رتبه موضوع:
  • 10 رای - 3.1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان قندک
#1
به نام خدایی که عشق را همراه آدم و حوا آفرید.

تقدیم به تمامی عاشقان

" مقدمه"

زندگی ما آدمها پراز قصه های ریز ودرشته که اگه بخواهیم سفره ی دلمون رو پهن کنیم میشه مثنوی هفتاد من...!
قصه هایی که نخونده گوشه ی ذهنمون میمونه و و فقط گاهی اونها رو دوره میکنم.
وقتی از سر تفریح سنگی رو تودل یه دریاچه ی ساکت و آروم پرت کنی ...اول دایره های کوچیکی درست میشه و به دنبال اون دایره های بزرگ و بزرگ تر...
و این دایره ها اونقدربزرگ میشن که یادت میره سنگ ریزه رو دقیقا کجا پرتاب کرده بودی...
توی زندگی ما آدمها هم تصمیم های کوچک اما تاییر گذارمون حکم همون سنگ ریزه رو داره که توی دل روزگارمون پرتاب میشه....و به دنبالش اتفاقات ریز و درشت توی دل هم جون میگیرند ...
تصمیم هایی که نه تنها مسیر زندگیمون بلکه حتی همسفر هامون رو هم عوض میکنه...
و برای او همه چیز از آخرین روز تابستان شروع شد.
همان روزی که بچه های مدرسه ایی عزای اول مهر فردایش را دارند و آفتاب تابستانی پر قدرت بر سر زمینی ها میتابد.
همان طور که طبیعت خود را برای آغازی فصلی سرد آماده میکرد ...
برای او هم فصل جدیدی از زندگی آغاز شد.


" فصل اول"


باید قیدش را می زد و عطایش را به دست لقایش میسپرد .
دست های کوچک نبات را میان دستش فشرد و برای سومین بار پله ها را در پیش گرفت.
و وقتی با قدمهای خسته به طبقه ی دوم رسید دیگر نمی دانست در خان چندم گیر کرده است...!و چند خان دیگر پیش رو دارد...؟
رستم کجا بود تا درمقابل صبوری این رستمی بی یال و کوپال قرن خاضر لنگ هایش را پهن کند .
که می بایست برای کوچک ترین کارها کفش آهنی به پا می کرد و زره اراده اش را راسخ تر بر تن می پوشاند.
گویی روی دایره ایستاده بود که هرچه میدوید باهم به نقطه ی اول می رسید.
نگاهی به صورت خسته ی نبات انداخت که چانه ی مقنعه ی صورتی رنگ مدرسه اش کج شده و تا جایی حوالی گوشش بالا آمده و موهای صاف و *بدون پوشش*ش روی پیشانی ریخته و خستگی میان صورتش اتراق کرده بود.
اما باز بی گله و شکایت پا به پایش می آمد ،تا به خواسته اش برسد.
اصلا این چاله ایی بود که بابا حمید و مامان فیروزه اش سالها پیش ،همان زمان که به دنیا آمده بود برایش کنده بودند....!
با اتنخاب این نام عجیب...!
آخر «قندک» هم شد اسم...!
کدام پدرو مادری اسم دختر شان را قندک می گذارند که حالا قامت او به این نام مزین شده بود.
کاشکی اصلا پدیده ایی به اسم جو گیری وجود نداشت تا پدر و مادرها به محض دیدن فرزند دلبندشان و صورت شیرین او اولین اسم که به ذهنشان می رسد روی او بگذارند.

دبستانی که بود ،به واسطه ی نام خاصش میان همکلاسی ها سوسکه داشت و هر وقت قندک صدایش می زدند پر از حس های خوب میشدو به خود می بالید.
امادوران راهنمایی و دبیرستان کمی متفاوت شد و روح زلال همان بچه دبستانی ها رنگ شیطنت و بد *خصوصی* گرفت و انهایی که دوستش داشتند به وقت مهربانی قندون و قندی و نون قندی و از این دست صدایش می زدند. و بد جنس تر ها او را بز بز قندی ...
و دامنه ی این اسامی القاب ریز و درشت و شیرین تا میان فامیل و پسر های محل هم کشیده شد که بی رحمانه میان شوخی و خنده هایشان خرج دختر ریزه میزه ی محل می کردند...
تا جایی که به گوش بابا حمید غیرتی رسید وبا وجود بی پولی مجبور به نقل مکان به محله ای جدید شدند.
و حالا تحت هیچ شرایطی حاضر نبود در این محله ی جدید به این اسم شناخته شود .
و همین امر باعث شد تا پرچم اراده اش برافراشته شود و برای تغییر نامش مصصم ...
دلش می خواست یک اسم ایرانی اصیل داشت مثل آناهیتا که مخفف آن « آنی» می شود . یا آتوسا که « آتی» صدایش کنند...
خب دیگر مخفف قندک می شود قندی و درنهایت همان بز بزقندی...!
توی خیالاتش به پشت تریبون رفت و می خواست در باب اینکه وظیفه ی پدر و مادر هاست که نامی شایسته برای فرزندانشان انتخاب کند سخنرانی کند که گوشه ی مانتویش کشیده شد و افکار قندی اش هم به گوشه ی ذهنش پرتاب شد.
به سمت نبات خواهر کوچکترش چرخید وسرش را به علامت چیه تکان داد.
نبات هیجان زده گویی به راز بزرگی رسیده باشد گفت:
« میگم آبجی قندک اسمت رو بگذار ملیکا... امروز که رفته بودم جشن شکوفه ها یه دختر تو کلاس بود به اسم ملیکا اینقدر خوشگل بود که نگو....»
خیره به چهره ی خواهرش شد ، که مانند همیشه دستهایش هم همراه زبانش حرف میزدند و پر پیچ و تاب در هوا چرخ می خوردند و ابجی قندک ورد زبانش بود.
و سر هر جمله اش یک آبجی قندک می کاشت.
اصلا باید برای تغییر نامش از همین ورورجادو شروع می کرد.که اگر عالم و آدم او را با اسم دیگری می شناختند و صدا می زدند برای نبات همچنان همان ابجی قندک بود و دیگر هیچ...!
هیجان نبات برای توصیف دختری به اسم ملیکا لبخند روی *صورت*ش نشاند ...
« ابجی قندک موهاش بور بود و چشم هاش هم آبی ... اینقدر خوشگل بود که نگو»
خب دیگر این یک واقعیت بود ،که تغییر اسمش هیچ تاثیری بر روی چهره اش که چندان هم چنگی به دل نمیزد نداشت. و نبات ساده دلش که تنها معیار زیبای اش فقط چشمان آبی بود با مو هایی بور این را نمی دانست.
صورت گرد و چشمان بادامی اش چهر ه اش را کاملا متمایز کرده بود و این فکر که شاید بچه ی واقعی پدر و مادرش نباشد را پریسا دختر خاله فروزان میان افکارش نشاند و با بد*خصوصی* گفت :« تو یه ژاپنی هستی ، و گرنه شبیه خاله فروزان می شدی با عمو حمید!»
از آنجایی که استعداد خارق العاده ایی در خیال پردازی داشت ...به تصور اینکه باباحمید و مامان فیروزه اش احیانا او را از داخل سطل ماست یا یک شب پر سوز و گداز برفی و زمستانی کنار یک پیاده روی خلوت پیدا کرده اند ...
پاپی آن بی نوا هاشد ودرحالی که اشک می ریخت پا به زمین می کوبید و می گفت:
« من دختر شما نیستم و این همه سال به من دروغ گفتید وگرنه شبیه ژاپنی ها نمی شدم....»
خاله فروزان هم با حرص در حالی سعی میکرد آرامش کند میگفت:
« والا ... من تا به حالاتوی سریالها و فیلم هاشون دختر ژاپنی ندیدم که مثل تو چشم های بادومی به این درشتی وخوش حالتی داشته باشه این حرفها دیگه از کجات در میاری بچه جون ....»
دست آخر مامان فیروزه با هزار قسم آیه .. جون من و جون تو از میان خرت و پرت هایش عکس جد مادری باباحمید را پیدا کرد و به او نشان داد.
عکس قدیمی که از فرط کهنگی لبه هایش دندانه دندانه شده بود و رنگ آن به زردی می رفت.
زنی که شباهت عجیبی به او داشت ...مانند سیبی به دو نیم شده باشد...!
صورت گرد و سفیدش با آن چشم های بادامی خوش حالت با موهایی صاف که بی قید روی شانه اش روان بود.
واو در یک نتیجه گیری منطقی فهمید که احتمالا مادربزرگ پدرش ژاپنی بود و هیچ وقت پدربزرگ بینوای بابا حمید متوجه ی این موضوع نشده است...!
از افکار کودکی که رنگ سادگی داشت لبخندی روی لبش شکل گرفت و با صدای زنی که کنار دستش بود از دورن کودکی هایش به جوانی پرتاب شد...
« شما هم برای تغییر اسمتون اومدید....؟» 
پاسخ
 سپاس شده توسط futimmush ، Mihaileroks
#2
خستگی را پشت لبخند بی رمقش مخفی کرد و مودبانه اما ارام به بله ایی کوتاه اکتفا کرد و سرش را به سمت نبات که دیگر بنای بی تابی گذاشته بود و مدام مثل صابون در حال لیز خوردن بود کردو وآهسته گفت:
« نبات چرا این قدر تکون میخوری...؟»
زن کنار دستش که گویا از بی همدمی به ستوه آمده بود و به دنبال هم صحبتی می گشد پرسید:
« میشه بپرسم اسمتون چیه....؟»
خب این کنجکاو ها کمی رنگ فضولی داشت و فضولی های غریبه ی تازه از راه رسیده روی اعصاب دربو داغونش قدم می زد.
سرش را بهسمت دیگر کج کرد و حرف او را نشنیده گرفت که نبات ورور جادو شدو با هیجان رو به زت گفت:
« اسم آبجیم « قندکه» ولی چون صداش می کنند بز بز قندی می خواد اسمش رو عوض کنه....!»
قندک با ابر.های گره شده و چشمان برزخی توبیخی نام خواهرش را صدا کرد و گفت:
« نبات....!»
و نبات از تعداد گرههای ابروهای خواهرش فهمید که باز هم دهانش زیادی تکان خورده است کف دستش را محکم روی دهانش گذاشت :
« ببخشید آبجی قندک....»
زن خندهایش را میان *صورت*ش نگه داشت و رو به قندک کرد و گفت:
« اسم بامزه ایی داری حالا معنی هم داره یا معنی اش همون قند ریزه میزه است....؟»
به چهره ی زن که در آستانه ی چهل سالگی شاید کمی هم فراترنگاه کرد که عینک طبی و چهار گوشش او را بیشتر شبیه به خانوم معلم ها کرده بود.
حوصله ی کنجکاوی های بی دلیل او را نداشت اما باز جانب ادب را نگاه داشت و مودبانه گفت:
« قندک به سیب کوچک و و نرم و رسیده ومعطر پیش رس میگن اما توی فرهنگ دهخدا چراغ کم فروغی که عیاران دارند هم معنی شده....البته وقتی پدرم و مادرم این اسم رو برام انتخاب کردند معنی اون رو نمی دونستند و صرفا به خاطر اینکه به نظرشون شیرین و بامزه بودم اسم قندک رو برام گذاشتند که حالا شده بلای جونم....»
زن که گویا چیزی به خاطر ش آمده باشد نفس عمیقی کشیدو چشم چرخاندو کمی سرش را به سمت او خم کردتا گفتگویشان دونفری باشد سپس آهسته کنار گوشش گفت:
«برو خدا رو شکر کن اگه اسمت مثل من «آشفته» بودچیکار می کردی....!؟»
خب دیگر بیراه نیست که میگویند خداوند جای شکرش را باقی می گذارد. حاضر بود هزار بار قندی و قندون و از این دست صدایش می زدند اما اسمش آشفته نبود که همیشه ی خدا همراه پریشان می آید...!
نبات در حالی که گوشه ی مانتوی قندک را دست داشت با حرص سرش را به سمت او چرخاند و با صدایی بلند گفت:
« آبجی قندک اسم این خانومه که آشفته است اصلا هم قشنگ نیست اسمت رو بگذار ملیکا....»
خب گویا گفتگوی شان چندان دونفری هم نبود...!
چشم غره ایی خرج نبات ورورجادو کرد ودرحالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند پرسید:
« معذرت میخوام قصد فضولی ندارم جسارتا می پرسم چرا تا به حال اسمتون رو عوض نکردید ...؟ ثبت احوال برای اسم های نامتعارف سخت نمیگیره .... و خیلی راحت می تونستند اسمتون رو عوض کنید...»
زنی که آشفته نام داشت نفس عمیقی کشید و قدمی پیش گذاشت ودر حالی نگاهش به چشم های غضب ناک نبات بود این بار آهسته تر گفت:
« والا قصه اش یک طولانیه ... بچه سال بودم که شوهرم میدن ....شوهرم مرد بد دل وشکاکی بود که از ترسش جرات بی اجازه آب خوردن رو هم نداشتم... پاسوز اجاق کوری واز اون بد تر مریضیش شدم تا اینکه سال پیش به رحمت خدا رفت و من هم به کمک یه حاجی خیّری یه چند ماهیه که مهد کودک بازکردم هرچند جواز به اسم همون حاجی خیّره اما مدیریت اونجا بامنه ....»
آشفته به پر مقنعه اش دستی کشید و *صورت* عنابی اش را با زبان کمی تر کردبا هیجان در حالی که چشم هایش برق می زد گفت:
« میخوام اسمم رو بگذارم نهال به نظرت قشنگه....؟»
خب در این که نهال اسم قشنگی است شکی نبود ولی برای او که چیزی حدود بیست سال از دوران نهالی اش گذشته بود چندان مناسبت نداشت...!
فکرش را برای خودش نگه داشت و گفت:
« اسم قشنگیه فکر کنم بی دردسر موافقت کنند...»
آشفته که در آینده به نهال تبدیل می شد لبخندی از سر رضایت روی لبش نشست و تشکر کرد و دهان باز کرد تا حرفی بزند که قندک با شنیدن اسم خانوم رستمی بالافاصله با عذر خواهی کوتاهی دست نبات را گرفت و کشان کشان او را به سمت اتاق مجاور برد....
روبروی تنها میز اتاق که پشت به پنجره و رو به در بود ایستاد....
عاقله مردی با محاسن سفید و عینک ته استکانی سرش را از روی پوشه ی آبی رنگ پیش رویش برداشت و گفت:
« مدارکت رو بده دخترم....»
متعجب نگاهی به تنها برگه ی دستش که فرم در خواست تغییر نام بود انداخت و ان را روی میز گذاشت و گفت:
« حاج آقا من فقط فرم درخواست تغییر اسم رو پر کردم مگه چیز دیگه ایی هم نیاز داره....!؟»
مرد پوشه های آبی ونارنجی وسبز راکه روی هم قطارشده بود دسته کردومرتب گوشه ی میز گذاشت :
« بله که نیاز داره لابد فکر کردی همین جا اسمت رو توی شناسنامه خط می زنم و هر اسمی که دلت خواست جاش برات می نویسم......»
سپس در حالی که چانه ایی بالا می انداخت ادامه داد:
« نه دختر جون حالا حالا کار داری ... از بس مردم با تغییر اسمشون کلاه برداری و سوءاستفاده کردن که دیگه به این راحتی ها نمی تونی اسمت رو عوض کنی وقتی مدارکت رو دادی ثبت احوال باید بری پیش دادگاه و جلوی قاضی از اسم قدیمیت و اینکه چرا نمیخوای این اسم رو داشته باشی دفاع کنی و بعد هم قاضی اجازه تغییر اسمت رو بده...»
قاضی را دیگر کجای دلش می گذاشت...!
همان بهتر که عطایش را به لقایش میسپرد و قیدش را میزد...!
مرد که چهره ی وارفته او را دید پرسید:
« حالا مگه اسمت چیه که میخوای عوضش کنی....؟»
نفس هایش را که بوی نا امیدی میداد از سینه اش بیرون فرستادو و آهسته گفت:
« قندک....»
نیم نگاهی از زیر عینک طبی اش به دختر پیش رویش انداخت... ریزه میزه و با مزه بود و چهره ی شیرینی داشت...
« دخترم اسمت که به قیافه ات میخوره... به نظرم اسم قشنگی داری واسه چی میخوای عوضش کنی....؟
خب برای توضیح به مرد پیش رویش باید القاب و اسامی که به آن ملقب شده بود را بر می شمرد که از همه افتضاح تر همان بز بزقندی بود .
باید کمی ابتکار عمل به خرج میداد القابش را با کمی سانسور یک به یک می گفت... که نبات بازهم ورورجادو شد و به تصور اینکه مرد یش رویش همان قاضی است تند وتیز پشت سر هم گفت:
«آقای قاضی آبجی قندکم اسمش رو دوست نداره برای اینکه صداش میکنند بز بزقندی واسه همین از اون محله ی قدیمی اومدیم یه خونه ی جدید که دیگه آبجی قندکم غصه نخوره...»
سپس بعد از این نطق غرا آب دهانش را فرو برد و سر بلند کرد تا تایید و تشویق رادر چهره ی خواهرش ببیند ...و تنها چیزی که نصیبش شد اخم های درهم آبجی قندکش بود و دیگر هیچ...!
نفس هایش را از ترس قورت دادو برای درست کردن اوضاع پیش آمده گفت:
« آبجی قندک ازت بد دفاع کردم....!؟»
دلش میخواست نبات را با آن زبان ورورجادویش یک جا قورت دهد و خیالش را راحت کند...
با لبخندی وسیع از توی کشوی میز شکلاتی بیرون آورد و با حفظ همان لبخند آن را به سوی او گرفت و گفت:
« نه خانوم کوچولو خیلی هم خوب دفاع کردی ولی حیف که من قاضی نیستم ....وگرنه همین جا اسم خواهرت رو با این دفاع جانانه عوض می کردم...»

نبات شکلات را تندو تیز داخل جیب مانتوی مدرسه اش پنهان کرد و لبخندش دندانهای او را که مانند یک زیپ خراب یکی در میان افتاده بودند را به نمایش گذاشت پرونده ی پیش رویش رابست در حالی دست به چشمهای خسته اش می کشید گفت:
« دخترم وقت اداری تمومه مدارک تو هم کامل نیست .. برو فردا بیا ....به تابلوی اعلانات یه برگه نسب شده و مدارکی رو که نیاز داری توش نوشته ... »
سپس نیم نگاهی به نبات کردو ادامه داد:
« من جای تو باشم روز ی که بخوام برم دادگاه این وروجک رو با خودم میبرم ... زبونش مار رو هم از لونه بیرون می کشه....»
حق با او بود...
زبان نبات مثل آسیاب می چرخید و به قول مامان فیروزه آلو توی دهانش نمی ماند تا کمی خیس بخورد...!
پاسخ
 سپاس شده توسط Romantothe
#3
گاه اوقات بچه ها حرفهایی میزدند که بزرگ ترها همیشه سعی میکنید اون رو فراموش کنند و به پستوی ذهنشون بسپارند...
و به سراغش هم نمی روند وانمود می کنند اصلا چنین چیزی وجود ندارد... !
نبات چشم از ماشین شاسی بلند عریض وطویلی که نار اتوبوس شرکت واحد ایستاده بود گرفت و به سمت او برگشت و گفت:
« آبجی قندک ما پولداریم...؟»
کمی روی صندلی چرک و درب وداغون اتوبوس جا به جا شد و گفت:
«نه طبقه ی متوسطیم....؟»
سپس جمله اش را در ذهنش کرد و گفت:
« البته یه طبقه ی متوسط رو به پایین...!»
نبات که طبقهی متوسط در دایره لغاتش جایی نداشت در حالی که سرش را به اطراف تکان میداد پپرسید:
« آبجی قندک متوسط یعنی چی....؟»
اتوبوس که به حرکت افتاد چشم از ماشین شاسی بلند که به کشتی کوچکی شبیه بود گرفت و گفت:
« متوسط یعنی معمولی ... مثل همه آدمهایی که هر روز توی کوچه و خیابون میبینیم.و مثل ما سوار اتوبوس میشن... نه اونقدر پول دارند که ندوند بااون چیکار کنند و نه اونقدر بدبخت هستند که کاسه ی چه کنم دستشون بگیرند...»
نبات می خواست بپرسد کاسه ی چه کنم چه نوع کاسه ایی است که اتوبوس به ایستگاه رسید و خیل مسافران هورا کشان تندو با عجله پیاده شدند...
پاسخ
#4
یک هفته ایی میشد که محله ی جدید آمده بودند ...
و خوبی محله ی جدید این بودکه اتوبوس درست سر کوچه قرار داشت .
از این کوچه بین بست که تک درختی در انتهای آن فاتحانه از دست بساز و بفروش ها جان سالم به در برده بود حس خوبی می گرفت.خانه را هم دوست داشت با آن حیاط نقلی کوچک که سمت چپ آن باغچه ایی کوچک ونقلی به چشم میخورد و پذیرایی صاحب خانه درست رو به آن باز میشد...
کنار باغچه هم یک دست میز و صندلی تابستانی قرار داشت که جلوی خاصی به خیاط بخشیده بود.
و سهم آنها از این خانه طبقه ی دومان بود که بعد از ورودبه ساختمان با پله ایی صاف وسیخ درست مثلنردبان بازی مارو پله... ابتدا به پاگرد کوچکی می رسید بعد هم خانه ی استجاری نود متری آنها....
نبات که دیگر رسما از خستگی مانند پلنگ صورتی کیف صورتی رنگش را روی زمین می کشید وچیزی نمانده بود که چهار دست و پااز پله بالا رود ، استانه ی تحملش به مرز غر زدن رسیده بود ... ومدام نق می زد.
هنوز قدم اولشان به دوم نرسیده بود که آپارتمان صاحب خانه باز شد و زنی فربه اما خوش سیما که پایش رااز مرز پنچاه و چند سالگی فراتر گذاشته بود در آستانه ی در ظاهر شد و با لحنی نرم که لبخندی هم چاشنی اش بود گفت:
« سلام دخترم تو باید قندک باشی...؟»
و سپس رو به نبات کردو ادامه داد:
« و این خانوم کوچولو هم نبات ... درسته؟»
نبات سلام بی رمقی که نشان از خستگی اش داشت گفت و مقنعه اش را از سر بیرون کشید...
آه از نهادش بر آمد حالا می فهمید که چانه ی لق نبات به مامان فیروزه اش رفته که حرف توی دهانش صبر نمی کند.
و اگر از بخت و اقبال بدش چانه ی این صاحب خانه ی فربه ی خوش سیما هم لق میزد فاتحه اش خوانده بود... و از فردا کل محل شجره نامه ی خانواده ی رستمی رازیر بغلشان داشتند...!
افکارش را روی هم چید و با لبخند خسته وبی رمقی گفت:
«سلام از دیدنتون خوشحالم شما باید خانوم افشار باشید..؟»
خانوم افشار که چهرهی گرد قندک با آن پوست سفیدو چشمان بادامی خوش حالت خوش به دلش نشسته بود...لبخند وسیعی زدونگاهش رااز نبات که روی پله ها از خستگی پخش و پلا شده بودگرفت:
«پروین افشار هستم حالا هرجور دوست داری صدام کن..آلان هم بیاید تو آش رشته درست کردم براتون بریزم بخورید تا خستگیتون در بره...»
اسم آش رشته که به میان می آمد دست وپایش می لرزید چه برسد به دلش، تکلیف آب دهانش هم که سرازیر می شد معلوم بود...!
اما جانب ادب را نگه داشت خم شد و در حالی که سعی می کرد، نبات را همراه کیفش از روی پله بلند کند و به بغل بگیرد گفت:
« ممنون از لطفتون زحمت نمی دیم مامان برامون غذا گذاشته...»
خب دیگر بی راه نیست که می گویند تعارف آمد و نیامد دارد....نخ تعارف را که رها کنی شل میشود دیگر نمی آید...!
این را وقتی فهمید که از بوی آش رشته ی تعارفی فقط بوی سیر داغ و کشکش نصیبشان شد...
بماند که نبات هر پنچ دقیقه یک بار می پرسید:
«آبجی قندک به نظرت آش رشته ی خانوم افشار چه مزه ایه....؟»
پاسخ
#5
" فصل دوم"

بابا حمیدش جوراب هایش را از پا بیرون آورد وآن را در هم گره زد و مانند توپ فوتبالی کوچک به کنج دیوار پرتاب کرد.
نبات سر از دفتر نقاشی اش که به قصد تمام شدن تا نیم آن را نقاشی کرده بود برداشت .از جایش بلند شد و با دوانگشتش بینی اش را گرفت و در حالی که صدایش تو دماغی شده بود گفت:
« پیف پیف... باباحمید چه بوی گندی...؟»
سپس مداد رنگی هایش را همراه دفتر نقاشی به بغل گرفت و بساطش را کنار سفره یشام پهن کرد.
بابا حمید به پاهای استخوانی بلندش کش و قوسی داد ونگاهش به سبزی خوردن تره وتازه دورن سفره ثابت ماند:
« وروجک واسه ی من پیف پیف بو میده را ننداز... پای تو هم اگر چهار ده ساعت توی کفش بود بویی بهتر ازاین نمی داد... »
قندک اخرین گیره ی پرده پذیرایی را به قلابش انداخت و با نفس های خسته از نردبان پایین آمد و کف دست هایش را به هم کوبید و گفت:
« این هم از آخرین پرده دیگه تموم شد...»
باباحمیدش نگاهی به موهایی که ش*بدون پوشش*ه از زیر کلیپس به بیرون ریخته بود نگاه کردو گفت:
« دست درد نکنه خسته نباشی.... چه خبر امروز چه کارها کردی قرار بود برای مصاحبه بری نتیجه اش چی شد...؟ حواست باشه اگه شرکت معتبر نباشه نمی گذارم بری ها...!»
خب این یک اولتیماتوم کاملا جدی بود.
به یاد صف عریض و طویلی افتاد که خداقل دویست نفر برای استخدام پا پیش گذاشته بودند...آن هم با مردک لیسانس و فوق لیسانس...وو البته دختر هایی آنچنانی با قیافه های آنچنانی تر...
همان جا بود که فهمید با این مدرک فوق دیپلم حسابداریباید دمش را روی کولش بگذارد و قبل از تعطیل شدن مدرسه ی نبات به دنبالش برود تا بلکه کار مهم تری انجام داده باشد...!
کنار نبات نشست و مداد رنگی زردی که نوکش به انتها رسیده بود را در دست گرفتو گفت:
« هیچی بابا متقاضی زیاد بود بی خیال شدم...»
بابا حمیدش تکه ایی نان سنگک برداشت و چند پر سبزی میان آن پیچید و در دهانش گذاشت و درحالی که لقمه را با لذت می جوید گفت:
«نشد غصه نخور من و مامانت هم کار می کنیم و نمی گذاریم که لنگ بمونید...»
مامان فیروزه با نفس های خسته از آشپزخانه خارج شدو قابلمه ی استامبولی پلوی خوش آب رنگی که عطر خوبی هم داشت را کنار سفره گذاشتو همانطور که بشقاب ها را پر از استانبولی خوش آب رنگش می کرد گفت:
«من که میگم بیا بریم کارگاه خیاطی و اونجا مشغول شو.. محیط هم زنونه است و زیر دست خودم کار یاد می گیری...
آقا ندیم روی حرف من که کار گر باسایقه اش هستم حرف نمی زنه...خودم کاریادت می دم یه مدت که بگذره میشی یه چرخ کار ماهر...»
از تصور اینکه توی کارگاه خیاطی روزگارش را مترکند و زیر چرخ بگذارد و روی خطی صاف بدوزد... موی تنش هم سیخ شد چه برسد به افکارش...!»
چانه ایی بالا انداخت نچ محکم و صدا داری از دهانش بیرون آمد ...
ترجیح می داد توی کارگاه شیرینی پزی که پدرش مشغول به کاربود با وانیل و آرد و پکینگ پودر و تخم مرغ سرو کار داشته باشد تانخ و سوزن...!
نگاهش رااز کاسه ی ماست گرفت و قاشقش را پر کردو قبل از این که به دهانش ببرد گفت:
« نه مامان فیروزه میدونی که کار توی کارگاه خیاطی رو دوست ندارم...»
سپس رو به پدرش کردو گفت:
« بابا حمید توی کارگاه شیرینی پزی جای برای من نیست...؟»
لقمه نانش را داخل کاسه ی ماست فرو برد و سرش را به علامت نفی بالا انداخت و گفت:
« نه باابجون اون جا یه محیط مردونه است خودت که بهتر میدونی اونجا من هم یه کارگر روز مزدم و از خودم اختیاری ندارم...گفتم که نشد بری سرکار غصه نخور نمی گذارم لنگ بمونید...از اون گذشته ماشالله درس خونده هستی بابا جون بالاخره یه کاری برات پیدا میشه»
نا امیدی را همراه لقمه های چرب و چیلی استانبولی فرو داد.
بابا حمیدش دل خوشی داشت این مدرک فوق دیپلم حسابداری را باید می گذاشت در کوزه آبش را می خورد...توی جامعه ایی که لیسانس ها و فوق لیسانس هایش دنبال کار می گشتند...
که تازه تحصیل دراین رشته ی ناب و یونیک را مدیون عمه بلور بود که بر حسب اتفاق همان شهری خانه و کاشانه داشت که او قبول شده بود.
پاسخ
#6
نبات قاشقش را پر کرد و در دهانش گذاشت و با همان دهان پر رو به پدش گفت:
« باباحمید امروز با ابجی قندک رفتیم دادگاه اون آقا قاضی می گفت باید از اسمش دفاع کنه منم وقتی دیدم آبجی ساکته از اسمش دفاع کردم...»
مامان فیروزه به جای درز لباس مردم زبان این ورورجادو را کمی کوتاه می کرد و می دوخت تا این چنین زبان درازی نکند...!
باباحمید ابروهای کوتاه و پر پشتش را که چند تار آن به سفیدی رسیده بود در هم گره کرد و رو به قندک شدو پرسید:
« قندک جان بابا نبات چی میگه...؟»
دیت پاچه شد ... و طبق عادت همیشگی اش برای رهایی از استرس موهایش را بار دیگر باز کردو این بار محکم تر با کلیپسبلای سرش بست.
« امروز رفته بودم ثبت احوال می خوام اسمم رو عوض کنم.»
بابا حمیدو مامان فیروزه که گویی فحش ناموسی شنیده بودند به آنی سرشان را بالا کشیدند ... قندک که نگاهش به چین ابروهای آنها افتاد نفسش درون سینه گره شد.
باباحمید با همان اخم های درهم توبیخی پرسید:
«واسه چی می خوای این کار رو بکنی...؟ بیکار بودیم که اسمت رو گذاشتیم قندک ککه بیست و دوسال بعد بری عوضش کنی...!»
بله بیکار نبودند ... اما به پدیده ایی به نام جو گیری دچار بودند وگرنه به جای این اسم مضحک یه اسم شیک وگوگولی برایش انتخاب می کردند...
اگر یک اسم گوگولی داشت شاید سرنوشتش جوری دیگر رقم می خورد خدا را چه دیدی شاید قدری هم خوشگل تر میشد...!
عکی العمل مامان فیروزه هم چندان تعریفی نداشت با حرص رویش را به سمت تلویزیون که آگهی پخش میکرد چرخاند و گفت:
« من نمی فهم اسم به این قشنگی...چرا چند وقته گیر دادی به اسمت ...؟ از الان گفته باشم اگه اسمت رو هم عوض کنی بازم برای من و بابات همون قندکی...!»
مستاصل شد ... نمی دانست از کدام در وارد شود و به چه ترفندی راضیشان کند که به قول عمه بلور نه سیخ بسوزد نه کباب...
دستی به چتری های سرگردانش کشیدو گفت:
« باباحمید من می خوام برم سر کار با این اسم بچه گونه کی من رو استخدام می کنه...؟خودتون شاهد بودید که پسر های محلهی قدیمی چقدر اذیتم کردند...؟»
و او که منطق هایش را به مرخصی فرستاده بود چشم از قندک گرفت :
« ببین قندک می خوای اسمت رو توی شناسنامه عوض کنی حرفی نیست اما توقع نداشته باش توی خونه یا حتی فامیل به اسم دیگه ایی صدات کنند... حالا خودت دانی...»
و این حالا خودت دانی دقیقا این معنی را میداد که... «اگر جرات داری این کاررو بکن.»
نبات که چهره ی دمغ و دلخور خواهرش را دید فهمید که باز هم دهانش زیادی حرکت کرده است...
از کنار سفره که همچنان به روی اهل خانه گشوده بود بلند شد و کنار قندک روی دو زانو نشست و موهای صافش را پشت گوشش زدو پچ پچ ور در گوش قندک گفت:
« آبجی قندک حرف بدی زدم ....اون آقا قاضیه می گفت من خوب دفاع می کنم می خوای ازت دفاع کنم؟»
نباتش به راستی به شیرینی نبات بود را در آغوش گرفت ، به نرمی گونه اش را بوسیدوروی پایش نشاند وشروع به قلقلک دادن او کرد و گفت :
« نه قربونت برم...»
صدای خنده ی نبات که توی فضا پیچید بحث تغییر اسم قندک هم به آسانی به فراموشی سپرده شد.
پاسخ
#7
بعد از دوازده سال تحصیل و دوسال دانشگاه این اولین مهر ماهی بود که میان بالاتکلیفی هایش نشسته بود...
کمی توی رختخواب جا به جا شد و دستهایش را زیر سرش گذاشت .... و به سقف خانه ی استیجارشان خیره شد.
بالا تکلیفی در برنامه های او جایی نداشت و باید هرچه زود کاری پیدا می کرد .
کاری که با آن بتواند به آرزوهای کوچک اما رنگی دخترانه اش جامه ی عمل بپوشاند...
با این پول توجیبی که می گرفت به آرزو های کوچکش هم نمی رسید چه برسد به رنگی هایش...!
عملا هیچ سالی در این سالها نبوده که همیشه دوجفت کفش باهم داشته باشد ...
که یکی از آنها هم از نوع تق تقش باشد ... از همان کفش هایی که احساس بلند قد بودن را زیر پوست می نشاند ....! و از همه مهم تر اعتماد به نفسی در وجودت ریشه دار می کند که حس می کنی باید با این کفش ها قدمهای بزرگ برداری وگرنه حق مطلب را در مورد آنها ادا نکردی...!
دختر مدرسه ایی که بود موقع خرید کفش مامان فیروزه چشم هایش را درحدقه تابی میداد و می گفت:
« چه معنی داره دختر از این کفش ها بپوشه ...؟بزرگ شدی اون وقت اجازه داری از این کفش های پاشنه بلند پات کن...»
و ازشانس گل و بته اش رتبه ی کنکورش به ناکجا آباد پرتاب شدو خودش هم همراه رتبه به همان سمت...
خب پوشیدن کفش پاشنه بلند تق تقی توی شهری که طول خیابانش را می توانستی ده دقیقه ایی طی کنی و همه به چشم یک غریبه نگاهت می کردند چندان مناسبتی نداشت...
بعد هم مخارج دانشگاه و رفت و آمد*ه و س* خرید این کفش ها رااز سرش دور کرد.
از فکر کفش ها بیرون آمد....
توی خیالات دخترانه اش به یکی دوتا بوتیک رسید ... باید دوتا مانتو هم می خرید.
از همان هایی که بلندیشان تا بالای زانو می رسید...
حتما با این کفش های تق تقی معجون دلپذیری از آب در می آمد.
اصلا طبق یک قانون نانوشته آدمیزاد جماعت را عقلش را به چشمش دوخته اند...
که هرکس لباس مرتب تر و شیک تری به تن دارد.. خواه ناخواه احترام بیشتری هم کسب می کند. حتی اگر شپش توی جیبش یه قل دو قل و الاگلنگ بازی کند.
خب این هم یکی از آرزوهای کوچک اما رنگی اش بود.
توی خیالات رنگی اش میان بوتیک ها می چرخید که در اتاق باز شدو مامان فیروزه سرش را از لای در داخل آورد و با صدایی بلند گفت:
« قندک جان مادر بیداری...؟»
خب اگر خواب هم بود با این صداقطعا بیدار می شد...!
پاسخ
 سپاس شده توسط Belalsmeta


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان