رتبه موضوع:
  • 15 رای - 2.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان روزهای رنگی | ترانه
#31
_ مرتیکه بی همه چیز!! اگه یه مو از سرش کم بشه مادرتو به عزات می شونم...

و دوباره صدای دکتر حکمت که ازش می خواست آرامشش رو حفظ کنه...

_ دکتر امینی اگه نمی تونی خودتو کنترل کنی برو بیرون... صدای فریاد شما بدتر اونو تحریک می کنه...

حالا تقریبا اتاق ساکت شده بود...مدام به ذهنم فشار میاوردم تا یکی از اون همه روشی رو که قبلا خونده بودم به یاد بیارم...اما قرار گرفتن تو همچین موقعیتی واقعا با خوندن کتاب و توصیف روشها فرق داشت...

پروانه هم که با همهمه بیرون بیشتر ترسیده بود ترسش رو با بیشتر کردن فشار شیشه روی گلوی من و فریاداش نشون می داد.

_با صدایی که به سختی از گلوم بیرون می اومد ازش خواستم اجازه بده با هم حرف بزنیم...ولی خیلی خشمگین تر از این حرفها بود. ... فقط داد می زد و می خواست که مردهای تو اتاق از اونجا برن بیرون...کم کم سوزش بدی روی گردنم احساس کردم و به دنبال اون چند قطره خون از کنار گردنم رو سرامیک های کف دستشویی درست کنار صورتم چکید...

سعی کردم به خودم مسلط باشم...خیلی سخت بود...

_ پروانه به گردن من نگاه کن...بریده...اگه نذاری ازجام بلند بشم می میرم...اونوقت همه اون مردهایی که بیرون هستن میان تو.... به شوهرت تحویلت می دن.... تو اینو می خوای؟...آره؟...

یه دفعه ساکت شد....شاید داشت فکر می کرد... بعد کم کم فشار دستش رو گردنم کم شد و از پشت من بلند شد...اینبار از زمین بلندم کرد و کشیدم گوشه دیوار...

صداش می لرزید:

_ بخوای در بری می کشمت...

_ نه قول می دم هیچ جا نرم...فقط باهم حرف می زنیم...

از بیرون صدای کیانوش میومد که داشت یه چیزایی راجع به روشهای آرام کردنش و کارهایی که از طریق اون می تونم کنترلش کنم می گفت...

_بهش بگو بره بیرون...بگو اینجا وایسه می کشمت...

با صدایی که به سختی سعی در کنترل لرزشش داشتم از دکتر حکمت خواستم که ساکت باشن....

حالا دیگه هیچ صدایی نبود....بعد کم کم پروانه سرش رو رو زانوش گذاشت و شروع کرد به مویه کردن:

_"بچه ها رو بزرگ کردم....دیگه می گفتن بهم ترشیدی....کسی نمیاد بگیرت.... یه روز برام خواستگار آمد....بابام می گفت از شهر آمده....شهریه...پول داره...... مهندس بود....میامد ده ما برای سرکشی به زمینا....کلی ذوق کردم....گفتم دیدی خدا بالاخره جواب زحمتام و داد...کس و کار نداشت....می گفت فامیلاش خارجن....زنشم مرده....رفتیم شهر برام طلا خرید....لباس خرید....کلی ماتیک و سرخاب برام خرید......برام عروسی گرفت تو دهات....خرج داد....ماشین مدل بالا داشت.....شب عروسی می خواستم از بابام جدا بشم خیلی سخت بود....گریه کردم....اما خوشحالم بودم....می خواستیم بریم شهر....خانه اش شهر بود.....نذاشت هیچ کس باهامون بیاد می گفت خوشش نمیاد...فقط یه ماشینی بود دو تا رفیقش توش بودن...اونا آمدن....وقتی رسیدیم خانه گفتم حتما دوستاش می رن....ولی نرفتن....آمدن بالا....گفتم خو رفیقشن چه عیبی داره....خواستم برم براشان چای دم بکنم...اما نذاشت....رفتم تو اتاق....اونا نشسته بودن تو هال &!ضرر!& می کشیدن...یه کم که گذشت خشایار امد پیشم....خجالت می کشیدم ازش...

_ به به عروس خانم خوشگل سرتو بگیر بالا ببینم

با خجالت نگاش کردم.... نشست روبروم &!ضرر!& کشید...بهش گفتم آقا رفیقات اینجان خجالت می کشم....خندید....چشاش یه جور ترسناکی بود.....بهم گفت: اونا رفیقمن....مثل من می مانن برای تو....نباید خجالت بکشی....گفتم خو لابد مث برادرش می مانن....گفتم آقا آخه امشب....

نذاشت حرفمو تمام کنم. اخم کرد....بهم گفت: تو می دانی که یه زن خوب باید مطیع شوهرش باشه....باید هرچی شوهرش می گه بگه چشم؟....می دانی اگر زن به حرف شوهرش گوش نده شوهر باید کتکش بزنه؟ خو ما از بچگی یاد گرفته بودیم رو حرف مرد نباید حرف زد....گفتم چشم آقا....شما هرچی بگی رو تخم چشم من جا داره....امر بفرما....بهم گفت او رفیقای منو می بینی؟ ... می خوام ببینم بلدی با اونا منو سر کیف بیاری یا نه؟.....نفهمیدم چه میگه.... خو سوادیم که نداشتم....گفتم یعنی آقا باید چه بکنم؟.....گفت اونا الان میان....مثل یه دختر خوب هرچی گفتن گوش می دی به حرفشان....اذیتشان هم نمی کنی....نمی فهمیدم چه می گه....گفتم آقا ترو خدا خودت هم هستی؟....گفت آره نترس من خودم هواتو دارم.....بلندم کرد...لباسامو از تنم دراورد.....خودشم &!واژه‌!& شد....گفتم آقا خو بذار اول کار دوستات راه بندازیم برن بعد ....گفت تو &!واژه‌!& شو کار اونا رم راه

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#32
میندازیم....همونجوری &!واژه‌!& رفت دم در اسم یکیشان اصغر بود....یکی هم نعمت....گفت بیان تو ....زدم تو صورت خودم....گفتم آقا من &!واژه‌!&م....خواستم با پتو خودمو بپوشانم....اما یه دفعه بهم حمله کردن.....هرچی التماسشان کردم....هرچی دست و پا زدم....هرچی فحششان دادم.....خود بی غیرتش نشسته بود رو صندلی &!ضرر!& می کشید و نگامان می کرد.....هرچی گفتم آقا آخه تو مرد منی....چطور غیرتت اجازه می ده...امد جلو زد تو صورتم....گفت مگه من مردت نیستم....هرچی می گم بگو چشم....اول من نگاهتان می کنم تا سر کیف بیام....بعد خودم هم میام...عین حیوان افتادن به جانم...دریدنم......هرچی دست و پا زدم فایده نداشت....کارشان که تمام شد...از روم رفتن کنار....همه بدنم درد می کرد....بلند شدن لباساشونو پوشیدن از در رفتن بیرون....تازه خود کثیفش امد جلو....تف انداختم تو صورتش....یکی خواباند تو گوشم....درازم کرد رو &!حرف!& و خودش نشست رو شکمم....زور زد و هرچی کثافت تو شکمش بود ریخت رو تن من....بعدم با دست مالیدش روم به همه جام....به صورتم.... به تنم...اون موقع خودشم مثل یه گرگ گرسنه افتاد به جانم و وقتی کارش تمام شد از روم بلند شد رفت کنار
چیزایی رو که می شنیدم باورم نمی شد. پروانه که انگار تازه بعد از پنج سال مهر سکوتو از لبش برداشته بود بی امان حرف می زد و مویه می کرد....حرف می زد و به &!واژه‌!& اش می کوبید....حرف می زد و ضجه می کرد ....منم همراه با اون گریه می کردم. آروم نزدیکش رفتم و &!واژه‌!&ش کردم...مثل یه بچه کوچیک سرش رو رو پام گذاشت و ادامه داد...

_" خانم جان همه بدنم درد می کرد....همه بدنم کبود بود....نجس شده بودم....نفهمیدم کی بیهوش شدم..... با داد و بی دادش به هوش آمدم...داشت بهم فحش می داد می گفت: زنیکه کیثف یالا پاشو برو حموم....می گفت بوگندم همه خانه رو برداشته....بلندم کرد...با کتک برد انداختم تو &!حرف!&....خودشم آبو باز کرد روم...خودمو شستم....کثافت چسبیده بود بهم....همه بدنم نجس بود... هی می شستم....اما بازم بو می دادم...بازم کثیف بودم....خودش امد کشیدم بیرون....یه لباس انداخت جلوم گفت بپوش....بعدم خودش از خانه رفت بیرون....خواستم فرار کنم....درا قفل بودن....می خواستم با بابام حرف بزنم اما هیچ تلفنی نبود....شب آمد خانه....رفتم افتادم رو پاش....پاشو &!حرف!&یدم....التماسش کردم....گفتم آقا بزرگی کن....ازم بگذر....نشست کنارم...دست کشید سرم....گفتم حتما گذشته ازم....گفت: مگه تو نمی خوای زن خوبی برام باشی ....پس باید به حرفم گوش بدی....با خودش کباب آورده بود....بلندم کرد گفت بیا بخور جون بگیری....گفتم شاید اگه به حرفش گوش بدم بذاره برم....بزور خوردم....گفتم اقا می ذاری برم پیش فامیلم....قول می دم به کسی نگم....دوباره بهم حمله کرد....کتکم زد....ولم کرد و از در رفت بیرون....یه ساعت بعد برگشت...برام &!واژه‌!& ریز خریده بود....بلندم کرد گفت باید لباس خوب بپوشم تازه عروسم...به زور تنم کرد....دوباره او گرگها امدن....دوباره حمله کردن...وقتی ولم کردن تازه خودش آمد جلو....کثافت ریخت روم .... بهم حمله کرد.....می خواستم خودمو بکشم.....از خدا می ترسیدم....نه چرا دروغ بگم.....جرات نداشتم....."

حال خودمو نمی فهمیدم...دیگه انگار نایی برای پروانه هم باقی نمونده بود تا مدتی فقط هق هق و ضجه هاشو می شنیدم و بعد....صداش کم کم ضعیف و ضعیف تر شد و درحالیکه سرش رو پای من بود خوابید....همه بدنم می لرزید.....به سختی پامو از زیر سرش بیرون کشیدم و با تکیه به دیوار دستشویی از جام بلند شدم....تازه کوفتگی و درد بدن خودم و سوزش گردنم رو حس کرم...در دستشویی رو باز کردم....اول از همه چشمم خورد به دکتر حکمت که چهار زانو رو زمین نشسته بود و سرش رو با دستش پوشونده بود....بعدم توسل که تو اتاق مدام قدم رو راه می رفت و با دیدن من ثابت ایستاد....سرم رو به راست گردوندم....کیانوش با چشمای قرمز و دستای مشت کرده به دیوار تکیه داده بود و به روبروش نگاه می کرد....چند تا خانوم هم که می دونستم پزشک و پرستار هستن تکیه به دیوار نشسته بودن و چشماشون از شدت گریه سرخ شده بود.... تا منو دیدن یکی یکی از جا بلند شدن و به سمتم اومدن. با دست اشاره کردم که ساکت باشن...کیانوش هم با دیدنم تکیه اشو از دیوار برداشت و به سمتم اومد... تو چشماش می شد همه حسی رو دید....ترس....سرزنش....نگرانی.... .ناراحتی....ولی با دیدن من انگار همه چی کنار رفت و فقط نگرانی باقی موند...

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#33
رمان روزهای رنگی | ترانه
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان