رتبه موضوع:
  • 22 رای - 2.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان مومیایی
#31
مانی بزرگمهر!
آدم جالبی بود. در تمام دو روز بعدی آن قدر عادی و محترمانه برخورد کرد که تمام حرف ها و برخوردهای بدش را فراموش کردم. صبح ها درگیر کار بودیم و عصرها همراه او به مراکز خرید و مناطق دیدنی می رفتیم. انگار نه انگار که او کارفرمای ما بود. درست مثل دو میهمان عزیز و نزدیک، احتراممان را داشت. خانم محسنی هم عاشق منش و رفتارش شده بود.
برعکس مانی که مرتب کنارمان حضور داشت، مبین را یکی دو بار بیشتر ندیدیم. آن هم موقع کار و عکسبرداری و مصاحبه. حضور جدی و مودبش معذبم می کرد. فضا با وجودش سنگین می شد. حتی مانی هم دست از شوخی و بذله گویی برمی داشت.
بعد از شب اول دیگر برخوردی با مانی نداشتم. فاصله ها را حفظ می کرد و از توجه بیش از حدش کاسته بود. راحت تر نفس می کشیدم و وجدانم دست از سرم برداشته بود.
حوله را دور موهایم پیچیدم و از *گرماااابه* بیرون آمدم. ساعت یازده شب پرواز داشتیم. برای برگشتن لحظه شماری می کردم. پدر و مادر اشکان به ورامین رفته بودند و پدر و مادر خودم فکر می کردند که پروازم فرداست. برای اولین بار بعد از عقدمان می خواستیم شب را با هم باشیم. آن هم با شیره مالیدن بر سر خانواده ها و دست به سر کردنشان.
- چه خبرته دختر؟ کبکت خروس می خونه!
خانم محسنی مشغول بستن چمدانش بود.
- وای آره. دلم واسه اشکان یه ذره شده. کی بشه این چند ساعتم بگذره و زودتر ببینمش.
خندید.
- همش دو روز و نصفی بود دخترم.
مقابل آینه ایستادم و تاپ لیمویی و بازی را که خریده بودم جلوی سینه ام گرفتم.
- واسه من دو قرن و نصفی بود.
دلم می خواست امتحانش کنم اما با وجود خانم محسنی رویم نمی شد. خصوصا با آن لبخند پرمعنایش.
- می خوای اینو امشب تنت کنی؟
گونه هایم گل انداختند.
- آره. قشنگه؟
- خب تا نپوشیش نمی تونم نظر بدم.
سرم را توی یقه فرو بردم.
- روم نمی شه آخه.
لبخند مهربانی زد.
- روم نمی شه چیه دختر؟ منم مثل مادرت.
به *گرماااابه* برگشتم و تاپ را پوشیدم. خودم از تن خورش لذت می بردم. با شلوار جین مشکی، فوق العاده بود.
- چی شد پس؟
بیرون رفتم. نگاهش غرق تحسین شد. پیش آمد و موهای خیسم را روی شانه هایم ریخت.
- خدا به داد شوهرت برسه دخترم. مراقب باش امشب بلا ملایی سرش نیاد.
دستم را گرفت و مجبورم کرد بچرخم.
- چشم حسودت کور شه ایشاا... یادم باشه رسیدم خونه به نیتت اسپند دود کنم.
صورتم داغ شده بود. با خجالت گفتم:
- ممنون.
و به درون *گرماااابه* خزیدم.
- بدو بیا بیرون دختر. اس ام اس اومد واست. فک کنم مجنون باشه.
سریع لباسم را عوض کردم و با ذوق و شوق بیرون رفتم. مانی بود. هیجانم خوابید.
"میشه تنها بیای پایین؟ کارت دارم."
بی حوصله به سمت کمد رفتم و گفتم:
- آقای بزرگمهره. کارم داره. برم ببینم چی میگه.
در حالی که زانوانش را می مالید جواب داد:
- برو دخترم. دیر نکنی فقط. هنوز چمدونت رو نبستی.
مانتو و شالم را پوشیدم به لابی رفتم. با چشم دنبالش گشتم. روی مبلی نشسته بود. با همان ژست اشرافی اش! پا روی پا، سیگار برگ توی دست و حلقه های خوش حالت مو توی پیشانی اش. با دیدن من دست تکان داد و جلوی پایم بلند شد.
- خوش اومدی خانوم.
آن قدر خوب مهمان نوازی کرده بود که نمی توانستم با بی ادبی و سردی جوابش را بدهم.
- ممنون. چی کار می کنین با این همه زحمت ما؟
نه لبخندش گیرایی همیشگی را داشت و نه چشمانش آن برق عجیب و نافذ را.
- شما رحمتی. بفرمایین.
نشستیم. سیگارش را خاموش کرد.
- دلم می خواست بریم یه جای دنج، اما ترسیدم بازم سوء تفاهم پیش بیاد.
در جوابش به لبخندی اکتفا کردم. هیچ علاقه ای به رفتن به یک جای دنج. آن هم با او نداشتم. وقتی دید جواب نمی دهم نیشخندی زد و ادامه داد:
- می خواستم ازت تشکر کنم.
دستانم را به سینه زدم.
- بابت؟
موهایش را از پیشانی اش عقب راند.
- بابت زحمتایی که کشیدی. این همه راه رو تا اینجا اومدی. رنج دوری همسرت رو تحمل کردی. قطعا واسه یه زن متاهل باید خیلی سخت باشه.
"متاهل" را کشید. تمسخر کلامش مشهود بود. توجه نکردم.
- انجام وظیفه بود. منتی نیست. اتفاقا من باید ازتون تشکر کنم بابت مهمان نوازی عالیتون.
این دفعه خندید. بلند و زیر لب گفت:
- چه لفظ قلمی واسه من حرف می زنه پدر سوخته.
شنیدم، اما خودم را نشنیدن زدم.
دستش را توی جیب کتش برد جعبه روکش داری را بیرون کشید و با دو دست به سمتم گرفت.
- ناقابله. به جبران زحماتتون.
کنجکاوی تک تک اعصابم را درگیر کرد.
- این چیه؟
ابرویش بالا رفت. اشتیاقم را فهمیده بود.
- خب بازش کن تا ببینی.
جعبه را گرفتم و بازش کردم. وای!
- دوستش داری؟
تلالو و درخشش یاقوت های سرخ ریز، چشمم را زد. گردنبند سفیدی که با ده ها یاقوت تراش خورده تزیین شده بود. بی اختیار با لباس عروس تصورش کردم. چه می شد؟
- خب؟ نگفتی؟ نظرت چیه؟
آب دهانم را قورت دادم. هر چه تلاش می کردم از آن منظره دلفریب چشم بگیرم نمی توانستم.
- نمی دونم چی بگم. محشره! تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.
با رضایت گفت:
- پس خوشت اومده. مبارکت باشه.
نفسم در سینه حبس شده بود. چطور می توانستم همچین چیزی را قبول کنم؟ چطور می توانستم همچین چیزی را رد کنم؟ جواب اشکان را چه می دادم؟ بالاخره بر نفسم غلبه کردم. در جعبه را بستم.
- خیلی ممنون، اما نمی تونم قبول کنم.
اخم کرد.
- یعنی چی؟
دست هایم از آن همه فشار و درگیری بین عقل و احساسم به لرزه افتاده بود.
- من بابت کارم دستمزد می گیرم. نیازی به این نیست.
برای این که وسوسه نشوم بلند شدم.
- به هرحال بازم ممنون.
سریع برخاست.
- دیوونه شدی تارا؟ حداقل امتحانش کن.
محال بود آن گردنبند را در گردنم ببینم و بتوانم دل بکنم. نه! نباید وا می دادم. نباید پیش می رفتم.
- نیازی نیست. به هرحال نمی تونم قبول کنم.
اخم هایش بدجور در هم رفت.
- آخه چرا؟ من خودم دوست داشتم واست بخرم. بذارش به حساب کادوی عروسی.
کدام کادو؟ قیمت این گردنبند حداقل برابر پولی بود که برای جشن عروسی نیاز داشتیم.
- شما لطف دارین، اما نمی شه. مطمئنم شوهرم خوشش نمیاد.
بالاخره چشمانش برق زد. داشت یادم می رفت رعد و برق های نگاه مانی بزرگمهر را.
- چرا باید بدش بیاد؟ یه کادو از طرف همکارته. تازه کلی از مشکلات مالیتون رو هم حل می کنه.
جمله آخرش بد بود. درد داشت. تحقیر داشت. شالم را روی سرم مرتب کردم و گفتم:
- ما خودمون از پس مشکلات مالیمون برمیایم. شما لازم نیست نگران باشین.
چشمانش تاریک و سیاه شدند. بی توجه به برقی که هر لحظه بیشتر قدرت می گرفت و در حالی که هنوز پاهایم در دام آن گردنبند پر جذبه اسیر بودند. رهایش کردم و به سمت آسانسور رفتم.
پاسخ
 سپاس شده توسط KarenTheld
#32
ما آدم ها عجیبیم. برای حل مشکلات از آن ها فرار می کنیم. گاهی از محل کار، گاهی از خانه، گاهی از محله، گاهی از شهر، گاهی از کشور و حتی گاهی از حیات و زندگی و کره ی خاکی.
حکایت من هم حکایت همین آدم هاست. به امید روزهای بهتر خانه ام را، شهرم را، کشورم را ترک کردم و حالا در خانه برادرم از همیشه غمگین ترم و حالا به همان گزینه ی آخر، یعنی کوچ از این زمین گرد بی حیا فکر می کنم.
راه های مختلفی هست. قرص، طناب، چاقو، سقوط، خودسوزی! بی دردترینشان کدام است؟ قرص؟! می خوابی و دیگر بیدار نمی شوی. بعد چه؟ رنج تمام می شود؟
نفس عمیقم روی شیشه بخار می اندازد. نه! اگر آن طور که می گویند خدای گرز به دست و عصبانی آن طرف منتظرم نشسته باشد، تازه ابتدای مصیبت است. بنده های ضعیف و ناتوان این طور عذابم می دهند؛ وای به حال خدای مقتدر و خشن و انتقام گیرنده. اگر این آدم های ترسناک آفریده دست او هستند پس باید از خودش بیشتر از همه ترسید.
اما خب، مگر این زندگی من نیست؟ مگر من حق انتخاب ندارم؟ چرا باید بابت گرفتن جانی که نمی خواهمش مواخذه ام کند؟ مگر وقتی که می خواست پای مرا به این دنیا باز کند از من نظر خواست؟ مگر من به اختیار خودم به این جهنم آمدم؟ تا کی باید برای همه چیز از دیگران اجازه بگیرم؟ تا کی؟
در باز می شود و تیام داخل می آید. دستش روی دهانه ی گوشی است. آرام می گوید:
- تارا، مامانه. می خواد باهات حرف بزنه.
مامان؟ مامان همان مادر است؟ مادر می خواهد با من حرف بزند؟ وای خدای من چه منتی بر سرم گذاشته!
- بگیر دیگه. تا بابا نرسیده یه کم حال و احوال کنین.
آها، پس قرار است با مادرم دزدکی حرف بزنم. دور از چشم پدرم! پدر اگر بفهمد که این مادر و دختر با هم حرف زده اند خون به پا می کند. حق هم دارد! تارا از آن خانه رانده شده. دیگر دختر آن خانه نیست. در کشور من دختری که ازدواج می کند، سندش به نام شوهرش زده می شود. حق بازگشت به خانه ی پدری را ندارد. توی خانه ی پدرش غریبه می شود. حتی اگر آتشش بزنند باید پیش شوهرش بماند و بسوزد و دم نزند. در کشور من زن فقط یک کالاست. مهریه می دهند و می خرندش و بعد چون پولش را داده اند باید اطاعت کند و بردگی. قانون را هم همین مردها نوشته اند. زن هیچ جایگاهی در قانون کشور من ندارد. زن در برابر نفقه ی صد هزار تومنی باید خفه شود و در اختیار مرد باشد. اسمش را هم گذاشته اند جهاد شوهرداری. هه !
- تارا! با تواَم!
چشم به صورت برادرم می دوزم. او هم مرد است دیگر! و بی شک هیچ امیدی نمی توان به یک مرد بست!
- بهتره واسه خودش شر درست نکنه و بدون اجازه ی بابا با من حرف نزنه.
تیام صدایش را پایین تر می آورد.
- دلش تنگ شده. بذار حداقل صدات رو بشنوه.
لحظه ای دستم را بالا می آورم، اما پشیمان می شوم. واقعا توانایی حرف زدن ندارم.
- باشه یه وقت دیگه. فعلا می خوام تنها باشم.
تیام سرزنشگرانه سر تکان می دهد و می رود. باز به خیابان سیاه خیره می شوم.چرا پاتریک نمی آید؟ تیام می گوید "باز هم سراغ آن دختره ی بی همه چیز رفته!" من آن دختر بی همه چیز را نمی شناسم اما ای کاش امشب زودتر دست از سر پاتریک بردارد. ای کاش امشب هوشیاری اش را ندزدد. امشب من پاتریک را نیاز دارم.
دوباره تیام گوشه در را باز می کند.
- من می خوام بخوابم. کاری نداری؟
چرا پاتریک نمی آید؟
- نه!
صدای آهش را می شنوم.
- حداقل غذات رو بخور. این جوری از پا درمیای.
یعنی نشانه های از پا در آمدنم این قدر کوچک است که تیام هنوز باورشان ندارد؟
- باشه. تو بخواب.
سینی غذایی که روی تختم گذاشته برمی دارم و به آشپزخانه می برم. کاسه سالاد ذرت را برمی دارم و به زور سس و آب پایین می دهم. خدا خدا می کنم پاتریک زودتر بیاید. تا او را نبینم آرام نمی گیرم؛ اما تا کنون کدام دعایم مستجاب شده که این دومی باشد؟
هوا گرگ و میش شده. من همچنان روی صندلی تاب می خورم و هنوز خواب به چشمانم نیامده. کم کم دارم از آمدنش ناامید می شوم. حتما پیش آن دختر بی همه چیز مانده. لحظه ای دلم برایش می سوزد. برای همان دختر بی همه چیز! از کجا معلوم او هم تارا نباشد؟ تارایی که به حق و ناحق برچسبش می زنند؟ آخ!
صدای قفل و کلید بزرگ ترین سمفونی موسیقی می شود و گوشم را جلا می دهد. چشمانم از بس به در بوده اند خشک و دردناک شده اند. کمر راست می کنم. مرا که می بیند کلید در دستش می ماسد. باز هم چشمانش سرخ است.
- تارا؟ خوبی؟
این چه سوال مسخره ایست که می پرسد.
- ممنون.
- چرا بیداری؟
می نشیند.
- منتظر تو بودم.
کاپشنش را در می آورد. کلاهش را بر می دارد و موهایش رها می شوند. بدون این که از منتظر بودن من متعجب شود می گوید:
- خب، من اومدم. بگو.
مردد می پرسم.
- اگه مستی ...
می خندد.
- نگران نباش. اون چیزایی که لازمه یادم می مونه و اونایی که لازم نیست فراموش می کنم.
من بعید می دانم این آدم چیزی را فراموش کند! انگشتانم را در هم گره می زنم.
- یادته گفتی ما، یعنی من و شما با هم دوستیم؟
لبخندش به چشمانش سرایت می کنند.
- استثنا این یکی رو خوب یادمه.
نفسم را حبس می کنم.
- پس بهم کمک می کنی؟
نگاهش مثل استخوان ماهی که در گلو گیر می کند، خراشم می دهد.
- که چی کار کنی؟
نفسم را آزاد می کنم.
- می خوام از این خونه برم. پول دارم. فقط کمکم کن برم.
انتظار دارم جا بخورد. تعجب کند. مخالفت کند، اما تنها می گوید:
- مطمئنی؟
هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم. باز هم دارم فرار می کنم، اما این بار راهی به جز فرار نیست.
- آره.
بلند می شود. کاپشنش را بر می دارد. هیچی از صورتش نمی خوانم.
- باشه. من با تیام صحبت می کنم. بعدش یه جایی رو واسه موندنت پیدا می کنیم.
شانه هایم سبک می شوند.
- فکر می کنی بتونی تیام رو راضی کنی؟
در چند قدمی ام توقف می کند. دستش را روی ساعدم می گذارد و می گوید:
- تو یه زن بالغی تارا. لازم نیست واسه کاری که فکر می کنی درسته اجازه بگیری. مشورت خوبه، اما تصمیم آخر با خودته.
چقدر این مرد خوب است. چقدر اخلاقش خوب است. چقدر طرز تفکرش خوب است.
- البته به نظر میاد تصمیمت رو گرفتی و قصد نداری با کسی مشورت کنی.
به چشمان خسته و سرخش نگاه می کنم.
- به نظرت دارم اشتباه می کنم؟
دستش را می اندازد.
- تنها زندگی کردن راحت نیست، اما ...
لبخندش مهربان می شود.
- تو می تونی.
این یعنی پاتریک هم می گوید "برو!"
پاسخ
#33
برای گرفتن چمدان و رسیدن به اشکانی که آن سمت شیشه ها ایستاده بود، لحظه شماری می کردم. هر چند ثانیه یک بار بالا می پریدم و برایش دست تکان می دادم. او هم با آن لبخند دلنشینش جوابم را می داد. خانم محسنی به بی تابی ام می خندید، اما بزرگمهر تنها یک بار رد نگاه مرا گرفت و بعد از آن با اخمی محو به ریل چشم دوخت. بالاخره چمدانم را گرفتم. بار خانم محسنی و مانی هنوز نیامده بود. صبر نداشتم.
- با اجازه تون من برم دیگه.
خانم محسنی تایید کرد:
- برو عزیزم. شوهرت منتظره.
مانی با همان اخمش گفت:
- یعنی نمی خوای ما رو با شوهرت آشنا کنی؟
چاره ای نبود. باید می ماندم. رفتنم خلاف ادب بود. بالاخره بار آن دو هم رسید. قدم هایم را تند برداشتم و به محض رسیدن به اشکان از گردنش آویختم.
- آخ! الهی قربونت برم. دلم واست یه ذره شده بود عشقم.
پیشانی ام را بوسید و زیر گوشم گفت:
- من بیشتر عزیز دلم، ولی ابراز محبت باشه واسه وقتی که رفتیم خونه.
بی توجه روی پنجه ایستادم و گونه اش را بوسیدم و بعد چرخیدم.
- عزیزم معرفی می کنم. خانم محسنی و آقای بزرگمهر. شوهرم اشکان!
اشکان و مانی با هم دست دادند. در دل قد و قامت اشکانم را تحسین کردم. بزرگمهر به چه چیزش می نازید؟ با صدای خانم محسنی چشم از اشکان گرفتم.
- خوشبختم پسرم. تعریفت رو از تارا جان خیلی شنیدم.
اشکان مودبانه جواب داد.
- منم همین طور. تارا از شما هم خیلی تعریف می کنه.
محسنی خندید.
- تارا لطف داره. قدرش رو بدون که بدجوری خاطرت رو می خواد.
اشکان چشمان لبریز از عشقش را روی صورت من گردش داد و گفت:
- تارا زندگی منه.
پوزخند بزرگمهر آن قدر بزرگ و گشاد و پررنگ بود که توجهم را جلب کرد.
- تارا خانوم از من هیچی نگفته؟
اشکان با همان لحن مودبانه و محترمانه اش پاسخ داد:
- نه متاسفانه سعادت آشنایی نداشتم.
برای چند لحظه با آن چراغ های سیاهش نگاهم کرد و گفت:
- کم سعادتی از ماست.
اشکان دسته چمدانم را گرفت و گفت:
- اگه ماشن ندارین ما در خدمتتون هستیم.
چقدر از این همه وقار و متانتش لذت می بردم. خانم محسنی گفت که پسرش آمده و بزرگمهر هم گفت راننده اش منتظرش است. خداحافظی کردیم. دستم را زیر بازوی اشکان انداختم و گفتم:
- خب چه خبر؟
چشمک ریزی زد و گفت:
- خبری بهتر از خونه ی خالی و بی سرخر؟
ضربه ای به شانه اش زدم.
- اَه! مثِ این پسرای چندشِ کثیف حرف نزن.
خندید.
- اتفاقا امشب از هر چی پسر چندش و کثیفه کثیف ترم. اهداف پلیدی دارم. افکار شوم! مقاصد خطرناک. تضمین نمی دم تا فردا صبح نخورده باشمت.
ضربان قلبم بالا رفت. تا حالا پیش نیامده بود شب را با اشکان بمانم. با وجود حساسیت های پدرم، می توانستم از امشبم لذت ببرم؟
نیشگون کوچکی از مچش گرفتم.
- خواب دیدی خیر باشه. بی خودی دلت رو لیف و صابون نزن. تو منو بخوری بابامم تو رو می خوره. اونم خام خام.
خنده ی این بارش کمی مصنوعی بود.
- بالاخره که یه روز پدر مادرت منو می خورن. بذار حداقل ناکام از دنیا نرم.
ریموت را زد. من نشستم. او هم چمدان را صندوق عقب گذاشت و آمد.
- اشکان؟
- جون دلم؟
- خبری از وام نشد؟
دور زد. ماشینی را همان را بست. توقف کرد. شیشه ی عقب پایین رفت و چهره ی مانی بزرگمهر نمایان شد. برایمان دست تکان داد. اشکان برایش بوق زد و زیر لب گفت:
- اوه اوه چه عروسکی!
در دل گفتم "تازه کجاشو دیدی؟"
- اونو ولش کن اشکان. وام چی شد؟
مظلومانه نگاهم کرد.
- میشه امشبمون رو با این حرفتا خراب نکنی؟ خدا بزرگه بابا.
لب فرو بستم. این مرد کی می خواست باور کند که خدا مسئول صندوق وام نیست؟
- بخند دیگه. واست ماکارونی پختم، پر گوشت و پر رب. سالادم درست کردم. به اونا فکر کن تا وام و مخلفاتش از ذهنت بیرون بره.
تبسم کمرنگی روی لبم نشاندم. اشکان که نمی دانست من از دست غرغرهای مادرم چه می کشم.
- دستت درد نکنه!
بوی غذا کل ساختمان را برداشته بود. اسید معده ام غلیان کرد و اشتهایم به شدت تحریک شد.
- وای اشکان! چی کار کردی؟
دست هایش را به هم مالید.
- زود برو یه آبی به دست و صورتت بزن. تا تو بیای منم میز رو می چینم.
چمدان را باز کردم و دور از چشمش تاپ لیمویی، کیف لوازم آرایش و حوله دست و صورتم را با خود به اتاقمان بردم. صورتم را شستم. تاپم را پوشیدم. مام و عطر زدم. برسی به موهایم کشیدم و روی شانه ریختمشان. آرایش کردم و مطمئن از خودم پایین رفتم. اشکان توی آشپزخانه بود. کادویش را از بین لباس های داخل چمدان بیرون آوردم. پشتم گرفتم و پاورچین وارد آشپزخانه شدم.
عجب میزی چیده بود! ماکارونی سرخ وسط میز در همان لحظه اول دلم را برد. داشت ماست توی کاسه می ریخت. نزدیکش شدم و پشت گردنش را بوسیدم. هیچ عکس العملی نشان نداد. فهمیده بود که آمده ام. چرخید و با اشتیاق سر تا پایم را بررسی کرد. بینی ام را با دو انگشتش گرفت و کمی کشید.
- می خواستی منو بترسونی وروجک خوشگل؟
خودم را لوس کردم و دستش را پس زدم.
- آی نکن دردم میاد. از کجا فهمیدی اومدم؟
دستانش را از زیر بازوانم رد کرد و مرا به خودش چسباند. موهایم را از روی شانه ام کنار زد و بینی اش را نزدیک گردنم آورد.
- من صدای نفس کشیدنت رو از ده فرسخی می شنوم و می فهمم که اومدی زندگی. وای به حال وقتی که از این عطرای محشر می زنی.
شرایط داشت غیر عادی می شد. دست آزادم را به سینه اش فشار دادم.
- خیلی خب حالا. این طوری فشارم نده.
لب هایش را روی چانه ام لغزاند.
- چی پشتت قایم کردی خانوم خانوما؟
سعی کردم کمی فاصله بگیرم. از این حال اشکان می ترسیدم.
- تقدیم به همسر جیگرم. همراه با عشق.
چشمانش درخشید.
- چرا زحمت کشیدی زندگی؟
با ذوق کادو را باز کرد. عطر را از جعبه اش بیرون آورد و بویید.
- اوم! محشره!
از آن چشمک های شیطنت آمیزش زد.
- ولی میگن عطر جدایی میاره ها.
دلم ریخت. مبهوت شدم.
- واقعا؟
قهقهه زد و دوباره در آغوشم کشید.
- قربون خانوم خوش سلیقم برم من. شوخی می کنم عزیزم. دستت درد نکنه.
محکم دستم را دور گردنش انداختم. قلبم تند می زد.
- دیگه از این شوخیا با من نکن.
دستانش را دو طرف صورتم گذاشت. نگاهش سرخ بود. بین دو ابرویم را بوسید. نگاهش سرخ تر شد. نگاهم از نگاهش شرم کرد. نگاه او از شرم نگاه من سرخ تر شد. دستانش ذغال گداخته شدند و لباس و پوستم را با هم سوزاندند.
- تارا؟
سرم را توی سینه اش مخفی کردم. تمام وجودش را نفس کشیدم. دلم می خواست تار و پودم با تار و پودش یکی شود.
- هوم؟
دست هایش را زیر زانویم انداخت و بلندم کرد.
- می خوامت.
من هم می خواستمش. آن قدر شدید و وحشتناک که چشم بستم روی عواقب این خواستن و دست شستم از فردایی که می آمد و دل کندم از هر چه غیر از اشکان و پا دادم به پای شوهرم و دهان بستم به اعتراضی که حتی به گلویم هم نرسید و تن دادم به خواسته اش!
پاسخ
#34
صدایشان را علی رغم تلاشی که جهت پنهان ماندنش می کنند، می شنوم. پشت در می نشینم. تیام عصبیست. پاتریک آرام است.
- چه حرفایی می زنی پات. مگه میشه من خواهرمو تو کشور غریب به امان خدا ول کنم؟ اونم با این حال و روزش. با این وضع خراب روح و جسمش. تو جای من بودی قبول می کردی؟
- من جای تو بودم با مخالفتای بیهوده، خواهرم رو بیشتر از این از خودم دور نمی کردم. تارا به اندازه کافی از تو فاصله گرفته. از خانواده ش قطع امید کرده. من جای تو باشم این فاصله ها رو بیشتر نمی کنم.
پاهایم خواب می روند. درازشان می کنم.
- یعنی اگه بذارم بره و تنها زندگی کنه بهم نزدیک میشیم؟ این دختر اگه می تونست مراقب خودش باشه این حال و روزش نبود. من چطور می تونم تنهاش بذارم؟
- اون موقعی که نباید تنهاش می ذاشتی، بهش پشت کردی، ولی الان نیاز داره که تنها باشه. نیاز داره دوباره خودش رو پیدا کنه. نیاز داره دوباره خودش رو باور کنه. نیاز داره رو پای خودش بایسته. محض رضای خدا یه بار به جای این که رو به روش بایستی کنارش باش.
صدای تیام بالا می رود.
- چرا انقدر بی انصافی؟ تو که شاهد بودی. کم عذاب کشیدم؟ کم درد کشیدم؟ کم سر خودمو به دیوار کوبوندم؟ تارا کمر من و خونوادم رو شکست. آبرومون رو برد. انگشت نمای در و همسایه شدیم. چی کار باید می کردم؟ قربون صدقه ش می رفتم؟ می گفتم دستت درد نکنه واسه این گندی که بالا آوردی؟ شاید توی کشور و فرهنگ شما این چیزا طبیعی باشه، اما واسه ایرانیا بی ناموسی از مردن بدتره.
این الفاظ و القاب قشنگ مال من بود؟ بی ناموس من بودم؟ هــای!
- هیش. چه خبرته؟ آروم. روابط شخصی و خانوادگی و فرهنگ شما به من ربطی نداره. تارا از من به عنوان یه دوست کمک خواسته. منم قول دادم حمایتش کنم.
صدای تیام پر از افسوس می شود.
- نباید می اومد اینجا. نباید واسه اومدنش انقدر اصرار می کردی. تقصیر تو بود پات. می تونستیم طلاقش رو بگیریم و از اون خونه نجاتش بدیم، ولی دلیلی نداشت بیاد توی کشوری که نه زبانشون رو می دونه، نه قوانینشون رو، نه خطرات و چاله چوله هاش رو. تارا خیلی سرکش تر از اونیه که من بتونم کنترلش کنم. می ترسم اینجا هم یه گندی بالا بیاره.
همیشه لحظاتی در زندگی هست که فکر می کنی محال است از این بدتر وجود داشته باشد. می گویی این نهایت بدبختیست. اینجا آخر درماندگیست، اما باز یک حرف، یک جمله، یک اتفاق به تو ثابت می کند که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست. رنگ هایی هست، نیرنگ هایی هست! نه که شوکه باشم از حرف های برادرم، نه! من به این بی مهری ها و نخواستن ها عادت کرده ام، اما دلم می شکند. شکسته هایش خردتر می شوند. من به اصرار مکزیکی آبیِ سیاه به اینجا آورده شده ام؛ نه به خواست برادرم و حالا این مکزیکی مرموز بابت بودنم در این خانه بازخواست می شود. چه دردیست که غریبه ها بیشتر از خودی برایت دل بسوزانند. چه دردیست که برادرت از گندهایی که بالا آورده ای به یک غریبه پناه ببرد. چه دردیست!
صدای پوزخند پاتریک خیلی بلند است. خیلی! "هه" بلندش از دیوارها می گذرد و به گوش من می رسد.
- هنوزم نگران خودتی. واقعیتش اگه تا این لحظه شک داشتم به تصمیم تارا، الان دیگه مطمئنم. اینجا جای اون نیست.
تیام کلافه می شود.
- تو منظور منو متوجه نمی شی. یعنی می خوای بگی بیشتر از من دلت واسه تارا می سوزه و نگرانشی؟
صدای پاتریک کمی خشم دارد.
- تارا نیازی به دلسوزی من و تو نداره. یه کم همدلی و همدردی می خواد که اونو هم ازش دریغ کردین. هم تو، هم خونوادت. ببخشید که اینو میگم، اما من تو این چند سالی که با شما ایرانیا سر و کار داشتم به جز ادعای پوچ و توخالی هیچی ندیدم. ادعای فرهنگ، ادعای غیرت، ادعای نجابت، ادعای عاطفی بودن، ادعای خانواده دوستی، ادعای رفاقت، ادعای معرفت، ادعای خداترسی و ادعای دین داری! اما توی شرایط سخت به جز جا زدن و کنار کشیدن و فرار کردن چیز دیگه ای ازتون ندیدم. شما در تهمت زدن و قضاوت کردن به خونواده خودتون هم رحم نمی کنید. اگه توی فرهنگ شما که انقدر بهش مینازی، این رفتارا قشنگه، درسته، اخلاقیه، اگه توی دین شما این حرف ها و حرکات پسندیده و قابل قبوله، پس واقعا متاسفم!
باز صدای تیام بالا می رود.
- چرا یه طوری حرف می زنی که انگار از همه چی بی خبری؟
لحن پاتریک، خونسردی و بی خیالی خودش را باز یافته است.
- چون هستم. من دقیقا چی می دونم؟ به جز حرفای تو و اشکان و مبین؟ حرف های تارا هم باید شنیدنی باشه. البته اگه گوشی واسه شنیدن پیدا بشه!
سکوت حاکم می شود و بعد از چند ثانیه پاتریک به حرف می آید.
- به هرحال من توصیه می کنم که بدون درگیری و جر و بحث تصمیم تارا رو قبول کنی. لازم نیست نگران عواقبش باشی.
آن قدر گزنده می گوید که مو بر تنم راست می شود.
- چون توی این کشور تو رو به خاطر گندهایی که خواهرت ممکنه بالا بیاره، مواخذه نمی کن.
پاسخ
#35
احساس می کنم بعد از مدت ها می توانم نفس بکشم. خانه ی مبله و کوچکم به من حس رهایی و آزادی می دهد. مثل پرنده ای که بعد از سال ها اسارت، درِ قفسش را گشوده اند و می گویند برو. اول باور نمی کند و عقب می کشد. می ترسد برایش دام گذاشته باشند و بعد آهسته آهسته به لبه ی زندانش نزدیک می شود. هوای آزاد صورتش را *نو ا زش * می دهد. نفس عمیق می کشد. بعد از مدت ها به جای مونوکسید کربن، اکسیژن به ریه هایش می رساند. آرام آرام باورش می شود. از آزادی هراس دارد، اما آن را به مردن توی قفس ترجیح می دهد. بیرون هرچه هست باشد، از این زندان بهتر است. بال هایش را باز می کند. عضلاتش تحلیل رفته اند. نمی تواند خوب بپرد و پرواز کند. افتان و خیزان دور می شود. نفس نفس می زند. پاهایش تحمل وزنش را ندارند، اما از هر شاخ های آویزان می شود تا هر چه بیشتر از آن قفس لعنتی فاصله بگیرد.
حال امروز تارا حال همان پرنده است و این خانه برایش حکم آزادی را دارد. آزادی از هر چه تعلق است. آزادی از هر چه روابط است. آزادی از بکن و نکن ها. آزادی از ذره بین های کثیف و خاک گرفته ی مردم. آزادی از حرف ها و زخم زبان ها. آزادی از نگاه های سرزنشگرانه دوست و آشنا. آزادی از پچ پچ ها و درگوشی ها. آزادی از قضاوت ها. آزادی از کج فهمی ها و ... و ... و ... آزادی از مردها!
چقدر می چسبد این سایه ی سر نداشتن! چقدر خوب است بی استرس و ترس زندگی کردن! از بچگی از مردها ترسیده ام و ترسانده شده ام. "وای اگه بابات بفهمه. به بابات میگم چی کار کردی. نمی گی داداشت غیرت داره؟ وقتی دادشت هست این طوری لباس نپوش. زشته! زن باید مطیع شوهرش باشه. شوهرت می دونه می خوایی موهاتو رنگ کنی؟ شوهرت الان میاد خونه. غذاتو آماده کردی؟ می خوای بری بیرون از شوهرت اجازه گرفتی؟ شوهرت خبر داره داری نفس می کشی؟" اوف!
پاتریک آخرین چمدان را توی اتاق خوابم می گذارد و بیرون می آید. خاک دست هایش را می گیرد و می گوید:
- تموم شد دیگه.
حق شناسانه نگاهش می کنم.
- نمی دونم چطور می تونم ازت تشکر کنم.
ده روز است که همه جوره به دادم رسیده. از خاموش کردن صدای تیام گرفته تا پیدا کردن خانه ای در مرکز شهر با نهایت فاصله از خانه ی برادرم. تا خرید لوازمی که نیاز داشتم. تا اسباب کشی. تا احترامش به سکوتم و مثل همیشه هیچ نپرسیدنش.
چند بار حلقه های مویش را با انگشتانش مرتب می کند و می گوید:
- قابلی نداره. امیدوارم همه چی اون جوری باشه که دوست داشتی.
همه چیز فراتر از باورم بود.
- عالیه! ممنونم.
لبخند می زند و می نشیند.
- تیامم باید برسه دیگه.
مواد غذایی را تویِ یخچالِ شسته و ضدعفونی شده می گذارم. باید برای شامشان چیزی آماده کنم. اولین پذیرایی عمرم، در اولین خانه ی مستقلم. چقدر حالم خوب است. خدایا شکرت.
- قهوه می خوری؟
صدایش نزدیک است.
- من درست می کنم.
بسته ای گوشت استیکی توی ظرف می گذارم تا کمی از حال انجماد خارج شود. جای قهوه را نشانش می دهم. گوجه ها را خرد می کنم. میز گرد چهار نفره را می چینم. نوشابه می آورم. شمع روشن می کنم. میهمان دارم. توی خانه ی خودم!
- چه خوبه که لبخند روی لبته!
پاتریک را فراموش کرده بودم. دست به سینه به کابینت تکیه داده و نگاهم می کند. موهای آشفته ام را پشت گوشم می زنم.
- خیلی خوشحالم. خیلی!
آبی های سیاه او هم خوشحالند.
- خوبه.
دست هایم را به هم می مالم و می گویم:
- هر وقت که بتونم از این شهر و حتی از این کشور برم خوشحال ترم میشم. هر وقت بتونم برم جایی که کسی منو نشناسه اوج خوشبختیمه.
جلو می آید و تکه ای گوجه در دهانش می گذارد.
- اگه نگرانیت بابت تیامه اشتباه می کنی، چون اون خیلی درگیره. از این به بعد با وجود تزش درگیرترم میشه. نمی تونه هر روز این مسافت رو بیاد تا اینجا و برگرده. خود به خود تماستون محدود میشه.
گوشت را توی ماهیتابه می اندازم و پشت به پاتریک می ایستم. نمی خواهم صورتم را ببیند.
- اشکان برمی گرده پیش تیام؟
پایه ی صندلی روی سرامیک کشیده می شود.
- نمی دونم. من خبر ندارم.
لبم را گاز می گیرم.
- وقتی اشکان اومد اینجا ... تو هم بودی؟
- اوهوم.
اشک بی اجازه توی چشمم جا خوش می کند.
- وقتی اومد، خیلی حالش بد بود؟
- آره.
سنگی می آید و راه گلویم را می بندد.
- چقدر طول کشید تا خوب شه؟
- خیلی.
روغن می پرد و دستم را می سوزاند. سوزش دستم تا قلبم ادامه پیدا می کند.
- الان چی؟ خوبه؟
- خوبه.
اشک سر می خورد و پایین می آید.
- چطوری خوب شد؟ یعنی چی کار کرد که خوب شد؟
- زمان باید می گذشت که گذشت.
بینی ام هم گریه اش می گیرد.
- یعنی منو فراموش کرده؟
- فراموش؟ نمی دونم. کنار اومده دیگه.
انگار تن من به جای این گوشت توی روغن داغ سرخ می شود.
- با کسیه؟ یعنی ... منظورم ... دختری، چیزی؟
- من نمی دونم تارا.
انتظار بیهوده ایست از پاتریک. این مرد در مورد زندگی شخصی دیگران نه حرف می زند و نه اطلاعات می دهد.
- می تونم یه سوال بپرسم؟
با پشت دست اشک صورتم را پاک می کنم.
- بپرس.
گاز را خاموش می کند. مچ دستم را می گیرد و می چرخانَدَم. سرم را پایین می اندازم.
- اگه بدونی تنهاست چی کار می کنی؟
سرم را بالا می گیرم. مثل همیشه صورتش جدیست، اما مردمک هایش بازیگوش و شیطانند.
- چی کار می تونم بکنم؟
دهانش را باز می کند و می بندد.
- بگو. چی کار می تونم بکنم؟
بازیگوش هایش غمگین و متاسف می شوند.
- هیچی! دیگه هیچی.
باز اشک هایم جاری می شوند.
- چرا یه کم از اشکان واسم نمی گی؟ من حقمه که بدونم.
عقبگرد می کند و در حینی که از آشپزخانه بیرون می رود می گوید:
- اونم حقشه که نخواد تو از اون روزاش چیزی بدونی.
التماس می کنم.
- پاتریک! لطفا!
بدون این که نگاهم کند به التماسم پاسخ می دهد.
- وقتی اومد اینجا یه آدم مرده بود. من در مورد یه مرده چی می تونم بگم؟
دورش می زنم. راهش را می بندم. توی صورتش خیره می شوم.
- از من حرفی نمی زد؟ چیزی نمی گفت؟ الان چی؟ ازم متنفره؟
دلش می سوزد. این را از رحمی که توی چشمانش می دود می فهمم.
- من از احساس اون خبر ندارم تارا، اما به عنوان یه مردی که خودشم عاشق یه دختر اشتباهیه، بهت میگم که هیچ مردی نمی تونه از عشقش متنفر باشه. شاید مثل قبل عاشقش نباشه، اما تنفر؟ نه! فکر نمی کنم.
دلم هم آرام می گیرد و هم می گیرد. اشکان نه از من متنفر است و نه دوستم دارد. آخ که دردناک ترین احساس همین بی حسیست!
پاسخ
#36
رو تختی ساتن را به دندان گرفته بودم و می جویدم. اشکان با یک سینی بزرگ حاوی ماکارونی و نوشابه و سالاد وارد اتاق شد و گفت:
- ماسیده بود. مجبور شدم دوباره گرمش کنم.
چانه ام می لرزید. زانوانم را بغل کردم. سینی را روی میز گذاشت و لبه تخت نشست. دستش را روی گونه ام کشید.
- خوبی زندگی؟
دندان هایم را روی هم فشار دادم.
- رنگت پریده. حالت خوبه؟
نگاهم را دزدیدم.
- تارا! یه چیزی بگو.
بغض اجازه نمی داد حرف بزنم. اشکان هول کرد.
- چرا می لرزی؟ چرا حرف نمی زنی؟ تو که خوب بودی. می خوای بریم دکتر؟
دستم را روی گلویم گذاشتم و به زور لب باز کردم.
- اشتباه کردیم اشکان. اگه بابا مامانم بفهمن چی؟
نفسش را محکم به بیرون پرتاب کرد.
- ای بابا! ترسوندیم. فکر کردم بلایی سرت آوردم.
از بی خیالی اش حرصم گرفت.
- اگه بفهمن چه خاکی باید تو سرم بریزم؟
شانه ای بالا انداخت.
- خب بفهمن. زنمی! دلم خواست. هیچ کسم نمی تونه بگه چرا.
حرکت دستانش روی اعصابم بود. به شدت پسش زدم.
- مگه بابام شرط نذاشته بود؟ مگه قرارمون بعد از عروسی نبود؟ حالا من با چه رویی تو چشماشون نگاه کنم.
از رفتار تندم متحیر شده بود.
- تارا؟
- مامانم با یه نگاه می فهمه و همه چی رو می ذاره کف دست بابام. دیگه چطور تو اون خونه بمونم؟
بازویم را گرفت. خواست بغلم کند. باز پسش زدم.
- ولم کن. اگه باردار بشم چی؟ این وام بی پدر تو که معلوم نیست کی درست بشه. اگه به قول بابام شکمم بالا بیاد چی کار کنم؟
این بار به زور متوسل شد و در آغوشم گرفت.
- آروم عزیزم. چرا سختش می کنی؟ هیچ کس نمی فهمه. گیرمم بفهمن. تو هیچ اشتباهی نکردی.
او که نمی دانست مادر من چقدر تیز است. نمی دانست پدرم چقدر سختگیر است. از روزگار من توی آن خانه خبر نداشت. دست و پا زدم. حس بدی داشتم. حس گناهکار بودن، مجرم بودن، گول خوردن، عذاب وجدان.
- تقصیر تو بود. با قصد قبلی منو کشوندی اینجا. نیتت همین بود. واسم نقشه کشیده بودی. اگه باردار شم چی؟
صورتش سخت شد.
- یه طوری رفتار نکن که انگار بهت *زور* کردم. خودتم خواستی. حتی از منم بیشتر!
این حرفش آتشم را تندتر کرد. داد زدم:
- خوبه والا. این شگرد همتونه. شما مردا اولش جلز و ولز می کنین، بعد که به خواستتون رسیدین میگین خودت خواستی. من خواستم انقدر پیش بریم؟ چقدر گفتم بسه؟ اصلا صدامو شنیدی؟
از شدت دلخوری پیشانی اش نبض گرفته بود.
- الحق که خیلی بچه ای تارا.
برخاست و به سمت در رفت. بغضم ترکید. همان طور نشسته لحاف را روی سرم کشیدم. هورمون هایم به هم ریخته بود. شاید اگر از تفکرات سنتی پدر و مادرم نمی ترسیدم، شاید اگر از بچگی این رابطه را به عنوان گناه برایم معرفی نکرده بودند، شاید اگر مادرم به جای منع کردنم بیشتر آگاهم می کرد، شاید اگر پدرم به جای رییس خانواده حامی و دوستم بود، شاید اگر سخت گیری ها کمتر می شد و مطالعه و یادگیری بیشتر، آن وقت من هم مثل زن های فیلم های خارجی بعد از اولین رابطه با کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود و محرمش بودم و شوهرم بود، آرامش داشتم و از تک تک لحظاتم لذت می بردم. نه این که این طور بترسم و احساس شرم و گناه کنم و اشکانم را از خودم برانم.
صدای باز و بسته شدن در را نشنیدم. اشکان نرفته بود. برگشت و کنارم دراز کشید و وادارم کرد سرم را روی سینه اش بگذارم. موهایم را *نو ا زش * کرد و زیرلب گفت:
- ببخشید عزیزم. حق با توئه. من اشتباه کردم. گریه نکن دیگه. باشه؟
کاش می توانستم به آن خانه برنگردم. می خواستم همین جا بمانم. توی همین اتاق پیش همین مرد. بدون ترس و دلهره و عذاب وجدان.
- الانم چیزی نشده. تو صورتت که ننوشته. چرا باید کسی بفهمه؟ اگرم فهمیدن خودم جوابشون رو میدم. نمی ذارم اذیتت کنن. خوبه؟
بازویش را چنگ زدم.
- اگه باردار شم چی؟
سرم را بوسید.
- نمی شی خوشگلم. نمی شی زندگی. من حواسم بود. بیخودی واسه خودت فکر و خیال درست نکن.
اشک هایم را پاک کردم.
- خدا کنه. وگرنه بابام منو می کشه.
هر دو دستش را دورم انداخت.
- تا من هستم هیچ کس نمی تونه یه انگشت بهت بزنه. حتی بابات!
کم کم آرام شدم. آن قدر *نو ا زش *م کرد تا ضربان قلبم پایین آمد و اشک هایم عقب نشینی کردند.
- الان خوبی؟
سرم را روی سینه اش بالا و پایین کردم.
- دیگه از دست من ناراحت نیستی؟
- نه! تقصیر تو نبود.
- من واست نقشه نکشیده بودم زندگی. اگه می خواستم کاری کنم تو این یه سال و نیمه کرده بودم، ولی امشب نتونستم جلوی خودمو بگیرم. بس که خوردنی شده بودی. بس که دلم واست تنگ شده بود.
آهسته آهسته با کنار رفتن ترس، شرم جایگزین شد. خودم را توی آغوشش جمع کردم.
- الانم توصیه می کنم که بریم سراغ ماکارونی وگرنه باز تو رو می خورم. چون بدجوری گشنمه. این بارم تضمین نمی دم که یه نی نی تو شکمت نکارم. نظرت چیه؟ ماکارونی یا ...؟
جایم خوب بود. نمی خواستم از دستش بدهم. دستم را دور گردنش انداختم.
- نمی خوام. یه کم دیگه دراز بکشیم.
دستم را از گردنش جدا کرد و روی تنم خیمه زد.
- جهنمو ضرر. نهایتش یه بار دیگه ماکارونی رو گرم می کنیم.
من خندیدم، اما او جدی بود و منتظر تایید. گردنم را بوسید و توی چشمانم نگاه کرد.
- اجازه میدی یا باز از دماغمون درش میاری؟
من هم بوسیدمش و سعی کردم از زیر دستش بیرون بیایم.
- همون ماکارونی بهتره. می ترسم کار دستم بدی. با این وضع وام، احتمالا عروسی ما و بچمون همزمان انجام میشه.
نخندید. "به دَرَک" ی بر زبان آورد و مرا در خودش ذوب کرد.
پاسخ
 سپاس شده توسط CharlesOxype ، AkipilosFah
#37
این روزها حالم خوب است. در سرمای زمستان، دلم گرم شده. شور و شوق آغاز سال نو به من هم سرایت کرده. پاتریک و تیام هر روز می آیند. پاتریک گاهی بیشتر از یک بار در روز. زبان یادم می دهد. مجبورم می کند گرمکن بپوشم و توی پارک های یخزده بدوم. نفس کم می آورم. التماس می کنم. آبی های سیاهش می خندند. دستم را می کشد و مجبورم می کند که همراهش شوم. بعضی شب ها با تیام قدم می زنیم. یک ساعت، دو ساعت. او حرف می زند و من گوش می دهم. من حرف نمی زنم و او غصه می خورد. شب سال نو را هر سه نفر کنار هم بودیم. وسط خیابان، میان جمعیت شاد و هیجان زده. عشاق در آغوش هم فرو رفته و به ساعت سنترال چشم دوخته بودند. تیام دستم را گرفت. پاتریک دست دیگرم را. دست هر دو را فشردم. دست پاتریک را محکم تر. نمی دانم چرا! اما انگار این انگشت ها قابل اعتمادترند. محکم ترند. باور پذیرترند. ساعت به دوازده رسید. همه فریاد زدند. صدای جیغ و شادمانی لحظه ای قطع نمی شد. آسمان آز آتش بازی ها چراغانی بود و زمین از نگاه های گرم و پرحرارت مردم! تیام محکم در آغوشم گرفت. صورتم را بوسید. پاتریک تنها دست داد و با لبخند مهربانش تبریک گفت و بعد هم عذرخواهی کرد و رفت. احتمالاً پیش همان دختر بی همه چیز!
این روزها حالم خوب است. آن قدر زبان می خوانم و تمرین می کنم که دیگر فرصتی برای فکر کردن نمانده. شب ها مغزم لغات انگلیسی را مرور می کند نه گذشته را. حتی خواب هایم هم انگلیسی شده اند. پاتریک از پیشرفتم راضیست. دیگر با من فارسی حرف نمی زند. حتی اگر جمله ای را نفهمم آن قدر به روش های مختلف بیانش می کند تا متوجه شوم. من هم اجازه ندارم فارسی حرف بزنم. باید هر طور شده منظورم را بفهمانم و تا امروز موفق بوده ام. این که بی استرس از خانه بیرون می روم، این که برای خریدهایم در به در دنبال فروشگاه های ایرانی نمی گردم، این که می توانم سوار تاکسی شوم و آدرس دهم فوق العاده ست. حالا برای بیرون رفتن و ارتباط برقرار کردن انگیزه دارم. پاتریک اعتماد به نفسم را بالا برده. چند روز اول همراهم آمد و بعد آزادم گذاشت. تیام هنوز نگران است. مرتب زنگ می زند. مرتب می آید و سر می زند، اما او هم نیازم به استقلال و تنهایی را فهمیده و پذیرفته و به خواسته هایم احترام می گذارد و می دانم که همه ی این ها را مدیون پاتریکم. پاتریکی که هنوز نمی دانم کیست و کجای زندگی ام نشسته و از کی نشسته. پاتریکی که هنوز ناگفته هایش را نگفته و انگار قصد گفتن هم ندارد. پاتریکی که با تمام رمز و رازهایش خوب است و حال این روزهای مرا هم خوب کرده.
دیکشنری مک میلان را می بندم و کش و قوسی به گردن و دست هایم می دهم. ساعت نزدیک نه است. پاتریک معمولا بعد از بیمارستان به خانه ی من می آید. امشب قرار است یک امتحان شبه آیلتس بدهم و بعد برای شرکت در آزمون کالج زبان آماده شوم. اگر بتوانم این مدرک زبان را بگیرم. اگر بتوانم!
برمی خیزم و برای خودم چای دم می کنم. هنوز تا آمدن پاتریک فرصت هست. چایم را می خورم و دوش می گیرم. لباس مرتبی می پوشم و کمی آرایش می کنم. این روزها برای مرتب بودن هم انگیزه دارم. باید به اندامم برسم. باید به پوستم برسم. باید براقی و درخشندگی را به موهایم بازگردانم. پاتریک می گوید اینجا برای کار کردن مرتب بودن و ظاهر زیبا یک امتیاز است. می گوید باید دست از سر ذخایر مالی ام بردارم و هرچه سریع تر به کاری مشغول شوم. برای لکه های روی صورتم کرم روشن کننده خریده. برای افتادگی بازوهایم دمبل خریده. احوال ورزش کردنم را بیشتر از زبان می پرسد. روی پیاده روی های صبحگاهی و تعداد دراز و نشست های روزانه ام بیشتر از نمره آیلتس حساس است. هر روز پوستم را چک می کند. داروهایم را عوض می کند. دوز آرام بخش هایم را کم کرده. می گوید ورزش بهترین دارو برای اعصاب است. راست هم می گوید. شب ها آن قدر خسته ام، آن قدر برنامه ای که برایم ریخته فشرده و سنگین است که وقتی به رختخواب می روم بیهوش می شوم.
بدنم را به لوسیون خوش بویی که خریده آغشته می کنم. موهایم را با روغن های مخصوص مکزیکی چرب می کنم. رنگ های متضاد لباسم هارمونی زیبایی به وجود آورده. کمی آرایش می کنم و اسپری می زنم. اوایل به خاطر نجات پیدا کردن از نگاه های سرزنشگرانه اش به خودم می رسیدم. از سر اجبار و ناچاری و با اکراه، اما آن قدر این اصرار و اجبار و اکراه ادامه پیدا کرد تا بالاخره امیال زنانه ام بیدار شد. میل به زیبایی، میل به خوش بو بودن، میل به زنانگی، میل به جذب نگاه های پر تحسین، میل به جذاب بودن و میل به زن بودن!
درست است. شاید دیگر مردی نباشد که مرا بخواهد. شاید دیگر تمایلی به بودن با هیچ مردی نداشته باشم، اما هنوز من یک زنم. هنوز زن بودنم نمرده. گم شده بود، اما حالا پیدا شده. اوایل از پاتریک می ترسیدم چون در باور من و بسیاری از هموطنانم، مردها حتی با یک تار موی زن ها هم تحریک و از راه به در می شوند. زن اگر عطر بزند مرد تحریک می شود. زن اگر آرایش کند مرد تحریک می شود. زن اگر خوب لباس بپوشد مرد تحریک می شود و زن اگر راه برود مرد تحریک می شود و گناه این تحریک شدن ها به گردن زن است و فردای قیامت با همان موها آویزانش می کنند. جالب تر اینجاست که من مردهایی را می شناختم که حتی با دیدن زن چادری و پوشیده هم تحریک می شدند. توی تاکسی می نشستند و دست به پای زن می کشیدند و تحریک می شدند. پشت سرش راه می رفتند و با تجسم اندامی که زیر آن پوشش غلیظ بود تحریک می شدند. از شنیدن صدای زن تحریک می شدند. با خنده زن تحریک می شدند. اگر زن مطلقه ببینند آب از دهانشان راه می افتد. مهم نیست آن زن بخواهد یا نه، تمام نامردها مرد می شوند و می خواهند سایه ی سرش باشند. نه که نیت بدی داشته باشند، نه! قانون و شرعشان اجازه می دهد چهار زن عقدی داشته باشند و چهل صیغه! برای صیغه که حتی به اجازه زن اول هم نیاز نیست. مرد است. نیاز دارد. ممکن است به گناه بیفتد. می تواند صیغه ی یک ساعته بخواند یا نود و نه ساله! کیست که بتواند اعتراض کند؟ حتما تو زن خوبی نبوده ای و نتوانستی شوهرت را راضی کنی. مقصر همیشه تویی. حق همیشه با مرد است. در کشور من کافیست مرد باشی. همین که قانون گذران، پیامبران و حتی خود خدا همه مَردند؛ برای خوش بودنت کفایت می کند.
صدای زنگ را می شنوم. سریع موهایم را می بندم و به سمت در می روم.
اما پاتریک فرق دارد. گفته دوستیم و دوستیم، نه بیشتر نه کمتر. وقتی هست تفاوت *خصوصی*تمان را نمی فهمم، چون نگاهش به من *خصوصی* نیست. وقتی می گوید خوب بپوش، زیبا باش، عطر بزن، برای خودش نیست. او وقتی موشکافانه و دقیق نگاه می کند نفس هایش به شماره نمی افتند، فقط می خواهد مطمئن شود همه چیز خوب است. اوایل شک داشتم به سالم بودنش، به مرد بودنش، چون تعریف دیگری از مردها داشتم. اما حالا می دانم این منش و شخصیتش است. برای دوست اجتماعی اش حد و حریم قرار می دهد. شیطنت هایش را پیش همان دوست دختر اشتباهی اش جا می گذارد و بعد به خانه ی من می آید بدون هیچ لغزشی، بدون هیچ حرف معنی داری، بدون هیچ تماس بی دلیلی! مادرم می گفت اگر مرد و زن زیر یک سقف تنها بمانند نفر سومی که وارد می شود شیطان است، اما حالا می دانم شیطان ما آدم هاییم. اراده و عقل داریم. ماییم که تصمیم می گیریم در کدام مسیر قدم برداریم. شیطان بهانه است. شیطان توجیه است. شیطان سرپوش گذاشتن روی ضعف ها و غلط هایمان است. شیطان آرامش موقت وجدان است وقتی که خودمان را گول می زنیم. شیطان حتی اگر واقعا وجود خارجی داشته باشد پیش آدم ها لنگ می اندازد. بیچاره شیطان!
کمی لبه ی بلوزم را پایین می کشم و در را باز می کنم، اما به جای آبی های سیاه خوشرنگ با سیاهی مطلق رو به رو می شوم.
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid
#38
در اوج بیچارگی روی دیوار سر خوردم و کف *گرماااابه* نشستم. امروز چهارده روز شد. یعنی دو هفته! دو هفته از زمان ماهیانه ام گذشته بود و مطمئن بودم که خاک بر سرم شده. از شدت استرس دلم به هم می خورد. یا اسهال بودم یا یبوست. رنگ زردم خبر از حال نزارم می داد. هر بار با دردی که در دلم می پیچید به سمت *گرماااابه* یورش می بردم بلکه نشانه ای بینم. اما نه! چهارده روز گذشت و هیچ خبری نشد. به زحمت لباسم را درآوردم و دوش گرفتم. مادرم شک کرده بود. مرتب حالم را می پرسید. نگاه های زیر چشمی اش تیز و مشکوک بودند. اگر می فهمیدند. اگر به پدرم می گفت. آب سرد را باز کردم. تنم کوره ی آتش بود. به خودم دلداری دادم.
- نهایتش باردار باشم. چیه مگه؟ خلاف شرع نکردم که. اشکان شوهرمه.
و باز با تجسم قیافه ی برزخی پدرم بر خودم لرزیدم.
- وای! چه آبروریزی ای بشه. همچین چیزی تو خونواده ما سابقه نداشته. بابام بفهمه سرم رو می بره. با خفت و خواری از این خونه میرم. انگشت نمای فامیل میشم. دختره روز عروسیش حامله بود. دیگه عروسی گرفتنش چیه؟ هر بار مامان رو ببینن متلک میگن. وای اگه زن عمو بفهمه! وای عمه رضوان. وای عروس خاله رباب! از چشم تیامم می افتیم. هم من هم اشکان. دیگه بابا تحویلمون نمی گیره. آه و ناله و نفرینای مامان رو چی کار کنم؟ وای خدا!
با حوله خودم را خشک كردم و لباس پوشيدم. در *گرماااابه* را که باز كردم صدای پدر را شنيدم. موهایم تنم سیخ شدند. از رو به رو شدن با او و اخم هایش هراس داشتم. آب موهایم را گرفتم و بعد از عبور از راهرو و ورود به هال زیر لب سلام كردم. او هم زیر لب جوابم را داد. مادر مثل همیشه با بافتنی اش سرگرم بود و باز هم مثل همیشه برای تیام شال و کلاه و لباس می بافت. قدم تند كردم تا از مهلکه بگریزم. صدای مادر را شنيدم.
- زود موهات رو خشک کن تا سرما نخوردی. بعدشم بیا واسه شام.
بدون این که نگاهشان کنم گفتم:
- من گشنه نیستم. می خوام بخوابم.
سکوت معنی دارشان را شنیدم و نگاه های معنی دارترشان را حس کردم. در اتاقم را بستم. موبایلم را برداشتم. روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم انداختم و شماره ی اشکان را گرفتم. به محض شنیدن صدای خسته اش بغضم ترکید.
- اشکان!
- جونم زندگیم؟ خوبی؟
صدای آهسته ام لرزید.
- کجایی؟
چند لحظه مکث کرد.
- خونه. دارم درس می خونم. چطور؟
دیگر نتوانستم حرف بزنم.
- تارا؟ چی شده؟ داری گریه می کنی؟
می ترسیدم صدایم را بشنوند.
- تارا؟ حرف بزن تا سکته نکردم.
صدایم را در پایین ترین حالت ممکن نگه داشتم.
- اشکان بدبخت شدم.
اشک هایم شدت گرفتند.
- باردارم.
ناخودآگاه صدای اشکان هم پایین آمد.
- چی؟ منظورت چیه؟
دوست داشتم سرش داد بزنم. دلم می خواست حرصم را سر او خالی کنم.
- از کلمه ی باردار منظور دیگه ای هم میشه برداشت کرد که من خبر ندارم؟
نفس عمیقی کشید.
- از کجا فهمیدی؟
دستم را روی پیشانی تبدارم کشیدم.
- از همون جایی که هر زن دیگه ای می فهمه.
سکوت جواب من نبود. انتظار داشتم راهکار بدهد. محکم و قاطع!
- میشه بگی چی کار باید بکنم؟
با خونسردی جواب داد:
- هیچی. تا دو ماه دیگه واممون آماده ست. به جای ...
تا آن جایی که دیوارها می توانستند در مقابل صدا مقاومت کنند، داد زدم.
- من از همین حالا تهوع دارم. همین الان مامانم شک کرده. دو ماه دیگه من سه ماهمه. بچه دنیا بیاد چی بگیم؟ شیش ماهه دنیا اومده ولی مثل یه بچه ی نه ماهه کامل و صحیح و سالم بوده. آره؟ فکر کردی جماعت خرن؟
او هم کلافه و عصبی بود.
- خب میگی چی کار کنم؟ اگه الان بگم عروسی نمی گیرم که خیلی تابلوتره. نمی گن یه سال و نیم دختر ما رو علاف کردی که چی؟ بچه ای که هشت ماه بعد از عروسی دنیا بیاد تابلو نیست؟ بعدشم جواب مادرت و فک و فامیلاش رو چی میدی؟ کوتاه میاد؟
پوفی می کند و ادامه می دهد.
- همه ی اینا به کنار، اصلا گور پدر حرف مردم. هر کی هر چی می خواد بگه. ولی تارا ...
صدای نفسش قطع شد.
- مشکل چیز دیگه ایه. ما آمادگی بچه دار شدن نداریم. خودت که بهتر می دونی.
دلم گریه ی های های می خواست. زار زار! آن قدر که دیگر آبی در بدنم نماند. پتو را میان دندان هایم گذاشتم و تا جایی که می توانستم فشار دادم.
- تارا؟ می دونم چقدر فکر کردن بهش سخته، ولی نمی تونیم این بچه رو نگه داریم. با کدوم پول؟ با کدوم امکانات؟ بچه دار شدن که الکی نیست. کلی هزینه داره. کلی مسئولیت داره. تو خودت هنوز بچه ای. من درس دارم. کارم ثابت نیست. تو خونه پدرم مستاجریم. با یه اتاق هیجده متری که نمیشه زندگی ساخت. شرایطش رو نداریم.
خدایا! کمی هوا بفرست زیر این پتو. کمی هوا.
- تارا! زندگی! چرا حرف نمی زنی؟ نگو که این بچه رو می خوای؟! مگه قرار نبود تا چند سال فقط خودمون دو تایی باشیم و خوش بگذرونیم؟ ها؟ بچه می خوایم چی کار؟ جوونیمون تباه میشه به خدا. من می خوام حالا حالاها با تو تنها باشم. نه که بچه نخوام. من عاشق بچه ایم که تو مامانش باشی، اما من تو هزینه ی عروسی هم موندم.
دندانم را از روی پتو برداشتم و طعنه زدم.
- هزینه ی سقط رو چی؟ از پس اون برمیای؟
صدایش از همیشه خسته تر بود.
- باید یه کاریش بکنم دیگه. یه خاکی تو سرم می ریزم.
پوزخند زدم. ای داد!
- زندگی؟ یه چیزی بگو. حرف بزن. دلخوری؟
دلخور؟ جایی برای دلخوری هم بود؟ ما زن ها عادت کرده ایم به این که تمام بدبختی ها و دردها و رنج ها برای ما باشد. از همان روز اول تولد عادت می کنیم به این دوم بودن های دردناک. اشکان به راحتی از سقط حرف می زد. از کشتن بچه ی خودش. چیزی که من یک لحظه هم به آن فکر نکرده بودم، چون بچه ی نصف و نیمه ام را دوست داشتم. چون قسمتی از وجودم بود. چون از سقط و عوارضش می ترسیدم.
این چه خلقتیست؟ چرا تمام دردها برای زن است و تمام حق و حقوق ها برای مرد؟ چرا زن همیشه مفعول است و مرد همیشه فاعل؟ چرا مرد همیشه اول است و زن همیشه دوم؟ چرا مرد همیشه جلو است و زن همیشه عقب؟ چرا زن همیشه مرئوس است و مرد همیشه رئیس؟ اشکان چون پدر این بچه بود می توانست تصمیم به قتلش بگیرد و منِ مادر مجبور به اطاعت بودم؟
اگر اطاعت نمی کردم چه؟ من از آینده نمی ترسیدم. می دانستم بچه ی من هم خدایی دارد و گرسنه نمی ماند، اما تحمل حرف و حدیث های جماعت فضول و بیکار را نداشتم. تحمل سرزنش های پدر و مادرم، آن هم به خاطر گناه نکرده را نداشتم.
- تارا، تو رو خدا این جوری سکوت نکن. قلبم داره می ترکه.
اشک هایم را پاک کردم.
- چی بگم؟
- الهی قربون اون صدای قشنگت برم. این جوری بغض نکن. اصلا هرچی تو بگی. اگه می خوایش نگهش می داریم. گور بابای حرف مفت مردم. حرومزاده نیست که این طوری عزا گرفتی.
صدای چند بوق کوتاه را شنیدم. پشت خطی داشتم. نگاه کوتاهی به اسکرین گوشی انداختم. بزرگمهر بود. اوف! این چرا دست از سر من بر نمی داشت؟
- بخند دیگه خوشگلم. به خدا داغونم. بخند تا یه کم آروم شم.
دلم تیر می کشید. سرم درد می کرد. حالم خراب بود.
- حوصله ندارم. کاری نداری فعلا؟
لحنش ناامید و درمانده بود.
- قهر نکن دیگه. بابا میگم هرچی تو بخوای. منم تحت فشارم. از هزار طرف. دیگه واسه این یکی جا ندارم. فقط هزینه ی پوشک هر ماهش به اندازه نصف حقوقمه. پایان نامم رو دستم مونده. کلی خرید داریم که انجام ندادیم. نه خونه ای، نه ماشینی، نه درآمدی که بشه روش حساب کرد. من می خوام بچه م تو بهترین شرایط زندگی کنه. نمی خوام از وقتی چشم باز می کنه بهش بگم ندارم و نمی تونم و نمیشه. به اندازه ی کافی شرمنده ی تو هستم. بسمه به خدا.
کاش ازدواج نکرده بودم. کاش عجله نمی کردم. کاش عجله نمی کردیم.
- ولی بازم میگم هرچی تو بخوای. خودمم از تصور اتفاقی که ممکنه حین سقط واست بیفته دارم می میرم. نمی دونم تارا. به خدا موندم.
مانی راست می گفت. تنها عشق کافی نیست. ما ازدواج را ساده گرفتیم. سخت ترین کار دنیا را بیش از حد ظریفیتش ساده گرفته بودیم.
- شب به خیر.
مهلت ندادم حرف دیگری بزند و دکمه قطع را فشردم. اس ام اسی روی صفحه چشمک می زد. بازش کردم.
"نمی خوای بیای پولت رو بگیری فنچ متاهل؟"
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، RandallWic ، CharlesOxype
#39
نفس رفته ام برمی گردد. نگاهش از چشمانم جدا می شود. حالا راحت تر نفس می کشم. کنار می روم و اجازه می دهم وارد شود. هال کوچک را می کاود. قامتش هنوز هم دلم را می لرزاند. هنوز هم دلم برای شانه های پهنش می رود.
- خوش اومدی.
می چرخد. انگار حضور مرا فراموش کرده بود. دوباره خیره ام می شود. از کی این قدر نگاهش سیاه شده؟
- چرا نمی شینی؟
می نشیند و من برای سر فرو افکنده اش می میرم. برای پرت کردن حواسِ اشک هایم به آشپزخانه می روم. اشکانم عاشق چای تازه دم و آلبالویی رنگ است. ظرف میوه را بغل می کنم و با خودم بیرون می آورم. برای ژست همیشگی نشستنش جان می دهم. پاها کمی، فقط کمی از هم باز و یک دست روی دسته مبل و دست دیگر روی تاج مبل.
- بیا بشین. واسه مهمونی نیومدم.
اما صدایش عوض شده. آن صدای نرم و دلنشین کجا و این صدای خشن و بی روح و خش دار کجا؟
- چای دم کردم.
نگاه بی حوصله اش را توی چشمانم میخ می کند.
- نمی خورم. بشین.
مثل بچه ای که درسش را نخوانده و منتظر توبیخ است رو به رویش می نشینم. کف دست هایم را روی پاهایم می گذارم و منتظر تنبیهم می شوم. ظاهرش همان اشکان است. حتی بهتر و جذاب تر. اما این اشکان کجا و اشکان من کجا؟ چشم از فضای بین دو بازویش می گیرم، اما دلم آنجا می ماند. روزگاری آن یک وجب فضا، بهشت من بود. بهشتی که به خاطر یک اشتباه از آن رانده شدم. سنگینی نگاهش شانه هایم را خم می کند. کاش می دانستم در فکر او چه می گذرد؟ نفرت؟ یا افسوس برای زندگی از دست رفته اش؟ یا او هم خاطراتمان را مرور می کند؟ خاطراتی که در آخرین ملاقاتمان عق زد و همه را بیرون ریخت.
هنوز نگاه می کند. هنوز در سکوت براندازم می کند. هنوز سیاه است. سیاه مطلق! طاقت نمی آورم. این نگاه تلخ و بیگانه کابوس زنده شده ی شب های من است.
- خیلی عوض شدم مگه نه؟
هوای اطرافش را از طریق بینی اش بالا می کشد.
- از چه نظر؟
اشک هایم باهوشند. به این راحتی نمی توان حواسشان را پرت کرد.
- پیر شدم. درسته؟
هوایی را که فرو داده محکم بیرون می دهد.
- نمی دونم.
باز هم استخوان ماهی در گلویم می خلد.
- اما تو اصلا تغییر نکردی. همون طوری خوب و خوش تیپی.
تلخندش تلخ است. خیلی تلخ! دلم گس می شود از این همه زهر. بی اختیار می روم و کنارش می نشینم. وقتی این قدر درهم و عصبی بود سرش را روی پایم می گذاشت. *نو ا زش *ش که می کردم آرام می گرفت، اما این بار دستانم را در هم قفل می کنم که بیراه نروند. چون نه او دیگر آن اشکانیست که تارا زندگی اش بود و نه من تارایی که صبر شکستنش بسیار بود. با نگاه فاصله ی بینمان را تخمین می زند. کاش توی مغزش بودم! کاش می توانستم ذهنش را بخوانم! کاش یک لحظه خدا می شدم از دلش سر در می آوردم! یعنی او حسرت در آغوش کشیدنم را ندارد؟ یعنی دلش برای زندگی گفتن هایش تنگ نشده؟ یعنی تارا "پَر"؟!
- آدرس اینجا رو از تیام گرفتی؟
بالاخره دل می کند از تماشای فاصله ی چند سانتی، اما هنوز هم سکوت را ترجیح می دهد. دلم برای صدا زدنش تنگ شده.
- اشکان؟
چنان صورتش را در هم می کشد که انگار صد ضربه چاقو را همزمان در تنش فرو کرده اند. باز اشک هایم هجوم می آورند. دستم را روی گونه ام می کشم. هنوز خشک است. موهایش را چنگ می زند و بلند می شود و به سمت در می رود. مثل استخوان های یک اسکلت بی حرکت و صامتم. پاهایم فرمان می دهند که برو. جلویش را بگیر، اما مغزم هنگ کرده و هیچ فرمانی صادر نمی کند.
- برگرد پیش تیام. درست نیست تنها زندگی کنی.
گفت زندگی؟! شاید این زندگی با آن زندگی فرق داشته باشد، اما چه می شود کمی خودم را گول بزنم؟ اگر نگرانم نبود که نمی آمد. می آمد؟ نه! نمی آمد.
همین که بر سر عقلم شیره می مالم، پاهایم جان می گیرند.
- اشکان؟
دستش روی دستگیره مشت می شود. شاید او هم دارد دندان هایش را روی هم فشار می دهد که نگوید "جان اشکان؟" !
- چای آماده شده. بریزم؟
تمام رگ های قابل رویتش یکی یکی بیرون می زنند. نفس هایش تندتر و عصبی تر می شوند. چشمان خون گرفته اش را به صورتم می دوزد و می گوید:
- کاش همون موقع کشته بودمت و اینقدر عذاب نمی کشیدم!
همان طور ایستاده سکندری می خورم و یا شاید هم در خیال خودم دستم را به دیوار می گیرم. دست او از دستگیره رها می شود.
- شایدم بهتر بود خودم رو می کشتم و این همه درد رو تحمل نمی کردم.
گلوی دلم را بغض می فشارد. نگاه او دوباره سخت می شود.
- تیام نگرانته. فکر می کنه به خاطر من از اون خونه رفتی. اومدم بهت بگم من اگه حتی کلاهمم تو اون خونه بیفته دیگه اونجا نمی رم. برگرد. تیام به اندازه ی کافی درگیره و مشکل داره.
سرم را پایین می اندازم. نگران من نیست. به خاطر تیام آمده. بعد از کمی مکث و یک نفس عمیق تیر آخر را می زند.
- تیام برادرته و دوستت داره. از عذاب دادن کسایی که دوستت دارن دست بردار.
بغض دلم از بغض صدایش می شکند و اشک هایم خون می شود و از قلبم می چکد. نگاهم با نگاهش تلاقی می کند. برای چند ثانیه چشمانش همان چشمان اشکان می شود. همان گرما را دارد اما به جای عشق افسوس است که موج می زند. حسرت است که غل می خورد. دلم برای لمس صورتش تنگ شده. دلم برای بوسیدنش تنگ شده. دلم برای صدای ملایمش تنگ شده. این همه سردی و خشونت نمی تواند از آن اشکان باشد. اشکان نمی تواند این قدر بی رحم و بی تفاوت باشد. اشکان همین چشمانیست که هنوز هم تیله هایش با دیدن من می رقصند. شاید دیگر عشقی نباشد، شاید احساس ها مثل تارای نگونبخت پرکشیده و رفته باشند، شاید تارا بد باشد، اما اشکان نمی تواند. اشکان بدی کردن را بلد نیست. دستم را به سمت دستش می برم. شاید این دست ها دیگر مرا در آغوش نکشند، اما تندی هم بلد نیستند. این دست ها اگر *نو ا زش * نکنند، شلاق هم نمی زنند.
حرکت دستم را می بیند. مسیرش را تعقیب می کند. نه تند می شود و نه شلاق می زند. فقط عقب می رود. شانه ام را به دیوار می زنم که نیفتم. قرار نیست بیفتم. افتادن کافیست. حتی اگر این افتادن به پای اشکانم باشد. باز هم نمی خواهمش.
- اشکان؟
با هر بار اشکان گفتن من رنگ صورتش عوض می شود. گاهی می پرد. گاهی تشدید می شود.
- من نیومدم اینجا که زندگی کسی رو خراب کنم. به خصوص تو رو.
هم نیفتی، هم نفس داشته باشی، هم حرف بزنی؟ می شود؟!
- در واقع اصلا خبر نداشتم که اینجایی.
اشک هایم محدود شده اند به چشمان قلبم. صورتم خشک است.
- اما حالا که فرصتش پیش اومده ازت یه خواهش دارم.
قبل از این که او حد و حدودهایم را یادآوری کند خودم می گویم:
- می دونم حقش رو ندارم. می دونم!
پاهایم برای ایستادن به نیروی اسب بخار احتیاج دارند، نه این اعصاب و روان و جسم خراب!
- اما به حرمت مدتی که با هم بودیم، به حرمت عشقی که به هم داشتیم ...
پوزخند روی لبش کار را سخت تر می کند.
- منو ببخش!
باز اشکان از آن چشم ها پر می کشد و جایش نگاه های خشمگین یک مرد غریبه می نشیند. می خندد. هیستریک و بلند.
- هه! حرمت؟ عشق؟ با هم بودن؟ از کدوم حرمت حرف می زنی تارا؟ از کدوم عشق؟ عشقی که ما به هم داشتیم؟ یا عشقی که من به تو داشتم و تو مثل یه خلط چرکی تفش کردی؟ دقیقا مشخص کن داری از چی حرف می زنی تا ببینم حرمتی داشته که به خاطرش ازت بگذرم؟
لبم را گاز می گیرم. گاز می گیرم تا حرف نامربوطی از میانشان خارج نشود. آه سنگینش روی شانه های وجدانم فرود می آیند.
- تو منو کشتی. بند ناف منو از منشاء حیاتم جدا کردی. منو از زندگی، از زندگیم بریدی. اما هیچ وقت دلم نیومد نفرینت کنم. دندونامو روی هم فشار می دادم که آه نکشم. مبادا آهم دامنت رو بگیره. خبر دارم که بدبخت شدی، اما من بدبختیت رو نخواستم. الانم اگه بخشیدن من راحتت می کنه، اگه خوشحالت می کنه، باشه. جوونیم، زندگیم، عشق و امیدم، خنده هام، آرامشم، اعتمادم و همه چیزایی که ازم گرفتی حلالت. بخشیدمت!
خیسی مژه هایش در لحظه ای که سر به زیر می اندازد و می رود طاقتم را می دزدد. روی زمین چمباتمه می زنم. دوست دارم تنم را بشکافم و از تارا جدا شوم. این جسم را نمی خواهم. از این جسم بیزارم. جسمی که اشکان را کنارش ندارد خجالت زده ام می کند. من این جسم را نمی خواهم. یک نفر روحم را آزاد کند. نمی خواهم اسیر این تن لعنتی باشم. این زندان آخر مرا می کشد. من به هوا احتیاج دارم. به آزادی! به اشکان! حتی اگر به قیمت خاکسپاری این بدن باشد.
پاسخ
 سپاس شده توسط morvarid ، OrtMa ، KarenTheld


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان