رتبه موضوع:
  • 11 رای - 3.55 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان در همسایگی گودزیلا

مکث کوتاهی کرد…نگاهش واز روبرو گرفت و خیره شد به من…
– من اعتراف می کنم که تو تمام این مدت بهت دروغ گفتم…بهت دروغ گفتم چون نمی خواستم از رها باخبر بشی.چون نگران رها بودم وهستم…رها حالش خوب نیست رادوین…وقتی از این جا رفت خیلی داغون بود!تازه یه ذره سرپاشده…تازه به زندگی جدیدش عادت کرده.داره راحت زندگی می کنه…اگر تورو ببینه دوباره به هم می ریزه…
لبخند پررنگ روی لبم محو شد…اخم ریزی روی پیشونیم نشست…
نمی فهمیدم چی میگه…حرفاش اصلا قابل درک نبود!
– چی می خوای بگی؟…
– دیگه دنبالش نگرد!…قید رهارو بزن وبیخیالش شو!
حرفاش عصبانیم کرده بود!…واز طرف دیگه متعجبم شده بودم…تمام امید وخوشحالی که تا چند لحظه پیش داشتم،نا امید شده بود!
چی فکرمی کردم وچی شد… از خر شیطون پیاده نشدکه هیچ،تازه داره من واز دنبال رها گشتنم منع می کنه!
اخمم پررنگ تر شد…جواب دادم:
– چجوری قید کسی رو بزنم که تمام دنیای منه؟اصلا چرا باید قیدش وبزنم؟…من باید حتی شده واسه آخرین بار رها روببینم.باید باهاش حرف بزنم!باید بدونم دلیلش برای رفتن چی بوده…اصلا رها برای چی داغون بوده؟چرا حالش بد بود؟…من هیچی نمی دونم… رها چرا رفت؟
پوزخندی زد…کنایه آمیز گفت:یعنی نمی دونی چرا رفته؟…
سری به علامت منفی تکون دادم…
– اگه می دونستم که انقدر داغون نبودم!
پوزخندش پررنگ تر شد…
– من وتو از جنس همیم پسر!…به هم جنس خودت دروغ نگو…تو خوب می دونی که رها چی دید و برای چی رفت!…
اخمام رفت توهم…صدام شبیه یه داد بود:
– دِ لعنتی نمی دونم!…دروغ کجا بود؟
– می دونی…
– نمی دونم!…تو بهم بگو تا بدونم…بگو!
اونم مثل من ابروهاش وکشید توهم…با لحنی شبیه لحن داد مانند خودم جواب داد:
– می دونی یا نمی دونی برای من مهم نیست!من نیومدم اینجا که برات نقشه مفهومی بکشم وتوضیح اضافه بدم…اومدم اینجا تا یه قول ازت بگیرم وبرم!!!!
– قول؟…
سری به علامت تایید تکون داد…اخمش آروم آروم کمرنگ وبعد محو شد…لحنشم دیگه شبیه قبل نبود…یه ذره مهربون تر وصمیمی تر بود:
– رادوین…من باهات دعوا ندارم پسر!اینکه می دونی چه اتفاقی افتاده وداری انکار می کنی برام مهم نیست.یه اتفاقی بین تو ورها افتاده…و از گله ودلخوریا که بگذریم،چه خوب وچه بد همه چی تموم شده!الان چیزی که مهمه،خاطرات واتفاقات گذشته نیست.زمان حاله…چیزی که مهمه حال عزیزترین کس منه!حال رها خوبه…پنج ماهه که دارم با تمام وجود تلاش می کنم تا خوب باشه وراحت زندگی کنه! اگه تورو ببینه،تمام زحمات چند ماهه من به باد میره…اگه به قول خودت عاشقشی که می دونم نیستی،چرا می خوای با دوباره دیدنش عذابش بدی؟…تو خودت خوب می دونی دلیل رها برای رفتن چی بوده…برو با اون کسی که باهاش بودی!دور رهارو یه خط قرمز بکش وبرو پی زندگیت…دیگه دنبالش نگرد!با این پشتکاری که تو داری،یه ذره دیگه پیش بری پیداش می کنی!…امامن این ونمی خوام!پنج ماهه دارم دست به سرت می کنم ولی تو هنوز از رو نرفتی!…تورو خدا بس کن!رادوین تورو به جونه عزیزترین کست،نذار زندگی آروم عزیزترین کسم خراب بشه!دنبالش نباش تا خیالم راحت بشه…قول مردونه بده…که دیگه دنبالش نگردی!
هضم حرفاش واسم سخت بود…اصلا نمی تونستم منظور شوبفهمم!
گیج وسردرگم خیره شده بودم به اشکان وهیچ حرفی نمیزدم…
سکوتم ونشونه رضایتم گرفت ودستش وبه سمتم دراز کرد…لبخندی روی لبش نشوند وگفت:قول میدی؟
خواست دستم وتوی دستش بگیره که عقب کشیدم…
اخمی کردم وبالحن کلافه ای گفتم:من نمی فهمم تو داری چی میگی!برای چی باید بهت قولی بدم که می دونم نمی تونم پاش وایسم؟!من دنبال رها نباشم؟…بی خبروبیخیال از رها زندگی کنم؟…برم با کسی که باهام بود؟…دِ آخه دیوونه تو داری از کی حرف میزنی؟کسی به جز رها تو زندگی من نیست…
پوزخند صدا داری تحویلم داد وکلافه تراز من گفت:دوباره رفتی سر همون خونه اول!!!!!…یه بار گفتم،دوباره بهت میگم…(شمرده شمرده و محکم گفتSmileمن نیومدم اینجا که بهت توضیح بدم!…تو از همه چی خبر داری…حتی بهتر از من!چرا خودت وزدی به نفهمی؟
– من خودم ونزدم به نفهمی…واقعا نمی فهمم چی میگی اشکان!میشه توضیح بدی؟…خب بگو تا…
داد محکمی زد که باعث شد حرفم نصفه بمونه:
– نه نمیشه!
نگاه عصبانی وکلافه اش وازم گرفت وسربه زیر انداخت…پوفی کشید وزیرلبی گفت:متنفرم از آدمایی که باوجود دونستن تمام حقیقت،بازم انکار می کنن!
و چشماش وروی هم گذاشت…سعی می کرد خودش وآروم کنه وعصبانی نشه.
اخمی کردم و باصدایی که تمام تلاشم وبه کار گرفته بودم تاخیلی بلند نباشه گفتم:یعنی چی که نمیشه؟…وقتی هیچ کس چیزی بهم نمیگه،از کجا باید تمام حقیقت و بدونم؟چرا باور نمی کنی؟…من هیچی نمی دونم!!!!
چشماش وباز کرد و از جابلند شد…زیرلبی گفت:واسم مهم نیست!
و بعد…سرش وبه سمتم خم کرد وخیره شد توچشمام…اخمی کرد وگفت:مهم نیست که می دونی یانه…نه حال توضیح دادن دارم و نه می خوام که توضیح بدم!تنها چیزی که برام مهمه راحت زندگی کردن خواهرمه…نمی خوام با دوباره دیدن تو،داغون بشه!ازت خواستم قول بدی تا مرد ومردونه همه چی رو تموم کنیم اما تو قول ندادی!…دیگه ازت چیزی نمی خوام…خواهش نمی کنم که قول بدی!این بار تهدیدت می کنم.از حالا به بعد…اگر ببینم،بشنونم یا بفهمم که به هرنحوی دنبال رها بودی ومی خواستی پیداش کنی،مطمئن باش ساکت نمی شینم!!!!!
و نگاهش وازم گرفت و از کنارم گذشت…
از جابلند شدم وپشت سرش قرار گرفتم…با لحن ناراحت وکلافه ای داد زدم:
– تهدید می کنی؟…خب بکن!مگه من از تهدیدت می ترسم؟…تو که سهلی،حتی اگه همه دنیا ساز مخالف بزنن وبگن دنبال رها نباش…من بازم به فکر پیدا کردنشم!
از حرکت وایساد…
به سمتم برگشت ونگاهش ودوخت بهم…
دیگه اون عصبانیت وکلافگی چند لحظه قبل تو صورتش نبود!نگاهش پر بود از ناراحتی وغم…
بالحن داغونی که بدجور من ویاد حال خراب خودم می انداخت،گفت:دنبالش نباش!…نذار غذاب بکشه.تورو به خدا نذار…من نگرانشم!نمی خوام ناراحتیش وببینم…رادوین…دنبالش نگرد!
لحنش به قدری داغون بود که یه سنگینی توی گلوم نشوند!…
من نگرانی های اشکان ومی فهمیدم اما حرفاش و چیزی که ازم می خواست،شدنی نبود! من نمی تونستم بیخیال کسی بشم که تمام خیالم بوده وهست!
– منم مثل تو نگرانشم…منم نمی خوام ناراحتیش وببینم…منم دوستش دارم!به خاطر همین دوست داشتنمم هست که دنبالشم.
– مگه نمیگی نمی خوای ناراحتیش وببینی؟مگه به قول خودت دوستش نداری؟پس نذار کسی که عاشقشی،زجر بکشه…دست از سرش بردار تا راحت زندگی کنه!…دیگه دنبالش نباش…دیگه پیشم نیا!از امروز به بعد من وتو دیگه هیچ حرفی باهم نداریم.
و نگاهش وازم گرفت وروش وبرگردوند…قدمی ازم دور شده بود که با دادم از حرکت وایساد:
– ازم نخواه بیخیالش بشم!شدنی نیست…به خدا نیست!
بغض توی گلوم دیوونه کننده بود…وحرفای اشکانم داشت دیوونه ترم می کرد!حرفایی که اصلا درکشون نمی کردم…
بدون اینکه به سمتم برگرده،گفت:شدنیه…اگه واقعا دوستش داشته باشی،برای راحتی وخوشبخت بودنش هر کاری رو شدنی می کنی!
و منتظر جوابم نموند وبه راه افتاد…با هرقدم ازم دور می شد ومن نمی تونستم کاری بکنم…
انگار ناخواسته بهش قول داده بودم!…انگار ازم قول گرفته بود وحالا داشت می رفت.
داد زدم:
– دِ وایسا لعنتی!….کجا میری؟…من نمی تونم…قول ندادم!می فهمی؟…قـــول ندادم!!!!! ولش نمی کنم…
همون طور که ازم دور می شد،بلند تراز من داد زد:
– پس یعنی دوستش نداری!
– چرا دوستش دارم…اما آخه…اینی که تو ازم می خوای شدنی نیست!…نرو اشکان!حداقل وایسا وتوضیح بده…دلیل رفتنش وبهم بگو…بگو تا بدونم چرا ازم دور شده!از همین ندونستناست که عذاب می کشم…اشکان…
بی توجه به حرفای من،باهر قدم دور می شد…
کلافه شده بودم…حالم اصلا خوش نبود…به داد زدنا و لحن غمگینم توجه نمی کرد…انگار اصلا نمی شنید دارم التماس می کنم!
کلافه و دیوونه وار آخرین تیرم وتو تاریکی رها کردم…داد زدم:
– تورو جونه رهـــا!…
اسم رهارو که بردم،از حرکت وایساد…
خوشحال شدم…از اینکه بالاخره تونستم اشکان واز رفتن منصرف کنم،خوشحال شدم!
انگار نقطه ضعف اشکانم درست شبیه نقطه ضعف منه!
چند قدم به اشکان نزدیک شدم…بافاصله یه متری ازش قرار گرفتم.گفتم:تورو جونه همون کسی که برای جفتمون عزیزه…بمون وبهم بگو…قسم خوردن به جونه رها،کم چیزی نیست!دارم به جونه رها قسمت میدم اشکان…
دستاش و مشت کرده بود و حرکت نمی کرد!…
انگار داشتم موفق می شدم…اگه وایمیستاد و جواب سوالم ومی داد شاید خیلی چیزا حل می شد!
بعداز چند لحظه…اشکان برخلاف تصور من،قدم از قدم برداشت و دور شد!
مات وسردرگم رفتنش ونگاه می کردم…
من به جونه رها قسم خوردم…پس چرا رفت؟…
می خواستم داد بزنم…شده برم التماسش کنم که نره…اما می دونستم هرکاری هم که بکنم،نظر اشکان همینیه که هست!
اونقدر نگاهش کردم تا از جلوی چشمام محوشد!…
اشکان که رفت،نگاه سردرگمم واز مسیر روبرو که حالا خالی وخلوت بود،گرفتم…سرم و به زیر انداختم وبعد…
داد بلندی زدم…کلافه وعصبانی دستم ولای موهام فرو کردم وچشمام وروی هم گذاشتم…با عصبانیت روی هم فشارشون دادم…فکم منقبض شده بود ودندونام و روی هم فشار می دادم.
عصبانی وکلافه بودم…وبغض توی گلوم آزار دهنده بود…اونقدر غیر قابل تحمل و آزار دهنده که نتونستم مانع شکستنش بشم!…بالاخره شسکت…شکست وقطره های اشک روی گونه هام جاری شدن…
توان هرکاری حتی وایسادن رو هم نداشتم…زانوهام خم شد وروی زمین نشستم…
چشمام بسته بود وقطره های اشک دست از سرم برنمی داشتن
 سپاس شده توسط KerstinVef
…!!… …
همه قطره اشکایی که جلوی جاری شدنشون وگرفتم…همه اشکایی که نذاشتم بیان چون می خواستم مرد باشم!…می خواستم مردونه پای این دوری بمونم و اشک نریزم…اما حالا که همه چی تموم شده…حالا که حتی از امیدوار بودن به برگشت رهاهم منع شدم،دیگه مرد موندن چه فایده ای داره؟…وقتی نمی تونم مرد زندگی کسی بشم که دوستش دارم،برای چی باید این مردونگی لعنتی رو حفظ کنم؟!…
برای دقیقه های طولانی فقط اشک ریختم…لبم وبه دندون گرفته بودم تا صدام بلند نشه!بی صدا فقط اشک ریختم…اونقدر که تمام صورتم خیس از اشک شد…صورتی که با اون همه اشک غریبه بود!نذاشتم اشک بشینه روش…نذاشتم با اشک آشنابشه…می خواستم مردونه زندگی کنم!اما دیگه طاقت ندارم…اومدن ازم قول گرفتن که بانوی دنیای مردونه ام و ” رها ” کنم!بهم گفتن اگه کنارش نباشم خوشبخت تره…ازم خواستن دیگه دنبالش نباشم…کدوم مردیه که پای این بدبختیا بمونه و دم نزنه؟…نمی تونم!من یکی حتی اگر بخوامم نمی تونم پای مردونگی وغرور لعنتیم وایسم…گور بابای غرور!!!رهام و ازمن گرفتن…دیگه حتی حق ندارم بهش فکر کنم!…درد داره!این حرفا خیلی درد داره…من تحمل این همه دردو ندارم!
دستی به صورتم کشیدم واشکای لعنتیم وکنار زدم…چشم باز کردم ونگاهم خورد به آسمون!به آسمونی که حالا تاریکِ تاریک شده بود…
کلافه از بغض توی گلوم داد زدم:
– خدایا…داری امتحانم می کنی؟اهلش نیستم…تحمل این یکی رو دیگه ندارم!
دستی به چشمای اشکیم کشیدم وبه هرجون کندنی بود،بغضم وفرو دادم…
همون طور که نگاهم روی آسمون ثابت بود،کمی به عقب رفتم…به پایه های نیمکت تکیه دادم و متاصل ودرمونده روی زمین نشستم…
خیلی سریع ماه و توی آسمون پیدا کردم وخیره شدم بهش…خیره شدن به ماه بهم آرامش می داد.خیره شدن به جایی که شاید…به احتمال یه درصد رهام همون لحظه بهش خیره شده،آرامش بخشه!
ناخواسته وبی اراده تصویر رها اومد جلوی چشمم…و صداش…توی گوشم پیچید:
– قول بده دیگه اشک نریزی…باشه؟
این حرف مال زمانی بود که باهاش حرف زدم واز گذشته ام وسحر گفتم…مال وقتی که بغضم شکست واشک ریختم…ازم خواست اشک نریزم.اما…اشک اون موقع من کجا واین اشک کجا؟؟…کاش حالاهم کنارم بود وازم می خواست اشک نریزم…کاش بود!…
بالحن خش داری زمزمه کردم:
– رها…کجایی؟…می بینی؟می بینی دارن ازم می گیرنت؟…چیکار کنم؟توبهم بگو چیکار کنم؟…نمی تونم بیخیالت بشم…
چشمام وروی هم گذاشتم و آرنجم و به زانوهام تکیه دادم…و سرم وبین دستام گرفتم…
تک تک خاطراتمون و حفظ بودم.مو به مو!به قدری که همه چیز عین یه فیلم،واضح وروشن جلوی چشمام تداعی می شد… واین دیوونه کننده بود!!!…وقتی با یادآوری هرکدوم از اون خاطرات،قلبم تیر می کشید…بغضم نفس گیر می شد…و مردونگی وغرورم می رفت زیر یه علامت سوال بزرگ!…تنها جایی که نمی تونستم جلوی اشکای مردونه ام وبگیرم…همین جا بود!وقتی خاطرات رها زنده می شدن…
بی اختیار وبی اراده صدای خنده های از ته دلش توی گوشم می پیچید…و تصویرش…از جلوی چشمام جُم نمی خورد!…
– انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!
– از این عطرایی که این گودزیلا زده می خوام…(مغازه عطر فروشی…واسه خرید کادوی تولد اشکان!)
– الهی رهابرات بمیره.ببین چی به روزت آوردن! چرا یهو رفتی توشوک رادوین؟!بیا…بیا یه ذره از این بخور، حالت جا بیاد…ببین چجوری رنگت پریده…من بمیرم برات الهی!!!(جشن فارغ التحصیلی…معجون!)
– نگو…نگوکه…اینجاخونه توام هس!!(تصادف…همسایه شدن رها ورادوین!)
– کیارش پسرمه…یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه.رادی…یه دفعه ای دلم واسه بچم تنگ شد!(فروشگاه…کیارش مامان وبابا!)
– یعنی راس راسکی می خوای کولم کنی؟!!(کوه…شکستن گوشی وافتادن رها!)
– من؟…من گفتم عزیزم؟کی گفتم؟!(مکالمه تلفنی…سفر اول رادوین به آلمان!)
– دلم خیلی برات تنگ شده بود…(برگشت رادوین)
– دوستت دارم رادوین(پارک…!)
– خودم اینجا نشستم اون وخ تو زل زدی به عکسم؟…تا وقتی نقد هست،نسیه چرا؟!!…(رستوران…شب آخر!)
– مرد که تو باشی…زن بودن خوب است…از میان تمام مذکر های دنیافقط کافیست پای تو در میان باشد!!!نمیدانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد…عاشقانه دوستت دارم مرد رویاهای دنیای زنانه ام!
به این جا که رسیدم…وقتی صداش پیچید توی گوشم…وقتی تصویر لبخندش روی ذهنم حک شد…اشکی روی گونه ام ریخت.سرم ومحکم میون دستام فشار دادم…پربغض داد زدم:
– وقتی تو نباشی که بشی خانوم من،مرد بودن به چه دردی می خوره؟…رهـــــــا…نمی تونم به اشکان قول بدم.من نمی تونم ازت دست بکشم…
با پشت دست،قطره اشک مزاحم وپس زدم…کلافه بودم…غمگین!…و بدون هیچ غروری!
دستم وتوی جیبم فرو کردم وپاکت سیگارو بیرون آوردم…و فندک!…
سیگارو آتیش زدم و به سمت لبم بردم…یه پک سنگین وبعد…دودش وبیرون دادم…دودی که توی آسمون تاریک شب بدجور خودنمایی می کرد!
خیره شدم به دودش…آروم آروم کم رنگ وبعد کاملا محو شد…و یه پک دیگه…یکی دیگه…
علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم…معتادم نبودم…اما تاحدی بهم آرامش می داد!…تو اون پنج ماه،هروقت که به مرز جنون ودلتنگی می رسیدم،به این لعنتی پناه میاوردم…می دونستم کار درستی نمی کنم اما برام مهم نبود!…دیگه هیچی مهم نبود…
سیگاردیگری روشن کن…..
ریه های سالم به چه دردم میخورند؟؟!
وقتی دیگرنتوانم درهوای تو نفس بکشم؟؟؟
~ رهــــآ ~
نگاهم روی ماه ثابت بود…روی تنها نقطه مشترکم با رادوین!…حالا که همه چیز غیر مشترک شده،تنها نقطه مشترک همین ماهِ توی آسمونه!
تنها چیزی که دلم بهش خوش شده…همینه!من دارم جایی رو میبینم که رادوینم نگاهش می کنه…
بغض توی گلوم دوباره جون گرفت وتازه شد!
کجاست؟…داره چیکار می کنه؟…حالش خوبه؟…کنار سحر خوشبخته؟…خوش حاله؟داره می خنده.نه؟!…راحتی رادوین وخوشبختیش از همه چیز مهم تره!من به خاطر خوشبخت بودن اون رفتم…مهم نیست که دیگه ندارمش،که دیگه تو ذهنش نیستم وحتی واسه یه لحظه بهم فکر نمی کنه…رادوین احساس خوشبختی کنه،انگار منم خوشبختم…
لبخند تلخی روی لبم نشست…
پلاک گردنبندو توی مشتم گرفته بودم و حتی واسه یه لحظه رهاش نمی کردم…
تو این پنج ماه،وقتی تنهاییا وغصه هام به اوج می رسید ومن ودلتنگ می کرد،به این پلاک پناه میاوردم…پلاکی که با لمسش،یه آرامش عجیب تو تمام وجودم رخوت می کنه…آرامشی که توی این یادگاری هست،برام قابل لمسه!…
حالا من از رادوین سه تا یادگار بیشتر ندارم!…این پلاک…قاب عکسی که از خونه اش دزدیدم…و خاطراتش!…با همیناست که دارم لحظه به لحظه این زندگی بی هدف ومی گذرونم…
پنج ماه گذشته…اما من به این زندگی وتنهایی عادت نکردم!دست خودم نیست…وقتی فکرم پیش رادوینه،چطور می تونم به همچین زندگی عادت کنم؟…زندگی کردن توی همچین وضعیتی کار ساده ای نیست اما به خاطر رادوین تحمل می کنم…
رادوین…خوشبختیت برام مهمه…مهم تراز احساس وقلب خودم!…با قلبم بی رحم شدم و اهمیتی بهش نمیدم.این روزا دارم بدون احساس زندگی می کنم تا تو با احساس ترین زندگی رو داشته باشی…اما…یه چیزی هست که نمی تونم انکارش کنم…یه چیزی که می خوام یواشکی به گوشت برسه…
قطره اشکی روی گونه هام چکید…پربغض زمزمه کردم:
– گاهی…یواشکی خواب تو را می بینم…یواشکی نگاهت میکنم…صدایت میکنم…و پنهانی دلم برای نگاه خاصت تنگ می شود!…بین خودمان باشد…اما من…هنوز تو را…یواشکی دوستت دارم!…
تقه ای به در اتاق خورد که باعث شد به خودم بیام واشکم وکنار بزنم.
صدام وصاف کردم وبالحنی که سعی می کردم عادی باشه گفتم:بله؟
در باز شد وعمه طوبی وارد اتاق شد…لبخندی به روم زد ومهربون گفت:غذا آماده اس رهاجان…بیا سرمیزشام عزیزم!
طوری که از دیدش پنهون بمونه،صورتم وپاک کردم…بغضم وفرو دادم وبه سمتش رفتم…لبخندی روی لبم نشوندم:
– بریم عمه جون…
**********
* دو هفته بعد *
تومسیر برگشت بودم…
بعداز یه روز کاری فشرده وپردردسر،حالا ساعت ۶ بعداز ظهر توی خیابونای نسبتا شلوغ رشت قدم میزنم!
از قصد تاکسی نمی گیرم…با اتوبوسم نمیرم…قدم زدن برام آرامش بخشه!…هنوز این عادتم وترک نکردم…این روزا که دلم بدجوری گرفته وداغونه،همیشه مسیر برگشت و پیاده طی می کنم…به امید اینکه حتی شده واسه یه لحظه آروم شم!…
بالاخره رسیدم به کوچه ای که خونه عمه طوبی توش قرار داشت…
پیچیدم تو کوچه وبا قدم های آروم وکوتاه فاصله نه چندان زیادی رو که باقی مونده بود،طی کردم…
دوسه قدم بیشتر نمونده بود به در خونه برسم که صدایی از پشت سربه گوشم خورد ومن ومیخکوب کرد:
– رهاخانوم…
نفسم توسینه حبس شده بود!…
این صدا آشنا…اینجا چیکار می کنه؟…آدرس من واز کجا آورده؟…یعنی این مکان امن لو رفته؟…
از این تصور،دلم پراز ترس شد!…وتنم یخ کرد…
با چهره رنگ و رو پریده ام،به سمتش برگشتم…و نگاهم روی چشماش قفل شد…
چشمای مشکی نافذی که زیر یکیشون…یه کبودی محسوس وبزرگ به چشم می خورد!…انگار جای یه مشت بود!…یا ضربه محکم…
اخم ریزی کردم وبا صدای خفه ای گفتم:شما؟…چطوری آدرس اینجارو پیدا کردید؟
لبخند محوی روی لب سعید(!) نشست…
– آدرستون واز بابک گرفتم.
اخمم غلیظ تر شد…
– بابک؟…مگه بابکم آدرس من و داره؟
سری به علامت تایید تکون داد…
دهنم خشک شده بود…و تنم سرد سرد!…
زیرلبی زمزمه کردم:
– پس…رادوینم می دونه من کجام؟…
لبخند تلخی زد…بالحن غمگین وداغونی گفت:نه!…
تو اون لحظه مخم اصلا کار نمی کرد!…تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود…چطور ممکنه سعید وبابک از یه چیزی خبر داشته باشن ورادوین بی خبر باشه؟اینا که چیزی رو از هم پنهون نمی کردن!!!
– یعنی چی؟…مگه میشه شما باخبر باشید ورادوین بی خبر؟
سری تکون داد…نفس عمیقی کشید وگفت:آره…رادوین از هیچی خبر نداره!
 سپاس شده توسط KerstinVef
– یعنی شما از جای من با خبر بودید وبه رفیقتون چیزی نگفتید؟انتظار دارید باور کنم؟
– انتظار ندارم به حرف یه بی معرفتی مثل من اعتماد کنید اما…من به رادوین چیزی نگفتم!
پوزخندی روی لبم نشست…
– خب پس برای چی اومدید اینجا؟…اصلا بابک آدرس من واز کجا آورده که داده به شما؟!!…
با حوصله و متین سری تکون داد…
– رهاخانوم…من اومدم اینجا تا جواب سوالات وبدم!من واسه همین اینجام…
– یعنی شما این همه راه از تهران تا اینجارو کوبیدین اومدین تا جواب سوالای من وبدید؟!فکر می کنید باور می کنم؟
نگاهش ودوخت به چشمام و ملتمس گفت:باورکن!…تورو خدا باور کن…
اخمی روی پیشونیم نشوندم…بالحنی که کلافگی توش موج میزد،گفتم:چرا شماها دست از سرمن برنمی دارید؟…خسته شدم!به خدا بُریدم…بابک یه جور عذابم داد وسحرم با خواسته ای که ازم داشت،یه جور دیگه زجرم داد…حالام که تو!…چرا اومدی اینجا؟…من جواب نمی خوام!من هیچ سوال بی جوابی ندارم!…بابک و سحر جواب تمام سوالام ودادن!!!نیازی به توضیح دوباره نیست…
و روم وازش برگردوندم و قدمی ازش دور شدم…
لحن خفه و غمگینش به گوشم خورد:
– نرو!!!تورو خدا نرو رها…تو هیچی نمی دونی!سحر وبابک جواب سوالت و ندادن،اونا بهت حقیقت ونگفتن!!!!…باورکن حقیقت اون چیزی نیست که فکر می کنی…
بی حرکت وایساده بودم…طوری که انگار توان حرکت نداشتم!
به سختی آب دهنم وقورت دادم…وبا سردرگمی زمزمه کردم:
– بازم یه سری حقیقت جدید؟…
سعید به سمتم اومد…از کنارم گذشت و درست روبروم وایساد…زل زد توی چشمام…ناراحتی و غم…و کلافگی عجیبی تو نگاهش بود!…
– خواهش می کنم به حرفام گوش بده رها!قول میدم همه چیزی که میگم عین حقیقت باشه…فقط به حرفام گوش بده!!!
نگاه غمگین وخسته ام ودوختم بهش…
با صدایی که بی اراده بلند بود،جواب دادم:
– چرا باید به حرفات گوش بدم؟!…من طاقت یه سری حقیقت مزخرف جدیدو ندارم!می فهمی؟…اون حقایق تلخی که بابک وسحر برام روشن کردن،چنان ضربه ای بهم زده که بعداز پنج ماه هنوز داغونم!!!!…می خوای بیشتر از این داغونم کنی؟
– به خدا نه!…به جونه رادوین نه!…من اومدم اینجا تا رفاقتم و که زیر یه عالم بی معرفتی و خیانت ودروغ داغون شده،نجات بدم…من اومدم اینجا تا اشتباهاتم وجبران کنم!سحر وبابک بهت دروغ گفتن…اما من دروغ نمیگم!دیگه نمی خوام نامرد باشم وبی معرفتی کنم…می خوام حقیقت وبگم!!!حقیقت خیلی شیرین تر از اون دروغاییه که بهت گفتن رها…اگه به حرفام گوش بدی،به نفع خودته…
سری به علامت منفی تکون دادم…
نگاهم وازش گرفتم و پربغض گفتم:واسم مهم نیس چی می خوای بگی!دیگه دنبال حقیقت نیستم…ولم کن!دست از سرم بردار!!!!
و روم وازش برگردوندم…خواستم قدم بردارم که سعید کلافه و غمگین داد زد:
– رادوین حالش بده!!!می فهمی؟…داره نابود میشه…مگه دوستش نداری؟مگه عاشقش نیستی؟…پس چرا نگران حالش نیستی؟…اگه تو حقیقت و بدونی،رادوین از این وضعیت فلاکت بار درمیاد!!!به خاطر رادوین به حرفام گوش بده…
چشمام بی اراده بسته شده بود…و بغض توی گلوم…به مرز شکستن رسیده بود!…
چرا همه این لعنتیا نقطه ضعف منه دیوونه رو یاد گرفتن؟…چرا هر چیزی که ازم می خوان،اسم رادوین و وسط می کشن؟!این نامردا می دونن چقدر دوستش دارم!این بی انصافیه…وقتی اسم رادوین بیاد وسط من نمی تونم مقاومت کنم!!!
**********
نگاهی به سرتاسر کافی شاپ انداختم…
دیزان مشکی- سفید…ویه دکوراسیون مدرن و میشه گفت شیک!…با وجود اون همه هزینه وخرج،ولی خیلی شلوغ نبود…یه جای آروم وخلوت…
دست از دید زدن دور وبرم برداشتم وخیره شدم به سعیدی که روبروم نشسته بود…
– گفتی بیایم اینجا تا حرف بزنیم!…بگو،می شنوم.
لبخندی زد…
بالحن صمیمی گفت:باشه…اما قبلش…می خوای یه چیزی سفارش بدم؟
سری به علامت منفی تکون دادم…اخم ریزی کردم وسرد وجدی گفتم:من اومدم تا به حرفات گوش بدم!چیزی نمی خورم…
لبخندش پررنگ تر شد…بی توجه به لحن خشک من،صمیمی تراز قبل جواب داد:
– هرجور راحتی!…
و نگاهش وازم گرفت…سر به زیر انداخت وزیرلب گفت:کوچکترین شکی نداشته باش حرفایی که می خوام بهت بزنم،عین حقیقته!
و مکث کرد…
انگار حرف زدن واسش سخت بود…پس منم بهش مهلت دادم تا به خواست خودش سکوت وبشکنه.
تک سرفه ای کرد…وبعد بالاخره به حرف اومد:
– رادوین خیلی داغون بود…در به در دنبال پول می گشت واعصابش روز به روز بهم ریخته تر می شد!خیلی تلاش می کرد پول جور کنه وسهم سحرو بخره…به هر دری زد اما نشد!…رادوین وکه اونقدر درهم وسردرگم می دیدم،ناراحت می شدم.رفیقم بود،دوستش داشتم… دلم می خواست کمکش کنم اما نمی تونستم چون اونقدری پول تو دست وبالم نبود که بتونم سهم سحرو بخرم…چند روزی به همون منوال گذشت تا اینکه یه شب تومهمونی دورهمی فامیلیمون،سحرو دیدم.می دونی که یکی از فامیلای دورمونه و کم وبیش باهم رابطه داریم!
سحر اومد پیش من وشروع کرد به حرف زدن و عجز وناله کردن! باهام صحبت کرد…از اینکه نگران رادوینه ومی دونه که داره برای جور کردن پول خودش واذیت می کنه و…!بهم گفت که نمی خواد رادوین وتحت فشار قرار بده و چون دوستش داره،داغون شدن رادوین براش قابل تحمل نیست!ازم خواست که بهش کمک کنم تا نذاریم رادوین اذیت بشه…من نگران رادی بودم.خدا می دونه قصدم فقط خوشحال کردنش بود…دلم می خواست رفیقم بخنده وپکر نباشه!
سحر بهم گفت که باهم هماهنگ می کنم واون به صورت سوری سهمش ومیزنه به اسم من وهمه اون کارا فقط وفقط برای کمک به رادوینه.منم قبول کردم وباهام قرار گذاشتیم که به رادوین چیزی نگیم…چون اگه می فهمید که حاضر نمیشد هیچ جوری زیر دِین سحر باشه!…سحر سهمش و زد به نام من ورادوینم از قضیه بویی نبرد ومشکل به ظاهر حل شد!
بعداز اون قضیه،سحر دوباره اومد پیشم…اما این بار یه خواهش تازه داشت!اونم این بود که یه کاری کنم به رادوین برسه!…می گفت عاشق رادوینه ومی دونه که رادی هم دوستش داره…می گفت رادوین داره به خودش تلقین می کنه وگرنه هنوز عاشق عشق اولشه واصلا رها رو دوست نداره!…سحر گفت اگه تو ورادوین به هم برسین،خوشبخت نمیشین!چون رادوین عاشق واقعی نیست واین واستون یه مشکل بزرگ ایجاد می کنه…از طرف دیگه،من می دونستم که بابک تورو دوست داره!بهم گفته بود…این شد که…
اخم ریزی روی پیشونیش نشست…پوفی کشید وکلافه ادامه داد:
– خریت کردم!!!!…منه خر،فکر کردم با این کارم هم رادوین وخوشبخت می کنم وهم بابک و!مثلا اومدم تیریپ مرام ومعرفت بیام و رفیقام وبه عشقاشون برسونم…
مکث کرد….نفس عمیقی کشید و گفت:من وبابک وسحر باهم دست به یکی کردیم!هدف اونا رسیدن به دلبستگی هاشون بود وهدف من کمک به رفیقای قدیمیم…این شد که یه نقشه ریختیم و شروع کردیم به نقش بازی کردن!…تلفن دایی رادوین ودرخواست کمکش،اولین جرقه عملی کردن نقشه امون رو زد!من به رادوین زنگ زدم وباهاش هماهنگ کردم تا بیاد فرودگاه…از اون ورم با سحر هماهنگ کردم که چند روز مونده به برگشتمون بیاد آلمان تا دوباره بینشون صمیمیت به وجود بیاد ویه جوری فاصله ها کمتر بشه.بابکم در جریان همه کارامون بود…
اوایل هیچ مشکلی نبود اما…وقتی سحر اومد تو خونه ای که ما توش بودیم ورادوین سحرو دید،واویلا شد!!!میون دعواها وداد وبیدادا رادوین فهمید من آدرس خونه رو به سحر دادم!حتی سحر شروع کرد به سهم من سهم من کردن!واونجا بود که رادوین…از قضیه باخبر شد واعتمادش ونسبت به من از دست داد!بدون اینکه کوچیک ترین حرفی بزنه از خونه زد بیرون…و نه اون شب اومد خونه ونه صبحش!هرچی بهش زنگ میزدم،جوابم ونمی داد…از یکی از کارمندا آمار گرفتم که تو شرکته.رفتم دنبالش و سعی کردم ازدلش دربیارم اما خیلی ازدستم عصبانی بود!ازخر شیطون پیاده نشد ولی وقتی تظاهر کردم سحر رفته،قبول کرد برگرده خونه….وقتی برگشتیم خونه،همین که سحرو توخونه دید،عصبانی شد…اون روز،سرشم خیلی درد می کرد…به مرز جنون رسیده بود!!!تو گیر ودار ِدعوا بودیم که تو زنگ زدی…رادوین جواب داد وبعد مجبور شد بهت دروغ بگه…نمی خواست بدونی سحر اومده آلمان!نمی خواست بی خودی ناراحتت کنه…خیلی دوستت داره رها!می گفت نمی خوام رها به خاطر یکی مثل سحر اذیت بشه…رادوین داشت باتو حرف میزد که سحر صداش کرد…وقتی بهش گفت عزیزم وتو شنیدی،رادوین بدجور عصبانی شد!!!زود گوشی رو قطع کرد وبعداز تکرار هزار باره این جمله برای سحر که”من عزیز تو نیستم!”…از خونه بیرون زد!و دیگه برنگشت!!!…
رفت هتل و اتاق گرفت وتا آخرین روزم همون جا موند…بعداز دو روز،تازه تو فرودگاه هم دیگه رو دیدیم!…اما رادوین خیلی باهام سرد بود!صلا باهام حرف نزد…رفتارش،عصبانیم کرد…نمی دونم چرا ولی به جای اینکه به رادوین حق بدم و درکش کنم،از رفتارش عصبانی ودلخور شدم!من فهمیده بودم که رادوین علاقه ای به سحر نداره وتمام حرفای سحر دروغ بوده اما…لجبازیم گل کرده بود!اشتباه کردم…ولی از اونجا به بعد دیگه خوشبختی رادوین و خط زدم!فقط به سحروبابک فکر کردم…نمی دونم بایداسمش وچی بذارم…دیوونگی؟لجبازی؟بی معرفتی؟… نمی دونم…دلیلش هرچی که بود،من اشتباه کردم!
از فرودگاه که بیرون زدیم،واسه یه قرار کاری مهم که غیرمنتظره پیش اومده بود،رفتیم شرکت…رادوین از سحر خواست که باهامون بیاد.چون بعداز اون قرار،می خواست باهاش بره دفتر ثبت اسناد…پول جور کرده بود ومی خواست سهمش و بخره!!!…و وقتی اونا داشتن می رفتن،به صورت اتفاقی تو همه چیزو دیدی…بابکم اومد وشروع کردبه چرت وپرت گفتن وکاری کرد تا تو فکر کنی رادوین بهت خیانت کرده ورفته دنبال سحر!درصورتیکه رادوین بیچاره حتی روحشم خبر دار نبود!!!…این شد که طبق نقشه بابک وسحر برای توسوءتفاهم پیش اومد…
خدا می دونه اون نقشه لعنتی کار من نبود…سحرو بابک اون کارو کردن!…من اونقدر عوضی نیستم که اونجوری با احساسات کسی بازی کنم…باورکن رها…کار من نبود!…من فقط سکوت کردم و مانع پیش رفتن نقشه سحروبابک نشدم…واین اشتباه بزرگم بود!
وقتی تو از بابک جدا شدی،بدون اینکه بدونی اون تعقیبت کرد…تا جایی که آدرس خونه اتون و هم ازحفظ شد!واون آدرس یه جایی به دردش خورد…
بالاخره اون روز لعنتی تموم شد ورادوین سهم سحرو خرید،همه رفتیم خونه بابک…البته رادوین وبه زور بردیم!!!از دست من یکی که خیلی شکار بود،از سحرم که متنفر بود واز بابکم دل خوشی نداشت…
اما کسی که مجبورش کرد امیر بود…بابک به امیر گفت که از اتفاقات پیش اومده پشیمونه ومی خواد بایه شام خودمونی معذرت خواهی کنه تا همه دشمنی ها رو بریزیم دور!…امیر بیچاره ام غافل از همه جا،رادوین ومجبور کرد که همه باهم(به همراه سحر!)به خونه بابک بریم…
آخر مهمونی بود که سحر به تو زنگ زد وشروع کردبه حرف زدن باهات…دقیقا زمانی که هممون می خواستیم بریم و منتظر سحر بودیم!ولی مگه تلفنش وتموم می شد؟…رادوین که تو کل روز کلافه بود و حوصله منتظر موندن نداشت،طاقت نیاورد ورفت تواتاق صداش کرد…و بازهم یه سوء تفاهم دیگه!…می دونم که تو باشنیدن حرف رادوین با خودت یه سری فکر دیگه کردی ولی حقیقت همین بود…رادوین بیچاره نمی دونست تک تک کارهاوحرف هاش،برای تو یه سوءتفاهم ایجاد می کنه!
بعداز اون روز…دیگه نقشه سحروبابک نبود که شمارو از هم دور می کرد…تو بودی!خودت نخواستی رادوین وببینی،خودت ازش فرار کردی،وخودت رفتی…تو رفتی اما نفهمیدی با رفتنت چی به سر رادوین اومد!…
تو اون یه هفته ای که تو برای رفتن تعلل می کردی،بابک آمارت وداشت!هرروز میومد دم خونه اتون وهرجایی که می رفتی تعقیبت می کرد!بابک می دونست می خوای بری اما نمی دونست کجا…پس همیشه دنبالت بود وتعقیبت می کرد تا بفهمه کجامی خوای بری…می خواست همیشه ازت باخبر باشه وهمین طورم شد…
روز رفتنت از تهران تا همین جا تعقیبت کرد وفهمید مقصدت کجاست!آدرست وپیدا کرد ولی چیزی به رادوین نگفت…تنها کسی که به جز خودش آدرس تورو می دونست من بودم.نمی دونم از روی صمیمیت و رفاقتش بود،از روی سادگی یا…نمی دونم!دلیلش هرچی که بود،بابک همه چیزو برای من تعریف کرد وآدرست وبهم داد!..اما فقط به من…حتی به سحرم چیزی نگفت…
وقتی تو رفتی،خیلی چیزا تغییر کرد!…حال رادوین،رفاقت ما،اوضاع شرکت…تو رفتی وندیدی که رفتنت با رادی چیکار کرد!رادوین داغون شده رها…هیچ وقت این جوری که الان هست ندیده بودمش.به حدی خراب وداغونه که منه بی معرفت نامرد،دلم به رحم اومده!!!…اوایل که حال زارش ومی دیدم،سعی می کردم به روی خودم نیارم…اما مگه میشه؟!!!منم رفاقت حالیمه،منم احساس دارم،هنوزیه دل بی صاحابی تو سینه ام هست!…
سربلند کرد وخیره شد توچشمای ناباور من…چشمایی که پراز اشک شده بودن…
بعداز یه مکث کوتاه،ادامه داد
:
– همین دل بود که من وبه اینجا کشوند!!!…
وقتی حال بد رادوین و دیدم وبه خودم اومدم،از همه چی بُریدم وزدم زیرتموم قول وقرارام…رفتم پیش بابک وبهش گفتم که می خوام این بازی مسخره رو تمومش کنم!گفتم که می خوام بیام پیش تو وکاری کنم که برگردی…اماخب…مطمئناً جواب بابک مثبت نبود!
لبخندی زد…
اشاره ای به کبودی زیر چشمش کرد…
– اینم از آثار ونتایج همون نظر منفیشه!!!…وقتی بهش گفتم که می خوام برت گردونم،عصبانی شد وگفت حق نداری این کارو بکنی!…و بینمون دعوا پیش اومد…داد وبیداد…درگیری…اما اینا واسم مهم نیس!مهم اشتباهمه که باید جبرانش کنم…بابک می گفت،تو رادوین ودوست نداری!می گفت اگه دوستش داشتی نمی رفتی… (پوزخندی زد…)داشت چرندیاتی رو تحویلم می داد که یه زمانی خودم به رادوین می گفتم! می خواست از خر شیطون پیاده ام کنه ونذاره که گند بزنم به نقشه ها وفکرای خودش وسحر!…اما من،بی خیال بابک وسحر شدم و اومدم!اومدم تابه داد ِرادوین برسم…اولش خواستم آدرست ومستقیم به خودش بدم تا بیاد پیشت اما…گفتم شاید اصلا این آدرس درست نباشه!احتمالش وجود داشت که بابک بهم دروغ گفته باشه واصلا آدرس درست نباشه ومن نتونم پیدات کنم.می خواستم اول خودم بیام واز بودنت مطمئن بشم وبعد رادوین و درجریان بذارم…اومدم اینجا چون می خواستم خودم همه حقیقت وبهت بگم تا متقاعد بشی و باپای خودت برگردی!دلم می خواست برت گردونم تا رادوین با دیدنت،واسه یه ذره هم که شده بهم اعتماد کنه ومن وببخشه.می خواستم کسی که یه گوشه ای از مشکلات وحل می کنه،منه بی معرفت باشم!مسبب بدبختیای شما،من بودم!من بودم که گند زدم به زندگیتون…دلم می خواست تا جایی که می تونم جبران کنم…اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم وازت بخوام برگردی…می خوام نامردیام وجبران کنم…هم ازتو،هم از رادوین…می خوام که من وببخشید…
وسکوت کرد…نگاه شرمنده اش وازمن گرفت وسربه زیر انداخت…
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفته بود…
نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم!…باید از اینکه رادوین همونیه که من می شناختم وهنوزم دوستم داره،خوشحال باشم یا از اینکه با رفتنم داغونش کردم،غمگین باشم!…من چیکار کردم؟…چرا حرفای سحرو باور کردم؟!چرا با رادوین حرف نزدم؟چرا از خودش توضیح نخواستم؟!…نمی دونم…تو اون موقعیت اونقدر گیج وسردرگم بودم که اصلا نمی تونستم درست واز غلط تشخیص بدم.ازطرفی صحنه سازی ها و دروغای بابک وسحرم واقعی به نظر میومدن…ولی اون اتفاقات هیچ کدوم واقعیت نداشتن…رادوینی که تو داستان سعیده،بیشتر شبیه رادی منه!اونی که سحروبابک ازش حرف میزدن،رادوین من نبود…اگه داستان سعید که برای دل من قابل باورتره حقیقت داشته باشه،من بی دلیل هم خودم وعذاب دادم و هم رادوین و…با رفتنم نه تنها خوشبختش نکردم بلکه داغونش کردم!…اما…من واقعا نمی فهمم آدم تاچه حد می تونه عوضی باشه؟سحرو بابک چطور تونستن اون بلا رو سر من ورادوین بیارن؟…بازم به معرفت سعید که پشیمون شد و اومد اینجا واعتراف کرد…من حرفاش وباور می کنم…برمی گردم…باید برگردم!حالا که می دونم رادوین درنبودم خوشبخت نیست،چرا باید ازش دور باشم؟چرا باید بیشتراز این داغونش کنم؟چرا باید خودم وبی دلیل عذاب بدم؟…من برمی گردم…
توهمین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد…
بینیم وبالا کشیدم وبا پشت دست گونه اشکیم وپاک کردم…گوشیم واز توی کیفم بیرون آوردم وخیره شدم به صفحه اش…
یه شماره ناشناس…دستم به سمت کلید سبز رفت وجواب دادم:
– بله؟…
صدای هق هق به گوشم می خورد!…انگار یکی داشت پشت تلفن اشک می ریخت وهق هق می کرد…نفس های بریده بریده اش توی گوشی می پیچید…
– الو؟…بفرمایید؟…
صدای فین فین وبعد…یه لحن پربغض آشنا:
– رها…
با شنیدن صدای ارغوان دلم هری ریخت…ترس تمام وجودم وتو خودش حل کرده بود!
به سختی آب دهنم وقورت دادم وبا صدای خفه ای گفتم:ارغوان…تویی؟…
مطمئن نبودم صدایی که دارم می شنوم،صدای ارغوان باشه!…آخه اون که شماره من ونداره!!!از همه مهمتر…ارغوان آدمی نیست که اینجوری پشت تلفن اشم بریزه!…اصلا چی شده که ارغوان داره گریه می کنه؟
هق هق گریه اش برای یه لحظه قطع نمی شد!…صدام کرد:
– رها…
با لحن مضطرب وآشفته ای جواب دادم:
– جانه رها؟…چی شده ارغوان؟…حرف بزن!…جون به لب شدم!
مکث کوتاهی کرد وبعد زمزمه وار گفت:من وامیر بیمارستانیم…
حرف از بیمارستان که اومد،ناخودآگاه ذهنم رفت سمت بچه…
شروع کردم به زمزمه کردن:
– یه ماه…دو…سه….چهار…پنج…هشت …
و بعد زمزمه ام تبدیل شد به یه لحن نگران نسبتا بلند:
– هنوز که نه ماه نشده!!!!فندوق خاله حالش بده؟…
با صدای خفه وگرفته ای جواب داد:
– نه!…
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم!…
– خب پس چی شده؟چرا اینجوری گریه می کنی؟
نفس عمیقی کشید که ناخواسته خش دار بود…بعداز مکث کوتاهی،پربغض گفت:رادوین…
با شنیدن اسم رادوین، تمام تنم یخ کرد!…و انگار…قلبم از حرکت وایساد…
بریده بریده وناباور زمزمه کردم:
– رادوین…چی؟…
– حالش خوب نیست رها!…اگه دیر برسی…شاید دیگه…هیچ وقت نبینیش!…
بی اختیار چشمام پراز اشک شد…و بعد…قطره اشکی روی گونه ام نشست…
ارغوان اشک می ریخت وهق هق می کرد…ومیون هق هق گریه هاش بریده بریده از حال خراب رادوین می گفت…
من اما حواسم اصلا به حرفای ارغوان نبود…نمی فهمیدم چی میگه!تنها چیزی که از حرفاش درک کردم،خراب بودن حال رادوین بود وهمون کافی بود که به مرز جنون برسم…
انگار خشکم زده بود!…تمام تنم سرد بود…وتنها گرمایی که حس می کردم گرمای اشکام بود!
سعید که حال من واونجوری دید،نگران ومتعجب گوشی رو از دستم گرفت وشروع کرد به حرف زدن با ارغوان…
– سلام…چی شده؟…بیمارستان؟…واسه چی؟…حالش خیلی بده؟…
سعید مشغول حرف زدن با ارغوان بود و مدام سوال می پرسید…من اما بی توجه به مکالمه بین اون وارغوان،پربغض ونگران خیره شده بودم به یه نقطه نامعلوم…و تو افکار آزاردهنده خودم غرق بودم…
حالم خیلی بد بود…نگران بودم…آشفته…گیج…هنوز باورم نمی شد حرفای ارغوان حقیقت داشته باشه!…
رادوین…بگو ارغوان دروغ میگه…بگو حالت خوبه!… من طاقت ندارم تورو روی تخت بیمارستان ببینم!!!نمی خوام باورکنم…چرا باید حالت بد باشه؟…رادوین…دارم دیوونه میشم…بگو خوبی تا منم خوب باشم!!!…
– رها…پاشو باید بریم!
با صدای سعید به خودم اومدم ونگاهم خورد به گوشیِ توی دستش که حالا صفحه اش خاموش بود…پس مکالمه اشون تموم شده!…
سری تکون دادم وسعی کردم از جابلند شم…بی رمق تر از اونی بودم که بتونم حتی یه قدم بردارم اما نگرانی که برای رادوین داشتم من و به هرجایی می کشوند!…
دستم وبه میز تکیه دادم وبه هرسختی بود روی پاهام وایسادم…کیفم واز روی میز برداشتم وبه سمت در خروجی رفتم…
قطره های اشک روی گونه هام جاری بودن و سست وبی جون قدم برمی داشتم…و قلبم به سختی میزد…خیلی آروم وکند!…
از کافی شاپ بیرون اومدم وبه سمت ماشین سعید رفتم…طولی نکشید که خودشم اومد…دزدگیر ماشین وزد وازم خواست سوار بشم وخودشم سوار شد…در ماشین وباز کردم وتن بی رمقم روی صندلیش جاخوش کرد…همین که درو بستم ماشین سعید از جا پرید…
سرم وتکیه دادم به پشتی صندلی وبا چشمای پراز اشک خیره شدم به روبروم…
ته دلم خالی شده بود…نگران بودم…ترسیده…مضطرب…آشفته. ..پراز بغض…پراز دلتنگی…پراز حرفای ناگفته…پراز فکر ودغدغه رادوینی که میگفتن توی بیمارستانه وحالش خوب نیست!…
بالحن خش دار وپربغض گفتم:تندتر برو سعید…تورو خدا نذار دیر بشه!تا تهران خیلی راهه…اگه دیر برسیم،ممکنه…
و سکوت کردم…نمی تونستم اون جمله رو به زبون بیارم…حتی تصورشم دیوونه کننده بود…اینکه من دیر برسم و دیگه نتونم رادوین وببینم…
– دیر نمی رسیم.رادوین تهران نیست…همین جاست!تو یکی از بیمارستانای همین شهر…
با این حرف سعید،تکیه ام واز صندلی برداشتم وبه سمتش چرخیدم…متعجب وناباور خیره شدم بهش…
دنده رو عوض کرد ونیم نگاهی بهم انداخت…
– اونجوی که ارغوان می گفت،بعداز کلی کلنجار رفتن و سمج بازی رادوین،داداشت قبول می کنه آدرست وبهش بده!…بعداز پنج ماه وچند هفته،تازه اشکان امروز به حرف اومد!آدرس وشماره تلفنت وبه رادوین داد واونم اومد دنبالت…و فقط ارغوان وامیرو اشکان ودر جریان گذاشت!…اومد اینجا،تو همین شهر…اومده بود دنبال تو…چیزی نمونده بود برسه که…
به این جا که رسید مکث کرد…
نفس عمیقی کشید وزمزمه کرد:
– تصادف کرد!…الانم تو بیمارستانه…حالش اصلا خوب نیست…شاید…شاید آخرین باری باشه که کنارمونه!
وساکت شد…
نگاهش به روبرو خیره بود…نگاهی که حالا برق میزد!…از اشک!!!…
قطره اشکی روی گونه اش راه گرفت….تلاشی برای کنار زدنش نکرد…با یه حال نگران و کلافه خیره شده بود به روبروش…و من از درونش باخبر نبودم!…
نگاهم وازش گرفتم…و خیره شدم به خیابون…و آدم هایی که در رفت وآمد بودن…
بغض توی گلوم نفس گیر شده بود…و توی دلم…آشوبی به پا بود!…
نگرانی و ترسی که داشتم هیچی… بغض توی گلوم هم به کنار…عذاب وجدان داشت دیوونه ام می کرد!…فکر اینکه رادوین به خاطر من به این روز افتاده،دیوونه کننده بود…
رادوین به خاطر من،حالا روی تخت بیمارستانه…به خاطرمنی که حتی حاضر نشدم بهش فرصت توضیح بدم!بدون دونستن حقیقت،گول یه سری حرف مزخرف و خوردم و زندگی رو واسه خودم واون جهنم کردم…من به اشکان گفتم که تحت هیچ شرایطی آدرسم وبه کسی نده…من بودم که نذاشتم رادوین ازم باخبر بشه!فکر می کردم دارم فداکاری می کنم…به خیالم،به خاطر عشقم ازحق خودم گذشتم وبهش اجازه دادم بایکی دیگه خوشبخت باشه…غافل از اینکه…تو تمام اون لحظه هایی که منه لعنتی گمون می کردم رادوین خوشحال وخوشبخته،اونم مثل من داغون بوده!
خودم ونمی بخشم!!!…اگه رادوین چیزیش بشه محاله که خودم وببخشم…باعث وبانی این اوضاع و حال بد رادوین،منم!منی که با تصمیمای اشتباهم رابطه امون و به اینجا کشوندم…مقصر منم…
تو افکار خودم غرق بودم…و هر لحظه نگران تراز لحظه قبل می شدم که صدای آهنگی سکوت وشکست…انگار سعید می خواست نگرانی هامون وبا اون آهنگ التیام ببخشه…
“دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
وقت از توخوندن ستاره ترانه هام
اسم توبرای من قشنگ ترین آهنگه”
تک تک کلمه های اون آهنگ تو تمام وجودم پیچید…و بغضم و شکوند…بغضی رو که خودش بدجور خیال شکسته شدن داشت
!…
اشک روی گونه هام جاری شد…وخاطرات!…تمام خاطراتمون عین یه فیلم از جلوی چشمام رد می شدن…یاد شبی افتادم که رادوین این آهنگ و برام خونده بود…یاد صدای پراز احساسش…نگاهش…لبخندش…
“بی تویک پرنده اسیرپروازم
باتواما می رسم به قله آوازم
اگه تا آخر این ترانه بامن باشی
واسه توسقفی از آهنگ وصدا می سازم
بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره”
به هق هق افتاده بودم…سرم و میون دستام گرفتم وچشمام وروی هم گذاشتم…اشک می ریختم وهق هق می کردم…
رادوین…ستاره ات فهمید که اشتباه کرده!می خواست برگرده…می خواست بیاد پیشت و ازت معذرت بخواد…اما حالا مجبوره برای دیدن تو بیاد بیمارستان!…فکر اینکه هر لحظه ممکنه بری وتنهاش بذاری داره دیوونه اش می کنه…رادوین،ستاره ات بدون ماهش هیچی نیست!…اگه بری،اگه تنهاش بذاری،اگه کنارش نمونی…طاقت نمیاره…
لبم وبه دندون گرفتم و اشک های گرمم صورت خیس وسردم و *نو ا زش * کردن…
دستم به سمت گردنم رفت…و پلاک و توی مشتم گرفتم…صدای خواننده توی گوشم می پیچید:
“تویی که عشقم واز نگاه من می خونی
تویی که توتپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفس همیشه آوازی
تویی که آخر قصه من ومی دونی”
متن آهنگ و باخواننده زمزمه می کردم…و حرفای دلم بدجور با متن آهنگ هم خونی داشت!…
ببین عاشقتم…ببین دارم میام پیشت…ببین دوری داره تموم میشه رادوین!…نرو…باشه؟…کنارم بمون!…تورو جونه رها تنهام نذار…ارغوان میگه حالت خوب نیست…من می ترسم رادوین…اگه تو بری،داغون تراز اینی که هستم میشم!…
“اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه
اگه خونه ام بی چراغ چشم تو تاریکه
می دونم آخرقصه می رسی به داد من
لحظه یکی شدن توآینه هانزدیکه”
لبخند تلخی روی لبم نشست…
ببین آهنگی که برام خوندی چی میگه رادوین…داره میگه لحظه یکی شدن نزدیکه!…باورکن دوری تموم شده!…دارم میام پیشت رادوینم…تو فقط بمون!تورو خدا بمون…نذار قصه این عشق قشنگی که برام ساختی،با رفتنت تموم بشه.
“بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره”
“ستاره- شادمهر عقیلی”
دارم از نفس میفتم رادوین…داغونم!!!…با رفتنت داغون تراز اینم نکن…باشه؟…بمون…من اشتباه کردم…رفتنم اشتباه بود…می دونم.ستاره ات وببخش رادوین…مقصر تموم این اتفاقات منم…من وببخش و تنهام نذار!..نذار تا آخر عمر با این عذاب وجدان لعنتی درگیر باشم…که اگه نمی رفتم و ازش دور نمی شدم،حالا کنارم بود…نذار رادوین…
بالاخره بعداز دقیقه هایی که از نظر من طولانی ترین دقیقه های عمرم بودن،رسیدیم…
سعید می خواست یه کم دور تراز بیمارستان ماشینش وپارک کنه و باهم بریم…اما دل نگران من نمی تونست طاقت بیاره!…
سرعت ماشین خیلی کم بود وسعید داشت پارک می کرد…طاقت انتظار کشیدن نداشتم…داشتم دیوونه می شدم!ممکن بود با یه لحظه دیر رسیدنم،یه عمر باپشیمونی زندگی کنم…
باعجله و آشفته در ماشین و باز کردم و خواستم پیاده شم که سعید زد رو ترمز…
– چی کار می کنی رها؟…
از ماشین پیاده شدم ودرو بستم…در حالیکه به سمت در بیمارستان می دویدم،داد زدم:
– دیر میشه سعید…دیر میشه!
و منتظر جوابش نموندم وسرعتم و بیشتر کردم…
بی رمق بودم…و هیچ توانی تو وجودم نبود…اما با اون حال تمام تلاشم وبه کار گرفته بودم که نذارم دیر بشه!!!…صورتم از اشک خیس بود…بغض توی گلوم جاخوش کرده بود…و ترس ونگرانی واضطراب…همراه یه عذاب وجدان دیوونه کننده عذابم می داد!
نمی دونم چجوری وباچه حالی از در ورودی گذشتم و خودم وبه در اصلی بیمارستان رسوندم…جلوی در مکث کوتاهی کردم ودستی به صورتم کشیدم…در شیشه ای رو هل دادم و وارد شدم…
نگاهم دورتا دور اون محیط شلوغ چرخید…جایی که آدمای مختلف،باهر تیپ و ظاهری از بچه و جوون و پیرگرفته،منتظر وآشفته با حال و اوضاع وخیم روی صندلی ها نشسته بودن…
از دیدن اون آدما،توی اون وضعیت…حس بدی بهم دست داد!…نگرانیم شدت گرفته بود…
محیط بیمارستان به خودی خود دیوونه کننده هست…اونم برای آدمی با حال و روز من!
چشم از آدمای روبروم برداشتم…و نگاهم دورتادور اون محیط شلوغ چرخید…بالاخره روی قسمتی که تابلوی “پذیرش” بالاش به چشم می خورد،ثابت موند…با عجله به سمت پذیرش رفتم…یه پرستار جوون مشغول به کار بود…
باچشمای اشکی خیره شدم بهش…و صدام وصاف کردم…اما برعکس تلاشم،صدام خش دار وگرفته بود:
– ببخشید خانوم…دنبال یه بیمار تصادفی می گردم!…رادوین رستگار…کجاست؟…
پرستار نگاه دلسوزی به حال وروز داغونم انداخت…لبخندآرامش بخشی زد وخواست چیزی بگه که صدایی از پشت مانع شد…
– رها…بالاخره اومدی؟!…
به سمت صدا چرخیدم وبا ارغوان روبرو شدم…ارغوانی که صورتش از اشک خیس شده بود…وچشماش قرمز و پرخون بود!…نگاهم از روی صورتش سُر خورد وپایین تر رفت…شکمش بزرگ شده بود…خیلی بزرگ تر از ماه های اول!…واین خودش نشون می داد که من برای یه مدت طولانی از همه چیزوهمه کس دور بودم…از آدمایی که دوسشون داشتم…آدمایی که مهم تریشون رادوین بود…رادوینی که حالا روی تخت بیمارستان جاخوش کرده!…
قدمی به سمت ارغوان برداشتم…خیره شده بودم توچشماش…زمزمه کردم:
– رادوین کجاست؟…
نگاهش وازم گرفت…سربه زیر انداخت…لبش وبه دندون گرفته بود تا مانع سرازیر شدن اشکش بشه…پربغض گفت:دیر اومدی رها…
با این حرفش،ته دلم خالی شد… بهت زده خیره شده بودم بهش…
ارغوان ادامه داد:
– رها…به خاطر تو اومده بود!…می خواست ببینتت…نشد…نتونست!…نتونس ت برای آخرین بار تورو ببینه…
توان هر کاری ازم گرفته شده بود…دیگه رمقی برام نمونده بود…دیگه دنیایی باقی نمونده بود…دیگه رادوینی نبود!…
بند کیف دستیم بی اختیار از دستم رها شد و کیف روی زمین افتاد…
قطره اشکی روی گونه ام چکید…بغض آلود زمزمه کردم:
– الان کجاست؟…
سر بلند کرد و نگاه اشکیش و دوخت به چشمام…
– بردنش تویکی از اتاقا…همین چند دیقه پیش بود که…(این جمله رو ادامه نداد…انگار توان نداشت که اون حرف وبزنه…بدون ادامه دادن اون جمله،گفتSmileمی خواستن ببرنش اما…من نذاشتم.تو باید می دیدیش…ازشون خواستم یه کم مهلت بدن تا تو بیای…الان تویکی از اتاقای بخشه…اتاق ۲۲۵!
و به انتهای راهروی روبرو اشاره کرد…
سری تکون دادم و دستی به گونه سرد وخیسم کشیدم…و تمام توان و به کار گرفتم…قدم اول وبرداشتم…به هرسختی بود به سمت راهرو رفتم…
از کنار ارغوان گذشتم…قدم هام سست بود…آروم و بی رمق!…
دلم خالی شده بود…بی اختیار اشک می ریختم…اما پلک نمیزدم!…نگاهم روی راهرو ثابت بود…و باهرقدم بهش نزدیک تر می شدم…
وارد راهرو شدم…نگاهم روی اون اتاقای لعنتی چرخید…یکی یکی ردشون کردم…و بالاخره…رسیدم به انتهای راهرو…به اتاقی که ارغوان گفته بود!…
جلوی در اتاق متوقف شدم…
دیگه نمی تونستم قدم بردارم…سخت بود!…سخت بود اون در لعنتی رو باز کنم و بارادوینی روبرو بشم که روی تخت دراز کشیده…رادوینی که دیگه بلند نمیشه!رادوینی که دیگه چشمای عسلیش توان خیره شدن توچشمای من وندارن…یه رادوین با چشم های بسته وتن سرد!…اونقدر شجاع نبودم…نمی تونستم!…
چشمام وبستم…
قطره های اشک مزاحم دست از سرم برنمی داشتن…بی اختیار جاری می شدن و من توان کنار زدنشون و نداشتم…
نفس عمیقی کشیدم که به خاطر بغض سنگین توی گلوم خش دار ولرزون بود…
شجاع باش رها…این آخرین باریه که می تونی ببینیش!…از این شانس دست نکش…حالا که داغونی و قراره بعداز این با خاطرات عشق رادوین وعذاب وجدانت زندگی کنی،خودت واز این فرصت محروم نکن…شجاع باش وببینش…مگه همین و نمی خواستی؟مگه دلتنگش نبودی؟!…پس برو.باید ببینیش…
با اون حرفا وجرئتی که به خودم تزریق کردم دلم یه کم آروم شد…
نفس عمیق دیگه ای کشیدم…و چشم باز کردم…
اشکام و کنار زدم و…دستم وبه سمت دستگیره در دراز کردم…دستم می لرزید!…یه لرزش محسوس و غیر قابل انکار…اما مهم نبود…من باید رادوینم و می دیدم…
دست سرد ولرزونم روی دستگیره در قرار گرفت…مکث کوتاهی کردم…
قطره اشکی روی گونه ام جاگرفت…
و بعد…دستگیره رو فشار دادم…در بازشد…
قلبم دیوونه وار به سینه می کوبید…قلبی که تو یه تن سرد وبی رمق جاخوش کرده بود!…
دستم وگذاشتم روی قلبم که بدجور بی قراری می کرد…نفس عمیقی کشیدم…
و در ِ نیم لا رو کاملا باز کردم…قدمی به سمت اتاق برداشتم و وارد شدم…
درو پشت سرم بستم…وبعد برگشتم سمت تنها تختی که توی اتاق قرار داشت

برخلاف چند لحظه قبل،قلبم دیگه بی قراری نمی کرد…آروم شده بود…خیلی آروم…اما آرامش نداشت!…آشوبی توی دلم برپابود!…یه آشوب بی صدا ومسکوت…انگارقلبم از حرکت وایساده بود…به قدری آروم وکند میزد که انگار نفس های آخرش ومی کشید…
رادوین بود…از همون فاصله هم می شد تشخیص داد که اونی که روی تخت دراز کشیده،رادوین منه…
سست و بی رمق قدمی به سمت تخت برداشتم…یه قدم دیگه…
خیره شدم به رادوین…
بی حرکت و آروم روی تخت دراز کشیده بود…باچشمای عسلی که بسته شده بودن!…پای راستش گچ گرفته شده بود!…و بدون هیچ حرکتی روی تخت جاخوش کرده بود…دستای مردونه اش هم کنار بدنش ثابت بودن…بدون حرکت!…
بغض توی گلوم شدید تر شده بود…وقلبم آروم میزد…طوریکه انگار دیگه علاقه ای به زدن نداره!…
با قدم های آروم فاصله بینمون و طی کردم…و کنار تختش جا گرفتم…درست سمت چپ تختش…
حالا بهش نزدیک شده بودم ومی تونستم صورتش و دقیق ببینم…خیره شدم بهش…
روی پیشونیش یه خراش افتاده بود…همین طور روی گونه اش…و روی بینیش!…زیر چشم چپش هم یه کبودی نسبتا بزرگ ومحسوس…و گوشه لبش…پاره شده بود!…
دستم بی اختیار حرکت کرد…به سمت صورتش رفت…وروی لبش نشست…
از تماس انگشتام با لب رادوین،تمام وجودم لرزید…
لبش سرد بود!…صورتش هم…خیلی سرد تر ازمن…و همین یه نشونه بود…از اینکه رفته…و من تنها شدم!…
انگشت اشاره ام و روی زخم لبش کشیدم…
و تصویر صورتش جلوی چشمام تار شد!…قطره اشکی روی گونه ام جاخوش کرد…
خیلی سریع دستی به چشمای اشکیم کشیدم…
نمی خوام آخرین خاطره ای که با رادوین دارم زیر یه پرده اشک تار باشه!…می خوام صورتش و واضح ببینم…می خوام این چهره مردونه…این چشمای عسلی بسته…این آدمی رو که روی این تخت دراز کشیده وبی حرکته…این اتاق…این بیمارستان…این روز!…می خوام همه و همه رو به خاطرم بسپارم…موبه مو!…باید آخرین خاطرم و ازحفظ باشم…
خیره خیره به رادوین نگاه می کردم…
آروم وبی صدا چشماش و روی هم گذاشته بود…درست مثل اینکه خواب باشه…عادی بود!…اما این خوابش عادی نبود…مثل بقیه خوابیدن هاش نبود…فرق می کرد…بیدار شدنی در کار نبود!
لبخندی روی لبم نشوندم…و بالحن بغض آلود وغمگینی گفتم:سلام رادوینم…من اومدم!…ببین…اومدم پیشت!…مگه منتظرم نبودی؟…پس چرا نموندی؟…داشتم میومدم پیشت…چرا رفتی؟قرارمون نبود بری…قرار نبود ستاره ات و تنها بذاری!مگه ماه ستاره رو تنها میذاره بی معرفت؟…کجا رفتی؟باخودت نگفتی دلم بدون نور ماه تاریک وسوت وکور میشه؟من که به جز تو ماه دیگه ای ندارم!…چجوری تواین تاریکی دووم بیارم؟!…
قطره های اشک صورتم وخیس کرده بودن…اما اهمیتی ندادم…خیره خیره رادوین ونگاه می کردم وباهاش حرف میزدم…دست خودم نبود!…خیلی حرفای ناگفته داشتم…باید یه جوری اون حرفارو میزدم… رادوین باید از حرفای دلم باخبر می شد…
– مگه نگفتی همیشه باهمیم؟هیچ وقت ازهم جدانمیشیم؟!…هیچ چی مارو ازهم دور نمی کنه؟…پس حالا چرا ازم دور شدی؟…حالا که فاصله ها از بین رفتن،چرا توباید دور بشی؟…اونم یه دوری که دیگه برگشتی نداره؟!…رادوین چرا حالا باید بری؟…حالاکه سحر نیست،بابک…هیچ کدوم از اونایی که به عشقمون حسودی می کردن نیستن…حالاکه دیگه مانعی برای به هم رسیدنمون وجود نداره…چرا؟
لبم وبه دندون گرفتم…و قطره اشکی روی صورت خیسم راه گرفت…
– دلم برات تنگ شده بود رادوین!واسه خودت،نگاهت،حرفات…رها گفتنات…می خواستم زل بزنم تو چشمات و بهت بگم پشیمونم. مسبب داغون شدن تو من بودم،می خواستم معذرت خواهی کنم…می خواستم بهت بگم دوستت دارم!بهت بگم دور بودن از تو چقدر سخته…چرا رفتی؟…رادوین…من با دلم چیکار کنم؟!!با این همه خاطره؟…هوم؟…من باید چیکار کنم؟
قدمی به سمتش برداشتم و نزدیک تر شدم…خیلی نزدیک!…
خم شدم وسرم وگذاشتم روی سینه اش!…چشمام وبستم ویه نفس عمیق کشیدم…
هنوز بوی تلخ اون عطر معرکه باقی مونده!…عجیبه ولی تن رادوین در هرشرایطی همین بوی آرامش بخش و میده…با ولع بو کشیدمش…
سرم وبه سینه اش فشار دادم و هق هق کردم…میون هق هق گریه هام نالیدم:
– رادوین…بگو هنوز هستی!بگو نرفتی…بگو ستاره ات وتنها نذاشتی!…ماه که از ستاره اش دور نمیشه!… پاشو رادوین…چشمات وباز کن…زل بزن توچشمام…دلم واسه نگاهت تنگ شده!صدام کن…دلم واسه صدات تنگه…بهم بگو دوستم داری،بگو تنهام نذاشتی،بگو فاصله تموم شده…بغلم کن رادوین…من و تو آغوشت بگیر…آرومم کن!…پاشو رادوین…وقت خواب نیس…حالا وقت رفتن نیس!…حالم بده رادی…داغونم…بگو برمی گردی…بگو نمیری…بگو دوسم داری…رادوین…
ودیگه نتونستم ادامه بدم…گریه ام شدت گرفته بود…به حدی که به سختی نفس می کشیدم!…اما من تو اون لحظه حتی کوچکترین اهمیتی به نفس کشیدن نمی دادم!!!…سرم وبه سینه رادوین فشار دادم…و هق هق کردم…تا جایی که می تونستم اشک ریختم…
یه آن حس کردم سینه رادوین بالا وپایین میره!…انگار داره نفس می کشه…و یه صدای مبهم ازضربان قلبش…انگار که قلبش میزنه!
لبخند تلخی روی لبم نشست…زمزمه کردم:
– دیوونه شدم…اونقدر دلم برات تنگ شده که صدای ضربان قلب خیالیت تو گوشم می پیچه!…
قطره اشکی به هزار تا اشک روی گونه ام اضافه شد…بغض توی گلوم قصد داشت نفسم وببره!ومنم علاقه ای به نفس کشیدن دوباره نداشتم!!!…می بُرید وخلاصم می کرد…مُردن از زندگی کردن با اون وضعیت که بهتر بود!…
بغض لعنتیم وشکوندم واشک ریختم…برای دقیقه های طولانی…اونقدر اشک ریختم که سینه رادوین خیسِ خیس شد!…
تو هق هق گریه های خودم غرق بودم که گرمای دستی رو روی سرم حس کردم…وبعد یه صدای آشنا توی گوشم پیچید:
– اگه بگم دوست دارم…عاشقتم…هیچ وقت تنهات نمیذارم…همیشه کنارت می مونم…دست از گریه کردن برمی داری؟…رها…دوستت دارم!…من هیچ جا نرفتم…نگاه کن…اینجام…تورو خدا گریه نکن…
باشنیدن صدای رادوین ته دلم خالی شد!…هق هق گریه هام واسه یه لحظه آروم شد و سکوت کردم…بادقت گوش دادم تا ببینم بازم صدای خیالیش به گوشم می خوره یانه!…
– نگام نمی کنی؟…
و بعد دستش که سرم و*نو ا زش * می کرد!…
انگار توهم نیست…اگه صداش خیال باشه،*نو ا زش *ش که دیگه واقعیه!…یعنی رادوین زنده شده؟…مگه الکیه؟!!!
ترسیده بودم…از شنیدن صدای رادوین خوشحالم بودم اما شدت ترسم از احساس شادیم بیشتر بود!…فکر اینکه مرده زنده شده باشه ترسناکه…حالا فرق نداره رادوین باشه یا هرکس دیگه!!!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شجاع باشم…نباید بترسم!…
مکث کوتاهی کردم وبعد…سرم واز روی سینه اش برداشتم…سربلند کردم و…
نگاهم به نگاه عسلیش گره خورد!…زل زده بود به من وچشم ازم برنمی داشت…یه لبخندمهربون وقشنگ روی لبش جاخوش کرده بود…
ترسیده وگیج خیره شده بودم بهش…
هیچ رقمه توکتم نمی رفت رادوین زنده باشه!!!…خودم دیدم تنش یخه…اصلا حرکت نمی کرد!عین مرده ها بود…یهو چرا زنده شد؟…نه اینکه از زنده شدنش ناراحت باشم!خیلی خوشحالم…اما خب ترسناکه!!!…چجوری زنده شد؟!
آب دهنم وصدادار قورت دادم و بالحنی که ترس توش موج میزد،گفتم:تو…زنده ای؟!…
با این حرفم،به خنده افتاد…میون خنده هاش گفت:چیه؟…نکنه می خواستی بمیرم؟!
نگاهی به چشماش انداختم…بازِه بازه!…لبش…داره می خنده…قفسه سینه اش…بالاوپایین میره…نه…مثل اینکه واقعا زنده اس!!!…
– نه خب!…ولی آخه چجوری زنده شدی؟
خندید…چشمکی زد وباشیطنت گفت:راستش…از خدا که پنهون نیست،از تو چه پنهون…تاهمین چند دیقه پیش در محضر جناب عزرائیل بودم!…دیگه کارش داشت تموم می شد…چیزی نمونده بود جونم وبگیره که یهو دیدم گوشیش زنگ خورد.یه دیقه دست از خفه کردن من برداشت و گوشیش وجواب داد…چند دیقه که حرف زد کاشف به عمل اومد دوس دخترش پشت خطه!!!…هیچی دیگه آقا…این شروع کرد به لاو ترکوندن با دوس دخترش ومنم معطل بودم!…حرفاشون که تموم شد،بیخیال من راه افتاد بره…بهش گفتم کجامیری عزارائیل جون؟هنوز جونه من ونگرفتی!…ولی عزرائیل گفت:وخ ندارم.ازخیرت گذشتم…و رفت!!!…و بعدش این شدکه می بینی…من حَی وحاضر درخدمتت هستم!!!
اخم ریزی کردم…
لبه تخت نشستم و خیره شدم توچشماش… بالحن جدی گفتم:رادوین دارم جدی باهات حرف میزنم!
لحن من وکه دید،خنده اش وجمع کرد…و زل زد توچشمام…دیگه هیچ شیطنت وشوخی تو نگاهش موج نمیزد…صداش توگوشم پیچید:
– یه تصادف ساده بود!…اونقدر جدی نبود!…
وبعد…لبخندی زد…دوباره شیطون شده بود!…ادامه داد:
– من اصلا نمردم که بخوام نزده بشم!!!از اولش زنده بودم!(چشمکی زد…)ولی خدایی چقدر من ودوست داری!فکر نمی کردم بمیرم انقد گریه کنی…چه حرفای قشنگی میزدی…میگم…بازم داری از اون حرفا بزنی؟…
اخمام بدجور رفته بود توهم…
دیگه هیچ ترسی نداشتم…احساس نگرانیمم که به کل مفقود شده بود!…تنها احساسی که داشتم یه خوشحالی وهیجان بی انتها بود…البته همراه یه ذره عصبانیت!!!…
من همه چی رو جدی گرفته بودم…ازنگرانی ودلهره به دیوونگی رسیده بودم…چقدر گریه کردم!…یعنی تو کل این مدت سرکار بودم؟آخه این موضوعم شوخی برداره که اینا زدن توجاده خاکی؟!
خیره شدم توچشمای عسلیش وبالحنی که سعی می کردم عصبانی به نظر برسه گفتم:نخیر!ندارم…من وسرکار میذاری؟…آره؟!
خندید…
– نه به جونه رادوین!…من غلط بکنم بخوام تورو سرکار بذارم!تقصیر من نبود…ارغوان این نقشه رو ریخت!
گیج ومتعجب نگاهش کردم…
– ارغوان؟
سری به علامت تایید تکون داد…شمرده شمرده گفت:ارغوان این کارو کرد که تورو بکشونه اینجا…خیلی بهش گفتم از همچین سلاحی استفاده نکنه اما گوشش بدهکار نبود!…
یه چشم غره اساسی و توپ بهش رفتم…
– توگفتی ومنم باور کردم!…خجالت نمی کشی؟این چه سلاح مزخرفیه؟!صدبار مُردم وزنده شدم!می دونی چقدر گریه کردم؟…
و بعد…دستم ومشت کردم وبی هوا یه ضربه محکم به پای گچ گرفته اش زدم!…که باعث شد دادش بره هوا!…
خیره شدم بهش…
قیافه اش مچاله شده بود وجوری ادا درمیاورد که انگار خیلی دردش گرفته!
اخمی کردم و بهش تشر زدم:
– خوبه خوبه!واسه من فیلم بازی نکن…پات که واقعا نشکسته!
ودَق!!!…یه ضربه محکم دیگه حواله پای گچ گرفته اش کردم…
دوباره داد زد…صورتش سرخ شده بود!…جوری که انگار داره از درد جون میده…
ایول بابا!…چه هنرپیشه قََدَری!!!این همه هنرمند بود ومن خبر نداشتم؟…
لبخند محوی زدم وتحسین آمیز گفتم:ایول رادی!…قیافت کُپ این آدمایی شده که پای شکسته اشون وکتلت کردن!!!
اخمی کرد…زیرلب غرید:
– قیافه ام اون ریختی شده چون واقعا پای شکسته ام وکتلت کردن!!!
خندیدم…
– دروغ نگو دیگه!…فیلم بازی نکن…پای شکسته کدومه؟!
اخمش غلیظ تر شد…به پاش که توگچ بود اشاره کرد وگفت:ایناهاش دیگه!پام واقعا شکسته…درد می کنه!…زدی کتلتش کردی
چشمام چهار تاشد!…متعجب گفتم:مگه نگفتی همش فیلم بود؟…
– تو که نمیذاری آدم درست حرف بزنه!…من کی گفتم تصادف نکردم؟…واقعا تصادف کردم ولی یه تصادف جزئی!…پامم تو همون تصادف شکست دیگه…الانم خیر سرم بیمارم!!!روی این تخت لامصب کپیده بودم که یهو دیدم یکی افتاده تو بغلم و داره های های گریه می کنه وباخودش حرف میزنه…بعد که فهمیدم تویی از خوشحالی بال درآوردم!…اما توانگار هیچ حس خاصی نداری!بابا بی احساس پنج ماه ودوهفته اس هم دیگه رو ندیدیم…می دونی من تواین دوری لعنتی چی کشیدم؟(اشاره ای به پای شکسته اش کرد وبالحن دلخوری گفتSmileاون وخ تواینجوری ازم استقبال می کنی؟…
و نگاهش وازم گرفت و روش وبرگردوند…خیره شد به یه نقطه نامعلوم!…
همچین اون جمله آخرش و با ناراحتی ودلخوری گفت که دلم براش کباب شد!…حالا درسته روش بسی مزخرفی رو برای دیدارمون انتخاب کرده ولی…من هنوز دلتنگشم…تواین چند دقیقه فقط باهم دعوا کردیم!…راست میگه بیچاره…الان چه وقت جنگ وجدله؟!!
لبخند مهربونی روی لبم نشوندم وخیره شدم بهش…بی توجه به من زل زده بود به همون نقطه نامعلوم!…اخماش بدجور توهم بود…
همون طورکه خیره خیره نگاهش می کردم،بالحن منت کشی صداش زدم:
– رادویـــــن…
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،جواب داد:
– بله؟
– قهری؟!
– نه!
نوچ نوچی کردم…و بالحن لوسی گفتم:دروغ نگو!…قهری.
محکم و جدی گفت:نیستم.
– هستی!
کلافه گفت:دِ میگم نیستم!
– اگه قهر نیستی…پس چرا نگام نمی کنی؟
چیزی نگفت…مکث کوتاهی کرد وبعد…نگاهش واز اون نقطه گرفت ودوخت به چشماش من…
با همون اخم روی پیشونیش گفت:گفتم که نیستم.
لبخندی به روش زدم…
– پس چرا اخم کردی؟
آروم آروم اخمش کم رنگ وبعد…کاملا محو شد!
لبخندم پررنگ تر شد ومهربون گفتم:ایول!…حالا شدی گودزیلای مهربون…بگو ببینم…(لحنم بوی نگرانی می دادSmileخیلی دردت گرفت؟…ببخشید…فکر کردم پات سالمه وگرنه نمیزدمت!
لبخند زد…
– درد که گرفت ولی چون تویی عیب نداره!
لبخندش وبالبخند جواب دادم…
خیره خیره نگاهش می کردم…اونم زل زده بود بهم…چیزی نمی گفتیم…فقط خیره شده بودیم توچشمای هم دیگه…
چقدر دلم واسه این نگاه خاص تنگ شده بود…چقدر بی تابش بودم…چقدر معتاد این نگاهم!…
خیلی خوبه که همش یه نقشه بوده!…این که رادوین سالمه،خیلی خوبه…خیلی خوشحالم که اشکا و گریه هام الکی بوده!
بدون اینکه چشم از نگاهش بردارم،بالحنی که تمام دلتنگی هام وتوش ریخته بودم،گفتم:رادوین…دلم برات تنگ شده بود!
– تو نبودت ففط عذاب کشیدم…
لبخندی زدم…یه لبخند که جنسش با تمام لبخندای تلخ روزای گذشته فرق می کرد…
– رها…
– جانم؟…
– من ومی بخشی؟…
لبخندمهربونی به روش زدم…
– من تورو ببخشم؟…توباید من وببخشی…
سری به علامت منفی تکون داد…
– نه…این منم که باید معذرت بخوام.تو به خاطر من عذاب کشیدی…به خاطر خوشبخت موندن من رفتی…فکر می کردی سحرو دوست دارم و واسه همینم رفتی.تو ازهیچی خبر نداری رها…باید باهم حرف بزنیم…
لبخندم پررنگ تر شد…بالحن آرامش بخشی گفتم:من از همه چی خبر دارم…
نگاهش رنگ تعجب گرفت…
– خبر داری؟….از کجا؟
– سعید بهم گفت!…
– سعید؟!
سری به علامت تایید تکون دادم…و گفتم:آره…قبل از اینکه ارغوان زنگ بزنه،سعید اومدپیشم و همه حقیقت وبرام تعریف کرد…
متعجب وناباور نگاهم می کرد…گفت:آخه…سعید؟…چجوری؟ …
– از اشتباهاتش پشیمون شده بود…از بی معرفتیش،از لجبازیش،از همه کاراش پشیمون بود…اومد پیشم تارفاقت ازبین رفته اش و دوباره از نو بسازه…(مکثی کردم و ادامه دادمSmileاما تو ازکجا فهمیدی؟…این حرفارو کی بهت زد؟اینکه من به خاطر خوشبخت موندن تو رفتم؟!…
– سحر!
متعجب وگنگ خیره شده بودم به رادوین…
یعنی امکان داره؟…که سحر همه حقیقت وبرای رادوین گفته باشه؟…کسی که خودش پشت تمام نقشه هاوماجراها بود؟!!
تعجبم وکه دید،لبخندی به روم زد…صدای مردونه اش به گوشم خورد:
– برای خودمم جای تعجب داره اما سحرم مثل سعید از کارش پشیمون شده!…اومد پیشم وهمه چی رو برام تعریف کرد…و حرفای سحر بود که من ومصمم کرد تا از بی محلیای اشکان دلگیر نشم و دست از تلاش برندارم.سحربهم گفت که تو به خاطر چی رفتی…ولی نمی دونست کجارفتی!…سحر همه چی رو به من گفت ورفت!…رفت آمریکا…برگشت به همون جایی که نزدیک سه سال پیش ازش اومده بود…می گفت پشیمون وشرمنده اس!ازم معذرت خواهی کرد…وگفت میره که کنارتو خوشبخت باشم…بهم گفت واسه تمام اتفاقایی که بینمون افتاده معذرت می خواد…ازم خواست ببخشمش…
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید…و پریدم وسط حرفش:
– بخشیدیش؟
خندید…نگاه خاصی ومعنا داری بهم انداخت وگفت:به تو که نمیشه دروغ گفت…نه!نبخشیدمش…دست خودم نیست.من نمی تونم سحرو ببخشم…سحر باهام بد تا کرد.حتی اگه ازبلاهایی که سرخودم آورد بگذرم و ببخشمش نمی تونم از این مورد آخر صرف نظر کنم!…سحر تورو عذاب داد…من به درک!نمی تونم از حق تو بگذرم…
لبخندی روی لبم نشست…دلم درگیر آرامشی بود که فقط درکنار رادوین و روبروی نگاه خاصش لمس می شد!…یه آرامش عجیب ودوست داشتنی…
رادوین ادامه داد:
– سعید وسحر که هیچی…ولی این وسط حساب یه نفر می موند که باید تسویه می شد!…
زیرلب زمزمه کردم:
– بابک؟…
سری به علامت تایید تکون داد…نفس عمیقی کشید وگفت:یه دعوای حسابی راه انداختم…جوری که دیگه غلط بکنه اسمت وبیاره!آدم نبود…آشغال عوضی!حتی یه ذره هم از کاراش احساس پشیمونی نمی کرد!!!
معلوم بود عصبانیه…دست خودش نبود!هروقت اسم بابک ومیاورد،عصبانی می شد…
لبخند مهربونی به روش زدم…ودستم و روی دستش گذاشتم…دستش و فشردم وبالحن آرامش بخشی گفتم:رادوین…بابک مهم نیس!دیگه هیچ کس مهم نیس…مهم من و توایم!…مهم ماییم…تورو خدا دیگه به بابک وامثال اون فکر نکن…همه چی تموم شده…الان ما مالِ همیم وهیچ کس نمی تونه ازهم دورمون کنه!
لبخندی روی لبش نشست…همون طور خیره شده بود توچشمام…
– رها…یه قولی بهم میدی؟
چه قولی؟!
بالحنی که غم ودلتنگی مردونه محسوسی توش به چشم می خورد،گفت:حالا که مال هم شدیم…یه چیز ازت می خوام.بهم قول بده که هیچ وقت هیچ چیزی رو ازم پنهون نکنی!اگه ناراحتی،اگه دلخوری،اگه عصبانی…باهام حرف بزن،ازم توضیح بخواه،بهم بگو تا بدونم…هیچ چی رو ناگفته نذار!بی خبرم نذار…از بی خبری متنفرم رها…خاطره خوشی ازش ندارم…
گره دستام دور دستش محکم تر شد…
– بهت قول میدم هیچ وقت هیچ چیز ناگفته ای بینمون نباشه!…
لبخند روی لبش تمدید شد…یه لبخند قشنگ وخاص مختص به خودش!…
نفس راحتی کشید…یه نگاه خیره وطولانی بهم انداخت وبعد…چشماش وبست!!!
با صدایی که خوشحالی وناباوری توش موج میزد،گفت:رها…خواب نیس؟
خندیدم…باشیطنت گفتم:خواب که نیس…ولی اگه می خوای مطمئن بشی،یه بار دیگه پات وکتلت می کنم!…دردت اومد یعنی بیداری دیگه!!!…بزنم؟!
با چشمای بسته خندید!…یه خنده از ته دل و بلند…از خنده اون،منم خنده ام گرفت…
خنده اش که تموم شد،چشم باز کرد ویه نگاه مهربون بهم انداخت…
– میشه این تخت ویه ذره بدی بالا؟…
سری به علامت تایید تکون دادم…گره دستام واز دور دستاش باز کردم واز لبه تخت پایین اومدم…میله ای رو که بالای تخت بود به دست گرفتم.طوری تنظیمش کردم که سر رادوین درست روبروی من قرار گرفت…حالا قسمت بالایی تخت یه زاویه شاید ۴۵درجه ساخته بود.
– بشین اینجا…
به لبه تخت اشاره می کرد…لبخندشیطونی زدم وحالت مشکوکی به خودم گرفتم…چشمام وریز کردم وگفتم:می خوای چیکار کنی؟
– توبشین بهت میگم!
حرفی نزدم و لبه تخت نشستم…مشتاق وکنجکاو خیره شدم بهش…
!– درخدمتیم…بفرمایید!
لبخندی زد…خیره خیره نگاهم می کرد…نگاه خیره اش باعث می شد که منم نتونم چشم ازش بردارم…
بعداز مکث کوتاهی،بالحن شمرده شمرده ومهربونی گفت:گفته بودم عشقمون متفاوته!…عروس خانوم متفاوت داره…داستان متفاوت…دوری های متفاوت…نشونه عشق متفاوت(به گردنم اشاره کرد…منظورش گردنبند بود…)و…(لبخندش شیطون شد…)خواستگاری های متفاوت…یه بار تو پارک وحالام…(نگاهش وازم گرفت و یه نگاه سرسری به دورتادور اتاق انداخت…دوباره خیره شد بهم…)تویه بیمارستان!…
وسکوت کرد…نفس عمیقی کشید و تک سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه…لبخند شیطونش پررنگ تر شد وبالحن خاصی گفت:بانوی رنج کشیده قصه،دوست داشتنی ترین اتفاق زندگی من…اگه یه داماد خسته،داغون،زجر کشیده و(به پای شکسته اش اشاره کرد…)چلاق… اما عاشـــق! ازت بخواد که بشی تک ستاره آسمون دلش…که بشی خانوم خونه اش…بشی تمام زندگیش،بشی عمرش…دلیل بودنش…قبول می کنی؟
حرفاش یه آرامش خاص و توی دلم جاداده بودن…و قطره اشکی رو توچشمام!…باورم نمی شد دوری تموم شده وحالا بدون هیچ مانعی بهم رسیدیم…باورکردنی نبود ولی حقیقت داشت…دوری تموم شد…وحالا رادوین داره از می خواد واسه همیشه کنارش بمونم…این یعنی انتهای خوشبختی!!!
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت…ویه لبخند روی لبم جاخوش کرد!…
سری به علامت تایید تکون دادم…زیرلب زمزمه کردم:
– دوستت دارم رادوین…
از سرخوشحالی وهیجان خندید!…یه نفس عمیق کشید ونگاه خیره اش ودوخت به چشمام…مثل من زمزمه کرد:
– داماد چلاق قصه عاشقته!…دوستت دارم رها…
خندیدم…اونم خندید…
صدای خنده هامون که قطع شد،سکوت کردیم…نه من حرفی زدم ونه اون…
رادوین خیره خیره نگاهم می کرد…ومنم دست از سرچشماش برنمی داشتم…
سرش واز روی تخت بلند کرد وبه سمتم خم شد…آروم آروم اومد طرفم…چیزی نمونده بود فاصله بینمون ازبین بره که رادوین از درد به خودش پیچید و قیافه اش مچاله شد…دیگه نتونست جلو تر بیاد…دردش اونقدر شدید بود که راه رفته رو برگشت و سرش روی تخت جاگرفت!…
دستش و روی کمرش گذاشت و یه لبخند محو روی لبش نشوند…هنوز زل زده بود به من…بالحن شیطنت آمیزی گفت:ببین این تصادف لامصب چی به سر من آورده!از کارو زندگی انداختتمون…نمی تونم تکون بخورم!!!
لبخندی به روش زدم…به سمتش خم شدم وآروم آروم فاصله رو کم کردم…اونقدر کم که فقط به اندازه ۲ انگشت بین صورتامون فاصله بود…صورت من بالا وصورت رادوین پایین!…مجبور بودم روش خم بشم چون دراز کشیده بود ونمی تونست بلند شه…
زل زده بود توچشمام…نگاه منم تو نگاهش قفل شده بود…آروم آروم نگاهش از روی چشمام سر خورد واومد پایین…روی *ل بام* متوقف شد…بی اختیار چشمام وبستم…رادوین نزدیک شد ودیگه فاصله ای نموند…
 سپاس شده توسط Williamdal
بعداز دقیقه هایی که برای من طولانی و لذت بخش بود،صورت رادوین به عقب رفت وازم فاصله گرفت…وتازه اونجا بود که اکسیژن معنا پیدا کرد!…نفس عمیقی کشیدم وبعد…چشم باز کردم…
نگاهم به نگاهش گره خورد!… نگاهی که فقط یه نگاه نبود…تمام زندگی من بود!
خیره خیره نگاهم می کرد ولبخندی روی لبش خودنمایی می کرد…لبخندش وبالبخند جواب دادم.
خواستم عقب تر برم که دستای رادوین دور کمرم حلقه شد…وبعد…بایه حرکت من و از روی تخت بلند کرد و روی پای چپش که سالم بود جا داد!…
خیره شدم توچشماش…
قیافه شیطونی به خودم گرفتم وگفتم:تو کمرت درد می کرد؟…هان؟!…(خندیدم…با نگاه به دستاش اشاره کردم که دور کمرم حلقه شده بود…و به خودم که روی پاش نشسته بودم…)خوبه درد داری،درد نداشتی چجوری می خواستی دلتنگیا رو جبران کنی؟…
خندید…قیافه بامزه ای به خودش گرفت ولپم وکشید…بالحن شیطونی گفت:بده تواین حالمم به فکر رفع دلتنگی هاتم بانوی بدجنس شیطون؟!
سرم وبه چپ وراست تکون دادم…وباخنده گفتم:معلومه که نه مرد مهربون قصه…
لبخندی زد وحلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد…من وبه خودش فشار داد…سرم وروی سینه اش گذاشته بود ومحکم درآغوشم گرفته بود…
نفس عمیقی کشیدم وعطر تنش و لمس کردم…اونقدری دلتنگی داشتم که اگه تا آخر دنیام تو آغوشش می موندم،بازم سیر نمی شدم!…چشمام و روی هم گذاشتم وغرق آرامش شدم…آرامشی که می دونستم ازبین رفتنی نیست…
صدای مردونه وگیراش به گوشم خورد:
– رها…آسمون ونگاه کن…
چشم باز کردم ونگاهم به پنجره ای گره خورد که روی دیوار روبرو خودنمایی می کرد…خیره شدم به آسمون شب که با کنار زده شدن پرده،واضح ومشخص بود…
نگاهم روی ماه کامل وزیبای توی آسمون ثابت موند…همون ماهی که تو اوج فاصله،نقطه مشترکمون بود…
لبخندی روی لبم نشست…دستم به سمت گردنم دراز شد…و پلاک ماه کامل وتوی مشتم فشردم…و آرامش عجیبی از اون پلاک به تمام وجودم سرازیر شد!…
بی اختیار یاد جملات رادوین افتادم…یاد حرفای قشنگی که در مورد ماه زده بود…حرفایی که همون بار اول من تک تک کلمه هاش وبه خاطر سپردم…جمله هایی که احساس توشون موج میزد…و عجیب با حال امشبمون هماهنگ بود!…
دهنم باز کردم وخواستم اون متن وزمزمه کنم…صدای من سکوت وشکست…اما فقط صدای من نبود!…درست همزمان با من رادوینم شروع کرد به خوندن همون متن…
اونم دقیقا داشت به چیزی فکر می کرد که توی ذهن من بود!…لبخندم پررنگ تر شد…و بالحنی که آرامش تو موج میزد،همراه رادوین زمزمه کردم…
روبروی نشونه نورانی عشقمون…پراز فکر ودغدغه رادوین…غرق آرامش…و تو بهترین بهشت دنیا!…آغوشـــش…میون بازوهای مردونه اش…
یکی تویی و یکی من…
با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند…
همین سه تا بس است…
حتی اگر ماه هم نبود…من قانعم…
به یک تو و یک من…
مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!
ای کاش بود…آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت….
اما…حالا که ندارد…
حالا همه چیز تویی…
تمام شعرهایی که با عشق می خوانم…
تمام روزهای خوب…
تمام لبخندهای من…
تمام گناه های با لذت…
تمام زندگی…
همه چیز تویی…
چیز دیگری هم اگر جز تو بود…
فدای یک تبسمت!
آنیلا.ب
– ۱۳۹۲/۹/۱۹ ساعت ۳:۱۰ بامداد


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان