رتبه موضوع:
  • 15 رای - 2.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان روزهای رنگی | ترانه
#21
اینو که گفت یه نیم نگاهی به من کرد بعد دستشو بالا آورد و رو &!واژه‌!& کیانوش گذاشت و با ناز ادامه داد:
_ شیطون، منشی دومنظوره هم گرفتی انگار. تیکه ای هم هست واسه خودش....خوشم میاد هنوزم خوش سلیقه ای!!!...
بعدم چشمکی به کیانوش یا به قول خودش کیا زد و ادامه داد:
_مریض که نداری، نکنه تو شیفت شب مزاحمتون شدم؟!!!
بعدم خودش به این خوشمزگیش هرهر خندید.
کیانوش که انگار حسابی کلافه شده بود دوباره خودشو ازش جدا کرد و اومد کنار من ایستاد و گفت:
_ ایشون دختر عمه ام هستن.
بعدم نگاه نامطمئنی به من کرد و گفت:
_ ترانه جان ایرادی نداره اگه برنامه امشبو بذاریم واسه فردا؟.......
انگار مونده بود که چه توضیحی باید راجع به اون دختر بده آخرم ادامه داد:
_ شیلان از هم دوره ای های دوره عمومیمه.
اصلا حال خودمو نمی فهمیدم. خیلی عصبانی شده بودم. بهم توهین شده بود. انگار تازه داشتم با یه روی دیگه کیانوش آشنا می شدم. تو یه لحظه از جام بلند شدم و درحالیکه سعی می کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم لبخند سردی انداختم گوشه &!واژه‌!& و گفتم:
_ نه، چه ایرادی داره؟ حیف نیست واسه یه خرید ساده برنامه تون رو باشیلان جون بهم بزنید!!! تازه از وجناتشون هم پیداست که از من خیلی خوش سلیقه ترن به نظرم واسه فردا هم با خود ایشون قرار بذارید....
بعدم رو کردم به دخترو درحالیکه زیرچشمی به کیانوش نگاه می کردم گفتم:
_ عزیزم شیفت شب مال دکتراس....منم که دکتر نیستم که دکتر بازی بلد باشم بخوام شیفت وایسم...پس آقا کیا دربست مال شما.
این بار با مخلوطی از بغض و خشم که سعی می کردم بی تفاوتی رو هم چاشنیش کنم به کیانوش گفتم:
_ پسردایی می شه زنگ بزنی یه آژانس بیاد؟
کیانوش که فکش از عصبانیت منقبض شده بود و اخماش هرلحظه بیشتر درهم می رفت یه نگاهی به ساعتش کرد و رو به شیلان گفت:
_کجا اقامت داری؟
_ تو هتل ...
_ برگرد هتل، من ترانه رو می رسونم بعد میام می بینمت.
با همون لبخند سرد گفتم:
شما به مهمونتون برسین، من با آژانس می رم.
اومد حرفی بزنه که با تمام نفرت و خشمی که اون لحظه تو وجودم بود بهش نگاه کردم. حرفشو خورد و از روی کارتی که زیر شیشه میز منشیش بود شماره آژانسو برداشت و تماس گرفت. پنج دقیقه بعد ماشین رسید. تا دم در باهام اومد. موقع سوار شدن یه لحظه مچ دستمو گرفت و با همون ابروهای درهم گفت:
_ اومدم خونه با هم حرف می زنیم.
بی تفاوت مچ دستمو کشیدم و گفتم:
_ حرفی نداریم بزنیم. زندگی شما به خودت مربوطه. من از اولم اشتباه کردم اومدم اینجا....نمی دونستم اینجا محل عروسک بازیتونه....وقتی اینا رو بهش می گفتم روم به در ماشین بود و نتونستم عکس العملشو ببینم. بعدم خیلی سریع سوار ماشین شدم و از راننده خواستم حرکت کنه. تمام مدت تو ماشین سعی داشتم جلو ریختن اشکامو بگیرم تا خونه رسیدم ساعت نزدیکای ده بود. همزمان با من مامان هم رسید خونه.
_ پس چرا تنهایی؟ مگه عصر نگفتی قراره باکیانوش بری خرید.
_ رفتم. کاری براش پیش اومد مجبور شد برنامه اشو کنسل کنه.
_ پس تو با چی اومدی؟
_ آژانس برام گرفت.
نمی دونم این چه حسی بود که حتی حالا هم نمی تونستم بذارم مامان نسبت بهش بد فکر کنه... به مامان گفتم سرم درد می کنه و خواستم صدام نکنه سریع رفتم تو اتاقم و درو از تو قفل کردم.... با همون لباسای بیرون نشستم روی &!حرف!& و پاهامو &!واژه‌!& کردم. سرمو رو پام گذاشتم و همه حس نفرت و بغضمو با هم تو اشکام خالی کردم..... ساعت از دو گذشته بود که کیانوش برگشت خونه. هنوز خوابم نبرده بود. از وقتی اومده بودم مدام ساعتو نگاه می کردم. انگار ناخواسته از دیر اومدنش می ترسیدم. از اینکه .... از وقتی رسیدم، 13 تا میس کال داشتم و هفت تا پیام که تو همشون خواسته بود لااقل بهش بگم رسیدم. هربار اسمش رو صفحه گوشیم می افتاد ناخودآگاه یه حس امنیت بهم می داد. انگار یه حسی تو دلم بهم می گفت پس حتما سرش جایی گرم نیست که می تونه پیام بده یا زنگ بزنه.... وقتی رفت تو اتاقش یه بار دیگه پیام فرستاد: "بیداری؟"....بازم جوابشو ندادم. گوشی رو خاموش کردم و دراز شدم. تو فکر و خیالای خودم غرق بودم که بالاخره خوابم برد. صبح با سردرد از خواب بیدار شدم . با اینحال تصمیم گرفتم که خودمو به بی خیالی بزنم و مثل همیشه با کیانوش برم بیمارستان. اصلا اینطوری بهتر بود....اینطور که معلوم بود سرش خیلی شلوغ تر از این حرفها بود.....هنوز معمای والنتینا حل نشده بود که این یکی از راه رسید.....ولی من که به قول شیلان جونش نه اهل عروسک بازی بودم و نه اهل ......باید اینو می فهمید که روابط و کاراش برام اهمیتی نداره!!!! ناخوداگاه پوزخندی رو&!واژه‌!& اومد....ههه!!! باخودم گفتم چقدر هم که واست بی اهمیته..
مثل همیشه حاضر شدم و رفتم تو آشپزخونه واسه خودم چایی ریختم و مشغول شدم. اونم چند دقیقه بعد اومد نشست روبروم. با بی خیالی ظاهری ای که ازم بعید بود خیلی معمولی بهش سلام کردم. یه لحظه با بهت سرشو بالا آورد جوابمو داد. انگار توقع این برخورد بی تفاوت رو نداشت.
_ سلام. میشه یه چایی بهم بدی؟
همونطور که یه لقمه کره و عسل رو با حرص تو دهنم می جویدم گفتم: آره حتما
یه لیوان چایی واسش ریختم و گذاشتم جلوش.
_دوباره یه نیم نگاهی بهم انداخت و شروع کرد به بازی کردن با لیوان چاییش. یه کم من و من و کرد و آخرم طاقت نیاورد. بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
_شیلان از هم دوره ای های دانشگاهیم بود...

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#22
از درون خون خونم و می خورد. دلم می خواست همون لیوان چایی جلوشو بریزم رو سرش. اما همچنان خونسردیمو حفظ کردم و همونطور بی تفاوت گفتم:
_اوهوم! دیشبم گفتی.
_می دونستم روحیاتو اخلاقش بهت نمی خوره واسه همین خواستم بیای خونه....
_اوهوم! خوب کاری کردی.
با تعجب سرشو بالا آورد و خیره شد بهم و با همون لبخند جذابی که همه تنمو به آتیش می کشید گفت:
_ این رفتارت الان آرامش قبل از طوفانه دیگه!!!!
شونه ای بالا انداختم و بلند شدم لیوانمو تو ظرفشویی گذاشتم و برگشتم سمت در که بلند شد از پشت مچمو گرفت و برم گردوند سمت خودش....
_ ترانه!!! ببخش که دیشب بهم خورد. به خدا اگه باهاش نمی رفتم امروز سرو کلش تو بیمارستان پیدا می شد آبرو ریزی می شد.
_ با پوزخند گفتم: آبروریزی!!!! چرا عروسک به اون خوشگلی!!!
_می گم همکلاسی بودیم.
_ تو چه کلاسی؟!!!! تو کلاسای عملی با هم بودین؟!!! هه!!! گفتم اونم به نظر با تجربه میومد....نگو واحد عملیاشو با شما پاس کرده!!!!
عصبی دندوشا رو هم فشار داد. درحالیکه مچمو فشار می داد و سعی می کرد آروم باشه، مهربون گفت: حسود کوچولو!! اگه به قول شما تجربه ای هم بوده مربوط به قبله. حالا که من صبح تا ظهر در رکاب شمام و شبم که مثل این جوجه ماشینی ها سر ساعت تو خونه کارت می زنم.
محکم مچمو از دستش بیرون کشیدمو درحالیکه دیگه کم کم داشت اخلاق سگیم خودشو نشون می داد با تندی گفتم:
_ ول کن دست منو ببینم، رفته تا نصف شب عروسک بازیشو کرده حالا اومده واسه من جانماز آب می کشه!!! ضمنا بی خودی واسه خودتون نوشابه باز نکنین لطفا!!! چیزی وجود نداره که من بخوام بهش حسودی کنم. به اون تیپ و قیافه دلقکی که واسه خودش ساخته بود باید حسودیم بشه؟!یا اون قر و قمیش مسخره ای که واست میومد؟!!
تکیه اشو داد به میز آشپزخونه و یه پاشو انداخت جلو اون یکی پا و با لحن مهربونی گفت:
_ دیدی گفتم آرامش قبل از طوفانه!!! چشمات داد می زد می خوای دارم بزنی!!! عروسک بازی کدومه؟ من که 5 دقیقه یه بار یا داشتم بهت پیام می دادم یا درحال زنگ زدن بودم. دیگه کی وقت عروسک بازی داشتم آخه خانوم خانوما!!! شما یه شام هم نذاشتی من بخورم.
خودمم می دونستم ولی انگار که می خواستم خودش بگه!! یه دفعه از دهنم پرید:
_حالا چی کار داشت؟
با اون نگاه پر از شیطنتش جواب داد:
_یعنی اگه اینو نمی پرسیدی تا ظهر دق می کردی ها!!!
یه جورایی از اینکه دستمو خونده بود حرصم گرفت. اخمامو دوباره به هم کشیدمو رومو کردم سمت در و خواستم از در برم بیرون که تکیه اشو از میز برداشت و اومد مقابلم ایستاد زل زد به چشمامو با یه لبخند محو گفت:
_ حیف این چشما نیست که واسه خاطر هیچی اینجوریش کنی؟ اونم به قول خودت به خاطر یه دلقک مسخره!!! واسه هرکاری هم که اومده بود بی نتیجه بود واسش.
بعدم سوئیچشو از رو میز برداشت و درحالیکه تو دستش تکونش می داد گفت: بجنب تو ماشین منتظرم.
اون روز توبیمارستان طبق معمول هرروز به خانم اکبری هم سر زدم. حالا دیگه هرروز منتظرم بود که برم . گاهی ساعتها می نشست و نگام می کرد. هذیون گفتن هاش خیلی کمتر شده بود. تو جلسات دوره ای که با حضور دکتر حکمت و توسل و کیانوش برگزار می شد، همشون از پیشرفتش راضی بودن و معتقد بودن که اگر به همین منوال پیش بره به همین زودی ها به حرف میاد. یه بار پیشنهاد دادم که براش از هیپنوتیزم استفاده بشه ولی دکتر حکمت می گفت که قبلا انجام دادن و خودش به شدت درمقابل هیپنوتیزم مقاومت می کنه. برای همین این گزینه هم کنار گذاشته شده بود. دیگه مثل سابق به شستن دست و صورت من هم گیر نمی داد. حالا دیگه می دونست که من مجردم و از نظر اون به همین دلیل هم کثیف نبودم.
اون روز هم به محض ورودم به اتاق اومد روبروم نشست و شروع کرد به حرف زدن. عجیب بود!!!
_ سلام. خوبی خانومی؟
_ سلام شوهر که نکردی؟
_نه خیالت راحت.
چند دقیقه ای سکوت کرد. می ترسیدم دوباره از اون روزهای بی نتیجه ای باشه که فقط سکوت می کنه، اما یه دفعه در کمال ناباوری پرسید:
اسمت چیه؟
سعی کردم هیجانمو نفهمه، با یه لبخند جواب دادم:
_ترانه
مردد بودم که بپرسم یا نه اما بالاخره گفتم:
_اسم تو چیه؟
_پروانه..... باید بگی پروانه.....یه وقت نگی پری ها!!! پری کثیفه!!
_ باشه پروانه جون!! چه اسم قشنگی داری عزیزم!!
برای اولین بار تو اون مدت یه خنده معمولی کرد و گفت:
_ تو هم اسمت قشنگه...نذاری مخففشو بگن ها ......
دوباره یه مدت سکوت کرد و بعد انگار داره با خودش حرف می زنه شروع کرد بالهجه مخلوط کردی و فارسی به حرف زدن.....
بابام بدبخته.....با ما هفتا.....هــــــی !!! دایه(درگویش کردی به مادر گفته می شه) هی زایید تا پسر بیاره....آخرشم پسر زائید ولی چه فایه سره خور بود.....سرخودشو خورد. خودش رفت زیر یه خروار خاک...شیش تا بچه گذاشت رو دست من. پونزده سالم بود. تو دهات ما دخترا پونزده سالگی شور می کردن. ولی من چه می کردم ماندم تا اینا بزرگ بشن، شد سی سالم،یکی یکی فرستادمشان خانه بخت....من ماندم و بابام و برادرم....تا بالاخره اونا آمدن......آمدن......اونا آمدن... سکوت......سکوت.....سکوت..... و بعد شروع کرد با دستاش مویه کردن. به &!واژه‌!& اش می کوبید و مویه می کرد.....وبازم صدای هق هقش بود که بلند شد و باز هم آرامبخشی که بهش تزریق شد و به خواب رفت.
نیم ساعتی دیگه تو اتاق موندم. خوشحال بودم که بالاخره زبون باز کرده و تا حدودی حرف زده....هرچند همه این اطلاعات از قبل در پرونده اش ثبت شده بود و ازشون مطلع بودیم ولی شنیدن اونها از زبان خودش مفهوم دیگه ای داشت و اون تمایل برای شکستن یک سکوت پنج ساله بود. دلم می خواست ماوقع رو هرچه زودتر برای بقیه تعریف کنم. حس و حالم درست حس و حال دختر بچه هایی بود که تو مدرسه کارت صد آفرین گرفتن. ناخودآگاه لبخند پت و پهنی رو &!واژه‌!& نشسته بود. می دونستم که همین حد از پیشرفت برای کسی که سالها در سکوت و انزوا با هذیون و توهم دمخور بوده چیز کمی نیست. اونقدر ذوق داشتم که به کل دلخوریم و اتفاقات از روز گذشته تا به حال رو فراموش کردم. با عجله به اتاق دکتر حکمت و توسل رفتم که هیچ کدوم تو اتاق نبودن. برای همین بدو بدو به سمت آسانسور رفتم. که متاسفانه خراب بود و مجبور شدم سه طبقه رو با پا طی کنم. وقتی رسیدم دم در نفس نفس می زدم.. همزمان با رسیدن من در اتاقش باز شد و چند نفر از اتاق خارج شدن که ظاهرا از همکاراش بودن. همونطور که اونا مشغول صحبت دم در بودن، منم آروم از کنار در رد شدم و رفتم تو اتاق. دستمو رو &!واژه‌!& گذاشتم، چشمامو بستم و با همون لبخند گشاد دندون نما چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد.
_ چیه دخترم، دیکته 20 شدی بابایی؟
با تعجب برگشتم، کیانوش دم در ایستاده بود، یه دستش هنوز به دستگیره در بسته اتاق بود و یه دستش به &!حرف!&ش و با خنده منو نگاه می کرد.
_وای کیانوش باورت نمیشه پروانه حرف زد!!!!
_پروانه دیگه کیه؟
_همون خانم اکبری دیگه!!
_ اِ!! واقعا!!!. صبر کن بشینم قشنگ واسم تعریف کن.

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#23
با تعجب تکیه اشو از در برداشت و رفت سرجاش نشست. یه دستشو رو میز خوابوند و دست دیگه شو گذاشت زیر چونش. &!ضرر!&قیم زل زد تو چشام و با خنده گفت:
_ خوب تعریف کن ببینم امروز چی کار کردی که اینجوری لپ گلی شدی!!
تند و تند براش همه حرفهای پروانه یا همون خانم اکبری رو تعریف کردم. تمام مدت عین این بابا هایی که بچه شون از مدرسه واسشون تعریف می کنه خوب گوش داد و بعد بلند شد ، میزشو دور زد و اومد نشست یه پاشو رو اون یکی انداخت و دستشو به پشتی مبل تکیه داد:
_ منتظر بودم این اتفاق بیفته..با این همه مطالعه و تلاشی که تو این مدت کردی، غیر از اینم نمی شد انتظار داشت.
بعدم کلی راجع به اینکه باید از این به بعد چی کار کنم و چطور باهاش برخورد کنم توضیح داد. منم داشتم گوش می دادم که یه دفعه پاشد یه برگه و خودکار آورد و داد دستم:
_ خانم خانما! وقتی دارم توضیح می دم لطف کن نت بردار که سی دفعه یه چیزو مجبور نباشم توضیح بدم.
راست می گفت چند وقت قبل راجع به یه روش درمان وسواس داشت توضیح می داد که چون برام خیلی جالب بود فقط گوش دادم که همه حواسم جمع باشه...اما تا شب خیلی از اصطلاح ها رو فراموش کردم و مجبور شدم چند بار ازش سوال کنم.
بعدم یه ابروشو بالا داد و با بد&!واژه‌!& گفت:
_ مگه اینکه سوال پرسیدن وسیله باشه واسه دید زدن و... که دراون صورت ....
اخمامو تو هم کشیدم و با لج برگه رو از دستش کشیدم:
_ بده من ببینم.... وسیله باشه...... نیست شما خیلی هم دیدنی هستی، شما خو دتم توهم خودبزرگ بینی داری هاااا!!!
وقتی حرف می زدم با یه ابرو بالا انداخته و یه لبخند بدجنس سرشو تکون می داد :
_اوهوووووم! بله! بله !
_ این بله بله ها دیگه یعنی چی؟!!!... منو مسخره میکنی؟!!اصلا از این به بعد سوال داشتم از دکتر توسل می پرسم....خود شیفته!!
اینو که گفتم یهو عین میر غضب نگام کرد،با عصبانیت بلند شد ایستاد...سوئیچشو از رو میز برداشت و درحالیکه به سمت در می رفت یه لبخند عصبی زد و با حرص گفت:
_ شما خواستی اون روی منو ببینی حتما این کار و بکن!!! الانم راه بیفت ساعت دو نیمه.
منم با حرص ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم :
_ نیست که قبلا ندیدم؟!!... بعدشم به شما چه رب.....
هنوز حرفم تموم نشده بود که با یه قدم بلند اومد مقابلم، چونه امو محکم تودستش گرفت کشید سمت خودش زل زد تو چشمام و غرید:
_ نه قبلا ندیدی!!... جرات داری جمله اتو تموم کن تا ببینی..
نمی دونستم اگه واقعا جمله امو تموم کنم چه اتفاقی ممکنه بیفته... تو این مدت فهمیده بودم که تو مسائلی که روشون حساس می شه دیوونه تر از اونه که فرق محیط کارو خونه رو بفهمه.. با نفرت دستشو کنار زدم و به سمت در دویدم ...همونجور که بیرون می رفتم صداشم پشت سرم می شنیدم:
_می ایستی کنار ماشین تا بیام!!!
بازم عصبانی بودم...همه ذوقم کور شده بود...مدام با خودم تکرار می کردم ازت متنفرم...ازت متنفرم....ازت متنفر.....ن....نیستم. آره این روزا آخر همه ابراز تنفرام یه نیستم هم اضافه شده بود. متنفر بودم از این غرور لعنتی...از این زندگی پر از راز و رمز...از این همه کلمات دستوری و زور گوییهاش و متنفر ...نبودم از این خنده هایی که دلمو می برد با خودش به یه دنیای رنگین کمونی... متنفر...نبودم از این چشمایی که توان مقاوت در برابر نگاهشو نداشتم ...
تو همین فکرا بودم که صداشو از پشت سرم شنیدم که داشت با چند نفر خداحافظی می کردو بعد صدای دزدگیر ماشین...تا درو زد سریع سوار شدم و درو چنان به هم کوبیدم که خودم از صداش یه لحظه تکون خوردم. اونم سوار شد، ماشینو روشن کرد و بی تفاوت گفت:
_ چرا سر در خالی می کنی؟ من که اینجا &!واژه‌!& دستتم!!!
بحث کردن با این آدم فایده نداشت، بجز اینکه فقط خودمو عصبی تر می کرد. رومو کردم سمت شیشه و به عادت همیشگی با دندون افتادم به جون &!واژه‌!& ...
تا خونه هیچ کدوم حرفی نزدیم فقط یه بار دستشو دراز کرد و چونمو کشید پایین و با این کار لب پایینم و که به دنون گرفته بودم بیرون کشید.
بالاخره روز نامزدی سمانه رسید. مامان و بابا از صبح واسه کمک رفته بودن خونه دایی و قرار بود عصر هم از همون جا برن سالن. طاها هم که اون شب راننده عروس و داماد بود و اونم از کله سحر بیرون زده بود. منم همه فکر و خیالم اونجا پر می زد. سمانه درست مثل خواهر نداشته ام بود و اونقدر برام عزیز بود که دلم می خواست تو لحظه لحظه این روز که می دونستم چقدر براش مهمه کنارش باشم. اما به اصرار مامان مجبور شدم منتظر کیانوش بمونم که تنها نباشه. بخصوص که مسیرها رو هم خیلی نمی شناخت. ظهر با مینا رفته بودم آرایشگاه و یه دستی به سرو صورتم کشیده بودم . موهامو آرایشگر با نظر خودش فقط سشوار کشیده و با یه گل کوچیک کنار سرم تزئیین کرده بود. الحق هم خیلی بهم میومد. بعد هم که مهران برادر مینا اومد دنبالمون و منو رسوندن خونه و خودشون رفتن سالن.
بالاخره ساعت 8 و نیم سرو کله کیانوش پیدا شد. تو اتاق حاضر و آماده نشسته بودم و سعی داشتم یه جورایی حواس خودمو از نبودنم تو جشن اونم تا این ساعت!!! پرت کنم. ولی دلم همش اونجا بود. همینطور که داشتم با حرص صفحات رمانو بالا و پایین می کردم زیر لب هم مدام غر غری به جون کیانوش می کردم که باعث شده کلی از مراسمو از دست بدم:

_ وای کیانوش خدا بگم چی کارت کنه! حالا می مردی یه امشبو نری مطب!! ببین ساعت نزدیکه نه شبه اونوقت من هنوز یه لنگه پا منتظر توام......

با صدای مردونه ای که درست از پشت سرم شنیدم یه دفعه از حال و هوام بیرون اومد و با ترس برگشتم سمت صدا:

_ سلام خانوم !! من شرمنده ام. می دونم منتظر شدی....ولی نوبت ها رو از یه ماه پیش داده بود....نمی شد کنسلش کرد!!

آب دهنمو قورت دادم و با اخم گفتم

_سلام، ترسیدم.....این چه مدل اومدنه؟!!...اصلا دیگه تا ما برسیم مهمونی تموم شده... بی خیالش شیم بهتره.

رومو با قهر ازش برگردوندم و خواستم دوباره بشینم پشت میز که نزدیک تر اومد، از پشت سرشو نزدیک گوشم آورد و همزمان یه بسته که از بدو ورود دستش بود گرفت جلوم:

_ تا شما لباستو عوض کنی منم یه دوش سریع می گیرم و حاضر می شم.

_ من یه ساعته لباسمو عوض کردم.....

برم گردوند سمت خودش، یه نگاه به سرتاپام کرد و درحالیکه به بسته دستش اشاره می کرد با لبخند گفت:

_ می دونم. ولی اگه قابل می دونی، اینم امتحان کن... دیروز که شما همرام نیومدی، مجبور شدم دست به دامن طاها بشم، اینم پشت یه ویترین دیدم و ازش خوشم اومد... سایزتو دقیق نمی دونستم،.. حدسی با کمک فروشنده گرفتم..... کفشم که طاها شماره اشو می دونست...حالا میشه امتحانش کنی؟!!

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#24
بدون اینکه منتظر جوابم بشه بسته رو داد دستم و از اتاق بیرون رفت:

_ من تا 20 دقیقه دیگه حاضرم. تو ام سریع عوض کن..

یه حس خوبی بود....یه حسی بین تعجب و خوشحالی از یه توجه دوست داشتنی....اینکه می دونستم به فکرم بوده... ولی چطور طاها چیزی نگفت؟!! اونم به وقتش بد جنس و آب زیرکاه می شد!!! افکارمو پس زدمو سریع بسته رو باز کردم.....وای خدا!!!!! باورم نمی شد... یه پیرهن مدل ماهی &!حرف!&!!!....از رو یه پارچه گیپور نباتی مروارید دوزی شده کار شده بود و از زیر یه ساتن یاسی....با یه دنباله حدودا بیست سی سانتی از پشت... و یه کت کوچیک گیپور نباتی از جنس پارچه روی لباس. پارچه از قسمت بالا تنه و پایین پارچه یه حاشیه دالبر زیبا رو &!واژه‌!& و دنباله داشت.... باورم نمی شد که اینقدر خوش سلیقه باشه.... اصلا با لباسی که تنم بود قابل مقایسه نبود..... و یه جفت کفش حدودا پاشنه 6 سانتی همرنگش که از بالا تماما روش کار شده بود....شک داشتم که بپوشم یا نه....ولی بالاخره طاقت نیاوردم و سریع مشغول شدم. خداروشکر هردو تا لباس تا رو &!حرف!& زیپ می خورد و می تونستم بدون خراب شدن موهام و آرایشم راحت لباسو عوض کنم. لباس خودم از کنار زیپ می خورد واسه همین خیلی راحت بازش کردم. اما این لباس جدید زیپش از پشت بود به سختی تا رو کتفم بالا کشیدمش اما هرکاری می کردم زیپ بالاتر نمیومد. نمی دونم چقدر مشغول بالا و پایین پریدن جلو آینه و ور رفتن با زیپ لباس بودم که بالاخره کیانوش حاضر و آماده تو چهارچوب در ایستاد:

_ چیه چرا انقدر بالا و پایین می پری؟!!

همینطور کلافه مشغول کلنجار رفتن بودم :

_ زیپش.... بست....ـه ....ن.......م

که دستاش از پشت رو دستم نشست.

_ ولش کن، من می بندمش.

بازم همون نسیم گذرا....دستم از زیر دستش لیز خورد و افتاد پایین....از تو آینه بهش نگاه کردم. آروم با یه دست دو سمت لباسو به هم نزدیک کرد و با دست دیگه زیپو بست. آروم تشکر کردم و خواستم برگردم که ....بازوهامو گرفت و همونجوری نگهم داشت....

_صبر کن هنوز تموم نشده...

بازم از تو آینه چشم دوختم بهش...از تو جیبش یه جعبه مخمل زرشکی کوچیک درآورد.... درشو باز کرد...درست دستشو نمی دیدم....جعبه رو رو میز گذاشت و .....آروم یه چیز سرد سر خورد روی گردنم.....یه زنجیر کوتاه طلا سفید با یه آویز به شکل یه شاخه ظریف و کوتاه...اطرافش چند تا برلیان ریز مثل شکوفه کار شده بود و انتهاش یه مروارید اشک مانند.....که انگار با لباسم ست شده بود...... از پشت گردنم مشغول بستن شد....فاصله اش خیلی باهام کم بود....نفساش داغ و ملتهب به گردنم می خورد.... بوی ادکلنش &!ضرر!&م می کرد....چشماشو نمی تونستم ببینم....ولی دستای اونم انگار موقع بستن می لرزید....نمی دونم شایدم من اینجوری حس کردم.....چند بار قفل از دستاش رها شد...سرش پایین بود یه لبخند عصبی رو لبش نشست....

_ نمی دونم چرا اینجوری می شه.... هی ....لیز می خوره....

هیچی نگفتم... &!واژه‌!& انگار به هم قفل شده بود.....

_ بالاخره ...تموم.. شد....

بالاخره سرشو بلند کرد ....نگاهم گره خورد به نگاهش.... از تو آینه......برای چند ثانیه همه چی متوقف شد....

_ خیلی بهت میاد....

بازم هیچی نگفتم....خیره شد بهم با یه لبخند محو.....کم کم لبخندش رفت و چشماش پر از شراره شد....پر از التهاب .....دست راستم بالا اومد و نشست روی آویز رو &!واژه‌!& ام.....دستاش حلقه شد از پشت دور &!حرف!&م ..... از جلو قفل شد توهم.... دست چپم بی اختیار نشست رو دستای اون......کشیده شدم تو &!حرف!&ش..... ....بدنم لرزید......حس کرد......دوباره یه لبخند آروم آروم مهمون &!واژه‌!& شد .... ضربان قلبشو می شنیدم.... نامنظم و محکم....سرش پایین اومد....نفساش تند بود و بریده بریده..... همه تنم داغ شده بود برعکس دستام.....یخ زده بودن....عجیب بود!!!! توی این آتشفشان حضور.... توی این گدازه های نگاه.... دست و پا می زدم و دستام یخ زده بود.....چشماش بسته شد....چشمای منم...سرش خم شد رو گردنم....نزدیک و نزدیک تر....یه حس مبهم اومد سراغم......تردید.....تصویر یه دختر غریبه تو &!حرف!&ش.....والنتینا که اسمش مدام رو صفحه گوشی چشمک می زد......هنوز غریبه بود برام.....خیلی........توی اون رخوت لذت بخش که دلم می خواست تا ابد تموم نشه....&!واژه‌!& به سختی از هم باز شد....

_کیانوش.....دی....دیر میشه....

تو یه لحظه خودشو ازم جدا کرد.....سرشو پایین انداخت و با عجله از اتاق بیرون رفت..... چند لحظه همونجا رو صندلی نشستم....توان ایستادن نداشتم.....صدای گوشیم بلند شد...پیام داشتم....

_ یه دسته گل رو میز توی اتاقمه....با خودت بیارش...

به ساعت نگاه کردم...از نه گذشته بود....سریع گل رو برداشتم و از در بیرون رفتم....تا وقتی رسیدیم هردو سکوت کردیم....می دیدم که کلافه اس....گاهی با دست شقیقه هاشو فشار می داد....اما هیچی نمی گفت...حتی ضبطم روشن نکرد. موقعی که رسیدیم خواستم پیاده شم که دستمو گرفت...برگشتم سمتش....پیشونیش درهم بود و نگاهش پر از شرمندگی ...

_ متاسفم......ن.........نمی...

می دونستم...حال منم بهتر از اون نبود. بهش لبخند زدم:

_ می دونم.....پیاده شو جشن تموم شد....

آروم تر شد....اونم لبخند زد:

_ صبر کن بیام کمکت...با اون کفشا نپری پایین....

_ خودت خریدیش....

_ اوهووووم! تا خیالم راحت باشه نمی تونی باهاش تا آخر مجلس اون وسط برقصی...

_ چی فکر کردی؟!! مجبور باشم کلا کفشامو در میارم اون وسط. از رقص اونم تو نامزدی سمانه که نمی شه گذشت....

هردو خندیدیم....

از در که وارد شدیم همه مشغول سلام و احوالپرسی با کیانوش شدن. خلاصه طبق معمول بازار احوالپرسی و تعارفات زنونه داغ بود که یه صدای آشنا از پشت سرم شنیدم و با جیغ برگشتم سمت صدا:

_ به به ترانه خانوم! به سلامتی الانم تشریف نمی آوردین!!

_وایییییییییییی، شهاب تو کی اومدی؟

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#25
شهاب پسر دایی کسری بود. سه سالی از من بزرگتر بود و تو دوره لیسانس هم دانشکده ای و البته هم رشته ای بودیم. اون موقع ها جز بچه خرخون های کلاسشون بود. بعد از گرفتن فوق لیسانس کنترل(یکی از گرایشات مهندسی برق در دوره ارشد) از همون دانشگاه در امتحان بورسیه خارج از کشور قبول شد و الان دوسالی می شد که مشغول گذراندن دوره دکتری در یکی از دانشگاههای معتبر کانادا بود. با وجود اینکه دایی کسری و خانواده اش سالها بود در تهران اقامت داشتن اما برخلاف دایی کامران، ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم و سالی چند بار هم دیگه رو می دیدیم. گذروندن دوره دانشجویی من هم در تهران و رفت و آمد بیشتری که به دنبال داشت، و البته کمک های درسی که از شهاب می گرفتم، باعث نزدیکی بیشتر ما به هم شده بود. بخصوص اینکه اون تک فرزند بود و یه جورایی من براش مثل یه خواهر یا یه دوست صمیمی بودم، یا شاید این حس خواهرانه فقط از طرف من بود و من اون موقع نمی دونستم. ...از وقتی رفته بود به طور مرتب از طریق اسکایپ و ایمیل با هم در تماس بودیم و عجیب اینکه درست یک هفته قبل باهاش صحبت کرده بودم و هیچی نگفته بود و حالا...واقعا از دیدنش ذوق زده بودم.
_ شهاب خیلی پلیدی!!! مگه یه هفته پیش با من حرف نزدی پس چرا هیچی نگفتی تو؟!!!
_ دیگه دیگه!! اگه می گفتم که الان این قیافه آویزونتو نمی دیدم که!!! اینجوری ذوقش بیشتره...
همین موقع کیانوش هم که تازه از سلام و علیک و تعارفات مرسوم فارغ شده بود، به سمت ما اومد. جالب بود به محض دیدن شهاب اونو شناخت..برعکس شهاب.خوب البته حق هم داشت چون کیانوش واقعا تغییر کرده بود... تو ذهنم شروع به حلاجی و مقایسه این دو تا با هم کردم. یه جورایی عادتم بود که وقتی دونفرو کنار هم می دیدم فوری ذهنم شروع به تجزیه و تحلیل و مقایسه می کرد. چشم و ابروشون خیلی به هم شبیه بود!! قد شهاب شاید پنج شش سانتی از کیانوش بلند تر بود و البته اندام لاغر تری هم داشت. ولی کیانوش عضلات برجسته و جذاب تر یا یه جورایی ورزشکاری داشت. کیانوش چهار شونه بود و شهاب بر عکس اون شونه های افتاده ای داشت. نزدیک که رسید اول یه نگاه چپ چپ به من که هنوز دستم تو دست شهاب بود انداخت و بعد خیلی صمیمی خودشو به شهاب معرفی کرد و هردو شروع به احوالپرسی کردن....
_ تا شما هندونه می ذارین زیر &!واژه‌!& هم من یه سر می رم پیش سمانه...از اون دور داره واسم خط و نشون می کشه.
کیانوش یه نیم نگاه به من انداخت و گفت:
_ منم میام.
قبل از اینکه بریم شهاب با خنده آروم رو شونه ام زد و گفت:
_ ترانه!!! زود اومدی ها!!! نری بشینی پیش این خاله خان باجی ها!!! کلی تعریف دارم!!
_ بلی بلی!! فکر نکن یادم رفت پیچوندیم!!! الان بر می گردم گوشتو می پیچونم!!!
_ پهلوون شدی!!!
_بودم...
وسط حرفام بالاخره کیانوش مچمو کشید با یه لبخند زورکی به شهاب، راه افتاد سمت محلی که سمانه و شاهین نشسته بودن.
_ آخ!! کیانوش مچمو شکستی!!
_ مثل اینکه خیلی صمیمی هستین؟
_با کی؟
_ با شهاب!
دیگه به جایگاه عروس و دوماد رسیدیم و نشد حرف دیگه ای بزنم اونم مچمو ول کرد.... به هردوشون تبریک گفتیم. موقعی که سمانه رو &!واژه‌!& کردم تا بهش تبریک بگم تو گوشم گفت:
_ ترانه خانوم!!! نگی نفهمیدم تا حالا دنبال عشق و حال بودی ها!!! بعد به موقع اش به حسابت می رسم.
_ اِاِاِ !!!! سمانه عشق و حال چیه، به خدا تا حالا.....
هنوز حرفم تموم نشده بازوم کشیده شد و مینا با جیغ جیغ همیشگی بردم یه سمت دیگه و شروع کرد به غر زدن:
_ ترانه خیلی پستی!! منو دور می زنی؟!!!..... این لباس چیه تنت؟ با من اومدی بازار اینو خریدی تو؟!!
_ نه به خدا.اینو دیروز.....
خداروشکر قبل از اینکه مجبور بشم ادامه توضیحمو بدم، آهنگ عوض شد و یکی از این آهنگ جینگولیا که مینا عاشقش بود خونده شد:
_ ولش کن بعدا حالتو می گیرم...بدو مانتو رو درار بیا وسط....
خودشم با رقص از من جداشد و رفت سمت پیست رقص.
دورو برمم رو نگاه کردم، کیانوش با مهران و چند تا دیگه از بچه ها یه جا ایستاده بود و مشغول حرف زدن بود.
_دیگه چه خبر مهندس قبل از این!!
برگشتم...شهاب بود:
_ شماچه خبر دکتر بعد از این؟
_ ترانه یعنی به اندازه دو سال حرف دارم ها!!
_ لابد همشم الان می خوای بزنی؟!!....خوبه حالا مرتب در تماس بودیم.
_ حضوری یه چیز دیگه اس....بریم یه جای خلوت؟
_ یعنی نرقصیم؟
_ با این آهنگ چجوری می خوای برقصی آخه؟!! بریم یه آهنگ آروم تر خوندن میایم.
راست می گفت آهنگش خیلی تند بود و بقیه هم فقط خودشونو تکون می دادن.
_ لا اقل بذار برم مانتومو درآرم...
همینطور که حرف می زدم شالمو از رو سرم کشید و گفت:
_یه مانتو دیگه... درآر بده من بگیرم.
اخم همراه با خنده ای بهش کردم و مانتو رو همونجا دراوردم دادم دستش:
_ از دست تو!!!!...پس دست خودتو می &!حرف!&ه.
موقع رفتن یه لحظه چشمم به کیانوش خورد که با یه اخم غلیظ به من و مانتو دست شهاب نگاه می کرد... اما نمی تونستم به شهاب هم نه بگم...برام خیلی عزیز بود.
رفتیم تو بالکن ایستادیم. هنوزم سرو صدا میومد اما کمتر بود و رفت و آمد زیادی نبود.
یه نیم ساعتی از خودشو تنهایی هاش و از سختی درسهاش گفت و از من راجع به درسم و اینکه قصد دارم ادامه بدم یا نه پرسید.
_ شهاب درست تموم بشه بر می گردی؟
_ نمی دونم بستگی داره!!!!
_ به چی کلک! نکنه یه خانوم خوشگل کانادایی تور کردی؟!!!
خندید و گفت:
_ دیوونه!!! نه اتفاقا عاشق یه چشم و ابرو مشکی شدم.
_ جدی می گم شهاب تو که اونجا تنهایی، چرا ازدواج نمی کنی؟ همچین سنت هم که کم نیست.
_ خوب منم جدی گفتم دیگه....یه فکرایی دارم.
با ذوق گفتم:
_ ای ول...گفتم مشکوک می زنی ها!!....زود بگو ....زود ....زود.....کیه؟ ....چه شکلیه؟...خارجیه...؟...ایرانیه. ...
نمی دونم چرا دلخور برگشت و با یه قیافه درهم نگاه کرد و گفت:
_ اوووووه!! چه خبره!! ترانه یعنی واقعا تو ذوق کردی که من می خوام زن بگیرم؟

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#26
با تعجب گفتم:
_ یعنی باید ناراحت می شدم؟
با دلخوری روشو برگردوند سمت حیاط و گفت:
_ نمی دونم والا..... اصلا حالا ولش کن
_ عجب آدمی هستی خوب تعریف کن دیگه!
_ بذار برای بعد....سر فرصت..... اِ ترانه آهنگ مورد علاقه ات...بریم قر تو خالی کن....
دیگه نذاشت حرف بزنم.... مثل قبلم ذوق و شوق نداشت... برگشتیم تو . خودش هم مانتو و شالم رو برد انداخت رو یکی از صندلی ها و اومد مشغول رقصیدن شد. بعد از یه دور رقصیدن که من الکی قر می دادم و اونم الکی در جا خودشو تکون می داد و بشکن می زد، رفتیم سر یکی از میزها که کیانوش و مهران و مینا هم نشسته بودن، و به اونها ملحق شدیم. تا موقع شام کیانوش فقط یه بار نیم نگاهی به من انداخت، که همون یه نگاه کافی بود تا شراره های خشم و عصبانیت رو به راحتی بشه از نگاهش خوند.
بعد از شام چند دور با مینا با آهنگ های شاد رقصیدیم. تا اینکه بالاخره خسته و کوفته سر میز برگشتیم تا مثلا یه کم خستگی در کنیم. هنوز چند دقیقه نشده بود که ارکستر شروع به نواختن یه آهنگ ملایم کرد.
مینا در حالکیه کش و قوسی به بدنش می داد لبشو جمع کرد و با ناله گفت:
_ وای ترانه من دیگه جون ندارم پاشم.
مهران با خنده بهش گفت: این آهنگ دونفره است خره!!! جونم داشتی کسی ازت دعوت نکرده که پاشی...
همه باهم زدیم زیر خنده و اونم با قهر روشو از ما برگردوند. یه دفعه شهاب بلند شد، مقابلم ایستاد و دستشو سمتم دراز کرد:
_ خانوم خانوما! افتخار می دی؟....فقط یه دور...
یه لحظه به کیانوش نگاه کردم، دستاشو مشت کرده بود و همه عضلات صورتش سفت شده بود....با یه اخم عمیق نگام می کرد... ، از سر شب صدتا آهنگ خوندن....چرا اون ازم نمی خواست؟!!حسابی لجم گرفته بود، پشت چشمی براش نازک کردمو با یه لبخند دستمو تو دست شهاب گذاشتم و با هم رفتیم وسط، یه دستشو تو دستم گذاشت و دست دیگه اشو با حفظ حریم رو &!حرف!&م. اخلاقشو می دونستم. خیلی مقید بود، از اون بچه مثبتهایی که هیچ وقت دست از پا خطا نکرده بود. به قول خودش روابطش با دوستای دخترش فقط در حد یه دوستی ساده بود. در مورد منم در تمام مدتی که به خونشون رفت و آمد می کردم، هیچ وقت نشده بود کوچکترین نگاه یا رفتار نامعقولی داشته باشه.
_ ترانه! یه چیزی بپرسم راستشو می گی؟
_مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟
_ بین تو وکیانوش خبریه؟
با خنده گفتم: معلومه که نه، چرا اینطور فکر کردی؟
_ نمی دونم. به نظرم وقتی از بیرون اومدیم خیلی دلخور بود. الانم وقتی دستتو گرفتم، حس کردم خیلی عصبی شد. یه جورایی انگار می خواست کله منو بکنه. مردا معمولا بی خودی رو کسی غیرتی نمی شن.
_ نه بابا حتما خسته شده. تازه نه از مطب اومد خونه. فکرکنم الان دیگه هلاکه.
یه جای آهنگ با ریتم شهاب دستش و بلند کرد منم از زیر دستش چرخیدم که یه دفعه چشمم افتاد به کیانوش که اونم با مینا اون وسط درحال رقص بود و نگاهش به من!!
حرصم گرفت. برگشتم سمت شهاب و با یه لبخند آمیخته به حرص گفتم:
_ آقاشهاب! اون آقا خوش غیرته که فرمودین، اون وسط خودش داره &!واژه‌!& میناشلنگ &!حرف!&ه میندازه.
_آره دیدمش. اتفاقا بیشتر واسه همین پرسیدم، چون تمام مدت نگاهش سمت ماست و چشماش بین صورت تو و دست من دودو می زنه.
با تموم شدن آهنگ رفتیم نشستیم. کیانوش هم این بار اومد رو صندلی کناری من نشست. چند دقیقه بعد یه آهنگ ملایم دیگه گذاشتن که اونقدر آروم بود فکر می کردم برای خداحافظی گذاشتن، اما با خاموش شدن برقا و وسط رفتن عروس و دوماد فهمیدم که به درخواست سمانه خانمه و واسه دلبری ایشون گذاشته شده.
شهاب دوباره یه نگاه التماس آمیز بهم کرد:
_ یعنی دیگه راه نداره؟
اینبار در کسری از ثانیه چنان دستم از زیر میز فشار داده شد که بی اختیار یه نه محکم بهش گفتم. همزمان دایی هم صداش کرد و مجبور شد از سر میز بلند شه و بره اون سمت سالن. مینا هم که انگار هیچ جوره خستگی بردار نبود با برادرش مشغول شد. بازم فقط من موندم و کیانوش....یه دفعه از سر میز بلند شد و رفت سمت پیست رقص و منو هم دنبال خودش کشید . قبل از اینکه به خودم بیام یه دستش محکم دور &!حرف!&م حلقه شده بود و یه دستش تو دستم قفل شده بود.
_ چته دیوونه؟ این چه کاریه؟
_ شما که با کل مردای این سالن رقصیدی، به من که رسید شدم دیوونه؟
_ اولا من فقط با شهاب رقصیدم، ثانیا اون مثل آدم خواست نه عین وحشی ها!
_ مگه بهت نگفتم نمی خوام هیچ مردی رو دور برت ببینم؟
_ مگه هرچی شما بگی قراره همون بشه؟... دست منو ول کن می خوام برم بشینم..
فشار دستشو دور &!حرف!&م بیشتر کرد.
_کیانوش دیگه داری کلافه ام می کنی. خودت هیچی زندگیت معلوم نیست، یه روز شیلان ، یه روز والنت...
_ انقدر اسم هر خری رو پیش من نیار. تو هیچی از منو زندگیم نمی دونی...
صدای خواننده بلند شد:
اون دو تا &!ضرر!& چشات
منو خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم می کنه

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#27
کم کم نگاهش همراه با آهنگ یه رنگ دیگه گرفت....یه چیزی مثل خواهش...مثل انتظار...
_ قول می دم بریم تهران همه چی رو بهت بگم... فقط یه هفته صبر کن.
_ولی من....
_ترانه..... خواهش می کنم....
داره مي ميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم
،من با اون رنگ چشات
جمله آخرش انقدر با بغض بود و غمگین که ناخوآگاه دهنمو بستم و ساکت شدم.... چی می گفتم وقتی خودم همه وجودم نیاز بود....نیاز به بودن در کنارش....نیاز به بلعیدن عطر تنش....به خودم که دیگه نمی تونستم دروغ بگم بدجوری گرفتار شده بودم....
مثل يک روياي خوش
پا گرفتي تو شبام
از يه دنياي ديگه
قصه ها گفتي برام
بازم چشماشو دوخت به چشمام.....بازم همه تنم داغ شد و دستام سرد........بازم زمان ومکان گم شد تو بارش بی امان نگاهش...
هنوز از هرم تنت
داره مي سوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاک خشک بدنم
طاقت نیاوردم....دستم از دستش بیرون اومد وحلقه شد دور گردنش...دستای اون دور &!حرف!&م....بیشتر فرو رفتم تو &!حرف!&ش...سرشو تو گردنم فرو کرد....چند لحظه چیزی نگفت.... بعدنفسشو با صدا بیرون داد و آروم دوباره برم گردوند عقب و یه فشار آروم به &!حرف!&م داد. .... تو گوشم زمزمه کرد...
_امشب محشر شدی....
دستاي عاشق تو
منو از نو تازه ساخت
دل ناباور من
جز تو عشقي نشناخت
دستمو که تو دست خودش بود به لبش نزدیک کرد......حالا دیگه دستمم گرم شده بود....جای &!حرف!&ه اش روی دستم داغ داغ بود....گرم تر از همه بدنم...و من گرم شدم .....گرم.....واونقدر گرم که تا به خودم اومدم سوخته بودم و فقط خاکسترم به جا مونده بود...
داره مي ميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم ،
من با اون رنگ چشات


تو گوشم آروم زمزمه کرد:


با این چشم ها داری باهام چی کار می کنی؟...


تودلم خندیدم...با خودم گفتم: تو با این چشما با من چی کار کردی؟ خیلی وقت بود که دلم مرده بود....برای همون مخمل نگاهش ، برای اون نگاه های عاشقونه پر التهابش ....برای لمس دستای مهربونش.......خیلی وقت بود که نبود.......انگارتازه داشتم از یه رویای شیرین بیرون میومدم......دوباره همه چی سیاه بود...به دستام نگاه کردم.....تو دست کیارش بود.....کیارش.....هیچ وقت به این اسم صداش نزدم......"کیا" برای من فقط اول اسم کیانوش بود.... اونقدر گریه کرده بودم که چشمام می سوخت.... با همه نفرتم دستمو از دستش بیرون کشیدم....این دستا مال کیانوش نبود....فریاد زدم.....پسش زدم....
_ برو بیرون...
با التماس نگام کرد:
_ ترانه به خاطر خدا تمومش کن، به خاطر ماهان تمومش کن، این بچه دوروزه تورو ندیده... داره دیوونه می شه... ترانه بفهم....
نمی فهمیدم......مگه کسی منو فهمید.....مگه کسی صدای ناله های منو شنید....
_ آرش برو بیرون، نمی خوام ببینمش، نمی تونم...
بلند شد.....مشتشو به دیوار کوبید......همه وجودش خشم شده بود....برای اولین بار تو این دو سال و نیم فریاد زد.....
_ بفهم ترانه....من از تو داغون ترم....بهم نگاه کن....نمی دونم کیم.....نمی دونم اینجا با تو تو این خونه چه غلطی می کنم بفهم.....دو سال و نیمه با هربار آرش گفتن تو حس خیانت بهم دست...خیانت به برادری که از همه دنیا برام عزیز تره...خیانت به برداری که هیچ وقت بهش خیانت نکردم....
حتی شنیدن صداشم آزارم می داد....مقصر بود....به خاطر خیلی چیزا اونم مقصر بود..برای اینکه برادرش بود....برای اینکه از همون خونواده بود....داد زدم...
_ نمی فهمم آرش....نمی فهمم....فقط برو بیرون...
اونم داد زد حتی بلند تر از من:
_باید بفهمی....به من نگاه کن لعنتی.!!...من آرش نیستم....کیارشم....کیارش... به دفتر خاطرات جلوم اشاره کرد که حالا از اشک من ورقاش خیس شده بود و جوهرش پخش...
دو روزه تو این اتاق خودتو حبس کردی....تا کی می خوای بشینی اینجا و اینا رو بخونی...

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#28
صداش داشت به هق هق تبدیل می شد....ولی برای من مهم نبود...
_ترانه به خدا برای من از تو سخت تره....فکر می کنی برام راحته که تو چشم برادرم، عزیز ترین کسم نگاه کنم و بگم که همه زندگیش الان زن منه....تو خونه منه...برام راحته که بگم....برام راحته که ببینم زنم....جلو چشم من برادرم و &!واژه‌!& کنه و با عشق ب&!حرف!&ه....سری رو که هیچ وقت رو شونه من نذاشته رو شونه برادرم بذاره و گریه کنه.....بفهم لعنتی.... تو الان زن منی ...بفهم ... من از تو داغون ترم...بفهم....
جمله های آخرش تو هق هقش گم می شد و من نمی دیدم....صدای گریه ماهان بلند بود....ولی من سنگ تر از اون شده بودم که بخوام ببینمش....تقصیر اونم بود...به خاطر بودنش....به خاطر اون بودکه....
ماهان پشت در بود و گریه می کرد....
_ فکر می کنی برام راحته که ماهان جلو چشم برادرم به من بگه بابا....برام راحته که بچه ای که دوسال پدرش بودم و ندونم که از این به بعد باید چی صدام کنه....
اینا رو گفت و از اتاق بیرون رفت....صدای به هم کوبیده شدن در....تو صدای هق هق من و گریه های ماهان گم شد....کمی بعد صدای گریه های ماهان هم قطع شد....و صدای گیتار آرش و خوندن پر از بغضش بلند....

برو اگه میخوای بری ، دلت نسوزه واسه من
اینجوری که کلافه ای ، بدتره خوب دلو بکن
بکن دلو از این همه ، خاطره های روی آب
فکر کن ندیدیم ما همو ، حتی یه بارم توی خواب
راحت برو یه قطره ، هم گریه نداره چشم من
اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن
من که نمیمیرم اگه ، بخوای تو از اینجا بری
چون میدونستم که تو از ، اول راه مسافری
شاید نفهمیدی که من ، بی اون که تو چیزی بگی
سپردمت دست خدا ، که بی خدافظی نری
غصه راهمو نخور ، شاید همین جا بمونم
شاید به مقصد رسیدم ، خودم فقط نمیدونم

دلش پر غصه بود و صداش پر درد...حق داشت....دو سال و نیم بود که دم نزده بود...صبوری کرده بود...تکیه گاه شده بود برای منی که همیشه یه بار سنگین وسخت بودم رو دوشش...
اونم دلش پر از غصه بود...غصه از دست دادن همسرش...پسرش....غصه داشتن من....ولی من چه بی رحم شده بودم....درست مثل مادرش....مثل پدرش....مثل کتایون...
مدام تو اتاق راه می رفتم و فکر می کردم....گاهی با خشم....گاهی با گریه....گاهی با نفرت....گاهی از گرسنگی دلم ضعف می رفت و با حرص یه قاشق از غذایی که ارش مرتب برام میاورد و به امید خوردن من کف اتاق می ذاشت رو می جویدم و با بغض و نفرت فرو می دادم......این فکر که بعد از این هیچی تغییر نمی کنه مثل یه خوره به جونم افتاده بود....مامان بارها زنگ زد و جوابشو ندادم.. فکر ....فکر....فکر....به آینده....به .... آرش ...به ماهان....به خودم... به کیانوش...به روزهایی که نمی دونستم قراره چی پیش بیاد..... نمی دونستم چقدر گذشته!!! نمی دونستم کجای زمانم!!! خسته بودم از این همه فکر بی حاصل.....صدای حرف زدن آروم مامان و ارش رو می شنیدم.......حتما آرش خبرش کرده. بود...خیلی وقت بود اون و بابا هم اومدن تهران....درست از وقتی من تن دادم به این قربت غریب.....گلوم درد می کرد....مثل چشمام...مثل سرم که انگار زیر اوار یه کوه مونده بود....با خودم تکرار می کردم که می تونم ....می تونم قوی باشم....چشمامو یه بار بستم و باز کردم نفس عمیقی کشیدم....مامان کنارم رو&!حرف!& نشسته بود. چشماش داد می زد که می دونه...همه چی رو ....دستاشو باز کرد و من پناه بردم به مامن &!حرف!& گرم و مادرانه اش، همون پناهگاه امن بچگیهام که وقتی از شب و تنهایی و غول قصه ها می ترسیدم، پناهم می داد و دیدن لبخند مطمئن و مهربونش بهم می گفت که نباید ترسید...نه از شب، نه از غول قصه ها....نه از تنهایی... و نه حتی از مردن عروسک....ولی حالا نمی خندید، حالا اونم پا به پای من گریه می کرد، حالا اونم مثل من پر از ترس بود و تردید...
_ترانه مامان دیدی کیانوش و؟
_ بله مامان دیدمش.
_ شنید حرفاتو؟....می دونه؟....چی گفت؟
_هیچی نگفت....همینطور خیره شد به دیوار.....نمی دونم حتی شنید یا نه... بعدم از خونه زد بیرون....
_ به کیارش گفته امشب می خواد ماهانو ببینه....خواسته ببرینش اونجا...
سکوت کردم.....سکوت....سکوت....
_ ترانه مامان، خوبی؟
_خوب نیستم مامان، خوب نیستم...
_ می دونم مادر، اما اینجا نشستن و گریه کردن چه فایده داره ؟....تو که قوی بودی...تو همه این سختی ها قوی بودی....حالا هم باید قوی باشی... ...انشالله همه چی درست می شه
_ چی درست می شه مامان؟ چطوری درست می شه؟
خندیم...یه زهر خند تلخ...
_ قصه نیست مامان که بشه آخرشو خوب تموم کرد... تازه داشتم به نبودنش عادت می کردم....حالا باید یاد بگیرم با بودن و نداشتنش بسازم...با ماهان چی کار کنم؟

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#29
اینبار مامان بود که سکوت کرد...
_ فعلا پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن....یه چیزی بخور...یه کم هم به ماهان برس... تو این همه بدبختی رو به خاطر اون تحمل کردی، حالا چطور می تونی سه روز به حال خودش رهاش کنی؟
سه روز!!! باورم نمی شد سه روز گذشته !!!راست می گفت، همه چی به خاطر ماهان بود...با کرختی از جام بلند شدم و به اتاقش رفتم....تو &!واژه‌!& آرش نشسته بود و سرش رو &!واژه‌!& اون بود....منو که دید خندید و با سرعت از &!واژه‌!& اون بیرون اومد و پرید تو &!واژه‌!&م. از خودم جداش کردم و به چشماش نگاه کردم....همون صورت...همون چشما...همون نگاه جادویی...به روم می خنده....&!حرف!&م می کنه....دلم پر می کشه براش ...با همه وجودم &!واژه‌!&ش می کنم و می &!حرف!&مش....آرش نگاهمون می کرد...نمی دونم شاید با حسرت...شاید با بغض...شاید با شرم...به من و بچه ام که تو &!واژه‌!&م دست و پا می زنه...می دونستم که باید باهاش حرف بزنم....
ماهان و سپردم به مامان و بر گشتم تو اتاق...هنوزم همونجا نشسته بود و خیره شده بود به یه نقطه نامعلوم رو دیوار...مقابلش ایستادم:
_ آرش ...من معذرت می خوام...به خاطر این چند روز
یه پوزخند تلخ زد و نگام کرد...
_ فقط این چند روز؟!!!
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم...خودش ادامه داد...با من من ...
_ امشب....ازش خواستم اون بیاد اینجا...قبول نکرد....می خواد ماهان و ببینه....می دونی که ....ماهان تا حالا خونه بابا اینا نیومده، تو نباشی غریبی می کنه...
_می دونم . باشه می ریم.
خواستم بیام بیرون از اتاق که دوباره صدام زد:
_ ترانه!....الان اونم شوکه شده....بهش زمان بده.... قول می دم دوباره باهاش حرف بزنم تا وقتی باور کنه.... که مجبور بودیم....که.....بین من و تو این مدت.........که حتی اتاقامونم.......یعنی...اونقدر دوس دوست....اونقدر دوست داره که....
_ آرش ادامه نده....نذار منم احساس گناه کنم با این حرفات...اون هیچ وقت از این موضوع نمی گذره....هرچند باور کردن یا نکردنش دیگه فرقی نداره....خودتم می دونی...
با تردید نگام کرد:
_ اگه تو بخوای...یعنی هروقت که بخوای....یعنی اگه هردوتون بخواین....
_ چی بخوایم؟ فیلم هندیه مگه؟ واقعا فکر می کنی اون بخواد؟ یا من انقدر پستم؟...من می رم دوش بگیرم.
رفتم زیر دوش آب....کمی سبک شدم. به زور چند لقه غذا خوردم.... هنوز تا شب چند ساعتی مونده بود...مامان، ماهانو برده بیرون و آرشم خونه نبود....بازم چشمم خورد به دفتر خاطراتم و ذهنم پر کشید به روزای اول دلدادگی و تردید....
از فردای شب نامزدی سمانه هر دو محتاط تر شده بودیم...اگرچه کیانوش هیچ وقت تو رفتارش چیزی بروز نمی داد و مثل همیشه عادی بود، اما فاصله اشو باهام حفظ می کرد و حتی کمتر از قبل بامن صحبت می کرد...انگار سربه زیر تر شده بود. منم یه جورایی از نزدیکی یا صمیمیت بیشتر با اون می ترسیدم.... گاهی خیلی بی پروا می شد و از طرفی همیشه یه سایه سیاه وجود داشت که تا کنار نمی رفت، عقل اجازه نزدیکی بیشتر رو نمی داد. هرچند تو این مدت هم بارها تا مرز پیروزی احساس رفته بودم. کیانوش هیچ وقت بطور &!ضرر!&قیم حرفی از علاقه و احساسش نزده بود. شاید منم در نگاه اون فقط وسوسه یه تجربه خاطره انگیز بودم!!!! چند وقتی بود که کار تعمیر خونه اش تموم شده بود ولی به اصرار مامان و بابا هنوز خونه ما بود و البته اینبار مخالفتی هم از جانب کسی وجود نداشت. خودش هم ظاهرا تمایلی برای رفتن نداشت.چون به راحتی پیشنهاد مامان و بابا رو پذیرفت. برنامه سفرمون به تهران هم درست روز قبل از مسافرت به خاطر سفر وزیر و برنامه بازدید از بیمارستان و لغو مرخصی کارکنان، به تعویق افتاد. البته کیانوش قول داده بود که تا قبل از اینکه هوا سرد بشه حتما میریم. سر زدن هام به پروانه اکبری هم ادامه داشت... حالا هر روز ساعت ها از گذشته اش باهام صحبت می کرد...از خاطرات مربوط به پدر و مادر و خواهرها و برادرش...اما هیچ وقت حاضر نمی شد از روز خواستگاریش جلوتر بره...به تازگی هم که به کل ازدواجش رو انکار می کرد و خودش رو دختر مجردی می دید که هیچ وقت نمی خواد ازدواج کنه. حالا مطمئن بودیم که کلید وحشت و ترس و وسواسش، ازدواج و همسرش بوده.

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ
#30
تو چند تا از مقالات انگلیسی خونده بودم که با ایجاد یه شک هیجانی در چند مورد تونسته بودن بیمار رو به زمان حال برگردونن و وادار به حرف زدن کنن. با کیانوش درموردش صحبت کردم اما به نظر اون این احمقانه ترین روشی بود که تا به حال شنیده بود. معتقد بود که ریسک بالایی داره و می گفت احتمال اینکه اوضاع مریض رو حتی از قبل هم بد تر کنه خیلی بیشتر از بهبودش هست. اما یه میل شدید شاید برای اثبات خودم یا شاید برای تمایل به دونستن بیشتر درباره پروانه منو ترغیب می کرد که روی اینکار اصرار کنم. دکتر حکمت هم مخالف بود...آخرین امیدم دکتر توسل بود و اینکه بتونم نظر موافقش رو جلب کنم...مقالاتی که خونده بودم و اطلاعاتی رو که جمع کرده بودم بهش نشون دادم . بعد از سه روز فکر کردن موافقت کرد. بالاخره اون روز مقداری شیرینی تو یه ظرف پیرکس گذاشتم و به اتاقش رفتم. قبل از وارد شدن به اتاق قرار شد از طریق گوشی در تماس باشیم. به محض وارد شدن گل از گل پروانه شکفت و شروع کرد به تکرار خاطرات بچگیش. یه کم که گذشت با من من و یه کم ترس بهش گفتم:

_پروانه امروز یه نفر اومده بود دیدنت...یه آقا....

کم کم نگاهش رنگ وحشت گرفت

_می گفت که همسرته...اسمش هم خشایار بود.

با عصبانیت ازجاش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن تو اتاق و مدام با خودش تکرار می کرد:

_دروغ می گه...دروغ می گه...من شوهر ندارم....بابام منو به خشایار نداده....من شوهر نکردم...

_ولی اون مرد یه شناسنامه داره که اسم تو به عنوان زنش توش نوشته شده...

با التماس اومد کنار پام زانو زد و دستم رو گرفت:

_ خانم جان....ترانه خانم....تو که نگفتی بهش من اینجام....اون شوهر من نیست ها!!! بهش که نگفتی...

_ببین پروانه من هنوز بهش نگفتم تو اینجایی ولی اگر ندونم تو چرا ازش فرار می کنی و چه کار کرده نمی تونم کمکت کنم...اون وقت بیمارستان مجبوره تورو به شوهرت تحویل بده.

نیم ساعتی به اصرار من و انکار پروانه گذشت. توسل از طریق گوشی ازم خواست که از اتاق بیرون بیام و بهش زمان بدم...

بالاخره خیلی جدی ازجام بلند شدم و رو بهش گفتم:

_ خیلی خوب مثل اینکه تو نمی خوای من کمکت کنم... حالا هم من می رم بیرون و می گم شوهرت بیاد تو...

بعدم راه افتادم سمت در...دستم به دستگیره در بود که صدای شکستن چیزی بلند شد و به دنبال اون یه چیز سرد و محکم رو گردنم نشست...

_ پس منم مجبورم تو رو بکشم تا دیگه نتونی منو به اون حیوان تحویل بدی.

ظرف شیشه ای شکسته بود و یه تکه از شیشه تو دست پروانه و زیر گردن من بود...زن هیکل داری بود و قدرت بدنی بالایی داشت... به سرعت منو به سمت دستشویی انتهای اتاق کشید...صدای وحشت زده توسل رو از تو گوشی می شنیدم. اما من انقدر ترسیده بودم که اصلا نمی تونستم تمرکز کنم.....تا به خودم اومدم با صورت کف دستشویی افتاده بودم و پروانه هم با همون شیشه دستش رو پشتم نشسته بود و دستامم با یه دست از پشت گرفته بود... شنیده بودم که بعضی از بیمارها وقتی حمله بهشون دست می ده قدرت بدنیشون چندین برابر حالت عادی می شه ولی این دیگه واقعا خیلی دور از ذهن بود. ظرف چند دقیقه اتاق پر شد از پزشک و پرستار و انتظامات بیمارستان. وهمین هم باعث ترس بیشتر پروانه شد...از کنترل خارج شده بود و مدام فریاد می زد..

_ منو می خوای تحویل بدی؟... آره.... به اون بی ناموس؟..... به اون بی همه چیز؟.....به اون مرتیکه نجس!!!...

دستشویی از داخل قفل نمی شد اما به خاطر موقعیتی که بود کسی جرات باز کردن در رو از بیرون نداشت...همه می ترسیدن که عکس العمل بدتری نشون بده.

همین موقع صدای دکتر حکمت رو از بیرون در شنیدم که داشت دستور میداد که اتاق رو خلوت کنن...و به دنبال اون صدای فریاد کیانوش که انگار داشت با کسی دعوا می کرد:

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان