رتبه موضوع:
  • 14 رای - 3.21 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شیطنت عشق
#31
به ساعت نگاه کردم 5

-سمانه بگیر بخواب خواب نماشدی چیکار داری اول صبح

سمانه همونطور که موهاشو میزد پشت گوشش گفت:تنبل خان بلندشو نماز بخونیم

بااستفهام بهش خیره شدم یعنی منم میتونم نماز بخونم

سمانه کنارم نشستو موهامو بادستش مرتب کردوگفت:بهراد میخوام الان باهم نماز بخونیم

بلندشو دیگه

-یعنی خدا نماز منوهم قبول داره

-چرانداشته باشه دررحمت خدا واسه همه بازه بلندشو بهرادی

حداقل واسه خوشحالی سمانه که میتونستم نماز بخونم

بالبخند بلندشدمو باهم رفتیم وضو گرفتیم

سمانه یه سجاده بهم دادو گفت:اینوواسه توگرفتم

دستموکشیدم روسجاده وگفتم:ممنون خانومی

واسه اولین بار تواین 23سال نماز خوندم

یادم نمیاد قبلانماز خونده باشم

وقتی کوچیک بودم مامان که نماز میخوند میرفتم جلوش فقط نگاش میکردم

حسی عجیبی بود که تواین سالها تجربش نکرده بودم

نباید اجازه میدام غرورم خورد شه نباید اجازه میدادم اون اشک لعنتی

بیاد پایین اشکی که جلو دیدموگرفته بود سمانه نمازشو تموم کرده بودو داشت

دعا میخوند شونه هام میلیرزید من داشتم گریه میکردم

برگشتم طرفشو بغلش کردمو بی صدا گریه کردم

کی گفته مردنباید گریه کنه مردا هم یه مواقعی باید گریه کنن

ازسمانه جداشدم چشمای سمانه هم خیس بود بالبخند دست بردمو اشکاشوپاک کردم

واسه اولین بار حس کردم نجاست تونفسام توبدنم پاک شده واسه اولین بار

حس کردم منم جزو بنده های خدام

سمانه هم دستشو دراز کردو اشکمو پاک کرد

-خیلی خوشحالم که دارمت من الانمو مدیون توام سمانه

سمانه سرشو گذاشت رو*بدن*و گفت:بهراد خیلی دوست دارم هیچ وقت تنهام نذار

سرشو بوسیدمو گفتم منم دوست دارم********

-چرا رفتی اونجا هااااان؟

ازاوفتی که از خونه عمو اومده بودم داشتم بامامان جروبحث میکردم

-مامان چرانمیفهمی اون عمومه باید بهش احترام بذارم یا نه

بحث کردن بامامان فایده نداشت بلندشدمو رفتم تواتاقم

خوشحال بودم ازاینکه رفته بودم خونه عمو خاطره های خوبی از اونجا دارم

گوشیم زنگ خورد باتعجب به شماره ناشناسی که روگوشی بود نگاه کردم

شیدا که این خط منو نداره

جواب دادم

-بله

صدای گریه و نفسای بریده بریده یه دختر بود که میگفت:بهرادبه دادم برس

با ترس گفتم:شما؟؟

همونطور که صداش میلرزید گفت:من مریمم

باتعجب گفتم:مریم چی شده؟؟چراگریه میکنی

مریم باصدای بلندی گریه کردوگفت:بهراد ارشام بهم *زور* کرده

-چــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟

-بهراد بیاپیشم بهت اجتیاج دارم

باعجله گفتم کجایی؟؟

ادرس گاراژی که قبلنا باارشام میرفتیموداد

باشه من الان میام تواروم باش

زود لباسامو عوض کردمو از پله هارفتم پایین

مامان:کجا بهراد چی شده؟؟چراانقد عصبانی

باعصبانیت دستمو فرو کردم توموهامو گفتم:هیچی مامان یکی از دوستام تصادف کرده

واینستادم تابقیه حرفاشو بشنوم

ماشینوازحیاط اوردم بیرونو باسرعت روندم طرف گاراژ

گاراژ توکوچه پس گوچه های خلوت شهر بود

یه منطقه پرت ازشهر که پرنده توش پر نمیزد

با سرعت جلوی در گارازترمز کردمو رفتم توگاراژ

-مریم؟؟؟؟

رفتم بشکه های جلوی دروکنارزدمو بافریادگفتم:مریم

بعدازچند دقیقه مریم ازپشت چندتا بشکه کثیف با سرووضع افتشاح اومد بیرون

شرمم میشد بهش نگاه کنم

سرمو انداختم پایینو کاپشنمو دراوردمو گفتم بیا اینوبپوش

مریم هق هق گریش رفت بالاوگفت:چرا اومدی
پاسخ
#32
باتعجب بهش نگاه کردم

اومد نزدیکو خودشو انداخت توبغلم

این کاراش چه معنی میداد

دستمو گذاشتم روشونشو گفتم:مریم چیکارمیکنی

-باگریه گفت:اونا منواذیت کردن من مجبورم بهراد منوببخش

درگاراژ باز شدونورچشممو اذیت میکرد

2نفرجلوی در گاراژبودن

وقتی چشمام به نور عادت کرد

به درگاراژنگاه کردم شیداوسمانه

باتعجب به مریم نگاه کردمو گفتم:اینجا چه خبره

سمانه باچشمای اشکی بهم نگاه میکرد

مریمو از خودم جدا کردمو رفم سمت سمانه.......

روبه شیدا گفتم:اینجا چه خبره؟؟

شیدا باتک خنده ای گفت:بایدازتوبپرسم بهرادخان خوش میگذره بهت نه

به سمانه نگاه کردم که اشک اروم ازگونش چکید پایین

پاک گیج شده بودم یعنی چی...

بافریاد گفتم:شیدا باز چی توکلته هان؟؟

شیدا یه قدم اومد جلو چشماشو ریز کردو با زهر خند گفت:چی تو کله منه

تویی که با دوست نامزدت ریختی روهم تویی که همون حیوون هستی

روبه سمان گفتم:توکه باور نمیکنی نه؟؟

سمان با عصبانیت اشکاشوپاک کردوگفت:پی بردم حیوناهیچ وقت ادم نمیشن

تویه حیونی بهراد من احمق به خاطر تو جلوعزیزترین

کسام ایستادم بابام بهم میگفت سمانه بهراد وصله تونیست

ولی من به زوراونارو مجبور به کاری کردم که خودشون راضی نبودن

واسه خودم متاسفم که فکرمیکردم ادم شدی

اروم گفت:فکرمیکردم دوسم داری

-سمانه به خدا من باهاش کاری نداشتم

روبه مریم کردمو بافریاد گفتم:دِ چراساکتی بگو منو توهیچ غلطی نکردیم

مریم باگریه سرشو انداخت پایین

-ازت متنفرم بهرادهیچ وقت نمیبخشمت

سمانه باگریه از گاراژرفت بیرون

هنوزم توشوک حرفای سمانه بودم راست میگفت من یه حیون بودم

هیچ وقت فکرشو نمیکردم دردودلای روکه باسمانه کردم

یه روزی به رخم بکشه درسته حقیقتو میگفت

رفتم طرف درگاراژمیخواستم برم بیرون برگشتمو انگشت اشارمو گرفتم

سمت شیداومریمو گفتم:وای به حالتون اگه بلای سر زندگیم بیاد اونوقت روزگارتونوسیاه میکنم

با دورفتم سمت سمانه

-سمان گوش کن به خدامن کاری نکردم

-گمشو عوضی دیگه نمیخوام ببینمت میایی تکلیف منوروشن میکنی****

فکرکردن به یه هفته پیش اعصابمو داغون کرد بلندشدمواز زیر تخت

سیگارمو کشیدم بیرونوروشنش کردم یه پک عمیق ازش گرفتمو دودشو دادم بیرون

به دود سیگارخیره شدم بعد ازاون اتفاق کوفتی درست یه هفته میشه

که نه سمانو دیدم نه باهاش حرف زدم دلم خیلی براش تنگ شده ولی

یه جورایی هم ازش دلخورم مگه قرارنبود به هم اعتماد کنیم یعنی سمان

بادیدن ظاهرماجرامیخواد همه چیوبهم بزنه همه ارزوهامونو به بادبده

یه پک دیگه ازسیگارم گرفتم که دراتاقم به شدت باز شدو مامان با

عصبانبت اومد داخلوگفت:اینجا چه خبره بهراد؟؟

بهش نگاه کردمو گفتم:خبرخاصی نیست

مامان بافریادگفت:مامان سمانه چی میگه بیاییدتکلیف دخترمونو روشن کنید

چیکارکردی بهراد؟؟؟؟

بلند شدمو سیگارمو خاموش کردمو باعصبانیت دست کردمو توموهامو

گفتم:بیخود گفتن من هیچ کاری نکردم

باهمون وضع اشفته سوئیچ ماشینو برداشتمو ازخونه زدم بیرون

توماشین یه اهنگ ملایم گذاشته بودمو تویه مسیر نامعلوم داشتم میروندم

گوشیم زنگ خورد باتعجب شماره ارشامو دیدم جواب دادم

-بله؟

-الوووبهراد خبری از مانمیگیری کجای توپسر

-هستم چه خبر؟؟

-سلامتی رهبر بلندشوبیاخونه من

-چه خبره؟؟

-هیچی یه مهمونی کوچیک مثل همه مهمونی ها

انقد بهم ریحته بودم که حوصله فک کردن به هیچی رونداشتم

-اوکی میام

-منتظرم بای

-فعلا......

روندم طرف خونه ارشام

ماشینودم درپارک کردمو به خونه ارشام خیره شدم

سرم حسابی دردمیکرد

حوصله جاهای شلوغو نداشتم

بیخیال این فکراپیاده شدمو رفتم طرف خونه

وقتی وارد خونه شدم بوی گند سیگاربه طرفم هجوم اورد

خونه خیلی شلوغ بودنشستم رویکی از مبلهاوبه پسرودخترای که توهم میلولیدن نگاه کردم

یه زمانی منم مثل اینابیخیال بودم

ارشام باخنده اومد طرفم

-به بهراد خان چطوری

باهاش دست دادمو گفتم:میبینی که...

نشست کنارموگفت:چته پسر؟؟

-هیچی شیدا این طرفا نیست

باتعجب بهم نگاه کردوگفت:نه نیستش

حالا چیکارش داری؟؟

-هیچ کار برو واسم یه چی بیار

ارشام سوت زنان گفت:چی میخوایی

- مثل همیشه

توعالم مستی این همه دردسرنمیکشیدم میخواستم تاجا دارم بخورم تافارغ ازاین دنیاباشم

ارشام بلندشدو گفت:باش تابیام

سرمو به لبه مبل تکیه دادموچشمامو بستم

بعد ازچند دقیقه یکی کنارم نشست

چشماموبابی حالی بازکردم

ایلاهمونطورکه گیلاس *آب* دستش بودگفت:چطوری بهرادخان

راست نشستمو سرمو گرفتم تودستاموگفتم:بدنیستم توچطوری؟؟

ایلابهم نزدیک شدوگفت:منم خوبم

-خداروشکر

ارشام بایه گیلاس *آب* اومدوگفت:بیا گل پسر

گیلاسوازش گرفتموگفتم:ممنون

سرشوتکون دادرفت طرف بقیه

-شنیدم نامزد کردی!!

همونطورکه گیلاسوبه دهنم نزدیک میکردم گفتم:درست شنیدی

-خوب الان اینجاچیکارمیکنی؟؟

بهش نگاه کردموگفتم:بایدبهت جواب پس بدم

-بداخلاق

-همینه که هست ناراحتی بلندشوبرو اون ور

ایلا باخنده مستانه ای موهاشوازجلوصورتش کنارزدوگفت:من راحتم عزیزم

-راحت ترباش

-چته توچرا انقد عصبانی هستی؟

باعصبانیت گیلاسوسرکشیدموگفتم:مگه تومفتشی توروسننه

ایلا صورتشواوردجلوصورتموگفت: مي خواي حالتو خوب كنم؟!

نگاش کردم مگه سمانه نگفت من یه حیونم

باخماری به چشماش خیره شدموگفتم:ایلامسخره بازی درنیار

ایلادستشوکشیدروصورتموگفت : مسخره بازی چیه عزیزم یکم باهم حال میکنیم

فک کردن به اینکه بخوام به سمانه خیانت کنم عذابم میدادولی *ه و س*

بدجوربه دلم چنگ مینداخت

من حیون نیستم سمانه اشتباه میکنه

ایلا رو كنار زدم و لند شدم

باعصبانیت ازخونه ارشام زدم بیرون

سرموگذاشتتتتتم روفرمون ماشین یعنی چی؟لعنت به شیدالعنت به همه

لعنت به دنیاکه هیچ وقت نذاشت خوشی به ماروبیاره همش یه چاله چوله جلوپامون انداخت

روندم طرف خونه عمو مثل همیشه هروقت ناراحت میشدم یابا بابا دعوامیکردم

میرفتم پیش عمو درسته عموکم حرفه درسته مغروره ولی من خیلی دوسش داشتم

واسم خیلی جالبه عمو39سالشه هنوز ازدواج نکرده شخصیتش مرموزه

بدون اینکه بفهمم زمان چطوری سپری شده رسیدم خونه عمو

حوصله نداشتم ماشینوببرم داخل دم درپارکش کردمورفتم داخل حیاط

-سلام بهراد خان خوش اومدي

-ممنون مشتی عمو هسته؟

-اره پسرم داخل خونه است

-ممنون

رفتم داخل خونه مث همیشه عموسیگاربه دست جلو پنجره نشسته بود

سرموانداختم پایینوباصدای ارومی گفتم:سلام

عموباتعجب برگشت طرف منوگفت:سلام بهراد خوش اومدی

رفتم طرفشو گفتم:ممنون

نشستم روزمینوگفتم:خوبی عمو

می دونستم قیافم انقدتابلوهست که عموبفهمه حال خوشی ندارم

عمودودسیگارشودادبیرونوگفت :ممنون ولی توخوب نیستی چته؟؟

نفسموباصدادادم بیرونوگفتم:سمانه میخواد ازم جدابشه

عموکامل برگشت طرف منویه تای ابروشوداد بالاوگفت:چرا؟شما که تازه نامزدکردید

دستموکشیدم به صورتم تازه متوجه شده بودم که ته ریش دراوردم ازچیزی که بدم میومد

شروع کردم به تعریف ماجرا

-عموباورکن من بامریم کاری نداشتم

عمویه سیگاردیگه روشن کردوگفت:میدونی فرق منوتوچیه؟اینکه توبادوست

نامزدت کاری نداشتی اون برات نقشه داشته ولی منودوست نامزدم هردو برا هم

نقشه داشتیم

باتعجب بهش نگاه کردموگفتم:مگه شما نامزدداشتید؟؟

عموباچشمای ناراحتش بهم نگاهن کردوگفت:اره مگه نمیبینی یه

عمره دارم تقاص خامی که توجوونیم کردمو میدم

دوباره رومبل لم دادویه پک ازسیگارش گرفتوگفت:ساناز دخترخاله مامانت بودیه دختر

ارومو خوشکل خیلی ناز بود معصومیتش ادمو جذب میکرد

بدون اینکه بفهمم عاشقش شدم هرروز خونه مامانبزرگت تلپ بودم تاببینمش

بلاخره دلوزدم به دریاورفتم خواستگاریش ازاینم مطمئن بودم که بهم جواب

رد نمییدن خوب باموقعیتی که داشتم تحصیلات کار خونه ماشین

مسلم بود جواب رد بهم نمیدن خلاصه جواب بله روگرفتم ازشون

ولی ساناز درس میخوند سال اخردبیرستان بود تاپایان درسش گفتیم نامزد بمونیم

دوره های خوبی بود ساناز عشق بازیامون کوهنوردی های که داشتیم

جاهای که باهم میرفتیم این خونه روهم باهم خریدیم حیاطشم به سلیقه ساناز

تزئین کردیم هنوزم نذاشتم دست بهش بزنن

ساناز یه دوستی داشت به اسم ملیکا خیلی وقتابهم تیک میداد من بی توجه بهش بودم

سرساناز خیلی غرمیزدم که همچین دوستایی داره ساناز منو ازهمه لحاظ تامین میکرد

نیازی به دختر دیگه ای نداشتم

تویکی از روزا نزدیک عروسیمونم بود که ملیکابهم

زنگ زدو گفت:حال ساناز خوب نیست خونه ماهم هست

بهم گفت بیادنبالش

خیلی ترسیده بودم باعجله خودمو رسوندم به خونه ملیکا

وقتی رفتم توخونه نه سانازی بود نه هیچ کس دیگه ای

من بودموملیکا که بایه لباس جلف جلوم ایستاده بود

منوسانازهیچ وقت باهم رابطه نداشتیم یعنی من میخواستم ولی ساناز

میگفت:میخوام شب اول ازدواجم طعم زن بودنو بچشمواون شب واسم خاطره انگیز باشه

وقتی ازملیکاپرسیدم ساناز کجاست

بهم جواب نداد اومد نزدیک من

سعی میکردم بهش نگاه نکنم

ولی بلاخره ملیکا موفق شد به خواستش برسه من اون روز به عشقم به سانازم خیانت کردمو

باملیکارابطه برقرار کردم

نمیدونم ساناز از کجافهمیده بودمنو ملیکاباهم رابطه داشتیم

ولی بلاخره فهمید وقتی فهمیدخیلی داغون شد من پرپرش کردم

رگشوزد ولی زنده موند ساناز از من جداشد منم خیلی پشیمون بودم

همش میرفتم پیشش تا منوببخشه ملیکا*ه و س* بود

ولی خیلی دیرشده بود ساناز خیلی عوض شده بود

اخرین باری هم که دیدمش بهم گفت:ازم متنفره

خیلی وقته ندیدمش نمیدونم ازدواج کرده نکرده

خوشبخته نیسته!!!!!

باورم نمیشد عمو همچین سرگذشتی داشته باشه

خیلی متاسف بودم

-ببین بهراد اگه واقعاسمانه رو دوس داری نزار راحت از دستش بدی

الانم برو بهش ثابت کن که دربارت اشتباه کرده

بااینجا نشستن هیچی درست نمیشه

عمودرس میگفت باید به سمانه ثابت کنم حیوون نیستم

بلند شدمو گفتم:مرسی عمو باحرفاتون به خودم اومدم

من میرم کاری باهام ندارید

-نه ولی مرد باش

سرمو تکون دادمو رفتم طرف درخروجی وسط راه عموصدام زدوگفت:بهراد

برگشتم طرفشو گفتم:بله

-نزار تاریخ تکراربشه از حقت دفاع کن نزار سرگذشتت مثل من بشه

سرموتکون دادمو گفتم:سعیمومیکنم

سوارماشینم شدموروندم طرف خونه ******

بابا پول دانشگاموکی میریزی به حسابم

بابا یه نگاه تحقیرامیز بهم کردوگفت:پول مفت بدم که بااین دخترو اون دختر لاس بزنی

بازم مثل همیشه رفتارش واسم مهم نبودواسم سمانه مهم بود

-بابامیدی یانه/؟؟؟

-پسره مفت خور میریزم به حسابت

-اوکی تاظهراین پولو میخوام

نمیدونستم ازکجا شروع کنم چه طوری به سمان ثابت کنم دربارم اشتباه فک میکنه**

پولاروگرفتتمو از بانک اومدم بیرون

گوشیم زنگ خورد سمان بود باتعجب جواب دادم

-بله؟

-سلام

چقد دلم واسه صداش تنگ شده بود

بعد ازیه مکث کوچیک گفتم:سلام خوبی

-میخوام ببینمت

چشمامو بستمو نفسمو بی صدا دادم بیرون یعنی میخواد همه چیوبهم بزنه

-باش کجابیام؟

-سرکوچمون منتظرتم

قطع کرد یعنی چی؟

روندم طرف خونه سمان

سرکوچه ترمززدموگوشیمودراوردموبه سمان زنگ زدم

-من سرکوچم نمیخوایی بیایی

-اومدم

بعد ازچنددقیقه سمان سوار ماشین شدوباصدای ارومی گفت:سلام

برگشتم طرفش اخ که چقد دلم براش تنگ شده بود

-سلام

هردومون سکوت کرده بودیم هیچ کدوممونم حاضرنبودیم این سکوتوبشکنیم

بعدازچند دقیقه سمانه با لحن سردی گفت:برو کوچه مریمشون

باعصبانیت برگشتم طرفشوگفتم:اونوقت چرا؟؟

سمانه بااخم روشوکرد طرف دیگه و گفت:میخواد باهامون حرف بزنه بایدحرفاشوبشنویم

نفسمو باحرص دادم بیرونوگفتم:ادرس؟؟***

چند دقیقه ای میشد حضورنحس مریمو داشتم تحمل میکردم

دیگه داشت میرفت رواعصابم

-دِ بنال چیز دیگه ای هم مونده؟/

مریم باناراحتی بهم نگاه کردوگفت:مامانم مریضه بابام معتاد

-خوب ماروسننه؟

سمانه بااخم گفت:بهراد بزا حرفشوبزنه

-بفــــــرما نطقتوادامه بده

-واسه عمل مامانم به پول احتیاج داشتم خودت که میدونی سمان

بهش نگاه کردمو گفتم:انگار فقط من بیخبرم.....

مریم بدون توجه به حرفم گفت:شیدابهم پول داد تا توروبکشونم اونجا

بهراد خودت میدونی تومثل داداشم میمونی من دخترهرزه ای نیستم

اگه ابجی من مث تو بود که خودم اتیشش میزدم

-من به اون پول احتیاج داشتم نمیخواستم زندگیتونو خراب کنم

-فعلا که میبینی خراب کردی

-حلالم کنید

اینو گفتوپیاده شد

اعصابم خیلی خورد بودتند تندنفس میکشیدم

-بهراد من........

-خفه شو سمان

ماشینو روشن کردمو روندم طرف خونه

عصبانیتمو روی پدال گاز خالی کردم

صدای فین فین گریه سمانه بدجور رواعصابم بود

ماشینو جلوی در خونه پارک کردمو روبه سمانه گفتم پیاده شو

پیاده شدمو در ماشینو محکم کوبیدم

بدون توجه به حضور سمانه رفتم و خونه و یه راست رفتم طرف اتاقم

روتخت دراز کشیدم افکارم خیلی بهم ریخته بود

تقه ای به در واردشدو سمانه با یه سینی شربت وارد شد

سرشوانداخت پایینو اومد نزدیکم

اونقد اعصابم داغون بود که نفهمیدم چیکار میکنم بلند شدموزدم زیر سینی و

گفتم:مگه من حیوون نیستم چرا اومدی تواتاق یه حیوون واسه حیوون شربت میاری

صدام رفته بود بالا مامان دراتاقمو باز کردو گفت:چه خبره

رفتم جلوی درو گفتم:فیلم اکشن که نی مادر من بروبیرون

دروقفل کردم لیوان خورده بود به لبه ی میزو شکسته بود

از روشیشه ها پریدمو رو تخت دراز کشیدم

سمانه سرجاش نشستو شروع کرد به گریه کردن

اشکاش عذابم میداد

داد زدم میشه خفه شی

دیگه هیچ صدای ازش نشنیدم

نمیدونم چرا تواون حالت تمایل شدیدی داشتم به خوابیدن

چشمام گرم شدو خوابم برد****

باصدای آخ چشمامو باز کردم کلا خوابم سبک بود

با تعجب به سمان که با گریه خم شده بودو شیشه رو از پاش درمیاورد نگاه کردم

بانگرانی بلندشدمو گفتم:چی شد؟؟

رفتم نزدیکشوروزانو نشستمو گفتم:حواست کجاست دختر

ازپاش داشت خون میومد

از رو میز چند تادستمال کشیدمو گذاشتم روپاش

بهش نگاه کردم که صورتش از گریه قرمز شده بود

-درد میکنه؟

باصدای بغض الودش گفت:بهراد

بغلش کردمو گفتم:جانم

هق هق گریش بلند شده بود

سرشوگذاشتم رو*بدن*و گفتم:بسه دختره لوس گریه نکن

ازپاش داشت خیلی خون میرفت

بلندشو بریم پات داره خون میاد

سرشوچسبوند به *بدن*وگفت:نمیخوام

-سمان لوس نشوبریم دکتر

باناراحتی ازم جداشدوبه پاش نگاه کردوگفت:خیلی باحال خوابیده بودی

میخواستم بیام ببوسمت ولی نشد

نه بابا سمانه هم راه افتاده

باخنده گفتم:خوب بیا الان ببوس

بااخم گفت:الان نه خوابی نه باحال

باخنده بلندشدموگفتم:بریم پات داره خون میاد********

چشمامو مالوندموبه سمانه نگاه کردم که پایین تخت داشت درساشو میخوند

کتابمو پرت کردم روزمینو گفتم:من دیگه حوصله درس خوندنو ندارم

سمانه بدون توجه به حرفم گفت:بهراد بیا این مساله روباهم حل کنیم

-ســــــــــــــــــــمانـ ـــــــــــــــــــه خسته شدم چقد درس بخونیم بابا فسفرام تموم شد

همه صرف سوختوساز این درسا شد

سمانه باخنده عینکشوگذاشت روموهاشوگفت:نه اینکه توخیلی هم درس خوندی

-پس از صبحه دارم افغانی میبوسم

-نمیدونم شاید

دستشوکشیدمواوردمش توبغلمو گفتم:نمیدونموکوفت

سمانه صورتشو اورد جلوی صورتمو گفت:بهراد کی عروسی میکنیم

دستموکشیدم روگونشوخندموقورت دادموگفتم:اگه منظورت جشنوزیریه سقف

زندگی کردنه انشالله 2سال دیگه که درسم تموم بشه

ولی اگه منظورت اون عروسیه هروقت توحاضرباشی من امادم الان میخوایی شروع کنم

سمانه باعصبانیت شروع کرد به دستوپازدنو گفت:خیلی بی ادبومنحرفی

دستمودور کمرش حلقه کردموگفتم:خوب خودت گفتی دیگه حاضری؟؟

سمانه باجیغ گفت:ولم کن پررو***************************

سمانه اولین دختری بود که بهراد اون همه جلوش مقاومت کردوتو دوران

نامزدیش باهاش رابطه برقرار نکردبه قول خود بهراد احساس بهراد نسبت

به سمانه عشق نبود یه چیز فراتر از عشقودوس داشتنه









بگذار شيطنت عشق
چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد
هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد
اما
كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن...
(شریعتی)





(پایان)امیر.ف.ع.
پاسخ
#33
رمان شیطنت عشق
پاسخ
 سپاس شده توسط travelphync


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان