رتبه موضوع:
  • 14 رای - 2.79 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دوباره عاشقم کن(خانومی)
#41
اشک قطره قطره از گوشه چشمم پایین میچکید ....برای روزهایی که در خانه شوهرم علیرضا گذراندم ....برای روزهایی که به انتظار فرزند بودم و روی همان سجاده ، التماسها کردم ، اما نشد که نشد .....شاید هیچگاه حکمتش را نفهمم که چرا ، از مادر بودن محروم هستم اما ، چیزی که همیشه به عنوان تلنگری در ذهنم خواهد ماند ، اینست که زندگی، مسیری مستقیم نیست ...به قول سمان ، مهم اینست که در این راه گام برداریم ...

شاید خدا ، در این مسیر ، دوستی ، فرزندی ، پدری ، مادری و حتی همسری را با ما همگام کند اما ، یعید نیست اگر چند قدم آن طرف تر ، این همراه را از ما بستاند ، به زمین مینشینیم و زانو میزنیم ...کمی متوقف میشویم اما این مسیر را باید طی کرد ، چه با یاور و چه بدون آن ....

گاهی نشانه هایی در زندگی فراسوی مسیرمان قرار میگیرد ....باید که آنها را بشناسیم و به عنوان ، یاری کننده از آنها بهره ببریم ...خدا ،فقط در سجاده نمازم نیست ...خدا شاید ، همان عشق جلیل بود که باعث شد ...به من دست درازی نشود ....خدا شاید، همان محبت سمان بود ، که باعث شد لحظه های شادی داشته باشم ....

به خودم فکر میکردم و اینکه ادامه این راه را چگونه طی خواهم کرد ؟

دیگر ماندن در آن شرکت را جایز نمیدانستم ...حال که وارثی ندارم ، انگیزه ای هم برای جمع آوری ثروت ندارم ...شاید در آینده ، همان هم که دارم ، تقدیم کنم به کودک بی سرپرستی که مانند جلیل ، از نعمت پدر و مادر محروم است ....شاید ، در موسسه خیریه ای کار کنم که هر صبحگاه با این حس خوب از خواب بیدار شوم که عمرم برای هیچ ، تلف نشده ....

ولی قطعا کنار خانواده خواهم ماند .....کنار پدر و مادر دلسوزی که گاه ، از روی محبت ، مرا از خودشان دور میکردند ....

من یاد گرفتم که در زندگی ، شیوه های ابراز عشق و محبت بسیار متفاوت است ...شاید سعید مرا دوست داشت ، اما عشقش در قلاب مقایسه گیر کرده بود ...او حس بد خیانت را سالهای سال به دوش میکشید و این ، روی محبتش به من تاثیر معکوس داشت ....
پاسخ
#42
همانند محبت پیمان ، که در قالب تن جسمانی ، اسیر شده بود ...این شکل محبتها ، نه تنها به من ارامش نمیداد ، بلکه ، دورم کرده بود ....

و اما ، عشق جلیل ، که صادقانه ترین و پاک ترین نوعش بود ، مرا به سمتش جذب کرده بود ....شاید در آینده فرصتی هم به او میدادم به شرطی که این حس *اکالیپتوس* یافته ، دوباره در من جوشش کند آنهم از نوعی که در مسیر زندگیم ، موجبات ارامش مرا فراهم کند ...آری شاید روزی دوباره عاشق میشدم ...





پایان



دوشنبه 13 خرداد 92

ارادتمند شما ، خانومی
پاسخ
 سپاس شده توسط DustinqSaulk
#43
رمان دوباره عاشقم کن(خانومی)
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان