رتبه موضوع:
  • 11 رای - 3.55 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان در همسایگی گودزیلا
#31
رادوین چشم غره ای بهم رفت وعصبی گفت:اِ؟!کجای دنیا رسمه که یکی بزنه به ماشین اون یکی بعد زبونش انقد دراز باشه؟!نکنه یادت رفته که تاهمین چند دیقه پیش به پام افتاده بودی والتماس می کردی؟!!حالاچی شدکه یهو شیر شدی؟!
شونه ای بالا انداختم ودرحالیکه به سمت ماشینم می رفتم،بی خیال گفتم:نه.یادم نرفته!! من قبل اینکه قیافه عین گودزیلات وببینم فکر می کردم که یکی دیگه هستی ولی حالاکه تویی واینم ماشین خودته…
به ماشین رسیده بودم…درش وبازکردم وبه سمت رادوین چرخیدم…پوزخندی زدم وحرفم وادامه دادم:به درک!!!
سوار ماشین شدم ودرو بستم.بانهایت سرعتی که درتوانم بود،استارت زدم وراه افتادم.
ازآینه جلو رادوین و دیدم که به ماشین من خیره شده بود…ازتوی آینه یه زبون واسش درآوردم که باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیش بشینه…سرعتم وزیاد کردم وازش فاصله گرفتم.
اونم سوار ماشینش شدو راه افتاد…داشت دنبالم میومد!!!
وا!!! پسره روانی…حالادوتا چرا غ بود دیگه ببین چجوری داره دنبالم می کنه!!
باسرعت به سمتم میومد…چیزی نمونده بودکه بهم برسه…این باعث شدتاسرعتم وبیشترکنم…پام وگذاشتم روی پدال گاز وفشارش دادم…
توخیابون باسرعت ۱۲۰ تامی رفتم!!!رادوینم باسرعت پشتم میومد.
فقط تودلم خداخدا می کردم که به یه ماشین دیگه نخورم!! ازاین ضرب المثلم می ترسیدم که میگه” تا۳ نشه باز نشه.”
ایشاا… که دفعه سومی وجود نداره!!!
ازتوآینه نگاهی به رادوین انداختم که هنوزم پشت سرم میومد!!
نکنه می خواد دنبالم بیاد،بعدم یه جاگیرم بندازه وخفتم کنه وهرچی دارم وندارم باخودش ببره؟!
برو بابا!!!رادوین بااین همه پولی که داره چه نیازی به داروندار توداره؟!اینم حرفیه…ولی آخه واسه چی دنبالم میاد؟!
دوباره به آینه نگاه کردم…هنوزم داره دنبالم میاد…لعنتی!!!
یهو یه فکری به سرم زد…نگاهی به کوچه فرعی کردم که کمی باهام فاصله داشت…باسرعت وارد کوچه شدم…تاتهش رفتم و رسیدم به کوچه خودمون!!
ایول به رانندگی خودم!!!هیچی نشده فرعی شناس شدم…روز اول اشکان ازاین فرعیه اومده بود…واسه همینم من یاد گرفتم!!
به آینه نگاهی انداختم…خبری ازرادوین نبود!!
لبخندپیروزمندانه ای زدم وباذوق گفتم:خیلی کرتیم رهاخانومی!!!
خخخخ!! چه قربون صدقه خودمم میرم!! پس چی که قربون صدقه خودم میرم؟!من نرم کی بره؟! شوور ندارم که هی ازچش وچالم تعریف کنه قرونم بره دورم بگرده…این وظیفه الان به عهده خودمه!!
به آینه خیره شدم و واسه خودم بوس فرستادم…چشمکی به خودم زدم…
جلوی ساختمون نگه داشتم…هم زمان بامن یه ماشین دیگه هم رسید جلوی ساختمون!!
نگاهی به ماشینه انداختم…ای بابا!! چرا امروز هرکی به پست من می خوره ازاون خرپولاس!؟!!
ماشین یارو کُپِ ماشین رادوین بود..همون رنگ…همون شکل!!
باخودم گفتم شاید رادوین باشه ولی خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونه رادوین باشه…آخه اونجوری که من بیچاره رو پیچوندم،پروازم می کرد نمی تونست بااین سرعت خودش وبرسونه در خونه من!! تازه اون دیوونه آدرس خونه من وازکجا داره!؟!
لبخندی زدم وتودلم بازم قربون صدقه خودم رفتم که انقد باهوشم و واسه خودم تجزیه تحلیل می کنم!!خخخخخ
نگاهی به ماشین یارو کردم…ای بابا!! اینم که خیال راه افتادن نداره…دقیقا نزدیک ماشین من بود ونمی تونستم حرکت کنم…اگه راه می افتاد می رفت توساختمون منم می رفتم خبرمرگم!!چه همسایه های بی شعوری پیدا میشنا!!! اینجا وایسادی چه غلطی می کنی چلغوز برو تودیگه!!!ببین هیچی نشده باهمسایه هام مشکل دارم!!!هم خاک توسرمن هم خاک توسراین دیوونه ها.
چندتابوق زدم ولی یارو خم به ابروی مبارک نیاوردویه میلی مترم جابه جانشد.
اخمی کردم وشیشه رو دادم پایین…زل زدم به شیشه دودی ماشینه!! ای بابا…این ماشینه هم که شیشه اش دودویه!!!شیشه های رادوینم دودی بودا!! چرا همه چیش شبیه ماشین رادوین؟!نکنه واقعا رادوینه؟! نه بابا…رادوین کجابود!!!
زل زدم به شیشه وگفتم:نمی خواید تشریف ببرید؟!
یارو باطمئنینه وناز وادا شیشه ماشینش وداد پایین…عینک دودی ش وازروی چشمش برداشت وزل زد به چشمام…پوزخندزد…باکنایه گفت:نه تورو خدا…اول شمابفرمایید!!
چشمام چیزی وکه می دیدن باورنمی کردن!! این…این رادوینه!؟! اینجاچه غلطی می کنه؟!نکنه…نکنه…این همسایه منه؟! وای نه…خدایا نه…نه!!!
باچشمای گردشده ودهن بازبهش خیره شده بودم…باترس گفتم:تواینجاچیکارمی کنی؟!
اخمی کردوگفت:اتفاقاً منم همین سوال وازت داشتم…
اخمی کردم وحق به جانب گفتم:اینجاخونه منه!!
این وکه گفتم چشماش شدقده دوتاگوجه فرنگی…خیره خیره نگاهم می کرد!!
باتته پته گفت:اینجا…اینجاخونه…خونه توئه؟!
باتته پته گفتم:نگو…نگوکه…اینجاخونه. .خونه توام هس!!
اخمش و غلیظ ترکردونگاهش وازم گرفت…خیره شده به درپارکینگ…چندثانیه توهمون حالت بود.زیرلبی یه چیزایی باخودش گفت که من نشنیدم.
یهو باعصبانیت داد کشیدوبامشت کوبوند روی فرمون!! دوباره داد زد…عصبانی ترازقبل سرش وگذاشت روی فرمون وساکت شد…
منم نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم…به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم…
خدایا چرا رادوین؟!بین این همه آدم که تواین شهربه این بزرگی هستن چرا باید رادوین همسایه من بشه؟!آخه مگه من چه گناهی کردم که باید همسایه این گودزیلاباشم؟همون یه روز در هفته کلاس تودانشگاهم خیلی واسم زیاد بود…چه برسه به اینکه بخوام هرروز قیافه نحسش وببینم!!!!خدایا…چرا؟!!
نمی دونم چقدگذشت وچه مدت تواون وضعیت بودیم…به هرحال رادوین سکوت وشکست:
– نمی خوای بری تو؟!
نگاهم ودوختم به چشماش ودرحالی که هنوزم توشوک بودم،آروم گفتم:چرا…
استارت زدم…باریموت در پارکینگ وبازکرد وراه افتاد…اول خودش رفت تو وبعد من…
باهزارتا بدبختی ودرحالی که همه حواسم به مصیبتی بودکه سرم اومده بود،پارک کردم…ازماشین پیاده شدم وبعدازقفل کردن در ماشین به سمت آسانسور رفتم.رادوین کنار آسانسور وایساده بود…دکمه روفشارداد…هیچ کدوممون حال وحوصله ادامه دعواوکل کل ونداشتیم…واسه همینم درسکوت منتظررسیدن آسانسورشدیم.
وقتی آسانسور به پارکینگ رسید،رادوین عین بز درش وبازکرد وخودش رفت تو!!!
ای خاک توسرت کنن!!!هنوزم آدم نشدی…اصلا حالیش نیست که خانومامقدمن!!
اخم غلیظی بهش کردم وعصبی تراز قبل وارد آسانسورشدم…پوزخندی بهم زدودکمه چهارم و فشار داد…
وای!!!! خدایا نه…این دیگه چه مصیبتیه داری سرم میاری؟این ساختمون ۵ تاطبقه داره…چرا رادوین باید دقیقا توهمون طبقه ای باشه که من توش زندگی می کنم؟! وایسا ببینم…نکنه…نکنه این بچه ی آقای محتشمه؟!نه بابا…خوبه خودت میگی محتشم.این دیوونه فامیلیش رستگاره!!چجوری می تونه بچه محتشم باشه؟! ولی آخه توهرطبقه که دوتا خونه بیشترنیس…وقتی یکی از خونه ها مال منه واون یکیم مال آقای محتشم…پس خونه رادوین کجاس؟؟!اینم گرفته من وها!!!
اخمم وغلیظ ترکردم وگفتم:گرفتی من و؟!چرا طبقه چهارم وزدی؟
اخمی کردوگفت:یعنی چی؟!خب طبقه چهارم وزدم چون خونه ام طبقه چهارمه…
پوفی کشیدم وکلافه گفتم:باهوش چجوری میشه هم من طبقه چهارم باشم هم تو؟!پس آقای محتشم میادروسرمن میشینه؟!
این وکه گفتم رادوین باناباوری بهم خیره شد…باتته پته گفت:یعنی توام طبقه چهارمی؟!
سرم وبه علامت تایید تکون دادم…
باعصبانیت دادزد وباپاش محکم کوبید به گوشه آسانسور…
اُه!!! این دیوونه چرا همش واسه خالی کردن حرص وعصبانیتش داد می زنه ومشت ولگدمی پرونه؟!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد بااخم بهم نگاه کنه…
پوزخندی زدم وروم وازش برگردوندم…مثلافکر کرده یه دونه اخم کنه من به خودم می لرزم میگم ببخشیدغلط کردم بهت چشم غره رفتم؟!ایش!!!
بالاخره رسیدیم به طبقه چهارم…این بار من جلوتراز رادوین ازآسانسور بیرون اومدم…اونم پشت سرمن اومدبیرون…
آخرشم من نفهمیدم چجوری اینم طبقه چهارمه وقتی به جزمن وخونواده محتشم کس دیگه ای تو این طبقه نیس!!! این رادوین گوربه گور شده کدوم گوری خونه داره؟!
مخم داشت سوت می کشید…واقعاپیچیده بود…خدایی حل کردن این معما بااین روان مخشوش اونم توی این موقعیت که دلم می خواد هرچی دستم میاد وله ولورده کنم کار من نیست!!پس بی خیال فکر کردن شدم.
حتی نیم نگاهیم به رادوین ننداختم…درحالیکه باعصبانیت پام وبه زمین می کوبوندم به سمت در خونه ام رفتم…
تانصفه های راه بیشتر نرفته بودم که رادوین صدام کرد:
– رها…قبل رفتنت باید یه چیزی وبهت بگم…
کلافه به سمتش برگشتم وباقیافه مچاله ای گفتم:چیه؟!
اخمی کردوآروم وشمرده شمرده گفت:متاسفانه…باید بهت بگم که…من…یعنی آقای محتشم…چجوری بگم…یعنی…
پوفی کشیدم وکلافه ترازقبل گفتم:۴ تاکلمه می خوای زر زر کنی نمی خوای بِزایی که انقد زور می زنی!!!! زودتر مثل آدم بنال حال وحوصله ندارم!!
این وکه گفتم اخمش غلیظ ترشدوباعصبانیت وتندتندگفت:بدبخت شدیم رفت!!این خونه ای که می بینی(به خونه محتشم اشاره کردوادامه دادSmileخونه دایی منه…منم خیرسرم خواهر زاده اشم یعنی خواهرزاده آقای محتشم.همونی که رفیق بابای توئه!!همونی که قراربوددرنبودخونواده ات مراقبت باشه…(نفس عمیقی کشیدوصداش وبردبالاSmileدایی محترم بنده هم طی یه اتفاق خیلی خیلی کاری ومسخره همین دیروز با زن وبچه اش جمع کردورفت آلمان!! دیروز زنگ زدبه من گفت که بیام اینجازندگی کنم که هم به محل کارم نزدیک تره وهم مراقب یه دختر خوب ونجیب وخونواده دار باشم!!!(بانگاهش به من اشاره کردوپوزخندی زدSmileفقط من تواین فکرم که داییم توروباکی اشتباه گرفته!!!تو یه دختر دیوونه تُخس لجبازاسکلی نه یه دختر خوب ونجیب!!!(ودرحالیکه به سمت در خونه اش می رفت،زیرلب غریدSmileمن چه گناهی کردم که باید لَه لِه توباشم؟! خدایا آخه من چرا انقدبدبختم؟!
وبه من فرصت حرف زدن ندادوباعصبانیت رفت تو خونه اش وطوری درو به هم کوبیدکه صداش تو کل ساختمون پیچید!!
باچشمای گردشده ودهن باز زل زده بودم به در بسته خونه محتشم که حالا خونه رادوین محسوب میشد!!
این یه فاجعه اس…یه فاجعه خیلی بزرگ!!!خدایا من نمی تونم پیش این دیوونه زندگی کنم…نمی تونم هروقت هرمشکلی داشتم به این بگم…نمی تونم این وبه عنوان آقای محتشم قبول کنم!!!قرار بود آقای محتشم مراقبم باشه نه این گودزیلا!!! خدایا این یعنی ته شانس…ازاقبال خرکی من دقیقا همون کسی که ازش متنفرم ودلم می خواد خرخره اش وبجوئم باید بشه مراقب من درنبود خونواده ام!!!این گودزیلا باید بشه مراقب من…همسایه روبرویی من…رادوین…رادوین رستگار باید بشه همسایه من!!! گودزیلا داره میشه همسایه من…
باعصبانیت وپرحرص به سمت در خونه رفتم…باهزرتابدبختی درو بازکردم وخودم وانداختم توخونه…
بی حوصله وعصبی کیف وجعبه پیتزارو پرت کردم روی مبل…
همون طورکه به سمت گوشی تلفن می رفتم،مقنعه ومانتوم ودرآوردم.
باید مطمئن می شدم که رادوین و واقعا محتشم فرستاده…می دونستم دلیلی نداره رادوین بهم دروغ گفته باشه ولی تودلم خداخدا می کردم همه چی یه شوخی مزخرف بوده باشه واین مصیبت حقیقت نداشته باشه!!هنوزم یه کورسوی امیدی تودلم بودکه می گفت شایدیه اشتباهی شده که بازنگ زدن به محتشم حل میشه…
شماره آقای محتشم وگرفتم ومنتظرموندم…سرپنجمین بوق برداشت:
– بله بفرمایید؟!
– سلام آقای محتشم.
– سلام…ببشخیدشما؟
– من رهام…دختررفیقتون…آقای شایان…همونی که…
دیگه نذاشت ادامه بدم وپریدوسط حرفم:
– تویی رهاجان؟!خوبی دخترم؟چیکارمیکنی؟بهت که سخت نمی گذره؟
اخمی کردم وگفتم:نه همه چی خوبه…
آره جون عمه ات!!چی چی وهمه چی خوبه؟! همه چی بده…خیلیم بده!! چرا روت نمیشه بهش بگی خواهرزاده لندهورش وازاینجاببره؟
صدای آقای محتشم من وبه خودم آورد:
– رادوین ودیدی رهاجان؟!
زیرلب غریدم:
– بله!!دیدمشون…
اون کورسوی امیدم بااین حرف محتشم خاموش شدورفت پی کارش!!
خندیدوگفت:پسرمطمئنیه دخترم…اگه دست خودم بود تنهات نمیذاشتم ونمی رفتم ولی راستش یه مشکل کاری پیش اومدکه مجبورشدم نقل مکان کنم…اوضاع شرکتمون به هم ریخته واسه همینم مجبورشدم بیام آلمان واسه رسیدگی به کارا !!
اوهو!! ایناازدم خونوادگی مهندسن و زرت زرت شرکت ازخودشون بروز میدن؟!خدابده شانس…ماتوکل فک فامیلمون یه نفرونداریم که شرکت داشته باشه!!
محتشم ادامه داد:
– خودم باپدرت هماهنگ کردم دخترم…اونم مشکلی بااین قضیه نداره…من معلوم نیس کی برگردم…تواین مدت که نیستم می تونی به خواهرزاده ام اعتمادکنی… رادوین مثل پسرخودمه…نجیبه وسربه زیر!! مشکلی داشتی بهش بگو…اگرم باخودم کار داشتی هرساعتی ازشبانه روز باشه درخدمتم.
این واقعا داره درمورد رادوین حرف می زنه؟! نجیب وسربه زیر؟! یکی رادوین نجیب وسربزیه ویکیم ناصرالدین شاه قاجار!!! والا…باهم هیچ فرقی ندارن..جفتشون گودزیلاودختربازن!!همین جوری دسته به دسته ورنگ و وارنگ دختر ریخته دورشون!!
به زور لبخندزدم وبالحنی که سعی می کردم قدردان باشه گفتم:لطف کردین آقای محتشم…راضی به زحمتتون نبودم!! حالا آقارادوینم نباشن من تنهایی ازپس کارام برمیاما!!
– نمیشه دخترم…تویه دختر بی سلاح وتنهایی تواین شهر دراندشت…نمیشه تنهات بذارم…من دربرابر پدرت مسئولم رهاجان!!
مسئولی که گورت وگم کردی رفتی آلمان؟! یعنی دلم می خواد سرت وباگیوتین بزنم!!دایی رادوینی دیگه…بیشترازاین ازت انتظارنمیره…میگن بچه حلال زاده به داییش میره،پس بگو رادوین به تورفته این ریختیه!!!!
برخالف زر زرایی که تودلم کردم،چاپلوسانه گفتم:شماخیلی به بابا لطف دارین.ایشاا… یه وخ ازخجالتتون دربیایم…
– نه دخترم…این حرفاچیه؟!بازم کاری داشتی خبرم کن…
– چشم…بازم ممنون مرسی…
– خواهش می کنم رهاجان…باپدر تماس گرفتی بهش سلام برسون…مراقب خودت باش…خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشی وقطع کردم…عصبی وکلافه پرتش کردم روی مبل وبه سمت جعبه پیتزا رفتم.هروقت خیلی عصبانی میشم سعی می کنم باخوردن عصبانیتم وفروکش کنم…
نوشابه وپیتزا روباکردم گذاشتمشون روی میزعسلی وسط هال…مشغول خوردن شدم…هریه گازی که به پیتزا می زدم یه فحش به رادوین می دادم وباهرقلوپ نوشابه یه فحش به داییش!!!!
من موندم بابا چجوری حاضرشده اجازه بده خواهرزاده رفیقش بشه مراقب من ومشکلاتم وحل وفسخ کنه!! اونا اون همه شرط وشروط واسم گذاشتن اون وخ به همین راحتی قبول کردن که یه پسرغربه بیاد بشه لَه لِه من؟! من که باور نمی کنم…نکنه اینادارن دروغ میگن؟!!
دوباره به سمت گوشی تلفن رفتم وبه بابا زنگ زدم…بعداز حال واحوال،ازش درمورد حال سارا پرسیدم که گفت شیمی درمانیش شروع شده وحالش بهتره!! آخ که وقتی اسم شیمی درمانی اومد دلم ریش شد…بافکرکردن به حال سارا توی اون وضعیتم قلبم می لرزید!! خلاصه بعداز کلی حرف ازش راجع به رادوین ورفتن آقای محتشم پرسیدم وبدبختانه مطمئن شدم که همه چی راسته!!!!
صبح روز بعدباصدای آلارم گوشیم بیدارشدم…یه فحش آبدار به هرچی دانشگاه ودرس وکوفت وزهرماره دادم ورفتم دستشویی…بعداز انجام عملیات مورد نظروشستن دست وصورتم،یه راست رفتم تواتاق وآماده شدم!! انقدخوابم میومدکه چشم بسته لباس می پوشیدم…حوصله آرایشم نداشتم،واسه همین کیف وسوئیچ وبرداشتم وازخونه اومدم بیرون…همین که دروبستم نگاهم روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!!
ای توروحت!!یعنی من هرروزصبح باید ریخت نحس این وملاقت کنم عایا؟!
نگاهی به چهره اش انداختم…اخم کرده بودوباچشمای خواب آلوده اش زل زده بودبه من!! پس اینم مثل من خواب آلوتشریف داره…
اخمی بهش کردم وبه سمت آسانسور رفتم…دکمه روفشاردادم…
رادوین به سمت آسانسوراومدوکنارمن ایستاد…زیرلب گفت:علیک سلام!!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:سلام!!
آْسانسورکه رسید،بی معطلی سوارشدم.رادوینم سوارشد.
خودش دکمه پارکینگ وفشارداد…به آینه آسانسورتیکه دادوچشماش وبست!!
وا!!!این الان خوابید؟! مگه آدم می تونه توهمچین جایی بخوابه؟!نه بابامگه خرسه؟!لابد فقط چشماش وبسته…
تاوقتی که برسیم رادوین توهمون وضعیت بودومنم باتعجب بهش زل زده بودم!!
آسانسورکه وایساد،اومدم بیرون ولی رادوین بازم همون جوری وایساده بود!!
خب پیاده شودیگه لندهور!!!نکنه واقعا کپیده؟!!!کدوم خری وایستاده اونم توآسانسورمی خوابه؟!
پوفی کشیدم وگفتم:هوی!!گودزیلای بی ریخت دختربازپاشو ببینم!!مگه توآسانسورم جای خوابیدنه؟!!
هیچ عکس العملی ازخودش بروز ندادوتوهمون حالت موند…مثل اینکه علاوه برخرس بودنش ازاوناییه که اگه زیرگوششون توپم بترکه کپه مرگشون ومیذارن!!
این بارجیغ زدم:
– پاشو رادی خره!!!
بازم همون شکلی کپیده بود…چندباردیگه هم جیغ وداد کردم ولی نخیر!!مثل اینکه ایشون خیال بیدارشدن ندارن…اصلابه درک که بیدارنمیشه!!من وسَنَنَه؟!مگه من نوکرشم که بیدارش کنم…خواب آخرت بره ایشاا…!!!
بی خیال به سمت ماشینم رفتم وسوارشدم…دوباره به آسانسور نگاهی انداختم…هنوزم خوابیده!!یه دفعه درآسانسوربسته شدو حرکت کرد!!خخخخخ…حتمایکی دیگه دکمه اش وزده.چه آبرویی از رادوین بره وقتی یکی ازهمسایه هاتو این حالت بببینتش!!!
استارت زدم وازپارکینگ زدم بیرون…
**********
خسته وکلافه در ماشین وبستم وقفلش کردم. رفتم سمت آسانسور.سوارکه شدم،نگاهی به ساعتم انداختم…دقیقا۶ بود!! یعنی حدود ۱۲ ساعت دانشگاه بودم!! خب آخه این چه وضعشه؟!مگه یه آدم چقدکشش داره که اینجوری دارن ازمابیگاری میکشن؟!امروز هرکدوم ازاستادا ۲ ساعت به تایم کلاس اضافه کردن وحرف زدن به بهونه کلاس جبرانی!! کلاس جبرانی بخوره توفرق سرتون…من که کلاسرهمه کلاساتوهپروت بودم…یاچرت می زدم یاحواسم به یه جای دیگه بود!!
آسانسور ایستادومن پیاده شدم…همین که اومدم بیرون،چشمم خورد به یه دختر فوق العاده جلف که جلوی در خونه رادوین ایستاده بود!!هنوز یه روز ازاومدنش نگذشته دوس دختراش اینجا ردیف شدن!!
اخمی بهش کردم تاشاید ازرو بره وگورش وگم کنه ولی اون اصلاحواسش به من نبود وکلافه به در خونه رادوین نگاه می کرد…
انقدخسته بودم که حوصله کل کل ودردسرنداشتم.به سمت درخونه ام رفتم تابرم توکه صدای دختره اومد:
– سلام…
به سمتش برگشتم ونگاهش کردم…زیرلبی جواب سلامش ودادم…
سرش وانداخت پایین ودرحالیکه باانگشتای دستش بازی می کرد،گفت:
– شماهمسایه رادونید؟
– بله…امری داشتید؟!
سرش وبالا آورد وبهم خیره شد…آروم گفت:یه کاری برام می کنی؟
تااومدم بگم چه کاری،یهو یه جعبه کادویی رو انداخت توبغلم وبایه لبخندگشادروی لبش گفت:وای!!!ممنون عزیزم…الهی من قربونت بشم!!هرچی صبرکردم رادوین نیومد…هروخ اومداین وبده بهش بگو سحرداده!!بهش بگو توش یه نامه هم هس بخونتش!!خیلی گلی خانومی!!!بای.
وبرام دست تکون داد وبدون اینکه بذاره یه کلمه ازدهنم بیرون بیاد،ازپله هاپایین رفت!!!
ای خدا!!!ببین این دختره چلغوز چجوری آدم وتوعمل انجام شده قرار میداده ها!!خیلی ازریخت رادوین خوشم میاد،باید برم بهش کادوهم تقدیم کنم!!وایساببینم…گفت سحر؟!این اسمش سحربود؟!نکنه همونیه که اون روز رادوین پشت تلفن شستش جلوی آفتاب خشکش کرد؟!همونه؟! اصلابه من چه که همونه یانه؟!انقدخسته بودم که حال وحوصله فوضولی نداشتم…پوفی کشیدم و۴ تافحش به این سحر بی شعوردادم ورفتم توخونه…کادو رو پرت کردم روی مبل ومانتو ومقنعم ودرآوردم…به سمت اتاق خواب رفتم وبی معطلی روی تخت ولو شدم.ازبس خسته بودم به یه دقیقه نکشیدکه خوابم برد!
وقتی بیدارشدم ساعت حول وحوش ۱۰ بود…دست وصورتم که شستم صدای قاروقورشکمم بلندشد.به ناچاربه آشپزخونه رفتم ویه نیمرو واسه خودم درست کردم.
بعدازاینکه شام خوردم،رفتم روی مبل نشستم وخواستم تلویزیون وروشن کنم که چشمم خوردبه کادوی اون سحره!! ای توروحت!!به کل یادم رفته بود…
کلافه مانتوم وپوشیدم ویه شال آبیم سرم انداختم وکادو رو ازروی مبل برداشتم…ازخونه خارج شدم ودر خونه روهم بازگذاشتم چون کلید نداشتم…به سمت خونه رادوین رفتم.
زنگ درو زدم…بعداز چند دقیقه هیکل مردونه رادوین توچهارچوب در ظاهر شد.
یه تی شرت سبزساده پوشیده بودبایه شلوار مردونه اسپرت puma
اوهو!!مردم چه تیپایی میزنن توخونشون!!من اگه پسربودم یه شلوار کردی می پوشیدم بایه رکابی!!!خونه اس دیگه باو…کی می بینه؟!
انگارکه ازدیدن من تعجب کرده بود…زل زده بودبه کادوی تودستم!!
وا!!! پسره خل وچل!!مثلا الان فکرکرده که من به دلیل علاقه شدید اومدم بهش کادو بدم؟! زرشک!!!
اخمی کردم وگفتم:علیک سلام…
بااین حرفم به خودش اومدونگاهش وازکادو گرفت…نگاهی به من کرد وآروم وباتعجب گفت:سلام… بامن کاری داشتی؟!
وبه کادوی تودستم اشاره کرد…ایش!!!!!چه خودش وتحویل می گیره!!!راس راسکی فکرکرده من اومدم بهش کادوبدم؟!من وبکشنم به این کادونمیدم…
برای اینکه مسخره اش کنم،نیشم وتابناگوش بازکردم وباذوق گفتم:وای!!!آره هانی…معلومه که باهات کارداشتم رادی جونی…اومده بودم ببینمت…اینم واسه توخریدم عشقم!!بیابگیرش ببین خوشت میاد؟!!
رادوین ازیه طرف عین خرکیف کرده بودو ازیه طرف دیگه هم عین بز داشت بهم نگاه می کرد!!بانیش بازوخوشحال وبالحنی که تعجب توش موج میزدگفت:واقعا؟!
اخمی کردم وپوزخندزدم…گفتم:جمع کن باو بذاربادبیاد!!!توام خلیا…من واسه چی بایدبه توکادو بدم؟!
این وکه شنید،نیشش بسته شدو اخمی روی پیشونیش نقش بست…
کادو روگرفتم سمتش وگفتم:امروز داشتم می رفتم خونه ام که یهو یه دختره که جلوی درخونه تو وایساده بود،بهم سلام کرد…گفت که این وبدم بهت…گفت یه چیزی توش هست که باید بخونیش…اسمش سحربود…
اسم طرف وکه شنید اخمش غلیظ ترشد…حتی نذاشت حرفم وادامه بدم…باعصبانیت کادو روازدستم کشیدوپرتش کردتوخونه اش!!
باتعجب زل زده بودم بهش!! ایش!!پسره چلغوزبی ادب…مامانش بهش یادنداده که نباید باکادوی ملت اینجوری برخورد کنه؟!!!
عصبی گفت:کار دیگه ای ندارین؟!
یعنی اینکه بروگمشو توخونه ات دختره سمج فوضول!!
اخم کردم وگفتم:نه!!
اونم اخمش وپررنگ ترکردوگفت:پس می تونید تشریفتون وببرید!!
ایش!!!پسره خودشیفته بی ادب!!!روم وازش برگردوندم و خواستم برم سمت خونه که صداش میخکوبم کرد:
– فقط قبل رفتنت یه سوال ازت داشتم…
به سمتش برگشتم ومنتظرنگاهش کردم وتاحرفش وبزنه!!
عصبی گفت:خیرسرت امروز صبح وختی دیدی من توآسانسورخوابم برده نمی تونستی بیدارم کنی که شرفم جلوی همسایه های جدیدم نره؟!
اخمی کردم وروم وازش برگردوندم…همون جورکه به سمت خونه می رفتم،گفتم:
– من وظیفه ای درقبال بیدارکردن توندارم جناب مهندس!!شرفت رفت که رفت به درک!!!می خواستی انقدخرس نباشی که توآسانسورکپه مرگت وبذاری!!
ورفتم توخونه ام ودرو طوری به هم کوبیدم که صداش توکل ساختمون پیچید!!
**********
یه هفته ای ازقضیه کادوی سحرگذشته بود وتوی این مدت هیچ خبری ازرادوین نبود…روزای بعدی دیگه صبح جلوی درخونه اش ندیدمش…وقتی می رفتم توپارکینگ ماشینش نبودو حتی شباهم وقتی میومدم بازم ماشینش نبود!!!
شاید یه جوری برای خودش برنامه ریخته تادیگه من ونبینه…یاشایدم انقدسرش شلوغه وکارداره که مجبوره ۲۴ ساعته کار کنه…خیرسرش رئیس شرکته!! اصلابه من چه که چرا دیگه نیست؟! ایشاا… رفته باشه زیر تریلی ۱۸ چرخ دیگه نبینمش!!
کنترل ودستم گرفتم وکانال وعوض کردم…چه چیزای مزخرفی نشون میدنا!!کرم حلزون ومرض،کرم حلزون وزهرمار،کرم حلزون وکوفت،کرم حلزون وحناق ۲۴ ساعته!!!
چیه هی هی تبلیغ کرم میدن؟!مانخوایم پوستمون روشن وشفاف بشه وهرروز صبح باحیرت بهش دست بکشیم بایدکدوم خری وببینیم؟!
اخمی کردم وتلویزیون وخاموش کردم…شبکه های دیگه هم هیچی ندارن!!
حالاچیکارکنم؟!
یه دفعه یاد بابا اینا افتادم!!!
گوشی تلفن وبرداشتم وبهشون زنگ زدم…باتک تکشون کلی حرف زدم…مثل اینکه حال سارا بهتر شده وداره شیمی درمانیش وادامه میده…ظاهراً همه چیز خوب بودولی صدای اشکان…صداش انقدناراحت وغمگین بودکه اشکم ودرآورد…درسته می خندیدوظاهراً خوب بودولی مشخص بودکه حالش خوب نیست!! خلاصه بعدازکلی حرف زدن قطع کردم…
فکر کنم آخر هرماه باید یه عالمه پول بدم واسه این زنگ زدنام!!
اعصابم خیلی بهم ریخته بودوحال بد اشکان،داغونم کرده بود!!برای اینکه ازفکر بیرون بیام وحالم بهتر بشه، دستی بردم ویه مشت تخمه ازروی میزبرداشتم…راه خوبیه!!!بیشتر اوقات جواب میده وفکر آدم ومشغول خودش میکنه…
مشغول تخمه خوردن بودم وسعی داشتم ازفکر اشکان بیام بیرون که یهو…
یه سوسک گنده کنار میزعسلی بودوشاخکاش وتکون میداد!!
جیغ بلندی کشیدم وروی مبل ایستادم…سوسکه حرکت کردواومدجلو…دوباره جیغ کشیدم!!
ازسوسک چندشم میشه…اَی!!!داره شاخکاش وتکون می ده…
ازمبل پایین پریدم که باعث شدباسرعت بیادسمتم…به حالت دوبه آشپزخونه رفتم وپیفاف وازتوی کابینت بیرون آوردم.خواستم برم توهال تادَخلِش وبیارم که دیدم اومده توآشپزخونه!!جیغ زدم وعقب عقب رفتم…خاک توسرم کنن که بااین هیکلم ازیه سوسک می ترسم!!
وای خدایاحالاچه خاکی توسرم بریزم؟!انقد ترسیده بودم که مخم کارنمی کرد…بالاخره عقلم رسید وبه حالت دوازکنارش گذشتم ورفتم توهال.اونم اومد…
جیغ زدم:
– نیا جلو!!نیا…
سوسکه بازداشت میومد…رفتم عقب…دوباره جیغ زدم:
– به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو میزنم!!
بازم اومدجلو…جیغ بلندی زدم!!!
اَه!!اینجوری که نمیشه…بالاخره که باید بکشمش!!خیرسرم پیفاف دستمه!!
عزم خودم وجزم کردم وپیفاف وبردم سمتش…خواستم پیفاف وفشار بدم که سوسکه حرکت کرد…به عقب رفتم ودوباره جیغ زدم:
– نیاجلوعوضی!!میگم نیا جلو…نیا…میزنما!!نیاجلو!!
سوسکه سرجاش وایسادوشاخکاش وتکون داد…یه ذره جابه جاشدودوباره اومدجلو!!!
زنگ در به صدا دراومد….انقد ترسیده بودم که باصدای زنگ پیفاف ازدستم افتادو دستم وگذاشتم روی قلبم!!ضربان قلبم رفته بودبالا…یهو سوسکه رفت زیرمبل!!
اَه!! مرده شور هرکی وکه زنگ وزد ببرن!!!حالامن چجوری این وبکشم؟!نه که چقدم می تونم بکشمش…
دوباره زنگ وزدن!!! عصبی به سمت شال ومانتوم رفتم که روی اون یکی مبله بود… مانتوم وتنم کردم وشالمم انداختم روی سرم…دوباره زنگ زدن!! اف!!! دارم میام دیگه!!
داشتم ازکنار مبلی که سوسکه زیرش بود، رد می شدم که خم شدم و به سوسکه نگاه کردم…بی شعور واسه من شاخکاشم تکون میده!! انگار داشت واسم شکلک درمیاورد…یه جوری زل زده بودبهم که ازصدتافحشم بدتر بود!!! منم خلما این سوسکه که اصلاچشماش معلوم نیس…پس چجوری داره من ونکاه می کنه آخه؟!
دوباره زنگ وزدن…کوفت…مرض…زهرمار!!! اگه این یارو زنگ نمی زدالان سوسکه زیرمبل نبود وبه ریش نداشته من نمی خندید…
عصبی به سمت در رفتم تاهرخری که زنگ زنگ زده روبکشم!!!
دروبازکردم وچشمم خورد به قیافه رادوین که ترسیده ونگران جلوی من وایساده بود!!
وا!! این چرا این ریختیه؟!چرا انقد ترسیده؟جن دیده؟
ترسیده وباتعجب گفت:دزده کجاست؟!
اخمی کردم ومثل خنگاگفتم:دزد؟!دزدکیه؟
اونم اخمی کردوگفت:دزد دیگه…همونی که هی بهش می گفتی نیا جلو…می زنم…نیا!!
این چرا انقد خنگه؟! یعنی واقعافکرکرده دزد اومده که من جیغ میزدم؟!
پوفی کشیدم وگفتم:مرده شورت وببرن!!!دزد کجابود دیوونه؟
عصبی گفت:برای چی مرده شورمن وببرن؟!مرده شورِتو رو ببرن که ۴ ساعته داری جیغ می زنی…جوریم دادوبیداد می کردی که هرکس دیگه ای بود فکر می کرد دزد اومده!!
شکلکی واسش درآوردم که باعث شداخمش غلیظ تربشه.
عصبی ترازقبل گفت:حالاواسه چی جیغ می زدی؟!چی شده؟
اخمی کردو گفتم:هیچی بابا!!سوسک اومده بود توخونه…داشتم می کشتمش که توزنگ زدی وازدستم در رفت!!الانم زیرمبله!!
این وکه گفتم رادوین پقی زدزیر خنده!!
روآب بخندی گودزیلا!!!حرف من کجاش خنده داشت؟!
لابه لای خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟!
سرم وبه علامت آره تکون دادم…
همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند…همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی رها!!
وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟!
مظلوم صداش کردم:رادوین…
به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد…آروم گفت:بله!؟
درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه… میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟!
باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟!
اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم!!
همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟!
ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم!!
باذوق گفتم:اینجاس… زیرمبل!!
وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم…رادوین اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت…
خم شدوزیرش ونگاه کرد…گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟!
خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم…
سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد…سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبلا یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی الان باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد…باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم!!!
رادوین بالحنی که خنده توش موج میزد,گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟!!
ایش!!!بچه پررو…من خلم؟!!!غلط کردی…سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد…یعنی میومد؟!!!نمی دونم والا!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه!!!
دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به رادی خره که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد…
پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم…
لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد…اون کارو دیگه خودم می کنم…
لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ!!
– خداحافظ…
به سمت در رفت وبازش کرد…داشت می رفت بیرون که صداش کردم:
– رادوین…
به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟!
اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه!!
وبه کفشش اشاره کردم…
عین لاستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی…
پوزخندی زدم وگفتم:تشکربرای چی؟!وظیفت بود!!
وبدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم،در خونه رو محکم بستم…
ایش!! پسره پررو فکر کرده حالاچون یه سوسک وکشته باید فداش بشم وقربون صدقه اش برم؟!!خودشیفته لوس!!! حالایه سوسک کشتی دیگه!!آپُلو که هوا نکردی که ازت تشکر کنم. البته هرآدم دیگه ای به جز رادوین بود از تشکر می کردما ولی رادوین نه…وظیفش بود!!!
به سمت آشپزخونه رفتم وخاک اندازو از زیر کابینت درآوردم تابرم جنازه سوسک پست فطرتی و که همه چی زیر سراونه، بیارم بیرون!!
روی مبل لَم داده بودم وتلویزیون نگاه می کردم…امروز ساعت ۲ از دانشگاه برگشتم…خدارو شکر یه امروزو کلاس جبرانی نداشتیم!!
آخ آخ آخ…من چقدگشنه امه!!صدای قاروقور شکمم که کل خونه رو برداشته…
ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم…حالاچی بخورم؟!قبلاکه محتشم اینجابود زنش واسم غذامیاوردولی حالاخودم مجبورم یه کوفتی درست کنم وبخورم…بی حوصله در یخچال وباز کردم…کوفتم نداریم!!حوصله نیمرو خوردنم ندارم…ازبس تخم مرغ خوردم حس می کنم توشکمم پُرِجوجه کاکل زری شده!! خب چی بخورم؟!تن ماهی؟!نه…سیب زمینی؟نه…
همین جوری داشتم فکر می کردم که یهو زنگ درو زدن…به سمت آیفون رفتم وتوی صفحه اش یه پسره رو دیدم که پیتزا دستش بود…انگارازاین کارگرایی بودکه توپیتزا فروشی کارمی کنن!! به به به…مثل اینکه پیتزامونم خودش ازآسمون رسید!!
لبخندگشادی زدم وباذوق گفتم:بفرمایید؟!
یارو گفت:سفارشتون وآوردم خانوم!!
#32
ای بابا!!! این روزا کوفتم ازآسمون نمیاد چه برسه به پیتزا!! من چقدخوش خیالم بابا!! حتمایکی ازهمسایه هاسفارش داده،برای اون آوردن واین یاروهم اشتباه زنگ زده…
پوفی کشیدم وگفتم:من چیزی سفارش نداده بودم آقای محترم!!
یارو باتعجب گفت:واقعا؟! ببخشید خانوم مگه اونجاخونه آقای رستگار نیست؟!
اِ؟!! پس پیتزائه مال رادوینه!!
دوباره فکرای شیطانی به سرم هجوم آوردن…لبخندخبیثی زدم وگفتم:چرا آقا…فکرکنم همسرم سفارش داده…بفرمایید بالا…طبقه ۴…
و دکمه آیفون وفشاردادم…شال ومانتوم وسرم کردم وبه سمت در رفتم…حاضروآماده جلوی درایستاده بودم منتظرپیتزا!!
آسانسور رسید ویارو ازش پیاده شد…به سمتم اومدوسلام کرد…جواب سلامش ودادم…پیتزا ویه نوشابه وسالادم داد دستم.اوهو!!! رادوین چه به خودش میرسه…پیتزا…نوشابه…فقط حیف که قراره من اینارو بخورم!!
لبخندی زدم وگفتم:مرسی…چقدمیشه؟!
لبخندی زدوگفت:همسرتون قبلا حساب کردن…
همسرم؟!خخخخخ…
ازش تشکرکردم واونم رفت…
درو بستم وشال ومانتوم ودرآوردم…به سمت آشپزخونه رفتم وپیتزارو گذاشتم روی میز…دستام وشستم وروی صندلی نشستم.درپیتزارو بازکردم وبو کشیدم…به به!! میگن غذا مفت باشه بیشتربه آدم می چسبه ها!! بوش که انقدخوبه پس حتما مزه اشم خوبه…
سُس وبازکردم ریختم روی چندتاازپیتزاها…نوشابه رو بازکردم ویه تیکه پیتزابرداشتم…گاز اول وزدم…اوم!!خیلی خوشمزه اس!!!یادم باشه آدرسش وبگیرم بعداً پیتزاخواستم ازاینجابخرم…
انقدخوشمزه بودکه خودم یه تنه ۶ تاتیکه اش وخوردم!! داشتم می ترکیدم!!! تاحالابانوشابه ۶ تاتیکه پیتزا نخورده بودم…وای چقدخوردما!! ولی خدایی خیلی خوشمزه بود…دست رادوین درد نکنه که ناخواسته من ویه پیتزا مهمون کرد…
یهو زنگ در به صدا دراومد…انقدسنگین شده بودم که راه رفتنم واسم سخت بود!!باهزارتابدبختی شال ومانتوم وپوشیدم وبه سمت در رفتم.
دروکه بازکردم قیافه آقای گودزیلارو ملاقات کردم!!!
بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من زل زده بود…لبخندی زدم وگفتم:سلام…
زیرلب غرید:
– سلام ومرض…سلام وکوفت…سلام وزهرمار!!
اخمی کردم وگفتم:بی ادب!!
پوزخندی زدوبامسخره بازی گفت:ای وای!! ببخشید…حواسم نبود دارم باتندیس ادب صحبت می کنم!!
پوزخندی زدم وگفتم:دراینکه من باادبم که شکی نیس!!
– اون که صدالبته…فقط خانوم تندیس ادب،می تونم ازتون بپرسم که خوردن غذای دیگران دورازادبه یانه؟!!
اُه اُه اُه!! پس فهمیده من پیتزاش وخوردم!!
لبخندی زدم وگفتم:قطعادورازادبه…
عصبی به سمتم خیزبرداشت وگفت:پس چرا پیتزای من وخوردی؟!
مظلوم گفتم:من خوردم؟!من برای چی باید پیتزای تورو بخورم؟!
اخمش وغلیظ ترکردوگفت:یعنی نخوردی؟!
مطمئن گفتم:معلومه که نه!!
پوزخندی زدوگفت:پس واسه چی گوشه لبت سُسیه؟!
اِ؟!گوشه لبم سُسیه؟!نه بابا!!!؟!
دستی به لبم کشیدم ودیدم که بعله…سُسیه…بدجوریم سُسیه!!
اخمی کردم وبازم سعی کردم مثل همیشه وا ندم و موضع خودم وحفظ کنم:
– خب یعنی چی؟!هرکی گوشه لبش سُسی باشه پیتزای تورو خورده؟!
عصبانی گفت:فقط سُسی شدن لبت نیست…زنگ زدم به رستوران میگم پس غذای من کو؟!چرانمیارینش؟!!! میگن غذاتون ودادیم به خانومتون…میگم من که زن ندارم،غذام وبه کی دادین…میگن دادیمش به همون خانومی که خونه اش طبقه چهارمه!!این ساختمونم که یه طبقه چهارم بیشترنداره،منم که قطعاتغییر*خصوصی*ت ندادم یهو خانوم بشم…پس توپیتزای من وخوردی!!
اُه اُه اُه!!مثل اینکه همه شواهدوقرائن برعلیه منه!!پس باید جرمم وبپذیرم…
لبخندی زدم وگفتم:حالایه پیتزابود دیگه رادی!! بیخیال…
اخمی کردوگفت:چی چی وبیخیال…من پیتزام ومی خوام…
وبلافاصله بعدازگفتن این حرف،کفشاش ودرآوردو بادستش من و زدکنارو وارد خونه ام شد!!
اخمی کردم وگفتم:تورو خدا رادوین جان…بیاتوپسرم!!غریبی نکنی یه وخ؟!
کلافه وعصبی درحالیکه دنبال پیتزاش می گشت،گفت:کو؟!
– چی کو؟!
– پیتزام!!
اشاره ای به شکمم کردم وگفتم:این توئه!!
اخمی کردوبه سمت گوشی تلفن رفت…یه شماره گرفت وبعداز چندلحظه،شروع کردبه حرف زدن:
– سلام…خسته نباشید…ببخشیدمن یه پیتزای مخلوط می خواستم بانوشابه وسالادفصل…به آدرس *** بله…بله…همین جاحساب می کنیم…ممنون خداحافظ!!
اخمی کردم وگفتم:روت وبرم بشر!! زنگ زدی واست پیتزا بیارن؟!
لبخندی زدوروی مبل دونفره ولوشد…بی خیال گفت:آره…تازه پولشم توباید حساب کنی!!
پوفی کشیدم وزیرلب گفتم:حتما!!
داشتم می رفتم سمت مبل که گفت:حساب می کنی دیگه نه؟!
اخمی کردم وگفتم:نه!!
شیطون خندید وبه سمت کیفم رفت که روی مبل بود…تارفتم کیف وازش بگیرم،کیف پولم ودرآورد ودقیقا۱۵ تومن پول ازتوش گرفت وگذاشتش سرجاش!!
وقتی دیدم دیگه نمی تونم هیچ جوری پول وازچنگش دربیارم،به ناچار روی مبل روبروش نشستم وچشم دوختم بهش!!
انقدنگاهش کردم تامعذب بشه وبره گورش وگم کنه ولی معذب که نشدهیچ،کنترل تلویزیون وبرداشت زدشبکه ۳ فوتبال نگاه کرد!!
اخمی کردم وگفتم:غریبی نکنی یه وخ!!
بی توجه به حرفم،همون طورکه چشمش به تلویزیون بود،گفت:اینجاتخمه داری!؟
این چرا انقدپرروئه؟! دست من وازپشت بسته!! البته نه…هنوزکار داره به درجه پررویی من برسه!!خخخخخ
پوفی کشیدم وگفتم:نه!!
تخمه داشتم ولی نه حوصله داشتم برم بیارم ونه دلم می خواست!!
اونم دیگه حرفی نزدوهمه حواسش وجمع فوتبال کرد.منم نگاهی به تلویزیون انداختم…انقد اسم دوتاتیمی که داشتن بازی می کردن سخت بودکه بیخیال خوندنشون شدم!!من تاحالا اسم این تیماروهم نشنیدم اون وخ این نشسته داره بازیشون ونگاه می کنه؟!خدا بهش عقل بده!!
یه مدت به همین منوال گذشت که صدای زنگ دراومد…باصدای زنگ رادوین ازجاپریدوبه سمت آیفون رفت…وقتیم یارو اومد بالا،حساب کردوپیتزارو ازش گرفت…
یارو که رفت،رو به من کردوبایه لبخندشیطون روی لبش گفت:این دفعه کفش نداشتم!!خداحافظ…
اشاره ای به پاهاش کردو درو بست!!
دیوونه اس به خدا!!! همچین میگه کفش نداشتم انگار چه کار مهمی کرده!!
گذشته ازدیوونه بودنش پرروهم هست!! بچه پررو اومده توخونه من لم داده باپولای من واسه خودش پیتزاخریده یه تشکر خشک وخالیم نکرده!!نه که مثلاخودت وقتی سوسکه رو کشت ازش تشکرکردی؟!یاوقتی که پیتزاش وخوردی؟!چیزی که عوض داره گله نداره!! اینم حرفیه…
**********
تقریبا یه ماه ازرفتن مامان اینامی گذشت…سخت بود…خیلیم سخت بود!! سخت بودهرروز وارد خونه ای بشم که می دونستم کسی توش نیست که منتظرم باشه…سخت بودتک وتنهاتویه خونه زندگی کنم وهیچ جایی نرم…سخت بودهمسایه رادوین باشم وتحملش کنم!!ولی این سختیاروبه خاطرقولی که به مامان دادم تحمل می کردم…بهش گفتم روحرفش نه نمیارم پس بایدسر قولم وایسم…
تواین مدت خاله خیلی هوام وداشت چندباریم اومددیدنم،چندروزیه بارم بهم زنگ میزد…ارغوانم همیشه بهم زنگ میزدولی تاحالاوقت نکرده بودبیادپیشم!! ازبس که سرش باامیرگرمه…توتمام این یه ماه تقریباهرروز یامن به مامان اینازنگ می زدم یاخودشون بهم زنگ می زدن…حال سارا بهتره وداره شیمی درمانی میشه…مامان وباباواشکانم به ظاهرخوبن ولی من می دونم که تودلشون آشوبه!!دیشب مامان بهم زنگ زدوکلی پیشم گریه کرد…می گفت نمی تونه جلوی باباواشکان وسارا گریه کنه چون می دونه حال اونام خوب نیست…چون نمی خوادناراحتشون کنه…می گفت اشکان داغونه،همش توخودشه،زیادغذا نمی خوره وشباکه تواتاقشه آهنگ می ذاره وصداش وتاته زیادمیکنه!! صدای آهنگ وزیادمی کنه که ماصدای گریه کردنش ونشنویم!!می گفت وقتی صبحامیره تختش ومرتب کنه بالشتش خیسه!!می گفت باباهم حالش خوب نیست وهمش توخودشه…ازهمه بیشتربرای سارا نگران بود…می گفت ساراهمش دم ازمرگ ومردن میزنه وخیلی ناامیده… شباصدای هق هق گریه هاش توخونه می پیچه… هردفعه میره پیشش تاآرومش کنه،بهش میگه مامان انقدخودتون وبه خاطرمنی که دیریازودفتنیم اذیت نکنین…اینارومی گفت وگریه می کرد…منم پشت تلفن اشک می ریختم ولی سعی می کردم مامان نفهمه که دارم گریه می کنم…
مزه شوری وتودهنم حس کردم…اشک؟!من دارم گریه می کنم؟کی گریه ام گرفت!؟؟اشکام وپاک کردم وازجام بلندشدم.به سمت اتاقم رفتم ولباس پوشیدم…
باید برم بیرون توحیاط یه ذره قدم بزنم…اینجوری که نمیشه هی بشینم اینجا زار بزنم!درسته سختیاومشکلاتم زیادن ولی منم آدمی نیستم که به همین سادگی تسلیم بشم! تنهاچیزی که الان می تونه آرومم کنه قدم زدنه.
کلیدوبرداشتم وازخونه زدم بیرون.نگاهی به خونه رادوین انداختم…نه کفشی دم درش بودونه صدایی ازخونه اش بیرون میومد…احتمالاامشبم شرکت مونده وکارمیکنه!! ایشاا.. انقد کارکنه تاجونش ازدماغش بزنه بیرون!! والا…اگه اون بمیره یکی ازصدتابدبختی منم کم میشه!!
اخمی کردم وشکلکی برای دربسته خونه رادوین درآوردم!! به سمت آسانسور رفتم وسوارشدم…دکمه روفشار دادم وبعدازچند دقیقه توحیاط بودم…
هیچ کس توحیاط نبود…این ساختمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت که توش یه عالمه گل ودرخت کاشته بودن…من ویادخونه خودمون می انداخت!!بایادآوری خونه خودمون لبخندی روی لبم نشست…آروم آروم قدم میزدم ونفس عمیق می کشیدم…سرم وبلندکردم وبه آسمون خیره شدم…چشمم خورد به ماه که تقریباگردوکامل بود…خیلی خوشگل بود!!لبخندی بهش زدم وچشم ازآسمون برداشتم…به سمت آجری رفتم که یه گوشه ازحیاط افتاده بود…روش نشستم وخیره شدم به روبروم…هوا خیلی خوبیه…آسمونم خیلی قشنگه…همه چیزخوبه فقط ای کاش مامان بود…بابا…سارا…اشکان!!کاش همشون پیشم بودن…کاش پیشم بودن وباهم توی این هوای خوب قدم می زدیم…ولی خوبه خودمم می دونم که این آرزو دست نیافتنیه!! چشمام ازاشک پرشده بود…ای بابا…من چرا جدیدا هی زرت زرت گریه ام می گیره؟!دستی به چشمام کشیدم وسعی کردم دیگه گریه نکنم…خیره شدم به آسمون…همون طوربه آسمون وستاره هاخیره بودم که یه صدایی به گوشم خورد…ناخودآگاه چشمام وبستم وهمه حواسم وسپردم به صدا…انگارکه یه آهنگ بود…یه جورساز!! این موقع شب کی سازمیزنه؟! اصلاکی تواین ساختمون بلده سازبزنه؟!
صدای ساز خیلی قشنگ بود…لبخندی روی لبم نشست…صداش بهم آرامش می داد.نفس عمیقی کشیدم وبازم گوش کردم…یعنی کیه که داره ساز میزنه؟کمی دقت کردم تاببینم صداازکجامیاد ولی هرکاری کردم نتونستم منبع صدارو تشخیص بدم…صداتقریباآروم بودوانگار کسی که داشت سازمیزدخیلی ازمن فاصله داشت…
بیخیال پیداکردن منبع صداشدم وفقط گوش کردم…خیلی دلنشین وقشنگ بود!!
یه مدت که گذشت صداقطع شد.اَه!!! آخه واسه چی قطع شد؟!تازه داشتم می رفتم توحس!!
بادسردی اومدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم…هواسردشده بود ومنم لباس گرم تنم نبودهمینم مونده بودکه مریض بشم تواین هیری ویری!! ازجام بلندشدم وبه سمت آسانسور رفتم…ولی ای کاش می فهمیدم کی سازمیزد!!
×××××××
امروزجمعه اس وروز تعطیل ولی من عین این افسرده هاتوخونه نشسته ام وتلویزیون می بینم…کاردیگه ایم ندارم که بکنم…حوصله ام سررفته درحدبنز!!نگاهی به ساعت انداختم…تازه شیش شده!!انگارعقربه هامیلی متری حرکت می کنن…اصلازمان نمیگذره!!
خودم باتلویزیون وتخمه خوردن سرگرم کرده بودم که صدای زنگ در اومد!!
یعنی کی می تونه باشه؟!! شاهزاده سواربراسب سفید!!زرشک…کی می تونه باشه؟!یارادوینه یایه خردیگه…
ظرف تخمه روگذاشتم روی میزعسلی وبه اتاق رفتم…مانتو وشالم وپوشیدم وبه سمت دررفتم.
دروکه بازکردم،چهره خندون ومهربون آرش ودیدم…
لبخندشیطونی زدوگفت: دخترخاله بی معرفت من چطوره؟!
دلم واسه آرش یه ذره شده بود…ازوقتی که توکافی شاپ بامهسا حرف زدیم دیگه ندیده بودمش!!
اشک توچشمام جمع شده بود…تاقبل ازدیدن آرش خیلی احساس تنهایی می کردم…دیدن آرش باعث شده بودکه بفهمم اونقدرام که فکرمی کنم تنهانیستم…
نمی دونم چرا ولی یهوتمام اتفاقایی که تواین مدت افتاداومدجلوی چشمم…سرطان سارا،حال بداشکان،ناراحتی بابا،گریه های مامان،رفتنشون،گریه کردنم توبغل اشکان توفرودگاه،تنهابودنم…
اشک ازچشمام جاری شدوروی گونه هام سرخورد…
آرش اخمی کردومهربون گفت:دخترخاله ی من گریه می کنه؟!نبینم اشکت ورها!!
امامن هنوزم اشک می ریختم…صورتم ازاشک خیس شده بود.
آرش دستش وبه سمتم درازکردولبخندمهربونی زد…آروم گفت:بیابغل آرش ببینم…
این وکه گفت،خودم وانداختم توبغلش.دستاش ودورکمرم حلقه کرد.سرم و*نو ا زش * کردوزیرگوشم گفت:گریه چرارها؟!!من اینجام…نبینم یه وخ ازاون چشمای خوشگلت یه اشک بیادا!!
بین اون همه اشک یه لبخند نشست روی لبم…چقدخوبه که تواوج بی کسی بفهمی هنوزیکی هوات وداره…
آرش من وبیشتربه خودش فشارداد.
نمی دونم چقدتوآغوشش بودم وگریه کردم ولی وقتی سبک شدم،خودم وازآغوشش بیرون کشیدم…به چشمای خیسم خیره شدوباانگشتاش اشکام وپاک کرد…لبخندمهربونی زدوزدوگفت:دیگه اشکت ونبینما!!!باشه؟!!
لبخندی زدم وزیرلب گفتم:باشه…
شیطون شدولپم وکشید…گفت:انقدزار زدی که یادم رفت بیام تو!!!
لبخندم پررنگ ترشدوازجلوی درکنار رفتم تاآرش بیادتو.
واردخونه شدومنم دوبستم…روبهش گفتم:توچجوری اومدی تو؟!درپایین وکی واست بازکرد؟!
– درپارکینگتون بازوبود…(درحالیکه بانگاهش خونه رومترمی کرد،ادامه دادSmileاینجاراحتی؟!مشکل نداری؟!
به سمت آشپزخونه رفتم وگفتم:نه…همه چی خوبه!!
آره جون عمت!!چی چی وهمه چی خوبه؟!!بودن رادوین گودزیلاکافیه که همه چی وبدکنه!!
به سمت یخچال رفتم ومیوه هاروبیرون آوردم…خداروشکر دیروزرفته بودم یه سری میوه خریده بودم وگرنه الان بایدبه آرش کوفت می دادم!!
میوه هاروشستم وتویه ظرف چیدم…دوتاپیش دستی وچاقوهم گذاشتم روی میز…خواستم چایی بذارم که آرش واردآشپزخونه شد.درحالیکه ظرف میوه رو ازروی میزبرمی داشت،گفت:چیکارمی کنی؟!
– می خوام چایی بذارم!!
– بی خی باو!!کی چایی می خوره؟!دودیقه اومدیم خودتون وببینیم همش توآشپزخونه بودین…
ظرف میوه روگرفت تویه دستش ودوتاپیش ودستی وچاقوهم تودست دیگه اش…
روبه من گفت:همنیابسه…غریبه نیستم که باو!!!بیابیریم…
وازآشپزخونه خارج شدوروی مبل نشست…منم اومدم بیرون وکنارش نشستم.
ظرف میوه وپیش دستیاروگذاشت روی میزوخیره شدبه من!!
متعجب نگاهش کردم وگفتم:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟
اخمی کردوگفت:اگه بدونی چقدازدستت ناراحت شدم وختی یه خونه جداگرفتی ونیومدی پیش ما!!
لبخندی زدم وگفتم:اینجوری هم واسه من بهتره وهم واسه شما…
– یعنی چی؟!!یعنی الان که تویه آپارتمان فسقلی تنهایی زندگی می کنی برات بهتره؟! اگه میومدی پیش ماخیلی بهتربود…من بودم…آروین بود…مامان…
– بی خیال دیگه آرش…
اخمش غلیظ ترشدونگاهش وازم گرفت…آروم گفت:باعمومسعودحرف زدم…گفت که هرچقداصرارکردحاضرنشدی بیای پیش ما…خب بهت حق میدم،شایددوس نداری که بامازندگی کنی…
اخمی کردم وگفتم:این چه حرفیه دیوونه؟!داری باحرفات ناراحتم می کنیا!!
دوباره بهم خیره شدوگفت:کاش میومدی پیش ما!!مامان خیلی دلواپسته…همش بهم میگه که بیام باهات حرف بزنم وراضیت کنم تابیای پیش ما…
دوست نداشتم این بحث وادامه بدم…لبخندی زدم وگفتم:بی خی آرش باشه؟!حوصله این حرفاروندارم…من اینجاراحت ترم…دلم نمی خوادبیام پیش شماوسربارتون باشم!!
عصبی گفت:سربارچیه؟!!تودخترخالمی. ..مثل خواهرنداشته ام دوست دارم دیوونه!!
برای اینکه بحث وعوض کنم،خندیدم وگفتم:بیخیال این حرفا…بگو بینم چه خبرازعروس خانوم؟!به توافق رسیدین بالاخره؟!
بااین حرفم اخمش غلیظ ترشد…روش وازم گرفت وبایه صدای پرازبغض گفت:ماکه خیلی وقته به توافق رسیدیم البته اگه مامان بذاره…
انقداین حرفش وپرسوزگفت که دلم واسش کباب شد.گفتم:مگه خاله مهسارودیده که مخالفت می کنه؟!من مطمئنم اگه ببینتش عاشقش میشه…مهساخیلی خانومه…توبهش بگوبیادمهساروببینه شاید…
آرش پریدوسط حرفم:
– مامان مهسارو دیده…دوهفته ای که ازقراراون روزمن وتو بامهساتوکافی شاپ گذشت،بامامان صحبت کردم تابریم خواستگاری…اولش بهونه آوردکه سرش شلوغه وباشه یه موقع دیگه!!چندروزکه گذشت دوباره بهش گفتم…اونم نه گذاشت نه برداشت گفت توهنوز دهنت بوشیرمیده!!آخه یکی نیس بهش بگه آدم ۲۷ ساله بچه اس؟!!
پوفی کشیدوادمه داد:خلاصه بعدازکلی سروکله زدن با مامان وبابا،قرارشدکه بریم خواستگاری…
به اینجاش که رسید،باذوق گفتم:خب؟!!
نگاه پرازغمش وبهم دوخت وگفت:مهسابابا نداره…وضع مالی خونواده اشونم خوب نیست…خودش همه چیزو بهم گفت ولی من حرفی به مامان نزدم…وقتی ازخواستگاری برگشتیم مامان مخالفت کردوگفت اوناوصله تن مانیستن!!حرف آخرش بود…بهم گفت که دیگه حتی حق ندارم اسم مهسارو هم بیارم…
به اینجاش که رسیدسر ش وانداخت پایین…باانگشتای دستش بازی می کرد…پربغض گفت:ولی من دوسش دارم رها!!من عاشق مهسام…عاشق رفتارش…عاشق مهربونیش…عاشق خانوم بودنش…(زیرلب ادامه دادSmileعاشق چشماش…
یه لحظه حس کردم برق اشک وتوچشماش دیدم…متعجب بهش خیره شدم…
سرش وبلندکردوزل زدتوچشمام…چشاش پراز اشک شده بود!!
باصدایی که ناراحتی وغم توش موج میزدگفت:چیکارکنم؟!رهاتوبهم بگوچیکارکنم؟!من مهسارودوس دارم…حتی نمی تونم یه لحظه به نبودش فکرکنم…رها…من…من عاشقشم!!ولی مامان نمی فهمه…میگه اونابه مانمی خورن…یعنی چی که به مانمی خورن؟!میگه تواول بایدچشمات وبازمی کردی بعدعاشق می شدی!!!(پوزخندی زدوادامه دادSmileمگه عاشق شدنم دست خودم بود؟!مگه عشق عقل ودلیل ومنطق سرش میشه که بهش بگم مهسابه دردم نمی خوره؟!!من دوسش دارم…من عاشقشم رها!!من…
به اینجاش که رسید دیگه نتونست ادامه بده واشک ازچشماش جاری شد…
طاقت دیدن اشکاش ونداشتم…طاقت نداشتم ببینم آرش داره اشک میریزه…طاقت نداشتم ناراحتیش وببینم…
درآغوشش گرفتم…توبغلم اشک می ریخت…بی صدااشک می ریخت…شونه هاش مرونه اش به آرومی می لرزیدن!!بیچاره چقد دلش پره…این که میگن مردهیچ وقت گریه نمی کنه یه جمله مزخرفه!!مگه مردادل ندارن؟!هان؟؟مگه مردا آدم نیستن؟!مرداهم آدمن ویه وقتایی دلشون میگیره…
امادیدن گریه یه مرد دل سنگ وهم ذوب میکنه…دیدن گریه اشکان واسم بس نبودکه حالاهم دارم اشکای آرش ومی بینم؟!!
بغض کرده بودم…دلم می خواست گریه کنم ولی الان وقتش نیست!!بایدبه آرش دل داری بدم و آرومش کنم…
آرش وازخودم جدا کردم وتوچشمای اشکیش خیره شدم…لبخندی زدم وگفتم:گریه نکن آرش…هیچ وقت!!بخندپسرخاله…دوباره بشوهمون آرشی که باکاراش لبخند روی لب همه میاورد…
#33
دستم ودراز کردم واشکاش وپاک کردم…لبخندتلخی بهم زدوگفت:هنوزم می خندم رها!!همیشه…جلوی همه…جلوی مامان…بابا…آروین…مهسا!! ولی دلم خیلی پره…دلم گرفته…(زیرلب ادامه دادSmileخیلی وقت بودکه همه چی وتودلم ریخته بودم ولی امروز وقتی اومدم پیش تونتونستم جلوی اشکام وبگیرم که نبارن!!
وقطره اشکی ازچشماش جاری شدکه خیلی سریع باپشت دست پاکش کرد…هیچ وقت آرش وانقد داغون ندیده بودم!!بسوزه پدرعاشقی…
توچشماش نگاه کردم و مهربون گفتم:می خوای خودم برم باخاله حرف زنم؟!
پوزخندی زدوگفت:چه فرقی می کنه؟!توبری یامن یاهرکس دیگه حرف مامان یکیه!!
سرش وانداخت پایین ورفت توفکر…منم بهش خیره شده بودم…کلافه اس…ناراحته…دلش گرفته!!خاله داره نامردی می کنه…مهسادخترخیلی خوبیه…حالاچون بابانداره وپولدارنیست آرش بایددورش وخط بکشه؟!!کاش خاله یه ذره به دل بچشم فکرمی کرد…کاش حالش ودرک می کرد…آرش واقعاحالش بده…
سکوت عمیقی حکم فرماشده بودوهیچ کدوممون هیچی نمی گفتیم که صدای زنگ گوشی آرش سکوت وشکست…
کلافه گوشیش وازتوی جیبش بیرون آورد…بادیدن اسم طرف،لبخندی روی لبش نشست وتک سرفه ای کردتاصداش صاف بشه…جواب داد:
– علیک سلام عروس خانوم!!خوبی شما؟!…مرسی منم خوبم…خونه رها…
پس داره بامهساحرف می زنه…به چشماش خیره شدم…یه غم عجیب توچشماش موج میزدولی وقتی داشت بامهساحرف می زد،لبخندروی لبش بود!!
ازفکراینکه آرش انقدربه فکرمهسائه که به خاطرش بااین همه غمی که داره بازم لبخندمی زنه،یه لبخنداومدروی لبم…
روبه آرش گفتم:گوشی وبده ببینم…
وبدون اینکه منتظربمونم،گوشیش وازدستش کشیدم وشروع کردم به حرف زدن بامهسا:
– سلام به عروس خانوم گل!!چطوری مهساخانومی؟!
مهساخندیدوگفت:سلام رهاجون…من خوبم .توخوبی؟!
– اِی منم بد نیستم…کجایی الان؟!
– خونه ام چطور؟!
باذوق گفتم:زود آماده شوبیابه این آدرسی که میگم…
وآدرس خونه امون و دادم وبدون اینکه بهش فرصت مخالفت کردم بدم،خداحافظی کردم وقطع کردم.
گوشی وبه سمت آرش گرفتم.لبخندی زدوگوشیش وازم گرفت…دوباره شیطون شدوگفت:هوی خانوم بی ریخت الکی واسه خودت مهمونی دعوت می کنی؟!چی می خوای بدی به خانوم من؟!
شیطون گفتم:یه غذایی واستون بپزم که دیگه کارتون به عقدوعروسی نکشه…غذای من وکه بخورین مرگتون حتمیه…اون وخ باقلب هایی آکنده ازمحبت وعشقی جاودان به دیارباقی می شتافید…
آرش خندیدوآروم زدتوسرم…لابه لای خنده هاش گفت:مرده شورت وببرن!!خودم غذادرست می کنم بابا…
باتعجب نگاهش کردم وگفتم:تو؟!!
– آره…
– چی می خوای بدی به خوردمون؟!نکشی مارویه وخ؟!!
خنده ای سردادودرحالیکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:امشب شام املت مخصوص آقاآرش داریم…
ازجام بلندشدم وپشت سرش واردآشپزخونه شدم…
وسایلی وموادی که نیازداشت وروی میز چیدم وخودمم روی اپن نشستم…
آرش بعدازشستن دستاش،روی صندلی نشست وشروع کردبه رنده کردن گوجه ها…
همزمان باغذادرست کردنش آهنگ سنه حیران تتلو روهم می خوندومسخره بازی درمیاورد:
اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم
خیلی باحال می خوند…ادا درمیاورد وچاقورومثل میکروفن می گرفت جلوی دهنش ومی خوند…انقدخنده دیده بودم ازدست کاراش که دلم دردگرفته بود!!
بچّه تهران اومدم و من مردِ میدان اومدم
با یه پیکانِ اتاق هفتِ جوانان اومدم
من با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان او..
باصدای زنگ درآرش دست ازآهنگ خوندن برداشت…روبه من گفت:خانومم اومد!!
وازآشپزخونه خارج شدوبه سمت آیفون رفت ودکمه اش وزد…در ورودی رو برای مهسا بازکردومنتظرموندتابیادبال ا!!
مردم چه خرشانسنا!!یکی مثل من بعداز۲۳ سال زندگی شرافتمندانه یه بی افم نداره،یکیم مثل این مهساخانوم یکی وپیداکرده که هی واسش دُلا راست میشه وعاشقشه!!خخخخخ
توام خلیا!!شوور می خوای چیکار؟!زندگی مجردی خودت وبچسب باو!!والا…
بالاخره مهساواردخونه شد.یه دسته گل نازتودستش بود…به ستمش رفتم وبغلش کردم…
گونه اش وبوسیدم وباذوق گفتم:خوش میگذره عروس خانوم!؟شنیدم پسرخاله مارواذیت می کنی…
خندیدوگفت:من آرش واذیت می کنم؟!نه بابا…اون همش من واذیت می کنه!!
چشمکی بهش زدم وگفتم:خودم می شناسم پسرخاله م وبابا!!خدابهت صبربده مهساجون…
آرش اخم مصنوعی کردوگفت:بی ادبا!!خوبه خودم اینجاوایسادم دارین درموردم بدمیگینا!!من بچه به این خوبی،آقا،نجیب،باادب…
مهساباخنده گفت:اون که صدالبته!!
ودسته گل تودستش وبه سمت من گرفت وگفت:ببخشید دیرخدمت رسیدم رهاجون!!
دست گل وازش گرفتم وبوش کردم…لبخندی زدم وگفتم:این چه حرفیه عزیزم؟!
آرش یه دونه زدتوسرم وگفت:بسه دیگه!!چقدواسه هم دیگه نوشابه بازمی کنید!!
وازکنارمون گذشت وبه آشپزخونه رفت…مهساخندیدوگفت:داری ازآرش کارمیکشی؟!الهی بمیرم براش!!
وبه آشپزخونه رفت.
منم یه گلدون وپرازآب کردم ودسته گل وگذاشتم توش بعدم گلدون وگذاشتم روی میزعسلی کنارمبل…
.به آشپزخونه رفتم وکنارمهساروی صندلی نشستم…لبخندشیطونی زدم وگفتم:والامن بهش گفتم که خودم درست کنم ولی نذاشت…
آرش خندیدوگفت:اونجوری که تومی خواستی درست کنی،من وخانومم وبه کشتن می دادی!!
وروبه مهسا ادامه داد:
– همین پیش پای توداشتم کنسرت اجرا می کردم…تواومدی نصفه نیمه موند…بقیه اش ومی خونم:
از لرستان اومدم و با چندتا مهمان اومدم
من قوی هیکل مثه رستمِ دستان اومدم
مرز و بسته بودن و با صدتا داستان اومدم
آره من بَدم ، من بَدم اصَن از هرجایی بگی اومدم
آره مشکل از منه مثلاً وقتایی قری اومدم
ولی دوست داشتم ، آره دوست داشتم
اصفِهونی اومدم ، تو این گرونی اومدم
گز خریدم من برات و ریختم تو گونی اومدم
بچّه شیراز اومدم ، از فِلکه ی گاز اومدم
حال نداشتم که بیام با منّت و ناز اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ
داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
خودش و به قلبِ من بدونه قِصّه اِنداخت
این قسمت آخرش وکه می خوندهی به مهسا اشاره می کردو ادا درمیاورد…من ومهسا انقدخندیدیم که حدنداشت!
خلاصه آرش بعدازکلی مسخره بازی املت مخصوص آقاآرش ودرست کردومیزشام وچید…
غذاش خیلی خوشمزه شده بود!!خداییش یه کدبانوی به تمام معناس!!!سرمیزشامم انقدچرت وپرت گفت که ما ازخنده روده برشدیم…اصلاانگارنه انگارکه تاقبل ازاینکه مهسازنگ بزنه داشت گریه می کرد!!آرش خیلی قوی بودکه بااون همه غم وغصه بازم لبخندمی زدومی خندید…خاک توسرم کنم که حتی قده یه نخودم به پسرخاله ام نرفتم!!همش تایه ذره مشکلاتم زیادمیشه می زنم زیرگریه!!
اون شب مهساوآرش تا۱۲ شب خونه من بودن…خیلی بهمون خوش گذشته بود…کاش آرش ومهساهرشب بیان پیشم…
عصبانی کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم…باپام درومحمکم بستم وکیفم وپرت کردم روی مبل…مقنعه ومانتوم وهم درآوردم وشوشتون کردم روی یه مبل دیگه!
روی مبل نشستم وصورتم وبادستام پوشوندم…
امروزمعاون آموزشی دانشگاه اعلام کردکه یواش یواش به فکرپایان نامه لیسانسمون باشیم…مشخص کردکه کدوم استاد،استادراهنمای چه کسایی بشن…ازشانس خرکی بنده هم حسینی شداستادراهنمای من…امروزباهاش کلاس داشتیم…کلی برای بچه هایی که بایدپایان نامه تحویل می دادن حرف زدوگفت برای پایان نامه چه کارایی بایدبکنیم و…
کلاس که تموم شد،من وصداکردگفت بیاکارت دارم…مونده بودم حسینی بامن چه کاری می تونه داشته باشه…رفتم سمت میزش ومنتظرموندم تاببینم چی می خوادبهم بگه…ازم پرسیدکه درموردموضوع پایان نامه ام فکرکردم یانه!
ازقبل روی موضوع پایان نامه فکر کرده بودم…موضوعم وبهش گفتم اونم کلی تشویقم کردکه طرحت خیلی خوبه واین حرفا…بعدبرگشت بهم گفت:امسال تعداد دانشجوهایی که من استادراهنماشونم خیلی زیاده وسرم فوق العاده شلوغه…می ترسم نتونم اونجوری که بایدوشایدکارم وخوب انجام بدم…موضوعیم که توانتخاب کردی خیلی خوبه واگه خوب روش کارکنی پایان نامه عالی ازآب درمیادولی نیازبه دقت وحوصله زیادی داره البته کسی هم بایدباشه تاکمکت کنه…چون خیلیای دیگه ام هستن که من استادراهنماشونم،ممکنه اونقدری وقت نداشته باشم که به خوبی راهنماییت کنم…نظرم اینه که حالاکه بارادوین همسایه شدی،بهتره ازش بخوای تابهت کمک کنه…پایان نامه ای که برای مدرک لیسانسش ارائه دادمحشربود!! اگه رادوین کمکت کنه،قطعاپایان نامه خوبی ارائه میدی…البته این بین منم کنارنمی کشم…هروقت که مشکلی داشتی من درخدمتم…ولی اگه رادوین کمکت کنه هم برای خودت بهتره هم برای من…همسایه ایدوراحت می تونی ازش کمک بخوای…
یعنی اون لحظه دلم می خواست کیفم وبکنم توحلق حیسنی!!مرتیکه بی شعوراینم پیشنهاده به من میده؟!من حاضرم بمیرم ولی ازرادوین کمک نخوام!!
اصلاحسینی ازکجامی دونست که من بارادوین همسایه شدم!؟اینم سواله تومی پرسی؟!ندیدی اون روزتودفترچقدبارادوین صمیمی بود؟؟خب حتمارادوین بهش گفته دیگه!!
آخه حسینی چراداره این کاروبامن میکنه؟!اون که می دونه من ورادوین سایه هم دیگه روباتیرمی زنیم،اون که می دونه ماازهمدیگه متنفریم پس چرا داره من ومجبورمیکنه تابرم وازرادوین کمک بخوام؟!
من اگه بمیرمم حاضرنیستم ازرادوین بخوام تاتوپایان نامه ام کمکم کنه…حاضرم پایان نامه ام قبول نشه و لیسانسم ونگیرم ولی جلوی رادوین سرم وخم نکنم بگم کمک کن!!
همینم مونده دیگه هی بزنه توسرم که من دارم توپایان امت کمکت می کنم…
اصلاگوربابای پایان نامه ودرس ودانشگاه…چشمم کور دنده ام نرم خودم پایان نامه ام وجفت وجورمیکنم.اگه قبول شدکه هیچی اگرم قبول نشدکه به درک!!گورم وگم می کنم ومیرم لندن پیش بابااینا!!
اماآخه دیوونه توهیچ می دونی اگه درست و ول کنی وبری لندن مامانت چه بلایی سرت میاره؟!قطعاهمه موهای سرم ودونه دونه می کَنِه!!خدایاچی کارکنم؟!توبهم بگو!!
اگه حسینی اینجابود بادستای خودم خفش می کردم…گوربه گور بشه الهی…خودم سنگ قبرش وبشورم و خرما وحلواخیرات کنم براش!!
خیلی ازدست حسینی کُفری بودم ودلم می خواست سربه تنش نباشه…زیرلب بهش فحش می دادم ولعنتش می کردم!!وقتی عصبانی میشم دلم می خوادبزنم یه چیزی روبشکونم…یهوگلدون شیشه ای روی میزوبرداشتم وباتمام حرصی که ازحسینی داشتم پرتش کردم زمین!!
شیشه خورده هاکف حال پخش وپلابودن…گلدون بیچاره هزارتیکه شده بود!!
لبخندپیروزمندانه ای به شیشه خورده هازدم…نمی دونم چرافکرمی کردم اون شیشه ها حسینین!!
زنگ دربه صدادراومدومن وازافکارم بیرون آورد.
ازجا بلندشدم وباکلی احتیاط که شیشه هابه پام نخورن، به سمت آیفون رفتم…بادیدن ارغوان توی صفحه آیفون،ازخوشحالی جیغی کشیدم وبدون اینکه باهاش حرف بزنم،دکمه روفشاردادم.
به آشپزخونه رفتم وجارو وخاک اندازبه دست به سمت شیشه خورده هارفتم ومشغول جمع کردنشون شدم.
یه ذره مونده بودتاهمه شون وجمع کنم که زنگ در زده شد.
باخوشحالی به سمت در رفتم وبازش کردم…بادیدن ارغوان لبخندی روی لبم نشست.خودم وپرت کردم توبغلش وگفتم:کدوم گوری بودی اری؟!دلم واست یه ذره شده بود بی معرفت!!
خنده ای کردومن وازآغوشش بیرون آورد…شیطون گفت:من که سرم باآقامون شلوغ بودولی به توام که بدنگذشته…(به درخونه رادوین اشاره کردوادامه دادSmileهمسایه نصیبت شده عین گل!
پوزخندی زدم وگفتم:رادوین عین گله؟!بروبابا…
ودستم وگذاشتم پشتش وپرتش کردم توخونه!!
ودرخونه روبستم…
ارغوان اخمی کردوگفت:هوی!!!چه خبرته بزمجه؟!مثل آدم تعارف کن خودم میام تودیگه…چراوحشی بازی درمیاری؟!
خندیدم وبه سمت مبل رفتم ونشستم.ارغوانم اومدکنارمن نشست.
بالبخندی روی لبم گفتم:چه خبر؟!!قضیه ازدواجتون به کجارسید؟؟
خیلی سریع وباذوق گفت:هفته دیگه عروسیمونه!!
این وکه گفت رفتم توشوک!!عروسیشونه؟!هفته دیگه؟!
بادهن بازوچشمای گردشده زل زده بودم بهش…خندیدوگفت:چته تو؟!چرارفتی توهپروت؟!
دهنم وبستم واخمی کردم…گفتم:دیوونه ای به خدا!!مرض داری چرت وپرت میگی آدم واسکل میکنی؟!
– چرت وپرت چیه رها؟!دارم عروس میشم بزمجه!!
پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!
لبخندی زدوگفت:باورنمی کنی زنگ بزن ازامیربپرس.
این چی میگه؟!نکنه راستی راستی داره شوورمیکنه؟!آخه به این زودی؟پس خواستگاری چی؟!عقد؟!
ارغوان لپم وکشیدوگفت:باورنکردی نه؟!
زل زدم بهش وگفتم:معلومه که نه!!همین جوری کشکی کشکی میخواین عروسی بگیرین؟!
لبخندی زدوگفت:همین جورکشکی کشکیم که نه.دیشب امیرایناخونه مابودن…اومده بودن خوا…
این وکه گفت جیغ بنفشی کشیدم وباذوق گفتم:خواستگاری؟!
سری به علامت تایید تکون داد…خودم وانداختم توبغلش وشالاپ شالاپ بوسش کردم.الهی قربون اری جونم بشم که داره عروس میشه!!
بعدازاینکه کلی بوسش کردم،خودم وازبغلش بیرون کشیدم وگفتم:خب بقیه اش؟!
خندیدوگفت:بقیه نداره که!!اومدن خواستگاری بابااینام ازخونواده امیرخوششون اومد…(ونیشش تابناگوشش بازشدوادامه دادSmileهفته دیگه هم که من قراره عروس بشم!!
– خب واسه چی انقدزود؟!دیشب اومدن خواستگاری،هفته دیگه عروسیتونه؟!
– راستش به خاطرخونواده امیرایناداریم انقدزودعروسی میگیریم!!باباش ازطرف اداره اش انتقالی گرفته ودوسه هفته دیگه میرن همدان!!واسه همینم میخوادکه قبل رفتنشون خونه زندگی تک پسرش وحاضروآمده کنه وعروسی بگیره وبعدشم برن!!قراره فرداصیغه کنیم که تواین یه هفته که به عروسی موندده راحت باشیم…(وباذوق ادامه دادSmileواسه من وامیرکه بدنشد!!وای رها نمی دونی چقدخوشحالم رها!!!دارم ذوق مرگ میشم…فرضش وبکن من وامیرزن وشوهرمیشیم…
بادستم توسرش زدم وگفتم:خاک توسرشوهرندیده ات کنن!!ازاولشم همین جوری خاک برسربودی…نیگاه کن چه ذوقی کرده!!
بانیش بازگفت:واسه چی ذوق نکنم؟!شووربه اون خوبی تورکردم…تواین ۲ماه که باهم رفیق بودیم انقدعاشقش شدم که فکرمی کنم حتی نمی تونم یه دیقه بدون اون زندگی کنم…من بدون امیرهیچی نیستم!!من…
دوباره زدم توسرش وپریدم وسط حرفش:
– ببندبابا!!من ازاین مزخرفاتی که تومیگی سردرنمیارم!!
ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:بس که بی احساسی!!
خندیدم وازجام بلندشم…درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:احساس وبذار دم کوزه آبش وبخورخانوم!!احساس کیلوچنده؟!
و واردآشپزخونه شدم…ارغوانم پشت سرمن اومدتوآشپزخونه وروی صندلی نشست.
مثل اینکه شاهکارم ودیدم بود!!چون درحالیکه به هال اشاره می کرد،گفت:اون چه گندیه زدی؟!گلدون و واسه چی شکوندی؟!
این وکه گفت درد دلم تازه شد!! امروز ارغوان دانشگاه نیومده بودوازهیچی خبرنداشت!اخم غلیظی کردم وگفتم:هیچی باباانقدازدست حسینی حرصی بودم که زدم اون گلدون وشکوندم!
– وا!!!توام خلیا!!ازدست حسینی حرصی بودی اون گلدون بیچاره چه گناهی کرده بود؟!حالاواسه چی ازدستش شکاربودی؟!نکنه دوباره ازکلاس پرتت کرده بیرون؟؟
– کاش ازکلاس پرتم کرده بودبیرون! امروزدفترآموزش اعلام کردکه چه استادایی بایدراهنمای پایان نامه چه کسایی بشن…ازشانس خرکی منم حسینی شداستادراهنمام…امروز باهاش کلاس داشتم…کلاس که تموم شد،صدام کردکه برم پیشش…رفتم پیشش برگشته بهم میگه من سرم شلوغه ممکنه نتونم به خوبی راهنماییت کنم…پس حالاکه بارادوین همسایه شدی ازاون کمک بخواه…
این وکه گفتم،ارغوان ازخنده پهن زمین شد!!عصبی گفتم:کجای حرف من خنده داشت؟!هان؟؟
درحالیکه به زور سعی داشت،خنده اش وجمع کنه گفت:آخه حسینی که می دونه شماباهم دشمنید پس واسه چی بهت گفته که بری ازرادوین کمک بخوای؟!
– چه می دونم؟!لابدکرم داره!
ارغوان باخنده گفت:فرضش وبکن…تو بری به رادوین بگی توروخدابیامن وکمک کن!!
وازخنده ترکید!!این چراهی می خنده؟!بدبخت شدن منم مگه خنده داره؟!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:صدسال سیاهم حاضرنیستم برم ازرادوین کمک بخوام!!
– پس می خوای چه غلطی کنی؟!چجوری پایان نامه تحویل میدی؟!
– گوربابای پایان نامه!!خودم یه کاریش میکنم…اگه قبول شدکه هیچی…اگرم قبول نشدبیخیال درس ودانشگاهم میشم ومیرم پیش مامان اینا!
– اگه درست وتموم نکنی وبری لندن خاله مریم پوستت ومی کَنِه!!
اخمی کردم وگفتم:پوستم کنده بشه بهترازاینه که جلوی رادوین سرخم کنم و ازش بخوام کمکم کنه!
– رهاتوروخدا ازاین غرور مسخره ات دست بردار!!اگه توازرادوین کمک بخوای هیچ اتفاقی نمیفته فقط پایان نامه ات سریع ترتموم میشه ومیره پی کارش.
– این غرورمسخره ای که توازحرف میزنی به من این اجازه رونمیده که ازرادوین کمک بخوام…
ارغوان ازجاش بلندشدوبه سمت یخچال رفت…درش وبازکردوروبه من گفت:هم توغلط می کنی هم اون غرورمسخره ات!!رهاتوروبه خدا این دشمنی مسخره روتمومش کن!تو ورادوین الان همسایه اید…رادوین به جای داییش داره ازتومراقبت میکنه پس دیگه نبایدمثل سابق ازش متنفرباشی.
هیچی نگفتم وسرم وانداختم پایین.باانگشتای دستم بازی می کردم…یعنی بایدبرم پیش رادوین وازش کمک بخوام؟!بایدبه این دشمنی خاتمه بدم؟؟اصلااگه من برم پیش رادوین اون چه رفتاری باهام میکنه؟!قبول میکنه به من کمک کنه؟!
– توفریزرت مرغ داری؟!
#34
صدای ارغوان من وبه خودم آورد.بهش نگاه کردم وباتعجب گفتم:مرغ میخوای چیکار؟!
لبخندی زدودرحالیکه توی فریزرومی گشت گفت:می خوام یه غذای مَشت درست کنم تاتوببریش واسه رادوین…
من برای رادوین غذاببرم؟!صدسال سیاه!!!کاردبخوره تواون شکمش.
اخمی کردم وعصبانی گفتم:من واسه چی بایدبرای رادوین غذاببرم؟!
لبخندش وپررنگ ترکردودرحالیکه مرغ وازتوی فریزربیرون میاورد،گفت:به خاطرپایان نامه ات…به خاطرخودت…به خاطرخونواده ات…توبایدزودتراین پایان نامه کوفتی وتحویل بدی وبری!!می فهمی؟!!بی احساس نباش رها…دلت واسه مامانت تنگ نشده؟!بابات؟اشکان؟!ازهمه مهمترواسه سارا؟!
بااومدن اسم ساراچشمام پرازاشک شد…چقد دلم واسه همشون تنگ شده!!اشکم جاری شد.پربغض گفتم:توازکجامی دونی دلم واسشون تنگ نشده؟!تنگ شده…خیلیم تنگ شده!!کاش منم باخودشون می بردن!!چرامن وتنهاگذاشتن ورفتن؟!من طاقت تنهایی ندارم…نمی تونم…
ودیگه نتونستم ادامه بدم وزدم زیرگریه!!ارغوان به سمتم اومدومن وکشیدتوبغلش.درحالیکه سرم و*نو ا زش * می کرد،مهربون گفت:قربون اون دلت برم که تنگ شده!!گریه نکن رها…اینجوری فقط خودت اذیت میشی!!گریه نکن عزیزم.
ومن وازآغوشش بیرون کشیدوبه صورتم خیره شد.اشکام وپاک کردوبایه لبخندروی لبش گفت:به خاطرهمین دل تنگیته که میگم ازرادوین کمکم بخواه!!اگه رادوین کمکت کنه پایان نامه ات وزودترتحویل میدی ومیری!!!حالام من می خوام یه غذای خوشمزه واسش درست کنم…وختی درست شدتومثل یه لیدی باشخصیت غذارومیبری واسه رادوین ومیگی خودم درستش کردم وبرات آوردم…یه ذره چاپلوسی میکنی وبعدم ازش می خوای که کمکت کنه!!مطمئن باش نه نمیاره…هرمردی بادیدن غذاتسلیم میشه!!
دهن بازکردم تاچیزی بگم که انگشت اشاره اش وگذاشت روی لبم. گفت:هیس!!هیچی نگو…مثل یه دخترخوب اینجابشین تاغذاحاضربشه وبعدم برو پیش رادوین!!نه بیاری ناراحت میشم…
ومنتظرجواب من نشدوبه سمت مرغ رفت وشروع کردبه غذادرست کردن.
– به به!!ببین چی درست کردم…انقدخوشمزه شده که انگشتاشم باهاش میخوره!!
وسینی که توش یه بشقاب برنج وکنارش یه بشقاب مرغ ویه لیوان دوغ ویه کاسه آب مرغ بودوقاشق وچنگال ووبه سمتم گرفت.
لبخندی زدم وسینی وازش گرفتم…درحالیکه مرغ وبومی کشیدم،گفتم:اوم!!چه بوی خوبی…کاردبخوره به شکم رادوین که بایدغذابه این خوشمزگی وبخوره!!منم دلم خواست…
خندیدوگفت:باشه شکمو…زیاد درست کردم.برای توام هست!!
لبخندم وپررنگ ترکردم وباذوق گفتم:ایول داری اری!!
اونم لبخندی زدو دستش وگذاشت پشتم وبایه حرکت ازخونه پرتم کردبیرون…دیوونه!!نزدیک بودسینی غذاازدستم بیفته…اگه دیرجنبیده بودم الان مرغ به این خوشمزگی روی زمین ولوبود!! اخمی کردم وگفتم:چته روانی؟!چراوحشی بازی درمیاری؟؟؟
شیطون خندیدوگفت:حالادیگه بی حساب شدیم…تاتوباشی که دیگه من وپرت نکنی توخونه!!(باهام بای بای کردوادامه دادSmileمواظب خودت باش…نقشت وخوب بازی کن وچاپلوسی وهم فراموش نکن…
ودروبست!!
رفیقمم مثل خودم خله!!!لبخندی به دربسته خونه زدم وبه سمت درخونه رادوین رفتم…
نمی دونم چرا استرس داشتم…نکنه رادوین توخونه راهم نده وبگه من کمکت نمی کنم؟!اگه ضایعم کنه چی؟!اگه بگیرتم زیرمشت ولگد؟!بروبابا…اون غلط میکنه من وبزنه!! فوق فوقش میگه نه ومنم شیک ومجلسی میگم باشه ومیام بیرون!!
چشمام وبستم ویه نفس عمیق کشیدم تاازاسترسم کم بشه!
دستم وبردم سمت زنگ وزنگ وزدم…یه دقیقه بعد رادوین دروبازکرد!!اوه…حالایکی ندونه فکرمیکنه خونه اش ۱۰۰۰ متره که انقد دیردروبازکرده!!
بایه لبخندروی لبم خیره شده بودم بهش!یه شلواراسپرت ویه تی شرت پوشیده بود!!مثل دفعه قبل که اومدم کادوی سحروبهش بدم، باکلاس وشیک بود.
رادوین که ازنگاه های خیره من خسته شده بود،پوفی کشیدوگفت:کاری داشتی؟!
بچه پررو سلام بلدنیس؟!بی ادب…
وقتی دیدم اون سلام نکرد،خودمم ازخیرسلام کردن گذاشتم وبه چشماش خیره شدم ومهربون گفتم:آره…
ازلحنم تعجب کرده بود…متعجب گفت:مطمئنی که بامن کارداری؟!
سرم وبه علامت تاییدتکون دادم.اخمی کردوگفت:خیلی خوب!!بگو می شنوم.
ایش!!ببین چجوری واسه من کلاس میذاره ها!!!بچه پررودلم میخواد همچین بزنم تودهنت تادندونات بره توشکمت…اماخب به خاطرپایان نامه امم که شده بایدهرخفتی وبه جون بخرم!!خداهیچ بنده ای ومحتاج گودزیلاهانکنه!!بلندبگوآمین .
لبخندم وپررنگ ترکردم وباچشمام به سینی توی دستم اشاره کردم وگفتم:واست غذاآوردم!!
این دفعه دیگه واقعارفته بودتوشوک!!درحالیکه بادهن بازوچشمای گردشده به غذانگاه می کرد،گفت:این وبرای من آوردی؟!
سری تکون دادم وگفتم:آره.نوش جونت!!
نگاهش وازغذابرداشت ودوخت به چشمای من!مشکوک گفت:ازکجامطمئن باشم که مثل اون معجونت چیزی توش نریخته باشی؟!
اخمی کردم وگفتم:هیچی توش نریختم!!دلیلی نداره چیزی توش بریزم…اون دفعه به خاطراین اذیتت کردم که کیکم وخورده بودی ولی الان قصداذیت کردنت وندارم!!
اخمی کردوگفت:باورنمی کنم!!
غلط کردی که باورنمی کنی!!پسره چلغوز.
به زورلبخندی زدم وگفتم:هیچی توش نریختم…به جون خودم وخودت پاک پاکه!!
به چشمام خیره شدوچیزی نگفت…منم ازاین سکوتش استفاده کردم وگفتم:نمی خوای تعارف کنی بیام تو؟!
مثل بچه خنگاگفت:بیای تو؟!
لبخندی زدم وگفتم:آره…اشکالی داره؟!
متعجب ازجلوی درکناررفت وگفت:نه…بیاتو!
منم واردخونه وشدم ورادوین دروبست.باچشمام همه جارو زیرنظرگرفتم…ساخت خونه رادوین باخونه من فرق می کردولی تقریباهمون اندازه بود…دوتااتاق خواب ویه آشپزخونه نقلی وهال…خاک توسرخرش کنن!!انگارتوخونه بمب ترکیده!!کف هال پرکاغذه وروی مبلاهم کلی لباس ریخته…یه سری جعبه پیتزا وآشغال ساندویچ هم روی مبلا وزمین پخش وپلاس…روی اپن آشپزخونه هم پرظرف نشسته اس!!مرده شورت وببرن…کثیف ش*بدون پوشش*ه!!
روبه من گفت:ببخشیدکه اینجایه ذره بهم ریخته اس!!
یه ذره؟!همش یه ذره؟!!!!شتربابارش اینجاگم میشه اون وقت تومیگی یه ذره بهم ریخته اس؟!گودزیلای کثیف!!
لبخندزورکی زدم وگفتم:نه بابا…کجاش بهم ریخته اس؟!خیلیم تمیزه!!
جون عمه ام!!
به سمت مبلارفت وهمه لباسارو ازروشون برداشت….بایه حرکت پرتشون کردروی زمین وگفت:بیابشین!!
پسره کثیف!!!اینم کاره تومیکنی؟!جونت درمیاداون لباسایی که ازروی مبلا برداشتی و بذاری سرجاشون!؟؟؟من موندم این رادوین بی شعورچرا بیرون ازخونه و حتی توی خونه اش انقدخوش تیپه وبه خودش میرسه ولی خونه اش عین بازارشامه!!!خب می تونه یه کاری بکنه…این که یه عالمه دوست دخترداره،هرچندروزیه باربه یکیشون بگه بیادخونه اش وتمیزکنه…اوناهم ازخداخواسته قبول می کنن!!راه حل خوبیه ها!!
– نمی شینی؟!
صدای رادوین من وبه خودم آورد…به سمت مبل یه نفره رفتم ونشستم…یه سری برگه ولباس روی میزعسلی وسط هال بود!!کنارشون زدم وسینی غذاروگذاشتم روی میز.
روبه رادوین گفتم:ناهارخوردی؟!
باذوق به غذازل زدوگفت:نه اتفاقا!!می خواستم زنگ بزنم واسم پیتزابیارن.
اخمی کردم وبه جعبه پیتزاهای روی مبل وزمین اشاره کردم وگفتم:این همه پیتزاخوردی نترکیدی؟!
لبخندی زدودرحالیکه روی برنجش آب مرغ می ریخت،گفت:چرا بابا!!ولی کیه که واسم غذابپزه؟!مجبورم فست فودبخورم!
ویه تیکه مرغ ازتوی بشقاب بیرون آوردوگذاشتش روی برنجش وباولع شروع کردبه غذاخوردن!!این ازقحطی چیزی فرارکرده؟!باذوق تندتندغذامی خورد!!!من موندم نفس کم نیاورده بااین سرعت غذامی خوره؟!پسره گودزیلای شکمو!!وقتی داشت غذامی خوردزل زده بودم بهش…
اخمی کردوگفت:تاآخرغذاخوردنم میخوای زل بزنی بهم؟!کوفتم شدباباهرچی خوردم!
نگاهم وازش گرفتم وهیچی نگفتم…خب راست می گفت دیگه برای چی نگاهش می کنم؟!شایداگه منم جای رادوین بودم وهمش فست فودمی خوردم،بادیدن یه غذای خونگی انقدذوق می کردم وباولع غذامی خوردم!!بیخیال بابا…نگاهش نمی کنم تاهرچقددل می خوادغذابخوره وخودش وخفه کنه!!
درعرض ۵دقیقه تمام محتویات توی سینی نفله شده بودن!!
رادوین به پشتی مبل تیکه دادودرحالیکه دستش روی شکمش بود،بارضایت گفت:وای دستت دردنکنه…یه هفته ای میشدکه درست وحسابی غذانخورده بودم!یاهمش ازبیرون غذامی گرفتم یاواسه خودم حاضری درست می کردم…دستت طلا!!خیلی خوشمزه بود…برعکس قیافه واخلاق وهیکل ودرکل همه چیزت دست پختت حرف نداره…معرکه بود!!
دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!گودزیلای بی ریخت…قیافه واخلاق وهیکل من بده؟!غلط کردی…مثلاخودت خیلی خوبی که به من توهین میکنی؟!بی ادب بی شعوربی شخصیت! ایشاا… هرچی خوردی کوفتت بشه…غذای ارغوان گیر کنه سرگلوت خفه بشی!
خیلی ازدستش عصبی بودم!!نفس عمیقی کشیدم تاعصبانیتم وفروکش کنم.
رادوین سرش وتکیه دادبه پشتی مبل وچشماش وبست…یه لبخنروی لبش بود!!بچه پرروگرفته اون همه غذارودرعرض چنددقیقه نفله کرده وتازه بعدشم به من توهین کرده،حالاواسه من لبخندژکوندمیزنه!!!
باهمون چشمای بسته گفت:چی ازم می خوای؟!
این ازکجافهمیدکه من ازش یه چیزی می خوام؟!اینم سواله تومی پرسی؟!نه واقعاسواله؟!وقتی کسی که به خونت تشنه اس یهو واست غذامیاره وباهات مهربون میشه،معلومه یه چیزی ازت می خواددیگه!!
سکوت من وکه دید،چشماش وبازکردوتیکه اش وازمبل گرفت…به طرفم خم شدوزل زدتوچشمام.گفت:می دونی که می دونم توالکی بامن مهربون نمیشی…مهربون شدن تومی تونه ۲دلیل داشته باشه…ممکنه نقشه باشه که کارامروزتونقشه نیس…امادلیل دوم…ممکنه که توازم یه چیزی بخوای…(مشکوک نگاهم کردوگفتSmileچی می خوای؟!
عین کارآگاه های آگاهی حرف میزد…آب دهنم وقورت دادم ونفس عمیقی کشیدم.زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:راستش…راستش من…من ازت می خوام که…یعنی…
اخمی کردوگفت:چرا تته پته می کنی؟!مثل بچه آدم حرفت وبزن…چی می خوای؟!
توچشمای عسلیش خیره شدم…چشمایی که حالابهم زل زده بودن.نمی دونم چرانمی تونستم حرفم وبزنم…شایددلم نمی خواست غرورم وکناربذارم وازرادوین خواهش کنم یاشایدم ازواکنش رادوین بعدازشنیدن خواهشم می ترسیدم!!اگه بگه نه چی؟!من بایدچی کارکنم؟؟
رادوین که تعللم ودید،آروم گفت:می ترسی حرفت وبزنی؟!
آخ گل گفتی رادی!!اگه یه بارتوکل عمرت یه حرف درست زده باشی همینه!!
مثل کرولالاسری به علامت تاییدتکون دادم…لبخندی زدوگفت:نترس…به خاطرغذای خوشمزه ای که بهم دادی کاری باهات ندارم!!حرفت وبزن…راحت باش.توکه خدای روبودی!!همیشه هربلایی که دلت خواسته سرم آوردی!!حالاچی شده ازمن می ترسی؟!
حرفایی که زد باعث شد اخمی روی پیشونیم نقش ببنده…جرئت پیدا کردم وخودمم وجمع وجور کردم…باحرفایی که زد،دوباره شجاعتم وبه دست آوردم وگفتم:الانم ازت نمی ترسم…
پوزخندی زدوگفت:خب پس حرفت وبزن خانوم شجاع!!
پوزخندش بدجورروی مخم بود…وقتی پوزخندمی زنه دلم می خوادخرخره اش وبجوئم!!
توچشماش خیره شدم ودهنم وبازکردم:
– امروزتوی دانشگاه بهمون گفتن یواش یواش به فکرپایان نامه اممون باشیم…استادرهنمای منم شده استادحسینی…راستش…راستش من بایدسریع لیسانسم وبگیرم وبرم پیش خونواده ام…برای گرفتن لیسانسمم بایدپایان نامه ام وتحویل بدم!
رادوین سری تکون دادوخونسردگفت:خب این چیزایی که گفتی چه ربطی به من داره؟!
اخمی کردم وگفتم:امروزباحسینی کلاس داشتم…بعدازکلاس صدام کردتابرم پیشش…وختی رفتم پیشش بهم گفت که…گفت که…
اخمی کردوگفت:گفت که؟!
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:گفت که تعداد دانشجوهایی که استادراهنماشونه خیلی زیاده واسه همینم…واسه همینم سرش شلوغه وشایدنتونه به خوبی کمکم کنه…گفت که حالاکه باتوهمسایه شدم، می تونم ازت کمک بخوام!!
بااین حرفم رادوین زدزیرخنده!!ای خداکجای حرفایی که من میزنم خنده داره که ارغوان ورادوین می خندن؟!
خنده اش که تموم شد،بی تفاوت گفت:خب توحالاازمن چی می خوای؟!
پوزخندی زدم وگفتم:به نظرت چی می تونم ازت بخوام؟!!!
اخمی کردوپرسید:که کمکت کنم؟!
سری به علامت تاییدتکون دادم…اخمش غلیظ ترشدوازجاش بلندشد.به سمت پنجره هال رفت وروبروی پنجره پشت به من ایستاد…دستاش وکردتوی جیب شلوارش…گفت:من خودم به اندازه کافی بدبختی دارم!!کارای شرکت…مراقبت ازتو…
– دوس دخترات!!
این حرفم وکه شنیدبه سمتم چرخیدوگفت:البته…دوس دخترام وداشت یادم می رفت!!درهرصورت من نمی تونم کمکت کنم…نه اینکه به خاطردشمنی که باهات دارم بگم نه…من وقت سرخاروندن ندارم چه برسه به اینکه بخوام به توکمک کنم!!
به درک!!!کمک نمی کنه که نمی کنی…چیکارت کنم؟!به پات بیفتم بگم توروخداکمکم کن؟!گورباباش که کمک نمیکنه…به جهنم…به درک اسفل السافلین!!!
ازجام بلندشدم وسینی وازروی میزبرداشتم…اخمی کردم وگفتم:باشه…پس فعلا!!
وبه سمت دررفتم…بادقت قدم برمی داشتم که نکنه یه وقت پام بره روی برگه های آقای گودزیلای ش*بدون پوشش*ه!!
به دررسیدم…دستم وبردم سمت دست گیره وخواستم دروبازکنم که صدای رادوین اومد:
– من گفتم نه تونبایدیه خواهش کوچولوبکنی؟!
به سمتش چرخیدم وپوزخندی زدم…گفتم:تااینجاشم کلی غرورم وکنارگذاشتم که اومدم بهت غذادادم وازت خواهش کردم…قبول نمیکنی نکن به درک!!
وروم وازش برگردوندم وخواستم دروبازکنم که گفت: باشه قبوله!!
وا!!چی قبوله؟!این که توپایان نامه ام کمکم کنه؟!!این که گفت من سرم شلوغه…تواین چنددقیقه چه اتفاقی افتادکه یهونظرش عوض شد؟!!
باتعجب به سمتش برگشتم…لبخندی روی *صورت* بود.باقدمای بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد.باچشمای عسلیش زل زدتوچشمام وگفت:قبول می کنم کمکت کنم ولی…
داشتم ازخوشحالی پس میفتادم…دلم می خواست برم شالاپ شالاپ بوسش کنم ولی خب دیگه خیلی ضایع بود!!
باذوق وکنجکاوی پرسیدم:ولی چی؟!
لبخندشیطونی زدوگفت:بایدهرشب بیای خونه ام واسم غذادرست کنی…عاشق دستپختت شدم…(وشیطون ادامه دادSmileالبته فقط دستپختت خودت که غیرقابل تحملی!!
چی؟!!!مگه من کُلفَتِشم پاشم بیام خونه اش غذادرست کنم؟!!!حالامگه می خوادچه غلطی بکنه که من بایدهرشب بیام واسش شام بپزم؟!!اصلامن چجوری واسش غذادرست کنم؟!من حتی بلدنیستم یه برنج بپزم…اون وقت چجوری می خوام هرشب بیام واسه این گودزیلای شکموی ش*بدون پوشش*ه غذادرست کنم؟!!ای مرده شورت وببرن اری بااین تِز دادنت!!این دیوونه فکرکرده من غذارو درست کردم…
– چی شد؟!قبول نمی کنی؟!!!
صدای رادوین من وبه خودم آورد…چی بایدبهش بگم!؟بگم نه؟؟بگم من بلدنیستم غذادرست کنم واین مرغم اری پخته؟!!اگه اینجوری بگم که دیگه کمکم نمی کنه!!خب چی بهش بگم؟!بگم قبوله؟!بگم میام برات غذامی پزم؟؟؟؟اگه قبول کنم فرداشب کوفت بهش بدم بخوره؟!!آخه من وچه به غذادرست کردن؟!!اگه قبول کنم چی بریزم توخیکش؟؟بایدراستش وبگم…بایدبگم که غذای امروزومن درست نکردم!
رادوین منتظربه من خیره شده بود…به چشماش زل زدم وگفتم:راستش…راستش من…اونقدارییم که توفکرمی کنی دست پختم خوب نیس یعنی اصلابلدنیستم غذادرست کنم…غذای…
رادوین لبخندی زدوپریدوسط حرفم:شکسته نفسی می فرمایین!!غذای امروزت محشربود دختر…اون وخ تومیگی بلدنیستی غذادرست کنی؟!دست پختت حرف نداره!!
وبدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده،درخونه روبازکردودستش وگذاشت پشتم…ازخونه پرتم کردبیرون…ازتوی جاکلیدی یه کلیدبیرون آورد وداد دستم. بانیش بازگفت:این کلیدیدکی خونمه…فردابیاواسم غذادرست کن!!خداحافظ.
ودروبست.
باتعجب وناباوری به دربسته روبروم خیره شده بودم…یعنی الکی الکی شدم کلفت آقارادوین؟!ایش!!کاردبخوره به شکمش ایشاا…!!اصلاچرا من بایدبرم واسش غذادرست کنم؟!نه که من چقدم بلدم غذابپزم!!!چه رویی داره این بشر… بچه پررو کلید یدکی خونه اش و داده به من تا واسش خرحمالی کنم!!حتی نذاشت حرفم وبزنم وبهش بگم که غذای امروزو اری درست کرده…ازخونه پرتم کردبیرون!!مرده شورش وببرن…گودزیلای بی ریخت ش*بدون پوشش*ه کثیف شکموی پررو!!
نگاهم وازدرگرفتم ودوختم به کلیدتوی دستم…
هیچ وقت به ذهنمم خطورنکرده بودکه ممکنه یه روزرادوین کلیدخونش وبهم بده تابیام واسش کلفتی کنم!!ای خدا…من بااین همه غرورودَک وپُزم جلوی رادوین،فرداپاشم برم خونه اش واسش غذادرست کنم؟!آخه این انصافه؟!
ازحرص کلیدوتوی دستم فشاردادم وباقیافه مچاله به سمت درخونه خودم رفتم.زنگ دروزدم…به ثانیه نکشیدکه ارغوان دروبازکرد.
بانیش باززل زده بودبهم ومنتظربود…سینی توی دستم وبه دستش دادم…
بادستم کنارش زدم و واردخونه شدم.دروبست وپشت سرم اومد.گفت:چی شد؟!
کلافه روی مبل نشستم وگفتم:چی،چی شد؟!
اخمی کردوکنارم روی مبل نشست…سینی وگذاشت روی میزوگفت:رادوین چی گفت؟!قبول کرد؟؟
– آره!!
باذوق جیغ خفیفی کشیدوگفت:وای!!!قبول کرد؟؟؟رادوین قبول کرده اون وخ توانقد دٍپی؟!خاک توسرخرت کنن…دیگه چی می خوای ازاین بهتر؟؟!
پوفی کشیدم وسرم تکیه دادم به پشتی مبل…گفتم:می خواستم صدسال سیاه قبول نکنه…پسره بی شعورش*بدون پوشش*ه گفت به شرطی کمکت می کنم که هرشب بیای خونه ام واسم غذابپزی…کُلفَت مُفت گیرآورده!!بهش گفتم من بلدنیستم غذادرست کنم…برگشته میگه شکسته نفسی می فرمایید.دست پختت محشره!!زهرمارودست پختت محشره…من که اسکل نیستم شکسته نفسی کنم…وختی میگم بلدنیستم غذابپزم یعنی بلدنیستم…نفله شکموی گودزیلا!!تازه آقاکلید یدک خونه اشم داده به من تابه نحواحسنت واسش خرحمالی کنم…
یهوارغوان ازخنده ترکید!!
کوفت…زهرمار…روآب بخندی!!تقصیرهمین اری بودکه این جوری شددیگه!!
آرنجم وتوی پهلوش فروکردم وعصبی گفتم:مرگ!!مگه بدبخت شدن من خنده داره که توهی می خندی؟!خاک توسرت کنن بااین نقشه کشیدنت.مرده شورت وببرن!!خودم سنگ قبرت وبشورم الهی!!اینم نقشه بودتوکشیدی؟!به این فکرنکردی که ممکنه من وبدبخت تراز اینی که هستم بکنی؟!حالامنه بیچاره چجوری واسه رادوین غذادرست کنم؟!هان؟!
ارغوان هنوزداشت می خندید!!انقدخندیده بودکه ازچشماش اشک میومد!!دختره روانی…معلوم نیس به چی می خنده.کلفت شدن من گریه داره نه خنده!!
دستی به چشماش کشیدواشکش وپاک کرد…درحالیکه سعی می کرد،دیگه نخنده روبه من گفت:منه بیچاره ازکجامی دونستم که رادوین همچین شرطی واست میذاره؟!من که کف دستم وبونکرده بودم توقراره بشی کلفت رادوین!!
وزدزیرخنده!!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شدخفه شه…لبش وبه دندون گرفته بودتانخنده ولی صورتش قرمزشده بود…ازخنده درحال انفجاربود!!
اخمی کردم وگفتم:روآب بخندی!!!
– خب حالاچه غلطی می خوای بکنی؟!چه کوفتی می خوای برای رادوین درست کنی؟؟!
عصبی گفتم:کوفت باسُس اضافه!!چه می دونم؟!!اصلامن واسه چی باید براش غذادرست کنم؟!این گندوتو زدی وخودتم بایدجمعش کنی…اون ازدست پخت توخوشش اومده…پس خودت بایدواسش غذابپزی!!
ارغوان لبخندشیطونی زدوگفت: من فرداباآقامون قراردارم…نمی تونم بیام واسه رادوین غذابپزم!!غذادرست کردن واسه رادوین دست خودت ومی بوسه.تازه من این گندونزدم که بخوام جمعش کنم!!خودت خربازی درآوردی وبهش نگفتی غذاروخودت درست نکردی پس خودتم جمعش کن.
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:مرده شورت وببرن!!حالامن چه گِلی به سرم بگیرم؟!فرداشب چی بهش بدم کوفت کنه؟!
– اگه بخوای می تونم بهت یادبدم که غذادرست کنی…
سری تکون دادم وگفتم:باشه بابا!!همونم بهم یادبدی غنیمته!!
ارغوان لبخندی زدوگفت:خب حالاچی می خوای واسش درست کنی؟!
– یه چیزآسون!!
#35
کمی فکرکردوگفت:ماکارونی خوبه؟!
سری به علامت تایید تکون دادم وازغوانم شروع کردبه توضیح دادن.
خسته وکوفته ازدانشگاه به خونه برگشتم…کلیدوانداختم توقفل و واردخونه شدم…نگاهی به ساعت انداختم.هفت شده!!خاک توگورم شد!!من کی برم واسه رادوین غذابپزم؟!
کیفم وروی مبل انداختم وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم…بایدمواداولیه ماکارونی وبرمی داشتم تابرم واسش غذابپزم…دلم نمی خواست برم ازخونه رادوین چیزمیزبردارم!همین جاوسایل وبرمیدارم ومی برم خونه رادوین درست می کنم…اصلامن نمی دونم چه اصراریه که خونه رادوین غذابپزم؟!خب همین جامی پزم وشب که اومدمی برم میدم بهش دیگه!!چه می دونم رادوینه دیگه…خل وچله!!
وسایل وگذاشتم تویه پلاستیک وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم وازخونه خارج شدم…به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم…
چشمم خوردبه بازارشام توی خونه!!!وای خدایا من چجوری تواین بَل بَشو غذا بپزم؟!خاک توسرت کنن رادوین خره!!توکه می دونستی من دارم میام اینجالااقل یه دستی به سروگوش این خونه چلغوزت می کشیدی!!
واردخونه شدم ودروپشت سرم بستم…بانهایت دقت قدم برمی داشتم تایه وقت پام نره روی کاغذا ولباسای آقا!!به آشپزخونه رفتم و وسایل تودستم وگذاشتم روی اپن…
آشپزخونه اش انقدکثیف وش*بدون پوشش*ه پ*بدون پوشش*ه بودکه جاواسه سوزن انداختن نبود!!خب الان من چجوری اینجاغذادرست کنم؟!هان؟!گوربه گوربشی الهی رادوین!!!
مجبورم اینجاروتمیزکنم وبعدشروع کنم به غذادرست کردن!!الکی الکی شدیم کلفت آقارادوین!!
ازوقت تلف کردن دست کشیدم وشروع کردم به تمیزکردن آشپزخونه!!نمردیم وکلفتم شدیم!!
خلاصه بعدازیه ساعت خرحمالی آشپزخونه اش شدمثل یه دسته گل!!باچشمم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم ودستی به عرق پیشونیم کشیدم…وای خدا دارم ازخستگی میمیرم!!خداازت نگذره رادوین که به خاطریه پایان نامه من وبه این فلاکت رسوندی!!
ازخستگی،به دریخچال تکیه دادم وزل زدم به روبروم…داشتم تودلم به رادوین فحش می دادم که یهوچشمم خوردبه یه قاب عکس روی دیوار هال!!این عکسه یهوازکجاپیداش شد؟!قبلاهم بود؟!پس چرادفعه قبل که اومدم ندیدمش؟!!اوهو…ببین چه عکسیم گرفته ازخودش!!
اَه اَه اَه!!خدایاچرااین بشرو انقدخودشیفته آفریدی؟!
یه کت کوتاه مشکی پوشیده بودتابالای زانوش…یه شلوارجین مشکی ساده ویه عینک دودی شیک روی چشمش!!
دستاش وکرده بودتوجیب شلوارش وبه افق نگاه می کرد!!لب دریابود…آسمون سرخ بودوخورشیدداشت غروب می کرد…خیلی قشنگ بود!!رادوینم خیره شده بودبه غروب آفتاب وعکس گرفته بود!!عکسش خیلی جیگربود!!
جیگره؟عکس این؟!رادوین خره رومیگی؟!بروبابا…اخمی کردم وزبونی برای عکس روی دیواردرآوردم!!!پسره خودشیفته چلغوزبی ریخت!!!به جای اینکه به افق خیره بشی وازخودت عکس بگیری وبعدشم عکست وبزنی به دیوارخونه ات،این بازارشام وجمع وجورکن تامنه بیچاره مجبورنشم واست خرحمالی کنم!!
بالاخره دست ازنگاه کردن به عکس گودزیلا برداشتم ویه قابلمه ازتوی کابینت بیرون آوردم وبه سمت وسایلم رفتم که روی اپن بودن…بادقت واحتیاط شروع کردم به غذادرست کردن!!
**********
درقابلمه روبرداشتم ونگاهی به ماکارونی های وارفته وزردرنگ توش انداختم!!
اَه حالم به هم خورد!!این چیه من درست کردم؟!ماکارونیه؟!نه بابا ماکارونی غلط کنه این شکلی باشه…اینایه سری کرمن که مریض شدن رنگشون زردشده!!هه هه هه الان فکرکردی خیلی بامزه ای مثلا؟!همین کرمای چلغوزومی خوای بدی به رادوین نوش جان کنه؟!پس چی بهش بدم؟!بره بریون؟!برو بابا…همینم ازسرش زیادیه!!
صدای چرخش کلیدتوی قفل درمن وبه خودم آورد…درقابلمه رو گذاشتم وبه سمت درچرخیدم…نگاهم افتادتونگاه رادوین.لبخندی روی لبش بود…دروبست وبه سمتم اومد…شیطون گفت:به سلام!!!خانوم کوزت چطورن؟!
به من گفت کوزت؟بی ادب پررو!!به جای دستت دردنکشنه!!
اخم غلیظی کردم وگفتم:اولا علیک سلام.دوماکه کوزت خودتی.سوماکه ۴ ساعت تمامه دارم اینجاجون می کنم،به نظرت می تونم خوب باشم؟!
لبخندشیطونی زدودرحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:دیگه بایدبه این وضعیت عادت کنی کوزت جون!!هرشب تویی واین خونه وغذادرست کردن برای بنده!!
وارد دستشویی شدودروبست!!
دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!بی شعور پرروخوبه دیده آشپزخونه اش داره ازتمیزی برق می زنه ها ولی یه تشکرخشک وخالیم ازم نکرد!!!مگه این قابلمه رو روی گازندیدپس چرا نگفت دستت دردنکنه غذادرست کردی؟!اصلایعنی چی که به من میگه کوزت جون؟!کوزت جون تویی واون دوس دخترای عین گودزیلات!!!
خیلی ازدستش عصبانی بودم…به سمت اُپِن رفتم وگوشی وکلیدم وبرداشتم…
به سمت درورودی رفتم تاگورم و گم کنم که آقاازدستشویی بیرون اومدن ونطق کردن:
– کجامیری رها؟!مگه نمی مونی بامن شام بخوری؟!
زرشک!!من بمونم باتوشام بخورم که چی بشه؟!من کیِ توام که بیام باهات شام بخورم؟!ننه اتم یادوس دخترت یاعمت؟!اصلاگذشته ازاین حرفامن لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم!!اَی!!!خودت بخورلذت ببر.
دستم وبردم سمت دستگیره دروبازش کردم…یهودست رادوین نشست روی دستم!!!
این به چه حقی دستش وگذاشت روی دست من؟!
سرم وبه ستمش چرخوندم که حالاکنارمن وایساده بود…اخمی کردم وچشم غره ای بهش رفتم تادستش وازروی دستم برداره ولی اون بچه پررودستش وکه برنداشت هیچ،همون طورکه دستش روی دستم بود دروبست ودست دیگه اش وگذاشت پشت کمرم!!به سمت آشپزخونه هدایتم کردوگفت:این همه زحمت کشیدی غذادرست کردی اون وخ می خوای شام نخورده بری؟!عمرا اگه بذارم!!
ودر یه چشم بهم زدن دستم وکشیدومن وبردتوآشپزخونه!!انقدمحکم دستم وگرفته بودکه زورم بهش نمی رسیددستم وازتودستش بیرون بکشم.
من وروی صندلی نشوندوبه سمت یخچال رفت…آب ودوغ وماست وترشی وبیرون آوردوگذاشت روی میز…به سمت قابلمه روی گازرفت ونیشش بازشد…روبه من گفت:به به!!بذارببینم چی پختی!!
قطعِ به یقین بادیدن اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چنان دادی سرم میزنه که روح عمه خانوم بابابزرگ خدابیامرز بابای مامانم بیادجلوی چشمم!!!
درحالکه قیافه ام مچاله شده بود،لبخندمصنوعی زدم وگفتم:همچینم خوب نشده ها!!یعنی…
نیشش شل ترشدوگفت:ای بابا!!توچقدشکسته نفسی می کنی!!!من مطمئنم بادیدن این غذاآب ازلب ولوچه ام آویزون میشه…
ودستش وبردسمت درقابلمه تابرش داره!!!
جیغ بلندی زدم وگفتم:نه!!!
رادوین باچشمای گردشده بهم زل زدوباتجب گفت:چته دیوونه؟!چراجیغ میزنی؟!خل بودی خل ترشدیا!!!
اخمی کردم وازجام بلندشدم…به سمتش رفتم وگفتم:وقتی بهت می گم خوب نشده یعنی خوب نشده پس هی نگوشکسته نفسی نکن…من چه شکسته نفسی دارم که باتو بکنم هان؟!می گم بدشده آقاجان…خیلیم بدشده!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:ای بابا…انقدخودت ودست کم نگیر!!مرغ دیروزت خیلی خوشمزه بود.مگه میشه غذای امشبت بدمزه باشه؟!حتماخوش مزه اس.
ودستش وبردسمت درقابلمه وقبل ازاینکه من بتونم عکس العملی نشون بدم،خیلی سریع درش وبرداشت!!!
چشمتون روزبدنبینه…وقتی نگاهش افتادبه اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چشماش شدقددوتاسیب زمینی!!!
درحالیکه به ماکارونی زل زده بود،باتعجب گفت:این چیه؟!
ازسرناچاری لبخندی زدم وگفتم:قراربودماکارونی باشه!!
نگاهش وازماکارونی برداشت ودوخت به چشمای من…زیرلب غرید:
– این چه شباهتی به ماکارونی داره؟!
پوزخندی زدم وعصبانی گفتم:مگه تونبودی هی می گفتی دست پختت معرکه اس ودوسش دارم وبادیدنش دهنم آب میفته؟!خب پس چراالان داری چرت وپرت میگی؟!گودزیلای بی ریخت این ماکارونیه…ما…کا…رو…نی!!۸ حَرفه…دست پخته منم هست!!حالام اگه می خوای می تونی بخوریش واگرم نمی خوای خب نخوربه درک اسفل السافلین!!
بایه متعجب گفت:من سردرنمیارم…غذای دیروزت به اون خوشمزگی بود ولی ماکارونی امشبت شبیه هرچیزی هست اِلا ماکارونی!!به نظرت این همه تناقض عجیب نیست؟!
نگاهم وازش گرفتم …به سمت صندلی رفتم وروش نشستم…عصبی وکلافه نگاهم دوختم به یه نقطه نامعلوم وگفتم:چرا عجیبه…خیلیم عجیبه!!اگه تومی ذاشتی دیروزهمه چی و واست توضیح بدم،الان این جوری نمیشد!!مرغی که دیروز خوردی دست پخت من نبودمال ارغوان بود…من حتی بلدنیستم یه سوسیس درست کنم!دیروزم بهت گفتم که دست پختم خوب نیست وبلدنیستم غذادرست کنم ولی تونذاشتی ادامه حرفم وبزنم ودم ازشکست نفسی واین چرت وپرتا زدی!!
به سمت صندلی روبروی من اومدوروش نشست…زل زدتوچشمام وگفت:خب آخه واسه چی غذایی که ارغوان درست کرده بودوبرای من آوردی؟!
توچشماش زل زدم…گفتم:چون ارغوان گفت!!من فکرنمی کردم که کمکم کنی…ارغوانم برای اینکه مثلاتو رونرم کنه غذاپخت وبه من گفت بیارمش برای تو!!می گفت مردا بادیدن غذاتسلیم میشن!!!
نگاهم وازش گرفتم ودوختم به گلدون روی میز…زیرلب گفتم:من خواستم راستش وبهت بگم ولی خودت نذاشتی!!حالام اصراری ندارم که کمکم کنی…وختی من نمی تونم غذادرست کنم پس توام کمکم نمی کنی دیگه!!
بدون اینکه بهش نگاه کنم ازجام بلندشدم…می خواستم ازخونه اش برم بیرون!دیگه دلیلی برای موندن نداشتم.
داشتم ازکنارش ردمی شدم تاازآشپزخونه برم بیرون که بادستاش مچ دستم وگرفت…بدون اینکه بهم نگاه کنه،گفت:معذرت می خوام…معذرت می خوام که نذاشتم حرفت وتموم کنی وراستش وبهم بگی…معذرت می خوام که مجبورت کردم بیای اینجاو این همه خودت وبه زحمت بندازی!!واسه همه چی معذرت می خوام…من واقعامتاسفم.
ازجاش بلندشدودرحالیکه مچ دستم تودستاش بود،روبروم وایساد…زل زدتوچشمام…به چشماش خیره شدم…بایه لحن متشکرگفت:مرسی بابت اومدنت…بااینکه بلدنبودی غذادرست کنی اومدی وزحمت کشیدی…ممنون!!
لبخندی زدوادامه داد:
– حالام بیامثل دوتاآدم باشخصیت ومتمدن بریم اون غذای مثلا ماکارونی توروبخوریم…
لبخندمصنوعی تحویلش دادم وگفتم:من نمی خورم خودت بخور!!من لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم!!!
بااین حرفم زدزیرخنده وگفت:چی؟!کرمای مریض بدحال رنگ پریده؟!
سری به علامت آره تکون دادم…دستم وکشیدومن وبه سمت صندلی برد…من ونشوندوگفت:شایدتونخوای لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده بزنی ولی من *ه و س* کردم بخورمشون!!
ومچ دستم و ول کردوبه سمت قابلمه غذارفت…یه بشقاب پرواسه خودش ریخت وگذاشتش روی میز..این دیوونه چجوری می خواداین همه کرم وبخوره؟!دیگه بیخیال رفتن شده بودم…دلم می خواست ببینم رادوین چجوری اون غذای مثلا ماکارونی من ومی خوره…اصلامی تونه بخورتش؟!!
روی صندلی نشست وچنگالش فروکردتوکرما!!
بادیدن اون کرماتوی چنگال،حس بدی بهم دست دادوقیافه ام مچاله شد…ولی رادوین باذوق وشوق چنگال وکردتودهنش!!
باقیافه مچاله ام گفتم:خوردیش؟!
درحالیکه به سختی کرمای تودهنش وقورت می داد وقیافه اش مچاله شده بود،سری به علامت تاییدتکون داد.
قورتشون دادوگفت:مزه اش خیلیم بدنیس…فقط یه ذره شوره…یه ذره هم همچین مزه اش به ماکارونی نمی خوره ولی درکل ازتوبیشترازاین انتظارنمیره…درسطح منگولی تواین دست پخت عالی محسوب میشه!!
دودقیقه مثل آدم رفتارکرده بودا!!!باخودم فکرمی کردم که مثل این جِنتِل منا همه غذاروتاتهش می خوره و حتی به رومم نمیاره که بدمزه اس…بعدازخوردنم بهم میگه فوق العاده بودلیدی!!!
زرشک!!!!!توهمات فانتزیم بخوره توسرم…اصلابه قیافه رادوین می خوره که انقدباشخصیت باشه؟!اونم بامن؟!
اخمی کردم وگفتم:خب نخور…کی مبجورت کرده بخوری؟!
گفتم الان برمی گرده میگه نه بابامن می خوام تاتهش وبخورم ومی خواستم شوخی کنم وخیلیم خوشمزه اس واین حرفاولی برخلاف همه توهمات من،رادوین به سمت پارچ دست بردویه لیوان آب برای خودش ریخت…طبق عادت همیشگیش یه نفس دادبالاوگذاشتش روی میز…لبخندشیطونی زدوگفت:فکرخوبیه!!ارزش خوردن نداره…بیخیال!!
وازروی صندلی بلندشدوازآشپزخونه بیرون رفت.
یعنی تواون لحظه دلم می خواست میزناهارخوری وازپهنابکنم توحلقش!!پسره چلغوزبی ادب!!غذای من ارزش خوردن نداره؟!توغلط کردی باهفت جدوآبادت!!خودت گفتی بیاواسم غذادرست کن…من که می خواستم بگم غذای دیروزکارمن نبوده ولی خوده بی شعورت نذاشتی!!
اخمی روی پیشونیم نشسته بودوبه بشقاب پرازکرم روبروم خیره شده بودم!!
گودزیلای بی رخت اگه نمی خوردی واسه چی این همه ماکارونی ریختی توبشقابت؟!مرض داری؟!!خوشت میادمن وحرص بدی؟!دارم برات رادوین خان!!!
ازجام بلندشدم وخواستم ازآشپزخونه برم بیرون که چشمم خوردبه چیزمیزای روی میز!!دیدم خیلی ضایعس ایناروهمین جوری بذارم وبرم…آب ودوغ وماشت وترشی وگذاشتم تویخچال وتمام ماکارونی توی بشقاب وقابلمه روخالی کردم توسطل آشغال!!این کرمای بدمزه روکی می خوره؟!!همون بهترکه توآشغالی باشن!!
ظرفاوقابلمه روشستم وکلیدخودم ورادوین وگوشیم وازروی اپن برداشتم وازآشپزخونه بیرون اومدم…انقدخسته بودم که داشتم غش می کردم!!خمیازه ای کشیدم وبه سمت رادوین رفتم که روی مبل روبروی تلویزیون نشسته بودوتلویزیون می دید.
گفتم:من دیگه دارم میرم…خداحافظ!!
نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به من…گفت:چه عجله ایه؟!بودی حالا!!
دوباره خمیازه ای کشیدم وگفتم:خیلی خوابم میاد…دارم ازخستگی میمیرم!!
لبخندی زدوگفت:برای اونم چاره دارم…توبشین روی مبل من میرم دوتاقهوه می ریزم باهم بخوریم…
اخمی کردم وگفتم:آفتاب ازکدوم طرف دراومده مهربون شدی؟!من قهوه دوس ندارم…الانم می خوام برم کپه مرگم وبذارم.
روم وازش برگردوندم وخواستم به سمت دربرم که گوشی رادوین زنگ خورد…زیرچشمی رادوین ومی پاییدم…به صفحه گوشیش نگاهی انداخت وبادیدن اسم طرف یه اخم غلیظ روی پیشونیش نشست…جواب دادوگفت:
– بله؟!!….مگه صدباربهت نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟!
وازجاش بلندشدودرحالیکه صحبت می کردبه طرف اتاق رفت…وارداتاق شدودروبست!!
انگارنه انگارکه منه بیچاره اینجام!!مثل بزسرش وانداخت پایین ورفت تواتاقش!!دیگه بی ادبی ازاین بیشتر؟!
اخمی به دربسته اتاقش کردم وخواستم به سمت درورودی برم که صدای دادرادوین بلندشد:
– کی ازت خواست که بیای اینجابه من کادوبدی؟!اصلاکدوم خری آدرس خونه جدیدمن وبه توداده؟!….سعیدغلط کرده باهفت جدوآبادش!!سحرمن اصلاحوصله ات وندارم…من تورونمی خوام!!زوره مگه؟!دیگه نمی خوامت…
به به به!!مثل اینکه سحرخانوم پشت خط تشریف دارن!!!
باشنیدن اسم سحرنیشم شل شدوبی اختیاربه سمت دراتاق رادوین رفتم…گوشم وچسبوندم به دروگوش دادم:
– سحر…یه دیقه زبون به دهن بگیربذارمنم حرف بزنم…من تورونمی بخشم…برای چی بایدببخشمت؟!هان؟؟؟سحردو باره پا*بدون پوشش* نرورواعصاب من!!چه زری زدی؟!خفه شو بینم…هرروز وهرشب بهم زنگ می زنی،هی واسطه می فرستی وکادوبهم میدی…که چی بشه؟!من دیگه تورونمی خوام…زورکه نیست!!من ازتوبدم اومده سحر…حالم ازت بهم می خوره…این وبفهم.گریه نکن!!دِ بهت می گم انقدزارنزن…من ازت متنفرم …متنفرم!!!می فهمی؟؟من تورودوس ندارم سحر!!دفعه های قبلم که زنگ زدی همه این حرفاروبهت زدم!!…چی؟!من بیام خواستگاری تو؟!دیگه چی؟؟؟امردیگه ای نداری؟من اگه یه روزی ازدواج کنم بایه دخترازدواج می کنم نه یه زنی مثل تو ؟!زنی که بایکی دیگه…(واین جمله اش وادامه ندادوعصبی ترازقبل دادزدSmileشریکمی درست،مدیرعامل شرکتمی درست،نصف سهام اون شرکت مال توئه درست،بهت مدیونم درست ولی این وبدون سحراگه یه باردیگه فقط یه باردیگه جلوی راهم سبزبشی،بهم زنگ بزنی یاپیغام پسغام بفرستی قیدآبرو واعتبارم ومی زنم ومی گیرمت زیرمشت ولگد!!…من تابه حال دست روهیچ دختری بلندنکردم ولی اگه بخوای بیشترازاین اذیتم کنی قاطی می کنم!!البته توکه دیگه دخترنیستی…
ورادوین ساکت شد…انگارداشت به حرفای سحرگوش می داد..ولی من. نمی تونستم بشنوم سحرچی داره میگه…چنددقیقه ای رادوین ساکت بودوفقط گوش می دادولی یه دفعه بازآتیشی شدودادزد:
– پول؟!پولت ومی خوای؟؟داری منت سرمن میذاری؟؟؟شده شرکت ومی فروشم تاپول توروبدم!!دلم نمی خوادزیردین توباشم…حالاهم بیشترازاین حوصله گوش کردن به چرندیات توروندارم…دیگه ازفردانمی خوادبیای شرکت!!اون شرکت به مدیرعاملی مثل تونیازی نداره…پولتم بهت میدم.فقط یه هفته بهم وقت بده!!
#36
ودیگه حرفی نزد…فکرکردم این بارم داره به حرفای سحرگوش میده واسه همینم گوشام وتیزترکردم تاشایدبشنوم سحرچی میگه ولی دیگه هیچ صدایی نمیومد!!وا…یهوچی شدجفتشون خفه خون گرفتن؟!
گوشم وچسبونده بودم به دروتمام تلاشم ومی کردم تاشایدیه صدایی بشنوم امادریغ ازیه زمزمه!!
یهودراتاق بازشدورادوین توچهارچوب درقرارگرفت!!!هول کردم وسیخ روبروش وایسادم!
اخم غلیظی روی پیشونیش بود…سرش وخم کردسمت من وخیره شدتوچشمام…زیرلب گفت:داشتی به حرفام گوش می کردی؟!
تک سرفه ای کردم وگفتم:معلومه که نه!!
پوزخندی زدوگفت:کاملامشخص بود!!!
وروش وازم برگردوندوبه اتاقش برگشت ولی این باردروبازگذاشت.
روی تخت نشست وباانگشتاش شقیقه اش وفشارداد…نفس عمیقی کشیدوچشماش وبست.
داشتم ازفوضولی میمردم!!خیلی دلم می خواست بدونم سحرچیکارکرد که رادوین انقدباهاش بده!!ولی مطمئن بودم اگه ازش بپرسم ازوسط نصفم می کنه!!
پس خفه خون گرفتم ویه قدم به داخل اتاق برداشتم…نگاهم ودورتادوراتاق چرخوندم وهمه چیزوزیرنظرگرفتم…یه تخت دونفره،یه آینه قدی ویه لپ تاپ روی میز…این اتاق که مال رادوین نیست…احتمالااتاق خواب محتشم وزنش بوده که تخت دونفره داره!!
همین جوری داشتم همه جارودیدمی زدم که نگاهم روی گیتاری که روی تخت بود ثابت موند!!گیتار؟!رادوین گیتارداره؟؟این گودزیلا گیتارمی زنه؟!نه بابا؟!!نکنه صدای سازی که اون شب توحیاط میومد،مال رادوین خره بود؟!!جانه من؟؟
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید:
– توبلدی گیتاربزنی؟!
بااین حرفم چشماش وبازکردونگاهش ودوخت به من…بایه صدای خفه گفت:آره…
نیشم تابناگوش بازشدوباذوق به سمت رادوین رفتم!!کنارش روی تخت نشستم ودستم ودرازکردم وگیتاروازروی تخت برداشتم…خیلی گیتارزدن و دوس داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفته بودم تایادبگیرم…باذوق وشوق سیماش ولمس می کردم وباشنیدن صداشون نیشم شل می شد!!
انقدباسیمای گیتار وررفتم که رادوین گفت:بسه بابا…پدراون گیتاربدبخت من ودرآوردی.
وتویه چشم به هم زدن گیتاروازم گرفت وگذاشتش کنارخودش…
بچه پرروی خسیس!!حالامثلاچی میشه من یه ذره به سیمای گیتارت دست بزنم؟!ایش!!
ناخواسته اخمی روی پیشونیم نقش بسته بود!!به دیوارروبروم خیره شدم ورفتم توفکر…
رادوین چراباسحراونجوری رفتارمی کنه؟!مگه سحرمدیرعامل شرکتش نیست؟!مگه خودش نگفت که نصف سهام اون شرکت مال سحره؟!پس چرا اینجوری سرش دادمی زنه وسحرم هیچی نمی گه؟!یعنی سحرواقعادخترنیست؟!یعنی دورازچشم رادوین که دوست پسرشه،بایکی دیگه…؟!!
به قیافش نمی خورداین کاره باشه…درسته یه ذره همچین جلف بودولی بهش نمی خورد ازاوناش باشه!!!
نگاهم وازدیوارروبروم گرفتم ودوختم به رادوین…کلافه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه نامعلوم…بدجورتوفکربود!! خیلی دلم می خواست دلیل سردرگمی رادوین وبدونم وبفهمم سحرکیه وچرا رادوین ازش متنفره ولی می دونستم که اگه ازش بپرسم بهم هیچی نمی گه…این رادوینی که کنارم نشسته همون گودزیلای بی ریخت دختربازش*بدون پوشش*ه اس که قبلابودوهیچ تغییرم نکرده!!!
ازجام بلندشدم وروبه رادوین گفتم:من دیگه میرم…خداحافظ!!
هیچی نگفت…هیچی!!حتی ازجاش بلندنشدبدرقه ام کنه!!پسره بی ادب اصلامهمون نوازی بلدنیست…ازساعت ۷ تاالان عین کلفت دارم کار میکنم اون وقت حالاکه دارم میرم حتی حاضرنیست بیادتادم درخونه خودش بدرقه ام کنه!!!
نگاهی بهش انداختم…هنوزم زل زده بودبه همون نقطه قبلی وتوفکربود!!اصلاگمون نکنم شنیده باشه من چی بهش گفتم!!!
مرده شورت وببرن که هم کَری هم بی ادب هم ش*بدون پوشش*ه!!!
روم وازش برگردوندم وازاتاق خارج شدم…به سمت در رفتم وازخونه اش بیرون اومدم!!!
خسته وکلافه به سمت خونه خودم رفتم ودروبازکردم…مانتو و مقنعه ام ودرآرودم وشوتشون کردم روی مبل وگوشی وکلیدارو هم روی میزانداختم…به سمت اتاق رفتم روی تخت ولوشدم…چشمام وبستم وبه ثانیه نکشیدکه خوابم برد…
×
**********
روزبعدخسته وکوفته به خونه خودم رفتم ولباسای دانشگاهم وعوض کردم…یه شلواراسپرت مشکی پوشیدم بایه تونیک توسی…یه شال مشکیم انداختم سرم وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم واز خونه خارج شدم…
ای توروحت رادوین خره…توکه دیشب دیدی دست پختم چقدافتضاحه…خب همون دیشب بهم می گفتی دیگه نمی خوادبیای واسم غذادرست کنی.منم شیک ومجلسی می گفتم باشه وهمه چی تموم می شد!!نه من هرروزبعدازدانشگاه مثل کلفتامیومدم واست غذادرست کنم ونه تومجبورمی شدی به من کمک کنی!!
به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم…کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم…چشمام روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!منقل به دست جلوی آشپزخونه وایساده بودوبه من نگاه می کرد.
این اینجاچه غلطی می کنه؟!مگه قرارنبود الان شرکت باشه ومن بیام واسش غذابپزم؟!
رادوین لبخندی زدوگفت:سلام برخانوم کوزت!!
اخمی کردم وگفتم:علیک سلام…
باچندتاقدم بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم ایستاد…شیطون گفت:من موندم توباچه اعتمادبه نفسی امشبم پاشدی اومدی خونه ام تا واسم غذابپزی!!
اخمم غلیظ ترشدوعصبی گفتم:ناراحتی میرم.
وروم وازش برگردوندم وخواستم ازخونه خارج بشم که مچ دستم وگرفت…
صداش وازپشت سرم شنیدم:
– توچقدزودناراحت میشی دختر!!شوخی کردم…شوخیم سرت نمیشه؟!
– دستم و ول کن…
مچ دستم ومحکم ترفشاردادوگفت:میشه بمونی؟!
این چی گفت؟!بمونم که سنگ قبرتو روباهم بشوریم؟؟؟مگه دیوونه ام خونه توبمونم پسره چلغوز؟؟
به سمتش چرخیدم وباتعجب زل زدم توچشماش!!
تعجبم وکه دید دوباره شیطون شدوگفت:چیه؟؟همچین نگام می کنی که انگاربهت پیشنهادرفاقت دادم!!فقط ازت خواستم پیشم بمونی تاباهم شام بخوریم…امروزرفتم جیگرخریدم الانم دارم توبالکن کبابشون می کنم…تنهایی بهم نمی چسبید.توام که توخونه ات تنهایی گفتم بیای باهم بخوریم…(روش و ازم برگردوندودرحالیکه به سمت بالکن می رفت،ادامه دادSmileحالااگه نمی خوای اصراری نیست…خودم همش ومی خورم… نوش جونم!!!
و واردبالکن شد…
این گفت جیگر؟؟؟وای خدامن خیلی وقته جیگرنخوردم…خب نخوردی که نخوردی!!کاردبخوره به اون شکمت!!!بیخیال جیگرباباآبروی خودت وجلوی این رادوین گودزیلانبر…چی میگی تو؟؟من دلم جیگرمی خواد.حالابرامم فرقی نمی کنه که رادوین بخوادبهم جیگربده یاهرکس دیگه!!
پیش به سوی جیگر!!!!
انقد*ه و س* جیگرکرده بودم که برام مهم نبودممکنه آبروی نداشته ام جلوی رادوین بره ورادوین من وضایع کنه…من تواون لحظه فقط دلم جیگرمی خواست!!
باقدمای کوتاه به سمت در بالکن رفتم…باد به پرده دربالکن می خوردو اون وبه حرکت درمیاورد…پرده روکنارزدم ونگاهم افتادبه رادوین که توی منقل ذغال ریخته بودوسعی داشت آتیش روشن کنه.
نگاهش که به من افتادلبخندی روی لبش نشست…روی منقل خم شدودرحالیکه شعله کوچیکی وکه درست کرده بودو فوت می کرد،گفت:چی شد؟؟توکه می خواستی بری!!
هیچی نگفتم…یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم!!به سمت چهارپایه کوچیکی رفتم که توی بالکن بود…بلندش کردم وگذاشتمش کنارمنقل…روش نشستم وخیره شدم به شعله کوچیکی که باتلاشای رادوین روبه بزرگ شدن بود!!
چنددقیقه ای طول کشیدتارادوین آتیش درست کردوذغالاآماده شدن…روبه من گفت:من برم جیگراروبیارم تاباهم بزنیم بربدن!!
وازبالکن خارج شد…
رادوین که رفت،ازجام بلندشدم وبه سمت نرده رفتم…بهش تکیه دادم ونگاهم ودوختم به آسمون.ماه وستاره هاقشنگ ترازهمیشه کنارهم قرارگرفته بودن وزیبایی آسمون ودوچندان می کردن…نگاهم روی ماه ثابت موند…کامله!!قشنگ وپرنور…نمی دونم چی شدکه یادتولداشکان افتادم…شب تولداشکانم ماه کامل بود!!شب قشنگی بود…یادمسخره بازیای آرش ورقصیدنش که افتادم،لبخندی روی لبم نشست…یادچهره خندون اشکان افتادم.چقداون شب شادبود…لبخندروی لبش برای یه لحظه ام محونمی شد…
کی دوباره می تونم داداشم وببینم؟؟دلم واسش تنگ شده…کاش اینجابود…کاش هیچ وقت این اتفاقانمیفتادواشکان ازپیشم نمی رفت…دلم برات تنگ شده داداشی…دلم واسه آغوش گرمت تنگ شده…واسه مهربونیات…واسه لبخندای قشنگت…واسه رهاگفتنت!!حاضرم تمام دنیام وبدم فقط یه باردیگه بیای پیشم وصدام کنی…دلم واسه صدات تنگ شده اشکان!!کاش اینجابودی وصدام می کردی…
اشک توچشمام جمع شده بود…ماه وستاره هاروازپشت پرده اشکم تارمی دیدم…
صدای زنگ گوشیم من وازفکربیرون کشید…دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم…گوشیم وازجیبم بیرون آوردم وبه صفحه اش نگاهی انداختم…شماره آشنانبود…کدشماره اش مال لندن بود!
ازفکراینکه بابااینابهم زنگ زدن،لبخندی روی لبم نشست ودکمه سبزوفشاردادم…صدای خسته وناراحت اشکان توی گوشم پیچید:
– سلام…
باشنیدن صدای ناراحتش بغض کردم…
باصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:سلام داداشی گلم…خوبی اشکانی؟؟
نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:نه…خوب نیستم رها…نیستم…خیلی وخته که دیگه خوب نیستم…
صدای پربغض اشکان باعث شدکه چشمام پراز اشک بشه…گفتم:چراقربونت بشم؟؟مگه رهامرده که داداشش ناراحته؟؟
یه صدای مبهم توی گوشی می پیچید…انگارصدای گریه بود…یه گریه باصدای آروم!!انگاراشکان داشت گریه می کرد…
ازتصوراینکه اشکان داره گریه می کنه،اشکم جاری شد…گفتم:اشکانی داری گریه می کنی آجی؟؟
درحالیکه صداش می لرزیدگفت:خسته ام رها!!حالم بده…دلم برات تنگ شده…کاش بودی…کاش اینجابودی…کاش پیشم بودی ومن وبغل می کردی…دلم واسه آغوشت تنگ شده رها!!دلم یه شونه می خوادکه سرم وبذارم روش وبزنم زیرگریه…رهاچرانیستی؟؟ کجایی رها؟؟
ودیگه نتونست ادامه بده وصدای هق هق گریه اش توی گوشی پیچید…
اشکام بی اَمون می باریدن…باصدای لرزونم گفتم:دل منم برات تنگ شده داداشی…گریه نکن اشکان…توروخداگریه نکن…
نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:رها…حال ساراخوب نیست…شیمی درمانیش وشروع کرده…(هق هق گریه اش به گوشم خورد…)رهانمی دونی چه حالی داشتم وختی بادستای خودم موهای خوشگلش ومی زدم…ساراتموم زندگیه منه!!خداداره زندگی من وازم می گیره!!ناراحتی ساراروکه می بینم داغون میشم رها…دارم ذره ذره جون میدم آبجی کوچولو!!چرا نیستی ببینی داداشت داره میمیره رها؟؟کجایی؟؟رهادارم میمیرم…رهامن دیگه نمی تونم ادامه بدم…اگه ساراچیزیش بشه یه روزم صبرنمی کنم…تیغه ورگ من!!تمومش می کنم این زندگی لعنتی و!!
ودیگه ادامه نداد…صدای نفسای بریده بریده اش توی گوشی می پیچید…
صورتم ازاشک خیس شده بود…به هق هق افتاده بودم.
بین هق هق گریه هام گفتم:اشکان چی داری میگی؟؟ساراهیچیش نمیشه…قربون اون اشکات برم گریه نکن…مرگ رهاگریه نکن اشکان!!… می دونی که چقددوست دارم!!چجوری دلت میادبگی خودت ومی کُشی؟؟به خداقسم می خورم اشکان…دارم به خداقسم می خورم توبری منم دیگه اینجانمی مونم…منم میام پیش تو!!طاقت ندارم یه روزبدون توزندگی کنم!!الانم اگه می بینی این همه مدت بدون تو دووم آوردم،فقط به یه چی دل خوش بودم که سرٍپانگهم داشته…به اینکه توهنوزهستی…به اینکه داری یه جایی دورترازمن نفس میکِشی!!اگه این دلخوشی وهم ازم بگیری دیگه دلیلی واسه زنده موندن ندارم…
صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونه ام می کرد…صدای خسته اش توی گوشم پیچید:
– رها…حالم بده…حالم خیلی بده!!نمی تونم جلوی مامان وباباوساراگریه کنم…این بغض لعنتی وقورت میدم ولبخندمی زنم ولی تاکی؟؟تاکی می تونم همه چی وتوخودم بریزم ودم نزنم؟؟!من خسته ام رها…خسته ام…
– مگه توداداش اشکان من نیستی؟؟هان؟؟مگه توهمون اشکانی نیستی که همیشه بهم می گفت مشکلات هرچقدم بزرگ باشن خداازشون بزرگتره؟؟حرفای خودت یادت رفته؟؟اگه دوباره بخوای گریه کنی باهات قهرمیشما!!گریه نکن داداشی…گریه نکن قربونت برم…خداهست!!مواظبته…داره نگاهت می کنه…ببینش!!بببین داره هق هق گریه ات ومی شنوه…داره اشکات ومی بینه اشکانی!!مردباش…مثل کوه محکم باش…می دونم تحمل کردن این وضعیت سخته ولی تواشکانی…توداداشی منی!!توباهمه فرق داری اشکان…به خاطرسارادووم بیار…به خاطرمامان…به خاطربابا…به خاطرمنی که انقددوسِت دارم!!هروخ دلت گرفت من هستم…هروخ خواستی پیش یکی دردودل کنی من هستم داداشی!!رهاکه نمرده…هروخ بغض گلوت وگرفت بهم زنگ بزن…من تاتهش پات وایسادم داداشی!!
خلاصه یه عالمه حرف زدیم ودردودل کردیم…کلی گریه کردیم…اشکان ازسختیاش گفت…ازحال بدسارا…ازگریه های مامان…ازناراحتی های بابا…ازهمه چی گفت…ولی من هیچی نگفتم…ازتنهاییام واسش نگفتم…ازغصه هام واسش نگفتم…اشکان به اندازه کافی دردداشت…به من زنگ زده بودتادردودل کنه نه اینکه دردودل بشنوه وغصه هاش زیادتربشه!!
بالاخره ازاشکان خداحافظی کردم وگوشی وقطع کردم…
#37
خیلی گریه کرده بودم ولی هنوزبغض توی گلوم آزارم می داد…عین یه تیغ توی گلوم مونده بود…احساس خفگی می کردم…خدایاکی همه چی درست میشه؟؟کی این تنهاییاتموم میشه؟؟ کی دردا و مشکلات تموم میشه؟؟کی لبخندمی شینه رو*ل بام*ون؟؟
اشک ازچشمام جاری می شد… به هق هق افتادم…نفس کم آورده بودم…صدای هق هق گریه هام سکوت بالکن ومی شکست…انگاریادم رفته بودتوخونه رادوینم وممکنه صدای گریه کردنم وبشنوه!!شایدم یادم نرفته بود…اصلابرام مهم نبودکه صدای گریه هام وبشنوه یانه!!من همیشه جلوی رادوین مغروربودم وهیچ وقت جلوش گریه نکردم…جلوش ضعیف نبودم ولی این دفعه دیگه نمی تونم قوی باشم…حالم بده!!آره…من ضعیفم…خیلیم ضعیفم!!دلم تنگه…بغض کردم…حالم بده!!
بادسردی وزیدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم…امادیگه سردی هواهم برام مهم نبود…توهمون هوای سردموندم واشک ریختم…به آسمون چشم دوختم…باچشمای اشکیم به ماه خیره شده بودم واشک می ریختم…
نمی دونم چقدگذشت ومن چقدگریه کردم ولی بعدازیه مدت یه کت روی شونه هام جاگرفت…باتعجب سرم وبه عقب چرخوندم وبارادوین چشم توچشم شدم…
لبخندمهربونی بهم زدوکنارم وایساد…به نرده تکیه دادوزل زدبه روبروش…
حتی سعی نکردم اشکم وکناربزنم ودیگه گریه نکنم…سیل اشکام صورتم وخیس کرده بودن وهق هق گریه هام توفضامی پیچید…برام مهم نبودکه رادوین درموردم چه فکری می کنه وممکنه که بعدامسخره ام کنه…هیچی برام مهم نبود…فقط دلم می خواست اشک بریزم وخالی بشم.
نگاهم و ازرادوین گرفتم ودوختم به آسمون…
صدای آروم رادوین به گوشم خورد:
– تاحالافکرمی کردم که اشکان دوس پسرته…
بین اون همه اشک یه لبخندروی لبم نشست… رادوین بیچاره تا الان فکرمی کرده که اشکان دوس پسرمه!!! امامن چرا دارم لبخندمی زنم؟!درشرایط عادی اخم می کردم ودادوبیداد راه مینداختم که چرارادوین به حرفام گوش کرده وفال گوش وایساده ولی این باربادفعه های قبل فرق داشت…به این فکرنمی کردم که کسی که کنارمه رادوینه…همونی که ازش متنفرم…همونی که باهاش لجم…رادوین گودزیلای ش*بدون پوشش*ه شکموی دخترباز!!
باصدای پربغضی گفتم:اشکان داداشمه…بهترین داداش دنیا…
– خیلی دوسش داری؟؟
– خیلی بیشترازخیلی…
زیرلب گفت:برای چی رفته لندن؟؟دایی چیزی به من نگفت…فقط گفت خونواده ات واسه یه مشکل رفتن خارج…چراتوروباخودشون نبردن؟؟
نفس عمیقی کشیدم ودهن بازکردم…گفتم…ازهمه چی…ازسرفه های سارا،ازعلائم سرطانش،ازاون شبی که اشکان دیراومدخونه،ازاعتصابش،از شبی که باهام حرف زد،ازگریه هاش،ازرفتن خونواده ام…ازهمه چی گفتم…دلیل نرفتنمم براش گفتم…
اشک می ریختم ومی گفتم…نمی دوم چم شده بود…نمی دونم چرااین چیزاروبه رادوین می گفتم…خیلی وقت بودهمه چی وتودلم ریخته بودم…خیلی وقت بودبغضم وقورت داده بودم ولبخندزده بودم…خیلی وقت بودتظاهربه خوب بودن می کردم درحالیکه حالم بدبود…خیلیم بدبود!! این حال بدم باعث شدکه بارادوین دردودل کنم…بارادوین…گودزیلای شکموی دختربازخودشیفته!!
بعدازاینکه حرفام وزدم،نگاهم ودوختم به چشمای عسلی رادوین…زیرلب گفتم:نمی دونم چرا این حرفاروبه توزدم…چراباهات دردودل کردم؟؟چراباتو؟؟نمی دونم…
نگاهم وازش گرفتم ودوختم به آسمون…نفس عمیقی کشیدم وباپشت دستم اشکام وپاک کردم…خالی شده بودم…حس خوبی داشتم…بعدازاین همه مدت بالاخره یکی پیداشدکه حرفای دلم وبهش بزنم…کی فکرش ومی کردکه یه روزی من بارادوین گودزیلادردودل کنم؟؟
– رها…
صدای رادوین من وبه خودم آورد…نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تاحرفش وبزنه.
لبخندمهربونی روی لبش بود…لبخندی که ازرادوین بعیدبود!!
بالحن مهربون وآرامش بخشی گفت:سخته…تنهایی،دلتنگی،ای ن همه غم وغصه روبه دوش کشیدن سخته!!همه ایناسخته…تحمل کردن این همه سختی کارهرکسی نیست ولی توام هرکسی نیستی!!تورهایی…رهاشایان! همون دخترپررو وشیطون وحاضرجوابی که من می شناسم…دختری که هیچ وخ ضعیف نیست…خودت باش رها!!مثل همیشه محکم وقوی!!پای همه مشکلاتت وایساوزانونزن…
این رادوینه؟؟نه خدایی این رادی خره اس؟؟جانه من؟؟!!پس چرا انقدفسلفی حرف می زنه؟؟این به من گفت قوی ومحکم؟؟
باتعجب بهش زل زده بودم…لبخندش وپررنگ ترکردوشیطون گفت:چیه؟؟به قیافه من نمی خوره ازاین حرفام بلدباشم؟!
سکوت کردم وچیزی نگفتم…
خنده ای کردوگفت:انقدسرگرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت جیگربخوریم!!بریم بزنیمشون بَر بدن…
وچشمکی بهم زدوبه سمت منقل رفت…سیخای جیگرو روی منقل گذاشت وبا بادبزن شروع کردبه بادزدنشون…
منم ازنرده فاصله گرفتم وبه سمت چهارپایه رفتم وروش نشستم…بادسردی وزیدکه باعث شد کت رادوین وبیشتربه خودم بپیچم…دستام وتوی جیب کت فروکردم تاگرم بشم.
نگاهی به رادوین انداختم که یه تی شرت تنش بود…گفتم:نمیری یه چیزی بپوشی؟؟سردت نیست؟؟
لبخندکم جونی زدوگفت:نه..هواخوبه!!
وچشماش ودوخت به جیگرای روی منقل…بادبزن به دست روی منقل خم شده بودوجیگراروبادمی زد…یه سمتشون که درست شد،سیخاروبرعکس کرد…
توطول این مدت هیچ حرفی نزدیم…یه سکوت طولانی بینمون حاکم بود…
تااینکه بالاخره جیگرادرست شدن…رادوین همه سیخارو توی سینی گذاشت که کنارمنقل بود…یه سیخ جیگروبه سمتم گرفت وگفت:بزن تورگ ببین آق رادوین چه جیگری کباب زده!!
جیگروبه دستم دادوبی هیچ حرفی ازبالکن بیرون رفت!!!
وا!!!این چرارفت بیرون؟؟این همه جیگرومن می خوام کوفت کنم؟؟تنهایی؟؟اصلااین رادی خره کدوم گوری رفت؟؟
بی حوصله وکلافه چشم دوختم به سیخ توی دستم ویه جیگروازتوی سیخ بیرون کشیدم…گذاشتمش تودهنم.مزه اش فوق العاده اس!!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!!
دستم ودرازکردم سمت سیخ تایه جیگردیگه بردارم که نگاهم روی چشمای رادوین ثابت موند….گیتاربه دست توچهارچوب دروایساده بود.
لبخندی بهم زدوبه سمتم اومد…روبروی من روی زمین نشست…
بامسخره بازی گفت:آهنگ درخواستی چی می خوای واست بزنم؟؟
این چی گفت؟؟می خوادواسه من آهنگ بزنه؟؟رادوین؟؟نه بابا؟؟؟!!این چرایه دفعه انقدمهربون شده؟؟
سکوتم وکه دیداخم مصنوعی کردوگفت:آهنگ درخواستی نبود؟؟من وباش دارم ازکی می پرسم!!ازیه منگول مثل توکه نمیشه انتظارداشت آهنگ درخواستی داشته باشه!!
بااین حرفش مطمئن شدم رادوینه!!!دودقیقه نمی تونه مثل یه آدم باشخصیت وباادب رفتارکنه…دوباره شدهمون رادی گودزیلای دخترباز!!
اخمی بهش کردم که باعث شدیه لبخندشیطون روی لبش بشینه…گیتاروروی پاش گذاشت وجاش وتنظیم کرد…انگشتاش وروی سیماگذاشت وشروع کردبه گیتارزدن…همراه باآهنگم می خوندومسخره بازی درمیاورد:
واویلا لیلی
واویلا لیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
تو لیلی من مجنون
تو شادی من دل خون
ز خیمه قلبت
مکن من و بیرون
مبادا یک شب در هو*سی باشی
مبادا روزی مال کسی باشی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
ماشالا
الو آه آه
انقدبامزه می خوندوادادرمیاوردکه ازخنده روده برشده بودم!!
واویلا بر من
کشتی من و از سر
واویلا بر تو
بخون شبی با من
موهات و افشون کن
من و پریشون کن
موهات و افشون کن
من و پریشون کن
مبادا یک شب در هو*سی باشی
مبادا روزی مال کسی باشی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلالیلی-شهرام شب پره
آهنگ که تموم شد، دستش و برد سمت دهنش و دو سه تا سوتم زد!!
خیلی باحال بود!!اصلاغیرقابل توصیفه…وقتی داشت آهنگ می خوندلب ولوچه اش وکج وکوله می کرد،چشماش وچپ می کرد،نیشش تابناگوشش بازبود!!وای خدایاقیافه رادوین تواون حالت خیلی بامزه وخنده داربود!!
ازبس خندیده بودم دلم دردگرفته بود…اشک ازچشمام جاری شده بود!!دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم…بریده بریده گفتم:وای…خیلی باحالی…وای خدا…رادی خیلی باحالی!!
لبخندشیطونی زدوگفت:باحال که هستم…خوش قیافه هم هستم…خوش تیپم هستم…جذابم هستم…خلاصه همه چی تمومم!!ایناروخیلیابهم گفتن یه چیزجدیدبگو!!
چیش!!!دوباره رفت روی فازخودشیفتگی!!خدایااین بشرچرا انقدخودش ودوس داره؟؟
لبخندروی لبم محوشد…اخمی کردم وزیرلب غریدم:
– خودشیفته ش*بدون پوشش*ه کثیف شکموی گودزیلا!!
خنده ای کردوگفت:آخرشم من نفمیدم تو واسه چی بهم میگی گودزیلا!!اصلاگودزیلایعنی چی؟؟
– یه آدمی مثل تونمونه کامل گودزیلاس!!
باخنده گفت:آخه کجایِ من شبیه گودزیلاس؟؟
– همه جات!!گودزیلایه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که خیلیم خودشیفته اس وباظاهرخوبش دختراروخرمی کنه وبعد(دستام وبه سمتش درازکردم وبلنددادزدم پِخ!!!)می خورتشون!!
زدزیرخنده…بین خنده هاش گفت:این و ازخودت درآوردی؟؟
پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:پس چی فکرکردی؟؟محصول انفرادیه!!!خودم بافکروخلاقیت خودم ساختمش…
لبخندشیطونی زدوبامسخره بازی گفت:خانوم خلاق دیدی بالاخره خودتم اعتراف کردی که من خوش قیافه وخوش تیپم؟؟
اخمی کردم وگفتم:من اعتراف کردم؟؟کِی؟؟!!
اخم مصنوعی کردوگفت:خودت الان گفتی گودزیلایه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که…
پریدم وسط حرفش:
– شمااون خوش قیافه وخوش تیپ وازاول جمله من لاک غلط گیربگیر!!
لبخندشیطونی زدوگفت:لاک غلط گیرم تموم شده…
– خطش بزن!!
لبخندش پررنگ ترشدوشیطون گفت:خودکارمم رنگ نمیده!!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:بروازسحرجون بگیر!!اون حتمابهت میده…
اسم سحرکه اومد،اخمای رادوین رفت توهم…لبخندروی لبش محوشدونگاهش وازم گرفت ودوخت به جیگرای توی سینی…
ای بابا!!حالامگه من چی گفتم که این انقددِپ شد؟؟این رادوین دیوونه چراهروقت اسم سحرومی شنوه میره توهپروت؟؟؟دیوونه اس بابا!!
#38
نگاهم ودوختم به چشماش وزیرلب گفتم:جیگراسردشدن…نمی خوری؟؟
بااین حرفم انگاربه خودش اومد!!
بدون اینکه به من نگاه کنه آروم گفت:چرا…
ولی حتی دستش وهم به سمت جیگرای توی سینی نبرد!!
بااخمای درهم رفته اش زل زدبه چشمای من.
زیرلب گفت:توازسحرچی می دونی؟؟چی می دونی؟؟هان؟؟هیچی نمی دونی…هیچی!!
ونگاهش وازم گرفت…کلافه وعصبی ازجاش بلندشدوبه سمت نرده رفت…به نرده تیکه دادوخیره شدبه روبروش…دستاش وتوی جیب شوارش فروکردونفس عمیقی کشید.
این چرااین شکلی شد؟؟خب مگه من چی گفتم؟؟یعنی انقدازسحربدش میادکه باشنیدن اسمش اینجوری قاطی می کنه؟؟!!آخه واسه چی ازش متنفره؟؟
این سوالاتوسرم رژه می رفتن وحس فوضولیم وتحریک می کردن ولی می دونستم که اگه ازرادوین بپرسم چیزی بهم نمیگه وفقط خودم وضایع می کنم!!اصلابی خیال بابا…به من چه؟!
نگاهم واز رادوین گرفتم ودوختم به سیخ جیگرتوی دستم…
دیگه میلی به خوردن نداشتم!!رادوین این همه زحمت کشیدولی خودش لب به جیگرنزد..منم دیگه اشتهاندارم!!
سیخ جیگرو توی سینی گذاشتم وازجام بلندشدم…زل زدم به رادوین که هنوزم تو سکوت خیره خیره به آسمون نگاه می کرد…
بادسردی اومدکه رادوین به خودش لرزید…دلم براش سوخت!!آره دلم واسه رادوین گودزیلاسوخت…بیچاره کتش وداده به من اون وقت خودش فقط یه تی شرت تنشه!!گناه داره…هواسرده سرمامی خوره!!درسته من باهاش بدم ولی اون امشب باهام خوب بود…به دردودلام گوش کرد…دردودلایی که خیلی وقت بودتوی دلم تَل انبارشده بودن!!رادوین باآهنگ خوندن ومسخره بازیاش سعی کرده بودمن وبخندونه ودلم وازغم وغصه دورکنه…نمی تونم این مهربونیاش ونادیده بگیرم…گرچه هنوزم همون گودزیلای شکموی ش*بدون پوشش*ه دختربازسابقه!!
فاصله بینمون وباقدمای کوتاهی طی کردم وپشتش وایسادم…کت وازتنم درآوردم وانداختمش روی شونه های رادوین!!
بااین حرکتم سرش وبه سمتم چرخوند…نگاهش تونگاهم گره خورد…
نگاهم وازش گرفتم وسرم وانداختم پایین… دلم نمی خواست به چشماش زل بزنم وازش معذرت بخوام…غرورم بهم اجازه نمیداد!!
درحالیکه باریشه های شالم بازی می کردم،گفتم:ببخشید…من نمی خواستم ناراحتت کنم…نمی دونستم که شنیدن اسمش انقدناراحتت می کنه!!معذرت…
پریدوسط حرفم:
– مهم نیس…
سرم وبالاآوردم وبه چشماش خیره شدم…لبخند مهربونی روی لبش نشست…
لبخند زدم…برای اینکه بحث وعوض کنه گفت:راستی کی کارای پایان نامه ات وشروع می کنی؟؟
– نمی دونم..هروخ توبگی!!
– ازفرداشب شروع می کنیم…
– باشه…(خمیازه ای کشیدم وادامه دادمSmileمن دیگه برم…
باتعجب گفت:کجا؟؟(وبه جیگرااشاره کردوادامه دادSmileتوکه هیچی نخوردی!!
– نمی خورم اشتهاندارم!!الانم خیلی خسته ام…دارم میمیرم ازخستگی!!
دوباره شیطون شدوگفت:ای بابا!!توچراهمش خسته ای وخوابت میاد؟؟یه بارگفتم دوباره هم بهت میگم…دیگه کم کم بایدبه این وضع عادت کنی…چون حالاحالاهابایدآشپزی کنی کوزت جون!!!
اخمی کردم وگفتم:به من نگوکوزت جون!!درضمن امشب یه دستی به سروگوش این بازارشامت بکش تاوختی منه بیچاره میام واست غذادرست کنم جاواسه تکون خوردن داشته باشم!!
پوزخندی زدوگفت:همچین میگی میام واست غذادرست کنم که آدم فکرمی کنه می خوای قورمه سبزی بپزی!!ته تهش تلاشت وبکنی می تونی یه نیمروی آبکی بدمزه شور درست کنی دیگه…
اخمم وغلیظ ترکردم وعصبی گفتم:ازکجامی دونی نمی خوام قورمه سبزی درست کنم؟؟
چشای رادوین شده بودقدوتاسکه ۵۰ تومنی…باتعجب گفت:جونه من بااین دست پخت توحلقت می خوای قورمه سبزیم درست کنی؟؟بابااعتمادبه سقفت من وکشته!!
– معلومه که درست می کنم…حالاببین!!
رادوین لبخندشیطونی زدوشونه ای بالاانداخت…گفت:می بینیم!!
پشت چشمی واسش نازک کردم وگفتم:قورمه سبزی درست کردن من شرط داره!!
خونسردگفت:چه شرطی؟؟
– بایدخونه ات وتمیزکنی!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:باشه…پس من خونم وتمیزمی کنم به شرط اینکه توقورمه سبزی بپزی…باشه؟؟
سری تکون دادم وگفتم:باشه…
لبخندروی لبش جاش ودادبه یه پوزخند…گفت:بدشرطی بستی خانوم شایان!!توکه ازپس یه ماکارونی برنمیای،می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟
توچشماش خیره شدم ومحکم وقاطع گفتم:می پزم…حالاببین!!
وروم وازش برگردوندم وبه سمت دربالکن رفتم…صدای رادوین ازپشت سرم میومدکه مسخره بازی درمیاورد:
– فرداشب قراراست اینجانب،رادوین رستگار،دارای مدرک لیسانس معماری،باخوردن غذای به اصطلاح قورمه سبزی خانوم رهاشایان،دانشجوی لیسانس رشته معماری،ملقب به سنگ پای قزوین،دارفانی راترک کرده به دیدارمعبودبروم…
یعنی دلم می خواست تمام سیخای جیگروبکنم توحلقش!!پسره بی شعورحس خوشمزگی بهش دست داده!!واسه من مزه می پرونه…گودزیلای بی ریخت…تعادل روانی نداره این بشر!!تادودقیقه پیش لبخندای مهربون وملیح تحویلم می داد،الان زرت زرت پوزخندمی زنه وچرت میگه!!رهانیستم اگه این وسرجاش ننشونم!!
آخه دیوونه توکه به قول رادوین ازپس یه ماکارونی برنمیای می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟چرا الکی قُمپُزدرمی کنی؟؟!!حالافردامی خوای چه غلطی کنی؟؟هان؟؟کتاب آشپزی که هست…ازروی همون یه قورمه سبزی می پزم تاروی این رادوین بی شعور و کم کنم!!
پسره ش*بدون پوشش*ه…این شرط بندی هیچ لطفی به حال من نداشته باشه برای خونه رادوین خالی ازلطف نیست…بعدازشوصون روزیه دستی به سروگوشش کشیده میشه!!
خیلی خودم وکنترل کنم که چیزی بهش نگم…ازبالکن خارج شدم وبه سمت درورودی رفتم…دروبازکردم وازخونه بیرون اومدم ودروبستم…یه قورمه سبزی بپزم که دهنت بازبمونه…صبرکن آقای گودزیلا…فقط صبرکن!!
باچشمای گردشده ودهن بازبه خونه رادوین زل زده بودم…اینجاهمون بازارشام دیشبه؟؟پس چراانقدتمیزه؟رادوین خودش اینجارومرتب کرده؟؟واقعا؟؟!گودزیلا ازاین هنراهم داشت ورونمی کرد؟؟!
همه چیز مرتب ومنظم سرجای خودش بود…پارکت های کف هال ازتمیزی برق می زدن…همه چیز تمیزبود!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!
لبخندی روی لبم نشست…دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم…درسته قبلامن آشپزخونه رو تمیزکرده بودم ولی الانم حسابی تروتمیزومرتب بود…هیچ ظرف کثیفی توی سینک نبود…روی اپنش یه گلدون شیشه ایی گذاشته بودکه گلای رزقرمزتوش بودن!
وای من عاشق گل رزم!!به سمت گلارفتم وبوشون کردم…بوی فوق العاده ای داشت…به اپن تکیه دادم ونگاهم ودوختم به روبروم…بانگاهم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم…رادوین این همه کدبانوبود و رونمی کرد؟؟گل رز وظرفای شسته وخونه به این تمیزی ازرادوین بعیده!!
نگاهم خوردبه یخچال…انگاریه برگه ای چیزی روش بود…بازم حس فوضولیم مجبورم کردکه برم سمتش…یه برگه باآهنربابه دریخچال وصل شده بودکه روش نوشته شده بود:
“یه سلام وصدتاسلام به خانوم کوزت سنگ پاقزوین فوضول!!حال شما؟؟خوب هستین انشاا…؟؟خونه رومی بینی چقدتمیزشده؟؟شده مثل یه دسته گل!!دیگه دیگه مااینیم…راستی کوزت جون من ساعت ۸ خونه ام.وختی اومدم قورمه سبزیت بایدآماده باشه ها!!
امضا:
رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای ش*بدون پوشش*ه شکموی بی ریخت دخترباز)
چاکریم.”
لبخندی روی لبم نشسته بود…رادوین واقعاخله!!
دوباره نوشته روخوندم…به “امضا:رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای ش*بدون پوشش*ه شکموی بی ریخت دخترباز)”که رسیدم لبخندروی لبم تبدیل شده به یه خنده بلند…ببین چه خوب همه چیزایی که بهش میگم ویادگرفته!!خدانکشتت رادوین…
بعدازاینکه خنده ام تموم شد،به سمت کابینت رفتم وقابلمه وظرفایی که می خواستم وازش بیرون آوردم…این دفعه همه مواداولیه غذارو ازتوی یخچال رادوین برداشتم!!پس چی؟؟برم ازخونه خودم بیارم؟؟بروبابا…اون قورمه سبزی می خوادمن که نمی خوام!!خودش می خوادپس بایدازوسایل خودش واسش قورمه سبزی بپزم!!
وسایل وگذاشتم روی میزناهارخوری وکتاب آشپزی به دست روی صندلی نشستم…یه دور دستورالعمل پختن قورمه سبزی وخوندم ولی ناموساً هیچی نفهمیدم!!یه باردیگه خوندم ولی بازم هیچی دستگیرم نشد!!خب که چی مثلانمک به مقدارلازم؟؟من اگه آشپزبودم ومی دونستم که چقدبایدنمک بریزم که متوسل به کتاب آشپزی نمی شدم!!مرده شورتون وببرن بااین دستورالعمل دادنتون!!!!
بعداز۱۰بارخوندن دستورالعمل،تصمیم گرفتم که این به مقدارلازما روخودم حدس بزنم…مثلابرای نمک تاریخ تولداشکان وکه ۵ مهربودو درنظرگرفتم…به این صورت که ۵ ثانیه نمک ریختم،بعدرفتم سراغ تولدخودم…۷ ثانیه زردچوبه وبه همین منوال ادامه دادم وحدس زدم!!
ازبس که بچه خلاقی هستم واسه خودم روش جدیدبروزمیدم!!الهی قربون خودم برم بااین همه نبوغ استعداد…
خلاصه شروع کردم به غذادرست کردن…یه قورمه سبزی بپزم که رادوین انگشتاشم باهاش بخوره…
همزمان باغذادرست کردن این آهنگ خلاقانه وابتکاری ازخودم ومی خوندم:
یه غذایی من بسازم ۴۰ستون ۴۰پنجره
یه غذایی من بسازم
رادی توعمرش نخورده
وای که من چقددیوونه ام
قورمه من قُل نخورده
این همه سبزی بریزم
تارادی کَفِش بِبُره
قربونت بشم الهی
فدای رنگ ولعابت
یه غذایی من بسازم ۴۰ستون ۴۰پنجره
یه غذایی من بسازم
رادی توعمرش نخورده
××××××
درقابمله روبرداشتم وبادیدن قورمه سبزی خوشمزه ام نیشم شل شد…چه رنگ ولعابی گرفته قربونش برم!!!بوش آدم ومست می کنه…حتمامزه اشم خیلی خوب شده…تاحالاتستش نکردم…آخه می دونین دلم نمیومدبخورمش!!قورمه سبزی به این خوش رنگی وخوشمزگی درست کردم بعدبخورمش؟؟
انقدذوق کرده بودم که دلم می خواست جیغ بزنم…وای خدا!!من واقعاتونستم قورمه سبزی بپزم؟؟واقعا؟؟جونه رها؟؟!!ایول…ایول به خودم!!
من خودم توکف این موندم که وقتی نتونستم یه ماکارونی درست کنم وکرم مریض بدحال تحویل رادوین دادم،چجوری تونستم همچین قورمه سبزی بپزم؟!واقعامن پختمش؟!جونه من؟!ایول دارم به خدا!!چاکر رهاخانوم وکتاب آشپزی…قربون کتاب آشپزی برم من!!
بایه لبخندازسرغرور زل زده بودم به قورمه سبزیم وتودلم قربون صدقه اش می رفتم که صدای چرخش کلیدتوی قفل وبعدصدای گودزیلااومد:
– مااومدیم!!
به ناچارچشم ازقورمه سبزی معرکه ام برداشتم ونگاهم ودوختم به رادوین که داشت به سمتم میومد…لبخندعریضی روی لبش بودوازنگاهش شیطنت می بارید!!
فاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد…شیطون گفت:قورمه سبزیت درچه حاله کوزت جون؟؟
این وکه گفت نیشم شل ترشد…انقدبازشده بودکه نمی تونستم جمعش کنم…عین خری که جلوش تی تاب ریخته باشن ذوق کرده بودم!!
دست رادوین وگرفتم وکشیدمش سمت گاز…باذوق به قابلمه اشاره کردم وگفتم:ایناهاش…ببینش چقدخوش رنگ شده بچم!!قربونش برم من ایشاا…!!!رنگ ولعابش من وکشته…
رادوین باتعجب به من زل زده بود…بدون اینکه نیم نگاهی به قورمه سبزیم بندازه،گفت:توداری درموردقورمه سبزی حرف می زنی؟؟همچین قربون صدقه اش میری که آدم فکرمی کنه شووری،دوس پسری چیزیه!!
اخمی کردم وگفتم:شوور و دوس پسرذوق کردن داره آخه؟؟سرخراضافه ذوق کردن نداره که!!
باشیطنت گفت:یعنی می خوای بگی تومثل بقیه دخترا منتظرشاهزاده سواربراسب سفیدنیستی؟؟
– منتظرش که هستم ولی کو؟؟کجاس؟؟
به خودش اشاره کردوگفت:ایناهاش روبروت وایساده!!
پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!!توگودزیلایی بیش نیستی…چرا الکی خودت وتحویل می گیری؟؟شاهزاده سواربراسب سفید؟؟هه!!
روش ازم برگردوند و درحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:سنگ پاقزوین تاتومیزوبچینی،منم لباسام وعوض می کنم وبچه توروباهم بزنیم تورگ!!
و وارد دستشویی شدودروبست…
یعنی واقعابایدبچم وبخوریم؟؟نمیشه قورمه سبزی من ونخوریم؟؟گناه داره…دلم نمیادبخورمش!!ولی رادی خره همش ومی خوره…کوفتت بشه که می خوای بچم وبخوری!!ایشاا… سرگلوت گیرکنه خفه شی!!خدازات نگذره گودزیلاکه می خوای بچم وبخوری…
آه پرسوزی کشیدم وبه ناچاربه سمت یخچال رفتام وآب ودوغ وماست وغیره روبیرون آوردم…بشقاب وقاشق چنگالارو هم روی میزچیدم…قورمه سبزی نازنینمم بااحتیاط کامل تویه ظرف خوشگل ریختم وگذاشتمش روی میز…توی یه دیس برنج ریختم وروش وبابرنجایی که بازعفرون زردشون کرده بودم،تزئین کردم…درسته برنجم همچین یه نموره شفته و وارفته شده بودولی درهمین حدم شاهکارکرده بودم!!!چه کدبانویی شدم من!!دیس وگذاشتم روی میزوخیره شدم به قورمه سبزیم!!مامانت برات بمیره که می خوان بخورنت!!الهی…
آه پرسوزدیگه ای کشیدم وباحسرت بهش نگاه کردم…
– همچین آه می کشی که یکی ندونه فک می کنه شوورنداشته ات مرده!
رادوین خره بود!!اخمی کردم وروی صندلی نشستم وزل زدم به قورمه سبزیم…روی صندلی روبروی من نشست وخیره شدبهم…
گفت:چی شده رها؟؟چته؟؟!
همون طورکه به بچم خیره شده بودم،گفتم:میشه نخوریش؟؟
#39
باتعجب گفت:چی و نخورم؟؟
نگاهم وازقورمه سبزی برداشتم ودوختم به چشمای رادوین…باالتماس گفتم:بچم و!!
وبه بچم که مظلوم روی میزنشسته بود،اشاره کردم!!
رادوین باتعجب گفت:رها…همون یه ذره عقلیم که داشتی پرید؟؟چرا چرت میگی؟؟!
باالتماس گفتم:توروخدا بچم ونخور!!
کلافه گفت:من دارم ازگشنگی میمیرم!!بچه تورونخورم کی وبخورم؟؟دیوونه غذابرای خوردنه دیگه…می خوای قورمه سبزیت وانقدنگه داری تاکپک بزنه بعدبندازیش آشغالی؟خب چه کاریه من الان می خورمش دیگه!!
ودستش وبه سمت دیس بردوبرای خودش برنج ریخت…چندتاقاشقم خورشت ریخت روی برنجش…قاشقش وپرازبرنج کردوبرد سمت دهنش…وای…داره بچم ومی خوره!!
با التماس نگاهش کردم وگفتم:نخورش…بچم ونخور رادوین…
این وکه گفتم باحرص قاشقش وانداخت توی بشقابش که صدای گوش خراشی ایجادکرد…اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود…عصبانی گفت:توروخدابس کن رها!!من گشنمه می فهمی؟؟هی بچم بچم می کنی که چی؟؟من گشنمه!!الانم می خوام بچت وبخورم…دیگه هم دلم نمی خوادحرف زیادی بشنوم…افتاد؟!
خیلی عصبانی بود…نزدیک بودخودم وخیس کنم!!منی که هیچ وقت ازرادوین نترسیده بودم،الان داشتم سکته می کردم… تاحالارادوین وانقدعصبانی ندیده بودم…باخشم زل زده بودبهم…
دادزد:
– افتاد؟!
باترس سری تکون دادم وگفتم:آره…
اخمش غلیظ ترشدوبه دیس برنج اشاره کرد…زیرلب گفت:پس بخور…
ونگاهش وازم گرفت ودوخت به بشقابش…دوباره قاشقش وپرازبرنج کردوبردسمت دهنش و…وبچم وخورد!!!بغض کرده بودم…می خواستم بزنم زیرگریه!!قورمه سبزی من وخورد…
قورمه سبزی واسه خوردنه دیگه!!چرا چرت میگم؟؟من چم شده؟؟خل شدم؟!یعنی چی هی بچم بچم می کنی؟؟مگه قورمه سبزیم بچه آدم میشه؟!چرت نگورها!!بکپ غذات وکوفت کن…
بغضم وقورت دادم ودستم وبردم سمت دیس برنج…یه کفگیرواسه خودم برنج ریختم وچندتاقاشقم خورشت روش ریختم…قاشقم وپرازبرنج کردم وبردم سمت دهنم…نگاهی به رادوین انداختم که بااخمای درهم به بشقابش خیره شده بودوداشت تندتندغذامی خورد…
نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به قاشق توی دستم…بغضم بیشترشد…دوباره بغضم و قورت دادم وقاشق وبه دهنم نزدیک کردم…چشمام وبستم وسریع قاشق وکردم تودهنم!!
مزه اش عالی بود…قربون خودم برم من!!من این همه استعداد داشتم و رونکرده بودم؟؟به به!!گوربابای بچه…غذاروبچسب…
غذارومزه مزه کردم وقورتش دادم…فوق العاده بود!!
چشمام وبازکردم ودستم وبه سمت برنج درازکردم…۳تاکفگیردیگه هم واسه خودم برنج ریختم…باذوق ۶-۵ تاقاشق خورشتم روی برنج خالی کردم وشروع کردم به خوردن…تندتندغذامی خوردم وتودلم کلی قربون صدقه خودم می رفتم…کل برنج توی بشقاب وکه خوردم،دست درازکردم تایه چندتاکفگیردیگه هم واسه خودم بریزم که دستم بادست رادوین برخوردکرد…نگاهم ودوختم به چشماش..اخم غلیظی روی پیشونیش بود…زیرلب گفت:که بچت بود…نه؟؟
نیشم تابناگوشم بازشدوباذوق گفتم:گوربابای بچه رادی!!ببین چی درست کردم…محشره!!
وکفگیروبه دست گرفتم و واسه خودم برنج ریختم…یه عالمه خورشتم روش خالی کردم وشروع کردم به خوردن…رادوینم واسه خودش برنج ریخت وشروع کردبه خوردن…توطول غذاخوردنمون حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم…جفتمون سخت مشغول خوردن بودیم!!
برنج توی بشقابم که تموم شد،بالاخره دست ازخوردن کشیدم وبه پشتی صندلی تکیه دادم…انقدخورده بودم که داشتم می ترکیدم….گفتم:وای…خداچقدخو ردما!دارم می ترکم…
رادوین باخنده گفت:زودعقب کشیدی کوزت جون!!دیگه برنج نداری؟؟من بازم می خوام!!
نگاهی به دیس خالی ازبرنج انداختم…این چه زودتموم شد!!
انقدسنگین شده بودم که نمی تونستم تکون بخورم…بالاخره باکلی بدبختی وجون کندن ازجام بلندشدم وبه سمت قابلمه برنج رفتم وآوردمش دادم به رادوین…اونم باذوق وشوق دوباره شروع کردبه خوردن…وقتی رادوین داشت غذامی خورد،منم خیره شدم به ظرف خورشتی که حالاروبه اتمام بود…من چه اسکل بودما!!قورمه سبزیم مگه بچه آدم میشه؟؟توهم فضایی تااین حد؟!!ای خدا…به کل دیوونه شدم رفت!!خدامن وشفابده…
– وای خیلی توپ بود…دمت جیز رها!!
نگاهم وازقورمه سبزی گرفتم ودوختم به رادوین که به پشتی صندلیش تکیه داده بودودستش روی شکمش بود…لبخندشیطونی زدم وگفتم:دیدی واست قورمه سبزی پختم؟؟حال کردی؟؟
لبخندی زدوگفت:اوف چجورم!!خیلی خوشمزه بود…(ودوباره شیطون شدوگفتSmileمطمئن باشم که ارغوان کمکت نکرده دیگه نه؟!
ایش!!بچه پررو رونگاه!!این همه جون کندم غذاپختم،حالاداره همه چی ومی زنه به اسم اری!!
اخمی کردم وگفتم:توام دلت خوشه ها!!ارغوان الان سرش باامیرگرمه…اون روزم که اومدخونه من و واسه تومرغ درست کرد،اومده بودخبرازدواجش وبهم بده وگرنه انقدسرش باامیرگرمه که وقت سرخاروندن نداره!
لبخندش پررنگ ترشدوگفت:واسشون خوشحالم…بهم میان…
اخم منم محوشدوجاش یه لبخندنشست روی لبم…راست می گفت…ارغوان وامیرخیلی بهم میان!! الهی قربون اری خره بشم من…رفیق شفیق خل وچلم داره عروس میشه!!!!
گفتم:آره…خوشبخت بشن ایشاا..!!عروسیشون هفته بعده!!
– آره…میگم رها هفته بعدباهم بریم تالار؟!
جانم؟؟!!این رادی خره چایی نخورده پسرخاله شد؟!باهم بریم تالار؟!دیگه چی؟!
– نه…مزاحمت نمیشم خودم میرم!!
– مزاحم چیه بابا؟!هردومون می خوایم بریم عروسی،همسایه هم که هستیم…باهم بریم بهتره. باشه؟!!
راست میگه ها!!جفتمون می خوایم بریم عروسی…به قول رادوین همسایه هم که هستیم…باهم بریم بهتره!!اگه من بارادی نرم مجبورم خودم با۲۰۶ اشکان رانندگی کنم…می ترسم بزنم به یه ماشینی وعروسی اری کوفتم بشه…گذشته ازاون اگه بخوام رانندگی کنم،نمی تونم جیغ بزنم ومسخره بازی دربیارم…!!اونجوری خوش نمیگذره… اصلایه ضرب المثل هست که بنده خودم ساختم که میگه”افتادن دنبال ماشین عروس وجیغ زدن ودرست کردن کارناوال،ازخودعروسی توی تالاربیشترخوش میگذره!!” اگه رادوین بشه راننده ام می تونم هرچی که بخوام مسخره بازی دربیارم…
روبه رادوین گفتم:اوکی…باهم بریم.
لبخندی زدوازجاش بلندشد…منم ازجام بلندشدم ودستم درازکردم سمت بشقاباتاجمشون کنم که رادوین گفت:چیکارمی کنی؟!
بشقاباروجمع کردم وگفتم:می خوام ایناروجمع کنم…
وبه سمت ظرفشویی رفتم تابذارمشون توی سینک که رادوین گفت:بیخیال بابا…خودم بعداً جمعشون می کنم.بیابریم توهال!!
اومدم بگم نمی خوادوخودم جمعشون می کنم که تویه چشم به هم زدن دستم وگرفت وکشید…من وازآشپزخونه بیرون آوردوبه سمت مبل روبروی تلویزیون رفت…روش نشست ومنم کنارخودش نشوند.
دستم خیلی دردگرفته بود…وحشی روانی ازبس محکم دستم وکشید،دردگرفت!!
اخمی کردم وگفتم:چته تو؟!چراوحشی بازی درمیاری؟!!دستم وازجاکندی دیوونه!!
بی توجه به حرف من،تلویزیون وروشن کردودرحالیکه کانالاروجابه جامی کرد،گفت:برواون وسیله هات وبیاربشینیم ۴تاکلمه باهم حرف بزنیم ببینم می خوای واسه پایان نامه ات چیکارکنی!!
نگاهش به من نبودوبه تلویزیون نگاه می کرد…شکلکی واسش درآوردم تایه ذره ازحرصم وخالی کنم…انگارنه انگارکه بهش گفتم دستم دردگرفته!!بی ادب پررو…نه به خاطرکشیدن دستم ازعذرخواهی کردو نه به خاطرقورمه سبزی خوشمزه ای که بهش دادم،درست حسابی تشکرکرد…دمت جیزم شدتشکر؟!!جونش درمیومداگه یه ذره باادب تروشیک ترتشکرمی کرد؟!!
ازجام بلندشدم وبه سمت اپن رفتم…غروب که اومدم،وسایلم وروی اپن گذاشتم…وسایل وبرداشتم وبه سمت رادوین رفتم…گذاشتمشون روی میزعسلی روبروی رادوین وگفتم:آوردم…
نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به وسایلم…نگاهی بهم کردوگفت:خب می شنوم…
پوزخندی زدم وگفتم:خداروشکرکه می شنوی…بروخداروشکرکن که بهت قدرت شنیدن داده!!
اخمی کردوگفت:هه هه هه!!شماچقدبامزه این خانوم کوزت…درموردموضوعت ازت توضیح خواستم…نگفتم خوشمزگی کنی که!!بگو…می شنوم!
اخم کردم وموضوعم وبراش توضیح دادم…به ذره زر زرکردو چرت وپرت گفت…راهنماییم کردوگفت که واسه یه تحقیق چه چیزایی لازمه..یه چندتاسایت وکتابم بهم معرفی کردکه به موضوعم ربط داشت…
حرفاش که تموم شد،بانیش باز زل زدبهم وگفت:دستت دردنکنه…غذات توپه توپ بود!!مرسی…
چه عجب…آقایه بار یه تشکرازدهنشون بیرون اومد…اومدم تیریپ باکلاسی بردارم بگم خواهش می کنم وقابل شمارو نداشت که این رادوین بی شعورمهلت نداد دهنم وبازکنم،یه سی دی گرفت سمتم وباذوق گفت:می دونی این چیه؟!
خونسردگفتم:دسته بیله!خب سی دیه دیگه عقل کل!!
لبخندی زدوگفت:سی دی بودنش که سی دیه..مهم اینه که توی این سی دی چی هس!!یه فیلم ترسناک توپ آمریکاییه!!ازسعیدگرفتم…
این چی گفت؟!فیلم ترسناک؟!بیخیال بابا…من توکل عمرم یه باربیشتریه فیلم ترسناک ندیدم که خب اونم ازنظربقیه زیادترسناک نبود…تایه هفته اشکان ومجبورمی کردم بیادپیشم بخوابه…توهم می زدم فکرمی کردم که یه چیزی توکمدمه!!شبا هم هی خواب روح وجن واین جورچیزارومی دیدم می زدم زیرگریه…همچین آدم ترسوی بی جنبه ای هستم من!!حالاپاشم برم فیلم ترسناک آمریکایی ببینم؟!
رادوین سکوتم وکه دید،شیطون گفت:چی شد؟!می ترسی؟
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:نه بابا…ترس چیه؟!من خودم عاشق فیلمای ترسناکم ولی خب می دونی الان خسته ام…خوابم میاد!!
آره جون عمم!!من عاشق فیلمای ترسناکم؟!اصلاخوابم نمیومدولی دروغ گفتم که سریع گورم وگم کنم ومجبورنشم فیلم ببینم!!
پوزخندی زدوگفت:بهونه الکی نیار…تومی ترسی!!
اخمی کردم وگفتم:نه نمی ترسم…
پوزخندش پررنگ ترشدوگفت:پس اگه نمی ترسی بشین بامن فیلم ببین.
پوزخندش بدجور روی مخم بود!!من ازپوزخندای رادوین متنفرم…وقتی پوزخندمیزنه دلم می خوادبرم کلش وبکوبونم به دیوار!!!
پوزخندش باعث شدکه مثل همیشه موضعم وحفظ کنم وباخونسردی بگم:باشه…بذارببینیمش!!
لبخندشیطونی روی لب رادوین نشست وگفت:مطمئنی نمی ترسی؟!
باقاطعیت گفتم:معلومه!!ترس چیه بابا؟!
ازجاش بلندشد وبه سمت سی دی پلیررفت…سی دی وگذاشت توش ورفت سمت آشپزخونه… بایه ظرف پرازتخمه به هال برگشت وظرف وگذاشت روی میزعسلی وسط هال…چراغاروهم خاموش کردوروی مبل نشست…
حالاچرا چراغارو خاموش کرده؟!مرض داره؟؟بابا من توهمون فضای روشنم خودم وخیس می کنم حالاچه برسه به این که تو فضای به این تاریکی فیلم ترسناک ببینم!!
تیتراژ اول فیلم درحال پخش شدن بود…ناموساً بادیدن تیتراژش ازترس زهرترک شدم!!
یه صفحه سیاه بودکه اسمای بازیگراروش نوشته می شد…تواین بینم یه چیزی شبیه روح یاشایدم جنی چیزی ردمی شد…یه آهنگم پخش می شدکه هی یکی توش هوهو می کرد!!
بابافیلمه هنوزشروع نشده من اینجوری گرخیدم،وقتی شروع بشه می خوام چه خاکی توسرم کنم؟!
میمردی قُمپُزدرنمی کردی که من نمی ترسم وعاشق فیلمای ترسناکم؟!بابامن غلط کردم…من چیزخوردم…من به گوردوس دختررادوین خندیدم…من وچه به فیلم ترسناک،اونم ازنوع آمریکایی؟!
نگاهی به رادوین انداختم که خونسردوبی تفاوت خیره شده بودبه صفحه تلویزیون وتق تق تخمه می شکوند…دستم ودراز کردم سمت ظرف تخمه تاشایدباخوردن تخمه یه ذره ازترسم کم بشه…یه مشت برداشتم وشروع کردم به تخمه خوردن!!
یه کوسن روی مبل بود…کوسن وروی روی پام گذاشتم تااگه ترسیدم فشارش بدم یه ذره ازترسم کم بشه…
بالاخره تیتراژتموم شدوفیلم شروع شد!!
همین اول کاری یه قبرستون ترسناک نشون دادن…دوربین رفت سمت یه قبرکه یه خانوم باشخصیت وباکمالات بالاسرش وایساده بودوداشت گریه می کرد!!البته این خانوم باشخصیت وباکمالاتی که میگم،روم به دیوار روی شمام به دیوار یه شرتک لی پوشیده بودبایه تاپ *لباس*…خلاصه همه دل وروده اش ریخته بودبیرون…دوربین همین جوری داشت می رفت جلو واین خانومه روازپشت نشون می داد…ولی ازهمون پشتشم معلوم بودکه آدم شیک وخوش پوشیه!!!یهو دوربین رسیدبه خانومه…خانومه طی یه حرکت انتحاری به سمت عقب برگشت وزل زدبه دوربین…وای!!!قلبم اومدتودهنم…ضربان قلبم رفته بودبالا!!!رادی مرده شورت وببرن بااین فیلمت!!!
زنه عین جن می مونه…خدااین ونصیب گرگ بیابون نکنه!!!نه به اون تیپت که اونقدشیک بود نه به این قیافت خواهر…چشماش بنفش بود!!لال شم اگه دروغ بگم…صورتش عین گچ سفیدبود.رنگ به رخساره نداشت خواهرمون!!لبشم رنگ لب مرده هابود…صورتش که دیگه نگو ونپرس!!خاکی وکثیف بود…انگاریه ۱۰ قرنی می شدکه آبی به سروصورتش نزده بود!!
خب یعنی چی من واقعا درک نمی کنم…توکه اون همه به تیپت رسیدی وشرتک لی وتاپ *لباس* پوشیدی،چرا قیافت این ریختیه؟!یه دستی به سروروی خودت بکش خواهرم…صورتت وبشور…آرایش کن…اگه همین جوری بمونی هیشکی نمیادبگیرتتا!! ازمن ترشیده به تویی که هنوزنترشیدی نصحیت!!!
یهوخواهرهمچین به دوربین زل زدو چشم غره رفت که خودم وخیس کردم!!فکرکنم ناراحت شدبهش گفتم کسی نمیادبگیرتت!!
خب چراناراحت میشی خواهرمن؟!یه نصیحت خواهرانه بود…ناراحت نشوعزیزم…
همین جوری داشتم ازاین خواهرمحترم طلب بخشش ودل جویی می کردم که یهو یه برادری به صحنه اومد…برگشت به خواهرمون گفت:
– سلام جنی!!
یهو خواهرمون چنان براق شدورفت سمت برادرکه توجام سیخ شدم…
وبعدروش وکردبه برادرودستش وکند!!!!!بله…کند!!!دست برادرعزیزمون وکند!!!!
این برادرتاجایی که جایزبود دادوفریادمی کردوبه این جنی خانوم فحشای رکیک می دادکه ازگفتنشون معذورم!!
خواهرم انگارازدست برادرعصبانی شد،اون یکی دستشم کند…آب دهنم وقورت دادم ویه تخمه روبردم سمت دهنم تابخورمش که یهوخواهرجنی زدکله برادرم کند!!!خون بودکه فواره می کردا!!!خون…
رسماخودم وقهوه ای کرده بودم!!!
خب آخه خواهرمن این بیچاره که چیزی نگفت زدی کله ودوتادستاش وکندی!!فقط بهت سلام کرد…
ودوباره خواهرچنان خشن وعصبی زل زدبه دوربین که یعنی تویکی خفه…به تومربوط نیست!!!
ومنم خفه شدم وباترس زل زدم به تلویزیون…برادربیچاره دیگه دادوفریادنمی کردچون کله اش کنده شده بود…خیلی صحنه چندش وترسناک وحال به هم زنی بود!!سر یاروفتاده بودروی زمین وبدنش سیخ وایساده بود!!خون فواره می کرد…همین جوری خون شُرشُرازیارومی زد بیرون…من موندم چجوری وقتی نه کله داره نه دست هنوززنده است!!خاک توسرآمریکاییابااین فیلم ساختنشون!!!
خواهر روش وکردطرف برداروناخونای بلندوتیزش وفروکردتوی قلب پسره!!!
همین جوری خون بودکه ازقلب برادر می زدبیرون!!
این صحنه روکه دیدم تخمه ازدستم افتاد…بعدیهو خواهردستش وازقلب برادربیرون آوردوبرادرنقش زمین شد…مرد؟!برادرمرد؟!واقعا؟!!!
به اینجاش که رسید،هرچی جیغ بودکه نزده بودم وجمع کردم وچنان جیغی زدم که کل خونه لرزید!!!
ونگاهم ازتلویزیون گرفتم ودوختم به صورت رادوین…نوری که ازتلویزیون میومد،باعث شدتابتونم چشمای گردشده اش وببینم…باتعجب گفت:چته تو؟!مگه چی شده که تواینجوری جیغ می زنی؟!!!
لبخندمصنوعی زدم وگفتم:هیچی…چی قراربودبشه؟!هیچی نیس!!
#40
وخیلی خونسرد روم وازش گرفتم وچشم دوختم به صفحه تلویزیون…خیلی هم شیک ومجلسی!!
یهوخواهرجنی عین دودشدورفت هوا!!!این روح بود؟!روح بود؟!ای وای…روح بود بعدزد اون برادره روکشت؟!مگه نمیگن روحا نمی تونن به دنیای زنده هابیان؟!پس این خواهرچجوری تونست اون برادره رو نفله کنه؟!مرده شورتون وببرن بااین فیلم ساختنتون!!
همون طورکه به تلویزیون خیره شده بودم،دستم ودراز کردم ویه مشت دیگه تخمه برداشتم ومشغول خوردن شدم…
یهواین خانوم بی اعصابه که غیب شده بود،توی یه خیابون ظاهرشد…همین جوری ماشیناردمی شدن واینم خیلی شیک وباکلاس وباکلی نازوعشوه ازوسط خیابون ردشد…البته تواون بینم چندتاماشن از روش ردشدنا ولی خب روحه دیگه چیزیش نمیشه!!
خلاصه این خواهرخیابون و رد کردوبه سمت یه خونه رفت…یه خونه بزرگ ومتروکه…همین که این خواهرجنی رفت سمت در،یهودربازشدویه صدایی اومدکه گفت:
– بیاتو!!
خواهررفت توخونه ودرم خودبه خودپشت سرش بسته شد…یه یارویی روی یه دونه ازاین صندلی متحرکاکنارشومینه نشسته بودوزل زده بودبه آتیش روبروش…دوربین ازپشت به سمت یارومی رفت وفقط پشت طرف معلوم بود…این خواهرجنی رفت سمتش وگفت:سلام…
یاروبایه صدای خشن وکلفت گفت:سلام…تمومش کردی؟!
– آره…
یهواین یارویی که روی صندلی بود،ازجاش بلندشدوروش وکردسمت دوربین…
بادیدن صورتش چشمام وبستم وجیغ بلندی زدم وکله ام وفروکردم توبالش روی پام!!
قیافه یاروغیرقابل توصیف بود…خیلی خیلی خیلی ازخواهرجنی بدتربود…هزارهزاربارازاون زشت ترو وحشتناک تر!!
خلاصه یه ۱۰ دقیقه ای سرم توبالش بودوفیلم ونمی دیدم…فقط صداهای جیغ دادوفریادمی شنیدم…بالاخره تصمیم گرفتم عزمم وجزم کنم وبقیه فیلم وببینم…باترس ولرز سرم وازروی بالش برداشتم وآروم آروم چشمام وبازکردم…
بادیدن تصویروبروم پشت سرهم ۶-۵ تاجیغ کشیدم…
این خواهرجنی توهمون قبرستونه بودو۲۰-۱۰ تا جسدم دوروبرش بودن…همشون کله ودستاشون کنده شده بود…این خواهربی اعصاب زشت بی ریخت چه علاقه ای به کندن کله ودست ملت داره؟!
این چیزا زیادوحشتناک نبود…یه چندتاآدم زشت که رنگ به رخساره نداشتن،بالای سرجنازه هانشسته بودن وداشتن دست وکله اشون ومی خوردن!!!یهویکیشون دستش ودرازکردودست یه مرده روازروی زمین برداشت وگذاشت تودهنش…همین جورخون بودکه ازلب ولوچه اش می ریخت…
باصدای لرزون گفتم:خوردش؟!
رادوین زیرلب گفت:آره…
اومدم به رادوین فحش بدم وبگم که این چه فیلم مزخرفیه که یهوناغافل یه روح دیگه پریدوصحنه…هِه!!!انقدیهویی اتفاق افتادکه زهرترک شدم!!خب مثل آدم بیایدتوصحنه دیگه!!ضربان قلبم بالارفته بود…داشتم سکته می کردم!!
وبعدازاون،این روحه که یه دفعه پریدتوصحنه و فوق العاده هم زشت بودیه بشکن زدویهو همه قبراشروع کردن به ترک خوردن ومرده هاازتوشون بیرون اومدن…همه هم زشت وبی ریخت بودن…اصلایه اوضاع خرتوخری بود…
من موندم اون خواهرجنی واون برادری که زدنفله اش کردچه ربطی دارن به این مرده هاکه دارن زنده میشن!!؟!
تخمه ام تموم شده بود…دستم ودراز کردم سمت ظرف تایه مشت دیگه بردارم که یهودستم بادست یکی برخوردکرد…نمی دونم چرا فکرکردم خواهرجنیه…جیغ بلندی زدم…رادوین کلافه گفت:منم بابا!!چرا الکی هی جیغ می زنی؟!دیوونه شدی؟!
ویه مشت تخمه برداشت وبی توجه به من خیره شدبه تلویزیون…منم یه مشت برداشتم ونگاهم ودوختم به خواهرجنی…
من که سردرنیاوردم ولی این خواهربی اعصاب ما هی میزدهربرادری که بهش می رسیدومی کشت وبعدم اون آدم زشتایی که باهاش بودن،اون برادرایی که مرده بودن ومی خوردن!!همه جاش ونشون می داد…حتی اون جاهایی که استخون برادرا زیردندون اون آدم زشتاترق توروق می کرد!!
خلاصه یه ۷۰ دقیقه ای ازفیلم گذشته بودولی من هیچی نفهمیده بودم…به جاش تامی تونستم جیغ می کشیدم…توکل این ۷۰دقیقه هم من ۵۰ دقیقه اش وچشمام وبسته بودم وسرم وتوبالش فروکرده بودم وجیغ می زدم!!!
همین جوری داشتم فیلم ونگاه می کردم که یهوخواهرجنی بایه برادری دعواش شد…نمی دونم سرچی بحث می کردن ولی سرهرچی که بود،جفتشون عصبانی بودن وداشتن هم دیگه روکتک می زدن!!!تواین دعوا،جنی زد یارو رو له ولورده کردوبعدم بستش به سقف!!!یه زنیم این وسط بودکه هی جیغ و دادمی کردوباگریه ازجنی می خواست که کاری باشوهرش نداشته باشه ولی خواهرجنی سگ محلش نمی داد!!!بعدیهویه شعله ای بلندشدواون برادره که به سقف چسبیده بودسوخت!!زنده زنده سوزوندنش!!!زنشم تامی تونست جیغ وفریادوناله می کرد…منم انقدجیغ زده بودم که دیگه هیچ صدایی ازم در نمیومد!!گلوم دردگرفته بود.
اون برداره که کامل سوخت ونفله شد،خواهرجنی رفت سمت زنش که روی زمین زانوزده بودوهق هق می کرد…ازجاش بلندش کردوتامی خورد زدش!!اصلااین جنی بیماری روانی داره…زنیکه چلغوز!!چرا الکی ملت وکتک می زنی ومی کشیشون؟!
خلاصه انقداون زن رو زدکه بیچاره نقش زمین شد…وخواهر جنیم کنارش روی زمین زانوزد،یهودستاش ودرازکردسمت چشم زنه و…باناخونای تیزش چشم یارورو ازحدقه بیرون کشید…دیگه صدام درنمیومدکه جیغ بزنم…یهویه اره برقی گرفت دستش وطرف و ازوسط دونصف کرد!!!یارونصف شدوروی زمین افتاد…باورتون میشه؟!زنده زنده نصفش کرد!!
این صحنه روکه دیدم،چشمام وبستم وسرم وفروکردم توی بالش… خیلی وحشتناک بود…ازترس می لرزیدم!!!من آدم ترسوییم…اون فیلمی که اشکان چندسال پیش برام گذاشت کجا،اینی که الان دیدم کجا…بااینکه اون اصلامثل این ترسناک نبودوتهِ ته صحنه اکشنش این بودکه طرف ومی کشتن وخونش می پاشیدروی دوربین،من تایه هفته ازترس خوابم نمی برد!!!
قلبم تندتندمی زدوبدنم می لرزید…داشتم ازترس سکته می کردم…صدای جیغ ودادایی هم که ازتلویزیون میومد،ترسم وبیشترمی کرد…دستام وگذاشتم روی گوشم تاصدایی نشنوم…هنوزم صداهایی خفیفی میومدولی ازاون صداهای بلندخیلی بهتربود!!
نمی دونم چقدسرم توبالش بودولی یهوصدای جیغ ودادا قطع شد…چی شدیه دفعه؟!نکنه خواهرجنی زدهمه روکشت که دیگه ازهیشکی هیچ صدایی درنمیاد؟!مرده شورخواهرجنی وببرن!!!
باتعجب سرم وازبالش بیرون آوردم وچشمام وباز کردم…نورلامپ چشمم وزد…دوباره بستمشون…وا!!این چراغاکی روشن شدن؟!رادوین روشنشون کرد؟!پس چرامن نفهمیدم؟!توکه سرت توبالش بود،چجوری می خواستی بفهمی؟!اینم حرفیه…
آروم آروم چشمام وبازکردم…کم کم چشمام به روشنایی عادت کردن…
رادوین وروبروی خودم دیدم که باتعجب بهم زل زده بود…متعجب گفت:انقدترسناک بود؟!
باترس به تلویزیون خاموش خیره شدم وزیرلب گفتم:تموم شد؟!
رادوین خونسردگفت:آره…ولی توکله ات توبالش بودمتوجه نشدی!!
وازجاش بلندشدوظرف تخمه روازروی میز برداشت وبه سمت آشپزخونه رفت…همون طورکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:مرده شورسعیدوببرن بااین فیلمش!!اینم فیلم بودمادیدیم؟!زنه هی زرت زرت می زدملت می کشت وکله ملشون ومی کند…که چی مثلا؟!کجای این ترسناک بود؟!!!
این چی داره میگه؟!فیلمش خیلی وحشتناک بود…من هنوزم دارم ازترس به خودم می لرزم بعداون وقت این میگه کجاش ترسناک بود؟!درسته من خیلی ترسوئم ولی خدایی فیلمش ترسناک بود…هرکس دیگه ای بودمی ترسید…من نمی دونم رادوین چرامیگه ترسناک نبود!!
به هال برگشت وکنارمن روی مبل نشست…خمیازه ای کشیدوخواب آلودگفت:من خیلی خوابم میادرها…می خوام بخوام!!نمی خوای بری خونه خودت؟!
آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:برم خونه خودم؟!
لبخندشیطونی زدوگفت:اگه دلت می خوادبمون…اصراری ندارم بری…فقط بهت بگما،من شباخطرناک میشم!!!
ویهودستاش وبه سمتم دراز کردوپخ کرد!!!
زهرم ترکید…
دستم وگذاشتم روی قلبم وزیرلب بهش فحش دادم:
– عوضی بش شعورالانم وقت شوخیه؟!ترسوندیم!!!
کلافه گفت:ببخشیدبابامعذرت…حالا میشه بری خونه خودت؟!دارم ازخستگی میمیرم!!
برم خونه ام؟!یعنی من امشب تنهایی بخوابم؟!!نه…من می ترسم!!!
روم نمی شدبه رادوین بگم نمی خوام ازخونت برم بیرون…سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:چیزه…من…راستش… خب…خب یعنی…
کلافه ترازقبل گفت:مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی.
سرم وبالاآوردم وباترس توچشمای رادوین خیره شدم…باترس گفتم:من…من…من می ترسم!!!
پوفی کشیدوگفت:زرشک!!! ازچی می ترسی؟!ازلولو؟!(وبامسخره بازی ادمه دادSmileمن بالولوحرف می زنم نیادبخورتت…لولو با رهاکوچولوی ماکاری نداشته باش…خوبه؟!بیخیال مامیشی؟!خوابم میادرها…نصف شبی چرت نگوخواهشاً!!بروخونه خودت بذارمنم کپه مرگم وبذارم!!
بی ادب پررو…لولوچیه روانی؟!!من ازخواهرجنی می ترسم…ازاون آدم زشتاکه همه برادرارومی خوردن…
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:یعنی میگی برم؟!تعارف نمی کنی بمونم؟!
پوزخندی زدوگفت:بیشم بینیم باو!!!تعارف بخوره توسرم…خوابم میادمی خوام بکپم…بروخونه خودت!!افتاد؟!
به ناچارازجام بلندشم وگفتم:باشه پس خداحافظ…
اونم ازجاش بلندشدودستش ودرازکردسمت وسایلم که روی میزعسلی بودن…گرفتشون سمتم وزیرلب گفت:خداحافظ…شب بخیر!
وسایلم وازش گرفتم…
شب بخیر؟!به نظرخودت بااین فیلمی که من دیدم شبم بخیرمیشه؟!!
روم وازش برگردوندم وباقدمای لرزون به سمت دررفتم…رادوینم پشت سرم میومدتامثلابدرقه ام کنه…
به درکه رسدیم،یهوبه سمت رادوین برگشتم وبانیش بازگفتم:یه تعارف کوچولوهم بزنی می مونما!!
اخمی کردوگفت:بروبابا…
اخمی روی پیشونیم نشست…روم وازش برگردوندم ودستم درازکردم سمت دستگیره…دروبازکردم وبه سمت رادوین برگشتم…گفتم:مطمئنی که نمی خوای بمونم؟!
خونسردگفت:آره…شبت بخیر!!
دلم می خواست خرخره اش وبجوئم…پسره بی شعور…فیلم به اون ترسناکی و واسم گذاشته حالام میگه بروخونه خودت!!!کاش اون فیلم لعنتی ونمی دیدم!!حالامن چجوری تنهایی توخونه خودم بخوابم؟!
باترس ولرزپام وازخونه بیرون گذاشتم…رادوین هنوزجلوی دروایساده بودومنتظربودتامن برم تو خونه خودم.
داشتم کفشام ومی پوشیدم که یهو یه صدای تَقی ازتوی راهرواومد…این وکه شنیدم،جیغ بنفشی کشیدم وبه سمت رادوین رفتم وخودم انداختم توبغلش!!!
رادوین باتعجب گفت:رهاتوچته؟!این صداکجاش ترسناک بودکه توجیغ زدی واینجوری به من آویزون شدی؟!
خودم وازبغلش بیرون کشیدم وازش فاصله گرفتم…کفشام وپوشیدم وگفتم:هیچ جاش!!ببخشید…شب بخیر!!
باقدمای آروم وآهسته به سمت خونه خودم رفتم…رادوین هنوزجلوی درخونه اش منتظربودتامن برم تو…کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم…به سمت رادوین برگشتم وواسش دست تکون دادم…باهام بای بای کردواشاره کردکه برم تو…لبخندمصنوعی زدم وپام وگذاشتم توخونه خودم…کلیدوازتوی قفل بیرون آوردم ودروبستم…
خونه تاریکِ تاریک بود…خیلی سریع به سمت کلیدلامپ رفتم وهمه برقای هال و روشن کردم…حتی برق آشپزخونه ودستشویی وحمومم روشن کردم!!شال ومانتوم ودرآوردم وانداختم روی مبل…باترس ولرزنگاهی به دورتادورهال انداختم…فکر می کردم خواهرجنی توخونه امه!!خبری نبود…نفس راحتی کشیدم وبه سمت اتاق خواب رفتم…کلیدبرق کناردربود…روشنش کردم ونگاهی به دورتادوراتاق انداختم…خداروشکراینجام خبری نیست!!!روی تخت درازکشیدم وزل زدم به سقف…یهویاداون صحنه ای افتادم که جنی اون برادره روبست به سقف وآتیشش زد…ترس وَرَم داشت ونگاهم وازسقف دزدیدم…باترس ولرزبه پنجره خیره شدم…یهوحس کردم یکی پشت پنجره اس…جیغ خفیفی کشیدم ورفتم زیرپتو!!خدا ازت نگذره رادوین که من وبه این روز انداختی…زیرپتوبودم وچشمام وهم بسته بودم…ازتوی آشپزخونه صدای تَرَق توروق میومد…این وسایل خونه ام وقت گیرآوردن،واسه من قُلِنج می شکونن!!یادصدای ترق توروق استخوونای بردارا افتادم وقتی اون آدم زشتاداشتن می خوردنشون…قلبم تندتندمی زد…به سختی نفس می کشیدم…زیرپتوهم هواکم بود داشتم خفه می شدم!!
سرم وازپتوبیرون آوردم ویهو…
تصویرخواهرجنی وروی دیوار روبروم دیدم…چنان جیغی کشیدم که اون سرش ناپیدا!!!پتوروازروی خودم کنارزدم وبانهایت سرعتی که درتوانم بودازاتاق خارج شدم…دستام ازترس می لرزیدن…قلبم تالاپ تولوپ می خوردبه قفسه سینه ام…ازاتاق بیرون اومدم وداشتم به سمت در می رفتم که یهوپام گیرکردبه پایه مبل وافتادم زمین…حس کردم صدای جیغ ودادازتواتاقم میاد!!داشتم سکته می کردم…باترس ازجام بلندشم وبه سمت در دویدم…همش سرم وبه عقب می چرخوندم تایه وقت خواهرجنی دنبالم نکرده باشه!!
یه باردیگه هم روی سرامیک لیزخوردم وافتادم زمین…یهوصدای ترق توروق ازآشپزخونه اومد،صدای جیغاییم که من حس می کردم ازاتاق میاد،داشت زهرترکم می کرد…اشک توچشمام جمع شده بود…خدایامن وازدست این خواهرجنی نجات بده!!
ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم…دروبازکردم وبه حالت دوخودم ورسوندم دم درخونه رادوین…دستم گذاشتم روی زنگ وپشت سرهم زنگ زدم…اشک ازچشمام جاری شده بود…باترس ولرزبه دربازخونه خودم نگاه می کردم وهرلحظه اطمینان می دادم که سروکله جنی پیدابشه…
رادوین هنوزدروبازنکرده بود…کدوم گوری هستی گودزیلا؟!دروباز کن دیگه…
بامشت به درمی کوبیدم…داشتم ازترس سکته می کردم!!
بعدازچند دقیقه رادوین دروبازکرد…موهاش ژولیده بودویه رکابی تنش بود…بایه شلواراسپرت…باچشمای گردشده به من زل زده بود…نگران گفت:چی شده رها؟!چراگریه می کنی؟چرابااین سرووضع اومدی بیرون؟!!
منظورش ازاین سرووضع چیه؟!مگه سرو وضع من چشه؟!
نگاهی به لباسام انداختم…ای خاک توسرت کنن دختره چلغوز!!!این چه لباسیه تنته؟!
یه تاب بندی اسپرت تنم بود بایه شلواراسپرت راحتی…
وقتی داشتم ازخونه میومدم بیرون،انقدترسیده بودم که اصلاحواسم به لباسام نبود!!!الانم دیگه واسه عوض کردنشون دیرشده چون رادوین هرآن چه که نبایدمی دید ودید!!!دیگه کاریه که شده…
بیخیال قضیه لباسام شدم ودرحالیکه اشک ازچشمام جاری بود،به خونه ام اشاره کردم وباتته پته گفتم:رادوین…اون تو…یکی هس…من می…می ترسم…
نگران وآشفته درخونه اش وبست،و به سمت درخونه من رفت…منم باقدمای لرزون وآهسته پشت سرش رفتم…بااحتیاط کامل پاش وگذاشت توی خونه…منم واردشدم…باچشماش کل هال وازنظرگذروند…کسی نبود…به سمت آشپزخونه رفت…منم باترس ولرز دنبالش رفتم…اونجاهم کسی نبود…دستشویی وحمومم نگاه کردولی بازم کسی نبود!!به اتاق خواب رفت…درحالیکه بانگاهش همه جارو می گشت،زیرلب غرید:
– اسکل کردی من و؟!اینجاکه کسی نیست…
این خواهرجنی گوربه گورشده کجارفته؟!مگه همین جانبود؟!من خودم روی دیواردیدمش…
باترس لبه تخت نشستم وخیره شدم به دیوار روبروم…همون دیواری که تصویر خواهرجنی وروش دیده بودم…هیچی روش نبود…مثل اینکه این خواهرجنی ودارودسته اش تصمیم گرفتن من واسکل کنن…چراوقتی تنهابودم اون همه صدای ترق توروق وجیغ وداد میومد؟!چراحس کردم یکی پشت پنجره اس؟!به پنجره خیره شدم ولی هیچ کسی وندیدم…دوباره نگاهم ودوختم به دیوار روبروم…چراعکس خواهرجنی وروی این دیواردیدم؟!یعنی من خل شدم؟!!
توافکارخودم بودم که رادوین عصبی به سمتم اومدوگفت:چرا توهم فانتزی می زنی؟!هیشکی توخونه ات نیست…
نگاهم وازدیوارگرفتم ودوختم به چشماش…به دیواراشاره کردم وباترس گفتم:چرا بود…باورکن رادوین!!بود…همین جابود…
پوفی کشیدوکلافه گفت:کی همینجابود؟!
– خواهرجنی…
باتعجب گفت:خواهرجنی دیگه خره کیه؟!
– همون زنه که تواون فیلم ترسناکه بود…همون که همه مردارومی کشت وکله هاشون ومی کَند…
این وکه گفتم،رادوین ازخنده ترکید!!!مگه من چیزخنده داری گفتم؟!نه شمابگیدحرف من خنده داربود؟!من یه روح تواتاقم دیدم…روح خواهرجنی!!!داشتم ازترس سکته می کردم اون وقت این گودزیلاداره می خنده؟!موضوع به این ترسناکی خنده داره؟!!!
خنده اش که تموم شد،روبه من گفت:خیلی باحال بود…دمت گرم!!حال کردم باشوخیت!!شب بخیر…(وزیرلب ادامه دادSmileخدایااین شادیاروازمانگیر…
و به سمت دراتاق رفت….
داره میره؟!می خوادمن وتنهابذاره؟!! اگه دوباره جنی بیادمن چه خاکی توسرم بریزم؟!اگه دوباره یکی وپشت پنجره ببینم سکته می کنم!!!من می ترسم…خیلیم می ترسم…
رادوین به در رسید…روش وکردسمت من وگفت:چراغ وخاموش می کنم بخوابی…
ودستش وبردسمت کلیدبرق وچراغ وخاموش کرد…


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان