رتبه موضوع:
  • 12 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شرط بندی | arameeshgh20 و pooy
#1
رمان شرط بندی در مورد زندگيه دختری به نام پيونده که از قشر متوسط جامعه هست ... به زحمت پزشکی قبول شده و همه ی
ميکنه و باعث ميشه که نتونه اون طور که بايد و شايد به خودش فکر کنه چون دين بزرگی نسبت به تک تک اعضای خونوادش سعيش رو ميکنه که فکر و ذهنش رو روی درسش و خونوادش متمرکز کنه... دختری که بار سنگين زندگی رو دوشش سنگينی
داره.. دينی که تا آخرين روز زندگيش پا برجا باقی ميمونه و اون رو به عزيزترين آدمای زندگيش مديون ميکنه... پدرش فوت کرده
و مادرش هم تو بستر بيماريه.. يه برادر و يه خواهر کوچيکتر از خودش داره که عاشقانه اونا رو ميپرسته.. به خاطر حال خراب
مادرش مجبور شده به سختی انتقالی بگيره و با خونوادش به تهران بياد اما اين به تهران اومدن زندگی رو براش سخت تر از قبل
کرده.. چون هم ديگه شغل ثابتی نداره هم بين آدمای غريبه ای قرار گرفته که هر کدوم ندونسته در مورد اون قضاوت ميکنند...
نميدونه ديگران در موردش چی ميگن براش هم مهم نيست ولی همين ساده گذشتنها باعث ميشه کل سرنوشتش تغيير کنه..پيوند٬
شخصيت دختر داستان بخاطر گرفتاريها و مشکلاتی که داره تقريبا تمام پيشنهادهای دوستی يا خواستگاری رو محترمانه رد
ميکنه... اين بهونه ای ميشه برای خيلی از اطرافيان تا اون رو مغرور بدونند... اصل داستان از اونجايی شروع ميشه که مغرور
ترين پسر دانشگاه برای اولين بار افتخار ميده و دختری رو در محيط دانشگاه مورد توجه ی خودش قرار ميده... در برابر اون قدم
علم ميکنه و با اون حرف ميزنه و اون دختر هم کسی نيست به جز پيوند.. پيوندی که بی خبر پا تو مسيری ميذاره که دنيای خودش
 
پاسخ
 سپاس شده توسط P.karpovych1982
#2
&&مقدمه&&
چشمانم را گشودم..

ترسيدم از حس بغض درونم از نبودن حس درون نگاهت..

شکستم ريختم ..در کنار تو برای ماندن تو..

اما..

ناگاه حس ناياب درونم شد حس يک مهره ی سوخته ..

نه, من توان لمس هوای سرد صدايت را نداشتم..

چشمانم را بستم ..

اين بار تنها حس سقوط بود با زمينه ی تاريکی از ارتفاع و بی وزنی..

راه گلويم با چنبره ی حماقتم صدا و نفسم را کور کرد..

هوای دلم يکی در ميان پر و خالی ميشد و من بيشتر يخ بستم از بودن

سقوط در عشق تو..

سقوط از نگاه وِچشمانت..

نميدانم عشق بود يا محبتی زود گذر که تو را اينچنين مبهوت

سقوطم ساخته..

من باز هم ميگويم دوستت دارم حتی اگر برای هزارمين بار

به اندازه ی چشمانت نتوانم قد بکشم..

قد بکشم تا تو را که حال می گويی دوستت دارم را باور کنم...

ولی باور نبودنت بيشتر برايم قد کشيده تاِمهرت..

من بی توام..

درست شبيه تو..

اما اين بار زمانم قد نميکشد..

نم کشيده سقف رويای با تو بودنم از اشکهای شبانه..

ولی حس سايه ات قدم به قدم..

مسير به مسير..

شانه به شانه..

گرچه از نور خورشيد برايم می کاست..

ولی صد برابر بيشتر گرم شدم از زندگی با بودنت زير يک سقف نم کشيده..

*****************************************
پاسخ
 سپاس شده توسط RobertJeodo ، CharlesOxype
#3
روی مبل لم داده و با پوزخند به حرفای ساتيار گوش ميده

ساتيار: دختره ی آشغال.. دو نفر تحويلش گرفتن فک کرده کيه با تمسخر نگاش ميکنه که ساتيار کلافه از سنگينی نگاش می غره:

هان؟.. تو چی ميگی؟

با نيشخند ابرويی بالا ميندازه و بی حرف پک عميقی به سيگارش ميزنه

آبيش با چشمکی به ساتيار ميگه: معلومه بد پاچتو گرفته

ساتيار: اعصابم رو نافرم ريده پدر سگ.. هر زر مفتی از دهنش در اومد بارم کرد و رفت

نگاه بی تفاوتش رو از ساتيار ميگيره و ميگه: بد هم نشد... لااقل تو اون مخت رفت هر خری ارزش وقت گذرونی نداره

ساتيار می غره: اگه برای رو کم کنی با اون مرتيکه ی ديو*ث نبود صد سال سياه نميرفتم طرفش.. زندش نميذارم مهرانو

با پوزخند به تی وی چشم ميدوزه و ميگه:وقتی ميگم با طناب هر گهی نرو ته چاه چرت و پرت تحويلم ميدی.. رفتی روی اون توله

سگو کم کنی خودت ريده مان شدی

ساتيار: بد حالشو ميگيرم

پوزخندش عميق تر ميشه

برسام با نيش باز ميگه: بپا طرف حالتو نگيره

ساتيار: ببند..حوصله ی شنيدن دری وری ندارم

آبيش با لبخند کجی ميگه: بيخيال رفيق... اين نشد يکی ديگه!!

با تمسخر و لحن کشداری ميگه: نگو داداش.. راه نداره.. خاطرخواشه بدجــــــــــور

با سر به ساتيار اشاره ميکنه و ادامه ميده: نميبينی حالشو

برسام غش غش ميخنده و ميگه:اتفاقا از اين بالا و پايين پريدناش کاملا پيداست

ساتيار برزخی نگاشون ميکنه که عصبی می غره: بد ميگم مگه؟.. د آخه کره خر٬ تو رو چه حسابی رفتی به اون نکبت پيشنهاد

دادی

ساتيار کلافه ميگه: تو فک کن حماقت

خريت احمق.. خريت.. دختره فک کرده عاشق *س ي ن ه * چاکشی زده دهنتو سرويس کرده

پولاد: بابا بسه.. تموم شد رفت

ساتيار: مگه حرف تو دهن اون بی ناموس ميمونه... فردا صبح تو کل دانشگاه پيچيده

پولاد ابرويی بالا ميندازه و ميگه: دختره؟

با پوزخند نگاهی به پولاد ميندازه و ميگه: اونکه مال اين حرفا نی... مهرانو ميگه

ساتيار کلافه سرش رو تکون ميده و ميگه: از فردا ديگه سوژه ی دانشگام...همين مهران واسه ی هفت پشتم بسه.. هر چند از اون

دختره ی هيچی ندار هم بعيد نيست

زر مفت بزنه خودم ترتيبش رو ميدم

با بيخيالی ادامه ميده: گرچه ميدونم بی جربزه تر از اين حرفاست

پولاد سری تکون ميده و ميگه:همه تو دانشگاه ميدونند چقدر نفوذی داريم کسی نمياد خودشو بندازه تو دردسر

برسام با شيطنت ميگه: ولی فک کنيد تو دانشگاه بپيچه ساتيار مهرتاش عاشق شده

پکی به سيگارش ميزنه و در ادامه ی حرف برسام با بد*خصوصی* ميگه: اونم عاشق چه هلويی

ساتيار حرصی ميخواد جوابشونو بده که آبيش با خنده چشمکی حواله ش ميکنه و ميگه: بابا ميدونيم هنوز مخت تاب برنداشته

اين اگه عقل داشت که وضعش اين نبود

ساتيار: من رسما بگم گه خوردم تو بيخيال ميشی

با چشمايی خمار براندازش ميکنه و با تمسخر ميگه: خوش باش با عواقب گه خوريت اما ميتونستی چيزای بهتری بخوری

صدای خنده پسرا بلند ميشه..ساتيار با چشمای به خون نشسته زل ميزنه بهش

پولاد می غره: جريش نکن مردک.. ميبينی که اعصاب نداره

گوشه ی لبش کج ميشه و بی توجه به حرف پولاد سيگارش رو دود ميکنه

ساتيار کلافه دستی به صورتش ميکشه و ميگه: آبرو برام نموند امروز

پولاد بی حوصله به ساتيار ميتوپه: د تو هم تمومش کن.. يه چيز گفتی يه چيز شنفتی..عزا گرفتنت چيه مرد حسابی.. گند نزن تو

حال امروزمون

برسام: نکنه جدی خواهونشی داشی؟

ساتيار عصبی ميتوپه:يه کار نکن اون فکتو بيارم پايين

آبيش: حالا چه زری زدی که رم کرد؟

ساتيار: از اين ميسوزم که اين دهن بی صاحاب باز نشد

ابرو بالا ميده و با کج خند سيگار ديگه ای رو روشن ميکنه

آبيش: پس طرف ازون گند اخلاقاس

برسام: ای ول بااااو بی صاحابو باز نکرده دِکت کرد

ساتيار از بين دندونای کليد شده با خشم ميگه: رژه نرو رو اعصابم مرتيکه نفهم

حالا چه زری زد که آتيش گرفتی؟

ساتيار: چرت و پرت

سکوت ميکنه که ساتيار با اکراه ميگه: رفتم به زنيکه ی الاغ گفتم سلام پيوند خانم......

انگار يادآوريشم براش زجر آوره که کلافه ادامه ميده: اه پيوند خانم چی بود به اين عوضی گفتم اخه

.
پاسخ
 سپاس شده توسط CharlesOxype
#4
.

آبيش: خب!!

ساتيار: آدم نديده ی بدبخت با اخم بهم زل ميزنه و به زور جواب سلاممو ميده

سکوت ميکنه و چنگی به موهاش ميزنه که برسام بهش ميتوپه: د بنال.. چرا ناز ميکنی واسه ی ما

ساتيار با مکث ادامه ميده: ميخواستم تازه برم رو مخش که تحفه خانم بهم گفت يادم نمياد بهتون اجازه داده باشم من رو به اسم

کوچيک صدا بزنيد

پسرا نگاهی بهم ميندازن و بعد از چند لحظه منفجر ميشن از خنده

برسام با نيش باز ميگه: خاک تو ااون سرت.. با چه اعتماد به نفسی موندی اونجا؟

آبيش با خنده سيگاری آتيش ميزنه و ميگه: خب بعدش ساتيار: نه پس٬ وسط کار جا ميزدم؟



ساتيار: سابقه نداشت دختری باهام اين طور حرف بزنه هنگ بودم.. فکم چسبيده بود زمين

پولاد: يعنی هيچ گهی نخوردی؟

ساتيار: ميخواستی چی بگم...اومدم حلقمو باز کنم بی شرف گفت آقای مهرتاش لطفا سريعتر امرتون رو بفرماييد بنده ديرم شده

صداش رو چنان نازک ميکنه که باز پسرا به خنده ميفتن

آبيش با تک خنده ای ميگه: بگو تر زد به کل هيکلت

برسام: داداشمون قهوه ای شد رفت

خاک تو اون سر بی مغزت.. آبرو مابرو نذاشتی تو دانشگاه واسمون.. از فردا نبينم دور و ور من بپلکی

برسام: ولی جداً جامون خالی بود

پولاد لبخند محوی ميزنه و ميگه: لابد با يه دوربين

برسام: زدی تو خال ناکس

پولاد با خنده سری تکون ميده که ساتيار کفری بلند ميشه و می غره: جمع کنيد اين بند و بساطتو.. گم شين بيرون اصلا

پسرا با نيش باز نگاش ميکنند که عصبی تر می غره: من ميگم آبرو واسم نمونده شماها هرهر کرکر راه انداختين واسه من؟.. با

وجود شما تن لشا ديگه نيازی به دشمن ندارم

بتمرگ سر جات.. همين که يه فصل کتکت نميزنيم دممون گرم داره.. بنال بينم ديگه چی بارت کرد؟

برسام: آره داشی.. بگو يکم بخنديم دلمون وا شه

ساتيار با حرص نگاشون ميکنه که عصبی می غره:د بنال اينجوری نگاهمون نکن ريدی طلبکارم هستی؟

ساتيار بی ميل ميشينه و ميگه:بعد از کلی مقدمه چينی گفتم خانم دشت آرا من ازتون خوشم اومده نظرتون چيه يه مدتی با هم باشيم

تا باب اشنايی باز شه..دختره ی پتياره بهم ميگه شما لطف دارين ولی من علاقه ای به ايجاد اين جور رابطه ها ندارم

پوزخندی رو *صورت* ميشينه

ميخواستی بگی اول اون ماسکو بردار خفه نشی

ساتيار: ديدی زنيکه رو؟ به جا اينکه از خداش هم باشه تازه داره برام ناز ميکنه...بهش ميگم خانم دشت آرا بنده قصد بدی ندارم

فقط قصدم آشناييه بيشتره .. ايکبيری سرشو واسه ی من ميندازه پايين و ميگه من هم نگفتم شما قصد بدی دارين اين بنده هستم که

علاقه ای به ايجاد رابطه با جنس مخالف ندارم... من نه علاقه ای به دوستی های زود گذر دارم نه قصد ازدواج پس بهتره وقتتون

روبه پای بنده هدر ندين

نه بابا.. چه اعتماد به نفسی... بگو حالا کی حرف از ازدواج زد؟

آبيش: متنفرم از اين دخترای عقده ای شوهر نديده

چه سخنرانی هم راه انداخته خانوم

پولاد: حالا بدبخت بد حرفی هم که نزد

ساتيار: چی ميگی واسه خودت؟

برسام: خفه بابا.. ديگه ميخواست چی بار اين ميمون کنه... خب بعدش چه غلطی کردی؟

ساتيار چپ چپ نگاش ميکنه که برسام با نيش باز خودش رو ميزنه به اون راه

نگو مثه دلقک فقط تماشاش کردی

ساتيار با حال زاری ميناله: اومدم جوابشو بدم که اجازه نداد... سريع خداحافظی کرد و رفت

آبيش با نيشخند ميگه: خسته نباشی

با تمسخر نگاهی به پسرا ميندازه و ميگه: بعد از اون همه ليچاری که بارش کرد آقا تازه ميخواست دهن مبارکشو باز کنه

برسام با سرخوشی خطاب به پسرا ميگه: پس بد زد تو پر داشيمون

پولاد:خوشم اومد... اين جور که معلومه کارش درسته

با پوزخند صداداری به پولاد زل ميزنه و با تمسخر ميگه: تو چه ساده ای پسر.. هنوز مونده بشناسی اين جماعت متظاهرو

پولاد: ديدی که نه زبون چرب و نرم اون مهران کثافت خرش کرد.. نه جيب پر پول و ريخت و قيافه ی اين الاغ

با تمسخر نگاهی به پولاد ميندازه و ميگه: نه پس..فک کردی همين اوله کاری گند می زنه به پرستيژ بچه مثبتيشو٬ خودش رو

خراب ميکنه و اکی رو ميده

برسام ميگه: حالا اين يارو کيه اصلا؟.. آمارشو داری؟

ساتيار سرشو تکون ميده و با زهرخند ميگه: يه بچه شهرستانيه زپرتی

برسام با چشمای گرد شده نگاش ميکنه و ميگه: ترم اوليه؟

ساتيار کلافه می غره: انتقالی گرفته.. نکبت خانم با ماست

آبيش با تمسخر ميگه: خانم دکتره پس٬ خوبه باز.. از يه کمتر از دکتر ميخوردی خيلی ضايع بود

پولاد: بيخودی شلوغش کردين.. جو ندين انقدر٬ بيچاره دختره يه کلمه گفت نه٬ اين همه داد و قال نداره که

طرف اين آشغالا رو نگير.. اين دختره از جنس همون دخترای کثافتيه که بايد زجر کششون کرد

صداش کم کم رنگ انزجار ميگيره

متنفرم از اين لجنايی که خودشونو عابد و زاهد نشون ميدن و زيرزيرکی هر غلطی که ميخوان ميکنن اصلا بايد از وسط ج*رشون

داد..مثل اينکه يادت نيست چه بلايی سر آرمان اومد

پولاد دستشو بالا مياره و ميگه: دست نگه دار رفيق.. ديگه داری زيادی تند ميری٬ همه که مثه هم نيستن

عصبی می غره: چرا اتفاقا همه شون يه گهی ان که دومی ندارن کثيف بودنشونم ردخور نداره

ساتيار: د ول کن اين خزعبلاتو.. بگو من چه خاکی بريزم تو سرم

پولاد با تاسف سری تکون ميده و حرفی نميزنه

بی خيال شونه ای بالا ميندازه و چشماشو ميبنده

ساتيار: خير سرت رفيقمی عوضی

با خونسردی ميگه: از قبل هم گفتم رو من هيچ حسابی باز نکن

ساتيار: خيلی نمک به حرومی

بدون اينکه چشماشو باز کنه کج خندی ميزنه

ساتيار از بين دندونای کليد شده می غره: اگه جای من بودی هم نيشت باز بود بی شرف؟

من جنس شناسم... مثل توی بی عقل دست رو جنس بنجل نميذارم

ساتيار: هی اين زنيکه ی دوزاری رو پتک کن بزن تو سر منه بدبخت

حرف نزن.. بد فرم رو اعصابی.. با اون گندی که امروز زدی ٬ خرخرتو نجوئم خيليه

ساتيار: خفه بمير بابا.. تو هم جای من بودی وضعت همين بود

بدون ذره ای مکث چشماشو باز ميکنه و با اخمايی در هم می غره:چرت نگو

ساتيار با پوزخند نگاش ميکنه و ميگه: نيست که من با هر آشغالی شبمو صبح ميکنم نه که من تاحالا تو عمرم دختر نديدمِد بفهمين

بابا اين يکی فرق داره٬ محل سگ نذاشت به من

آبيش سری تکون ميده و ميگه: امثال اين دختره پا بده نيستن.. نميشه با اينا لاس زد

بی خيال ميگه: کار نشد نداره

پولاد: ول کن جان عزيزت... اين جور دخترا از بچگی تو مخ شون کردن دختر بايد اِل باشه بِل باشه الان هم همين ساتيار بره
پاسخ
 سپاس شده توسط Romantothe
#5
خواستگاريش با سر قبولش ميکنه اما ياد گرفتن پيشنهاد دوستی رو رد کنند

با کج خندی زمزمه وار ميگه:پس ميخوای بگی اين امل با دوستی مخالفه

صداش کم کم اوج ميگيره و ادامه ميده: ولی ببين پولاد..منو نگاه...

جدی و خمار خيره تو نگاه پولاد ميگه:بازم من بخوام بغل خوابم ميشه

پولاد: د هر چی.. فقط تمومش کن اين بحث مسخره رو

ساتيار با مسخرگی ميگه:برو مخشو بزن بعد قپی بيا

پولاد پوفی ميکشه و بی حوصله از جو پيش اومده و کلافه از بحثی که در جريانه پا روی پا ميندازه

مخ اون ايکبيری رو بزنم؟

با تک خنده ای ادامه ميده: نخندون منو

ساتيار: همين ايکبيری کم تو يونی طرفدار نداره

کی اين خل مشنگو ميخواد؟.. لابد يه خل مشنگ تر از خودش.. يه برادر بسيجی

ميخوادش ساتيار: برو بابا.. بسيجی کجا بود.. معلوم نيست چه جوری دل ميبره که چند تا از شاخای يونی رفتن طرفش.. بهروز الاغم

ابرويی بالا ميندازه که ساتيار با پوزخند ميگه: فک نکن به چشم ما نمياد واسه همه ايکبيريه

آبيش:بهروز؟

ساتيار سری تکون ميده و ميگه: همکلاسيمونه.. پدرسگ تا ديروز چشماش از کتاب کنده نميشد... آقا حرف از بورسيه و تحصيلات

عاليه ميزد معلوم نيست چی تو اين تفاله ديده که ول کنش نيست

قيافش کم کم جدی ميشه و يه سيگار ديگه روشن ميکنه

آبيش: يارو کار بلده پس ساتيار : ظاهرشو نگاه نکن

ساتيار: بله که بلده..حريف قََدره داداش من.. معلوم نيست قِلِقش چيه

به شما بی عرضه ها کار ندارم من اراده کنم تو مشتمه

ساتيار جدی ميگه: کاره ماها نيست

بيخيال سيگارش رو دود ميکنه و با تک خنده ی عصبی می غره: بيخودی اون لجن بی سر و پا رو بزرگش نکن.. من ميشناسم اين

گندالا رو.. فقط نازشون بيشتره

تو که تو گود و بيرونش فقط گند زدن کارتهَپ خفه داداش ساتيار با لحن مسخره ای ميگه: بيرون گود نشستی٬ ميگی لنگش کن

پولاد: بس کنيد..د آخه به شماها چه که چه جور دختريه و کی طرفدارشه.. شايد اصلا تو نخ اين چيزا نيست

با پوزخند عصبی دستی به موهاش ميکشه و ميگه: د نه آخه.. داداشمون خيلی دارهُگنده اش ميکنه اين زنيکه رو.. نميدونه من

بخوام تا چند ماه ديگه له له زدنشو هم ميبينه

ساتيار با نيش باز ابرو بالا ميندازه و ميگه: بعضيا ادعا کردن پاش وايسن وگرنه من اونقد شجاعت داشتم که به قول خودت رفتم به

يه دختر امل پيشنهاد دادم.. دمم گرم

نيشخندی حواله ی ساتيار ميکنه

نتيجه ی شجاعتت رو هم ديديم..ضايع شده افتخارم ميکنه

ساتيار: تو هم جای من بودی اوضاع الانت همين بود

عصبی از حالت دراز کش در مياد و می غره: ببين کره خر من بخوام جوری ضربه فنيش ميکنم که ندونه از کجا خورده

برسام: چيه داشی؟... نکنه ميخوای دفعه ی بعد تو بشی سوژهی خنده؟

ابرويی بالا ميندازه و به برسام نگاه ميندازه

ساتيار: داداش تو که مثه من جنبه نداری.. ميزنه با خاک يکسانت ميکنه آبروی تو هم ميره

عصبی ميخنده و ميگه: يعنی فکر کردين اون دختره جرات داره منو پس بزنه؟.. خره کی باشه؟

ساتيار: بری جلو٬ همين خره جوری ضايعت ميکنه که خودتم ميمونی با تو بود اون لحن سرد و مزخرف

سيگارشو تو جا سيگاری له ميکنه و ريلکس ميگه:نميخواستم شريک بچه بازيات شم اما حالا که شروع کردی پس بشين و تماشا

کن به همه تون ثابت ميکنم اين جن*ده هم يکيه مثه بقيه... به چند ماه نرسيده نه تنها عاشق *س ي ن ه * چاکم شه هر جور هم که من

بخوام بهم سرويس ميده

ساتيار با شيطنت ميگه : نميتونی داداش.. خودتو کوچيک نکن

با پوزخند ميگه: شرط چی؟

ساتيار: اگه شد هر چی

لم ميده رو مبل و با نيشخند زمزمه ميکنه: باشه.. هرچی

برسام: بابا ايول

آبيش با چشمک ميگه: موفق باشی رفيق

پولاد: حالتون خرابه انگار

نيشخندش عميق تر ميشه

چته تو؟...تو که هميشه زودتر از همه اکی ميدادی

پولاد: اين مورد فرق ميکنه

چه فرقی؟...اين هم يه آشغال مثله بقيه... فقط ادا و اصول داره که اونم من ميدونم چطور رامش کنم.. کاری باهاش ميکنم که ديگه

هيچ پسری دور و برش آفتابی نشه

پولاد: شر ميشه واست.. ول کن مردک

با خنده ی صداداری يه نخ ديگه سيگار از پاکت ميگيره و ميذاره گوشه ی لبش شر؟.. اونم هم اين دختره؟؟

پولاد چپ چپ نگاش ميکنه و ميگه: مثه اينکه دنبال دردسری

برسام: باوو بيخيال.. خوش ميگذره

کامی از سيگارش ميگيره و بيخيال ميگه: اتفاقا اين يکی از همه بی دردسرتره...نه ننه بابای پولدار داره...نه پارتيه گردن کلفت

که اگر هم داشت باز هم حريفه من نبود پس ببند چاک دهنتو بيشتر از اين نرو رو اعصاب
پاسخ
#6
پولاد با پوزخند عصبی پا ميشه و زيرلبی می غره: آدم بشو نيستين شماها

با بد و بيراه زيرلبی چنگ ميزنه به گوشيه موبايلشو بی توجه به برسام و ساتيار که صداش ميکنن راه خروجی رو در پيش ميگيره

ساتيار: چش شده اين؟

نيشخندی حواله ی ساتيار ميکنه و ميگه:جو گير شد داشی مون

با تموم شدن حرفش نگاه از ساتيار ميگيره و بی توجه به پسرا خيره ميشه به حلقه های دود سيگار

با مکثی نسبتا طولانی نامفهوم زمزمه ميکنه: پيوند دشت آرا

*********
پاسخ
 سپاس شده توسط StephenPhype
#7
با نااميدی به ساعت گوشيم نگاه ميکنم... انگار ثانيه ها و دقيقه ها هم با من لج کردن و قصد جلو رفتن ندارن... صدای رادمهر٬

يکی از پسر شرای کلاس رو ميشنوم

رادمهر: استاد خسته نباشيد

استاد: خسته نيستم... ساکت

رادمهر: استاد مطمئنيد؟... من که فکر ميکنم هنوز گرميد متوجه نشدين... وگرنه از سر و صورتتون خستگی ميباره

استاد: رادمهر ساکت ميشی يا بيرونت کنم

رادمهر: نميشه همه رو بيرون کنيد؟

بچه های کلاس که به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن ديگه طاقت نميارن و از خنده منفجر ميشن...با تموم خستگی و

درموندگی لبخندی رو لبم ميشينه

سعی ميکنم ذهنم رو٬ روی نوشته های پای تخته متمرکز کنم ولی واقعا نميتونم.. از شدت سردرد دارم ميميرم... به خاطر بی خوابيه

ديشب بدجور کلافه ام

استاد با اخمايی در هم کلاس رو ساکت ميکنه و عصبی ميگه: رادمهر وقت کلاس رو نگير

رادمهر: استاد

استاد: رادمهر بيرون

رادمهر:چرا استاد.. من که هنوز چيزی نگفتم

استاد: ميری بيرون يا يه نمره از کل کلاس کم کنم

صدای بچه ها بلند ميشه و اکثر بچه ها چپ چپ بهش نگاه ميکنند

رادمهر: ای بابا.. استادجان شما اجازه بدين من حرفم رو بزنم چرا ندونسته ميزنيد تو ذوقم.. همين کارا رو ميکنيد که ذوق و شوق

درس خوندن از جوونا گرفته ميشه

استاد: من که ميدونم داری وقت کلاس رو ميگيری تا.............

تندی ميپره وسط حرف استاد و ميگه: استاد داشتيم؟... من و از اين کارا؟... مگه ميشه من سر کلاس خانوم متشخصی مثه شما

باشم و وقت کشی کنم؟

استاد چپ چپ نگاش ميکنه که رادمهر بی توجه به نگاه استاد با لحن فيلسوفانه ای ادامه ميده:بله داشتم ميگفتم... از اونجايی که

مبحث مبحثه سختيه... من با وجود توضيحات عالی و کاملتون نتونستم اين قسمتهای آخر رو به خوبی درک کنم

استاد چشماش رو ريز ميکنه و ميگه: پس بقيه قسمتها رو درک کردی؟

رادمهر: البته استاد

استاد: باشه.. پس يه توضيح مختصر در مورد بحث امروز بده آخرش رو دوباره تکرار ميکنم

دستم رو جلوی دهنم ميگيرم تا خندم معلوم نشه

چند لحظه سکوت تو کلاس برقرار ميشه و بعد استاد ميگه: رادمهر چی شد؟

رادمهر: استاد... با عرض شرمندگی فکر کنم دست به آب لازم شدم

کل کلاس ميره رو هوا

استاد با عصبانيت نگاش ميکنه و با حرص ميگه: رادمهر برو بيرون تا حذفت نکردم

رادمهر با خنده از جاش بلند ميشه و ميگه: به خاطر روی ماه شما٬ چشم ولی دفعه ی بعد حتما ميام و يه توضيح مختصر که هيچی

يه توضيح کامل ميدم تا متوجه بشين که چه دانشجوی نمونه و درسخونی هستم

بعد از اين حرفش چشمکی به استاد ميزنه و از کلاس خارج ميشه... استاد از شدت عصبانيت قرمز ميشه و با حرص به ادامه

تدريسش ميرسه

از دست اين پسر... هميشه خودش رو به دردسر ميندازه.. سر اکثر کلاسا باهاش برنامه داريم... وقتی کاراش رو برای پيمان تعريف

ميکنم از خنده روده بر ميشه... در کل پسر بدی نيست فقط نميتونم دليل اون پيشنهاد مسخرش رو درک کنم... پسره بامزه ايه... يه

جورايی ازش خوشم مياد ولی فقط در حد يه همکلاسی نه بيشتر... وقتی ياد حرفاش ميفتم تعجب ميکنم که چطور تونست اون حرفا

رو بهم بزنه... .. آخه يه لحظه با خودش فکر نکرد من با اين ريخت و قيافه چه جوری بايد دوست دخترش بشم... ياد اون روز

ميفتم که رادمهر جلوم رو گرفت و من به خاطر حال بد مامان عصبی بودم و ميخواستم زودتر خودمو به بيمارستان برسونم

«رادمهر: خانم دشت آرا يه لحظه وقت دارين؟

بله... امرتون؟!

رادمهر: چقدر تند راه ميرين مگه کسی دنبالتون کرده؟

واسه همين صدام کردين؟

رادمهر: اوه.. معلومه که نه... ميشه چند لحظه ای وقتتون رو بگيرم

فکر کنم الان هم دارين همين کار رو ميکنيد... بفرماييد امرتون

رادمهر: راستش توی اين مدتی که به اين دانشگاه اومدين به جز خانمی و سر به زيری چيزی ازتون نديدم

شما لطف دارين آقای...

رادمهر: ميتونيد مهران صدام کنيد»

ياد اون لحظه که ميفتم بيشتر از اينکه حرصم بگيره از پررويی بی حد و اندازش خندم ميگيره

«­دليلی نميبينم که بخوام يکی از همکلاسيهام رو به اسم کوچيک صدا بزنم

رادمهر: راستش بنده خيلی مشتاقم تا با شما بيشتر از حد يه همکلاسی در ارتباط باشم

آقا نميدونم چه رفتاری از بنده ديدين که چنين پيشنهادی به من ميدين

رادمهر: يه دوستيه ساده که ديگه اين حرفا رو نداره

ميدونم آقا ولی بايد ديد تعريف شما از يه دوستيه ساده چيه... هر چند بنده در حال حاضر حتی علاقه ای به ايجاد يه رابطه ی

تعريف شده به عنوان يه دوست ساده رو هم ندارم

رادمهر: فکر نميکنيد زيادی دارين سخت ميگيرين

شايد هم شما زيادی آسون ميگيريد...

رادمهر: اما.......



ببينيد آقای.....

رادمهر: رادمهر هستم ­بله آقای رادمهر... ببينيد بنده نه قصد توهين دارم نه ميخوام ناراحتتون کنم... فقط در اين بازه ی زمانی علاقه ای به ايجاد رابطه با جنس مخالف ندارم دلم ميخواد همه ی حواسم رو سر درسم متمرکز کنم.. الان هم اگه فرمايشی ندارين بنده مرخص بشم»

من نميخوام بگم مخالف دوستيه ساده ام.. خب خيليا مخالفن اما من ميگم ميشه با جنس مخالف در ارتباط بود و حد و مرزی برای اين دوستی ها قائل شد ولی از يه طرف يه آدمايی هستن مثه رادمهر که آدم ميدونه اينا به يه دوستيه ساده اکتفا نميکنند بماند که تو اين برهه ی زمانی واقعا نه وقتی برام مونده نه حوصله ای با صدای استاد به خودم ميام استاد: اگه اشکالی ندارين ميتونيد بريد بچه ها با ذوق و شوق بلند ميشن و طوری به سمت در هجوم ميبرن که انگار از زندان آزاد شدن...اصلا متوجه نشدم استاد چی درس داد و چی گفت... امروز دلم نميخواست بيام... چون هم خسته بودم هم نگران پرند... چادرم رو روی سرم مرتب ميکنم و بعد از يه خسته نباشيد زير لبی به استاد از کلاس خارج ميشم... همين طور که به سمت خروجی دانشگاه حرکت ميکنم گوشی رو از کيفم درميارمو با پيمان تماس ميگيرم بعد از چند تا بوق صداش تو گوشی ميپيچه پيمان: سلام پيوند ­سلام... چی شد؟ پيمان: آبله مرغون گرفته ­نــه پيمان: من هم شنيدم بدجور ضدحال خوردم ­پس سعيد رو ازش دور کن... ميترسم بگيره... برامون مسئوليت داره پيمان: باشه حواسم هست..باز شانس آورديم من و تو قبلا گرفتيم ­يه زنگ بزن به سامان بياد سعيد رو ببره... حالا کجايی؟ پيمان:زنگ زدم... خونه هستم ­ صبح مدرسه رفتی ديگه؟ پيمان: انتظار داشتی پرند و سعيد رو تنها بذارمو برم ­نرفتی؟ پيمان: پيوند يه اس ميدادی به من تا بيام خودت هم ميرفتی.. من ميتونستم از استاد اجازه بگيرم.. من فکر کردم فرزانه مراقب پرنده پيمان:فرزانه مجبور شد صبح با سامان بره سراغ کاراشون ­فقط منتظر بهونه ای که از درس و کلاس و مدرسه جيم بزنی... حالا مشکلشون حل شد؟ پيمان: آره بابا... خودت که ديشب از فرزانه شنيده بودی... اصل کارا رو تو اين چند روز انجام داده بودن ­بليط گرفتن؟ پيمان: آره.. برای امشب بليط گرفتن ­چه زود پيمان:آره ­ ميام خونه باهم حرف ميزنيم...فعلا کاری نداری؟ پيمان: نه... فقط زمراقب خودت باش.. خداحافظ ­يا علی تماس رو قطع ميکنم و سرمو پايين ميارم تا گوشيم رو تو کيفم بذارم که يهو به يه نفر برخورد ميکنم و باعث ميشم جزوه های طرف مقابلم پخش زمين بشن... با شرمندگی نگام رو بالا ميارمو چشمم به يکی از پسرای کلاس ميفته که چند باری اون رو با مهرتاش ديدم... زيادی مغرور به نظر ميرسه شناختی ازش ندارم... دوستای ديگش رو نميشناسم فقط چند باری به عنوان مهمان با دوستاشون سر کلاس نشستن و جالب اينجا بود که استادا هم بهشون گير نداد نگام رو ازش ميگيرمو به آرومی ميگم: شرمند...... وسط حرفم ميپره و با صدای تقريبا بلندی ميگه: اين چه وضعه راه رفتنه با چشمای گرد شده نگاش ميکنم و با مکث ميگم: ببخشيد... حواسم نبود پوزخندی ميزنه و با تمسخر ميگه: بعله... متوجه شدم بی توجه به لحن پر از تمسخرش چادرم رو جمع ميکنمو آروم روی زمين خم ميشم... دونه دونه برگه ها رو برميدارم و بلند ميشم پسر: بهت ياد ندادن موقع راه رفتن بايد جلوت رو نگاه کنی نه زمين رو از آدمايی که گير بيخودی ميدن متنفرم... ترجيح ميدم چيزی نگم... بدون اينکه جواب حرفش رو بدم روی زمين رو بررسی ميکنم تا چيزی جا نمونده باشه پسر: نه... مثل اينکه پدر و مادرت توی تربيتت خيلی کوتاهی کردن اخمام تو هم ميره... خوشم نمياد کسی باهام اينجوری حرف بزنه... آقا طوری باهام حرف ميزنه که انگار طلبکاره... ميخوام جوابش رو بدم که اجازه نميده و دوباره خودش ادامه ميده: وقتی دارم باهات حرف ميزنم به من نگاه کن نگام رو از روی زمين ميگيرمو مستقيم تو چشماش زل ميزنم... بدون هيچ حرفی جزوه هاش رو به سمتش ميگيرم... حتی به خودش زحمت نميده دستش رو بالا بياره تا جزوه ها رو از دستم بگيره ­بفرماييد نگام به دوستاش ميفته که چند قدمی عقب تر از ما واستادن و با تمسخر و لبخندای دندون نما به من زل زدن... مهرتاش هم که آشناترين آدم اين جمع هست پوزخندش پررنگ تر از بقيه به نظر ميرسه ... از وقتی بهش جواب رد دادم نگاهاش خصمانه شده... از نگاه های خصمانه اش کينه ای به دل نميگيرم ولی بعضی وقتا با خودم فکر ميکنم اين همه اخم و تخم برای يه جواب رد نبايد درست باشه...ابرويی بالا ميندازه و به جزوه ی توی دستم نگاه ميکنه پسر: نه پرروتر از اين حرفايی که بخوای به روی خودت بياری که گند زدی به جزوه هام خيلی سعی ميکنم آروم باشم... اهل دادو بيداد نيستم ولی دلم نميخواد بهم توهين بشه... چند نفری از بچه های کلاس هم توجه شون به سمت ما جلب ميشه چشمام رو ميبندم و نفس عميقی ميکشم پسر: اگه اون ماسک رو برداری احتياجی به اين نفسای به ظاهر عميق نداری چشمام رو باز ميکنم و بدون اينکه ماسک رو از جلوی دهنم بردارم ميگم: آقای محترم من عذرخواهی کردم دليلی نميبينم که برای يه مسئله ی کوچيک و بی ارزش اين طور جبهه گيری کنيد... درسته من حواسم به رو به رو نبود ولی شمايی که اين همه ادعاتون ميشه ميتونستين خيلی راحت تغيير مسير بدين و باعث اين برخورد نشين... پس همونقدر که بنده توی اين ماجرا تقصيرکارم شما هم مقصريد... الان هم اتفاق خاصی نيفتاده... به خاطر يه برخورد جزئی چند تا برگه رو زمين پخش شد که بنده همه رو جمع کردم... پس لطفا جزوه تون رو بگيريد و ماجرا رو بيخودی کش ندين چون نه بنده وقتی برای حرفای صد من يه غاز دارم نه فکر ميکنم شما اونقدر بيکار باشين که بخواين وقتتون رو با اين حرفای بی سر و ته حروم کنيد همينکه حرفم تموم ميشه پوزخندی ميزنه و ميگه: سخنرانيت تموم شد خانمه...؟ ميخوام جوابشو بدم که با نگاهی نافذ و لحنی سرد اجازه ی صحبت کردن رو بهم نميده و خودش با خونسردی ادامه ميده: حالا هر کی که هستی مات و مبهوت نگاش ميکنم ولی اون با سر به جزوه و کتاب اشاره ميکنه و ميگه: ديگه بدرد من نميخورن ابرويی بالا ميندازم ولی اون با پوزخندی پررنگ تر از قبل از کنارم رد ميشه و تنه ی محکمی بهم ميزنه ماسک رو از جلوی بينی و دهنم پايين ميکشم و نگاهی به مسير رفتنش ميندازم با صدای مهرتاش به خودم ميام مهرتاش: بريم نگاهم رو از مسير ميگيرم و بهشون خيره ميشم...تو نگاه تک تک شون چيزی رو ميبينم که نميتونم درک کنم.. به جزوه ی توی دستم نگاه ميکنم پوزخندی رو *ل بام* ميشينه... معنيه اين مسخره بازيا رو نميتونم درک کنم... همينکه دوستاش عزم رفتن ميکنند با صدای تقريبا بلندی ميگم: آقای مهرتاش؟ مهرتاش متعجب نگام ميکنه ريلکس به سمتش ميرم و جزوه رو به سمتش ميگيرم ­مثه اينکه حال دوستتون خوب نيست... رفتار ايشون زياد نرمال به نظر نميرسه اخمای مهرتاش تو هم ميره ­به هر حال اين جزوه ی ايشونه... اينکه ايشون به جزوه شون احتياج دارن يا نه به من ربطی نداره... بفرمايين مهرتاش ميخواد جوابمو بده که يکی از دوستاش با اخم جزوه رو از دستم ميکشه و با تحکم ميگه: بفرماييد خانوم بی تفاوت نگام رو ازشون ميگيريم و ميگم: با اجازه صدا از هيچکس بلند نميشه و من هم راه خروجی رو در پيش ميگيرم
پاسخ
 سپاس شده توسط ewikaduxi
#8
**** هوا تقريبا تاريک شده و اين کوچه های تنگ و تاريک يه خورده ترسناک به نظر ميرسن.. قدمهام رو تندتر ميکنم تا زودتر به خونه برسم... از اينکه فرزانه و سامان امشب برميگردن خيلی ناراحتم... دلم واسه ی سعيد کوچولوشون هم تنگ ميشه... تو اين مدت که به تهران اومده بودن کمتر احساس دلتنگی ميکردم با ديدن در خونه لبخندی رو لبم ميشينه و نفسی از سر آسودگی ميکشم.. روزايی که تا ديروقت کلاس دارم يه خورده از خلوتی و تاريکيه اين کوچه پس کوچه ها ميترسم.. واسه همين پيمان بهم ميگه هر وقت سر خيابون رسيدی برام تک بزن تا خودم رو به سر کوچه برسونم ولی از اونجايی که امروز حال پرند زياد خوب نيست و نگرانم که فرزانه هنوز برنگشته باشه ترجيح دادم خودم تنها بيام... هر چند ممکنه پيمان عصبانی بشه... با رسيدن به پشت در خونه برای چند لحظه توقف ميکنم و سعی ميکنم تمام خستگيه امروز رو از چهره ام پاک کنم... بعد از چند ثانيه مکث در حياط رو باز ميکنم و با قيافه ای سرحال وارد ميشم... با ديدن پيمان و سامان تو حياط ميگم: به به... آقا سامان.. بالاخره چشممون به جمالتون روشن شد.. تو اين چند روز از بس کار سرتون ريخته بود نتونستيم درست و حسابی ديداری با شما داشته باشيم يه نگاه هم به پيمان ميندازم و ادامه ميدم: سلام٬ حال تو چطوره؟ پيمان با لبخند نگام ميکنه و ميگه: سلام پيوند سامان سرش رو پايين ميندازه و ميگه: سلام پيوند خانوم... کم سعادتی از بنده بود.. واقعا شرمنده که تو اين چند روز مزاحمتون شديم ­اين حرفا چيه آقا سامان... پيمان خودش ميدونه که وقتی از دانشگاه يا کار ميام جايی نميرم يکسره تو خونه تنها هستم... مامان که بايد استراحت کنه و پرند هم مشغول بازی و درسه.. تا دم دمای غروب که پيمان بياد خودمو با کارای خونه سرگرم ميکنم ... اين چند روز با وجود فرزانه و سعيد يه خورده از تنهايی در اومدم پيمان: آره بابا... پرند که با درس و شيطنتاش مشغوله.. مامان هم که با اون داروهايی که مصرف ميکنه اکثرا خوابه.. من هم که تکليفم روشنه يا مدرسه ام يا با دوستام به فکر گشت و گذار...پيوند اکثرا اوقات تنهاست... بعضی وقتا دلم واسش ميسوزه يا کار يا تنهايی سامان: خب پيمان جان يه خورده هوای خواهرت رو داشته باش.. طفلکی گناه داره با لبخند به سامان نگاه ميکنم و ميگم: مشکلی نيست آقا سامان... بالاخره پيمان هم پسره و نميتونه که هميشه بشينه ور دل من پيمان: عزيزم آخه اينجوری هم که نميشه.. همش درس درس درس بعد خطاب به سامان ميگه: سامان جان جديدا هم تدريس خصوصی ميکنه من واقعا نگرانشم.. اجازه هم نميده من برم سر يه کاری تا يه خورده کمک حالش باشم اخم کوچيکی ميکنم و ميگم: پيمان ما حرفامون رو زديم سامان: پيوند خانوم بهتره زياد خودتون رو خسته نکنيد... به فکر تفريح خودتون هم باشين.. پيمان هم ديگه برای خودش مردی شده ميتونه در کنار تحصيل يه کار نيمه وقت داشته باشه ­نه آقا سامان... اگه تابستونا يه کار نيمه وقت داشته باشه مشکلی ندارم ولی الان ترجيح ميدم فقط درس بخونه پيمان پوفی ميکشه و ميگه: ميبينی سامان.. ديگه کلافم کرده ­آقای غرغرو بگو پرند کوچولو کجاست؟ پيمان: خوابيده... داروهاش رو خريدم.. فرزانه خانوم هم زحمت کشيدن و سوپ درست کردن ­الهی بميرم.. شرمنده به سامان نگاه ميکنم و ميگم: واقعا شرمنده ام... اين چند روز فرزانه خيلی اذيت شد فقط اميدوارم سعيد آبله مرغون نگيره سامان: عيبی نداره بابا.. هر چی زودتر بگيره خيالمون راحت تر ميشه... تو سن بالا بدتره لبخندی ميزنم و ميگم: من برم يه سر به فرزانه بزنم سامان: فقط يه لطفی کنيد و بهش بگين تا نيم ساعته ديگه بياد که بريم ­چشم حتما...اگه باز تهران اومدين حتما با فرزانه اين طرفا بياين سامان: چشم.. حتما ­فعلا با اجازه پيمان: پيوند ­جانم پيمان: اگه پرند بيدار شد داروهاش رو هم بده.. دلم نيومد بيدارش کنم

چشم داداش... کار ديگه ای نيست؟ پيمان: نه قربونت.. فقط چرا زنگ نزدی بيام سر کوچه دنبالت؟... منتظر بودم ­گفتم شايد فرزانه خونه نباشه.. نميخواستم پرند تنها بمونه پيمان اخمی ميکنه و ميگه: خوشم نمياد ديروقت تو اين کوچه ها تنها باشی ­خب ببخشيد... تکرار نميشه... اجازه هست برم؟ لبخندی ميزنه و ميگه: برو با مهربونی نگامو ازش ميگيرمو وارد خونه ميشم.. با ورودم به داخل خونه سعيد رو ميبينم که کنار ديوار کز کرده و آماده ی گريه ست... هر چی سر ميچرخونم فرزانه رو نميبينم ­سعيدجان.. عزيزم.. چی شده گلم؟ سعيد با ديدن من از جاش بلند ميشه و خودش رو تو بغلم پرت ميکنه با نگرانی ميگم: چی شده عزيزم؟ با بغض ميگه: خاله پيوند مامانی نميذاره برم پيش پرند تا باهاش بازی کنم... تازه ميگه امشب بايد برگرديم لبخندی رو *ل بام* ميشينه ­الهی خاله به قربونت بره... عزيزم پرند يه خورده مريض شده... واسه همين مامانی ميگه باهاش بازی نکن... پرند بايد استراحت کنه... دفعه ی بعد که اومدين اينجا دوباره ميتونی يه عالمه با پرند بازی کنی و خوش بگذرونی سعيد: حال پرند خيلی بده؟ ­نه عزيزم.. بخوابه زود خوب ميشه سعيد: نميشه من برم پيشش فقط نگاش کنم دلم از اين همه محبتش ميلرزه به نرمی ميگم: اگه ميخوای پرند زود خوب شه بايد به حرف مامانی گوش بدی سعيد: خاله پيوند به مامان بگو من اينجا بمونم... قول ميدم پرند رو اذيت نکنم تا حالش خوب بشه آروم از روی زمين بلندش ميکنم.. چه سنگين هم شده شيطون... چادر از سرم سر ميخوره و رو شونه هام ميفته... ماسک رو از جلوی دهنم بر ميدارمو بوسه ی ملايمی روی گونه هاش ميذارم همونجور که سعيد تو بغلمه راه ميرمو ميگم: ای شيطون.. يعنی خوب بشه اذيتش ميکنی؟ لبخندی ميزنه و يواشکی ميگه: فقط يه کوچولو ميخندم و ميگم: از دست شما پسرا... بهتر بری درس بخونی.. نترس مرد بزرگ واسه ی اذيت کردن پرند هميشه وقت داری سعيد: خب من هم مثه پرند همين جا درس ميخونم ­بعد نميخوای پيش مامان و بابا باشی؟... دلشون واست تنگ ميشه ها محکم دستش رو دور گردنم حلقه ميکنه و ميگه: پس پرند چی؟ سعيد و پرند خيلی بهم وابسته هستن... به خاطر اينکه اختلاف سنيشون خيلی کمه و با هم بزرگ شدن جدا کردنشون خيلی سخته.. بهش حق ميدم بی تابی کنه وقتی سکوتم رو ميبينه ميگه: خاله نميشه مثه قديما شما هم همسايه ی ما بشين؟ آهی ميکشم و ميگم: نميدونم عزيزم... شايد يه روز برگشتيم فرزانه: پيوند اومدی؟ با شنيدن صدای فرزانه به عقب برميگردم... فرزانه با ديدن سعيد اخماش تو هم ميره فرزانه: ای بابا... بچه تو که باز آبغوره گرفتی؟ سعيد: من باهاتون هيچ جا نميام فرزانه: سعيد کلافم کردی... پيوند بذارش زمين لوس ميشه ­چيکار به کار بچه داری؟... اينقدر اذيتش نکن.. خب براش سخته فرزانه بی حوصله ميگه: از صبح ذله ام کرده ­جديدا بی حوصله شدی سعيد رو آروم روی زمين ميذارم و کيفم رو رو به روش ميذارم ­عزيزم تو کيفم چند تا شکلاته.. بردار بخور.. من و مامان بريم يه خورده با هم حرف بزنيم چشماش از خوشحالی برق ميزنن و ميگه: همش ماله منه ميخندم و ميگم: آره خاله جون فرزانه غرغر کنان من رو به سمت آشپزخونه ميکشه ميگه: خوبه تا حالا داشت برای پرندجونش گريه ميکرد... چه زود پرند خانوم رو به چند تا شکلات فروخت چادر رو از سرم در ميارمو روی جالباسی آويزون ميکنم ­ دل بچه ها به همين چيزا خوشه... يادت نيست ما خودمون چه چيزايی رو به عروسک و شکلات ميفروختيم... تو چته چرا عصبی هستی؟.. فرزانه ی هميشگی نيستيا فرزانه: هيچی بابا... امروز آرزو زنگ زد اعصاب برام نذاشت ­باز هم مرتضی فرزانه: آره ديگه... يه دعوای درست و حسابی باهاش کردم ­چی بگم والا... من هم تو کار اين دو نفر موندم فرزانه با حرص ميگه: خوبه تو فقط تو کار اين دو نفر موندی.. من تو کار همه ی شماها موندم.. اون از ستاره که خودش رو پرپر کرد.. اون از زهرا که همه مون رو کلافه کرده... اين از آرزو که ديگه اعصاب برامون نذاشته بعد با تاسف سری تکون ميده و با دست به من اشاره ميکنه فرزانه: اين از هم از تو... من موندم چه گناهی کردم که با شماها دوست شدم و دارم اين طور مجازات ميشم خنده ی ريزی ميکنم و هيچی نميگم فرزانه: بله ديگه.. بايد هم به ريش نداشته ی من بخندی ­آخه عزيز من... تو چرا اينقدر حرص ميخوری... قرار نيست که همه مثه تو خوش شانس باشن... عاقل ترينمون تو بودی که با سامان ازدواج کردی.. با زهرا و آرزو هم خودم حرف ميزنم حرص و جوش بيخود نزن فرزانه: چقدر هم که تو گوششون ميره... عينه خودتن ديگه لجباز و يکدنده حرف رو عوض ميکنم و ميگم: هوم.. چه بوهای خوبی مياد.. پيمان ميگفت سوپ درست کردی فرزانه: حرف رو عوض نکن ­ای بابا.. فرزانه گفتم که بسپر به من.. خودم همه چيز رو درست ميکنم ابرويی بالا ميندازه و ميگه: بدبخت تو وضعت از اون دو تا هم بدتره... من بيشتر از اون دو تا نگران توام... اونا حداقل يکی رو تو زندگيشون راه دادن ولی تو چی؟ ­ ميگی چيکار کنم؟.. يکی بشم مثله ستاره و آرزو يا شايد هم زهرا؟... اصلا به شرايط من توجه کردی باز صد مرحمت به اون سه نفر فرزانه: نه عزيزم...لازم نکرده تو لنگه ی اونا بشی... تو همينجوريش هم رو اعصابی اگه لنگه ی اونا بشی که ديگه واويلا ...من ميگم حقيقت رو به طرف بگو.. نهايتش قبولت نميکنه ديگه باز شروع کردی؟ فرزانه: بفرما اينم از جواب دادنت ­ ای خدا... من دلم برای اون بدبخت ميسوزه... علاوه بر اينکه بايد پاسوز من بشه بايد تا سر و سامون گرفتن پيمان و پرند اونا رو هم مورد حمايت خودش قرار بده.. من مسئوليت دارم نميتونم اين بچه ها رو تنها بذارم و برم پی زندگيه خودم.. پدر بالای سرشون نيست.. وضع مامان رو هم که ميبينی با نگرانی به بيرون نگاه ميکنم تا يه بار پيمان از راه نرسه فرزانه: نترس.. پيشه سامانه ­ميدونم.. گفتم شايد بياد بالا بخواد صدات کنه.. سامان گفت نيم ساعت ديگه بری فرزانه: اون خودش وقتی سر صحبت رو با کسی باز ميکنه مکان و زمان رو از ياد ميبره.. بليط هم برای ديروقت گرفته ­از اين رفتارش خوشم مياد.. با اين همه اختلاف سنی با پيمان باز هم باهاش راحت و صميمی برخورد ميکنه رو زمين ميشينم.. فرزانه هم کنارم ميشينه و ميگه: بيخيال اين حرفا... اگه ميبينی تا الان موندم فقط به خاطر توهه گفتم حرفای آخرم رو بهت بزنم ­فرزانه تو رو خدا تمومش کن فرزانه: من ميفهمم چی ميگی ولی من ميگم به جای بقيه تصميم نگير نفسم رو پر سر و صدا بيرون ميدم... خوب ميدونم تا حرفاش رو نزنه دست بردار نيست فرزانه: نميگم به اين پسرای سوسول که تو خيابون و دانشگاه يه شماره ای ميدن و حرف از دوستی های خيابونی ميزنند اهميت بده ولی ميگم به موقعيتهای خوبت توجه کن... تو هميشه همينجور جوون نميمونی الان تو سنی هستی که خواستگار داری... مثلا اون پسره٬ همکلاسيت اسمش چی بود... بهروز؟ ­اوهوم.. بهروز نيکو فرزانه: به اون پسره فکر کن ­خيلی خودخواهی فرزانه.. خيلی.. فقط داری به من فکر ميکنی.. پس اون بدبخت چی؟ فرزانه: همينه ديگه.. هر وقت با تو حرف ميزنم فقط نقطه ضعفات رو به من نشون ميدی.. رفتار خوبت٬ قلب پاک و مهربونت٬ از خوشگلی و خانومی هم که چيزی کم نداری... عزيز من فقط تو نيستی که مشکل داری... يه عالمه دختر و پسره ديگه تو اين کره ی خاکی دارن زندگی ميکنند و به درد تو دچار هستن يعنی همه بايد قيد ازدواج رو بزنند و تا آخر عمر مجرد بمونند.. خوده من هم حال و روزم بهتر از تو نبود ولی ميبينی که هم ازدواج کردم هم خوشبختم... خونوادت رو هم که نميخوای بهش تحميل کنی.. نهايتا نخواست خب هر کی راه خودش رو ميره ­بعضی وقتا حس ميکنم حرفات درسته ولی باز نميدونم چرا نميتونم قبول کنم.. شايد دليلش اينه که حتی علاقه ای هم وجود نداره فرزانه پوزخندی ميزنه و ميگه: لابد تو هم ميخوای آخر و عاقبتت بشه مثه ستاره و زهرا و آرزو..واسه اونا يه چيزی فراتر از علاقه بود وضعشون اين شد.. تو که ديگه تکليفت روشنه ­نه فرزانه.. اشتباه نکن.. خودت که ديگه زير و بم زندگيه منو ميدونی با زهرخندی ادامه ميدم: من يکی دنباله عشق آتشين نيستم فرزانه غمگين دستش رو روی شونم ميذاره آهی ميکشم و ميگم: من ميگم خودم رو لايق اين پسره نميدونم حتی دوستش هم ندارم که بخوام بگم حداقل يه دوست داشتنی هست که من به اين دليل بخوام قبولش کنم... من بيام با خودخواهيه تمام٬ زندگيه اون بدبخت رو که داره بکوب درس ميخونه تا به يه جا برسه نابود کنم که مثلا چی بشه؟.. منی که حتی طرف رو دوست هم ندارم.. فقط به عنوان يه همکلاسی براش احترام قائلم... اين برای شروع کافی نيست...يعنی تو ميگی من صرفا به خاطر اينکه پسره موقعيتش خوبه بيام بهش بله بدم و اون رو وارد مشکلات خودم کنم .. تازه چی؟... بدون هيچ ميل و علاقه ای... به نظرت اين ظالمانه نيست؟ فرزانه: اينجوری هم نه ولی بهتره يه چند جلسه ای باهاش بری بيرون.. حرف بزنی.. بيشتر باهاش آشنا بشی.. شايد اون علاقه به وجود اومد.. اگه علاقه ای به وجود اومد در مورد خودت و خونوادت و گذشته ات باهاش صحبت ميکنی اگر هم نيومد که هر کسی ميره پی کار خودش... نظرت چيه؟ فقط نگاش ميکنم.. ميدونم حق با فرزانه هست ولی نميدونم چرا نميتونم قبول کنم... وقتی به اين فکر ميکنم که تمام اين سالها پدر و مادرم چقدر غصه ی من رو خوردن ديگه وجدانم قبول نميکنه که مديون يه نفر ديگه هم بشم.. کسی که ميتونه يه زن سالم و سلامت داشته باشه تازه اون هم با شرايط خيلی بهتر از من چرا بايد درگير من بشه... اگه فرزانه با سامان ازدواج کرد بالاخره يه ميلی به طرف داشت تازه خيلی از مشکلات من رو هم نداشت با من من ميگم: فرزانه من ميدونم حق با توهه... راستش با اين چيزايی که تو ميگی هم مشکلی ندارم.. هر رابطه ای رو در حد عرف و شرع قبول دارم ولی با همه ی اينا دلم رضا نيست فرزانه که اميدوارانه داشت نگام ميکرد با شنيدن جمله ی آخرم حرصی ميشه و با غيض ميگه: تو آدم نميشی.. حرف زدن با تو مثه کوبيدن آب تو هاون بيفايدست... من بيخودی دارم وقتم رو تلف ميکنم با اين حرف از جاش بلند ميشه و ميگه: بهتره برم به کار و زندگيم برسم... من حتی اگه بتونم زهرا و آرزو رو هم سر به راه کنم تو يکی رو نميتونم... فقط بلدی برای همه دل بسوزونی که با من بدبخت و بيچاره ميشن.. خب هر کسی يه مشکلی داره ميتونند قبولت نکنند.. اين مسخره بازيا چيه ديگه؟ از جام بلند ميشم و با محبت نگاش ميکنم فرزانه: اونجوری نگام نکن خر نميشم ­فرزانه جان چرا اين همه حرص ميخوری؟... من هم بالاخره يه روزی با يه نفر در حد خودم ازدواج ميکنم... فقط بايد طرفم رو پيدا کنم با بغض ميگه: ميترسم.. از اين همه بی تفاوتيت ميترسم... از اينکه به همه فکر ميکنی به جز خودت ميترسم... از اينکه اينقدر به اين بچه محبت کردی که بعضی وقتا بهت ميگه مامان ميترسم... از اينکه برای پرند جای مادرش رو پر ميکنی ميترسم ­مگه چه اشکالی داره؟.. پرند واسه ی من هم يه چيزی فراتر از خواهره... من بزرگش کردم... بعضی وقتا بهم ميگه مامان لذت ميبرم فرزانه با ترس نگام ميکنه ميخندم و ميگم: چته دختر... مامان خيلی بهم لطف کرد که پرند رو به من واگذار کرد.. من خودم تر و خشکش کردم.. خودم بزرگش کردم.. بالاخره توی اون شرايط سخت همه چيز دست به دست هم داد که بيش از حد به پرند وابسته بشم...اين وابستگيا يه چيز عاديه فرزانه: آخرش چی پيوند؟... بالاخره که بايد ازدواج کنی و بری خونه ی بخت ­فرزانه خواهش ميکنم اينقدر اين موضوع رو کش نده... من همه چيز رو به اون بالايی سپردم.. راضيم به رضای خدا... اگه قرار باشه ازدواج کنم به وقتش ازدواج ميکنم.. اون زنی که الان تو اون اتاق تو بستر بيماری افتاده فقط چهل و دو سالشه فرزانه.. اين رو بفهم.. زندگيش رو به پای من گذاشته.. شبها تا ديروقت از خواب خودش زده تا برای من مادری کنه.. از خورد و خوراک خودش گذشته تا شکم من رو سير کنه... حرفای خيليا رو شنيده ولی از من دل نکنده... از من نخواه جبران نکنم.. من نميتونم.. نميتونم ساده بگذرم.. نميتونم بی تفاوت از همه ی اون خوبيها بگذرم... نميتونم بگم وظيفشون بود.. نميتونم اين جور باشم فرزانه.. بذار همين جور ادامه بدم.. من هم خدای خودمو دارم... اون خودش هوامو داره..نگرانه من نباش.. من تا همين الان هم طعم خوشبختی رو چشيدم.. بذار به پاس همه محبت های اين خونواده از جونم مايه بذارم اشک تو چشماش جمع ميشه.. محکم بغلم ميکنه و ميگه: آخه من چيکارت کنم دختر؟... دلم ميخواد خوشبخت بشی با خنده ميگم: هستم.. باور کن غمگين نگام ميکنه و بوسه ی آرومی روی گونه ام ميذاره فرزانه: ديگه بايد برم عزيزم... از دستم دلخور نشو... فقط خير و صلاحت رو ميخوام اخمی ميکنم و ميگم: از اون حرفا بودا.. مگه ميشه از دست تو دلخور بشم؟... برو ببينم ميخنده و چيزی نميگه از آشپزخونه خارج ميشيم و سعيد رو ميبينم که همه ی شکلاتا رو خورده و پوستاش رو روی زمين ريخته فرزانه با اخم ميگه: از دست اين پسر ­هيس.. خوابيده.. بيدارش نکن ميخواد پوست شکلاتا رو جمع کنه که ميگم خودم جمع ميکنم تو برو ديرتون ميشه همونجور که داره سعيد رو بغل ميکنه زمزمه ميکنه: شرمنده به خدا.... اين پسر کلا آبروبره ميخندم و ميگم: بيشتر از پرند؟ فرزانه: اسم اون آتيش پاره رو جلوی من نيار.. حاضرم صد تا بچه مثه سعيد داشته باشم ولی يه دختر مثه پرند نصيبم نشه.. من موندم تو٬ توی کوچه و خيابون چه جوری باهاش همراه ميشی با خنده ميگم: ديگه عادت کردم فرزانه: خب ديگه... من برم... کار نداری ­بذار چادرم رو بردارم تا دم در باهات بيام فرزانه: نه نميخواد.. برو سوپ رو گرم کن و بده بچه بخوره.. به دنيا خانوم هم غذا و داروهاش رو دادم سرمو تکون ميدم و ميگم: اين چند وقته واقعا شرمندم کردی.. خيلی تو زحمت افتادی با اخم ميگه: برو ببينم.. باز رفتی رو کانال چرت و پرت يه خورده ديگه حرف ميزنيم و در نهايت به زحمت از هم دل ميکنيم با رفتن فرزانه من هم راهيه اتاقه پرند ميشم... با ديدن پرند تو رختخواب قلبم فشرده ميشه.. به شيطنتاش و بازيگوشيهاش عادت کردم... تحمل ندارم اين طور مريض و بدحال ببينمش... کنارش ميشينم و آروم موهای فرفريش رو *نو ا زش * ميکنم پيمان: پيوند؟.. کجايی؟ ­تو اتاقم... بيا اينجا پيمان جلوی در ظاهر ميشه و ميگه: بيدار نشد؟ همونجور که دارم بلند ميشم ميگم: نه... الهی بميرم طفل معصوم خيلی اذيت شد... خير سرم دارم پزشکی ميخونم اصلا نفهميدم طفلک آبله مرغون گرفته پيمان چشمکی بهم ميزنه و ميگه: هنوز خيلی مونده تا جنابعالی پزشک بشی ميخندم و ميگم:برم سوپش رو گرم کنم بعد ميام بيدارش ميکنم پيمان: احتياجی نيست.. خودم سوپ رو روی گاز گذاشتم ­ دستت درد نکنه... واقعا نميدونم اگه تو نبودی من چه جوری بايد از پس اين زندگی برميومدم پيمان: اين چه حرفيه عزيزم... من هم در قبال تو و پرند وظايفی دارم... همينجا غذا ميخوری؟ ­اصلا اشتها ندارم... فقط دلم ميخواد بخوابم پيمان: اينجوری که نميشه ­نگران من نباش... تو دانشگاه يه چيزی خوردم.. تا سوپ گرم بشه من برم سفره رو برات پهن ميکنم پيمان: نميخواد... من هم بخاطر پرند دير نهار خوردم زياد گرسنه نيستم.. يه چند قاشق از سوپ رو ميکشم و همينجا ميخورم... معلومه چشمات از بی خوابی باز نميشه.. پس بيخودی خودت رو خسته نکن ­ ممنون پيمان... واقعا مونده بودم چه جوری امشب بايد به کارا سر و سامون بدم... پيمان: من برم يه سر به سوپ بزنم تو هم لباسات رو عوض کن.. مطمئنی چيزی نميخوری؟ ­آره... فقط نگران پرندم پيمان: نگران نباش... خوب ميشه لبخندی ميزنم و چيزی نميگم.. پيمان هم از اتاق خارج ميشه.. سريع لباسام رو عوض ميکنم و يه سر به مامان ميزنم... با ديدن چهره ی مهربونش توی خواب لبخندی رو *ل بام* ميشينه... تازه چند روزه از بيمارستان مرخص شده خيلی نگرانشم زيرلبی زمزمه ميکنم: فقط خوب شو مامان... خواهش ميکنم با ذره ای مکث در اتاق رو ميبندم و دوباره پيش پرند برميگردم... هميشه من و مامان و پرند تو يه اتاق ميخوابيم و پيمان هم تو يه اتاق ديگه اما به خاطر حال خراب پرند مجبور شدم يه چند شبی جامون رو تغيير بدم... ميترسم شب دوباره حال پرند بد بشه و مامان رو بدخواب کنه... بيچاره پيمان هم مجبوره يه گوشه کناری خودش رو جا بده و بخوابه... کنار پرند ميشينم و شروع به *نو ا زش * گونه هاش ميکنم.. بدنش يه خورده داغه ولی مثه ديشب تب نداره پيمان: بيدارش کن.. سوپ از دهن ميفته سری به نشونه ی باشه تکون ميدمو آروم زمزمه ميکنم: پرند... عزيزم .... ­پرندجان... خواهری نميخوای بيدار شی؟ پلکاش آروم تکون ميخورن ­پرندم بهتره بيدار شی و يه چيزی بخوری بعد دوباره بخوابی با صدايی گرفته ميگه: پيوند ­جانم عزيزم پرند: گلوم درد ميکنه ­زود خوب ميشه عزيزم.. بشين يه چيز بخور کمکش ميکنم تا بشينه پرند: خوابم مياد ­اول شامتو بخور بعد دوباره بخواب پرند: شام چی داريم؟ ­هوم.. يه سوپ خوشمزه اخماش تو هم ميره پيمان با مهربونی کنارم ميشينه و خطاب به پرند ميگه: تازه دست پخت خاله فرزانه هست پرند: اه...نميخوام پيمان سوپ رو جلوی من ميذاره و ميگه: خدا به دادت برسه ­پرند جان٬ عزيزم ببين چقدر خوشرنگه و اشتهاآوره پرند: دوست ندارم.. من از سوپ بدم مياد ­ مگه نميخوای خوب شی ؟ پرند: اوهوم ­پس بايد يه خورده مراعات کنی پرند: چی چی عات کنم؟ دستی به موهاش ميکشم و ميگم: مراعات عزيزم.. يعنی غذاهايی رو بخوری که باعث بشن زودتر خوب بشی پرند: خب ماکارونی درست کن من هم قول ميدم زود خوب شم يه قاشق از سوپ رو برميدارم و فوت ميکنم پرند: بيخودی فوت نکن.. من نميخورم.. من ماکارونی ميخوام قاشق رو نزديک دهنش ميکنم و ميگم: خواهری تو سوپت رو بخور... قول ميدم برات ماکارونی هم درست کنم پرند: نه... همين الان ماکارونی ميخوام ­الان که نميشه گلم پرند اخماشو تو هم ميکشه و ميخواد دوباره دراز بکشه که با اخم ميگم: پرند پرند: خب دوست ندارم پيمان با لذت چند قاشق ميذاره تو دهنش و ميگه: چه قدر خوشمزه ست پرند يه خورده سرفه ميکنه و ميگه: ميدونم ميخواين سرمو گول بمالين.. نميخورم.. اصلا سعيد کجاست؟ بعضی وقتا دلم ميخواد از دست اين بچه سرمو به ديوار بکوبم... يه لبخند زورکی ميزنم و ميگم: پرندجان تو سوپت رو بخور... چند روز ديگه هم واست ماکارونی درست ميکنم پرند: نميخوام.. بگو سعيد کجاست؟ خدايا حالا سعيد رو کجای دلم بذارم مستاصل به پيمان نگاه ميکنم.. اون بدبخت هم بدتر از من به پرند زل زده به ناچار دهنمو باز ميکنم و آروم ميگم: عزيزم سعيد درس داشت بايد برميگشت شهر خودشون ديگه چند لحظه نگام ميکنه و بعد با بغض ميگه: سعيد رفت؟ ­آره ولی خيلی زود دوباره بهت سر ميزنه پيوند: حالا من با کی بازی کنم؟ پيمان: ما که هستيم... با ما بازی کن پيوند: نميخوام... با شماها کيف نميده پيمان با حرص نگاش ميکنه پرند: با شماها نميشه عروس و دوماد بازی کرد پيمان: بچه پررو هم خندم گرفته هم از اين هم پررويی پرند حرصم در اومده با تحکم ميگم: پرند سوپ رو ميخوری يا نه؟ پرند:نه... من خوابم مياد با خونسردی نگام رو ازش ميگيرم... مثه اينکه با اين بچه نميشه ملايم رفتار کرد... به نرمی ميگم: باشه عزيزم.. فقط اميدوارم بعدا *ه و س* اون عروسک خوشگله رو نکنی؟ پرند: چی؟ ­پيمان.. داداش بلند شو بريم بيرون.. مزاحم پرند نباشيم.. خوابش مياد پرند: آجی؟ نگاش ميکنم: هوم؟ مظلومانه ميگه: عروسک چی؟ ­هيچی ديگه پرند: تو قول دادی ­گفتم اگه دختر خوبی باشی پرند: دختر به اين خوبی.. خانومی ­اگه سوپت رو بخوری آره.. ولی الان دختره بدی شدی پيمان چشمکی بهم ميزنه و ريز ريز ميخنده پرند با حرص به پيمان نگاه ميکنه و ميگه: اگه بخورم برام ميخری؟ ­اگه به حرفام گوش کنی.. سوپت رو هم بخوری آره صورتشو جمع ميکنه و با اکراه ميگه: باشه ­باشه چی؟ پرند: ميخورم لبخندی رو *ل بام* ميشينه ولی پرند خيلی سريع ميگه: ولی آب پرتغالم ميخوام ­باشه عزيزم با ابرو به پيمان اشاره ميکنم که بره يه ليوان آب پرتغال براش بياره ­آفرين عزيزم.. حالا داداشی ميره برات مياره... پس دهنتو باز کن با يه حالت چندشی دماغشو ميگيره و دهنشو باز ميکنه پيمان از خنده منفجر ميشه چپ چپ به پيمان نگاه ميکنم و با اخم ميگم: پرند.. اين چه وضعه غذا خوردنه... دوباره داری دختره بدی ميشيا با ناراحتی دستش رو از دماغش برميداره و ميگه: آخه بدمزه ست مگه تو خوردی؟ ميخواد حرفی بزنه که با جديت ميگم: پرند قاشق رو به سمت دهنش ميبرم ولی خانوم با کلی اخم و تخم محتوياتش رو قورت ميده و صورتش رو يه جوری ميکنه که يعنی حالم داره بهم ميخوره ­پيمان باز که اينجا نشستی برو آب پرتغال بيار پيمان با خنده از جاش بلند ميشه... سری تکون ميده و از اتاق خارج ميشه بعد از چند قاشق پرند دوباره به حرف مياد و ميگه: پيوندجونم پرند بخور وگرنه از عروسک خبری نيستا با اين حرفم بيشتر از قبل اخماش تو هم ميره.. با هزار زور و زحمت سوپ رو تا آخر به خوردش ميدم و غرغراش رو به جون ميخرم.. آخرش هم يه ليوان آب پرتغال رو به همراه يه تب بر که دکتر براش نوشته بهش ميدم و به سختی ميخوابونمش.. وقتی از خوابيدنش مطمئن ميشم پاهام رو جمع ميکنم و سرم رو روی پاهام ميذارم پيمان: بذار برات رختخواب پهن کنم تا بخوابی سرم رو بلند ميکنم و ميگم: نه پيمان.. تو برو... خودم يه ساعت ديگه پهن ميکنم و ميخوابم... ميترسم اونجوری خوابم ببره و پرند حالش بد شه پيمان: اينجوری که نميشه... اذيت ميشی ­پيمان من حالم خوبه.. تو برو بخواب پيمان: آخه خيلی خسته ای.. نگرانتم ­برو داداش.. من خوبم.. برو بخواب پيمان با بی ميلی از اتاق بيرون ميره.. خميازه ای ميکشم و دوباره سرم رو روی پاهام ميذارم... کم کم چشمام سنگين ميشن و نميدونم کی بخواب ميرم عزيزای دل من خودتون که ميدونيد دارم سفر رو تموم ميکنم... به احتمال زياد دو سه روز ديگه سفر به ديار عشق تمومه.. ميخوام سفر تموم بشه تا موقع امتحانا رو شرط بندی کار کنم...
پاسخ
#9
****************
چشمام رو آروم باز ميکنم و دستام رو روی صورتم ميکشم ­خدايا شکرت.. راضيم به رضای تو لبخندی رو *ل بام* ميشينه... احساس آرامش عجيبی ميکنم... ياس هايی رو که پرند ديشب گلدونم کش رفت و تو جانمازم ريخت رو لمس ميکنم زمزمه وار ميگم: ممنون پرندم با همه ی شيطنتاش خيلی به فکرمه... اينو از تک تک رفتاراش ميفهم و همين هم برام ارزشمنده... يه هفته از اون روزا ميگذره... يه هفته که خيلی بهم سخت گذشت... تو اين مدت به خاطر حال پرند نتونستم به دانشگاه برم و کل کلاسام رو از دست دادم.. نمی تونم اين هفته هم غيبت کنم درسا سنگينه٬ امروز هر طور که شده بايد خودمو به کلاسام برسونم.. فقط شانسی که آوردم حال پرند تقريبا خوب شده و از اين بابت نگرانی ندارم... يه کسالت جزئی داره که مطمئنم همون هم به زودی برطرف ميشه.. جانمازم رو با آرامش جمع ميکنم و يه گوشه ميذارم... تسبيحم رو دور مچم ميپيچم و بدون اينکه چادر نمازم رو از سرم بردارم به سمت اتاق پيمان ميرم... با بهتر شدن حال پرند پيمان هم به اتاقش برگشته و دوباره من و پرند پيش مامان ميخوابيم چند ضربه به در اتاق پيمان ميزنم و در رو با احتياط باز ميکنم.. با ديدن آقا توی رختخواب اخمام تو هم ميره سری به نشونه ی تاسف تکون ميدم و با چند قدم بلند خودمو بهش ميرسونم.. کنارش زانو ميزنمو ميگم:ای بابا.. تو که هنوز خوابی پسر ... آروم تکونش ميدم و ميگم: پيمان ... ­نمازت قضا ميشه ها پيمان: ول کن پيوند.. خوابم مياد ... ­پيمان باز خواب ميمونی بعد غرش رو به جون من ميزنيا پشتش رو به من ميکنه و جوابمو نميده ­ای خدا... پيمان با توام پيمان: اه.. ولم کن شديدتر تکونش ميدم و با حرص ميگم: پيمان داری اون روی منو بالا مياريا.. بيدار شو ببينم يهو چشماش رو باز ميکنه و با ترس ميشينه با اخم نگاش ميکنم پيمان با نگرانی ميگه: چيه؟.. چی شده؟ ­طبق معمول بنده بيدارت کردم جنابعالی دوباره خوابيدی قيافش وا ميره پيمان: نه.. نگو باز نمازم قضا شد با حرص بلند ميشم و ميگم: يه ربع ديگه قضا ميشه... برو بخون لبخندی رو لبش ميشينه و با عجله از جاش بلند ميشه همونطور که داره به سمت در ميره با خوشحالی ميگه: قربون خواهر گلم بشم.. فکر کردم دوباره خواب موندم لبخندی ميزنم و ميگم: برو نمازتو بخون.. من رختخوابت رو جمع ميکنم پيمان: نميخواد... نمازمو خوندم خودم جمع و جور ميکنم ­برو پسر ميخنده و از اتاق خارج ميشه چادر رو از سرم برميدارمو تاش ميکنم.. بعد هم رختخواب پيمان رو جمع ميکنم و چادر به دست از اتاق خارج ميشم... ولی همينکه از اتاق خارج ميشم با ديدن يه وروجک کوچولوی وحشتناک جيغ خفيفی ميکشم و از پشت به ديوار ميچسبم و دستم رو روی قلبم ميذارم پرند: پــخ... ميخوام بخورمت...ها.. ها.. ها.. ها.. ها چپ چپ نگاش ميکنم پرند: خيلی باحاله نه با اخم نگاش ميکنم و ميگم: پرند اين چه قيافه ايه واسه خودت درست کردی... ترسيدم پرند: پيوند گير نده ديگه.. قيافه به اين باحالی اخمام بيشتر تو هم ميره ­اين چه طرز حرف زدنه... يعنی چی گير ندم... همين حالا ميری صورتت رو ميشوری پرند: پيوندی؟ ­پرند پرند: بذار اول پيمان رو هم بترسونم بعد ميرم ميشورم.. باشه آبجی؟ ­پرند پرند: پيوند با تحکم ميگم: پرند خانوم از رو نميره و باز ميگه: پيوند چادر نمازم رو به سمتش ميگيرمو ميگم: اين رو ببر تو اتاق بذار.. بعد هم برو تو حياط دست و صورتت رو بشور... يالا.. زود.. تند.. سريع پرند: پيوند اذيت نکن ديگه يه نگاه با جذبه بهش ميندازم تا حساب کار دستش بياد با لب و لوچه ی آويزون نگام ميکنه که با اخم ميگم: هنوز که واستادی مثه اين آدمای شکست خورده به سمت اتاق ميره و با غرغر ميگه: هميشه زور ميگی به زور جلوی خندم رو ميگيرم و نميگم نيست که تو هم از رو ميری راهيه آشپزخونه ميشم و زيرلب زمزمه ميکنم: معلوم نيست وروجک کی از خواب بيدار شده و اون نقاشيها رو روی صورتش کشيده سری تکون ميدم و غافل از محيط اطرافم مشغول آماده کردن صبحونه ميشم... با وارد شدن پرند به داخل آشپزخونه ميگم: پيمان نماز خوند؟ پرند: اوهوم.. الان مياد ­صبحونتو الان ميخوری يا بعدا؟ پرند: الان ­پس بشين پرند: پيوند همونجور که دارم پنير رو روی سفره ميذار ميگم: جانم پرند: امروز ميخوام برم مدرسه دلم واسه دوستام تنگ شده استکان رو تو دستم ميگيرم و ميگم: نميشه... بذار حالت کاملا خوب شه پرند: نميخوام.. تو و پيمان نيستين حوصلم خيلی سر ميره ­خب تلويزيون نگاه کن.. پيمان زود مياد اينو ميگم و با دقت چايی ميريزم و مراقبم که پررنگ نشه پرند: تلويزيون هيچی نداره... همه ی کارتوناش تکراريه ­با اون دو تا عروسک خوشکلات بازی کن پرند: از بس باهاشون بازی کردم خسته شدم ­خب به درسای عقب افتادت برس پرند: مگه نميگی خونه بمون استراحت کن.. مگه ميشه هم درس خوند هم استراحت کرد؟ چشم غره ای بهش ميرم و ميخوام يه چای ديگه هم بريزم که پرند سريع ميگه: من نميخورما کتری رو روی گاز ميذارم و با اخم ريزی ميگم: با اين بلبل زبونيات مگه واسه آدم حواس ميذاری... طبق معمول آب پرتغال؟ پرند: اوهوم پيمان: به به... اينجا رو ببين.. پيوند خانوم چيکارا کرده؟ لبخندی ميزنم و ميگم: بشين بخور.. ديرت ميشه.. نمازتو خوندی؟ پيمان: آره يه ليوان آب پرتغال ميريزم و جلوی پرند ميذارم پيمان چايی ها رو برميداره و سر سفره ميذاره پيمان: اگه تو نبودی همه ی نمازای صبحم قضا ميشدن صبحونه ی خودمو مامان رو تو سينی ميذارم و ميگم: حالا حالاها که هستم و بيدارت ميکنم ولی يه فکری به حال خودت کن.. خيلی وضعت خرابه پرند: همون.. ميخوابی مثه خرس پيمان: خرس چيه شيطون؟ پرند: يه موجود خواب آلو مثه خودت با لبخند سينی رو برميدارمو ميگم: من برم صبحونه ی مامان رو بدم پيمان: پس خودت هم همونجا بخور بعد تا نيمی از مسير رو با هم بريم ­باشه از آشپزخونه خارج ميشم و به اتاق مامان ميرم.. هنوز خوابه.. وضعش هيچ تغييری نکرده.. دکتر گفته استراحت مطلق باشه.. با ديدنش تو اين وضع دلم ميگيره.. آهی ميکشم و مثه هميشه توکل ميکنم به خدا تا ببينم چی پيش مياد سينی رو روی زمين ميذارم و کنارش ميشينم.. آروم شونه ش رو لمس ميکنم و ميگم: مامان ... ­مامانی کم کم چشماش رو باز ميکنه و گنگ به اطراف نگاه ميکنه ­مامان دنيا انگار تازه متوجه ی من ميشه به زحمت زمزمه ميکنه: جانم پيوندم بغض تو گلوم ميشينه ولی يه لبخند زورکی ميزنم و با ذوق و شوق ظاهری ميگم: صبحونمو آوردم تا با مامان خوشگلم بخورم لبخند مهربونی ميزنه و ميخواد بشينه اما نميتونه.. با ديدن اين صحنه دلم بی طاقت تر از قبل ميشه.. دستمو زير بازوش ميندازمو کمکش ميکنم که بشينه ­خوبی مامان؟ با دستای ضعيفش من رو تو بغلش ميگيره و ميگه: آره پيوندم... خودتو اذيت نکن.. من خوبم.. اينقدر به خاطر من غصه نخور.. سرمو تو سينش فرو ميکنم و با همه ی عشقم ميگم: مامان دنيا مثه اسمت همه دنيای منی مامان: قربون دل مهربونت برم پشتم رو *نو ا زش * ميکنه و زمزمه وار ادامه ميده: شرمنده ی تو و پيمانم... به خاطر من آواره ی شهر غريب شدين.. تو هم که کارت رو از دست دادی و از دوستات دور افتادی با لحن شادی زمزمه ميکنم: نگو مامانی.. اينجا همه چيز خوبه.. هم کار هست.. هم درس ميخونم.. هم پيمان و پرند ميرن مدرسه.. هم با دوستام در تماسم آروم من رو از بغلش بيرون مياره و ميگه: مطمئن باشم؟ ­ آره عزيزدلم... مطمئنه مطمئن باش
پاسخ
#10
آهی ميکشه و ميگه: آخه من که ديگه رفتنی........... انگشتام رو آروم روی *صورت* ميذارم و زمزمه ميکنم: هيس.. هيچی نگو مامان.. تو خوب ميشی.. مثه قبلنا مامان: آخه... ­از اين حرفا نداشتيما خانوم خانوما مامان: پيوند دلم نميخواد خرج بيهوده تو دستتون بذارم.. خودت هم خوب ميدونی اين عمل فايده ای نداره روزی هزار بار اين حرفا رو از پاره ی تنم ميشنوم و شرمندگی رو از چشماش ميخونم و در عين حال روزی هزار بار به خودم قول ميدم که در برابر اين حرفا اشکام در نياد ولی طبق معمول موفق نميشم... اشک تو چشمام جمع ميشه با صدايی که به شدت ميلرزه ميگم: نه مامان.. داره... به خدا فايده داره.. من ميدونم تو خوب ميشی... تو بايد خوب بشی مامان.. به خاطر من.. به خاطر پرند.. به خاطر پيمان... ما بدون تو نميتونيم دووم بياريم... بهم قول بده مامان.. بهم قول بده که خوب ميشی.. که تسليم نميشی.. که تا آخر ميجنگی لبخند تلخی ميزنه و ميگه: عمر و زندگی دست خداست دخترکم.. هيچوقت به زور هيچی رو از خدا نخواه.. خودش اگه صلاح بدونه ميده.. بدون خدا خودش هميشه بهترين چيزا رو برای بنده هاش ميخواد...پس اجازه بده همونطور که خودش ميدونه سرنوشتمون رو رقم بزنه يه قطره اشک از چشمام سرازير ميشه.. با بغض مينالم: مثه هميشه حق با توهه مامانی مامان:گريه نکن دختر.. من که خوبم ميخندم و ميگم: دوستت دارم مامان دنيا مامان: من بيشتر پيوند کوچولوی من مامان: تو خيلی بهم وابسته ای پيوندم...برات نگرانم.. يه خورده به فکر خودت باش ­من خيلی خيلی بيشتر مامان ­آخه تو همه چيز منی مامان... حتی يه چيزی فراتر از مادر... دلم ميخواد ساعتها پيشت بشينم و نگات کنم.. نبود بابا به اندازه ی کافی داغونم کرد پس تو باش مامان.. تو رو خدا نااميد نشوو ميخنده و ميگه: تو از پرند هم لوس تری ميخندم و با دلی گرفته لقمه ای درست ميکنم... آروم به سمت مامان ميگيرم و ميگم: بخور خانوم خانوما.. بايد خيلی به خودت برسی ميخنده و ميگه: از دست تو.. خودت لوسی ميخوای من رو هم لوس کنی تو همين موقع در اتاق باز ميشه و پيمان و پرند ميان داخل و با شوخی و خنده با مامان سلام ميکنند.. پيمان لباس هم تنش کرده و آماده هست پيمان: هنوز نخوردی؟ ­ديرت شد؟ پيمان: نه هنوز.. بخور بعد از اين حرفش از پشت مامان رو بغل ميکنه و بوسه ای به سرش ميزنه پيمان: مامان خوشگلم حالش چطوره؟ مامان: خوبم پسرم... شماها بيخود نگران هستين پيمان: بيخوده بيخود هم که نيست مادر من چند لقمه ی سريع خودم ميخورم و چند لقمه ای هم واسه ی مامان درست ميکنم که پرند ميگه: دنيا جونم من برات لقمه درست کنم؟
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان