رتبه موضوع:
  • 17 رای - 2.88 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ملاقات در روز سرد برفی
#11
خلاصه:

در یک روز سرد برفی ، قتلی رخ میدهد و ساغر که خودش را برای ملاقاتی مهم آماده کرده است ، به طور اتفاقی شاهد وقوع آن میگردد . قاتل ، وی را تهدید کرده و ساغرکه وی را نشناخته ، ناگزیر وارد بازی ای که او آغاز کرده است، میگردد !
پاسخ
#12
به نام خدا


کنار یخچال ایستاد ، درش را باز کرد و نگاهش را داخل یخچال چرخاند تا چیزی برای شکم گرسنه اش پیدا کند. یخچال پر بود از غذاهای نیم خورده و فست فود . اخمهایش را در هم کشید. نگاه کردن به ظرف میوه ، معده خالیش را تحریک میکرد. بیخیال سوزش احتمالی معده اش شد و خیار و نارنگی ای برداشت و به در یخچال تکیه داد. نگاهش روی خواهرش که با استرس دستمال کاغذی داخل دستش را تکه تکه میکرد ، نشست . پوزخندی زد .خواهرش در عرض پنج سال از زنی دانا و زبرو زرنگ ، به زنی ترسو و بدون رای ، تبدیل شده بود و این به شدت آزارش میداد . خواهرش خوب و کامل بود و تنها چیزی که از اول در او دیده نمیشد، اعتماد به نفس بود و بس. البته آن را هم داشت ولی از نوع کاذبش . اما حالا از او چیزی نمانده بود جز زنی ترسو که برای هرکارش نیاز به تایید داشت و همان اعتماد به نفس ناقصش هم بر باد رفته بود . غلط ترین انتخاب عمر او ، انتخاب شریک زندگی اش بود و همین هم او را به این فلاکت انداخته بود . خواهرش برای آن مرد حیف بود. سارا بلند قد بود و خوش پوش ، صورت استخوانی و کشیده اش با اعضایی مناسب زینت شده بود. دهان، بینی و چشمها ، شاید هر کدام به تنهایی زیبا نبودند ولی ترکیبی دلنشین و جذاب ایجاد میکردند. از نظر ظاهر و رفتار هیچ چیزی کم نداشت و فقط بلندپروازی اش کار دستش داده بود.
در عوض همسرش ، شاهین ، با قد 170 سانتی و سری که جدیدا نیمه تاس شده بود و شکمی که کم کم جلو می افتاد ، از نظر ظاهر همه چیز کم داشت . او حتی اخلاق جالبی هم نداشت که به آن ببالند . حال چه چیزی خواهرش را جذب آن مرد کرد، طوریکه حتی لیسانس مدیریتش را به خاطرش ، نصفه نیمه رها کرده بود، خدا می دانست! می ترسید همانطور که همه اطرافیان میگفتند پول هنگفت شاهین جذبش کرده باشد. سرابی که سارا را بدبخت کرده بود. از حرص گاز محکمی به خیار داخل دستش زد :
-تو احمق ترین زن دنیایی!
سارا، نگاه تند و تیزی حواله اش کرد و باز به دستمال داخل دستش ور رفت.
-جای من نیستی پس حرف الکی نزن!
-هه...صد سال دیگه هم دلم نمیخواد جای تو باشم. می دونی که، من نیمه ی عقل کلم!
-اینو که راست میگی! حالا عقل کل بهم بگو چکار کنم؟! داره میاد!
-خاک رس بردار بگیر به سرت! نه نه...سر تو حیفه بگیر به سر شوهرت!
-ساغر؟!
جیغ نیمه بلند سارا گوشش را آزرد. انگشتش را در گوشش کشید و بی خیال گاز دیگری به خیار داخل دستش زد نگاهش داخل آشپزخانه مدرن خواهرش چرخید . تمام کابینتها از بهترین جنس ام دی اف بود یخچال بزرگ و فر برقی در کابینتها جاساز شده و نما را به هم نمی ریختند. گاز بزرگ داخل کابینتها کار شده بود و فقط سطح صیقلیش دیده میشد . حتی سینک ظرفشویی این خانه با همه جا فرق میکرد. پوفی کشید و به تجملات بی جای خانه پوزخندی زد . صندلی کنار سارا را بیرون کشید:
-حالا شوهر بی عرضه ات کجاست؟
اخمهای سارا در هم رفت:
-رفته دفترش.
انگشتش روی میز ضرب گرفت:
-کی شازده تشریف میاره؟
سارا باز عصبی به خرد کردن دستمال داخل دستش پرداخت:
-فردا شب میرسه. می ترسم ساغر..برای بچه ها می ترسم.
-فردا شب میرسه، اون وقت تازه یادت افتاده که به اینکه چکار باید بکنی، فکر کنی؟
-خب..خب آخه تو که نمی دونی چی شده.
-بگو بدونم.
-شاهین...شاهین...قیومیت بچه ها رو...داده به داداشش.
-چی؟
صدای دادش در آشپزخانه پیچید:
-هیش بچه ها بیدار میشن.
-میفهمی چی داری میگی؟ یک عمر افسار خودش دست این دیو دو سر بوده ، حالا برای بچه هاش آقا بالاسر آورده؟ تو هم چیزی نگفتی؟
چشمهای سارا دوباره پر آب شد.
-شاهین یک نقشه هایی داره...به من نمیگه...داره به نریمان باج میده...شرط همراهی نریمان باهاش همینه...انگار...انگار میخواد یه مقدار از پولشو به نامش بکنه، شرطشو این گذاشته
پوزخند تمسخر آمیزی زد.
-دستش درد نکنه. واقعا زحمت میکشه. ببین چقدر به شاهین جونت اعتماد داره ، که میخواد بچه ها رو بکشه زیر بال و پر خودش!
-این نیست...ننه حکیمه رو میشناسی که...دایه نریمان و شاهین...
-خب
-میگه...میگه...این پسر عزب و اجاق کوره....میخواد با بچه های من ....برا خودش آتیه درست کنه!
نگاه کلافه اش را به خواهرش که به هق هق افتاده بود ،دوخت:
-میگم احمقی نگو نه..این اون طرف چند تا بچه پس انداخته خدا میدونه...هرچند اگه اینم درست باشه که دیگه هر دوی شما خیلی دیوونه اید. اصلا نمی دونم این غول بی شاخ و دم کیه که تو و اون شوهرت ، اینقدر ازش حساب می برید. یکم اون شوهر بی عرضه ات زرنگ بود تا حالا ارثشو از دست نریمان در آروده بود..منتها ذاتا بی عرضه است!
-اینقدر به این شاهین بدبخت فحش نده. تو نریمانو نمی شناسی.
-من..من نمی شناسمش؟
مکثی کرد و نیشخندی زد. او نریمان را نمی شناخت؟ اگر او را بهتر از خواهرش نمی شناخت، کمتر هم نمی شناخت. از وقتی خواهرش با این خانواده نامتناجنس وصلت کرده بود ، دائم اسم این مرد را شنیده بود. نریمان این را گفت، نریمان این را خواست، نریمان این دستور را داد. نریمان این کار را کرد..نریمان..نریمان...نریمان. ...لعنت به او! آنقدر در این پنج سال از او شنیده بود که ندیده می شناختش. به یمن ازدواج سارا با شاهین ، تمام گذشته این دو برادر کف دستش بود.
نریمان برادر بزرگ تر شاهین بود. ده سال اختلاف سنی داشتند، اما از قرار معلوم بیش از بیست سال اختلاف عقلی! شاهین پسر بی دست و پای خانواده بود. حاجی اعتمادی قبل از مرگش از ترس اینکه پسر19 ساله اش، ثروتش را بر باد بدهد، پسر بزرگش را قیم پسر کوچکتر کرد. کاری نامرسوم ولی قانونی. ثروت به صورت شرطی دست پسر بزرگتر افتاد و از همان وقت نریمان شد آقا بالاسر و همه کاره شاهین. حتی مادر پیرشان ، ماهتاج خانم، که برای خودش چون ملکه ای حکمـ ـرانی میکرد، تحت تاثیر پسرش بود و اگر نریمان میگفت بمیر در دم جان میداد.
نریمان چند سال بعد از مرگ پدرش ، به قصد ادامه تحصیل ایران را ترک کرده و شرکت مهندسی اش را به برادر کوچکتر واگذار کرده بود. هرچند شاهین فقط اسما مسئول آن شرکت کذایی بود و همه می دانستند رسما هیچ کاره است و خود نریمان از راه دور عروسک گردان همه چیز است. نریمان آن قدر روی این خانواده تسلط داشت که بدون اذن او آب هم نمیخوردند. خبر داشت که عکس خواهرش برای تایید برایش ارسال شده و تا او تاییدش نکرد ، شاهین به خواستگاری رسمی سارا نیامده بود. حتی بعدها اسم خواهرزاده هایش را هم او برگزیده بود . هرچند در دلش اعتراف می کرد حداقل سلیقه اش در این یک مورد خوب بوده است. از این خانواده و از این دو برادر که زندگی خواهرش را به این وضع انداخته بودند، بیزار بود . دختر بلندپرواز دکتر مصیبی را چه به گریه کردن به خاطر بچه هایش؟ تمام خشمش را در صدایش ریخت:
-شما که می شناسیش برام بگو ایشون کین...نه ، نه...بذار اول من بگم تو کاملش کن. این دیو دو پا، برادر شاهین خان ،عموجون ترگل و ترلان...خارج نشین معظم! همونیه که بگه بمیر سر همه اتون لب باغچه است.. حالا هم که به سلامتی دست گذاشته رو سرنوشت بچه هاتون.
با حرص برخواست . سارا دستش را گرفت :
-آروم باش ساغر...تو داناتری. میخوام کمکم کنی.
-چرا حالا داری اینا رو به من میگی؟
-من نمی دونستم..دیروز اتفاقی فهمیدم. اگه بخواد دخترا رو با خودش ببره چکار کنم هان؟
دستهایش را روی میز ، ستون بدنش کرد و به خواهرش نگریست:
-نمیتونه ،حداقل نه تا زمانیکه تو هستی.
سارا نفس عمیقی کشید. خواهرش را می شناخت. به دلیل شغلش ، به چم و خم حقوق والدین و کودک آشنا بود.
-راست میگی؟ واقعا نمیتونه؟
-هیچ کس نمیتونه یه مادرو از حق داشتن فرزندانش محروم کنه. حتی قیمش که میتونه پدرش یا هر کس دیگه ای باشه. پس تا نخوای نمیشه.
-اما اگه شاهین اجازه بده چی؟ میتونه نه؟ میتونه اونا رو ببره نه؟
-مگه دیوونه است خواهر من؟ دو تا دختر بچه ی لوس سه چهار ساله بدون مادر و پدر به چه کارش میاد آخه؟
-پس میتونه؟
صدای سارا دوباره پر از تردید شده بود. ساغر اخمهایش را در هم کشید. میتوانست. خوب هم میتوانست. فقط کافی بود پدر بی عقلشان زیر یک برگه لعنتی دیگر را امضا کند و به عمویشان اجازه دهد که بچه ها را از ایران خارج کند. به همین راحتی. اینجا کسی کاری به مادر فلک زده شان نداشت. مادر هم میتوانست هر وقت خواست به دیدار بچه هایش برود تا دهن قانون هم بسته شود! چشمهایش را از شدت عصبانیت محکم بست.
-تونستن میتونه...ولی باید آدم احمقی باشه که بخواد اینکار رو بکنه. اگه یکیشون پسر بود بیشتر میتونستم این حماقتو بپذیرم.
لبـ ـهای سارا لرزید . حتی لحظه ای نمیتوانست به نبودن دوقلوهایش فکر کند. حتی اگر به گفته خاله شان زیادی لوس و تیتیش بار آمده باشند.
-گریه کردی نکردیها!! بس کن. چرا باهاش حرف نزدی؟ چرا رک ازش نمی پرسی چرا قیومیت بچه ها رو گرفته؟
-پرسیدم...جواب نداد...گفت...گفت صلاحشون رو میخواد
اشک دوباره از گوشه چشمش سر خورد و روی گونه های برجسته و استخوانیش ریخت. ساغر دستی در موهای پریشانش کشید که به زحمت با یک گیره بالای سرش جمع کرده بود. سارا با بغض صدایش کرد:
-ساغر ، تو باهاش حرف می زنی؟
ساغر سیخ ایستاد:
-کی؟ من؟ من چکاره ام؟ ناسلامتی تو مادرشونی.
-من از اون می ترسم. باهات حرف نزده که بفهمی چی میگم. حرف میزنه تمام تنت یخ میکنه. قدرت نفس کشیدن نداری چه برسه به "نه " گفتن!
لبخند کجی روی لبش ظاهر شد:
-اون وقت من سوپر زنم که قراره با آدم بده روبرو بشم؟
-نریمان بد نیست..فقط ..فقط یکمی..
-مـ ـستبد و خودخواه و زورگوئه..اینو میخواستی بگی نه؟
سارا دستش را محکم فشرد
-تو مشاروی ساغر. جون من، تو میتونی بفهمی چه فکری تو سرشه. از اولم تو عاقلتر بودی. خواهش میکنم. می ترسم زندگیم از این بیشتر از دستم بره.
دوباره صندلی را کنار کشید و روی آن نشست .دستش را با ملایمت روی دست خواهرش کشید:
-پس خودتم میدونی زندگیت از دست رفته؟ چرا کاری برای زندگیت نمی کنی؟
-وقت این حرفا نیست. راستش (صدایش تحلیل رفت) من به خود شاهین مشکوک تر از نریمانم.
اخمهایش را در هم کشید و دقیق صورت خواهرش را برانداز کرد:
-منظورت چیه؟
سارا لب گزید و صورتش را از تیررس نگاه خواهرش دور کرد. بدی دوقلوها در این بود که حسهای مشترک زیاد داشتند. مثل همین اضطرابی که سارا از طرف ساغر حس میکرد و غمی که مثل دل سارا ، بر دل ساغر هم نشسته بود:
-سارا؟ به من نگاه کن ببینم. دیگه من چی رو نمیدونم؟
-مهم نیست...فقط ..فقط من بچه هام رو میخوام.
نگاهش را دوباره میخ نگاه خواهرش کرد:
-باهاش حرف میزنی؟ تو رو خدا میخوام بدونم چرا بعد هشت سال داره برمیگرده...اونم درست وقتی فهمیدم که قیم دخترام شده. اونم وقتی که...خواهش میکنم ساغر..جون من!
ساغر آهی کشید و تکیه به پشتی صندلی داد. موهایش را از گیره آزاد کرد و دوباره محکم بست.
-نمیگه تو چه کاره ای؟ وکیلی؟ کفیلی؟ خاله بچه ها بودن کافیه؟
-بگو از طرف منی؟
-نمیگه خواهرت زبون نداره؟ راه نداره سارا. تنها راهش اینه که تو دوباره خودت بشی. همون سارای سرتق و لجوج که بابا رو دق داد تا شد زن این مردک! ببین خواهر من، شاید من هنوزم نفهمیده باشم تو عاشق چیه این مرد شدی ولی مطمئنم اون عاشق محکمی تو شده بود. چیزی که هیچی ازش نمونده. به خودت بیا، خواهش میکنم!
سارا اشک چشمش را گرفت:
-پس فردا میخوان به خاطر برگشتش مهمونی بگیرن ، حداقل مهمونی رو بیا...می خوام ببینیش. میای مگه نه؟!
خواست دوباره بگوید نه که حرف سارا دهانش را بست:
-تو رو جون بابا، تو رو ارواح خاک مامان نه نیار.
نفسش را کلافه به بیرون فوت کرد:
-میدونی که چقدر از این خونواده و فیس و افاده اشون بدم میاد. شوهرتو به زور تحمل میکنم، اون وقت از من میخوای بیام به این مهمونی کذایی؟ اینا همو نمی تونند تحمل کنند ، این یکی به او یکی میگه جلو نیا پیف پیف بو گند میدی. من چه سنخیتی باهاشون دارم آخه؟ آخ آخ مامانشون که دیگه کشته مرده ی منه!
نگاه بغض دار خواهرش مانع شد که بگوید تو را به زور قبول کرده چه رسد به من !!
-میای؟
کلافه آهی کشید. سارا لجوجانه اصرار کرد:
-میای؟
-تا ببینم چی میشه.
-نه قول بده!
-اه سارا. اینقدر سیریش نشو. یکمی از این لجاجتو نشون اون قوم یاجوج و ماجوج بده!
لبـ ـهای سارا دوباره لرزید:
-خیلی خب ! میام این تحفه نطنز رو میبینم. خوبه؟
-گلابی قراره بیارن برامون؟ نگفته بودی توی میدون تره بار هم آشنا داری.(تحفه ی نطنز همان گلابی است=نویسنده)
هین بلندی کشید و به سرعت شالش را از روی شانه اش کشید و روی سرش انداخت . شاهین پوزخندی زد ، به قدر کافی دو خواهر شبیه هم بودند که هـ ـوس نکند خواهرزنش را دید بزند!
-یک یا الله تو دهنت نیست الحمدلله!
-تو خونه خودم یا الله بدم؟ آی ضعیفه موهاتو بپوشون آقات اومده؟
-هرهر...یعنی میخوای بگی ندیدی کفشای منو؟
-نه والا...فکر کردم انیس کفشاشو جا گذاشته.
انیس خدمتکار هفتگی شان بود. تحقیر در صدایش موج میزد. سارا از ناراحتی لب گزید. شاهین تکیه اش را از روی دیوار برداشت و جلو کشید. دل به دل راه داشتن دقیقا ارتباط دلهای او و خواهرزنش بود. هر دو سایه یکدیگر را با تیر میزدند. روی سر سارا را بـ ـوسید و دستانش را دور شانه هایش پیچید. برای درآوردن حرص ساغر بدش نمی آمد از همسرش بـ ـوسه ای هم بگیرد ، اما چشمهای خشمگین ساغر مانع از پیشروی بیشترش شد. همانقدر که نگاه برادرش آزاردهنده بود، این نگاه هم آزارش میداد. ساغر نگاهی به خواهرش انداخت که در میان دستهای همسرش می لرزید. سرش را به تاسف تکان داد . حوصله ی شاهین و مزه پرانی ها و تمسخرکردنهایش را نداشت :
-بعدا حرف میزنیم. من برم تا زلزله هات بیدار نشدن.
-شب بمون.
-بابا تنهاست نمیشه.
به سمت اتاق دخترها راه افتاد. در را آرام باز کرد. نزدیک غروب بود و اتاق نیمه تاریک بود. اتاق دخترها مثل اتاق پرنسسها تزیین شده بود. دو تخـ ـت کوچک با پرده های توردار و پر از تصاویر پرنسسهای دیزنی . کمدهای بزرگ و عروسکهای رنگ و وارنگ. اتاقشان از اتاق مشترک مادر و پدرش هم، بزرگتر بود . دوباره بریز و بپاشهای الکی! سراغ دخترها رفت و آرام گونه شان را در خواب بـ ـوسید. درست مثل کودکی های خودش و سارا ، غریبه ها محال بود از هم تشخیصشان بدهند . اما او از همان اول میتوانست بگوید کدام ترگل است و کدام ترلان. همانطور که مادرشان می توانست. لبخندی زد، راز کوچک این بود که بوی آنها متفاوت بود. کافی بود فقط یک لحظه در آغـ ـوش بگیردشان تا بفهمد کی به کیست. موهای بورشان را نـ ـوازش کرد. موهایی که به خانواده پدری کشیده بود. خوب بود که خواب بودند ، وگرنه مثل کوالا از او آویزان میشدند و او هم که عاشق بچه ها بود ، نمیتوانست تنهایشان بگذارد . آن هم امشبی که پدرش بیش از همیشه به حضورش نیاز داشت. شب مرگ مادرشان . سارا آنقدر در مشکلاتش غرق بود که حتی سالگشت مادرشان را هم فراموش کرده بود. آهی کشید و از آویز کنار در مانتویش را برداشت و از اتاق خارج شد. لباسش را پوشید و صورت خواهرش را که منتظر ایستاده بود، بـ ـوسید ، خداحافظی سرسری ای از روی ادب با شاهین کرد و با برداشتن کیف و مدارکش از خانه خارج شد.
پاسخ
 سپاس شده توسط Percyabode
#13
صدای تق تق پاشنه های کفشش در سرسرا پیچید. تک زنگی زد و خواست با کلید در را باز کند که در بی صدا باز شد. قامت خمیده پدر پیش چشمش جان گرفت:
-میدونستم امشب میای اینجا. بیا تو
-سلام
-سلام دخترم. بیا تو بابا
پشت سر پدرش وارد شد، فضای خانه نیمه تاریک بود . نگاهش در سالن چرخید و روی پدرش متوقف شد . با دیدن غم چشمانش قلبش به درد آمد . پدرش دکتر جلیل مصیبی ، یکی از بهترین جراحان ارتوپد بود ،مردی که بلندنظری و گشاده دستی ش ورد زبان همه بود. همه چیز خوب بود تا آن تصادف لعنتی. 7 سال قبل زندگی همه شان کن فیکون شد. تصادفی که جان عزیزانشان را به یغما برد . در آن تصادف، مادرش به همراه برادر 15 ساله اش از بین رفتند و پدرش ویلچر نشین گردید . زندگی روی زشتش را زود نشانشان داد . با این حال کسی که زود سرپا شد باز هم پدرشان بود . او بود که برخواست و دست آنها را نیز گرفت و در تمام این سالها سعی کرد با وجود نقص جسمی وبال گردن دخترانش نباشد و حتی ، کارش را کنار نگذاشت، چرا که اعتقاد داشت تا آدمی زنده است نیاز به حرکت دارد. ولی افسوس که دلش همان هفت سال قبل مرده و احساسش یخ بسته بود . جلو رفت و پشت ویلچر ایستاد . موهای به سپیدی برف پدرش را بوسید و دست در گردنش انداخت. بغض ، صدایش را می لرزاند:
-بابا؟
صدای نفس عمیقش را شنید. چرخید و کنار پای پدرش زانو زد . اشک در چشمش جوشید ولی وقت آن نبود که غمهایش را نشان دهد.
-کافی نیست؟ داره هفت سال میشه . ما همه داغداریم بابا، اما دیگه کافی نیست خودخوری؟
-تا عاشق نشی نمی فهمی . تا بچه دار نشی ...
دستهای جلیل روی دسته ویلچر مشت شد، لحظه ای نفسش بند آمد و از خودش ناامید گردید. فراموش کرده بود که دخترش هم عاشق شده بود و هم مادر.
-ببخش عزیزم. ببخش!
ساغر تلخ خندی زد و دست پدرش را فشرد.
-چی رو ببخشم بابا جان ؟ بریم بالا؟ اینجا نمونیم امشب باشه؟
-نه میخوام تو خونه خودم باشم. اگه سختته، برو خونه خودت!
ساغر نفس عمیقی کشید و برخواست. شالش را برداشت ، مانتویش را آویزان و چراغ ها را روشن کرد ، چرا که از تاریکی بیزار بود. به سمت آشپزخانه رفت و از همان جا پدرش را صدا زد:
-چی میخوری جلیل خان؟
جلیل به قیافه ی جدی دخترش نگریست در دنیا هیچ نگاهی به اندازه نگاه دختر بزرگش، ساغر، به همسرش شباهت نداشت. آهی کشید:
-سیرم دخترم
-نشد..سیرم و نمیخورم نداریم. الان یک غذای سریع درست میکنم تا با هم میخوریم. بعدم کلی حرف دارم باهاتون.
-چه حرفی ؟ نگرانم کردی.
ساغر ریز خندید:
-یعنی من هر وقت با شما حرف دارم باید نگران بشید؟
-آخه تو خیلی توداری. وقتی میخوای حرف بزنی یعنی موضوع مهمیه!
ساغر همانطور که قفسه ها را برای پیدا کردن مواد سوپ جستجو میکرد ، شروع به صحبت کردن کرد. این کار استرس خودش را کم و هم فکر پدرش را از مادرش دور میکرد . شدیدا نگران خواهرش بود و مطمئنا پدرشان بهترین همدم و حامی به حساب می آمد:
-والا چی بگم؟ دارم از خونه سارا میام!
توجه جلیل جمع شد:
-خوب بودند؟ خودش، بچه هاش، شوهرش؟
-همه اشون خدا رو شکر خوب بودند.
ظرف آبی را روی گاز گذاشت و زیر آن را با پیلوت روشن کرد. تفاوتهای زندگی خودشان با خانواده شاهین از ذهنش گذشت. تشریفات و تجملات اضافه! وضع زندگی آنها هم خوب بود. شاید نه عالی ولی خوب و مقبول بود. ولی پدر و مادرش هیچ وقت زیر بار خرجهای اضافه نمی رفتند. این را به راحتی میشد در دکوراسیون ساده و راحت خانه شان دید:
-حرفات راجع به ساراست؟
هویجی را خورد کرد :
-آره. شاهین بازم مشکل درست کرده.
جلیل ویلچرش را به سمت آشپزخانه راند . میخواست خوب احوال دخترش را زیر نظر بگیرد:
-خب؟
ساغر از زیر چشم نگاهی به پدر انداخت و رضایتمندانه لبخندی زد که از دید پدرش دور ماند:
-بازم شاهین بدون اطلاعِ سارا، کاری کرده؟
-آره. اما اینبار شاهکار کرده.
-چی شده؟ درست حرف بزن ببینم.
-امروز سارا زنگ زد بهم گفت بیا خونه ما. توی موسسه کارام زیاد نبود، برای همین ناهار رفتم پیشش. خلاصه اینکه گفت برادر شوهرش داره برمیگرده ایران
-نریمان؟
-آره.
-عجیبه. بعد هفت هشت سال؟ فکر می کردم دیگه بر نمیگرده !
-چه میدونم. به هر حال اینجا خونه و زندگی داره. گاه گاهیم که میومد و میرفت. حالا انگاری برای همیشه میخواد برگرده . برای همین سارا استرس داشت و همش میگفت نگران بچه هاست. فکر کردم میترسه نریمان توی تربیت بچه ها دخالت کنه، برای همین کمی بهش حق دادم. آخه از این آدم بعید نیست توی همه کارا دخالت کنه . هرچند بدم نمیاد این نریمان خان با اون همه جدیتی که ازش تعریف میکنند جلوی این دو تا در بیاد. این دو تا بچه زیادی دارن لوس بار میان.
-ساغر!
-چشم چشم..حواسم هست که از بحث دور نشم.
لبخندی راضی کننده روی *صورت*ش نشست. ذهن پدر کاملا دور شده بود . نفس عمیقی کشید و سیب زمینی های ریز شده را به مایع سوپ اضافه کرد :
-بعد دیدم نه اصلا قضیه این حرفا نیست ، یعنی این همه نگرانی طبیعی نیست. ازش پرسیدم قضیه چیه ....گفت شاهین قیومیت بچه ها رو به برادرش واگذار کرده.
جلیل شوکه نگاهی به دخترش انداخت. اخمهای ساغر ، در هم گره خورده بود:
-یعنی چی؟ مگه میشه؟!
-چرا نشه بابا جان؟ توی این دنیا همه چیز شدنیه! کفیل و وصی و قیم تعیین کردن که عجیب نیست. البته برای آدم زنده یکمی عجیبه !
-آخه کدوم عاقلی این کار رو میکنه؟ هدفش چیه؟
-والا نفهمیدم. این پسره به کل از عقل ساقطه!
کارش که تمام شد ، زیر گاز را کم کرد تا مواد سوپ آرام آرام بپزد . صندلی ای بیرون کشید و رویش نشست:
-میگفت انگار دو تا برادر با هم بده و بستون کردند. یعنی توافقی ، چیزی ، وسطه که ازش بیخبره. سارا میگفت مثل اینکه پای پول وسطه!
اخمهای جلیل در هم رفت . دستش مشت شد و روی میز نشست:
-چی بگم؟ آدم تو کار این بشر دو پا می مونه!
-سارا اتفاقی فهمیده و از دیروز داره دیوونه میشه. شاهین رسید نتونستم باهاش خیلی حرف بزنم. قبلشم که ترگل و ترلان دائم دور و برمون بودند. اونا هم که ماشالا کم از طوطی ندارن، ضبط میکنند و تحویل باباشون میدن. این شد که حرفامون نصفه موند.
-حالا سارا چکار میخواد بکنه؟
-نمی دونم. فعلا میگه من با برادر شوهرش حرف بزنم. اما من باهاش مخالف بودم و هستم..من هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارم. همینطوری خانواده شاهین ،سایه منو با تیر میزنن...وای به دخالت مستقیم
-کار درستی میکنی دخترم..خودت رو درگیر این قضیه نکن...سارا هم بهتره با یک مشاور خانواده و وکیل حرف بزنه..اصلا شاید شاهین قپی اومده..مگه مملکت شهر هرته!

***
برف ریز ریز می بارید. درست مثل یخ پودر شده، به قول پدرش ، شاید بارانی بود که از شدت سرما یخ بسته بود. در خودش جمع شد. موقع بارش برف، معمولا هوا گرم تر بود و بعدش هوا سرد میشد ، اما آن روز، هوا هم بازی در آورده بود و دندانها از شدت سرما روی هم میخورد و صدای کلیک کلیکشان به گوش می رسید.
برف ها روی زمین ننشسته، آب میشدند . ابرهای سرخ رنگ در آسمان جمع شده بودند و احتمال میداد بارش شدیدی در عرض یک ساعت آینده آغاز شود. بار دیگر به بی خیالی نریمان لعنت فرستاد. روبروی آپارتمانی که خانه بزرگ او را در بر داشت ، داخل ماشینش نشسته بود. نریمان گفته بود دو چهار راه بالاتر، به خاطر لیز شدن زمین ، تصادف سختی شده و دیر به قرارشان می رسد، نگهبان لعنتی هم حاضر نبود او را به لابی ساختمان راه دهد. ساغر اخمهایش را در هم کشید. گوشی نریمان خارج از دسترس شده بود و در این زمینه کمکی از او ساخته نبود.
حالا هم تنها کاری که می توانست انجام دهد ،نگاه کردن به عبور و مرور ماشینها بود. قصد داشت اگر نریمان تا 5 دقیقه دیگر نیاید آنجا را ترک کند. خیابان دو طرفه بود و به نسبت پر عبور . سایه ای از پشت تیر چراغ برق خارج شد و پشت ماشینی ناپدید گردید . نگاهش را ریز کرد ولی دیگر چیزی ندید. برف ریزی که می بارید شیشه ماشین را مات کرده بود . صدای لاستیکهای خیس ماشینها در گوشش اکو میشد. قصد بازگشت داشت که در همان لحظه در آپارتمان به سرعت باز شد و با تعجب شاهین را دید . خواست از ماشین خارج شود ، ولی قیافه عصبانی و نگران شاهین که با داد با تلفنش صحبت میکرد ، مانع از هرگونه حرکتی شد. نمی فهمید شاهین در این آپارتمان چکار دارد.
شاهین تلفنش را قطع کرد و به سمت خیابان دوید . در کمتر از ثانیه ای ، ماشینی به سرعت نزدیک شد ، نگاهش بین ماشین و شاهین ثابت ماند. تا دهان بازکند و شاهین را صدا بزند، ماشین به سرعت نزدیک شد و شاهین را به هوا پرتاب کرد .
نفس در سینه اش جا ماند. جیغ بلندی کشید و در ماشین را باز کرد. قبل از نشان دادن هرگونه عکس العملی ماشینی از کنار خیابان به سرعت نزدیک شد و در مقابل چشمهای بهت زده اش ، برای بار دوم شاهین زیر گرفته شد. جیغ کشان به سمت خیابان دوید. در آخرین لحظه نگاه راننده ی ماشین دوم تنش را لرزاند . فرصتی برای دقت به صورت او نداشت . ماشین به سرعت دور شد و او فقط توانشت عدد آخر شماره پلاک را که با گل کثیف شده بود، بخواند . خودش را وسط خیابان انداخت. ماشینها که به دلیل بارش برف ، سرعت زیادی نداشتند، با دیدنش به سرعت روی ترمز زدند و ایستادند . صدای اعتراضشان با دیدن پیکر غرق در خونِ میان خیابان در نطفه خفه شد . زانوهایش خم شد و روی زمین نشست . شاهین خیس و خون آلود وسط خیابان پهن شده بود. تنها چیزی که در ذهنش تاب میخورد سرعت زیاد دو ماشین در هوای سرد برفی بود!
پاسخ
#14
صدایش که نام شاهین را فریاد میزد . در گوشش میپیچید و تنش چون بید می لرزید . وضعیت سر متلاشی شده حتی نمیگذاشت لحظه ای به زنده ماندن شاهین فکر کند . غم ، بغض و خشم در گلویش جمع شده بود و داشت خفه اش میکرد. شاهین هر که بود ، همسر خواهرش و پدر فرزندان او بود. طولی نکشید که ماشین پلیس و آمبولانس آژیر کشان نزدیک شدند. کسی آنها را خبر کرده بود . همزمانی رسیدن آنها باعث شد که عده ای بیکار دورشان حلقه بزنند. حتی از داخل خانه ها تک و توک کسی بیرون می آمد تا علت حضور پلیس را بفهمد. در این ساعت از روز افراد کمی در خانه ها بودند و بیشتر افراد جهت کار یا فعالیتهای روزانه در خارج از خانه به سر می بردند. هرچند برف زمستانی عده ای را خانه نشین کرده بود. اطرافشان به جز یک سوپرمارکتی بزرگ ، تا چشم کار می کرد ،ساختمانهای مسکونی بود . تجمع افراد اعصاب متشنجش را نا آرام تر کرد . بخصوص که با چشم دید که از آن صحنه دلخراش فیلم می گرفتند. ترافیک ایجاد شده با دخالت مستقیم پلیس ، سبک شد. هنوز نتوانسته بود از بالای جسد تکان بخورد. حتی نزدیک شدن ماموران آمبولانس هم تکانش نداده بود. شوک حادثه قدرت هر حرکتی را از او گرفته بود و هنوز ناباور صحنه روبرویش را نظاره میکرد . صدای پلیس جوان در گوشش اکو شد:
-خانم شما متوفی رو میشناسید؟
متوفی! لرز بر تنش نشست. چگونه به خواهرش خبر می داد؟!
-خانم؟ خانم با شمام؟
اشک از گوشه چشمش سر خورد و روی گونه اش غلتید . موجی ترش تا گلویش بالا آمد و بازگشت. مامور دیگری از حاضرین پرسید:
-کسی حادثه رو دیده؟
صدای مردی بلند شد:
-نه جناب سروان. ماها راننده گذری هستیم ، این خانم پرید توی خیابون ما هم زدیم رو ترمز. وگرنه با این برف شاید این بنده خدا دوباره زیر گرفته میشد. شاید توی ساختمونا کسی دیده باشه
صدای مردی دیگر بلند شد:
-من این آقا رو میشناسم
نگاهش به سختی بالا آمد و روی چهره مرد میانسال نشست. نگهبان ساختمان را در یونیفرم سرمه ای رنگش شناخت . همو بود که توجه پلیس را جلب کرده بود . پلیس جوان دست از سر او برداشت و به سمت نگهبان چرخید . برف شدت یافته بود و پوشش نازکی از برف روی سر مرد نکهبان نشسته بود. نگهبان مِن و مِن کنان توضیح داد:
-خدابیامرز.. برادر آقای اعتمادی که تو ساختمون ما خونه داره ، بود..(با دستش ساختمان را نشان داد ) . توی لابی منتظر رسیدن برادرشون بودند که... یکی باهاش تماس گرفت و از ساختمون بیرون رفت... (انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت) البته این خانم هم گویا با آقای اعتمادی کار داشت.
از فکر به اینکه شاهین داخل ساختمان بوده و با وجود آگاهی از حضور او کاری نکرده است، خون در صورتش دوید. انگار نیروی خشم جای خودش را به بهت می داد. یعنی دو برادر با هم بازی اش داده بودند؟ اندیشید شاید نریمان ، برادرش را نیز برای این ملاقات فراخوانده است ولی چرا؟ چرا شاهین با وجود آگاهی از حضور او نخواسته بود که به داخل آپارتمان راه یابد؟
نگاه پلیس جوان دوباره روی او نشست . انگار میخواست همه واکنشها را دقیق ثبت کند و منتظر توضیح او مانده بود. یکی از سربازها نیز تند تند اظهارات افرادی را که ایستاده بودند، ثبت میکرد و افراد بیکار را متفرق مینمود. کم کم از شوک در آمد. به زحمت برخواست. لباسش با گل و خون یکی شده بود. برف به شدت می بارید و پنبه های ریز و درشت بر سرو صورتشان نشسته بود . پلیس کلافه میخواست هر چه زودتر کار را تمام کند و جمعیت را متفرق نماید. نفس عمیقی کشید و نگاهش را از جسد گرفت. دلش پیچ و تاب میخورد:
-این آقا...شوهر خواهرمه.
لب گزید . نتوانست بگوید "بود":
- من...من حادثه رو دیدم.
سکوت جمع را گرفت. نگاه بارانی اش را به پلیس جوان دوخت که با ابروهای گره زده، نگاهش میکرد و تند تند در دفترچه چیزی می نوشت. عکاس سریع عکس برداری میکرد تا بتوانند جسد را جابه جا و جمعیت را متفرق کنند . هرچند بجز جای جسد، همه چیز در هم و برهم شده بود. محیط گل آلود و برفی خیابان با پاها لگد مال شده و چیز درستی برای ثبت وجود نداشت. حتی اثری از آثار لاستیکهای ماشین دیده نمیشد .
-چه اتفاقی افتاد؟
-دو بار..دو بار ماشین بهش زد...فکر کنم عمدی بود.
پلیس جوان اخمهایش را در هم کرد . صدای هین آرام جمع شنیده شد:
-مطمئنید خانم؟
-من تو ماشینم بودم....دیدمش اومد بیرون و دوید توی...خیابون...بعد...یک ماشین باسرعت نزدیکش شد و زد بهش و در رفت. هنوز از شوک....در نیومده بودم که...دومی هم ...با سرعت بهش برخورد کرد.
بی اراده ، آرام اضافه کرد:
-چطور به خواهرم خبر بدم؟!
اشک و برف صورتش را خیس میکرد. در میان جمع پچ پچ افتاد. پلیس جمعیت را عقب تر راند و دور جسد کادر کشید. دیگر تحمل دیدن آن صحنه ها را نداشت نگاهش دوباره روی جسد نشست و حجم عظیمی از مواد ترش تا گلویش بالا آمد . به سرعت به کناری خزید و محتوای شکمش را برگرداند.
-حالتون خوبه خانم؟
به زحمت سرش را به پایین تکان داد . حالش خوب نبود ولی با هر جان کندنی که بود ، دوباره بلند شد و ایستاد . لرز بدی در جانش نشسته بود. ماشین دوم پلیس، با علامت آگاهی از راه رسید . پلیس به سرعت صحنه را خالی کرده و با بازکردن مسیر انحرافی، گذر ماشینها را میسر کرده بود . پلیس راهنمایی و رانندگی به سمت افسر آگاهی رفت و توضیحاتش را داد. افسر به او نزدیک شد و او مجبور شد دوباره دیده هایش را شرح دهد. حالش خوب نبود و نیاز شدیدی به نشستن داشت. پلیس در حال بررسی اطراف بود که نگهبان ساختمان صدایش را بلند کرد:
-بیاید اینجا...اینجا آقای اعتمادی
طولی نکشید که قامت بلند نریمان در پالتوی گران قیمتش ظاهر گردید. حتی بار اولی هم که او را دیده بود، متوجه تفاوت ظاهری بسیار زیادش با برادرش شده بود. بر عکس شاهین ، نریمان مردی جدی و با اعتماد به نفس دیده میشد، با ظاهری متین و موقر . حتی حالا که به راحتی بهت و وحشت را میشد در چهره اش دید ، متین و آرام بود . نگاه ناباورش میان جمع دوید و صدای نگهبان دوباره بلند شد:
-ایشون برادر متوفی است جناب سروان. من خبرشون کردم.
-تسلیت میگم جناب.
نریمان با شنیدن این حرف لرزید و با اجازه پلیس به جسد نزدیک شد، پلکهایش لرزید ، چیزی به گلویش چنگ انداخته بود و راه نفس کشیدنش را بسته بود. به پیکر غرق در خون برادرش که توسط ماموران اورژانس داخل کاور قرار داده میشد نگریست . قدمهایش سست شد ، قامت خم کرد و همان جا روی زمین نشست.
نگاه ساغر میخ قامت در هم شکسته او شد. تنها چیزی که از ذهنش گذشت ، احساسات سرد نریمان بود. خودش و صحنه تصادف والدینش را به خاطر آورد. فریادهای از بن جگر پدرش و ازحال رفتن خواهرش را، چیزی در این مرد عجیب به نظر می رسید. جسد به آمبولانس منتقل شد و بعد از عکس برداریهای زیاد، بین ماموران پلیس گفتگویی صورت گرفت. به سرعت تماسی برقرار کردند و افسر آگاهی به سمت آنها چرخید:
-آقا برای تکمیل پرونده باید بیاید کلانتری. خانم شما هم باید باید با ما بیاید کلانتری، هم برای اینکه شما تنها شاهد ماجرا بودید و هم برای ثبت ادعاتون.
سر نریمان به سرعت بالا آمد. نگاه جستجوگرش زن لرزان روبرویش را کاوید. تازه او را دیده بود. دیدن ظاهر آشفته و کثیف ساغر ، تازه به یادش آورد که با هم قرار ملاقات داشتند . نگاهشان در هم گره خورد و به آنی سایه ای از خشم نگاه هر دو را در بر گرفت. با به یادآوردن موقعیتشان ساغر سر به زیر انداخت و باز اندیشید "چطور به سارا خبر بدهد؟"
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان