رتبه موضوع:
  • 16 رای - 3.13 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان بوی وانیل
#1
_ دو ساعته به چی زل زدی؟
به قطره هایی که آرام روی شیشه لیز میخوردند و انگار که سر سره بازی می کردند خیره شده بودم ...انگشتم رو برای لمس قطره های بارون روی شیشه کشیدم ....
به آدم هایی که از زیر این باران با گام های بلند فرار میکردند زیر چشمی نگاهی انداختم و 
به سمتش چرخیدم و دستهام رو زیر بغلم پنهان کردم موهاش رو با روسری سه گوشی بالای سرش بسته بود و پیش بند سبزش با اون خرس زبون دراز جلوی سینه اش به شدت دوست داشتنیش کرده بود...
_بارون دوست دارم...
جمله ام لبخند کم رنگی روی لبش آورد ... : روزت چه طور بود؟
از روی صندلی شنل سورمه ای رنگیم رو برداشتم و پوشیدم این خنکی دوست داشتنی هیجان خاصی بهم میداد : بد نبود...یه سر به دانشگاه زدم..
بحث براش جدی شده بود با پشت دستش موهای لوله لوله اش رو عقب زد و نگاهم کرد : و نتیجه؟؟
سرم رو اندکی به سمت چپ خم کردم : تارا؟؟
هنوز با همون نگاه پر نفوذش خیره خیره نگاهم کرد...این نگاهش رو دوست نداشتم... : اون جوری نگام نکن...
_چه جوری نگات کنم؟؟؟!! چه جوری میپسندی؟؟
به سمت کیف بزرگ سرمه ای رنگم رفتم و دست کردم داخلش...انقدر شلوغ پلوغ بود که پیدا کردن چیزی از اون مابین تقریبا امکان ناپذیر به نظر میومد...
بالاخره دفترچه زرد رنگم رو پیدا کردم....روی جلد دفترچه دختر بچه ای خندان با بارونی زرد داشت قایق کاغذیش رو تو برکه ای کوچیک مینداخت...
دفترچه ام رو که تو دستم دید لبخند روی لبش اومد صندلی رو کشید و پشت پیش خون نشست و من ایستاد بودم : قیمت ها رو نوشتم...ولی خب برای ما سخته
_ما؟؟
_تارا کوتاه بیا....
_بچه بازی در نیار... خودت خوب میدونی که این کار درست ترین کاره...
حرفم رو نمیفهمید انگار ؛ موهام رو پشت گوشم فرستادم و.صندلی سبز رنگ چوبی رو از پشت میز کشیدم بیرون و گذاشتم رو به روش: من نمیتونم همچین کاری بکنم...نمی تونم ...چرا اصلا ...یعنی مجبور نیستیم...
این بار دیگه اخم نداشتم...آرنجش رو روی پیش خون گذاشت : ده سال دیگه میبینی که نیاز بوده...برای آدمی مثل تو با...
_لابد با استعداد؟؟؟ من؟؟
_بله دقیقا...
دستم رو حرکتی دادم و پام رو روی پام انداختم ...
نگاهش کمی غمگین شد و آروم از جاش بلند شد و به سمت سینی رفت که روی میز پشت پیش خون بود...اون آلبالویی های دوست داشتنی رو توی یخچال کوچیک گذاشت...تمام رفتار ها ش رو از بر بودم از حفظ حفظ...
به سمتش رفتم...رفتنم پشت پیش خون با لباس بیرون جزو ممنوع ترین ها بود پس از همین پشت خیره شدم : از این آلبالویی ها میدی بخورم؟؟
می دونستم با جمله اول کوتاه نمیاد خواستم ادامه بدم که با پیش دستی صورتی رنگی که گل های دوست داشتنی قرمز داشت به سمتم اومد...پای آلبالوی دوست داشتنی ام توش بود...با تعجب به پیش دستی که به سمتم دراز دشه بود نگاه کردم: تارا؟؟؟!!
_دیار...داری اذیت میکنی
نفسم لحظه ای گرفت به تارای دست به کمر رو به روم نگاهی کردم : نمی شه ..یعنی میدونی...من اینجا رو دوست دارم..بهت کمک میکنم...باهم...ببین چه قدر اون زنجبلی ها طرفدار پیدا کرده...
دست کش های آشپزیش رو از دستش در آورد و به سمتم اومد ...چوب روی پیشخون رو کناری زد و محکم بغلم کرد...نفس حبس شده توی سینه ام رو بیرون فرستادم و دستم رو دور کمرش محکم کردم...دور همون پیش بند سبز رنگی که بوی خوش آرد و آلبالو میداد.... هر آدمی بو و طعم خودش رو داره...به این جمله ایمان دارم...
پاسخ
 سپاس شده توسط nafas44 ، arashpix
#2
به سمت پنجره رفتم و بازش کردم...هوای خنک با بوی تند بارون رو نفس کشیدم....باد بین تار تار موهام پیچید...دستم رو به لبه پنجره محکم کردم و آروم سرم رو به سمت آسمون گرفتم....هوا آیاز بود...سپید و سیاه و اندکی قرمز.. دور دست میشد تک و توک بین تمام تاریکی های کوچه پس کوچه ها روشنایی های نقطه ای رو دید...
لرز کردم. ...خودم رو کمی بیشتر توی لباس خرگوشی تنم جمع کردم و عمیق تر نفس کشیدم....تکیه دادم به پنجره قدی اتاق....امروز هم مثل هر روز دیگه خدا بود...و دیروز هم و شاید پریروز هم...و من مثل تمام این سالها از فکر کردن به معجزه زندگیم لذت میبردم...این خونه بوی کاج میداد..گاهی بوی قهوه تند و تلخ و بیشتر روزها بوی بودن....
به کاغذ های روی میز نظری انداختم...به تک تکشون...به استعدادی که تارا میگفت هست و محمد تایید میکرد...اعتقاد چندانی نداشتم..فقط یک جور پر کردن تنهایی بود که بود...عمیق بود...و با وجود تمام تلاش هایی که این سالها شده بود فقط انگار روش پر شده بود و اون چاله عمیق تر از این حرفها بود....
کش و قوسی اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم...در بسته اتاقش لبخندی به لبم آورد ....کتری برقی رو به برق زدم و به کابینت تکیه دادم و آشپز خونه کوچیک و آجری رو از نظرم گذروندم...تارا تمام آشپزخونه رو با وسایل رنگا رنگ و لنگه به لنگه پر کرده بود...دوتا لیوان سرامیکی قرمز و آبی بر داشتم و شروع کردم به شمردن..به شماره ده که رسیدم ...صبح بخیر سر حالش رو شنیدم...چای رو توی لیوان ها ریختم...
پاهام رو روی صندلی جمع کردم زیر ژاکت بلند خاکستری که تو خونه میپوشیدم ...موهای بلندم رو با مداد بالای سرم پیچیده بودم...به تارا با چشمای پف کردش نگاه کردم... : نخوابیدی؟؟
لیوان توی دستش رو روی میز گذاشت و نون تست جو رو برداشت و دستش رو به سمت عسل دراز کرد : چرا خوابیدم...اما دلم خواب بیشتر میخواد...
_می خوای بخوابی؟؟ کارها که انجام شده من میرم پایین راه میندازم تا تو بیای...
لبخند پهن و آرامی زد : نه خوشگل خانوم با هم میریم...تو یکم به کارات برس... عصری با محمد میریم خرید تو وایسا ...
با اومدن اسم محمد لبخندم پهن تر شد : به به پس حسابی نزدیکه...
تستش رو گازی زد و به پشتی صندلی تکیه داد : اگر بشه تا یه ماه دیگه...استرس وحشتناکی دارم..نمیدونم ..واقعا...یعنی..
پاهام رو از زیر در آوردم و به سمتش روی میز خم شدم : محمد آدم درستیه...
_تو این شک ندارم اما خب خیلی ساله که من تنهام...سی و شش سالمه و تمام این مدت خودم تنها بودم..مستقل...
_پس من چی بودم..؟؟
نگاهی به اخمای لوسم کرد : تو یه موش کوچولوی فضول بودی...
گوشه چشمم تیر کشید..می دونستم اونم همین طور...نگاهی بهم انداختیم...این نگاه برای هر دوی ما معانی عمیقی داشت.. پر از استرس..پر از نشاط..پر از عشق...و پر از حسی بعید که بود...شاید از دور این حس زیادی خیالی به نظر می آمد اما بود...
از جاش بلند شد و به سرعت به سمت اتاقش رفت : تو موندی آخر...پس میز رو تو جمع میکنی...
اعتراضم ...اعتراض نبود..غر غری بی ربط و کمی نرم بود...برای ایجاد فضایی که بیشتر از ده سال بود در این خونه جریان داشت....

سرم رو تو یقه ژاکت سرخابیم بیشتر فرو کردم...هوا امروز سرمای نمناک و ابری داشت...کیفم رو محکم تر توی دستم فشردم..دست کش های نیمه بافتنیم..دستم رو خیلی گرم نگه نمیداشت فقط زیبا بود...راه رفتن روی سنگ فرش های این شهر زیبا یک جور هایی مثل راه رفتن بین قصه ها بود... کمی خودم را به دیواره آجری قرمز رنگ کنارم نزدیک کردم..از کنار نوازنده خیابانی هر روز رد شدم...انگشتاش روی گیتارش می رقصیدن و نوایی که تو خیابون ازبین هم همه شهر شنیده میشد بیشتر شبیه یک معجزه بود...
پاسخ
 سپاس شده توسط BertonR ، Rezi
#3
رو به روش ایستادم..هم اونم عادت کرده بود و هم من..موهای قرمز رنگ هویجیش به خاطر نبودن آفتاب کدر به نظر می اومد..چشمای ریز سبز رنگش با نت های سازش باز و بسته میشد...سکه توی دستم رو توی جعبه سازش انداختم و آرام به سمت بالا حرکت کردم...
پاییز طلایی دوست داشتنیی بود ...با بارون..رنگهای طلایی و سرخ و البته عطر خئش قهوه ...از پله های سنگی بالا رفتم...صدای موسیقی توی راهرو پیچیده بود...یک بار دیگه آدرس رو چک کردم درست بود...آخرین بار آدری رو هشت ماه پیش دیده بودم...حالا موهاش کوتاه پسرونه بود...با پولیور آبی یقه قایقی و دامن پیلی سیز رنگ زیبا تر به نظر میومد...با دیدنم از پشت میز بلند شد و صدای آهنگ رو کم کرد...دستم رو فشرد ...صورتش سردی خاصی داشت...که بیشتر ناشی از چشمهای آبی روشنش بود...
کیف برگه هام رو روی میز گذاشتم و بند ژاکتم رو باز کردم و دستی به موهام کشیدم و شالم رو باز کردم
_سر موقع اومدی..
حساسیتش به وقت رو میدونستم..لبخند خجالت زده ای زدم : تارا براتون توضیح داده؟؟ من خیلی تازه کارم...
لبخندی زد و بلند شد و تو لیوان های کاغذی پشت سرش یک قاشق سر پر قهوه ریخت و کتری برقی رو روشن کرد : از شیرینی های تارا که میخوری؟؟
_زنجبیلی؟
خندید و گفت : نه خامه ای...
_پس میخورم ...زنجبیلی ها کار خودمه آخه...
خنده بلندش باعث شد تا همکار پیرش که در این مدت حتی سرش رو هم بلند نکرده بود ... با دقت نگاهمون کنه...
هر دو سرمون رو پایین انداختم...
یا لیوان های خوش عطر قهوه رو به روم نشست : میدونم که تازه کاری اما می دونم که کارت خوبه...
لیوان رو توی دستم چرخوندم و به بخارش خیره شدم : تحصیلات دانشگاهی هم تو این زمینه ندارم...
_بحثتون با تارا رو میدونم....فعلا میخوام کارات رو ببینم ...این کار جدید سفارش دهنده راحتی داره...آدم سخت گیری نیست...میشه اگر اشتباهی هم صورت گرفت باهاش کنار اومد...
دستام دور لیوان شل شد ...اشتباه .. ؟؟!!
لیوانش رو روی میز گذاشت : دیار...؟؟!! چررا رنگت پرید..من هم هستم..هممون در کنارتیم..و این که اشتبا ه رو همه انجام میدن..
_آخه..من میشه فقط طرح ها رو...
دستش رو به علامت سکوت بالا آورد : دیار این کار رو بترین شکل انجام میدی...مطمئنم...حالا بذار اول کار هات رو ببینم شاید اصلا از کارات خوشم نیومد؟؟
چشمکش باعث شد لبخند پهنی بزنم...
پاسخ
#4
صدای بلند خنده هاشون میومد...حتی تا پشت در...در چوبی رو با هل باز کردم..مترسک آویزون پشت در تکونی خورد و زنگوله رو به صدا در آورد ...عطر تند دارچین رو نفس کشیدم و دستهای یخ کرده ام رو از توی دست کش هام در آوردم و جلوی صورتم گرفتم و ها کردم...
_اومدی بچه؟؟
کاغذ هام رو روی صندلی گذاشتم و به سمتش چرخیدم...با لبخند و دستهای آردی داشت نگاهم میکرد...محمد بود...
_ببخشید دیر کردم..
_نه بابا تارا داره کیک تولد همسایتون رو تزئین میکنه...چیزی میخوری؟؟
به علامت نه سرم رو تکون دادم و روی صندلی ولو شدم ...
دستهاش رو با دستمال مرطوب پاک کرد و آروم به سمتم اومد و صندلی رو کشید ...قد متوسطی داشت...موهای پر قهوه ای...و لبخندی دلچسب...
_ملاقاتتون چه طور بود؟ امکان نداره کارهات رو نپسندیده باشه....
به اعتمادی که به من داشت لبخند زدم : اوممم..باید ویترین یه شکلات فروشی رو تزئین کنم....
_به به چه خوشمزه....
بند ژاکتم رو باز کردم و در آوردم...پیراهن زرد رنگم با گل های آبیش محمد رو سر حال کرد..کادوی تولدم بود که پارسال خودش برام خریده بود...
_ما کلا خوشمزه ایم...
اشاره ام به شغل تارا و شغل رستوران داری خودش بود...
_جدیا...ما کلا با خورد و خوراک رابطه عمیق داریم....
_پاشم برم کمک تارا...
_نه ...کار تموم شد ..من کمکش کردم...
_من کاری براش نکردم...
_چرا امروز رفتی و این کار رو گرفتی...پس نشون میده که بهترین کار رو براش انجام دادی...



_چه قدر خوشگله....
اشک توی چشمام جمع شده بود...واقعا به نظرم بی نهایت زیبا میومد....
محمد هم با تحسین نگاهش کرد....به تارای تپل و خندان رو یه رومون که پیراهن سفید دانتلش شبیه فرشته هاش کرده بود...
تارا نگاهی به محمد انداخت...اون ته نگاهش...ته تهش چیزی بود ..که بهم اطمینان میداد...همه چیز زندگیم حالا قراره لبخند های از ته دلی بزنه...
_محمد اصرار کرد این جوری باشه..آخه خیلی شبیه لباس عروسه...
محمد از جاش بلند شد و دستش رو دور شانه های تارای عزیزش حلقه کرد : خب عروسی دیگه...
برای نگه داشتن اشکی که داشت میریخت به سمت اتاق رفتم : من میرم دوربین بیارم...عکس بگیرم...
در اتاق که بسته شد..دستم رو به لبه میز گیر دادم و ایستادم..چشمم به کلاغ دوست داشتنی افتاد که تمام این سالها گوشه تختم بین تمام کابوسها..رویا ها..و آرزوهام همراهیم کرده بود توی دستم گرفتمش : سیاه....تارا خوشبخت میشه مگه نه؟؟
تقه ای به در خورد سیاه رو رها کردم و به سمت دوربین رفتم
_دیار؟؟!!
محمد بود...
_چیزه..این عکس گرفتن داره...
_تارا تو هال داره گریه میکنه تو این جا؟؟؟
لبه تخت نشست و با دست به تخت زد : بیا بشین ببینم...
_من گریه نمیکنم...
_میدونم...اصلا....
با اندکی فاصله کنارش نشستم...
_قرار نیست چیزی تغییر کنه..
گوشه دامنم رو توی دستم گرفتم..میدونستم..چیزی تغییر نمیکرد..همه چیز با بودن محمد زیبا تر هم میشد..سه سال بود که بود و در تمام این سه سال بودنش زیبایی و نشاط و حمایت بود چیزی که هم من و هم تارا به شدت بهش احتیاج داشتیم...
دستهاش رو بهم گره زد و روی زانوهاش گذاشت : روزی که بعد از سه سال جسارت کردم که ازش خواستگاری کنم قبلش اومدم تا انگشتر رو بهت نشون بدم چی گفتم...
با یاد آوری اون روز لبخندی زدم : گفتی اومدم که من رو بین خودتون راه بدید...
_دقیقا...تو بهم کمک کردی تا تارا رو مجاب کنم..ترس هاش رو کنار بذاره و با من ازدواج کنه...
_می دونم محمد باور کن میدونم...تارا خیلی سال پیش باید ازدواج می کرد...
_چه حرفیه...خوب شد ازدواج نکرد...اون وقت الان من چه جوری این همه حس خوش بختی داشتم؟؟ حالا بلند شو بریم چند تا عکس بگیریم تا عروس خانوم پشیمون نشدن...
محمد بلد بود..اون حرف من و تارا رو میفهمید..بی چک و چونه..بی ساعت ها توضیح واضحات...محمد سه سال پیش وارد زنگی مون شده بود...نه فقط زندگی تارا...زندگی هر دوی ما...منی که همه زندگیم تارا بود و تارایی که حالا تو سی و شش سالگی تصمیم گرفته بود با مردی ازدواج کنه که از خودش چهار سال کوچکتر بود...
_رنگهای جالبی انتخاب کردی....
پیرمرد با نمکی بود...کمی چاق..با سر طاس...شلوار بندینک دار و دستمال گردن..و چشمهای آبی شیشه ای و دماغ بزرگ...کلیشه تما م مردهای اطرافش...
_فکر میکنم به مغازه شما این رنگها بیاد...
جمله ام بیش از اندازه آروم و زیر لبی بود...کمی خودم رو جمع و جور کردم خوشحال بودم که روز اول آدری به همراه اومده بود...یک هفته تمام با تارا مغزم رو خورده بودن تا خودم هم بالای سر اجرای کار باشم...دست و پام میلرزید و استرس عجیبی داشتم...کلمه های اندکی که تو دوساعت گذشته با کار برده بودم رو به زور انتخاب کرده و کنار هم چیده بودم...
چیدن ویترین های مغازه شکلات فروشی کار شگفت انگیزی بود...رنگهایی که انتخاب کرده بودم رو آدری دوست داشت و صاحب مغازه هم با لبخند دوست داشتنی خاص خودش ازش استقبال کرد...نشاط ته چشمای پیرمرد نشون میداد که تا چه حد شغلش رو دوست داره..و حالا میخواست تغییر دکوراسیون بده...با بر آورد هزینه ها و قبول کردنش و دست فشردنمون..اولین کار رسمی من شروع شد...کاری که خیلی هم درو از کاری نبود که در تممام این سالها در کنار تارا انجام داده بودم و دوستش داشتم...اما این جا فرق میکرد..
_دیدی گفتم خوشش میاد...
_...
_چرا این شکلی هستی دختر به جای ذوق کردنته...
به سمت آدری دست به کمر چرخیدم : راضیم باور کن...اما خب..میدونی..میترسم...
اخماش بیشتر رفت تو هم : بی خود... همه چیز رو پسندیده و تو فقط قراره بالای سر کارگرا بایستی تا کارشون رو درست انجام بدن...
یه قدم به سمتش اومدم و کمی با التماس گفتم : نمیشه من برگردم پیش تارا...این چند وقت خیلی سفارش داریم..من که طرح رو تحویل دادم...
_نه نمیشه...یه ماه و یه هفته است داری همین ها رو تکرار میکنی..نتیجه ای هم گرفتی؟؟
_نه..
پاسخ
#5
دستش رو توی هوا تکون داد و کیفش رو برداشت : پس وقت من رو نگیر....
دلم میخواست سرم رو به ویترین پر از شکلاتای خرسی مغازه بکوبم...اینها حرف من رو نمیفهمیدن انگار...

_زور میگن زور...
محمد لبخندی زد و ماشین حساب رو کمی بیشتر به سمت خودش کشید : الان اومدی متقاعدم کنی مخ کدومشون رو بزنم...
_تارا...
_امکان نداره..زورم نمیرسه...
_چه راحت اعتراف میکنی...
_ مرد موفق اونیه که بپذیره زن ذلیله و بر همون اساس هم زندگی کنه...
_آدری...
_من رو با اون کوماندو در ننداز...حوصله اون نامزد بد اخلاقشم اصلا ندارم..دو تا رفیق لنگه همن...
_محمد؟؟؟!!
_بله...دیار..
_اصلا من میرم...
_بشین باهم ناهار بخوریم..می خوام کمکم کنی یه هدیه برای تارا بخرم....
_چرا هیچ کس حرف من رو نمیفهمه...
_چون قرار نیست تا آخر عمرت توی اتاقت بشینی طرح بزنی...و یا تو شیرینی فروشی کار کنی..
_چرا نه؟؟!!
دستی به صورتش کشید : گوش کن موش فضول... نمیشه تو فکر کن تارا نمیخواد تو رو استخدام کنه...
پوفی کشیدم و دست به سینه به صندلی تکیه دادم : دوست ندارم...
لبخند بد *خصوصی* زد : به ما ربطی نداره که دوست داری یا نه ...میری و این کار رو هم انجام میدی..

رومیزی بنفش رو روی میز انداختم و بشقابهای سفید رو روی میز گذاشتم...اسپاگتی سبزیجات سریعترین چیزی بود که میشد تو این مدت کم حاضر کرد...تارا دستهاش رو خشک کرد و با دیدن میز لبخند زد : دست دخترک درد نکنه...چون میز اشتها بر انگیزی شده...
لبخندی زدم و نشستم : خسته ای نه؟
_امروز نزدیک صدتا شیرینی عروسکی درست کردم
/-چرا نمیذاری بیام کمکت...
ماکارونی توی دهنش رو جوید و قورت داد : بیا بحث همیشگی رو تکرار نکنیم دیار جان..
نخود فرنگی توی بشقابم رو با نوک چنگال قلی دادم و دستم رو زیر چونه ام زدم : امروز زنگ زده بود خونه...
چنگالش رو توی بشقاب گذاشت و لیوان رو به دهنش نزدیک کرد : باهاش حرف زدی...
ابرو هام رو بالا انداختم : پیام گذاشته بود ..من *گرماااابه* بودم...
_بهش زنگ زدی؟
_نه...
_نه...
_نه...این یکی رو واقعا نه تارا...
کلافه پوفی کشید : نه اینکه بهت حق ندما...نه..حق داری..این وسط هیچ کس اندازه تو حق نداره...اما خب...درست نیست دیار...
_تو بهش زنگ زدی تارا؟؟
_نه..نه باور کن...
_آخه تولدم هم نیست...
نگاهش به قدری دردناک شد که از عنوان کردن بحث پشیمون شدم : تارا...
_همه چیز به نظر مسخره است دیار..خیلی مسخره...
از جام بلند شدم و محکم کحکم بغلش کردم : نه...از دوازده ساله پیش دیگه نیست...
روی موهام رو محکم بوسید ... : قربون موهای قشنگت...سفید برفی....

آفتاب کم جون غروب پاییز نشانه از تموم شدن یک روز دیگه میداد...یه روز دیگه از عمر بیست ساله من....پاییز برای من شروع بود...شروع خیلی از بزرگترین اتفاق های زندگی من توی پاییز اتفاق افتاده بود....تارا یک روز سرد پاییزی آمده بود با رنگی پریده و چشمهای عصبی...و عصر یک روز پاییزی دیگر با چمدانی قرمز من رو هم سوار قطار کرده بود...
پاییز های بعد از آن روز پاییزی شد آغاز من...آغاز من تازه...دیاری ترسیده و تنهایی که حالا داشت پوست می انداخت...
صبح یک روز پاییزی سه سال پیش محمد برای خریدن یک پای آناناس برای صبحانه وارد مغازه شد و از بین تمام اون سبزها و بنفش ها و قرمز ها تارا رو دید و پسندید و شد محمد...شد برادر...شد محمد...شد عشق..
صدای خنده بلند پسرک زبون دراز همسایه که از بین پنجره ها و پرده ها گذشت و به گوش من رسید..بار دیگه روزها و شبهایی را به یادم آورد که هیچ چیز مثل امروز و امشب نبود...هیچ چیز انقدر رنگی نبود...نفس عمیقی کشیدم و پنجره رو بستم....
پاسخ
#6
اخمام رو محکم کردم تو هم و لبهام رو هم جمع کردم : من نمیترسم...
آدری و محمد هر دو بلند خندیدن..
محمد نگاهی به پشت سرش انداخت : حالا چرا خودت رو چرا اون شکلی میکنی ؟؟ لبهاتو جمع کن...آخرش تو این گارسونای منو از راه به در میکنی...
دادم رو در آورد : خیلی بدی محمد...خیلی...
بلند خندید : خب پیش آدری بمون...
خدا رو شکر که این رو به فارسی گفت : امکان نداره...یکی مون اون یکی رو میکشه...
آدری که با شنیدن اسمش آنتنش قوی شده بود..این بار با تعجب نگاهمون کرد ..
_هیچی گفت آدری میدونه که نمیترسه..
آدری قری به گردنش داد : لوسش میکنید محمد بیست سالشه...دخترهای هم سن دیار تنها زندگی می کنن و دو تا هم دوست پسر دارن..
محمد به فارسی غلط میکنه غلیظی نثارم کرد که قهقهه من رو به همراه داشت...
محمد برای ماه عسل تعطیلات پنج روزه ای رو به فلورانس آماده کرده بود و حالا نگران تنهایی من بود..و من با تمام وحشتی که از تنهایی و نبودن تارا داتم نمیخواستم همچین شانس و سرگرمی دلچسبی رو ازش بگیرم...حق تارا بود دوست داشته شدن و خوش گذروندن...محمد و تمام نشاطی که با خود آورده بود حق تارا بود...
_هدیه من کمی وقت میگیره محمد...
از بالای عینکش نگاهم کرد : هدیه؟؟ تو...چه هدیه ای؟
_می خوام یه مراسم کوچیک تو کافه براش بگیرم...کیک درست کنم..خودم تزئین کنم ...
با مهر برادرانه ای نگاهم کرد ادامه دادم : خودم براش یه لباس دوختم..تو ساعت هایی که خونه نبود ..می خوام تو ماه عسلش بپوشه ...اما خب کافی نیست...
_می دونی که این آرامش تو..مهر تو و موفقیت های تو بهترین هدیه برای تاراست؟؟؟
_تارا خودش یه هدیه بود برای من...
_می دونم دیار جان...نمیخواد با مرور هر روزشون خودت رو آزار بدی...همه چیز تو این دوازده سال تموم شده..به خاک سپردید همه چیز رو...پس واقعا تمومش کنید... هم تو و هم تارا
صدای آهنگ رو کم کردم...تا چند روزه دیگه تارا عقد میکرد و محمد تو این خونه با ما زندگی میکرد...این خواسته تارا بود و محمد هم موافق بود....من موافق نبودم..اون ها زن و شوهر بودند و نیازی نبود تا من رو هم بین خودشون تحمل کنن..اما محمد مصرانه گفته بود که این طور بهتره...و من بازهم بیشتر و بیشتر مدیون محبتشون شده بودم...با دهن نخ رو پاره کردم ...از صبح سرگرم دوختن مهره های چوبی به کمربند چرم پیراهنی بودم که برای تارا دوخته بودم..برای کافه هم نقشه داشتم.. می خواستم همه جا پر از تور سفید و مروارید باشه...حدود بیست و پنج نفر مهمان داشتیم که شامل دوستان و همکاران میشد برای همه تقریبا تو کافه جا میشدیم...کیک رو هم خودم درست میکردم شکلاتی اما با روکش سفید و پر از مروارید های تزیینی...محمد قول داده بود شب قبل از عروسی به بهانه مهمانی خداحافظی از زندگی مجردی تارا رو بیرون ببره و من هم مصلحتی نیم چه دلدردی بگیرم و همراه با آدری و نامزدش همه کارها رو انجام بدم..موسیقی ها رو انتخاب کرده بودم و چمدون تارا رو بسته بودم تا بعد از عروسی به هتل بوتیک کوچیکی نزدیک رودخونه برن و فردا صبحش هم به ایتالیا..
فکرش هم بغض گلوم رو زیاد میکرد این یعنی در مجموع شش شب و هفت روز نبودن تارا...به ساعت نگاه کردم حدود دو بود...مغازه شکلات فروشی خیلی خوب شده بود رنگهای زیبا و شاد و عروسک های انتخابی من همه و همه به مذاق صاحب مغازه و همسرش خوش اومده بود...این موفقیت بزرگی برای دیار بود...هنوز بخشی از کار مونده بود و اون جعبه های کوچیک چوبی بود که خودم روشون رو نقاشی کرده بودم تا آب نباتهای رنگی مغازه رو داخلش قرار بدن...چیزی که مطمئنم دوست داشتنی میشد ...جعبه چوبی پر از آب نباتهای لیمویی و پرتقالی...
دوباره دیروز صداش رو روی پیام گیر شنیده بودم و دوباره به تارا دورغ گفته بودم..هر چند فکر که میکردم دروغ نبود.. وقتی شماره اش رو روی گوشی دیده بودم سریع رفته بودم و توی *گرماااابه* ایستاده بودم...انگار من رو از پشت تلفن می دید که اصرار داشتم حداکثر توان از تیر رس دور باشم...صداش توی خونه پیچیده بود...از دالان های کودکیم رد شده بود و رسیده بود به امروزهام به بیست سالگیم توی شهری به مراتب دور از شهر اون سالها...
احوال پرسی هاش به نظر احمقانه میرسید...تولدم نبود عید نبود و در یک ماه دوبار تماس گرفته بود...عصبی لباس رو روی تخت گذاشتم...تارا متوجه حال خرابم بود...و نگران نگاهم میکرد...ا نگرانی ها من یکی دو تا نبود..گر تارا بچه دار میشد؟ و دیگه من رو نمیخواست؟؟ خاله عطی نگران بود این رو همون اوایل پای تلفن وقتی با ارا حرف میزد فهمیدم...میگفت من با محمد فاصله سنی کمی دارم و بودنم با اون توی خونه صحیح نیست...همین باعث شده بود تا مدتها از محمد فاصله بگیرم..خجالتی بودن و ترس های ذاتی هم به این اضافه شده بود و کار به جایی رسید که محمد یک روز اومد داخل مغازه و بی مقدمه ازم خواست تا برای قدم زدن باهاش بیرون برم...بعد از بیشتر از دو ساعت نیم راه رفتن و سکوت من در آخر مجبور شده بودم به اعتراف حسم و چه قدر به محمد بر خورده بود....هیچ چیزی نگفته بود فقط نگاهم کرده بود عصبی و خسته بعد از اون روز همه چیز تغییر کرد ..محمد رفتاری به مراتب صمیمانه تری رو شروع کرد و انقدر با من سر به سر گذاشت تا کار به جایی کشید که من هم از لاک بیرون اومدم و شروع کردم به شوخی...تلاش محمد به ثمر نشست و همه چیز مرتب شد اما ..ترسهای من هنوز هم بودووبعضی شب ها به صورت کابوس و بعضی شبهای دیگه به صورت بی خوابی خودش رو نشون میداد... و حالا همه این ها باعث شده بود تا تارا نگران من باشه و منم سعی و تلاشم این بود تا با زدن ماسک بی خیالی کمی و فقط کمی از نگرانی خوابیده در چشمای تارا رو کم کنم...
پاسخ
 سپاس شده توسط fogomoosi
#7
_فکر کنم قشنگ شد...
خستگی از سر و صورت هر سه مون میبارید ولی نتیجه خیلی خیلی عالی تر از حتی طرح های توی ذهنم بود...مغازه رنگی رنگی تارا حالا پر از تور رو پر و مروارید بود ...کیک هم آماده بود سه طبقه پر از گل و پروانه های سفید و مروارید..آدری عکسش رو گرفته بود ..معتقد بود که یکی از قشنگ ترین و خوش بو ترین کیک هایی عروسی هست که دیده...قول داده بودم به احمد که برای عروسی اون ها هم یه کیک درست کنم عوض تمام به قوا خودش بی گاری های امروز...
آخرین و البته اولین عروسی که رفته بودم هفت ساله و یا شش ساله بودم ..آنته پیراهن چین دار قرمز رنگی رو به تنم کرده بود و بعد از یک عالمه سفارش های ریز و درشت در حالی که کت و دامن سورمه ای رنگ قدیمی به تن داشت و کلاهی که بوی نفتالین میداد ودستم رو بین دستهاش با دستکش های گیپور گرفت و رژ لب قرمزش رو چند باری تو آینه چک کرد..به عروسی برادر زاده اش رفتیم پسر لاغر و درازی با دندونهای درشت از عروسی چیز خاصی یادم نیومد...اولین و آخرین عروسی بود که رفته بودم...آنته بارهای بار چپ چپ نگاهم کرده بود..مهمونی به یاد ماندنی نبود..پیراهنم رو دوست نداشتم...تنها و خسته بودم و در آخر روی نیمکت خوابم برد...سرتاسر عروسی به یک چیز فکر کرده بودم تنها لذتی که برده بودم خوردن از کیک آبی رنگ عروسی بود...
_ دیار؟؟!!
به سمت آدری چرخیدم که نگاهم میکرد : کار دیگه ای هست؟؟؟
سرم رو تکون دادم : نه نه واقعا مرسی..
احمد نامزد ترک و کمی بد اخلاق آدری کتش رو از لبه صندلی برداشت : پس ما بریم به آخرای مهمونی برسیم که مادر من رو بهانه کردیم...تا تارا شک نکنه...
تا دم در همراهیشون کردم و بیشتر از بیست بار دیگه تشکر..چیزی که آخر داد احمد رو در آورد...

مطمئنا هیچ کس توی دنیا توی این ظهر طلایی زیبا تر از تارا نبود...کلاه کوچک سفید رنگش با گیپوری که نیمی از صورتش رو پوشونده بود و اون دسته گل گرد صورتی دستش ازش زیبا ترین عروس..زیبا ترین دوست...زیباترین تارای دنیا رو ساخته بود..که یعنی خود خودش...
با دیدن من اشک ریخت همدیگه رو بغل کردیم. ..بعنوان تنها ندیمه اش با پیراهن کوتاه پرنسسی صورتی تک تک لحظات عقد همراهیش کردم..خاله عطی نیومد البته دلیلش بیماری اش بود و نه چیز دیگه ای ..قرار شد تابستون هر دو یک سر ایران برن و مهمونی دیگه ای رو برگزار کنن...تارا جز خاله عطی کس دیگه ای رو نداشت...مادر و پدر و البته خواهر بامزه محمد بودن...خواهرش از من پنج سالی بزرگ تر بود ...دانشجو بود و همراه پدر و مادرش تو شهر دیگه ای زندگی میکرد که با فاصله ما نسبتا زیادی داشت...حالا کمی با فاصله از تارا ایستاده بودم و نگاهش میکردم..بین خانواده جدیدش...کنار مادرشوهر و پدر شوهر و خواهرشوهر...حالا محمد شوهر بود ..خانواده تارا بود..دیگه نسبتش یه مردی که عاشق تارا بود یا یه دوست خوب و همراه نبود...تارا حالا این جا یه خانواده داشت....
_دیار...
با شنیدن اسمم توسط محمد به سمتشون برگشتم لبخندی زد و با دست اشاره کرد تا نزدیکشون برم با خجالت کنارشون ایستادم ..موهام رو دورم رها کرده بودم یکم زیادی بلند بود اما تارا معتقد بود به خاطر مشکی بودنش قشنگه...و حالا ازشون مثل یه جایی برای پنهان شدن داشتم استفاده میکردم...
نگاه پر محبت تارا به من موقع وارد شدن به مغازه زیبا تر و سفید تر از همه تورهای در و دیوار بود....موسیقی مورد علاقه اش که پخش شد و اولین رقصشون رو که انجام دادن همه چیز به نظر تکمیل می اومد....تارا چندین بار بغلم کرد برای هر چیزی که حسابی سوپرایزش کرده بود بوسیدم و هر بار بیش تر از قبل من رو مدیون مهر توی چشمهاش کرد....
اولین شب تنهایی من....چیزی شبیه به اسم فیلم بود شاید ...پیراهنم روی تخت بود...موهام رو بالای سرم جمع کردم...با پای *بدون پوشش* روی پارکتهای سرد ایستاده بودم مطمئنا اگر تارا این جا بود داد میزد....اولین قطره اشک سر خورد و بعد قطره بعد و قطره های بعد ...سالها بود که فقط من بودم و تارا...دستم رو گرفته بود...دکتر برده بود...باهام کار کرده بود...مجبورم کرده بود با صدای بلند آواز بخونم...بچه های محل و کوچه رو جمع کرده بود و با جباری که اصلا به چشمهای خیسش نمیومد مجبورم کرده بود شعر بخونم...اون لاک سفالی و گلی دورم رو شکسته بودم ...کم رنگ کرده بود...و حالا ...
فردا صبح باید زودتر بیدار میشدم و شیرینی ها رو آماده می کردم ...هر چند تارا گفته بود که شیرینی فروشی رو این هفته باز نکنم اما از اونجایی که کار مغازه آقای هلموت تموم شده بود میتونستم مغازه رو باز نگه دارم...این مغازه سالها بود که هر روز صبح با بوی دل انگیز شیرینی به همسایه ها صبح به خیر گفته بود و حالا نمیخواستم جای خالی این بو بین قطره های بارون پاییزی حس بشه....

تا صبح پلک نزده بودم.. شکلات داغ رو روی توپ های کاکائویی خالی کردم....آلبالو ها رو روشون گذاشتم....سرم داشت میترکید دیشب حتی پلک هم نزده بودم...ترس نبود اسمش ...یک جور کمبود بود یه جای خالی حس خوب بود...صبح با نبودن بوی شیرین خود تارا حالا مغازه به نظرم خالی میومد....
به ساعت نگاه کردم..نزدیک نه بود صورتم رو آب زم و پیشبند سفیدم رو که هر شب میشستم و آهار میزدم رو روی پیراهن چهارخونه ام بستم و موهام رو بالای سرم محکم بستم...چشمهام کمی هنوز ورم داشت و قیافه خواب آلودی بهم داده بود....
مثل هر روز صبح منتظر سوزانه بودم...برای رفتن سر کار شیرینی های نارگیلی میخرید و این برای من و تارا یعنی آغاز روز....
با اومدنش لبخند به لبم اومد...از تارا پرسید و از عروسی اش و در آخر با پاکت توی دستش برام دستی تکون داد و رفت و بهم گفت که مطمئنه من تنهایی هم از پس کار ها بر میام...
با لبخند بدرقه اش کردم...به موبایلم نظری انداختم...تارا هنوز خواب بود مطمئنا...کلافه نفسم رو بیرون دادم...قرار بود چیزی تغییر نکنه و من حالا تنها توی مغازه ایستاده بودم...اوفففف
با مداد خط های در همی روی کاغذ های کاهی رو به روم میکشیدم...آهنگ فرانسویی که داشت پخش میشد واقعا حس خوبی داشت از جام بلند شدم و به آشپز خونه رفتم تا به فر سر بزنم...بوی دارچینشون همه جا رو پر کرده بود ...با شنیدن صدای زنگوله بالای در سرم رو بلند کردم. ..در حالی که سینی رو با دستکش فر تو دستم گرفته بودم ازآشپزخونه خارج شدم...مردی با قدی متوسط و کت اسپرت قهوه ای و موهایی درست هم رنگ کتش... ایستاده بود...و داشت ویترین رو نگه میکرد....با دیدنم لبخندی زد..سینی رو روی میز گذاشتم و معذب لبخند نصفه نیمه ای زدم..این مغازه مشتری ثابتی داشت و خیلی کم پیش میومد که آدم های جدیدی واردش بشن...
_شیرینی های خوشمزه ای به نظر میان...
احساس خوبی نداشتم...تو نگاهش و نوع حرف زدنش یه جور لاس زدن پنهان بود...
_وای به حالت خوشمزه نباشن...
از شنیدن یه آوای فارسی از یه صدای بم پشت سر مرد قهوه ای پوش جا خوردم...ندیده بودمش انگار...
مرد پشت سر مرد قد بلندی بود با پالتوی بلند مشکی...صندلی رو کشید و نشست...طوری نشست یود که حالا فقط پشتش رو میدیدم...محکم و خیلی صاف نشسته بود...
_نه، جنی گفت خیلی خوشمزه است.
شنیدن فارسی یکی از اتفاقای زیبای این مدت بود.. یه جور نزدیکی خاص میداد .. اینجا تعداد ایرانی ها خیلی خیلی بود پس یا مهمان بودند و یا توریست.. و حرف زدن با غریبه ها به خودی خود سخت بود... دهان رو باز کردم تا به فارسی سلامی کنم که با آلمانی که ایرادهای تلفظی فراوونی داشت ازم پرسید که آیا نان خامه ای شکلاتی معروفمون رو داریم یا نه...
نگاهی به صورت خندان و سرحالش انداختم احساس خوبی ازش نگرفتم ...فکر کردم فارسی یعنی این آدم رو کمی بیشتر اینجا نگه دارم زیر چشمی به مرد سیاه پوشی که پشتش به من بود و پای راستش روی پای چپش کفش های سیاهی پاش بود که روی لژش خط باریک سورمه ای رنگی داشت...از سر آستین پالتوش آستین سورمه ای رنگ پیراهنش بیرون زده بود که دکمه سر دست های آبی فیروزه ای داشت...جالب بود این تیپ تیره جدی ده صبح که شهر تازه داشت از خواب بیدار میشد...
با سرفه مصلحتی قهوه ای پوش خجسته رو به روم به خودم اومدم : با چای یا قهوه؟؟
با وجود نیازی که داخل ذهنم فریاد میزد فارسی رو کمی عقب روندم ...
_شازده قهوه میخوری؟؟
صدای بم مشکی پوش که سرش تو تبلتش بود جواب داد یه لیوان بزرگ چای..
کنار نون خامه ای ها آلبالوهای خوش رنگ رو گذاشتم تو پیش دستی های صدفی رنگ..چنگال و کارد رو چک کردم تا لک و یا خط نداشته باشه و چای رو تو فنجونهای لهستانی پایه دار صورتی ریختم و تو هر کدوم یه غنچه گل محمدی خشک شده که محمد از ایران آورده بود ...همه چیز باید سفید و تمیز میبود انگار که تارا خودش هم بود...از آشپز خونه که بیرون اومدم صدای بلند خنده مرد خجسته رو شنیدم : خیلی کوچولو و خواستنیه صورتش...
احساس کردم صورتم گل انداخت..شک نداشتم که منظورش من بودم...یه قدم به عقب برداشتم..دلم نمیخواست به میزشون نزدیک بشم...نگاهی به بیرون انداختم...شهر ساحلی ما هنوز از خواب بیدار نشده بودم ...قدمی به عقب برداشتم و تنها راهی که به ذهنم رسید رو انجام دادم..صدام رو صاف کردم و گفتم : سفارش هاتون...
این روند این جا نبود ما مغازه های زنجیره ای نبودیم...ما شیرینی های دستی میپختیم و از مشتری هامون مثل یه مهمون عزیز پذیرایی میکردیم..می دونستم اگر تارا بود حسابی باهم برخورد میکرد اما چاره ای نبود انگار...
از جاش بلند شد و به سمتم اومد اون سیاهی بلند نشسته رو صندلی اما کوچکترین تکونی نخورد...
_چه قدر خوش سلیقه..
پاسخ
#8
تنها به لبخندی اکتفا کردم و موهای ریخته دورم رو گذاشتم پشت گوشم و به سمت آشپزخونه رفتم ...
_فکر نمیکنم آلمانی باشه...احتمال قوی ترک و یا شایدم یه خوشگل اسپانیاییه....
دستهام رو به هم پیچیدم یه چیزی این جا جور نبود..یه هیجان خاصی داشتم یه کنجکاوی خاص که از خصلت من به دور بود...
هر چه قدر سرخوش جان تکون میخورد ....مرد رو به روش یه نظر خونسرد میرسید...
_واقعا خوشمزه است...
این تنها کلامی بود که ازش تو ده دقیقه اخیر شنیدم...احساس رضایت از هر چنگالی که به دهانوشن میرفت یه جور هدیه بود به مایی که با آزمون و خطا و بارها بالا و پایین شدن حالا به اینجا رسیده بودیم...
گوش ایستادن کار خوبی نبود اما یه چیزی تو این آوا بود که من رو به سمت گوش کردن می برد...ما همیشه آهنگ رو طوری تنظیم میکردیم که صدای میزها به گوشمون نرسه...
دستهاش بلند بود و ژست با نمکی تو گرفتن چنگال داشت..ساعت مربع توی دستش حسابی به چشم میومد به خاطر صفحه بزرگ سورمه ای رنگش...
_می خوای سفارش امیر حسین رو انجام بدی؟
دستمال آهار زده روی میز رو برداشت ...صورتش رو اصلا نمیدیدم....: امکان همچین چیزی مگه هست؟؟
_میشه امتحان کنیم..منم یه سال نسده این جا زندگی میکنم با قوانین و اینجا انقدر آشنا نیستم که بخوام بگم امکان پذیره...
_انقدر ماجرا پیچیده است که اصلا به نظر حقیقی نمیرسه...
_حالا اینا رو ول کن یه شیرینی دیگه میخوری و یا قهوه؟؟
دستمال رو روی میز گذاشت : مسعود انسان باش...
_جون داداش کاریش ندارم که خیلی با نمکه..
سرش رو تکونی داد : یه قهوه ..
به نظر هفت ماه یا نه بیشتر هفت سال میومد ...محکم بغلش کردم..محکم محکم...پشتوانه ام اومده بود...تارا این جا بود...تو خونه کنارم...حالا رو به روم بود با صورتی که از جز جزئش نشاط میبارید...چشماش میخندید....
بار دیگه دست انداخت دور کتفم و بغلم کرد : دخترکم دلم برات یه ریزه شده بود...
اشکم رو دوباره هول دادم تو چشمم...
_واقعا که..منم آدم نیستم...
به محمد تکیه داده به چارچوب در نگاهی کردم که اخم مصنوعی و مسخره ای رو صورتش بود ...
_سلام...
_سلام از بنده است نیم وجبی...تازه من رو دیدی؟؟؟
تارا کلاه روی سرش رو در آورد و به سمت مبل رفت : هیچ جا خونه آدم نمیشه...بهخصوص که بیای خونه ببینی یه موش فضول خونه رو تمیز کرده و...
محمد نفس عمیقی کشید : بوی خوش غذا بیاد...
لبخند پهنی زدم : شما که حسابی غذای ایتالیایی خوردید...
محمد نشست و نگاه پر محبتی کرد : جات خالی...
به سمت آشپزخونه رفتم و زیر برنج رو کم کردم...
_لاغر تر شدی دیار...
تارا بود و نگاهش که از وزنه طلا فروشی هم بهتر عمل میکرد...
_خوبم...
_تنها موندی گفتم که بیا..
با چشمهای گرد به سمتش چرخیدم و صدام رو آوردم پایین : لابد هر شبم به بهانه ترسیدن میومدم وسطتون میخوابیدم...
تارا تک خنده ای کرد : اونو که غلط میکردی...
خنده بلندی کردم ...که اون فضول خان رو کشید تو آشپزخونه : که منم بازی....

پاهام رو جمع کردم و لبه پنجره نشستم ...همسایه رو به رو تو حیاط کوچیکشون باربیکیو راه انداخته بود...مادرشون با چنگال کباب ها رو دونه دونه تو دهن پسر شیطون پنج سالش میذاشت...
لبخند کجی رو لبم اومد...
_تو فکری..
به پیراهن خواب ابریشمی سفیدش نگاه کردم که خیلی با نمکش کرده بود...رو صندلی رو به روم نشست ..
_محمد خوابید؟؟
ماگ پر از شیر رو به سمتم گرفت : آره...
چونم رو روی زانوم گذاشتم...
_دلم برای این ژستای خوشگلت تنگ شده بود....
_من دلم برای همه چیزت تنگ شده بود...
_تو چرا این مدت غذا نخوردی...
_خوردم باور کن شاید یکم کار مغازه زیاد بود...
چپ چپ نگاهم کرد : تو بنیه ات نمیکشه...خسته و مریض میشی چرا آخ این کار رو میکنی..برو دنبال کارای دانشگاهت...برو دنبال آرزوهات...
_من آرزویی ندارم...
_این خطرناکه...
_نه نیست..بارها سرش بحث کردیم..من از خدا..زندگی.. فلک ..هر چیزی که بهش اعتقاد دارید و دارم طلب ندارم..درخواستی ندارم...
_تو فقط بیست سالته....مگه میشه رویایی نداشته باشی..حتی یه رویای صورتی شاهزاده سوار بر اسب هم نداری؟؟ کم کم دارم نگران میشم که نسیب همون گیتاریست مو هویجی میشی...
خنده ام گرفته بود : تارا...به اون خوشتیپی....
با گفتن خوش تیپ یاد مهمان های مغازه افتادم ..با آرامش و کلام به کلام برای تارا تعریف کردم...با دقت گوش کرد و نصیحت کرد که چرا فارسی حرف نزدم...اما بعدش خودش زیر لب گفت خوب کردی...
_تکلیف من رو مشخص کن...بالاخره خوبم یا بد...
دستش رو روی زانوم گذاشت : خوبی خوشگله...مگه میشه بد باشی... چرا تو ذهنت موندن؟
_چون شبیه هیچ کس اینجا نبودن..چه میدونم..غریبه بودن...
چونه اش رو خاروند : پس دیدی تو هم نیاز به تنوع داری..چیزی که شبیه به هیچ چیزی نباشه...دیار تو با فرق داری ...من سنم به چهل نزدیکه...شوهرم اینجاست..مغازه ای دارم که رو روال افتاده...راه پله ای برای ترقی کردن لازم ندارم....
این شهر کوچیک ساحلی برام بسه...اما تو جوونی به شدت با استعدادی...
کلافه ماگ رو روی میز کنار دستم گذاشتم : تو به خاطر من اومدی این شهر...
_من باید این کا رو میکردم پس انجامش دادم..اون زمان هر دومون به یه جای جدید و آروم احتیاج داشتیم....
الان همه چیز فرق کرده....
_من نمیخوام برم جای دیگه ای...
دستی به صورتش کشید : دیار...از روی سنگ زندگیت خودت بپر..قبل از اینکه زندگی با لگد پرتت کنه..دردت میاد اون وقت...زندگی به آدم فرصت رکود نمیده...فرار نکن...
_من فرار..
_فرار همیشه دویدن نیست..پنهان شدن تو آشپزخونه و حرف نزدن به زبان مادری به خاطر ترسیدن از ارتباط گیری هم فراره....فکر کن دیار...خوب فکر کن....
بوسه ای روی گونه ام گذاشت و رفت...
با دست بحث کردنش رو میددیم... تارا عصبانی بود..پشت تلفن حسابی ..یه چیزی این مدت تارا رو عصبی کرده بود....
بار دیگه موس رو تکون دادم...داشتم طرحی رو برای یه شرکت هواپیمایی آماده میکردم...فقط بخش آشپزخونه اش رو آدری به من سپرده بود ...از پشت مانتیور و شیشه پنجره تارای تلفن به دست رو توی حیاط میدیدم...
آهنگ رو کم کردم...بازهم صداش امکان نداشت به گوشم برسه...نفسم رو کلافه بیرون دادم ...کنار بینیم رو خاروندم کاری که ناخود آگاه موقع کلافگی میکردم....
تلفن رو قطع کرد و اومد تو خونه...بی توجه بهم از جلوم رد شد و وارد آشپزخونه شد که پشت سرم بود...منتظر بودم داد بزنه که چرا لپ تاپم روی میز غذا خوریه..اما بی حرف سراغ تخته گوشت رفت و شروع کرد به خرد کردن جعفری های روی تخته...
از جام بلند شدم و به سمتش رفتم: تارا؟؟
چاقوی چوبی رو روی تخته گوشت گذاشت : جانم خوشگل...
_چیزی شده؟؟
_فضولی کردی؟؟
_تارا؟؟!!
_با مامان یکم بحثم شد...کمی ناخوش احوال بد خلق شده
صندلی رو کشیدم و نشستم...خاله عطی رو چند باری تو سفرهاش دیده بودم...زن بدی نبود....صورتش خیلی شبیه به تارا بود اما خلقیاتش نه...کمی تندخو...رک و بی ملاحظه بود...این رو افتخار میدونست که حرف دل و زبونش یکیه..خب این بد نبود اما بدی ماجرا این بود که حرف دلش تند و تیز بود و زخم میزد...
کم پیش می اومد تارا انقدر عصبانی باشه : دیار جان خامه آشپزی رو از تو یخچال بده...
خامه رو کنار دستش گذاشتم ...
_دیار جان این مدت بهت دوباره زنگ زد؟؟
آب دهنم رو محکم قورت دادم : به لی لی ربطی داره؟
_حالا تو چرا انقدر هول کردی؟؟
_چه جوری هول نکنم...تو عصبانی هستی...با خاله عطی دعوات شده و حالا دنبال لی لی میگردی..حالا نگران نباشم؟؟
_به خاطر اینکه چند باری زنگ زده میپرسم دیوونه...
_تو این هفته که نیودی اصلا زنگ نزده...
پاسخ
 سپاس شده توسط Maxim ، JliaPrown
#9
کمی فکر کرد و بعد به سمتم چرخید : دوباره لابد فیلش یاد هندوستان کرده...
لبخند تلخی زدم : چه فیلی..چه هندوستانی..دلت خوشه...یا بی پول شده...یا باز جو گیر شده...یکی نشسته براش درد دل کرده...
با تاسف سرش رو تکون داد و سکوت کرد...

سیگارش رو توی زیر سیگاری کریستال رو به روش خالی کرد...دودش اتاق رو پر کرده بود...
چند باره طرح ها رو نگاه کرد....از صورت جدی اش نمیشد فهمید دقیقا توجهش جلب شده...رضایت داره یا نه...
کمی معذب به فنجان چای رو به روم خیره شدم...
_تو این زمینه تحصیلاتی هم داری؟؟
سوالش خیلی ناگهانی بود.نمی دونستم چه جوابی بدم که درست باشه...و به موقعیت آدری صدمه نزنه...تو دلم فحشی نثار روح پاکش کردم...که من رو با این دیو بد اخلاق تنها گذاشته بود...
منتظر نگاهم میکرد ...
_نه...تصمیم دارم شروع کنم..
نیمی صداقت و نیم دیگه دروغ... تصمیم نداشتم...فقط کم کم تارا گوشم رو میگرفت و پرتم میکرد پشت میز و نیمکت...
_کار بامزه ایه...میگم با مزه چون ایراداتی داره....اما این که ناهار خوری کارمند ها انقدر رنگی باشه خیلی نشاط آوره...
نشاط آور کلمه با مزه ای بود که از دهن این مرد بد خلق با چشمای سبز در اومده بود...به اتاق تیره و یکم پر طمطراقش این کلمه نمیخورد...
_با یکم این ور و اون ور شدنش می شه انجامش داد...
نتونستم لبخندم رو پنهان کنم ...
سیگارش رو خاموش کرد : وقتی یه شرکت موفق مثل شرکت آ اند دی کاری به یه جوون بیست ساله میسپره ...حتما چیزی توش دیده...
نگاهش رو دوست نداشتم...بد نبود..به منظور نبود..فقط یکم زیادی رک بود..نگاهش مثل زبون خاله عطی بود انگار...مثل فکر های لی لی بی پرده و رک...
من ..آدمی بودم پنهان شده پشت یه عالمه پرده و دیوار..اون پشت ها بودم...و این رکی نگاه و کلام رو دوست نداشتم..کلافه ام میکرد....منی رو که کلا دایره لغاتم محدود بود رو محدود تر میکرد....
از بالای عینک نگاه عمیقی بهم انداخت : فکر میکنی بتونی چند تا ایرادی که به ذهنم رسیده و یادداشت کردم رو خیلی سریع رفع کنی تا کارای اون قسمت هم همزمان با جاهای دیگه شروع بشه؟؟
بله ضعیفم لبخندی روی لبش آورد....
*****************************************
این رستوران رو خیلی دوست داشتم...رو به دریا بود...با وجودد خلوتی دل گیر این موقع سالش...بازهم زیبا بود...تکه ای از مرغ رو به چنگال زده بودم...
زیر نگاه آدری و تارا بودم..
_میشه غذام رو بخورم لطفا...
نگاه معنا داری بهم کردن...
_یعنی نمیخوای یکم بابت کارت صحبت کنی...؟/
لقمه بزرگ توی دهنم رو به زور سودا پایین دادم...چشمام رو کوچیک کردم : منظور...
آدری با خنده به صندلی پشت سرش تکیه داد : دختر تو اصلا هورمون زنانه داری؟
چشمام گرد شد: بله؟؟
_ امیر یکی از جذاب ترین مردایی که تا حالا دیدم...لبخندش عین هنر پیشه های شماره یکه دنیاست...با او دبدبه و کبکبه..دل من رو میلرزونه...بعد تو رفتی تو دفترش..یه ربع باهاش بحث کردی هیچی به هچی؟؟
تارا اینو ببر دکتر این مشکل داره باور کن....
تارا فقط میخندید...
عصبی موهام رو پشت گوشم زدن : شما دوتا چه نقشه ای دارید؟؟
احساس میکردم گول خوردم...صبح به زور تشر تارا پیراهن قرمز تندی پوشیده بودم...چیزی که معمولا انجام نمیدادم...بوی توطئه میومد...
_اگه آمار شما دو تا روبه محمد و احمد ندادم؟؟
آدری صاف نشست : نکنی این کار رو ها..خل شدی؟؟ امیر پسر خاله احمده....حسودی میکنه بهش...ولی خب نمیشه امیر رو نگاه نکرد...
_شما دوتا اصلا حواستون هست چی میگید؟؟ دنبال چی هستید....
تارا دستمال توی دستش رو وری میز گذاشت و پشتش رو صاف کرد : دیار...ما منظوری نداریم..یه شوخیه...ما فقط انتظار داشتیم مثل همون مهمونهای ایرانی...
منظورش رو واقعا نمیفهمیدم یه جای کار یه خبری بود....
_تارا..اونا فارسی حرف میزدن..مشتری مغازه بودن که توجهم رو جلب کردن..من جمله های سوزانه...جمله های اون زن ارمنی قد بلند ...من جمله های همه اون مدت رو برات گفتم...چیز عجیبی تو کار من نیست...
آدری لبخندی زد: مردایی مثل امیر توجهت رو جلب نمیکنن؟؟!!
_شماها چه تونه؟؟؟ چه ربطی داره... آدری من رفتم از طرف تو یه جایی کار کنم....چه خبرتونه...
تارا به قیافه آویزون آدری با صدای بلند خندید..من اگه میفهمیدم چی به چیه نمیمردم این جا....

_محمد؟؟!!
از بالای روزنامه دستش نگاهم کرد تا حرفم رو ادامه بدم...
کتابم رو روی میز گذاشتم و سرکی به آشپزخونه کشیدم ...
رد نگاهم رو دنبال کرد : نیستش ...رفته قدم بزنه...
_چرا ده دوازده روزه تارا انقدر تو فکره...
_اوممم متوجه نشدم..شاید به نظرت این جوری اومده...
به قدری واضح دروغ میگفت که اخمام رفت تو هم...
_خیلی به نظر کم هوش میام؟؟
روزنامه رو تا کرد و تو سبد کنار مبل گذاشت : این چه حرفیه...البته که نه...
_با تو هم مشکلی نداره...
با لبخند موذی گفت : نبایدم داشته باشه...
لبخند بی جونی زدم : میشه موضوع رو عوض نکنی...
_میشه شما هم سرت به کار خودت باشه...
جمله اش واقعا بهم بر خورد..منظوری نداشت شاید ...سعی کردم تو صورت و لحنم تغییری ایجاد نشه...تک سرفه ای کردم و از جام بلند شدم.. : میرم نسکافه درست کنم..فردا باید برم شرکت امیر.. کار ها رو باید یه بار دیگه چک کنم یه گیره بد خلقیه...می خوری نسکافه؟
از جاش بلند شد تو صورتش پشیمونی بود : دیار...نگو که انقدر از هم دوریم که جمله بی منظورم بهت برخورد..
نگاهم رو از صورتش گرفتم و سرم رو پایین انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم : نه...
_وایسا ببینم...
ایستادم ولی نگاهش نکردم
_دیار جان...
بی ادبی بود با محمد این طور رفتار کردن : من ناراحت نیستم...چیزه..نسکافه نعنا یا فندق..؟؟
_بشین رو صندلی....
لحنش خیلی جدی بود ...
نشستم و سرم رو پایین انداختم...
_سرت رو بگیر بالا تو آخرش دیسک گردن میگیری به تارا صد بار گفتم این موهای تو باید کوتاه بشه هی میری پشتش قایم میشی...
موهام رو دادم پشت گوشم...
_حالا درست شد...
_من جای برادر بزرگ تو هستم...هستم یا نیستم....؟؟؟
_....
_با شما هستم باید نا امید بشم؟؟
به این جمله شدیدا حساسیت داشتم...البته که اون چیزی ورای برادر هم بود حتی من فقط دنبال جملات مناسب بودم..
_هستی...
_پس اجازه دارم باهات شوخی کنم...
_البته که داری..
_پس؟؟
پاسخ
 سپاس شده توسط Broswelo
#10
دست به سینه ایستاده بود و نگاهم میکرد قیافه اش خیلی جدی بود : نمیدونم شاید خیلی حساس برخورد کردم...
_حساس برخورد کردن نیاز به یه زمینه داره...
_محمد من میدونم که اینجا....یعنی...من وسطتونم نه؟
_آره داره بهمون خیلی سخت میگذره...
با تعجب نگاهش کردم... احساس کردم یه لحظه قلبم ایستاد
صندلی اش رو جلو کشید و نشست : به این حرفت ایمان نداری..خودت هم میدونی چرته به همین خاطر وقتی من اون جمله رو گرفتم رنگت پرید...داری لوس میشی...
نوک انگشتام که یخ کرده بود رو کشیدم به پیراهنم...: من که فرصت لوس شدن داشتم آخه..تو کله ام همیشه هزارتا شاید..اما اگر و یه چرای گنده است...
_پشت اینا قایم شدی...پشت تمام این کلمه ها...جمله ها...سرت به کارت باشه من مفهومش اونی نبود که تو برداشت کردی...سرت به کارت باشه...به دانشگاهی که باید بری...میشنوی باید...به سرکار..به طرحات و به زندگیت...البته بگم پسر مسر نداریم...
نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم ...
_نخند بینم...چه خوشش اومده...اون پسره امیر یکم دختر کشه...تو طرح ها رو بده آدری خودش ببره...
این بار با صدای بلند خندیدم آخه قیافه اش خیلی خنده دار بود ...
_دیدی خندیدی..
محمد واقعا محمد بود...بودنش حرفهاش و حضورش پر از آرامش و لبخند و اطمینان بود ..
_تارا چرا استرس داره؟؟
_ای بابا بچه دماغت رو از زندگی زن من بکش بیرون...دو ساعت دارم چی میگم پس..سرت به زندگیت باشه...راستی فندق؟؟
_چی؟؟
_نسکافه من...
با دست اشاره ای کردم : برو عمو اون مال اون موقع بود که میخواستم خودم رو لوس کنم...
به سمت نشیمن رفت : تو ماگ قرمزه باشه لطفا...
آفتاب کم جون نزدیک غروب روی پوستم سر سره بازی میکرد...نفس عمیقی کشیدم بوی شور دریا میومد...تارا لبخند میزد اما لبخند هاش رو میشناختم...لبخند تارا این شکلی نبود..طرحش این طور نبود...تارا حوصله نداشت..بوی شیرینی هاش هم فرق کرده بود...شیرینی ها بوی دلخوری و یه فکر عمیق میدادن...محمد روند ساده همیشگی رو داشت انگار..اما زیر چشم مدام تارا رو تعقیب میکرد ..تو فکر هاش دخالت نمی کرد...فقط نگاهش میکرد و گاهی دستش رو توی دستش میگرفت..یک جایی از ذهن تارا درد داشت...
روی صندلی چوبی نشستم و به دریا چم دوختم...بچه که بودم..اون روزهای اول که به این شهر اومدیم...همیشه فکر میکردم که انتهاای این دریا کجاست..اون ورش آدمها چه قدر میخندن یا تا چه اندازه خونه هاشون عطر و طعم خانواده داره...تارا من رو از خونه ای بیرون آورده بود که لبخند نبود...روز اول تارا روی کاناپه قهوه ای رنگ نشسته بود چهره وحشت زده ان روزش از جلوی چمم لحظه ای کنار نمیرفت..روی میز چوبی ناهار خوری وسط سالن کتاب و دفترهای من پخش بود ...نگاه اون روز تارا هیچ وقت فراموشم نمیشه...این روزها نگاه تارا به اندازه همون روزها ترسیده بود و دردناک بود...کمی اون طرف تر چند تا دختر نشسته بودن ..دبیرستانی به نظر میومدن با صدای بلند میخندیدن و از پسرهای کلاس تعریف میکردن...هیجانشون لبخند عمیقی روی لبم آورد ...
من هیچ وقت همچین گروه دوستی نداشتم...ترس من از گرفتن ارتباط از همون ایام دبستان شروع شد..اون موقع که لکنت وحشتناکی داشتم..ترسهای زیادی از تاریکی..تنهایی و صدای بلند...
آهی کشیدم...تارا دوست من خانواده من و نجات دهنده من...یه یکشنبه از پله های سنگی آپارتمان بالا اومد...قبل از اون روز یکشنبه تارا رو دو سه باری بیشتر ندیده بودمممتو شهر دیگه ای زندگی میکرد...صداش رو گاهی از پشت تلفن موقع صحبت با لی لی شنیده بودم...و همین...غریبه بود اما اونن یکشنبه وقت از بین در اتاق خواب بحث وحشت زده اش با تانیا رو میدیدم به نظرم بیش از حتی لی لی آشنا میومد…
هوا داشت کم کم تاریک تر میشد و صداهای اطراف آروم تر و آروم تر...کافه کوچیک کنار ساحل حالا آهنگهاش رو به آهنگهای خیلی آرومی تغییر داده بود ...یک جورهایی این هوا من رو یاد شب رفتن لی لی مینداخت...گریه های همراه با هق هق من...نفسم بالا نمیومد...هیچ وقت تا اون تنهایی رو با بند بند وجودم درک نکرده بودم...ترس اون شب که همراه با صدای چرخ های چمدونش روی پله های سنگی ایجاد شد...بعد از گذشته بیشتر از شونزده سال هنوز نه تنها رفع نشده بود کمتر هم نشده بود...
بغض توی گلوم رو قورت دادم...من هرگز و هرگز این کار رو با بچه ام نمیکردم..هیچ وقت این رو به خودم قول داده بودم...
با شنیدن صدای گوشیم از کیفم در آوردم شماره رو نمیشناختم ...
_الو...
الوی من خیلی ترسیده بود و الوی اون خیلی محکم....
_امیر هستم...
به پیشونیم فشاری آوردم : ببشخید نشناختم...من خدمتتون رسیدم تو شرکت اما نبودید...طرح ها رو دیدید؟؟
_بله منشی ام گویا به شما نگفته که منتظر بمونید هر چند خب دوساعت منتظر موندنتون هم منطقی نبود...فردا فرصت دارید راجع به طرح ها صحبت کنیم؟؟
_اما فردا یکشنبه است...
_میخواید برید کلیسا؟
اگر که داشت شوخی میکرد ...لحنش که چیزی رو نشون نمیداد...
صدام رو کمی صاف کردم : من مسلمانم...و اینکه من فکر کردم شاید شما بخواید استراحت کنید..
احساس کردم کمی از خشونت لحنش کم شد : فردا بنا به دلایلی شرکت هستم اگر براتون سخت نیست...
_نه نیست..میام...
خداحافظی کردم..گوشیم رو تو جیب شنلم سر دادم و راه افتادم...
بار خنکی میومد ...کاهم رو وری گوش هام کشیدم سنگ فرشهای زیر پام رو حس میکردم...نمیدونستم چند نفر از روش رد شدن...چند تاشون مثل من ذهنوشن پر از فکر بود..و چند نفرشون سرخوش و یا مست از روش رد شده بودن..اما هر چی که بود برای من تک تکشون یاد آور خاطرات بودن...من حتی مسیر رفت و آمدم رو هم تغییر نمیدادم...یه خط صاف داشتم..
سرم رو بالا گرفتم ...
کلید انداختم و در رو باز کردم...با هوای گرمی که به صورتم خورد و بوی غذایی که اومد و صدای بلند تعریفهای محمد لبخند پهنی روی لبم اومد و فکر کردم که گونه هام هم گرم شدن...
محمد سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد : به به موش فضول..خوش اومدی...
اعتراض تارا هم حتی لبخند بد جنسش رو کم رنگ تر نکرد....
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان