رتبه موضوع:
  • 12 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
#91
با چشمای گرد شده سرمو میارم بالا که میبینم خبیث داره نگام میکنه
اهورا: گازم نمیشه؟
ناخودآگاه صدام میره بالا و می غرم: خجالت بکش بچه
باز غش غش می خنده و با ابرو به کادو اشاره میکنه
مشکوک نگاش میکنم که با لبخند کمرنگی میگه: بردار.. دستم درد گرفت
با ذوق به کادو نگاه میکنم.. یعنی توش چیه؟؟
سعی میکنم رفتارم خانومانه باشه و مثه بچه ها رفتار نکنم اما در نهایت طبق معمول کنترله خودمو از دست میدم و با نیش باز چنگ میزنم به کادو
اهورا: یواش بابا .. ماله توئه
بی توجه به حرفش با هیجان زل میزنم به کادو.. چند بار پلک میزنم و سعی میکنم آروم باشم.. عاشق باز کردن کادوام
میرم سمت ماشین.. کادو رو میذارم رو کاپوت.. نگاش میکنم.. از بس خوشگله دلم نمیاد بازش کنم
اهورا میاد پشتم، سرشو نزدیک میاره و میگه: ببین واسه جوجم چی خریدم؟
با خنده کادو رو برمیدارم و تکونش میدم
-چیه این تو
تخس نگام میکنه
با کنجکاوی باز تکون میدم و میگم: نمیتونم قبول کنما مطمئنی میذاری بازش کنم؟.. دارم میمیرم بدونم چی توشه
دوباره تکونش میدم
اهورا: اه.. چرا هی تکون میدی بازش کن دیگه
با اخم زل میزنه بهم
مردد نگاش میکنم
اهورا: زود باش.. عجله دارم
-هوم
دلمو میزنم به دریا و به نشونه ی باشه سری تکون میدم
نفس عمیقی میکشم و مشغول باز کردن بسته ی کادو پیچ شده میشم
آروم و با وسواس بازش میکنم تا کادوش خراب نشه
با باز شدن کامل کادو و خارج کردن اون از جعبه چشمام از حیرت گرد میشه
ناخودآگاه زمزمه میکنم: وای اهورا
ابرویی بالا میندازه
-خیلی خوشگله
اهورا: دوست داری؟
جعبه رو میذارم رو کاپوت ماشین... شیشه ی عطر رو از جعبه در میارم و با دقت نگاش میکنم.. شیشه اش خیلی خیلی نازه
با همه ی وجودم میگم: خیلی
دست به سینه میاد به کاپوت تکیه میده
بی حرف خیره میشم به شیشه ی عطر که با لبخند میگه: چرا اینجوری بهش زل زدی؟
نگاش میکنم و خندم میگیره... شیشه ی عطر رو برمیگردونم تو جعبه و با لبخند میگم: خیلی ندید بدید بازی در آوردم؟؟
گوشه ی لبش کج میشه
-خیلی قشنگ بود.. واقعا دستت درد نکنه
سر جعبه رو میبندم و جعبه رو میگیرم سمتش
فقط نگام میکنه
جعبه رو جلوش تکون میدم که دست به جیب میشه و میگه: حالا حالاها باید جلوم تکونش بدی
با لبخند خم میشم و میذارمش رو داشبورد
-اگه بازش نمیکردم تا یه هفته خواب نداشتم ولی میدونی که قبول کردنش سخته برام
اهورا: چرا؟.. چون عطره؟
گنگ نگاش میکنم
اهورا: چون نمیتونی استفادش کنی؟
با خنده میگم: میدونستی و خریدیش
بی توجه به حرف من ادامه میده: یا چون کادوی منه.. میترسی بالاخره اون گازا رو بگیرم ازت
با اخم ریزی نگاش میکنم
اهورا: دختر بدی نشو.. اخماتو دوس ندارم
از دست تخس بازی ها و شیطنتای این پسر
مهربون نگاش میکنم و میگم: خارج از همه ی این شوخیا باید بگم درست نیست از یه پسر غریبه هدیه ای رو قبول کنم. یه خورده برام غریبه این کار
یهو حالت نگاهش سخت میشه
اهورا: غریبه؟
نگاهم پر از شرمندگی میشه... این کلمه ناخواسته از دهنم پرید
من من کنان زمزمه میکنم: خب میدونم رفیقیم.. دوستیم.. همکلاسی هستیم
اهورا: پس بیخود میکنی به من میگی غریبه.. هه
-ولی آخه باز دلیل نمیشه
اهورا: هیسسسسس. ببین این فکر مسخره رو میریزی دور... از قصد عطر خریدم چون میخوام همیشه داشته باشیش...حالا تو میخوای پسش بدی؟
سرمو میندازم پایین
سعی میکنه لحنش نرم تر بشه ولی معلومه هنوز عصبیه.. با این حال میگه: دختره بی ادب خودم تربیتت کردم
شرمنده لبخندی میزنم و میگم زیاد دلم رضا نیست
اهورا: میدونی که من بابای سختگیری ام و تنبیه میشی؟
میخندم و میگم: آخ.. از تنبیه هات نگو
تهدیدگونه نگام میکنه و می غره: پس حواستو جمع کن
نگاش میکنم و میگم: خوشم نمیاد از پسری کادو قبول کنم
پرتحکم میگه: من فرق دارم.. من با همه فرق دارم
کم کم خنده از رو *ل بام* پاک میشه .. خیره تو نگاهش آروم مینالم: آره خب.. فرق داری
..
-ولی آخه
..
مستاصل مینالم: نمیدونم
میاد جلوم وایمیسته و با غمگین میگه: کادوی منو میخوای پس بدی؟
دلخور نگام میکنه
قلبم میریزه.. از لحن غمگینش بغض میکنم
سرشو با تاسف تکون میده و با نرم ترین لحنی که تا حالا ازش شنیدم میگه: دیگه دختر من نیستی
دیوونه میشم از غم نگاهش
نگاشو از من میگیره و به رو به رو خیره میشه
با صدایی که به شدت میلرزه میگم: ببخشید
دوباره تکیه میده به ماشین
خم میشم.. کادو رو برمیدارم
یه نگاه به جعبه میندازم رو صندلی میشینم.. ولی پاهام بیرونه ماشینه
دستی به جعبه میکشم و آروم میگم: تو..
..
-تو دوستمی... قصد بدی هم نداری
نگاش میکنم
-همیشه باهام مهربون بودی ولی من ناراحتت کردم
با بغض ادامه میدم: میبخشی منو؟؟
جعبه ی کادو رو به خودم میچسبونمش میگم: اصلا هم بهت پس نمیدم
میاد سوار ماشین میشه و با جدیت میگه: گریه نداره.. ماله توئه.. شب نذاری زیر بالیشت. عطره.. میشکنه.. توام خفه میشی
با محبت نگاش میکنم و میخندم.. درست میشینم و دوباره عطر رو از جعبه بیرون میارم و نگاش میکنم
اهورا خندش میگیره و میگه: تستش نمیکنی؟
با لبخند میگم: نه.. ولی دوسش دارم
اهرا: منم دوستت دارم مخصوصا ذوق مرگ شدنتو.. لپات بیشتر چشمک میزنه
لبخند رو *ل بام* خشک میشه.. آب دهنمو قورت میدم.. نگام رو به عطر میدوزم و بی سر و صدا عطر و جعبه رو میذارم تو کیفم
زیرلب زمزمه میکنم:به هر حال ممنون.. میذارمش پای یادگاری از یه رفیق با معرفت
اهورا: بذارش به پای اهورا نامدار.. به خودتم افتخار کن که از من کادو گرفتی
با مکثی کوتاه آرومتر از قبل ادامه میده: اونم با سلیقه ی خودم
برمیگرده از پشت یه جعبه ی دیگه بر میداره که تقریبا دو سه برابره این جعبه هستش
متعجب نگاش میکنم
ولی اون با بی خیالی جعبه رو میگیره سمتم و میگه ماله پرنده
حیرت زده از دستش میگیرم وبازش میکنم که میبینم پر از شکلات و پاستیله. چشام گرد میشه
-خدای من.. چه خبره.. چقدر زیاد
اهورا: کش نرو از توش
خنم میگیره و با شیطنت میگم: یه دونه که عیبی نداره
پر مهر نگام میکنه و با لحن فوق العاده مهربونی میگه: اصلا همش ماله تو
بالا رفتن ضربان قلبم باعث میشه نگاه ازش بگیرم
- شوخی کردم
اهورا: میدونم.. بگو کجا بریم؟
سریع سر می چرخونم سمتش و حیرت زده میگم: مگه قراره جایی بریم؟
ریلکس سری تکون میده و میگه: میخوام به دخترم حسابی حال بدم.. این چند وقته زیاد واسش وقت نذاشتم امروز میخوام از دلش در بیارم
با پر محبت ترین لحن ممکن میگم: وقتی میگم قلبه مهربونی داری نگو نه
با تغییر رنگ نگاهش ادامه میدم: خیلی زود جز یکی از یهترین دوستام شدی.. ممنون بابت همه چیز
با نیشخند میگه: تو دوستی ام داری مگه؟
حیرت زده میگم: آره خب.. چطور؟؟
اهورا: دوستای خوبت کجان؟
-اینجا نیستن.. تو شهر خودم هستن.. من هم مثه تو چند تا دوست صمیمی دارم ... هر چند همسن و سال نیستیم ولی خوب همدیگه رو درک میکنیم.. شمال که بودم تا فرصتی پیش میومد میر..........
بی حوصله میپره وسط حرفمو میگه: بیخیال دوستای تو... نهار کجا بریم؟
شونه ای بالا میدازم و با خنده میگم: باید برم به یکی از بچه ها درس بدم.. بعدش رو هم که خودت میدونی دوباره دانشگاه کلاس داریم.. وقت ندارم نهار بخورم.. دیرم میشه
عصبی می غره: پیوند دوستت ندارم..لوس میشی خوشم نمیاد
نفس پر حرصی میکشه و ادامه میده: عصبی میشم
نگاهی به ساعت گوشیم میندازم و پوفی میکشم
با اخم ماشینو روشن میکنه و میگه: اصلا چرا از تو می پرسم؟
دستمو به علامت تسلیم میارم بالا و میگم: باشه آقای غرغرو.. عصبی نشو.. ولی باید نیم ساعت دیگه برما.. اگه دوست داری بریم یه ساندویچ بخوریم.. مهمون من.. باشه؟؟
ابرویی بالا میندازه و صورتشو جمع میکنه
با تردید میگه: یعنی بریم ساندویچی؟؟
سرمو تکون میدم و میگم: اوهوم
صورتشو چین میده زمزمه میکنه: شوخی میکنی؟
با خنده نگاش میکنم و میگم: نه اتفاقا.. جدی میگم.. با پیمان کشفش کردیم
یاد ساندیوچاش که میفتم ذوق زده ادامه میدم: اینقده ساندویچاش خوشمزه ست
عمیق نگام میکنه و نمیدونم چی تو حالاتم میبینه که میگه: آدرس؟
دستامو بهم میکوبم و میگم: آخ جون
گوشه ی لبش کج میشه و منم با خنده آدرس رو میگم
ماشینو روشن میکنه می غره: وای به حالت خوشم نیاد
پاسخ
#92
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان