رتبه موضوع:
  • 14 رای - 2.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان عشق ناتمام
#21
- یه چیزی یه که چند وقت می خوام ازت بپرسم
- بپرس عزیزم
- از حمید پرسیدی محسن کجاست؟
وای چیزی رو پرسید که نمی دونم چی جوابشو بدم تو چشام اشک جمع شده بود که مهشید پرسید
- چرا جواب منو نمیدی چرا داری گریه می کنی ؟
بلند شدم رومو از مهشید برگردوندم و گفتم
- اگه بگم طاقتشو داری ؟
با بغضی که تو گلو داشت گفت
- آره دارم بگو مهسا
- محسن .... محسن
- محسن چی ؟
- محسن الان زیر خاک
برگشتم سمت مهشید که دیدم همین جوری داره نگام میکنه رفتم کنارش و گفتم
- مهشید خوبی
پرید بغلم و شروع کرد به گریه کردن نشوندمش رومبل و بهش گفتم
- آروم باش
- چه جوری آروم باشم این اتفاق واسه تو نیوفتاده که بفهمی من چی میکشم میفهمی دارم چی می گم
- ببین زندگی بالاو پایین داره پستی و بلندی داره یکی می ره و اون یکی می مونه
- چرا محسن چرا من نرفتم
- محسن خودش خواست بره
- واسه چی ؟
- خودکشی کرد
- برای چی ؟
همه ی قضیه رو براش گفتم که گفت
- الهی بمیرم براش
- آروم باش
- می دونست من دوسش داشتم
- نه یعنی نمی دونم شاید
- کاش باهاش دوست می شدم اگه دوست می شدم هیچ وقت این کارو نمی کرد یعنی من نمی ذاشتم
- خواست خدا بوده نمی شه توش دخالت کرد
- مهسا
- جانم
- اون آهنگ که محسن دوست داشتو می ذاری
- آره حتما
بلند شدم و سی دی و آوردم و گذاشتم تو دستگاه و آهنگی که محسن دوست داشت گذاشتم که مهشید باهاش می خوند و گریه می کرد دوسش داشت هنوزم داره ولی محسن هیچ وقت نفهمید و هیچ وقتم جلو نیومد که به مهشید پیشنهاد دوستی بده همیشه مارو به چشم آبجی خودش می دید مهشید هر کاری می کرد که محسن دوست داشتنش و ببینه ولی نمی دید فکر می کرد کاراش خواهرانه است ولی خواهرانه نبود عاشقانه بود کاراش برای محسن واقعا ازته قلبش بود ولی هیچ وقت نفهمید
یک هفته از اون روزکه مهشید خبر مرگ محسن بهش دادم می گذشت مهشید آروم شده بود و دیگه از تهدید های بابک خبری نبود خیالم راحت شده بود که اون روز قرار بود با حمید بریم بیرون تو خونه نشسته بودم و منتظر حمید که گوشیم زنگ خورد برداشتم و گفتم
- بله
- سلام
- سلام چطوری
- بد نیستم بیا پایینم منتظرم
- باشه اومدم
گوشی رو قطع کردم و رفتم پایین دیدم حمید تو ماشین نشسته رفتم تو ماشین نشستو دیدم که چشای حمید سرخه که گفتم
- حمید چیزی شده
- نه بریم خودت می فهمی
ماشین و راه انداخت و راه افتاد که نمی دونم چه قدر طول کشید که جلوی یه بیمارستان توقف کرد که من گفتم
- چرا بیمارستان
- نمی تونم بگم بریم تو می فهمی
- حمید راستشو بگو واسه آرش اتفاقی افتاده ؟
سرشو به علامت تایید اورد پایین دیگه هیچی نفهمیدم سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم تو بیمارستان که مهشید از ته سالن اومد سمتم و پریدم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن دوتایی باهم گریه می کردیم که با گریه گفتم
- آرش کجاست ؟
منو از تو بغلش اورد بیرونو و با گریه گفت
پاسخ
#22
- تو ICU
- چرا اون جا چی شده چه اتفاقی افتاده ؟
- تصادف کرده بیهوش معلوم نیست که بهوش بیاد فقط باید دعا کنیم
دیدم مامان و بابامم اون جا وایسادن و با یه پلیس حرف می زنن رفتم جلو و رو کردم به مامانم و گفتم
- بلاخره کاره خودتونو کردین نه ؟
اون پلیسه که اونجا وایساده بود گفت
- شما ؟
- من خواهرش هستم
- منظورتون این حرف چی بود ؟
- من می دونم که کی به داداشم زده ؟
- واقعا کی ؟
- بابک صابری
بابام گفت
- جناب سروان این کسی که دخترم میگه پسر برادرمه امکان نداره این کارو کرده باشه
گفتم
- نه امکان داره چون ایشون منو می خواستن ولی من بهش جواب رد دادن منو تهدید کردن که اگه من باهاش ازدواج نکنم داداشمو می کشه ولی من بازم قبول نکردم که الان آدم اجیر کرده که با ماشین به داداشم بزنه
- از کجا حرف شمارو باور کنم
مهشید و اشکان اومدن جلو که اشکان گفت
- ماهم شاهدیم
- شما
- من و خواهرم بچه های عمه ی مهساییم
- میشه آدرس این مشکوکی که میگین بدین
گفتم
- بله حتما
آدرس بابک و دادم که جناب سروان گفت
- می تونین شماهم بیاین
اشکان به جای من گفت
- بذارین مهسا بمونه من با شما می یام
- باشه بریم
وقتی اشکان و جناب سروان رفتن بابام اومد جلو و گفت
- چرا بابک و متهم کردی ؟
- چون واقعا متهمه
- چون دوست داره جرمه ؟
- آره
دیگه جواب نداد که من رفتم جلوی ICU می خواستم برم تو که پرستار نذاشت و گفت
- نمیشه برام مسئولیت داره
نرفتم تو و رفتم پیش مهشید و گفتم
- سوییچ ماشینت و میدی
- کجا می خوای بری ؟
- میخوام برم این جا نمی تونم بمونم
- چرا با حمید نمیری
- حمید اصلا حالش خوب نبود رفت
از تو کیفش سوییچ ماشینشو در آورد و داد بهم و گفت
- مهسا مواظب خودت باش
- باشه خداحافظ
از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم طرف شاه عبدل العظیم تو راهم فقط تو فکر آرش بودم آخه چطور این جوری شد چرا خسته شدم این قدر تو زندگی زجر کشیدم همین جوری گریه می کردم چندبار تو راه نزدیک بود تصادف کنم که به خیر گذشت به امامزاده رفتم تو و نشستم کنار امامزاد و گفتم
(( سلام خدا اومدم اینجا که داداشم و ازت بخوام میدونی که تو این دنیایی که توش دورنگی و فریب همش یه داداش دارم هیچ کسو دیگه ندارم اونو ازمن نگیر میگن تو مهربونی و بندهاتو خیلی دوست داری و جواب نیازاشونو میدی منم الان نیاز دارم به داداشم خواهش میکنم داداشمو ازم نگیر من داداشمو از تو میخوام یه کاری نکن تنها شم میدونم تورو دارم داداشمم می خوام ))
بعد بلند داد زدم
خدا ..... خدا .... خدایا داداشمو از تو می خوام
*****
آرش بهوش نیومد منم همین طوری گریه میکردم میخواستن نیم ساعت بعد ببرنش اتاق عمل که من به دکترش گفتم
- آقای دکتر میتونم قبل از این که داداشمو ببرین اتاق عمل یه ذره باهاش حرف بزنم
پاسخ
#23
- بله البته
رفتم تو اتاق ساکت و آروم رو تخت خوابیده بود رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم و گفتم
- سلام آرش خوبی منم خوبم داداشی چشماتو واکن میخوای من و تنها بذاری مگه نگفتی تا آخر عمرت باهاتم چرا میخوای تنهام بذاری میخوای بزنی زیر قولت پاشو پاشو آرش بذار همه بدونن که داداش دارم اگه تو بری من چیکار کنم دیگه کی آرومم کنه دیگه کی برام شعر بخونه پاشو پاشو داداشی
دستش و گرفتم تو دستم و بوسیدم و گریه کردم انقد گریه کردم که حس کردم دستی پشتم و سرمو بلند کردم دیدم مهشید چشاش از گریه سرخ بود گفت
- پاشو پاشو مهسا بریم خونه
- کدوم خونه من که خونه ندارم
- چرا داری پاشو بریم خونه ی ما
بلند شدم رفتیم بیرون که مامان و بابام دم در واستاده بودن و داشتن گریه می کردن هیچی بهشون نگفتم رفتم بیرون اشکان تو ماشین نشسته بود اونم چشماش قرمز بود معلوم بود که خیلی گریه کرده از اشکان پرسیدم
- حمید کجاست
- حالش خوب نبود فرستادمش خونه
- خوب کاری کردی
سوار شدیم اصلا حالم خوب نبود سرم و گذاشتم رو شونه ی مهشید تا خونه مهشید ینا هیچ حرفی نزدیم تا رسیدیم رفتیم تو که عمم چشماش سرخ سرخ بود تا من و دید گفت
- سلام عمه خوبی
- سلام میخواین خوب باشم
- عمه جون خودتو داغون نکن اتفاقیه که افتاده
- چیکار کنم شما بگین من همه کسم و از دست دادم توقع دارین چیکار کنم
- آره راست میگی حق با توئه حالا برو تو یه ذره استراحت کن
مهشید من و برد بالا تو اتاقش و گفت
- خوب استراحت کن باشه
- مهشید
- جانم
- چرا خدا با من اینطوری کرد
- مهسا خدا تو هر کارش حکمت داره اینم حتما یه حکمتی داره
- نمیدونم همش تقصیر من بود اگه با بابک ازدواج میکردم اینطوری نمیشد
- نه این طوری فکر نکن خواهش میکنم یه ذره استراحت کن بگیر بخواب
- چشم
چشمام و گذاشتم رو هم ولی خوابم نمیبرد به خاطراتی که با آرش داشتیم فکر میکردم که کم کم چشام سنگین شد .
*****

آرش خاک کردن تموم شد داداشم تمام کسم رفت رفت زیر خروار ها خاک خوابیده بود ساکت و آروم همه داشتن گریه میکردن منم خیلی آروم اشک میریختم که مهشید گفت
- مهسا بریم
- نه من می خوام این جا بمونم
- نمی شه بریم خونه انقد خودتو داغون نکن
-من نمیام
رفتم نشستم کنار مزارش و فقط به عکسش که با لبخند نگام میکرد نگاه میکردم که حس کردم یه نفر اومد کنارم نشست برگشتم نگاش کردم دیدم حمید تو چشام نگاه کرد و گفت
- مهسا پاشو بریم انقد خودتو عذاب نده
- گفتم که من نمیام میخوام پیش داداشم باشم
- نمیشه نمیشه اینجا بمونی
- خواهش میکنم بذار بمونم
- به خاطر من بلند شو بریم آرش تو رو این جوری می بینه روحش آزار می بینه تو که دوست نداری آرش عذاب بکشه
- نه
- پس پاشو بریم
بلند شدم حمیدم بلند شد باهم رفتیم سمت ماشینش که در ماشین و برام باز کرد سوار شدم خودشم از اون طرف سوار شد و ماشین و روشن کرد و راه افتاد و جلوی خونه مون توقف کرد بهش گفتم
پاسخ
#24
- چرا اینجا واستادی
- مگه نمیخوای بری خونه
- نه
- پس کجا میخوای بری
- هرجا بیام این جا نمییام من و ببر خونه عمم
- چشم خانمی
راه افتاد طرف خونه ی عمه مریم وقتی رسیدیم مهشید دم در بود تا من و دید گفت
- اومدی مامان منتظرت بود
- منتظر من مگه می دونست که مییام اینجا
- آره می دونست بدون آرش پا نمیذاری تو اون خونه
داشتیم میرفتیم تو که به حمید گفتم
- تو نمیای تو
- نه من میرم تو برو استراحت کن باشه
- باشه
حمید که رفت ما هم رفتیم تو که عمه اومد و گفت
- سلام
- سلام چطورین خوبین
- می خوای چه جوری باشم
- ببخشید اصلا حواسم نبود
- خواهش میکنم برو بالا استراحت کن
- چشم
با مهشید رفتم بالا تو اتاق و گفت
- خوب استراحت کن
بعد از اتاق رفت بیرون خوابیدم رو تخت تمام اتفاقاتی که افتاده بود تا الان فکر می کردم به این فکر می کردم که تو زندگی چه بدی کردم که تمام این بلاها باید سر من بیاد
چهلم آرشم به این زودی تموم شد ولی من هنوز لباس مشکی تنم بود . اون کسیم که به آرش زده بود اعتراف کرده بود با بابک همدسته و بابک و گرفتن و نمی دونم که چه قدر براش بریدن .
اون روز تو اتاق مهشید نشسته بودم که در زدن که گفتم
- بفرمایید تو
در باز شد و عمه مریم اومد تو و گفت
- مزاحمت که نشدم
- نه شما مراحمید
- طاقت داری یه داستانی رو برات تعریف کنم
- چه داستانی عمه
- داستان یه بچه ی سر راهی
- خب این چه ربطی به من داره
- یادته وقتی که تو و مهشید بچه بودین براتون قصه می گفتم
- آره
- الانم میخوام به یاد بچه گی هاتون برات قصه بگم
- بگین گوش میکنم حتما تو این قصه ام حکمتی داره که شما می خواین تعریف کنید
- شروع کنم
- بفرمایید
- حدود بیست و دو سال پیش یه مردی بود که بزرگ خانواده بود میره مسافرت وقتی بایه بچه برمی گرده بچه هاش تعجب می کنند میگن آقاجون این پچه مال کیه آقاجون میگه اون تو یه امامزاده گم شده بوده آقاجون قصه ی ما فکر میکنه که پچه رو گذاشتن سر راه میخواد بده به یکی از بچه هاش که بزرگش کنن شوهر دخترکوچیکه میگه بدین ما ، ما بزرگش میکنیم آ قاجون میگه نه شما یه بچه ی یه ساله دارین اگه این بچه بزرگ شه نمیگه چه جوری همزمان با هم به دنیا آوردین خلاصه به دختر کوچیکه نداد، داد به پسر آخریه که یه پسر پنج ساله داشت تا پنج سالگی خیلی خوب باهاش رفتار میکردن که یه روز آقاجون قلبش میگیره میره بیمارستان به بیمارستان که میرسه تموم میکنه آقاجون و خاک میکنن واون بچه ی پنج ساله دیگه رنگ محبت و ندید فقط از عمه کوچیکش و داداشش تا رسید به بیست و دو سالگی که باباش یعنی به اصطلاح بابا میخواست اون و شوهر بده ولی اون نمیخواست شوهر کنه تا از خونه فرار کرد و داداششم از دست داد الان اون دختر داغون خیلی داغون .....
- عمه آخر این داستان شبیه سرنوشت منه این داستان داستان منه نه
پاسخ
#25
- آره اون دختر تویی من عمه ی تو نیستم مامان بابات مامان بابای تو نیستن آرش داداش تو نبود
- یعنی چی ؟
- نمیدونم وقتی آقاجون ترو آورد من میخواستم تورو به فرزندی قبول کنم ولی آقاجون نذاشت تورو داد به مجید که لیاقتت و نداشت
- میشه تنهام بذارین میخوام یه ذره فکر کنم
- باشه هر جور راحتی
بلند شد که بره برگشت و گفت
- من و به عنوان مادرت قبول می کنی
- نمی دونم باید فکر کنم بهم فرصت میدین
- باشه
رفت بیرون درم بست من موندم یه دنیا فکر چیکار میتونستم بکنم من بین اینا غریبه ام یه عمر غریبه ام خدا چرا بامن این کار کردی ؟ چرا مامان بابام من و گذاشتن سرراه ؟چرا....... چرا ....... کلی چرا دارم که میخوام جوابشو پیدا کنم اما چه جوری؟
فصل نهم
دو روز از این ماجرا گذشته بود که مهشید اومد دم در و در زد و گفت
- مهسا ..... مهسا
جوابشو ندادم که دوباره گفت
-جواب من و نمیدی حداقل جواب حمید بده دم در منتظر که بری ببینیش چی بهش بگم
وقتی اسم حمید آورد اشک تو چشمام جمع شد اگه بفهمه من بچه سر راهیم بازم باهام میمونه نه حمید باید بره پی زندگیش نمیخوام با ازدواج با من همه چی شو از دست بده نمیخوام
مهشید هنوز دم در بود با گریه داد زدم
- برو بهش بگو نمیخوام ببینمش بگو بره پی زندگیش دیگه سراغی از منم نگیره
- چرا مگه چیکار کرده ؟
- همین که گفتم
مهشید رفت منم رفتم پشت پنجره حمید دم در بودکه مهشید داشت باهاش حرف میزد چه قد دلم براش تنگ شده بود داشت با مهشید دعوا میکرد دیدم که گوشیشو درآورد همون لحظه گوشیم زنگ خورد حمید بود برنداشتم طاقت شنیدن صداش و نداشتم گوشیم رفت رو پیغام گیر که گفت
- مهسا ..... مهسا گوشی رو بردار من چیکار کردم که نمیخوای منو ببینی خطایی ازم سر زده خواهش میکنم تو مگه قول ندادی تا آخرش باهام باشی چرا زدی زیرش برندار اشکال نداره ولی تا من نفهمم که چرا این جوری میکنی ولت نمیکنم مواظب خودت باش
گوشی رو قطع کرد منم شروع کردم به گریه کردن تصمیمم و گرفتم باید میرفتم من متعلق به این خانواده نیستم.
بلند شدم وسایلمو جمع کردم رفتم پایین دیدم عمم یعنی به اصطلاح عمم یا شایدم مریم خانم و عباس آقا و مهشید و اشکان پایین نشسته بودن تا من و دیدن همزمان باهم گفتن
- کجا ؟
- دارم میرم من بین شما غریبه ام
مریم خانم با گریه گفت
- خواهش می کنم نرو ما رو میتونی مثل خانوادت حساب کنی
- نه نمیتونم
- چرا
- احساس غریبه بودن میکنم
دیگه هیچی نگفتم که مهشید گفت
- پس حمید چی ؟
- بهش بگو بره پی زندگیش
اینو گفتم و چمدونم و برداشتم و رفتم . رو پله ها که بودم مهشید صدام کرد مجبورم کردم که وایسم . وایسادم و برگشتم نگاش کردم که گفت
- دخترعمت نیستم دوستت که هستم نه؟
- آره دوستمی ولی ازم نخواه که بمونم
- مهسا ما باهم بزرگ شدیم یادته یه روزم هم بدون هم نبودیم الان میخوای کجا بری تو بری من چی کار کنم من به تو عادت کردم
اومدم یه چیزی بگم که اشکان اومد وگفت
- منظور مهشید اینه که ما به تو عادت کردیم مهسا بمون و ما رو مثل خونوادت بدون خواهش میکنم
نمیدوستم چی بگم بمونم یا برم دلمو زدم به دریا و گفتم
- باشه میمونم
مریم خانم پرید بغلم و ماچم کرد و گفت
- خیلی خوشحالم که دختر منی میتونی تا هر وقت که دوست داری پیشمون بمونی
- ممنون مریم خانم
رو کردم به عباس آقا و گفتم
- ممنون عباس آقا
هممون خوشحال بودیم خیلی خوشحال.
پاسخ
#26
رفتیم تو دور هم نشستیم که عباس آقا گفت
- خب تو موندی پیش ما دیگه
گفتم
- بله
- از این به بعد می تونی رو ما به عنوان خانوادت حساب کنی
- ممنون
خیلی خوشحال بودم چون حالا یه خانواده ی خوب داشتم
*****

برای آرش تو مسجد محلمون یه ختم دیگه گرفتیم داشتیم از مجلس می اومدیم بیرون که حمید و دیدم که اومد جلو و سلام داد گفت
- مهسا من کاری کردم که تو با من قهری
- نه منو میرسونی خونه
- البته بریم سمت ماشین
از مهشید خداحافظی کردم و رفتم طرف ماشین که حمید در و برام باز کرد و نشستم حمیدم اومد نشست و راه افتاد همین جوری تو سکوت داشت رانندگی میکرد که من سکوت و شکستم و گفتم
- حمید
- جانم
- بروهمون جای همیشگی میخوام باهات حرف بزنم
- روچشم
وقتی رسیدیم دوتایمون پیاده شدیم و رفتیم سمت درخت بید نشستیم هیچی نمیگفتیم که حمید گفت
- میخواستی حرف بزنی نه؟
- آره
- بگو گوش میکنم مثل همیشه
- میدونم ولی نمیدونم چه جوری شروع کنم
- هرجور که راحتری
- قول میدی تا آخر حرفم و گوش کنی
- آره قول میدم
- حمید من ..... من .....
- تو چی ؟
- من .... بچه سره راهیم
- چی ؟
همه چی رو براش تعریف کردم و آخر حرفام گفتم
- میدونم برای تو موندن با یک بچه سره راهی که معلوم نیست پدر مادرش کین سخته ولی میخوام اون چیزی که تو دلت بدونم
حمید یه خورده مکث کرد و گفت
- من تو رو هرجوری که هستی میخوام برام پدر مادرت فرق نمیکنه من که نمیخوام با پدر مادرت ازدواج کنم من میخوام با تو ازدواج کنم برام اصلا فرق نمیکنه من تو رو همین جوری که هستی دوستت دارم من با تو تا آخرش هستم
- مطمئنی که این حرف دلت بود
- آره
- پس پدر مادرت چی؟
- مطمئن باش که پدر مادرم وقتی تو رو به این ماهی ببینن مطمئن باش که قبول میکنن اونا هرچی من بگم قبول میکنن یه پسر که بیشتر ندارن
- مطمئنی
- آره دیگه از این حرفا نزنیا
- چشم
- حالا پاشو بریم که من باید برم کارخونه جلسه دارم
پاسخ
#27
- میشه جلست و لغو کنی
- واسه چی ؟
- میخوام این جا باشی پیشم دلم خیلی گرفته آخه من بعد از آرش غیر از تو کسی رو ندارم
- چرا نمیشه یه چند لحظه صبر کن من یه تلفن کنم و جلسه رو لغو کنم
گوشی شو درآورد یه زنگ زد و یه خورده حرف زد و اومد نشست پیشم و گفت
- حل شد حالا پیشتم تا هروقت که بخوای
سرم و گذاشتم رو شونش که حمید گفت
- مهسا
- بله؟
- شعر بهم برگردون و یادته
- آره همون شعری که وقتی تو رفتی گذاشتم توسایت
- حالا من میخوام بخونمش گوش میدی
- آره ولی چرا
- نمیدونم ولی یه حسی بهم گفت که این شعرو الان بخونم اجازه هست بخونم ؟
- آره بخون
-بهم برگردون
عصر اون روز زیر بارون و بهم برگردون
بوسه ی رنگ تابستون و بهم برگردون
تو زمستون دس قلبت من و آتیش میزد
کرسی داغ زمستونو بهم برگردون
توی تالار مه اون شب پاییزی نرم
بازی لیلی و مجنون و بهم برگردون
توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد؟
فال راست توی فنجونو بهم برگردون
موهامو ریخته بودم دور نگات یادته ؟
عکسا و موی پریشونو بهم برگردون
توی پارک زیر درخت، کنار حوض ماهیا
خاطرات زیر درخت و بهم برگردون
من میخوام باتو باشم فرقی نداره چه جوری
تو بمون بااین کارات خونو بهم برگردون
با نگات باز بیا آتیش بسوزون توی دلم
برق اون چشای شیطون و بهم برگردون
حرفای مثل عسل ، شعرای مثل مروارید
دعاهای زیر ناودونو بهم برگردون
می دونی تو خیال به خیلی جاها رسیدیم
لااقل آینه و شمعدون و بهم برگردون
یادته اسمت و با خون نوشتم رو دیوار
نامه هامو نمیخوام خونو بهم برگردون
یادته دو تا گلدون دادی بهم تا ته عمر
یه کم عادل باش و گلدونو بهم برگردون
دلمو بردی کجا راست بگو من چش میزارم
برو خونه برو بیرونو بهم برگردون
من میخوام برم به یه جزیره ،به یه جای دور
اجازم دست توئه ...... اونو بهم برگردون
وقتی خوندش تموم شد ساکت شد منم ساکت بودم هیچی نداشتم که بگم فقط اشک میریختم همین جوری ساکت بودیم که من گفتم
- حمید چرا این شعر رو خوندی ؟
- نمیدونم یهو اومد تو ذهنم
- چه جوری حفظی اینو بعد از رفتن تو تو سایت نوشتم
- فکر کردی نمی اومدم سر بزنم فقطon نمیشدم وقتی این شعر و خوندم همون دفعه ی اول حفظ شدم
هیچی نگفتم درواقع جوابی نداشتم که بدم دوباره ساکت شدیم سکوت قشنگی بود هرکدوممون توی یه فکر بودیم من تو فکر گذشته که باهم بودیم . دوباره من سکوت و شکستم و گفتم
- حمید
- جانم
- به چی فکر میکنی
- به گذشته به روزای که باهم بودیم
پاسخ
#28
- مگه الان نیستیم
- چرا ولی اون موقع ها بهتر بود زیاد غم و غصه نداشتیم درست نمیگم
- چرا ولی من میخوام الانم مثل اون موقع ها باشیم باشه
- باشه ..... بسه دیگه غم و غصه بلند شو بریم یه لباس بگیریم مشکی تو درار
- نه من تا آخر عمر مشکی پوشم
- پاشو دیگه اذیت نکن به خدا آرش این جوری راضی نیست
- تو اول مشکیتو درار
- نه
- پس چه طور انتظار داری من که از بچگی با آرش بودم لباس مشکی مو درارم
- باشه هرجور راحتی حالا پاشو بریم به رستوران یه چیزی بخوریم بعد هرجا شما بگین میریم
- باشه
بلند شدیم رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و حمید راه افتاد تا رستوران هیچی نگفتیم
شاممون و خوردیم حمید من و رسوند خونه و خودش رفت .
رفتم تو که همه هنوز بیدار بودن که عباس آقا گفت
- کجا بودی
- حوصله ی خونه رو نداشتم رفتم سرخاک آرش
- اشکال نداره فقط نگرانت شده بودم
یه شب به خیر گفتم و رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم ولی هرچی این دنده اون دنده کردم خوابم نبرد بلند شدم رفتم لبه پنجره و به آسمون خیره شدم که ناگهان به یاد آرش افتادم و بی اختیار گریه کردم.


تو اتاقم نشسته بودم داشتم جزوه های دانشگاه رو مرور می کردم این چند وقت که دانشگاه نرفتم خیلی از درس ها عقب افتادم تا شب تو جزوه های دانشگاه بودم و می خوندم .
شب از نیمه گذشته بود و ساعت با تیک تیکش نشون می داد که باید بخوابی منم رو تخت دراز کشیدم که بخوابم ولی نمی دونم چرا خوابم نمی برد بلند شدم یک کتاب بردارم بخونم که گوشیم زنگ زد خورد رو صفحه رو نگاه کردم دیدم شماره حمید تعجب کردم این وقت شب یعنی چی کار داره گوشی رو برداشتم و جواب دادم:
- بله
- سلام خانم گلم خوابی یا بیدار؟
- سلام بیدارم چطور این وقت شب یاد من افتادی ؟
باصدای که بغض داشت توش گفت
- هیچی دلم برات تنگ شده بود
- اتفاقی افتاده حمید ؟
- نه چیزی نشده فقط میخواستم صداتو بشنوم که شنیدم مواظب خودت باش
اومدم چیزی بگم که گوشی رو قطع کرد یعنی چی شده دلشوره گرفته بودم حتما چیزی شده که حمید این موقع شب بهم زنگ زده گوشی مو برداشتم شماره خونشونو بگیرم که دیدم ساعت دو صبح ممکنه خواب باشن درست نیست با اعصاب خورد گوشی رو پرت کردم و رو تخت دراز کشیدم سعی کردم بخوابم و فکرشم نکنم










فصل یازدهم
هرچی به حمید زنگ می زدم برنمیداشت خیلی نگران شدم یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ همیشه حمید جواب میداد داشتم دیونه میشدم که بلند شدم رفتم طرف اتاق اشکان و در زدم که گفت
- بفرمایید
- اشکان میتونم بیام تو
پاسخ
#29
- آره
رفتم تو که اشکان گفت
- بشین
نشستم که اشکان نگام کرد و گفت
- مهسا چرا رنگت پریده چیزی شده
- حمید گوشیش خاموشه
- باشه حتما شارژ نداره
- نه آخه هیچ وقت گوشیشو خاموش نمی کرد لااقل یه زنگ به من میزد که نگران نشم حالا تو یه زنگ بزن خونشون ببین کجاست؟
- باشه الان میزنم
زنگ زد خونشون بعد کلی احوال پرس سراغ حمید و گرفت بعدم خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد که من گفتم
- چی شد ؟
- هیچی ازش خبر نداشتن
- یعنی چی ؟
- نمی دونم میگه صبح از خونه زده بیرون دیگه پیداش نشده
دل شوره ی بدی گرفته بودم داشتم دیونه میشدم که اشکان گفت
- مهسا نگران نباش برو حاضر شو باهم میریم دنبالش
- باشه
رفتم تو اتاقم حاضر شدم رفتم پایین دیدم مهشید و اشکان پایین منتظرن . رو کردم به مهشید و گفتم
- تو واسه چی داری می یای
- دوست منم هست دیگه منم میخوام بیام
- باشه
اشکان گفت
- بریم ماشین دم دره
رفتیم تو ماشین نشستیم که اشکان گفت
- حالا کجا بریم
- بریم پارک همیشگی
راه افتاد طرف پارک که رسیدیم که من اول از همه پیاده شدم رفتم همونجا که همیشه میشستیم که دیدم اونجاست رو کردم به مهشید و اشکان گفتم
- بچه ها شما وایسین من میرم جلو اگه اوضاع خوب بود شمام صدا میکنم
رفتم جلو نشتم کنارش و گفتم
- سلام
روش و برگردوند طرفم که دیدم که چشاش از بس گریه کرده کاسه ی خونه همین جوری که نگام میکرد سلام داد و من گفتم
- حمید چیزی شده ؟
- نه
- پس چرا گریه کردی
- چون دلم گرفته
- از چی
- از زمونه از آدمایی که نمی زارن ما به هم برسیم
- کی نمیزاره ما به هم برسیم خواهش میکنم بگو چی شده انقد عذابم نده
- دیشب به مامانم گفتم که تورو می خوام اونم گفت که تو بی پدرو مادری نمی خواد تک پسرش با یه دختر بی پدر مادر ازدواج کنه منم باهاشون بحث کردم و از خونه زدم بیرون اومدم این جا
این حرفا رو که زد دلم شکست وای خدایا چه قدر من بدبختم که به خاطر این که مامان و بابام منوگذاشتن سر راه باید منو ازعشقم جدا کنن میون گریه گفتم :
- همین
- آره مهسا تروخدا گریه نکن
پاسخ
#30
- حمید
- جان دلم
- مامان بابات راست میگن تو تنها پسرشونی خب دوست ندارن تو با کسی ازدواج کنی که معلوم نیست کیه مامان باباش کین خواهش میکنم برو منم فراموش کن
- نه مهسا نه نمی تونم
- جون مهسا برو
دیگه هیچی نگفت منم بلند شدم که برم حمید صدام کرد و گفت
- مهسا نمیتونم
- اگه جون من برات ارزش داره جون مهسا برو جون مهسا با یکی دیگه ازدواج کن
با گریه دویدم طرف مهشید و پریدم بغلشو گریه کردم که مهشید گفت
- مهسا چی شده
- بریم مهشید از این جا بریم
- باشه
رفتیم سوار ماشین شدیم من همینجوری سرم و تکیه داده بودم به شیشه ی ماشین مهشید گفت
- مهسا چی شده ؟
- بریم خونه مهشید بریم خونه
- بریم خونه مامان تو رو این جوری ببینه که سکته میکنه
- نه بریم خونه
- می گی چی شده یانه
- آره میگم خوب گوش کن
براش تعریف کردم هرچی که حمید گفته بود آخرش گفتم
- مهشید یعنی من انقدر بدبختم
- نه قربونت برم کی گفته ؟
- آخه چرا باید این طوری بشه
- فکرشم نکن میخوای یه هفته بریم شمال
- نمیدونم
- دیگه نمیدونم نداره بزن بریم
رفتیم خونه وسایلمون جمع کردیم و راه افتادیم با مامان و بابا خداحافظی کردیم و راه افتادیم و رفتیم تو را بینمون سکوت بود و سکوت من به حمید فکر میکردم بدون حمید تمی تونم دووم بیارم تو این فکر بودم که رسیدیم رفتیم تو ویلا و من یه راست رفتم سمت دریا داشتم به دریا نگاه می کردم که مهشید اومد کنارم و گفت
- مهسا بهش فکر نکن دیگه حداقل یه هفته
- نمی تونم نمیشه تو عاشق نیستی ببینی من چی میگم
- من عاشق نیستم عشق من زیر خروارها خاک خوابیده من دم میزنم تو چی داری می گی تو این جوری عشقت و از دست دادی منم اونجوری تو دردمن و نکشیدی خدا کنه هیچ وقتم نکشی
بعد روشو اون ور کرد شروع کرد آروم به اشک ریختن رفتم جلو بغلش کردم و گفتم
- ببخشید که ناراحتت کردم واقعا ببخشید
- اشکال نداره اصلا مهم نیست
- مهشید مییای آتیش روشن کنیم
- آره
آتیش روشن کردیم و دوتاییمون نشستیم کنارش و به دریا خیره بودیم هیچی نمیگفتیم هر کدوممون تو یه فکری بودیم

یه هفته اون جا بودیم بعدش برگشتیم خونه وقتی رسیدیم اشکان اینا میخواستن برن خرید گفتن که شما هم بیای بریم که من گفتم
- من که خسته ام ولی مهشید میخواد بیاد بیاد مشکلی نیست من خوابم مییاد
- نه منم خوابم میاد
خداحافظی کردن رفتن منم رفتم بالا تو اتاقم چشام گرم شده بود که زنگ زدن داد زدم
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان