رتبه موضوع:
  • 14 رای - 2.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق ناتمام
#31
- مهشید در و وا کن
بازم صدای زنگ اومد مجبور شدم خودم برم درو وا کنم از آیفون دیدم که حمید با یه دخترست در و وا کردم رفتم تو حیاط که حمید گفت
- سلام
- سلام
رو کرد به دختری که بغلش واستاده بود گفت
- مرجان تو برو تو ماشین الان من می یام
وقتی دختره که اسمش مرجان بود رفت من موندم و حمید که گفت
- این کارت نامزدیم این دختره هم بغلم واستاده بود نامزدم مرجانه به خدا مهسا اگه تو قسمم نمیدادی هیچ وقت این کارو نمیکردم مهسا هنوزم دوستت دارم منو ببخش
- تو کاری نکردی که بخوام ببخشمت خیلی خوب کاری کردی امیدوارم خوشبخت بشی فکر منم از سرت بیرون کن
- نمیتونم
کارت و دادو گفت
- این پاکت زیریه مال توئه یه نامه است از طرف من
- مرسی حالا برو خانمت تو ماشین منتظره
- باشه مواظب خودت باش
- باشه تو هم همین طور
رفت بیرون و در و بست بازم خداحافظی نکرد.
رفتم تو کارت نامزدی و گذاشتم رو میز و رفتم بالا تو اتاقم درو بستم و قفل کردم تا راحت بتونم نامه رو بخونم. نشستم رو تختم و نامه رو باز کردم این جوری نوشته بود
(( به نام آنکه احساس داد تا تو را دوست بدارم
سلام
از چیزهایی که بین من و تو بود فقط خاطرات تلخ و شیرین باقی موند . روزها بسختی داره میگذره ولی چاره چیه باید تحمل کرد این چیزی بود که خودت خواستی می دونی چرا این تصمیم و گرفتم خیلی راحت و ساده ازت گذشتم چون دیگه طاقت عذاب کشیدنت و نداشتم برگرد به گذشته ببین تو همون مهسای هفت سال پیشی مهسایی که مقابل مشکلات مقاوم بود نه نیستی خیلی عوض شدی . امروز صدای گرفته ی من به خاطر جدایی نبودبه خاطر اون حرفات بود این بود که بازهم نتونستم حاجتم و ازخدا بگیرم. به خدا من دوست داشتم تا آخر عمر با تو باشم ولی نذاشتن ما پیش هم باشیم . رفتم که راحت و آسوده به زندگیت برسی.از اینکه من در کنار تو بودم خاطرات خوبی داشتم . از اینکه تو به من کمک کردی تا بیشتر خودمو بشناسم ازت ممنونم . اما خب دیگه وقته جداییه وقتی که هیچ وقت دلم نمیخواست بیاد . به خدا اون موقع که اومدم کارت و بدم اشک تو چشام جمع شده بود . می دونستم تو باید از پیشم بری چه بخوام چه نخوام خب دیگه چی کار میشه کرد . اما امیدوارم که تو هیچوقت دلت برام تنگ نشه. از خدا میخوام که هیچ وقت کسی دل تو رو نشکنه فقط یه چیزی رو بذار بهت بگم دوست دارم هیچ وقت احساس تنهایی نکنی دوست دارم برای یک بار هم شده باور داشته باشی که یکی هم هست که دلش برا ت تنگ بشه و از ته دل دوستت داره و همیشه از خدا سلامتی تو رو میخواد . آرزو داشتم بتونم تو رو همیشه شاد نگه دارم اما نتونستم . دلم میخواست از این که کنار من بودی احساس راحتی کنی اما اینم نشد من با تموم وجود دوستت دارم امید وارم منو ببخشی .
آنکه درکش نکردی و در اوج دوست
داشتن تنهایش گذاشتی و رفتی
حمید ))
سه بار دیگه نامه رو خوندم و شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چند ساعت بود که گریه می کردم که اشکان اینا اومدن .
اشکان اومد بالا در زد من جواب ندادم که دوباره در زد و گفت
- مهسا می دونم بیداری باز کن کارت دارم
بلند شدم مجبوری در و وا کردم اشکان وقتی منو دید گفت
- می تونم بیام تو ؟
- البته بیا
اومد تو نشست رو صندلی و گفت
- مهسا
با بغضی که تو گلو داشتم گفتم
- بله
- کارت نامزدیه حمیده نه
- آره
- خودش آورد
- آره
- انقد آره نگو یه چیزی بگو
- چی بگم اشکان
- حرف بزن خودتو خالی کن انقد تو خودت نریز
- چی بگم از بدبختیم بگم از این بگم که به خاطر بی فکریه مامان بابام که منو گذاشتن سر راه باید عشقمو از دست بدم چی بگم اشکان کدومشو بگم
شروع کردم به گریه کردن که اشکان اومد بغلم کرد تو بغلش گریه کردم اونقد گریه کردم تا خالی شدم وقتی آروم شدم از تو بغل اشکان اومدم بیرون گفتم
- ممنون آروم شدم
اشکان چیزی نگفت فقط بلند شد رفت بازم منو تنها گذاشت بازم تنها موندم مثل همیشه . ولی نه تنها نیستم خدا هست خدا صبرم میده خدا مشکل و که میده صبرشم میده .
پاسخ
#32
روز نامزدی حمید رسید صبح بلند شدم رفتم تو اتاق مهشید و گفتم
- سلام- سلام چطوری - خوبم تو چطوری ؟- منم خوبم - میای بریم آرایشگاه - آرایشگاه واسه چی ؟- امروز نامزدیه حمیده دیگه - تو می خوای بری - آره دعوت کرده زشته نرم - اما .......- اما و اگر نداره میای بلند شو بریم - باشه میام - من پایین منتظرم رفتم پایین پنج دقیقه بعد مهشید اومد رفتیم . *****وقتی رسیدیم خونه ی حمید اینا و رفتیم تو که حمید با دیدن ما اومد جلو و گفت - سلام خوش اومدین مریم خانم گفت - ممنون انشاالله خوشبخت شین - ممنون وقتی مهشید اینا رفتن تو حمید گفت - ممنونم که اومدی فکر نمیکردم که بیای - خواهش میکنم میخواستم عروس خانم و ببینم - مهسا ببین من هنوزم تو رو....پریدم وسط حرفش و گفتم - حمید برو حرفشم نزن شبتم خراب نکن نمیخوای خانمت و بهم معرفی کنی - بیا بریم تو تا بهت معرفی کنم رفتیم تو و رفتیم طرف خانم که قد متوسطی داشت و به نظر قیافه ی خوبی داشت که رفتیم و جلو که حمید گفت - مرجان مهسا خواهر دوستم بعدم رو کرد به من و گفت - مهسا مرجان نامزدم دستم دراز کردم سمت مرجان و گفتم - سلام خوشبختم مرجانم دست داد و گفت- سلام خوش بختم- منم همین طور بعد با حمید رفتن اون سمت که بچه ها داد زدن حمید باید بزنه حمید باید بزنه حمیدم گفت - من یه همراه میخوام بدون همراه نمیزنم بعد اومد سمت من و گفت - مهسا خانم همراهیم میکنید - من ؟!- آره شما نمیخوای دادشتو همراهی کنیدبا اینکه شوکه شده بودم ولی گفتم - البته بلند شدم رفتم سمت پیانو و پشتش نشستم . حمید گیتارش و آورد و گفت- مهسا بزن منم باهات میام - باشه شروع کردم به زدن یه آهنگ غمگین حمیدم شروع کرد بامن زدن یه پنج شیش دقیقه میزدیم وقتی تموم شد همه برامون دست زدن که همون لحظه مامان حمید ، حمید و کشید کنارو طوری که من بشنوم بهش گفت - حمید چرا تو با این آهنگ زدی- مامان من زن دارم به چه زبونی بگم چشم بهش نیست ولم کن با عصبانیت اومد این ور که من رفتم سمتش و گفتم - انشاالله خوشبخت شین من رفتم مثل اینکه مزاحمم - نه مهسا تو هیجا نمیری شاید تونستن تو رو ازم بگیرن ولی احساسم و نمیتونن ازم بگیرن اینو گفت که مرجان اومد جلو و گفت - مهسا بمون من با تعجب نگاش کردم که گفت - میتونیم بریم حیاط باهم حرف بزنیم- البته بریم باهم رفتیم حیاط که مرجان گفت - میتونم بهت اعتماد کنم - البته - ببین مهسا من می دونم که تو و حمید همدیگه رو دوست دارین منم حمید و دوست دارم نمیخوام احساساتش و خاطراتشو که با تو داشته ازش بگیرم ولی میخوام یه ذره از فکرش درباره ی من باشه میفهمی چی میگم - آره میفهمم که چی میگی مطمئن باش که چند وقت با تو باشه منو فراموش میکنه - نه اون تورو خیلی دوست داره- مرجان اصلا فکرشم نکن باهاش مهربون باش هیچ وقت فراموشت نمی کنه- باشه - مرجان یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی- چی ؟- بزاری هراز گاهی با حمید حرف بزنم فقط در حد اینکه صداشو بشنوم- باشه اشکالی نداره - ممنون راستی یه چیزی دیگه ام میخوام بهت بگم- بگو گوش میکنم - مواظب حمید باش نذار تو زندگی عذاب بکشه همیشه همدمش باش ، باشه- چشم مواظبشمدوتایی باهم رفتیم تو که دیدم مریم خانم نشسته داره با یه خانمه حرف میزنه رفتم طرفش و گفتم- سلامهمون خانم جواب داد و رو کرد به مریم خانم و گفت - اینم دختر شماست- یه جورایی بله - ماشاالله هزار ماشاالله چه قد خوشگله خدا حفظش کنه گفتم - ممنون شما لطف دارین شما چی بچه ندارین - چرا یه پسر دارم که پاریس درس میخونه تا یه ماه دیگه میاد ایران یه دخترم داشتم که بیست و دو سال پیش تو یه امامزاده گمش کردم دیگه ام پیداش نکردم الانم نمیدونم کجاست زندس مردس نمیدونم - میتونم بپرسم کدوم امامزاده دخترتون و گم کردین - امامزاده ....... طرفای .......باتعجب رو کردم به مریم خانم و گفتم - منم تو این امامزاده گم شدم نه ؟- آرهایندفعه مریم خانم رو کرد به همون خانم که اسمش لیلا بود گفت - دخترتون نشونه ای چیزی نداشت - چرا یه خال پشت گردنش منم یه خال پشت گردنم دارم نه یعنی ممکنه که این مامان من باشه . بی اختیار رومو کردم به طرف لیلا خانم و گفتم- مامان - چی ؟!این دفعه مریم خانم گفت- لیلا خانم این مهسا خانم ما 22سال پیش تو همین امامزاده که شما دخترتون و گم کردین گم شده بود که پدر من مهسا رو میارن خونه و میدن به برادر کوچیکم تا بزرگ کنن مهسا الان دختر شماست - ترخدا راست می گین ؟گفتم - آره مامان به خدا راست میگم یهو پرید بغلم کرد و گفت- قربونت برم تا حالا کجا بودی میدونی چه قد دنبالت گشتم من هیچی نمیگفتم فقط گریه میکردم که مامانم گفت- بلند شو بریم به باباتم بگم که پیدا شدی بلند شدیم رفتیم اون ور سالن که مامان داد زد - حسین حسین آقا - بله خانم یه مرد حدود پنجاه ساله بلند شد اومد این ورکه مامانم گفت - حسین دخترم پیدا شد - لیلا دوباره توهم زدی یه دختر بغل کردی گفتی دخترمهبه جای مامان من گفتم- نه توهم نیست بابا مامان راست میگه با تعجب نگام کرد و گفت- تو هستی منی آره - آره به خدا بابا آره- بیا بغلم ببینم پریدم بغلش گریه کردم همه داشتن با تعجب مارو نگاه میکردن وقتی از تو بغل بابام اومدم بیرون که حمید اومد جلو و گفت - مهسا مامان باباتن - آره پیدا کردن اونارو مدیون توهم اگه نامزدیه تو نبود هیچ وقت اونا رو پیدا نمیکردم هیچی نگفت و رفت که مامان حمید گفت- شما از کجا میدونین باید یه آزمایش DNA بده تا معلوم بشه که دختر شما هست یا نه ؟گفتم- زهرا خانم راست میگنمامانم گفت - باشه پس فردا صبح میریم آزمایشگفتم - باشه مهمونی تموم شد و با مریم خانم اینا رفتم خونه همه که رفتن بخوابن از دلشوره خوابم نمی برد دلشوره داشتم یعنی این ها مامان بابامن اگه باشن چی میشه تو همین فکرها بودم که مهشید اومد کنارم و گفت - مهسا به چی فکر می کنی ؟- به فردا و جواب آزمایش - اگه اونا مامان بابات باشن باهاشون میری ؟- خب آره تو میگی نرم- نه ولی میترسم- از چی؟- از این که بری و مارو از یاد ببری- کی گفته تورو از یاد می برم من همیشه به یاد توام همیشه دیگه این فکرو نکن- باشه همدیگرو بغل کردیم به خاطراتی که باهم داشتیم فکر کردیم وای چه روزهای خوبی بود دلم تنگ میشد واسه همشون . *****
فردا صبح با اشکان و مهشید رفتم آزمایشگاهی که بابای حمید آدرس داده بود گفت که آشناست و زود جواب میده وقتی رسیدیم دیدم مامان بابام شاید مامان بابام اون جا هستن رفتیم جلو و سلام و علیک کردیم رفتیم تو آزمایشگاه آزمایش دادم که گفت جواب تا نیم ساعت دیگه آماده است داشتم دیونه میشدم تو این نیم ساعت چی بهم گذشت بگذریم که ازتوصیفش عاجزم .جواب آزمایش که گرفتیم پرستار گفت- خوشبختانه مثبتهدیگه نمی تونستم چی کار کنم مات بودم که مامانم پرید بغلم گفت- دلم گواهی میداد خودتی هستی خودم از آزمایشگاه اومدیم بیرون اومدم از اشکان خداحافظی کنم که دیدم تو چشماش اشک جمع شده که گفت- مهسا دلم برات تنگ میشهرفت تو ماشین که من اشکاش و نبینم مهشیدم با گریه اومد جلو و پرید بغلم و گفت- مهسا دلم برات تنگ میشه- الهی قربونت برم من مییام پیشت مگه می خوام برم دیگه نیام خداحافظی نکرد و رفت منم با ناراحتی رفتم تو ماشین نشستم و با مامان بابام رفتم خونه یه خونه داشتن تو زعفرانیه . وقتی رسیدیم پیاده شدیم رفتیم تو که مامانم گفت - به خونه خودت خوش اومدی- ممنون- خواهش می کنم- مامان من داداشم دارم ؟
پاسخ
#33
- آره - الان کجاست ؟- پاریسه برای درس خوندن تا آخر ماه فارغ التحصیل میشه برمیگرده ایران حالا برو بالا استراحت کن که بعد از ظهر بابات بریم برات وسایل اتاق و بگیریم - نمیخوای نشونم بدین - چرا بریم بالارفتیم بالا اتاق مهرداد نشونم داد رفتم تو رفت بیرون منم به درو دیوار اتاق و نگاه می کردم یه نیم ساعت دراز کشیدم و رفتم پایین که مامان رومبل داشت تلوزیون نگاه میکرد رفتم کنارش نستم و گفتم- مامان- جانم- گفتین مهرداد کی میاد- آخر ماه - یعنی 15روز دیگه - آره دوست داری زوتر ببینیش- آره - حالا بذار بهش بگم ببینم میتونه زودتر کاراشو ردیف کنه بیاد بلند شدم که مامانم گفت- کجا میری- میرم خونه مهشید اینا وسایلمو بیارم اگه میشه زنگ بزنید آژانس - چرا آژانس با ماشین من برو تا برات ماشین بگیرم- نه خودم ماشین دارم میخوام برم ماشینمم بیارم- باشه هرجو راحتیده دقیقه بعد آژانس اومد رفتم تو ماشین نشستم و راه افتاد که رسیدیم پول آژانس و حساب کردم پیاده شدم زنگ زدم که مهشید درو باز کرد رفتم تو که مهشید پرید بغلم و گفت - مهسا دلم برات خیلی تنگ شده بود- دوساعت هم و ندیدیما هیچی نگفت رفتیم تو که مریم خانم بغلم کرد و زد زیر گریه که من گفتم- ا ! چرا گریه می کنید؟- یعنی می خوای از پیش ما بری ؟- آره دیگه خیلی بهتون زحمت دادم ببخشید ولی بهتون سر میزنم اگه اجازه بدین برم بالا وسایلم و جمع کنم - خونه خودته برو عزیزمرفتم بالا وسایلم که دوتا چمدون شد جمع کردم اومدم پایین ازشون خداحافظی کردم و رفتم تو ماشین نشستم وماشین و روشن کردم و حرکت کردم که رسیدم خونه ابرام آقا درو باز کرد رفتم تو ماشین پارک کردم حیاط و رفتم داخل ساختمان دیدم که مامان داره با تلفن حرف میزنه که یهو صدام کرد- هستی بیا مهراد پشت خطه میخواد باهات حرف بزنه با ذوق رفتم جلو گوشی رو از مامان گرفتم و گفتم- الو- الو سلام - سلام چطوری - مرسی تو چطوری ؟- خوبم کی مییای- حدود پنج روز دیگه- واقعا- آره به خاطر تو کارام زود ردیف میکنم - حالا چرا به خاطر من - آخه دوست دارم زود تر ببینمت - خب کاری نداری - نه خوشحال شدم صداتو شنیدم - منم همین طور خداحافظ - خداحافظگوشی رو قطع کردم که مامان گفت - کی میاد- پنج روز دیگه- راست می گی - آره خودش گفت - به خاطر تو داره زود میاد وگرنه تا آخر ماه نمی تونه بیاد- خب دیگه چیکار کنیم - بلندشو برو لباسات و عوض کن بریم خرید باید کمد و تخت کامپیوتر وبقیه ی وسایل لازم اتاقت و بگیریم پاشو الان بابات میاد- چشم بلند شدم رفتم بالا تو اتاقم که دیدم تموم وسایل بچه است خندم گرفته بود لباسامو عوض کردم و رفتم پایین دیدم بابام اومده رفتم جلو و گفتم- سلام بابا- سلام به روی ماهت آماده ای بریم- بلهبلند شد رفت تو حیاط که من و مامانم رفتیم حیاط سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. رفتیم تو مغازه ها من از هرچی خوشم می اومد میخریدن خلاصه خریدامون که تموم شد همه رو آوردن خونه منم شروع کردم به چیدن وقتی می خواستم بچینم دیدم رنگ اتاقم قشنگ نیست بابامو صدا کردم اومد بالا و گفت - بله باباجون- بابا من از رنگ اتاقم خوشم نمیاد - بدم چه رنگی کنن- سفید بابام داد اتاقمو رنگ کردن و منم وسایلمو چیدم و مامانم گفته بود که آخر هفته میخواد یه جشن بگیره منم برای گرفتم لباس رفتم بیرون اول رفتم دنبال مهشید بعد از اون ور رفتیم مغازه ای که همیشه ازش لباس میخریدیم رفتیم اون جا و یه لباس خریدم و مهشید و رسوندم خونه و خودمم رفتم خونه.فصل چهاردهمروز مهمونی با کمک مهشید لباسمو پوشیدم و مهشید یه آرایش ملایم به صورتم زد که طیبه خانم اومد بالا و گفت- خانم مهمونا اومدن مادرتون گفتن زودتر بیاین پایین- چشم الان میام طیبه خانم که رفت منو مهشیدم پنج دقیقه بعد رفتیم پایین که همه روشون برگردوندن به ما گیج شده بودن که کدوممون هستی که مامانم اومد طرف منو گفت - اینم از دختر گلم رفتم پایین با همه سلام علیک کردم با همه آشنا شدم آخر سرم رفتم پیش مهشید و اشکان نشستم که اشکان گفت- پسرا رو نگا کن همه دارن نگاه میکنن - چیه غیرتی شدی- آره دیگه اگه الان آرش اینجا بود چشاشونو از کاسه در می آورد - ا! خب بس دیگه راستی حمید نیومده مامانش اومده ولی خودشو ندیدم - رفته دنبال مرجان الان می یاد بعد از نیم ساعت حمید و مرجانم اومدن رفتم جلو سلام دادن که اونم جوابمو دادکه من گفتم- چرا انقد دیر کردین- ببخشید مرجان طولش دادمرجان گفت- خب چی کار کنم خلاصه اون شب مهمونی با خیلیا آشنا شدم خیلی هاهم اون شب از من خواستگاری کردن کردن ولی من گفتم نه نشسته بودم پیش دختر عموم شیرین که حمید اومد وگفت- مهساشیرین تعجب کرد و گفت- بلاخره ما نفهمیدیم تو هستی یا مهسا - آخه منو قبلا مهسا صدا میکردن به خاطر همین حالا تو هرچی دوست داری صدا کن- باشه حمید دوباره گفت - مهسا یه لحظه بیااز شیرین معذرت خواهی کردم و رفتم پیش حمید وگفتم - بله- مهسا هنوز راه هست برگردمابرگشتم دیدم که مرجان داره نگامون می کنه که من گفتم - نه حمید مرجان تورو واقعا دوست داره شاید بیشتر از من ، منم سعی میکنم تورو فراموش کنم - اما من نمی تونم - ببین حمید درسته که من و تو یه زمانی باهم بودیم ولی حالا تو زن داری منم تورو فراموش کردم برو مرجان دختر خوبیه هرچی هست از من بهتره و تورم دوست داره نگاه کن چه جوری نگات می کنه برگشت یه نگاه به مرجان کرد و گفت - باشه هرچی تو بگی- حمید یه خواهش - بگو- منو فراموش کن و به مرجان فکر کن - سعی میکنم اینو گفت و رفت پیش مرجان که مهشید اومد کنارم و گفت- چی می گفت- هیچی ولش کناون شب تموم حرفای حمید تو گوشم بود اصلا نمی تونستم از فکرش بیام بیرون ولی خوب نبود بهش فکر کنم اون دیگه مال من نبود من الان باید به فردا و موقعی که مهرداد (داداشم ) می یاد فکرکنم که چه شکلیه و چه جوری باید باهاش برخورد کنم مامان میخواست عکسشو بهم نشون بده ولی من نذاشتم می خواستم خودم ببینمش توهمین فکرا بودم که مامان اومد تو اتاق و گفت- هستی جان هنوز نخوابیدی- نه ...... مامان- جانم - اگه میشه بهم بگین مهسا چون با این اسم عادت کردم به اسم هستی عادت ندارم - اما تو شناسنامه ات این اسمه- باشه اشکال نداره ولی منو همین جوری مهسا صدا کنین- باشه هرجور تو راحتی حالا بگیر بخواب که امشب خیلی خسته ای فردا صبح باید بریم فرودگاه - چشم از اتاق رفت بیرون ولی من نمیتونستم بخوابم ازدلشوره که چه جوری با مهرداد روبه بشم هرکاری کردم انقد غلت می زدم ولی خوابم نمی برد شاید به این جا عادت ندارم بلند شدم رفتم لبه پنجره و درش و باز کردم یه کمی هوای تازه بخورم به اختیار گفتم روز مهمونی با کمک مهشید لباسمو پوشیدم و مهشید یه آرایش ملایم به صورتم زد که طیبه خانم اومد بالا و گفت- خانم مهمونا اومدن مادرتون گفتن زودتر بیاین پایین- چشم الان میام طیبه خانم که رفت منو مهشیدم پنج دقیقه بعد رفتیم پایین که همه روشون برگردوندن به ما گیج شده بودن که کدوممون هستی که مامانم اومد طرف منو گفت
پاسخ
#34
- اینم از دختر گلم رفتم پایین با همه سلام علیک کردم با همه آشنا شدم آخر سرم رفتم پیش مهشید و اشکان نشستم که اشکان گفت- پسرا رو نگا کن همه دارن نگاه میکنن - چیه غیرتی شدی- آره دیگه اگه الان آرش اینجا بود چشاشونو از کاسه در می آورد - ا! خب بس دیگه راستی حمید نیومده مامانش اومده ولی خودشو ندیدم - رفته دنبال مرجان الان می یاد بعد از نیم ساعت حمید و مرجانم اومدن رفتم جلو سلام دادن که اونم جوابمو دادکه من گفتم- چرا انقد دیر کردین- ببخشید مرجان طولش دادمرجان گفت- خب چی کار کنم خلاصه اون شب مهمونی با خیلیا آشنا شدم خیلی هاهم اون شب از من خواستگاری کردن کردن ولی من گفتم نه نشسته بودم پیش دختر عموم شیرین که حمید اومد وگفت- مهساشیرین تعجب کرد و گفت- بلاخره ما نفهمیدیم تو هستی یا مهسا - آخه منو قبلا مهسا صدا میکردن به خاطر همین حالا تو هرچی دوست داری صدا کن- باشه حمید دوباره گفت - مهسا یه لحظه بیااز شیرین معذرت خواهی کردم و رفتم پیش حمید وگفتم - بله- مهسا هنوز راه هست برگردمابرگشتم دیدم که مرجان داره نگامون می کنه که من گفتم - نه حمید مرجان تورو واقعا دوست داره شاید بیشتر از من ، منم سعی میکنم تورو فراموش کنم - اما من نمی تونم - ببین حمید درسته که من و تو یه زمانی باهم بودیم ولی حالا تو زن داری منم تورو فراموش کردم برو مرجان دختر خوبیه هرچی هست از من بهتره و تورم دوست داره نگاه کن چه جوری نگات می کنه برگشت یه نگاه به مرجان کرد و گفت - باشه هرچی تو بگی- حمید یه خواهش - بگو- منو فراموش کن و به مرجان فکر کن - سعی میکنم اینو گفت و رفت پیش مرجان که مهشید اومد کنارم و گفت- چی می گفت- هیچی ولش کناون شب تموم حرفای حمید تو گوشم بود اصلا نمی تونستم از فکرش بیام بیرون ولی خوب نبود بهش فکر کنم اون دیگه مال من نبود من الان باید به فردا و موقعی که مهرداد (داداشم ) می یاد فکرکنم که چه شکلیه و چه جوری باید باهاش برخورد کنم مامان میخواست عکسشو بهم نشون بده ولی من نذاشتم می خواستم خودم ببینمش توهمین فکرا بودم که مامان اومد تو اتاق و گفت- هستی جان هنوز نخوابیدی- نه ...... مامان- جانم - اگه میشه بهم بگین مهسا چون با این اسم عادت کردم به اسم هستی عادت ندارم - اما تو شناسنامه ات این اسمه- باشه اشکال نداره ولی منو همین جوری مهسا صدا کنین- باشه هرجور تو راحتی حالا بگیر بخواب که امشب خیلی خسته ای فردا صبح باید بریم فرودگاه - چشم از اتاق رفت بیرون ولی من نمیتونستم بخوابم ازدلشوره که چه جوری با مهرداد روبه بشم هرکاری کردم انقد غلت می زدم ولی خوابم نمی برد شاید به این جا عادت ندارم بلند شدم رفتم لبه پنجره و درش و باز کردم یه کمی هوای تازه بخورم به اختیار گفتم همه تو فرودگاه منتظر اومدن مهرداد بودیم که اومد مامانم گفت - مهسا اوناش اومدبعد با انگشت یه پسر قد بلند خوشگل رو به من نشون داد نگاش که کردم همون لحظه ی اول به دلم نشست اومد جلو به مامان سلام کرد بغلش کرد وقتی از بغل مامان اومد بیرون و گفت - مامان این آبجیه من کومامان به من اشاره کرد یهو مهرداد برگشت نگام کرد همون جور تو صورتم خیره شد ه بودگفت- سلام- سلام- تو هستی ایخندیدم و گفتم- نه من مهسام- پس هستی کجاست ؟- نیومده - پس شما ؟- وکیلشمامان که از خنده مرده بود گفت- بابا مهسا اذیت نکنروکرد به مهرداد و گفت - داره اذیتت میکنه خودش هستی ولی مهسا صداش میکنن- آهان پس اسم مستعار داری- آره عیبی داره- خب نه- نبایدم داشته باشهمهرداد اومد جواب بده که مامان گفت - حالا بسه بریم که الان مهمونا می یاد مهرداد گفت- مهمونا ؟!- آره به خاطر تو دارن می یان- مامان من خستم - نه بدو بریمخندیدم و گفتم- حالا بیا بریم یه کاریش می کنیم- آخه چه کاری اونا که دارن می یان - خب اینکه دیگه عزا نداره- خب بریم مثل اینکه باید تسلیم بشیم چمدونارو برداشتیم رفتیم سمت ماشین که مهرداد رو کرد به بابا و گفت - ماشین کجاست؟به جای بابا گفتم- مهرداد- بله- منم ماشین آوردم با ماشین من بریم - اعتبار داره زنده میرسیم- نه میخوام بکشمت - خوبه می میریم تیتر روزنامه ها خواهر و برادری که بعد 22سال که همدیگه رو پیدا کردن در اثر تصادف جان باختندمن که همش میخندیدم مامان که عصبی شده بود گفت- خدا نکنه ا مهرداد باز شوخی کردی- بابامهسا بیا بریم که مامان الان منو میزنه رفتیم تو ماشین نشستیم که مهرداد گفت- چه ماشین خوشگلی بابابرات خریده ؟- نه آرش برام خریدهبا اخم گفت- آرش دوست پسرته - نه بابا این روزا کدوم پسر احمقی واسه دوست دخترش ماشین می خره تواین کارو میکنی- نه پس نگفتی این کیه؟- داداشمبا تعجب نگام کرد و گفت- داداشت؟!- آره دیگه یعنی داداش قبلیم با همون خانواده که زندگی میکردم تازه کجاشو دیدی انقدر داداش دارم که نگو- نه بابا مثل اینکه خیلی خاطرتو میخواد که این ماشین و واست خریده خیلی دوست دارم ببینمش- نمیتونی- چرا ؟- این جا نیست- رفته خارج ؟با بغض گفتم- اون الان زیر خروارها خاکه- چی ؟!- همین که شنیدیشروع کردم به گریه کردن که مهرداد گفت- ببخشید که ناراحتت کردم- خواهش می کنم اصلا مهم نیست .دیگه تا خونه حرفی نزدیم وقتی رسیدیم دیدیم که تمام فامیل جمعن ؛ رفتیم تو که یه مرده که اوس مراد صداش میکردن گوسفند و زد زمین و سرش و برید که یهو از بینیم خون اومد سریع دستمو گرفتم جلوش رفتم تو که مهرداد دنبالم اومد بینیمو شستم که مهرداد گفت- چی شد ؟- هیچی خون دماغ شدم چیزی نیست - مطمئنی- آره بابا بریم بیرون رفتیم بیرون که یهویه پسره از اون ته اومد جلو مهرداد و بغل کرد و گفت- چطوری پسر- خوبم تو چطوری- با احوال پرسیای شما پسر که فهمیدم دوست مهرداد تازه متوجه من شده بود با دست پاچگی گفت- سلام - سلامبعد رو کرد به مهرداد و گفت - مهرداد معرفی نمیکنی- چرا مگه میزاریبعد رو کرد به من و گفت- مهسا امیر دوستم که تقریبا از بچگی باهمیمبعدم رو کرد به امیر و گفت- امیر مهسا خواهرم- خواهرت- آره دیگه همون که گم کرده بودیم یادته برات گفته بودم- آهان یادم اومدرو کردم به امیر و گفتم- از آشنایتون خوشبختم- منم همین طوربه مهرداد گفتم - من میرم اون ور شما با دوستت راحت باش- باشه برو رفتم اون ور که مهشید اومد طرفم و گفت- کجایی خونه رو زیرو رو کردم داداشت و دیدی ما رو فراموش کردی- نه بابا حالم بد بود رفتم بالا- حالا حالت بهتره- آره خوبم- نمیخوای داداشت و نشونم بدی- چرا ولی اشکان کو ؟- حالش خوب نبود نیومد - چرا ؟چش بود- نمی دونم گرفته بود هرچیم ازش پرسیدم جوابمو نداد - حالا بیا بریم داداشمو بهت نشون بدمرفتیم پیش مهرداد که با امیر داشت حرف میزد صداش کردم که برگشت همون جوری تو صورت مهشید نگاه می کرد که گفتم- هو مهرداد کجایی ؟- اینجام مهسا معرفی نمیکنی- اگه اجازه بدی چرا- بفرما اجازه ی ما هم دست شماست - زبون نریزبعد رو کردم به مهشید و گفتم- مهرداد داداشمبه مهردادم گفتم - مهشید دوستم که ازبچگی باهمیم البته میشه گفت خواهرمهمهرداد گفت- خوشبختم- منم همین طوربا امیرم که آشنا شدرفتیم اون ور سالن یه کمی باهم حرف زدیم .مهمونی تموم شد همه رفتن خونشون منم انقد خسته بودم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم رو تخت ولی نمیدونم چرا حالم انقدر بد بود سرم خیلی درد می کرد دوباره خون دماغ شدم بلند شدم رفتم بینیمو شستم و اومدم و رفتم کنار پنجره و نشستم و ستاره هارو شمردن آخه خوابم نمیومد و حوصله ام سر رفته بود .فصل شانزدهمبا صدای زنگ موبایلم از جا پریدم گوشیمو برداشتم و گفتم- بله- سلام چطوری- خوبم اشکان تویی- آره- چطوری ؟- خوبم ....
پاسخ
 سپاس شده توسط buzobape
#35
مهسا میخوام ببینمت - اتفاقی افتاده - نه ولی باید ببینمت میخوام باهات حرف بزنم- کجا ؟- تا یه ساعت دیگه کافی شاپ همیشگی- باشه کاری نداری- نه خداحافظ- خداحافظگوشی رو قطع کردم سریع بلند شدم لباسمو پوشیدم رفتم پایین که مامانم گفت- کجا ؟- بیرون کار دارم- بیا صبونه تو بخور بعد برو- نمی خورم مامان جان ؛ مهرداد کجاست- با بابا رفت کارخونه - خب باشه من رفتم کاری ندارین- نه به سلامت مواظب خودت باش- چشم خداحافظ- خداحافظرفتم پایین تو حیاط سوار ماشین شدم روشن کردم که ابرام آقا در و برام باز کرد و با عجله رفتم . بیست دقیقه بعد رسیدم دیدم اشکان اومده رفتم پیششو گفتم- سلام- سلام چطوری ؟- خوبم تو چطوری ؟- بد نیستیم- طوری شده گفتی بیام اینجااومد حرف بزنه که گارسون اومد جلو و گفت- چی میل دارین گفتم - دوتا قهوه لطفا- چشم وقتی رفت به اشکان گفتم- خب - ببین مهسا .....- چیه اشکان چی می خوای بگی- نمیدونم چه جوری بهت بگم- بگو هر جوری دوست داری بگو دیونه شدم - ببین مهسا بذار از اول برات تعریف کنم منو آرش دور از چشم تو و مهشید با دو تا دختر که باهم دوست بودن رفیق شدیم اسمشون سارا و سمیه بود . سمیه رفیق آرش بود سارا رفیق من . ما خیلی اینارو دوست داشتیم که دو روز قبل از تصادف آرش سمیه زنگ میزنه به آرش و می گه منو سارا داریم میریم شمال میخواستم ازت اجازه بگیرم میزاری برم آخه اخلاق سمیه این جوری بود هرجا میخواست بره از آرش اجازه میگرفت سارا همین جور بود خلاصه سارا و سمیه با اجازه ی ما رفتن شمال ؛ دو روز بعدم که آرش تصادف کرد وفوت کرد - چرا به ما نگفتین- آخه با سمیه و سارا قرار گذاشته بودیم هیچ کس از این موضوع باخبر نشه- خب حالا چه کاری از من برمیاد- حالا سمیه و سارا برگشتن- الان از شمال اومدن - نه روز چهل آرش اومدن سارا زنگ زد به من و گفت اومدیم یه ذره حرف زدیم که پرسید چرا آرش گوشیش خاموشه منم گفتم رفته دبی برای بستن قرارداد شرکت گوشیشو نبرده ولی حالا موندم چی بگم- یعنی اون موقع که شمال بودن با هم حرف نمیزدید- نه گفتم که دوست نداشتن کسی از دوستیشون با خبر بشه واسه همین اونجا بهمون زنگ نمی زدن حالا من به سمیه چی بگم ؟- خب چرا واقعیت و بهش نمیگی - بهش بگم که سکته میکنه- یعنی انقدر دوسش داره- عاشقشه واسش می میره بفهمه حتما خودشو میکشه- چند وقته رفیقین- حدود سه سالیهو گوشیش زنگ خورد که گفت- مهسا سمیه اس چی بهش بگم- بده من جواب بدم- نگی بهش سکته میکنه- نه بابا بده به منگوشی رو گرفتم و برداشتم و گفتم- بله - سلام ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم- نه مگه شما سمیه خانم نیستن- بله ولی شما- من خواهر آرشم- خواهرش- بله - مهسا خانم شمایید - بله منو میشناسید - آره آرش ازتون تعریف کرده بود ولی قرار بود کسی از دوستیمون با خبر نشه آرش به شما گفت اصلا گوشی اشکان دست شما چی کار می کنه ؟- براتون توضیح میدم میتونم ببینمت- بله ولی به چه علت ؟- بیاین می فهمید میاین دیگه ؟- بله کجا ؟- یک ساعت دیگه همون جای که همیشه با آرش قرار میزاشتین- باشه کاری ندارید- نه خداحافظ - خداحافظگوشی رو قطع کردم که اشکان گفت- چی شد - قرار یک ساعت دیگه بیاد همون جایی که با آرش قرار میزاشته کجا قرارمیزاشته- همون جایی که تو با حمید قرارمی زاشتی زیر درخت بید- بلند شو بریم تا یک ساعت دیگه میاد بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین اشکان و سوار شدیم و راه افتادیم تو را هیچ حرفی بین ما ردوبدل نمی شد که رسیدیم رفتیم زیر درخت نشستیم که از دور یه دختر اومد طرفمون که آروم به اشکان گفتم- سلیقه ی آرشم بد نیستاوقتی رسید بهمون اشکان بلند شد و سلام داد سمیه هم جوابشو داد که اشکان گفت- سمیه مهسا خواهرآرشبعد رو کرد طرف منو گفت- مهسا سمیه دوست آرشرو کردم به سمیه دستمو دراز کردم و گفتم- از آشنایتون خوشبختمدستمو به گرمی فشرد و گفت- من هم همین طور نشستیم رو صندلی که من به اشکان گفتم- اشکان امکانش هست مارو تنها بذاری ؟- البته بلند شد رفت . منو سمیه تنها شدیم هردومون ساکت بودیم که بلاخره سمیه گفت- میخواین همین جوری به سکوتتون ادامه بدین- نه چیزی باید بگم- شما منو کشوندین اینجا- آره می دونم میتونم باهات راحت تر باشم- آره می تونی- سمیه تو اینجا خیلی خاطره داری نه ؟- آره چطور مگه ؟- اونارو باید خاک کنی- چرا باید این کارو بکنم؟ نکنه آرش دیگه منو نمیخواد؟ الان آرش کجاست؟- یکی یکی بپرس تا جوابتو بدم - باشه الان آرش کجاست؟- سوال سختی پرسیدی- یعنی چی این سوال ، سوال سختیه ؟ چی داری می گی ؟ - چه قدر آرشو دوست داری ؟- در حد مرگ دوسش دارم، دارم دیونه شدم بگو چی شده- آرش ...... آرش.....- آرش چی- آرش فوت کرده- چی داری میگی آرش من مرده یعنی دیگه نیست داری دروغ میگی شروع کرد به گریه کردن منم با گریه بهش گفتم- کاش دروغ بود کاش ..... - چه جوری ؟- تصادف کرد- کی - حدود 5 ماه پیش- پس چرا من الان باید بفهمم- من هیچی نمی دونستم تقصیر اشکانه که بهت نمی گفتدیگه هیچی نگفت فقط گریه میکرد رفتم بغلش کردم و گفت- خواهش میکنم گریه نکن آرش الان روحش در عذابه - چی کار کنم عشقمو همه زندگیمو از دست دادم میگی چی کار کنم- هیچی زندگی کن- بدون آرش- آره آرشم همینو میخواد - نه نمی تونم بدون آرش زندگی برام معنی نداره - چرا تو زنده ای باید زندگی کنی- آرش خیلی نامردی اون قول داده بود- چه قولی ؟- که تا آخرش باهم باشیم حتی باهم بمیریم ولی زد زیر قولشو منو تنها گذاشت - نه این طوری فکر نکن مرگ دست خداست خودش که مقصر نیست رو کرد به آسمون و داد زد- خدا چرا عشقمو ازم گرفتی ازت دلگیرم خدا میدونی چرا ؟ نمیدونی بهت می گم چون تمام زندگیمو هستیمو ازم گرفتی رفتم بغلش کردم و گفتم
پاسخ
#36
- آروم باش تو بغلم انقد گریه کرد تا آروم شد از بغم اومد بیرون و گفت- میخوام برم سر خاک آرش کجاست ؟- می خوای تنها بری - آره اگه ممکنه میخوام باهاش حرف بزنم - باشه آدرس رو بهش دادم و رفت منم رفتم پیش اشکان که بغل ماشین وایساده بود تا منو دید سریع اومد جلو و گفت- چی شد بهش گفتی- آره خیلی داغون شد ولی آرومش کردم بلند شد رفت سر خاک آرش- تنهایی - آره گفت میخوام تنها برم یه خرده باهاش حرف بزنمبدون هیچ حرف دیگه ای رفتم تو ماشین نشستم که اشکان منو رسوند دم ماشین خودم و خودش رفت اشکانم عین من داغون بود با حال بدم نشستم پشت ماشین اصلا نمی فهمیدم دارم چه جوری رانندگی میکنم هر لحظه ممکن بود تصادف کنم هرجوری بود خودمو رسوندم خونه ماشینو توحیاط پارک کردم و رفتم تو که مامان و مهرداد عصبی بودن که مهرداد پرسید- کجا بودی تا حالا چرا گوشیت خاموشه- گوشیم حتما شارژنداره تا الان سر خاک آرش بودم الانم حالم اصلا خوب نیست میخوام برم بخوابم اومدم از پله ها برم بالا که یهو سرم گیج رفت داشتم می افتادم که مهرداد منو گرفت و گفت- انقد خودتو عذاب نده هیچی نگفتم که مهرداد منو رسوند تو اتاق و رفتم روتخت دراز کشیدم که مهرداد اومد حرف بزنه که من نذاشتم و گفتم- مهرداد تنهام بذار احتیاج به تنهایی دارم- باشهرفت و منو با یه دنیا غم و غصه تنها گذاشت اومدم بخوابم ولی حتی حوصله خوابم نداشتم تو فکر آرش بودم خاطراتش مثل یه فیلم جلوی چشم عبور می کرد دلم براش تنگ شده کاش برم پیشش .فصل هفدهمتو اتاقم نشسته بودم که در اتاق رو زدن که من گفتم- در بازهدر باز شد و مهرداد اومد تو و گفتم - مهسا- بله- وقت داری یه خرده باهم حرف بزنیم- آره بیا بشین- نه بریم بیرون اینجا نه- باشه- پس پنج دقیقه دیگه پایین باش- چشممهرداد رفت بیرون منم حاضر شدم رفتم پایین رفتیم تو ماشین نشستیم و مهرداد راه افتاد و دم یه پارک وایساد رفتیم تو پارک و رویه صندلی نشستیم که من گفتم- خب - خب چی ؟- میخواستی حرف بزنی بگو گوش میدم- مهسا اون دوستت بود مهشید - خب - نامزدی چیزی ندارهیهو زدم زیر خنده و گفتم- نه چطور مگه- آخه میدونی چیه ......- چیه دوسش داری ؟- آره باهاش صحبت میکنی- آره دیگه چی- یه چیز دیگه ام میخوام بگم- بفرمایید گوش میکنم- امیر دوستمو که میشناسی- آره میشناسم که چی ؟- ازت خواستگاری کرده ازمن میشنوی پسر خیلی خوبیه فقط می مونه جواب تو- ببین من الان موقعیت ازدواج و ندارم به کس خاصیم علاقه ندارم واسه همین فعلا بهش بگو نه - چرا ؟- ببین مهرداد من بخاطر این که بچه ی سره راهی بودم عشقم از دستم رفت می فهمی چی می گم ؟- نه- یعنی اینکه من حمید و دوست داشتم وقتی مامان باباش فهمیدن حمید به من علاقه داره اونو سریع زن دادن که حتی به من فکر نکنه من فعلا موقعیت ازدواج و ندارم- باشه چشم بهش می گم- حالا بریم خونه- بریم - مهرداد- جونم- منو میبری دم خونه ی مهشید اینا- آره بریمرفتیم سوار ماشین شدیم که مهرداد منو رسوند خونه ی مهشیداینا و رفت . منم رفتم زنگ زدم که مهشید درو باز کرد رفتم تو و به مهشید گفتم- سلام بی معرفت- سلام چرا بی معرفت- تو نباید از صبح بهم یه زنگ بزنی- زنگ زدم گوشیت خاموش بودگوشیمو نگاه کردم دیدم راست میگه گوشیم خاموش بود روشنش کردم و گفتم- اشکان کجاست- از ظهر که اومده خونه رفته تواتاقشو بیرون نمیاد نمی دونم چش شده- باشه تو برو حاضرشو ماشینم ببر بیرون تا منم بیام- باشه رفتم بالا در اتاق اشکانو زدم که اشکان گفت- مهشید می خوام تنها باشم- اشکان مهسام واکن کارت دارمدرو باز کرد و رفتم تو و گفتم- سلام از سمیه چه خبر؟- سلام الان سارا زنگ زد و گفت خونه ی اوناست حالشم خیلی بده- میشه شماره سارا و سمیه رو به من بدی- آره شمارو داد و خداحافظی کردم و رفتم پایین که مهشید ماشین و برده بود بیرون ، رفتم سوار شدم که مهشید گفت- کجا بریم- پارک همیشگی- باشهراه افتاد وقتی رسیدیم مهشید ماشین و پارک کرد رفتیم تو پارک و رفتیم زیر درخت بید نشستیم که مهشید گفت- چه خبر؟- سلامتی- چیزی می خوای بگی مهسا- آره تو از کجا فهمیدی ؟- از چشمات حالا چی میخوای بگی- مهرداد داداشمو که میشناسی؟- آره چطور مگه ؟- هیچی ازت خواستگاری کرده جوابت چیه- چون تویی بله- دختر انقدر سریع جواب نمی ده- تو بهش بگو نه ببینم چی کار میکنه- خودم بلدم چی کار کنم نمی خواد تو بهم یاد بدی حالا بلند شو منو برسون خونه کار دارمبلند شدیم که مهشید منو رسوند خونه و خودش رفت منم رفتم تو دیدم هیچکس خونه نیست رفتم بالا تو اتاقم استراحت کنم که یهو گوشیم زنگ خورد برداشتمو گفتم- بفرمایید- سلام- سلام ببخشید شما؟- سارام دوست اشکان میشناسید که- بله بفرمایید - سمیه حالش خیلی بده میشه بیاین اینجا بهتون احتیاج داره اشکان گفت شما میتونین آرومش کنین- آره حتما آدرس بدی الان می یامآدرسو داد منم سریع رفتم ماشینمو برداشتم و راه افتادم نیم ساعت بعد رسیدم رفتم زنگ زدم که سارا درو واکرد رفتم توکه سارا اومد استقبالم و گفت- سلام بفرمایید تو- سلام الان سمیه کجاست ؟- یه پرفون خورده خوابیده بیا تو تا بیدار شهرفتیم تو که سارا تعارف کرد که بشینم وقتی نشستم سارا رفت یه لیوان شربت آورد و گفت - تو خواهر آرشی- آره- شباهت چندانی باهاش ندارین- چون خواهر واقعیش نیستم- یعنی چی؟- سر فرصت بهت توضیح میدم از اشکانم بپرسی بهت میگه سمیه حالش خیلی بده - خیلی - آرش و خیلی دوست داشت- بیش از اندازه الان فکر میکنی واسه چی آوردمش اینجا به خاطر اینکه یه موقع دست به خودکشی نزنهیهو سمیه از بالا اومد پایین تا منو دید اومد بغلم و شروع به گریه کردن ، گذاشتم انقد گریه کنه تا آروم شه وقتی آروم شد بردمش تو حیاط وقتی نشستیم شروع کردم باهاش صحبت کردم اونم فقط گوش می داد وقتی آروم شد گفت- مرسی آروم شدم- خواهش می کنم- آرش حق داشت همیشه ازت تعریف کنه خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت- مرسی لطف داری - من دیگه باید برم - میموندی حالا- نه ممنون بلند شدم رفتم تو از سارا خداحافظی کردم سمیه تا دم در باهام اومد با اونم خداحافظی کردم سوار ماشین شدم و رفتم خونه . رسیدم ماشین بردم تو پارک کردم که دیدم مهرداد حیاط رو صندلی نشسته رفتم پیشش و گفتم- سلام- سلام کجا بودی- جایی کار داشتم مامان اینا کجان ؟- رفتن خونه آقاجون حالش خوب نبود- تو چرا انقدر پکری- مهسا - بلهیهو سرم گیج رفت که مهردادمنو گرفت و گفت- چی شد مهسا- هیچی فکر کنم دوباره فشارم افتاده- انقد خودتو عذاب نده یهو از دماغم خون اومد که مهرداد بهم دستمال داد و گفت- چندمین باره از دماغت خون میاد- یک بار اون روز که تازه تو اومده بودی یکبارم الان- باید بریم دکتر - نمی خواد بابا راستی چی میخواستی بگی- آهان با مهشید حرف زدی - آره- خب ؟- گفت نه- چی ؟- گفت نهیهو مهرداد دستشو گرفت تو سرش و نشست که دیدم از گوشه ی چشمش یه قطره اشک اومد که شرسو گرفتم تو دستم اوردم بالا و بغلش کردم و گفتم - نبینم داداشم گریه کنههمون جور که داشت گریه می کرد گفت- چرا گفت نه مگه من چه عیبی دارم - هیچی بابا شوخی کردم گریه نکن قبول کرد باید از خداشم باشه از تو بغلم اومد بیرون و گفت- راست می گی مهسا- آره بابا دروغم چیهیهو بلند شد بغلم کرد وگرفت تو دستش و گفت- مرس مهسا مرسی
پاسخ
#37
- خواهش می کنم من که کاری نکردمبلند شد رفت منم بلند شدم برم که دوباره سرم گیج رفت و نشستم که مهرداد برگشت و گفت- چی شد مهسا- هیچی دوباره سرم گیج رفت- فردا حتما باید بریم دکتراومد بلندم کرد منو برد تو اتاقم و گفت- بگیر بخواب صبح باهم می ریم دکتر- نمی خواد بابا الان بخوابم صبح خوب می شم- نخیرم رو حرف من حرف نباشه- چشم- آفرین دختر خوب اینو گفت از اتاق رفت بیرون منم چون زیاد خوب نبود نمی تونستم بگیرم بخوابم بیدار بودم و به آرش فکر می کردم . چشمامو که باز کردم ساعت نه صبح بود رفتم پایین که مامان اینا پایین بودن سلام کردم و مامانم گفت- سلام به روی ماهت بیا صبونه بخور- شما می دونید که من صبونه دوست ندارم هیچ وقت نمی خورماینو که گفتم یهو مهرداد داد زد- همینه دیگه هیچی نمی خوری که انقدر سرگیجه داری بلند شو آماده شو بریم دکتر- بابا من حالم خوبه نمی یام- گفتم بلند شو مهسا- باشه بابارفتم بالا آماده شدم اومدم پایین که مهرداد ماشین و برده بود بیرون رفتم سوار شدم که مهرداد بدون هیچ حرفی راه افتاد بیست دقیقه بعد جلوی یه برج وایساد و ماشین و پارک کرد و پیاده شد منم پیاده شدم رفتیم تو برج سوار آسانسور شدیم رفتیم طبقه ی بیستم جلوی یه واحد وایسادیم که نوشته بود (( دکتر امیر ایمانی )) رو کردم به مهرداد و گفتم- اینجا مطب امیره- آره رفتیم تو که منشی گفت- بفرماییدمهرداد گفت- با دکتر کار داشتیم- وقت قبلی داشتین- نه ولی به دکتر بگین آقای زمانی اومده خودشون می دونن- چند لحظه صبر کنیدمنشی بلند شد رفت تو اتاق امیر و اومد بیرون و گفت - بفرمایید رفتیم تو که امیر جلوی پامون بلند شد و گفت- سلام مهرداد خان - سلام بعد رو کرد به من گفت- سلام مهسا خانم- سلام مهرداد گفت- امیر- جانم- مهسا چند وقتیه که سر درد داره از بینیشم چند قطره خون میاد- مهسا خانم بیاین اینجا بشینینبعد به تختی که اونجا بود اشاره کرد رفتم نشستم که اومد فشارمو گرفتو گفت- فشارتون پایینه رفت نشست پشت میزش و گفت- براتون چند تا آزمایش نوشتم الان که چیزی نخوردین .- نه- پس همین الان برین آزمایشگاه دو تا چهار راه پایین تره برین اون جا بگین از طرف دکتر ایمانیم جواب آزمایش و زود میدن مهرداد گفت - باشهرفتیم بیرون و رفتیم پایین و سوار ماشین شدیم و رفتیم آزمایشگاه وقتی رسیدیم رفتیم تو که مهرداد گفت- ما از طرف دکتر ایمانیم اگه میشه جواب آزمایش مارو زود بدینوقتی آزمایشو ازم گرفت گفت- یه نیم ساعت صبر کنید جواب آماده استنیم ساعت بعد جواب و داد ما هم رفتیم مطب امیر که جواب و نشون بدیم وقتی رسیدیم منشی گفت- بفرمایید دکتر منتظر شماسترفتیم تو اتاق امیر و مهرداد جواب آزمایشو بهش نشون داد که امیر گرفت و نگاش کرد و گفت- خدارو شکر چیزی نیست سر دردشم بخاطر فشار پاینشه اگه یه ذره بیشتر غذا بخورن اینم حل میشهمهراد گفت- خوب خدارو شکرگفتم- دیدی مهرداد خان منو به زور اوردی اینجا- خب اوردمت که خیالم راحت بشه با امیر خداحافظی کردیم و رفتیم پایین سوار ماشین شدیم که مهرداد گفت- مهسا- بله- امشب با مامان اینا حرف میزنی بریم خواستگاریه مهشید- حتما امشب حرف میزنم- ممنونمنو رسوند خونه و خودش رفت منم رفتم بالا تو اتاقم یه ذره آهنگ گوش میدادم به این فکر می کردم که امیر وقتی داشت جواب آزمایش و می خوند اول قیافش رفت توهم ولی بعد با لبخند جواب آزمایش خوند یعنی چی شده بود تو جواب چی نوشته بود . ***** اون شب وقتی همه دور هم بودیم گفتم- بابا- بله- می تونم باهاتون حرف بزنم- آره حتما گوش می دم- دوست من مهشید و که می شناسین- آره چطور مگه- مهرداد ازش خوشش اومده به من گفت که به شما بگم بریم خواستگاری نظرتون چیه- موافقمبعد رو کرد به مامانم و گفت- لیلا خانم زنگ بزن به خانم صابری قرار خواستگاری رو بذارمامانم گفت- چشم مهرداد همون لحظه بلند شد دست بابامو بوسید و گفت- ممنون باباجون ممنون ***** مامانم فردای همون شب بلند شد به خونه ی مهشید اینا زنگ زد و قرار خواستگاری رو برای آخر هفته گذاشتفصل نوزدهمروز خواستگاری مهرداد خیلی ذوق داشت قرار خواستگاری ساعت پنج بعد ازظهربود . آماده شدم و رفتیم که راس ساعت پنج اونجا بودیم وقتی رفتیم تو نشستیم همه ساکت بودیم که بابام گفت - نمی خواین برین سر اصل مطلبکه عباس آقا گفت - چرا که نه بعد رو کرد به عباس آقا و گفت- غرض از مزاحمت امر خیر بود میخواستیم اگه امکانش هست مهرداد مارو به غلامی قبول کنید- ما که نمی تونیم حرفی بزنیم باید ببینیم مهشید چی میگه بعد باصدای بلند گفت- مهشید خانم چایی نمیاریدو، سه دقیقه بعد مهشید با سینی چایی از آشپز خونه اومد بیرون و به همه چایی تعارف کرد و اومد پیش من نشست که من دستاشو گرفتم که حس کردم که دستاش خیلی یخه که آروم بهش گفتم- مهشید چرا انقد یخی ؟- هیجان دارم - چیزی نیست باباهمون جور دستام تو دستای مهشید بود که مامانم گفت - با اجازه ی بزرگترا مهشید جون و مهرداد برن یه گوشه باهم حرفاشونو بزنن تا ببینیم بعد چی میشهعباس آقا گفت - باشه ما که حرفی نداریمبعد رو کرد به مهشید و گفت- مهشید بابا با آقا مهرداد بلند شین برین تو کتاب خونه باهم حرف بزنینمهشید گفت- چشماومد بلند شه که در گوشش آروم گفتم- دختر تو که اینجوری نبودی قوی باش محکم مهرداد که نمی خواد بخورتت بعد بلند شد که مهردادم باهاش بلند شد رفتن سمت کتاب خونه وقتی اینا رفتن بابا اینا هم شروع کردن باهم صحبت کردنای معمولی منم منتظر مهرداد و مهشید بودم که دوباره سردرد اومد سراغم بهش محل ندادم . مهشید و مهرداد نیم ساعت بعد اومدن که بابام رو کرد به مهرداد و گفت- چی شد به تفاهم رسیدین تونستی دلشو به دست بیاری یا نه ؟- نمی دونم اینو دیگه باید از مهشید خانم بپرسینهمه رومو کردیم سمت مهشید که گفت- اگه میشه بذارین بیشتر فکر کنممهرداد که با تعجب به مهشید نگاه می کرد که گفتم- خب راست می گه خب باید بیشتر فکر کنه حرف یه عمر زندگیه مامانم گفت- بله درسته بابام گفت - بهتره دیگه ما زحمت و کم کنیم عباس آقا گفت - نه من که نمی ذارم باید شام بمونید- نه ممنون بعد رو کرد به من و مهرداد گفت- بلند شین بریم گفتم- بابا اگه اجازه بدین من بمونم - چرا بیا بریم- نه می خوام پیش مهشید باشم فردا صبح میام خونه- باشه هرجور مایلیوقتی بابام اینا رفتن به مریم خانم گفتم- راستی اشکان کجاست چرا تو مجلس نبودمهشید با بغض گفت- مهسا نمی دونم چشه هرچی بهش گفتم بیا گوش نکرد نا سلامتی یه خواهرم بیشتر نداره- قربون بغضت برم حتما یه چیزی شده که اشکان این طوری ناراحته الان کجاست- بالا تو اتاقشرفتم بالا در اتاق اشکان و زدم که اشکان گفت - می خوام تنها باشم- درو باز کن مهسامدرو باز کرد که گفتم
پاسخ
#38
- سلام- سلام مهسا تویی- آره؛ میتونم بیام تو میخوام باهات حرف بزنم- البته بیا تورفتم تو که اشکان تعارف کرد که بشینم ، وقتی نشستم گفتم- واسه چی تو مراسم خواستگاری شرکت نکردی- حوصله نداشتم- یعنی چی حوصله نداشتم مراسم خواستگاریه خواهرت بود حالا خوبه یه خواهر بیشتر نداری میدونی که مهشیدم نظر تو براش مهمه میدونستی الان پایین نشسته داره گریه میکنه- کی مهشید - بله - چرا ؟- بخاطر این که جنابالی تو مراسم خواستگاریش نبودی- ببخشید به خدا حالم اصلا خوب نیست- چرا چی شده ؟- سارا داره میره- کجا ؟- آلمان پیش عموش- واسه همیشه- آره- خودش راضیه- نه - پس چرا داره میره ؟- به زور باباش- خب اینکه کاری نداره من درستش می کنم- چه جوری - بسبرش به من ولی به یه شرطی- چه شرطی ؟ هرچی باشه قبوله- بری پایین از دل مهشید دراری- اون که بله حتما- بقیه کارام بسبر به من بلند شدیم رفتیم پایین که مهشید پایین بود اشکان رفت جلو رو کرد به مهشید و گفت- مهشید منو ببخش درکم کن اصلا حالم خوب نیستمهشید با ناراحتی پرسید- چرا ؟بریم بالا برات توضیح بدم . اینا بلند شدن که برن بالا که من به اشکان گفتم- اشکان سوییچ ماشینتو بده- باشه بیاسوییچ بهم داد منم بلند شدم رفتم بیرون با گوشیم شماره ی سارا رو گرفتم که دوتا بوق خورد برداشت و گفت- بله- سلام - سلام شما ؟- مهسام- ببخشید نشناختمت- خواهش می کنم الان کجایی؟- خونه- می تونی بیای همون جایی که همیشه با اشکان قرار میذاری- آره تا بیست دقیقه دیگه اونجام- پس کارنداری- نه خداحافظ - خداحافظگوشی رو قطع کردم وسوار ماشین شدم و راه افتادم رفتم زیر درخت بودم که سارا اومد رفتم کنارش نشستمو گفتم- سلام چطوری؟- سلام بد نیستم- چیزایی که اشکان می گه درسته- چی می گه مگه- میگه می خوای بری آلمان- متاسفانه درسته- تو خودت دوست داری- نه به خدا نه - پس چرا می خوای بری- زور بابام میگه باید بری اون جا تا با پسر عموم ازدواج کنم بابا من نمیخوام برم- پس نمی خوای بری درسته- آره- بسبر به من- می خوای چی کار کنی- با بابات حرف میزنم- نه بابام به حرف هیچ کس گوش نمیده- بابات الان خونه است- آره- بلند شو بریم خونتون- باشه بریم انگار خیلی مطمئنی- منو هنوز نشناختی بخوام یه کاری بکنم صد درصد انجامش میدم جا نمیزنمبلند شدیم رفتیم سمت ماشینم و سوار شدیم و راه افتادیم که رسیدیم خونه ی سارا اینا پیاده شدیم و رفتیم تو که مامانش اومد جلو که گفتم- سلام- سلامبعد رو کرد به سارا و گفت - نمیخوای معرفی کنی- چرا مامان دوستم مهسامامانش گفت- خوشبختم- منم همین طورسارا گفت- مامان بابا هست- آره تو اتاقش چطور مگهگفتم - یه کار کوچولو باهاشون داشتممامانش منو راهنمایی کرد تو اتاق بابای سارا وقتی در زدیم باباش اومد بیرون که گفتم- سلام- سلاممامان سارا گفت- ایشون دوست سارا است می خواد باهات صحبت کنه- راجع به ؟- دخترتون- پس برین تو پذیرایی بشینید تا منم بیامرفتیم تو پذیرایی نشستیم که چند دقیقه بعد بابای سارا اومد نشست و گفت- بفرمایید خانم ......- زمانی هستم- خانم زمانی بفرمایید راجع به دخترم چی می خواین بگین - ساراجون گفتن که شما میخواین بفرستینش آلمان پیش عموش که با پسر عموش ازدواج کنه درسته ؟- بله ولی خودش راضیه - اصلا تا حالا نظر دخترتونو پرسیدین- نه ولی وقتی خودش چیزی نمی گه حتما راضیه دیگه- سارا چیزی نمی گه چون برای شما احترام قائله وگرنه خودش راضی نیستبابای سارا رو کرد به سارا و گفت - سارا بابا دوستت راست میگه- بله باباجون من دوست ندارم برم آلمان پیش عمو من میخوام این جا باشم پیش شما پیش مامان- باشه پس هرچی تو بگی- یعنی دیگه نمی رم- نه نمیری- ممنون باباجونبعد سارا پرید تو بغل باباش وماچش کرد خیلی خوشحال بود چند دقیقه بعد بلند شدم و گفتم - با اجازتون من برم- میموندی مهسا جون- نه ممنونبلند شدم که سارا تا دم در باهام اومد تا رسیدیم دم در سارا گفت- ممنونم مهسا - خواهش می کنم کاری نکردم- خداحافظ- خداحافظسوار ماشین شدم و راه افتادم وقتی رسیدم خونه ی مهشید اینا و ماشینو بردم تو که اشکان و مهشید تو حیاط نشسته بودن تا رفتم تو ماشینو پارک کردم و پیاده شدم اشکان اومد جلو و گفت- ممنونم - خواهش می کنم من که کاری نکردم کی بهت گفت سارا؟- آره الان زنگ زد گفت فقط باید یه کار دیگه ام بکنی - چه کاری ؟- به مامان اینا بگی بریم خواستگاری- باشه امر دیگه اییهو سرم گیج رفت داشتم می افتادم که مهشید منو گرفت و نشوند رو صندلی و گفت- چی شد مهسا خوبی ؟- آره دوباره خون از دماغم اومد که این بار اشکان پرسید- دکتر رفتی مهسا- آره با مهرداد رفتم گفت چیزی نیست فقط کمی فشارم افتاده یه ذره استراحت کنم خوب میشممهشید گفت- پاشو مهسا پاشو بریم تو اتاق من کمی استراحت کن- بریمرفتیم بالا تواتاق مهشید که خوابیدم رو تخت که گوشیم زنگ خورد به مهشید گفتم- مهشید میشه گوشیمو برداریمهشید گوشیمو برداشت احوال پرسی کرد و گوشی اورد سمت منو گفت- بیا مامانتگوشی رو گرفتم و گفتم- بله - سلام مهسا- سلام مامان جان اتفاقی افتاده ؟- مهرداد عصبی اومد خونه الانم رفته تو اتاقش درم به روی هیچ کس باز نمی کنه- از کجا اومد خونه - از پیش امیر- شما نگران نباشید حتما با امیر دعواش شده من الان زنگ میزنم ببینم برمیداره اگه برنداشت میام خونه- باشه پس به من خبر بدهگوشی رو قطع کردم که مهشید گفت- چی شده- هیچی مثل اینکه مهرداد با امیر دعواش شده عصبی اومده خونه رفته تو اتاق درم بسته بازم نمیکنه - هرموقع با امیر دعواش میشه این جوری میشه- نمی دونم حالا بذار من یه زنگ بهش بزنمشماره مهرداد گرفتم انقد بوق خورد تا رفت رو پیغام گیرکه من گفتم- مهرداد گوشی رو بردار کارت دارم بردار گوشی رو برنداشت منم قطع کردم و رو کردم به مهشید و گفتم- با گوشی خودت زنگ بزن تو حرف بزن شاید برداره منم به امیر زنگ میزنم- باشهمهشید شماره ی مهرداد گرفت که بعد چند تا بوق برداشت و مهشید شروع کرد به حرف زدن من نمیفهمیدم چی میگه چون رفت بیرون بعد از پنچ دقیقه اومد تو و گفتم- چی شد ؟- چیزی به من نگفت فقط گفت می خواد تنها باشه- خیلی کنجکاو شدم بدونم چی شده الان زنگ می زنم به امیر - آره بزن منم کنجکاو شدم بدونمگوشیمو برداشتم و یه زنگ زدم به امیر که بعد از دو تا بوق برداشت و گفت- جانم- سلام- سلام شما ؟- مهسام- سلام مهسا خانم چطورین ؟- ممنون خوبم شما چطورین ؟- ممنون منم خوبم- عرض از مزاحمت این بود که می خواستم بپرسم که امروز مهرداد پیش شما بود- بله چطور مگه- آخه عصبی اومده خونه در اتاقشم واسه هیشکی باز نمیکنه با شما دعوا کرده- یه درگیری جزئی بینمون پیش اومد من الان می رم از دلش درمیارم چیزی نیست حل میشه این دعواها زیاد بینمون پیش اومده شما نگران نباشید- ممنون اگه آرومش کنید آخه من خونه نیستم الان راه می افتم میام خونه- خب کاری ندارین- نه - پس خداحافظ- خداحافظگوشی رو قطع کردم بعد خونه رو گرفتم که کسی برنداشت گوشی رو قطع کردم که به مهشید گفتم- زنگ می زنی آژانس من برم خونه- حالا بشین- نه دلم شور میزنه- امیر چی گفت ؟- هیچی دعواشون شده - دیدی گفتم ولی مهسا خودمونیما امیر پسر خوبیه نه ؟- آره- پس چرا بهش جواب رد دادی - همین طوری حالا زنگ بزن آژانس من برم- باشهمهشید زنگ زد آژانس و منم رفتم وقتی رسیدم خونه درو باز کردم رفتم تو که مهرداد و امیر داشتن دعوا می کردن امیر داد میزد و می گفت- من دوسش دارم من خودم باهاش صحبت میکنممهردادم با داد می گفت- چرا نمی فهمی نمی شه رفتم بالا که یهو امیر اومد بیرون تا منو دید هول شد و گفت- سلام- سلام طوری شده- نه - ولی شما داشتین با مهرداد دعوا می کردین- بله ولی چیز مهمی نیستیهو مهرداد اومد بیرون وقتی دید من اونجام گفت- سلام کی اومدی ؟- الان چرا چیزی به من نمی گین طوری شدهمهرداد گفت- نه تو دخالت نکن بروتو اتاقت من حلش میکنماومدم یه چیزی بگم که امیر گفت- نه من می خوام باهاتون حرف بزنم- بفرماییدمهرداد گفت- نه امیر نه- مهرداد خواهش می کنمبعد رو کرد به من و گفت - مهسا خانم اگه دوست دارین بریم پایین بشینیم حرف بزنیم- بریم رفتیم پایین و رو یه مبل نشستیم که گفتم- بفرمایید- من میخواستم ازتون درخواست ازدواج کنم - من یه بار قبلا جوابشو به مهرداد گفتم که به شما بگه- می دونم مهرداد به من گفت ولی خواهش میکنم من شما رو دوست من چه ایرادی دارم که شما منو جواب می کنید- شما هیچ عیبی ندارین فقط من آمادگی ازدواج ندارماینو که گفتم انگار خردش کرده بودم . بلند شد اومد جلوم زانو زد و گفت- مهسا خواهش میکنم من بدون تو می میرم نمی تونم زندگی کنمنشست و آروم به اشک ریختن من سردر نمی اوردم چرا انقد اصرار داره نمی فهمیدم ولی وقتی این جوری دیدمش گفتم- میزاری فکر کنم- آره ولی تا فردا- ولی چه قدر زود- خواهش میکنم فقط تا فردا- باشهبلند شد و رفت مهردادم پشت سرش رفت منم رفتم بالا تو اتاقم شروع کردم به فکر کردن که در اتاقمو زدن که گفتم- در بازهدر باز شد مهرداد اومد تو و گفت- سلام ببخشید باهات تند حرف زدم- اشکالی نداره مامان و بابا کجان- خونه خاله امشب واسه ثریا خواستگار اومده - مهرداد- جان دلم- نظرت راجع به امیر چیه ؟- امیر پسریه با معرفت ، مردِ، پسری به با اخلاقیه این تو دنیا نیست- من میخوام قبول کنم با امیر ازدواج کنم - هرجور مایلی میدونی اگه بفهمه چیکار میکنه- نه - دنیا رو شیرینی میده- مهرداد- جانم- چرا بهش می گفتی بهم نگه- آخه گفتم شاید ناراحت بشی- نهدوباره سرگیجه اومد سراغم و دوتا قطره خون از بینیم اومد که مهرداد هول شده بود رفت یه قرص اورد و بهم داد و گفت- مهسا بیا اینو بخور سردردت می افتهقرص و خوردم که مهرداد گفت- با مامان صحبت کردم اگه مهشید زود جواب بده قرار نامزدی رو آخر هفته دیگه بگیریم- یعنی چهار روز دیگه- آره- چرا انقدر زود- آخه عجله دارم تو که مشکلی نداری- نه - پس خوب استراحت کن منم برم به مهشید زنگ بزنم و ببینم فکراشو کرده یا نه ؟- باشه برووقتی مهرداد رفت منم انقد خسته بودم روتخت دراز کشیدم و تو این فکر بودم که چرا امیر انقد عجله داره من جواب بدم . ***** صبح با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم و گوشیم برداشتم و گفتم- بله- سلام - سلام شما ؟- نشناختی امیرم- ببخشید نشناختمت - شما باید ببخشید که من بی موقع زنگ زدم- خواهش میکنم- غرض از مزاحمت جواب می خواست- ببخشید ساعت چنده- ساعت 11چطور مگه- آخه توچه قد عجله داری ؟- از دیشب تا حالا نخوابیدم اگه میشه سریع جواب بدین- آخه منکه نمی تونم انقد زود جواب بدم - خواهش می کنم با تردید گفتم- باشه هیچی نگفت که گفتم- امیر پشت خطی - آره باورم نمی شهبعد با فریاد گفت- دوستت دارممن هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم.فصل بیستمدو روز بعد از اون روزی که با امیر حرف زدم که مهشید جواب داد و قبول کرد و آخر هفته ی بعدش روز نامزدیشون بود من که ترکونده بودم نامزدی رو تو یه باغ گرفته بودیم همه از فامیل و آشنا گرفته تا دوست و..... اومده بودن وقتی همه اومدن ارکست شروع کرد به زدن همه ما هام که پایه همه وسط بودیم تا صبح می زدیم و می رقصیدیم ولی من اونجا چندبار از بینیم خون اومد ولی محل نذاشتم امیر که یه سره نگران بود ***** دو روز بعد از نامزدیه مهرداد و مهشید خانواده ی امیر واسه خواستگاری اومدن که من تو آشپزخونه داشتم چایی میریختم که طیبه خانم اومد تو گفت- خانم چی کار میکنی ؟- چایی میریزم بیا ببین خوبهاومد جلو چایی دید و گفت- خانم این چه چایی که ریختی ؟چایی خالی کرد تو قوری خودش یه چاییه خوشرنگ ریخت و گفت - حالا اینو ببربردم بیرون که مامان امیر گفت- به به عروس گلمچایی رو تعارف کردم و نشستم پیش مهشید که بابای امیرگفت- اگه بزرگترا اجازه بدن امیر و مهسا جون برن باهم حرفاشونو بهم بزننبابام گفت- حتما مهسا بابا برین تو اون اتاق باهم حرفاتونو بزنیدبلند شدم که امیرم بلند شد رفتیم تو اتاق تا نشستیم امیر گفت- باورم نمیشه انگار خوابم- چرا ؟- آخه میگن از تو جواب بله گرفتن سخته به این زودیا جواب نمی دی- از کجا می دونی ؟- حمید بهم گفت- حمید ؟!- آره - مگه تو از جریان منو حمید با خبری ؟- آره ولی زیاد نه فقط اینو میدونم که تو حمید و دوست داری حمیدم تو رو خیلی دوست داره میتونم ازت یه سوال بپرسم- آره بپرس- حمید که تورو دوست داشت چرا با کسه دیگه ای ازدواج کرد- میشه بعدا برات توضیح بدم الان نمی تونم می ترسم حالم بد بشه میشه سر فرصت همه چی رو بهت میگم- باشه هرجور راحتی نمیخوام ناراحتت کنم- امیر- جونمیه لحظه مکث کردم و چیزی نگفتم که امیر گفت- مهسا چی شد چی می خواستی بگی- هیچی پشیمون شدم دوباره سرم گیج رفت سرمو گرفتم بین دستام که امیر اومد پیشم نشست وگفت- چی شد چی می خواستی بگی نمیخوای نگو سرمو بلند کردم و یه لبخند زدم و گفتم- نه - مهسا الان خوبی- آره من هرموقع با توام خوبم- مطمئن باشم- آره حالا بریم بیرون- نه یه سوال دیگه بپرسم بعد بریم- بپرس- تو قبل از اینکه با حمید آشنا بشی رفیق داشتی ؟- واسه چی می پرسی- آخه خیلی زود با پسر گرم می گیری هم تو هم مهشید- آره تا دلت بخواد اصلا جریانشو بعدا برات توضیح میدم چون الان بخوام بگم ممکنه پشیمون شی بعدنم اینکه خیلی طولانیه اشکال که نداره- نه اصلا ....... مهسا- بلهتو چشام نگاه کرد و گفت- دوستت دارم- منم همین طورباخنده گفت- بریم- بریمبلند شدیم رفتیم بیرون که بابای امیر گفت- چی شد امیر خان- اینو دیگه باید از مهسا خانم بپرسیدیکدفعه همه منو نگاه نکردن که گفتم- نمی دونم بابام گفت- پس مبارکه بعد بلند شد شیرینی تعارف کرد. همون شب قرار نامزدی رو واسه آخر هفته گذاشتیم و بعد امیر اینا شام خوردن بعدم رفتن. ***** روز نامزدی من با مهشید از صبح رفتیم آرایشگاه که مهشید بعد از ظهر یک ساعت زود تر از من مهرداد اومد دنبالش رفت که بعدش امیر اومد دنبال من که رفتم پایین تو ماشین نشستم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم رفتیم تو که مهشید اینا خیلی شلوغ کردن حمیدم یه گوشه باحسرت نگاه میکرد ولی اونم از ته دل خوشحال بود اینو میشد ازتو چشماش خوند وقتی مهمونی تموم شد امیر گفت- مهسا- بله- حال داری یه ذره تو خیابون دور بزنیم- آره ولی به یه شرطی- هرچی باشه قبول میکنم - پیاده بریم- قبول ولی هوا رو نگاه کن ابریه شاید بارون بباره- اشکال نداره فوقش خیس میشیم بریم- بریمرفتیم تو با مامان ، بابا، مهشید و مهرداد خداحافظی کردیم و رفتیم همین جور پیاده داشتیم میرفتیم که رسیدیم پارک همیشگی که من گفتم- امیر- جونم- بریم رو اون صندلی زیر درخت بید بشینیم- بریمرفتیم رو صندلی نشستیم هیچ کدوم هیچی نمیگفتیم که من دوباره سکوت و شکستم و گفتم- امیر- جان امیر- میخوام باهات حرف بزنم دوست دارم به تموم حرفام گوش کنی - حرف بزن گوش می کنم تا آخرشچیزی نگفتم که امیر گفت- شروع کن گوش میکنم- نمی دونم چه جوری شروع کنم- هرجور که راحتی - میخوام برات از زندگیم بگم می خوام خوب گوش کنی- گوش می کنم بگوتموم زندگیمو براش گفتم از اول بچگیم تا الان و در آخرم بهش گفتم- امیر من دوستت دارم نمی خوام هیچ وقت تنهام بذاری قول می دی همیشه پیشم باشیامیر اومد نشست روبه رومو گفت- قول میدم زیر همین درخت قول میدم- خیلیا زیر این درخت قول دادن ولی به قولشون عمل نکردن- ولی من با بقیه فرق دارم من به پای قولم هستم تا آخرین روز زندگیماینو که گفت دیگه نتونستم خودموکنترل کنم پریدم بغلش و آروم باهم گریه کردیم . وقتی هردومون سبک شدیم که امیر گفت- بسه بسه دیگه بلندشو زشته همه دارن نگامون میکنن پاشو بریم باهم یه صبونه بخوریم که من باید برم بیمارستان قرار یه مریضی رو عمل کنم- ولی من صبونه دوست ندارم- پاشو لوس نشوبزور بلندم کرد باهم رفتیم تو یه رستوران که گارسون یه صبونه ی کامل و برامون آورد که من فقط چایی خوردم که امیر به زور چند لقمه نون و پنیرداد به خوردم وقتی صبونمون تموم شد بلند شدیم رفتیم سمت خونه که امیر ماشینشو برداره که بره من گفتم- تو با این حالت می خوای بری بیمارستان- مگه چمه- هیچی آخه دیشت تا صبح نذاشتم بخوابی- نه بابا نگران نباش من عادت دارم برو راحت بگیر بخواب برو خسته ای- باشه - خداحافظ- به سلامتوقتی امیر رفت منم رفتم تو خونه که دیدم همه خوابن منم رفتم تو اتاقم ولی خوابم نمی برد و همش تو فکر دیشب بودم که عالی بود و یه شب به یاد ماندنی. فصل بیست ویکمدوماه از نامزدیه من و امیر میگذشت که یه روز رفته بودم خونه ی مهشید اینا پیش مهشید که سردرد بدی داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم ولی مهشید فهمید و گفت- مهسا حالت خوبه- خوبم همون لحظه از بینیم خون اومد که مهشد یه دستمال بهم داد و گفت- معلومه که حالت خوبهبعد بلند شد رفت بیرون بعد از چند دقیقه با چشمون گریون اومد تو و گفت- خوبی مهسا - من آره ولی تو گریه کردی- نه تو استراحت کن من الان برمی گردمرفت بیرون نمی دونم چی شده بود ولی مهشید گریه کرده دراز کشیدم چون سرم به شدت درد میکرد بعد از چند دقیقه صدای زنگ اومد از پنجره دیدم که امیره اومد بالا تو اتاق که من گفتم- سلام- سلام خوبی ؟- آره تو واسه چی اومدی اینجا- پاشو بریم تو راه می خوام بهت یه چیزی بگم- اما مهشید تنها می مونه- الان مهرداد میاد دنبالش پاشو- باشه برو پایین من الان میاموقتی امیر رفت منم بلند شدم مانتو و شالمو سر کردم رفتم پایین داشتم از پله ها میرفتم پایین که یهو سرم گیج رفت دستمو به نرده گرفتم که امیر از اون پایین بدو اومد کمکم و باهم رفتیم پایین که امیر گفت- بریم- مهشید کجاست - مهشید تو اتاقشه من ازش خداحافظی کردم حالا بریم- بریمرفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که تو راه امیر ساکت بود که من گفتم- امیر چته چی شده اتفاقی افتاده ؟امیر همون لحظه یه گوشه واستاد و سرشو گذاشت روی فرمون ماشین و گریه کرد که من سرشو بلند کردم و اشکاشو پاک کردم که امیر گفت- مهسا نمی خوام از دستت بدم نمیخوام- کی گفته تو منو از دست میدی- جواب آزمایشا- کدوم آزمایشا ؟- همونا که سه ماه پیش گرفتی اومدی مطبم- یعنی چی من چه مریضی دارم ؟- سرطان سرطان خون- پزشک معالجم تویی ؟- آره- خوب می شم- نه خیلی پیشرفته است- کسه دیگه ای ام می دونه- از همون اول من و مهرداد فقط میدونستیم امروزم که مهشید زنگ زد وگفت حالت بده بهش گفتم . مهسا تو باید شیمی درمانی شی- نه نمیخوام دوست دارم همون جوری که هستم بمیرم - ولی .....- ولی نداره امیر الان کجا داریم می ریم- بیمارستان باید بستری بشی- میشه اول بریم سر خاک آرش بعد بریم بیمارستان- آره بریمراه افتادیم به طرف بهشت زهرا که یک ساعت بعد رسیدیم رفتیم سر خاک آرش که امیر به بهانه این که صورتشو آب بزنه بلند شد رفت من موندم و آرش که گفتم(( سلام آرش داداشی خوبم دلم برات خیلی تنگ شده خیلی آرش دارم میام پیشت آماده شو مهمون داری یه مهمون عزیز ولی نگران امیرم آهان می پرسی امیر کیه یادم رفت بهت بگم امیر نامزدمه ببخشید بهت نگفتم به هرحال دارم میام پیشت فعلا خداحافظ ))بعد سرمو گذاشتم رو قبر آرش شروع کردم به گریه کردن که یه دست روی شونم حس کردم بلند شدم دیدم امیره چشماش از گریه سرخ شده بود بلند شدم و به امیر گفتم- امیر خواهش میکنم گریه نکن- نمی تونم ،ببخشید مهسا سرقولم نبودم- نه تو سرقولت بودی این من بودم که زدم زیر قولم- بریم - نه اول بخند بعد بریم- من چه جوری میتونم تو این موقعیت بخندم- جون من اگه نخندی باهات هیجا نمیام- باشه یه لبخند از روی زور زد و گفت- خوبه- درست از ته دلت نبود ولی خوب آره بریمراه افتادیم طرف بیمارستان و سریع کارهای بستری شدن من تموم شد و من بستری شدم تو اتاق مراقبت های ویژه امیر یک سره می اومد بهم سر میزد بقیه ام از پشت شیشه منو می دیدن حالم زیاد خوب نبود سه روز از بستری شدنم می گذشت که امیر اومد بالا سرم و گفت- سلام خانم خانما حالت چطوره- خوبم ... امیر- جونم- من چه قدر وقت دارم- نمیدونم- امیر یه خواهشی ازت بکنم انجامش می دی- آره بگو- می خوام چند نفرو این جا ببینم- آخه این جا نمی شه- خواهش میکنم- باشه چه کسایی رو- اول حمید بعد مهشید بعد مهرداد بعدم اشکان که اگه امروز اومدن بفرست تو- چشم خانمم امر دیگه ای- یه چیز دیگه ام هست- چی بگو- میخوام تو آخرین نفری باشی که وقتی چشامو میبندم ببینمت- باشه من فعلا باید برم به مریضای دیگه رو سر بزنم بعدا بازم میام پیشت- برو به سلامتامیر رفت بیرون بازم من تنها شدم . امیر رفت بیرون که من اشکاشو نبینم دلم براش خیلی تنگ میشه . همون روزش حمید با مرجان اومدن بیمارستان که حمید اومد تو و گفت- سلام مهسا جان- سلام چطوری- خوبم تو چطوری ؟- منم خوبم مرجان چطوره ؟- اونم خوبه سلام می رسونه- حمید- جانم- خواستم بیای این جا که بهت بگم منو حلال کن اگه نذاشتم زندگیتو بکنیو یه سره مزاحمت شدم- این چه حرفیه تو باید منو حلال کنی که هیچ وقت سر قولم نبودم- نه، حمید حلالم می کنی ؟- آره مهسا جان زیاد به خودت فشار نیار- باشه ممنونم مواظب مرجان باش زن خوبیه - هستم- حمید- جون دلم- دوستت دارم خیلیحمید که گریه اش گرفته بود گفت- بلاخره گفتی- آره- منم میخوام بگم منم خیلی دوستت دارم - حمید گریه نکن خواهش می کنم تحمل ندارم اشکتو ببینم- باشه گریه نمیکنم کاری نداری ؟- نه - پس مواظب خودت باشاومد بره که من گفتم- حمید برگشت و گفت- جانم- نمیخوای خداحافظی کنی ما دیگه هم دیگرو نمی بینیم- نمیتونم من هیچ وقت ازت خداحافظی نکردم - ولی الان مجبوری- مهسا ...... خداحافظ- به سلامت مراقب خودت باش- چشمرفت بیرون . وقتی حمید رفت منم تنها شدم دلم برای همشون تنگ میشد بعداز چند دقیقه که از رفتن حمید میگذشت که مهشید و مهرداد اومدن که مهشید اومد تو و گفت- سلام خوبی- سلام خوبم تو چطوری ؟- منم خوبمبعد شروع کرد به گریه کردن که من گفتم- مهشید گریه نکن دیگه دلم میگیره ها دوست ندارم با خیال ناراحت بمیرم- آخه نمیتونم دلم برات تنگ میشه حالا با کی من کل کل کنم بهترین آبجیمو دارم از دست میدم- ناراحت نباش مهشید گفتم بیای اینجا که ازت حلالیت بطلبم- چه حلالیتی تو حلال حلالی- ممنون مهشید یه خواهشی ازت دارم- چه خواهشی- مواظب مهرداد باش پسر خوبیه خیلیم دوستت داره- هستم مطمئن باش هستم- ممنون- کاری نداری مهرداد میخواد بیاد تو- نه- خداحافظ- خدا به همراتوقتی مهشید رفت بیرون مهرداد اومد تو و گفت- سلام آبجیه گلم- سلام چطوری- خوبم تو چطوری ؟- منم خوبم مهرداد- بله- گفتم بیای اینجا که ازت یه خواهشی کنم- شما امر بفرمایید- مواظب مهشید و امیر باش نذار زیاد غصه بخورن مخصوصا امیر- چشم آبجیه گلم- یه سوال دارم ازت جوابمو می دی؟- البته بپرس - وقتی تو میدونستی من سرطان دارم چرا گذاشتی امیر با من ازدواج کنه- تقصیر من نبود خودش خواست یادته اون روز که باهم دعوا میکردیم سر همین بود ولی گوش نکرد حالا مگه ناراحتی ؟- نه ولی خودش عذاب می بینه نمیتونه دل بکنه- نمیدونم مهسا دلم برات تنگ میشه بعد از بیست و دو سال خواهرمو پیدا کردم حالام دارم از دستت می دم - اشکال نداره خواست خدا بوده - خب مهسا جان کاری نداری- نه خداحافظ- خداحافظوقتی مهرداد رفت بعد از چند دقیقه امیر اومد تو اتاق و گفت- حال مهسای گلم چطوره- خوبم کجا بودی تا حالا ؟- ببخشید دیر کردم مریضارو معاینه می کردم- دلم برات تنگ شده بود- منم همین طور...... مهسا اونای که می خواستی دیدی- آره به غیر از یک نفر- کی ؟- اشکان- بهش زنگ زدم گفت فردا میاد- ممنون خیلی زحمت میکشی- وظیفمهیهو امیرو پیجش کردن که امیر گفت- ببخشید مهسا جون باید برم مثل اینکه کارم دارن سعی میکنم بازم بیام پیشت- برو اشکال نداره- ناراحت که نشدی- نه بابا برووقتی امیر رفت منم حالم زیاد خوب نبود ترجیح دادم بگیرم بخوابم ***** چشمامو که وا کردم امیر بالا سرم بود که گفتم- سلام صبح بخیر- سلام صبح توهم بخیر- از کی بالا سرمنی- یه دوساعتی میشه- چرا بیدارم نکردی- دلم نیومد - اشکان هنوز نیومده- نه ولی بهش زنگ زدم الاناس که پیداش بشههمون لحظه اشکان پشت شیشه بود که امیر به پرستار گفت- اجازه بدین بیان تو وقتی اشکان اومد تو امیر رفت بیرون . اشکان گفت- سلام خواهر گلم چطوری- سلام خوبم تو چطوری- ای بد نیستیم- گفتم بیای اینجا تا ازت حلالیت بطلبم و بهت بگم که مواظب سارا باشی زود بری خواستگاریشو بگیریش - چشم امر دیگه ای - نهیهو به نفس نفس افتادم حالم اصلا خوب نبود اشکان که هول شده بود به پرستار گفت- خانم پرستار مهسا حالش خوب نیست به دادش برسینپرستار اومد بالا سرمو ماکس اکسیژن زد رو صورتم که من گفتم- خانم پرستار امیرو صدا کنید- چشم الانرفت بیرون که چند دقیقه بعد امیر فوری اومد تو اتاق که وقتی دید اشکان تو اتاقه بیرونش کرد و نشست بالا سرمو گفت- جونم- میخوام آخرین نفری که موقع مردن می بینم تو باشیهمون جور که تو چشم هم نگاه می کردیم و دستمون تو دست هم بود گفتم- امیر- جونم- دوستت دارم- منم همین طور- ازت یه خواهشی دارم- بگو گوش میکنم - بعد از من ازدواج کن قول میدی- حالا وقت این حرفا نیست - خداحافظ- خداحافظدیگه رفتم رفتم تا به آرزوی خودم یعنی رفتن پیش داداشم چشمامو که بستم دیدم یه جاییم پراز گل و سبزه که خیلی خوشگل بود سرمو برگردوندم دیدم آرش اونجاست و داره بهم لبخند می زنه و بهم گفت- اومدی پیش خودم منم لبخند زدم و رفتم پیشش و گفتم :- دوستت دارم داداشیبعد پریدم تو بغلش. زندگی گل زردیست به نام غم فریاد سیاهیست به نام آه رشته کوهی است به نام آرزو رودخانه ایست به نام عشق که به دریای صفا می ریزد زندگی یعنی عشق،محبت ،امید ،آرزو که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی میشه پایان - خدایا شکرت - خدایا شکرت
پاسخ
#39
رمان عشق ناتمام
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان