رتبه موضوع:
  • 16 رای - 3.13 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بوی وانیل
#21
محمد و تارا به سمتم برگشتن : دیار؟؟!!
...چرا هیچ کس التماس نگاهم رو نمیفهمید....حسرت یه قطره خواب داشتم...میخواستم برگردم به تخت خودم..میخواستم برگردم و گیتار همیشگی رو تو خیابون گوش کنم و شیرینی های خودم رو بپزم...این جا بیش از اندازه غریب بود...چرا هیچ کس ترس من رو درک نمیکرد؟؟؟
خواستم یه قدم عقب برم که در با شتاب باز شد و بین سر و صدای تعجب بر انگیزی تو آغوش زنی فرو رفتم که عطر گرمی داشت....
انقدر جا خورده بودم که نمیدونستم چی کار کنم...فقط این میون صدای امیر حسین رو شنیدم : سحر بچه رو ترسوندی....
خودم روی مبل بیشتر جمع کردم...مبل ها بلند بودن و پاهام کامل رو زمین قرار نمیگرفت ....
تارا و محمد رو به روم نشسته بودن و چه قدر احتیاج داشتم که بین این همه چشم خیره پر از حرف پشتشون قایم بشم...انگار که تمام حرفها و سوالهای توی نگاهشون رو من باید جواب میدادم....
مادر بزرگم زن تپلی بود با روسری ابریشمی قرمز رنگ که با حلقه ای زیر گلوش محکم کرده بود..شباهت عجیبی به سحر داشت ... مدام پایین چشمش رو پاک میکرد و چند دقیقه یه بار بلند میشد و من رو میبوسید....
پدر بزرگم قد متوسطی داشت با موهای یه دست سفید که با جلیقه چهارخونه سیاه و سفیدش شبیه تمام پدر بزرگ های سریالهایی بود که گاهی با تارا از یوتیوب نگاه میکردیم...نگاه عمیق و آرام داشت...احساساتش از چشمهاش خونده نمیشد...
عمه سحر..با کت و دامن کرم رنگ و روسری قهوه ایش و چشمهایی که از شدت گریه قرمز بود نگاهم میکرد...سمت چپم نشسته بود زیر تابلوی کوبلن دوزی شده ای از منظره برفی..
امیر حسین و یاس کنار هم روی مبل دو نفره نشسته بودن...و فقط یاس بود که خیره نگاهم نمیکرد....
من معذب کمی دست و پام رو بیشتر جمع کردم....
تارا نگاهی بهم انداخت...مضطرب بود...میشناختمش....به قالی قرمز رنگ زیر پام خیره شدم...روی میز کوچیکی که رو به روم گذاشته بودن انواع و اقسام شیرینی و ها و میوه ها رو چیده بودن و چای تو استکان هایی بود که پایینش نقره کوبی هایی داشت که بعدا تارا بهم گفت اسمشون انگاره است ...خونه بوی تند هل میداد...
بافت موهام روی شونه چپم افتاده بود...برای جلو گیری از لرزش دستهام دنباله بافت موهام رو توی دستم گرفتم...
چرا من اینجا بودم؟؟ خیلی غریب نبود؟؟؟ یه عالمه آدم اینجا بود که نگاهشون مهر خاصی داشت..من واقعا به اینجا تعلق داشتم؟؟؟ یا به آپارتمان تارا؟؟ و یا شاید کافه؟؟ و یا شاید به آپارتمان کوچیک لی لی؟؟؟
_عزیزکم چرا حرف نمیزنی؟؟؟
سحر بود...عمه...چه اصطلاح غریبی...
امیر حسین سمتم اومد و کنارم نشست : دخترمون کلا کم حرفه...کلی براشون ازت گفتم...مامان اشرف میبینی چه قدر خوشگله؟؟
پدربزرگم که آهی کشید پر از درد : اشرف براش اسفند دود کن...
تارا با علاقه نگاهی بهم انداخت : دیار عزیز ترین منه..
با این حرف انگار به من عرج و قرب بیشتری گذاشت...دلم میخواست محکم بغلش کنم...محمد با لبخند نگاهش بین هر دومون میرفت و میومد...میدونم که انتظار رفتار تا این حد آرام رو از ما دوتا نداشت ....اینکه داشت بهمون افتخار میکرد که خودمون رو کنترل کردیم...بخصوص تارا....
لرزش بدنم یه دقیقه هم قطع نمیشد...گاهی گوشهام سوتی میکشید....نفس عمیقی کشیدم...که باعث شد امیر حسین کمی عمیق تر نگاهم کنه...
کمی سرش رو به سمت صورتم خم کرد : خوبی عمو؟؟؟
دلم زیر رو میشد...با التماس به تارا نگاه کردم...تارا از جاش بلند و کنارم نشست..اینکارش باعث شد همه با استرس نگاهم کنن...دلم نمیخواست مریض احوال و ترسیده به نظر بیام...اما خب...واقعا حالم بد بود...
تارا برای جمع کردن اوضاع دستش رو دورم حلقه کرد : دخترک ما کمی خجالتیه...
پاهام انقدر میلرزید که احساس میکردم روش کنترلی ندارم...
_م..م...من
محمد که احساس کرده بود اوضاع من زیاد درست نیست نگران سر جاش جا به جا شد...
که از کنار دستم صدای قاشقی که به دیواره لیوان میخورد شنیدم و بعد مامان اشرف لیوانی حاوی یه مایع به شدت شیرین رو وارد دهنم ...درسته سوت گوشم رو از بین برد..اما دلم رو بیشتر زیر رو کرد....
_خوبی؟؟
صورت خیسم رو با دستمال کاغذی پاک کردم....و سعی کردم به روی یاس لبخندی بزنم : بله...
کمکم کرد تا روی راحتی آبی رنگ نشیمن بشینم : انقدر هول شدن که رعایت حالت رو نکردن...متوجه نیستن تو بیشتر از همه این وسط تحت فشاری...
لبخند زورکی به نگاه دوست داشتنیش زدم...حالا میفهمیدم چرا امیر حسین وقتی ازش حرف میزد انقدر عاشقانه بود....
نمیشد دوستش نداشت...بوی یاس میداد..دقیقا مثل اسمش...
تارا به سمتمون اومد به آلمانی پرسید : میخوای بریم؟؟
به چشمهای نگران و پر امید مامان اشرف که از پشت کانتر آشپزخونه نگاهم می کرد رو که دیدم دلم یه جور خاصی شد...
به نشانه نه سرم رو تکونی دادم : خوبم...
تارا بوسه ای به شقیقه ام زد...و چشمام بدجور میسوخت...
_یاس یه چیزی بده بخوره بچه رنگ به رو نداره...
عمه سحر پیش دستی پر از موز قاچ شده به دست یاس داد...
یادم نمی اومد هیچ وقت تو زندگیم این همه آدم این طور پر محبت نگاهم کرده باشن...و من..دلم فقط یه گریه بلند میخواست...
غذا خوش مزه و به شدت پر ادویه بود...پر از بوی هل و زعفران...بشقاب چینی با گل های ریز آبی رو به روم حالا پر از برنج پر ادویه و تکه های گوشت و بادام بود...غذای به شدت چربی به نظر میومد...
یه قاشق از کاسه رو به روم ماست تو دهنم گذاشتم...تارا با لبخند در حال صحبت با یاس بود و گاهی سحر هم نظری میداد بحث شیرینی های تارا بود...امیر حسین با محمد صحبت میکرد و مامان اشرف بشقاب پر من رو پر تر میکرد و پدرجون ساکت و عمیق نگاهم میکرد و احساس میکردم فقط اونه که میفهمه حال خراب من رو..خونه به نظر نو میومد...پس فرهاد هیچ وقت تو این خونه نبوده...عکسی هم ازش نبود...کلافه کمی شقیقه هام رو فشار دادم...
_خوشگلم آخه چرا یه کلام حرف نمیزنی؟؟ دلمون لک زد آخه...
سحر با گفتن این جمله با علاقه بیشتری بهم خیره شد : یکی دو ساعت دیگه پانی دخترم میاد....پونزده سالشه...اون همچین به حرفت میاره...
سرم رو تکون دادم... دختر عمه داشتم....پسر عمو داشتم....و پدر بزرگ و مادر بزرگ و در حقیقت هیچ کس رو نداشتم... لبخند تلخم هم نتونست پدر جون رو گول بزنه که هنوز داشت عمیق و پر حرف نگاهم میکرد...
تارا دستش رو دورم حلقه کرد....چه قدر بودنش زیبا بود....
پانی اومد...همراه پدرش...مرد قد بلند و سبزه و درشت اندامی به نام علی که رفتاری آرام و لبخندی خونسرد داشت...انگار که بودن من اونجا اصلا عجیب نبود...انگار من هر جمعه ناهار اونجا بودم و این یه دور همی ساده همیشگی بود...
پانی اما دختر پر نشاط و شلوغی بود....به محض ورود خیلی محکم بغلم کرد و باهام روبوسی کرد...
دستهاش بر عکس من گرم بود...پر حرف بود...خودش رو تو بغل پدرجون جا کرد و من...فقط سرم رو پایین انداختم ...
تارا نگاهی به ساعت مچیش و بعد من کرد..انقدر عرق کرده بودم و تحت فشار بودم که تمام انرژیم داشت تحلیل میرفت...
محمد کنار هر دوی ما نشست : به نظرم کم کم پاشیم بریم...دیار به نظر حالش خوب نمیرسه...
پچ پچ ما نگاه هایی که از ظهر لحظه ای از روی من کنده نشده بود رو بیشتر به سمتم کشید...
مامان اشرف که معلوم بود هول و پریشونه و فقط سعی داره کارها رو عادی جلوه بده...به سمتم اومد : میخوای دراز بکشی گل دخترم؟؟
نگاه پر التماسی به تارا انداخت...
تا تارا دهنش رو باز کرد تا صحبت کنی...امیر حسین خیلی جدی به سمتم اومد : دیار عمو یه دقیقه بیا تو اتاق کارت دارم...
تمام زورم رو جمع کردم و بلند شدم...پاهام لرزش عجیبی داشت....پشت سرش راه افتادم..سه تا پله اختلاف سطح رو رد کرد به سمت پایین و در اولین اتاق رو باز کرد....کنار چرخ خیاطی بزرگی که رو میز بود ایستاد...
و دست من رو کشید و رو به روش ایستادم : نگام کن....
سرم رو بلند کردم...
_چته؟؟ میخوای گریه کنی گریه کن...داد میخوای بزنی چرا نمیزنی؟؟؟ بسه...از ظهر فقط نگاه کردی و رنگ دادی... بس کن دیار...میخوای همه ما رو فحش بدی..بده...
عرق سردی پشت گردنم راه افتاده بود : ا...از من چه انتظاری دارید؟؟؟
دستم رو کشید و بغلم کرد : به خدا هیچی...ما هولیم..نمیبینی؟؟ هیچ کدوممنون نمیدونیم چی کار کنیم...تو هم سکوت کردی...داریم برای صدات له له میزنیم...باور کن به اون خدایی که بالای سرته...ما هم از دست فرهاد کشیدیم...
چرا دوست داشتم بیشتر بغلش کنم؟؟ سرم رو روی سینه اش گذاشتم و ناخواسته اشکم روان شد...
دستش رو پدرانه روی موهام کشید ....پدرانه ای که هیچ وقت نداشتم...
_م..من نمیخوام اذیت کنم...اما همش دارم همه رو اذیت میکنم..تارا رو..شما رو
با دست کمی از آغوشش جدام کرد : چی داری میگی؟؟ تو ذهن تو چی میچرخه؟؟ من تارا رو نمیدونم...اما تو نور چشم مایی...این جماعت الان یک ساله همین طور دارن بال بال میزنن برای پیدا کردنت دیدنت...مامام اشرف یه هفته است داره برات اتاق درست میکنه..تو دختر این خونه ایی....
واقعا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم..گریه ام شبیه هق هق شد....
تقه ای به در خورد و تارا اومد تو با شنیدن هق هقم قدم هاش رو تند تر کرد و از بغل امیر حسین من رو کشید بیرون
_دیار...دیار...
بعد با صدای بلند گفت : محمد..پالتو و شال دیار رو بیار....
_تارا خانوم...آخه...
حضور همه رو دم در احساس میکردم اما هیچ کس انگار درد من رو نمیفهمید....
چند لحظه بعد پالتوم روی دوشم بود و محمد هول و دست پاچه شالم رو روی سرم انداخت...هق هقی که مانع از نفس کشیدنم میشد به قدری بلند بود که خودم هم ترسیده بود....
نفس عمیقی کشیدم....اتاق تاریک بود...هنوز هم با هر نفس عمیقی که میکشیدم قفسه سینه ام درد میگرفت...
در اتاق باز شد...نور کمرنگی وارد اتاق شد تارا بود با لباس خواب صورتیش...بالش به دست اومد تو اتاق... : بکش اون ور بچه ببینم...
کمی توی تخت جا به جا شدم بالشتش رو گذاشت رو تخت و سر خورد زیر پتو : سرده ها...
موهام رو از زیر سرش جمع کردم و کمی بیشتر جمع شدم : چرا اینجایی؟؟
خنده ای کرد : بذار یه شبم تنها بخوابه قدر عافیت بدونه...
لحن بد جنسش لبخند کم جونی رو لبم آورد...
_روز خوبی نبود نه؟؟
_نمیدونم...
_واقعا ترسوندیمون...
دستم رو دور شکمش قلاب کردم : ببخشید...
دستی به موهام کشید : دیوونه شدی؟؟ ببخشید چی؟؟ خیلی ازت انتظار مون بالا بود....
_که طبق معمول
_میشه بس کنی دیار؟؟ واقعا میشه؟؟ تو نه مزاحم زندگی کسی هستی..نه اضافه ای...نه مانع خوشبختی...تو خواهر منی...تمام این سالها یار تنهایی هام بودی...هدف زندگیم بودی...حالا هم نوه عزیز کرده و برادرزاده دوردونه اونایی...میدونی چه قدر زنگ زدن...میدونی اون عموی قلدرت چه قدر شاکیه که برداشتم آوردمت با خودم؟؟
_پانی رو دیدی؟
کلافه نفسش رو بیرون داد : تو فکر میکنی من زندگیم عادی بود؟؟ یا لی لی...لی لی رو هم پدر و مادرش نخواستن...اومد خونه ما مادرم رو که میشناسی..خودش هم پر از زخم و تاول روحی بود...خود من تمام کودکیم تنها بودم..پدرم دست بزن داشت خونمون جنگ و دعوا بود...بزن و بشکن بود...ما چند نسل هیچ کدوم عین آدم زندگی نکردیم...از هممون مریض تر هم لی لی بود که فقط میخواست خوش باشه...همین و بس...ولی میشه این حلقه رو یه جا شکست..به نظرم من و تو شکستیمش...بازم میتونیم...شک نکن...
_تو میگی فرهاد هم تو اون خونه زندگی کرده ؟
بوسه محکمی روی موهام گذاشت : لی لی تو این خونه زندگی کرده...اون اتاقی که الان من و محمد توشیم اتاق لی لی بود..خب که چی؟؟ تو چرا کینه ات از فرهاد بیشتر از لی لی ؟؟
_لی لی مریضه تارا...
_فرهاد حالش بهتره فکر میکنی؟
_لی لی دلیل داره...از بچگی طرد شده و بیچاره بوده...تو اون خانواده رو دیدی...فرهاد اونا رو داشته
_اولا که ما عمق قضیه رو نمیدونیم...اما حتی اگر بدونیم هم ...خب تو یه باغ پر میوه حتما یکی دوتا فاسد که پیدا میشه نمیشه؟؟
_که دوتاش خوردن به پست هم و من ایجاد شدم...
_یه هلوی خوشگل خواستنی...
بیشتر تو آغوشش فرو رفتم : آبرو ریزی کردم ؟؟
پاسخ
#22
_نه گلم..نه عروسک...نه....خودت رو آزاد بذار با حست برو جلو...
تقه ای به در خورد : تارا...
خنده ام گرفته بود..محمد بود...
_بیا تو محمد
_ااا...ببین تو رو خدا باز تو اومدی سراغ این موش فضول منو تنها گذاشتی...؟؟
نتونستم خنده ام رو نگه دارم... : حسودی کردی؟؟
_به من که میرسه حرف میزنی دیگه فسقل...
تارا کمی تو تخت جا به جا شد : حالا که سه تامونم بی خوابیم...فیلم ببینیم؟؟
من و محمد باهم :کارتون....
خاله عطی عینکش رو چشمش جا به جا کرد و مجله رو کمی به صورتش نزدیک تر...تارا و محمد تد آشپزخونه با صدای بلند میخندیدن و من سعی داشتم کتاب بخونم که صداشون نمیذاشت...
صدای زنگ تلفن خونه از جا پروندتم...نمیدونستم برم جواب بدم یا نه...دلم نمیخواست آماج تیرهای زهر آلود زبون خاله عطی بشم...
_دیار جواب بده دیگه....
با صدای تارا به سمت تلفن روی کنسول رفتم...گوشی رو که برداشتم : الو...
_دیار...
امیر حسین بود : خوبی عمو؟؟
_خوبم....
_گفته بودم بیدار که شدی باهام تماس بگیری تارا خانوم نگفتن بهت؟؟
به ساعت نگاه کردم یازده بود ...خیلی وقت بود بیدار شده بودیم و تارا بهم نگفته بود..جنگ قدرتش با امیر حسین خنده ای به لبم آورد : تازه بیدار شدم...
_میام دنبالت...
دستی به گلوم کشیدم...هم میخواستم برم و هم نه...یه نیروی جاذبه ای من رو به اون سمت میکشید و در عین حال..یه دیار بداخلاق مدام تکرار میکرد که نرم...
_آخه...
_آخه نداره...میام دنبالت خونه نمیریم...فقط منم و تو و اگر دوست داشته باشی یاس و شروین..میریم باهم ناهار بیرون..مثل همون روز تو آلمان...
تارا و محمد و خاله عطی حالا شش دنگ حواسشون به من بود...
تو ماشین که نشستم حس خاصی داشتم...امیر حسین دستی به نشانه خداحافظی برای تارا و محمد جلوی در تکون داد و راه افتاد..حس اولین روز مدرسه رو داشتم...همون حسی که هم پر از هیجان یک شروع تازه است و هم پر از ترس از تنهایی و استقلالی که تو هفت سالگی شاید خیلی آمادگیش رو نداریم...
امیر حسین سر حال به نظر میومد...خیابونا به شدت شلوغ بود و هم چیز برای من جالب بود...و جدید...
_تابلو ها توجهت رو جلب کردن؟
_بلد نیستم فارسی بخونم...
_آخ آخ بیسواد ...
لبخندی زدم : میریم دنبال یاس و شروین...؟؟
_دوست داری باشن؟؟
_البته...
_یاس هم خیلی دوست داره بیاد شروین رو دیروز ندیدی...
به عشق پدرانه اش لبخندی زدم : باید از خانوادتون عذرخواهی کنم بابت دیروز...
اخماش خیلی سریع رفت تو هم : خانواده من؟؟ اونا خانواده تو نیستن؟؟
سرم رو کمی پایین انداختم چرا انقدر عجله داشتن؟؟ چرا من رو نمیفهمیدن؟؟
_من بیست سالمه درست؟
_...
_شما اصلا میدونید من چه ماجراهایی رو از سرم گذروندم؟؟
_شش-هفت سالم بود که لی لی تصمیم گرفت بره تو یه شهر دیگه کار کنه...تو شهر خودمون تو یه مغازه لباس بچه کار میکرد که درآمد بدی هم نداشت...اما راضیش نمیکرد..نه با روحیه سرکشش جور بود نه در آمدش اونقدری بود که بتونه هزینه های تفریحاتش رو بده...یه بچه هم تو خونه بود که هم هزینه خورد و خوراک و مدرسه داشت..هم همیشه مریض بود و هراسون...شوهری هم که نبود...
تو یه بار کار پیدا کرده بود...به قول خودش مسئول برگزاری و پارتی های شبانه...یه جور روابط عمومی...پول خوبی داشت...
اخمای درهمش رو نمیدونستم چه طور باید تحلیل کنم : من رو گذاشت پیش یه خانوم مسنی بد اخلاقی که ماهیانه برای نگهداری ازش پول میگرفت...همه چیز خفقان آور بود...همیشه ترس داشتم..یه وقت اگر این خانوم بمیره من چی کار کنم..از لی لی فقط یه شماره تلفن داشتم و بس...
بغض لعنتیم رو قورت دادم اما هنوز صدام میلرزید: سخت گیر بود....تنبیه های خاص خودش رو داشت...خسته و نا امید و وسواس بود...و من تنها بودم...
آنته بیمار شد... و من چی کشیدم رو خدا میدونه...لی لی اومد...یه هفته موند باید برمیگشت من رو سپرد دست زنی همسن خودش که تو همسایگیمون زندگی میکرد و سالها بود میشناختیمش اهل مجارستان بود...خوش اخلاق و خوشگل بود..اما خب شغلش...
_چی؟؟
_اینا رو نمیدونستید نه؟؟ فکر میکردید از اول من بودم و تارا؟؟ نه عمو جان...این جوری نبود...
تارا که اوضاع رو فهمید با لی لی تماس گرفت...اومد..شهرمون رو عوض کردیم..خود تارا هم زخم خورده بود...فقط شونزده یا هفده سال از من بزرگتر بود...البته هجده سالش بود که برای تحصیل به آلمان اومده بود و موندگار شده بود...خلاصه زندگی من از دوازده سال پیش شروع شد.... حالا شما فکر میکنید من خودم رو براتون لوس می کنم که خانواده ام رو نمیپذیرم..؟؟ نه باور کنید...من جز تارا هیچ کس رو ندارم...نداشتم....محمد که شد شوهر تارا...
امیر حسین عصبی پیشونیش رو فشار داد : من...دیار...من فکر میکردم تا هضت سالگی پیش لی لی بودی بعد به خاطر کار تو رو سپرده به تارا...
پوزخندی زدم : لی لی دیوانه است...فرهاد احتمالا از اونم بدتر....
نفس های کلافه و قرمزی گونه هاش نشونه عصبی بودنش بود : اما همه اش گذشته رو رفته...الان من بیست سالمه...
لبخند زورکی زد : یعنی الان بزرگ شدی؟؟
_دارم بزرگ میشم...
_تارا زن قابل تقدیریه...
_اما گاهی شما رو عصبانی میکنه...
لبخندی زد : ولی بازهم یادم نمیره که چه بزرگواری کرده...
به پشتی صندلی تکیه دادم : نمیخواستم براتون تعریفش کنم...یعنی ما زیاد اینها رو به زبون نمیاریم...
_من عموتم..دیار عادت میکنی...به این که من عموتم..سحر عمته...حتی به پانی و علی هم عادت میکنی...مامان اشرف و پدر جون که جای خودشون رو دارن...
لبخندی زدم : لی لی به شما چی گفت؟؟
_نگران بود...
_من رو نخندونید...
_بیا فراموششون کنیم..ها؟؟
بوی پودر میداد...به قدری آروم و خوش اخلاق بود کههی فشارش میدادم و اونم فقط میخندید....
یاس و امیر حسین بالبخند به من و شروین چشم دوخته بودن که باهم مشغول بودیم...
_چه قدر شما خوشمزه ایه پسرک....
یاس یا دستمال دستش آب دهن شروین رو پاک کرد : ببشخید دیگه دختر عموی خوشگلمون رو دیدیم هول شدیم....
موهای ریخته شده تو صورتم رو تو شالم دادم و لبخندی به محبت نگاهش زدم ...
بشقابم هنوز پر بود.. ولی روحم سیر بود شروین و لبخند هاش و آرامشش حالم رو خوب میکرد
_بدش به یاس غذات رو بخور...
_سیر شدم....
امیر حسین اخماش رو مصنوعی تو هم کرد : بخور بچه ببینم..
نگاهی به بشقابش انداختم : شما هم چیزی نخوریدید....
_من میخورم...
خیلی خوب میدونستم حرفای من انقدر براش سنگین بوده که با وجود تظاهری که میکنه حال و حوصله نداره...
یاس شروین رو بغل کرد و شیشه اش رو به دهنش داد : بخور دیار جان
تکه ای از کباب رو دهنم گذاشتم : به محمد نگیدا اما کبابای رستوران اون خوشمزه تره...
ایمر حسین لبخند کم جونی زد : اگر ازت خواهش کنم بعد از ناهار بیای خونه مامان و بابا میای؟؟
چنگال رو توی ظرف رها کردم : من مشکلی یعنی...
_میخوام رو راست باشی...دیروز بهت سخت گذشت میدونم اما از یه جایی باید شروع کنیم دیگه....
نفس عمیقی کشیدم که ترکیبی از بوی خاک نم خورده و چمن رو وارد ریه هام کرد...این جا تو کوچه ها خبری از سنگفرش نبود...دیوارهای قرمز نداشت..دریا و نم دلپذیرش رو هم نداشت..اما یه جور نزدیکی حسی دلپذیری برای من داشت ...
امیر حسین شروین به بغل کنارم ایستاده بود..یاس با لبخند ملیحی که انگار جزئی جدا نشدنی از صورتش بود کنارموم ایستاده بود...هر دو منتظر بودن تا من زنگ بزنم...
دستم دوباری رفت و برگشت...امیر حسین شروین خواب رو توی بغلش کمی جا به جا کرد : چرا هنوز ایستادی عمو جان؟؟
_میشه که..یعنی من برم..قول میدم فردا بیام...
امیر حسین نگاهی کلافه بهم انداخت: دیار جان..ما صحبت کردیم درسته...
یاس کلاه شروین ر بیشتر روی سرش کشیدم مثل هر مادر دیگه ای نگران بود که یکی یه دونه اش سرما بخوره..به لپهای اناری که ار بین اون همه لباس و پتو بیرون زده بود لبخندی زدم و با دستهایی که هنوز کمی میلرزیدن زنگ طبقه سه رو فشار دادم.. به ثانیه نکشید که در با تقی بدون هیچ سوال و جوابی باز شد...
پاهام رو بیشتر جمع کردم..به معنای واقعی کلمه معذب بودم...نه چشمهای خیس مامان اشرف...نه محبت های ریز و درشت عمه سحر و نه لبخندها و فضولی های بانمک پانی یخم رو باز نمیکرد...بخصوص که پدر جون با جدیتی بیشتر از دیروز داشت نگاهم میکرد...ته گاهش یه محبت ناب و خالصانه بود..مثل امیر حسین...این دو نفر طور دیگه ای من رو نگاه میکردن...فرق میکرد با زنانگی های پر از دلسوزی مامان اشرف و یا نگاه همیشه خیس عمه سحر...شبیه هیچ نگاه دیگه ای نبود...
_ناهار خوردید؟؟
امیر حسین هسته پرتقال توی دستش رو گذاشته روی پیش دستیش : نه.. خیر گرسنه بردم و برگردوندم...
مامان اشرف لبخندی زد : برای ناهار قیمه داشتیم مونده گرم کنم بخوری؟؟
آب دهنم رو آروم قورت دادم : نه ممنونم من کاملا سیرم...
_آخه خیلی لاغری مادر...
یا این حرفش نگاهی به خودم انداختم که حرکتم صدای خندشون رو بلند کرد ..عمه سحر به سمتم اومد و محکم بوسیدم : چرا به خودت شک میکنی دختر جون...خیلی هم نازی..لاغر هم نیستی...
پدر جون : اشرف خانوم حالا بپرس شام چی دوست داره براش آماده کنید..مهمان هم که داریم...
...با تعجب به امیر حسین نگاه کردم...مهمانی چی؟ من...
امیر حسین نگاهی بهم انداخت : به تارا خانوم زنگ زدم اجازت رو گرفتم...
من حوصله شلوغی نداشتم...خیلی بیشتر از این حرفا احساس غریبگی میکردم...که بخوام بمونم...لباسم هم مناسب نبود...سارافون پشمی سورمه ای با یقه اسکی زد رنگ زیرش و جوراب شلواری پشمی سورمه ای...قرار به مهمان نبود....اما راه فراری نبود انگار...
پاسخ
#23
یاس و عمه سحر تو آشپزخونه مشغول آماده کردن جوجه کباب بودن و مامان اشرف قرمه سبزی رو میچشید که بوی شگبفت انگیزی داشت...پانی بالاخره دست از سر من با سوالهای بامزه اش که دامنه اش از اسم دوست پسر نداشتم تا خیابون های آلمان بود برداشته بود و داشت برای امتحان ریاضیش درس میخوند...امیر حسین و پدر جون داشتن گوشه سالن صحبت میکردن...
یاس با لبخند از کنار من سرگردون کنار چارچوب آشپزخونه رد شد : امیر جان...
_جانم ...
_میری دنبال میوه لطفا....
امیر حسین که چشم پدر بزرگ رو دور دید بوس با مزه ای برای یاس فرستاد که چشمهای گرد شده اش و اشاره اش به من رو همراه داشت...امیر حسین که معلوم بود متوجه حضور من نبوده واقعا جا خورد که قیافه اش رو خیلی بامزه کرد..نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...با صدای بلند شروع کردم به خنده ...که جانم قربونت برم مامان اشرف رو از آشپزخونه شنیدم....
روی صندلی میز چهار نفره آشپزخونه نشستم...به جنب و جوش اطرافم نگاه کردم..همه چیز به شدت جدید بود...من تارا و محمد رو داشتم...فقط همین...هیچ وقت کسی بزرگ سال رو اطرافمون نداشتیم....و این خونه که عجیب بوی خونه میداد نشسته بودم و خیره بودم به بخاری که قابلمه روی پنجره ایجاد میکرد...
عمه سحر تربچه های نقلی رو با چاقو طرح میداد : تو چرا انقدر ساکتی قشنگم آخه...
مامان اشرف قاشق دستش رو گذاشت تو سینک : همه مثل ور وره تو نیستن...
لبخند خجولی زدم : پانی جون دختر سرحالی هستن...
یاس موهاش رو پشت گوشش داد و خیاری که داشت تو بشقاب خرد میکرد رو گذاشت کنار : امیر حسین کلی از هنرهات گفته...
_شیرینی هام؟؟
هر سه برگشتن : شیرینی بلدی؟
به تعجب تو نگاهشون لبخندی زدم : عجیبه؟؟ خب تارا یه شیرینی فروشی دوست داشتنی داره..ما خودمون درست میکردیم...
_امیر از طراحی های داخلیت گفته بود اما شیرینی....
کمی من من کردم فضای صمیمی اطراف باعث شد پیشنهاد بدم که اگر وسایلش رو دارن چند تا از زنجفیلی هام رو برای مهمانی شب آماده کنم ..عمه سحر دوید تا از پانی قلم و کاغذ بگیره....

نگاهی به داخل فر انداختم حسابی از کارم راضی بودم....که پدر جون تسبیح به دست اومد تو آشپزخونه : عجب بویی ...چه خبره؟؟
مامان اشرف که داشت شیرینی خوری کریستال پایه دارش رو از بوفه شیشه ای آشپزخونه در می آورد با افتخار نگاهی بهم انداخت : نوه ات شیرینی پخته...
پدر جون لبخندی زد که بیشتر غم داشت...نزدیکم شد و پیشونیم رو محکم بوسید...یه چیزی انگار با همون بوسه و نگاه من و احساسم رو به پیرمردی پیوند زد که نگاهش شبیه هیچ کس نبود...
_میخوای بهت ریمل بدم...
نگاهی به پانی انداختم که کیف مادرش توی دستش بود با سر گفتم که نه...
روی تخت اتاق چهارزانو نشست : تو از هم کلاسی های منم ساده تری..من بابام میترسم....بابا تو که بیست سالته و ....
پوزخندی زدم : پدر هم ندارم...
پانی یهو از جاش پرید : نه بخدا من منظورم این نبود...تو هم خب عین شایان...
بیتوجه به اسمی که بکار برده بود انقدر که از صبح اسم های مختلف رو انگار که منم مثل خودش ده بار شنیده باشم به سمتش چرخیدم : میشه تلفن رو برام بیاری؟؟
_از من ناراحتی؟؟
_البته که نه..من روم نمیشه میشه تلفن رو بیاری باید با تارا صحبت کنم...
_سلام موش من...
دلم برای صداش پر کشید : تارا...
_جونم قشنگم...بزرگ شدی تنهایی میری مهمونی؟؟
_میخوام برگردم...
این بار صداش جدی شد : چرا ؟؟ اتفاقی افتاده؟
_نه نه...همه چیز خوبه...بهم محبت میکنن اما...
نفسش رو با خیال راحت داد بیرون : عادت میکنی..تو اصلا برای چی اونجایی؟؟ که خانواده ات رو بپذیری...
من که شدید احساس میکردم خودش هم به این جمله ایمان نداره گفتم : مهمون دارن...
_آره عمو جانتون فرمودن دوست خانوادگیشون هستن ...فرمودند همسایه های طبقه بالا....فعلا حدس میزنن تو آمادگی دیدن فامیل رو نداری... تو خوشگل منی...من میدونم از پس امشب بر میای...
_شیرینی پختم...
خنده بلندی کرد که محمد پرسید چی شده؟: زنجبیلی پخته....
دهنش رو به گوشی آماده کرد : موش فضول اشک و آهت مال ماست شیرینی هات مال خاندان روشن؟؟
موهام رو روی شونه چپم بافتم....بیرون صدای سلام علیک میومد...دستام رو به دامن سارافنم کشیدم...
من هنوز خودم نمیدونستم اینجا چی کار میکردم...حالا میرفتم بیرون و خودم رو چی معرفی میکردم؟؟ متعجب نگاهم میکردن؟ یا با دلسوزی؟؟ نفسم رو کلافه بیرون دادم و لبه تخت نشستم...کاش الان تو اتاق خودم بودم..با تارا منو فردا رو آماده میکردیم....اوفففف...
تقه ای به در خورد یاس بود با یه بلوز دامن مشکی با نمک : نمیای گلم..
پایین بافت موم رو که به شکمم میرسید رو تو دستم گرفتم : من آخه نمیشناسمشون...
یاس در رو پشت سرش بست و همهمه های پشت در همونجا موند : دیار... یه پیله هست..همه آدم ها دورشون دارن...اونهایی که به هر دلیلی کمی آسیب بیششتری خوردن این پیله شون کمی کلفت تر و سخت تره...
نگاهی به نگاه مهربونش کردم : آخه..من نمی دونم بیام چی بگم...
لبخندی پهنی زد : سخنرانی سازمان ملل...چی میخوای بگی دختر...میخوای یه سلام و احوال پرسی بکنی...اگه قرار بود کل خاندانشون بریزن سرت چی؟؟ من تازه با امیر نامزد کرده بودم...میخواستن منو به خانوادشون معرفی کنن نمیدونی چه حالی بودم آخه صد نفر آدم چشم دوخته بودن به من...بین خودمون باشه اومده بودم تو همین اتاق که مال مجردی های امیره قایم شده بودم...آی امیر قربون صدقه رفت تا از در بیام بیرون...
دلم شاد میشد وقتی یاس رو میدیدم...انگار تارا بود...نه اون قدر نزدیک...اما یه جورهایی تارا بود...
دستش رو به سمتم دراز کرد از روی تخت بلند شدم ک امیر حسین از روز اول که دیده بودت دلش برات رفته بود...منم باهاش موافقم....
یاس بلد بود حال لحظه آدم رو خوب کنه...اعتماد بنفس میداد...حمایت دلپذیر و زنانه ای داشت...مثل تارا...
با ورودم به پذیرایی خانوم حدودا پنجاه ساله ای رو دیدم که با کت و دامن آب آسمانی و روسری سرمه ای کنار مامان اشرف نشسته بود...لبخند دلپذیری داشت و در کنارش مردی حدودا شصت و خرده ای ساله ای که داشت با امیر حسین و مردی حدودا سی و دو سه ساله صحبت میکرد...با ورود من نگاه ها به سمتم من چرخید...
یاس دستش رو پشت من گذاشت : اینم دیار ما...
سعی کردم استرس مسخره رو از خودم دور کنم...و لبخندی لرزان به نگاه پر مهر مامانن اشرف زدم...به سمت اون خانوم رفتم و دستش رو فشردم اما اون با یه حرکت من رو به سمت خودش کشید و سه بار رو بوسی جانانه ای باهام کرد : سلام...وای اشرف جون چشمتون روشن...من پوران هستم....
سرم رو تکونی دادم و سلام بسیار ضعیفی کردم که شک داشتم شنیده باشه...رفتار خالصانه و صمیمانه اش برام کمی عجیب بود...به مردی که کنارشون بود هم سلامی دادم ، آقای سیروس نظری پدر خانواده که دستم رو فشرد : خوبی بابا جان...
_ممنونم...
بعد سرم به سمت مردی چرخید که خیلی جدی و خونسرد کنار امیر حسین ایستاده بود...از امیر حسن قد بلند تر بود...و چیزی که شدید توجه جلب میکرد چشمهای سیاهش بود که به چهره اش حالت بسیار باهوشی میداد و البته ساعت دوست داشتنی مربعی شکل دستش که به شدت آشنا میزد....بدون اینکه دستش رو دراز کنه سلام کرد : سلام....
لبخندم رو کمی جمع کردم : سلام...
امیر حسین دستش رو پشتم گذاشتم : ایشون روزبه هستن...دیار جان دوست عزیز من و البته همسایه طبقه بالا...
من این اسم رو جایی شنیده بودم...کمی بیشتر نگاهش کردم...
سرم رو پایین انداختم رو مبل رو به روشون کنار یاس لبخند به لب نشتم...عمه سحر و پانی هم از آشپزخونه با سینی چای و البته کریستال شیرینی های دست پخت من وارد شدن....
از این مبل ها خوشم نمیومد پاهام به زمین نمیرسید و احساس امنیت نمیکردم...
چای ها و شیرینی ها که تعارف شد ...پوران خانوم با گاز اول گفت : چه قدر اینا خوشمزه ان...آدرسش رو بهم بده اشرف جون...
مامان اشرف که نگاهش برق میزد به سمت من اشاره کرد : رو به روت ...
پوران خانوم نگاه پر تحسینی بهم انداخت : من عاشق شیرینی هستم و میتونم بگم تا حالا کم پیش اومده شیرینی به این خوشمزگی و تردی بخورم...
لبخند زدم : ممنونم....
_پس دستور پختش رو ازت میگیرم...
_من شیرینی خامه ای های ایشون رو هم امتحان کردم....
یه لحظه سرم رو بلند کردم و به روزبه نگاه کردم. که این جمله رو با خونسردی خاصی عنوان کرده بود ..یه جفت کفش با خط سرمه ای یادم اومد و دکمه سر دستهای فیروزه ای... همونی که من برای تارا تعریف کرده بودم....نمیدونم چرا انقدر جا خوردم.. هیچ کس از این جمله تعجب نکرد انگار که همه در جریان باشند و این چیزی نبود که من خوشم بیاد...
امیر حسین که احساس کرد حالم دگرگون شد .. لبخندی زد : پوران خانوم حالا که انقدر خوشتون اومده بازهم بردارید...پانی دایی جان تعارف کن...
به مبل پشت سرم تکیه دادم...بوی شیرینی و چای و غذا ترکیب شده بود و با گرمای حاصل از شومینه کنار پذیرایی ترکیب میشد ...می چرخید و میچرخید و به دل من نزدیک میشد انگار...
پدر جون ظرف خورشت رو سمت آقای ناظری گرفت : والا حاج آقا جا ندارم ....
پوران خانوم چنگالی به خیارش زد : شیرینی های دختر نازمون رو خوردیم جا برای شام نموند...
لبخندی زدم و تشکر کوتاهی کردم...
روزبه کنار امیر حسین رو به روم نشسته بود...چند قاشقی برنج توی ظرفم بود..خدا رو شکر میکردم که مامان اشرف سرش به مهمون هاش گرمه و تعارف نمیکنه که البته اشتباه فکر کرده بودم چون یه کفگیر بزرگ برنج از سمت پدر جون تو ظرفم خالی شد....
_بهزاد قرمه سبزیتون رو از دست داد...
پوران خنوم ادامه حرف آقای ناظری رو گرفت : دیگه نامزد که میکنن ما رو فراموش میکنن...امروز تولد خواهر خانومش بود...
پانی با نشاط خاص خودش پرسید : عروسی کیه خاله پوران؟؟
روزبه قلپی از آبش رو خورد و با لبخند شیطون و لحن بانمکی گفت: ببخشید از پذیرایی از کودکان معذوریم...
اعتراض بلند پانی که همراه با شیطنت خاصی همراه بود...لبخند آرومی به لبم آورد...
_بچه ام رو اذیت نکن...
پوران خانوم این رو گفت و ادامه داد : خدا بخواد بهمن ماه...شما هم گل مایی ...
پانی با صورت یک فاتح به روزبه نگاهی کرد که حالا به لبخند با نمک نگاهش میکرد...
عمه سحر به سمت روزبه چرخید : این دختر ما نازک نارنجیه عمو روزبه جانش...ادامه بدید...گریه میکنه...
_ااا مامان مگه من بچه ام....
روزبه که حسابی داشت تفریح میکرد لیوان رو تو دستش گرفت و با زست با نمکی به پشتی صندلیش تکیه داد : نیستی؟؟؟
پانی براق شد جواب بده که پدر جون تک سرفه ای کرد : پانی شما خانومی شدی....
_دیار مادر غذات سرد شد...
_سیر شدم خیلی ممنونم...
پوران خانوم لبخندی زد : با ما رودربایستی داری با...
یاس برام کمی دوغ ریخت : دخترمون ساکته خاله پوران...
روزبه که با زنگ خوردن گوشیش از جاش بلند شده بود...با عذر خواهی از جاش بلند شد و از میز کنار رفت...همه با کلی تعارف بلند شدن تا به جمع کردن میز کمک کنن ..من که نمیدونستم دقیقا این وسط چی کار کنم..خیلی آروم روی مبل نشستم...خسته شده بودم و خوابم میومد...دلم میخواست سریع برم و به تارا بگم که اون آقا رو اینجا دیدم...
گوشه پذیرایی با موبایل خیلی جدی صحبت میکرد و گوشی دست راستش بود و دست چپش تو جیب شلوارش...کنار میز بلند گوشه پذیرایی ایستاده بود و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...با شنیدن صدای پانی که با صدای بلند میخندید نگاهم رو از روزبه گرفتم و پانی دوختم که مثلا داشت از پاک کردن میز فرار میکرد...لبخندی به لبم اومد...این دختر واقعا جغجغه بود...
دستش رو زیر بالشت قلاب کرد : پس بازم توجهت رو جلب کرد؟
روی بازوی سمت راستم چرخیدم تا بیشتر به صحبت کردن تسلط داشته باشم ..چشمهام رو تنگ کردم : منظور؟
لبخندی زد : هیچی بابا...عقده گذاشتی رو دلم بشینم یه دل سیر باهات بحث پسر بکنم...بی عرضه خانوم...
لحنش لبخندی روی لبم آورد : بی عرضه رو خوب اومدی؟؟
صدای خنده بلند خنده محمد از سالن بلند شد
_نگو که داره با خاله عطی این جوری بگو و بخند میکنه...
_ دلت خوش ها خدایی...نه بابا داره با پسر عمه اش صحبت میکنه. ..فردا دعوتمون کردن ناهار..فکر نمیکردم امیر حسین بذاره شب برگردی..
نفسم رو بیرون دادم : خیلی اصرار کردن...برام یه اتاق آماده کردن...خیلی مسخره است نه؟؟
_نه..اینکه به فکرت هستن..این که امشب بهت انقدر خوش گذشته کجاش مسخره است؟
سر جام چرخیدم و طاق باز روی بالشت مخمل قرمز دراز کشیدم و دست خواب رفتم رو چند باری تکون تکون دادم : یه بچه ای رو همه خواستن..حتی حتی شوهر دختر خاله اش...پدر و مادرش نخواستن..این به نظرت مسخره نیست؟؟
_خیلی چیزهای مسخره تر تو دنیا هست...مثل یه عالمه بچه ای که به خاطر خودخواهی های کسای دیگه ای آواره شدن ...یه عالمه زنی که از ترس یچه ها شون رو به دنیا آوردن و یه جا ول کردن و رفتن...و خیلی دختر های که تو سن سیزده چهارده سالگی عروس شدن...و خیلی مسخره بازی های دیگه...
پاسخ
#24
من میفهممت دیار...من اصلا راضی نبودم حتی به ایران اومدنت...نه اینکه اینجا بد باشه..نه..من ترجیح میدادم همون روند عادی خودمون رو جلو بریم..اما انگار که دیگه نمیشد...تو الان یه خانواده داری و این خیلی زیباست...
احساس کردم تو جمله آخرش یه بغض بدی هست...محکم بغلش کردم...تارا عزیز ترین من بود...تنها خانواده من..بقیه یه حاشیه بودند و بس....
_ببینید ...ما دعوتیم ...
نمیدونم امیر حسین پای تلفن چی میگفت که تارا رو خیلی با نمک عصبانی می کرد از صبح سه بار زنگ زده بود ...
محمد به سمت من چرخید که داشتم عصبی پاهام رو تکون میدادم : این عمو جان شما یه قفل حسابیه...با کلید بد اخلاقی های تارا هم باز نمیشه...
کلافه چتری هام رو از صورتم عقب زدم...خاله عطی که داشت به گلدونهای ردیف کنار پنجره اش آب میداد چرخید به سمتمون : من نمیدونم تارا سر چی داره بحث میکنه..تو برای آشنایی با خانواده پدریت اومدی...چرا بریا هر بار رفتن خونون انقدر بحث میکنی آخه...
..حرفش راست بود...بی منطق نبود..اما خب انگار جاش نبود برای منی که خودم رو تو زندگی تارا همیشه اضافه حساب میکردم...لبهام رو جمع کردم...
_تو از خودت هیچ فکری نداری یعنی؟؟ بابا بیست سالته دختر...بگو میخوام برم خونه عموم...و یا اینکه گوشی رو بگیر محکم بگو نمیام...
محمد هم از لحن تند خاله اخماش یکم رفت تو هم...اما میشناختمش این جور مواقع دخالت نمیکرد...
_من باور کنید گفتم...
آب پاش پلاستیکی سفید رو روی میز با رومیزی قلاب دوزی شده گذاشت و شال دورش رو کمی مرتب کرد : به کی چی گفتی؟؟
خواستم جواب بدم که تارا گوشی رو قطع کرد و از آشپزخونه بیرون اومد : خدایی پشتکار این عمو جان شما رو من داشتم الان دست کم نخست وزیر آلمان بودم....
محمد خیلی خونسرد جواب داد : انگلا مرکل؟؟ خیلی بی ریخته باهات ازدواج نمیکردم....
با وجود اینکه جمله اش حرص در آر بود ...من و تارا ب صدای بلند خنیدیدم..
_اخمات چرا تو همه؟؟ نمیخواستی بیای؟؟
به امیر حسین که داشت با دقت رانندگی میکرد ولی اخم آلود بود نگاه کردم : من..ناراحت نیستم...
کلافه فسش رو بیرون داد : دختر خجالتی و کم حرفی هستی درست میشناسمت...اما ...دیار چرا نظر خودت رو نمیگی؟؟
..جمله اش دقیقیا جمله خاله عطی بود...اما نمیدونم برعکس اون چرا ناراحتم نکرد...
دستهام رو روی دامن پالتوی چهار خونه قرمز و مشکیم قلاب کردم... : من نمیدونستم آخه چی بگم
_یعنی چی؟؟ شروین شش ماهشه نخواد شیر بخوره نمیخوره...تو یعنی نمیدونی کجا میخوای بری مهمونی؟؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم : من با شروین فرق دارم...
_بله داری ازش بیست سال بزرگتری...
_نه ....
دستهام عرق کرده بود سعی کردم صدام نلرزه: شروین با پدر و مادر خودش طرف حسابه...من یه طرف تارا است که تنها کسیه که من دارم...و یه طرف شما که عموم هستید ولی .....
انگار کسی با چیزی توی سرش کوبیده باشه مبهوت بود : دیار...
دستهام رو دوباره توی هم چلوندم : من باید حواسم باشه کسی ازم ناراحت نشه...باز اضافی رو دوش کسی نباشم....
ماشین رو گوشه ای پارک کرد و با بغض به سمتم برگشت : عمو جون...آخه....
_به شما راستش رو میگم...حتی به تارا هم نمیگم چون غصه میخوره....
....اون لرزش چشماش نشون میداد امیر حسین هم غصه میخوره....
یاس در آپارتمان یک دست سفیدشون رو به روم باز کرد...همه چیز خونه سفید بود...مبلها ..فرشها...سنگ کف ...قاب عکس ها و مجسمه ها....و حتی میز بلندی که به جای شیشه روش آینه بود...تنها شیء رنگی لوستر بزرگ کریستال وسط خونه بود که به رنگ سبز زیبایی بود....
دسته گل توی دستم رو به دست یاس دادم که برای اولین بار با یه پیراهن سبز خوشگل چین دار ایستاده بود...امیر حسین تو لک بود...لبخند میزد اما غم چشمهاش به قدری زیاد بود که تعریفی نداشت....
یاس باهام روبوسی کرد پالتوم رو گرفت تا آویزون کنه....
امیر حسین کتش رو آویزون کرد : شروین خوابه؟؟
یاس که دستش رو دور من قلاب کرده بود لبخندی زد : کم کم بیدار میشه...خوش اومدی دیار جان...امروز از عمه سحرت دزدیدمت...شاکی بود که اون بزرگتره ...ولی خب ما زورمون بیشتره...مامان اشرف و پدر جونم یه سر رفتن چکاپ پدر جون بعد از ناهار میان...
روی مبل نشستم... نگاهی دوباره به خونه انداختم
یاس به سمت آشپز خونه اپن رفت : نظرت چیه خانوم طراح؟؟
_من طراح نیستم؟؟
امیر حسین پیش دستی چینی سفید رو جلو گذاشت : من کار خیلی قشنگت رو دیدم...
_یکم رنگی رنگی بود شما دوستش داشتید...
یاس در فر رو بست : این جا هم که اصلا رنگ نیست...
_رنگ این خونه شما هستید دیگه...
امیر حسین لبخند پر از مهری زد : شروین که بزرگ شه دیگه نمیشه انقدر تمیز نگهش داشت....
یاس با چای به سمتم اومد : همین الانشم نمیشه...
برای من قرار گفتن تو محیط های جدید خیلی سخت بود...
یاس با لبخند خاص خودش نگاهم میکرد : این چند روز اصلا بهت خوش گذشته...
چشمام گرد شد : البته...جور دیگه ای به نظر میام....
امیر حسین کلافه فنجان چایش رو روی میز گذاشت : ما ناراحت نمیشیم...اگر داریم اذیتت میکنیم..بگو....
چشم دوختم به شمع های بزرگ سفید کنار تلویزیون روی زمین...حرفام به فکرش انداخته بود از خودم ناراحت شدم ...
_من اذیت نیستم...
امیر حسین پاش رو روی پاش انداخت...
یاس شکلات ها رو به سمتم گرفت : ما دوست داریم پیشت باشیم....میخوایم کنارمون باشی...
با یاس یه جور حس راحتی غریب داشتم : چرا؟؟؟
برعکس امیر حسین که این سوال عصبیش کرد ..یاس خونسرد فنجونش رو توی دستش گرفت : چون تو عضو خانواده ما هستی...یه خانواده بزرگ...ما این جوری یاد گرفتیم...تو برادر زاده امیر حسینی دوستت داره.همین...چون عموته...
_تارا هم من رو دوست داره با وجود اینکه...
امیر حسین که کمی آتیشی شده بود : تارا دختر خالته...من عموتم..عمو..
یاس لبخندی زد و بازوش رو *نو ا زش *ی کرد : حسود خان...
دلم نمیخواست ناراحتش کنم...تمام بد قلقی های من رو تحمل کرده بود حقش نبود : میشه بحث رو عوض کنیم لطفا...
امیر حسین سری تکون داد و به مبل تکیه داد...
شروین با صدای بلند میخندید...لگوهای پنبه ایش رو باهم میچیدیم....
امیر حسین داشت با تلفن صحبت می کرد یاس از آشپزخونه نگاهم کرد : اذیتت که نمیکنه؟؟
به لپای آویزون خوردنی شروین نگاهی اندختم : نه...خیلی خوردنیه...
_دختر عموش رو دیده خوش اخلاق شده..
امیر حسین گوشی رو قطع کرد و دستی به موهای من کشید ...: یاس فردا که نمیری دادگاه...
_نه...
_روزبه میگه بیا سند بزنیم... آقای اکبری پس فردا شب بلیط داره...
یاس سرش رو تکونی داد...
امیر حسین کنار ما نشست : خانوم ما خلاف کار نیستا...وکیله...
یاس بلند خندید : که اونم خودش یه جور خلافه...
_شغل خاصی دارید...
_نه به خاصی شغل تو...
_شیرینی پختن؟؟
_منظورم طرح هایی که امیر میگه...
_من دو تا کار جدی بیشتر نداشتم مهم ترینش کار امیر بود که در جریان هستید...
امیر حسین با اخم با نمکی گفت : همون آقای پر ژست رو میفرمایید...
از عکس العملش تعجب زده پرسیدم : امیر؟؟ ...منظورتون رو متوجه نمیشم...
یاس خنده ای کرد : حسودی میکنه...جدیش نگیر...
_نخیر....من خودم عمری این کاره بودم...ژستای تکراری برای جذب دختر...
من که مبهوت این جمله ها بودم با جمله یاس نتونستم جلوی خنده بلندم رو بگیرم
_چشمم روشن امیر حسین...عمری چی کاره بودی نشنیدم؟؟
_کمکتون کنم؟؟
ظرف ها رو از دستم گرفت و توی ماشین ظرفشویی گذاشت ..نه عزیزم...من که کاری نمیخوام بکنم...اگر عادت به استراحت بعد از ناهار داری رو تخت ما جا هست...
_نه ممنونم...
_پس بذار چایی بذارم با فیلم چه طوری؟؟
امیر حسین وارد آشپزخونه شد : عصری بریم بیرون؟؟ از وقتی اومدی بیشتر داری خاله بازی میکنی...میتونیم بریم *بدن*ا و یا پارک ..جایی از تهران هست که بخوای ببینی؟
یاس لیوانی رو از روی میز برداشت : موزه ها و جاهای این سبکی که این ساعت تعطیلن...نظرت راجع به درکه یا فرحزاد چیه...اینا خب بیشتر تهران رو بهش نشون میده تا پارک یا پاساژ..
امیر حسین لبخندی زد : عالیه..میشه دنبال پانی هم بریم...
_مگه نگفتید که میان این جا؟
_کیا؟؟
_چیزه..یعنی پدر و مادرتون...
احساس کردم کمی غمگین شد : ازت انتظار ندارم انقر سریع به ما و نسبت هامون عادت کنی اما اونا پدر بزرگ و مادر بزرگت هستن..کسایی که شاید بیشتر از هر کدوم از ما شوق داشتنت رو دارن.
...حرفش رو و غمگینی نگاهش رو درک میکردم اما منم با هم محق بودم...سالها فقط با یک نفر نسبت داشتم...و حال با چندین نفر...
پاسخ
#25
با شنیدن موبایلش از جاش بلند شد : سلام روزبه جان...
و به سمت اتاق خواب رفت...
یاس با استکانی چای وارد شد : امیر حسین به شدت عجوله...میخواد همه چیز خیلی سریع اتفاق بیوفته ...درک کردن موقعیت تو به نظرم اصلا سخت نیست...
_شما..میدونید احساس میکنم فقط شما متوجه میشید من چی میگم...
لبخند دوست داشتنی زد : برای اینکه یکم عقب ترم...من میتونم تحمل کنم که تو یک سال دیگه بپذیری که زن عموتم...یا اینکه اصلا فقط من رو به شکل یه دوست ببینی...اما بقیه این طوری نیستن...
_شما...منظورم..دیدیدش...
خیلی راحت متوجه منظورم شد : نه...از وقتی من وارد زندگی امیر حسین شدم...فرهاد فقط یه اسم بود...اسمی که گاهی باعث اشک و آه مامان اشرف میشد و خیلی مسائل جانبی دیگه...
_شبیه هیچ کدومشون نیست...
ظرف پر از نقل رو به سمتم گرفت دست دراز کردم و یه دونه برداشتم : چه اهمیتی داره...اصلا دنبال نسبتشون با فرهاد نباش...به خودت فکر کن...لذت ببر...
لبخندی خسته به جمله اش زدم ..لذت بردن فعلی که بار های بار توسط افراد مختلف عنوان شده بود...من هم بلد بودمش...من با این فعل غریب نبودم...من از موسیقی خیابانی ...از گیتار پسرک مو قرمز..از بوی شیرینی..رنگ...من از سر گذاشتن روی پای تارا لذت میبردم...دور نبودم از این فعل...اما انگار قرار بود چیزهای دیگه و بسیار متفاوتی هم وارد دایره عادت ها و لذت های من بشه...
امیر حسین از اتاق بیرون اومد...نگاهی به هر دو ما انداخت : خانوم خونه...پس چایی ما چی شد..؟؟
یاس لبخندی زد و بلند شد .
_روزبه این نزدیکی هاست داره میاد اینجا..شناسنامه اش سر به نام زدن آپارتمان دست ما مونده...
یاس از آشپزخونه بیرون اومد :تو گاو صندوق...نگهش دار...به پانی هم زنگ بزن بریم فرحزاد...به مامان اشرف هم زنگ بزن...اگه دوست دارن بیان...اگر نه بعدش ببینیمشون...
_خلاصه اینکه مامانم خیلی شاکی شد...
تو متن صحبت هاشون نبودم...یاس داشت با مادرش تلفنی صحبت میکرد و من شروین داشتیم لگو بازی میکردیم...روزبه تو لباس اسپرت خاکستری رنگش روی صندلی های سفید رنگ آشپزخونه نشسته بود...روبه روی امیر حسین و چیزی رو تعریف میکرد با صدای آهسته که اخم های متفکر امیر حسین رو به همراه داشت...
شروین غر ریزی زد که باعث شد توجه امیر حسین به سمت ما جلب بشه : اذیتت میکنه دیار جان؟؟
روزبه از جاش بلند شد و به سمت ما اومد : بدیدش به من ببینم تپل عمو رو..
شروین تو بغل روزبه حالا که حسابی از زمین فاصله گرفته بود خنده خوردنی کرد که باعث لبخند من هم شد ..
روزبه نگاهی به سمت من انداخت : عمو جون نشوندنت مثل دختر ها لگو بازی کنی؟؟ خوبه باهات خاله بازی نمی کنن...ب
این رو گفت و شروین رو از پاهاش آویزون کرد نا خود آگاه روی مبل نیم خیز شدم ...
امیر حسین با خنده به خاطر غش غش خنده شروین نزدیک شد : روزبه یاس اعداممون میکنه...
_آخه بشر تو چه قدر از زنت میترسی...
امیر حسین برو بابایی گرفت و شروین رو محکم تو بغلش گرفت...شروین نق نق میکرد و خودش رو به سمت روزبه میکشید...
یاس تلفن به دست از اتاق اومد بیرون...روزبه به قدری سریع خودش رو عقب کشید و قیافه معصومی به خودش گرفت که واقعا نتونستم خودم رو کنترل کنم که با صدای بلند خندیدم...
_آخه من صندلی کودکم رو وصل نکردم...
پانی دست به کمر و طلبکار به روزبه نگاه کرد...به خاطر صندلی کودک شروین همگی تو ماشین امیر حسین جا نمیشدیم...
حالا جلوی خونه عمه سحر ایستاده بودیم و روزبه میگفت پانی رو سوار نمیکنه چون صندلی کودک وصل نیست...عمه سحر که هنوز من رو تو بغلش داشت : اگه مهمون نداشتم خودم میومدم آقا روزبه تا انقدر دخترک من رو اذیت نکنی...
روزبه لبخند به لب سری به نشانه کرنش برای عمه سحر تکون داد
_من خیلی هم بزرگم...دخترک چیه...
صدای جیغ جیغ پانی تو کوچه پیچید که چند نفری برگشتن و نگاهشمون کردن...روزبه کی جدی شد : بشین جغجغه تو ماشین ...
منم بعد از بوسه های عمه سحر به سمت ماشین امیر حسین قدمی برداشتم که پانی دستم رو کشید : بیا با من کجا میری
واقعا خجالت میکشیدم...کمی خودم رو به عقب کشیدم که امیر حسین با لخندی به سمتم اومد : با پانی برو عمو جان...تو ماشین ما شروین خوابیده یه موسیقی هم نمیتونیم روشن کنیم...
با خجالت در پشت رو باز کردم...پانی کلی تعارف کرد تا جلو بشینم...اما مخالفت کردم و نشستم...سردم شده بودم..کمی بیشتر جمع شدم...
پانی جلو نشست و کمر بندش رو بست و دستش به سمت پخش ماشین رفت...بر عکس ماشین امیر حسین که بوی خوش بو کننده کاج میداد..بوی چرم میداد...سرمای چرم قهوه ای ماشینش اذیتم میکرد...پالتوم رو بیشتر روی پام کشیدم ...
روزبه از توی آینه نگاهی بهم انداخت و شیشه سمت پانی رو بالا کشید...
پانی اعتراضی کرد و روزبه در حالی که راهنما زده بود تا از پارک در بیاد گفت : دختر داییت سردشه...
کمی سرش رو به عقب خم کرد : یکم صبر کنید الان بخاری گرمتون میکنه...
تشکر زیر لبی کردم و به خیابون خیره شدم...پانی بی وقفه حرف میزد...با صدای بلند میخندید...و گاهی صدای پخش رو زیاد میکرد که با اعتراض روزبه مواجه میشد
پانی به پشت سر چرخید : دختر یه کلمه حرف بزن...
لبخندی به نشاط ته چشمهاش زدم...
روزبه تک بوقی به موتوری بغل دستش زد : تو مکه مجال میدی...
_من خوبم...
_از تهران خوشت اومده؟
لبخندی زدم : شلوغه...اما قشنگه چرا بدم بیاد؟؟
روزبه نگاهی از آینه بهم کرد : شهری که شما توش زندگی میکنید خیلی ساکت و البته ساحلیه...به همین خاطر اینجا به نظرتون خیلی شلوغ میاد...
لحن صحبتش با من زمین تا آسمون با پانی فرق داشت...خبری از اون شیطنت ته نگاهش و البته لذتی که از جوابها و جیغ های پانی میبرد نبود...جدی..بی منظور بود..دقیقا شبیه همون مرد با دکمه سر دست های فیروزه ای رنگ میشد...تو آلمان...
_من این مدت بیشتر از خونه به خونه رفتم...
پانی بلند خندید : عین خاله بازی های عید...اشکال نداره پنجشنبه میبرمت گردش...کلی دو تایی خوش می گذرونیم...
روزبه خنده بلندی کرد : میخوای ببریش چرخ و فلک سواری..
_آخه پیرمرد تو چه میدونی تفریح یعنی چی؟
موسیقی پر رنگ و ریتم ماشین با زنگ خنده های پانی نشاط آور بود...
ماشین قرمز رنگی از کنارمون رد شد پانی سر جاش نشست : نذار این ماشین ازت جلو بزنه...
روزبه نگاه جدی به پانی انداخت : منظورت نذارید بود دیگه...؟
پانی خنده ای کرد : پیرمردی دیگه
جای خیلی جالبی بود...بوی غذا با اسانس دود * دود* ها ترکیب شده بود..همهمه ضعیفی از تخت های قرمز رنگ اطراف میپیچید...امیر حسین و یاس دستی تکون دادن و به سمتمون اومدن که منتظرشون ایستاده بودیم...
امیر حسین دستش رو محکم دور شون های یاس حلقه کرد : ببخشید یکم طول کشید...
رفته بودند خونه مادر یاس تا شروین رو بذارن پیششون...
لخندی به سمت من زد : خوبی عمو جون؟؟
روزبه سوئیچش رو توی جیبش گذاشت : نه خوب نیست شکنجه اش کردیم تا تو بیای...
امیر حسین لبخندی زد : با تو نیستم که با این شیطنت مجسمم...
پانی اخماش رو کرد تو هم و خودش رو تو بغل یاس جا کرد : اینا هیچ کدوم من رو دوست ندارن..
لوسی بانمکی داشت لبخندی بهش زدم : من یکم بد قلقم پانی جان...منظورشون با هیچ کس نبود...
یس تختی رو انتخاب کرد که کنار حوض بود..روزبه نگاهی به اطراف انداخت و با دست به تختی گوشه پشت شمشاد ها اشاره کرد : اونجا بهتره...
یاس بلند خندید : تو آدم نمیشی دیگه...
روزبه بدون جواب دادن بهش به سمت تخت رفت...
حواسم به شلوغی های اطراف بود...صدای خنده هایی که هر چند وقت یه بار از دایره های تشکیل شده روی تخت های اطراف بلند میشد ...و البته سردی که از فرش قرمز رنگ زیرم به بدنم نفوذ میکرد.. زانو هام رو خم کردم و روشون نشستم تا کمی از نفوذ سرما کم کنم...
روزبه که لبه تخت نشسته بود و هنوز کفش هاش رو در نیاورده بود به گارسون لاغر و سیاه چرده ای که * دود* بلند به دستش بود اشاره کرد : لطفا اگر بخاری برقی دارید بیارید با منقل...
از این که برای دومین بار حواسش به اینکه سردمه جلب شده بود خجالت کشیدم : خیلی ممنون...
سرش رو تکونی داد و بعد چهار زانو کنار امیر حسین و یاس رو به روی من و پانی نشست...
یاس پالتوی کوتاه آبی رنگش رو روی پاش مرتب کرد : نظرت چیه دیار جان؟
_با مزه است...
_اینجا به غذاهاش اعتباری نیست...فقط یکم اینجا میشینیم بعد شام جاییی میریم که معتبر تر باشه...اما اگر گرسنه هستی...
سرم رو برای نفع تکونی دادم ...
پانی دکمه بالایی پالتوش رو باز کرد : آخ جون پیتزا...
روزبه چرخید تا اعتراضی بکنه که پانی با خنده دستش رو بالا آورد : آخ آخ ببخشید یادم نبود معده پیرمردها فست فود رو هضم نمی کنه...
خنده امیر حسین بلند شد : قبول کن جوابش عالی بود روزبه....
یاس ظرف باقالی رو به سمتم آورد : بخور خوشگلم...
بوش رو دوست نداشتم اما خب رد کردنه دستش هم صحیح نبود یه دونه برداشتم...اما پانی ته ظرف رو به روش در آورده بود...
روزبه جرعه ای از چایش رو خورد...نه اون و نه امیر حسین اهل دود نبودن...به همین خاطر * دود* سفارش نداده بودن هر چند من عاشق بوی سیبش بودم...گاهی با محمد میرفتیم رستوران مصری ها و یا ترکها...اون و احمد میکشیدن و من بوش رو نفس میکشیدم...از تخت کناری بوی دود میومد اما سیب نبود..چیزی شبیه به آلبالو بود...نگاهم خیره به * دود*شون بود ...
یاس رد نگاهم رو گرفت : میخوای یه * دود* سفارش بدیم...
پانی سر جاش جا به جا شد : ایول زندایی من پایه ام...
امیر حسین تشری زد : دیگه چی؟؟
یاس ادامه داد : از شما مبتلایان به بیماری دگماتیسم نپرسیدم...از دیار پرسیدم....
لبخندی زدم : نه اهلش نیستم..بوش رو خیلی دوست دارم...محمد..میکشه گاهی بوی سیب ترش میده...
امیر حسین به سمت پانی چرخید که پنچر شده بود : فسقلی بخوای از این کارا بکنی گزارشت رو به پدرت نمیدم خودم اختیار تام دارم میدونی که..
پانی بدون اینکه ناراحت بشه لبخندی زد : میدونم دایی جان خوش تیپ..شوخی کردم...
پاسخ
#26
_آهان همون شوخی بود...
خنده ام گرفته بود از سیاست دوست داشتنی دخترک فسقلی...
روزبه ساکت بود...برام جالب بود روزبه ای که تو این دوبار دیده بودم همچین موقعیت دبشی رو برای سر به سر گذاشتن با پانی از دست بده...متفکر داشت به رو به روش که دیواری
آجری بود خیره بود..اما کمی که گذشت نگاهش رو از دیوار گرفت و بخاری زغالهای منقل رو کمی جا به جا کرد تا گرمای بیشتر به سمت من بیاد.....
¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬¬از روزبه کمی متفکر سفره خونه خبری نبود...منو رو جلوی صورتش گرفته بود و صورتش رو به صورت مسخره ای جمع کرده بود و غر میزد : آخه چرا به حرف یه وجب بچه باید بیایم اینجا...
یاس با لبخند نگاهی به شلوغی اطرافش انداخت : امشب شب این دوتاست چون...
نمیدونستم باید از اینکه همسن پانی دیده شدم شاکی باشم یا حس خوبی داشته باشم از اینکه تمام سعیشون رو میکنن تا خوشحال باشم...
روزبه منو رو رها کرد و به امیر حسین که پشت پنجره تو خیابون با حرارت با تلفن صحبت نگاه می کرد نگاهی انداخت..
_والا از دیار که کسی سئوال نپرسید پانی انتخاب کرد...
پانی با خنده پیروز مندانه ای گفت : چون قدرت دست منه...
لبخند پهنی زدم : درسته...
روزبه نگاهی گذرا به من انداخت و به سمت پانی چرخید : خب پس تو که منوکودک رو میخوای
پانی بدون جواب دادن با خونسردی گفت : ببینید فعلا من برنده شدم با منو کودک گفتن نمیتونی برگ برنده رو به دست بگیرید...
صدای خنده یاس تو چه خبره پر از عشق امیر حسین و دستش که روی شونه یاسی فشاری آورد مهر شد...
شروین نق کوچیکی تو بغل یاس زد...
امیر حسین دست محکمی با روزبه داد که سوئیچش رو تو دستش میچرخوند : شب خوبی داشته باشی...
روزبه لبخندی زد : پس برای فردا منتظرتم...
دم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ ایستاده بودیم...
سرش رو به سمت من چرخوند و خدا حافظی کرد و از پله ها بالا رفت...
مامان اشرف در رو باز کرد و بوسه محکمی روی گونه ام گذاشت...و دعوتمون کرد داخل...
به ساعت روی دیوار نگاهی کردم یازده بود...
مامان اشرف دستش رو محکم دورم حلقه کرد : بیا تو دخترکم بیرون سرده..خوش گذشت؟
لبخندی زدم و شال زرشکی رنگ دور گردنم رو کمی شل کردم : خیلی خوب بود...
خیلی خوبم از ته دل بود...بهم خوش گذشته بود...حرفم لبخند عمیقی و نگاه راضی روی صورت همه آورد....
امیر حسین با پدر جون که از اتاق بیرون اومد دست داد : پانی رو گذاشتیم خونه..
پدر جون به سمتم من اومد و صورتم رو بوسید : این یکی نوه خوشگلم رو به جاش آوردی...
یاس شروین رو تو بغلش جابه جا کرد امیر حسین به سمتش رفت : خسته شدی گلم بده من بغلش کنم...
میاس لبخندی زد و شروین رو روی کاناپه راحتی حال گذاشت و پایین مبل روی فرش نشست...
من بلاتکلیف وسط سالن ایستاده بودم و نمیدونستم پس بالاخره من رو کی میرسونن خونه خاله عطی...چون فاصله خونشون تا خونه پدر جون زیاد به نظر میومد و داشت دیر میشد...
مامان اشرف به سمتم اومد و با دست اشاره کرد تا روی مبل بشینم : پالتوت رو دربیار عزیزم خونه گرمه...
به امیر حسین که داشت با پدر جون آهسته صحبت میکرد نگاهی کردم : آخه مگه نمیرم خونه؟؟
جمله ام مثل یه بمب وسط سالن ترکید..بمب بی صدایی که تمام اون محبت و رنگ نگاه چند ثانیه رو از بین برد..انگار تمام حس ها زیر و رو شد...حتی یاس هم کمی نگگران به صورت رنگ عوض کرده مامان اشرف نگاه کرد...
مامان اشرف که بغض داشت : امیر جان مامان مگه به تارا خانوم زنگ نزدی؟؟
امیر حسین که اخم کرده بود به سمتم اومد : تارا خانوم کرج هستن..امشب نتونستن برگردن...شما شب اینجا میمونی من وقتی داشتیم شام میخوردیم باهاشون صحبت کردم...
دستهام رو توی هم قلاب کردم و کمی فشار دادم دلخور کردنشون آخرین چیزی بود که میخواستم..ولی انگار دست من نبود..جمله هام گاهی مسیرش رو اشتباه میرفت...ناخواسته ...
امیر حسین روی مبل کناریم نشست : میخوای با خود تارا صحبت کنی؟؟
کمی دستهام هنوز توی هم قلاب بود و نگاه زیر زیرکیم به نگاه دلخور بقیه : اوممم اگر شما اطلاع دادید که خب دیگه هیچی...
مامان اشرف میرم اتاقت رو آماده کنمی گفت و رفت...
پدر جون زیر لب چیزی گفت و تسبیحش رو تو دستش چرخوند و پشت مامان اشرف رفت ...یاس نگاهی به من معذب انداخت : اگر اینجا معذبی بریم خونه ما...یا اصلا...
_نه ...آخه مسواک نیاوردم...لباس خواب..هیچ وسیله ای ندارم..
امیر حسین نگاهی گذرا به در اتاق انداخت : مامان اشرف برات آماده کرده..از همون روزی که گفتم با خودم میارمت ایران...
سرم رو کمی پایین انداختم : من نمیخوام کسی رو دلخور کنم..
_ ولی اینکار رو میکنی...
یاس کمی سر جاش جا به جا شد و پاش رو از زیرش در آورد : امیر حسین...
امیر حسین دستی به صورتش کشید و به من که عذاب وجدان از هر نفسم میریخت نگاهی عمیق انداخت...
_من نمیدونم چی شما رو اذیت میکنه....من با شما آشنا که نیستم...
..در کنار عذاب وجدان آزار دهنده ای که داشتم..جواب هم داشتم به اخم های آویزون امیر حسین..اما شاید سکوت بهترین راه بود...
یاس کمی بهم نزدیک تر شد دستهام رو از قلاب هم نجات داد..دستههای کشیده و گرمش رو روی دستهام گذاشت : میدونم نجابت میکنی خیلی چیز ها رو جواب نمیدی...از وقتی دیدمت دارم میگم تارا تو رو خیلی خوب بار آورده..من ارادت به تارا رو میفهمم..وابستگی شدید و عمیقت رو هم...من کاری به امیر حسین ندارم...فقط میخوام کمی حواست به مامان اشرف و پدر جون باشه اونا کمرشون زیر بار اشتباهات فرهاد خم شده...یکی و دوتا که نیست...باشه؟
سعی کردم اشکی که گوشه چشمم نیش میزد رو عقب بزنم...سرم رو خیلی آروم تکونی دادم...تکونی که خودم هم معنیش رو خیلی درک نمیکردم...
++++++++++++++++++++++=========================
جا به جا شدم...لباس آستین بلند و نخی مامان اشرف برام خیلی بزرگ بود..توش گم شده بودم...رنگ سبز با مزه ای داشت...روی تخت گرم و راحت بود اما دل و روح من اصلا گرم نبود...دلم برای تارا تنگ شده بود و برای آرامش هر چند قرضی بودنش...جام عوض شده بود و ذهنم گیر کرده بود...این بود که خواب انگار که با آخرین سرعت از من فراری بود...دستهام رو زیر بالشت گذاشتم...ملحفه ها نو بودن و بوی پارچه نو میدادن...مثل رابطه نویی که هنوز خیلی مونده بود تا کهنه و اندازه بشه...اما کسی این فرصت رو به من نمیداد....نمیگذاشتن این رابطه مثل یه غذای خوب درست جا بیوفته و انتظار داشتن از من رفتاری مثل رفتار پانی ببینن..انقدر روی تخت جا به جا شدم که ملحفه زیرم جمع شد...نفسم رو بیرون دادم..کیفم هم توی سالن جا مونده بود...از جام بلند شدم..تو کیفم کتاب جیبی شعری داشتم شاید خوندنش کمی بهم کمک میکرد تا خوابم ببره...
ژاکتی که روی صندلی بود رو پوشیدم و سعی کردم آروم و پاورچین وارد سالن بشم...با دیدن در جون که پشت به در روی سجاده اش نشسته بود نمیدونستم برم یا برگردم...نفسم توی سینه حبس شده بود...حس عجیبی به این مرد داشتم...در این چند روز کمتر از هر کسی سعی کرده بود وارد حریم حسی من بشه و بیشتر از هر کسی نگاهم کرده بود...نگاهش به اندازه تمام جمله های به کار رفته این مدت حرف داشت و دهانش به اندازه من بسته و خاموش از هر کلامی بود...پاهام روی سنگهای سرد کمی یخ کرده بودن اما نمیدونستم چه نیرویی من رو ایستاده بین تاریکی راهرو نگه داشته تا فق نشستن آرام پدرجون رو نگاه کنم...دستش از جاش که بلند شد..با هیجان ناشی از خجالت خواستم برگردم که من رو دید...چشمهاش برق خاصی داشتن..انگار که خیس بود...
_دیار جان..
دیار جان گفتنش به قدری دل نشین بود که انگار هیچ کس تا به حال اینطور از ته دل صدام نکرده بود...
خجالت زده کمی این پا و اون پا کردم : ببخشید اومدم کیفم رو بردارم...
تسبیح دستش رو کمی جا به جا کرد : بیا اینجا نزدیک شوفاژ یخ کردی دختر...
به سمتش رفتم..از کنار سجاره پهن سبز رنگش گذشتم و نشستم روی مبل کنار شوفاژ...رو به روم نشست و عمیق نگاهم کرد : چیزی لازم داری؟؟ اشرف رو بیدار کنم...
_نه نه...خوابم نمیومد...
موهام رو پشت گوشم فرستادم...لبخند پهنی داشت : میدونی چه قدر شبیه خواهر خدا بیامرزمی؟؟ همه حرکاتت ، نگاهت...مادرت رو ندیدم اما..
موهای بلندم رو توی دستم گرفتم : شبیه اش نیستم زیاد...
نفسش رو با بغضی آزار دهنده خالی کرد : اگر بازم مجبورت کردن اینجا بمونی کافی قبلش به خودم بگی..
نمیدونم چرا من هم بغض کردم : من ناراحت نیستم...
کمی به جلو خم شد : از نگاهت معلوم بود..داریم اذیتت میکنیم...تمام ایرادها و کمبودها مون رو داریم سر تو خالی میکنیم...مثل همین پیراهنی که تنته..لباسهایی که تازه دام میبینم همه اش باید برات خیلی بزرگ باشن...
دستی به صورت خسته اش کشید : ما بزرگ شدنت رو ندیدم...
کف دستم رو به پیراهنم کشیدم...یک جورهایی میخواستم بتونم تمرکز کنم..نمیشد انگار...: من از مشا انتظاری نداشتم..شما که نمیدونستید من هستم...
پاسخ
#27
_پسر خودم رو که میدونستم هست...نمیدونم فرهاد نشانه کدوم اشتباه منه...نمیدونم نتیجه کدوم گناهه منه...من لقمه حروم تو این خونه نیاوردم...سالهاست هر شب استغفار میکنم بلکه بخشیده بشم...
کلافه تو جام جا به جا شدم: آخه شما چرا؟؟ شما که نباید جوابگو باشید..
_چرا...من باید پاسخگو باشم..ما بچه دار نمی شدیم تا پنج سالووهر شب گریه بود و نذر و دعا...جایی نبود که نذر نکردیم...خواهر خدا بیامروزم هی گفت نکن...چیزی رو از خدا به زر نخواید بلکه مصلحت تو اینه...به زور خواستمش..به زور گرفتمش..و بعد سلسله اشتباهات ما شروع شد...لوس و خودخواهش کردیم...طلبکار بزرگ شد...آخر و عاقبتش شد خودخواهی های بی حد و اندازه اش...شدی..تو..شد...
دستش رو حکم روی صورتش کشید : من..خوشحالم که شما ها هستید...
نگاهی عمیق بهم انداخت : خودت هم به این جمله ات ایمان نداری..چون واقعا نیازی به ما نداری.جایگاهی برای ما نداری...
..جمله اش مثل یک سیلی بود...راست میگفت این جمله انگار یه تعارف بود که سر زبونم افتاده بود.من تعریفی برای این حضور پر رنگ نداشتم..اما خب ناراحت هم نبودم...
کمی سر جام جا به جا شدم و نفسم رو بیرون دادم : من اولش فرار کردم...بعد ترسیدم...استرس گرفتم...اما الان...دام شما رو میشناسم...
_اشرف و امیر حسین کلا خصلت عجولی دارن...تو مثل مایی..خانواده من...میفهممت که نیاز به زمان داری..اینه که اگر اصلا دیگه نخوای بیای می فهممت...
به قدری صدا و نگاهش پر از غم بود که ته دلم یه چیزی لرزید : من...فقط..
دستش رو دراز کرد و دستم رو توی دستهای چروک خوردش گرفت : هیچی نگو عروسک..فقط هر کاری که بهت حس بهتری میده رو انجام بده...به هیچ کس و هیچی چیزی هم فکر نکن..فردا شب سحر دعوتت کرده..اما صبح گفتم امیر حسین و خانومش بیان...اگر واقعا دلت خواست باهاشون برو خونه تارا خانوم...
++++++++++++++++++++++++++++++++
روی تخت جا به جا شدم...سرو صدای صحبت و خنده میومد...نفسم رو بیرون داد نمیدونستم کی برم بیرون...صدای پوران خانوم هم میومد...
موی بافتم رو توی دستم گرفتم...دلم میخواست به تارا تلفن بزنم..گرسنه بودم و روم نمیشد برم بیرون...با حرفهای دیشب پدرجون بیشتر خجالت میکشیدم..فکر میکردم ناراحتشون کردم...پاهم رو کمی تکون دادم و به پرده بنفش رنگ اتاق نگاهی انداختم ..
تقه ای به در خورد و در آرام باز شد و سر یاس رو دیدم : ا...دختر تو که بیداری...
سرم رو تکونی دادم...: سلام صبحتون بخیر..
_چه صبحی دختر ساعت یازده و نیمه...
_خیلی وقته بیدارم..
_پس چرا نمیای بیرون؟؟ دختر گرسنگی یه طرف تو دستشویی نداری؟؟
خنده ای کردم : مهمان هست؟؟
_خوبه از دیشب پیشرفت کردی...دیگران رو مهمان میبینی..
سرم رو پایین انداختم...
_خب حالا..دختر هم انقدر خجالتی و کم حرف؟؟ قورتت میدن دختر اینجوری..الان دوره زمونه دخترایی مثل تو نیست که..پاشو..بیا که انقدر چایی رو گاز موند که سه بار جوشید ریختیم دور...
همراه یاس وارد آشپزخونه شدم...پوران خانوم رو به روی مامان اشرف نشسته بود و دوتایی مجله نگاه میکردن..
_سلام...
هر دو سرشون رو بلند کردن پوران خانوم لبخند پهنی زد : سلام خوشگل خانوم...بیدارت کردیم؟؟
_نه بیدار بودم...
مامان اشرف از جاش بلند شد و گونه ام رو بوسید : عروسکم گرسنه ات که هست حتما..
به چشمهای براقش نگاه کردم : ممنون میشم که چایی بهم بدید...
پوران خانوم مجله رو توی دستش گرفت : بیا..تا مامان اشرفت صبحانه رو ردیف کنه بگو کدوم یکی از اینا قشنگه..مبلهای عروسم رو ما باید بخریم تو هم نظر بده...
نگاهی به یاس انداختم...شونه اش رو بالا انداخت و لبخند زد...و من موندم و کاتالوگ و لقمه های بزرگ مامان اشرف...
_همه چیز رو به راهه؟؟
کمی صدام رو پایین آوردم : دلم برات تنگ شده...
_منم موش فضول...بیایم دنبالت؟ بگم برات آژانس بگیرن؟
_امشب خونه عمه سحر دعوتیم...
کمی سکوت کرد : دوست نداری بری؟؟
_لباس نیاوردم..
_فقط مشکل لباسه..برات با آژانس بفرستم یا یه سر بیا بردار از اینجا برو...
_میشه اینکار رو بکنم؟؟
_البته که میشه عزیزه دل من ....من به فدای سکوتت..آخه چرا انقدر تو مظلومی...؟؟
_.اا تارا من مظلوم نیستم...
کلافه نفسش رو بیرون داد : الان زنگ میزنم به اون عموی قلدرت...برای ناهار بیا اینجا دوباره برای شام بیان دنبالت...
_مامان اشرف برام آش پخته...
مامان اشرف سیر داغ و پیاز داغ رو روی کاسه ریخت و نگاهی به من کرد که ایستاده بودم جلوی در آشپزخونه : این رو ببر برای تارا خانوم...
_چرا زحمت میکشید آخه...
_چه زحمتی مادر وظیفه است هر خدمتی بهش کنیم کمه...
حالا تو بیا غذای خودت رو بخور...
پوران خانوم تلفن رو قطع کرد : روزبه گفت میاد...
پوران خانوم دستش رو پشتم گذاشت : بیا بشین غذات رو بخور تا روزبه بیاد..
کمی جا خوردم : ایشون چرا؟
_یاس امروز کار داشت...امیر حسین هم باید شرکت می بود امروز اینه که روزبه میاد...
_نه..آخه چرا...اصلا نیازی به این همه زحمت نیست...
پوران خانوم ظرف سبزی خوردن رو به سمتم دراز کرد : چه زحمتی دختر..با ماشین میرید و بر میگردید...
کلافه پیشونیم رو خاروندم : آخه...
مامان اشرف ظرف آش بی نظیرش رو رو به روم گذاشت : بخور مادر جون بگیری...روزبه جان خیلی به ما لطف دارن...
انگشت هاش با حرکات ریتمیک آهنگ روی فرمون بالا و پایین میشد...در رو بستم و به سمتم برگشت و لبخندی محترمانه زد و در جواب سلامم سری تکون داد و من ظرف آش رو محکم تر بین دستهام گرفتم..
_ممنونم بابت زحمتی که میکشید...
به آینه پشت نگاهی انداخت : کار ویژه ای نمیکنم...
_ای کاش اجازه میدادن با آژانس میرفتم خودم...
دست انداز خیابون رو با آرامش خاصی رد کرد و من برای کثیف نشدن ماشین ظرف رو محکم تر گرفتم...
_داغ که نیست؟؟
_یکم...
_پس چرا انقدر محکم گرفتی میسوزی؟؟
_آخه میرزه..ماشین کثیف میشه...
سری تکون داد : خرجش یه کارواشه...دستت میسوزه...
خم شدم و ظرف رو روی زمین گذاشتم...
و موهای روی صورتم رو توی روسریم کردم...و به پشتی صندلی تکیه دادم...آفتاب نصفه نیمه ای بود و خیابون ها شلوغ..پر از ماشین و صدا و بوق و البته عابرهای پیاده....توجهم به عابرهایی بود که رد میشدن...
آهنگ دلنشینی پخش میشد و گاهی از بیرون صدای بوقی میومد و یا همهمه ای...بعضی ماشین ها با صدای آهنگ نسبتا بلند رد می شدن و من برای اولین بار از وقتی که پام رو به این به شهر گذاشته بودم داشتم با دقت اطرافم رو نگاه میکردم...
گوشیش زنگ خورد...نگاهی گذرا بهش انداخت و بعد و بدون جوواب دادن کنار دنده گذاشتش..
_به غیر از خونه خالتون جای دیگه ای هم کار دارید؟
_نه...همین اندازه هم ممنونم...
نفس عمیقی کشید...تو ترافیک پشت چراغ قرمز ایستادیم...حواسم رفت به مردی که با قفس پرنده اش داشت از خط کشی عابر رد می شد طوطی سبز رنگ و بزرگی از توی قفس دیده میشد.... کمی جلوتر رفتیم به سمت راستم نگاه کردم شیرینی فروشی بزرگی بود ...دلم برای مغازه تارا تنگ شد...
کمی بیشتر به سمت مغازه چرخیدم...رد نگاهم رو گرفت ...
_دلت تنگ شده؟؟
_خیلی..
_فکر نمیکنم امیر حسین از شنیدنش خوشحال بشه...
با حرکت ماشین به پشتی صندلی تکیه دادم و نفسم رو بیرون دادم...: نمیخوام ناراحت بشن...
_به نظر من که حق داری دلت تنگ بشه..یکی از بامزه ترین مغازه هایی بود که تا حالا دیده بودم...
ناخود آگاه لبخند پهنی روی لبهام اومد..انگار بعد از چندین روز یه حرف مشترک..یه نقطه مشترک برای صحبت کردن پیدا کرده بودم...نقطه مشترکی که اصلا دردناک نبود...
لبخند توجهش رو جلب کرد انگار... : شیرینی های خوشمزه ای هم داشتید...
_من و تارا درست میکنیم شیرینی های اون جا رو فضاش هم خودم طراحی کردم...
متعجب نگاهم کرد : اومم بسیار عالی...
_اونجا سالهای ساله همه دنیای من و تارا است... البته میدونم این رو هم نباید امیر حسین بشنوه...
لبخندی زد : موافقم نشنوه...
نفسم رو بیرون دادم : برام عزیز و محترم هستن اما...
..نمی خواستم ادامه بدم..این حرفها رو به روزبه زدن تا چه اندازه درست بود رو نمیدونستم..اون هم ادامه جمله ام رو نگرفت...
چه قدر کافمون دور به نظر میومد...چه قدر ساحل دور بود...چه قدر امیر دور بود..یا حتی آدری...
_عادت میکنی...اینجا هم به دوست داشتنی هات اضافه میشه...
کلافه به بیرون نگاهی انداختم ....
پاسخ
#28
_اون بنده خدا بیرون منتظره بعد تو میگی آرایش کن...
تارا رژ به دست نگاهم کرد : داره با محمد صحبت میکنه..میبینم که پیشرفت کرده با آقا خوشتیپه اومدی اینجا...
نگاه زیر زیکی بهش انداختم و گردن بلندم رو روی پیراهن یقه بسته طوسیم بستم...
موهام رو خیلی شلوغ دورم ریختم و دستمال سر صورتی رو مثل تل روی سرم نزدیک پیشونیم با یه پاپیون بزرگ بستم...
تارا به سمتم اومد : چه قدر خوشگل شدی...
تو آینه نگاهی کردم..چشمام به خاطر کم خوابی کمی ورم کرده بود...: تارا..
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد : احساس مادری رو دارم که دخترش رو شوهر داده...انگار ازم گرفتنت...
دستهام رو دور کمرش محکم کردم..مهر بی پایانش رو حس کردم : نگو تارا...اصلا نمی رم..من و تو محمد میشینیم باهم قهوه میخوریم براتون شیرینی میپزم ها...
ازم جدا شد و پاپیون نزدیک پیشونیم ر مرتب کرد : نه...دخترکم...اما امشب منتظرتم این رو به عمو جانتون هم گفتم...
*************
از کیفم عطرم رو در آوردم و نزدیک گوشم زدم..بیرون بوی عطر و چای و صدای خنده و صحبت با هم ادام شده بود..خونه عمه سحر بزرگ بود و بر عکس خونه سفید و مدرن یاس و امیر حسین مثل موزه بود..پر از وسایل کلاسیک و آنتیک...جوراب شلواریم رو مرتب کردم ...
پانی کنار دیوار ایستاده بود و نگاهم میکرد : دامن پرنسسی بهت میاد..
لبخند خجولی زدم...بعد از اینکه تارا بهم گفته بود زیبا شدم. و محمد گفته بود از موش فضول به دلبر کوچک ارتقا مقام پیدا کردم ..قیافه نسبتا ناراضی روزبه باعث شده بود کمی تو فکر برم... این تعریف پانی حالم رو کمی بهتر کرد....خجالت میکشیدم...کمی پیشونیم رو خاروندم ..
_بیا بریم دیگه...همه منتظر تو هستن..
لبخندی به شیطنت نگاهش زدم و همراهش شدم از پله ها پایین رفتیم تا به سالن گرد خونه برسیم...مامان اشرف با دیدنم لبخندی زد : الهی مادر فدات شم..خوشگل من...
عمه سحر ظرف نقره ای بزرگ دستش رو روی میز ناهار خوری گذاشت و روسریش رو مرتب کرد : عروسک... بیا فدات شم که بالاخره پا خونه عمه ات گذاشتی...
پدر جون لبخند پهنی روی لب هاش بود...علی آقا اما هنوز همون قدر خونسرد و محترم بود...واقعا خجالت زده از این که این همه مرکز توجه قرار گرفتم روی اولین مبل سر راهم نشستم...امیر حسین و یاس هنوز نیومده بودن..روزبه من رو دم خونه پیاده کرد تا بره مادر و پدرش رو بیاره و گویا قرار بود بهزاد برادر روزبه و نامزدش هم باشن...
نامزدی که پانی تا دم اومدن از زیبایی و لوندی اش تعریف کرد و البته از دماغی که به قول پانی یکم زیادی سر بالا بود...=
===============================================
فنجان چای سبز رنگ انگلیسی عمه سحر لبخندی روی لبم آورد ...گل دار بود ..طرح مورد علاقه من.. مامان اشرف و پوران خانوم تو آشپزخونه به عمه سحر کمک میکردن و پانی کنارم نشسته بود و به طرز عجیبی پنج دقیقه بود که حرف نمیزد...رد نگاهش رو دنبال کردم و به ملیسا رسیدم که کنار بهزاد نشسته بود و با ست خاصی داشت با چاقو و چنگال موز توی پیش دستیش رو میخورد...و گاهی کنار گوش بهزاد چیزی میگفت...پیراهن چسبان خردلی رنگی به تنش بود...با موهای هایلات بسیار شیک..هر رفتارش زنانگی و لوندی داشت...لبخند بسیار شیک و رفتارهای حساب شده که انگار تحت تعلیم خاصی بوده...شبیه مدل ها بود...زنانی که تو سریالهای شیک و تین ایجری آمریکایی بودن...بهزاد شبیه روزبه بود..هم قد ولی کمی لاغر تر...
_چشمات چپ شد...
پانی ازشون چشم گرفت و به سمتم چرخید : خیلی خوشگله...
لبخندی رو لبم اومد...ملیسا دقیقا همون شکلی بود که هر دختر نوجوانی شاید این روزها آرزو داشت شبیه اش باشه...
_بله...
به سمتم چرخید : اشرف جون راضی نبود به ازدواجشون..میگفت دختر خوبیه...اما به ما نمیخوره...
کمی صداش رو پایین تر آورد : نچسبه...
به شیطنت کلامش لبخند زدم...انگار از این که در این بتی که جلوش بود ایرادی پیدا کرده بود خوشحال بود...
این جور حرفها برای من جذابیتی نداشت...بهزاد همسرش رو دوست داشت..میشد از رفتارهاش فهمید...بقیه اش شاید به ما ربط چندانی نداشت..
عمه سحر پانی رو صدا کرد ...پانی به سمت آشپزخونه رفت...پدر جون به حرفهایی که علی آقا میزد گوش میکرد و یاس و شروین کنار شومینه نشسته بودن و یاس غذا تو دهنش میذاشت...
سرم رو چرخوندم پشت میز قهوه سه نفری گوشه سالن روزه و امیر حسین نشسته بودن ..روزبه چیزی رو با حرارت صحبت میکرد و امیر حسین تیکه داده به مبل داشت با آرامش و متفکر بهش گوش میکرد...
روزبه تای پیراهن مردانه طوسی رنگش رو مرتب کرد و آرنجش رو روی کند کاری های مبل گذاشت...صفحا ساعتش نور ساطع از لوستر رو میشکست...دستم رو زیر چونه ام زدم...وسط این جمع بودن دل انگیز بود اما خب عجیب هم بود...
نفسم رو بیرون دادم... بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم...پانی داشت سس سالاد رو درست میکرد و غر میزد...
شیطنتش دوست داشتنی بود...
پوران جون داشت با مامان اشرف صحبت میکرد...: درست سلام هم نمیکنه...
عمه سحر که داشت زعفورن دم میکرد گوشه روسریش رو روی شونه اش گذاشت : جوونن...پوران جون...
_26 سالشه...دانشگاه رفته است..
موضوع بحث احتمالا ملیسا بود...
عمه سحر با دیدنم لبخند زد : قربونت برم عمه تنها موندی..نشین اینجا گرمه...
_راحتم..کاری هست انجام بدم؟؟
مامان اشرف سمتم اومد و محکم بغلم کرد : قربونت برم...نه دخترکم...
نشستم روی صندلی میز ناهار خوری آشپزخونه...پشت به گاز...
پوران خانوم بادی به شال سرش داد و گفت : برنحت بخار افتاد سحر دیگه زیرش رو کم کن..
دستم رو زیر چونه ام زدم و به دنیای زنانه ی آشپزخانه ایشون نگاه کردم...به دستهاشون که با مهارت همه چیز رو مرتب میکرد و دل هاشون که در آن واحد از عروسی بهزاد به سمت جهیزیه دختر همسایه تا پیراهن پانی میرفت و دور میزد و بر میگشت...به نگاهشون که همه جا بود..از لکه زعفران افتاده روی کابینت تا ظرف های خیس و موهای ملیسا...
زندگی که در عین پیچیدگی اش سادگی دلپذیری داشت...سادگی دوست داشتنی که بوی همین برنج در حال دم کشیدن رو میداد...
پوران خانوم فسنجون رو کمی چشید به خواست عمه سحر و کنار من نشست ...
عمه سحر به سمت پانی چرخید : پانی جان..یه فنجون چای بده پوران جون...
پانی از پشت صندلی من به زور خودش رو رد کرد و به سمت قوری و کتری روی گاز رفت و فنجانی چای ریخت ذاشت روی سینی گریستال کنار گاز و خواست از پشت سر من رد کنه که سینی و لیز خورد و با صدای شکستنش و داد پانی داغی وحشتناکی روی سرشونه هام احساس کردم و نا خود آگاه از جام پریدم. و با هین بلندی یقه پیراهنم رو تا جایی که میتونستم از خودم دور کردم اما بی فایده بود..
عمه سحر شروع کرد به جیغ زدن و پوران جون روسری سرش رو کرد توی یقه ام...سوزش وحشتناک چای داغ یک طرف و شوک این سورزش یک طرف...
با صداهای بلند شده تقریبا همه وارد آشپزخونه شدن...
فقط صدای روزبه رو شنیدم : سحر خانوم؟؟!!
پانی بغض کرده گوشه ایستاده بود ....و عمه سحر هنوز داشت داد میزد : سوخت بچه...عمه ات بمیره ..
به سمتم اومد....سوزشش وحشتناک بود نفس عمیقی کشیدم : چیزی نیست ...هول نکنید چیزی نیست...
شال پوران جون که بین پیراهن و شاونه ام فاصله انداخت بود واقعا بهم کمک کرده بود..حرکتش به قدری سریع و به موقع بود که ازش واقعا عالی بود...
_پانی آخه تو حواست کجاست...
صدای امیر حسین باعث شد پانی بزنه زیر گریه....
پدر جون تسبیح به دست وارد شد : به جای این داد و بیداد ببرید ببیندی چی شد...
لازمه بریم دکتر؟؟ این صدا از سمت روزبه اومد..
عمه سحر دستمال سرد به سمتم اومد..نفسم رو بازم بیرون دادم : چیزی نیست...چرا انقدر هولید...من چیزیم نیست...
و به سمت در رفتم از کنار همه رد شدم و وارد دستشویی شدم...پوستم حسابی قرمز شده بود و و وسعتشم زیاد بود...شال پوران خانوم رو کنار روی حولع دستی گذاشتم...
واقعا پوستم کباب شده بود...دستم رو خیس کردم و گذاشتم روش..تیر کشید...
در دستشویی با تقی صدا کرد : بیام تو دیار جان؟؟
صدای مامان اشرف بود خجا لت میکشیدم ازش پیراهنم رو کمی بالاتر کشیدم و در رو باز کردم پشت بندش عمه سحر هم اومد مامان اشرف پماد به دست بود...
عمه سحر با دیدن پوستم : الهیی بگردم کباب شدی که فدای چشمات...پاشو بریم دکتر...
صداش باز باعث جمع شدن همه پشت در دستشویی رو داد...
خواستم پیراهنم رو ببیندم که مامان اشرف گفت : بذار کرم بزنم..بگردم برای دخترکم..آخه صدات چرا در نمیاد...؟؟
_چیزی نیست...عمه جان چرا انقدر خودتون رو اذیت می کنید...
_من فدای عمه گفتنت...جاش میمونه آخه...
نفسم رو بیرون دادم...سرم گیج میرفت انگار که فشارم افتاده بود که خب طبیعی هم بود...
_مامان اشرف پماد رو با اون بوی روغن ماهی وحشتناکش به جای سوختگی زد : سحر به جای اینکه اینجا وایسی برو یه لباس نخی پیدا کن بیار این بچه بپوشه...
و بعد داد زد : پانی اون گاز ها رو بیار...
چند دقیقه بعد...پیراهن نخی کمی گشاد پانی به تنم بود با پانسمان روش شونه ام...
پوران خانوم با اسفند دود کن به سمتم اومد و دور سرم چرخوند و مامان اشرف با شربت آناناس : بیا مادر ضعف کردی...
همه داشتن نگاهم میکردن...خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم...
امیر حسین به سمتم اومد : عمو جان بریم دکتر...؟؟
علی آقا چپ چپی به سمت پانی نادم و خجالت زده نگاه کرد...قلپی از شربت خوردم...چشمام واقعا سیاهی میرفت...
_به سمت پانی رفتم و دستم رو دور گردنش انداختم : پیراهنت مال خودم باشه؟؟
پانی محکم بغلم کرد که صدای آخم در اومد و داد عمه سحر...
_سیر شدم دستتون درد نکنه...
عمه سحر تکه دیگه ای مرغ توی بشقابم گذاشت : بخور تو که چیزی نخوردی
و بعد به سمت ملیسا که داشت با هویج های بشقابش بازی بازی میکرد : شما هم چیزی نخوردید..
بهزاد برای ملیسا دوغ ریخت ...
_نه ممنونم سیر شدم..دستتونم درد نکنه
و بعد به سمت من چرخید و با اون خونسردی پر نازش پرسید : بهتر شدید؟؟
لبخندی زدم : بله..اتفاق مهمی نبود...
کمی پیشونیم رو خاروندم و به یاس نگاه کردم که با چشمکی به سمتم لبخند زد و باعث شد خنده ام بگیره...
دستم رو دراز کردم تا سس رو بردارم که روزبه که دقیقا رو به روم بود پیش دستی کرد و به سمتم درازش کرد...
نگاه جالب و موشکافی داشت.. زیر لب تشکر کردم..
++++++++++++++++++
میخواستم پالتوم رو بپوشم که سنگینی اش باعث میشد و واقعا زخمم دوباره درد بگیره...
ولی چاره ای نبود...امیر حسین ایستاده بود وسط سالن..
عمه سحر به سمتم اومد : عروسکم خوب شب پیش ما می موندی...
پانی با خجالت گفت : آره دیگه...
روزبه سوئیچ رو تو دستش جا به جا کرد : که این بار بذاریش تو فر روی جوجه گردون..
_ااا...
به سمتش رفتم : چیزی نشده پانی جانم...
گونه اش رو بوسیدم : دوباره میام..اصلا دوست داشتی تو بیا..
_پانی نگاهی انداخت به پدرش که پای تلفن بود...
_بابام نمیذاره شب جایی بمونم...
_اونجا که کسی نیست...من و خاله عطی و تارا...
_و البته یه مرد جوون و خوش خنده...
با تعجب سرم رو بالا گرفتم...روزبه این رو گفته و با خونسردی داشت پالتوش رو میپوشید...
_این جاش بمونه ...هیکل اون عموت رو میسوزونم...
صورتم رو جمع کردم : ای بابا تارا اتفاق بود...
سیب زمینی خام رنده شده رو روی پوستم گذاشت : یکم چشمشون رو باز کنن...
_پیراهن نازنینم لک شد...
_خل جان..پوست مثل برگ گلت لک شد.... دردت یه پیراهن 20 یورویی ...
_درست بعد از اینکه سه تا تخفیف بهش خورده بود خریده بودمش اما دوستش داشتم...
سیب زمینی های سرد و جا به جا کرد که آخم رو در آورد...
_چرا یه دکتر نبردنت؟؟
_خودم نرفتم...تارا خوبم بابا تو از این بدترم تو کافه سوختی...
_من پوستم مثل تو سفد نیست برفی خانوم...
محمد تقه ای به در زد : بیام تو؟؟
_نه...
صدای دور شدنش اومد و دوباره یاد جمله روزبه افتادم...محمد ...همیشه محمد بود...شوهر تارا...برادر من...تنها حامی ما...چرا امیر حسین انقدر روش حساس بود رو کمی درک میکردم اما جمله روزبه به قدری بی ربط بود..که هیچ فکری راجع بهش نداشتم...
صدای موبایل تارا بلند شد نگاهی بهش انداخت : عموجانته...
نفس عمیقی کشیدم : تارا چیزی نگی ها...
اما خب ...بی فایده بود حرف من...تارا بود و غر غر هاش به امیر حسین و البته امیر حسینی که شک نداشتم بی جواب نمیمونه...
پاسخ
#29
تارا خمیر رو آروم توی قالب کیک گذاشت و تکه های شکلات رو ریختم توی خامه فرم گرفته دستم : تارا فکر میکنی تلخ تر باشه بهتر میشه؟؟
تارا لبخندی زد : کارت به جایی رسیده به من پیشنهاد هم میدی..
خنده کوچیکی کردم : نه آخه پانی انقدر گفت کیک شکلات تلخ که دارم این رو میپزم دیگه...
خاله عطی با مجله خیاطی دستش وارد آشپزخونه شد و اشارپ دورش رو کمی محکم تر کرد : سرمای مزخرفی شده...
تارا کیک رو توی فر گذاشت و جواب خاصی نداد...
خاله عطی روی صندلی نشست و نگاهی به قد من کرد : جای زخم سوختگیت بهتر شده؟؟
_خدا رو شکر تاول نزد...
سری تکون داد : این همه میری میای بهشون خو کردی؟
ظرف خامه رو روی میز گذاشتم...جواب های زیادی داشتم و نداشتم...
مامان زیر لب تارا هم نگاه تیز خاله عطی رو از من دور نکرد...
_نمیدونم...
خاله عطی به سمتم خم شد: بشین...
نشستم روی صندلی رو به روش..تارا دست به سینه به یخچال تکیه داده بود و نگاهمون میکرد...
_من کاری به تارا ندارم بزرگتر و با تجربه تر از همتونم...خو کردن بهشون صد در صد سخته اما خل نباش دختر..اون طور که معلومه وضع مالی بدی هم ندارن...تامین کردن تو وظیفه شونه..
بغض بدی توی گلوم نشست..
_مادر من ...
دستش رو به معنای سکوت بالا آورد.. : بذار حرفم تموم شه...پدرت که هیچ..لیلی از اونم بدتر..بیست سالته چه کاری بلدی جز شیرینی و چند تا طرح..
_مادر من کار منم همینه..
_تو شوهر داری تارا...این دختر چی؟؟
_من هستم...
_تا ابد...؟؟ تارا واقع بین باشید...هر دوتون..هر سه تون...اون خانواده باید بدونه که دیار هست...یه خونه یه مغازه..یه چیزی باید بهش برسه یا نه...
این بار واقعا داشت اشکم در میومد این طور تحقیر شدن خیلی خیلی بد بود...
تارا این بار بلند تر اعتراض کرد...دست هام و کف پام یخ کرده بود....
_رنگ و روت چرا پرید؟ دختر هم انقدر ضعیف تو پس فردا په طوری میخوای حق خودت رو بگیری؟؟ میخوای بشینی همین طوری پا بلرزونی؟؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم: من از کسی ت..توقع ندارم..
_بله چون پشتت به تارا بوده...
اشکم که چکید روی گونه ام از جام بلند شدم : ف..فکر کنم حاضر باشم بهتر باشه الانا..امیر حسین میرسه...
در اتاق رو بستم و پشت در لیز خوردم...چشمهام میسوخت...و اشک بی محابا میومد و صدای بحث بلند تارا میومد...
_به به چه بو و برنگی...
لبخند شلی زدم : پانی گفته بود دوست داره...
امیر حسین نگاهی جدی بهم انداخت : سرما خوردی؟
_شاید یکم بینیم گرفته...
_دیار ..عمو جان...چیزی شده؟
عمو جانش به قدری غلیظ و از ته دل بود که دلم لرزید...لرزش دلم همراه شد با لرزش گلوم و لرزش قطره اشکی که از چشمم چکید...
دیار کشیده ای گفت و ماشین رو تو کوچه کشید کنار : دیار؟
با کف دست اشکم رو پاک کردم : به هیچ دردی نمی خورم...
با چشمهای گرد نگاهی بهم کرد.... : این چه مزخرفیه که میگی؟؟
_راست میگه..تا کی؟؟
دستاش رو دراز کرد و صورتم رو بین دستاش گرفت : این حرفا چیه آخه عمو جان..تو نور چشم همه مایی...داریم التماس میکنیم بیشتر پیشمون باشی...
هق زدم : تا کی؟ تا ابد؟؟
وا رفته نگاهم کرد : اونجا خونه پدر بزرگته..خونه من خونه تو...تو به همه ارجحیت داری..این حرفا چیه؟؟
حرفش آرام بخش بود اما کافی نبود...هیچ چیز کافی نبود..نه نگاه پر از درد و هراسان تارا موقع خداحافظی..نه چشمان پر از اعتماد به حرفهای زده شده خاله عطی و نه خشم ته نگاه امیر حسین...
______________
دستش رو لبه فنجون کشید و بی حرف نگاهم کرد
شیر کاکائو رو به روم زیادی شیرین بود و رقیق...کافی شاپ خلوت و آرومی بود ..اولین جایی که امیر حسین دید و به زور مجبور کردم پشت صندلی های ناراحتش بشینم و تعریف کنم...همه چیز رو گفتم احساساتم..خستگی هام و حرفای خاله عطی به جز قسمت مالیش..
_فکر کنم بهتر باشه کل چمدونت رو برداری و بیای خونه مامان و بابا...
_نه...
_چی؟؟ نشنیدم...
_تارا غصه میخوره...
دستی به صورتش کشید و کلافه گفت : باید یه فکر کرد...
دستم رو دور لیوان گرد کردم و سعی کردم صدای آهنگ مسخره رو از ذهنم دور کنم و تمرکز کنم...برای گفتن جملات صحیح...
_عمو...
سرش رو بلند کرد و لبخند از ته دلی زد : جانم عمو جان..
_خودتون رو ناراحت نکنید...
_من ناراحت نکنم...تارا خانوم ناراحت نشه...بعد چی؟؟ تو بشینی غصه بخوری و تحقیر بشی..
_خاله نمیخواست تحقیر کنه..
دستش رو بالا آورد : حرفای خالت همش حقه..این که لحنش چی بوده اصلا مهم نیست...مهم اینه که باید فکری کرد...
دستم رو روی مشت روی میزش گذاشتم : بریم؟؟ پانی منتظر کیکشه...
از جاش بلند شد و دستش رو دورم حلقه کرد : فرهاد بی لیاقت که محرومه از داشتن جواهری مثل تو..
+++++++++++++++++
_خیلی خوشمزه است
جمله پوران خانوم لبخند پهنی روی لبم آورد؛ پدر روزبه کمی از چایش رو خورد : فکر ما پیر ها رو هم بکن دختر گل.
مادر جون از جاش بلند شد تا برای پدر جون میوه بذاره اینکه همه لبخند به لب داشتند برای من کافی بود تا یکم حالم بهتر بشه؛ برق نگاه پانی با دیدن کیک و البته محبت نگاه عمه به خاطر اینکه حواسم به نازدونش بود پر از نشاطم میکرد.
از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چای بریزم که با شنیدن اسمم با لحنی متعجب از دهان روزبه ایستادم پشت به آشپزخونه تو راهرو با امیر حسین ایستاده بودند . گوش ایستادن کار خوبی نبود اما نا خواسته ایستادم.
_روزبه تو چی کار به این کاراش داری ، فقط پرس و جو کن ببین چه قدر میشه.
روزبه دستی به گردنش کشید : تو اصلا حواست هست چی میگی؟ فقط بیست سالشه. بچه است امیر حسین. آخه...
درست که اصلا نمیدونستم دلیل صحبتشون چیه ولی این قدر راجع به من مثل بچه دبستانی حرف زدنش هم دلخورم میکرد.
احساس کردم از جاشون تکونی خوردن که سریع وارد آشپزخونه شدم چند لحظه بعد امیر حسین همراه با روزبه وارد شد
_عمو جان دوتا فنجون به ما میدی؟
از کابینت بالای سینک دو تا فنجون چینی آبی رنگ در آوردم و گذاشتم تو سینی : من براتون میریزم
_نه دیار جان میسوزی و تارا پوستم رو این بار میکنه
لحن شوخش لبخند به لبم آورد اما با دیدن روزبه که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و نگاهمون میکرد یاد بچه گفتنش افتادم و نا خود آگاه اخم کردم که باعث شد تعجب کنه.
_اون دفعه هم تقصیر من نبود که سوختم
امیر حسین لبخندی زد احساس میکردم ذهنش به شدت مشغوله دستم رو گرفت و اشاره کرد تا بشینم
روزبه هنوز ایستاده نگاهمون میکرد ؛ نشستم رو صندلی کناری
امیر حسین نگاهی به روزبه کمی اخم آلود انداخت : شما با تارا فقط شیرینی خونگی می پختید
با تعجب کمی نگاهش کردم : ما یه کافی شاپ داشتیم که به خاطر شیرینی های خانگیش معروف بود خب اونجا اینجور چیزا خیلی طرفدار داشت ؛ چیزی شده؟
دستش رو روی دستم گذاشت : نه عمو جان کیکت خیلی خیلی خوشمزه بود یهو به ذهنم رسید که بپرسم.
من که درست متوجه نشده بود نگاهش کردم . پانی وارد آشپزخونه شد : دارم میترکم
بعد نگاهی به روزبه انداخت : فکر کنم به شما نرسید مهندس
روزبه لبخند کجی زد : شنیده بودم شکلات برای بچه خوب نیست هایپرشون میکنه
پانی پیش دستیش رو وری میز گذاشت : بچه خودتی
روزبه دستش رو تکونی داد و گوشی موبایلش رو از جیبش در آورد : حرف تکراری میزنی فسقل.
+++++++++++++++++++
مادر جون نگاهی به من انداخت که داشتم مجله رو ورق میزدم
پدرجون پای تلفن داشت با امیر حسین صحبت میکرد
_یه روز بریم برات خرید کنیم
نگاهی به مادر جون انداختم : من همه چیز دارم
_می دونم عروسکم اما چند تا مانتو و پالتو و شال احتیاج داری
روم نمیشد بگم برای منی که چند وقت دیگه بر میگردم چه نیازی به این تشریفات.با فکر کردن به این موضوع ته دلم یه چیزی درد گرفت انگار یه وابستگی به این لبخند و این خونه داشتم.
_دیار بابا جان حاضر شو. روزبه میاد دنبالت جایی میبردت با امیر حسین
متعجب به پدر جون نگاهی انداختم : آخه کجا؟
پدر جون دستی به سرم کشید پاشو دخترکم روزبه یکم رو بد قولی حساسه.
سوار ماشین شدم هنوز متعجب بودم : سلام
آینه رو تنظیم کرد : سلام خوبید؟
_ممنون .
_فکر کنم در بسته نشده
در رو باز کردم و یه بار دیگه بستم و کمر بندم رو هم بستم با زدن راهنما راه افتاد.
_ببخشید من نمی دونم که کجا داریم میریم.
_میریم تا امیر ح*بدن* بیاد میخواد چیزی رو بهتون نشون بده
نمیدونم چرا احساس میکردم انگار از این موقعیت راضی نیست
_کاش من با آژانس میرفتم
با تعجب نگاهم کرد : چرا؟
_ شما از کارتون زدید
_اصلا این طور نیست
کمی مکث کرد و به سمتم برگشت : آهنگ شادتری بذارم
من که هنوز هم احساس میکردم این پشنهادش برای اینه که من خیلی بچه ام اخمام کمی رفت تو هم و سرم رو به نشانه نه تکون دادم
گه گاهی نگاهی به ساعتش می انداخت وارد خیابون خیلی شلوغی شدیم و پشت ترافیک طولانی حاصل از چراغ قرمز ایستادیم
ناخود آگاه شقیقه ام روفشار دادم : حالت خوبه؟
چشمام خشک بود : یکم سرم درد میکنه
_ساعت شلوغیه ، دیگه کم مونده میرسیم ،هنوز عادت نکردید به تهران
_این مدت من خیلی کم از خونه در اومدم
سرش رو تکونی داد و ماشین کمی به جلورفت : راستی مادرم گفت شخصا دعوتتون کنم برای فردا ناهار
_لطف دارن نیازی به این همه زحمت نیست
لبخند آرومی زد : زحمتی نیست
با زدن راهنما به کوچه پیچید و پارک کرد : یکم باید پیاده بریم این ساعت اونجا نمیشه پارک کرد
باهاش هم قدم شدم خیلی نزدیک به من راه میرفت وقدم هاش رو کوتاه بر میداشت تا ازم جلو نزنه محله مرکز و نسیتا شلوغی بود
وارد خیابون شدیم که شلوغ تر بود بهم نزدیک تر قدم زد و اخمی روی صورتش بود که تا به حال ندیده بودم
با هم کنار مغازه ای رسیدیم که بین دوتا مغازه لباس فروشی بود و خیابون خیلی پر رفت و آمد کر کره مغازه پایین بود
اون ور خیابون یه نمایشگاه ماشین خیلی بزرگ و لوکس بود
روزبه کنارم ایستاد و گوشیش رو در آورد : کجایی امیر حسین؟
پاسخ
#30
_خب زودتر راه میوفتادی نمیشه که وسط خیابون نگهش دارم
_..
_نخند مرد حسابی ، مغازه من؟؟!! امیر حسین حالت خوبه؟؟
کمی سردم شده بود دستهام رو تو جیب پالتوم کردم
روزبه گوشی رو قطع کرد : سردت شده؟؟ امیر نزدیکه
_من هنوز نمیدونم که چرا اومدیم اینجا
کمی کلافه گوشیش رو تو جیبش کرد : عمو جان میخوان سوپرازیت کنن
تقریبا همه کسایی که از اونجا رد میشدن بهش سلام میکردن
این بار کاملا منارم و چسبیده بهم ایستاده بود : ای بابا از دست این امیر..
_شما رو به زحمت انداخته
_زحمتی نیست چرا اینجور فکر میکنی؟
چی میگفتم؟؟ میگفتم کلافگی و غر غر هات باعث میشه فکر کنم باری هستم رو دوشت؟
دستهام رو تو جیبم کردم و سرم رو پایین انداختم.
+++++++++++++++++++
_خب...
به مغازه خالی و تمیزی که توش ایستاده بودیم نگاه کردم
_من متوجه نمیشم عمو
امیر حسین دستش رو دورم محکم دورم پیچید : این جا به نظرت چه طوره؟
روزبه رو به رومون ایستاده بود و اخم آلود و دست به سینه بود
_قشنگه
امیر حسین لبخندی زد : به نظر منم؛ برای اینجا یه طرح بزن هر چیزی که خواستی میخوایم این جا یه شیرینی فروشی خونگی خوشگل بشه حتی میشه کافه هم باشه یاس دنبال جوازش هست
جا خوردم احساس کردم اشتباه شنیدم
خودم رو کمی کنار کشیدم و به چشمهای مشتاق عمو نگاه کردم این جمله خیلی حرفها و معانی داشت
_منظورتون رو متوجه نمیشم
دستم رو بین دستهاش گرفت : این کاری که تو با تارا انجام میدادی الانم کیک بی نظیر دیشبت ؛ این مغازه سالهاست که خالیه میشه که تو برای خودت تبدیلش کنی به هر چیزی که آروزش رو داری
احساس میکردم قطرات درشت عرق از پشت گردنم پایین میریزه
انگار چیزی که دنبالش بود رو پیدا نکرده بود که نگاهش دیگه اون شوق رو نداشت : اینجا میتونه هر جور که دوست داشته باشی تغییر کنه
شالم رو که خیلی عقب رفته بود کامل روی سرم کشیدم و نمیدونستم چی بگم چرا هیچ کس من رو نمیفهمید با حضور روزبه و سایه سنگین نگاهش هم نمیدونستم چه طور جمله ببندم که امیر حسین ناراحت نشه
_میشه که...یعنی دستتون درد نکنه اما خاله عطی و تارا برای شام متظرم هستن
اخم های امیر حسین تو هم گرده خورد : چه شامی چه خاله عطی من دارم با تو صحبت میکنم با تو دیار با تو؟؟
صداش کمی بالا رفته بود و تو مغازه خالی میپیچید و این باعث میشد تا بیشتر دست و پام رو گم کنم
امیر حسین ضعیف روزبه باعث شد تا امیر حسین نفسش رو کلافه بیرون بده
من هم برای اینکه بغضم معلوم نشه دستهام رو تو جیبم کردم و خیره شدم به نوک بوتهام
روزبه قدمی به ما نزدیک شد : امیر حسین به تارا خانوم زنگ بزن و بگو امشب شام مهمون من هستید سه تایی بریم یه کباب توپ بزنیم بدون یاس و پانی .
+++++++++++++++++
ظرف ریحان رو جلوم گذاشت : با این خیلی خوشمزه تر میشه
رستوران شلوغ بود و پر از بوی کباب و نان
تکه ای کباب سر چنگالم بود و یه عالمه حرف نوک زبونم ولی نه این پایین میرفت و نه اون بیرون میومد.
روزبه هم کمی از غذاش رو خورده بود : بخورید خوشمزه است
تلاشش برای عوض کردن جو تحسین بر انگیز بود من اما حال و حوصله واقعا نداشتم حرفهام گیر میکرد تو گلوم و بیرون نمیومد همیشه خدا همین بود و این روزها بیشتر و بیشتر. ناراحتی امیر حسین اما بیشتر کلافم میکرد .
_عمو
نگاهم کرد : جانم
تو لحنش پشیمونی بود و این باعث میشد بیشتر از دست خودم و زبون الکنم دلخور بشم : خوشمزه است چرا نمیخورید؟
دستش رو روی دستم گذاشت و نگاهم کرد : دیار جان من واقعا
سریع تکه ای کباب رو دهنم گذاشتم : گفته باشم من بعدش بستنی هم میخوام حالا که قراره سه تایی بهمون خوش بگذره
امیر حسین دستم رو فشاری داد و لبخندی زد
+++++++++++++
_تو که غذا نخوردی لااقل بستنیت رو بخور
بستنی به قدری بزرگ بود که امکان نداشت بتونم تمومش کنم
رو چهار پایه های پلاستکی جلوی مغازه نشسته بودیم سه تایی و از کنارمون ماشین هایی با موسیقی هاس بلند رد میشد و جوون هایی که زیر لامپ نئون مغازه سعی در انتخاب بستنی داشتن.
روزبه آب هویج دستش رو لبه باغچه مرمری گذاشت که کنارش نشسته بودیم : شما دو نفر امروز فقط غذا رو حروم میکنید
اشاره اش به بستنی زد رنگ پر خامه امیر حسین هم بود که ازش فقط یکم خورده بود
من یه قاشق بزرگ از بستنیم رو تو دهنم گذاشتم که باعث شد یخ بزنم و از چشمام اشک بیاد نه میتونستم قورت بدم نه میشد بیارم بیرون با دستام خودم رو باد میزدم که باعث شد امیر حسین و روزبه با صدای بلند بخندن تا گوشم تیر میکشید
و صدای بلند خندشون باعث میشد بیشتر یخ بزنم
_دیار عمو خوبی؟
سرم رو تکونی دادم و با بدبختی قورتش دادم تمام سر و گوش و دندون هام درد میکرد
روزبه خم شد تو صورتم در حالی که هنوز آثار خنده های بلندش رو صورتش بود گفت : حالت خوبه؟؟
_خوبم ، من بستنیم رو خوردم حالا شما هم بستنیت رو بخور دیگه عمو.
امیر حسین لبخند پر محبتی زد و روی موهام رو بوسید : هر روزی که میگذره بیشتر دلم به حال بی چارگی فرهاد میسوزه.
+++++++++++++
_یکم سرت رو بگبر پایین
_چه قدر خوبه که شما هم اومدید
تارا لبخندی زد و به بافتن موهام ادامه داد داشت دور سرم موهام رو مثل سبد میبافت کمی صداشون رو پایین آورد: عمو جانتون دستور دادن
لبخندی زدم : تو هم که چه قدر حساب میبری
تارا کارش رو تموم کرد و رو به روم نشست : موش خوشگل من
خم شدم و گونه اش رو محکم بوسیدم : تارا..مرسی که هستی
دستهام رو بین دستهاش گرفت : مرسی که تو هستی
محمد تقه ای به در زد : به به چه خانومهای زیبایی
از جام بلند شدم و کفش های عروسکی مشکی رنگ رو پام کردم : مرسی محمد خیلی کفش قشنگیه
محمد دستش رو دور شونه تارا انداخت : دیروز عصر تا دیددیمش یاد تو افتادیم
هر سه از اتاق بیرون اومدیم ، امیر حسین سعی داشت کت شروین رو تنش کنه و دستش رو گرفته بود و یاس هم داشت ساک شروین رو مرتب میکرد
با دیدنم مادر جون و پدر جون لبخندی زدن
پدر جون بوسه ای روی پیشونیم زد : دختر من رو ببینید.
کفشم رو بالا گرفتم و به یاس نشون دادم : این رو تارا و محمد خریدن
یاس تشکری کرد و مبارک شادی گفت اما امیر حسین ساکت و کمی بد اخلاق بود
وقتی داشتیم از در بیرون میرفتیم نگاه من هنوز به امیر حسین بود که یاس لبخندی زد : حسود تشریف داره
با تعجب نگاهش کردم یاس لبخندی زد : سر فرصت باهم راجع بهش صحبت میکنیم فقط بگم تو اگه دختر امیر حسین هم بودی انقدر دوستت نداشت که الان داره.
+++++++++++++
خونه پوران خانوم نقشه اش کاملا شبیه خونه مادر جون بود اما وسایلش خیلی براق تر بود و پر طمطراق تر
با مهربانی با من روبوسی کرد و با همسرش هم دست دادم و کادویی که از طرف هر سه بود رو به دستش دادیم
بهزاد هم جلو اومد و خوش آمد گفت
ملیسا با طنازی خاص خودش از آشپزخونه بیرون اومد و با من و تارا دست داد و صورت یاس و مادر جون رو بوسید
روزبه انگار که نبود.
با تعارف های معمول روی مبل نشستیم و مادر جون یاس بلافاصله به سمت آشپزخونه رفتن من کنار تارا نشستم و سمت چپم هم محمد بود که با بهزاد و امیر حسین در مورد رستورانش صحبت میکرد.
تارا کمی سرش رو به گوشم نزدیک کرد : عجب زن خوشگلی داره این بهزاد
لبخندی زدم : پانی ازش خوشش نمیاد میگه خودش رو میگیره
تارا سری تکون داد : آقا خوش تیپ نیست
احساس کردم تو لحنش یه کنایه بامزه هست : دقت نکردم
_بس که خری
سفره تقریبا چیده شده بود که زنگ زده شد و روزبه وارد شد ، پالتوش دستش بود با ورودش همه سلام کردن و اون هم با خوش رویی به همه سلام کرد و عذر خواست که دیر کرده
من توی آشپزخونه ایستاده بودم و کنار مادر جون و داشتم نعنا روی ماست خیارها میریختم.ملیسا لبخندی زد : من کار آشپزخونه بلد نیستم.
لبخندی زدم و جواب ندادم
یاس قاشقی دیگه غذا دهن شروین گذاشت : شما هم یاد میگیری ملیسا جون
_به بهزاد هم گفتم ناهار ها که نیستیم شب هم یه چیز حاضری
پوران خانوم که کاملا معلوم بود این بحث اذیتش میکنه کفگیر ها رو به دست ملیسا داد : بی زحمت اینها رو روی میز بذار
با رفتن ملیسا پوران خانوم به سمت اتاق ته راهرو رفت . من هم برای شستن دستهام به سمت دستشویی رفتم که از لای در اتاق صداشون به وضوح می اومد
برای نشنیدن بحثشون وارد دستشویی شدم اما از پاسیو صدا کامل می اومد
_مهمون غریبه ان روزبه
_من که عذر خواهی کردم
_ارزشش رو داره؟؟ روزبه نمیخوای بس کنی چهار ساله داری در جا میزنی
_مادر من عزیزم من فدای چشمات نگران چی هستی آخه؟
دستهام رو خشک کردم و بیرون اومدم نمیدونستم چه چیزی پوران خانوم رو تا این حد عصبانی کرده
روزبه همزمان از اتاقش بیرون اومد با دیدن من کمی جا خورد : سلام
لبخندی زدم : سلام
پوران خانوم که بر عکس چشمهای مضطربش لبخند داشت دستی به دامنش کشید : عروسکم مرسی از کمکت بیا که غذا ها یخ کرد
لبخندی زدم و همراهش راه افتادم.
++++++++++++
_بسیار خوشمزه بود پوران خانوم
محمد این رو گفت و قاشق چشنگالش رو توی بشقاب گذاشت
روزبه اما بشقابش هنوز پر بود و فکرش مشغول
پدرش با پدر جون حسابی گرم گفتگو بودن. با بهزاد خیلی فرق میکرد نگاه بهزاد شیطنت داشت و جز ملیسا چیز دیگه نبود انگار جلوی چشمش.
روزبه نگاهش یه عمق خاص داشت انگار همه چیز رو میدید. دستهای بلندی داشت و ژست های مخصوص به خودش.
تارا با آرنج بهم زد به سمتش برگشتم : آقا خوش تیپه تو فکره
_اا تارا؟؟!
تارا خندید و باعث شد سرها به سمتش برگرده از شدت خجالت میخواستم بمیرم
محمد نگاهی به هر دومون انداخت : تارا چی کارش داری؟
تارا ببخشیدی رو به جمع گفت
ملیسا نگاهی به هر دومون انداخت : والا ما بالاخره یه صدایی از دیار جان شنیدیم اون روز که سوخت هم طفلی هیچی نمیگفت.
...شاید جمله اش جمله ای معمولی بود اما لحنش لحن آزار دهنده ای بود و یا شاید با پیش زمینه ای که پانی داده بود حس من ای طور بود
پوران جون لبخندی زد و انگار که بخواد فضا رو تلطیف کنه گفت : دخترکم کم حرفه
_یکم زیادی
روزبه سر رو بلند کرد : ملیسا بامجون میخوری؟؟
و بعد دیس رو به سمتش دراز کرد. احساس کردم هیچ جوابی به برندگی این جواب نیست.
+++++++++
_قند میخوری؟؟
سرم رو به نشانه نفی تکان دادم.تارا و یاس در حال صحبت بودن و امیر حسین و من و روزبه دور میز شطرنج گوشه سالن جمع شده بودیم و به جای بازی شطرنج چای میخوردیم
امیر حسین به روزبه گفت : براورد هزینه کردی؟
روزبه نگاهی به من انداخت :امیر حسین بازهم فکر کن. تجربه و سن...
حالا دیگه مطمئن شدم بحث سر مغازه است، نفسم رو بیرون دادم شاید هر بار که این بحث پیش میومد روزبه نبود من بهتر میتونستم منظورم و حسم رو به امیر حسین منتقل کنم
روزبه نگاهی به من انداخت : شما برای اونجا طرحی به ذهنت رسید؟
سرم رو کمی پایین انداختم : بهش فکر نکردم
امیر حسین فنجانش رو روی میز گذاشت : برای کفش ذوق میکنی ولی مغازه توجهت رو جلب نمیکنه
..این واقعا نامردی بود ..من دیشب تمام تلاشم رو کرده بودم تا امیر حسین از لک در باید اما انگار هنوز شاکی بود
بی توجه به روزبه به سمتش برگشتم و دستش رو گرفتم : عمو مگه میشه من خوشحال نشم در ضمن اون کفش ها هدیه بودن
_اون مغازه هم مال توا..
کلافه تر شدم : من از شما همچین توقعی نداشتم برای خوشحال کردن من همه کار کردید حتی یه پیراهن هم کافی بود
_دیار بحث خوشحال کردن نیست...
دستی به صورتش کشید : داریم حقت رو بهت میدیم
انگار چیزی محکم به سرم خورد نگاهم رو از نگاه جدی امیر حسین گرفتم و دستهام رو به دامن پیراهنم کشیدم دلم میخواست بلند شم برم، چمدونم رو بردارم و با تارا برگردم یه اندازه تمام این روزها دلم برای تختم تنگ شد.
_دیار
سرم رو بلند کردم و به ملیسا نگاه کردم که فنجان به دست بالای سر ما ایستاده بود
لبخندی به لب داشت : تارا میگه سلیقه ات خیلی خوبه بیا داریم از روی مجله مدل برای روز عقد انتخاب میکنیم.
امیر حسین خواست چیزی بگه که روزبه سرفه ای کرد و من سعی کردم تا ذهنم رو کمی جمع کنم : چه قدر عالی.
و فقط خودم میدونستم که تو اون لحظه هیچ چیزی به ذهنم نه تنها عالی نمیرسید بلکه افتضاح بود.
+++++++++++++++
_تمام تلاشش برای نگه داشتن تو کنارشه
به محمد نگاه کردم که دستهاش رو بهم گره کرده بود و روی میز گذاشته بود ؛ تارا با روب دشامبر صورتی پشمیش و موهای پریشونش به نظر توی فکر میومد.
_محمد من به تو گفتم که نیایم
محمد نفسش رو بیرون داد : آخه عزیز دل ما بارها این بحث رو با هم کردیم.
_اصلا نباید میومدیم
خودم رو سرگرم نمکدون اردکی شکل خاله عطی روی میز کردم : من نمیدونم الان باید چی بگم
_اگر میخوان به تو بدنش به اسمت کنن اجاره اش بدن , هرچند ... تو که نمیخوای اینجا بمونی؛ با مظلوم ترین لحنی که تا به حال ازش شنیده بودم ادامه داد : میخوای؟؟
دستم رو روی دستهای مهروبونش گذاشتم همون دستهایی که تمام این سالها تو عمق تنهایی های من روی سرم کشیده شده بود ؛ دستهایی که موهام رو بافته بود ؛ موقع درس خوندن برام سرمشق نوشته بود ؛ تا صبح برای من خسته کاردستی درست کرده بود : تارا من هیچ جا به غیر از کنار تو و نزدیک و نمیخوام باشم
تارا لبخندی زد و چند باری با دست راستش روی دستم زد.محمد دستش رو دور تارا حلقه کرد : منم قصد ندارم بذارم خواهر زن جان ازم دور بشه.
و بعد به سمت من برگشت : فکر میکنی اگر ما با عموت صحبت کنیم بهتر باشه؟؟
کمی فکر کردم : نه محمد ناراحت میشه ؛ فردا میرم خونشون فکر کنم خودم صحبت کنم بهتر باشه
تارا خم شد و موهام رو لمس کرد : قربون دخترکم برم که بزرگ شده.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 8 مهمان