رتبه موضوع:
  • 17 رای - 2.82 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان جــاذبـــه
#11
سرم را توی بالش نرم ارشیا که بوی کلیر نعنایی میداد فرو بردم.
زن عمو دستش را لابلای موهایم به حرکت درآورد: تداعی. مامانم چیکار داری میکنی با خودت؟
لب هایم را بهم فشردم.
دهانم طعم خون میداد بس که هق هقم را با فشردن لب هایم زیر دندان خفه کرده بودم.
_ تداعی؟!
خفه گفتم: بله؟
_ پاشو صبحانه بخور عزیزم. بلند شو.
غلت زدم و ملافه را روی سرم کشیدم: نمی خورم.
_ یعنی چی؟! مگه میشه؟ بلند شو دختر من. پاشو ببین من به خاطر تو سر کار نرفتم با هم باشیم. زووووود.
با کف دست زد به تختی کمرم.
صدای تق باز شدن در آمد.
سرم را برگرداندم.
ارشیا درحالیکه کوله پشتی ام را توی دست راستش گرفته بود، با دست چپ گوشی موبایلم را بالا گرفت: ترمه.
پریدم و از ته دل جیغ زدم: بهش بگو بره گم شه.
ارشیا جلوی دهانه ی گوشی را گرفت: هیس. اِ.
زن عمو شانه ام را گرفت: این چه طرز حرف زدنه؟!
خودم را کشیدم لبه ی تخت.
کف پاهایم خنکی پارکت را لمس کرد: بگو من دیگه باهاش هیچ کاری ندارم. بگو تو خواهر من نیستی ازت متنفرم.
ارشیا حرف هایم را عینا توی گوشی تکرار کرد: میگه دیگه باهات هیچ کاری نداره. میگه خواهرش نیستی ازت متنفـ.
زن عمو پرید توی حرفش و به عادت همیشه به گونه اش چنگ انداخت: خدا مرگم بده این یه چیزی میگه تو هم عینا تحویل دختره میدی؟
ارشیا گیج و منگ گوشی را از گوشش فاصله داد: خب آخه این گفت بگم. منم. هاااان ترمه جیغ نزن کر شدم. چی؟ هان باشه.
رو کرد به من: میگه باز چه مرگته جغجغه؟!
چشم هایم را گرد کردم و خیز گرفتم: بده من گوشی رو.
زن عمو شانه ام را گرفت: بشین عزیزم ارشیا داره باهات شوخی میکنه.
گوشی را از توی دست ارشیا چنگ زدم: ترمه؟ چی داری میگی؟
صدایش با تاخیر و خش خش به گوشم رسید: تو چی میگی؟ باز زنجیر پاره کردی؟
بغض کردم.
لبم لرزید: خیلی نامردی. خیلی.
_ چرا؟
ارشیا کف دستش را گذاشت روی چانه و دهانش: باز این زر زرش شروع شد. یکی یه شیشه بیاره آبغوره طبیعی جمع کنیم.
زن عمو تشر زد: ساکت ارشیا. اِ.
سرم را برگردانم به سمت مخالف: من زنگ میزنم از تو کمک بگیرم. مثلا تو خواهر بزرگترمی. بعد تو بدتر مامانو تشویق میکنی؟
_ تو چرا انقدر سخت میگیری؟ خب اونم دل داره. اینهمه سال مونده پای ما. خودشم حق زندگی داره. عزیزممممم. مامانم عاشق شده.
_ تو. ترمه تو چی داری میگی؟ تنها چیزی که میتونی بگی همینه؟
با دهان کجی گفتم: عجیجیم مامانم عاشق شده؟ واقعا که.
_ من واقعا دلیل مخالفت تو رو درک نمی کنم.
ناباور گفتم: چطور درک نمیکنی؟ ترمه من ازت کمک خواستم. اونوقت تو برگشتی به مامان گفتی با خرج تو برای ماه عسل بیان تورنتو و براش آرزوی خوشبختی کردی؟
_ خب چه اشکالی داره؟ ببین اینطور که مامان میگه اونا یه خانواده پرجمعیت دارن. تو از تنهایی در میای. مامان از تنهایی در میاد. منطقی فک کن هانی. چرا اینو نمیخوای؟
_ تو بابا رو فراموش کردی.
_ تداعی.
هق زدم: تو بیشتر از من با بابا زندگی کردی. اما خیلی زودتر از من فراموشش کردی. مثل مامان. تو هم مثل مامانی. تو.
کف دستم را گاز گرفتم.
زن عمو شانه ام را *نو ا زش * کرد.
_ عیب نداره. تواًم.
ارشیا جلو آمد. به نرمی موبایل را از میان دست عرق کرده ام بیرون کشید.
سرم را گذاشتم روی شانه ی زن عمو.
ارشیا اتاق را ترک کرد. صدایش هر لحظه دورتر میشد.
_ الو. منم ترمه. نه حالش خوش نیس. باشه..
دیگر صدایش را نشنیدم.
دماغم را بالا کشیدم.
زن عمو روی موهایم را بوسید: تداعی جون. پاشو یه چیزی بخور مامانم. به خدا جیگرم آب میشه اینطوری میبینمت.
پایین بلوز ریونش را توی مشتم گرفتم: کاش مامان منم مث شما بود.
_ نگو اینطوری عزیزم. مامانت توی این سالا برات کم نذاشته. الانم اینطور که میگه این حاج آقا بزرگمهر ادم خوبیه. یه چند باری همدیگه رو دیدن. دخترش توی دوره های زنونه که دعوتش میکرده، یکی دوبار این اقا رسوندتش. با هم حرف زدن. بعد تصمیم گرفتن بیشتر آشنا بشن و حالا هم.
_ کاش همون دو سه ماه پیش می مرد.
_ چی؟!
سرم را از روی شانه اش بلند کردم.
آب بینی ام راه افتاده بود.
دماغم را پر سر و صدا بالا کشیدم و دنبال دستمال گشتم: همون موقع که مامان با ماشین زد بهش.
با یک خیز، دستمالی از جعبه ی روی پاتختی بیرون کشیدم: کاش در جا می مرد.
زن عمو لب گزید: نگو مامانم. این چه حرفیه؟ اِ. یخرده هم به فکر مامانت باش. اونم احتیاج داره به یه همدم. به یه تکیه گاه.
از تصور حاجی بزرگمهر در نقش یک همدم برای مامان. در نقش بابا. مثل بابا. چندشم شد.
موهای کوتاه بالای گوشم را مشت کردم: اون نمیتونه برا مامانم همدم باشه. اون لعنتی *ه و س* باز که از همون روز اول تو بیمارستان چشمش رفت پی مامان نمیتونه بیاد جای بابای منو بگیره نمی تونه.
مشت گره کردهام را محکم کوبیدم روی ران پایم: نمیتونـــــــــه.
_ باشه. آروم. کی گفته کسی قراره جای باباتو بگیره؟ اصن مگه مامانت میتونه دیگه کسی رو قد بابات دوس داشته باشه؟ دیگه هر کی ندونه من که میدونم مامان بابات چقدر همدیگه رو دوست داشتن.
پوزخند زدم.
ناخن های نیمه بلندم کف دستم فرو می رفت.
_ آره. همینه که *ه و س* شوهر جدید زده به سرش.
سعی کرد مشتم را باز کند: به خدا زشته اینطوری حرف میزنی.
جیغ کشیدم: چیش زشته؟ مگه دروغ میگم؟ چرا همه تون طرف اونو گرفتین و بهش حق میدین؟!
ارشیا پرید توی اتاق: چی شد باز؟!
بلند شدم و از تخت فاصله گرفتم: من دلم نمیخواد مامانمو با اون پیر خرفت شریک بشم. نمیخوام اون مرتیکه بیاد تو خونه مون جای بابامو بگیره.
ارشیا به مسخره گفت: قرار نیس که اون بیاد تو خونه تون.
تیز نگاهش کردم.
زن عمو بهش علامت میداد که ساکت باشد.
با مسخره بازی و تظاهر به ترس آب دهانش را با سر و صدا قورت داد و دو قدم کوتاه به عقب برداشت: قربون چشای ورقلمبیده ت. منظورم اینه که.. خب شما قراره برید خونه ی اون زندگی کنید. اون که نمیاد تو قوطی کبریت شما.
هجوم بردم سمتش.
یک قدم رفت عقب و بعد چرخید و بدو اتاق را ترک کرد.
یک پایم را کوبیدم به زمین و جیغ زدم: تو کاری که بهت مربوط نیس دخالت نکن. فهمـیــــــدی؟؟!
صدای کرکر خندیدنش را از فاصله ی دوری شنیدم: چشم وحشی خانم.
پاسخ
 سپاس شده توسط KennethSox


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان