رتبه موضوع:
  • 29 رای - 2.55 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دریچه
#11
عصبانی تر از قبل صدا بلند کرد و گفت : من میگم از وسایل شخصی من دزدی شده...شما میگی رسیدگی می کنی؟
- من به پرسنلم تاکید می کنم در نظافت امروز از اتاقتون حتما دقیق باشن و ساعتتون رو پیدا کنن.
آمد باز نفیر بکشد که دستی روی شانه ام قرار گفت.
صاحب دست ها را از کودکیم می شناختم و بوی تنش را همیشه می توانستم تشخیص دهم.
- مشکلی پیش اومده؟
نیمرخش را برانداز کردم ، سعی می کرد به دختر روبروی من که تقریبا در وضعیت نامناسبی به سر می برد ،مستقیم نگاه نیندازد.
اگر چندسال پیش بود موقعیت متفاوت بود.
یحتمل ماهور یکی از آن لبخند های مکش مرگ مایش را رو می کرد و تمام عزمش جزم می شد که دختر روبرو را به دام بکشد ، اما ماهور سالها پیش را انگار گوشه ای از دنیا در یک قبرستان متروک بدون هیچ نشانه ای دفن کرده بودند.
دختر با خیرگی به ماهور پاسخ داد: ساعت من گم شده.
ماهور – دستور میدم در اسرع وقت دوربین های هتل چک بشه و پرسنل سعی کنن ساعتتون رو پیدا کنن.
دختر ابرویی بالا انداخت و خوب استی بلغور کرد و با چشم غره ای به من ، راهش را گرفت و در اتاق را پشت سرش به هم کوباند.
هر دو کمی به در اتاق خیره شدیم و ماهور گفت : اعصابش هم ضعیف بود.
- میشه برام روشن کنی وظیفه تو ، تو این هتل چیه؟
- اووووم...شاید یه ناجی واسه تو.
- من نیازی به کمکت نداشتم...این تو حیطه وظایف منه.
دست پشت کمرم گذاشت و عملا مرا هل داد که حرکت کنم.
- اون دختر فقط می خواست کمی غرغر کرده باشه وگرنه اگه خوب چشمشو باز کنه میتونه ساعتشو یه گوشه اتاق پیدا کنه.
- من صحبتم اون دختر نیست.
- من هم صحبتم تویی...خیلی اعصابت رو سر مسائل کوچیک خرد می کنی و شدیدا هم لاغر و رنگ پریده شدی.
- هیچ وقت نگران کسی نمی شدی.
- تو این چندسال خودت خواستی نگرانت نشم.
- نیازی هم بهش نداشتم.
- خیلی سخت شدی.
- نباید نسبت به تویی که میخوای نابودم کنی سخت باشم؟
- خودت هم می دونی اون روز تو اون اتاق به خاطر حرص ازت اون حرفا رو زدم...من هیچ وقت راز تو رو برملا نمی کنم.
- مگه اصلا رازی هست؟
کمی با چشم هایش میان چشم هایم رفت و آمد کرد و گفت : خوبه که دیگه رازی نیست...حداقل تو باهاش کنار اومدی.
- تو هم فقط دلت میخواد ادای آدمایی رو درآری که شکست خوردن.
- من شکست نخوردم...من زمین خوردم...حالا همتون واسم روضه بخونین.
چند قدمی که برداشت ، گفتم : خب دستتو بگیر به زانوت بلند شو...اینقدر هم تنفرانگیر نباش.
دست به جیب شد و با لبخندی که کمی غم انگیز بود ، گفت : من بلند هم بشم تو باز از من متنفری... چون من تهدید وحشتناکیم واسه خونوادت...واسه خواهرت...واسه زندگی رویاییش....گاهی تو هم تنفر انگیزی محیا...این همه سرسپردگی برای خونواده هامون تنفرانگیزت می کنه.
رفت.
خیلی راحت زبانم را قفل زد و دلم را خون کرد و رفت.
من می دانستم این مرد پرحاشیه و نفرت انگیز را بدجور داغ گذاشته اند.
خوب هم می دانستم.
اما نمی توانستم میان او و زندگی آرزومندانه خواهرم ، او و حقی که داشت را انتخاب کنم.
من باید مهرواه را انتخاب می کردم و آنقدر انتخاب می کردم و انتخابم محکم می بود ، که همه چیز و همه کس هیچ باشد.
ماهور هم هیچ شد.
و حالا کمی این صفر ، بزرگ و بزرگ و بزرگ تر می شد.
نازلی شدیدا اصرار داشت مراسم عروسی دو ماه آینده اش بی عیب و نقص و تحت نظارت شدید خودم صورت بگیرد.
همسر آرام و بی حرفش هم تنها با لبخند ، هیجانات نامزدش را می نگریست.
به قول بنفشه ، نازلی از همان هایی بود که نافش را با شانس و موهبت الهی بریده بودند.
برای خوشبختی این دوست قدیمی خیلی خوشحال بودم و مطمئنا برای مراسمش سنگ تمام می گذاشتم.
نازلی لحظات آخری که در حال خروج از در اصلی هتل بود دستانم را میان دستانش گرفت و گفت : همش خودتو تو کار غرق نکن ، بهمون سر بزن...خیلی وقته که توی دوره ها شرکت نمی کنی.
- قول میدم آخر هفته خونه بنفشه رو بیام.
لبخندی زد و روی پنجه پاهایش ایستاد تا قدش به قدم برسد و کمی بعد گونه ام بوسیده شد.
این همه لطافتش ، لبخندی عمیق به چهره ام داد.
وسط این بحبوحه زندگی و اتفاقات متلاطمی که اطرافم جریان داشت ، حضور دوستی به این لطافت برای تمدد اعصابم عالی بود.
بعد از رفتن نازلی و همسر آرامش ، راهم را به زیرزمین و قسمت شستشوی البسه مسیر دادم .
از دو روز پیش ماهور را ندیده بودم.
انگار نمی خواست که ببینمش.
حضور پررنگ این مدتش ، سعی در کمرنگ شدن مثل تمام این چندسال ، داشت.
رامین برایم از بحث های زیادش سر امورمالی هتل با ماهان گفته بود و تاکید داشت که امکان هر لحظه امضای اخراجش توسط ماهان وجود دارد.
اما خب من کمی هنوز میان دلم امید داشتم که محمدجوادخان نگذارد دیگر تا به این حد ماهان در میان خانواده ارجحیت داشته باشد.
نه اینکه ماهور خیلی هم برای من مهم باشد...ابدا.
اما خب مردی بود که همیشه می شناختمش و زخمش را خوب از بر بودم و خب می شد دلم گاهی برای ترحم به وجودش جوششی داشته باشد.
قامت ماهان را از دور دیدم و سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم که گفت : محیا جان؟
خوشم نمی آمد در محیط کار اینقدر صمیمی صدایم می زد.
خوشم نمی آمد اما خب تا به حال هم سعی نکرده بود ، گوشزدی در این رابطه برایش داشته باشم.
- امری دارین جناب راوی؟
- چند روزی هست ندیدمت.
- درگیر کارای هتل بودم.
- آره تو همیشه درگیر هتلی...با مهراوه آشتی...
- رابطه خواهرانمون رو باید خودمون حل کنیم.
- یعنی دخالتی نکنم؟
- من همچین حرفی نزدم...فقط بلدم چطور با خونوام برخورد کنم.
با استهزاء ابرویی بالا اناخت و من هم با پوزخندی استهزائش را پاسخ دادم و گفتم : تاکید می کنم فقط....خونوادم.
حالا برود حرف های میان من و خودش را با یک کلاغ چهل کلاغ بگذارد کف دست مهراوه.
این کک راپورت دهیش عمرا جان دل مرا بگزد.
ساعت های بعدیم مثل هر روز گذشت.
فقط ساعت 4 عصر خبر دعوای جنجالی دو برادر به گوشم رسید.
رامین برای اولین بار پر از حرص به من توپیده بود که اگر خودم را دخیل این دعوا کنم ، حسابم را خواهد رسید.
به قول خودش این دو بچه پولدار بی غم را باید با یکدیگر تنها می گذاشتم.
اما مگر می شد تنها بگذارم ، وقتی عمق زخم باز قلب ماهور را کاملا از نزدیک مشاهده کرده بودم؟
او زخمی بود و امکان داشت با همان زخمش تمام وجود زندگی همه ما را زخمی کند.
راس ساعت هشت نزدیک پرشیای سفید رنگش ایستادم.
به دیدنم ابرو بالا داد و با ریموت قفل درهای ماشین را گشود.
- سلام.
سلامش هم کمی تردید داشت.
- سلام...باید با هم حرف بزنیم.
- سوارشو...حرف می زنیم.
روی صندلی ماشینش نشستم و او بعد از دقایقی دریچه بخاری را کمی به سمت من متمایل کرد و گفت : گفتی ماشینت رو برات بیارن خونه؟
- نه فردا رو کمی پیاده روی می کنم.
- با اون سابقه سرماخوردگیت ، تو این هوا فکر نمی کنم پیاده روی زیاد عاقلانه باشه.
- ببین کی از کارای عاقلانه حرف می زنه.
- بیا بحث نکنیم...من امروز اعصاب درستی ندارم.
- خبرش رسیده.
- به رامین گفتم...به تو هم میگم...این بحث بین من و ماهانه...شماها خودتون رو دخالت ندین.
- میشد خودم رو دخیل نکنم اگه همه بحثای تو منشائشون کینت نبود.
- اینبار اون پا گذاشته رو دم من...دردش اینه جلو محمدجوادخان گفتم که کسری حساب بخاطر اونه.
یادم می آمد از کی بابا برایش شد ، محمدجوادخان.
- اون عادت به این نداره که کسی حرف روی خواستش بزنه...خودتو ازش دور کن.
- بهت نمیاد نگران من باشی.
- نگران خونوادمم.
- مثل همیشه...داری حالمو به هم می زنی؟
- عشق من به خونوادم عیب نیست...این مردم گریزی تو عیبه.
- آدما قتی مردم گریز میشن که از همون مردم ضربه خورده باشن.
- این همه فسلفی حرف زدن جالبه.
لب هایش کمی انحنا پیدا کرد.
اولین لبخند امشبش بود، هرچند رنگ لبخندش خاکستری تیره بود.
- شام رو با من می خوری؟
- خیلی وقته همبرگر نخوردم.
باز هم لبخدی دیگر زد ، خاکستری این لبخندش کمی روشن تر بود.
تمام این چندسال ماهور هاله ای خاکستری رنگ و مبهم در زندگی من بود.
من ماهور را از بدو تولدم می شناختم.
در تمام خاطرات خانوادگیمان حضور داشت.
اما این چندسال اخیر این حجم بزرگ در سایه فرو رفت.
و من کم کم از او دورتر و دورتر و دورتر شدم.
آنقدری که نفهمیدم چرا موهایش بلند شد و برق نگاهش متفاوت.
مهمانی آخر هفته این بار بی حضور ماهان و مهراوه و مهربان و مانی و نیما برگزار شده بود.
مهربان و نیما و مانی مهمان خانه عمه بودند و ماهان و مهراوه آن طور که مامان می گفت ، مهمان خانه یکی از دوستان ماهان.
حداقل امشب استرس کمتری را همگی متحمل می شدیم.
اما خب نمی شد ، از سکوت جمع هم فراری نبود.
ماهور هم نیامده بود و شمسی جان طبق آخرین اخباری که از او داشت متذکر بود که دیرتر می رسد.
اگر یکی می آمد به من می گفت آن دخمه کوچکش چه دارد که از آن دل نمی کند خوب بود.
گاهی جایی میان دلم برای پسر شیطان و پر حاشیه آن روزها تنگ می شد.
ماهور همیشه پسر پر حاشیه ای بود ، اما برق نگاهش را همگی دوست داشتیم.
برق نگاهی که من خاموش شدنش را به چشم دیدم.
شمسی جان با مامان از خانم حشمتی که در آخرین گردهمایی زنانشان انگار سرویس جواهر جدیدش را رونمایی کرده بود ، صحبت می کردند و من کمی کسل تر از همیشه به صفحه تلویزیون خیره بودم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#12
اخبار رامین هر روز درباره احتمال زیاد اخراج ماهور بیشتر می شد و این امر نگرانی بیشتری را به جان همه ما می ریخت.
حضور ماهور برای هتل الزامی بود.
بی ماهور و فکر و روابط عمومی بالایش هتل بی شک زمین می خورد.
حضور محمدجوادخان را کنارم حس کردم و سعی کردم لبخندی روی لب هایم بنشانم.
عصای چوبی دستش اعصابم را کمی متلاطم می کرد ، گاهی سرمای هوا آن درد کهنه زانویش را به همه ما یادآور می شد و این برای همه ، بالاخص من و ماهور چیز دردناکی بود.
دستش که روی شانه ام نشست ، به سمتش با لبخندی که شاید کمی مصنوعی به نظر می رسید ، نگاه کردم.
- باباجان چرا گرفته ای؟
- خوبم...بچه ها نیستن کمی دلم گرفته.
دستی روی موهایم کشید.
این توجه محمدجوادخان گاهی شدیدا آزارم می داد.
- هتل مشکلی نداره دخترم؟
- مثل همیشه.
- رابطه ماهور و ماهان چطوره؟
- هیچ وقت یادم نمیاد رابطه خوبی داشته باشن.
- ماهور همیشه کله شق بوده.
- همیشه همه چیز تقصیر ماهور نیست...ماهان هم گاهی توی کار کم میاره...همه ما توی کار کم میاریم.
لبخندش کمی غمگین بود.
شاید غمگین از این همه جبهه گیری من نسبت به پسر دلبندش.
از جایش برخاست و به سمت بابا که در گلخانه اش خوش بود ، حرکت کرد.
لنگ زدن پای سمت چپش باز هم اعصابم را متلاطم کرد.
ماهور هم آمد.
اما ساکت.
ساکت تر از همیشه.
در سکوت هم حتی شامش را خورد و مثل تمام این چندسال خیلی ناصمیمی از مادرم بابت زحمت امشب تشکر کرد.
و بعد به حیاط رفت.
تصور اینکه در حال سیگار دود کرن است مشکل نبود.
و من واقعا نمی دانستم بابت چه این رنج را هر جمعه شب متحمل می شود که بیاید و میان آدم هایی که به قول خودش همه زندگیش را ویران کرده بودند ، بنشیند و نفرتش را افزایش دهد.
این مدت زیاد به حرف هایش فکر می کردم ،به خودش ، به رویاهای ناکامش.
دو ماگ چای ریختم و به ایوان رفتم.
با صدای در به سمتم برگشت.
سعی داشت لبخند بزند اما خب من لبخندهای واقعی ماهور را دیده بودم.
برابرش روی صندلی فلزی سفید رنگ ایوان نشستم و ماگ چای را روی میز به سمتش هل دادم.
- ممنون.
- دیر اومدی.
- با سما قرار داشتم.
ابرویی بالا دادم و او گفت : داره میره شمال برای طرحش...ازش معذرت خواستم.
- جواب اون چی بود؟
- بهم گفت بهش عذرخواهی بدهکار نیستم...انتخاب خودش بوده.
- سما برای تو عالی بود.
- این منم که برای هیچکس خوب نیستم.
سری به تاسف تکان دادم و او گفت : امشب زیاد خوشحال نیستی.
- دلم برای مانی تنگ شده.
- نگرانی.
- نگران نیستم.
- اگه من از هتل اخراج بشم حداقل تو از دستم راحت میشی.
- گاهی خیلی مسخره میشی.
- مگه دروغه؟...ترسی که تو چشماته و فقط پیش من معلوم میشه دروغه؟
- برای هتل من و تو معنی نداره...مهم هتله...با همه اینکه می دونم تو زندگی شخصیت افتضاحی ولی زندگی شغلیت مطمئنم می کنه که هتل بهت نیاز داره.
- جالبه...حداقل یکی مشتاق موندن من تو اون هتله...و جالب تر اینه که اون یه نفر تویی.
- ماهور من و تو هیچ وقت رابطه خوبی نخواهیم داشت ، ولی هر دومون برای اون هتل همه کار می کنیم.
- من و تو عقده هامونو تو اون هتل کم می کنیم...عقده توجه...همه خدمه هتل عاشق توان...همه پرسنل به من اعتماد دارن.
- من عقده ای نیستیم.
- هستیم...هر دومون...بیا ازش فرار نکنیم.
- منو قاطی خودت نکن.
- یه بار هم شده جلوم جبهه نگیر.
ماهور برای خداحافظی رفت و من نگاهم را به تاب بلااستفاده گوشه حیاط دوختم و سعی کردم به حرف هایش فکر نکنم.
و فقط سعی کردم.
همه آدم ها عقده ای بودند خب.
هر کسی به یک نوعی.
اما خب به قول ماهور ما در خانواده ای بودیم که گاهی عقده توجه شدیدا به جانمان سرازیر می شد.
اما من با آن می جنگیدم.
سعی می کردم یادم برود برخی چیزهایی که می شد به عینه دید را.
اما خب گاهی نمی شد.
نمی کشیدم.
و این به قول ماهور عقده ای بود ، که باید میان شغل و آدم هایی که در آن جریان داشتند ، حلش می کردم.
و خب من خیلی سعی می کردم به آن نیندیشم ، اما ماهور ، سلطان این بود که آدم را میان واقعیت امر ماجرا بیندازد.
و من گاهی شدیدا از آن مرد موبلند مذخرف متنفر می شدم.
و امشب هم از همان وقت ها بود.
کمی حالم بابت حرف های شب گذشته ماهور ، گرفته بود.
دلم هم مدام امروز شور می زد.
آنقدری هم استرسم مشهود بود که سه بار منوی ناهار را چک کنم و اصلا برایم اخم های امیرحافظی که انگار به تیریچ قبایش برخورده بود مهم نباشد.
باید با مهربان صحبت می کردم.
نیاز مبرمی به حرف زدن داشتم.
به اینکه او برایم از آینده بگوید.
از حرف های خوبی که همیشه می گفت.
من این روزها شدیدا درگیر بودم.
درگیر این زندگی که هر سمتش را می خواستم راست و ریس کنم ، سمت دیگرش لنگ می زد.
تمام این چندسال دلم به شغلم و این هتل خوش بود ، اما بی خردی های مردی که نرسیده همه چیز را صاحب شده بود ، داشت خوشی های این روزهایم را می گرفت.
حضور پر تشویش خانم جلالی ، منشی پا به سن گذاشته ماهان ، به دامن نگرانیم کوک محکم تری زد.
- خانم راوی...نگران نشینا...فقط بین آقایون خالدی...
- فهمیدم.
منتظر آسانسور نشدم ، از رمپ قسمت خدمه به سمت طبقه پایین سرازیر شدم.
بی شک ماهان اگر پا روی دم ماهور می گذاشت ، ماهور هم مثل همیشه عقلش زایل می شد و هر چه به دهانش می آمد ، می گفت و میزان خرابی وارده را هیچ کس نمی توانست تخمین بزند.
چند نفری میان راهرو ایستاده بودند.
رامین هم شدیدا سعی داشت ماهان را مهار کند.
آقای طهماسبی ، مدیر رابط عمومی هتل میان این دعوا کمی شوکه به نظر می رسید.
شانه به شانه ماهورِ نسبتا خونسرد ایستادم.
این همه خونسردیش کمی بعید به نظر می رسید.
ماهان – طرفدارت هم که اومد.
حرفش میان این چند گوش غریبه ، زیاد درست نبود.
صدای پوزخند ماهور هم ، یکی از اصلی ترین دلایل خش افتادن اعصابم تلقی می شد.
- اینجا چه خبره؟
ماهان با خنده ای که کاملا نفرتش را نسبت به ماهور بیان می کرد ، گفت : اتفاق خاصی نیست...فقط ماهور اخراجه.
ابروهایم به هم نزدیک شدند.
این مرد کمر همتش را بسته بود تا هتل را به ویرانه ای ویران تر از چندسال قبل مبدل سازد.
- این مذخرفات یعنی چی؟
ماهان – رئیس این هتل منم و من حکم اخراج این مردک رو امضا کردم.
- داری اشتباه می کنی.
آقای طهماسبی هم در ادامه حرف من ، گفت : من هم عرض کردم خانم راوی...الان هر دو عصبانین و تصمیمات غلط تو این مواقع...
ماهان – تو مدیریت هتل به دخالت کسی نیاز ندارم.
قدمی به سمتش برداشتم.
حالا می توانستم چشم هایی که از نگاه کردن به آنها مدتی فراری بودم ، را واضح بببینم.
- با این بی خردی هات دیگه هتلی نمی مونه که بخوای مدیریتی داشته باشی.
به وضح دیدم که رامین پلک هایش را از سر استیصال چگونه به هم فشرد.
از این زبان سرخ من به شدت می ترسید.
ماهان – می فهمی داری چی میگی؟
- از تو بیشتر می فهمم.
ماهان – داری از کی طرفداری می کنی؟....از مایه ننگ خانواده؟...از مردی که باید هر شب از کثافت جمعش می کردن؟
این مرد دیوانه شده بود.
شورش لشکر آن روی ماهور را می توانستم حس کنم.
به سمتش برگشتم.
عسلی های نگاهش را رگه های خونی در بر گرفته بودند.
نیشخندش کمی هولناک بود.
- آره خب...منو هر شب از کثافت جمع کردن...خبرا خوب رسیده...اونوخ اونیکه خبر داده گفته منو با کی از کثافت جمع می کردن؟
قدم بلندی به سمتش برداشتم.
بازوهایش را چنگ زدم.
نباید نابود می شدیم.
این نابودی حق خانواده ای که تنها چندسالی بود ، مزه آرامش را چشیده بود ، نبود.
- ماهور نگو...نگو.
غرشش عصب های گوشم را تحریک می کرد.
ماهور – چرا نگم؟...نگم؟...اون هر چی دلش میخواد بگه؟
پاهایم می لرزید.
حربه ای برای آرامش این مرد طوفان زده نداشتم.
- ماهور...ترو خاک ماکان نگو.
نگاهش اینبار از ماهان کنده شد.
به چشم های دو دو زده من رسید.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#13
اولین بار بود که اسمش را می آوردم.
اولین بار بود که نامش را قسم می خوردم.
اولین بار تلخی بود.
عقب رفت و دست های من از بازوهایش کنده شد.
ماهور – تو بردی ماهان خالدی...اینبارو تو بردی...من اخراجم.
قدم هایش را شمردم.
یک...
دو...
سه...
چهار...
پنج...
- جناب رئیس...استعفا نامه من تا آخر وقت اداری امروز روی میزته...روز خوش.
ماهور روی قدم پنجم ایستاده بود.
به قدم پنجمش که رسیدم از روی شانه نگاهم کرد.
چشم هایش سوال داشت.
و چشم های من نفرتی عمیق.
نفرتی عمیق نسبت به خودم.
من قسم خورده بودم.
نامش را آورده بودم و این دقیقا بابت زندگی کسی بود که شاید با تمام عزیز بودنش لایق نبود.
- دیوونه شدی محیا؟
- شاید.
انگار اخبارِ مربوط به حرکت طوفانی من ، به خانه نرسیده بود که مامان و بابا در گلخانه با فراغ بال چای می نوشیدند.
کمی استرس داشتم.
بابا بی شک ناراحت می شد و مامان ملامتم می کرد.
صدای زنگ خانه دقیقا نقطه شروع یک جنگ اعصاب ویژه تلقی می شد.
مامان که در را گشود ، کمی بعد ، مهربان مانی به بغل ، میان نشیمن خانه ایستاد.
چشم هایش نگران بود.
باز هم آمده بود تا از من دفاع کند.
سونامی عظیم خانه انگار دیرتر می رسید.
مامان ، مانی را از مهربان گرفت و گفت : چیزی شده مامان جان؟
مهربان ، بدون دادن پاسخ به مامان ، به سمت منی که به ستون تکیه داده بودم ، قدم برداشت و آرام گفت : چی کار کردی؟
- اون کاریو که باید انجام می دادم...احتیاط اینه که من تو جایگاهی نمونم که داره سقوط می کنه.
- محیا آخه...
صدای مامان نگاه ما را به سمتش کشاند.
مامان – چی شده؟
زنگ در نگذاشت پاسخی به سوالش دهم.
از همان فاصله هم می توانستم صدای مهراوه را بشنوم که چگونه برای مامان حرف می زد و من را آدم بده جلوه می داد.
خسته شده بودم.
لیوان چای را روی عسلی گذاشتم و دستی روی موهای مانی کشیدم و گفتم : خاله قربونت بره...برو تو اتاقم با آیپدم بازی کن...خب؟
با ذوق به سمت پله ها دوید.
دوست نداشتم مشاجره بی پایان خانواده ام را به تماشا بنشیند.
مهراوه که نزدیکم شد ، دست به سینه ایستادم.
اینبار اصلا اعتقادی به پا پس کشیدن نداشتم.
مهراوه – آبرومو بردی...همیشه آبروی منو جلو خونواده شوهرم می بری.
پوزخندم جری ترش کرد.
مهراوه – می خندی؟....آره؟....می خندی؟....بدبخت کجا می تونی کار از این بهتر پیدا کنی؟...تو روی شوهر من درمیای؟...جلوی زیردستاش کوچیکش میکنی؟...تو آدمی؟...لیاقتت همینه؟....لیاقتت همینه که دنباله روئه اون پسره یه لاقبا باشی؟
قدمی به جلو برداشتم و دنباله های شالش را در مشت فشردم و با صدایی که خیلی سعی داشتم کنترل شود ، گفتم : اون پسره یه لاقیا به خاطر یه دختر عوضی یه لاقبا شد...دختره رو می شناسی که؟
....نه؟
مامان – حرف دهنتو بفهم محیا....با خواهرت درست برخورد کن.
چشم هایم کمی اشکی بودند.
با همان چشم های اشکی به مامان نگاه کردم و گفتم : باشه...به دخترتون هیچی نمیگم...چون حرفام حق نیست...حرف همه حقه...حرف من حق نیست...با همین حرف ناحقم میگم...من دیگه جایی که مدیرشو قبول نداشته باشم کار نمی کنم.
مامان – لیاقت نداری.
- دقیقا بی لیاقتم.
از کنار مامان گذشتم.
پالتو را از روی دسته مبل برداشتم.
سعی کردم به بابا که در آستانه گلخانه خیره ام بود ، نگاهی نیندازم.
بابا به من یاد داد باید برای مهراوه همه کار کرد.
باید مهراوه را روی چشم گذاشت.
چون مهراوه نور چشم خانواده بود.
ماشین را که روشن کردم ، اشک چشم هایم بیشتر شد.
مهربان به گوشیم زنگ می زد.
حوصله نداشتم.
حوصله هیچکدام از آنها را نداشتم.
ماشین را گوشه خیابان پارک کردم.
به ماشین هایی که می گذشتند خیره شدم.
در این سال ها ، دوستی آنقدر صمیمی هم در این شهر نداشتم که به او پناه ببرم.
همه زندگی من را خانواده ام شکل داده بود.
صدای گوشیم نگاهم را به صفحه اش دوخت.
گوشی را به گوشم چسباندم.
- چیه؟
- خوبی؟
- خوبم.
- کجایی؟...به مهربان زنگ زدم...گفت از خونه زدی بیرون.
- آدرس خونه جدیدت کجاست؟
- میخوای بیای اینجا؟
- به اندازه به فنجون قهوه نمیتونم خونتو ببینم؟
- در خونه من همیشه به روت بازه.
- آدرسو اس کن.
قطع کردم.
درست است که موهایش بلند بود ، اما حداقل نیش نمی زد.
گاهی حرف هایش می ترساندم ، اما زخم نمی زد.
دل شکسته بود ، اما دل نمی شکست.
برابر آپارتمانش در میانه شهر ایستادم.
زمانی بود که ماشین های رنگ به رنگش را با تهدید و لوس بازی از پدرش رشوه می گرفت.
زمانی بود که خانه مجردیش یکی از ویلاهای پدرش بود.
زمانی بود که چشم هایش غم داشت ، اما به هرحال به خاطر دختری که دیوانه وار عاشقش بود ، می خندید.
آن زمان ها با همه دیوانه بازی هایش دوستش داشتم.
برایم عزیز بود.
زنگ در را فشردم و در با تیکی باز شد.
از آسانسور خبری نبود.
قدمت ساخت بنا انگار زیاد بود.
از پله های دو طبقه بالا رفتم.
در آستانه در با تیشرت و شلواری راحت منتظرم بود.
موهایش را شل بسته بود.
به صورتم لبخندی زد و گفت : می بینم که داغونی.
- تو این امر مهم انگشت کوچیکه تو هم نمیشم.
با دست از جلوی در کنارش زدم و قدم میان آپارتمان کوچکش گذاشتم.
همه چیز ساده بود.
و البته منظم.
همیشه از این خصلتش که به پسرها شباهت نداشت متنفر بودم.
پالتو را از تنم درآوردم و روی یکی از کاناپه های راحت و بزرگ خانه اش انداختم.
خم شد و پالتو را برداشت و به جارختی ورودی آویزان کرد.
با حالت چندشی که در صورتم عیان بود خیره اش شدم.
- اینجا قلمروئه منه پس به قوانین من احترام میذاریم.
- اینقدر حرف نزن...قهومو بیار.
خندید.
خنده اش لبخند به لبم آورد.
به سمت قفسه های کتابی که نشیمن را از اتاق خواب ها جدا کرده بودند ، حرکت کردم.
آن وقت ها اهل مطالعه نبود.
کل دایرة المعارف مطالعه اش منتهی می شد به حسنی به مکتب نمی رفت و فلفلی و دزد ناقلا.
حالاتمام قفسه ها را کتاب هایی پر کرده بودند ، که همگی حرفی برای گفتن داشتند.
با سینی محتوی فتجان ها که از آشپرخانه بیرون زد ، گفتم : جهت دکور خونه است؟
اشاره ام را گرفت و با لبخندی که لب هایش را خوش حالت کرده بود ، گفت : بدون شک.
چهارزانو روی کاناپه سبز رنگ روبرویش نشستم و گفتم : محمدجواد خان چیزی نگفته؟
- اون با من حرف نمی زنه.
- خوش به حالت....کاش خونواده من هم گاهی باهام حرف نمی زدن.
- محیا...
لحن محیا گفتنش چشم هایم را به نگاهش دوخت.
کمی به سمتم خم شده بود.
دست هایم را از روی پاهایم برداشت و میان مشت های خود گرفت.
به دست هایمان خیره بودم.
- تو همه زندگیتو فدای اونا کردی.
- من دوستشون دارم.
- من هم خونوادمو دوست دارم...حالا اونا دشمنم باشن یا نه مهم نیست...ولی دوست داشتن هم حدی داره...من یه بار دوست داشتن دیوونه وارو تجربه کردم...هیچ انتهایی نداره...من برای یکی اینقدر انرژی صرف کردم و داغون شدم...تو داری برای چندنفر عشق بی حد خرج می کنی...داغونت می کنه محیا...داغون...مثل من نشو...نمیخوام داغون شدنتو ببینم.
- ازشون دلگیرم.
- من هم از تو دلگیرم.
چشم هایم را از دست هایمان کندم و به چشم هایش دوختم.
با حالتی که شبیه چندسال پیش بود به من خیره بود.
- دلم برات تنگ شده بود و تو تمام این سالا مثل خونواده هامون از من متنفر بودی...من فقط تو رو داشتم محیا...تو هم خودتو از من دریغ کردی.
چشم هایم را از چشم هایش گرفتم.
- قهوه هامون سرد شد.
دست هایم را نرم رها کرد.
فنجام قهوه را به لب بردم و چشم هایم را از طعم بی نظیرش روی هم گذاشتم.
همیشه عاشق قهوه هایش بودم.
- حالا میخوای چی کار کنی؟
- نمی دونم.
- من میخوام برم باغ بی بی.
با ناباوری به چشم هایش نگاه کردم.
- فکر می کنم این مدت برای فرارم بس باشه.
- میخوای بری چی کار؟
- میخوام برم کاروانسرای پشت باغو روبراه کنم...همراهمی؟
- من...
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#14
- باید باهاش کنار بیایم...محیا ده سال گذشته.
- باید فکر کنم.
- من آخر هفته راهیم...خبر بده بهم...بهت نیاز دارم.
کمی سکوت شد و من گفتم : شام چی داری؟
- گفتی فقط یه فنجون قهوه.
- من گشنمه.
- برو خونتون...دیر شده.
- من لازانیا میخوام.
- برو خونتون محیا...خونوادت نگرانتن.
- نیستن.
- مهربان نگرانته...به من اس داده.
- میدونه اینجام پس نگران نیست...برو لازاینا بپز.
حرفم که به کرسی نشست و او راهی آشپزخانه شد ، به کاناپه لم دادم و سعی کردم به باغ بی بی و ده سال پیش فکر نکنم.
ده سال پیش جانم را گرفت.
از من جنازه ای متحرک ساخت.
و ماهور در نگاه همه هیچ شد.
حالا شاید باید می رفتیم تا من جسد روحم را پیدا کنم و ماهور روی پرتگاه نفرت بار منفور شدنش خودش را باز بیابد.
چمدانم را با تمام دودلی هایی که امکان حضور داشت بسته بودم.
امشب همه دور هم جمع بودیم.
حتی خانواده عمه هم حضور داشتند.
ریما هم حتی بعد از ماه ها برای دیداری به تهران آمده بود و حضورش روی لب همه ما لبخند گذاشته بود.
رامین اما از ابتدای حضورش برای من اخم و تخم ردیف کرده بود.
از بار سنگینی که روی دوشش بود می نالید.
از استعفاء من می نالید و من گاهی نگاهم سر می خورد روی محمدجواد خانی که از ابتدای بودنش برعکس تصور من هیچ اقدامی مبنی بر صحبت با من انجام نداده بود.
امشب قرار بود ماهور از تصمیممان در جمع صحبت کند.
هیچ وقت در این چندسال دلیل شکنجه ای که به حق خودش روا می داشت را متوجه نشدم.
خیلی سرد و سنگی می آمد ، می نشست و سیگاری دود می کرد و می رفت.
شمسی جان با چشم هایی غمگین من و او را می نگریست.
تاوان همه آدم های اطرافش را باید این زن دل شکسته با غمش پس می داد.
ریما – شنیدم کولاک کردی.
میان جمع این حرف را بلند مطرح کرد.
لبخندی زدم.
از کارم پشیمان نبودم که خجالتی هم این میان به چهره ام راه پیدا کند.
- خسته شده بودم.
رامین که کنارم نشسته بود آرام گفت : آره ارواح مامانم.
خنده لب هایم بیشتر شد و آمدم چیزی بگویم که اینبار ماهور پیش دستی کرد و گفت : میخواد شریک من بشه.
سکوت جمع کمی حالت عادی نداشت.
بابا – منظورت چیه عموجان؟
ماهور – داریم میریم پی کاروانسرا.
مامان – میخواین برین تو اون جای بی در و پیکر که چی بشه؟
لحنش عصبی بود.
رامین – چون الان هیچ کاری واسه این دوتا پیدا نمیشه.
لحنش شدیدا شوخ و سرزنده بود.
همیشه از ایده های ماهور استقبال می کرد.
و انگار ایده جدید ماهور عجیب به دلش چسبیده بود.
ماهور – اگه نگران محیا هستین...بی بی هست.
مامان آمد چیزی بگوید که بابا نگذاشت و گفت : انتخاب خودته عزیزم؟
- میخوام اون کاورانسرا سرپا بشه.
صدای پوزخند مهراوه در آن شرایط سوهان وحشتناکی روی روح و ذهن من بود.
مهراوه – اون خرابه آباد شدنی نیست.
ماهور – محیا در عرض دوسال یه هتل سه ستاره رو رسوند به پنج ستاره...من بهش ایمان دارم...اون دست به خاک بزنه ، طلا میشه.
اولین بار بود که در جمع تا به این حد صحبت می کرد.
عمه – انشاءالله میرین و مثل همیشه موفق میشین.
متلک خوبی بود به ماهان و مهراوه.
عمه از همان ابتدای امر که ماهان پایش را در ایران گذاشت به رامین گفته بود ، که لیاقت ماهور برای هتل بیشتر است.
عمه ام را شدیدا دوست داشتم.
ماهان و محمدجوادخان عجیب ساکت بودند.
سکوت ماهان را می شد درک کرد ، اما از سکوت محمدجواد خان نمی شد گذشت.
شمسی جان با نگاهی که غبار زیادی داشت ، گفت : دوریتون اذیتمون می کنه.
ماهور دست گرد شانه مادرش انداخت و روی موهای مادرش را بوسید.
شمسی جان همیشه مهره سوخته داستان ما بود.
هیچکس یادش نبود ، او بیشترین درد را متحمل شده است.
هیچکس یادش نمی ماند درد او ، درد دیگریست.
- قربونتون برم من ، راهی که نیست میریم و میایم.
چندسالی می شد خودم را با این مرد خسته جمع نمی بستم، اما حالا برابر چشم های مهراوه ای که نفرت بار تماشایمان می کرد ، از جمع بستن خودمان مایه می گذاشتم.
مهربان – بی بی خبر داره؟
ماهور – خبردار میشه؟
مهربان – من هم دلم براش تنگ شده.
تمام این سال ها سعی کره بودم دلم برای بی بی تنگ نشود.
از دلتنگی برای باغ و بی بی با تمام وجور فراری بودم و حالا انتخابِ گریزم از وضعیت کنونیِ زندگی شده بود ، گریزگاهی که بابتش تاوان سختی داده بودم.
چمدانم را صندوق عقب ماشینش جا داد و مامان با نگاهی که لبریز از نگرانی بود در آغوشم گرفت و گفت : دلم به رفتنت رضا نیست.
- این دوری برامون واجبه.
متلکم را گرفت که تن عقب کشید و من در آغوش بابا کمی محبت خریدم.
از بقیه دیشب خداحافظی کرده بودم.
با برآورد ماهور حدودا تا دوهفته آینده فرصت بازگشت به تهران دست نمی داد.
ماهور که مشغول خداحافظی شد ، روی صندلی ماشین نشستم و به مامان که همچنان با نگرانی خیره ام بود لبخند زدم.
مامان دوستم داشت اما خب بیان محبتش دوست داشتنی نبود.
آدم ها که همه یک مدل نبودند.
یکی مثل شمسی جان می شد که تمام زندگیش را فقط ابراز محبت پر کرده بود ، یکی هم مثل مامان که لزومی برای این امر نمی دید.
ماهور که نشست ، برای بابا و مامان دست تکان دادم.
- مامانت می خواست خرخرمو بجوئه.
- احساست درسته.
- مامانت از همون اول هم زیاد از من خوشش نمی اومد.
- دیگه نه در اون حد.
- پس چرا زیر پای...
- بیا یه بار هم شده گیر نده به چیزی که تموم شده.
- گفتنش آسونه برات.
- تهمت زدن هم برای تو آسونه.
- تهمت؟
- گفتی می دونی چرا از خواهرم کناره می گیرم.
- یه زری زدم که دست از سرم ورداری.
- من هیچ وقت ماهانو دوست نداشتم.
- می دونم...تو نمی تونستی که ماهانو دوست داشته باشی.
- ازش کناره می گیرم چون...
- می دونم...چرا خودتو اذیت می کنی؟
- تو چرا خودتو اذیت می کنی؟
- سخته... همیشه جلو چشمم هستن.
- بهش فکر می کنی؟
- میشه فکر نکرد؟
- با چه حسی بهش فکر می کنی؟
- نمی دونم...گاهی نفرت...گاهی حسرت...حس های متفاوتی بهم دست میده.
- سما هم می دونست؟
- می دونست یکی رو دوست دارم اما نمی دونست کیه.
- خیلی دوستت داشت.
- اوایل آره اما کم کم حسش تموم شد.
- مگه میشه؟
- سما لحظه ای من رو انتخاب کرد ، حس لحظه ای همون لحظه ای خوبه...تو مرور وقتی هی درگیر منطق بشی هیچ آینده ای نداره...مثه اینه که من تو لحظه دلم توت فرنگی بخواد...بعد وقتی هر روز طعم گلخونه ای و بی مزشو می چشم ، دیگه بعدا طرفش نمیرم...زندگی سما با من مثه چشیدن توت فرنگی بی مزه بود...زندگی کلا با من قیافش خوبه اما توت فرنگی بی مزه ایه.
- خیلی دختر خوبی بود.
- برای من حیف بود.
- می تونستی باهاش خوشبخت بشی.
- تو چرا به خوشبختی فکر نمی کنی؟
- یه بار به صلاح دید بقیه خواستم بهش فکر کنم نشد ، دیگه ازش گذشتم...خوشبختی واسه من کارمه.
پوزخند جالبی تحویلم داد.
خب من این زندگی را پذیرفته بودم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#15
برای تغییرش هم اصلا اصراری نداشتم.
تغییر زندگی برای آدم هایی بود که دل شادی داشتند.
دل شاد من ده سال پیش در باغ بی بی چال شده بود.
نبش قبر آن دل واکنده هم کار من نبود.
با همین دل نداشته ، باید می ساختم و می سوختم.
بی بی از بی معرفتیمان شاکی بود.
با تمام شاکی بودنش اما محکم در آغوشمان گرفته بود.
گریسته بود و دائم برایمان بمیرم بمیرم گفته بود.
می دانست باغش اشک چشم هایمان را روان ساخته است.
می دانست ماهورش دیگر ، مِن بعد خواب خوش به چشم هایش حرام است.
می دانست و باز از عطر تنمان نفس برمی داشت.
نه که این سال ها ندیده باشدمان ها...نه.
اما خب سالی یک بار و چند روز تهران آمدنش نه دلتنگی ما رار فع می کرد نه خودش را.
ماهور از همان ابتدای آمدنمان خودش را سرگرم کرده بود.
مثت دخترها با نظم اتاقش را می چید.
گاهی به آنتن خراب تلویزیون قدیمی بی بی ور می رفت.
ایوان جلوی خانه را جارو می کشید.
هنر شهرام ناظری را با صدای بلند گوش می داد.
و اصلا هم من و بی بی نمی دانستیم که دارد نرم نرمک دق می کند.
من اما به بی بی چسبیده بودم.
من خیلی بهتر از ماهور برخورد می کردم.
چشم هایم دودوزدگی کمتری را به نمایش می گذاشت.
و بی بی با خیال راحت تری به من می نگریست.
ماهور اما شبیه آدمی بود که افتاده بود میان آتش.
شاید گیسو کمند بود و گاهی موجب عذایم شده بود ،اما خب دل من برایش می سوخت.
همه این ده سال را با عذاب زندگی کرده بود.
چندسال پیش را که وحشتناک تر گذرانده بود.
و هیچکس جز من نمی فهمید بار اتهامی که به دوش می کشد چه درد جانکاهی دارد.
به والله حقش نبود.
سرسفره غذا آرام به دیگ کوچک سنگی دیزیش خیره می نگریست.
بی بی – بخور...واسه نگاه کردن نپختم.
ماهور – قربون دستت...می خورم.
بی بی غمگین نگاهش کرد و من برای تغییر جو ، گفتم : کی بریم پی کارای کاروانسرا؟
بی بی – بذارین فردا بشه...رحمان و مریم رفتن سفر...فردا میان.
رحمان و مریم برای من تداعی خاطرات زیبایی بودند.
خاطراتی که شاید در این چندسال اخیر جزء معدود شادی های زندگیم تلقی می شدند.
ماهور – با رحمان حرف زدم...قراره چند نفریو بیاره واسه مرمت کاروانسرا.
- حدودا مرمت چقدر طول می کشه؟
ماهور – رحمان میگه زیاد آسیب جدی بهش وارد نشده...یه چندجایی فقط نیاز به کار داره...حدودا دو هفته دیگه میشه تمومش کرد....میتونی تو این دوهفته بری پی خرید وسایل؟
- آره با مریم میرم...پرسنل زیادی هم نمیخوایم...یه آشپز محلی و چهارپنج تایی خدمه کفاف میده.
ماهور – بی بی شما میتونی میون هم محلیا برامون آدم مطمئن پیدا کنی؟
بی بی – شما خیالتون راحت.
گونه چروک خورده بی بی را بوسیدم.
حداقل او خوشحال بود که دیگر تنها نیست.
من و ماهور هم کم کم با این شرایط کنار می آمدیم.
باید کنار می آمدیم.
*******
مریم تمام روز مرا خندانده بود.
همیشه این روحیه شادش را دوست داشتم.
بعد از یک روز ، خرید طاقت فرسا کنار هم سر روی پای بی بی گذاشته بودیم.
بی بی موهایم را *نو ا زش * می داد
- خسته شدی مادر؟
مریم – خسته شدیم مادر.
بی بی – تو که کاری نمی کنی همش کرکر خندت هواست.
مریم – وا...
بی بی – والا...صبح تا حالا یه زنگ به اون شوهر بیچارت زدی یه خسته نباشی بهش بگی؟
مریم – بی بی بیکار که نبودم.
بی بی – بیچاره اون رحمان...پسر به این نازنینی چطور الکی الکی بدبخت شد.
صدای خنده هایم بلند بود.
این لحظات به فکر این نبودم که باغ بی بی مرا در خود اسکان داده است.
فکر این نبودم که من ده سال است عزادارم.
ذره ای فکری نبودم.
فقط می خندیدم.
حالا گیریم من ته دلم حس خوشبختی نداشته باشم.
ولی مهم این بود که حالا در این لحظه خوشحال بودم.
مریم – بی بی شوخی شوخی هرچی دلت میخواد بارم می کنیا.
بی بی چشم غره ای رفت.
خب همه ما می دانستیم رحمان برای بی بی ، عمر دوباره است.
- حسود نباش دیگه.
مریم با پشت دست به صورتم کوبید و من باز خندیدم.
پسرها که آمدند ، بی بی مجبورمان کرد سفره شام را بچینیم.
ماهور همچنان آرام بود.
رحمان هم خستگی اش کاملا به چشم می آمد و بی بی دقیقه ای از قربان صدقه رفتن این دو دست برنمی داشت.
رحمان – مریم جان ، عزیزم مشکلی نیست امشب همین جا بمونیم؟
بی بی چشم غره ای به مریم بینوا رفت و گفت : چه مشکلی مادر؟...مریم بدو رخت خواب پهن کن تو اتاق ، بچم خسته است.
رحمان لبخندی به صورت مریم هاج و واج زد و گفت : خودم میام پهن می کنم.
مریم – پس من میرم اتاق محیا...تا صبح میخوایم حرف بزنیم.
رحمان لبخند زد.
لبخندش اما شدیدا غمگین بود.
بعد از شام ماهور با شب بخیری آرام راهی اتاقش شد.
باید باهم صحبت می کردیم.
این مرد فقط روان خودش را نمی خراشید ، داشت داغ دل بی بی را هم تازه می کرد.
حتما باید با هم صحبت می کردیم.
باید درد و دل می کرد.
شاید اصلا باید اشک می ریخت.
این مرد نه با دود سیگار آرام می شد نه با مرتب کردن اتاق و جارو کشیدن ایوان.
لبه سکو نشسته بود و طبق معمول مثل دودکش قطار ، اطرافش را دود پر کرده بود.
کنارش نشستم.
- فقط بوی سیگار میدی.
- اذیتت می کنه.
- من که به این اخلاقای مذخرفت عادت دارم...بی بی رو داری ناراحت می کنی...اومدی آرامششو بگیری؟
- حداقل من ناخوشیمو می ریزم بیرون...تو که داری خودخوری می کنی میخوای به کجا برسی؟
- من اینجا خیلی بهتر از خونه خودمونم...کاش زودتر اومده بودم.
پوزخند زد و پک عمیقش به سیگار میان انگشتانش ، حالتی از عدم اعصاب عمیقی را روایت می کرد.
- چته ماهور؟
- حق من و تو این نبود.
- مگه حقمون چشه؟
- ادای آدمایی رو درنیار که راضین.
- ماهور من و تو اومدیم اینجا که زندگیمونو از نو بسازیم.
- فکر کردی دردم پول و اون هتل لعنتیه؟...من از اینکه الکی الکی از چشم همه افتادیم شاکیم.
- نمیخوام بهش فکر کنم.
- همیشه باید از این واقعیت فرار کنیم.
- ماهور ما الان اینجاییم....حوصله ندارم هی دلداریت بدم...عین دختربچه های لوس نباش خواهشا.
- از وقتی اومدیم رفتی ته باغ؟
جوابم سکوت بود.
- نرفتی...جراتشو نداری...من رفتم...باز هم میرم.
- واسه خودکشی راهای بهتری هم هست.
کاش می شد خش صدایم را بگیرم.
کاش می شد بغض گلویم را پس بزنم.
کاش می شد خیلی کارها کنم ، تا نشان دهم اصلا هیچ چیز این دنیا برایم مهم نیست.
حتی ته باغ.
- تو هم برو محیا.
- تو دیوونه ای.
- باید بری...اگه نری یه روز به سرم می زنه و کشون کشون می برمت.
- تو واقعا دیوونه ای.
- آره...دیوونه ام وقتی غم چشاتو می بینم.
برابرم ایستاد.
سیگارش را گوشه ای پرت کرد.
اصلا کاش امروز پا به این کاروانسرا نمی گذاشتم.
اصلا کاش به فکر این میراث خانوادگی نمی افتادم.
اصلا کاش دمخور این ماهور خان روانی ، با آن موهای رها در بادش ، نمی شدم.
- من به این چشما بدهکارم محیا....به تو بدهکارم.
- نیستی...تو هیچ کاره ای...اینقدر تو گوشت خوندن باورت شده.
- همشون برن به جهنم.
- پس پشت در جهنمشون یه اعلامیه بزن که تو به محیا بدهکار نیستی.
راهم را کشیدم به سمت باغ.
تمام این ده سال بی شک در گوشش خوانده بودند مسبب همه چیز اوست.
تمام این ده سال بی شک در گوشم خوانده بودند مسبب همه چیز من هستم.
تمام این ده سال را انگار فقط ما دونفر به جهنم رفته بودیم.
تمام این چند روز را از ماهور دوری کرده بودم.
هی می آمد سر صحبت را باز کند و من از دستش می گریختم.
از ماهور گریختن مثل تمام این سال ها یعنی از واقعیت گریختن.
کاروانسرا هم در این میان ، بهتر از آنچه فکر می کردم به مرحله استفاده رسیده بود.
مریم خودش را برای پذیرش هتل منصوب کرده بود و رحمان این غدبازی هایش را با عشقی عمیق می نگریست.
رحمان که از مریم خواستگاری کرد ، همه ما متعجب شدیم.
دخترک شر و شیطان همسایه بی بی کجا و پسر نازدانه آرام و سر به زیر بی بی کجا.
به خاطر ما مراسم را تهران برگزار کردند و من در آن فرصت کوتاه ، زیاد نتوانستم از چند و چون ماجرا ، خبری حاصل کنم.
فقط می دانستم نگاه رحمان به مریم خیلی دوست داشتنی است.
ملحفه های انتخابی بنفش رنگ اتاق ها را دوست داشتم.
آشپزها هم دست پخت خوبی داشتند و من عمیقا خیالم از همه چیز راحت بود.
از همه چیز ، الا ماهوری که سه تارش را به دست می گرفت و ساعت دو نیمه شب روی ایوان خانه می نشست و سوز به دل همه ما می انداخت.
بعد از روزی که تماما به تمیز کردن اتاق ها اختصاص داده شده بود ، روی تخت آخرین اتاق نشستم و از میان پرده های حریروارش به درختان اطراف کاروانسرا خیره شدم.
هیچ کس باور نمی کرد ، بی بی دقیقا هشت سال پیش بیاید و نیمی از این کاروانسرای موروثی خاندانش را به نام ماهور و نیمی دیگر را به نام من بزند.
این اتفاق حتی مهربان همیشه مهربان را نیز کمی آزرده خاطر کرده بود.
من و ماهور هم بی بی را درک نمی کردیم و تا به این چند هفته اخیر هم نخواسته بودیم به این درک برسیم.
حالا می شد درک کرد ، بی بی می خواسته است من و ماهوری که عاقبت یک روز زیر فشار نگاه متهم کننده اطرافیان در حال له شدن هستیم ، برای خلاصی رهسپار این دیار شویم.
من ده سال پیش ته باغ بی بی مردم.
ماهور ده سال پیش ته باغ بی بی مرد.
مرد و اما با عشق به مهراوه زیبا و طناز باز زنده شد.
زنده شد و در شب ازدواج مهراوه اش باز مرد.
گاهی و فقط گاهی دلم برای ماهور بیشتر از خودم می سوخت.
ماهور فقط خودش نمی مرد...ماهور را هر روز حرف بقیه می کشت.
- حرف بزنیم؟
نگاهش نکردم و کنارم لبه تخت نشست.
- خوب شده؟
- عالیه.
- محیا؟
به نیم رخش نگاه کردم.
موهای بلندش را شل بسته بود.
رنگ موهایمان به بی بی کشیده بود ، هر دو موهایی خرمایی رنگ داشتیم.
و چشم های او عسلی رنگ بود و چشم های من قهوه ای.
ژن بی بی نسبت به او غالب تر بود.
- هوم؟
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#16
- امیرحافظ بهم زنگ زد.
- خب؟
- میخواد باهات حرف بزنه.
- که چی بشه؟
- باهاش صحبت کن...اون دیوونه است...ممکنه باز بره سر وقت خونوادت و مامانتو بندازه به جونت.
- مامان دیگه عمرا بذاره من...
- محیا...مامان تو میخواد از این اوضاع بیای بیرون و امیرحافظ...
- امیرحافظ چند سال پیش تموم شد...اومد خواستگاریم...باهاش نامزد کردم به اصرار بقیه...و بعد منو جا گذاشت و رفت ایتالیا....دیگه حرف زدنی وجود نداره.
- اصرار بیشتری نمی کنم...چون زندگی خودته.
- خوبه که یه کم شعور ته وجودت مونده.
خندید و با حالتی که می شد حس کرد ، نفسی عمیق از سرِ درد ، از هوای اطرافش برداشت.
- اینجور نگام نکن...حالم خیلی بهتره...باید باهاش کنار بیام به هر حال.
- خوبه...باهاش کنار بیا.
باز هم خندید و برخاست و قدم سمت در برداشت.
- من باهاش کنار میام...فقط عذاب وجدانش هیچ وقت راه نفسمو باز نمی کنه...کاش تو باهاش کنار می اومدی...با حقیقت...با اینکه دیگه نیست.
- سعی کن امروز جلوی چشم هام نباشی.
صدایم کمی لرزید و چشم هایم را انگار نیش زدند.
من هیچ وقت با نبود کسی که انتهای تمام رویاهایم بود کنار نمی آمدم.
گروه ابتدایی مهمان هایمان یک گروه دانشجویی هنری مسلک بودند ، که بسیار هم دوست داشتنی قلمداد می شدند.
آمده بودند در شربت خانه کاروانسرا نشسته بودند و بلند بلند می گفتند و می خندیدند.
یکی از دخترها از ابتدای حضورش به ماهور که ، امروز نسبت به روزهای دیگرش خوش پوش تر شده بود ، عجیب خیره بود.
مریم هم یک ریز در گوش من می خواند ماهور با این زلف های کمندش ، راست کار تیپ همین جماعت است و بس.
مریم جان شدیدا پافشاری داشتند بیاییم ، این بت غم و اندوه را یک جوری به این دختر خیره به ماهوری که ، در نظر من هیچ چیز برای خیره شدن نداشت ، بیندازیم و همگی راحت شویم.
این بحث ها مایه خنده ام شده بود در حالی که در دلم شوری به راه افتاده بود.
همانطور که ماهور می گفت ، امیرحافظ راهش را به سمت خانواده من کج کرده بود و مامان امروز تماسی بس بلند بالا با من داشت و باز مغز من را انگار در هاون می کوبیدند.
باید با امیرحافظ تماس می گرفتم ، ماهور درست می گفت ،حرف زدن با خود این مرد بهتر از هر کاری بود.
حواسم را معطوف دخترک کردم که سمت ماهور می رفت.
- نونو چسبوند.
پوزخندی زدم.
- شرط می بندی تیرش به سنگ می خوره؟
- شرط می بندم....دختره خیلی لونده.
- ببین و تماشا کن.
ماهور در میان صحبت هایش اخم داشت و گاهی به منی که با تفریح براندازش می کردم ، نگاه می کرد.
بی شک در مخمصه بدی گیر افتاده بود.
دختر که با حالتی سر به زیر افتاده از کنارش به سمت دوستانش برگشت ، خنده ای کردم و رو به مریم هاج و واج گفتم : ملتفت شدی؟...این پسره اگه آدم بود که زن ترگل ورگلشو طلاق نمی داد.
- به نظرت یه وقت از دکتر براش بگیریم؟
به خنده افتادم و سنگینی نگاه ماهور نگاهم را به سمتش کشاند.
به خنده ام خیره بود و لبخندی عمیق روی لب هایش خودنمایی می کرد.
از اینکه تمام این سال ها سعی کرده بود ، نگران من باشد کفری بودم.
سمتم قدم برداشت و روبروی من و مریم ، روی تخت سنتی شربت خانه نشست.
ماهور – به چی می خندیدین؟
مریم – دختره چی می گفت؟
ماهور – چیز خاصی نمی گفت.
مریم – عجب...
ماهور – آره عجب که شما دوتا نشستین خاله خانباجی بازی درمیارین.
مریم با خنده ای که تا روی لب هایش کشیده شده بود تن جلو کشید و گفت : حالا ما که غریبه نیستیم ماهورجان.
ماهور با لبخند گفت : همونی که تو ذهنته.
مریم – خب بقیش؟
ماهور – بقیه ای نداره.
مریم رو به من کرد و گفت : راست میگفتیا...یارو آدم نیست.
ماهور با این حرف شوکه به من خیره شد.
بیچاره در این میان به تنها چیزی که فکر نمی کرد ، این بود که پشت سرش از این چیزها بلغور کرده باشیم.
ماهور – ممنونم از نظرتون درباره خودم.
مریم در حالیکه برمی خاست تا برود حساب این هنری مسلک های بانمک و دوست داشتنی را تسویه کند ، گفت : خواهش می کنیم آقا...اختیار داری.
با خنده بدرقه اش کردم و حرف ماهور نگاهم را به سمتش کشاند.
- اگه بدونی خنده هات تا چه حد زیبان همیشه می خندی.
حرفش کمی ماتم کرد.
- صبح کمی ناراحت بودی.
خوشحال شدم که خودش مسیر صحبت را عوض کرد وگرنه اصلا هیچ حرفی برابر حرفش به مخیله ام نمی رسید.
- بودم...الان خوبم.
- اتفاقی افتاده؟
- امیرحافظ با مامان تماس گرفته.
- گفتم بهت...
- می دونم...باید باهاش جدی صحبت کنم.
- خوبه...اینجور می فهمه که وقتی بی لیاقتی خرج می کنه ، پلای پشت سرش می ریزن.
در سکوت نگاهش کردم و او گفت : اگه به مشکلی برخوردی روی کمک من حساب کن.
- سعی می کنم خودم حلش کنم.
خندید.
خنده های خاصی داشت.
وقتی می خندید کناره لب هایش گودی عمیقی پیدا می کرد و کناره چشم هایش خطوطی بانمک اتفاق می افتاد.
- تو همیشه دوست داری خودت تنهایی حلش کنی.
- اذیتت می کنه؟
- گاهی خیلی.
- چرا؟
- تنهایی به دوش کشیدن مشکلات خردت می کنه.
دیگر اثری از آن خنده های خاص روی صورتش نبود.
حالا فقط اخم و جدیت های ماهوریش را به رخ می کشید.
- من دلسوز نمیخوام ماهور.
- حالمو به هم می زنی وقتی فکر می کنی من هم مثل خونواده هامون میذارم سختی بکشی و تنها باشی و حواسم بهت نباشه.
- وقتی حالتو به هم می زنم میتونی اینقدر به پر و پام نپیچی.
- که مثل این چندسال آخر اونقدر تو تنهاییت غرق بشی که یادت بره محیایی هم هست؟
- من به این سبک زندگی خو گرفتم.
- من از این سبک زندگی بیرونت میارم....من نمیذارم اشتباهم با زندگی تو اینطور تا کنه.
- ماهور عذابم میدی وقتی اینقدر به خودت و من تلقین می کنی که گناهکاری.
- محیا عذابم میدی وقتی اینقدر خوبی.
و من شاهد قدم های بلندش شدم.
شربت خانه دیگر آنقدرها هم دوست داشتنی نبود.
چرا نمی خواست بفهمد همه چیز تنها یک حادثه بوده است.
سه بوق خورد و تماس برقرار شد.
- الو...بفرمایید.
- سلام.
- سـ...سلام....محیا تویی؟
- خودمم.
- چطوری دختر؟...از وقتی از هتل رفتی ازت خبری نداشتم.
- لزومی نداشت که ازم خبری داشته باشی.
- محیا من برگشتم که...
- برای من مهم نیست که به خاطر چی از ایتالیا برگشتی...فقط می خواستم خواهش کنم دور و بر زندگی من نباشی.
- محیا من و تو...
- من و تویی وجود نداره.
- من دوست دارم با هم ازدواج کنیم.
- تو دوست داری؟...می تونی دوست داشته باشی....اصلا مشکلی نیست...ولی من دوست ندارم...وقتی من دوست ندارم پس تو هم دوست داشتنتو تو دلت نگه دار.
- محیا همه تو زندگیشون اشتباه می کنن.
- دقیقا...من هم اشتباه کردم...و به تو جواب مثبت دادم.
- من فکر می کردم اگه برگردم تو منتظرمی.
- من عاشقت نبودم که منتظرت باشم.
- چرا؟...مگه من چی کم دارم؟
- امیرحافظ اصلا مساله کم بودن یا از اینجور چیزا نیست....مساله اینه که من منطقی انتخابت کردم چون خونوادم اینجور صلاح دیدن...اما تو انتخاب کردی بری دنبال آرزوهات...همیشه همه چی رو نمیشه با هم داشت امیرحافظ.
- باشه...اگه تو اینجور میخوای...باشه.
- ممنون که به نظرم احترام میذاری.
- خیلی دوست داشتم با هم باشیم...ولی برات آرزوی خوشبختی می کنم.
- من هم...خوش باشی.
- خداحافظ.
- خدانگهدار.
گوشی را پایین آوردم و لبخندی از سر راحتی خیال زدم.
امیرحافظ که همان چندسال پیش به عنوان سرآشپز وارد هتل شد ، همه متوجه شدند ارادت ویژه ای به من دارد.
آنقدر این مساله برای همه روشن و واضح بود ، که زمانی که برای پیشنهاد ازدواج به من پا جلو گذاشت هیچ کس تعجب نکند.
امیرحافظ با خانوادهاش به خواستگاری من آمد.
خیلی ساده در جلسه بله بران حلقه ای به انگشتم انداخت و من برای نگاه پر از برق مادرم سعی کردم ، اصلا از گشاد بودن حلقه شکایت نکنم و تنها همان گونه که مادرم خواسته بود لبخند بزنم.
لبخندهایی که مهربان بعدها گفت ، شدیدا به لب هایم زار می زده است.
هنوز یک ماهی از نامزدی کذایی ما نمی گذشت که دعوت نامه امیرحافظ رسید و امیرحافظ در میان بهت همه از نامزدی سر باز زد و از ایران برای دوره های تکمیلی آشپزیش رفت.
اصلا ناراحت نشدم.
حتی قطره ای اشک هم نریختم.
فقط نگران مامان بودم که شدیدا اصرار داشت من حرکتی کرده ام که او از من دل زده شده است.
گاهی از این دست حرف های مامان خنده ام می گرفت.
او عادت داشت همیشه گناه ها را گردن من بیندازد و این گونه دل خودش را آرام کند و چرا من نباید می گذاشتم از این راه به آرامش خاطر برسد.
در آن روزها همه فکر می کردند من شکست خورده ام.
واقعا برای من مساله بغرنجی نبود.
من حتی در آن یک ماه سه بار هم با امیرحافظ ملاقاتی شخصی نداشتم.
آنقدر هر دو درگیر کار و حِرفمان بودیم ، که ذره ای شباهت به نامزدهای تازه به هم رسیده نداشتیم.
من ذره ای فرصت وابستگی به او را پیدا نکردم چه رسد به دلبستگی.
و این خود نکته ای مثبت بود در مواجهه با رفتن او از ایران.
زندگی من همین بود.
من درگیر اتفاقاتی شده بودم که ذره ای به من ربط نداشت ، ولی دیگران تمامشان را از چشم من می دیدند.
با استرسی که به جانم افتاده بود به کمک مریم ، رو تختی ها را مرتب می کردم.
اصلا به مخیلمان هم خطور نمی کرد ، در ساعت سه نیمه شب مهمان برای کاروانسرا سر برسد.
آن هم یک اکیپ ده نفره ، که شدیدا در این ساعت شب ، شلوغ بازی در می آوردند.
چشم های من و مریم شدیدا پف داشت ، حق هم داشتیم ، ساعت سه نیمه شب ماهور به هر دومان زنگ زده بود که بیاییم که حسابی کارمان گرفته است.
مریم هرچه فحش دم دستش آمده بود نثار روح پرفتوت ماهور کرده بود و گفته بود فردا اول وقت استعفاء می دهد.
رحمان بینوا هم آمده بود و مثل همیشه آرام و سر به زیر کمکمان می کرد.
تنها کسی که به نسبت از همه ما آرام تر برخورد می کرد ، ماهور بود که مهمانان را به اتاق هایشان راهنمایی می کرد.
مهمان ها که جاگیر شدند ، پف بلندی از سر آسودگی خاطر کشیدم.
ماهور با لبخند دست روی شانه ام گذاشت و گفت : برو بخواب داری میوفتی.
مریم – فقط ایشون میوفتن؟
ماهور – یه سره نق زدیا.
مریم خنده ای کرد و رحمان در حالی که دست گرد کمرش حلقه می کرد ، گفت : ما میریم بخوابیم خونه بی بی...شما همین جایین؟
ماهور – من می مونم.
- من هم می مونم.
مریم کمی دور از ما از رحمان جدا شد و قدم های رحمان کمی سست شدند.
نگاهم به راهشان بود.
- برو استراحت کن...فردا باید زود بیدار شیم.
نگاهم را سعی کردم از این زوج عجیب بردارم.
- فعلا میخوام یه نوشیدنی گرم بخورم.
- شیرکاکائو بخوریم؟
- بخوریم.
کمی بعد هر دو روبروی هم در آشپرخانه کاروانسرا نشسته بودیم و او به بخار فنجانش خیره بود.
- به چی فکر می کنی؟
- نمی دونم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#17
- مگه میشه؟
- آره....تو ذهن من یه عالم اتفاقه...ولی می دونی؟...من سعی می کنم به هیچ کدومشون فکر نکنم...وقتی سعی می کنم به هیچ کدومشون فکر نکنم این خودش میشه یه فکر...نمی دونم به چی فکر می کنم.
- خب به چیزای خوب فکر کن...به اینجا...به اینکه دیگه...
- محیا...
نگاهش کردم.
چشم هایش کمی برق داشت.
داشتم با خودم می جنگیدم که سعی کنم که فکر نکنم آن برق ...برق اشک است.
- چیه؟
- من و مهراوه...
مکثش کمی طولانی تر از چیزی که باید ، شد.
- تو و مهراوه چی؟
- من و مهراوه هم مثه این اکیپه با هم مسافرت رفته بودیم.
- چی؟
- به هیچ کس نگفتیم...حتی به تو.
چشم هایم میان برق چشم هایش دودو می زد.
دهانم را برای گفتن چیزی که نمی دانستم چیست ، هی باز می کردم و هی می بستم.
این هی ها ، هیهات دلم می شد.
- مگه دوستم نداشت؟
باید چه جوابی به این سوال لعنتی می دادم؟
- اون انتخاب خودشو کرد.
- خودشو به پول فروخت.
- ماهور...
- یه بار خواهر اون نباش...یه بار محیای من باش...فقط یه بار.
با تمام دودلی هایم دست پیش بردم و مشتش را نرم *نو ا زش * دادم.
چشم های برق دارش حالا به دست من روی دست خودش خیره بود.
- تو می تونی آینده خوبی داشته باشی ماهور.
- سعی کردم...نشد...تو هم سعی کردی...نشد...مگه نه؟
- بیا اصلا بحثو عوض کنیم.
- آره عوضش کنیم...مثه کبک...مثه همه این چند سال...سرمونو ببریم زیر برف...بعد بحثمون چی باشه محیا؟...تو از شوهر و بچه هات واسم میگی...من از زندگی عاشقانم؟
- مهراوه اگه ولت کرده...دلیل این نیست که...
- مهراوه اگه ولم کرده چون بابام خواسته...چون مامان تو خواسته...چون این خواهر و برادر ، خواستن از من انتقام بگیرن...مامان تو خواست انتقام زندگی تو رو بگیره...بابای من خواست انتقام...
- ماهور خواهش می کنم.
- ازشون متنفرم.
- ماهور...
صدایم می لرزید و بی شک برق چشم های من شباهتی عظیم به برق چشم های او داشت.
حالا جای اینکه من دست او را *نو ا زش * دهم ، او دست مرا میان مشت خود می فشرد و من با تمام دوریم از او می توانستم بفهمم ، رنج دلش آنقدر عمیق است که حتی تصور کردنش هم آدم را به تباهی می کشاند.
- بدترین انتقامی بود که می شد از من گرفت.
- من...من...من متاسفم.
و برق چشم هایم چکه کرد.
مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، توان درکش را نداشت.
مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، قادر به تحملش نبود.
مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، دلش نمی خواست به آن روزها پیوند بخورد.
مرد روبروی من...
مثل من ، خیلی بیچاره بود.
تمام دیشب را تا همین صبح فکر کرده بودم.
به مردی فکر کرده بودم که برق چشم هایش دیشب ، مرا از پا انداخته بود.
تمام این چندسالی که از ازدواج مهراوه گذشته بود ، دائم خودم را با این بهانه تسلا داده بودم ، که حتما صلاح زندگی جفتشان همین است.
من چه می دانستم این قدر خاطره میانشان است.
چه می دانستم این قدر درد میانشان است.
من چه می دانستم این مرد هرجا را بنگرد ، دردی به روی دردهایش اضافه خواهد شد.
من گمان می کردم همان سال که از سر لجبازی با سما ازدواج کرد ، می تواند همه چیز را فراموش کند.
دست کم عشقش را فراموش کند.
من چه می دانستم این داغ سرد شدنی نیست.
ماهور برای من عزیز بود.
تا قبل از این چندسالی که از هم دور شدیم ، خیلی عزیز بود.
ماهور حرف هایش برای من بود.
حتی اولین بار در کمال ناباوری من ، برای من گفت که مهراوه دلش را برده است.
آنقدر به من اعتماد داشت که شدم قاصد عشقشان.
نبودنشان را رفع و رجوع می کردم.
برای مامان دم به دم از خوبی های ماهور می گفتم.
جلوی محمدجواد خان برای هر حرکت ماهور در هتل دفاعی جانانه داشتم.
نمی خواستم ماهور تاوان گذشته را پس بدهد.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت.
محمدجوادخان نرم تر شده بود.
مامان هم نسبت به ماهور بینوا از آن گارد دفاعی دست برداشته بود.
تنها برگشت ماهان بود ، که همه چیز را متفاوت کرد.
از برگشت ماهان خوشحال نشدم و همه فکر کردند بابت شرم و حیایم است.
فکر می کردند این که اسممان برای هم است ، دلیل این شرم و حیاست.
حتی گاهی فکر می کردم ماهور هم این گونه فکر می کند.
هیچ کس مرا درک نمی کرد.
کم کم از بابت همین درک نشدن ، از جمع خانواده کناره گرفتم.
خودم را درگیر کار کردم.
محمدجوادخان با تمام مخالفت هایی که به عینه از سمت من می دید ، باز هم ماهان را به عنوان مدیر هتل برگزید.
ماهور زیاد از این بابت ناراحت نبود.
سعی می کرد ، گاهی با آبروریزی و زور و قلدری حرفش را به کرسی بنشاند و رنگ به رنگ ماشین هایش را باب میل مهراوه عوض کند.
همه چیز در آرامشی نسبی بود ولی...
ماهان که از مهراوه خواستگاری کرد همه شوکه شدند.
محمدجوادخان بابت حرف پسرش پا به جفت برابرمان ایستاد.
در شب خواستگاری ماهان و مهراوه ، من تمام مدت ماهور را می نگریستم که دم به دم خردتر می شد.
مهربان دائما نگران بود و مهراوه سکوت کرده بود.
مطمئن بودم که پاسخ مهراوه نه خواهد بود.
اما هفته بعد ، که در میان اشک های من بله داد ، انگار قلبم را در چنگ گرفتند.
ماهور بی شک همه را به ورطه نابودی می کشاند.
با مهراوه حرف می زدم و مامان دم به دم نفرینم می کرد ، که دست از این کارهایم بردارم.
می گفت اینقدر حسادت بهخواهر کوچک ترم خوب نیست.
از خانه فراری شده بودم.
ماهور پاسخ تلفن هایم را نمی داد.
نگرانش بودم.
از این مرد زخم خورده هیچ چیز بعید نبود.
شب عروسی دلهره داشتم.
آنقدری که نه برابر مهمان ها آفتابی شدم نه تصمیمی بر این مبنا داشتم .
بی بی هم مانند من بود.
دائم می خواست به دروغ استرس مرا کم کند ولی خب نمی توانست.
عروس و داماد که وارد باغ شدند گوشه ای پشت درختی دیدمش.
هیچ توصیفی نمی شود برای حالش داشت.
موهایش رها شده بود.
از آن مرد همیشه منظم و وسواسی هیچ نمانده بود.
به اصرار بی بی باید از باغ دورش می کردم.
به سمتش رفتم.
برابرش ایستادم.
مرا نمی دید.
نگاهش تمام مدت به مهراوه بود.
بازویش را کشیدم و همراه خودم کشاندمش.
نگاهش اما برگشته بود روی مهراوه ای که زیبا می خندید.
سوئیچ را از جیب لباسش بیرون کشیدم.
در این سرمای استخوان سوز تنها لباس نازکی به تن داشت.
به زور هلش دادم تا سوار ماشین شود.
پشت فرمان که نشستم ، سیگار روشن کرد.
تمام راه را ، سیگار با سیگار روشن کرد.
اشک نمی ریخت.
ساکت بود و من تمام شب از این سکوتش می ترسیدم.
آورده بودمش پاتوقمان.
در این سرما ، در این پارک جنگلی ، در این نیمه شب ، پرنده هم پر نمی زد.
از ماشین پیاده شد.
به کاپوت تکیه داد و من کنارش ایستادم.
به نیم رخش خیره بودم.
پک عمیقی سیگارش را مهمان کرد و سیگار به ته رسید.
زیر پا اندخت و لهش کرد.
چند قدم به سمت جلو برداشت.
چند قدم به سمت عقب برداشت.
دست میان موهای بلندش فرو برد.
حرکاتش مرا به وحشت می انداخت.
این مرد راه دوری تا مردن نداشت.
فریادش که بلند شد ، در خودم جمع شدم.
روی زانوهایش که فرود آمد ، بیشتر در خودم جمع شدم.
داد می زد و هق می زد و تن مرا می لرزاند.
گریه هایش وحشتناک ترین ، اتفاقی بود که می توانست شبم را تکمیل کند.
خودم را به او رساندم.
سرش را در آغوش کشیدم.
سر روی شانه ام گذاشته بود و هق هایش تمام وجودم را زیر و رو می کرد.
برایش حرف می زدم
از همه چیز می گفتم.
از اینکه من هم از این ازدواج ناراحتم می گفتم.
از اینکه ماهان مرا به یاد ماکان می اندازد و دلم را خون می کند ، هم می گفتم.
از همه چیز می گفتم تا آرام شود.
آرام شد.
و من سرش را از تنم جدا کردم و به چشم های سرد و یخیش خیره شدم.
به چشمانم خیره شد و پوزخند زد.
- از همتون متنفرم...حتی از تو.
چشم های من واقعا ناباور بودند.
من از ماهور انتظار این حرف را نداشتم.
و با همین حرف ، این چند سال آخر را از هم دور شدیم.
یکی از پسرهای اکیپی که کاروانسرا را قرق کرده بودند ، در این دو روز رسیدنشان خیلی خوب با اهالی هتل برخورد می کرد.
مریم که دم به دم می گفت بایستی یک جوری تورش کنیم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#18
من هم در شش و بش این مانده بودم که این همه شیطنت را رحمان بینوا چگونه مهار می کرد.
در حال رسیدگی به لیست خریدی بودم که سرآشپز تدارک دیده بود و نرم نرمک ماگ چایم را به لب می بردم.
گاهی هم این میان به ماهوری خیره می شدم که این دو روز را با حجم مسافران خاطره ساز کاروانسرا ، در خود فرو رفته تر شده بود.
آنقدر این اتفاق عیان بود که شب گذشته بی بی مرا کناری کشانده بود و از حال و روز این مرد گیسو کمند پرسیده بود.
چه جوابش را می دادم؟
می گفتم این مرد که خیلی هم بیچاره بود ، هنوز سودای مهراوه را در سر دارد؟
می گفتم این مرد با هر نگاهشبه هر گوشه و کناری ، خاطره ای مشترک در ذهنش تداعی می شود؟
می گفتم این مرد جان خودش را می خراشد؟
گفتنی ای برای نگرانی های این مادربزرگ دوست داشتنی نداشتم.
هنوز درگیر لیست بودم که صدایی نگاهم را متوجه کرد.
- ببخشید؟
سعی کردم به این پسر به قول مریم همه چیز تمام لبخند بزنم.
- امری داشتید؟
- نه...فقط می خواستم درباره منطقه های جالب این اطراف بپرسم.
- اگه اهل دار و درخت و باغ باشین این اطراف پر از کوچه باغ و باغاییه که فوق العاده ان...ولی توصیه من اینه یه سر تا رصدخونه بالای کوه برین...امروز هم هوا خوبه...رصدخونه کوچیکیه ولی فک کنم براتون جالب باشه.
- شما بومی هستید؟
- تقریبا.
- این تقریبنو چی باید برداشت کنم؟
- اینجا املاکی داریم ولی خانواده تهرانن.
- چه جالب.
باز هم در حالیکه جانش را نداشتم ولی سعی کردم لبخندی به لب بیاورم.
- شما صاحب اینجایید؟
- تقریبا.
- از کلمه تقریبا خوشتون میاد؟
شیطنت کلامش را می شد حس کرد.
اینبار کمی لبخندم از حالت تصنع خارج شده بود.
- آقای خالدی شریکم هستن.
- با هم نسبتی دارید؟
- این سوالا به پیشبرد سفرتون کمک می کنه؟
خندید.
خنده اش به نسبت زیبا بود.
بی شک تمجید بعدی مریم خنده این حضورت آقا خواهد بود.
- خب برام جالبه...سنتون برای این کار کمه.
- سن مهمه؟
- موفقیت تو سن پایین مهمه.
ابرویم ناخود آگاه کمی به سمت بالا متمایل شد و *صورت*م به کششی از دو سمت رو آورد.
- موفقیت تو نگاه هر کسی تعریف متفاوتی داره.
- من رو به صرف یه فنجون چای مهمون کنید ، می تونیم تعریف هامون رو در اختیار هم بذاریم.
خنده ام کش آمد.
- به خاطر همون موفقیتی که فرمودید بنده وقتش رو در حال حاضر ندارم.
شیطنت چشم هایش بیشتر نمود پیدا می کرد.
- خب پس من یه وقت دیگه مصدع اوقات میشم تا مزاحم موفقیتتون نشم.
- خوشحال میشم.
- من خوشحال تر میشم از مصاحبت با شما خانوم موفق و جوون و زیبا.
زبان بازی را هم باید می سپردم به مریم تا جزء خصایل اخلاقیش جا دهد.
- فعلا.
با لخندی بدرقه اش کردم.
- هیچ وقت با مهمونا صمیمی نمی شدی.
نگاهم را به ماهوری دادم که کمی اخم داشت و دقیقا نمی شد حدس زد چه مدت است ، در چند قدمیم ایستاده است.
- صمیمی نشدم.
- هیچ وقت هم خانم راوی معروف با مهمونا بگو بخند راه نمی انداخت.
- اینجا من اون خانم راوی معروف نیستم.
چانه اش را بالا داد و دست در جیب های شلوارش فرو برد.
- ما این آدما رو نمی شناسیم...باهاشون صمیمی نشو.
- فکز نمی کنم در مقامی باشی که حق داشه باشی به من امر و نهی کنی.
- من نگرانتم.
- نیازی به نگرانیت ندارم.
- من نیاز دارم نگرانت باشم.
- ماهور گاهی حالمو به هم می زنی.
از کنارش که می گذشتم چشم هایی که از سر استیصال بسته بود را می توانستم ببینم.
ماهور می خواست نگرانم باشد.
چون کس دیگری را نداشت که بتواند نگرانش شود.
مادرش عزیز پدرش بود.
مهراوه عزیز برادرش.
کس دیگری را نزدیک خودش نداشت.
من آخرین ریسمان مانده بودم.
ریسمانی که پوسیده بود.
ده سال پیش ته باغ بی بی پوسیده بود.
سبد سبزی ها را دست به دست کردم و با نگاهی که سعی می کردم برابر بی بی ، بی حوصله جلوه نکند ، به حرکت آرام دست هایش بابت کندن ریحان ها خیره شدم.
- نمی دونم شیرم خوش گیر نبوده یا بچه هام بی وفان که اینقدر منو یادشون رفته.
- نگین اینجور فداتون شم...مامان که هر روز تماس می گیره.
- به درد خودش می خوره.
خنده ای کاملا تصنعی سر دادم و هم چنان سعی داشتم نگاهم به محوطه ته باغ نیوفتد.
- اون از محمدجواد که درست عین باباشه و بی مروت....اون هم از راحله.
برای پرت کردن حواسم باید دست به دامن گذشته بی بی می شدم.
- بابای محمدجواد خان چرا ازتون جدا شد؟
کمرش را صاف کرد و لبخندی تلخ زد.
بی بی نازنین من هم هیچگاه آرامشی را نتوانست با جان دلش لمس کند.
- عاشق شد...همین که رفت شهر عاشق شد....اومد و طلاقم داد و با یه بچه ولم کرد و رفت.
- چرا هیچکس....
- باهاش حرف زدن....باباش قسم خورد هیچی از ارثشو بهش نده...اون هم رفت که رفت...باباش هم اومد و همه چی رو زد به اسم محمدجواد.
- هیچ وقت برنگشت؟
- بر که نگشت ولی می دونم چندسال پیش به رحمت خدا رفت.
- دوسش داشتین؟
- تا قبل اینکه با بابای راحله ازدواج کنم آره...ولی مسعود خیلی برام خوب بود.
- بابابزرگ با حضور محمدجواد خان مشکلی نداشت؟
- خیلی مرد بود...همه رو سرش قسم می خوردن...عمرش به دنیا نبود...زود رفت.
- خدا بیامرزتشون.
لبخند پر از چین و چروک بی بی به حدی غم داشت که دلم را بسوزاند.
- بعضی وقتا فک می کنم اگه رحمانو بزرگ نمی کردم از تنهایی دق می کردم.
- دور از جونتون.
- رحمان برام نعمته.
- من چیم؟
خندید و گونه ام را کشید.
این زن غم های بزرگی را به چشم دیده بود.
با گوشت و جانش لمس کرده بود.
و هنوز سرپا بود.
برای ماهور دل می سوزاند.
برای من دل می سوزاند.
برای رحمان دل می سوزاند.
و فقط خدا می دانست که تاول دلش تا چه حد چرکین است.
******
دیر وقت بود.
مسافرها کمی پیش با همان هیاهوی مخصوص خودشان راهی اتاق هایشان شده بودند.
از صبح هیچ خبری از ماهور نبود.
حق نداشتم نگرانش شوم.
با آن نظریه وحشتناکی که درباره من و خودش داشت و توهم دینی که به گردنش بود ، لایق نگرانی نبود.
مریم هم عصر زودتر از موعد رفته بود.
مریم که بود ذهنم را از همه چیز می رهانید و حالا نبود.
دستم گاهی به سمت گوشیم سر می خورد.
می شد تماسی بگیرم و بهانه ای بیاورم.
مثلا چراغ اتاقم سوخه است.
بدون شک در سریع ترین زمان ممکن ، پشت درب اتاقم ایستاده بود.
من اصلا نگرانش نبودم ولی خب شمسی جان خیلی سفارشش را کرده بود.
آدم مهمی نبود این مرد ، ولی من به شمسی جان و بی بی مدیون می شدم.
شماره اش بوق می خورد.
ذره ای شعور نداشت ، نمی فهمید به آدمهای زندگیش متعهد اشت.
حالیش نمی شد کسی نگرانش می شود .
حالا من که نگرانش نمی شدم ولی بقیه چه؟
کاروانسرا را به سرایدار سپردم و راهی باغ شدم.
از روی ایوان می شد ، تشخیص داد که چراغ اتاق ماهور خاموش است.
شاید خوابیده بود.
از سالن گذشتم و در پیچ راهرو سعی کردم صدای حرکتم به مینیموم موجود برسد تا بی بی بیدار نشود.
درب اتاق را آرام گشودم.
مثل همیشه آنقدر منظم بود که حالم را به هم می زد.
ماهور اینجا هم نبود.
نمی خواستم به احتمال آخرم حتی ذره ای فکر کنم.
من آدم رفتن ته باغ نبودم.
اصلا به من چه؟
آن مردک دیوانه خودش خواسته بود ، پس من کاره ای نبودم.
همیشه باید جورش ار می کشیدم.
این واقعا ناعادلانه بود.
بالش را زیر سرم جا به جا کردم.
اعصابم کمی متلاشی بود.
- تو بیا رو تخت بخواب.
پشت به او روی زمین سفت چرخیدم و او باز گفت : ممنون.
صدای خش برداشته اش آزاردهنده بود.
- میشه ساکت شی...خسته ام.
- برو اتاقت بخواب.
- اگه به خودکشی علاقه داری ، راهای بهتری رو می تونم بهت پیشنهاد بدم.
- نیازی نیست.
- پس ذره ذره مردنو دوس داری.
کمی میانمان سکوت شد.
به سمتش چرخیدم.
ترسیدم از شدت تب و لرز تنش ، مرده باشد ، اما چشمش هایش به سقف خیره بود.
- خوبی؟
- چرا اومدی دنبالم؟
- اومدم اینجا که زندگیمو بسازم...نیومدم پی نعش کشی.
- چطور تونستی بیای ته باغ؟
- گفتم میخوام بخوابم.
- چه حسی داشتی؟
- ماهور ساکت شو...خب؟
- اولین بار بعد از ده سال چه حسی داشت؟...واسه من بغض داشت...تو چطور بودی؟
- ماهور خفه میشی یا خفت کنم؟
- من الان راحتم...حس بهتری دارم...تو چطوری؟
- تو نباشی من عالیم.
خندید.
به قهقهه خندید.
چشم های من هم جوشید.
این مرد پادشاه سرزمین اندوه من بود.
- مـ...محیا؟....داری گریه می کنی؟
با آن حال نزارش از تخت سرخورد و پایین آمد.
روبرویم نشست.
از آن خنده ها در صورتش دیگر اثری نبود.
دست هایش بالا می آمد.
فرو می افتاد.
چشم هایش پر می شد.
خالی می شد.
گونه هایش تر می شد.
و در نگاه من همچنان مردی بود ، که تمام نیرویش را صرف آزار من می کرد.
- محیا...
صدایش هم می لرزید.
بگذار بلرزد.
مگر امشب تمام بن و ریشه مرا نلرزانده بود؟
مگر پای بست ویرانه وجود مرا آماج حسرت های ده ساله نگردانیده بود؟
مگر این تنِ خرابی که برابرش هق می زد و نفس هایش از شدت گریه یک خط در میان دم و بازدم می شد ، امشب نلرزیده بود؟
بگذار بلرزد.
به درک...
همه عمر تنم را لرزانده بود.
جانم را گرفته بود.
حصر احساس چشم هایم را به اشک نشانده بود.
و حقش بود.
به والله که حقش بود.
باید می لرزید.
باید می لرزید...
باید...
- گریه نکن...مرگ ماهور گریه نکن.
هق هایم صدادار می شد و من از ترس بیداری بی بی با دست صدایشان را خفه می کردم.
- ترو خاک....
انگشت هایم به لب های تبدارش چسبید.
حق نداشت خاک عزیزم را قسم بخورد.
حق نداشت نامی از عزیزم بیاورد.
حق نداشت.
- خفه شو...واسه امشب پرم...خفه شو...خب؟
و تنها ، قطره اشکش به جان دستم چسبید.
پاسخ
 سپاس شده توسط paniz.ns ، +neda+ ، LeylaGh
#19
صدای گوشیم نگاهم را به صفحه اش دوخت.
گوشی را به گوشم چسباندم.
- چیه؟
- خوبی؟
- خوبم.
- کجایی؟...به مهربان زنگ زدم...گفت از خونه زدی بیرون.
- آدرس خونه جدیدت کجاست؟
- میخوای بیای اینجا؟
- به اندازه به فنجون قهوه نمیتونم خونتو ببینم؟
- در خونه من همیشه به روت بازه.
- آدرسو اس کن.
قطع کردم.
درست است که موهایش بلند بود ، اما حداقل نیش نمی زد.
گاهی حرف هایش می ترساندم ، اما زخم نمی زد.
دل شکسته بود ، اما دل نمی شکست.
برابر آپارتمانش در میانه شهر ایستادم.
زمانی بود که ماشین های رنگ به رنگش را با تهدید و لوس بازی از پدرش رشوه می گرفت.
زمانی بود که خانه مجردیش یکی از ویلاهای پدرش بود.
زمانی بود که چشم هایش غم داشت ، اما به هرحال به خاطر دختری که دیوانه وار عاشقش بود ، می خندید.
آن زمان ها با همه دیوانه بازی هایش دوستش داشتم.
برایم عزیز بود.
زنگ در را فشردم و در با تیکی باز شد.
از آسانسور خبری نبود.
قدمت ساخت بنا انگار زیاد بود.
از پله های دو طبقه بالا رفتم.
در آستانه در با تیشرت و شلواری راحت منتظرم بود.
موهایش را شل بسته بود.
به صورتم لبخندی زد و گفت : می بینم که داغونی.
- تو این امر مهم انگشت کوچیکه تو هم نمیشم.
با دست از جلوی در کنارش زدم و قدم میان آپارتمان کوچکش گذاشتم.
همه چیز ساده بود.
و البته منظم.
همیشه از این خصلتش که به پسرها شباهت نداشت متنفر بودم.
پالتو را از تنم درآوردم و روی یکی از کاناپه های راحت و بزرگ خانه اش انداختم.
خم شد و پالتو را برداشت و به جارختی ورودی آویزان کرد.
با حالت چندشی که در صورتم عیان بود خیره اش شدم.
- اینجا قلمروئه منه پس به قوانین من احترام میذاریم.
- اینقدر حرف نزن...قهومو بیار.
خندید.
خنده اش لبخند به لبم آورد.
به سمت قفسه های کتابی که نشیمن را از اتاق خواب ها جدا کرده بودند ، حرکت کردم.
آن وقت ها اهل مطالعه نبود.
کل دایرة المعارف مطالعه اش منتهی می شد به حسنی به مکتب نمی رفت و فلفلی و دزد ناقلا.
حالاتمام قفسه ها را کتاب هایی پر کرده بودند ، که همگی حرفی برای گفتن داشتند.
با سینی محتوی فتجان ها که از آشپرخانه بیرون زد ، گفتم : جهت دکور خونه است؟
اشاره ام را گرفت و با لبخندی که لب هایش را خوش حالت کرده بود ، گفت : بدون شک.
چهارزانو روی کاناپه سبز رنگ روبرویش نشستم و گفتم : محمدجواد خان چیزی نگفته؟
- اون با من حرف نمی زنه.
- خوش به حالت....کاش خونواده من هم گاهی باهام حرف نمی زدن.
- محیا...
لحن محیا گفتنش چشم هایم را به نگاهش دوخت.
کمی به سمتم خم شده بود.
دست هایم را از روی پاهایم برداشت و میان مشت های خود گرفت.
به دست هایمان خیره بودم.
- تو همه زندگیتو فدای اونا کردی.
- من دوستشون دارم.
- من هم خونوادمو دوست دارم...حالا اونا دشمنم باشن یا نه مهم نیست...ولی دوست داشتن هم حدی داره...من یه بار دوست داشتن دیوونه وارو تجربه کردم...هیچ انتهایی نداره...من برای یکی اینقدر انرژی صرف کردم و داغون شدم...تو داری برای چندنفر عشق بی حد خرج می کنی...داغونت می کنه محیا...داغون...مثل من نشو...نمیخوام داغون شدنتو ببینم.
- ازشون دلگیرم.
- من هم از تو دلگیرم.
چشم هایم را از دست هایمان کندم و به چشم هایش دوختم.
با حالتی که شبیه چندسال پیش بود به من خیره بود.
- دلم برات تنگ شده بود و تو تمام این سالا مثل خونواده هامون از من متنفر بودی...من فقط تو رو داشتم محیا...تو هم خودتو از من دریغ کردی.
چشم هایم را از چشم هایش گرفتم.
- قهوه هامون سرد شد.
دست هایم را نرم رها کرد.
فنجام قهوه را به لب بردم و چشم هایم را از طعم بی نظیرش روی هم گذاشتم.
همیشه عاشق قهوه هایش بودم.
- حالا میخوای چی کار کنی؟
- نمی دونم.
- من میخوام برم باغ بی بی.
با ناباوری به چشم هایش نگاه کردم.
- فکر می کنم این مدت برای فرارم بس باشه.
- میخوای بری چی کار؟
- میخوام برم کاروانسرای پشت باغو روبراه کنم...همراهمی؟
- من...
- باید باهاش کنار بیایم...محیا ده سال گذشته.
- باید فکر کنم.
- من آخر هفته راهیم...خبر بده بهم...بهت نیاز دارم.
کمی سکوت شد و من گفتم : شام چی داری؟
- گفتی فقط یه فنجون قهوه.
- من گشنمه.
- برو خونتون...دیر شده.
- من لازانیا میخوام.
- برو خونتون محیا...خونوادت نگرانتن.
- نیستن.
- مهربان نگرانته...به من اس داده.
- میدونه اینجام پس نگران نیست...برو لازاینا بپز.
حرفم که به کرسی نشست و او راهی آشپزخانه شد ، به کاناپه لم دادم و سعی کردم به باغ بی بی و ده سال پیش فکر نکنم.
ده سال پیش جانم را گرفت.
از من جنازه ای متحرک ساخت.
و ماهور در نگاه همه هیچ شد.
حالا شاید باید می رفتیم تا من جسد روحم را پیدا کنم و ماهور روی پرتگاه نفرت بار منفور شدنش خودش را باز بیابد.
**********
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#20
چمدانم را با تمام دودلی هایی که امکان حضور داشت بسته بودم.
امشب همه دور هم جمع بودیم.
حتی خانواده عمه هم حضور داشتند.
ریما هم حتی بعد از ماه ها برای دیداری به تهران آمده بود و حضورش روی لب همه ما لبخند گذاشته بود.
رامین اما از ابتدای حضورش برای من اخم و تخم ردیف کرده بود.
از بار سنگینی که روی دوشش بود می نالید.
از استعفاء من می نالید و من گاهی نگاهم سر می خورد روی محمدجواد خانی که از ابتدای بودنش برعکس تصور من هیچ اقدامی مبنی بر صحبت با من انجام نداده بود.
امشب قرار بود ماهور از تصمیممان در جمع صحبت کند.
هیچ وقت در این چندسال دلیل شکنجه ای که به حق خودش روا می داشت را متوجه نشدم.
خیلی سرد و سنگی می آمد ، می نشست و سیگاری دود می کرد و می رفت.
شمسی جان با چشم هایی غمگین من و او را می نگریست.
تاوان همه آدم های اطرافش را باید این زن دل شکسته با غمش پس می داد.
ریما – شنیدم کولاک کردی.
میان جمع این حرف را بلند مطرح کرد.
لبخندی زدم.
از کارم پشیمان نبودم که خجالتی هم این میان به چهره ام راه پیدا کند.
- خسته شده بودم.
رامین که کنارم نشسته بود آرام گفت : آره ارواح مامانم.
خنده لب هایم بیشتر شد و آمدم چیزی بگویم که اینبار ماهور پیش دستی کرد و گفت : میخواد شریک من بشه.
سکوت جمع کمی حالت عادی نداشت.
بابا – منظورت چیه عموجان؟
ماهور – داریم میریم پی کاروانسرا.
مامان – میخواین برین تو اون جای بی در و پیکر که چی بشه؟
لحنش عصبی بود.
رامین – چون الان هیچ کاری واسه این دوتا پیدا نمیشه.
لحنش شدیدا شوخ و سرزنده بود.
همیشه از ایده های ماهور استقبال می کرد.
و انگار ایده جدید ماهور عجیب به دلش چسبیده بود.
ماهور – اگه نگران محیا هستین...بی بی هست.
مامان آمد چیزی بگوید که بابا نگذاشت و گفت : انتخاب خودته عزیزم؟
- میخوام اون کاورانسرا سرپا بشه.
صدای پوزخند مهراوه در آن شرایط سوهان وحشتناکی روی روح و ذهن من بود.
مهراوه – اون خرابه آباد شدنی نیست.
ماهور – محیا در عرض دوسال یه هتل سه ستاره رو رسوند به پنج ستاره...من بهش ایمان دارم...اون دست به خاک بزنه ، طلا میشه.
اولین بار بود که در جمع تا به این حد صحبت می کرد.
عمه – انشاءالله میرین و مثل همیشه موفق میشین.
متلک خوبی بود به ماهان و مهراوه.
عمه از همان ابتدای امر که ماهان پایش را در ایران گذاشت به رامین گفته بود ، که لیاقت ماهور برای هتل بیشتر است.
عمه ام را شدیدا دوست داشتم.
ماهان و محمدجوادخان عجیب ساکت بودند.
سکوت ماهان را می شد درک کرد ، اما از سکوت محمدجواد خان نمی شد گذشت.
شمسی جان با نگاهی که غبار زیادی داشت ، گفت : دوریتون اذیتمون می کنه.
ماهور دست گرد شانه مادرش انداخت و روی موهای مادرش را بوسید.
شمسی جان همیشه مهره سوخته داستان ما بود.
هیچکس یادش نبود ، او بیشترین درد را متحمل شده است.
هیچکس یادش نمی ماند درد او ، درد دیگریست.
- قربونتون برم من ، راهی که نیست میریم و میایم.
چندسالی می شد خودم را با این مرد خسته جمع نمی بستم، اما حالا برابر چشم های مهراوه ای که نفرت بار تماشایمان می کرد ، از جمع بستن خودمان مایه می گذاشتم.
مهربان – بی بی خبر داره؟
ماهور – خبردار میشه؟
مهربان – من هم دلم براش تنگ شده.
تمام این سال ها سعی کره بودم دلم برای بی بی تنگ نشود.
از دلتنگی برای باغ و بی بی با تمام وجور فراری بودم و حالا انتخابِ گریزم از وضعیت کنونیِ زندگی شده بود ، گریزگاهی که بابتش تاوان سختی داده بودم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان