سوزونه ؛اون از جنس مامانم نبود اونایی که تعصب دارن غیرت دارن لکه ننگو با خون پاک میکنن -ییه یعنی چی؟!!! آرمین به روبرو چشم دوخته بود با همون صدای بم گرفته از بغض و خشم گفت:» -مچ اونی که خیانت میکنه یه روزی باز میشه یه روز یکی بازش میکنه تو خونه بود با اون مرده وقتی من مدرسه بودم ،بابا سر کار بود ،نمیدونم اون روز چی میشه که بابا زود میره خونه خیلی زودتر از همیشه ومامانو میبینه...با همون لباس فیروزه ای ...«یاد روز کنکور و خرید لباسم افتادم...دوباره سخت عصبی شد و ادامه داد»:همون که همرنگ چشماش بود وقتی میپوشید انگار زنی به زیبایی اون وجود نداشت انگار تمام دنیای بابا تو چشمای اون خلاصه میشد و جز اون از این دنیا چیزی نمیخواد همون لباسی که بابا عاشقش بودو برای اون نامرد پوشیده بود... آرمین چند متر عقب تر از خونه شهلا نگه داشت بابا پیاده شدو رفت طرف خونه شهلاو زنگ زدو شهلا در رو براش باز کردو رفت داخل حس کردم چیزی از درونم خالی شد با بغض گفت: -برگردیم آرمین دیگه مطمئن شدم -نه میریم -که من زجر بکشم؟ -نه،تو به اندازه کافی زجر میکشی ،میبرمت که ببینی و یه روز بهش بگی چون اگر نگی مثل امروز من، خودتو نفرین میکنی ،اگر به بابام گفته بودم شاید بابام الان زنده بود -سکته کرد؟ ارمین بهم نگاه کردو دندوناشو محکم رو هم گذاشتو گفت: -خودکشی دستمو با وحشت جلوی دهنم گرفتمو گفتم:یییییه خودکشی؟ آرمین توی چشمام نگاه کرد و گفت: -اول مامانم....«تو چشماش مستأصل نگاه کردم یعنی چی میخواد بگه؟» ادامه داد: -اونو کشت و با همون چاقو خودشم کشت عین مرده یخ کرده بودم قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم حتی نفس کشیدن به سختی گفتم: -قَ....قَت....قتل؟خودکشی؟!!!بگو که شوخی میکنی آرمین با جدیتو خشونت گفت: -جزای خائن همینه -اون مرده چی؟ -فرار کرد -بابات مامانتو کشت؟!!!!واییی!!!! آرمین با همون لحن گفت: -باید می کشت -تو که گفتی مادرت کلمبیاست -دوروز بعد بلیط داشت میخواست با همون مرد برن کلمبیا «دوباره اشکش از گوشه چشمش سُر خورد و عصبی پاکش کرد»و گفت: -عوضی حقش بود بمیره -آرمین اون مادرته اینطوری نگو دادزد: -بود ؛ای کاش که نبود ای کاش چشمای لعنتیم همرنگ چشمای اون نبود که همیشه اونو تو خودم ببینم وقتی به این فکر میکنم که از اونم از خودم بدم میاد از تو داشبرد یه بطری مربع شکل باریک در آورد و سرکشید با دهن باز نگاش کردمو گفتم: -این چیه؟ -وتکا -آرمین؟!!!! -اگر میخوای جفتمونو تو راه به کشتن ندم باید بخورم الان آنقدر عصبانی هستم که خودمم از خودم میترسم -نباید رانندگی کنی -آنقدر نمیخورم بطری رو سر کشید ونگران نگاش کردم نگاهش به پشت سرم افتادو گفت :برنگرد -چرا؟!! اومدم سرمو برگردونم به طرف خونه شهلا که آرمین سرمو برگردوند طرف خودش و صورتم میون دستش نگه داشت و گفت: -نگاه نکن نمیخوام ببینیشون که مثل من تمام روزاتو با جلوی چشم بودن این صحنه ها بگذرونی اشکم فرو ریختو گفتم: -بااونه؟ نگاه آرمین عوض شد و پر ترحم شد و منو به آغوشش کشید و و گفت:عزیزم. -داغم کرده تمام تعلقاتم بهم ریخته اون بابای من نیست مگه نه؟ سرمو از رو سینه اش بلند کردم و برگشتم دیدم بابا دست انداخته دور کمر شهلا و هدایتش میکنه به طرف در ماشین دررو براش باز کرد و اون نشست و بابا درو براش بست هر دو میخندن هر دو شادن... -اون جای مامان منه ...خیلی وقته که بابام مامانمو اینطوری تو بغلش نگرفت... آرمین با فاصله کنترل شده دنبال بابا رفت تموم مدت تو ماشین هر دو ساکت بودیم اون هم مث من در گیر این حس لعنتیه تب داغ *ه و س* والدینمون بودیم بارون نم نم میبارید آرمین بخاری رو زیاد کرد.گفت: -نفس اشتباه کردم برگردیم -نه بریم میخوام تا تهشو ببینم -حالت خوب نیست رنگت پریده -آرمین صیغه اشه؟ آرمین نگام کرد نگاهی که انگار بازم بهم میگفت: -چرا آنقدر تو خوش خیالو سالم فکر میکنی؟ یعنی تا کی باهمن برای یه هفته؟یه ماه؟ آرمین تو این روزا رو تجربه کردی تو چطوری کنار اومدی؟ آرمین نفسی کشیدو گفت: -نمیدونستم باید گریه کنم یا کینه امو دوره کنم؟ توی این شانزده سال هرروزمو به امید انتقام گذروندم مثل یه پروژه 16سال روش فکر کردم 16سال حسرت خوردم که ایکاش اون لحظه بودم تا اون مردو میگرفتیمو می کشتیم من یه پسر 13 ساله بودم با یه تیتر بزرگ روزنامه با مضمونی که همه جا اعلام میکرد «مادر پولدار و ه*ر*ز*ه ام به پدرم خیانت کرده ،مردی که نتونست خیانتو تحمل کنه و اول همسر خائن خودو بعد هم خود را کشت» تازمانی که ایران بودم پدر بزرگم همیشه بهم خیره میشدو میگفت تو شبیه مادرتی پس پسر بچه من نیستی مادر بزرگم منو تو بغل میگرفتو اشکامو پاک میکرد ومیگفت:«ساکت باش مرد این بچه کم درد میکشه توهم شده نمک رو زخمش؟» پدر مادرم خیلی زود کارامو کرد و فرستادنم آلمان حتی آب تموم دریا ها اقیانوس ها هم نمیتونه کینه ی منو بشوره حتی دوازده سال دوری از اینجا هم منو آروم نکرد -چیکار کنم آرمین؟ -انتقام بگیر پوز خندی زدمو گفتم: -انتقام؟من تو نیستم آرمین منو نگاه من فقط بلدم گریه کنم جای اینکه برم جلو جیغ بکشم که «بابا من ترو دیدم با یه زنه دیگه دیدمت »من باید این کاررو میکردم ولی نشستم تو ماشینت و یه ریز گریه میکنم و بابامو تعقیب میکنیم تا من آخرین نور تو دلمو خاموش کنم من مثل تو نیستم آرمین آرمین نگام کردو گفت: -ولی هیزم آتیشی هستی که من توش سوختم نگاش کردم ولی نفهمیدم منظورش چی بود... بابا کنار یه رستوران نگه داشت با شهلا رفتن غذا بخورن با چشمام دیدم که چطوری برای اون زن غذا لقمه میگرفت چطوری از ته دل باهاش می گفت و میخندید بابا هرگز با مامان اینطوری رفتار نمیکرد مامان همیشه حسرت چنین رفتاری رو از بابا داشت.... حوالی ساعت سه به ویلای آرمین رسیدن وبا هم وارد ویلا شدن با بغض و لرزه گفتم: -تموم شد... عجب تیر تیزی بود آرمین قلبم داره می ایسته... آرمین منو تو آغوشش گرفتو دست پشتم کشیدو گفتم: -دلم میخواد فرار کنم برم جایی که هیچ کس نباشه ومن تنها باشم هیچ کس نباشه تا مثل بابام بی معرفتی کنه،بریم آرمین فهمیدم پشتم یه تپه غبار بود نه یه کوه که بشه بهش تکیه کرد آرمین سرمو بوسیدو تو گوشم گفت: -من کنارتم -من بابامو میخواستم ،کاش نمیدونست چه حال بدی دارم ای کاش اونم حال منو داشت «با حرص و کینه گفتم:»کاش اونم طعم تلخ این کارشو می چشید ،کاش فقط یه بار دلش می سوخت که آنقدر با این دل سختی ما رو سوزوند ،قرار مامانم هم بسوزه همه چیز خراب شد همه چیز آرمین موهامو کنار زدو گفت: -بسته دیگه گوشیمو از جیب پالتوم در آوردم وآرمین گفت: -چیکار میخوای بکنی؟ -میخوام به بابام زنگ بزنم ببینم وقتی *عزيز*ه اش پیششه بازم مثل امروز صبح قربون صدقه ام مبیره؟ روی اسم بابا رو گوشیمو لمس کردم شماره اشو گرفت ،بوق آزاد زد یکی دوتا سه تا رد تماس ردتماس؟!!! پوزخند زدم وآرمین گفت: -چی شد شوکه با همون پوزخند آرمینو نگاه کردمو با چشمای پر اشک گفتم: -آرمین رد تماس زد!!اون بابامه اسم منو رو گوشیش دیده میدونه چقدر دوستش دارم الان باید فکر کنه که من نگرانش شدم که زنگ زدم نباید این کار رو با من میکرد آرمین گوشیمو ازم گرفت پرت کرد رو داشبردو صورتمو به احاطه دستش دراوردو گفت: -نفس ،نفس به من گوش بده بسته دیگه تموم شد از حالابه بعد با من اومدی سفر دیگه فکر هیچ چیزو نمی کنی جز همین لحظه که بامنی باشه ؟نفس منو نگاه کن نگاش کردمو گفتم: -حالم خوب نیست -الان حالتو جا میارم ،جوجه امو میبرم به یه رستوران خوب براش یه غذای خوشمزه می گیرم ،خودم براش لقمه میگیرم اونم من که کسی ازم لقمه نگرفته لقمه های آرمین جونتو که بخوری حالت جا میاد باشه جوجه زر زروی من؟ آنقدر کلمات آخرش خنده دار بود که با غصه یه لبخند تلخ زدمو اشکامو با شصت هاش پاک کردو گفت: -تازه شدی عین خودم ،میسازمت ،«باز چشماشو دیمونی کردو گفت:» -آه نفس بسته با غصه خوردن که چیزی درست نمیشه -تو منو درک نمیکنی زخم تو کهنه شده ولی برای من تازه است درد میکنه جِز جِز میکنه داره آتیشم می زنه میسوزونه با شیطنت نگام کردو چونه امو گرفت و گفت: -پماد سوختگی «اشاره کرد به خودشو گفت»:کنارت داری چرا استفاده نمیکنی؟ باز اون طوری که موشکافانه به صورتم جُز به جُز نگاه میکنه و سر آخر زوم میکنه رو لبم نگام کرد و زدم به شونه اشو گفتم: -به خاطر خدا اونطوری نگاه نکن که افکارت مثل چشمات شیطون می شن خندیدو در جاش جا به جایی شدو کف دستا شو بهم مالیدو گفت: -خب میریم سر اصل ماجرا اخمی از گنگی کردم و گفتم: -چی؟!!! آرمین سرشو آورد جلو دقیق نگام کردو گفت: -تو شرطو باختی -آرمین بسه اخمی با شیطنت و لبخند زدو گفت: -آ.آ.آ نفس نزن زیرش، شرط گذاشتیم -کدوم شرط؟ -که من هر چی بگم تو باید گوش بدی -من الان روحیم داغونه چی میگی؟ باشیطنت گفت:یالا اول جوجه خانم اخماشو باز کنه«بازومو گرفت ومن کشید جلو نق زنان گفتم:» -اه آرمین حوصله نداااااارم منو کشید تو بغلش و گفت: -اخماتو باز میکنی یا باز کنم؟«در حالی که تقلا میکردم که ولم کنه گفتم:» -ولم کن میگم حالم خوب نیست آه آرمین مراعات کن امروز و -باشه فقط امروزا آرمین منو برد یه رستوران سنتی توی همون حوالی که خیلی باصفا و خوب بود آرمین غذا سفارش داد دوتا دیزی همون طور که خودش گفته بود برام غذا لقمه می کرد با اینکه نمیتونستم از شدت ناراحتی بخورم ولی به خاطر آرمین و لقمه هایی که برام می گرفت یه کم خوردم یه لقمه درست کردو گفت:بگیر ...میگیری یا بذارم تو دهنت ؟نمیگیری؟ لقمه رو تودهنم گذاشتو چشماشو دیمونی کردو گفت: -لقمه آبگوشت بود یا باقلوا؟ لبخندی غمگین زدمو گفت: -بعدی ؟هان؟«سری تکون دادو گفت:»آره ؟جوجه ی لوس من ،لوسی دیگه سوگلی باشی ناز کش داشته باشی«اشاره به خودش»دوست آرمین باشی دیگه همینه دیگه خانم میشینی من باید برات لقمه بگیرم خندیدم ولی یهو وسط خنده زدم زیر گریه آرمین اول شوکه نگاهم کردو بعد سریع بلند شد اومد کنارم نشستو منو تو آغوشش گرفتو گفت: -نفس نفس عزیزم هیس مردم دارن نگاه میکنن بسه -میخوام....نمیشه...سرمو به سینه اش چسبوند و رو سرمو بوسید و آروم گفت:باشه باشه برام یه لیوان آب ریختو داد دستمو گفت: -بیا بخور -ممنون اگر تو نبودی نمی دونستم چی میشد چطور آروم می شدم «موهامو کنار زد از رو پیشونیمو بهم لبخند زد:» * * * مامان-یعنی چی؟نه تو میای نه نگین ناسلامتی خرید عروسی برادرتونه ها -مامان حالم خوب نیست نمی تونم بیام بابارو کرد به نگینو گفت: -خب بابا جان تو با مادرت برو نگین-بابا من خرید عروسی اون دوتا ایکبیری نمیام نعیم از تو اتاقش دادزد: -به درک نمی برمت بابا- نگین جان بابا این چه رفتاریه با برادر بزرگت داری؟ نگین- نه اینکه اون رفتارش با من خوبه مامان- حسین اصلا تو بیا این دوتا دختر، بدرد لای جرز دیوار می خورن به مامان نگاه کردم عزیزم تو نمیدونی که ما دوتا دختریم که به دردت می خوریم بابا-باید برم شرکت مامان- امروز ؟!تو مثلا سهام دار اون شرکتی نمیتونی یه روز نری اون مهندس زپرتی بدون تو نمیتونه اون شرکتو بگردونه؟ برای آرمین اس ام اس زدم : -بابام امروز مرخصی داره زد-آره مگه نمیخوایید برید خرید عروسی نعیم؟
پاسخ
#25
جواب آرمینو ندادم و به بابا نگاه کردم به مامان گفت: -مهندس که تو شرکت بند نمیشه همه کارای شرکت رو دوش منه با حرص بابا رو نگاه کردم ونفسی فوت کردمو زیر لب «لا اله الا الله »یی گفتم چرا دروغ میگی اون که همش مرخصی میگیره تویی پدر من نه اون. مامان-حسین تو که نمیایی ،این دوتا هم نمیان بچه من مگه بی کسو کاره؟ بابا-تو که هستی بسه دیگه مامان به بابا چپ چپ نگاه کرد و گفت: -هر وقت به تو نیازی دارم تو قبلا یه جا جلو تر برای خودت چاله کندی بابا- خب زن من که نمیرم دختر بازی میرم دنبال یه لقمه نون برای...«نگاش به من افتادو با تعجب گفت:» -نفس؟!!!چیه باباجان؟!!!چرا اینطوری نگاه میکنی؟!!! مامان- نفس چند وقته زده به سرش دیوونه شده لال مونی گرفته ،یا می چپه تو اتاقش و بایغوش میشه یا میاد اینجا مثل جغد زل میزنه منو نگاه میکنه تو میایی تو رو نگاه میکنه اینم از این دخترمون نعیم از تو اتاقش دادزد: -با اون دیوونه تو یه اتاقه خب دیوونه می شه دیگه نگین هم در جوابش گفت: -دهنتو می بندی یا بیام گل بگیرم؟ نعیم اومد و گفت:غلطا بیا ببینم چطور میخوای گل بگیری؟ مامان جیغ زد :ساکت میشید یا نه؟ نگین رفت به اتاقمون و به نعیم نگاه کردمو گفتم: -نعیم خوشحالی؟ نعیم –آره دیوونه معلوم نیست ؟ -بدبختی، چون نمیدونی زندگی زناشویی خیانتِ چای پرید تو گلوی بابا و شروع کرد به سرفه کردن مامان از تو آشپزخونه گفت: -نفس!!!!این چه حرفیه ؟!این حرفا شگون نداره از جا بلند شدمو گفتم:البته تو مَردی نعیم-از دست رفت محیط خونه امون وقتی بابا توش بودو دوست نداشتم پر تشویش بود دلم میخواست از خونه فرار کنم رفتم تو اتاقو دیدم نگین داره لباس می پوشه رو تخت دراز کشیدمو گفتم: -کجا میری؟ -جایی که به تو ربط نداره چی شده بود دم از خیانت میزدی؟چی شده؟ -دلیلی داره که به تو ربطی نداره نگین منو نگاه کردو گفت: -دارم میرم برای ولینتاین خرید کنم تو نمیخوای خرید کنی؟ -داری از زیر زبونم حرف میکشی ؟ -من که میدونم یکی تو زندگیته ؛مامانو شاید ولی منو نمیتونی گول بزنی -آفرین ،تو با این هوشت حیف دشدی -نمیایی؟«از رو تخت بلند شدم» رو همون شلوار جین تو خونه ام که یخی رنگ بود یه پالتوی سفید پوشیدمو شال ابی اسمونیم هم سر کردم و نگین با تعجب گفت: -همین؟!!! -حوصله ندارم از اتاق اومدیم بیرون نعیم تا مارو دید گفت: -کجا؟ منو نگین باهم جوابشو دادیم: -به تو ربطی نداره مامان-نفس مگه نگفتی حالت خوب نیست ؟ -میریم هوا خوری حالم یه کم جا بیاد بابا- مواظب باشید نخورید زمین برف اومده زمین یخ زده -نمیخوریم خداحافظ بابا با تعجب گفت: -اتفاقی افتاده بابا جان؟ -نه خداحافظ وقتی رفتیم بیرون نگین گفت: -خب تعریف نمیکنی؟ جواب نگینو ندادم بابا حتی به پسرشم اهمیت نمیده فقط به اسم ما جون وجان میبنده و حساب مامانو پر پول میکنه تا نفهمیم داره بهمون خیانت میکنه نگین- کجا باهم آشنا شدید؟ -میشه آنقدر سوال نکنی وگرنه قید کادو رو میزنمو بر میگردم خونه -یعنی میخوای بهش کادو ندی؟ -اون چشمش به کادوی من نیست -یعنی آنقدر لارژه؟!! -هرکی هست به تو تازمانی که رابطه ات به من ربطی نداره ،ربطی نداره -تو عوض شدی پوز خندی زدمو گفتم: -نگین از خواب زیبات بیدار نشو بیداری جز حقیقت تلخ چیزی نیست نگین ایستادو آرنجمو گرفت و گفت: -موضوع چیه نفس؟ به چشمای نگین نگاه کردم و گفتم: -هیچی «نفسی فوت کردمو به راهم ادامه دادم» نگین- من خواهرتم بهم بگو -یکی داغم کرده که انتظاری ازش جز محبت،معرفت،وفاداری نداشتم -کی؟!!! -بهت میگم ولی الان نه بیخیال ،خواهش میکنم نگین سری تکون دادو وارد یه پاساژ شدیم نگین گفت: -چی میخری؟ -یه گردنبند که نگینش یه سنگی باشه که از چشم زخم دورش کنه نگین با تعجب نگام کردو گفت: -نفس بیخیال طرف دوستته،برای چی همچین چیزی در نظر گرفتی؟ - چون خیلی خوشگله ،همه بهش نگاه میکنن،حتی گاهی اوقات خودمم نمیتونم نگاش نکنم نگین با تعجب گفت: -واقعا؟!!!چرا عکسشو نشونم نمیدی؟ -ندارم نگین- اسمش چیه؟ -چرا آنقدر کنجکاوی؟! -چون اون اولین نفر تو زندگیه تواِ،من میترسم تو عاشقش شده باشی همون طور که من عاشق اولین پسری که وارد زندگیم شد ،شدم و ازدواج کردم به نگین نگاه کردمو جوابشو ندادم چون نمیدونستم جوابش چیه؟!!!من عاشقشم؟!!نه نمیدونم نه نیستم ،شاید هم...نمیدونم ...آرمین... نگین کنجکاو گفت: -می بینیش قلبت فرو میریزه؟ هول میشی؟تپش قلب میگیری؟ -فقط وقتی بعضی کارا یا یه حرفایی میزنه اینطوری میشم نگین-چند سالشه؟ -29 -چیکارست؟ -فضولی بسه تو چرا در مورد بوی فرندت حرف نمیزنی ؟چندسالشه؟چیکارست؟کجا آشنا شدید؟ -اسمش کامیاره،سی و یک سالشه،پزشکه، دنبالم اومد همیشه می دیدمش «لبخندی زدو گفت:»ازش خوشم میومد اونم خوش قیافه است خوش تیپه ،بهش نمیاد پزشک باشه ...ولی من مثل تو لی لی به لالاش نمیذارم -چه شکلیه ؟ -چشماش خاصِ نمیدونم انگار رنگ تموم چشم رنگی هارو داره سبز گاهی عسلی گاهی ترکیب هر دو رنگ...با موهای تیره که اونو جذاب تر میکنه -عاشقش شدی؟«خندیدو با یه شوری گفت:» -آره ،شیطونه و من از کاراش خیلی خوشم میاد خوب منو جذب به خودش میکنه،میدونه یه زن چی میخواد چی دوست داره قابل قیاس با اون عوضی نیست«شوهرشو میگفت» -چند وقته دوستید؟ -شش ماهه ولی فکر میکنم 60 ساله که میشناسمش به نظرت منم همین کادو رو بخرم؟ اونجا رو یه مغازه سنگ زینتی فروشیه بیا بریم -حالاتو بگو کیه؟ -آرمین شوکت نگین ایستاد با چشمای از حدقه بیرون زده هاج و واج منو نگاه کردو گفت: -آ...آ...آرمین؟!!!!!!!!!!!!!!!!تو چطوری با اون دوست شدی؟!!!!!! -درست عین تو نگین-اون یه دختر بازه -به همه دخترای دور وبرش گفته ازدواج کرده -چطوری با اون برج زهرماری؟ -اون اصلا اونی نیست که با بقیه رفتار میکنه شیطونه،لارژه ،تو بدترین شرایط هوامو داشته ...کاملا متفاوت از آرمینی که میشناختیم نگین- کم مونده شاخ در بیارم آرمین؟آرمین؟خدای من!!!! خلاصه یه گردنبد نقره با یه آویز استوانه ای که شامل چند سنگ که روی هم قرار داشتن بود خریدیم با یه خرس به سایز متوسط قرمز با یه بسته شکلات به شکل قلب که البته شکلات تلخ بود نگین- تلخ دوست داره؟چه جالب کامیار هم تلخ دوست داره ! -امشب کجا میرید؟ -نمیدونم آرمین هنوز نگفته،میاد دنبالم نگین –دوستت داره؟ -نمیدونم کاراش که میگه دوستم داره نگین – خدایا من باورم نمیشه نفسو آرمین؟!!!!

کادو ها رو که گرفتیم برگشتیم خونه تا آماده بشیم که موبایلامون با هم زنگ خورد به نگین نگاه کردمو نگین گفت: -چه تفاهمی! -الو؟ آرمین-ولنتاینت مبارک -ولنتاین تو هم مبارک آرمین- حاضری؟ -دارم آماد ه میشم نگین-خیله خب کامیار فیروزه ای نمی پوشم ،خدایا تو چرا روی این رنگ حساسی؟ این درست رنگیه که به من میاد به نگین با تعجب نگاه کردمو آرمین گفت: -آروم تر -با منی؟یا نگین؟ آرمین-با هیچ کدوم -کسی خونه اته؟ آرمین-دوستم،من یه ساعت دیگه میام دنبالت راستی بابات رفت؟ -نمیدونم با نگین قبل ِ رفتنشون رفتیم بیرون آرمین-آخه امروز ولنتاین وبالاخره شب عشاقو... -بسه آرمین... آرمین-ببخشید عزیزم ،تو کی به این قضیه عادت میکنی؟ -هیچ وقت خداحافظ آرمین –هفت میام دنبالت خداحافظ من تلفنو قطع کردمو ولی نگین هنوز داشت باموبایلش حرف میزد: -گفتم:نه میخوای مامانم بیاد منو بکشه؟یه بار قِصِر در رفتم بسه.... تو از کجا میدونی مامانمو داداشم اینا رفتن خرید عروسی؟!!!....خودم گفتم؟!!!واقعا؟آخه یادم نمیاد گفته باشم!!!بیا دنبالم....خجالت نمی کشی دوست خواهرم داره تا جلوی در خونه امون میاد دنبالش بعد تو میگی آژانس بگیر...لازم نکرده تو حساب کنی مگه به خاطر پولشه؟!....دیگه نمی خوام بیای ... -نگین!!!کوتاه بیا بابا!! نگین اخمی به من کردو گفت: خودت باید این پیشنهادو می دادی...کی؟....نیم ساعت دیگه؟....من همین الانم بلندشم حاضر شم تا هفت حاضر نمیشم ...خیله خب همون هفت و ربع ...باشه خداحافظ -چرا انقدر لج میکنی؟ -حقشه پررو -خونه اش کجاست؟ -نیاوران -جداًیعنی با آرمین توی یه منطقه اند ؟!!! چه جالب !!!! نگین- اِ!!!!راست میگی تا حالا به این توجه نکرده بودم آرمین شوکت هم تو نیاوران زندگی میکنه! -میدونستی آرمین هم از رنگ فیروزه ای بدش میاد؟ نگین-واقعا؟!!!!اگر نمیشناختم میگفتم هردو یکین علایقشون شبیه همه خندیدمو گفتم:نه آرمین موهاش تیره نیست تو گفتی موهای کامیار تیره است. هر دو یه رنگ پوشیدیم شلوار جین سرمه تیره پالتو ی قهوهای شال قهوه ای و بوت های بلند جیر پاشنه بلند قهوه ای اول من از خونه زدم بیرون همین که در رو باز کردم آرمینو تو ماشینش دیدم پام سُر خورد جیغ زدم ولی قبل افتادن دررو گرفتم و خودمو نگه داشتم آرمین سریع پیاده شدو غر زنان اومد طرفم: -برف میاد ما باید عذای افتادن تو رو بگیریم آخه چرا پاشنه بلند می پوشی هان؟ -تیپم بهم میخوره «خودم زودتر از آرمین خندیدم»نگین از تو آیفن گفت: -چی شدنفس؟ -هیچی داشتم میخوردم زمین آرمین یه کم گنگ منو نگاه کردو چون بدون شک نگین مارو از تو آیفن میدید و آرمینو شناسایی میکرد و من هم از این اتفاق برعکس همیشه هیچ واکنشی نشون ندادم و این باعث تعجبش شده بود -نگین میدونه نگین- سلام جناب مهندس آرمین با همون لحن جدی گفت: -سلام نگین- مراقب خواهرم باشیدا آرمین جواب نگینو نداد و دور کمر منو گرفت و تا ماشین همراهیم کرد وقتی خودشم سوار شد برگشتو از روی صندلیه عقب یه دسته گل شیپوری بر داشت و داد بهمو گفت: -این هم گل برای جوجه ام -وای گل شیپوری!خیلی ممنون تو علایق منو خوب میدونی -دوسشون داری؟ -عاشقشونم -عاشق من چی؟«توی چشمام دقیق شد سرمو انداختم پایینو به گل های تو دستم نگاه کردم و آرمین گفت: -میتونی راحت ازم بگذری؟ -الان وقت این سوالا نیست چونه امو میون انگشتاش به آرومی گرفت و به طرف خودش صورتمو برگردوندو گفت: -پس کی بپرسم امشب ولنتاینِ امشب باید بپرسم عاشقمی یا نه؟ -تو چی تو عاشقمی؟نگاهشو عمیق تر به چشمامو دوخت و بعد کار همیشه اشو کرد و آهسته نگاشو به لب هام کشوند و گفت: -دوستت دارم -من تو زندگیم خیلی ها رو دوست دارم -ولی من تو زندگیم کسی جز تو رو ندارم و فقط تو رو دوست دارم قلب می کوبید نگاهش انگار دست به قلبم میزد دستشو از زیر چونه ام برداشت و رو شونه ام رو بازومو...تا رسید به انگشتام،انگشتاشو میون انگشتام قفل کرد و به دستم نگاه کردو گفتم: -منم تو رو در حدی دوست دارم که تو منو دوست داری نگاهشو با همون سری که متمایل به زیر بود یهو بلند کرد چشماش منو میترسوند یه حالتی نگاش شده بود -منو بیشتر دوست داشته باش بیشتر، من نیاز دارم که عاشقم باشی دوست داشتن برای من کمه خودشو بهم نزدیک کرد و گفتم: -تو کی عاشقم میشی ؟ -نگاهشو زوم کرده بود رو لبم وبا صدای آرومی کلماتو آهسته ادا کرد : - اگر از این حد فرا تر برم دیوونه میشم -از تو بیشتر من محتاج عشقم میدونی که روزگارم سخته آرمین انگشت اشاره اشو آهسته روی کناره ی گونه ام کشید تا به چونه ام رسید و چونه امو میون انگشتاش گرفتو صورتمو به طرف خودش هدایت کرد در حالی که صورت خودشم به جلو میاورد و میگفت: -کافیه عاشقم بشی تا بفهمی کی این وسط عاشق تره سرشو آورد جلو ترسیده بودم می فهمیدم داره چیکار میکنه چی ازم میخواد ولی قادر به عقب نشینی نبودم بوی ادکلنش و عوض کرده بود دلم میخواست بینیمو بچسبونم به سینه اشو بوشو تا ابد استشمام کنم یه کلافه گیه ل*ذ*ت بخش بهم میداد انگار افسون اون بوی مست کننده شده بودم و منو مجذوب آرمین میکرد کشش خاصی بهش داشتم حرارت صورتشو توی یک سانتی متری صورتم حس میکردم نفساش داغ بود و به پشت لبم میخورد دستش پشت کمرم چرخید؛ قلبم میخواست سینه امو بشکافه و بیاد بیرون تا به آرمین ثابت کنه چقدر اونو به هیجان میاره کف دستمو روی سینه ی عضلانیش رو همون پیرهن جذب سرمه ای تیره گذاشتم قلب اونم میزد تند تر از حد معمول آرومتر از سرعت قلب من چشمامو بستم لبش رو لبم که قرار گر فت انگار تموم افکار منو روحمو تعلقاتمو خاطراتمو...هر چی که وجود درونی یه انسانو میسازه شد آرمینو بوسه اش تنم داغ کرده بود ،گرُ گرفتم دستش دورم بیشتر میپیچید پنجه دست آزادمو رو کنار صورتش گذاشتم چقدر داغ بود انگار تب کرده بود از حرکتمون دسته گل از رو پام افتاد کف ماشین اما فرصت برداشتنشو نداشتم... فشار لبهاش بیشتر شد نفسمو کمتر میتونستم تو سینه ام بکشم از این حس خواستم خودم عقب بکشونم ولی نتیجه اش تنگ شدن حصار دستش و فشار بیشتر لبهاش شد انگار میخواست شیره ی جونمو از لبهام بکشه بیرون واقعا دیگه نفس میخواستم ،به سینه اش فشار آوردمو به عقب هولش دادم چشماشو باز کرد و آهسته عقب نشینی کرد حتی لحظه ی عقب نشینی هم دست خالی نرفت بوسه ای کوتاه رو لبم و بالای لبم زد و بد سرشو عقب کشید ولی رهام نکرد تو چشمام نگاه کرد انگار میخواست عکس العملمو بفهمه نفس بلندی کشیدمو بدون اینکه نگاه از اون چشمای افسون گرش بردارم نفسمو دم دادم، در حالی که دستش درست رو پشت قلبم بودو گفت: -قلبت میزنه ،بگو واسه من دستم هنوز رو سینه اش بودو گفتم: -قلب تو هم میزنه -از این بیشتر میتونه برات بزنه«سرشو آورد جلو بی تاب و ملتمسانه گفتم:»آرمین اعتنایی نکردو سرشو به گردنم فرو برد شالمو از سرم به عقب کشیدو لبشو رو گردنم کشید نفسمو کاراش میگرفت آروم تو گوشم گفت: -با تو حالی دارم که میخوام تمام لحظه های زندگیم پر این حال باشه لاله گوشمو بوسید وگفت: -این حالو با تو دارم گردنم بوسید نفسام با تمنا از سینه ام خارج میشدن قلبم به سرعت چندین اسب بخار میکوبید با هر بوسه اش چشمامو می بستم و با اتمامش به سختی باز میکردم تو گوشم دوباره گفت: -بگو نفس منی،بگو مال من ،نفس ِآرمینی ... یه تویوتای ساشتی بلند جلوی خونه امون نگه داشت حتما کامیاره با عجله آرمینو پس زدمو گفتم: -دوست نگینه بریم بریم آرمین آرمین از شیشه دودی پنجره به طرف ماشینی که متوجه شدم لندکروزه نگاه کرد و زیر لب غری زد که نفهمیدمو ماشینو روشن کردو با سرعت حرکت کرد شالمو سرم کردمودسته گلو برداشتم رو صندلی عقب گذاشتم واز آینه جیبیم به خودم نگاه کردم رژم پخش شده بود به آرمین نگاه کردم رو صورت اونم پخش شده بود خنده ام گرفت و گفتم: -آرمین صورتتو پاک کن آینه امو گرفت یه نگاه به خودش کردو گفت: -نگاه شبیه دلقک شدم «خندیدمو هر دو صورتامونو پاک کردیم و خواستم دوباره رژ بزنم که گفت»: -نزن دیگه -چرا؟!!! - ریختمونو این رژ تو به گند می کشه اخم کردمو گفتم : -خب شیطونی نکن باشیطنت گفت: -میشه؟حتما باید مریض باشم که تو کنارم باشی و من کاری نکن زدم به بازوشو خندیدو گفت: -ولی خیالت راحت سِنسورای من عالیند محکم تر زدمشو گفتم: -تو چرا انقدر بی حیایی؟ -حرف بدی نزدم خیال تو رو راحت کردم رومو برگردوندمو گفتم : -این طوری حرف نزن من خجالت میکشم -من عاشق اینم که روتو باز کنم با خودم میخوای از همین امروز شروع کنیم«آرمینوشاکی نگاه کردم و گفتم:» -آرمین!! آرمین شیطون خندیدو بعد آروم گفت: --دست نیافتنی بودن تو منو مصمم میکنه نمیخوام برام انقدر دست نیافتنی باشی -میتونی به دستم بیاری آرمین پیروز مندانه نگام کردو گفت: -به زودی تموم زندگیت در با من بودن خلاصه میشه با تردید نگاش کردمو گفتم: -تا نُه برگردیما آرمین سری تکون داد.... جلوی یه رستوران شیک نگه داشت که جلوی رستوران یه فرش قرمز پهن بود و جلوی در دوتا مرد با لباس های فرم این ور اونور در ایستاده بودن جلوی فرش قرمز هم دوتا مشعل بزرگ گذاشته بودن.... از ماشین که خواستم پیاده بشم آرمین گفت: -صبر کن بیام الان لیز میخوری -چه سابقه ام خرابه ها آرمین پیاده شدو اومد طرف در منو در رو باز کردو آرنجشو گرفتم و پیاده شدم وگفتم: -فکر نکنی همیشه اینطوریما الان چون پاشنه بلند پوشیدم سُر می خورم آرمین با یه لحن با مزه ای گفت: -آهان رسیدیم به اون فرش قرمزه و اصلا حواسم به اطرافم نبود داشتم به آرمین میخندیدم که خوردم به یه نفر برگشتم که عذر خواهی کنم دیدم نگینه -نگین؟!!!! -نگین- نفس؟!!!!شما هم اینجایید؟ سر بلند کردم کامیاررو ببینم چه شکلیه که درست پشت سر نگین ایستاده بود که دیدم با یه حال هول شدن آرمین و نگاه میکنه سریع برگشتم آرمینو دیدم که عصبی به کامیار نگاه میکرد چقدر ...چقدر ...ته چهره ی همو دارند ؟!!!کامیار دستشو آورد جلو تا نگینو بگیره در حالی که میگفت: -نگین بهتره ...«خالکوبی دست آرمین رو دست کامیاره...سریع ماشین کامیار که اومده بود دنبال نگینو چهل وپنج دقیق قبل جلوی خونه دیدم یادم افتاد همون ماشینی بود که با آرمین رفتیم شمال ...قیافه هاشون...» -صبر کن ببینم... آرمین سریع گفت: -ما میریم یه جای دیگه تا دستمو کشید دستمو با ضرب از دستش کشیدم بیرونو گفتم: -نسبت شما دوتا چیه؟ آرمین عصبی باز به کامیار نگاه کردو نگین گفت:
پاسخ
#26
-چی؟!!!کامیار تو مهندس و میشناسی؟ کامیار-نه -دروغ نگید نگین تو چطور متوجه این قضیه نشدی... آرمین با لحن جدی و پر جذبه ای گفت: -نفس واسه خودت داستان نساز بیا بریم باز دستمو گرفتو کشید طرف خودش دستمو به زور از دستش کشیدم بیرونو گفتم: -ولم کن اول حقیقتو میگید اون خالکوبی،این شباهت ظاهری،محل زندگی جفتتون یه جاست ...«شاکی به آرمین نگاه کردمو گفتم:» -آرمین آرمین عصبی رو به کامیار گفت: -بهت گفتم اینجا نیار کامیار- قرار بود نگین رستوران رزرو کنه نمیدونستم اسم رستورانی که گفتی همون جاییه که نگین داره آدرس میده با حرص گفتم: -آرمین نسبتتون چیه؟ نگین-برادرند آره برادرند...کامیار گفت یه برادر داره که مهندس ،گفت که برادرش شبیه مادرشه تو آرمین تو دقیقا شبیه عکس مادرتی من چطور اینو نفهمیدم؟!!! آرمین با حرص وخشم رو به کامیار گفت: -احمق،دیگه چی مونده ه رو نکردی؟ نگین جا خورده گفت: -تو یه موضوع به این سادگیو از من پنهون کردی کامیار؟«رو کرد به آرمینو گفت:» -چی رو نباید رو میکرد هان؟!!!» اومدم برگردم برم که آرمین جلوی راهمو گرفتو گفت: -میگم -نمیخوام دیگه بگی -تو گفتی تک فرزندی؟گفتی کسی رو نداری،کی از یه برادر حرف زدی الانم که فهمیدیم شاکیی که چرا کامیار سوتی داده!!! آرمین با همون لحن حرصی و تن صدای آروم گفت: -تک فرزندهستم دروغ نگفتم چون منو کامیار برادر ناتنی هستیم -جدا پس این شباهت چیه؟!منو نگین بیشتر به ناتنیا می خوریم تا شما دوتا«از کنارش اومدم رد بشم زیر بازومو گرفت و با قدر ت منو کشید تو بغلش و با حرص و خشم گفت: -جایی نمیری با مشت زدم به سینه اش و گفتم: -ولم کن دروغ گو نگین اون یکی بازومو گرفت و گفت: -ولش کن کامیار بازوی نگینو گرفتو گفت: -نگین به تو ربطی نداره بیا اینور ولش کن درست عین یه زنجیره شده بودیم آرمین با همون عصبانیت مچ نگینو گرفتو از بازوم جداش کرد نگین از درد جیغ کشید و کامیاررو صدا زدو کامیار شاکی گفت: -آرمین آرمین-میریم تو رستوران -من نمیام آرمین منو بیشتر کشید به طرف خودش، اینبار انقدر که جفت دستام تو. بغلش جمع شد و تو چشمام با اون چشمای آبیه دریده اش زل زد و با صدای بم و جری شده اش گفت: -جایی می ری که مّن میخوام سریع هولش دادم و در حالی که عقب عقب میرفتم با حرص گفتم: -این قضیه بو میده چرا نگفتی؟چرا اون به نگین نگفت تو به همه گفتی تک فرزندی پس این...پام روی برف سطح خیابون لیز خوردو چنان جیغی زدم و نهایتا خوردم زمین که نفسم از درد بالا نمیومد ... نگین هول زده طرفم دوییدو گفت: -وای نفس وای نفس چی شد؟ آرمین کمرمو گرفتو گفت: -پاشو -آیییی نمیتونم خیلی کمرم درد گرفته نگین کنارم چنپاتمه زدو کمرمو ماساژ دادو آرمین اومد زیر بغلمو از پشت گرفتو با یه حرکت بلندم کرد و ناله وار گفتم: -آخ آخ خدا جون کمرم ولم کن من باتو جایی نمیام آرمین با عصبانیت گفت: -برات انقدر مهمه برادر داشتن من؟ -نه مهم نیست صداقتت مهمه حتما یه دلیلی داشته که نگفتی کامیار –من ایران نبودم -جدا پس هر کی بره خارج از کشورش مرده محسوب میش؟ نگین- تو خارج از کشور بودی آرمین چی اون که ایران بود آرمین-وای از دست شما دوتا خواهر ،نفس نفس عزیزم امشبو خراب نکن بذار برات توضیح بدم «تو چشمام مظلوم نگاه کرد مرده شور اون چشمای افسون گرتو ببرن که منو خام خودش میکنه» کامیار-آره دروغ گفتیم ولی حداقل بذارید براتون توضیح بدیم چرا؟«همه به همدیگه چند ثانیه نگاه کردیم وتأمل کردیمو... کامیار دست نگینو گرفت ونگینم باهاش خیلی راحت همراه شد با تعجب به نگین نگاه کردم انگار انقدر هاهم براش مهم نبود ...آرمین آروم دستمو گرفت سریع دستمو کشیدمو دستشو به معنی تسلیم بالا گرفتو با حرص گفتم:» -من نگین نیستم آرمین با حرص خفته ای به طرف خیابون نگاه کردو گفت: -آره میدونم اگر بودی که الان ما هم تو رستوران بودیم ،تو مأمور عذاب من هستی دلم براش سوختو و نفسی کشیدمو گفتم: -میبخشمت ولی فقط همین یکباررو چشماشو دیمونی کردو گفت: -واییی ممنون زدم به بازوشو بی احساس دستشو دور کمرم حلقه کرد و نگاش کردمو گفتم: -تو هم کامیار نیستی میدونی چرا چون اون خوب بلده چطوری نرم با یه خانم رفتار کنه آرمین- چون نگین شیوه اش اینه کلیدش اینه ولی حرفه ی تو دق دادن منه سرمو برگردوندمو نگاش کردم لبمو زیر دندون کشیدم و با همون اخم کمرنگ نگام کرد و سریع گوشه لبمو بوسید با آرنجم زدم به شکم عضلانی سفتشو گفتم: -بی ادب با شیطنت گفت: -مگه بهت نگفتم این کاررو نکن خوشم میاد بعد برات عاقبت نداره ؟خودت میخوای که ببوسمت...کیه که نخواد آرمین ببوستش«با اخم نگاش کردمو گفتم:» -تو خیابون این کاررو میکنن؟ با همون شیطنت گفت: -کسی حواسش نبود تازه هم امشب این کارا عادیه واسه همه وارد خود رستوران شدیم نگین دستش کمی بلند کرد تا ببینیمشون که آرمین گفت: _سر میز خودمون میشینیم خوشم نمیاد تو شبم کسی شریک لحظه هامون باشه سر اون میز دنج گوشه ی رستوران نشستیمو گفتم: -میدونستی کامیار با نگینه؟ -آره -میدونه نگین قبلا ازدواج کرده؟ -آره -کامیار هم قبلا ازدواج کرده؟ -نه میشه بس کنی و در مورد اونا حرف نزنی؟ به آرمین نگاه کردم هنوزم رگه های عصبانیت چند دقیقه پیش رو چهره اشه؛به کامیار نگاه کردم یه دم میخنده موهاشو مدل آرمین کوتاه کرده مدل اون درست کرده انگار از آرمین الگو برداری میکنه حتی سبک لباس پوشیدنشونم مثل همه!هردو یه بلوز جذب سرمه ای تیره کوتاه پوشیدن کت های اسپرت مشکی و شلوار جین با فرق اینکه آرمین مشکیشو پوشیده کامیار سرمه ایشو.؟ -توچرا موهاتو مثل کامیار کوتاه کردی؟ آرمین موذیانه خندید و گفت: -چون گیر شما دوتا خواهر افتادیم و خوب میدونستیم چه عجوبه هایی هستید ،ترسیدیم موهامونو بکنید گفتیم قبل اومدن بریم کوتاهش کنیم -مخصوصا تو که خیلی از من میترسدی نه؟ آرمین مثل همیشه که موذیانه نگاهم میکرد،نگام کردو پوزخندی کنج لبش نشوندو گفت: -یه حسی تو وجودمه که به همه ی حس های دیگه ام نسبت به تو غلبه میکنه که داره عین یه ویروس تمام جونمو میگیره میترسم یه روزی به مغزم بزنه و دیوونه بشم نگاش کردمو گفت: -دارم یه حس عجیبو تجربه میکنم ،حس مالکیت به تو ،حس دلدادگیی که نمیخوام حتی دور و برت کسی جز من باشه،نمیخوام صدا ی کسی رو جزتو بشنوم ،تو منو تشنه انقدر که هیچ کسو هیچ چیز نمیتونه این عطشو از من دور کنه جز خودت از تو جیبش یه جعبه کوچیک دراورد و مقابلم گرفتو گفت: -نمیخوام حتی یه لحظه از خودت دورش کنی ،چون اون موقعه منو تو حالی می بینی که توبه میکنی اخمی کردمو گفتم: -نمیتونی لطیف صحبت کنی؟ خندیدو گفت: -عادت ندارم ،اولین بارمه که عاشق میشم ،زبونم میگیره «قلبم هری ریختو از ذوق لبمو زیر دندون کشیدم و نگاش کردم چشماشو دیمونی ردو به لبم چشم دوخت... خندیدمو کادو رو گرفتمو بازش کردم یه جعبه مخملی مشکی بود با گنگی آرمینو نگاه کردم و گفتم:» -چی؟!!! آرمین –بازش کن در جعبه رو باز کردم یه حلقه سفید و با یه نگین درشت تک بود؛با تعجب به آرمین نگاه کردمو گفتم : -حلقه؟!!!! آرمین-نمیخوام وقتی کنارت نیستم کسی بهت نظر داشته باشه این خیالمو راحت میکنه با تعجب گفتم: -آرمین ،حلقه واسه من نیست اشتباه.... آرمین- اشتباه نیست ،واسه تو اِ صدای خنده ی نگین اومد برگشتم نگینو نگاه کردم دیدم نگین مشابه همون حلقه رو از یه جا حلقه ی زرشکی رنگ در اوردو با شور رو شعف دستش کرد و آرمین گفت: -چی میشد تو هم مثل نگین بودی؟ -واسه اونم حلقه خریده؟ حلقه رو از جاش در آوردو دستمو گرفتو تو دستم کردو گفت: -هیچ وقت در نمیاریش با حرص پنهان گفتم : -در میارم چون من مجردم و حلقه یعنی تاهل با جدیت و جذبه گفت: -من همینو میخوام میخوام که همه بدونن تو صاحب داری -ببخشید ،آرمین تو دوستمی آرمین-از حالا به بعد تنها این نیست -میخوای این حلقه تو دستم باشه؟باید از راه درستش درحضورکسایی که صاحب اختیار منن این حلقه رو بهم بدی این حلقه الان معنیی نداره آرمین تو چشمام نگاه کردو گفت: -میام ولی با یه حلقه ی دیگه این کادوی ولنتاین و تو نباید از دستت درش بیاری چون من می خوام ،که بدونی عاشقت هستم تا روزی که جای این حلقه،یه حلقه ی دیگه ای برات بگیرم نباید از دستت درش بیاری ...«دستمو بوسیدو گفت»: -نفس من بی قرارمیشم وقتی کنارم نیستی بذار این طوری آروم بشم که به چشم غریبه ها تو برای من محسوب می شی به نگین نگاه کردم از همیشه خوشحال تر بود... شامی که آرمین سفارش داده بودو آوردن در هنگام غذا خوردن پرسیدم: -چرا وجود کامیاررو پنهان کردی؟ آرمین بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: -منو کامیار ناتنی هستیم ،من تعلق خاطری بهش ندارم ولی برعکس کامیار به من وابسته است بعد مرگ مادر مون با اینکه اون بزرگ تر از من بود اون بود که به من می چسبید هر چی ازش فرار میکردم بیشتر به من نزدیک میشد وقتی پدرم و مادرمون کشته شدن من به خونه ی مادرو پدر ِبابام رفتم وکامیار خونه ی والدین مادرم ولی کامیار هر روز از اونجا فرار میکردو میو مد خونه ی مادر بزرگم که پیش من باشه پدر بزرگم از کامیار متنفر بود و همیشه بیرونش میکرد ولی مادر بزرگم اونو اندازه من دوست داشت و پدر بزرگمو دعوا میکردو کامیاررو میاورد تو آخر هم پدر ِ مادرم تصمیم گرفت جفتمو نو بفرسته آلمان غربت،تنهایی،غم یکسان داشتن اونو بیشتر به من وابسته کرد من قوی و خشمگین بودم ولی کامیار همسان سازو خشمگین توی این چهار سال که من ایران بودمو اون آلمان دیوونه ام کرد انقدر رفتو اومد همش بین ایرانو آلمان تو راه بود درسش مونده بود نه میتونست اونجا باشه نه اینجا بالاخره هم درسش تموم شد اومد ایران هر کاری کردم بره یه جای دیگه خونه بگیره کوتاه نیومد، اون واحد بزرگه ی طبقه پایین خونه ام واسه کامیاره ولی بهش گفتم: -وارد شرکت بشی من میدونمو تو اونم رفت مطب زد -چرا برادرت نمیدونی ؟شما برادر همید هم خون همدیگه اید -از وجهه اشتراکمون متنفرم از اینکه هر دو از یه مادریم لبخندی تلخ بهش زدمو کادوی رو بهش دادم و گفت: -واییییی!جوجه ام برای من کادو خریده ؟ کادوشو باز کردو به گردنبندش نگاه دقیقی کردو گفت: -اینا سنگ چیه؟! -اولیش سنگ چشم نظره تا چشم نخوری؟ خندیدم وآرمین با خنده گفت: -خب پس نگرانمی؟ -دومی ،تو همیشه عصبانی هستی این سنگ آرومت میکنه -وقتی عصبانیم می ترسی؟ -آره خیلی؛وسومیش سنگ فیروزه است برای اینکه هر دعایی کردی برآورده بشه آرمین-پس دعا میکنم برای من بشی -آرمین!!!«نگام کرد از همون نگاه های جزئیش که به لبهام منتهی میشدو دستمو میون دستاش گرفتو گفت: -وانقدر عاشقم بشی که هرگز نتونی ازم جدابشی اخم شیرینی کردمو با خنده گفتم: -الان اگر مرغ آمین از دوشت بپره چی؟ آرمین-ای کاش که بپره خندیدمو بلند شدمو گردنبندو تو گردنش انداختم و گفتم: -تو هم در نمیاریش وگرنه حلقه اتو در میارم آرمین به گونه اش اشاره کردو گفت: -زود باش «همین طور که بالا سرش ایستاده بودم انگشتمو بوسیدمو رو گونه اش گذاشتمو اخم کردو گفت :» -این چه مدلشه؟ -مدل سانسور شده ،بریم دیگه پاشو ما بلند شدیم ونگین اینا رو هم دیدم که بلند شدن... وقتی مارو رسوندن خونه دقیقا ده دقیقه بعد مامانونعیم او.مدن و این یعنی نهایت شانس باباهم دیر وقت اومد خونه ولی اونچه که هم من هم نگینو بعد اون شب تو شک انداخت وقتی بود که بابا حلقه هامونو دید همین طور شوکه وسکوت به دست جفتمون نگاه میکرد وحتی پلک هم نمیزد انگار تصویری رو میدید که ما نمیدیم نگین هی بابا رو صدا زد -بابا...باباجان...بابائی... نه بابا توی این دنیا نبود نگین از رومبل رو بروی بابا بلند شدو رفت تکونش دادو بابا یکه خورده نگینو نگاه کردو گفت: -این حلقه رو از کجا آوردید؟ نگین باتعجب و گنگ منو نگاه کردو گفت: -خب ...خب... -امروز خریدیم چطور؟ بابا- طلاست؟ -چطور؟ بابا به من چشم دوختو جوابی نداد بعد هم دوباره به حلقه چشم دوخت و نفس ها رو آه وار میکشید و باز هم غرق دنیایی میشد که هیچ کدوم نمیدونستیم اون چه دنیایی که بابا رو درگیر خودش کرده ... نه اون شب بلکه شبهای دیگه هر وقت ما نزدیک بابا بودیم بابا اون حلقه ها رو میدید همین حال میشد ولی چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!

-نگین من عذاب وجدان دارم نگین عاصی شده گفت: -آه توهم ،عذاب وجدان چیه؟ -ما دیگه داریم بیش از اندازه دروغ میگیم به خدا چوبشو می خوریما -باز رفتی سر نماز یاد گناهات افتادی -گناهام نه ،گناهامون الان چند ماهه با هم همدستیم فراموشت شده بادروغ غیبت هامونو تو خونه می پوشونیم این عاقبت نداره نگین- میخوای بگیم «مامان با اجازه ات ما دوست دختر برادران شوکتیم آره ؟و امروزم خونه آرمین پارتیه و ما داریم میریم اونجا؟»مامان هم مارو ببوسه و بگه «ای قربون دخترام برم که دست گذاشتن رو نقطه ضعف من درست با پسرایی دوست شدن که من عاشقشونم»تو نمیدونی مامان در مورد آرمین چه نظری داره کامیاررو که نمی شناسه هیچی ولی آرمینو چی؟پاشو پاشو دیر شد نماز جعفر طیاره؟ از جا بلند شدمو چادرمو تا کردم و جانمازمو جمع کردم نشستم رو تخت نگینو نگاه کردم موهاش چه زود بلند شد رنگشو عوض کرده بود مشکی شده بوداین بهش بیشتر میاد داشت موهاشو سشوار میکشید از تو آینه نگام کردو گفت: -نفس!الان آرمین بلند میشه خودش میادا خوبه میشناسیش که چه دیوونه ای ،خوش به حالش مامان اینا هم نیستن قشنگ میاد خِرکِشت میکنه میبرها، پاشو مثل آدم حاضر شو با پای خودمون بریم -اگر مامان زنگ بزنه خونه بفهمه خونه نیستیم چی؟ نگین- زنگ میزنه موبایلمون یه چیز سر ِهم میکنیم -بازم دروغ نگین دادزدو گفت: -آخه نکبت پس چی؟مجبور شدیم به خاطر مهمونیه دوست پسر جنابعالی خودمو بزنم به مریضی که نریم وگرنه کی از سفر به کیش میگذره که من گذشتم گرچه که سفر مسخره ای بود «ادای نعیمو ملیکا رو در آورد»: (یه تدارکِ6نفره برای تشکر از پدر مادرامون ،یه سفر دو روزه به سواحل جنوبی کشور) با حرص گفت:مسخره بازی« تدارک تشکر» پول مفت گیر آورده نعیم، جون میکنه ملیکا خانوووم نقشه های فانتیزی میکشه ... بیچاره بابا دلم برای بابا سوخت که رفت بلیط گرفت که نعیم پولش نرسیده برای ما دوتا بلیط بگیره، بابا باخرج خودش مارو همراه خودشون ببره من نسبت به بابا فقط عذاب وجدان دارم نفس،که با این نقشه ما مجبور شد بره بلیطو پس بده -بیچاره بابا که مجبور شد بلیطو به نصف قیمت پس بده «برگشت منو عاصی شده نگاه کردو گفت:»پاشو دیگه ...چه شانسی دختر !البته کامیار بود که وقتی فهمید مامان اینا دوروز خارج از تهران میرن این مهمونی رو با آرمین تدارک دید وای من که خیلی ذوق زدم خیلی خوش میگذره -ما تا حالا این طور مهمونیا نرفتیم اهلش نیستیم نگین- یه روزم همرنگ اونا میشیم -الهی بمیرم مامان فکر میکرد تو واقعا مریضی خیلی نگران بود نگین- میخواستی همراهشو.ن بری بابا که بلیط برات گرفته بود و خدا میدونست بعدش آرمین چیکارت میکرد«در کمدو باز کردو یه پیرهن کوتاه کرم *لباس* که جلوی پیرهن با نگینو ملیله و...تزیین شده بودو از کمد در آوردو گفت:» -این خوبه؟ -این خیلی کوتاهو بازه!!! نگین عاصی شده و شاکی نگام کردو گفت: -میخوای بارو سری و مانتو اونجا بشینیم هان؟جای غصه خوردن بیا حاضر شو نگران مامان نباش همین که با نعیمو عروسشه تو بهشته -یعنی الان رسیدن ؟ به ساعت نگاه کردو گفت:نه برسن زنگ میزنن تو چی میپوشی؟ -ترجیح میدم یه لباس اسپرت بپوشم نگین- آدم دوست آرمین شوکت باشه و یه لباس اسپرت بپوشه؟ میخوای مسخره ات کنن؟ -من مثل تو نیستم نگین-به قول آمین که میگه«اگر نگین بودی که نیش منم مثل کامیار تا بنا گوشم باز بود» رفتم جلوی آینه یه کمی به خودم رسیدم،پایین موهامو یه کم بابلیس کشیدم با اینکه میدونستم شالمو بر نمیدارم آخر هم همون تیپ اسپرتو زدم یه شلوار جین ِجذب ِ مشکی با یه بلوز آسین میدی سفید که تموم جلوی لباس پولک دوزیه پرس شده بود با یه جفت کفش پاشنه بلند همین؛ عروسی که نبود لباس شب بپوشم گرچه میدونستم کسی هم این طوری لباس نمی پوشه ولی.... صبر کردیم تا مامان زنگ زدو بهش اطمینان دادم مراقب نگین هستمو حال نگین بهتر شده و نگران نباشه وبعد حوالیه ساعت 8راهیه خونه آرمین شدیم ... وقتی از آسانسور پیاده شدیم صدای موزیک تا بیرون راهروی اصلی هم *زور* میکردو شنیده میشد زنگ در رو زدیم نمیدونم با اون صدای بلند آهنگ چطوری صدای زنگو شنیدن و در باز شد یه پسر ناشناس دررو باز کردو باتعجب بهش نگاه کردیمو کامیار سریع تر از آرمین خودشو به ما رسوند و گفت: -سلام معلومه کجایید؟شما باید اول از همه میرسیدید نه آخر -مگه نگین حاضر میشه ؟ کامیار باشیطنت نگینو نگاه کردو گفت: -خانم من شمارو جاییی ندیدم؟نکنه مردم دارم حوری می بینم! نگین خندیدو یه مشت آروم به بازوی کامیار زدو گفت: -بسه شیطون آرمین اومدو گفت:دیگه داشتم خودم میومدم دنبالت کجایید؟ -تقصیر نگی.... دیدم سگ آرمین دویید به طرفمون یه جیغ بنفش زدمو رفتم پشت آرمین از پشت اون تی شرت جذب سبزشو گرفتمو گفتم: -اینو بنداز بیرون... آرمین-جکوب عقب عقب برو جکوب پارس کردو جیغ زدم و آرمین رو به کامیار گفت: -اینو ببرخونه خودت کامیار جکوبو صدازد و جکوب اومد طرف کامیار و من هم آرمینو به طرف دیگه ای چرخوندم تا جکوب از کنارمون رد بشه ولی انگار سگشم مثل خودش تربیت کرده بود به شک افتاده بود همین طور آروم دور آرمین میگشت ومنم جیغ میکشیدمو دور آرمین میگشتم جکوبم بازیش گرفته بود آرمین هم میخندیدو میگفت: -خوبه جکوب آفرین «جیغ زدمو (آرمین) منو تو بغلش گرفتو جکوبم کنار پای آرمین ایستاد از ترس نمی تونستم سرمو از رو سینه آرمین بلند کنم عین بید میلرزیدم آرمین با همون شیطنت همیشگیش گفت:
پاسخ
#27
-جکوب کارت عالی بود در حالی که جفت دستام تو بغل آرمین جمع کرده بودم مشتمو به سینه اش زدمو جیغ زدم «آرمین»کامیارو آرمین خندیدنو نگین گفت: -آرمین اذیتش نکن فوبیا زو داره الان غش میکنها آرمین –خیله خب کامیار ببرش گرچه دلم نمیخواد ببرتش... -آرمین به خدا میرم اخم تصنعی کردو گفت:من این مهمونی رو برای تو گرفتم ،حالابری؟ -مگه نمیدونی از حیوون میترسم برای چی قبلا نبردیش؟ به عقب هولش دادمو کمرمو محکم تر گرفتو گفت: -بگم جکوبو بیاره؟ اونطوری میدونی کجا جاته«به بغلش اشاره کرد» -آرمین من از این شوخیات متنفرم با شیطنت گفت: -شوخی نبود...«زدم به سینه اشو سرشو تکون دادو گفت»: -بااااااشهههه جوجه ی ققدیسه من...«از بغلش اومدم بیرون ولی کمرمو ول نکردبرگشتم نگاش کردمو دیدم نگین از پشت سرش داره میخنده گفتم: -نگین کوفت نگین-همین آرمین به دردت میخوره کامیار اومدو دور کمر نگینو گرفتو باهم رفتن تو اتاق تا نگین لباسشو عوض کنه باتعجب نگینو نگاه کردمو آرمین از پشت سرم دو طرف کمرمو گرفتو تو گوشم گفت: -چی میشد تو هم مثل نگین راحت بودی تا منو معذب نمیکردی؟ -این الان نمونه ی معذبته؟ -تو فقط وقتی راحتی که جو بگیرتت بعدش میشی یه حاج خانم که حتی نمیتونم دستتو بگیرم -چقدر هم تو مراعاتمو میکنی -چون میدونم تو هم دوست داری وقتی رو که من *نو ا زش *ت میکنم می بوسمت ...«دگمه های مانتومو در حالی که پشت سرم ایستاده بود ،باز میکردو تو گوشم نجوا میکرد» -بهم بگو دوست نداری میدونم که تو هم مثل منی ثانیه شماری میکنی تا بیای تو بغلم«دستشو آهسته رو شکمم کشیدو ل*م*س*م کرد تموم تنم مور مور شد زیر لب آهسته گفتم:آرمین سرشو به زیر چونه ام برد و گردنمو بوسیدو گفت: -دلت نمیخواد «سرمو کمی کنار کشیدمو گفتم:» –نه این طور نیست دستشو دورم قلاب کردو گفت: پس چرا وقتی میام جلو چشماتو میبندی ؟ این یعنی آماده ی بوسیده شدنی،قلبت شروع میکنه به تپیدن؟ چرا تنت داغ میشه وقتی می بوسمت...تو عاشقمی بگو «منو میخوای ...»شالمو باز کردو شالمو نگه داشتمو گفتم: -نه آرمین،من به خاطر تو اومدم اینجا ولی دیگه به خاطر تو دست از باور هام برنمیدارم تو که میدونی آرمین –ولی همیشه موهای جلوی سرت از شال بیرون! -میدونم ولی دوست ندارم شالمو جلوی هرکسی بردارم میدونی که فقط با تو راحتم من قبل تو نذاشتم هیچ مرد نامحرمی بهم نزدیک بشه دست خودم نیست وگرنه نمیذاشتم تو هم بهم نزدیک بشی آرمین صورتشو از پشت سرم آورد جلوو به صورتم چسبوند و آهسته سرشو به گردنم نزدیک کردو نمی بوسید فقط بوم میکردو دستشو رو شکمم ملوس تر میکشید سرشو کمی آورد بالا لاله گوشمو بوسید آهسته وبی میل از حرفم گفتم: -بسه«لبشو رو گردنم فرو برد سرمو به عقب بردمو رو شونه اش گذاشتم خندیدو تو گوشم گفت:» -کی دلش نمیخواست ؟ خنده ام گرفتو گفتم:من «لبمو زیر دندون کشیدم دست راستشو رو گونه یچپم کشید ...تا رو چونه امو منو برگردوند طرف خودش و کمرمو به طرف خودش کشیدو به لبم چشم دوخت و با شیطنت گفت:» -رژت چه طعمیه؟ خندیدمو لبمو زیر دندون گرفتم ولی نکشیدمش کمرمو بیشتر به طرف خودش کشوند و سرشو نزدیک صورتم کرد سرمو عقب کشیدم خندیدم و گفتم: -نامحرمی آخه سرشو آورد جلو تر و خنده ای رو لبش نشست و آروم جمعش کردو با دست آزادش با شصتش آروم رو لبم کشید و نگام کرد و دوباره به لبم چشم دوختو با پنجه هاش چونه امو به جلو کشیدو *ل بام*و تو دهنم دادم دیمونی نگام کرد و گفت: -شیطونی ممنوع -گفتم نامحرمی خنده رو لبش شکل گرفت و منو به عقب هدایت کردو به دیوار چسبوندو گفت: -کی از من به جوجه ام محرم تره؟«شالمو عقب کشید و رو گردنمو آروم *نو ا زش * کردو گفت : - این عشقه تو وجودت که نمیتونی کنترلش کنی که من ازت دور باشم کی از من بهت محرم تر؟ دستمو رو شونه اش گذاشتم نزدیک تر بهم شد و سرشو کج کرد تا لبمو ببوسه سرمو بالا دادم چونه ام بوسید سرشو عقب آوردو با زدیمونی نگام کردو خندیدمو گفت:نکن،مهمون پشت این در نشسته کار میدم دستتا سرشو آورد جلو دستمو دو گردنش قلاب کردم نیشش تا بنا گوش باز شدو گفت: -دلت برام تنگ شده بود؟ -نچ خندیدودستشو پشتم کشیدو گفت: قلبت که باز میزن جوجه ی من «صورتشو نزدیکم کردو تا لبشو آورد جلو خواستم صورتمو برگردونم چونه امو گرفتو گفت:» -میخوام ببوسمت -من نمیخوام -پس چرا دستت دور گردنمه؟ خندیدمو گفتم :میخوام استقامت تو رو امتحان کنم -شرطو یادت رفته هر کاری که من بخوام -مدرک داری که شرط بستیم رو کن سریع یه بوسه کوتاه رو لبم زد و گفت: -می دونی که به شرط بستن نیازی نیست تو کاری میکنی که من بخوام اون فاصله ی دو سانتی هم پر کردو لبشو رو لبم گذاشت و و آروم دستشو از زیر چونه ام برداشت و رو پشتم گذاشت و به جلو متمایلم کرد و فشار لبشو رو لبم بیشتر کرد ...ولی یهو سرشو عقب کشیدو با اخم گفت: -نفس!چرا همیشه این کاررو میکنی ؟خوشم نمیاد من فقط می بوسمت دستمو از دور گردنش تا خواستم بردارم کمرمو فشار دادو گفت: -نه -بسه بریم -باز حاج خانم شد،چرا اینطوری میکنی این کارت منو دیوونه میکنه «با اخم گفتم:» - این کار تو هم منو اذیت میکنه بریم اینجا نایستیم «برگشتم تو بغلش که برم از پشت سر گرفتتم ،شالمو سرم کردمو رژمو از تو آیینه جیبیم کنترل کردم آینه ام با دست آزادش گرفتو خودشو نگاه کردو ...بعد هم پسم دادو گونه ام بوسید و دستمو گرفتو به جلو حرکت کردیم توجمعیت همه بهمون نگاه میکردن انگار میخواستن دختری رو که کنار آرمین قرار میگیره رو آنالیزم کنن آرمین وسط راه دستمو ول کردو دوباره کمرمو گرفت و گفت: -همه به سوگلی آرمین نگاه میکنن چه حسی داری ؟ -این طور جاها رو دوست ندارم -آ!نفس بد عنق نشو جوجه ی من این مهمونی به خاطر تو و نگینه البته نگین در حاشیه است «خندیدو گفتم» -مهمونی تا کیه ؟ آرمین با شیطنت گفت: -امشب خیلی طلانیه نگاش کردمو در اتاقشو باز کردو رفتیم تو اتاقشو گفتم: -چرا نگین و کامیار نیومدن خیلی وقته تو اتاقن -نفس!داری جای مامانتو پر میکنی!؟! مانتومو در آوردمو بهش دادمو گفت: -بابات حلقه اتو دیده؟ به آرمین با تعجب نگاش کردم و گفتم: -چطور؟!!!! -همین طوری میخوام ببینم فهمید؟ -چرا این همه مدت تازه یادت افتاد بپرسی؟!!! -که توی این مدت عکس العمل هاشو دیده باشی -ممنظورت چیه؟!!!!! آرمین-تو چرا برای هر حرف من دنبال منظوری؟یه سوال کردما اگر جواب دادی -گفتم با نگین خودمون خریدیم -از حسن سلیقه اتون خوشش اومد؟ -راستش مدام به حلقه ها خیره میشه و میره تو فکر انقدر که گاهی هر چی صداش میزنیم غرق در فکرو نمیشنوه نمیدونم چیه این حلقه انقدر قابل تأمله هر چیم ازش میپرسیم میزنه زیرش میگه تو فکر شرکت بوده ...نمیدونم آرمین با یه حالتی گفت: -حتما به یکی از *عزيز*ه هاش عین یکی مثل اینو داده بوده اخم کردمو گفتم:چرا همه چیزو به این ربط میدی؟! آرمین- خیله خب عزیزم ،جالبه که با این کارای بابات تو هنوزم رو بابات حساسی -ببخشید که بابامه ازش عصبانیم ولی قرار نیست که حس قلبیمو بکشم درسته که بی معرفتی کرده ولی هرگز به من بد نکرده آرمین دقیق نگام کرد اومد جلو با دست راستش کمرمو به طرف خودش کشیدو گفت: -نسبت به همه اینطوریی؟بدی هاشونو ازخوبی هاشون تفکیک میکنی -فقط اونایی که عاشقشونم صورتشو آورد جلو تر سرمو عقب تر کشیدمو با شیطنت گفت: -مگه جز من عاشق کس دیگه ای هم هستی؟ -تو دومین نفری کمرمو کشید طرف خودش و سرشو به صورتم نزدیک تر کردو گفت: -کی؟اولین نفر کیه؟ -چرا انقدر با آرامش میپرسی؟دادنزدی شاید رقیبت باشه لبخندی کج روی لبش نشوندو گفت: -چون اول آخرین مرد زندگی تو من خواهم شد نفر اول مادرته ...میبینی عزیزم من تورو بهتر از خودت میشناسم هولش دادم عقبوگفتم: -اشتباه کردم «اخم کردو گفتم:»تو سومین نفری هیچ کس پدر مادر آدم نمی شه آرمین به فکر فرو رفت و مانتومو به صورتش نزدیک کردو به بینیش چسبوند من با تعجب نگاش کردم اما آرمین همینطوری خیره به یه گوشه ای نگاه می کرد و ابرو هاشو در هم کشیده بود انقدر در فکر بود که بار اولی که صداش زدم متوجه نشد بار دوم که بلند صداش زدم چشماشو به طرف من بلند کرد و گفتم : -به چی فکر می کنی چرا مانتو مو بو می کنی!!؟ آرمین مانتومو از صورتش آورد پایینو خودشم با تعجب به مانتوم نگاه کرد و گفت: -بهتره بریم مانتومو تو چوب لباسی گذاشتو بعد هم گذاشت تو کمدش و گفت :بریم وای چه خبر بود عین دیسکو بود یکی یه طرف خونه فقط مسئول بار شده بود و پشت اون میز بار بزرگ ایستاده بود که قبلا خونه آرمین ندیده بودم یه عده هم مشغول بیلیارد بود که اونم تو خونه اش ندیده بودم از زمستون تا حالا چقدر خونه اش عوض شده!!! چشمم به نگین افتاد که تو بغل کامیار میرقصید و هر دو هم طبق همیشه مشغول خندیدن بودن متوجه نگاه متعجب خیلی ها رو خودم شدم حتما دارن فکر میکنن اون شال چیه رو سرش؟آدم بیاد اینطور مهمونی شال سرش کنه؟!!!بی شک کلی هم مسخره میکنن...چقدر جوّش معذبم میکنه صدای خنده ،جیغ ،*آب* خوری، این رقص های افتضاح که حال آدم از حرکاتشون بهم میخوره ... تو رو خدا لباسا رو نگاه کن !چه فکری کردن اینا رو پوشیدن نمیترسن ؟این همه پسر اینجاست!همون فکری که این نگین بی حیا کرده نگاه کن چه پا به پای کامیار داره *آب* میخوره!!!!ای کاش نمی یومدم با مامان اینا میرفتم وای پشیمونم ،پشیمون ،برگشتم نور کم بود ندیدم آرمین پشتم ایستاده محکم خوردم به قفسه سینه اش کمرمو گرفت تا نگهم داره تعادلمو که به دست آوردم دستشو از کمرم جدا کردم به ولبمو با زبونم تر کردمو آرمین گفتم: -اِم...آرمین... من میخوام برگردم «چشماشو ریز کردو گفت:» -چی؟!!!یعنی چی؟!!! -من از اینطور مهمونیا خوشم نمی یاد -مگه قراره چه اتفاقی بیفته که به روحیات مقدس شما بر می خوره؟ -با اینایی که اینجان زمین تا آسمون فرق دارم عاصی شده گفت: -بسه نفس منو کشتی با فرقی که داری نگینو ببین خواهرت مگه نیست؟دلیل محکم تر بیار خب؟ -نگین نگینِ ِمن، نفسم گلوم درد گرفته بود انقدر داد زده بودم تا توی اون صدا، صدامو بشنوه... آرمین-گفتی به خاطر من اومدی،منم نمیذارم بری شرط چند ماه قبل که یادت نرفته هر کاری بخوام باید بکنی -آرمین ترو خدا امشب قانون هاتو نقض کن میخوام برم -میخوان شام بیارن شام میخوری بعد خودم می برمت -نه تو میزبانی بمون خودم میرم -من انقدر ها بی غیرت نیستم که تو رو ول کنم این موقعه شب خودت بری گفتم شام میخوری بعد می برمت مجبوری قبول کردمو رو همون مبل اول نشستم آرمین رفتو دو تا نوشیدنی آوردو گفتم: -چیه؟! -برای تو بدون *ضدعفوني* گرفتم ،دوست داشتم امشب کنارم میموندی امشب که پاسبون نداری اخم کردمو گفتم:خوشم نمیاد در مورد خونواده ام این طوری حرف بزنی دستشو به معنی تسلیم بلند کردو گفت: -بخور گرم میشه جرعه جرعه از گیلاس خوردم چشمم هم به ساعت بود که کی شامو میارن بخوریم بریم من نجات پیدا کنم دلم به شدت شور میزد میخواستم نگینو صدا کنم بلند شدم ولی یهو انگار زمین و سقف جاشونو با هم عوض کردن آرمین که رو دسته مبل راحتیی که نشسته بودم ،نشسته بود کمرمو گرفتو بلند شدو گفت: -چی شد؟ -سرم گیج رفت حتما به خاطر این رقص نور رو دودو...است ساعد آرمینو گرفتم حالم واقعا داشت بد میشد انگار یکی روی سرم نشسته بود مغزم درست عین دست و پا که خواب میره گز گز میکنه،اون طوری شده بود به آرمین نگاه کردم میدونستم کیه ولی مغزم هر ثانیه تحلیل میرفت و هنگ کرده نگاش میکردم لبخندی زدو گفت: -جان؟ -منو ببر حالم بده -چَ َ َ َشم ،شما امر بفرمایید پرنسس من بدنم داشت لمس میشد زیر زانوم خالی شد ،آرمین زیر جفت بغلامو گرفت و با نگرانی گفتم: -نگین...بلند صدا میزدم ولی صدام خفیف بیرون میومد...نگین.. آرمین-من اینجام عزیزم نگینو میخوای چیکار اون با کامیار سر گرمه حتی یادش رفته با تو اومده مهمونی به آرمین نگاه کردم لبخندی پررنگ و حیله گرانه زدو گفتم: -حالم بده آرمین –من حالتو جا میارم ایستادم آهسته دستمو بلند کردمو گفتم: -آ...آر...آرمین...کُج....جا ...«نفسام بلندو نا ممتد شده بود رو دستش بلندم کرد حتی نمیتونستم کتف یا لباسشو بگیرم تا تو بغلش رو دستاش تعادل داشته باشم چه برسه تقلا کنم منو زمین بذاره آرمین-نترس نفس پناهی دارم میبرمت یه کم لا لا کنی ... -نَ نَ...نه...آه... . .... ... ..... چشمام هنوز بسته بود ولی خواب نبودم بیدار شده بودم واییی سرم درد میکرد ،انگار تریلی از روم رد شده ،انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شدم چقدر سرم سنگینه دلم درد میکرد زیر دلم هم ذوق ذوق میکرد چم شده؟!!!آهسته خواستم پامو جا به جا کنم از درد لگن مردم ناله وار آه کشیدم :آه.. این چیه؟چرا لگنم انقدر درد میکنه ؟چیکار کردم مگه؟نور کمی هر از گاهی به پشت پلکم میخورد آهسته چشم باز کردم ولی باز بستم ...دیشب مهمونی خونه آرمین بود کی اومدیم خونه ؟کی اومدم رو تخت خوابیدم ؟چرا یادم نمیاد؟!!!یعنی مارو آرمین آورده ؟حتما وقتی خوابم بپره یادم میاد حس ضعف میکنم ،چشما مو باز کردم و دوباره بستم چرا اتاقم انقدر تاریکه؟رنگ دیوارای اتاق من گلبهیه چرا الان سیاه شده؟!!! نکنه خوابم میاد سیاه میبینم!پرده با نسیم صبح کنار رفت و نور خورشید مستقیم تو چشمم خورد ...پنجره من که همیشه بالا سرم بود چرا الان روبرومه؟!!! یه چیزی دور کمرم پیچید چقدر دستاش گرمه!دست کیه نگینِ؟چرا اومده رو تخت من خوابیده؟ترسیده؟حالش بد بوده نکنه دیروز *آب* زیاد خورده حالش بده ؟چقدر دستاش بزرگ شده!!!چشمامو باز کردم دیدم ...دستای نگین ظریفه ،سفید تره ... خالکوبی...خالکوبی....خالکوبی....مغزم هنگ کرد ..یه تاریخ ...سطل آب یخ رو سرم خالی کردن ،قلبم داشت می ایستاد ،تپش قلبمو میشنیدم که کمو کمو کمتر شد و نفسم تو سینه ام خارج نمیشد تو کسری از ثانیه جنون گرفتم شدم نفسی که حتی خودمم نمیشناختمش،جنونی که که حس قدرت بی اندازه بهم داد دستشو گرفتمو با حرص و عصبانیت پرت کردم اونور و از جا با درد بلند شدم تازه وقتی بلند شدم دیدم همش این نیست که من تنها تو تخت آرمین باشم...جریان بدتر از فکر منِِ ِ....همین که خودمو توی اون وضعیتو سر و وضع دیدم خوی حیوونیم بیدارشد و رو سر آرمین افتادم زدمش با تموم قدرت میزدمشو جیغ میکشیدم از جیغ بلندم صدام دورگه میشد هق هق میکردم ضجه میزدم ناله میکردم فحشش میدادم و آرمین سعی میکرد مهارم کنه چنگ مینداختم به گردنش به سینه ی عضلانیش به اون شکمی که سیکس بک داشت و مثل سنگ عضلاتش سفت بود تموم گردنشو تنش جای چنگام بود اول فقط جفت مچامو تو دستش گرفته بود و با اخمو صورت جمع کرده نگام میکرد ولی وقتی دید نمیتونه این طوری کنترلم کنه ،دستمو دورم پیچوند طوری که دستام دور شکمم جمع شدو آرمین پشت سرم قرار گرفت تقلا میکردم با صدای دو رگه و گریه گفتم: -چیکار کردی با من کثافت؟چیکار کردی؟ آرمین کنار گوشم گفت: -آروم باش نفس آروم -آروم باشم بی همه چیز تو زندگیمو ازم گرفتی چطوری آروم باشم ولم کن کثافت ولم کن آشغال ..«با ضجه گفتم»:همینو میخواستی؟ منو گول زدی با حرفات با کارات ...تو رذلی پستی ...ولم کن ...آه خدا...ولم کن .... انقدر تقلا کرده بودم و بدنم درد میکرد که بی جون توی دستاش شدم و نفس نفس میزدم درست مثل یه پرنده ای که تو چنگال یه ببر با چشمای آبی بودم ... آهسته رهام کرد و ملافحه رو دور تنم پیچوند زانوهامو تو بغلم جمع کردم از درد ناله ام بلند شد: -آخ ...آه ...دستمو به شکمم گرفتم دستشو رو کمرم گذاشت جیغ زدمو دستشو پس زدمو گفتم : -به من دست نزن بی شرف« تو چشمایی که پر از خشم بود ولی نه خشم از عصبانیت، یه خشم خاص که اونو به سکوت وامیداشت وابرو هاشو درهم فرو می بردو به چشمای من نگاهشو میدوخت با نفس های بریده بریده از هق هق نگاش کردم و رومو برگردوندم نگاهم به جلوی در حموم افتاد یه ملافحه مچاله شده خونی بود انگار با خنجر قلبمو شکافتن دیگه کاملا مطمئن شدم آرمین دارو ندارمو ازم گرفته و به غارت برده ناله وار و با آه ودرد .ورنج گریه کردم: -آآآآیییی،خداااا چیکار کنم آآخ...خدایا غلط کردم اومدم گه خوردم ...چیکار کنم؟چیکار کنم ؟«نگام به لباسام افتاد هر کدومو یه جا پرت کرده بود ،لباسای دیشبشو روی لباسم دیدم بلند شد از تو کشوش یه شلوار مشکی راسته نخی ساده برداشتو پوشیدو رو تخت روبروم نشست، خودمو آروم تکون میدادم تنم یخ کرده بودو می لرزیدم ...به من دست درازی شده به من ت*ج*ا*و*ز کرده باید چیکار کنم ؟ جواب خونواده امو چی بدم ؟یه ماه مونده به عروسی نعیم باید خون به پا کنم؟چیکار کنم خدا؟ آه...آه به من لعنت ، من گفتم:دروغام گردنمو میگیرن...آروم با پنجه هام زدم تو سرم و زیر لب گفتم: -خاک بر سرم خاک برسرم شد...محکم محکم محکمتر و جیغ میزدم خاک بر سرم خاک بر سرم...آرمین دستامو گرفت و نگهم داشتو تو صورتم داد زد:نفس ضجه زدم-زهرمار نفس کثافت من با این بی آبرویی چیکار کنم عوضی من یه دختر بودم چطور تونستی؟ حداقل آبرومو نمیریختی ...آآآآخخخ خدا سرمو بلند کردمو گفتم: -خداااا گه خوردم با این کثافت دوست شدم بیا کمکم کن بیا خدایی کن نجاتم بده من بندگی نکردم تو، ولی خدایی کن خداااا خدااا چیکار کنم خاک بر سرم شد سرمو آوردم پایین ضجه زدم با جیغ در حالی که دستمو میکشیدم از تو دستش وتقلا میکردم گفتم: -خاک بر سرم کردی دیگه چی از جونم میخوای؟ولم کن ولم کن میخوام برم بمیرم من خودمو می کشم ...میکشم خودمو آرمین تو صورتم داد زد: -تو غلط میکنی دستم میخواستم از تو دستاش بکشم بیرون زورم نمیرسیداز کش مکشمون باعث شد دلم که درد میکردبیشتر درد بگیره با درد ورنج نالیدم: -آخ آ خ دلم وای خدا... دستمو اروم رها کرد به دستم که رو شکمم بود نگاه کرد جیغ زدم: -نگام نکن «با دستای لرزون ملافحه رو دورم گرفتم تا دست به ملافحه زد تا کمکم کنه مجددا جیغ زدم:دست نزن برو عقب برو عقب ...آخ چشمام از شدت اشک تار میدید با همون نگاه سابقش نگام کرد و خواستم از رو تخت بلند بشم با زحمتو درد پامو زمین گذاشتم پام خورد به یه شیشه و خورد زمین و غلت زدو گوشه دیوار ایستاد ؛فکرش عین برق از سرم عبور کرد لبه ی ملافحه ای که دورم پیچیده بودم و تو مشتم گرفتم فقط کافیه عزت نفس نداشته باشی،مثل من اعتماد به نفس هم نداشته باشی،حالا اگر این طور شخصیت تا اون حد ترسیده باشه و عصبی باشه و حس باخت کنه نتیجه اش میشه این: شیشه رو برداشتم و محکم کبوندم به لبه ی میز آرمین سریع فکرمو خوندو پرید پایین تخت و قبل این که لبه ی تیز شیشه رو به شاهرگ گردنم نزدیک کنم دستمو گرفتو چنان پیچوند که از درد دستم شل شدو شیشه از دستم افتاد و دادزد: -احمق ،احمق دیوونه جیغ زدم –آره من احمقم انقدر احمق که نفهمیدم حرفات برای اینه که منو به اینجا برسونی به خاطر این که بشم همبستر *ه و س*ت،منو واسه یه شب میخواستی نامرد ،نامرد«نعره زد تو صورتم انقدر بلند که روح از تنم پریدو دوباره بهم برگشت»: -من، نامرد ،نیستم«با ضجه و جان سوزی گفتم:» -انقدر به خاطرت دروغ گفتم، انقدر خونواده امو گول زدم تا رسیدم به این اتاق لعنتی به این که تو این بلا رو سرم بیاری...«با زور دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و با جفت کف دستام هولش دادم عقب و با خشم و صدای گرفته گفتم:» -مگه اینو نمیخواستی ؟دیدی ؟دیدی ؟به مقصدت رسیدی ؟ولی من نمیخوام بی آبرو زندگی کنم نمیتونم تحمل کنم که بی آبرو بمونم مثل اون دخترایی که دورو برت بودن ...من خودمو میکشم آرمین با چهره ی جدی و عصبی و صدایی آروم گفت: -پات هستم -خفه شو عوضی پام هستی؟
پاسخ
#28
منو ببین تو گفتی میایی منو از خونواده ام خواستگاری میکنی بهم گفتی جای این حلقه یه حلقه دیگه میندازی تو دستم «جیغ زدم :»کی گفتی«میام از تو رختخوابم تو رو خواستگاری میکنم؟کی گفتی من انقدر نامردم که اول آبرو تو می برم بعد همه ی آبروت می شم اونم اگر عشقم بکشه؟کی؟کی نامرد نالوتی؟تو دقیقا نامردی» آرمین بازو هامو گرفتو گفت: -به پات هستم فقط به خاطر تو به همون خدایی که الان قسمش میدادی تمام هدفم این بود که به اینجا برسونمت به این اتاق به این تخت و به این روز و ولت کنم بذارم برمو هیچ مسئولیتی هم قبول نکنم قبل این که بفهمی چی به سرت اومده برم تا از بابات انتقام بگیرم تا از اون بابای بیشرفت که تمام زندگی منو ازم گرفت همونطور که اوون آبروی بابای منو برد مرده و زنده اش و بی آبرو کرد بی آبروش کنم بفهمه وقتی با مادر من بود....«قلبم هری ریخت شوکه به دهن آرمین نگاه میکردم این جمله آخر هزار بار از پرده گوشم عبور کرد(وقتی با مادرمن بود).... و به هیچ چیز فکر نمیکرد حتی به فکر بچه های مادرم هم نبود من چه حالی داشتم اون روز لعنتی که بابام دیدشون چه حالی داشت وقتی باعث شد پدر و مادرمو تو یه روز از دست بدم و بی آبرو بشیم ما چه حالی داشتیم نفس میخواستم به همین نقطه برسونمت که خودتو بکشی «اشکم داغ از ته قلبم رو گونه ام چکید من چه فکری میکردم آرمین تو چه فکری بود» آرمین-تو عزیز دوردونه ی حسین پناهی بودی ،ته تغاریش ،نفسش،باید نفسشو می بریدم پس تو رو گرفتم برام اهمیتی نداشتی مرده و زنده ات برام یکی بود میتونستم خیلی راحت اثری از خودم نذارم بدون این که کسی بفهمه که من باعث مرگت شدم ...میخواستم بابات از اینکه یکی به عزیزش ت*ج*ا*و*ز کرده وباعث خودکشیه تو شده دق کنه بپوسه از غمت دیوونه بشه...خونواده ات از هم بپاشه یه ماه مونده به عروسیه داداشت عذادارتون بشه مادرت از مرگ تون روانی بشه«چرا داره از جمع استفاده میکنه؟!!!خدا نکنه ...خدا نکنه نگین...» ....بعد هم تمام خیانت های پدرتو کف دست مادرت بذارم تا با دستای خودش پدرتو بکشه ...تمام این روزارو با این هدف کنارت بودم با این هدف تو رو عاشق خودم کردم بهت محبت کردم «با صدای گرفته تر مثل یه صدای آمیخته با بغض و کینه گفت:» -می بوسیدمت ،تو بغلم میگرفتمت...تا اعتمادتو جلب کنم و بتونم بکشمت اینجا اون روز کنکورت اومدی ولی زود بود باید بیشتر تو رو به خودم جذب میکرد «با کینه وحرص با صورتی سرخ وبر افروخته گفت:» -باید عین بابات می بودم با عشق بازی میکشتمت ،وقتی فکر میکردی عاشقتم باید دارایتو تسلیمم میکردی...من تن و روحو جونتو میخواستم همون طور که مادرم خودشو تسلیم پدرت کرده بود انقدر که فکر هیچ کسو هیچ چیزو جز به اون مهندس جوون شرکت که عاشقش شده بودو نمیکرد... کامیار رو هم وارد بازی کردم تو کم بودی من دونفررو از دست داده بودم باید دونفر رو از بابات میگرفتم «از حرص فکش منقبض میشدو با دندون قروچه کردن کلماتو ادا میکرد »: -اون با نگین شروع کرد،من باتو اون وارد عمل شدو من زمینه سازی کردم با اون اس ام اس ها با نام مستعاره«خشایار» تو ساده بودی،بی تجربه،بی فکر ،آروم ،مظلوم ...دین و ایمان داشتی ،پایبند به اصول بودی فقط وقتی بامن راه میومدی که جوّ زده میشدی از دایره جوّکه میومدی بیرون میشدی همون نفس روز اول که با تهدید دوست شدی با تهدید ادامه دادی...نگین سریع وادادو کامیار از ماه اول هم میتونست کارشو بکنه ولی قرار بود باهم انجامش بدیم سر سختیه تو راه نیومدنت زمانو کش داد و دوستی ها ادامه دار شد تا یه زمان خوب بدست بیاد ...تا سه روز قبل که نگین به کامیار ماجرای سفر مادرت اینا رو گفت،بهترین زمان بود تا انتقاممونو شروع کنیم ....«وارفتم ...باورم نمیشد همه اش یه بازیه شوم باشه منو نگین بازیچه بودیم؟!!!اون حرفا ،اون کارا،تمام کارای ارمین اومد جلوی چشمم ...بد گفتناش از بابا،رو کردن دست بابا،زیرابشو زدن ...نفرتش،وای بابا با مادرش بوده اون مردی که آرمین میگفت میخوام انتقامشو بگیرم بابا بوده، منو نگین اسباب انتقام بودیم ،اون حرفش«تو هیزم آتیشی هستی که من توش سوختم»... «اگر من هم تو ی اون روز لعنتی بودم اون مرده رو میگرفتم تا اونم بکشیم».... «نفس وقتی کنارمی آرومم یه حسی دارم که میخوام تا ابد همراهم باشه»...اون حس انتقام بود که آرومش میکرد عصبی مشت کردم با مشتای دست راستم که آزاد بود کوبیدم به سینه اش با گریه جیغ زدم وضجه کنان گفتم: -لعنت به تو لعنت به اون داداشت که بدتر از توا ،ِشما انسان نیستید حیوونید حتی حیوونم نیستیدچون حیوونا این کاررو باهم نمیکنن؛...آرمین با یه حرکت جفت دستامو توی یه دستش گرفتو با دست دیگه ام کمرمو گرفت تقلا کردم جیغ زدم ولم کن از سر تقلا کردن یکی از دستام آزاد شدو کشیده ای بهش زدم وای ..صورتش که از سیلیم به طرف راست برگشته بود و برگردوند عصبی ولی آروم نگام کرد رگ کنار گردنش متورم شد فهمیدم عصبیش کردم دستمو کشید و جفت آرنجام تو بغلش جمع شد کمرمو محکم گرفت تنم مماس تن گداخته شده اش کرد خواستم به عقب هولش بدم زورم نمیرسید جیغ زدم : -ولم کن حیوون ...پرتم کرد رو تخت و عین صفتش خیمه زد رو سرم از ترس تنم یخ کرد از عصبانیت نفس نفس میزد از چشماش خون میبارید ، نفسای پر از خشمو حرصش از میون دندونای قفل شده اش بیرون میومد حس کردم توی یه چشم بر هم زدن ببر منو میدره پر از وحشت بودم میلرزیدم کف دستاشو جک زده بود دو طرف سرم و زانو هاشم دقیقا دو طرف رون پام قفل کرده بود انقدر که حتی جرئت جنب خوردنو نداشتم حرارت داغ تن عصبیش و حتی با اون فاصله احساس میکردم با صدای دورگه گفت: -میخوای حیوون بودنو نشونت بدم؟ با هق هق و ترس نگاش کردم دادا زد: -میخوای حیوون بشم تا بفهمی حیوون کیه؟«با همون لرزه تنم نگاه به سینه اش که ازشدت خشم نفسای بلند بلند می کشید کردم ،دست ِ سردم راستمو با لرزش رو سینه ی داغش گذاشتم فقط گذاشتم چون جرئت هول دادنشو نداشتم با وحشتم و بغضم نگاش کردم چقدر ترسیده بودم انقدر که داشتم قالب تهی میکردم توی چشمای خیسم با اون چشمای به خون نشسته اش نگاه کرد و بدون اینکه نگاهو از چشمم برداره ملافحه رو روی تنم کشیدو از روم بلند شد و لبه تخت پشت کرده بهم نشست ودستی پشت سرش کشیدو گفت: -تو دختر قاتل پدر مادرمی ...دختر مردی که 16سال نقشه ی له کردنشو کشیدم سه سال پی ریزی کردم تا اعتمادشو جلب کنم بهش باج دادم چند برابر حقشو ماه به ماه تو حسابش ریختم هر کاری گفت قبول کردم تا دارایششو با اعتماد بی جا به من بده نیازی به پولش نداشتم میخواستم با خاک یکسان بشه وگرنه کل دارایی اون پول دوتا ماشینای منم نمیشه یک بیستم حساب بانکیمم نیست ...بهم نیم نگاهی کردو همونطور سرش به طرفم موند ولی به من نگاه نمیکرد به پاهای جمع شده ام نگاه میکرد آرومتر گفت: -بهت گفتم: به پات هستم چون منو کامیار هر دو باختیم اینو خیلی دیر فهمیدیم این دوستی لعنتی کش اومدو ما باختیم کامیار عاشق شد ومن ...«تمام جونم شد گوش حتی توی اون لحظه ،حتی با ظلمی که بهم کرده بود...تمام من شد گوش تا بفهمم چی بوده که خواسته به پام باشه:»بهم نگاه کرد برگشت تا راحت تر حرف بزنه لبشو با زبونش تر کردو گفت: -من عذاب وجدان گرفتم ،نمیدونم حتی معنی این کلمه ی لعنتی یعنی چی ولی نمیتونم همین طوری رهات کنم «اشکم از گوشه چشمم فرو ریخت» آرمین-کاش توحداقل نگین بودی اون وقت راحت میذاشتم می رفتم ،الان جلوی چشمام جون میدادی،نقشه 16ساله امو با این«دادزد»حس لعنتی به گند نمیکشیدم لعنت به پاک بودنت نفس لعنت به حجب و حیات لعننتی حتی تو اوج بد حالی از تنت محافظت میکردی دیوونه ام میکردی پسم میزدی منو کسی پس نزده بود ولی تو زدی تا دیوونه ام بکنی ، تا تشنه ام بکنی،که نتونم ازت دست بکشم لعنت به تو نفس لعنت به تو ، قسمم میدادی «مجددا دادزد:»لعنت به تواِ لعنتی چرا مادرم مثل تو نبود«اشکاش می باریدو عصبی پسشون میزد»چرا تو حتی نگین نشدی حتی اگر مثل اونم بودی راحت میگذشتم ...نمیتونم نمیتونم ...اگر تو رو بسوزونم ناحق سوزوندم ولی اگر هم بیخیالت بشم باباتم بیخیال شدم ....نمیگذرم نفس من پر دردو کینه ام ؛آره بی اجازه بهت دست زدم بی اجازه تموم داراییتو دزدیدم تا آبروتو بگیرم تا جونتو بگیرم تا اتقاممو بگیرم ولی پای تو هستم چون« نفسی » چون هرگز دختری مثل تو توی زندگیم نبوده هیچ وقت اولین مرد زندگی کسی نبودم دیشب حس غرور کردم که من تنها کسیم که تو رو دیدم مردی تا این حد به تو نزدیک نشده«تو چشمام با همون رنجو کینه و غرور نگاه کردو لبشو باز با زبونش تر کردو گفت:»هیچ مردی تو رو ندیده جز من انقدر زود نمیذارم بری ...پر از عطشم پر از کینه ای که عذاب وجدانم به تو نذاشت تخلیه بشم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم دستمو روی صورتم گرفتم و شنیدم که گفت: -پدرت مدیر اجرائی شرکت مادر م بود تازه استخدامش کرده بود یه مردی که چندسال از مادرم جوون تر بود ،خوش تیپ و شیکو موقر...با قیافه ای زن پسندانه ...مادر منم زنی سی و هفت هشت ساله و زیبا و پولدار ولی متاهل درست عین پدرت مردی که عاشقش بودو بهش اعتماد داشت خیلی زود فهمید که یه ارتباطی بین پدرتو مادرم هست ،وقتایی که بابا خونه نبود مامان یواشکی با پدرت تلفنی صحبت میکرد همه حرفاشونو می شنیدم ،مادرم دیوونه وار عاشق پدرت شده بود ومن این برق عشقو در اعماق چشمای پدرت شعله ور تر میدیدم چند بار بی خبر رفتم شرکت مادرمو به منشی گفتم «به مادرم اطلاع نده »تا مثلا سورپرازش کنم هر بار پدرتو توی اتاقش دیدم ...یه بار که تو یه وضع ناجور دیدم که خدا میدونه چی به سرم اومد اما مادرم تو چشمای من نگاه کردو دروغی سر هم کردکه مغزم سوت کشید«یاد این حرف آرمین افتادم که وقتی از خونه آقای شمس اومده بودیم به موبایلم زنگ زدو میگفت عصبانیه چون ازینکه یک نفر تو چشمای کسی نگاه کنه و دروغ بگه آتیشش میزنه» آرمین مضطرب نگام کردو همچنان گریه میکردم، گفت: -کم کم فهمیدم ما مدرسه ایم پدرم سرکاره مادر مو پدرت میان خونه امون تا باهم باشن ،مادرم به خاطر پدرت دیگه بابامو دوست نداشت ،محلش نمیذاشت «دوباره گردنش سینه اش سرخ شد زیر چشماش از بغض و حرص قرمزو متورم شده بود با لحن بغض آلودو دورگه گفت:» -باهاش متراکه کرده بود هرچی به پدرت نزدیک میشد از پدرم دور میشدو اونو عذاب میداد،مادرم دیگه پیش پدرم نمیخوابید ،نمیذاشت هم اون پیشش باشه ،بابام مجبور بود شبا رو کاناپه بخوابه ،عذابش میداد «دستی عصبی رو موهاش کشیدو گفت:» -بابا عشقش بود چطور تحمل میکرد؟چطور؟!!! من ،من لعنتی از همه چیز باخبر بودم ولی میترسیدم بگم روی حرف زدن در این موردو نداشتم ،یه حسی مثل خوره داشت منو میخورد وقتی می دیدم که مادر به خاطر بابا ی تو داره غیرت،آبرو،عشق به حراج میذاشت به چه قیمتی می فروخت ؟ دلم میخواست هر دو شونو بکشم ،یه روز که برای خیانت میان جهنمو براشون مهیا کنم هیزم های درکو توی اون اتاق خواب لعنتی آتیش بزنم تا با هم بسوزن «واسه همین از اتاق خواب متنفره؟» مادرم یه زن خائن بود با وجود دو تا پسر بزرگ 15-13 ساله یه زندگی مشترکِ14 ساله رو با خیانتش به آتیش کشید و ککشم نگزید «یاد شمال افتادم ،وقتی گفتم اگر شهلا شوهر داشته باشه خیانت نمی کنه اون خیلی عصبی بود گفتSadخیانت میکنه ،من شاهد بودم)پس منظورش مادرش بود آرمین اشکاشو پس زدو گفت: -یه روز با کامیار تصمیم گرفتیم از مدرسه فرار کنیم به قیمت فهمیدن حقیقت ،آروم واردخونه شدیم صدای مامانو بابات میومد«میلرزید از خشم سرعت ریزش اشکش زیاد شده بودو حرصی تر پسشو ن میزد با بغض میگفت:» -صدای خنده هاشون ،آهو ناله ی مامان هنوزم تو گوشمه ...پشت در اتاق ایستادیم ،همه ی اون حرفارو میشنیدیم و عذاب میکشیدیم انگار نه انگاراین دونفر به کسای دیگه تعهد دارن ؛منو کامیار شاهد همه چیز بودیم دو تا شاهد که اون صحنه های خیانت تا ابد جلوی چشمامونه مامان یه پیرهن فیروزه ای تنش بود،چشمای مامان با اون لباس خیلی قشنگ میشد بابا نمیذاشت اون لباسو جایی بپوشه فقط باید برای بابا می پوشید فقط برای اون ولی مامان اون لباسو برای بابات پوشیده بود ...دیگه نمیتونستیم تحمل کنیم از خونه زدیم بیرون قسم خوردم برگشتیم به بابا بگم...وقتی رسیدیم خونه جسد هر دوشون غرق در خون بود چاقو تو قلب ِ بابا بود در حالی که تن مادرم پر از ضربات چاقو بودو چاقو تو قلب پدرم بود...«بهم با حرص و کینه نگاه کردوعصبی دادزد:» -بابات قاتل پدر رو مادر منه ؛بابای بی شرفت هم پدرمو ازم گرفت هم مادرمو ؛تموم این سال هاا نفسامو با انتقام از پدرت کشیدم تموم شبام با کابوس جنازه ی پدر ومادر م،خیانت مادرم گذشت...از همه ی فامیل بریدیم چون همه منو کامیاررو به چشم بچه های حروم زاده میدیدن میگفتن:« از کجا معلوم ما بچه های شوهراش باشیم» مگه ما چه گناهی داشتیم ؟نتونستیم مدرسه بریم چون خبر تو محل پیچیده بود،نمیتونستیم با بچه های محل بازی کنیم ،با دوستامون بیرون بریم چون ما مادر ه*ر*ز*ه داشتیم گناه ما چی بود که باید تو نوجوونی بی کس میشدیم ؟چون پدرت یه زن باز بودو عاشق مادرم شد؟عاشق یه زن شوهر دار؟کافر این کاررو میکنه؟حیوون این کاررو میکنه ؟ بلند شدمو نشستم ملافحه رو محکم تو بغلم گرفتمو گفتم: -گناه من و نگین چی بود ؟ من اون موقع فقط 6 سال داشتم منو نگین دوتا بچه بودیم بی خبر از همه جا طبق چه عدالتی انتقام میگیری؟ صدای جیغ نگین تا بالا اومد با وحشت به طرف در نگاه کردم و در جا خواستم بلند شم آرمین جست زدو منو گرفتو گفت: -کامیار هست عصبی جیغ زدم: -شما پست فطرتیت عین بابام می مونید حداقل مادرتونم گناهکار بود ولی ما چی؟ولم کن کثافت ،من از دستت شکایت میکنم من به پلیس میگم...هولش دادم اومدم پایین تخت ،گرفتتم و کبوندتم به دیوار رو با خشمو حرص تو صورتم باتن صدای آروم دو رگه گفت:فکر کردی من جایی میخوابم که آب زیرم بره؟فکر کردی بیگدار به آب میزنم ؟ اونجا رو ببین«به گوشه اتاق اشاره کرد یه دوربین بودو گفت : -میدونی دیشب کجا بود؟اون بالای ال سی دی ،میدونی از کی فیلم میگرف؟از تو «انگار آتیشم زدن تموم تنم از این حرفش میسوخت ضجه وار شروع کردم به گریه کردن پاهام سست شد داشتم می افتادم گرفتتم و تو گوشم گفت: -منو گوش بده ،میخوای آبروت همه جا بره؟ میخوای همه فیلم تو ببینن ؟میخوای اول از همه به مامانت نشونش بد؟ سرمو بلند کردمو جیغ زدم:خفه شو آرمین به مامانم چیکار داری؟ با حرص گفت: -پس گوشتو باز کن اگر بمیری بمونی ،آب بشی ، زیر زمین بری پیدات میکنم و نفس وای نفس که وای به روزت که پدر ِپدر سگتو در میارم ،اگر به کسی جز اونایی که من میخوام بدونن که چی شده حرفی بزنی شیر فهم شد؟..«.تکونم دادو گفت»:با توام؟ پاهامو سُر دادم و رو زمین نشستم پام سوخت ولی سوزش دلم بیشتر بود نمیدونم چی بود رفت تو پام و اونطور میسوخت...و اعتنا نمیکردم بس که گیجو شوکه و بازنده بودم... آرمین جلوی پام چون پاتمه زدو گفت: -اگر میخوای به پات بمونم تا زمانی که اعمال دیشب هویدا نشده باید دست از پا خطا نکنی اگر جریم کنی نفس گوشتو باز کن کاری که دلم میخوادو باهات میکنم ،بذار با تو همچنان جدا از حساب بابات رفتار کنم با گریه نگاش کردم و نگاش افتاد به پامو با حرص گفت: -ای خدا نفس!وایستا ببینم شیشه تو پاته پاشو رو تخت بشین پاشو «زیر بازو هامو گرفتوبلندم کردو نالیدم: -آخ آخ پام.. باحرص گفت: -لمسی مگه؟که شیشه رفته تو پات نفهمیدی بشین ببینم ،بذار لباساتو بیارم تنت کن بگم کامیار بیاد بالا یه نگاه به پات بندازه.

گوشی رو برداشت در حالی که همین طور با اخم به کنار رون پای زخمیم نگاه میکرد گفت:

الو...سلام...چی شده؟!...آهان...بیا بالا...نه شیشه رفته تو پاش...خوابیده؟آره بیا می ترسم خودم در بیارم ...یه تیکه بزرگه...کنار رون پاشه...نمیدونم کامیار عمیقه یا نه انقدر من سوال پیچ نکن..تا گوشی رو قطع کنه بره لباسامو بیاره خودم اون تیکه مثلث شکل شیشه رو کشیدم بیرون و از درد جیغ کشیدم سریع اومد بالا سرمو تا دید شیشه رو بیرون کشیدم دادزد:

-دیووونه چرا کشیدی بیرون ؟مگه نگفتم صبر کن کامیار بیاد ؟وای از دست تو تی شرتشو که رو زمین افتاده بود همون که دیشب تنش بودو از رو زمین برداشت و رو زخم پام فشار دادو جیغ کشیدمو با حرص گفت:

-زهر مار ،حرف گوش نمیدی لج میکنی اه
پاسخ
#29
گریه گفتم:
-فشار نده دردم میاد
-دستتو بگیر روش برم لباستو بیارم ،فقط بلدی آدمو حرص بدی
رفت لباسمو آوردو گفت:
_من نگه میدارم لباستو بپوش
-نمیخواد ،تو برو بیرون به اندازه کافی گناه کردی
آرمین عصبانی نگاهم کردو گفت:
-می زنمتا...بپوش ببینم
با همون گریه لباسامو گرفتمو پوشیدم و اونم همون طور عصبی و با اخم نگام میکرد و چشم از چشمم بر نمیداشت تا کامیار اومد و آرمین رفت در رو براش باز کنه صداشون میومد
کامیار-اوه اوه سر وگردنتو چیکار کرده
آرمین- بدو پاش خونریزی داره ،نگین چیکار کرد؟
کامیار-دیوونه شده بود انقدر جیغ و هوار کرد که صداش دورگه شده بود با زور ساکتش کردم ،مجبور شدم آرامبخش بهش بزنم الان خوابیده،صدای جیغ نفس خیلی میومد گفتم:کار دست خودش میده از نگین خیلی بدتر بود نگین زودتر آروم شد
آرمین- اون نفس ِبا همه فرق داره هنوزم داره گریه میکنه شیشه رو شکوند تا شاهرگشو بزنه دیر رسیده بودم زده بود،اون یه دخترسالم بود ،کاش نبود تا من آروم میگرفتم
کامیار-کجاست؟
آرمین- تو اتاقه
کامیار اومد تو اتاقو با گریه نگاش کردم و کامیار نگام کردو آرمین تی شرتشو از رو پام بداشت و کامیار اومد جلو به زخم پام نگاه کردو گفت:
-آرمین،عمیقه بخیه میخواد
آرمین-میتونی اینجا بخیه بزنی ؟یا ببرمش بیمارستان؟
کامیار –نه وسایل آوردم فقط باید بی حس کنم
با ترس و هق هق گفتم:
-تحمل میکنم
آرمین-بیهوش که نمیکنه بی حس میکنه
با اون نفسای بریده بریده و گریه گفتم:
-نِ..نمی ...خوام
آرمین هم با حرص گفت:
-به درک درد بکش جونت در بیاد
کامیار به آرمین نگاه کردو آروم به من گفت:
-نفس موضعی بی حس میکنم الن که عصبی هستی بیشتر درد میکشی حالتم مساعد نیست ،موضعی بی حس میکنم باشه؟
با تردید نگاش کردم میترسیدم اعتماد کنم ولی چاره ای نداشتم ؛کامیار یه آمیول بهم زدو بعد هم با یه اسپره ای فضا رو استریل کردو بعد هم زخموبررسی کرد که شیشه توش نمونده باشه و شست و بخیه زدو پانسمان کردو بعد رو به آرمین گفت:
-باید چرک خشک کن بخوره تا چرک نکنه
آرمین-بنویس برم بگیرم
کامیار-پایین یه بسته دارم میارم فعلا اونو بخوره بعد براش بگیر
با نگرانی گفتم – نگین...
کامیار- خوابیده نگرانش نباش
-باید ...باید ..بریم«دوباره گریه رو از سر گرفتمو آرمین رو به کامیار گفت:»
-تو برو
کامیار- یه آرام بخش بهش بزنم آروم بشه؟
آرمین-نه آرومش میکنم
کامیار- مراقب باش به پاش آب نزنه ،بهش یه چیز مقوی بده بخوره به خاطر دیشب و این خونریزیو درد هایی که داشته و گریه زاریش ضعف آورده
آرمین- چی بدم؟!
کامیار- شیر و عسل و زرده تخم مرغ و با هم قاطی کن بده بخوره ،قبل اینکه چرک خشک کنشو بخوره بده
آرمین سری تکون دادو برگشت طرف منو گفت:
-دراز بکش تا بیام ،راه نیوفتی با اون پاتا
دنبال کامیار تا رفت بیرون شروع کردم بقیه لباسمو به سختی پوشیدن...با نگین چیکار کنم؟اون که الان خونه کامیار خوابه ،هر چند که اوضاع اون بهتر از من حداقل اینکه اون یه دختر نبوده تازه آرمین گفت:
«کامیار عاشقش شده »شاید باهاش ازدواج کنه ؛خدایا باید چیکار کنم جواب مامانو چی بدم؟همه ی اینا تقصیر باباست ،چرا ما باید تقاص پس بدیم؟تقاص گناهای خودمم هستوقتی خونواده امو گول میزدمو به هوای بنفشه روزامو با آرمین پر میکردم آخرش میشه این وقتی باورهامو به خاطر آغوشش کنار میذاشتم...
-کجا؟
-میخوام برم به دردخودم بمیرم
لیوان شیر رو، روی میز توالت گذاشتو اومد بازومو گرفتو با زور رو تخت نشوندتمگفت:
-مادرت اینا فردا می رسند
با حرص گفتم:
-خوبه همه جوره آمار منو داری ،حالا چی؟کارت باهام تموم نشده ؟دیگه چی میخوای ؟جونمو؟من که داشتم جونمو خودم میگرفتم مگه اینو نمیخواستی؟حالا بذار برم آنقدر غصه بخورم دق کنم بمیرم ،شاید هم تا اون موقعه مامانم و بابام بفهمندو خودشون یه بلایی سرم بیارن ؛حالا دیگه کابوسای شبونت قطع میشن؟تو که به راحتی زندگی منی که به ماجرا ربطی نداشتمو خراب کردی حالابرو به گوش بابام برسون که تموم زندگیمو از هم بپاشونی ولی اگر میخوای یه لطفی بکنی بذار یه ماه دیگه عروسیِنعیم اون بگذره
اومدم بلند شم بازومو گرفتو بازومو کشیدم از دستش بیرونو گفتم:
-من باورت داشتم ،تو رو جای خونواده ام پشت خودم میدیدم ،گذاشتم بهم نزدیک بشی چون دوستت داشتم عاشقت شدم «حلقه امو در آوردمو پرتش کردم و با گریه گفتم:»ولی تو همه رو دروغ گفتی ،میخوام برم گم گور بشم..
آرمین با تحکم گفت:
-کجا بدبخت ؟کجا رو داری که بری؟ تموم زندگیتون ،زندگیت تو دستای منه یادت رفته که دار رو ندارتون تو شرکت من خوابیده ؟هنوز قائله ختم نشده این بازی ادامه داره وتو تا تهش باید با من بمونی وگرنه می زنم به سیم آخر اون فیلمو اون سرمایه و این راز خیانت بابای بی همه چیزتو ...همه رو رو میکنم ...منو ببین ،من اون کامیار احمق نیستم ، بابای اون بابای من نبود اون انتقام مادرشو می خواست بگیره ،باباشم اون طوری که من بابامو از دست دادم از دست نداده اون که با خفت زندگیشو باخته منم و میتونم خفت بار تر زندگی اعضای خونواده ی پناهی رو به باد بدم ولی دو چیز سد راهم شده اول مادرت که همیشه منو یاد پدرم مینداخت چون همون جایگاهی قرار داره که بابام قرار داشت و من نمیتونم اینو نادیده بگیرم و دوم خود تویی نفس نذار چشممو به این یه خرده رحم ببندم ،واسه من این دیگ نجوشه نمیذارم سر سگ هم توش بجوشه ؛خداحافظ؟ به همین راحتی؟«بازوهامو گرفت و من و طرف خودش کشوندو گفت:»
-با من میمونی چون من میخوام ،چون تمام زندگیت خلاصه میشه در با من بودن ،میخوای مامانت به دور از واقعیت با آرامش همیشگی زندگی کنه؟میخوای سالم باشه؟میخوای نندازمش گوشه بیمارستان؟میخوای عروسی ِنعیم..
با کف دستام زدم تخت سینه اشو با گریه وجیغ گفتم:
-به مامانم کاری نداشته باش
اومد نزدیک ترم کمرمو گرفت خواستم پسش بزنم تنم به شدت درد میکرد پام هم که هنوز بی حس بود ولی بازم میترسدم تکونش بدم ؛محکم تر من گرفت تو گوشم گفت:
-تا وقتی که من دلم بخواد تو با من می مونی
نگاش کردم فقط 4-5سانتی متر با صورتم فاصله داشت اشکام فرو ریختو گفتم:
-حتی یه لحظه ی دیگه طاقت این گناهو ندارم
نگاهشو از رو چشمای خیسم سُر داد روی لبم و لب خودشو با زبونش تر کرد و گفتم:
-دنیامو گرفتی ...میخوای همه یآخرتمم بگیری؟
سرشو نزدیک تر کرد و کمرمو گرفت با بغض و گریه و التماس ،سرمو برگردوندم و گفتم:
-نه ترو خدا...
همون جا ایستاد نگام میکردو هق هق میکردم آروم ولی عصبی گفت:
-بسه تو دستای من هق هق نکن
-بذار برم
-کارم باهات تموم نشده
نگاش کردم،پلکزدم تا اشکم فرو بریزه و تاری چشمم بره ،تو چشمام سرگردون نگاه میکرد با صدای لرزون گفتم:
-اگر باز هم بهم دست بزنی کار ناتموم امروزمو تموم میکنم
اشکامو با دست راستش پاک کردو گفت:
-مگه خودکشی گناه نیست که منو تهدید بهش میکنی؟
-حاضرم اون دنیا مث یه سگ پا سوخته باشم وتو بیابونهای برزخ سرگردون باشم و زوزه بکشم تا تو منو اینجا به خاطر انتقاموه*و*س*ت هر شب به گناه نکشونی، نمیذارم آرمین.......
تو چشمام اشک پر شد و آهسته رهام کردو بلند شد یه سیگار از جا سیگاریش برداشت و دم پنجره سیگار کشید، یکی دوتا سه تا... سیگار کشیدنش تمومی نداشت ،دقایق زیادی میگذشت و اون سیگار دود میکردو من به آینده ینا معلومم گریه میکردم، نمی تونستم بلند بشم ،نمی ذاشت برم زورم بهش نمی رسید نمیخواستم دوباره از سر خشم بهم دست درازی کنه نمیخواستم تهدیداشوعملی کنه من دوتا نقطه ضعف داشتم اولی اون فیلم لعنتی دومی مامانم که می ترسیدم اگر از راز دیشبو خیانت بابا بو ببره بلایی سرش بیاد
آرمین دیوونه بود من از هر کاری که ممکن بود ازش سر بزنه وحشت داشتم بی نهایت می ترسیدم بی نهایت خودمو باخته بودم وقتی همه چیز زندگیت تو دستای یک نفر باشه دیگه نمیتونی هیچ ریسکی بکنی شاید خیلی کارا میشد بکنم ولی من جرأت ریسک نداشتم
خیلی نگران مامانم بودم اگر میفهمید چه بلایی سر منو نگین اومده سکته میکرد حس میکردم از هواپیما پرتم کردن پایین چتر نجات داری ولی باز نمیشهزیر پام هم دریاچه ای نیست به هر حال میخورم زمین ولی وقتی هنوز رو هوا معلقم دارم از ترس مرگ پس می افتم و تموم امیدمو از دست دادم میدونستم آرمین زندگیمو خراب کرده ولی از ترس بیشترخراب نشدن داشتم سکته میکردم
-فعلا به خاطر تو عقدِ موقت میکنیم.
با یه حالت تعجب و شاکی گفتم :
-چی؟!!!!!!!
آرمین با عصبانیت گفت:
-من که مشکلی ندارم تویی که داری پس می افتی منم نمی تونم بذارم که بری من این نقشه رو 16سال نکشیدم که به خاطر دین وایمان تو بذارمش کنار
-می خوای چیکار کنی؟!!!!!!!!!!!!
-زندگی باباتو بگیرم هر چی که به اسم اونه هرچی که اسم اون روشه به اون مربوطه میشه و بهشون تعلق خاطر داره ...
با بغض و چونه ی لرزون سرمو کج کردم گفتم:
-آرمین...
با خشم دادزد؟
-دل بی صاحبتو می کَنی میندازی اون ور ، باباتو به عذای خودش میشونم و تا اون موقعه تو مال منی ....
-تو دیوونه ای
-آره دیوونه ام واسه همین وقتی پیشنهادی میدم که بیشتر به نفعته سریع قبول کن که ممکن هر آنی دوباره بزنه به سرمو بزنم زیر همه چی.
-تکلیف من چیه؟
-فعلا همین که گفتم.
شیر رو بهم دادو گفت:بخور الان ضعف میاری کامیار قرص داده قویه ...
-نگین چی؟
-تو نگران خودت باش نترس کامیار احمقِتر از اونی که تصمیمی بگیره که به نفع نگین نباشه تا اینجای ماجرا ما با هم بودیم ولی از اینجا به بعد هر کی برای خودش تصمیم میگیره
ازش خیلی می ترسیدم دیگه نگاش که میکردم ته دلم خالی میشد پشتم می لرزید هیچ چیز براش مهم نبود فقط به فکر انتقامش بود درست عین یه طعمه برای ببری بودم که از دشمنش زخم خورده حالا به واسطه یمن داره دشمنشو به خودش نزدیک میکنه
حلقه امو از رو زمین برداشت و گفت:
پاسخ
#30
-مگه نگفتم از دستت درش نیار؟«دستمو گرفت و حلقه روتو انگشتم کرد»و گفت:
-مانتوتو در بیارمن نمیذارم یه قدم از این خونه دور بشی تا وقتی که مادرت اینا بیان تو همین جا هستی
گوشی رو برداشتو غذا سفارش داد و بعد یه نگاه به سر تا پام کردو گفت:
-مثل آینه دق بشین اینجا هی فرت وفرت اشک بریز تا منو دیوونه کنی
موبایلم زنگ خوردو بلند شد از تو کمد کیفمو برداشتو موبایلمو در آوردو نگاه به صفحه اش کردو گفت:
-مامانته، این طوری با گریه جوابشو نده
اشکامو پاک کردمو جواب دادم: الو؟
مامان- نفس؟؟سلام!هنوزم خواب بودید؟
-سلام نه
مامان-دیگه کسی خونه نیست شما ها رو از خواب بیدار کنه، شما دوتا خواهر تا یک نیم دو خوابیدید آره ؟صدات گرفته خواب بودی دیگه تلفنم که جواب نمیدید.
-از صبح دارن کابل کشی میکنن تلفن کار نمیکنه
«لبهامو رو هم فشردم تا گریه نکنم مامان گفت:
-نگین بهتر شد؟
-آره خوابیده نگران نباش خوبه خوبه
مامان-دکتر رفتید؟
-آره مامان جون گفتم که خوبه
مامان-از دیشب تا حالا از استرس مردم شما هم که تلفنو جواب نمیدید هر چی به گوشیه نگین و تو زنگ زدم هم جواب نمیدادید دلم هزار راه رفت ،دکتر چی گفت؟
-یه مسمومیت ساده بود چند تا دارو داد الانم خوبه
مامان- خدا روشکر؛ جاتون خالی هر طرف بر میگردم تو و نگینو می بینم به خدا دل و دماغ ندارم تو این سفر، ای کاش نمی اومدم، پیشتون می موندم.
اشکم فرو ریخت آرمین اخم کردو لبهامو رو هم فشردمو مامان گفت:
- کار نداری مامان؟
-نه خوش بگذره
-سلامت باشی باباتم سلام می رسونه خداحافظ
-خداحافظ
تا تماسو قطع کردم زدم زیر گریه واقعا به مامانم نیاز داشتم ای کاش نمی رفت اگر بود ما این مهمونیه لعنتی نمی اومدیم دلم میخواست سرمو رو سینه اش میذاشتم گریه میکردمو منو آروم میکرد
آرمین رفت برام آب آوردو گفت:
-بیا بخور ،آروم میشی
-نمیخورم
محکم تر گفت:بخور نفست میاد بالا
دستشو پس زدم با حرص گفت:به درک اونقدر گریه کن تا بمیری
از اتاق که رفت بیرون دیگه بلند بلند عر میزدم بیست دقیقه ای گذشت و برگشت تو اتاقو منو نگاه کردوگفت:
-بسه نرو رو اعصاب من
اومد جلو زیر بازومو گرفت،بازومو کشیدمو گفتم:
-ولم کن
-چیه نامحرمم؟
با حرص و بغض نگاش کردمو وگفت:
-پاشو صورتتو آب بزن اعصاب خرد کردنتو تموم کن
به زور وادارم کرد به روشویی برمو صورتمو بشورم ، خدا میدونه یه آدم بازنده مثل من چطورگریه اش بند نمیاد وتا خودشو تو آینه می بینه یادش میوفته این منم که زندگیشو راحتو مفت باخته دستمو به دو طرف روشویی گرفتمو از گریه چونپاتمه زدم جلوی روشویی درحالی که دستام هنوز رو لبه ی روشویی بود پام میسوخت بی حسیش داشت میرفت آرمین اومدو با عصبانیت گفت:
-چرا نشستی ؟ای خدااا ؛خون منو سیاه کردی روانی، پات بخیه داره الان بخیه ات باز میشه پات به خون ریزی می افته ،تو چرا همش مصیبت برای من میسازی؟
زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و برگشتم و دوباره شروع کردم به زدنش با مشتای بی جونم به شونه و سینه اش مشت میزدمو با ضجه میگفتم:
-چرا با من این کار رو کردی؟من بهت اعتماد داشتم،بی شرف...من گناهی نداشتم ،من زندگیمو میخوام زندگیمو بهم بده...
اینبار برعکس دفعات قبل سعی کرد آرومم کنه منو تو بغلش گرفت و گفت:
-دیگه تموم شد نفس بسه...بیا یه کم آب بخور آب روشویی رو باز کردو گفت :بیا جلو...
-من باید بمیرم ..من احمقم...نباید با تو دوست میشدم،من ِکودن همیشه ازت ترسیدم انقدر ترسیدم تا برسونیم به اینجا...
آرمین من آورد تو اتاقوتلفن برداشت ...صدای جیغ نگین میومدو منو بدتر به گریه مینداخت آرمینگفت:
-الو کامیار...کامیار ...اَهَه این دوتا هم که دیوونه اند ...«گوشی رو قطع کردو پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:»
– بیا یه چیزی بخور الان از حال میری
-نمی...خو...رم...
روی تخت دراز کشیدمو پامو جمع کردم منو نگاه میکرد ،پامو آروم کشید و صاف کردو گفت:
-پات بخیه داره جمع نکن
جعبه ی پیتزا رو روی تخت گذاشت و گفت:
-نفس ،من حوصله غش کردن تو رو ندارما ،پاشو بیا غذا بخور اون لیوان شیرم که تا ته نخوردی همش باید زور بالا سرت باشه؟«یه تیکه پیتزا بر داشتو جلوی دهنم گرفت و با حرص گفتم:»
-گفتم نمیخورم ،نمی شنوی؟
عاصی شده گفت:
-الان برای چی آبغوره میگیری؟
-تو که نمی فهمی تو که چیزی رو از دست ندادی
بازومو گرفتو بلند کردو جیغ زدم :
-ولم کن نمی خورم نمیخوام...
آرمین به آرومی ولی جدی گفت:
-داره روی سگم بالا میادا میدونی که بعدش انقدر مهربون نیستمو تو رو مجبور میکنم که بخوری پس الان با زبون خوش غذاتو بخور
با چونه ی لرزون و چشمای خیس نگاش کردم ،صدای جیغ نگین بازم اومد تا صداشو شنیدم بلند بلند گریه کردم ،تکه مثلثی پیتزا روپرت کرد تو جعبه و گفت:چه گرفتار شدیما...
کم کم شب میشد نگین هنوز خونه ی کامیار بودو من همچنان پیش آرمین بودم
آرمین هم از کنارم جنب نمیخورد همونطور کنارم ،نیمه نشسته و نیمه خوابیده به چوب بالای تخت تکیه داده بود و لب تاپش رو پاش بودو نمیدونم دنبال چی میگشت منم همونجا رو تخت پشت کرده به آرمین دراز کشیده بودمو به بد بختیام فکرمیکردم رفته بود جکوبو آورده بود بالا ،جکوب هم جلوی در خوابیده بودو منو نگاه میکرد درست روبروی من بود، میترسیدم چشمامو ببندم و بیاد رو تخت ،تا منم نگاش میکردم سرشو بلند می کرد و پارس میکرد درست انگار اسیر این آرمین بی شعور بودم
آرمین-پیدا کردم بیا ،اینو بخون
برگشتم دیدم لپ تاپشو رو برگردونده طرف منو روی صفحه متن صیغه است نگاش کردمو وکمی گوشه های لبم آویزون شدو گفت:
-چرا نگاه میکنی؟
-من نمیخوام صیغه ی تو بشم
آرمین با حرص نگام کردو گفت:
-به درک من که مشکلی ندارم تویی که هی میگی گناهه و فلانه وبساره،ولی فکر هم نکن دست از سرت بر میدارم
لپ تاپو گذاشت کنار رو کمر مو گرفت اومد روم با وحشت دستمو رو سینه اش گذاشتمو با صدای لرزون گفتم:
-آرمین!
آرمینبا اخم گفت:
-هان؟چیه؟
-من نمیخوام گناه کنم...
آرمین- منم نمیخوام دست ازت بکشم «شصتشو رو لبم کشیدو سرشو اورد پایین و بالای لبمو بوسید ،سرمو به طرف راست بر گردوندم ،به قفسه ی سینه اش فشار آوردم که به عقب بره جفت دستامو تو یه دستش گرفتو برد با لا سرم و گفت:
-حالا تقلا کن با این دستای بسته و پای زخمیت ،میدونی که من عاشق اینم که تو تقلا کنی اینطوری ت*ح*ر*ی*ک میشم ،تقلا کن جوجه ی من
زدم زیر گریه و گفت:
-واسه من آبغوره نگیر من دلم با اشک ریختن کسی نمی سوزه«دگمه بلوزمو باز کردو با وحشت بیشتر گریه کردمو گفتم:»
-آرمین...
دادزد:
-زهر مار پس چی؟صیغه می خوای یا نه؟
بهش نگاه کردم وسری تکون داد«نمیخواستم زن صیغه ای بشم ،من همش بیست ودوساله ام بود ،آرمین منو ول میکرد چه یه ماه دیگه چه یه سال دیگه وقتی ازم سیر بشه ولم میکنه اون وقت چیکار کنم؟مگه بی صیغه و با صیغه فرقی به حالت داره اون به هر حال تو رو مجبور به رابطه میکنه ولی حداقل با صیغه گناهی نیست ،زنش بشم که هر لحظه اراده کرد منو مجبور کنه؟پس چیکار میخوای بکنی فکر کردی اونطوری مجبور نیستی مگه نشنیدی چه تهدیدایی کرد باید به خاطر مامان ،عروسیه نعیمکه بهم نخوره،خونه و زندگیو کار بابا و نعیم که هر دو زیر دست آرمینن حتی بخاطر نگین که باوجود اینکه آرمین میگه کامیار دوسش داره ولی کامیار تو دهن آرمینو نگاه میکنه اگر اینم نقشه باشه چی نه نه نمی شه بیگدار به آب زد اون از من فیلم داره حتما از نگینم فیلم داره مجبورم لعنت بهش من مجبورم...
آرمین-تو انگار خوبی بهت نیومده« دگمه دومو باز کردو دستمو رو لباسم گرفتمو گفتم:»
-باشه«باشه؟!!احمق تقلا کن ،نمیتونم سگ جلوی در نشسته می ترسم ،از آرمین که بدتر از اون سگه می ترسم اگر آبرومو به بازی بگیره چی؟از یه آدم معمولی بشم یه انگشت نما؟از کجا معلوم واقعا فیلم گرفته؟»
از روم بلند شدو لپ تاپو آورد روبروم به سختی بلند شدمو گفتم:
-آرمین«سر بلند کردو جدی نگام کردو گفتم:»
-واقعا فیلم گرفتی؟
آرمین پوز خندی زدو گفت:
-خیال کردی بلوف زدم بترسونمت برای ترسوندن تو دو تا داد کافیه
بیچاره وار تر بغض کردمو نگاش کردمو گفت:
-می خوای ببینی؟
با دلهره نگاه به لپ تاپ کردمو بعد به آرمینو بعد هم لپ تاپو برگر دوند یه فایلو باز کرد تنم میلرزید تو دلم دعا کردم من تو فیلم نباشم اول صدای موزیک و همهمه یمهمونی دیشب اومد...لپ تاپو به روم برگردوند
رو تخت بودم داشت لباسامو از تنم در میاورد همین لباسا تنم بود خودم بودم،دستاشو بی جون پس میزدمو قسمش میدادم معلوم بود گیجو داغون بودم، هر دگمه ای که باز میکرد جرعه ای از اون *آب* لعنتیش میخورد و سرشو با ریتم آهنگ تکون میداد و لبخندی رضایت مندانه رو لبش بود میگفت:
-بالاخره داره تموم زندگیت در من خلاصه میشه نفس پناهی دختر عزیز دوردونه ی حسین پناهی ...نفسِ حسین ...جااااان ....
بهم با شور و ه*و*س نگاه میکرد سرشو تو گردنم فرو برد نالیدم :
-ترو خدا...آرمیییین ... ترو خدا نکن ...وایی
آرمین-عزیزم نترس من خیلی عاشقانه باهات رفتار میکنم یه جوری که تو هم خوشت بیاد و در حد من از امشب ل*ذ*ت ببری
--نمیخ....خوا...م...مامان...مامان...جون....
آرمین –آخ آخ تو بزرگ شدی مامانتو میخوای چیکار؟«تی شرت سبز شو در آورد وگفت:
-امشب حق داری فقط منو صدا کنی
-تو ....تو....رو....قر...آ....ن ...آه...خداااااا...
دگمه شلوار جینشو باز کرد،چشمامو بستم تا ادامه فیلمو نبینم، اشکام چشمامو تار کرده بودو سینه ام از درد می سوخت دردی که نمی دونستم واسه تسکینش چیکار کنم؟چی مرهم دلی که سوخته ی کسی که تا دیروز فکر میکردم عشقمه ولی از امروز صبح فهمیدم دشمن تر از اون برای من نیست
دیشب توانایی تکون خوردن نداشتم...چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد ؟فهمیده بودم که آرمین داره آزارم میده ...چشمامو یه لحظه باز کردمو به مانیتور نگاه کردم،
آرمین اومد روم...«زدم زیر گریه و آرمین لپ تاپوبرگردوند طرف خودش و فایل مورد نظر ویدوئی رو بست و گفت:»
-چرا نگاه نکردی؟نقش اصلیش من تو بودیم
-خفه شو تو دل نداری تو بچه ی شیطونی چطور با اون همه قسم بازم به کارت ادامه دادی؟
خندیدو گفت:
-آدم که شب زفافش قسم نمیفهمه وگرنه نسل انسان ور افتاده بود شگرد شما زنهاست دیگه ،ما مردا رو میکشونید به طرف خودتون بعد قسم به ریشمون می بندید؟
-من تو رو طرف خودم نکشوندم
آرمین آهسته رو پشتمو *نو ا زش * کردو گفت:
-تو منو نسبت به همه ی دخترایی که تو زندگیم بودن بیشتر به طرف خودت کشوندی ،انقدر منو از خودت روندی تا تشنه ترم کردی ...
با گریه نگاش کردمو گفت:
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان