رتبه موضوع:
  • 12 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
#21
اخم رومو برمیگردمو به سمت اتاق مامان حرکت میکنم
پرند: پیوند... ببخشید
...
پرند: غلط کردم
....
پرند: پیوندجونم
بدون اینکه جوابش رو بدم چادر رو از سرم برمیدارم و در اتاق مامان رو باز میکنم
پرند: پیوندی
-هیس... چه خبرته بچه؟.. شاید مامان خواب باشه
پرند: خو ببخش دیگه
با جدیت شکلات رو از دستش بیرون میکشم و میگم: بعد از اون همه آبروریزی؟
پرند: شوکو.....
-هیچی نگو پرند.. این شکلات هم پیش من میمونه.. چون تا یه هفته از شکلات محرومی
پرند: پیوند
با تحکم میگم: لباسات رو عوض کن یه چیز بدم بخوری
پرند: خوابم میاد
-اول غذا
بعد از حرفم بدون اینکه منتظر جوابی از جانب پرند باشم سریع وارد اتاق میشم
با دیدن مامان که مشغول تسبیح زدن و ذکر گفتنه لبخندی رو *ل بام* میشینه
-سلام مامان
بدون اینکه به طرفم برگرده زمزمه وار میگه: سلام دخترم... باز این وروجک چه آتیشی سوزوند
میخندم و میگم: نپرس مامان... این وروجک امروز برام آبرو نذاشت
میخنده و همونطور که سرش رو تکون میده میگه: تقصیر تو و پیمانه دیگه.. لوسش کردین
- میگی چیکار کنم مامان... دلم نمیاد دعواش کنم؟
مامان: این دل رحمی هات آخر کار دستت میده دختر.. بعضی وقتا در مقابل بچه ها باید جدی برخورد کنی تا ازت حساب ببرن
نگاهی به سجاده ی خوشگلش میندازم و بدون عوض کردن لباسم کنارش میشینم... سرمو روی شونه هاش میذارم
-فعلا بیخیال این حرفا مامانی... بگو ببینم برام دعا میکنی
لبخندی میزنه و با آرامش میگه: معلومه عزیزم
با لذت نگاش میکنم و اون هم آروم آروم ذکر میگه ...چشمام رو میبندم وگوشه ی چادر نمازش رو بالا میارم بعد از چند لحظه مکث اون رو به صورتم میچسبونم
-هوم... مامان چه بوی خوبی میدی
مامان با مهربونی دستی به سرم میکشه و میگه: پاشو عزیزم.. پاشو لباست رو عوض کن
بوسه آرومی به گوشه ی چادر مامان میزنم و چشام رو باز میکنم
-باشه مامان
تو همین موقع پرند خمیازه کشان وارد اتاق میشه و میگه: سلام دنیایی
مامان: سلام پرندم.. باز که پیوند رو اذیت کردی
پرند همونجور که به سمت کمد لباسا میره با لب و لوچه ی آویزون نگام میکنه. مامان با لبخند سری تکون میده و مشغول ادامه ی ذکر گفتنش میشه
اخمی به پرند میکنم و آروم از روی زمین بلند میشم... *نو ا زش * گونه دستی به شونه ی مامان میکشمو به سمت کمد میرم... همینکه به کمد میرسم آروم پرند رو کنار میزنم و لباساش رو از کمد در میارم... همین طور که کمکش میکنم لباساش رو عوض کنه به امشب فکر میکنم... که چه شب سخت و عذاب آوری بود.. ناخودآگاه چهره ی اون سه تا پسر جلوی چشمام میان و لرزی به بدنم میفته
پرند: پیوند چی شد؟
-هان؟
پرند: چرا میلرزی؟
آهی میکشم و میگم: چیزی نیست... دستتو بیار بالا
پرند آروم دستاش رو میاره بالا
مامان: پیوند مطمئنی حالت خوبه؟
آروم زمزمه میکنم: آره مامان.. خوبم
مامان نامطمئن نگام میکنه.. لبخندی میزنم تا نگرانیش برطرف بشه
لباس رو تنش میکنم.. با خودم فکر میکنم درسته شب سختی بود ولی میتونست بدتر از این ها باشه.. آروم به پشت پرند میکوبم و میگم: این هم از لباست
چشمم به قیافه ی ناراحت پرند میفته.. دلم براش میسوزه.. دستی به موهاش میکشم و لبخندی میزنم... با دیدن لبخند من ذوق میکنه ولی از ترس اینکه باز خرابکاری کنه چیزی نمیگه و سریع از اتاق خارج میشه
آروم با خودم زمزمه میکنم: بیخیال پیوند... این نیز بگذرد
*****
رو یکی از صندلی های ردیف آخر نشستم و بی توجه به اطراف مشغول کامل کردن طراحیه چهره ی پرندم... خیلی وقته به پرند قول دادم ولی وقت نکردم... به قول مامان شما دانشجوهای امروزی به همه چیز شباهت دارین به جز دانشجو... هر بار که جزوه های من رو میبینه میگه معلوم نیست میری دانشگاه یا کلاس نقاشی... از یادآوریه حرفای مامان لبخندی رو *ل بام* میشینه... خب آخه ساعت 8 صبح کی حوصله ی کلاس و درس رو داره... یاد دیشب میفتم که چند باری حالم بد شد... مدام کابوس میدیدم... حتی یه بار مامان و پرند هم از خواب بیدار شدن... سعی میکنم بهش فکر نکنم با اینکه میدونم یکی از بدترین خاطره های موندگاره زندگیمه... چشمهای پرند رو میکشم و یاد خانوم خانومای تخس میفتم که با اون همه خرابکاری باز هم از رو هم نرفت و صبح باز هم پرروبازی در آورد...مدام میگفت پیوندی به عمو ساتی و عمو اهورا سلام برسون... پیمان که وقتی ماجرا رو شنید از خنده روده بر شد... هر چند وقتی در مورد اتفاقی که دیشب برام افتاده بود گفتم کلی داد و بیداد راه انداخت... تازه آقا میگفت از این به بعد حق نداری وقتی تا دیروقت کلاس داری تنها خونه بیای.. من باید بیام دنبالت.. نزدیک دو ساعت بحث کردیم تا تونستم آقا رو راضی کنم که احتیاجی به این کارا نیست.. بماند که راضی نشد به زور مجبورش کردم.. بالاخره مزایای خواهر بزرگ بودن همینه دیگه... آخه مگه میشه شب پرند رو با مامان خونه تنها بذاره و دنبال من بیاد... در نهایت قرار بر این شد که دیگه مسیرهای خلوت رو برای زودتر رسیدن انتخاب نکنم... در مورد تدریس به دوستاش هم که حرفش رو به کرسی نشوند و اون یه ذره امیدی رو هم که برای منصرف کردنش داشتم ازبین برد... با صدای باز شدن در کلاس به خودم میام و برای یه لحظه سرم رو بالا میارم و بعد دوباره محو تصویر پرند میشم.. به نظر خودم که خیلی خوب از آب در اومده
چند هفته ی دیگه تولدشه... خانوم از قبل کادوش رو انتخاب کرده... میخوام این طرح رو به همراه همون عروسکی که دوست داره بهش هدیه بدم
با نشستن کسی روی صندلیه خالیه کناریم از فکر پرند و تولدشم بیرون میام... نگاهی به شخصی که کنارم نشسته میندازم که نامدار رو میبینم... پا روی پاش انداخته و نگاش به رو به روهه
آروم زمزمه میکنم: سلام
بدون اینکه نگام کنه سرش رو تکون میده
نگام رو ازش میگیرم و دیگه چیزی نمیگم تا مزاحمش نباشم
یه خودکار برمیدارمو با خوش خطترین حالت ممکن شعری رو گوشه ی کاغذ مینویسم
«لبخند زدی و آسمان آبی شد... شبهای قشنگ ماه مهتابی شد...پروانه پس از تولد زیبایت... تا آخر عمر غرق بی تابی شد... عزیزترینم، لمس بودنت مبارک»
با کشیده شدن کاغذ از زیر دستم از دنیای خودم بیرون میامو متعجب به نامدار نگاه میکنم که کاغذ رو توی دستش گرفته اما نگاهش به استاده
پاسخ
#22
بعد از چند لحظه یه خورده کاغذ رو بالا میاره و نگاهش رو معطوف به طرح روی کاغذ میکنه
مات و مبهوت به نامدار خیره شدم و هیچی نمیگم... همونطور که نگاهش به کاغذه ابرویی بالا میندازه و با بی تفاوتی زمزمه میکنه: چیه؟... خیلی تعجب داشت؟
سریع نگام رو به برگه های مقابلم میدوزم و آروم میگم: منظوری نداشتم
چیزی نمیگه و من با کشیدن اشکال نامفهومی روی کاغذ رو به روم خودم رو مشغول میکنم
استاد: خانوم دشت آرا؟
سرم رو بالا میارم
-بله استاد؟!
استاد: پرسیدم برای پاسخگویی آمادگی دارین؟
آروم زمزمه میکنم: نه استاد... لطفا جلسه ی بعد
استاد ابرویی بالا میندازه و میگه: اونوقت میتونم بپرسم چرا بدون آمادگی سر کلاس حاضر شدین؟
نامدار همونجور که نگاهش به طرح پرنده پوزخندی میزنه و میگه: به خاطر حضور
ناخواسته لبخند کمرنگی رو لبم میشینه... خب واقعا سخته... اول صبح آدم از خوابش بزنه و بیاد سر کلاس بشینه... تازه کل شبش هم مدام با کابوسهای وحشتناک از خواب پریده باشه
استاد: خانوم دشت آرا جوابی ازتون نشنیدم
میخوام جوابش رو بدم که اجازه نمیده و خودش در ادامه میگه: مگه نگفته بودم بدون آمادگی سر کلاس حاضر نشین؟
خودکار رو آروم توی دستم میچرخونم و با ملایمت میگم: استاد من به خاطر غیبت جلسه ی پیش جزوه ای نداشتم... فرصت هم نشد که بخوام از کسی جزوه بگیرم
استاد: دیگه تکرار نشه... برای جلسه بعد آماده باشین
-چشم استاد
سری تکون میده و میره سراغ بچه های دیگه... نفسی از سر آسودگی میکشم و میخوام دوباره مشغول خط خطی کردن کاغذ بشم که چشمم به نامدار میفته... با اخم ریزی به طرحی که از چهره ی پرند زدم خیره شده
میخوام نگام رو ازش بگیرم که با خونسردی کاغذ رو مقابل خودش میذاره خودکارم رو که کنار جزوه ام هست رو برمیداره و بی توجه به قیافه ی متحیر من رو گوشه ی کاغذ خطی خطی شده ام مینویسه: خودش خوشگلتره
یاد حرفای دیشب پرند میفتم هم خندم میگیره هم خجالت میشم... نمیدونم چیکار کنم... یه خودکار تو دستم هست ولی مرددم بنویسم یا نه... حس میکنم اگه اعتنایی نکنم یه جور بی احترامیه
به ناچار در جوابش مینویسم:اگه خودش اینجا بود کلی ذوق میکرد و زبون میریخت
همونجور که با خودکار توی دستش بازی میکنه با خونسردی نگاهی به کاغذ میندازه و گوشه ی لبش کج میشه
نامدار: تو هم هی حرص میخوردی و نطقش رو کور میکردی
با خوندن نوشته ی نامدار تمام شیطنتهای دیشبش جلوی چشمم میاد... سری با تاسف براش تکون میدمو زمزمه میکنم: خیلی شیطونه... بعضی وقتا نمیتونم کنترلش کنم
لبخند کجی میزنه و مینویسه: حالش چطوره؟
زیر نوشته ش مینویسم: خوبه... دیشب حسابی سرتون رو درد آورد
نامدار: شیرینه
با تعجب نگاهی به نامدار میندازم... شیرین... اون هم پرند شر و شیطون
با حیرت مینویسم: کی؟... پرند؟
نامدار که از عکس العمل من خندش میگیره در جوابم مینویسه: پس نه تو رو میگم
با این حرف نامدار معذب میشم کمی مکث میکنم که یهو یاد گوشیم میفتم... سریع مینویسم: راستی پرند گوشیم رو تو ماشینتون جا گذاشت
اخماش تو هم میره
نامدار: مطمئنی؟
-مطمئن که نه.. پرند اینجور میگفت
نامدار: بعد از کلاس برو نگاهی بنداز
متعجب نگاش میکنم و بعد مینویسم تنها برم؟
نیشخندی میزنه و مینویسه: چیه؟...چرا امروز اینقدر تعجب میکنی... نترس همراهیت میکنم
بعد هم یه شکلکه چشمک برام میکشه
با این نوشتش هول میشم و سریع زمزمه وار میگم: منظور من این بود که........
خیلی ریلکس روی کاغذ مینویسه: بیخیال فهمیدم منظورت رو
با این نوشتش ساکت میشم و دیگه چیزی نمیگم
برای چند لحظه نگاه دوباره ای به طرح پرند میندازه و بعد زیرلبی میگه: تولدشه؟
چشمام رو میبندم و با عشق به پرندم میگم: اوهوم.. دو هفته دیگه تولد دختر کوچولوی خودمه
نامدار: مامان بودن بهت میاد
با این حرف نامدار سریع چشمام رو باز میکنم که اون رو مشغول نوشتن جمله ای زیر جمله ی خودم در گوشه ی کاغذ میبینم
حس میکنم صورتم از شدت شرم قرمز شده اما نامدار با همون خونسردیه ذاتیش زیرلب ادامه میده: هر چند خودت هنوز کوچولویی
با تموم شدن حرفش نگاه آخر رو به جمله میندازه و بعد کاغذ رو به طرف من میگیره
نامدار: این جمله هم از طرف من به عروسک خوشگلت بده
با شرم لبخندی میزنم و کاغذ رو از دستش میگیرم
زمزمه وار میگم: ممنون آقای نامدار
با صدای خسته نباشید بچه ها متوجه میشم که بالاخره کلاس تموم شده
نگاهی به کاغذ میندازم و با دیدن جمله ی نامدار لبخندی رو لبم میشینه
«شکفته شدن گل مهر وجودت در پرمهرترین ماه سال که مهرش را به شکوفا شدنت مدیون است مبارک باد... تولدت مبارک کوچولوی دوست داشتنی...چند بسته از اون شکلاتا هم طلبت باشه... از طرف عمو اهورا»
پاسخ
#23
نامدار با ژست مغرورانه ای بلند میشه و خودکارم رو تو جیبش میذاره... ای بابا هنوز موبایلم رو نگرفتم خودکارم هم به گروی آقا رفت.. الان چه جوری بگم خودکارمو بده ...ترجیح میدم بیخیال خودکار بشم و به روی خودم نیارم... مشغول جمع کردن جزوه هام میشم که نگاه بی تفاوتی بهم میندازه و به سمت در کلاس میره
آروم زمزمه میکنم: آقای نامدار.. موبایل؟
با غرور سری به نشونه ی دونستن تکون میده و با جدیت میگه: جلوی در منتظرتم
لبخندی میزنم ولی اون با بی تفاوتی به سمت در کلاس حرکت میکنه ... من هم سریع کتاب و جزوه هام رو تو کیفم میذارم و بلند میشم.. چادرم رو روی سرم مرتب میکنم و با قدمهای سریع خودمو به نامدار میرسونم که تازه به در کلاس رسیده... سعی میکنم با فاصله ازش حرکت کنم.. هنوز چند قدمی از کلاس دور نشدیم که دو تا از دوستای نامدار رو میبینم که به دیوار تکیه دادن و با حیرت به من نگاه میکنند
نامدار با دیدن اونا لبخندی میزنه و بی توجه به من به سمت اونا میره.. به ناچار سر جام متوقف میشم و منتظر نگاشون میکنم
نامدار: چطورین بچه ها؟
با این حرف نامدار یکی از پسرا نگاش رو از من میگیره و با شیطنت ابرویی بالا میندازه ولی اون یکی همونطور بهم زل زده
اون پسری که شیطون به نظر میرسه با خنده به پشت نامدار میزنه و میگه: تو که سرت گرمه نمیای اون طرفا باز من و پولاد باید رامونو کج کنیم و سرخر بشیم... راستی ساتیار امروز کلاس نداره؟
نامدار: نه... این درس رو حذف کرد.. آبیش کجاست؟
پسر: در حال کلنجار رفتن با یکی از اساتید محترمه
از نگاه پسر دومیه که باید همون پولاد باشه معذب میشم... انگار متوجه ی حالت من میشه چون با اکراه نگاش رو ازم میگیره و با یه حالت خاص خطاب به نامدار میگه: مثه اینکه خانوم منتظر جنابعالی هستن
پسر شیطونه با شنیدن این حرف با لحن خبیثانه ای در ادامه ی صحبت دوستش میگه: اهورا نمیخوای خانوم رو معرفی کنی؟
نامدار با طمانینه به عقب برمیگرده و با ابروی بالا رفته و در حین حال خونسرد سری تکون میده و میگه: البته.. چرا که نه... ایشون خانوم دشــت آرا، یکی از همکلاسی های...
بعد از چند لحظه مکث ادامه میده: عزیـز
نمیدونم چرا دشت آرا رو میکشه.. دقیقا مثل دیشب که دشت آرا رو با لحن خاصی گفته بود و من فکر کرده بودم قصدش تمسخره ولی الان این طور حس میکنم که لحن صحبت کردن نامدار همین طوره.. از قضاوت عجولانه ی خودم شرمنده میشم... این روزا کارم شده قضاوتهای نا به جا
وقتی نگاه منتظر پسرا رو میبینم به ناچار چند قدم فاصله رو از بین میبرم و نزدیکشون میشم
با لبخند سری به نشونه ی آشنایی تکون میدمو هیچی نمیگم.. نامدار با دست اشاره ای به پسرا میکنه
نامدار: پولاد... برسام... از رفقای قدیمه من
زمزمه وار میگم: خوشبختم
برسام در جوابم میگه: ما هم همین طور خانومه...
متفکر ادامه میده: دشت آرا بودین دیگه؟
-بله
اما پولاد هیچ حرفی نمیزنه فقط اخماش رو تو هم میکشه و با یه نگاهی که معنیش رو نمیفهمم به دوستاش نگاه میکنه... حس میکنم از من خوشش نمیاد
نامدار: خب بچه ها.. ما باید یه سر تا ماشین بریم
اخمای پولاد بیشتر از قبل تو هم میره اما برسام میگه: خب ما هم میایم
بعد از این حرف نگاهی به من میندازه و میگه: البته اگه از نظر شما مشکلی نداشته باشه؟
متعجب میگم: این چه حرفیه؟... چه مشکلی... هر جور خودتون راحتین
برسام با حالت با مزه ای پیشونیش رو میخارونه و با لبایی خندون میگه: آخه گفتم شاید مزاحمتون باشیم.......
پولاد با حرص به پهلوی برسام میکوبه که صورت برسام از درد جمع میشه ولی من مات و مبهوت نگام بینشون میچرخه
نامدار با جدیت میگه: تو که همیشه مزاحمی.. خوبه خودت هم میدونی
بعد بدون اینکه به برسام فرصت حرف زدن بده خطاب به من با خشونت میگه: میخوای همین طور اینجا واستی؟
متعجب از تغییر رفتارش سریع میگم:اگه الان براتون مقدور نیست من میتونم فردا مزاحمتون بشم... فقط شما لطف کنید یه نگاه به ماشین بندازین اگه داخل ماشین بود فردا ازتون میگیرم
با کلافگی میگه: تو خسته نمیشی؟
-چی؟
نامدار: میگم از این همه تعارفای الکی و اعصاب خورد کن خسته نمیشی؟
-آخه......
نامدار: راه بیفت بریم
بعد خطاب به دوستاش میگه: بچه ها میاین یا نه؟
پولاد تکیه اش رو از دیوار میگیره و میگه: بریم
نامدار سری تکون میده و حرکت میکنه... من هم آروم آروم پشت سرشون راه میرم
برسام همونجور که داره پا به پای نامدار میاد دستش رو روی شونه ی دوستش میذاره و میگه: چیه رفیق؟... بی حوصله ای امروز
پاسخ
#24
پولاد پوزخندی میزنه و دست به جیب خطاب به برسام میگه:وقتی آقا دیشب تا بوق سگ تو اتاق خواب مشغول بود و صبح هم کله ی سحر اومد سر کلاس چه انتظاری ازش داری
نامدار برای یه لحظه سرجاش وایمیسته و چنان نگاه تندی به پولاد میندازه که من از ترس قلبم تو دهنم میاد اما پولاد بی توجه به نامدار ابرویی بالا میندازه و تنه ای بهش میزن و در نهایت با پوزخند پررنگ تر از قبل از کنارش رد میشه...بعد هم یه خورده جلوتر از نامدار و برسام حرکت میکنه... به نامدار نگاه میکنم و هیچی نمیگم... وقتی میبینه منتظرش واستادم دستی به موهاش میکشه و با تحکم و در حین حال اخم زمزمه میکنه: بریم
سری تکون میدم و دوباره راه میفتیم ولی این دفعه یه خورده ازشون فاصله میگیرم تا راحت باشن... همونجور که پسرا دارن با هم حرف میزنند من به اطراف نگاه میکنم که یهو چشمم به تابلوی اعلانات میفته.. با دیدن اطلاعیه ی ثبت نام برای راهیان نور ناخواسته قدمهام کند میشن... نگاهی به نامدار میندازم که میبینم مشغول صحبت با دوستاشه... ناخودآگاه مسیرم رو تغییر میدمو به سمت اطلاعیه میرم
«خاک آینه ی سرخیست که تجلی یاد شقایق هاست... گام هایت را استوار اما آرام بردار.. شاید گامی که بر این آینه مینهی بشکند دل تندیده در این خاک را... چشمهای نهفته در این خاکها منتظرند»
دلم از خوندن این جمله زیر و رو میشه... مدتهاست که دلم میخواد برم...چند ساله که نرفتم بدجور دلم هوایی شده دوست دارم دوباره این سرزمین آسمونی رو از نزدیک ببینم.. نگاهی به تاریخ و ساعت حرکتش میندازم هر چند میدونم که نمیتونم برم
ناخواسته دستم رو بالا میارمو قسمتی از عکس شلمچه که روی اطلاعیه چاپ شده رو لمس میکنم.. دلم از همین الان برای قدم زدن تو این بهشت زمینی پر میکشه
زیرلبی زمزمه میکنم: ایکاش میتونستم برم
پرند و مامان رو چیکار کنم
به شعر آخر که زیر اطلاعیه نوشته شده نگاه میکنم و دلم بیشتر از قبل میگیره
« ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست
ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست . .»
غمگین نگام رو از اطلاعیه میگیرمو میخوام دوباره راه بیفتم که میبینم نامدار و دوستاش در چند قدمیه من واستادن و بهم خیره شدن... چیزی از نگاه نامدار نمیتونم بخونم ولی تعجب تو نگاه دوستاش بیداد میکنه
آروم زمزمه میکنم: شرمنده یه لحظه حواسم پرت شد
نامدار با دو قدم خودش رو به کنار من میرسونه و میگه: حالا چی اینقدر جنابعالی رو تو هپروت برد که سه نفر رو معطل خودت کردی؟
دیگه از لحن حرف زدنش ناراحت نمیشم به این نتیجه رسیدم که نامدار با همه همین طور صحبت میکنه... به اطلاعیه خیره میشمو چیزی نمیگم... نگام رو دنبال میکنه و میگه: نگو که.......
متعجب مسیر نگام رو عوض میکنم و نگاش میکنم
با چشمای ریز شده ادامه میده: میخوای بری اینجایی که روی برد نوشته شده؟
با حیرت میگم: مگه اشکالی داره؟
نامدار: اوه.. بس کن تو رو خدا
با تمسخر ادامه میده: راهیان نور... باید اسمش رو میذاشتن راهیان گور
آروم زمزمه میکم: آقای نامدار این چه حرفیه... این مکان یه تیکه از بهشته... آدم دلش میخواد پا *بدون پوشش* رو زمین راه بره و نفس بکشه.. چطور دلتون میاد؟.. حیف این مکان مقدس نیست که این طور ازش یاد میکنید؟
نامدار: بهشت
با انگشت به عکس اشاره میکنه و میگه: اون هم این ده کوره...دختر یه حرفی بزن با عقل بگنجه
-آخه..........
برسام: آره والا... حتی جذابیت خاصی هم نداره... آدم این همه راه بره که آخرش چی بشه؟.. به کجا برسه؟
با صدای برسام سرمو به عقب میچرخونم که میبینم پولاد و برسام پشت سرم واستادن
پولاد برای اولین بار خطاب به من میگه: این بر و بیابون وسوست نکنه دختر... خطرناکه... شلمچه دیگه؟... منطقه ی جنگی؟
سری به نشونه ی آره تکون میدم
پولاد: با اینکه میگن محوطه رو پاکسازی کردن اما باز به کار اینا هیچ اعتباری نیست
برسام سرش رو به نشونه ی تائید تکون میده و میگه: رفتن به اینجور جاها دیوونگیه محضه
سرم رو پایین میندازم همونجور که با پام روی زمین خط فرضی میکشم به حرفاشون گوش میدم
نامدار: من که بهت پیشنهاد میکنم وقتت رو صرف این چیزای بی ارزش نکنی... اونجا یه بیابون برهوته که حتی ارزش وقت گذرونی رو هم نداره... یه جور به این تیکه کاغذ زل زده بودی که فکر کردم یه عمر حسرت رفتنش رو داری
همونجور که نگام به زمینه دهنمو باز میکنم و میگم: خب مگه چیه؟
وقتی میبینم نامدار چیزی نمیگه سرم رو بالا میارم که میبینم داره گنگ نگام میکنه
شونه ای بالا میندازمو با خنده ادامه میدم: خب من واقعا یه عمره که حسرت رفتن به این خاکریزا رو دارم... حتی اگه هزار بار هم برم باز این حسرت تو دلم هست
پولاد: واقعا؟
چشمام رو میبندم و با لبخند میگم: آره.. شاید دیوونگی باشه.. شاید هم نه.. نمیدونم.. تنها چیزی که میدونم اینه که من آرامشم رو از توی همین خاکریزا پیدا میکنم
برسام: مگه قبلا هم رفتی؟
چشمام رو باز میکنم و سری به نشونه ی تائید تکون میدم
برسام:خونوادت چطور رضایت دادن؟..کارت آخر حماقت بود
-قرار نیست که هر چی واسه ی من نهایته ارزشه برای شما هم باارزش به نظر برسه... من عشقم اینه که دیوونگی کنم و به دل بیابونی بزنم که خیلی چیزا واسه دیدن داره
نامدار: اونوقت میتونم بپرسم یه تل خاک چه چیزی میتونه واسه ی دیدن داشته باشه؟
-البته.. یه عالمه خاطره... یه عالمه عشق.. یه عالمه حس انسان دوستانه.. یه عالمه محبتهای خالصانه... اون هم از جوونایی که خودشون سرشار از امید و زندگی بودن... دلاشون پر از آرزوهای رنگی بود مثه من و شماهایی که الان داریم برای رسیدن به آرزوهامون تلاش میکنیم اما اونا از تموم اون آرزوها، از تموم اون امیدها، از تموم اون سرزندگی ها گذشتن و رفتن تا به من و امثال من یاد بدن وقتی پای ناموس و کشور وسطه باید از جون مایه گذاشت... باید از آرزوها گذشت.. باید قید این دنیای خاکی رو زد و رفت... من لذت میبرم توی هوایی نفس بکشم که هنوز بوی این جوون مردا رو میده
پاسخ
#25
نامدار:اینا همش شعاره دخترجون.. اونایی که تو ازشون حرف میزنی سالهاست که مردن... دیگه چیزی از اون آدما نمونده.. چطور میشه از کسایی یاد کرد که وجود خارجی ندارن؟ ... دیدن اون بیابون درندشت چه لطفی میتونه داشته باشه به قول خودت اون جوون مردا دیگه زنده نیستن و نفس نمیکشن
-نگین آقای نامدار.. این طور نگین... اون بهشتی که شما اونو با بیابون یکی میدونید خودش دنیایی از لطفه... اون آدمایی که شما ازشون به عنوان مرده یاد میکنید برای من از هر زنده ای زنده ترن.. بستگی داره بودن رو تو چی ببینید... درسته خودشون نیستن.. آره... جسمی در کار نیست ولی یادشون که هست... نتیجه ی کارشون که هست.. خاطره هاشون که هست...اصلا چرا راه دور بریم من و شماها که هستیم.. پس چرا ماها اون خاطره ها رو زنده نگه نداریم؟... چرا ما به بچه هامون یاد ندیم که یه روزی آدمایی بودن که به خاطر ماها و نسلهای آینده از خودشون و خونواده هاشون گذشتن تا کشورشون پا بر جا بمونه... همین که امروز راحت درس میخونیم نفس میکشیم زندگی میکنیم یعنی بودن دیگه...چه بودنی میتونه از این بالاتر باشه؟... اونا رفتن که ما باشیم.. تا بعد از اونا ما برای دفاع از میهنمون بجنگیم..فکر نمیکنید برای از یاد بردنشون خیلی زوده ... اونا اسطوره های تاریخ هستن
نامدار با تاسف سری تکون میده و میگه: شعار.. شعار.. شعار
با لبخند سری به نشونه ی تائید تکون میدمو میگم: آره.. این روزا زندگیمون پر از شعار شده اما دلم از این میسوزه که خیلی از حقایق زندگیمون رو بین این شعارا گم کردیم ولی خوبیش به اینه که اجباری در کار نیست... خدا رو شکر شماها هم مجبور نیستین که به چنین جاهای خسته کننده ای سفر کنید.. من هم که تکلیفم با خودم و دلم روشنه... راهیان نور برای من یه تل خاک نیست بلکه مکانیه که بهم دنیایی از آرامش رو هدیه میکنه
نامدار تو چشمام زل میزنه و زمزمه وار میگه: آرامش...
منتظر ادامه ی جملش میشم اما اون فقط نگام میکنه
متعجب سری تکون میدم که باعث میشه نگاش رو از من بگیره و با اخمایی در هم بگه: اگه کارت تموم شد بریم
با حیرت میگم: خب.. بریم
پولاد: مگه نمیخوای ثبت نام کنی؟
با حسرت نگاهی به عکس میندازمو میگم:رفتن به اینجور جاها سعادت میخواد
برسام با لحن بانمکی میگه: میخوای بگی ما سعادتش رو نداریم؟
به سمت برسام برمیگردمو میگم: نه آقا.. من کی هستم که بخوام در مورد بنده های خدا نظرم بدم.. ارزش آدما رو اون بالایی تعیین میکنه و بس... من منظورم این بود که من سعادت دوباره رفتنش رو ندارم.. امسال هم مثه سالهای اخیر نمیتونم برم..واقعا حیف شد
برسام با صدای بلند میخنده... با تعجب نگاش میکنم اما اون بیخیال میگه: دختر ما رو گیر آوردی؟... خب زودتر میگفتی این همه برات روضه نمیخوندیم و خودمونو خسته نمیکردیم
خودم هم خندم میگیره.. لبخندی میزنم و چیزی نمیگم
اهورا با جدیت میگه: بریم
بعد از این حرفش به سمت خروجی حرکت میکنه.. دوستاش هم پشت سرش راه میفتن.. من هم با قدمهایی آروم باهاشون همراه میشم.. همینکه به ماشین میرسیم نامدار با ژست خاصی ریموت ماشین رو میزنه
تو همین موقع برسام خطاب به پولاد میگه: نمیدونم چرا حس میکنم یکی دوست داره من و تو احساس گرسنگی کنیم
پولاد: چی میگی واسه خودت؟
برسام بی توجه به حرف پولاد دستش رو روی شونه ی نامدار میذاره و میگه: نظرت چیه *ه و س* صبحونه ی مزخرف سلف رو بکنم؟
نامدار لبخند محوی میزنه و میگه: نیکی و پرسش؟
متعجب بهشون نگه میکنم
اما برسام بی توجه به من چشمکی به پولاد میزنه و میگه: دیدی گفتم
پولاد چپ چپ به جفتشون نگاه میکنه
اما برسام به زور دست پولاد رو میگیره و میگه: بریم داداش که حسابی گشنم شده
پولاد با حرص میگه: قبلنا بعد از یه صبحونه ی مفصل اینقدر زود گرسنت نمیشد
برسام همون طور که پولاد رو هول میده میگه: حالا که شده.. راه بیفت ببینم
بعد از این حرفش به سمت اهورا برمیگرده... با نیش باز چشمکی براش میزنه و میگه: میبینمت رفیق.. موفق باشی
در آخر هم نگاهی به من میندازه که باعث میشه سرمو زیر بندازمو زمزمه وار بگم: خداحافظ
برسام: کجا رو نگاه میکنی؟... من این بالا مالاها هستما
با تعجب سرمو میارم بالا که چشمک بانمکی برام میزنه و میگه: نترس به گناه نمیفتی... یه نظر حلاله خواهر
چشمام گرد میشه.. پولاد با اخم به پهلوی برسام میکوبه و بعد خطاب به من میگه: فعلا خانوم
همونجور که از رفتار برسام متعجبم سری به شونه ی خداحافظی برای پولاد تکون میدم اما پولاد یه نگاه جدی به نامدار میندازه و در نهایت با بی میلی به همراه برسام راهی میشه
نامدار با رفتن دوستاش روشو به سمت من میچرخونه و با ابرو به ماشینش اشاره میکنه
نامدار: من ندیدم موبایلی تو ماشینم باشه ولی بهتره خودت یه بار دقیق بگردی
با تموم شدن حرفش در ماشین رو باز میکنه و همونجور که به در تکیه داده بهم خیره میشه
زیرلب باشه ای رو زمزمه میکنم... میخوام سوار ماشینش بشم ولی از اونجایی که به در تکیه داده سوار شدن برام سخته.. یه خورده این پا اون پا میکنم تا شاید متوجه بشه و از جلوی در بره کنار ولی اون با خونسردی نگام میکنه و از جاش تکون نمیخوره... به ناچار از کنارش رد میشم و روی صندلیه عقب میشینم.. هر چند این همه نزدیکی معذبم میکنه و از یه طرف هم خم و راست شدن رو برام سخت میکنه... دلم میخواد پرند رو به خاطر این همه سر به هواییش فحش بارون کنم که باعث شده تو چنین موقعیت بدی قرار بگیرم
نفسم رو با حرص بیرون میدمو شروع به گشتن میکنم هر چند سنگینی نگاه نامدار رو روی خودم احساس میکنم و همین گشتن رو برام سخت تر میکنه.. ایکاش حداقل یه خورده از ماشینش فاصله بگیره
بدبختی اینجاست هر چی هم میگردم موبایلی پیدا نمیکنم نا امید و خسته زمزمه میکنم: پس کجاست؟
با صدای بسته شدن در با ترس سرمو بالا میارمو دستم رو روی قلبم میذارم
پاسخ
#26
نگاهی به اطراف میندازم که میبینم نامدار در رو بسته و داره ماشین رو دور میزنه.. بعد از چند لحظه در طرف دیگه ی ماشین رو باز میکنه و بدون اینکه خم بشه با چشماش نگاهی به گوشه و کنار ماشین میندازه
با ناراحتی میگم: پیداش نمیکنم... اصلا معلوم نیست پرند گوشی رو کجا انداخته؟
نامدار با تحکم میگه: شمارت رو بگو؟
-بله؟
موبایلش رو از جیبش در میاره و ادامه میده: رو سایلنت که نیست؟
تازه متوجه ی منظورش میشم با ذوق میگم: وای چرا خودم یادم نبود
بعد سریع گوشیه پیمان رو از کیفم در میارمو شروع به گرفتن شمارم میکنم.. با بلند شدن صدای زنگ گوشیم لبخندی رو *ل بام* میشینه اما همینکه چشمم به نامدار میفته که گوشی به دست نگام میکنه از خجالت سرخ میشم... اصلا حواسم نبود پیشنهاد نامدار بود... پوزخندی میزنه.. به روی خودم نمیارم و خم میشم تا گوشی رو بردارم ولی از اونجایی که رفته زیر صندلی دستم بهش نمیرسه... همونجور که دارم با صندلی کلنجار میرم... دستای نامدار جلو میاد و با یه حرکت موبایل رو از اون زیر بیرون میکشه... بعد با حالت خاصی به طرف من خم میشه و مغرورانه گوشی رو به سمتم میگیره.. یه خورده خودم رو عقب میکشم که باعث میشه دوباره نیشخندی تحویلم بده و با چشمای خمارش به گوشیم اشاره کنه... بوی ادکلن تندش تو دماغم میپیچه و یه خورده حالم رو بد میکنه... آب دهنم رو به زحمت قورت میدم... حس و حال بدی دارم هم به خاطر بودی ادکلن نامدار هم به خاطر این همه نزدیکی... اصلا از موقعیتی که توش گیر افتادم راضی نیستم... با عجله دستم رو جلو میبرم تا گوشی رو ازش بگیرم اما از بس بخاطر این نزدیکی معذب و هولم موقع گرفتن موبایل دستم به دستش برخورد میکنه و حالم رو خراب تر از قبل میکنه... همینکه موبایل رو از نامدار میگیرم آروم زمزمه میکنه : از این به بعد حواست باشه که وسایلت رو کجا جا میذاری
با تموم شدن حرفش با همون نگاه خمارش مستقیما تو چشمام زل میزنه... موبایل رو تو دستم فشار میدمو سریع باشه ی زیرلبی ای تحویلش میدم و از اون طرف ماشین پیاده میشم.. با پیاده شدن از ماشین نفسی از سر آسودگی میکشم این همه نزدیک بودن برام در حد مرگ سخت بود.. نامدار صاف وایمیسته و با لبخند محوی نگام میکنه
خیلی سریع میگم: این مدت همش یه جوری باعث زحمت شدم.. واقعا نمیدونم چرا هر بار به مشکلی بر میخورم که به دست شما حل میشه... شما هم گرفتار مزاحمتهای من شدین
نامدار در سمت خودش رو میبنده و میگه: باز که تعارف کردی دختر
لبخندی میزنم و چیزی نمیگم
ریموت ماشین رو میزنه
آروم زمزمه میکنم: با اجازتون من دیگه برم
سری تکون میده و با لحن خاصی میگه: به سلامت
دستمو بالا میارمو آروم میگم: یا علی
برای یه لحظه رنگ نگاهش تغییر میکنه اما چیزی نمیگه فقط سرش رو تکون میده... من هم به آرومی نگام رو ازش میگیرم و به سمت مقصدم حرکت میکنم... امروز باز هم با مریم، یکی از دختر بچه های 15 ساله تدریس خصوصی دارم... هنوز موفق نشدم یه کار ثابته درست و حسابی پیدا کنم... نگاهی به گوشیم میندازم که میبینم یه اس ام اس از آرزو و یه تماس از پیمان دارم که اون تماس از پیمان رو هم خودم به خودم زنگ زدم
زیرلب زمزمه میکنم: چقدر دوستام تحویلم میگیرن
اس ام اس رو باز میکنم میبینم نوشته
«مژدگونی بده که خوش خبرم»
لبخندی رو *ل بام* میشینه... در جوابه اس ام اسش مینویسم
« دیگه چی شده؟... هر وقت میگی خوش خبری یعنی داری یه گندی بالا میاری»
همین که اس ام اس رو میفرستم صدای گوشیم بلند میشه
با خنده جواب میدم
-آرزو
آرزو: درد
-سلام بچه محل
آرزو: گیرم علیک
-آخه دختر چرا شارژت رو حروم میکنی.. قطع کن به هم اس ام اس بدیم.. اینجوری خرجت بالا میره ها
آرزو:اه.. ول کن پیوند... تو خجالت نمیکشی؟
-مگه چی شده؟
آرزو: میدونی کی اس دادم
-شرمنده گوشیم کنارم نبود
آرزو: بیخیال این حرفا... مژدگونیم چی شد؟
-مژدگونی واسه ی چی؟
با جیغ میگه: بالاخره مامان و بابا موافقت کردن
با بی حواسی میگم: با چی موافقت کردن؟
آرزو: دیوونه با مرتضی دیگه
بهت زده میگم: چی؟
اما آرزو با بیخیالی میگه: وای پیوند.. دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم
-آرزو هیچ معلومه چی داری میگی؟
آرزو: گوگولیه من میگم عملیات با موافقت اجرا شد.. قراره عروس بشم و به جمع مرغ و خروسای فامیل بپیوندم
-اما آخه......
آرزو: اما و آخه نداره دیگه... قراره چند ماه دیگه عقد کنیم
با ناراحتی میگم: مامان و بابات چه جوری راضی شدن؟
آرزو: به سختی... هر چند هنوز باهام سرسنگینن ولی ارزشش رو داشت بعد از هشت ماه چک و چونه زدن و اعتصاب کردن بالاخره تونستم راضیشون کنم.. گفتم که اگه راضیشون نکنم آرزو نیستم
-تو مطمئنی؟
آرزو: صد در صد.. شک نکن
-آرزو من نمیخوام دخالت کنم زندگیه خودته... میدونم مختاری هر طور دوست داری زندگیت رو بسازی اما این رو فراموش نکن زندگی همش عشق و عاشقی نیستا
آرزو: پیوند تو رو خدا تو یکی بس کن... فرزانه به اندازه ی کافیه از این حرفای صد من یه غاز تحویل من داده
-به تفاوتهاتون فکر کردی؟
آرزو: کدوم تفاوت پیوند... از لحاظ مالی که در یک سطحیم فقط یه خورده رفتار و عقایدمون فرق میکنه که اون هم با مرور زمان درست میشه
-آخه چه جوری؟
آرزو: خودم درستش میکنم.. تو نگران نباش
سکوت میکنم.. نمیدونم چی بگم
آرزو: مامان صدام میکنه پیوند.. باید برم.. کار نداری؟
آهی میکشم و میگم: نه.. فقط خواهش میکنم آرزو.. خواهش میکنم بیشتر فکر کن
بی حوصله میگه: باشه... خداحافظ
قبل از اینکه جوابش رو بدم تماس رو قطع میکنه
زیرلب زمزمه میکنم: خدایا آخر و عاقبت همه مون رو به خیر کن
نمیدونم چرا به شروع این زندگی خوشبین نیستم.. یعنی میدونم ولی انگار باز نمیدونم... تا رسیدن به خونه ی موردنظر آروم قدم میزنم و به آرزو فکر میکنم که ایکاش بیشتر فکر کنه.. که ایکاش اشتباه نکنه... که ایکاش تکرار زندگیه خیلیا نشه... نمیدونم چی باید بهش بگم... واقعا نمیدونم... تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که از خدا بخوام خوشبخت بشه.. با رسیدن به خونه ی خانوم ابهری سعی میکنم فعلا ذهنم رو درگیر آرزو نکنم هر چند خیلی براش نگرانم... زنگ خونه رو به صدا در میارمو منتظر میشم
خانوم ابهری: پیوندجان تویی؟
با لبخند میگم: بله خانوم ابهری
در با صدای تیکی باز میشه و خانوم ابهری میگه: بیا تو عزیزم.. مریم منتظرته
وارد حیاط خونه میشم و با دیدن باغچه ی خوشگلشون دوباره لبخندی مهمون *ل بام* میشه و در نهایت سعی میکنم با انرژی ای مضاعف به سمت در ورودی حرکت کنم
پاسخ
#27
همونجور که مشغول حرف زدن با موبایله نگاه کلافه ای به اطراف میندازه.. سردرد امونش رو بریده
-بنال باید برم سر کلاس... دیر برسم این مرتیکه رام نمیده
ساتیار: چته پسر... اول صبحی باز پاچه میگیری؟
-این چه کوفتی بود دیشب به خوردمون دادی؟
ساتیار: عجب آدمی هستی مرد حسابی.. خدا تومن فقط پول یه شیشه اش بود
پوزخندی رو *صورت* میشینه و با حرص میگه: بهت انداختن احمق.. بعد از این همه مدت هنوز عرضه ی یه *آب حيا* خریدن رو هم نداری آشغال رو جای اصل بهت غالب کردن.. از صبح سردرد کلافم کرده
ساتیار: برو مرتیکه... اون جور که ما تا خرخره خوردیم اگه سردرد نداشتی جای تعجب داشت... نمیبینی خودم هم نا ندارم از جام پاشم بیام سر کلاس... فکر نکنم بچه ها هم امروز اومده باشن... تو هم اشتباه کردی رفتی دانشگاه
-مرده شورت رو ببرن که بی مصرف تر از تو خودتی
ساتیار: اعصاب مصاب نداریا
-گم شو بابا... بای
تماس رو با حرص قطع میکنه و با دست راستش شقیقش رو میماله
- دوش آب سرد هم نتونست سرحالم بیاره
سرش رو با کلافگی تکون میده و زیرلبی ادامه میده: عمرا دیگه تو خونه ی این الاغ لب به آت و آشغالاش بزنم
بی حوصله به قوطیه خالیه روی زمین لگد میزنه... با دیدن یه دختره ی محجبه ی چادری یاد پیوند میفته... نگاهش رو با انزجار از دختره میگیره و زیر لب میگه: ای تو روحت ساتیار.. همیشه فقط شرت به من میرسه... امروز با این حالم عمرا بتونم اون کلاغ پرحرف رو تحمل کنم چه برسه بخوام مخشم بزنم
تو همین راستا با شنیدن صدای آشنای پیوند پوزخندی رو *صورت* میشینه
- بیا چه حلال زاده هم هست
با چرخوندن سرش پیوند رو کنار یکی میبینه
پیوند: فقط همین یه دفعه دکتر
اخم ریزی میکنه و زمزمه وار میگه: باز که در حال چونه زدنه... معلوم نیست اینبار دیگه آویزون کی شده؟
سرجاش وایمیسته و خودش رو مشغول مطالعه ی اطلاعیه ای که رو دیوار نصب شده نشون میده
استاد: خانوم محترم من از اول گفتم با کسی شوخی ندارم... چهار جلسه غیبت.. اون هم سر کلاس من؟... تا حالا سابقه نداشت
ابرویی بالا میندازه... لبخندی رو *صورت* میشینه و زیرلب زمزمه میکنه: این که محسنه
پیوند: مشکل داشتم استاد... اگه شرایطش جور بود میومدم
محسن: حالا که مشکل داری بهتره این درس رو بعدا سرفرصت پاس کنی.. عجله ای که برای دکتر شدن نیست
پیوند: استاد چرا متوجه نیستین... بعضی وقتا شرایط طوریه که آدم مجبور میشه از بد و بدتر بد رو انتخاب کنه... من هم مجبور بودم وگرنه حتما سر کلاساتون حاضر میشدم.. من میدونم چهار جلسه غیبت زیاده اما خواهش میکنم شما هم شرایط من رو درک کنید.. بیخود و بی جهت که غیبت نکردم..
محسن: بهتر نیست حالا که میدونی حق با استادته باهاش بحث نکنی
-اما.......
محسن: خانم محترم داری پزشکی میخونی رشته ای که با جون آدما سر و کار داره اگه من امروز ساده از این غیبتا بگذرم فردا جون آدما به خاطر نابلدیه شما و گذشتهای بیخود من به خطر میفته...سه جلسه غیبت موجه رو که بیخود نذاشتن.... من هم خیلی باهات راه اومدم... تا سه جلسه رو میتونم درک کنم بیشتر از اون برای من قابل قبول نیست.. مگه کلا چند جلسه هست که دانشجو بخواد این همه غیبت هم داشته باشه... لابد میخوای آخرسر هم با یه دوازده درس رو پاس کنی و بری سراغ کار و زندگیت ولی خانوم بهتره این رو بدونی که این نمره ها به درد من نمیخوره
تو دلش میگه: ایول محسن
پیوند: استاد
صدای مستاصل پیوند لبخندش رو عمیق تر میکنه و باعث میشه به کل سردردش رو از یاد ببره
استاد: متاسفم من تو این مورد نمیتونم کمکی کنم از جنابعالی هم توقع دارم حس مسئولیتت رو از همین الان قوی کنی وگرنه بدرد این رشته نمیخوری
-اهورا برو که واسه ی امروزت هم موقعیت جور شد
زیر لب زمزمه میکنه: با اینکه حوصله ی خودت و اون قیافه ی نحست رو ندارم ولی نمیتونم از این موقعیت بکری که برام جور کردی بگذرم
با لحن خاصی ادامه میده عزیــزم
خیلی ریلکس به عقب میچرخه و نگاهی به پیوند و محسن میندازه که در چند قدمیش واستادن... با جدیت به سمت محسن میره
پیوند: شم...........
دستش رو روی شونه ی محسن میذاره و بی توجه به پیوند میگه: به به... استاد عزیز
محسن به عقب میچرخه و با لبخند میگه: اهورا تو؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: پس کی؟
محسن: کم پیدا شدی پسر
لبش رو با بی حالی به نشونه ی لبخند کج میکنه و میگه: از دست خودت و کلاست خلاص شدم دیگه چه انتظاری ازم داری؟
پاسخ
#28
محسن: انگار حالت خوب نیست
-آره..زیاد رو به راه نیستم
پیوند: استاد.......
محسن کلافه به سمت پیوند برمیگرده و میگه: من دیگه صحبتی با شما راجع به اون مورد ندارم خانوم
به سمت پیوند برمیگرده... طوری نگاهش میکنه که انگار تازه متوجه ی حضورش شده
برای اولین بار برای حفظ تظاهر جلوی محسن خیلی محترمانه میگه: خانم دشت آرا.. شما؟
پیوند به آرومی زمزمه میکنه: سلام آقای نامدار
اخم کمرنگی میکنه و میگه: چیزی شده خانم دشت آرا؟
پیوند با ناراحتی به محسن خیره میشه و چیزی نمیگه
نگاهش رو با حالت سوالی به محسن میدوزه و میگه: چرا این همکلاسیه منو اذیت میکنی؟
ابروهای محسن تو هم گره میخوره
محسن: اهورا تو دخالت نکن لطفا... این خانوم چوپ خط غیبتاش پر شده...خودت میدونی سر درس شوخی ندارم
پیوند: استاد من فقط یه جلسه بیشتر غیبت کردم
از این همه پرروییه پیوند خندش میگیره اما به زور جلوی خودش رو میگیره
همینکه محسن میخواد جواب پیوند رو بده آروم به پشت محسن میزنه و میگه: دکی جون این یه دفعه رو کوتاه بیا
محسن با حرص میگه:حرفشم نزن
پیوند: استاد قول میدم دیگه غیبت نکنم
ابرویی بالا میندازه و با لبخند کمرنگی میگه: بفرما قول هم که داد.. دیگه چی میگی؟
محسن نگاش میکنه
اخماشو تو هم میکشه و با جدیت میگه: رومو که زمین نمیندازی؟
محسن نفس عمیقی میکشه و میگه: چی بگم؟.. از دست تو
-بگو بله و خلاص دیگه
محسن با جدیت به سمت پیوند برمیگرده و میگه: تا آخر ترم حتی یه جلسه غیبت برابره با حذف این درسه.. پس یادت باشه دیگه بخششی در کار نیست
پیوند با خوشحالی میگه: بله استاد.. یادم میمونه.. خیلی لطف کردین
محسن به سمتش برمیگرده و چشم غره ای تحویلش میده و میگه: توام با این حالت کمتر سرپا بمون
با خنده ی کم جونی با محسن دست میده و میگه: باشه دکی جون
محسن سری به نشونه ی تاسف تکون میده و از کنارش میگذره
دستش رو تو جیب شلوارش میکنه و خطاب به پیوند میگه: خیلی رو غیبت حساسه
پیوند نفس عمیقی میکشه و میگه: آره... خطر از بیخ گوشم گذشت
بعد با لبخند ادامه میده: البته به کمک شما
از شدت سردرد دوباره فشاری به پیشونیش میده و بی حوصله میگه: کم پیش میاد خیر من به کسی برسه
بعد نگاهی به پیوند میندازه
-تو بذار پای شانسه خوبت
پیوند: نه آقای نامدار.. من میذارم پای لطفتون.. فقط میتونم بگم ممنونم.. امیدوارم بتونم یه روزی این لطفتون رو جبران کنم
بی توجه به پیوند از کنارش رد میشه و به نقشه ی امروزش فکر میکنه
با غرور خطاب به پیوند میگه: از قدرشناسا خوشم میاد
و بعد با نیشخند تو دلش ادامه میده:هرچند من مجانی به کسی لطف نمیکنم خانم دشت آرا... تا تک تک لطفام رو جبران نکنی دست از سرت برنمیدارم
******
&& پیوند&&
نمیدونم چیکار باید بکنم... این آرزو هم دیگه شورش رو در آورده... پدر و مادرش رو ذله کرده.. اون بیچاره ها هم طبق معمول به من و فرزانه پناه آوردن.. هی میگن شماها زنگ بزنید شاید از خر شیطون بیاد پایین.. معلومه هنوز راضی نیستن از روی ناچاری قبول کردن... تو این هیری ویری از زهرا هم بی خبرم.. از وقتی اومدیم تهران حس میکنم همه چیز تغییر کرده... انگار همه از هم دور شدیم.. همین زهرا سابقه نداشت برام زنگ نزنه ولی الان نه تنها یه مدته برام زنگ نزده بلکه گوشیش رو هم خاموش کرده... اکثر اوقات هم که خونه نیست دیگه نمیدونم چه جوری ازش خبر بگیرم.. فرزانه هم که این مدت سرش به آرزو گرم بود و از زهرا غافل شده.. خیلی نگرانشم... من هم که درگیر درس و کار و خونواده دیگه وقتی برام نمونده ایکاش میشد یه سر بهشون بزنم
با صدای یه دختر از فکر بیرون میام
دختر: آقای نامدار انگار حالتون بده؟
نامدار با لحن سردی میگه: خوبم
سرمو به عقب میچرخونم... میبینم فقط من و نامدار و همین دختره تو کلاسیم.. از بس تو فکر بودم متوجه نشدم کی کلاس خلوت شد.. از صبح هزار نفر از نامدار این سوال رو پرسیدن... بیچاره با این حالش چقدر کمکم کرد... فکر نکنم هیچوقت بتونم لطفای این بنده ی خدا رو جبران کنم.. این چند روز مدام مایه ی زحمتش بودم
دختر: ولی
نامدار: خانوم گفتم خوبم
دختره یه نگاهی به نامدار میندازه و با ناراحتی از کلاس خارج میشه
پاسخ
#29
با رفتن دختره نامدار چشماش رو میبنده و سرش رو روی کتاباش میذاره
از روی صندلی بلند میشم و کیفم رو روی دوشم میذارم.. نگاهی به نامدار و نگاهی به در کلاس میندازم... نمیدونم چیکار باید کنم... با صدای ناله ی نامدار با تاسف سرمو تکون میدمو تو دلم میگم آخه پسرجون اگه حالت بده چرا باز تو دانشگاه موندی.. برو خونه استراحت کن.. متفکر به نامدار نگاه میکنم... با بلند شدن صدای ناله اش و برداشتن سرش از روی کتابا یه دل میشم و به سمتش میرم..
با لحن آرومی زمزمه میکنم: آقای نامدار؟
چشماشو آروم باز میکنه و منتظر نگام میکنه... چشماش خمارتر از همیشه به نظر میرسه
-انگار حالتون بدتر شده
دستی تکون میده و با کلافگی زمزمه میکنه: خوبم... چیزی نیست
-اما ظاهرتون چیز دیگه ای نشون میده
با لحن خشنی میگه: من بهتر میدونم چمه یا تو؟
با ناراحتی یه قدم به عقب برمیدارم و میگم: من فقط خواستم کمکتون کنم آقای نامدار
عصبی نگام میکنه و میگه: میشه اینقدر برام نامدار نامدار نکنی؟
نگام پر از دلخوری میشه... من فقط قصدم کمک بود... یه قدم دیگه عقب میرم و آروم میگم: مثه اینه ناخواسته ناراحتتون کردم
بی توجه به حرف من میگه: وقتی میگی آقای نامدار یاد بابام میفتم
چشمام از شدت تعجب گرد میشن.. تازه منظورشو میفهمم... با حیرت زمزمه میکنم: یعنی چی؟... پس چه جوری باید صداتون کنم؟
چشماشو از شدت درد میبنده و با صدای گرفته ای میگه: من اسم دارم.. اسمم هم اهوراست
سرمو با حیرت تکون میدم و میگم: بله؟
بی توجه به من فقط شقیقه هاش رو فشار میده
کم کم از حالت شوک بیرون میام... این پسره چرا اینجوری حرف میزنه... اخمام تو هم میره
ترجیح میدم حرفش رو نادیده بگیرم... بعد اون همه کمک نمیتونم اون طور که باید و شاید جوابش رو بدم
با حرص میگم: حالتون خوب نیست بهتره برین خونه
جوابمو نمیده ولی صورتش از درد جمع میشه
برای آخرین بار تلاشم رو میکنم و میگم: با کی دارین لج میکنید آقای نامدار؟
چشماش رو باز میکنه و با عصبانیت میگه: یا صدام نکن یا بگو اهورا.. شیرفهم شد؟
از شدت عصبانیت سرخ میشم... اصلا تقصیر خودمه... به من چه ربطی داره که حال این پسر بده.. بهم لطف کرده خودش خواسته مجبورش که نکرده بودم.. میخوام بی توجه به حال خرابش برم
که نامدار از جاش بلند میشه با ابروهای گره خورده نگاش میکنم ولی اون بی توجه به من یه قدم برمیداره که مساوی میشه با سرگیجش... دستش رو به صندلی میگیره تا تکیه گاهش باشه
به ناچار به سمتش میرم
با لحن سردی میگه: اگه خیلی دوست داری کمک کنی وسایلام رو تا ماشین بیار با حرفات نرو رو اعصابم
گنگ نگاش میکنم که با پوزخند به وسایل روی میزش اشاره میکنه
نامدار مستقیم تو چشمام زل میزنه نگام رو ازش میگیرمو به زمین زل میزنم
کلافه زمزمه میکنه: بیارشون
با تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه نفس عمیقی میکشه و نامتعادل به سمت در کلاس میره
مردد به وسایلاش نگاه میکنم که میبینم از کلاس خارج شده... دیگه فکر کردن رو جایز نمیدونم بدون تعلل کتاب و جزوه هاش رو برمیدارم و با دو از کلاس بیرون میرم... نگاهی به اطراف میندازم و که میبینم با قدمهایی آروم به سمت خروجی میره... با سرعت خودمو بهش میرسونم با یه خورده فاصله کنارش حرکت میکنم
همینکه به دمه ماشین میرسیم کتاب و جزوش رو به همراه موبایل به سمتش میگیرم و میگم: بفرمایین
ریموت ماشین رو میزنه و به ماشین تکیه میده
با سر به داخل ماشین اشاره میکنه و بی حوصله میگه: بنداز تو ماشین
سری تکون میدمو آروم در رو باز میکنم... وسایلاش رو روی صندلیه عقب میذارم و در رو میبندم
خطاب به نامدار میگم: دوستاتون هستن؟
نامدار اخماش رو تو هم میکشه و میگه: به اونا چیکار داری؟
-فکر نکنم بتونید با این حالتون رانندگی کنید
سری تکون میده و با چشمای بسته میگه: نه کسی نیست.. تو چی؟... تو میتونی برونی؟
متعجب میگم: من؟
چشماش رو باز میکنه و میگه: مگه به غیر از جنابعالی کس دیگه ای هم اینجا هست؟
-آخه من که نمیتونم پشت ماشین شما بشینم
تکیه اش رو از ماشین میگیره و ماشین رو دور میزنه
در رو باز میکنه و بی حال میگه: مهم نیست.. خودم میتونم
بعد بدون اینکه اجازه ی حرف زدن رو به من بده سوار ماشین میشه
با نگرانی نگاش میکنم... با این حالش چطوری میخواد برونه... آخه یه دفعه ای چش شد صبح که حالش خیلی بهتر بود... در ماشین رو میبنده و سرش رو روی فرمون میذاره
پاسخ
#30
با نگرانی نگاش میکنم.. آخه این پسره ی لجباز چه جوری میخواد رانندگی کنه.. معلومه حالش خیلی خرابه... نفس عمیقی میکشم و چند ضربه به شیشه ی ماشین میزنم.. بدون اینکه سرش رو بلند کنه شیشه رو پایین میکشه
آروم زمزمه میکنم: فقط سرتون درد میکنه؟
چیزی نمیگه
سرمو تکون میدمو میگم: یه لحظه صبر کنید من الان برمیگردم
بعد از حرفم بدون اینکه منتظر عکس العملی از نامدار باشم به سمت سوپری میرم و با عجله یه آب معدنیه کوچیک میخرم و برمیگردم.... بسته ی مسکن رو از کیفم در میارم و نگاهی به نامدار میندازم
-آقای نامد........
سرش رو از روی فرمون برمیداره و با عصبانیت نگام میکنه
به نشونه تسلیم دست چپمو میارم بالا و با لبخند میگم: عصبی نشین.. حواسم نبود
فقط نگام میکنه
قرص و آب معدنی رو به سمتش میگیرمو میگم: فکر کنم به بهبود حالتون کمک کنه
نامدار: مسکن رو از جلدش در بیار
یه مسکن رو از جلدش جدا میکنم و به طرفش میگیرم
با چند لحظه تامل قرص رو از من میگیره و میخوره
سر آب معدنی رو هم باز میکنم و میگم: یه خورده آب بخورین
آب رو هم از دستم میگیره و یه نفس نصفشو سرمیکشه
-به نظرم بهتره با آژانس برین بعد به دوستاتون اطلاع بدین بیان ماشینتون رو ببرن
نامدار همونجور که نگاهش به رو به روهه ماشین رو روشن میکنه و میگه: کسی از جنابعالی نظر خواست
از دست این پسر مغرور
از ماشینش فاصله میگیرمو میگم: چی بگم، هر جور خودتون صلاح میدونید...یا علی
سری به نشونه ی خداحافظی تکون میده.. پشتم رو بهش میکنم و مسیر ایستگاه رو در پیش میگیرم اما هنوز چند قدم نرفتم که صدای برخورد ماشینی رو میشنوم... چشمام رو میبندم و با حرص میگم: پسره ی لجباز
شک ندارم یا به ماشین جلویی زده یا به ماشین عقبی... شونه ای بالا میندازمو بی تفاوت به راهم ادامه میدم اما دلم گواهیه خوبی نمیده... نمیدونم برگردم، برنگردم... چیکار کنم؟... سرجام وایمیستم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم.. اگه وسط راه تصادف کنه چی؟.. سریع چشمام رو باز میکنم و بی تامل راه رفته رو برمیگردم که میبینم آقا به ماشین جلویی زده... باز خوبه خسارت چندانی به ماشینه وارد نشده... نگام به نامدار میفته که چشماش بسته هست و یه دستش به فرمونه
با حرص میگم: نگین که خواستین با چشمای بسته از پارک در بیاین؟
وقتی میبینم جواب نمیده میگم: آخه این چه کاریه؟... خب اگه حالتون بد..................
دستشو بالا میاره که ادامه ندم... پشیمون از برگشتنم فقط نگاش میکنم
اما اون با کلافگی یه کارت از جیبش در میاره و به سمتم میگیره
با تعجب کارت رو ازش میگیرم و میگم: چیکارش کنم؟
- بذار زیر برف پاکن ماشین جلویی
لبخندی رو لبم میشینه.. آروم سرمو به نشونه ی باشه تکون میدمو دستورش رو اجرا میکنم.. از این حرکتش خوشم اومد با اینکه حالش خوب نیست و فقط هم یه خورده سپر ماشین جلویی آسیب دیده با اینحال باز مسئله رو نادیده نگرفت
با یه حرکت روی صندلیه بغل راننده میشینه و با تحکم میگه: بشین پشت رل
چشمام گرد میشه
نامدار: نشنیدی چی گفتم؟
آب دهنمو قورت میدمو میگم: ولی.. آخه من نمیتونم
منتظر نگام میکنه.. نگاهی به ماشینش میندازم.. حتی نمیدونم مدل ماشینش چیه.. میترسم بشینم پشت ماشینش
مستاصل میگم: من تجربه زیادی از رانندگی ندارم
نامدار: بشین حواسم هست
-آخه
نامدار با اخم نگام میکنه... به ناچار در رو باز میکنم و با ترس و لرز سوار ماشین میشم
نگاهی به نامدار میندازم که چشماش بسته هست و تقریبا رو صندلی لم داده
زیرلب زمزمه میکنم: من تا حالا با دنده اتوماتیک رانندگی نکردم
بدون اینکه چشماش رو باز کنه سوئیچ رو میچرخونه و دنده رو جا به جا میکنه و در نهایت میگه: گاز بده... پدال راستی گاز.. چپی ترمز.. همین
بعد آروم لای چشماش رو باز میکنه و ادامه میده: دنده اتوماتیک راحت تره
دیگه چاره ای برام نمیمونه با بسم الله گاز رو فشار میدم و ماشین رو به حرکت در میارم.. سعی میکنم آروم حرکت کنم تا قلق ماشین دستم بیاد
نامدار: خوبه همینجوری ادامه بده
لبخندی میزنم و سرمو تکون میدم... یه خورده که از دانشگاه دور شدیم میگم: لطفا آدرستون رو بدین؟
نامدار متفکر نگام میکنه و بعد از چند لحظه بی حال میگه: برو خونتون
با حیرت میگم: بله؟
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان