رتبه موضوع:
  • 12 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
#31
سری تکون میده و این دفعه با تحکم زمزمه میکنه: گفتم برو خونتون... تا اون موقع حالم بهتر میشه خودم رانندگی میکنم
-اما شما با این حالتون نمیتونید رانندگی کنید.. من خواستم کمک کنم نه اینکه بیشتر مایه ی زحمتتون باشم
نامدار: من نمیتونم اجازه بدم یه دختر جوون بخاطر من مسیر طولانیه خونمون رو تا خونشون تنها برگرده.. اون موقع که سوارت کردم حواسم به این قسمت ماجرا نبود
از این همه لطفش شرمنده میشم و خجالت زده میگم: خب اگه این طوره من همین گوشه کنارا پیاده میشم
خشمگین میگه: با من بحث نکن و حرف اضافه هم نزن.. فقط سمت خونتون برون
-آخه اینجوری خیلی بده... باز به جای اینکه من کمکتون کنم شما دارین شرمندم میکنید
با لحن نرم تری ادامه میده: دوای درد من یه چرته دختر... اونی که سوارشی این ماشینه نه من... به حال من که فرقی نداره پس اینقدر خودت رو اذیت نکن
میخوام جوابشو بدم که آروم میگه: هیس... میخوام بخوابم.. بخوابم بهتر میشم.. رسیدیم صدام کن
معذب نگاش میکنم که چشماش رو بسته
آهی میکشم و میگم: چشم... استراحت کنید
بدون اینکه چشماش رو باز کنه لبخند محوی میزنه.. تو همین موقع یکی به سرعت ازم سبقت میگیره که باعث میشه هول بشم نامدار چشماش رو باز میکنه و خیلی خونسرد دست چپش رو میذاره رو دست راستم که روی فرمونه و ماشین رو کنترل میکنه
نامدار: آروم دختر .. هول نکن
...
نامدار: چیزی نیست
- ببخشید... یه لحظه حواسم پرت شد
تازه یاد دستش میفتم سریع دستم رو از زیر دستش بیرون میکشم
پوزخندی میزنه و سرد میگه: نترس نمیخورمت
بعد هم به صندلی تکیه میده و چشماش رو میبنده
اخم ریزی رو پیشونیم میشینه ولی ترجیح میدم چیزی نگم.. همه ی حواسم رو جمع رانندگی میکنم تا دیگه چنین اتفاقی تکرار نشه... نمیدونم دارم خوب میرونم یا نه ولی همه ی سعیم رو دارم میکنم که آسیبی به ماشین نرسونم
تا رسیدن به خونه نه من حرفی میزنم نه نامدار چیزی میگه... اصلا چشماش رو هم باز نمیکنه نمیدونم خوابیده یا بیداره... ماشین رو خاموش میکنم و نگاهی به صورتش میندازم.. نفسهای آروم و منظمش من رو به این باور میرسونه که واقعا خوابه
طوری که بدخواب نشه صداش میکنم: آق.......
یهو حرف تو دهنم میمونه... اینکه میگه منو نامدار صدا نکن... نمیتونم که بگم اهورا بیدار شو.. آخه پسر چه توقع هایی از طرف داره.. مثلا بگم آقا اهورا.. اهوراخان
سرمو با حرص تکون میدم.. اصلا چه دلیلی داره من با خواست این بشر پیش برم باز میگم آقای نامدار و خلاص
-آقا.....
باز حیرون و سرگردون میمونم... نمیدونم بگم نامدار یا اهورا.. بدبخت با این سردردش اول من رو رسوند بعد من حرصش بدم
تکونی میخوره و چشماش رو آروم باز میکنه
آخیش.. خیالم راحت شد خودش بیدار شد
سوالی نگام میکنه.. لبخندی میزنم و میگم: رسیدیم... حالتون بهتر شد؟
سری تکون میده و نگاهی به دور و ور میندازه
-شکر.. پس من از حضورتون مرخص میشم.. فقط مطمئنین حالتون برای رانندگی مساعده؟
با پشت دست جلوی دهنش رو میگیره و خمیازه ای میکشه
نامدار: آره... برو پایین یه چرت زدم بهتر شدم
در رو باز میکنم و با لبخند پیاده میشم.. نامدار هم پیاده میشه و به کاپوت ماشین تکیه میده
با یه خورده فاصله رو به روش وایمیستم و میگم: ممنون... خیلی لطف کردین
نامدار: برو داخل خونه
- شما بفرمایین من هم الان میرم
ابرویی بالا میندازه و با جدیت میگه: برو دختر... چند بار بگم با من تعارف نکن
-آخه.........
تو چشمام زل میزنه و آروم میگه: میتونی با من راحت باشی
مات و مبهوت نگاش میکنم... این پسره انگار یه چیزش میشه ها... یعنی چی باهاش راحت باشم... بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره با لبخند محوی ادامه میده: لازم به این همه معذب بودن نیست من کلا آدم راحتیم
...
تکیه اش رو از ماشین میگیره و دستاش رو تو جیب شلوارش فرو میکنه و زمزمه وار میگه: متوجه ای که چی میگم؟
معلومه که نه... من از رفتارای امروز این پسر هیچی نمیفهمم
ناخودآگاه یه قدم به عقب برمیدارم و میگم: نه
دوباره ابرویی بالا میندازه.. سرمو تکون میدمو سریع زمزمه میکنم: من دیگه باید برم.. حق نگهدارتون
بعد پشتم رو بهش میکنم و با سعت به سمت خونه میرم... نمیدونم چرا امروز یه جوری شده؟
هنوز زیاد ازش دور نشدم که میگه: راستی
به سمش میچرخم که با غرور ادامه میده: وقی بهم گفتی آقا یاد خدمتکارمون افتادم.. من فقط اهورام.. این رو فراموش نکن
....
با ابرو به خونمون اشاره میکنه و میگه: حالا برو
حیرت زده نگاش میکنم که با خونسردی سوار ماشینش میشه... وقتی میبینه هنوز واستادم شیشه ی ماشین رو پایین میکشه و با اخم میگه: مگه نمیگم برو داخل... چرا واستادی؟
سرمو تکون میدمو سریع به سمت خونمون میرم.. همینکه وارد خونه میشم نفسی از سر آسودگی میکشم و آروم زمزمه میکنم: این پسره چرا همچین کرد؟
هر چند میدونستم راحته ولی خب نه تا این حد
پرند: پیـــوندجونم
با صدای جیغ و داد پرند از فکر بیرون میام و به پرند نگاه میکنم که با دو به سمت من میاد
-------------

-------------
خب بچه ها بهتر دیدم یه توضیح مختصری در مورد روند داستان بدم.. این داستان هم سه بخش داره... بخش اول داستان دیگه داره تموم میشه.. خدا رو شکر همه چیز همون طور پیش رفت که میخواستم.. دیگه کم کم داریم وارد بخش دوم داستان میشیم بخش دوم هم زیاد طولانی نیست اصل داستان بخشه سومه که خیلی اتفاقا توش میفته... راستی در موردپستهای اول که از زبون پسراست با توجه به نقدای خودتون یه تغییراتی روش صورت میگیره... فعلا حق نگهدار همگیتون
پاسخ
#32
لبخندی رو *ل بام* میشینه… نامدار رو به گوشه های ذهنم میسپرم و به سمت پرند میرم
پرند نفس نفس زنون جلوم وایمیسته و باعث توقفم میشه
پرند: سلام پیوندجونم
ابرویی بالا میندازم و میگم:به به… سلام به خواهریه خودم.. چی شده مهربون شدی؟
پرند: چرا اونجوری نگام میکنی؟
-آخه داری مشکوک میزنی
اخماش رو تو هم میکشه و میگه: تو هم که مثه پیمان حرف میزنی… یعنی دل من نباید واسه آبجیم تنگ بشه؟
با خنده چادر رو از سرم برمیدارمو دستی به موهاش میکشم
- چرا خانوم کوچولو ولی از اونجایی که من با ذات خبیث شما آشناییه کامل دارم میدونم بیخود و بی جهت دلت واسه ی کسی تنگ نمیشه
اخمالو نگام میکنه که باعث میشه خندم شدت بگیره
-لازم نیست اونجوری نگام کنی بگو چی میخوای که با این همه هیجان به پیشواز من اومدی… اگه این مهربونیات واسه ی مدادرنگیه باید بگم امروز وقت نکردم بخرم
با جیغ میگه: چی؟.. نخریدی؟
-چرا جیغ میزنی.. نه نشد.. فردا برات میخرم
تک سرفه ای میکنه و فیلسوفانه میگه: عیبی نداره پیوندجونم… فردا بخر
چشمام از شدت تعجب گرد میشه
-چی شد؟.. چه زود راضی شدی
پیمان: بیا تو پیوند.. خانوم واست نقشه ی بزرگتری کشیده که فعلا از خیر مدادرنگی گذشته
میخندم و میگم: سلام پیمان… خوبی؟… باز چی شده؟
پیمان هم میخنده و میگه:سلام… خوب که هستم اما اگه این خانوم خانوما بذارن بهتر هم میشم
متعجب نگاش میکنم که ادامه میده
پیمان: البته چیزی نشده ها فقط این جغله دو سه ساعتی رو مخ بنده کار کرد و دید جواب نمیده الان اومده سراغ تو.. گفتم بدونی خریت من رو نکنی از همین الان تو گوشات پنبه بذار که تا صبح کارت در اومده
پرند با حرص میگه: چرا دروغ میگی.. تو که از اول تا آخر در حال ورق زدن کتابات بودی
پیمان: ورق زدن نه کوچولو، درس خوندن… من سرم تو کتاب و درس بود که به لطف شما هیچی ازش نفهمیدم
با حیرت میگم: آخه چی شده؟
پرند: دروغ میگه پیوند فقط داشت ورق میزد و عکساش رو نگاه میکرد
پیمان یه خیز به سمت پرند برمیداره و میگه: من دروغ میگم؟.. آخه تو کتاب من اصلا عکس داره که من بخوام عکساش رو نگاه کنم
پرند جیغی میکشه و با خنده از دست پیمان فرار میکنه
پیمان: ای جغله ی پررو
-چی شده پیمان؟
خطاب به پرند ادامه میدم: باز چه اتیشی سوزوندی؟
مظلومانه میگه: هیچی به جون پیمان
پیمان میخنده و میگه: میبینی چه جوری از جون من مایه میذاره
-حالا چی شده؟
پیمان: هیچی بابا.. خانوم میخواد بره تولد دوستش
اخمام تو هم میره
پیمان: دیدی.. گفتم که پیوند هم اجازه نمیده
پرند مظلوم میگه: پیوند
-نه.. حرفشم نزن
بعد خطاب به پیمان میگم: من برم لباسم رو عوض کنم
میرم داخل خونه که خانوم هم پشت سرم میاد و میگه: آخه چرا؟
-چون شناختی از دوستات ندارم
پرند: خب فردا بیا دم مدرسه ببینش
آروم به سمتش میچرخم و جلوش زانو میزنم
-ببین عزیزم… مشکل از دوستت نیست… دوستت مثه خودت یه فرشته کوچولوی مهربونه… مهم خونوادشه… من تا خونوادش رو نشناسم که نمیتونم تو رو بفرستم
پرند با حرص میگه: مگه تو و پیمان هر جا میرین خونوادشون رو میشناسین
-تو فرق میکنی پرند.. تو هنوز خیلی کوچولویی.. خیلی چیزا رو نمیتونی درک کنی… هر وقت همسن من و پیمان شدی اون موقع آزادی که خودت با مشورت من و پیمان بد و خوب رو تشخیص بدی و واسه ی خودت تصمیم بگیری.. متوجه ی منظورم که میشی؟
سرش رو به نشونه ی نه تکون میده.. مستاصل بهش نگاه میکنم
پرند: برم دیگه پیوندجونم؟.. همه دارن میرن
ای خدا من یک ساعت داشتم واسه ی کی سخنرانی میکردم
پیمان با لبایی خندون نگام میکنه
پیمان: همه ی همه
پرند: آره به خدا.. همه گفتن میرن
-پرند قسم نخور… حتی اگه همه هم برن شما جایی نمیری
پیمان: خب خانوم خانوما این هم از جواب پیوندجونت… حالا برو به درست برس بذار ما هم به کارمون برسیم
پرند بی توجه به پیمان میگه: پیوند اذیت نکن دیگه… بذار برم
از روی زمین بلند میشمو میگم: جوابت رو دادم
پرند: یعنی چی آخه؟.. مداد رنگی که نخریدی تولدم نمیذاری برم
-فردا برات میخرم فقط حرف از تولد نزن.. حالا هم برو تو اتاق پیمان یه خورده درس و مشقت برس
بعد به پیمان اشاره میکنم که پرند رو ببره
پیمان، پرند رو که لب و لوچه ی آویزون نگام میکنه تو بغلش میگیره و به سمت اتاقش میبره
پرند: پیوند خیلی بدی
با حرص نفسمو بیرون میدمو به داخل اتاق میرم… سعی میکنم با کمترین سر و صدا لباسام رو عوض کنم تا مامان بیدار نشه… بعد از عوض کردن لباسام کنار مامان میشینم و با لبخند نگاش میکنم.. همین چند دقیقه نشستن هم بهم آرامش میده… حتی برای یه لحظه هم نمیتونم دنیا رو بدون حضور نازنینش تصور کنم.. به همین حضور آروم و بی سر و صداش هم راضیم.. هر جور که باشه آرومم میکنه
آهی میکشم و زمزمه میکنم: ایکاش بابا بود
پتو رو روش مرتب میکنم و به این فکر میکنم که اگه بابا بود مامان اینقدر احساس تنهایی نمیکرد.. میدونم که با حضور ما باز هم تنهاست ولی به روی خودش نمیاره.. حتی از درداش هم چیزی نمیگه تا آب تو دل بچه هاش تکون نخوره
از جام بلند میشم و نگاه دیگه ای به مامان میندازم… فرصت زیادی برام نمونده نمیدونم چه جوری باید پول رو جور کنم.. واقعا نمیدونم… دلم میخواد یه ترم از دانشگاه مرخصی بگیرم و به فکر کار باشم که اون هم مامان اجازه نمیده… کجا به یه دانشجوی نیمه وقت اون هم بدون سابقه ی درست و حسابی کار میدن
اخمام رو تو هم میکشم زیر لب میگم: لعنت بر شیطون
تسبیح رو از مچ دستم باز میکنم و تو دستم میگیرم
همونجور که به سمت در اتاق میرم میگم: راضیم به رضای تو
بعد هم شروع به ذکر گفتن میکنم و از اتاق خارج میشم… تو همین لحظه پیمان هم از اتاقش بیرون میاد
-چی شد؟
پیمان: قهر کرد
نگاهی به تسبیح تو دستم میندازمو میگم: همه میگن زیادی لوسش کردیم
پیمان: آره… اصلا تحمل نه شنیدن رو نداره
دوباره تسبیح رو دور مچم میپیچم و میگم: چه خبر؟
پیمان: سلامتین.. تو چه خبر؟
وارد آشپزخونه میشم و میگم: خبر خاصی که نیست فقط نزدیک بود یکی از درسامو حذف بشم
پیمان هم پشت سرم وارد میشه و با نگرانی میگه: حذفت که نکرد
-نه ولی باز شرمنده ی نامدار شدم
پیمان: نگو باز نامدار به دادت رسید
میخندم و میگم: چرا اتفاقا.. باز همین نامدار به دادم رسید
پیمان: چیزی به جز زحمت واسه ی این پسر نداری
چند تا سیب زمینی به همراه چاقو برمیدارم و میگم: گوشت رو در بیار بذار تو آب
سرش رو به نشونه ی باشه تکون میده
-شاید باورت نشه من دیگه حتی خجالت میکشم تو چشماش نگاه کنم انگار خودش هم فهمیده چون تا حالا چند بار بهم گفته اینقدر معذب نباش.. اینقدر تعارف نکن.. با من راحت باش
پیمان گوشت رو توی آب میذاره و میگه: پس واجب شد ببینمش... یه تشکر درست و حسابی بهش بدهکاریم
از آشپزخونه خارج میشم و میگم: من که از بس گفتم ممنونم.. شرمنده ام.. ببخشید تو رو خدا.. فکر کنم بدبخت به این کلمه ها و جمله ها آلرژی پیدا کرد
یه گوشه میشینم و شروع به پوست کندن سیب زمینی ها میکنم… پیمان هم کنارم میشینه و یه سیب زمینی برمیداره
-دست نزن… برو به درست برس
پیمان: از دست این پرند مخم هنگه… بعضی وقتا بدجور رو اعصاب میره
نفسمو با حرص بیرون میدم و میگم: میدونم چی میگی….. اون روز جلوی نامدار و مهرتاش آبرو برام نذاشت… اسم سگه دوستش رو روی مهرتاش گذاشته بود
پیمان ریز ریز میخنده و سیب زمینی رو خلال خلال میکنه
-چیکار داری میکنی؟.. میخوام کتلت درست کنم
پیمان: آخ ببخشید.. حواسم نبود
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
پیمان: امروز محسن بدجور سرما خورده بود.. امیدوارم ازش نگیرم
-ای بابا.. پس چرا اومده بود؟
پیمان: نمیدونم والا.. بیشتر نگران توام… یکیمون مریض بشه تو به دردسر میفتی
-این چه حرفیه… نامدار هم زیاد رو به راه نبود
پیمان: چش بود؟
- اینجور که ظواهر امر نشون میداد سرش درد میکرد.. زیاد با کسی همکلام نمیشه که آدم بفهمه چشه…بیشتر با دوستای خودش میچرخه ولی امروز هیچکدوم نبودن… رفتارای خاص خودش رو داره دیگه ..آخر کلاس که چشمم بهش افتاد دیدم حالش خیلی بدتر از صبح شده ولی باز حاضر نبود کمک کسی رو قبول کنه
پیمان: پس شخصیت باحالی داره
شونه ای بالا میندازمو میگم: بعضی وقتا زیادی احساس راحتی میکنه
پیمان: با اون تعریفایی که پرند از ماشین و ریخت و قیافش میکرد معلومه که از اون بچه مایه داراست.. لابد تو محیط آزادی هم بزرگ شده نمیشه ازش توقع دیگه ای داشت
-اوهوم… اینم هست
پیمان: مهم اینه که پاش رو از گلیمش درازتر نکرد… فقط نگران همین موضوع بودم
-واسه من هم همین مهمه..وگرنه نحوه ی حرف زدن و رفتار کردارش به من ربطی نداره ولی خودمونیم جای فرزانه خالی که بگه هیچ پسری بیخودی به یه دختر لطف نمیکنه
میخنده و میگه: بد هم نمیگه ولی خب نمیشه همه رو با یه چوب زد
-آره بابا.. داشتم میگفتم اینقدر حالش بد بود به زور کمکش کردم
پیمان با خنده میگه: تو باز خودت رو نخود هر آشی کردی… مگه نمیگی کمک کسی رو قبول نمیکنه راستش رو بگو بدبخت رو کلافه کردی… نه؟ .. من میشناسمت چه سمجی هستی.. عینه آدامس میچسبی دیگه هم ول نمیکنی
همینجوری یکسره حرف بارم میکنه و باعث میشه خندم بگیره
-نه خیر… دیگه در اون حد هم نیستم
پیمان: قبول کن که هستی… ببین چقدر کنه شدی که پسری با اون همه ابهت و غرور قبول کرد کمکش کنی… ولی نکن خواهر من.. زشته.. درست نیست.. کمک که زوری نمیشه
-آخه دلم سوخت
پیمان: از دست این دلسوزیهای تو… حالا آخرش چی شد؟.. بهتر شد؟
میخندم و میگم: یه مسکن به خوردش دادم و بعد پشت رل ماشینش نشستم
چشمای پیمان گرد میشه و میگه: تو چیکار کردی؟
-اونجوری نگام نکن خودش اصرار کرد.. هر چند باز بیچاره قبول نکرد تا خونشون برم مجبورم کرد بیام خونه
پیمان: اون اصرار کرد تو چرا نشستی.. مگه پرند نمیگفت ماشینش از اون مدل بالاهاست.. اگه میزدی ماشینه رو درب و داغون میکردی چی؟
- آخه حالش خیلی بد بود… با اون همه لطفی که در حقم کرده بود دلم نیومد درخواستش رو رد کنم هر چند باز باعث زحمتش بودم.. یه بار هم نزدیک بود تصادف کنم
پیمان: بفرما.. خیلی کارت اشتباه بود.. آخه تویی که تجربت در حد کلاسهای راهنمایی رانندگیه چطور جرات کردی بشینی پشت رل ماشین به اون گرونی
میام جوابش رو بدم که یهو پرند از اتاق میپره بیرون و میگه: پیوند چی گفتی؟
پاسخ
#33
من و پیمان متعجب نگاش میکنیم که با شوق و ذوق ادامه میده: راست میگی؟.. تو پشت ماشین عمو اهورا نشستی؟… داد تو برونی؟
آروم سرمو تکون میدم
نیشش تا بناگوش باز میشه و به سمت من هجوم میاره… از گردنم آویزون میشه و گونه ام رو محکم میبوسه
چاقو رو ازش دور میکنم و میگم: پرند چاقو دستمه… برو اونور
بی توجه به حرف من میگه:آخ جون… پس دفعه ی بعد منم ببر… باشه؟… میخوام رانندگیت رو ببینم
پیمان: تو چی میگی جوجه فسقلی.. برو سر درس و مشقت ببینم… خوبه تا حالا قهر بودیا
پرند خودش رو بیشتر به من میچسبونه و با اخم میگه: نمیخوام… میخوام تو بغل پیوندجونم باشم
پیمان چاقو رو از دستم میگیره و خطاب به من میگه: دوباره شروع شد
پرند تو بغلم میشینه و برای پیمان زبون در میاره
با خنده سری تکون میدم که پرند میگه: این دفعه منم میبری مگه نه؟
مهربون نگاش میکنم و میگم: نمیشه عزیزدلم.. من که نمیتونم پشت ماشین آدمای دیگه بشینم.. امروز هم چون حال عمو بد بود مجبوری من رانندگی کردم
پرند: پس میذاری برم تولد؟
با حیرت میگم: تولد چه ربطی به رانندگی داره؟
سرش رو تو *بدن* فرو میکنه و میگه: ربط داره دیگه پیوندجونم
-اونوقت چه ربطی؟
سرش رو بالا میاره و میگه: حالا ربطش رو بعدا برات توضیح میدم تولد مهمتره
-باز شروع کردی پرند؟
چشماشو مظلوم میکنه و میگه: برم؟

پیمان با خنده مشغول ادامه ی کارش میشه
چشم غره ای به پرند میرم که خانوم از رو نمیره و میگه: برم دیگه پیوندی؟.. خواهش… باشه؟
دستش رو از دور گردنم باز میکنم و میگم: نه.. نه.. نه
پاش رو به زمین میکوبه و با ناراحتی میگه: پیوند اینقد بدجنس نباش.. یه عالمه جیگر میخوایم بریم تولد.. بعد من که از همه خوشگل ترم نباشم؟
پیمان از خنده منفجر میشه و میگه: جیگرتو برم خانوم خوشگله
چپ چپ به پیمان نگاه میکنم و میگم: پیمان خجالت بکش
پیمان جلوی خندش رو به زور میگیره و خطاب به پرند میگه: پرندی من قول بدم ببرمت پارک.. حله؟.. تو رو جدت تولد رو بیخیال شو
پرند با جیغ میگه: پارک رو میخوام چیکار اون هم با تو
پیمان اخم ریزی میکنه و میگه: مگه من چمه؟
پرند با بغض میگه: از بس گنده ای نه رو تاب جا میشی نه رو سرسره
بعد خطاب به من ادامه میده: من میخوام با دوستام برم تولد.. باهاشون بازی کنم.. کیک بخورم.. خوش بگذرونم.. چرا منو درک نمیکنید؟
-ای خدا
پرند: پیوند برم؟.. قول میدم شیطونی نکنم
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم آروم باشم… اعصابم بدجور تحریک شده… انگار پیمان متوجه میشه چون با جدیت میگه: پرند تمومش کن
اشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه و میگه: من هم دوست دارم تولد برم… دلم کیک تولد میخواد
-پرند خودم برات کیک میخرم دختر خوبی باش اذیت نکن
پیمان هم یه خورده نرم تر میگه: آفرین دختر خوب… اصلا برو تلویزیون نگاه کن
پرند: نمیخوام.. من تولد میخوام.. میخوام برم تولد دوستم.. اصلا حالا که این طوره اجازه ندین هم میرم.. مگه شما هر جا میرین از من اجازه میگیرین
با عصبانیت نگاش میکنم و خشن میگم: دیگه داری زیاده روی میکنی
با ترس نگام میکنه و میخواد حرفی بزنه که من با تحکم و بلندتر از قبل ادامه میدم: دیگه راجع به این موضوع نشنوم… جنابعالی نه تولد میری نه حتی پارک.. الان هم میری سر درس و مشقت چند دقیقه ی دیگه پیمان رو میفرستم ببینم تکلیفات رو انجام دادی یا نه اگه ناقص باشه تا یه هفته از شکلات و تلویزیون هم خبری نیست
پرند با صدای بلند میزنه زیر گریه و میگه: ازتون بدم میاد.. دیگه دوستتون ندارم
بعد هم با گریه به سمت اتاق مامان میره
-نرو اونجا بچه… مامان خوابه
بی توجه به حرف من در رو باز میکنه و وارد اتاق میشه بعد در رو هم پشت سرش محکم میبنده
پیمان پوزخندی میزنه و میگه:دیگه بیدار شد
-من نمیدونم این دختر به کی رفته
پیمان: تو نمیخواد حرص بخوری مامان خودش آرومش میکنه… حالت خوبه؟
-فکر کنم خوبم
پیمان: برو استراحت کن.. امشب سیب زمینی سرخ میکنم
-نمیخواد.. خوبم
به در اتاق نگاه میکنم هنوز صدای گریه ی پرند میاد
پیمان:نگرا نباش مامان هست
-خیلی تند رفتم.. نه؟
اخمی میکنه و میگه: چی میگی پیوند… نمیشد که اجازه بدیم بره تا همین الان هم به خاطر دلسوزی های وقت و بی وقت ما تا این حد سرکش شده… برخوردت خیلی هم خوب بود
میخوام جوابش رو بدم که با صدای زنگ گوشیم حرف تو دهنم میمونه
همینکه نیم خیز میشم پیمان میگه: تو بشین.. من برات میارم
لبخندی میزنم و با قدردانی نگاش میکنم
سریع تلفنم رو برام میاره و به سمتم میگیره
-ممنون
پیمان: جواب بده طرف خودش رو کشت
لبخدی میزنم و نگاهی به شماره میندازم.. شماره ناآشناست با اینحال دکمه ی برقراری تماس رو میزنم و میگم: بله؟
خانم: خانوم دشت آرا
-بله.. خودم هستم.. شما؟
خانم: سلام عزیزم... راد هستم
متفکر میگم: سلام... ببخشید ولی به جا نیاوردم
راد: برای تدریس مزاحم شدم… از طرف خانم صادقی
-اوه.. بله.. قرار بود دیروز تماس بگیرین
راد: شرمنده بابت تاخیر
-خواهش میکنم… خانوم صادقی تقریبا همه چیز رو به من گفتن فقط یه آدرس لطف کنید ممنون میشم
راد: حتما عزیزم… یادداشت کن
-یه لحظه
به پیمان اشاره میکنم که خودکار و کاغذ بیاره
پیمان سریع یه خودکار بهم میده و میره که یه تیکه کاغذ از اتاقش بیاره
-بفرمایید
خانم راد آدرس رو میگه و من هم رو کف دستم یادداشت میکنم
راد: فقط از اونجایی که افرا یه خورده عقبه میخواستم در اولین فرصت تشریف بیاری مطمئن باش جبران میکنم
-مسئله ی جبران نیست خانوم راد من اگه وقت داشته باشم حتما میام اما مشکل اینجاست این هفته سرم خیلی شلوغه… اصلا بعد از ظهرها وقت آزاد ندارم… به احتمال زیاد اولین جلسه که بیشتر هم جهت آشناییه میفته برای هفته ی بعد
راد: صبح هم وقت آزاد نداری؟
-مگه دخترتون صبح مدرسه نمیره؟
راد: بخاطر بعضی از مسائل چند روزی نمیتونه بره… از اونجایی که چیزی به شروع امتحانا نمونده میخوام از همین حالا شروع به خوندن دروسش کنه
-بله.. حق با شماست.. پس من فردا صبح ساعت 9 میام خوبه؟
راد: آره عزیزم... ممنون بابت لطفت .. دیگه مزاحم نمیشم
-این چه حرفیه خانم راد.. یا علی
راد: خداحافظ
تماس رو قطع میکنم و گوشی رو روی زمین میذارم
پیمان: صادقی کیه؟
نگاش میکنم و میگم:همکلاسیمه دیگه…همون که چند وقت پیش فهمید تدریس خصوصی میکنم گفت بیا به خواهرم درس بده
پیمان: آها
-دیروز صبح گفت یه نفر دیگه از بچه های دانشگاه هم دنبال معلم خصوصی برای خواهرش میگرده من تو رو بهش معرفی کردم
پیمان: حالا مطمئن هستن؟
-صادقی که ازشون تعریف میکرد
سری تکون میده و کاغذ رو به سمتم میگیره تا آدرس رو روش بنویسم
پیمان: پیوند؟
همونجور که دارم مینویسم زمزمه میکنم: هوم؟
پیمان: خونه ی اون آقای به اصطلاح محترم که دیگه نرفتی؟
-کی؟
پیمان: درخشان
-نه... گفتی نرو گفتم باشه دیگه... زنگ زدم گفتم به فکر یه معلم دیگه واسه ی دخترش باشه
پیمان: خوبه... خیالم راحت باشه؟
-اوهوم.. سیب زمینی ها رو پوست کندی؟
پیمان: آره.. تموم شد
نگاهی به سیب زمینی ها میندازمو با خنده میگم: میبینم که راه افتادی قبلنا چیزی از سیب زمینی های بدبخت باقی نمیموند
پیمان صداشو کلفت میکنه و با لبایی خندون میگه: ضعیفه اینقد حرف نزن کارتو بکن
سری تکون میدمو با لبخند میگم: من برم مایع کتلت رو درست کنم تا یه ربع دیگه اذانه
پیمان مهربون نگام میکنه و میگه: باشه.. من هم برم یه خورده درس بخونم
-آره... برو بخون.. خدا رو شکر پرند هم ساکت شده
پیمان: تا دو سه روزی باهامون حرف نمیزنه
میخندم و از جام بلند میشم
-عیبی نداره.. فعلا بذار هوای تولد رفتن از سرش بیفته
پیمان هم وایمیسته و میگه: راستی پیوند هوا بدجور آلوده ست فردا حتما ماسکت رو بزن
-یه جورایی جلب توجه میکنه خوشم نمیاد
با اخم میگه: چرا مثه بچه ها حرف میزنی... خوشم نمیاد یعنی چی؟... فردا بدون ماسک بیرون نمیریا
با خنده سری تکون میدم و میگم: باشه
پیمان: همیشه همینو میگی بعد دوباره از زیرش در میری
با تموم شدن حرفش اخماش رو بیشتر تو هم میکشه و با غرغر به سمت اتاقش میره.. من هم با خنده وسایلا رو برمیدارمو به سمت آشپزخونه میرم
پاسخ
#34
نگاهی به خونه میندازمو زنگ رو به صدا در میارم... هر چند بیشتر از خونه به قصر شباهت داره از همین نمای بیرون هم میشه حدس زد که داخل خونه چه خبره
زن: بله؟
با صدای سرد زن به خودم میام
-دشت آرا هستم
هیچ صدایی از زن نمیشنوم فقط در با صدای تیکی باز میشه... متعجب ابرویی بالا میندازم و وارد حیاط میشم... در رو پشت سرم میبندم و ماسک رو از جلوی دهنم برمیدارم... میخوام به داخل ساختمون برم که دختر جوونی از ساختمون خارج میشه و به سمت من میاد
همینکه به من میرسه زمزمه وار سلام میکنم
دختر: سلام
-من برای تدریس اومدم
با بی حوصلگی میگه: بله.. بفرمایید
با تموم شدن حرفش جلوتر از من حرکت میکنه.. من هم پشت سرش راه میرمو به اطراف نگاه میکنم
با وارد شدن به سالن سرجام متوقف میشم... تابلوهای فرشی که روی دیوار نصب شدن فوق العاده قشنگ به نظر میرسن
دختر: از این طرف
با این حرف دختر دستپاچه میشم و لبخند خجالت زده ای میزنم ولی دختر بی توجه به عکس العملم من رو به سمت مبلا هدایت میکنه و میگه: بشینید الان خانوم تشریف میارن
آروم سرمو تکون میدمو معذب روی مبل میشینم... دختر بدون هیچ حرفی از من دور میشه و به داخل یکی از اتاقا میره... با رفتن دختر به این فکر میکنم که من هم دست کمی از پرند ندارم... از این فکر با شرم لبخندی میزنم و به پرند فکر میکنم که امروز صبح اصلا من و پیمان رو تحویل نگرفت و با مامان صبحونش رو خورد
با صدای آشنای خانوم راد از فکر بیرون میام .. سرم رو به سمت صدا میچرخونم که میبینم داره از پله ها پایین میاد و با یکی از خدمتکارا صحبنت میکنه
خانوم راد: همه ی اتاقای بالا رو تمیز کن.. فقط اتاق افرا رو بذار برای بعد از ظهر
دختر: بله خانوم
با نزدیک شدن خانوم راد از جام بلند میشم و میگم: سلام خانوم.. روزتون بخیر
با خوش رویی به مبل اشاره میکنه و میگه: سلام.. بشین.. راحت باش
با این حرف، خودش رو به روم میشینه و من هم دوباره به حالت قبلیم بر میگردم
خانم راد: تعریفت رو زیاد شنیدم
-خانم صادقی بهم لطف دارن
خانم راد: نه عزیزم تا کار کسی خوب نباشه ازش تعریف نمیکنند.. ممنون که اومدی... بگم چیزی برات بیارن؟
- ممنون خانوم.. اگه اجازه بدین با دخترتون آشنا بشم و درس رو شروع کنیم تا ببینم میتونیم با هم کنار بیایم یا نه
خانم راد: حتما
بعد با جدیت خطاب به یکی از خدمتکارا میگه: افرا رو صدا کن
خدمتکار: چشم خانوم
خانوم راد به سمت من برمیگرده و میگه: الان میاد... فقط تنها چیزی که ازت میخوام اینه که کلاسا فشرده باشه.. خیلی عقبه
-سعیم رو میکنم ولی اول باید ببینیم کارم مورد قبول شما واقع میشه یا نه و نکته ی دیگه ای رو هم که باید متذکر بشم اینه که سرعت گرفتن روند درسی دخترتون بیشتر به خودش بستگی داره اگه همکاری کنه صد در صد کارمون سریع پیش میره
سری تکون میده و پا روی پا میندازه
خانم راد: کارت رو که مطمئنم خوبه... افرا هم حتما همکاری میکنه
تو همین لحظه یه دختر با چشمای پف کرده و ابروهای بهم گره خورده وارد سالن میشه
با دیدن دختر زیرلب زمزمه میکنم: امیدوارم
خانم راد با دیدن دختر میگه: افرا بیا اینجا
افرا با بی حوصلگی به طرف من و مادرش میاد و همونطور که آی پدش تو دستشه کنار مادرش وایمیسته
لبخندی میزنم و میگم: سلام افراجان
افرا: سلام
از جام بلند میشم و دستم رو به سمتش دراز میکنم
-من پیوندم.. قراره یه مدت ریاضی بهت تدریس کنم
با لب و لوچه ی آویزون و قیافه ی درهم باهام دست میده و بی میل میگه: منم افرام
خانوم راد از جاش بلند میشه و آی پدش رو از دست میگیره و میگه: خانوم دشت آرا رو به اتاقت راهنمایی کن
افرا اخماشو تو هم میکشه و میگه: مامان اتاقم خیلی شلوغه... من فقط روی میز نهارخوری میتونم درس بخونم
خانوم راد بهش چشم غره ای میره و زیرلب زمزمه میکنه: خوبه دیروز سودابه اتاقت رو تمیز کرد... وسط پذیرایی که جای درس خوندن نیست
افرا شونه ای بالا میندازه.. نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به یه میز که گوشه ی سالنه میفته
با دست به میز اشاره میکنم و میگم: فکر کنم اونجا به نسبت میز نهارخوری دنج تره... افراجان هم کمتر حواسش پرت میشه
بعد خطاب به خانوم راد ادامه میدم: نظر شما چیه؟.. موافقین؟
لبخندی رو *صورت* میشینه و سرش رو تکون میده
به افرا نگاه میکنم و میگم: بهتره دیگه کارمون رو شروع کنیم
افرا با صدای بلندی میگه: زهره دفتر و کتابمو بیار
بعد از این حرفش خمیازه ای میکشه و به خانوم راد میگه:حالا چرا آی پدم رو گرفتی؟
بعد زیر لب با غرغر ادامه میده: همش درس.. درس.. درس
ابرویی بالا میندازم
خانوم راد جوابش رو نمیده فقط با اخم نگاش میکنم
-افراجان بهتره ما بریم بشینیم تا دفتر و کتابت رو بیارن
خانوم راد حرفمو تاید میکنه و من به همراه افرا به سمت میز میرم
همینکه پشت میز میشینیم از توی کیفم چند تا برگه در میارمو میگم: من چند تا سوال برات طرح میکنم تو حل کن... باید ببینم در چه سطحی هستی.. باشه عزیزم؟
سرش رو تکون میده تو همین موقع یه خدمتکار کتاب و دفتر به دست به سمتون میاد بدون هیچ حرفی اونا رو روی میذاره و ازمون دور میشه
شروع به نوشتن چند تا سوال میکنم و افرا هم با مداد گوشه ی کتابش نقاشی میکشه .. سعی میکنم سوالا در حد وسط باشه نه آسون نه سخت
برگه رو به سمتش میگیرمو به آرومی کتاب رو از زیر دستش بیرون میکشم... نگام میکنه با لبخند میگم: حل کن عزیزم
چشمم به خانوم راد میفته که آروم زمزمه میکنه: خب من دیگه مزاحتون نمیشم فقط خانوم دشت آرا در مورد حق الزحمه صحبت نکردیم
-بذارین این جلسه تموم بشه ببینید من واسه ی دخترتون مثمر ثمر واقع شدم یا نه.. اگه خدا بخواد و جلسه ی بعدی در کار باشه در موردش صحبت میکنیم
دستی به شونه ام میکشه و میگه: باشه عزیزم.. اگه با من کاری داشتی خبرم کن
-چشم.. حتما
لبخندی میزنه و از من و افرا دور میشه
کتاب افرا رو باز میکنم و نگاهی به نقاشی های افرا که گوشه و کنار کتاب رو پر کردن میندازم... حس میکنم استعدادش تو زمینه ی نقاشی خوبه
سرمو بالا میارم و میبینم که بیکار نگام میکنه
-نوشتی افراجان؟
برگه رو به سمتم میگیره و با اخم میگه: دو تاش رو بلد نبودم فقط سومی رو حل کردم
-که این طور
برگه رو از دستش میگیرمو به سوالی که حل کرده نگاه میکنم که میبینم بیشتر از نصف سوال غلط حل شده
-اینجور که معلومه خیلی با هم کار داریم
بعد سرمو بلند میکنم و ادامه میدم: فکر کنم بهتره با حوصله تر باشی تا بهتر یاد بگیری
بعد از این حرفم تقریبا از پایه شروع به توضیح دادن میکنم که افرا هم با کلافگی به حرفام گوش میده... معلومه هیچ تمایلی به این درس نداره ولی من مثه همیشه با به کارگیری روش های خودم سعی میکنم کارم رو ادامه بدم
پاسخ
#35
غرق درس دادن به افرا هستم که با صدای قهقه ی بلند پسری تمرکزم رو از دست میدم.. سرمو بالا میارمو و میبینم که دو تا پسر مستقیم دارن به سمت ما میان... با بی تفاوتی دوباره سرمو پایین میندازم اما افرا با شنیدن صدای پسرا سرحال و خندون از روی صندلی بلند میشه و به سمت پسرا میدوه و بلند بلند شروع به حرف زدن میکنه... انگار نه انگار که تا همین حالا با چشمای نیمه باز بهم خیره شده بود و ده هزار بار خمیازه کشیده بود
با اینحال به نوشته های کتاب چشم میدوزم و عکس العمل خاصی از خودم نشون نمیدم اما نزدیک شدن پسرا رو حس میکنم و صدای خنده های ریز ریز افرا رو میشنوم... با افتادن سایه ی پسرا روی میز به ناچار از جام بلند میشمو همونجور که نگام به میزه زیرلبی سلام میکنم
یکی از پسرا در جواب سلامم، سلام بلند بالایی تحویلم میده و میگه: چطوری خانوم معلم؟
آروم نگام رو از میز میگیرم و به پسر مقابلم چشم میدوزم که تازه متوجه ی بدن نیمه *بدون پوشش* اش میشم... چشمام از شدت تعجب گرد میشن و بعد از چند لحظه مکث سریع مسیر نگاهم رو عوض میکنم و حتی دیگه به دوستش هم نگاه نمیکنم.. از این همه وقاحت حالم بد میشه باورم نمیشه که یه پسر اینجور *بدون پوشش* فقط با یه مایو جلوی من واسته و با لبخند نگام کنه.. اخمام به شدت تو هم میره
اما پسره بی توجه به من افرا رو از روی زمین بلند میکنه و یه دور با شدت اونو میچرخونه... بعد هم میذارتش رو صندلی و میگه: حالا بشین سر درس و مشقت فنچولک
افرا غش غش میخنده و میگه: یه دور دیگه سورن.. فقط یه دور
پشت میز میشینم و با خودکار توی دستم چند ضربه به میز میزنم و میگم: افراجان فکر نکنم درست هنوز تموم شده باشه
سورن: اوه.. اوه.. چه خانوم معلم سخت گیری.. مدرسه ها هم زنگ تفریح دارن دیگه چه برسه به تدریس خصوصیه توی خونه ها
بی توجه به حرف سورن میگم: اما شما آقایون ازتون خواهش میکنم بفرمایید تا افرا بتونه با حواس جمع تری به درسش برسه
سورن: خانوم معلم به این بداخلاقی نوبره ها
عکس العملی نشون نمیدم و فقط مسئله ای رو که تو دفتر تمرین افرا نوشتم به سمتش میگیرم و میگم: عزیزم بهتره این مسئله رو حل کنی تا ببینم متوجه ی درس شدی یا نه؟
لب و لوچه ی افرا دوباره آویزون میشه
اما من توجه ای به قیافه ی گرفتش نمیکنم و خودم رو مشغول خوندن کتاب ریاضی نشون میدم
سورن: تو که هنوز لباس تنته زودی *بدون پوشش* شو بریم تنی به آب بزنیم
یهو سرم رو بلند میکنم و میبینم که داره با اون یکی پسره حرف میزنه
آروم نفس عمیقی میکشم و دوباره خودم رو مشغول کتاب افرا میکنم اما پسرخاله با صدای بلند میخنده آروم به سمت من میاد
سورن: با شما نبودم خانوم معلم
ترجیح میدم جوابش رو ندم
سورن: پسر تو برو تا *بدون پوشش* شی من هم اومدم
صدای پوزخند اون پسره رو میشنوم و بعد هم صدای قدمهاش رو که لحظه به لحظه از ما دورتر میشه
سنگینیه نگاه سورن رو روی خودم احساس میکنم و معذب میشم به ناچار نگاش میکنم که میبینم مشغول برانداز کردن منه.. چادرم رو جمع و جورتر میکنم و با اخم میگم: دارین معذبم میکنید آقا... بفرمایین لطفا
سورن میخنده و میگه: دانشجویی خانوم معلم؟
ای خدا... این بشر دیگه کیه؟.. آدم وقیح تو عمرم زیاد دیدم ولی سمج مثه این پسره نه
سورن: جواب نمیدی خانم عصبانی؟
-من اینجا هستم تا به افرا درس بدم نه اینکه با شما همکلام بشم.. خواهشا وقتمو نگیرین
سورن باز میخنده و میگه: خیلی هم دلت بخواد با من همکلام بشی.. چه جذبه ای هم واسه ی من میاد
با تموم شدن حرفش میاد پشت صندلیم وایمیسته و یه خورده روم خم میشه
دیگه طاقتم تموم میشه با عصبانیت از جام بلند میشم و با جدیت میگم: این جور که معلومه شما تمایلی به رفتن ندارین فکر کنم بهتر باشه بنده برم
تو همین موقع صدای اون یکی پسر رو میشنوم که بلند میگه: سورن بیا، کمتر لاس بزن... آب جوها گرم میشه
سورن همونجور که بهم زل زده خطاب به افرا میگه: این خانوم معلمت چقدر بی جنبه ست
افرا با صدای بلند میخنده که باعث میشه اخمام بیشتر تو هم بره ولی افرا بی توجه به عکس العمل من با لحن لوسی میگه: سورن بذار من هم بیام استخر
مشغول جمع کردن وسایلام میشم
سورن: نه فنچوله من... خودت میدونی که تا درست رو نخونی خاله نمیذاره
خطاب به من با لحن مزخرفی ادامه میده: بازم بیا اینورا
از شدت عصبانیت به نفس نفس افتادم اما جوابش رو نمیدم تا راهشو بگیره و بره
صدای داد اون یکی پسر رو میشنوم که میگه: سورن داری چه غلطی میکنی؟.. بیا
سورن با خنده میگه:اومدم بابا.. چته؟
دستش رو جلوی چشمام تکون میده و میگه: بای خانوم معلم بداخلاق
بعد هم همونجور که نگاهش به منه عقب عقب میره
کیفم رو برمیدارم و خطاب به افرا میگم: افراجان یه لطفی کن مادرت رو صدا کن... فکر نکنم بتونم با محیط اینجا کنار بیام
افرا چشماش از خوشحالی میدرخشه و با ذوق از جاش میپره.. بعد هم مامان گویان از میز دور میشه.. نمیدونم چی بگم... باید متاسف باشم یا نه رو هم نمیدونم چون ضررش رو من یا مادرش نمیکنیم.. بازنده ی اصلی در آخر فقط و فقط خودشه و بس... ولی هر جور که فکر میکنم تو کتم نمیره که دو ساعت درس خوندن مگه چقدر میتونه سخت باشه... یعنی این بچه از 24 ساعت نمیتونه حتی دو ساعت رو به درسش اختصاص بده... هر چند درس خوندن زورکی نمیشه شاید استعدادش تو یه چیز دیگه هست مثه نقاشی.. خیاطی.. هنر.. چه میدونم؟ ولی حس میکنم گیراییش رو داره فقط حوصله به خرج نمیده
صدای خانوم راد رو میشنوم که با تعجب میگه: چی شده عزیزم... کجا به این زودی؟... هنوز که یه ساعتم نشده؟
دهنمو باز میکنم تا حرف بزنم اما افرا زودتر از من میگه: مامان، سورن خواست باهاش شوخی کنه خوشش نیومد
اخمای خانم راد تو هم میره
افرا که اخمای مامانش رو میبینه سریع میگه: البته چیزی نگفتا.. فقط مثه همیشه شوخی کرد ولی فکر کنم این خانومه ناراحت شد
چیزی نمیگم.. فقط به میز خیره میشم و اشکال نامفهومی با انگشتم روی میز میکشم
خانم راد: بهتره بگی خانم دشت آرا یا پیوندجون
به زحمت لبخندی میزنم و میگم: مسئله ای نیست خانوم راد
خانوم راد که انگار خودش تا ته ماجرا رو خونده خطاب به افرا میگه: وسایلتا جمع کن ببر بالا
افرا نیشش باز میشه و میگه: باشه
بعد هم تند و فرز دفتر و کتابش رو جمع میکنه و یه خداحافظی زیرلبی هم به من میگه
آخرش هم به سرعت به سمت پله ها میدوه...ساکت مسیر رفتنش رو دنبال میکنم
افرا با صدای بلند خطاب به خانوم راد میگه: مامان حالا میتونم کارتون ببینم؟
خانم راد با حرص سرش رو تکون میده و بلند میگه: آره
بعد هم به من نگاه میکنه
لبخندی میزنم و میگم: بهتره دیگه رفع زحمت کنم
خانوم راد: بشین عزیزم
میخوام حرفی بزنم که دستش رو بالا میاره و میگه: خواهش میکنم بشین
با ناراحتی روی صندلی میشینم.. خودش هم میشینه و شروع به صحبت میکنه: ببین عزیزم این خواهرزاده ی من زیادی راحته... میدونم با توجه به پوششت مسلما این رفتار آزاده سورن برات سنگینه ولی ازت خواهش میکنم به دل نگیر... سورن کلا شخصیت شوخی داره و با همه زود گرم میگیره
آهی میکشم و جلوی خودم رو به زحمت میگیرم تا نگم که آره شوخه ولی شوخ طبیعی چه ربطی به هیز بودن داره.. آخه تو منه پیچیده تو چادر چی دیده بود که اون طور بهم زل زده بود و دست بردار هم نبود
آروم زمزمه میکنم: خانوم راد بنده از ایشون چیزی به دل نگرفتم فقط با رفتاری که از خودشون نشون دادن بنده رو معذب کردن
لبخندی میزنه و میگه: مطمئن باش دیگه با چنین چیزی مواجه نمیشی
- فکر میکنم بهتر باشه من دیگه نیام.. دلیلی وجود نداره اعضای خونواده ی شما به خاطر من تغییر رفتار بدن
خانم راد: عزیزم میدونم ناراحت شدی ولی باور کن سورن زیاد اینجا نمیاد.. پسر من هم اهل این جور رفتارا نیست
-مسئله ناراحتیه من نیست
منتظر نگام میکنه
آروم لبم رو گاز میگیرم و ادامه میدم: موضوع خونوادم هستن.. اونا خوششون نمیاد دخترشون تو هر محیطی کار کنه و البته من خودم هم ترجیح میدم محیط کارم طوری باشه که بتونم با آرامش روی کارم تمرکز کنم نه اینکه هر لحظه مو با استرس و نگرانی بگذرونم
خانم راد با ناراحتی میگه: عزیزم افرا واقعا به یکی نیاز داره که باهاش ریاضی کار کنه و من توی این مدت کم نمیتونم دنبال یکی دیگه بگردم که تضمین شده هم باشه... خیالت از لحاظ امنیت اینجا راحت باشه من خودم اکثر اوقات خونه هستم خودم هم نباشم خدمتکارا حواسشون به همه چیز هست.. لااقل تا امتحانات این ترم کمکش کن... از دفعه ی بعد هم مسپرم اتاق افرا رو تمیز کنند تا حتی بتونی حجابت رو برداری و راحت باشی... مطمئن باش از خجالتت هم درمیام
با خجالت میگم: این چه حرفیه خانم راد... من واقعا نمیدونم چی باید بگم.. این همه اصرارتون من رو شرمنده میکنه
لبخندی میزنه و میگه: فقط قبول کن
به ناچار میگم: چشم ولی ازتون خواهش میکنم به فکر یه نفر دیگه هم باشین.. اگر شخصی رو که واجد شرایط بود پیدا کردین خبرم کنید که دیگه ادامه ندم.. امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشین چون قصد توهین به شما و خونواده ی محترمتون رو ندارم یه خورده برام سخته تو محیطی کار کنم که با عقایدم سازگار نیست
با حفظ لبخندش سری تکون میده و میگه:درکت میکنم عزیزم
از جام بلند میشم و میگم: این جلسه که بیشتر من باب آشنایی بود... برنامه ی افراجان رو با یه تماس تلفنی بهتون اطلاع میدم
از جاش بلند میشه و میگه: پس منتظرم
-با اجازه
خانم راد: خداحافظ عزیزم
-یا علی
با تموم شدن حرفمون با ناراحتی راه خروجی رو در پیش میگیرم... اصلا دلم راضی نیست که بمونم.. متنفرم از اینکه این طور تو عمل انجام شده قرار بگیرم و روم هم نشه بگم نه.. نفسم رو با حرص بیرون میدمو سعی میکنم بهش فکر نکنم
پاسخ
#36
دست به جیب و متفکر راه استخر رو در پیش میگیره... صدای خنده های بلند سورن رو میشنوه و اخماش تو هم میره
زیرلب زمزمه میکنه: این مرتیکه اینجا چه غلطی میکنه؟
همینکه به نزدیک استخر میرسه چشمش به آبیش میفته که نیم تنش تو آبه و با چشمای بسته به لبه ی استخر تکیه داده
سورن : به.. ببین کی اینجاست
آبیش چشماش رو باز میکنه و با دیدنش لبخند محوی میزنه
سورن: چطوری پسر؟
با پوزخند میگه: بد نیستم ولی اینجور که از ظواهر امر معلومه جنابعالی بهتری.. کبکت خروس میخونه؟
سورن با خنده چشمکی بهش میزنه و میگه: مگه بده؟
پوزخندش پررنگتر میشه نگاهش رو معطوف آبیش میکنه و آروم و با طمانینه به سمتش میره.. آبیش قوطیه آب جویی که تو دستشه رو بالا میاره و ابرویی بالا میده
از این حرکت آبیش لبخندی مهمون *صورت* میشه و میگه: نوش
آبیش یه ضرب آب جو رو بالا میده و بعد میگه: از اینورا؟
نزدیکش میشه و روی تخت کنار استخر لم میده
با تک خنده ای خطاب بهش میگه: چه خبر؟
آبیش با یه حرکت خودش رو بالا میکشه و روی تخت کناری میشینه
زیر لب با لحن خاصی میگه:خبر خاصی که نیست... همه جا امن و امون
بعد هم از این حرف یخدون رو بین دو تخت هل میده و زمزمه وار میگه: بزن روشن شی... حسابی تگری شده
یه قوطی از بین شون برمیداره همونجور که بازش میکنه میگه: اومد؟
آبیش سری تکون میده و میگه: اومد داداش
یه خورده از آب جو رو مزه مزه میکنه و میگه: خوبه
آبیش با ابرو به سورن اشاره میکنه و میگه: ولی این احمق داشت فراریش میداد
اخماش تو هم میره چشماش رو خمار میکنه و با حرص میگه: باز چه گندی زد؟
آبیش: اخلاقش رو که میدونی از هیچ جنس مونثی نمیگذره
نیشخندی تحویل آبیش میده و میگه: خاک تو سر بی سلیقه اش کنم
آبیش با خنده لم میده و میگه: تو چرا حرص میخوری؟
خودش هم خندش میگیره و میگه: حالا اون چیکار کرد؟.. یخش باز شد؟
آبیش:یخش؟
ابرویی بالا میده که باعث میشه آبیش ادامه بده: با همون چادرش تا آخر نشسته بود.. سورن رفت یه دیدی بزنه ولی خانوم هی سرخ و سفید میشد
لبخندش کش میاد و میگه: ای بابا... تازه میخواستم بپرسم تعارف نکردین بیاد باهاتون آب بازی کنه
آبیش سرحال و خندون چشمکی حوالش میکنه و میگه: اون که خوراکه خودته.. شیرین بازی های سورن همچین دخترایی رو رام نمیکنه
لبی به م*ش*ر*و*بش میزنه و به آب استخر خیره میشه
با خودش میگه: تا حالا که همه جوره باهام راه اومده فقط یه کم دیگه مونده به هدفم برسم
با زهرخندی زمزمه میکنه: به زودی تو مشتمی
قوطی رو فشار میده و با حس فوق العاده ای که داره چشماش رو میبنده
آبیش: ساکتی؟
با چشمای بسته میگه: میدونی که سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدم
آبیش: پولاد خیلی از دستت شکاره
با پوزخند میگه: باشه تا جونش درآد... اصلا حوصلش رو ندارم
آبیش با خنده میگه: بابا کوتاه بیاین دیگه... من نمیدونم چرا واسه ی یه دختری که واسه ی جفتتون بی اهمیته اینقدر اوقات خودتون و بقیه رو تلخ میکنید... اهورا، پیوند چه ارزشی داره؟
با خونسردی میگه: هیچی... پیوند برام مهم نیست
آبیش: پس چی؟
چشماش رو باز میکنه و میگه: اما بدست آوردنش برام مهمه... اینکه نشون بدم اون هم یکی هست مثه بقیه... انتظار دارم داداشم درکم کنه اما اون رفته تو فاز انسانیت و مدام در حال سرزنش کردنه.. تازگیها اصلا حوصلش رو ندارم
آبیش میخنده و میگه: چرا رفیق... نبینم بی حالیت رو؟... حوصله ی کی رو داری پس؟... پیوندجــــون؟؟
آبیش همونطور که جون رو میکشه صورتش رو نزدیک میاره
از این حرکت آبیش خندش میگیره
با خنده اون رو به عقب هل میده و میگه: خفه بمیر بابا... حالمو بهم زدی ...گمشو سر جات
آبیش لبخند به لب دوباره رو تخت لم میده و میگه: چرا اینقد میری تو فکر.. لباسات رو بکن یه تنی به آب بزن... از میز بغلت هم سیگارمو بده
قوطی رو روی میز میذاره و بسته ی سیگار رو برمیداره، یه نخ از توش میگیره و بسته رو به سمت آبیش پرت میکنه
-حسش نیست... کلاس دارم
سیگارش رو روشن میکنه
آبیش سری تکون میده و هیچی نمیگه
یه کام از سیگارش میگیره... همونجور که دودش رو بیرون میده سعی میکنه پیوند رو جلوی چشماش تصور کنه
آروم زمزمه میکنه: نمیتونم بدون حجاب تصورت کنم
گوشه ی لبش کج میشه بدون تردید ادامه میده: هر چند به زودی جلوم *بدون پوشش* میشی خانوم کلاغه
آبیش: اهورا با توام
با تعجب به آبیش نگاه میکنه که آبیش میگه: کجایی پسر؟.. میدونی چند بار صدات کردم؟.. وقتی میری تو فاز نقشه ی شیطانیت بدجوری از همه چیز غافل میشی
با مکث نگاش رو از آبیش میگیره و میگه: بدجور... فقط بشین و تماشا کن که باهاش چیکار میکنم... قلقش دیگه دستم اومده
آبیش: کی وارد مرحله ی اصلیه نقشت میشی؟
نگاه گذرایی به آبیش میندازه و میگه: به اونجا هم میرسیم پسر.. عجله نکن
آبیش: آخرش که چی؟... تا کجا میخوای پیش بری؟
کام دیگه ای از سیگارش میگیره و همونجور که نگاهش به رو به روهه با لحن خاصی میگه: بذار آخرش سورپرایز باشه
به سمت جای سیگاری خم میشه و سیگارش رو خاموش میکنه تو همون حالت میگه: دیگه باید برم
آبیش: بودی حالا
از جاش بلند میشه و میگه: گفتم که کلاس دارم
آبیش: پس امشب میبینمت.. بای
دستش رو بالا میاره و به نشونه ی خداحافظی از کنار پیشونیش رد میکنه و میگه: فعلا
آبیش با لبخند سری تکون میده و چشماش رو میبنده
پشتش رو به آبیش میکنه و راه خروجی رو در پیش میگیره
*****
&&پیوند&&
دخترک از شدت گریه به هق هق افتاده... ماسک رو پایین میکشم... آروم جلوش زانو میزنم و با لحن ملایمی میگم: چی شده خانوم کوچولو؟
با این حرف من گریه ی دخترک شدت میگیره
- گم شدی عزیزدلم؟
اشکاش رو با آستین لباسش پاک میکنه و با لحن مظلومانه ای میگه: بابام گم شده
ناخودآگاه لبخندی رو *ل بام* میشینه... یه دستمال کاغذی از جیبم در میارمو همونجور که دارم صورتش رو تمیز میکنم با ملایمت میگم: نترس عزیزم... ما پیداش میکنیم
چشماش از خوشحالی برق میزنه
ادامه میدم: شماره ی مامان یا بابا رو بلدی؟
دوباره اشک از چشماش سرازیر میشه و با صدایی بلندتر میزنه زیر گریه
-هیس.. گریه نکن عزیزم...بلد هم نباشی پیداشون میکنیم
تو همین موقع صدای نگرانه مردی رو میشنوم که میگه: سمانه یه دفعه ای کجا غیبت زد؟
دختر با شنیدن صدای مرد بی توجه به من به سمت مرد میدوه و میره تو بغلش
مرد: ترسیدی بابایی؟
سریع راست وایمیستم و به سمانه و پدرش نگاه میکنم که میبینم سمانه دستش رو دور گردن پدرش حلقه کرده و آروم آروم اشک میریزه.. پدرش هم با مهربونی سعی در آروم کردنش داره
مرد همونجور که با سمانه حرف میزنه به سمت من میاد و خطاب به من میگه: ممنون خانوم که پیشش موندین.. تا من برسم
-خواهش میکنم... فکر کنم خیلی ترسیده
مرد لبخند خسته ای میزنه و آروم موهای سمانه رو میبوسه
مرد: چیزی نیست الان آروم میشه.. از هم ممنون بابت لطفتون
سری تکون میدمو میگم: بیشتر مراقبش باشین.. روز خوش
مرد: حتما.. خداحافظ
خوشحال از پیدا شدن پدره سمانه رامو میگیرم و به سمت ورودیه دانشگاه میرم میخوام ماسکم رو جلوی دهنم بذارم که نامدار رو میبینم ... اینجور که معلومه ماشینش رو پارک کرده و داره به این سمت خیابون میاد.. همینکه به این طرف خیابون میرسه چشمش به من میفته... ابرویی بالا میندازه و سرجاش متوقف میشه... با لبخند سری به نشونه ی سلام براش تکون میدم اون هم متقابلا همین کار رو میکنه
همینکه بهش میرسم با ملایمت میگم: امروز حالتون چطوره ؟
به ماسک که فعلا روی چونمه نگاه میکنه
بی توجه به مسیر نگاهش میگم: بهتر شدین آقای نامدار؟
اخماش تو هم میره و نگاهش بالا میاد
نامدار: حالم خوب بود اما باز با این امل بازیات حالم رو بد کردی
ناخودآگاه اخم ریزی مهمون صورتم میشه و آروم میگم: ببینید آقای نامدار شما بهم لطف کردین درست.. مدیون شما هم هستم درست اما دلیل نمیشه که من رو تحت فشار بذارین.. من با نحوه ی صحبت کردن شما مشکلی ندارم چونبه این نتیجه رسیدم که شما با همه همین طور حرف میزنید ولی از شما هم انتظار دارم که من رو درک کنید و سعی نکنید که نحوه ی بیان من رو تغییر بدین.. من دیروز مراعاتتون رو کردم دیدم حالتون خیلی بده.. حوصله ندارین.. کلافه این.. سردرد امونتون رو بریده با خودم گفتم عیبی نداره یه روزه دیگه... اما الان دیگه موضوع فرق میکنه
پوزخندی رو *صورت* میشینه
آروم نگام رو ازش میگیرمو پشتم رو بهش میکنم
-با اجازه
هنوز چند قدم نرفتم که پام به چادرم گیر میکنه.. با مرز افتادن فاصله ای ندارم که دست نامدار دور بازوهام حلقه میشه و از افتادن من جلوگیری میکنه
میخوام به عقب برگردم که اون طرف اجازه نمیده و کنار گوشم با عصبانیت زمزمه میکنه: حواست کجاست؟... به جای این حرفای قلنبه سلنبه چادرت رو جمع کن که زمین نخوری
بعد هم بازوم رو ول میکنه و با بی تفاوتی از کنارم میگذره
یه خورده جلوتر که میره با صدای تقریبا بلندی خطاب به من ادامه میده: خانوم دست و پا چلفتی
بعد هم از من دور میشه
از دست خودم حرصم میگیره که چرا حواسم رو جمع نکردم.. نگاهی به چادرم میندازم که یه خورده برام بلنده... هزار بار مامان گفت کوتاه کن ولی من هی امروز و فردا کردم
سرم رو با ناراحتی تکون میدمو من هم راهیه دانشگاه میشم.. نرجیح میدم بهش فکر نکنم و حرص نخورم
پاسخ
#37
ماسک رو میندازم تو کیفم و وارد کلاس میشم... جای پیمان خالی که برای درآوردن ماسک کلی غر به جونم بزنه.. خب چیکار کنم از ماسک بدم میاد... یه نگاه سرسری به کلاس میندازم که میبینم یه عده دختر و پسر مشغول بحث هستن... بی سر و صدا تو همون ردیف اول میشینم و هیچی نمیگم
دختر: آره دیگه... همیشه یه حرفی تو آستینتون دارین.. اگه دخترا خوشگل کنند میگین قرتین.. اگه سربه زیر و ساده باشن میگین املن
صدای یکی از پسرای کلاس بلند میشه که میگه: مورد انتخابی مثه تو که باشه همه چی تمومه
قهقه ی پسرا بلند میشه
دخترا با غضب به پسرا نگاه میکنند یکی از دخترا بلند میگه: پس چی فکر کردین.. تمام دخترا همه چی تمومند... بودن با هر دختری لیاقت میخواد که شماها لیاقت این جنس لطیف رو ندارین؟
مهرتاش با خنده میگه: وای مامانم اینا.. چقدرم که تو لطیفی
یکی دیگه از دخترا میگه: بحث کردن با این موجودات ظاهربین بی فایده ست.. بیخودی وقتتون رو تلف نکنید
یکی از پسرا میگه: ما ظاهربینیم یا شماها که اول ماشین و لباسای مارکدار و حسابای بانکیه ما بدبختا رو چک میکنید تا ببینید باید نخ بدین یا نه
همون دختر اولیه میگه: چقدرم که شماها اگه چیزی بهتون نرسه خرج میکنید
رادمهر میگه: خانوم دشت آرا نظر شما چیه؟
همه ی نگاه ها به سمت من برمیگرده
با لبخند نگاشون میکنم که مهرتاش هم میگه: خانوم دشت آرا من هم مشتاقم بدونم نظر شما هم مثه بقیه خانوماست
با خنده میگم: با این شرایط من هر نظری هم بدم شماها به هیچ نتیجه ای نمیرسین.. پس ترجیح میدم بی طرف باشم
نامدار ابرویی بالا میندازه و خیره نگام میکنه
یکی از دخترا میگه: عزیزم راحت باش... خجالت نکش.. بگو که این جنس بی احساس هیچی از عاطفه سرشون نمیشه و بیخود واسه ی دختری پول خرج نمیکنند
مهرتاش: میبینم که به زور متوسل شدی و داری یار جمع میکنی
با لبخند به جمع نگاه میکنم که دختره میگه: نیازی به یار و یارکشی نیست همه میدونند شما پسرا فقط وقتی به نفعتونه دست و دلباز میشین
مهرتاش: اصلا امشب شام همگی مهمون من جاش هم با شما... ببینم باز هم حرفی میمونه یا نه
یکی از دخترا میگه: بریم دربند
سر و صدای پسرا بلند میشه که میگن: دِ... یعنی چی.. اگه بریم بیرون دنگیه
صدای دخترا در میاد.. هر کسی یه چیزی میگه:بفرما
...
دختر:میدونستم که ذات شماها کلا خرابه
مهرتاش: آقاجان به بقیه چیکار دارین.. گفتم مهمون من... یعنی به حساب منه دیگه
دخترا هو میکنند و یکی از بینشون میگه: لارج بازی واسه ی هیچی؟
مهرتاش: پس واسه ی چی؟... خیلی هنر کنم بتونم مخ چهارتاتون رو بزنم دیگه حریف همتون که نمیشم
دختره میخواد جواب مهرتاش رو بده که بچه هایی که بیرون کلاس بودن به داخل هجوم میارن و پشت سرشون هم استاد وارد میشه... با لبخند کتاب و جروه رو از کیفم در میارم و ذهنم رو معطوف درسم میکنم
****
با رفتن استاد سر و صدای بچه ها بلند میشه.. آروم از جام بلند میشم و بی توجه به بقیه از کلاس خارج میشم.. هنوز چند قدمی از کلاس دور نشدم که با صدای مهرتاش به عقب برمیگردم
مهرتاش لبخند به لب با قدمهای بلند به سمتم میاد.. پشت سرش هم نامدار دست به جیب حرکت میکنه
مهرتاش زودتر بهم میرسه که میگم: اتفاقی افتاده آقای مهرتاش؟
مهرتاش: اتفاق که نه... میخواستم بگم شما هم میاین دیگه؟
نامدار با یه خورده فاصله از ما به دیوار تکیه میده و به رو به رو نگاه میکنه
با لحن ملایمی میگم: متاسفانه من نمیتونم بیام... شما جای من رو خالی کنید
مهرتاش رو به نامدار میکنه و میگه: نگفتم خانوم دشت آرا با خانومهای زبون دراز فرق دارن؟
نامدار نگاهش رو مستقیما به صورتم میدوزه و میگه: بر منکرش لعنت
مهرتاش با خنده میگه: باید رسما دعوتشون کنم
لبخندی میزنم و میخوام حرف بزنم که مهرتاش به سمت من میچرخه و میگه: اینجوری نمیشه.. شما هم باید بیاین
بعد از این حرفش با حالت بانمکی قیافه ی بیچاره ها رو به خودش میگیره و ادامه میده: خانم دشت آرا شما بیاین و شاهد باشین که باز دو روز دیگه این دخترا سر من خراب نشن
با خنده میگم: آقای مهرتاش خیالتون راحت باشه.. امشب به همه شون ثابت میشه که حرف شما درسته
مهرتاش: واقعا نمیخواین بیاین؟
-نه متاسفانه.. گفتم که نمیتونم
مهرتاش: اما اینجوری که من ناراحت میشم.. فکر میکنم از معاشرت با بچه ها زیاد راضی نیستن.. همه بچه های کلاسیم دیگه.. غریبه که بین مون نیست.. نکنه با جمع بچه ها مشکلی دارین؟
اخم ریزی رو پیشونیم میشینه
-این چه حرفیه آقای مهرتاش... من با کسی مشکلی ندارم... اصلا موضوع این حرفا نیست.. فقط اومدن برام امکان پذیر نیست
مهرتاش: میتونم بپرسم چرا؟
ای بابا... این پسر دیگه کیه؟
به ناچار میگم: چون هم رفت و آمد برام سخته.. هم پرند بدونه من اذیت میشه
مهرتاش با لبخند میگه: پرند که عزیز دله منه.. اصلا مهمون افتخاریه خودم.. پرند رو هم بیارین
خندم میگیره
نامدار نفس عمیقی میکشه و با لحن سردی میگه: میام دنبالت
متعجب نگاش میکنم که میگه: چیه؟.. مگه بازم مشکلیه؟... میام دنبالت.. پرندم که همراته.. دیگه بهونت چیه؟
-آخه اینجوری که خیلی بد میشه
مهرتاش میخنده و میگه: اتفاقا بهتر از این نمیشه
میخوام مخالفت کنم که نامدار تکیه اش رو از دیوار میگیره و یه قدم جلو میاد
تو چشمام زل میزنه و میگه: اگه ادامه بدی فکر میکنم داری واسمون ناز میکنی... پس تمومش کن
چشمام از حیرت گرد میشن
اما نامدار با بی تفاوتی از کنارم رد میشه و میگه: ساعت 7 میام دنبالت
مهرتاش هم با خنده از کنارم رد میشه و میگه:پس میبنمتون
پاسخ
#38
زیرلب زمزمه میکنم: این پسر دیگه کیه؟
هم خندم گرفته هم یه خورده حرصم در اومده
سرمو به عقب میچرخونمو به مسیر رفتنشون نگاه میکنم.. چرا دروغ خیلی دلم میخواد برم ولی آخه پرند رو چیکار کنم.. ایکاش میشد نرم... فکر نکنم جمع بچه های کلاس برای دختری به سن و سال پرند مناسب باشه
سرمو تکون میدمو با خودم میگم: شاید بشه با همون بسته مدادرنگی راضیش کرد
با اینکه شک دارم راضی بشه ولی راه میفتم تا شاید توی راه بتونم به نتایج بهتری برسم... خیلی وقته تفریح به خصوصی ندارم.. فرزانه و پیمان مدام اصرار میکنند که بیشتر به خودم برسم میدونم مامان و پیمان هم مخالف نیستن فقط مشکلم پرنده
*******
نگاهی به بسته ی مدادرنگی میندازم و وارد خونه میشم
با چشمام دنبال پرند میگردم که میبینم کارتون نگاه میکنه و شکلات میخوره.. خوشم میاد با پررویی تمام نشسته و کارتون نگاه میکنه.. چقدر هم که از من حساب میبره.. سعی میکنم چیزی از ماجرای دیشب رو به روش نیارم
چادر رو از سرم برمیدارم و با ملایمت میگم: سلام پرندم
دریغ از یه گوشه چشم
هر چند اگه قهر باشه به خاطر حفظ غرورش هم که شده ممکنه کمتر پاپیچم بشه.. میتونم به پیمان هم زنگ بزنم بگم یه خورده زودتر بیاد
به سمت پرند میرم و با لحن شادی میگم: خانوم خانوما سلام کردما
پرند بدون اینکه نگام کنه با اخم میگه: سلام
یه نگاه دیگه به مدادرنگی میندازم... خدایا کارم به کجا رسیده که به خاطر یه بیرون رفتن باید این همه فیلم بازی کنم... ناخودآگاه از کلاهی که میخوام سر پرند بذارم خندم میگیره
پرند مشکوک نگام میکنه و با چشم غره میگه: باهات قهرما
لبخندم عمیق تر میشه سرمو به نشونه ی دونستن تکون میدمو میگم: ببین واست چی خریدم خواهری
نگاهی به مدادرنگیه دوازده رنگ میندازه چشماش برق میزنه ولی خیلی سریع اخماش رو تو هم میکشه و میگه: نمیخوام
بعد هم خودش رو مشغول کارتون دیدن نشون میده
با مهربونی مدادرنگی رو روی پاش میذارم و میگم: اما من واسه ی شما خریدم خانوم خانوما
جوابم رو نمیده
آروم ادامه میدم: عزیزدلم من میخوام برم بیرون تو با مدادرنگی هات نقاشی بکش و کارتون نگاه کن تا داداش پیمان بیاد.. باشه؟
بهو پرند با چشمای گرد شده از جاش میپره و میگه: کجا؟
به زور جلوی خودم رو میگیرم که با صدای بلند نزنم زیرخنده.. واقعا انتظار محالی از این بچه داشتم که فکر میکردم به خاطر غرورش پاپیچم نمیشه
با لبخند آروم دماغش رو فشار میدم و میگم: جای خاصی که نمیرم.. فقط با همکلاسیهام یه خورده بیرون میرم و زود میام
پرند چشماش برق میزنه و میگه: میخوایم بریم پیتزا بخوریم؟
با این حرفش دلم میریزه... الهی بمیرم براش از یه طرف دلم نمیخواد پرند رو تو جمع بچه های شر و شیطون کلاس ببرم و چشم و گوشش رو باز کنم.. از یه طرف هم دلم نمیاد بدون پرند شامم رو بیرون بخورم
گونه هاش رو آروم *نو ا زش * میکنم و میخوام حرف بزنم که با خوشحالی دستی به لباسش میکشه و میگه: من چی بپوشم پیوندی؟
دستی به موهاش میکشم و میگم: پرندم
با ذوق و شوق نگام میکنه
-امشب نمیتونم تو رو با خودم ببرم
یهو همه ی ذوقش فروکش میکنه
با ناراحتی میگم: پرندجان، شما و داداش پیمان شامتون رو بخورین من فردا نهار برات از بیرون پیتزا میخرم و میارم... باشه گلم؟
اشک تو چشماش جمع میشه و میگه: منو نمیخوای ببری؟
پیشونیش رو با مهربونی میبوسم و میگم: عزیزم جای شما اونجا نیست
با بغض منو کنار میزنه و میگه: تو دیگه دوستم نداری؟
-تو پرند منی.. مگه میشه دوستت نداشته باشم عزیزدلم
بی توجه به حرف من میگه: پس چرا همش اذیتم میکنی؟
با صدای بلند میزنه زیر گریه و ادامه میده: نذاشتی امروز پارک برم... تولدم که نذاشتی برم و کیک بخورم... الانم میخوای منو تنها بذاری خودت بری پیتزا بخوری من میدونم دیگه دوستم نداری
با تموم شدن حرفش گریه اش شدت میگیره
آروم پرند رو تو بغلم میکشم و میگم: هیس...آروم باش گلم... آروم باش... آخه این حرفا چیه که میزنی... مگه میشه من دوستت نداشته باشم
پرند با هق هق میگه: پس... چرا... منو.. با خودت... نمیبری؟
آهی میکشم و از خودم جداش میکنم.. اشکاش رو آروم آروم پاک میکنم و میگم: گریه نکن دیگه پرندم... اگه گریه کنی منم اشکام در میادا... فردا خودم میبرمت پارک یا اصلا هر جا که دوست داشتی
پرند با غیض پاش رو به زمین میکوبه و میگه: یا همین الان باید من رو با خودت ببری یا من دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم
بعد دوباره آماده گریه کردن میشه
-آخه عزیزدلم من تو رو با خودم ببرم حوصلت سر میره.. تو که همکلاسیهای من رو نمیشناسی
میون گریه میگه: فکر کردی من بچم... حالیم نیست... من میدونم میخوای با عموها سوار ماشین بشی و من رو نبری
مستاصل نگاش میکنم که ملتمسانه میگه: چی میشه منم بیام؟
با پشت دست اشکاش رو پاک میکنه و ادامه میده: به خدا قول میدم دختر خوبی باشم و اذیتت نکنم.. تکلیفامم همه رو سر وقت انجام میدم... اصلا تا یه هفته شوکولات هم نمیخورم
ناخواسته لبخند محوی رو *ل بام* میشینه.. اون هم کی.. تو؟
لبخندم رو که میبینه شیر میشه و مظلومانه میگه: بیام پیوندجونم؟
مظلومانه ادامه میده: به خدا هر چی بگی گوش میکنم
چنان مظلومانه حرف میزنه که دلم براش کباب میشه.. مردد نگاش میکنم
زیرلب زمزمه میکنم: از دست تو دختر
تردید رو که تو چشمام میبینه از گردنم آویزون میشه و با بغض میگه: تنهام نذار پیوندی... منم با خودت ببر
پاسخ
#39
با این حرفش قلبم فشرده میشه
از بغلم بیرون میاد و آروم میپرسه: بیام؟
فقط نگاش میکنم که دوباره مظلوم میشه و میگه: پیوند جونم
به ناچار زبون باز میکنم و میگم: بذار با مامان حرف بزنم ببینم چی میگه
با این حرف نیشش تا بناگوش باز میشه و بپر بپرکنان میگه: آخ جون...
اخمام رو تو هم میکشم و میگم: هنوز که نگفتم میبرمت.. گفتم با مامان صحبت میکنم
پرند با خوشحالی میگه: مامان با من
با نارضایتی نگاش میکنم که خانوم بی توجه به من به سمت اتاق مامان هجوم میبره
سریع از جام بلند میشم و میگم: صبر کن ببینم... کجا؟
پرند سرجاش وایمیسته و به اتاق مامان اشاره میکنه
پرند: خب برم به مامان بگم دیگه
-لازم نکرده شما به مامان چیزی بگی.. خودم باهاش حرف میزنم
با صدای باز شدن در اتاق
چشم غره ای حواله ی پرند میکنم و میگم: از بس سر و صدا کردی مامان بیدار شد
پرند با انگشتتاش بازی میکنه و آروم میگه: ببخشید
با اخم نگامو ازش میگیرم... مامان از اتاق بیرون میاد و مهربون خطاب به من میگه: چی شده مادر؟.. این همه سر و صدا واسه ی چیه؟
با نگرانی به سمتش میرم و میگم: سلام مامان... چرا سر پا واستادی؟
مامان: سلام پیوندم... حالم خوبه.. نگران نباش
با ابروهای گره خورده دست مامان رو میگیرم و اون رو به داخل اتاق هدایت میکنم: با این حال نباید سر پا واستی خانوم خانوما
مامان لبخند کم جونی میزنه و میگه: تو هم که مدام لوسم میکنی
با خنده کمکش میکنم بشینه و خودم هم کنارش میشینم
مامان: با این لباسا اذیت میشی.. اول لباست رو عوض کن
به نرمی میگم: نمیخواد گل قشنگم...دوباره باید برم
اخم کمرنگی مهمون صورتش میشه
آروم میگه: این وقت شب؟.. کجا؟
-راستش یکی از همکلاسیهام جمعی از دختر، پسرای کلاس رو واسه ی شام دعوت کرد.. نمیخواستم برم اما دیدم اصرار کرد منم قبول کردم
لبخند مهربونی میزنه و میگه: کار خوبی کردی عزیزم... خیلی وقته جایی نرفتی.. نگران پرند هم نباش حواسم بهش هست
-آخه پرند هم میخواد بیاد... نمیدونم چیکار کنم؟
مامان: خب اگه فکر میکنی بردنش درست نیست بذار پیش خودم بمونه
پرند: مامان
مامان به پرند نگاه میکنه و میگه: پرندجان بهتره به حرف خواهرت گوش کنی
پرند دوباره بغض میکنه
با بی میلی میگم: لباست رو عوض کن با خودم میبرمت
مات و مبهوت نگام میکنه که میگم: ولی اگه اذیت کنی دفعه بعد اگه قرار باشه جایی برم با خودم نمیبرمت
کم کم *صورت* به خنده باز میشه و بعد از چند لحظه با هیجان به سمتم هجوم میاره.. از گردنم آویزون میشه و میگه: پیوندجونم خیلی ماهی
خندم میگیره که خانوم محکم گونه امو میبوسه و میگه: دوستت دارم
به سختی جلوی خودم رو میگیرم که از خنده منفجر نشم... قیافه ی جدی ای به خودم میگیرم و دستاش رو از دور گردنم باز میکنم
با تحکم میگم: پرند امشب حواست به رفتارت باشه... نبینم باز 4 نفر رو دیدی شروع کنی از سیر تا پیاز زندگیمون رو براشون بگیا.. کنار خودم میشینی و شیطونی هم نمیکنی
با ذوق سرش رو تکون میده و میگه: باشه.. قول میدم شیطونی نکنم
اخمام تو هم میره... هر وقت که پرند قول میده وضع بدتر میشه
پرند: برم لباسامو بپوشم؟
-برو... بلوز و شلوارت رو بپوش
با ذوق و شوق باشه ای میگه و به سمت کمد میره... لباساش رو برمیداره و از اتاق خارج میشه
مامان با لبخند میگه: پس واسه ی همین موضوع خانوم کوچولو خونه رو روی سرش گذاشته بود
با این حرف مامان میخندم و سرم رو تکون میدم
مامان: قبول نمیکرد نبریش؟
-آره.. هیچ جوری راضی نمیشد
مامان مهربون گونه امو *نو ا زش * میکنه و میگه: اگه میبینی محیطش مناسب پرند نیست نبرش... دو روز قهر میکنه بعد خودش میاد سراغش
-آخه گناه داره... تولد هم نذاشتیم بره
مامان با عشق نگام میکنه میگه: این دلرحمی های تو آخر کار دستت میده دختر کوچولوی من
میخندم و آروم تو آغوشش فرو میرم
-مامان
مامان: جانم
-ببخش که خیلی وقتا اذیتت کردم.. دختر خوبی برات نبودم
سرمو میبوسه و میگه: هیس... تو همیشه دختره خوبه من بودی.. خانوم.. باوقار.. با محبت.. درست همونی که همیشه میخواستم باشی
لبخند میزنم و زمزمه وار میگم: دوستت دارم مامان... خیلی زیاد
کمرم رو *نو ا زش * میکنه و هیچی نمیگه... چشمام رو میبندم و بیشتر سرم رو تو سینش فرو میکنم
نمیدونم چقدر تو آغوش مهربون مادرم موندم که کنار گوشم آروم میگه: عزیزم دیرت نشه
با اکراه از آغوشش بیرون میام و میگم: مامان این دستات مظهر چی هستن که وقتی *نو ا زش *م میکنند حال و هوام عوض میشه... وقتی منو تو آغوشت میگیری از مکان و زمان غافل میشم دلم میخواد قید همه ی لذتهای دنیا رو بزنم و فقط تو آغوش خودت باشم
با انگشت اشاره ش ضربه ی آرومی به دماغم میزنه و با خنده میگه: باز که بچه شدی دختر
اخم ریزی میکنم و میگم: باشه مامان.. جدی نگیر... ولی من خوب میدونم تو زمینی نیستی... فرشته ای هستی واسه ی خودت
مهربون نگام میکنه و آروم میگه: از این همه دوست داشتنه من چی گیرت میاد پیوندم؟
- شما و بابا این همه سال جوونیتون رو به پای من گذاشتین... شماها از این همه دوست داشتن من چی بدست آوردین؟
*نو ا زش *گونه دستی به سرم میکشه و میگه: تو دختر کوچولوی منی.. نفسم به نفست بنده
دستش رو تو دستم میگیرم و آروم روی قلبم میذارم
-تو هم مامان دنیای خوب و مهربونه منی.. ضربان قلبه من بسته به نفسهای توهه گل همیشه بهارم... مگه میشه از جون برات مایه نذارم؟
مامان با خنده سری تکون میده و میگه: از دست این زبون تو.. برو دیرت میشه
-هنوز دیرم نشده مامان.. یکی از همکلاسیهام میاد دنبالم
مامان متعجب میگه: همکلاسیهات؟!
-آره... وقتی دید مسیرم دوره گفت میاد دنبالم.. تا حالا چند دفعه بهم کمک کرده
مامان: پس تا الان کلی طفلک رو به زحمت انداختی
سرمو به نشونه ی آره تکون میدم
مامان: دختره؟
با لبخند میگم: نه.. یکی از پسرای کلاسه
مامان ابرویی بالا میندازه و میگه: قابل اعتماده؟
با اطمینان پلکام رو روی هم میذارم و میگم: خیالتون راحت
مامان: با این حال مواظب خودت باش
دستم رو روی چشمام میذارم و میگم: چشم.. فقط بعضی وقتا زیادی اخمالو میشه آدم ناخودآگاه ازش حساب میبره تو چنین مواقعی قول نمیدم بتونم مواظبه خودم باشما
مامان لبخند مهربونی میزنه و میگه: پس یه چند روزی پرند رو بسپر دستش
پاسخ
#40
خندم شدت میگیره
تو همین موقع صدای بوق ماشینی بلند میشه که مساوی میشه با جیغ پرند که میگه: من میرم ببینم کی بوق میزنه
اخمام تو هم میره و سریع از جام بلند میشم... مامان با خنده نگام میکنه، به سمت در اتاق میرم و با جدیت میگم: واستا ببینم مگه هر کی بوق زد باید بری ببینی کیه؟
پرند فوری میگه: چشم نمیرم
چشم غره ای بهش میرم و به سمت مامان برمیگردم
مامان با خنده میگه: امشب کلی حرصت میده
-بدبختی اینجاست که دلمم نمیاد نبرمش
مامان سری تکون میده و هیچی نمیگه
با صدای بوق بعدی تازه یاد نامدار میفتم.. نگاهی به ساعت میندازم که میبینم هفت و دو دقیقه هست.. ابروهام بالا میپرن
سریع میگم: مامان فکر کنم همکلاسیم اومد
مامان: برو خدا به همرات
دستمو بالا میارمو میگم: مواظبه خودت باش مامان... به پیمان هم اس ام اس دادم و گفتم که زود بیاد
مامان: نگران من نباش عزیزم.. برو خوش باش
-مامان از جات بلند نشیا
مامان: پیوند... برو
نگران نگاش میکنم که مهربون میگه: برو عزیزم.. استراحت میکنم تا پیمان بیاد.. زشته همکلاسیت رو منتظر بذاری
-باشه رفتم.. فقط خیالم راحت باشه دیگه؟
ابروهاش تو هم گره میخوره که باعث خنده ی من میشه
زمزمه وار ازش خداحافظی میکنم و از اتاق خارج میشم.. دست خودم نیست وقتی مامان خونه تنها باشه دل نگران میشم
آروم میگم: پرند
...
-کجایی دختر؟... پرند
اخمام تو هم میره
به سمت اتاق پیمان میرم و میگم: پرند کجا رفتی پس؟.. دیر شد
نگاهی به اتاق پیمان میندازم ولی باز پرند رو نمیبینم... یکی از ابروهام بالا میره... حدس زدن اینکه پرند کجاست کار تقریبا آسونه
سرم رو با حرص تکون میدم و میگم: این هم از قول دادنت
چادرم رو برمیدارم و با غرغر به سمت حیاط میرم
چادر رو روی سرم میندازم... با دیدن در خونه که کاملا بازه پوزخندی رو *ل بام* میشینه
-اعتماد به این بچه حماقت محضه... باز اشتباه کردم
همینکه از خونه خارج میشم پرند رو میبینم که تو بغل نامدار در حال بلبل زبونیه و نامدار هم با لبخند نگاش میکنه.. ناخودآگاه چشمم به تیپ فوق العاده ی نامدار میفته که چقدر متفاوت تر از دانشگاه به نظر میرسه.. ابرویی بالا میندازم و در رو پشت سرم میبندم
با صدای بسته شدن در نگاه پرند و نامدار به سمت من کشیده میشه
با لبخند به سمتشون میرم و خطاب به نامدار میگم: سلام
سری به نشونه ی سلام تکون میده و بوسه ی ملایمی روی گونه ی پرند میذاره.. در ماشین رو باز میکنه و پرند رو روی صندلی عقب میذاره... در رو میبنده و با تحکم خطاب به من میگه: بشین جلو
نگاش میکنم ولی اون با بی تفاوتی سوار ماشین میشه.. با کمی مکث در جلو رو باز میکنم و سوار میشم... با سوار شدن من ماشین رو روشن میکنه و اون رو به حرکت در میاره
از شیشه به بیرون نگاه میکنم و حرفی نمیزنم... نامدار هم یه آهنگ میذاره و بدون هیچ حرفی به سمت مقصد میرونه
تو حال خودم هستم که با صدای خنده ی پرند ناخودآگاه سرم رو میچرخونم و میبینم که خانوم دستش رو دور گردن نامدار حلقه کرده و نامدار هم با لبخندی محو مشغول رانندگیه
اخم ریزی میکنم و به نرمی میگم: عزیزم بهتره سرجات بشینی و حواس عمو رو پرت نکنی
نامدار همونطور که نگاهش به رو به روهه با حالت خاصی میگه: عزیزم حواسم پرت نمیشه
یه خورده معذب میشم ولی با این حال با اخم میگم: پرندجان
پرند که اخمم رو میبینه سریع خم میشه و بوسه ای روی گونم میذاره بعد هم سرجاش میشینه
نامدار نگاه کوتاهی بهم میندازه و ابرویی بالا میده
نگام رو ازش میگیرم و شروع به بازی با انگشتام میکنم
هنوز تو سکوت ماشین غرق نشدم که پرند با هیجان میگه: وای پیوند.. اونجا رو نیگاه
متعجب مسیر دستش رو دنبال میکنم و با دیدن برج میلاد لبخند میزنم
پرند: چراغاش چقدر باحاله مامان
آروم زمزمه میکنم: اوهوم... خیلی قشنگه
نامدار ریلکس خطاب به پرند میگه: از کی تا حالا پیوند مامانت شده خانوم کوچولو؟
پرند با خنده میگه: آخه شبیه ماماناست
با لبخند نگاشون میکنم
نامدار با یه حالت خاص براندازم میکنه و ضربه ی آرومی به فرمون میزنه
بعد از چند لحظه مکث میگه: آره.. بی شباهت به مامانا نیست
چشمکی به پرند میزنه و ادامه میده: شاید نتیجه ی شیطونیه خودشی کوچولو
لبخند رو *ل بام* خشک میشه اما پرند که منظور نامدار رو نفهمیده غش غش میخنده
نامدار از دیدن عکس العملم گوشه ی لبش کج میشه و بی توجه به حالت من از پرند میپرسه: برج میلاد رو دوست داری؟
پرند با ذوق میاد جلو و میگه: خیلـــــی... یه عالمه نقاشی ازش کشیدم
نامدار: پس واجب شد یه شب ببرمت
از این حرف نامدار شوکه میشم ولی پرند با جیغ میگه: راس میگی؟... واقعا منو میبری؟
نامدار: اگه بخوای... چرا که نه
پرند با خوشحالی میگه: واقعا میتونیم بریم؟.. آخه پیوند میگفت ورودیش خیلی گرونه
نفسم رو لرزون بیرون میدم و به سختی میگم: پرند
پرند: پیوندی تو رو خدا نگو نه
دستام رو زیر چادرم مشت میکنم
نامدار یهو ماشین رو کنار خیابون پارک میکنه و به سمت پرند برمیگرده
با حیرت نگاش میکنم ولی اون بی توجه به من با تحکم میگه: اول درست بشین و کمربندت رو ببند پرند متعجب به نامدار نگاه میکنه و وقتی نگاه جدیه نامدار رو میبینه به ناچار روی صندلیه عقب درست میشینه.. نفسی از سر آسودگی میکشمو قدرشناسانه به نامدار نگاه میکنم
اما نامدار با تحکم میگه: کمربند
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان