رتبه موضوع:
  • 19 رای - 3.42 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان توسکا | هما پور
#81
اونا منو شاد می کردن و باعث می شدن شاداب تر به کارم ادامه بدم ولی حالا داشتم با یه اکیپ کاملا مردونه می رفتم ... گریمم هم همینجا انجام شده بود ... بالاخره همه با هم راه افتادیم ... نمی دونم چرا استرس داشتم... شیطونه می گفت چشمه رو بهشون معرفی کنم تا به کل بیخیال اون فضای شاعرونه شون بشن ها! انگار مجبور بودیم این همه راهو با اینهمه سختی بریم ... اما خب نمی شد حرفی زد ... اوایل مسیر ساده بود اما وقتی قرار شد کوه رو دور بزنیم سخت شد .... مسیر هایی که از زور باریکی نصف بدنمون هم توش جا نمی شد ... و مجبور بودیم محکم خزه ها و درخت ها رو بچسبیم که یه وقت نیفتیم ته دره ... همه سختیش دور زدن کوه بود ... همه جا رو مه گرفته بود و جلومون رو درست نمی دیدیم ... اگه هم به پایین نگاه می کردیم بی برو برگرد سرمون گیج می رفت و سقوط می کردیم ته دره ... چه مرگ در آوری! همه مردها می خواستن به نوعی هوای منو داشته باشن ... آرشاویر اما از همه نگران تر بود ... همه اش می گفت: - جا قحطه آخه؟ با یه کم گشتن می شد جاهای قشنگ تر هم پیدا کرد ... می دونم که اونم مثل من حواسش به چشمه بود ... اما اونم انگار مثل من دلش نمی یومد جای چشمه رو لو بده ... چند بار پام لیز خورد که هر بار با عکس العمل سریع یکی از بچه ها به خیر گذشت و نفس حبس شده من و آرشاویر از تو سینه خارج شد ... واقعا ترسیده بودم ... اما بالاخره کوه رو دور زدیم ... حالا باید می رفتیم از کوه پایین ... جایی که شهریار می گفت پایین دره بود ... پایین رفتن از دور زدن راحت تر بود ... اما همینطور که می رفتم پایین همه اش به بالا رفتن و برگشتن از این مسیر صعب العبور فکر می کردم ... پایین که رسیدیم تازه لوکیشن عاشقانه مون رو دیدم .... یه چیز تو مایه های چشمه اکتشافی خودم بود ... فقط اینجا چند تا آبشار هم داشت .... خداییش قشنگ بود ... کمی خستگی در کردیم و خدا رو برای این سلامت رسیدنمون شکر گفتیم و بعدش رفتیم برای تعویض لباس ... لباس من یه لباس شب بلند سفید بود ... با آستین های بلند و یقه بسته ... با یه شال سفید ساده که همینجور انداختمش روی سرم و دسته هاشو از اینور و اونور ول کردم .... چند تا طره از موهامو هم ول کردم دور صورتم ... خداییش رنگ سفید خیلی بهم می یومد ... خودم می دونستم ... تا رفتم سر صحنه شروین و آرشاویر هم اومدن ... آرشاویر یه دست لباس اسپرت مشکی رنگ پوشیده بود ... مشکی به پوست سفیدش فوق العاده می یومد و دیوونه کننده اش می کرد .... چند لحظه بی حرف زل زدم بهش ... اونم سر جاش خشک شده بود و داشت به من نگاه می کرد ... با تذکر شهریار به خودم اومدم و رفتم جایی که شهریار گفته بود ایستادم ... شروین هم با اون کت شلوار سفیدش یه طرف دیگه ایستاد ... کارگردان این کلیپ مازیار بود و داشت به آرشاویر می گفت کجاها قدم بزنه ... چه جوری راه بره ... دستاشو چی کار کنه و خلاصه همه چی! اما حواس من و آرشاویر انگار گیج هم بود ... آخر سر هم مازیار عصبی شد ... چپ چپی به من و چپ چپی هم به آرشاویر نگاه کرد که هر دو خنده مون گرفت ... بالاخره تونستن توی مخ ما دو نفر بکنن که باید چی کار کنیم ... یه بار امتحانی انجام دادیم که من گند زدم ... دست خودم نبود ... بیشتر از شروین حواسم می رفت به ارشاویر و حواس اونو هم پرت می کردم ... مازیار صدام زد یه کنار و گفت: - توسکا به خدا اگه قرار بود این کلیپو از تو و آرشاویر بگیرم تا الان پر شده بود رفته بود پی کارش! به خدا آرشاویرو قرار نیست دزد ببره ... حواستو بده به شروین... خندیدم و گفتم: - باشه ... سعی می کنم ... - دختر خوب با این نگاهات حواس اونو هم پرت می کنی ... یهو می بینی پرت شده توی چشمه ها! - ا خدا نکنه ... - نترس شناش خوبه ... به دنیال این حرف خندید و رفت ... منم رفتم و به خودم قول دادم کمتر ندید بدید بازی در بیارم ... بالاخره بعد از چند بار غر غر و تهدید و تذکر کلیپ گرفته شد و خیلی هم قشنگ در اومد ... هوا داشت کم کم تاریک می شد ... یک ساعت وقت داشتیم که خودمون رو به ویلا برسونیم وگرنه هوا تاریک می شد و گیر می افتادیم توی تاریکی مطلق جنگل ... تند تند وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم ... آرشاویر از جلو با مازیار می رفتن و داشتن در مورد کار صحبت می کردن ... منم همه اش تو فکر آرشاویر بودم که چند بار چون در حین خوندن نگاش افتاد به من کات گرفت ... به این می گفتن جدایی اجباری ... جفتمون رو تشنه تر کرده بود نسبت به هم ... با بدبختی از کوه می رفتم بالا ... واقعا خسته شده بودم ... حتی وقت نکردیم لباس عوض کنیم ... فقط کفشامو عوض کردم ... به بالای کوه که رسیدیم دوباره نوبت دور زدن کوه رسید ... همه تمرکزم رو گذاشته بودم روی قدمام که جای اشتباه قدم نذارم ... شهریار در همون حالت اومد کنارم و گفت: - کلا برای جلوی دوربین استعدادت خوبه توسکا ... هم فیلم ... هم کلیپ ... تو آینده خیلی خوبی داری ... حتی می تونی بری هالیوود ... از حرفش خنده ام گرفت و گفتم: - بس کن شهریار ... اونم خندید و گفت: - به خدا جدی می گم ... راستی یه چیز دیگه ... - دیگه چیه؟! - رنگ سفید محشرت می کنه ... درست عین فرشته ها! ناخودآگاه نگاهم افتاد به آرشاویر ... سر جاش خشک شده بود و داشت به ما نگاه می کرد ... حتما خنده هامون رو دیده ... حالا پیش خودش چی فکر کرده؟ آب دهنمو قورت دادم ... یه دفعه دستم داغ شد ... شهریار دستمو گرفته بود ... در گوشم گفت: - تاره خجالت که می کشی دیگه دیوونه کننده می شی ...این چی می گفت این وسط خداجون؟! نزدیک بود سکته کنم ... خواستم دستمو از دستش در بیارم ... نگام دوباره افتاد به آرشاویر ... خیز گرفت که بدوه به طرفمون ... مازیار گرفتش ... داشت باهاش حرف می زد اما از چشمای آرشاویر خون می بارید ... شهریار گفت: - توسکا ... می خوام یه چیزی بهت بگم ... فکر کنم الان بهترین وقته ... وای نه ... نه الان بدترین وقته ... دوباره سعی کردم دستمو از دستش در بیارم ... نگام فقط روی آرشاویر بود ... نگاه اونم روی دستای ما دوتا ... شهریار که تقلای منو دید دستشو انداخت دور کمرم و گفت: - بذار کمکت کنم عزیزم ... اینجا خطرناکه ... آرشاویر با یه حرکت مازیار رو هل داد ... دوید به طرفمون ... خدایا نه ... نه اینجا جای دعوا نیست ... باید خودم آرومش کنم ... دستمو به شدت از دستش کشیدم بیرون و هلش دادم ... ولی اون محکم بود ... از جاش تکون نخورد ... این فشار فقط باعث شد خودم تعادلمو از دست بدم ... قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم پرت شدم ... صدای جیغم توی نعره آرشاویر گم شد ....ذهنم قفل کرد ... داشتم سقوط می کردم که یهو گیر کردم و حس کردم دارم خفه می شم ... دستمو گرفتم به شالم ... پیچیده بود دور گردنم و داشت خفه ام می کرد ... صدای نعره های بچه ها رو از بالای سرم می شنیدم ... اما فقط فکرم به این بود که شالو از دور گردنم باز کنم ... دستمو کشیدم بالا ... یه شاخه کلفت بالای سرم بود ... دستمو محکم گرفتم بهش و با دست دیگه ام به سختی شالو از دور سرم باز کردم ... اشکم سرازیر شد ... بالای یه دره عمیق آویزون بودم ... شالم هم که نجاتم داده بود افتاد ته دره ... الان وقت گریه نبود ... به بالا نگاه کردم ... شاید چهار پنج متر اومده بودم پایین ... ولی بچه ها رو نمی تونستم ببینم ... صدای ضجه هاشون رو می شنیدم ... بیشتر از همه صدای عربده های آرشاویر می یومد ... تموم توانم رو جمع کردم ... دستم درد گرفته بود باید بهشون می فهموندم زنده ام تا کمکم کنن وگرنه پرت می شدم پایین ... دستام قدرت زیادی نداشتن ... با تموم وجودم جیغ کشیدم: - کمک!!!! صداها کمتر شد .... دوباره جیغ زدم: -کمک!!!!!!! اینبار صدای همهمه اشون بلندشد ... صدای داد آرشاویر بلند شد: - توسکاااااا ...توسکااااا عزیزم کجایی؟؟؟؟؟؟؟ - اینجااااااممممم چند متر اومدم پاییننن ... به یه شاخه گیر کردمممم ...
پاسخ
#82
آرشاویر دارم می افتممممم شهریار گفت: - مسعود برو کمک بیار ... طناب نداریم که بتونیم بکشیمش بالا ... بدووووووو ...گوشی لعنتی خط نمی ده ... صدای مازیار اومد: - چی کار می کنی آرشاویر؟ صدای شهریار اومد: - این دیوونگیه ... نکن این کارو! الان مسعود با طناب می یاد ... صدای نعره آرشاویر لرزه به تنم انداخت: - تو خفه شو عوضی! حسابمو با تو یکی بعدا تصفیه می کنم ... مازیار گفت: - نرو آرشاوییر ...به خدا اینخودکشیه ... می یاریمش بالا ... صدای آرشاویر اومد: - توسکا ... توسکااااا جان ... کجایی عزیزممم ... می تونی خودتو به من نشون بدی؟ بغضم ترکید ... خدایا تو این بدبختی و این جای خطرناکی که من گیر کردم فقط آرشاویر راضی شد بیاد کمکم ... آخ خدا دارم می میرم ... اصلا کاش بمیرم ... من چرا زودتر عشق اونو درک نکردم؟ فقط دوست داشتم زودتر برسم بهش و با همه وجودم بغلش کنم ... با هق هق گفتم: - نمی تونم تکون بخورم آرشاویر ... دارم می افتم ... - الان می یام پیشت عزیزم ... فقط یه ذره دیگه تحمل کن ... با همه توانم چنگ زدم به درخت ... الان وقت مردن نبود ... پاهاشو دیدم با کمک درختایی که به دیواره کوه روییده بود داشت می یومد پایین ... تا دیدمش جیغ زدم: - آرشاویرررررر ... یه دفعه سر خورد و حدود یه متر اومد پایین تر اما سریع دستشو بند کرد و برگشت به پایین نگاه کرد درست بالای سرم بود ... با دیدن من نفس عمیقی کشید و با بغض گفت: - دختر تو که منو نصف عمر کردی! - خوبی آرشاویر؟ چرا سر خوردی؟ سالمی؟ - خوبم ... تا اونجوری صدام کردی سکته کردم عزیز دلم ... ترسیدم افتاده باشی ... با بغض گفتم: - آرشاویر منو ببر بالا ... دستم دیگه جون نداره ... - الان ... الان خانومم ... فقط یه دقیقه دیگه پیشتم... با بدختی خودشو کشوند کنار من ... دستشو گرفت به همون شاخه ای که من گرفته بودم ... پاشو هم گذاشت روی شاخه پایینی ... من چون قدم کوتاه تر بود پام به شاخه پایینی نمی رسید و آویزون مونده بودم ... حالا درست روبروم بود و صورتش صاف جلوی صورتم قرار داشت ... خدا رو شکر درختا قطور بودن و می تونستن نگهمون دارن ... صدای داد شهریار از بالا اومد: - آرشاویر رسیدی بهش؟ سالمین؟! آرشاویر خودشو به من نزدیک تر کرد ... سینه اش بالا و پایین می رفت ... صورتش خراش کوچیکی برداشته بود ... لبای قلوه ایش کمی از هم باز مونده بودن و چشماش و نگاش سوزنده تر از هر وقت دیگه ای بود ... زیر لب گفت: - به تو ربطی نداره ... توی اون وضعیت هم این حرفش برام خیلی شیرین بود و بی اراده لبخند زدم ... یکی از دستاشو از تنه درخت جدا کرد و پیچید دور کمر باریک من ... آروم منو کشید سمت خودش ... توی بغلش که فرو رفتم دیگه برام مهم نبود که حتی تنه درخت کنده بشه و دوتایی بیفتیم پایین ... لرزش خفیف بدن جفتمون رو گرفته بود ... تند تند آب دهنم رو قورت می دادم ... سرمو گرفتم بالا و زل زدم به صورتش ... چشماش لبالب پر از اشک بود ... صدای داد مازیار بلند شد: - توسکااااا ... آرشاویر ... سالمین؟ جواب بدین تو رو خدا ... آرشاویر داد کشید: - آره ... ولی دیگه حرفی نزد ... در ازاش منو محکم تر چسبوند به خودش و گونه ام رو با لذت بوسید ... هر دو داشتیم گریه می کردیم ... زمزمه کردم: - آرشاویر ... - هیچی نگو ... الان می ریم بالا ... فکر کرد می خوام اعتراض کنم؟! ولی من فقط می خواستم بگم دوستت دارم ... باشه اشکال نداره رفتیم بالا حتما بهش می گم ... با داد سوم مازیار آرشاویر بالاخره منو از خودش جدا کرد و گفت: - خوبی؟! - دستم درد می کنه ... دوباره دست انداخت دور کمرم ... اینبار با قدرت بیشتر و منو از درخت کند ... جیغ کشید چون گفتم محاله بتونه هر دومون رو نگه داره ... اما تونست ... منو چسبوند به خودش و شاخه بالاتری رو گرفت و با پاش رفت روی یه شاخه دیگه ... گفتم: - می افتیم آرشاویر ... وایسیم طناب می یارن ... دستت خسته می شه ... من سنگینم ... با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: - چند کیلویی؟ منم خیلی جدی گفتم: - پنجاه ... اینبار خندید و گفت: - می دونی شوهرت چند کیلوئه؟ - نه ... چند کیلوئه؟! دستشو به یه شاخه دیگه بند کرد و جفتمون رو کمی کشید بالاتر ... با نفس نفس گفت: - اونقدری هستم که تو رو له کنم ... با اعتراض و شرم گفتم: - آرشاویر ... خندید و گفت: - آخه من هشتاد و هفت کیلوئم ... انگار جفتمون از یاد برده بودیم داریم می افتیم ... داشتیم صمیمیانه با هم حرف می زدیم ... با حیرت گفتم: - هشتاد و هفت؟!!!! چه خبره؟!!!! پوزخندی زد ... فشار محکمی به کمرم داد و گفت: - شهریار از من لاغرتره ... ناراحت شدم و دلم گرفت ... پیش خودش چه فکری کرده بود؟ هیچی نتونستم بگم ... بازم رفتیم بالاتر ... حالا می تونستم بچه ها رو ببینم که همه خم شده بودن ... مازیار با دیدن ما سریع گفت: - آرشاویر ... یه کم بیارش بالاتر من می گیرمش ... آرشاویر هم بی هیچ حرفی منو از خودش جدا کرد و با قدرت منو برد بالا ... عین یه عروسک ... مازیار خم شد و شهریار مازیار رو گرفت ... دستم رو بردم بالا و دست مازیار رو گرفتم ... با چند تا زور محکم منو کشید بالا ... همین که پام رسید به لب صخره نفس راحتی از ته دل کشیدم و خدا رو شکر کردم که به خیر گذشت ... سریع نگاه کردم ببینم ارشاویر کجاست ... اونم با کمک یکی دیگه از بچه ها اومد بالا و درخواست اب کرد ... اصلا حواسش به من نبود انگار ... شهریار نشست کنارم و گفت: - خوبی؟! جایت درد نمی کنه؟! - نه خوبم ... - برسیم ویلا می برمت دکتر ... صورتت خراش برداشته ... گردنت هم کبوده ... دستی کشیدم روی گردنم ... شالم نجاتم داده بود ... لبخندی زدم و گفتم: - نه چیزی نیست ... شالم پیچید دور گردنم ... بازش کردم زود وگرنه خفه ام کرده بود ... -اوه خدای من! ببخش توسکا ... همه اش تقصیر من شد ... من ترسوندمت ... نگام افتاد به آرشاویر ... داشت به ما نگاه می کرد ... لیوان آبی که گرفته بودن طرفش رو با غیض پس زد و از جا بلند شد ... راه افتاد که بره ... لعنت به تو شهریار! با غضب برگشتم نگاش کردم و گفتم: - مرده بودم هم فقط می گفتی ببخشید؟!! اون چه حرکتی بود که تو انجام دادی؟ شوکه شد ... - من ... من ... - تو چی؟! جلوی چشم اون همه آدم می خواستی چی بگی به من؟ هان؟! - تو چت شد یه دفعه ؟ من که کاری نکردم! - کاری نکردی؟ دیگه می خواستی چی کار کنی؟ اگه اگه ... خواستم بگم اگه بلایی سر رابطه من و آرشاویر بیاد پدرتو در می یارم اما هیچی نتونستم بگم ... از جا بلند شدم ... مازیار لیوانی آب برام آورد و گفت: - بد کردی توسکا ... با بغض گفتم: - من نه ... مازیار به خدا همه اش تقصیر شهریاره .... هی می چسبه به من ... آرشاویر هم می بینه ... - تو اگه یه بار با تندی باهاش برخورد کنی دیگه اینکارو نمی کنه ... نبودی حال آرشاویرو ببینی که ... تا افتادی داشت جون از تنش می رفت بیرون ....کم مونده بود اونم بپره پایین ... به زور نگهش داشته بودم ... تااینکه صدات اومد ... اولین نفر بود که اومد برای کمکت بدون اینکه فکر کنهاین راه چقدر خطرناکه ... ارزششو داره به خاطرش دو تا داد بزنی سر شهریار ... - حالا باید چی کار کنم مازیار؟ - فعلا هیچی ... بذار به حال خودش باشه ... باید آروم بشه ... - ولی ... - راهش همینه فقط ... ساکت شدم ... همه وسایلا رو دوباره جمع کردن ... دیگه جون توی تن کسی نمونده بود ... همه با هم راه افتادیم ... آرشاویر خیلی زودتر از ما رفته بود من فقط دعا می کردم زود برسه و اتفاقی براش نیفته ... بقیه راه به خوبی طی شد و بالاخره رسیدیم ...
پاسخ
#83
اخمای همه مون در هم بود ... به محض رسیدن با نگاه دنبال آرشاویر گشتم ... نبود ... ماشینش هم نبود ... پریدم سمت مازیار و گفتم: - آرشاویر ... - چی شده؟ - نیست ... ماشینش هم نیست ... با خونسردی گفت: - نگران نباش ... جای دوری نمی ره ... بر می گرده ... - مطمئنی؟ - آره می شناسمش ... همه رفتیم تو ... بچه ها با هیجان اومدن طرفمون ... ولی من بی حوصله تر از اون بودم که بتونم حرفی بزنم ... به خصوص وقتی فهمیدن چی شده همه با هم ریختن روی سرم ... یکی برام آب قند می اورد ... یکی آب طلا ... یکی یخ می آورد بذاره روی صورتم ... یکی اصرار می کرد ببرتم دکتر ... دست آخر از جا بلند شدم و گفتم: -ولم کنین بابا ... بعد هم رفتم توی اتاق و در اتاق رو بستم ... نمی خواستم کسی رو ببینم ... گوشیمو برداشتم و شماره آرشاویرو گرفتم ... خیلی نگرانش بودم ... اما خاموش بود! با حرص گوشیو کوبیدم روی تخت ... لبمو می جویدم تا اشکم سرازیر نشه ... اگه شهریار می یومد جلوی چشمم حتما می کشتمش ... خروس بی محل! دیگه کسی سراغم نیومد ... یعنی کسی جرئت نداشت طرفم بیاد ... فکر کنم همه فهمیده بودن یه چیزی بین من و آرشاویر هست ... احمق که نبودن ... اون از اونطرفی رفته بود و منم اینجا عین سگ پاچه می گرفتم ... اون موقع هم که افتادم آرشاویر بدجور خودشو لو داد ... نمی دونم چند ساعت گذشت که طاقت نیاوردم و رفتم از اتاق بیرون ... همه یه جور خاصی نگام می کردن ... شروین رفته بود ... حتی جرئت نکرده بود بیاد از من خداحافظی کنه ... رفتم سمت فریبا و گفتم: - مازیار کجاست؟ آب دهنشو قورت داد و گفت: - رفته بیرون ... - کجا رفته؟!!! - نمی دونم ... - کی رفت؟ - یک ساعتی می شه ... نزدیک بود جیغ بزنم که در باز شد و مازیار اومد تو ... دویدم به سمتش ... - مازیار ... دستشو آورد بالا و گفت: - آروم باش ... - کجاست؟ گوشیش خاموشه ... رفت از در بیرون و گفت: - همه دارن نگاه می کنن ... بیا بیرون حرف می زنیم ... دوتایی رفتیم از ویلا بیرون ... مازیار نفس عمیقی کشید و گفت: - من نمی دونم این چه رسمیه که تو اینجا داری زجر می کشی و اونم اونجا ... حالش خیلی خرابه ... هر چی می گم بیا بریم ویلا دیگه نمی یاد ... کارش تموم شده ... ولش می کردم بر می گشت تهران ... - مازیار تو رو خدا ... - آروم باش توسکا ... کسی نباید فعلا بفهمه چی شده ... - آخه چیزی که نشده ... چرا آرشاویر اینجوری می کنه؟ - نمی تونه به عشق تو مطمئن باشه ... مدام فکر می کنه اونو به دیگران می فروشی ... - به خدا اینطور نیست ... - من می دونم ... چون دارم حال تو رو می بینم ... اما اون باور نمی کنه ... - باید چی کار کنم؟ - فعلا چند روز نگهش داشتم ... - کجاست الان؟ - رفته هتل ... - آخه چرا هتل؟ - اینجا داشت عذاب می کشید ... هر بار که نگاه می کرد یا نگاه شهریار روی تو بود یا خودش کنارت ایستاده بود ... رفت که نبینه ... وقتی هم که می دید تو عین خیالت نیست بیشتر اذیت می شد ... - بر می گرده؟ به خدا اگه برگرده جبران می کنم ... - بر می گرده ... تا چند روز دیگه ... ولی خواهشا از این بدترش نکن ... - دیگه چه جوری قراره از این بدتر بشه؟ - لازم نیست تو هی بری طرفش که فکر کنه داری بهش ترحم می کنی ... بذار وقتی اون اومد طرفت تو با سر ازش استقبال کن ... - خیلی سخته ... - خیلی هم سخت نیست ... چون تنها راهه ... حالا بریم تو که بچه ها حسابی کنجکاو شدن ... شما دو تا باید یه شیرینی بدین به بچه ها ... همه شون دیگه فهمیدن یه خبری شده ... - همه چی اوکی بشه شیرینیش با من ... لبخندی بهم زد و دو تایی رفتیم تو ... چهار روز طول کشید ... بیشتر صحنه ها گرفته شده بود ... ولی من دیگه اون توسکا نبودم حس می کردم یه چیزی گم کردم ... هر بار که بچه ها کلیپ رو می ذاشتن و نگاه می کردن با دیدن آرشاویر و شنیدن صداش داغ دلم تازه می شد ... خوب یادمه یه روز شهریار اومد طرفم ... اول می خواستم چشماشو در بیارم ولی بعد دیدم اینجوری نمی شه ... باید باهاش حرف می زدم ... پس گذاشتم بیاد ... می خواست بازم عذرخواهی کنه فکر می کرد دلیل افسردگی و ناراحتی من حرکت اون روز اونه ... گذاشتم خوب حرفاشو بزنه ... وقتی تموم شد توی چند جمله بهش گفتم با آرشاویر نامزد کردم ... دهنش اندازه غار باز مونده بود ... باورش نمی شد ... همه چیزو مجبور شدم براش بگم تا باور کرد ... حالش خیلی خراب شد ... هی می خواست حرف بزنه اما نمی تونست آخر هم هیچی نگفت و پا شد رفت ... وقتی رفت نفس راحتی کشیدم و گفتم: - آخی راحت شدم! البته شهریار بیچاره داغون شد ... همون روز آرشاویر برگشت ... وسط حیاط ویلا با ترسا داشتیم با آترین بازی می کردیم که اومد ... با دیدن ماشینش سر جا خشک شدم ... ترسا هلم داد و گفت: - هوی نخوری پسر مردومو با چشم ... به روی خودت نیار ... طبیعی باش ... - آخه ... - دیوونه نشو ... بهت می گم بازیتو بکن ... به چه حقی 4 روز تو رو گذاشت و رفت ... می گم کارتو بکن ... صدای مازیار هم توی گوشم زنگ زد : - بذار اون بیاد طرفت ... تو فقط هلش بده ... - چه جوری هلش بدم؟ ترسا گفت: - هان؟ چیو چه جوری هلش بدی؟ لبخندی زدم و گفتم: - هیچی ... بازیتو بکن ... بازی می کردیم اما همه حواسم به آرشاویر بود ... از ماشین اومد پایین ... کمی این پا و اون پا کرد بلکه ما بریم طرفش ولی دید خبری نیست ... راه افتاد سمت ویلا ... ترسا داد زد: - سلام آقای پارسیان ... رسیدن به خیر ... آرشاویر ایستاد .. برگشت به طرفمون و گفت: - سلام ... منم زیر لبی گفتم: - سلام ... قدمی اومد جلو ... انگار می خواست چیزی بگه ... اما نگفت ... دوباره رفت عقب و گفت: - سلام ... و با سرعت رفت داخل ویلا ... با بغض گفتم: - دیدی ترسا؟! - چی چیو؟ صداتو برای من نلرزون یکی می زنم تو سر خودم یکی تو سر اینپسره ها! بابا این عاشق ... تو عاشق ... دیگه دردت چیه؟ سرمو تکون دادم و گفتم: - خودمم نمی دونم ...هر دو رفتیم داخل ... اینجور که آقای شهسواری می گفت یه هفته دیگه بیشتر اونجا نبودیم ... توی کمتر از دو ماه پروژه تموم شد ... امروز رو کلا استراحت داد ... بچه ها واقعا خسته شده بودن کار خیلی فشرده بود تا حالا فیلم دو ماهه بازی نکرده بودم ... تصمیم گرفتیم بریم توی جنگل تفریح کنیم یه کم ... بند و بساط رو جمع کردیم و زدیم بیرون ... همه شاد بودن ... می گفتن می خندیدن ... فقط من و آرشاویر و شهریار بیچاره لال شده بودیم انگار ... ترسا و فریبا سعی داشتن منو بخندونن ولی فایده ای نداشت ... مازیار هم سر به سر آرشاویر می ذاشت ... اما هر بار از قبل نا امیدتر می شد ... یه کم که گذشت بچه ها یه آتیش بزرگ درست کردن و همه حلقه زدیم دورش ... آرتان نشست کنار آرشاویر و آروم آروم باهاش مشغول حرف زدن شد ... می دیدم که یخ آرشاویر داره کم کم باز می شه و هر چی بیشتر می گذشت انگار داشت آروم تر می شد ... حتی یکی دوبار دیدم خندید ... داشتم با حسرت نگاش می کردم ... چقدر دلم می خواست برم کنارش بشینم ... سرمو بذارم روی شونه اش و ازش بخوام برام بخونه ... درخواست منو یکی دیگه از بچه ها اعلام کرد .... - آرشاویر جون ... دم غروبه و ماه هم امشب کامله و امشبم شب استراحته و فقط صدای محشر تو رو این وسط کم داریم ... افتخار بده یکی دو تا آهنگ برامون بخون ... آرشاویر با خنده گفت: - همچین ازم تعریف کردی که نتونم بگم نه؟ همه خندیدن و آرشاویر رفت تا گیتارشو بیاره ... ترسا در گوشم گفت: - حرفای آرتان معجزه کرد ... بچه از این رو به اون شد! لبخند زدم و گفتم: - به شوهرت بگو مدیونشم ... - می گم حتماً هر دو خندیدیم ... از شادی آرشاویر منم شاد شده بودم ... لحظاتی بعد آرشاویر با گیتارش برگشت ... نشست کنار آرتان ... گیتارشو بغل گرفت و گفت: - خب چی بخونم؟! یکی از پسرا گفت: - یه چیزی بخون که از ته دل بیاد و بره ته دل بشینه ... آرشاویر سری تکون داد و گفت: - حالا اگه ته دل من به ته دل شما ننشست چی؟ همه خندیدن و یکی دیگه از پسرا گفت: - صدای تو هر چی بخونه به دل می شینه ... بخون بابا ! هر چی عشقته بخون ... اصلا از کارای آلبوم جدیدت یکی رو کن ... - نه دیگه! اونا سورپرایزه ... یه آهنگ می خونم ... ولی وسطش رپ داره ها از من انتظار نداشته باشین پا شم این وسط براتون رپ بخونم ... باز صدای خنده بالا رفت ... تصور آرشاویر در حالت رپ خوندن خیلی بامزه بود ... یکی از پسرا گفت: - به خدا که ین صدای بم تو جون می ده واسه رپ خوندن ... آرشاویر چشم غره ای بهش رفت و دست کشید روی سیمای گیتارش ... همه صداها خوابید و اون شروع کرد ... بازم صداش لرزه به وجودم انداخت ... - روزایی که بودی می ترسیدم از نبودت که آخرم اومد نمی دونم دلت بی وفا شد یا من از عشق بدم اومد؟ واسه دلتنگیات برگرد که بی تو این حسم تلف می شه تو نبودی ببینی بی تو من چه بلایی سرم اومد بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد یه نفر که دیگه نیست و رفت و بود کلی دلم خوش بش یه در که دیگه بسته شد و دو تا چشمامو کرد خشکش هر شب خیره می شم به ایندر که شاید بازم واشه همون در که می بندی رومو با اشک و سر می خورم پشتش همه رفته بودیم تو حس آهنگ و من زل زده بودم به آرشاویر ولی اون همه حواسش به گیتارش بود ... چقدر قشنگ و با التماس می گفت بیا برگرد! مازیار خم شد در گوشش یه چیزی گفت که اونم همینطور که داشت آهنگشو می زد با خنده سرشو تکون داد ... همه زل زده بودیم به اون دو تا که یه دفعه مازیار بلند شد و شروع کرد به خوندن رپش ... اول همه تو شوک بودیم ولی یهو زدیم زیر خنده ... به خصوص که اومده بود وایساده بود جلوی فریبا و داشت برای اون می خوند ... وای که وقتی نگام می افتاد به ادا اطوارای مازیار از خنده دل درد می گرفتم ... از همه خنده دار تر قیافه فریبا بود که با چشمای از حدقه در اومده داشت به مازیار نگاه می کرد ... همه ولو شده بودن روی زمین و ریسه رفته بودن ... خود آرشاویر هم غش کرده بود از خنده ... ترسا که کنار من مرده بود! ولی خدایی مازیار هم صدای قشنگی داشت ... - هوا آروم آروم داره می شه تیره منم دلم بدجوری پیشش گیره چشمامم تو چشماش خیره دستامم تو موهاش می ره لالایی می خونم براش تا که بیاد خوابش دستم زیر سرش همیشه جا بالش چشا خماری که می یاد به دنبالش شبا عادت کرده بودم من به این کارش بوس آرومی که می یاد می ده با عشق و اون موهای مشکی با اون پیچ و تابش بااینکه من اونو می بینم تو خوابم اما اون منو هر رزو می بینه تو فالش نیست می شم باز می بندم چشامو خیس می شم باز و می خندم هه به دروغایی که گفتن همه نگو چشمای توام اینقدر بی رحمن وقتی رفت نشست دیگه همه رو به موت بودن ... واقعا سورپرایز جالبی بود ... ادامه آهنگو خود آرشاویر خوند ... - بیا برگرد هنوز خیسه چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد برگرد هوز خیس چشمات برگرد نگو کی کشش داد بیا تا این رابطه نمرده هنوزم عشقو می شه بش داد وقتی تموم شد صدای دست و سوتا کر کننده بود ... و هنوز بعضیا داشتن غش غش می خندیدن ... فریبا بلند شد با کفشش افتاد دنبال مازیار ... اما من همه حواسم دنبال یه جمله بود ... - بیا برگرد ... نگو کی کشش داد؟ زل زدم به آرشاویر اونم داشت نگام می کرد ... با حرکت لبش گفت: - بیا برگرد ... قلبم فرو ریخت ... قبل از اینکه بتونم کاری بکنم یا در جوابش حرفی بزنم صدای بچه ها اوج گرفت که می خواستن آرشاویر یه آهنگ دیگه بخونه ... آرشاویر هم به ناچار گیتارش رو بغل کرد و گفت: - خب دیگه ... به اندازه کافی خندیدین ... اینبار می خوام یه غمگین بخونم ... اینیکی به ته دل همه تون می شینه ... چون از ته دله ... و به دنبال این حرف خیره شد به من ... سرمو گذاشتم روی شونه ترسا و چند بار پلک زدم ... آرشاویر هم لبخندی بهم زد و شروع کرد: - خودت خواستی که من مجبور باشم برم جایی که از تو دور باشم تو پای منو از قلبت بریدی خودت خواستی که من اینجور باشم خودت خواستی که احساسم بشه سرد خودت خواستی نمی شه کاریم کرد می دیدم دارم از چشمات می افتم مدارا کردم و چیزی نگفتم برام بودن تو بازی نبودو به این بازی دلم راضی نبودو از اول آخرش رو می دونستم تو تونستی ولی من نتونستم برات بودن من کافی نبودو حقیقت این که می بافی نبودو دارم دق می کنم از درد دوری می خوام مثل تو شم اما چه جوری؟ اشک حلقه زد توی چشمام ... هوا تاریک شده بود ... ماه کامل تو آسمون غوغا می کرد ... مهتاب افتاده بود روی اکیپ پر جمعیتمون و همه رو برده بود توی خلسه ... آهنگی که داشت می خوند یعنی چی؟ یعنی سرد شده بود؟ یا اینکه می خواست سرد بشه اما نمی تونست؟ نه گفت دارم دق می کنم از درد دوری ... دیگه نمی تونستم توی جمع بمونم ... آهنگ که تموم شد صدای دست بالا رفت ... اینبار منم دست زدم اما نگام به قدری غمگین بود که باعث شد آرشاویر چند لحظه خیره بمونه توی چشمام ... مطمئنم دریای عشقمو از نگاهم خوند و حس کرد ... بچه ها داشتن اصرار می کردن که حتما یه آهنگ دیگه بخونه ... از جام بلندشدم ... ترسا سریع گفت: - کجا؟! - بر می گردم ... - زود بیایا ... - باشه ... راه افتادم سمت چشمه ... زلالی آب ... با پاکی و شفافی نور مهتاب می تونست آرومم کنه ... حالا که آرشاویر گیر افتاده بود بین بچه ها و نمی تونست بیاد پیشم تا سر بذارم رو شونه اش و داد بزنم عاشقشم پس بهتر بود برم یه جا احساسمو تخلیه کنم ... باید فکر می کردم چه جوری آرشاویرو هل بدم ... تا بیاد سمتم و من ازش استقبال کنم ... جدایی دیگه بسه!از نگاه آرشاویر وقتی داشت می خوند حس کردم که اونم الان دوست داره پیش من باشه ... هیچ جدایی نباشه ... با هم باشیم ... در اصل با هم خوش باشیم ... دیگه به عشقش ایمان داشتم ... عشق آرشاویر یه عشق واقعی بود ... به دور از هر *ه و س* یا حس بدی ... آرشاویر تنها کسی بود که با همه وجودم دوست داشتم بغلش کنم ... حسش کنم ... ببوسمش ... تا قبل از اون نسبت به هیچ بنی بشری چنین حسی نداشتم ...
پاسخ
#84
رسیدم به چشمه .... وسط جنگل بودم ولی نمی دونم چرا نمی ترسیدم ... انگار اینجا امنیت داشتم ... دور تا دور چشمه چمن های خودرو روییده بود ... رفتم جلو ... آب داشت بهم چشمک می زد ... دیوونه وار *ه و س* شنا زده بود به سرم ... هم وقت داشتم ... هم حوصله ... هم نیاز ... پس لباسامو در اوردم ... دونه به دونه و همه رو ریختم روی هم یه گوشه ... با *لباس راحتی* رفتم نزدیک ... مثل همیشه قبل از شیرجه بسم الله گفتم و پریدم ... آب دورمو گرفت ... چون هوا گرم بود خنکی آب روحمو *نو ا زش * می کرد ... از اینور می رفتم اونور و برعکس بر می گشتم ... بی اراده خنده ام گرفته بود ... می خندیدم ... شیطنت می کردم آب رو مشت می کردم می ریختم روی سرم خودم ...می رفتم زیر آب و می یومدم بالا ... دیوونه شده بودم و داشتم دیوونگی می کردم ... بعد از نیم ساعت شنای بی وقفه خسته شدم و اومدم بالا ... همونجا کنار چشمه روی چمنا دراز کشیدم ... نور مهتاب افتاده بود روی بدن خیس و براقم ... چشمامو بستم ... باید یه کم خشک می شدم تا بتونم بلند شم لباس بپوشم و برگردم ... بزم بچه ها اینقدر گرم بود که فکر نکنم هیچ کس حتی آرشاویر هم متوجه غیبت من شده باشه ... نسیم خنکی که می یومد بدنمو مور مور می کرد ... بعد از یه ربع از جا بلند شدم تا لباسامو بپوشم ... صدای خش خشی از پشت سرم بلند شد ... سریع چرخیدم تا ببینم چیه که توی آغوش کسی فرو رفتم ... قلبم از کار ایستاد و اومدم با همه وجودم جیغ بکشم که صدای آرشاویر زمزمه وار کنار گوشم بلند شد: - منم عشقم ... آرشاویر ... جیغ نزن خانومم ... حالا حالا نمی خوام کسی مزاحممون بشه ... هیچی نگو .... بدن خیسم توی بغل آرشاویر می لرزید ... اونم دست کمی از من نداشت ... هر دو داشتیم می لرزیدیم ولی نه از سرما .... از هیجان ... لاله گوشمو با *صورت* حس کرد و گفت: - گل ناز من ... این وقت شب ... وسط جنگل ... نمی گی بلایی سرت می یاد؟ الان وقت استقبال من بود: - تا وقتی بادیگاردی مث تو داشته باشم مگه می شه بلایی سرم بیاد آرشاویرم ... فشار دستاش چند برابر شد ... انگار می خواست منو توی خودش حل کنه ... بازوهاش دور بدن *بدون پوشش* ام منو از خود بیخود کرده بود ... دوست داشتم ببوسمش .... خودمو بالا کشیدم و با همه عشقم گونه اشو بوسیدم ... یه دفعه دستاشو کشید عقب ... و گذاشت اینطرف اونطرف صورتم ... زل زدیم توی چشمای هم ... چشمای اون سرخ سرخ بود ... آب دهنمو قورت دادم ... خواستم کمی ناز کنم براش ... - بریم آرشاویر ... بچه ها نگران می شن ... سرشو یه کم آورد پایین ... *صورت*و دوبار نرم چسبوند روی پیشونیم و گفت: - گور بابای بچه ها ... یه ساعته اینجا داری دیوونه ام می کنی دختر ... حالا بذارم بری؟ خندیدم و گفتم: - تو از اول اینجا بودی؟ - اوهوم ... و خدا می دونه با چه زوری جلوی خودمو گرفتم که نیام تو آب یه لقمه چپت کنم ... دوباره خندیدم ... فاصله صورت آرشاویر هر لحظه داشت کمتر می شد ... من می خندیدم ولی اون لبخندم نمی زد ... زمزمه کرد: - می دونی دیوونه اتم؟ - نه ... - می دونی عاشقتم؟ روانیتم؟ - نه ... - خیلی دوستت دارم عزیز دلم ... عزیز دل آرشاویر ... روح زندگی آرشاویر ... دنیای آرشاویر .. حالا من بودم که داشتم بهش نزدیک می شدم ... فاصله تموم شد ... *ل بام* چسبید روی لبای داغش ... آرشاویر نفس عمیقی کشید ... انگار به آرامش رسیده بود ... دستامو پیچیدم دور کمرش ... آروم همو می بوسیدیم ... زمان متوقف شده بود ... صدا از هیچی در نمی یومد ... حتی جیرجیرکی که داشت جیر جیر می کرد لال شده بود انگار ... با دستش آروم روی بازوم خط می کشید ... هی از هم جدا می شدیم ... چند صدم ثانیه تو چشمای پرعطش هم خیره می شدیم و دوباره از اول ... وسط بوسه ها هر از گاهی سرشو فرو می کرد بین موهای خیسم و همینطور که نفسای عمیق می کشید می گفت: - مگه می ذارم مال کس دیگه ای بشی؟ تو نفس منی ... نفسم به نفس تو بسته است ... وباز من بودم و طعم شیرین لبای آرشاویر ... نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای پارس سگی از دور دست شنیده شد ... ولی من ترسیدم و سریع خودمو کنار کشیدم ... آرشاویر خنده اش گرفت منو کشید تو بغلش ... با لبخند انگشت کشید روی لبم و گفت: - تا وقتی آرشاویر پیش مرگته ... از هیچی نترس خانومم ... از هیچی .... بازوهای محکمش رو چنگ زدم و گفتم: - آرشاویر ... دیگه چیزی رو ازم پنهان نکن ... باشه؟ سرش رو جلو آورد و در حالی که گردنم رو بو می کشید گفت: - عزیز دلم ... هیچ وقت دوست ندارم چیزی رو ازت مخفی کنم ... مگه اینکه حس کنم اون چیز اونقدر قدرت داره که تو رو از من بگیره ... - شاید با نگفتنش زودتر منو از دست بدی ... انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت: - هیسسسس ... از جدایی حرف نزن ... دلم می ترکه ... اینمدتم خل نشدم خیلیه ... از حرفش همه وجودم پر از عشق شد و با علاقه نوک انگشتشو بوسیدم ... بازوهامو محکم بوسید ... زل زد توی چشمام و گفت: - با اینکارات دیوونه ترم نکن که یه کاری دست خودم و تو بدم خانوم کوچولو ... با دستپاچگی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: - لباسام کو؟ غش غش خندید ... رفت کنار و لباسامو برداشت آورد داد دستم .... گرفتم و تند تند مشغول پوشیدنش شدم ... شاید برام مهم نبود با آرشاویر رابطه ای هم داشته باشم ... ولی اینجا جاش نبود! وسط جنگل! لباسامو که پوشیدم برگشتم به طرفش ... دست به سینه ایستاده بود و با علاقه نگام می کرد ... سرمو کج کردم و گفتم: - پوشیدم دیگه ... خب بریم ... یه قدم اومد سمتم ... دستشو دراز کرد و در حالی که منو می کشید توی بغلش گفت: - خب حالا که محفوظ شدی بیا بغلم ببینم ... همین که دستمو کشید سمت خودش تعادلمو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که میون زمین و هوا منو گرفت در آغوش او حس خوبی داشتم ... بی اراده خندیدم ... من از پشت خم شده بودم و آرشاویر هم خم شده بود روی من ... دستش زیر کمرمو محکم گرفته بود که نیفتم ... تا دید می خندم چشمک زد که دلم براش ضعف رفت و دوباره سرشو آورد پایین ... از تصور لمس دوباره *صورت* دلم ضعف رفت ... نمی دونم چقدر گذشته بود ... هر دو در اوج لذت بودیم که صدای نفس های بیقرار آرشاویر بلند شد ... فهمیدم بدجور تحریک شده و اوضاع خطرناکه ... به آرامی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: - بسه دیگه آرشاویر ... باید برگردیم ... دیر شده ممکنه بیان دنبالمون ... همینطور که با چشمای خمار شده و پر از نیاز به لبهام خیره شده بود گفت: - فقط یه کوچولو دیگه ... دوباره جلوش کم آوردم و تسلیم شدم ... بعد از حدود یک دقیقه ... از من فاصله گرفت و در حالی که دستش رو دور شونه ام حلقه می کرد گفت: - بریم عزیز دلم ...
پاسخ
#85
چه راحت خودشو کنترل کرد! کشته مرده اش شدم بااینکارش! پیداست بی جنبه نیست! دستمو محکم گرفته بود توی دستش و آروم آروم قدم بر می داشتیم ... زمزمه وار گفت: - قدم زدن با تو هم عالمی داره ... آدم حس می کنه روی ابراست ... دستامونو عین بچه ها تاب دادم به جلو عقب و گفتم: - آرشاویر ... اینقدر خوب نباش ... من بد وابسته می شما ... دستمو آورد جلوی دهنش ... آروم بوسید و گفت: - عشق من ... به شوهرت وابسته نشی به کی بشی؟! لبخندی زدم و از ته دلم گفتم: - دوستت دارم ... سر جاش ایستاد ... آروم گفت: - چی گفتی؟! خندیدم و سرمو تکون دادم ... دوباره گفت: - بگو .... توسکا مرگ آرشاویر بگو! با اخم گفتم: - این چه حرفیه؟ - بگو ... بگو ... - بابا دوست دارم ... دوستت دارمممممممم .... یهو سرشو گرفت رو به آسمون ... داد کشید: - خدااااااااا ... بالاخره گفت ... بالاخره گفت دوستم دارهههههه ... خدایا نوکرتم ... دیگه ازت هیچی نمی خوام ... همن الان می تونی جون منو بگیری ... جون منو بگیر بده به توسکای من ... خدا جووووون گفت دوستم داره ... توسکا من حقیرو دوست داره! داشت گریه ام می گرفت ... نا خودآگاه رفتم طرفش و بغلش کردم ... به خدا قسم که داشت توی بغلم می لرزید ... سر و صورتمو هزار بار بوسید ... یه دفعه با یه حرکت منو کشید توی بغلش و شروع کرد به چرخیدن ... دو تایی قهقهه می زدیم ... از ته دل می خندیدیم و از عشق هم سرمست بودیم ... یه کم که دیوونگی کردیم آرشاویر منو گذاشت زمین و گفت: - بریم خانومم ... الان سرت خیسه ... سرما می خوری ... بریم موهاتو خشک کنم ... با ترس گفتم: - جلو همه می خوای موهامو خشک کنی؟ خونسردانه گفت: - آره ... مگه چیه؟! - خب اینجوری که همه می فهمن! تازه شش ماهه مامانت رفته ها ... یک سال و نیم دیگه از نامزدی پنهان ما مونده ... لبخند زد و گفت: - منم می خوام همه بفهمن ... همین امشب به همه می گم تو قراره خانوم خونه من بشی ... می خوام بببنم دیگه کی جرئت داره به خانوم من نگاه چپ بکنه ... با پوزخند گفتم: - بیچاره شهریار ... اونم خندید و گفت: - آره ... واقعا هم بیچاره شهریار ... من یک درصد هم اگه به جاش بودم صدبار می مردم ... - خدا نکنه عزیزم ... دوباره از حرف زدن من غش و ضعف کرد ... منو محکم کشید تو بغلش و در گوشم گفت: - خدا بکنه! خدا انشالله اگه خواست تو رو از من بگیره منو تبدیل به گوسفند کنه که زیر پات قربونیم کنن ... از تصور گوسفند بودن آرشاویر خنده ام گرفت و گفتم: - نه ... موی فر بهت نمی یاد ... دستی به موهای من کشید و گفت: - ولی به تو دیوانه وار می یاد! سرمو چسبوندم سر شونه اش ... اونم دستشو حلقه کرد دور شونه من و دوتایی راه افتادیم سمت بچه ها که دیگه فاصله زیادی هم باهاشون نداشتیم ... تا رسیدیم بهشون یکی یکی متوجه ما شدن و نگاهاشون متعجب شد ... نمی دونم چرا داشتم خجالت می کشیدم ... خواستم خودمو بکشم کنار که اجازه نداد و منو محکم تر چسبوند به خودش ... شهریار از جا بلند شد و با غیض جمع رو ترک کرد ... آرشاویر به صورتم لبخندی زد و دوباره برگشت سمت جمع و گفت: - اینطوری نگاه نکنین خوب! خانومم خجالت کشید ... صدای مازیار اولین صدایی بود که شنیده شد ... - آرشاویر! آرشاویر با خنده گفت: - خانم ها آقایون ... قابل توجه همتون ... نامزدی خودم رو با توسکای عزیزم همین جا رسما اعلام می کنم ... اصلا دلیل اومدن من توی این اکیپ حضور توسکا بود ... ببخشید که خیلی بی خبر شد انشالله در اولین فرصت از خجالت همه تون در می یایم ... چند لحظه جمعیت در بهت و ناباوری و سکوت غرق شد و سپس صدای دست و سوت و هل هله به شکل کر کننده بلند شد ... فقط یه سری از دخترا با غیض و غضب جمع رو مثل شهریار ترک کردن ... ولی بقیه از سر و کولمون بالا می رفتن ... آخر هم آرشاویر رو مجبور کردن تا همه رو ببره شهر و رستوران شام بده ... آرشاویر هم که حسابی خوشحال بود قبول کرد و همه رفتن داخل تا حاضر بشن ... آرشاویر منو برد توی اتاق گریم مثل یه دختر کوچولو نشوند روی صندلی و با صبر و حوصله مشغول سشوار کشیدن موهام شد ... ولی همه حواسش رو جمع می کرد که مبادا یکی از فرهای موهام باز بشه ... از حرکاتش خنده ام گرفت و گفتم: - لوسم نکن آرشاویر ... با جدیت گفت: - هیسسسس حرفی نباشه ... این دختر عمر منه هر کاری دوست داشته باشم باهاش می کنم ... خندیدمو گفتم: - برای چی به همه گفتی؟ - برااینکه خانومم فکر نکنه من می ترسم ... من جز از خدا و جدایی از تو از هیچی نمی ترسم ... - آرشاویر ... - جون دلم؟ - مامانت ناراحت نشن یه موقع؟ - نه گلم ... ما که مراسم نگرفتم ... وقتی برگشت چنان عروسی برات می گیرم که همه انگشت به دهن بمونن ... - مرسی آرشاویر ... سشوارو خاموش کرد ... جوی پام زانو زد و در حالی که توی عمق چشمام خیره شده بود گفت: - عزیز دلم ... هییچ وقت لازم نیست از من تشکر کنی ... باورکن خوشحالی تو به اندازه دنیا منو شاد می کنه ... همین که لبخند بزنی برام از هزار بار تشکر بهتره ... پس هیچ وقت ازم تشکر نکن ... چون هر کاری که می کنم وظیفمه ... به دنبال این حرف سرشو گذاشت رو پام ... به نرم مشغول *نو ا زش * موهای نرمش شدم ... چقدر این پسرو دوست داشتم؟! فقط خدا می دونست ... - نیست ... انگار آب شده رفته توی زمین ... دیگه طاقت نیاوردم ... نشستم روی زمین و اشکم سرازیر شد ... آرشاویر بدون توجه به دیگرون منو از روی زمین بلند کرد کشید توی بغلش و گفت: - آروم باش ... هیشششش ... پیدا می شه ... زیر سنگم رفته باشه پیداش می کنیم ... - جوا... ب ... ما .. ما ... نشو ...چی ... بدم؟ - توسکا ... عزیزم ... با گریه تو طناز پیدا نمی شه ... خواهش می کنم خودتو کنترل کن ... می زنماین ویلا رو روی سر همه مون خراب می کنما ... نریز این اشکا رو ... دست و پای منو نلرزون ... - یعنی کجا رفته آرشاویر؟ - چه می دونم! دختره بی فکر ... برگرده به وقتش من می دونم و اون ... احسان کتشو از روی دسته مبل برداشت تنش کرد و گفت: - اینجوری که نمی شه هی بشینیم کاسه چه کنم چه کنم دست بگیریم ... من می رم دنبالش ... به دنبال این حرف بقیه هم بلند شدن که برن ... مازیار ... شهریار ... آقای شهسواری ... بچه های تدارکات ... و یه سری دیگه ... همه گروه گروه شدن و راه افتادن توی جنگل ... امروز روزی بود که می خواستیم برگردیم اما یه دفعه طناز غیبش زد ... هر جا رو دنبالش گشتیم پیداش نکردیم ... گوشیشو هم تو ویلا جا گذاشته بود ... هر چند که می برد دنبالش هم فایده ای نداشت چون آنتن نمی داد ... آرشاویر منو نشوند روی صندلی و رو به فریبا گفت: - بی زحمت یه لیوان آب قند واسه توسکا درست کن فریبا جان... فریبا سریع رفت دنبال آب قند ... آرشاویر مشغول بازی با موهام شد و گفت: - عزیزم منم می خوام برم دنبال طناز ... اما با این وضع تو ... سریع مچ دستشو گرفتم و گفتم: - من خوبم ... برو ... یه نفر بیشتر هم یه نفره .... برو من فریبا پیشمه ... دستمو با اون دستش گرفت و با نگرانی نگاهم کرد ... اومدم پلک بزنم که یعنی مطمئنش کنم ولی دو قطره اشک از لای پلکم افتاد بیرون ... یه دفعه زد به سرش ... خم شد روی صورتم و دیوونه وار شروع به بوسیدن چشمام کرد ... گریه و غم و طناز و همه چی از یادم رفت ... سعی کردم از خودم دورش کنم ... می ترسیدم یه نفر ببینه ... اما آرشاویر دیوونه شده بود ... محکم بغلم کرد و در گوشم گفت: - نکن ... گریه نکنن ... چند بار بگم این اشکارو جلوی من نریز ... - آرشاویر ... - جانم جانم ... پیدا می شه ... به خدا پیدا می شه ... - برو ... برو دنبالش بگرد ... - من تو رو تنها نمی ذارم ... - قول می دم که گریه نکنم ... صدای فریبا در حالی که قند ها رو هم می زد تا حل بشه از پشت سرمون بلند شد ... - من پیششم آرشاویر ... نگران نباش تو برو ... سریع از تو بغل آرشاویر اومدم بیرون و رنگم سرخ شد ... خیلی خجالت کشیدم ... اما فریبا خیلی معمولی بود ... انگار نه انگار ... آرشاویر هم خونسرد بود ... لیوان آب قند رو گرفت و در حالی که می گرفت سمت دهن من گفت: - خیالم راحت باشه فریبا؟ - آره بابا ... خودم شش چشمی مواظبشم ... آرشاویر آروم آروم آب قندها رو ریخت توی دهنم ... و منم به ناچار همه شو خوردم تا زودتر بره ... تموم که شد لیوانو داد دست فریبا آروم پیشونیمو بوسید و گفت: - مواظب خودت باش ... پیداش می کنیم ... - توام مواظب خودت باش .... خم شد در گوشم گفت: - خیلی دوستت دارم ... - منم همینطور ... لبخندی مهربون به صورتم زد ... نگاهی عاجزانه به فریبا کرد و به سرعت از خونه زد بیرون ... فریبا با غرغر گفت: - همه اش تقصیر اینترساست ... با بغض گفتم: - به اون چه؟ - از پریروز که اون رفت ... اینطنازم هی ول می کنه می ره توی جنگل ... تا قبلش سرش با آترین گرم بود تو ویلا بند می شد ... ولی بعدش دیگه نه ... - خدا به خیر بگذرونه ... فریبا هم آهی کشید و نشست کنار من ... ساعت دوزاده شب بود ... همه مردا اکثرا برگشته بودن ولی خبری از احسان و طناز نبود ... طناز کم بود! احسان هم گم شده بود ... دیگه همه چیز به هم ریخته بود حسابی ... باورن شدیدی هم می بارید همین باعث شده بود بچه ها دیگه نتونن بگردن ... به جنگل بانی هم خبر داده بودن و چند تا گروه دیگه هم مشغول گشتن بودن ... اما هنوز خبری نشده بود ... من که تو بغل آشاویر بدون خجالت از جمع داشتم می لرزیدم ... آرشاویر داشت به آقای شهسواری می گفت ما بر می گردیم ولی من با ناله می گفتم تا طناز برنگشته جایی نمی یام ... با اینحال می دونستم اگه کاری بخواد بکنه می کنه ... آقای شهسواری هم وقتی حال منو دید خودش اصرار کرد که حتما برگردیم ... آرشاویر وسط گریه های من داشت وسایلمون رو جمع می کرد که در ویلا باز شد و احسان و طناز اومدن تو ... همه مون بی حرف بهشون خیره شده بودیم ... کاپشن احسان تن طناز بود و رنگ هر دو سفید رنگ گچ بود ... یکی از پسرا دوید طرف احسان که تلو می خورد ... زیر بازوشو گرفت و نشوندش روی مبل ... منم دویدم طرف طناز ... انگار پاهام جون گرفته بودن ... طنازو کشیدم توی بغلم و با هق هق گریه گفتم: - کجا بودی؟ کجا ول کردی رفتی؟ دختره بی فکر ... طناز هیچی نمی گفت ... اما خیره شده بود به احسان ... نگاهش پر از نگرانی بود یه جورایی ... دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم: - طناز ... حالت خوبه؟ می خوای بریم دکتر؟ می گم کجا بودی؟ ولی حقیقتا حال هیچ کدومشون خوب نبود ... به هم پنهانی نگاه می کردن اما مستقیم نه ... اون شب مجبور شدیم هر دوشون رو ببریم درمونگاه و هردو هم رفتن زیر سرم ... طناز وقتی کمی بهتر شد برام تعریف کرد رفته قدم بزنه که راهو گم می کنه و از هر طرف که می ره به ویلا نمی رسه ... تا اینکه احسان می رسه بهش ولی همین که می خوان برگردن بارون می گیره ... می رن توی یه غار پناه می گیرن تا بارون بند بیاد ... سعی می کنن اتیش درست کنن ولی موفق نمی شن و هوا هم هی سرد و سردتر می شه ... فقط تا همین جا بهم گفت و بعدش نگاشو ازم دزدید ... منم ترجیح دادم فعلا چیزی ازش نپرسم ... همین که سالم کنارم بود خودش به دنیایی می ارزید ... اما طبیعی نبودن اونا رو حتی آرشاویر هم احساس کرده بود ...
پاسخ
#86
رمان توسکا | هما پور
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان