رتبه موضوع:
  • 29 رای - 2.55 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دریچه
#1
به نام خدا


بودن میون این خونواده گرم که قصه سرایی میکنن برام لبریز لذت و اشتیاقه.
بی شک برای شما هم هست.


دریچه | shazde koochool (هانی وطن خواه)


نه! 

هرگز شب را باور نکردم 

چرا که در فراسوهای دهلیزش 

به امید دریچه ای 

دل بسته بودم 


*احمد شاملو


دریچه داستان فراز و نشیب های دو فرزند از دو خانواده با پیوندی ناگسستنی است.
داستانی از تقابل حس هایی که امکان به خطا رفتنشان زیاد است.
داستان تاوانی که این دو فرزند در طی ده سال گذشته متحم شده اند.
داستان حسرت هایی که به دلشان مانده است.
دریچه روایتی دریچه وار از نگاه دختر داستان است.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، itijosapeham ، LeylaGh
#2
مثل یک رسم شده بود.
اینکه هر هفته جمعه شب ها خانه یکی دور همی برگزار شود.
اینکه خانم ها در آشپرخانه برای هم از همه چیز حرف بزنند.
اینکه مردها در ایوان بساط کباب و جوجه کباب را راه بیندازند و در این میان دستی تخته نرد بازی کنند و صدای کری خواندن هایشان کل فضای خانه را پر کند.
البته در این میان *اکالیپتوس*ی هم چاق می کردند.
رسم خوبی بود.
همه را کنار هم نگه داشته بود.
به قول محمدجواد خان گوش شیطان کر ، هم بستگی ما از چشم بد دور مانده بود.
هربار هم که محمدجوادخان این سخن را با همان حالت دوست داشتنی باد به غبغب اندازش بیان می کرد ، شمسی جان یک "و ان یکاد" زیرلبی می خواند و به صورت تک تکمان فوت می کرد.
حالا انگار تحفه بودیم.
این جمعه شب اما به نظر من زجر مسلم بود.
چون این سرماخوردگی وحشتناک همچنان تمام عزمش را جزم کرده بود که مرا به کشتن دهد.
و حالا باید صدای خنده و شوخی مردها را از پنجره اتاق می شنیدم و آماده می شدم برای شرکت در این رسم ، وگرنه با آخرین پیامی که به دستم رسیده بود ، اخبار مبنی بر این بود که عن قریب است شمسی جان با جوشانده معروفش بیاید ملاقاتم.
برای آخرین بار دستمال را به بینی ملتهبم کشیدم و پوست بینی ام شدیدا سوزش پیدا کرد.
سرماخوردگی هم در نوبه خودش از آن مارموذهای بی رگ و ریشه است که طوفانی می آید و طوفانی آدم را ویران می کند و طوفانی از خاطر آدم می رود.
از پله ها پایین رفتم.
نقشه قدیمی خانه هیچگاه اصلاح نشده بود ، باکس پله همچنان دراز و بی قواره بود و هیچ دیدی به سالن را در اختیار نمی گذاشت.
پله آخر را پایین رفتم و عطسه ای مردافکن زدم .
دیوار را که به مقصد سالن دور زدم صداها واضح تر به گوش می رسید.
محمدجوادخان با همان صدای بمش بلند بلند و با خنده چیزی را تعریف می کرد و صدای خنده های بابا پا به پای خنده های محمدجوادخان لبخند به لب آدم می آورد.
مسیرم را به سمت آشپزخانه ادامه دادم.
به چهارچوب در که تکیه زدم باز پیش خودم اعتراف کردم که یکی دیگر از مشکلات عدیده خانه همین آشپزخانه ای بود که هیچ دیدی به سالن نداشت.
البته در مقابل این نظر بنده ، مامان خانم بسی از این نکته عدم دید ، لذت می بردند.
به قولی دوست داشتند مرکز حکومتشان کاملا دارای محرمیت و راحتی خیال باشد.
شمسی جان قبل از همه سلامم را پاسخ داد.
این زن سراسر محبت را خیلی دوست داشتم.
البته گاهی هم می شد که از دست این همه محبتش می خواستم سر به بیایان بگذارم.
درست مثل همین حالا که از ابتدای آمدنم کمین کرده بود تا یک دفعه به سرم نزند که جوشانده معروفش را دودر کنم.
مهربان کمی آن سوتر برایم چشم و ابرو می آمد و مرا به خنده می انداخت.
خنده هایم هم با سرفه همراه بود.
با سرفه هایی که صدایم را خش انداخته بودند ، گفتم : مانی کجاس؟
مهربان - گفتم بره پیش باباش...بیاد اینجا آویزون تو میشه و وا میگیره.
قیافه ناله ای به خود گرفتم و شمسی جان با خنده روی دستم را *نو ا زش * کرد.
با لبخند محبتش را پاسخ دادم و رو به مامان گفتم : لباسامو ریختی تو ماشین امروز؟
مامان - بریزم که چی بشه؟...تو که قرار نیست فردا بری سر کار.
- مامان چهار روزه نرفتم...به خدا دیگه راه نداره.
مهربان هم مثل مامان برایم اخمی کرد.
این دو زن شدیدا متفق القول بودند که من همه زندگیم را وقف کارم کرده ام.
شمسی جان هم در رویم نمی گفت اما می شد فهمید در توطئه هایشان دست دارد.
مهراوه - حالا واجبه با این حالت بری؟
به این خوشگل خانم با آن شکم برآمده اش لبخندی زدم و گفتم : خیلی...فردا مهمونای مهمی می رسن.
مامان با حرص سری به تاسف تکان داد و کیسه داروهایم را جلویم گذاشت و گفت : هیشکی حریف تو نمیشه...بیا این داروهاتو بخور بدتر نشی.
با خنده قربان صدقه اش رفتم.
سما آرام نشسته بود.
همیشه آرام بود.
از ابتدایی که وارد جمعمان شد همینگونه آرام و گوشه گیر یک جا می نشست.
تا سوال نمی پرسیدی حرف نمی زد.
- خوبی سماجون؟
لبخندی بی حوصله به رویم پاشید.
سما - فعلا که حال تو خوب نیست.
سری به تایید تکان دادم و مامان گفت : دختره خیره سر.
- اِوا مامانم.
مامان تنها در جوابم پشت چشم نازک کرد و ظرفی آلوی خشک شده روبروی مهراوه گذاشت.
شمسی جان هم گفت : بخور مادر...*ه و س* کرده بودی.
مهراوه لبخند زد.
لبخند مهراوه زیبا بود اما غم چشم های سما را نمی شد بی خیال شد.
- سما جون از مجوزت چه خبر؟
سما - کاراشو درست کردم...داره همه چی درست میشه.
- خداروشکر.
شمسی جان در این میان روی دستم زد و گفت : جوشوندتو بخور.
مهربان زد زیر خنده.
مامان چشم غره ای مهمانش کرد و او گوشی اش را بالا گرفت و با مظلومیت تمامی که ذره ای به چهره اش نمی آمد ، گفت : برام جک فرستادن دوستام....ببخشید.
چشمکی مهمانش کردم و او لبخندی زد.
همیشه رابطمان عالی بود.
یعنی من و مهربان شدیدا وابسته یکدیگر بودیم.
خواهرانه های ما همیشه زبانزد همه بود.
حتی مهراوه هم که همیشه با دوستانش خوش بود ، گاهی به این رابطه صمیمانه و دوستانه ما حسادت می کرد.
نگاهم را که از روی مهربان برداشم باز درگیر سکوت سما شدم.
سمایی که بیشتر از همیشه در خود فرو رفته بود.
همیشه نسبت به غم چشم هایش دل می سوزاندم.
انتخاب خودش بود ، اما غم چشم هایش مرا خیلی آزار می داد.
شمسی جان با محبت رو به مهراوه گفت : فردا وقت دکتر داری مادر؟
مهراوه با لبخند کمی در جایش جا به جا شد.
هنوز از خاطرم نرفته است ، گریه های وحشتناکش که بابت این حاملگی ناخواسته روی اعصاب ما خط می انداخت.
هربار هم که خنده های زیرزیرکی من و مهربان را می دید فحشی نبود که بارمان نکند.
حالا نشسته بود با آن شکم برآمده بانمکش لبخند تحویلمان می داد.
مهراوه - بله فردا میرم...میخواستم بگم اگه وقت دارین باهام بیاین؟
شمسی جان از ته دل لبخندی مهمانش کرد.
و سما پوزخندی زد.
شمسی جان محبتش برای همه بود.
من و او و شما نمی شناخت.
شاید این خود سما بود که نمی گذاشت زیاد محبت کسی برانگیخته شود.
مانی که با سر و صدا به همراه نیما وارد آشپزخانه شدند ، فکرم را از سما منحرف کردم.
مانی خواست به سمتم بیاید که مهربان نگذاشت.
دلم برای بوسیدنش پرپر می زد.
نیما دست روی شانه ام گذاشت و گفت : بهتری؟
سری تکان دادم و گفتم : آره خدا رو شکر.
نیما - مامان گفت فردا میاد یه سری بهت میزنه.
مامان با چشم غره ای رو به من گفت : فردا که خونه نیست این ورپریده...کاش گفته بودی امشب میومدن.
نیما - امشب خونه عمو هاشم دعوت بودن....واقعا فردا میخوای بری سرکار؟
- آره دیگه.
نیما - دختر تو مگه رباتی؟
کمی قیافه گرفتم و مهربان با حرص مانی را که به سیب زمینی های سرخ کرده ناخنک می زد را مهار کرد و گفت : این دختر میخواد خودکشی کنه.
نیما ضربه ای نرم روی شانه ام زد و گفت : بیشتر مراقب خودت باش.
چشم روی هم گذاشتم و مهراوه گفت : این جوجه ها آماده نشد؟
نیما - دیگه داره آماده میشه.
با این حرف مامان و شمسی جان به تکاپو افتادند که میز شام را بچینند.
مهربان مانی به بغل ظرف ها را می خواست به سالن ببرد که نیما نگذاشت و گفت : بگو من هستم.
لبخند زدم و برای مهربانی که گل از گلش شکفته بود ، ابرو بالا انداختم.
این دو از همان ابتدا عاشق هم بودند.
مردها که به سالن آمدند همه گرد میز بزرگ خانه که صرفا برای مهمانی هامان در نظر گرفته شده بود نشستیم.
مهراه و سما هر کدام داشتند در گوش همسرهاشان چیزی می گفتند.
سما کمی عصبی بود.
مهراوه اما با ملاحتی که همیشه در رفتارش موج می زد چیزی را بیان می کرد.
بابا و محمدجوادخان ، هر کدام یک سر میز نشسته بودند و خانم هاشان هم دست راستشان جا گرقته بودند.
درست مثل همیشه.
روبروی مهراوه نشسته بودم و مهربان که کنار دستم جا گرفته بود ، در گوشم گفت: به نظرت سما امروز یه کم عصبی نیست؟
نگاهم را با این حرف باز به سمت سما چرخاندم.
نگاه او هم به من افتاد و من لبخندی روی چهره ام نشاندم.
بابا رو به منی که هنوز هم درگیر سما بودم گفت : باباجان برا خودت غذا بکش...اول سوپ بخور بابا.
مهراوه با حرص و تمسخر گفت : آره بــــابــــا جان غذاتو بخور.
مهربان و نیما هر دو خندیدند.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#3
و مامان چشم غره ای به مهراوه رفت.
از همان چشم غره ها که آدم با دیدنش ماستش را باید کیسه می کرد.
اما خب مهراوه سر نترسی داشت.
درست از همان کودکیش.
مهراه هم شانه بالا انداخت و گفت : مگه چیه؟...گفتم عزیزدل بابا یه دفعه از غذا عقب نمونه.
بابا خندید و سری تکان داد.
و محمدجوادخان گفت : همه بچه ها واسه آدم به یه اندازه عزیزن مهراوه جان.
مهراوه - مثل اینکه واسه باباخان ما یه کم استثانست...این خواهر ما خیلی خیلی عزیزتر از ماست.
بابا باز خندید و هیچ نگفت.
همه می دانستند اگر بابا همیشه نگرانم است و برای خطاب من باباجان می گوید برای خاطر اینست که چشمش از نداشتنم ترسیده است.
وگرنه نور چشم بابا مهربان است و سوگلی خانه و خانواده مهراوه.
کمی که همه مشغول خوردن غذا شدند ، سما گفت : ما امشب قراره یه موضوعی رو بهتون اطلاع بدیم.
شمسی جان با علاقه به پسر و عروسش چشم دوخت.
حتما در ذهن مادرانه اش حضور نوه ای دیگر پررنگ شده بود.
شاید ذهن او درست می گفت.
شاید ذهن من امشب منفی باف شده بود.
همه به سما و شوهر ساکتش نگاه می کردند و سما انگار کمی مضطرب شده بود.
محمدجواد خان گفت : بگو دخترم...اتفاقی افتاده؟
سما نفس عمیقی کشید و گفت : ما تصمیم گرفتیم...یعنی خیلی وقته...تصمیم گرفتیم...
مکثش زیادی طول کشید.
آنقدری که محمدجوادخان صبور ، گفت : تصمیم گرفتین که چی دخترم؟
سما نگاهش را از نگاه پر نفوذ محمدجوادخان گرفت و به بشقاب پیش رویش دوخت.
سما - تصمیم گرفتیم...از هم جدا بشیم.
سکوت میانمان قد کشید.
سکوت وحشتناکی بود.
آنقدری که سما تاب نیاورد و ادامه داد که...
سما - ما فردا میریم محضر...فقط خواستیم در جریان باشید.
مرد ساکت کنار دستش همچنان ساکت بود.
همچنان قاشق را میان محتویات ظرف سوپش می چرخاند.
و همچنان چشم های من میان دست او و نگاه لرزان سما در جریان بود.
محمدجواد خان با ابروهایی درهم گفت : شما که مشکلی نداشتین.
سما پوزخندی زد.
شمسی جان رنگش سفید شده بود.
برایش لیوانی آب ریختم و به دستش سپردم.
با نگاهم تشویقش کردم لب های لرزانش را به لبه لیوان بچسباند و قلپی آب بنوشد.
سما - ما به تفاهم رسیدیم که جدا بشیم پدرجان.
مجمدجواد خان بیشتر اخم در هم کشید.
شاید باید یکی از ما بلند می شد و می رفت پی قرص های فشار محمدجوادخان.
محمدجواد خان - بدون صلاح و مشورت تصمیم گرفتین؟
سما با نگاهی برزخی مرد ساکت و بی تفاوت کنار دستش را برانداز کرد و منتظر شد این بار او حرفی بزند.
اما او همچنان ساکت نشسته بود.
سکوتش حتی ذهن مرا هم خش می انداخت.
چه رسد به سمایی که تنها مانده بود ، میان چشم های پرسوالی که به سمتش دوخته شده بود.
تشنج فضا کم کم داشت بالا می رفت.
مخصوصا با پچ پچی که مهراوه و مامان آن سمت میز با هم داشتند.
دست لرزان شمسی جان را فشردم.
دستش گرمای همیشه را نداشت.
سما کلافه از سکوت مرد کنار دستش ، گفت : پدرجان ما تفاهیم نداریم.
محمدجوادخان عصبی با صورتی که کم کم داشت برافروخته می شد ، گفت : دوسال پیش که داشتین ازدواج می کردین چطور تفاهم داشتین؟
سما چشم هایش را با کلافگی روی هم فشرد و گفت : اشتباه کردیم.
مهربان با استرس لیوانی آب پر کرد و روبروی صورت محمدجوادخان گرفت.
محمدجوادخان با دست لیوان را کنار زد و از جایش برخاست.
جوجه کباب ها یخ کرده بودند.
جز چند قاشق هیچکس چیز زیادی نخورده بود.
محمدجواد خان - دوسال پیش که پاتو تو یه کفش کردی که باید برات برم خواستگاری نگفتی قراره آبروی خونوادمو بریزی.
قدم های محکم محمدجوادخان را به سمت در ورودی دنبال می کردم که صدای مرد ساکت و بی تفاوت اینبار بلند شد.
- آخ ببخشید اگه قراره آبروی خونوادتونو بریزیم محمدجوادخان خالدی.
صدایش رگه هایی از نیشخند داشت.
از جایش که بلند شد بی تفاوت به جمع رو به سما ، گفت : فردا می بینمت.
و محمدجوادخانی که با نگاهی عصبی براندازش می کرد را جا گذاشت و با برداشتن پالتویش از در بیرون زد.
سما اما نشسته بود.
با چشم هایی که می شد برق اشک را میانشان تشخیص داد.
می شد فهمید هیچ وقت به آن چیزهایی که دوست داشته است ، نرسیده است.
می شد فهمید هیچ وقت به آن مرد بی تفاوت نرسیده است.
کمی عطر روی نبض دو دستم زدم و کیف را روی شانه ام انداختم.
شب گذشته تا دیر وقت به سما فکر می کردم.
به زندگی برباد رفته اش.
اصلا نمی شد به آن زن غمگین فکر نکرد.
مامان و بابا در اشپزخانه صبحانه می خوردند.
با لبخند پشت میز نشستم و بابا گفت : لازم نبود اینقدر زود بری.
مامان - همش تقصیر توهه...همه زندگی بچم شده کار.
- مامان باز شما شروع کردی؟
مامان - دروغ میگم؟
- مامانم هر کسی دوست داره یه جور زندگی کنه خب...همه که مثه هم زندگی نمی کنن.
بابا - خانم ولش کن...حالا اون دوتا عروس شدن چه گلی به سرت زدن؟
مامان کلافه نگاهمان کرد و من با لبخند لقمه ای پیچیدم و از جا برخاستم.
مامان – زنگ بزن آژانس...دلم رضا نیست خودت تنها بری.
بابا – خودم می رسونمش.
این حرف یعنی بابا صحبتی خصوصی با من دارد.
تا یادم می آید همراهی بابا آن هم بدون مامان یعنی همین پروسه.
با توصیه های مامان سوار ماشین شدم.
هوا سرد بود و در خودم جمع شده بودم.
بابا دریچه بخاری را کمی به سمتم متمایل کرد و گفت : کار پسرا خوبه؟
- آره...هر دو توی کار عالین....بعد الان دارین مقدمه چینی می کنین واسه چی؟
- محمدجواد خواسته...
- با اون پسری که خدا رو بنده نیست حرف بزنم.
- آره.
- چی بهش بگم؟
- بگو از خر شیطون پیاده بشه...بچسبه به زن و زندگیش.
- بهتر از من پیدا نکردین واسه نصیحت این پسره؟
- با تو رودربایستی داره قبول می کنه.
- سعی خودمو می کنم ولی بابا قول نمیدم.
- همون سعیی که می کنی هم خودش ارزش داره.
بقیه راه بی حرف گذشت.
بابا بنان گوش می داد و من فکر می کردم آخرین باری که با آن آدم نفهم به جز سلام و احوال پرسی کلمه ای رد و بدل کرده ام چه زمانی بوده است؟
جلوی وردی هتل از ماشین پیاده شدم.
آقای مغفرت با لبخند سلامی تحویل داد و در را برایم گشود.
با لبخندی که کمی چاشنی سرفه داشت از کنارش گذشتم.
پرسنل در حال تحویل شیفت بودند.
در اتاق رِستم فرمم را تن زدم.
این چند روز دلم حتی برای رنگ تکراری این لباس هم تنگ شده بود.
تقه ای به در خورد.
با بفرمایید من در باز شد و هیکل ورزیده ماهان قاب در را پر کرد.
سعی کردم لبخندی بزنم.
اما عضلات صورتم با من سر جنگ داشتند.
- سلام.
- سلام.
- شنیدم برگشتی اومدم حالتو بپرسم.
- خوبم...خیلی خوبم.
- خیلی لاغر شدی...دیشب می خواستم بهت بگم که خب...
- خیلی بهترم....ممنون که حالمو پرسیدی.
- بابات باهات حرف زد؟
- آره....فرصت شد باهاش حرف می زنم.
- دردش چیه؟...تو می دونی مگه نه؟
- من اونقدرا باهاش صمیمی نیستم که از جیک و پوک زندگیش خبر داشته باشم.
- پس چرا بابای من و بابای تو وظیفه حرف زدن با اونو به تو محول کردن؟
- شاید چون من بی طرف قراره باهاش حرف بزنم.
سرش را کمی خم کرد و به چشم هایم خیره شد.
- وسط حرفای بی طرفانت لطفا ازش بپرس چرا اینقدر از من متنفره؟
- والا من تو همون سوال اولم موندم...دیگه این یکی رو میذارم رو دوش خودت.
باز هم به چشم هایم خیره نگاه کرد و اینبار نیشخندی هم ضمیمه حالتش شد.
- انگار باید از تو بپرسم چرا اینقدر از من متنفری؟
شوکه نگاهش کردم و گفتم : این چه حرفیه؟...برای چی باید ازت متنفر باشم؟
- دقیقا این سوال منه؟
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#4
- من ازت متنفر نیستم ماهان...تو شوهر خواهر عزیز منی و همینطور پسر محمدجوادخان و شمسی جان من...مگه میشه ازت متنفر بود؟
- ممنون که متنفر نیستی.
با حالت تمسخرآمیزی گفت.
خب می فهمید که یک چیزی میانمان درست نیست.
حالیش می شد.
وقتی من اینقدر با نیما صمیمی بودم و در هر حالتی از ماهان دوری می کردم ، می فهمید.
- مزاحمت نمیشم....فقط مهمونای فرساد که میان مراقب همه چی باش.
- حتما خیالت راحت.
سری تکان داد و در را پشت سر خودش بست.
امروز روز جالبی بود.
با ماهان رو در رو و نسبتا خصوصی درباره چیزهایی که روی دلش مانده بود صحبت کرده بودم.
و همه انتظار داشتند با آن پسر خیره سر بحث کنم.
واقعا روز خوبی را انگار شروع کرده بودم.
شاید باید به حرف مامان گوش می دادم و امروز را هم استراحت می کردم.
بخش خانه داری مثل هر روز پر از شوهر و هیجان بود.
رامین میان خانم های بخش ایستاده بود و با آن صدایی که در سرش انداخته بود سخنرانی می کرد.
اگر از آن کله کچلش فاکتور می گرفتیم می شد گفت پسر نسبتا خوش تیپ و قیافه ایست.
فقط باید گاهی گوشش را می پیچاندم تا با دخترهای جوان بخش تیک نزند.
سخنرانیش که تمام شد همه پراکنده شدند.
هر کس از کنارم رد می شد خوشحالیش را از برگشتم ابراز می کرد.
واقعا این غیبت چند روزه از منی که در این چندسال تنها نوروز را به اجبار خانواده سفر بودم عجیب بود.
رامین که متوجهم شد با لبخند به سمتم آمد.
- سلام.
- سلام خوبی؟
- خوبم.
- به قیافت نمیاد.
- کم حرف بزن...امروز چه کردین؟
- همه چی اکیه...تو خیالت راحت...نیما می گفت دیشب خونتون خبرا بوده.
- نیما هم نخود تو دهنش خیس نمی خوره.
- دیگه خاصیت فامیل ما اینه.
شانه هایم از خنده لرزیدند و او گفت : این دختر جدیده رو که استخدام کردن دیدی؟...شدید اهل پا دادنه...میگم نکنه این پسره واسه خاطر این دختره که داره دم پرش هی می پلکه بخواد زنشو طلاق بده؟
- لطفا اینقده داستان نباف...سرت به کار خودت باشه....اینقدر تو نخ دخترا نباش.
- چند روز نبودی از دستت نفس کشیدم.
- هزار بار بهت گفتم واسه آخرین بار هم میگم اینجا محل کاره...اینجا تو دیگه پسرعموی من نیستی که بتونم گندکاریاتو لاپوشونی کنم....پس پیچ او سر و گوشتو سفت کن اینقده نجنبه.
جذبه ام انگار کارساز بود.
چون اخم هایش کمی در هم رفته بود.
- شوخی می کنم...جنبه داشته باش...البته درباره این دختره ساحل شوخی ندارم.
بروشور در دستم را سمتش پرت کردم و او با خنده ای که هر لحظه پر صداتر می شد خودش را در پیچ راهرو قایم کرد.
وارد راهروی سوم شدم برای سرکشی به کار خدمه که با ، شخص شخیص مردی ، که خانواده را به هم ریخته بود رو در رو درآمدم.
ابرو بالا انداخت و سر تا پایم را با چشم هایش رصد کرد.
- رو به موت بودی دیشب.
پوزخند زدم و گفتم : تو هم دیشب خوب لال شده بودی.
- می دونم که باید باهام حرف بزنی.
- خوبه که می دونی...پس لطفا بتمرگ سر زندگیت....سر انتخابت.
- دخالتات حالمو به هم می زنه.
- دقیقا من هم وقتی اون همه خودخواهیتو می بینم حالم به هم می خوره...شابد یه کم دوزش بالاتر باشه.
- تو زندگی من دخالت نکن...اینو به همشون بگو.
- وسط راهرو نمی تونم جوابتو بدم.
آنقدری لحنم تمسخر داشت که بازویم را بکشد و با کارت درون دستش در اتاق خالی را باز کند و کمی بعد هر دو با اخم هایی درهم میان اتاق به هم خیره شده باشیم.
- حالا جوابمو بده.
ولوم صدایش کمی بالا رفته بود.
- جوابت اینه که سما بازیچه تو نیست...من نه نگران آبروی محمدجوادخانم...نه نگران حرف و حدیث مردم درمورد توی یه لاقبا...من فقط نگران اون دختر بیچاره ایم که با هزارتا امید و آرزو اومد تو زندگی تو و تو عین گاو هنوز چشمتو دنبال ناموس یکی دیگه انداختی و دل بیچاره دختره رو خون کردی.
- به تو هیچ ربطی نداره.
- ربط داره...چون دقیقا تو میخوای سما رو زیر پا بذاری تا زندگی خواهر منو خراب کنی... دِ من ذات خراب تو رو می شناسم.
نگاهش را عصبی به سقف اتاق دوخت.
هه پر تمسخر و عصبی که گفت نشان می داد درست زده ام وسط خال.
- خواهر تو زندگی منو به هم ریخت....می فهمی؟...خواهر تو.
- نشستی بالای گوری که مرده توش نی مرثیه میخونی که چی بشه؟
- که انتقاممو بگیرم.
- از کی؟
- از خواهرت...از بابام....از بابات.
- فکر کردی منی که از همه رازات خبر دارم دست میذارم روی دست که غلط اضافه کنی؟
- من هم از رازات خبر دارم....رازایی که اگه یکی بفهمه خیلی برات دردسر میشه.
به سرفه افتادم.
سرفه هایم بیشتر عصبی بودند تا اینکه رهاورد سرماخوردگیم باشند.
سرفه هایم نمی گذاشت جوابش را بدهم.
از یخچال گوشه اتاق بطری آب معدنی را بیرون کشید و جلویم گرفت.
دستش را عقب زدم و او به زور سر بطری را به لب هایم چسباند.
به اجبارش قلپی آب خوردم.
سینه ام کمتر اذیت می کرد.
- بهتری؟
داغ می گذاشت و می گفت بهتری؟
مشت هایی را که از شدت فشار ناخن هایم ، کف دستم را خراش داده بود ، به سینه اش کوبیدم و او در حالیکه اصلا انتظار این حرکت را نداشت ، روی تخت پشت سرش فرود آمد و با نگاهی مات خیره ام شد.
کمی به سمتش مایل شدم و داد زدم که...
- هیچ وقت منو تهدید نکن...هیچ وقت...بهتره این حرفم آویزه گوشت باشه....چون دفعه بعدی مطمئنا برخوردم خیلی متفاوته....هر غلطی میخوای با زندگیت بکن...فقط دور و بر زندگی خواهر من بپلکی حالتو می گیرم....خودت خبر داری چقدر خونوادم برام عزیزن....من برای خواهرم از خودم گذشتم از تو که دیگه مثه آب خوردنه واسم.
کش موهایش را باز کرد و موهای حالت دار و بلندش را روی بالش پخش شد.
موهایش هم حالم را به هم می زد.
همان موهای حالت داری که ملتی به زیبا بودنش اعتراف می کردند.
و لبخندِ روی لب هایش اعصاب خرد کن بود.
- بهتره تو هم هیچ وقت منو تهدید نکنی...من و تو مهره های سوخته این بازی هستیم...دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم.
- هیچ وقت منو با خودت جمع نبند.
- جمع می بندم...چون من و تو عین همیم.
- من خودمو می کشم اگه یه روز مثه تو باشم.
نیم خیز شد و با چشم های عسلی رنگش خیره چشم هایم شد.
- من یه روز حال خواهرتو می گیرم...تهدید نمی کنم...فقط دارم اطلاع میدم...اینقدرم نگران زندگی آدمی نباش که تو رو زیر پاهاش خرد می کنه.
- خواهر من عاشق منه.
- فکر نمی کنم...بیشتر حسادتش به چشم میاد.
- نظر تو ذره ای برام مهم نیست...حالا می فهمم چطور سما به طلاق راضی شده.
- همه چی با پول درست میشه...سما هم با پول حل میشه.
- خیلی کثیفی.
- خیلی.
سمت در قدم برداشتم که گفت : یه توصیه...
ایستادم.
اما به سمتش برنگشتم.
- همیشه مثه دیشب رژ نارنجی بزن...انگار ماهان دوس داره.
در را پشت سرم به هم کوباندم.
این مرد بی شک یک روز مرا ویران می کرد.
ساعت ده شب بود و از آن زمانی که با آن پسر خیره سر حرف زده بودم تلفن هیچکس را جز مهربان پاسخ نداده بودم.
حتی تلفن شمسی جان را هم بی پاسخ گذاشته بودم.
این آدم ها از من چه انتظاری داشتند؟
به صرف اینکه یک شبی چندسال پیش ، من توانسته بودم آن خیره سرِ نفهم را رام کنم و آبروی خانواده هامان را بخرم دلیل نمی شد که هر روز و هرشب از من بخواهند خودم را درگیر آن موجود بی ریختِ گیسو کمند کنم.
حتی سر قضیه ازدواجش هم می خواستند بروم از خر شیطان پیاده اش کنم.
نرفتم.
یک بار آمدم برایش مایه گذاشتم به قدر تمام عمرم پشیمان شدم.
دیگر بسم بود.
امروز هم اگر ناپرهیزی کردم و درگیر این مساله شدم ، فقط برای چشم های غمگین سما بود ، وگرنه دیگر نباید برای آن تحفه خان وقتی گذاشت.
کیف را روی شانه ام جا به جا کردم و با لبخند به خانم شکوه فر سپردم برایم ماشینی رزرو کند.
چند دقیقه معطل می شدم اما به خاطر نگرانی های مامان باید جانب احتیاط را رعایت می کردم و با فردی مطمئن به خانه برمی گشتم.
در یکی از کاناپه های کرم رنگ لابی فرو رفتم و فکر کردم.
تمام فکرم درگیر مرد گیسو کمند مذخرفی بود که یک روز هم بدون حاشیه سر نکرده بود.
مرد ثانیه های اشتباه ، اشتباهاتش را از بر بود.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، Aaronflith ، LeylaGh ، nr038814
#5
با آن ها کنار می آمد و به همه شان می خندید و به سخره می گرفتشان.
امروز هم رامین در حالیکه برابر من ، بعد از ناهار نشسته بود و چایش را هورت می کشید با خنده گفت ، مردک با افتخار تمام گفته است خرج امضای طلاق سما یک مزدا تری سفید و آپارتمانشان بوده است.
مردک آنقدر گیر غدبازی هایش بود که برایش مهم نبود چند نفر را زیر پایش خرد می کند.
نمی فهمید که سما عاشقش است.
شاید می فهمید ولی برایش مهم نبود.
سما هم زیاد اشتباه کرد.
فکر می کرد می تواند با این مرد ازواج کند ، به نداشته هایش برسد ، شوهرش هم عاشقش شود.
اشتباه می کرد.
خیلی اشتباه می کرد.
حضور رامین را کنارم حس کردم.
روی دسته کاناپه نشست و به سمتم خم شد.
- امروز خیلی خسته شدی.
- نه خوبم.
- عصبانی هستی؟
- ارزششو نداره.
- عصبانی هستی.
با چشمک گفت و من مشتی روانه شکمش کردم.
خودش را عقب کشید و در حالیکه سعی می کرد صدای قهقهه اش را کنترل کند ، گفت : بی خیال دختر ، من همیشه حقیقتو میگم...عصبانی هستی...چون نتونستی کاری بکنی...بی خیال باش دختر...بی خیال...به من و تو چه؟...زندگی خودشونه...انتخاب خودشونه...پس بی خیال...فردا می بینمت.
انگشت اشاره اش را به شقیقه چسباند و با آن لبخند مضحکش از من دور شد.
بی فرهنگ مثلا فامیل بود و یک تعارف نزد مرا به خانه برساند.
رامین همین بود دیگر.
با اشاره خانم شکوه فر فهمیدم که راننده منتظرم است.
حالا باید به خانه می رفتم.
باید به بابا و مامان جواب پس می دادم.
شاید حتی باید با شمسی جان و محمدجواد خان مواجه می شدم.
توضیخ می دادم که سعیم را کرده ام.
و در آخر باید تا نیمه شب با مهربان چت می کردم و از وقایع امروز برایش می گفتم.
اما حوصله هیچ کدام را نداشتم.
تنها دلم می خواست بروم خانه.
بروم در اتاقم بنشینم.
دلم می خواست فول آلبوم قمیشی را پلی کنم و بگذارم تمام متلک های گیسو کمندخانِ یک لاقبا از ذهنم دور شود.
همانظور که حدس می زدم ، محمدجوادخان ، عصبی میان نشیمن خانمان قدم رو می رفت.
شمسی جان هم دستمال کاغذیِ در دستش را ریز ریز می کرد.
و مامان و بابا در سکوتی دلداری دهنده تماشایشان می کردند.
محمدجوادخان با چشم های خسته اش که نگاهم کرد ، گفتم: سلام...به خدا من سعی خودمو کردم...ولی خودتون بهتر می شناسیدش.
شمسی جان سری به تاسف تکان داد و گفت : ممنون عزیزم.
لبخندی به لب آوردم و مامان گفت : شام خوردی؟
- خوردم...میرم استراحت کنم.
همه شب بخیر گفتند به جز محمدجواد خان.
محمدجواد خان – راسته که آپارتمانشو به نام سما زده؟
- رامین اینطور می گفت.
پوزخند محمدجوادخان پشتم را لرزاند.
این مرد ذره ای آدم باج دادن نبود.
زورش می گرفت مالش به تاراج رود.
حالا مال خودش یا پسرانش ، نداشت.
مال خاندان او بود.
باید میان خاندان او باقی می ماند.
محمدجواد خان عصبی رو به شمسی جان کرد و گفت : همین تو این پسره رو اینجور بار آوردی....یه رگ از رگ تن ماهان تو تن این پسره نیست...که اگه بود حال و روز ما این نبود.
با انگشت شست و سبابه ام گوشه های دوچشمم را فشردم.
برنامه داشتیم امشب.
آن همه چه برنامه ای.
باید می نشستیم تا نیمه های شب ، غرهای محمدجوادخان را می شنیدیم و شمسی جان هم ریز هق می زد و می گفت محمدجواد حرص نخور برای قلبت خوب نیست.
روی یکی از مبل های یشمی رنگ نزدیک نشستم و کیفم را کنار پایه مبل گذاشتم.
چشم هایم می سوخت.
سردرد و سرماخوردگی در هم ادغام شده بود و نمی گذاشت آرامش داشته باشم.
کاش محمدجوادخان کمی آرام تر حرف می زد.
من امروز به اندازه کافی از دست پسر ناخلفش کشیده بودم.
به اندازه کافی به او فکر کرده بودم.
به اندازه کافی تهدیداتش دیوانه ام کرده بود.
کافی بود دیگر ...نبود؟
مامان با دیدن حال خرابم اشاره زد به اتاقم بروم.
واقعا می تواسنتم در آن لحظه به سمت مامان یورش ببرم و صورت ماهش را ببوسم.
********
مراسم عروسی که فرداشب قرار بود در این تالار برگزار شود وسواس بیشتری را نیاز داشت.
آنقدر که رامین بی خیال هم ، به جوش و خروش افتاده بود.
زبان تند و تیز و رک گوی عروس خانم ما را حسابی به هل و ولا انداخته بود که نکند چیزی کم و کسر باشد و این خانم بیاید با آن اخلاق به قول رامین چیز مرغیش آبرو و حیثیت چندین و چندسالمان را خدشه دار کند.
این مراسم بار مضاعفِ اعصاب خردی این چند روز گذشته بود.
چند روزی که دائم فشار خون شمسی جان را مورد نوسان قرار می داد و طغیان های محمدجادخان را مثل یک سریال آبکی ادامه دار می کرد.
در این چند روز روانم کمی به هم ریخته بود.
مهراوه و ماهان که خود را راحت کنار کشیده بودند و سعی کرده بودند استثنایی برای عادت هر روز آمدن به خانه ما قائل شوند.
مهربان هم که می آمد و کمی می ماند و بعد ناراحتی و غصه خوردن مامان برای شمسی جان را که می دید، زود می رفت.
دلم گرفته بود.
بعد از آن بیماری سخت حالا که می شد خوش گذراند این بند و بساط را داشتیم.
تا بوده و بوده همین بوده است.
این دو خانواده به هم وصل بوده اند.
در شادی ها و غصه ها هم محکم تر.
حالا این بحران داشت دیگر زیادی شورش در می آمد.
چشم های خسته ام را کمی ماساژ دادم و خواستم از تالاری که برق می زد از تمیزی ، بیرون بروم که صدای جر و بحث دو نفر نگاهم را به سمت راهروی پشتی تالار انداخت.
قدمی سمت راهرو برداشتم.
صدای دو مرد از آن فاصله آشنا بود.
نزدیک تر که شدم بیشتر به وخامت اوضاع پی بردم.
این هم یکی دیگر از بحران ها.
همیشه این مرد برای خانواده مایه دردرسر بوده است.
از پیچ راهرو گذشتم و به آن دو که شاخ و شانه برای هم می کشیدند ، نگاهی انداختم.
صدای درسر انداخته برادر سما که دقیق یادم نیست اسمش صادق بود یا صالح کمی مضطربم می کرد.
آن دردسر مجسم با پوزخند های اعصاب خرد کنش را هم کاش می شد ، کشت.
- ما آبروداریم مرتیکه.
گیسو کمند پوف کلافه ای کشید و گفت : که چی؟
- مرتیکه رفتی خواهر منو طلاق دادی که چی هم میگی؟
- طلاق دادم که طلاق دادم...زندگی خودمه.
جواب هایش هم که تکرای بودند.
برادر سما با این حرف یقه اش را چسبید و با آن قد و قواره نداشته اش تن لش مردک پررو را به دیوار پشت سرش کوباند.
کمی شوکه قدم جلو گذاشتم و نگاه او با پوزخندی به سمت من کشیده شد و بعد از چشمکی ، مشتی میان صورت برادر سما فرود آورد.
براد سما که کمی آن طرف تر نقش زمین شد به خودم آمدم و سمتشان دویدم.
- تمومش کنید...اینجا که جای این گردن کلفتیا نیست.
برادر سما در حالیکه از جایش بر می خاست بی توجه به من ، گفت : تو آبروی ما رو بردی....مرتیکه مگه خواهر من چه هیزم تری بهت فروخته بود؟
- هیچی...خواهرت محشر....ولی به درد هم نمی خوردیم...در ضمن واسه خودت دیکته کن به تو هیچ ارتباطی نداره...زندگی سماس...زندگی منه....اینو برو از طرف من به همه بگو.
صدایش را انداخته بود در سرش.
می ترسیدم از اینکه یکی از خدمه متوجه موضوع شود.
باید موضوع همین جا و همین لحظه تمام می شد.
برادر سما هم انگار حرف منطقی سرش نشد.
سرش نشد و خواست مشتی پرتاب کند که او زود متوجه شد و مشتش را مهار کرد و بیچاره را هل داد.
کوبیده شدن برادر سما به تن من کمی شدید و شوکه کننده اتفاق افتاد.
و من با شدت به دیوار روبرو اصابت کردم.
درد عمیقی در بینی ام نشست.
سعی کردم کمی از دیوار فاصله بگیرم.
حس می کردم مایع داغی که از قضا بایستی خون باشد ، روی صورتم روان است.
کف دستم را با ترس به بینی ام چسباندم.
چشم هایم از شدت ترس و درد ، گشاد شده بود.
و نگاه مضطرب مردی که سعی داشت دستم را از بینی ام جدا کند بیشتر به این ترس دامن می زد.
- دستتو بردار ببینم چت شده؟...دِ میگم دستتو وردار....خوبی؟...آخه تو اینجا وایسادی واسه چی؟
بعد با خشم سمت برادر سما خواست حمله کند که بازویش را با دست لرزانم گرفتم.
حس می کردم کف دست راستم هر لحظه خیس تر می شود.
- اینجا چه خبره؟
نگاه من به سمت رامین و ماهان که خیرمان بودند ، برگشت.
رامین با وحشتی غیرقابل باور ، برابرم ایستاد.
دستم را با زور از بینی ام جدا کرد و چشم های ترسانش را به چشم هایم دوخت.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh ، Robertcit
#6
رامین – چی شدی تو؟
ماهان هم به رامین ملحق شد و دست زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت.
ماهان – باز چه گندی بالا آوردی؟
روی خطابش برادر مضطربش بود.
برادری که حتی با این حرف هم نگاهش نکرد و همچنان خیره بینی تحت خون ریزی من بود.
رامین – من میرم ماشینو بیارم حیاط این سمت....ببرمش بیمارستان.
روی حرفش دقیق معلوم نبود رو به کیست.
درد بینی ام کمتر شده بود و حس نمی کردم اتفاق مهمی بوده باشد.
می خواستم مخالفت کنم که از پیچ راهرو گذشت.
ماهان دستمالی از جیب کتش بیرون کشید و خواست به بینی ام بفشارد که خودم از دستش گرفتم و دستمال را به بینبی ام چسباندم.
قدمی فاصله گرفتم و روی نیمکت انتهای راهرو نشستم.
برادر سما با نفرت ما را نگاه می کرد.
یادم است در مراسم عروسی جمع و جورشان هم اخلاق درست درمانی نداشت.
حتی یادم است در انتهای شب ، مست هم کرده بود و باعث شد یکی از میزهای شام واژگون شود.
می شد حس کرد مرد پر دردسری است.
در غفلت مرد مضطربی که سمت من خم شده بود و داشت وخامت اوضاع بینی ام را چک می کرد دیدم که برادر سما چاقویی از جیبش بیرون کشید و به سمتش پا تند کرد.
- ماهور مواظب باش.
چرخش ماهور خیلی سریع اتفاق افتاد و مشت دوم که روی صورت برادر سما خوابید ، حتی به صدم ثاینه هم نرسید.
ماهور چاقو را با پایش به زیر یکی از میزهای حامل غذا هل داد.
و ماهان رو به ماهور ، گفت : زنگ بزن پلیس.
ماهور اما سمت برادر سما خم شد و یقه اش را گرفت و گفت : دعا کن هیچ اتفاقی واسش نیوفته...وگرنه پیدات می کنم دونه به دونه استخونای صورتتو واست نرمشون می کنم...حالا گورتو گم کن.
برادر سما از در بیرون رفت.
اما ماهور همچنان در همان قسمت زانو زده و سر به پایین ، فیگورش را ترک نمی کرد.
لحظه ای حس کردم این مرد پر حاشیه و دردرسر ساز تمام روزهای زندگیم را از دست داده ام.
حس مذخرفی بود.
حسی بود که به من نشان داد این مرد پر حاشیه و درسر ساز با آن موهای وحشتناکش هم برایم مهم است.
خونریزی بینی ام متوقف شده بود.
دستم را از بینی ام جدا کردم و روی پاهایم ایستادم.
ماهان – بشین ضعف می کنی.
آخرین چیزی که در دنیا می خواستم این بود که ماهان برای من نگران شود.
اصلا به قیافه اش نمی آمد.
کلا از آن قسم آدم های خنثی بود که هر اتفاقی برایش به منزله بال زدن یک مگس در هوا ارزش داشت.
البته من خیلی وقت پیش ها از این اخلاقش خوشم می آمد.
تاکید میکنم "خیلی وقت پیش ها".
- خوبم...درد و خونریزیش تموم شد...یه ضربه کوچیک بود.
نگاه ماهور سمتم برگشت.
در کشمکش های امروز آرایش موهای مسخره اش به هم ریخته بود.
حالا دسته ای از آن موها روی صورتش رها شده بود.
درست نمی دانم از کی اما می دانم خیلی سال است بزرگترین آرزویم داشتن یک قیچی است و پیدا کردن یک موقعیت تا از دست این موهای افشان و حالت دارش رها شوم.
ماهور از جایش برخاست.
برابرم ایستاد و دست زیر چانه ام برد.
درست حالا که کاملا در حال بررسی سوراخ های بینی ام بود ، فقط از خدا می خواستم بینی ام هیچ ایراد نظافتی نداشته باشد.
ماهان خیره به حالت ماهور که با دقت در حال بررسی بینی من بود ، گفت : باید ازش شکایت کنی...ممکنه برات مشکلی پیش بیاره.
ماهور بی توجه به ماهان ، گفت : باید کمپرسش کنی وگرنه راحله خانوم سکته رو میزنه با دیدنت.
دور از جانی زیر لب زمزمه کردم و در بهت به دست ماهور که بازویم را چسبیده بود و مرا دنبال خود می کشید ، خیره شدم.
رامین را میانه راه دیدم.
به مدد خدا رفته بود دویست و شش درب و داغانش را یک دور بدهد بسازند که این همه دیر کرده بود؟
حالا هم بی ماشین و در تالار برابر من ایستاده بود.
رامین – بهتری؟
ماهور – خوبه...فقط باید صورتشو بشوره.
رامین – تو کمکش کن تا اتاقش بره...مهمونای فرخی رسیدن...من برم تا باز نق مرتیکه درنیومده.
ماهور حله ای گفت و من بازویم را از دستش بیرون کشیدم.
خیالم راحت شد رامین را امروز عوض نکرده اند.
- خودم میتونم برم اتاقم.
- فقط میخوام کمکت کنم.
- ما را به خیر شما امیدی نیست ، لطفا شر نرسان.
- خودت دخالت کردی.
- بحث امروز نیست...بحث دوساله.
ابتدا کناره چشم هایش چین افتاد و سپس خنده تسمخر آمیری به جان لب هایش چسبید.
- اشتباه خودت بوده.
- فکر کردم آدمی.
- میتونستی بذاری این نا آدم امروز بمیره.
- شاید باورت نشه ولی خیلی پشیمونم که نذاشتم.
خندید.
خنده اش اما تمسخر نداشت.
واقعی خندید.
از آن خنده هایی بود ، که دوسالی می شد به لبش نیامده بود.
- تو که راس میگی...اصن هم من تو رو نمی شناسم.
زیرلب دیوانه ای نثارش کردم و از کنارش گذشتم.
- راستی...
ایستادم اما به سمتش برنگشتم.
- وقت کردی صب به صب یه فین بکن دماغت تمیز شه.
انگار خدا امروز مرا با من سر ناسازگاری دارد ، که ذره ای به دعاهایم استجابت نبخشیده است.
باز شب جمعه ای دیگر از راه رسیده بود.
مامان مجبورم کرده بود که بافت یقه اسکی طوسی رنگی تن بزنم.
همیشه معتقد بود فضای خانه محمدجواد خان به علت محوطه باز اطرافش شدیدا سرد است.
مجبور بودم یقه خفقان آور لباس را تحمل کنم ،وگرنه باز غرهای مامان بود که دائم به جانم ریخته می شد.
مامان معتقد بود که به خاطر بی احتیاطی هایم است که همچنان گاهی ریز سرفه ای می آیم.
و مهربان نظر داشت که حالا مثلا این ریز سرفه های من چه چیز مهمی بود که مامان باید نگرانش می شد ؟
از اتاق مهمان که بیرون آمدم با شمسی جان رخ به رخ شدم.
کمی صورتش رنگ پریده بود ، ولی می شد حال خوبی را نسبت به روزهای گذاشته برایش قلمداد کرد.
گونه اش را بوسیدم و گفتم : خوبین؟
دست هایم را در دست گرفت و با چشم های پر محبتش گفت : مگه میشه تو رو دید و خوب نبود عزیزم؟
- اینقدر خودتون رو اذیت نکنین.
- نگران محمدجوادم.
- محمدجوادخان هم از التهابش افتادن.
- خدا کنه...امشب ماهورم هم با التماس دعوت کردم....بچم معلوم نیست یه هفته است تنها داره چطور زندگی می کنه...خدا کنه محمدجواد حرفی نزنه ناراحت بشه.
آن مردک گیسو کمند که سمبلی از غول های ماداگاسکار جنوبی بود ، نمی توانست تنها زندگی کند؟...تازه در این میان می خواست از حرف باباجانش هم ناراحت شود؟
شمسی جان همینطور لوس بارش آورده است که هورمون های دخترانه اش بالا زده است و سخت درگیر این اشتباه است که موی بلند به آن قیافه نخراشیده اش می آید .
سعی کردم لبخندی بزنم ، اما بیشتر به مضحکه کردن شبیه بود.
- انشالا اتفاقی نمیوفته...محدجوادخان هم امشب آرومن.
- انشالا...برو بشین عزیزم.
باز گونه نرم و گوشتی اش را بوسیدم و سمت سالن قدم برداشتم.
صدای صحبت محمدجوادخان و بابا بلند بود.
از باری که در گمرک گیر کرده بود صحبت می کردند.
ماهان هم در حال تماشای مستندی از یک سفر بود.
میان مامان و مهراوه نشستم.
مامان پر پرتقالی به دستم داد و گفت : چی واست پوست بگیرم؟
- هیچی میل ندارم.
چشم غره ای مهمانم کرد و به انتخاب خودش در حال پوست گرفتن سیب سرخی شد.
مهراوه سر به گوشم نزدیک کرد و گفت : ماهان می گفت دیورز برادر سما اومده بوده دعوا...
- آره...اتفاق خاصی نیوفتاد.
مهراوه – می گفت دماغت...
- یه خونریزی ساده بود...به مامان چیزی نگو.
سری تکان داد و از جایش برخاست و کنار ماهان نشست.
ماهان با لبخند دست دور شانه اش حلقه کرد و او را به خود فشرد.
نگاهم را از لبخندهایشان گرفتم.
مامان – دیروز فخری خانوم زنگ زد.
داشت قاچ های منظم سیب را برایم در پیش دستی جدایی می چید.
- فخری خانوم؟
مامان – تو سفره نذری ماه پیش دیدیش...می گفت پسر برادرش تازه درسش تو سوئیس تموم شده...
- مامان...
مامان – یامان...بذار من دو کلوم حرف از این دهنم درآد بعد مامان بگو.
- مامان من نمیخوام عروس بشم...چرا نمی فهمی؟
مامان – نفهم هم شدیم دیگه نه؟
- مامانم من کی همیچین حرفی زدم آخه؟
مامان به قهر رو برگرداند و من از سر کلافگی نفس عمیقی کشیدم.
ماهور هم آمد.
موهایش هم به مدد خدا افشان تر بود.
با بابا دست داد و پوزخندی به محمدجوادخانی زد که بی محلی اش کرده بود.
سرسنگین به مهراوه و ماهان سلام گفت و روی مبل تک نفره سمت من نشست.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#7
نگاهش نکردم و او از پیش دستی میوه ام قاچی سیب برداشت و با چشمکی لب زد که...
- چه خبرا؟
صورتم را سمت مامان چرخاندم و گفتم : میرم ببینم شمسی جون کاری نداشته باشه.
مامان سری تکان داد.
امشب شمسی جان گفته بود می خواهد به خاطر *ه و س* مهراوه خورشت کرفس و بامیه بادمجان مهمانمان کند.
مردها هم از خدا خواسته بساط کبابشان را علم نکرده بودند.
با اصرار ، وظیفه سالاد درست کردن را بر عهده گرفتم و رو به شمسی جان گفتم : بشینین یه کم...این هفته ضعف داشتین.
روی موهایم را بوسید و گفت : خوبم دخترم...کاش مهربان هم می اومد.
- امشب دیگه خونه عمه دعوت بودن.
شمسی جان – به سلامتی و خوشی....میگم عزیزم ماهان یه چیزایی می گفت.
- چی؟
شمسی جان – دیروز برادر سما اومده بود؟
- یه مشکل کوچیک بود که حل شد خدا رو شکر.
شمسی جان – می ترسم از آخر و عاقبت این پسر.
خدا را شکر ماهان آنقدر عقلش کشیده بود که نگوید دماغ من این میان ، مورد ضربه واقع شده است.
- بچه که نیست...حس کرده نمیتونه با سما زندگی کنه و ....
شمسی جان - من از اولش هم می دونستم زندگی این دوتا دوومی نداره...من بچمو می شناسم.
سعی کردم لبخندی بزنم که حضور مرد مذکور در آستانه در آشپزخانه نگذاشت.
ماهور – شمسی جون باز که کله پاچه ما رو بار گذاشتی.
شمسی جان پشت چشمی نازک کرد و بلند شد که ببیند غذایش در چه حال است.
ماهور خیاری از ظرف سالاد برداشت و گفت : چه خبرا؟...شنیدم خودتو خیلی اذیت کردی.
شمسی جان – واسه همین یه احوال نپرسیدی؟
از پشت مادرش را در آغوش گرفت و روی موهایش را بوسید و گفت : قربونت برم ، من که می اومدم شوهرت باز سر و صدا می کرد حالت بدتر می شد.
دیدم که شمسی جان اشک چشمش را گرفت.
شسمی جان – مامان جان خیلی مراقب خودت باش...این برادر سما مرد درستی نیست.
ماهور – باشه مراقبم...خودتو خسته نکن...رنگت پریده....مسئول *ه و س* دل همه که نیستی.
جدای از اینکه متلک درشتی انداخت مادرش را زیاد دوست داشت.
می شد این خصوصیت را تنها نقطه مثبت وجودش تلقی کرد.
سالاد درست کردن که به پایان رسید به اصرار شمسی جان از آشپرخانه بیرون زدم.
باید تماسی با رامین می گرفتم.
مراسم امشب حتما حسابی خسته اش کرده بود.
پنهان از مامان در فضای سرد باغ قدم گذاشتم و گوشی را به گوشم چسباندم.
- داری خوش می گذرونی؟
- هی همچین...سلام.
- سلام...خسته ام.
- حقته...همیشه از زیر کار در میری...این یکیو نتونستی.
- بابا بیچاره شوهرش...عروسه دیوونه است...یه رقصشو فرصت نکرده انجام بده داره خشتک ما رو میکشه رو سرمون.
- اینقدر غر نزن.
- یعنی این آکله منو از هر چی جنس لطیفه به مدت بیست و چهارساعت زده کرد.
- فقط بیست و چهار ساعت؟
- همینش هم انقلابیه.
قهقهه ای زدم و گفتم : برات آرزو موفقیت میکنم.
- بخوره تو سرت...نشسته اونجا خوش و خرم فک هم میزنه.
- لیاقت نداری.
- برو مزاحمم نشو.
- خواستم صدامو بشنوی خوشحال بشی.
- کم حرف بزن...فعلا.
- شبت پر از رویای عروس خانم.
گوشی را روی زهرمارش قطع کردم و به مردی که کنارم چند لحظه ای می شد ، ایستاده بود و سیگار دود می کرد خیره شدم.
- رامین بود؟
- میگن مار از پونه بدش میاد هی دم لونش سبز میشه.
تک خندی زد و گفت : مار خوش خط و خالی هستی.
- نمی دونم چه سریه که تو این هفته همش پرت به پرم گیر می کنه.
- نمی دونم چه سریه که اینقدر از من بدت میاد؟
- تو از یه ملتی بدت میاد اون وقت من که فقط از تو بدم میاد خار چشمه؟
باز آن خنده اش کش آمد و گفت : از من نترس.
- من ازت نمی ترسم...چون نشون دادی طبل تو خالی هستی.
- اون وقت این برداشتات رو از خودم مدیون چیم؟
- بدبخت کردن سما با اون خونواده ای که من دیدم آخرین نشونه است.
- من به سما نشون دادم هدفم چیه...گفتم زندگی با من خوش نیست...خودش قبول کرد...دایه مهربون تر از مادر نشو.
شانه بالا دادم و گفتم : پس خوش باش.
- سخته...با وجود خواهرت تو سالن خیلی سخته.
و سیگاری دیگر از جعبه فلزی میان دستش بیرون کشید.
مرد پرحاشیه زندگی من گرچه موهایش بلند بود ولی غم هایش را مردانه نشان می داد.
مرد پر حاشیه زندگی من مثل خیلی از مردهای دنیا فقط بلد بود غم هایش ا دود کند.
غم مرد پرحاشیه دلم را سوزاند ، گرچه حتی آنقدر شعور نداشت که بپرسد حال و اوضاع دماغ مضروبم چطور است.
مانی را در آغوش گرفتم و تکه ای کیک به دهانش گذاشتم.
با مهربان آمده بودند هتل.
مهربان می خواست از شب قبل بداند.
برایش همه چیز را گفته بودم البته با سانسور قسمت حرف هایم با ماهور.
چندسالی بود که سعی می کردم ماهور را کاملا سانسور کنم.
مهربان – یعنی باهاش کنار اومدن؟
- چی کار کنن دیگه ؟...خب کنار اومدن.
مهربان – از محمدجوادخان بعید بود.
- اتفاقا بعید نبود...محمدجوادخان همه زندگیش بچه هاشن...توپ و تشر می زنه ولی جونشو براشون میده.
مهربان – تو دیگه به اونا حسودی نکن وقتی بابا اینقدر دوست داره.
- من عاشق بابا هستم.
مهربان – پس چرا همیشه حسرت زندگی خونواده اونا رو می خوری؟
- حسرت نمی خورم...فقط زمانی دوست داشتم به اندازه اونا ثروتمند بودیم...حالا هم زندگیمون عالیه.
مهربان – ولی دوست داشتی جای پرایدی که خودت با زحمت خودت به دست آوردی مثه مهراوه یه بی ام و مامانی زیرپات باشه.
لبخندی زدم و گفتم : خوشحالم که مهراوه به همه آرزوهاش رسیده.
مهربان - من حس نمی کنم به همه آرزوهاش رسیده باشه...می دونی؟...هیچ وقت نیما رو با هیچ پولی توی دنیا عوض نمی کنم...راضیم که کارمند معمولی بانکه...همین که عاشقمه برای همه عمرم کافیه.
- خوشحالم که تو هم به آرزوهات رسیدی.
مهربان – اینا رو نمیگم که این جمله روتینو تحویلم بدی...میگم تا دیدگاهتو عوض کنی.
- یه بار سعی کردم خودت تهشو دیدی.
ناراحت نگاهم کرد.
فهمید که باز فکریم کرده است.
البته فقط فکری ، چون من آدم غمگین شدن نبودم.
مانی در آغوشم کمی جا به جا شد و با خنده تخسی آمدن رامین را به سمتمان با ذوق تماشا کرد.
رامین دست دراز کرد و مانی را از آغوشم گرفت.
رامنی – عشق عمو چطوره؟
مانی سرش را در گردن رامین پنهان کرد و ریز خندید.
رامین هم با لبخندی از بابت حضور مهربان و مانی کنارمان نشست و گفت : نیما خوبه؟
مهربان – خوبه...دیشب نبودی کلی مانی بی قراری کرد.
رامین – مامان گفت... دلم پیش این فسقل خان بود.
مهربان – شما دوتا هم خودتونو کشتین با این کارتون.
رامین – بدتر از من این دختره است.
با نوک کفش به ساق پایش کوبیدم.
خندید و در حالیکه سعی می کرد مانی را کمی از گردنش جدا کند ، گفت : دروغ میگم؟...عین کوالا چسبیدی به این هتل.
برو بابایی گفتم.
می دانستم همه نگرانم هستند حتی همین رامینی که انگار می کردی در زندگیش غم نداشت.
من می فهمیدم.
حتی فهمیده بودم که در روزهای نوجوانیمان هم احساسی که فکر می کرده است عشق است به من داشته که با وردوش به دانشگاه و دیدن حور و پری های ریخته دور و برش ته کشیده است.
خوب شد که ته کشید وگرنه مجبور می شدم همه هم و غمم را بگذارم برای دک کرن این نمونه خالص سیریش.
دستی به صورتم کشیدم و از جایم برخاستم.
- تا رامین پیشتونه من برم یه سر به آشپزخونه بزنم.
هر دو برایم سر تکان دادند و مانی هم که عموجانش را دیده بود محلم نگذاشت.
باید ادبش می کردم.
زیادی بند خوانواده باباییش بود.
در مسیر ذهنم را سعی می کردم پرت کنم از خوره هایی که سخت به جانش افتاده بودند.
چند سالی بود این خوره ها دست از سرم بر نمی داشتند.
خوره هایی مثل برتری خاندان خالدی ها نسبت به ما.
خوره هایی مثل حرف آخری که توسط محمدجواد خان زده می شد.
از این قسم خوره ها دیگر حالم به هم می خورد.
در قسمت آشپزخان باز هم هیاهو به راه بود.
البته سرآشپز این دوسال اخیر آنقدرها مثل سرآشپز سابق خشن و پر سروصدا نبود اما باز هم نمی شد لذت این هیاهو را منکر شد.
شغلم را دوست داشتم.
از کنار خدمه گذشتم.
در بین خدمه همه همدیگر را با اسم صدا می زدند.
من هم همینطور عادت کرده بودم.
سوده خانم خیلی ساکت بود.
از آن بمب انرژی بانمک و خنده رویی که با وجود شوهر مریض و دو بچه قد و نیم قد و هزار جور خرج به همه قوت قلب می بخشید ، خبری نبود.
دست روی شانه اش گذاشتم و او سعی کرد به لبخندی مهمانم کند.
- طوری شده؟
- چی بگم خانم ؟
- اگه اتفاقی افتاده بگین.
- میگن ممکنه...
- ممکنه چی؟
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#8
- میگن ممکنه بخوان تعدیل نیرو کنن...صفیه می گفت سن بالاها رو میخوان از کار برکنار کنن...تو این بخش یه من سنم بالاست یه جمیله خانم.
حرفش کمی برایم غریب بود.
تصمیم به تعدیل نیرو بدون نظرخواستن من واقعا چیزی نبود که بتوانم از کنارش راحت بگذرم.
ماهان هم برای خودش یکه تازی می کرد این میان.
آن از تعویض آشپزها در دوماه اخیر ، این هم...
- من با آقای خالدی صحبت می کنم...نگران نباشین...انشالا اتفاقی نمیوفته.
- خدا شما رو از ما نگیره خانم.
سری با لبخند تکان دادم و از کنارش گذشتم.
ماهان شانس آورده بود امروز را برای خرید وسایل بچه با مهراوه بیرون رفته بود وگرنه آنقدری بابت این که هیچکس را برای تصمیم گیری حساب نمی کرد کفری بودم که بی شک سرش خراب می شدم.
مهربان در حال پوشاندن کاپشن به تن مانی بود وقتی به نزدشان بازگشتم.
رامین هم مشغول تلفن بود و لحن حرف زدنش نشان می داد یکی از آن صدها حور و پری است که به دام این مار خوش خط و خال افتاده است.
مهربان با چشمک پرسید که...
مهربان – طوری شده؟
- نه ، چیز مهمی نیست...راستی امشب من خونه مهراوه نمیام...ازش از طرفم معذرت بخواه.
مهربان عصبی چشم روی هم گذاشت و دست هایش را بند شانه هایم کرد و گفت : سر جمع از وقتی ازدواج کردن دوبار هم خونشون نیومدی.
- مهربان خودت هم می دونی که من هیچ مشکلی باهاشون ندارم فقط مشغله هام زیادن.
مهربان – خیلی بد کینه ای هستی.
رامین که تنها جمله آخر را شنیده بود اظهار فضل نمود که...
رامین – شدیدا موافقم.
- شما ساکت.
رامین – شعورش هم زیر خط فقره.
- فقط پنج ثانیه فرصت داری مانی رو ببوسی بعد گورتو از جلو چشام گم کنی چون اونقدر از دست یکی کفریم که ممکنه عواقبش دامن تو رو بگیره.
رامین – آهان.
و با خنده ای که دم به دم صدادارتر می شد مانی را بوسید و برای مهربان سری تکان داد و از معرکه گریخت.
مهربان – خوب ازت حساب می بره.
- این؟...فکر کن یه درصد ازم حساب ببره...فقط بلده رو مخم راه بره و حرصم بده.
مهربان – بیا از بحثمون منحرف نشیم...واسه چی نمیای؟...مهراوه ناراحت میشه.
- اون که هر روز خدا داره منو می بینه ، قول میدم ناراحت نشه.
مهربان – خیلی داری ازمون دور میشی...مامان راس میگه خودتو بند این کار کردی و همه زندگیتو داری داغون می کنی.
- زندگی من داغون نمیشه اگه تو مهمونی خونه خواهرم شرکت نکنم.
- چرا داره داغون میشه چون فکر می کنی خیلی از خودگذشتگی کردی و این وسط قربونی شدی.
- واقعا برداشتت از من اینه؟...من نمیام چون کارم برام مهمه...چون اگه زندگی شماها همسر و بچتونه ، زندگی من کارمه.
- خب فدات شم نباشه...به زندگیت برس...مگه این خواستگاری که مامان میگه چه عیب و ایرادی داره؟...پسره از همه لحاظ عالیه...وضعشون هم که خوبه.
- اومدی اینجا تا به این برسی؟
- نه عزیزم اومدم که یه کم سر عقلت بیارم که انگار نمیشه.
- من سعیمو کردم به بن بست خوردم.
- همه مثه هم نیستن.
- نمیخوام دوباره ریسک کنم.
- من بیشتر از این نمی تونم حرفی بزنم.
- ممنون که درک می کنی.
- درک نمی کنم ، کنار میام.
لبخدی زدم و گونه اش را بوسیدم و مانی به بغل تا دویست و شش درب و داغان نوک مدادی رنگش همراهیش کردم.
یعنی آنقدری که مهربان با این ماشین به در و دیوار کوبیده بود ، حرکت همچنانی این ماشین معجزه الهی محسوب می شد.
مهربان که گاز داد و رفت آیت الکرسی زیر لب خواندم و به سمتشان فوت کردم.
این دختر با این رانندگیش کاش دیگر مانی را دنبال خود نمی انداخت این طرف آن طرف ببرد.
با رفتنشان برگشتم سر کارم.
کاری که شده بود سپر من برای تن ندادن به خواسته های خانواده ام.
مهربان گاهی حق می گفت.
این حسی که انگار من قربانی شده بودم آزاردهنده بود.
و شاید واقعیت این بود که تمام این حس زاییده تخیل من بود.
بابا رفته بود در گلخانه دوست داشتنیش تا گیاهان عزیزتر از جانش را به خواندن شاهنامه مهمان کند.
مامان که گاهی به شوخی می گفت این بابای ما گلخانه اش را بیشتر از او دوست دارد.
روبروی مامان که در حال پاک کردن سبزی خوردن بود نشستم و گفتم : دیشب خوش گذشت؟
مامان چشم غره ای رفت و گفت : بچم ناراحت شد نیومدی.
- مامان کار داشتم.
- مگه بابات برات خرج نمی کنه که تو اینقدر خودتو تو کار غرق کردی؟
- نه مامان...خودم دوست دارم.
- تا کی؟
- مامان من هنوز به اون درجه ای نرسیدم که بتونم مسئویت یه زندگیو قبول کنم.
- آره دیگه والا اگه زمون ما هم دخترا این همه بهشون پر و بال می دادن و هر جایی می خواستن می رفتن دخترا عروس نمی شدن...یه کم از خواهرات یاد بگیر...ببین مهربان چه زندگی داره...والا بچه و مادر نباید خیلی تفاوت سنی داشته باشن...باید همو درک کنن...مهراوه رو نگا...از تو یه سال و نیم کوچیک تره ولی ببین چه زندگی...چه خانمی برا خودش می کنه؟
- والا واسه من زندگی مهربان و نیما جذاب تره.
- چرا؟
- مامان جوابشو خودت می دونی...هی گفتم نشینین زیر پاش...گفتین محمدجوادخان صلاحشونو بیشتر می دونه.
- مگه الان بده زندگی بچم؟
- نمی دونم...تو تا حالا ازش پرسیدی خوشبخته؟
- وقتی معلومه چه نیازیه به پرسیدن؟
- مامان حرف من یه چیز دیگه است.
- حرفت چیه؟
- بی خیال ازدواج من شو مامان...من آدم ازدواج نیستم....این خونه رو دوست دارم...دوست دارم صب که بیدار میشم تو رو ببینم ، بابا رو ببینم...دوس ندارم خلوتمو با کسی شریک بشم.
- یه روزی میرسه که من و بابات نیستیم و تو تنهایی.
- خدا نکنه...کاش خدا جون منو قبل شما بگیره.
مامان سری به تاسف تکان داد .
همیشه این بحث تکراری در خانه ما بود.
بعد از ازدواج مهربان شروع شد و با جرقه های خواستگاری ماهان از خواهر کوچک تر از من بیشتر شد.
مامان تمام هم و غمش شد ازدواج من قبل از مهراوه که با پا به جفتی من سر عدم ازدواجم از موضعش کوتاه آمد ، اما با هر خواستگاری که از راه می رسید باز این آتش زیرخاکستر شعله می کشید و مامان در صددد عروس کردن من بر می آمد.
مامان می ترسید.
می ترسید از حرف مردم مبنی بر عیب و ایراد من.
و من بیشتر علاقه داشتم مردم باور کنند عیب و ایراد دارم تا اینکه بخواهم ازدواج کنم.
ازدواج برای من دفتری بود که بسته شده بود.
کنارش گذاشته بودم.
و دیگر قرار نبود بر گردم دفتر را باز کنم و خط هاش را از نو مرور کنم.
من سعی کرده بودم شانسم را امتحان کنم اما خب شانس با من یار نبود.
- حالا مهمونی دیشب واسه چی بود؟
- شش ماهگی مهراوه رو ماهان جشن گرفته بود.
مهراوه هم از همان بدو تولدش شانس خوبی داشت.
مهمانی شش ماهگی برای بچه ای که دنیا هم نیامده بود.
حالا همین من امسال تولدم چطور گذشت...
مامان که آخر شب با تماس های مکرر مهربان به یاد آورد ، بابا هم تنها پیشانیم را بوسید و وجه نقدی به دستم سپرد .
رامین هم که با خالی کردن یک لیوان آب یخ روی صورتم تولدم را به عنوان اولین نفر تبریک گفت.
- به سلامتی...انشالا کوچولوشون به سلامت دنیا بیاد.
- انشالا.
- مامان ازم دلگیر نباش...خب؟
- نگرانتم...دلگیر نیستم.
- نباش دیگه....مامان من الان خوشبختم.
مامان نفس عمیقی کشید.
می دانست میخ آهنین در سنگ نمی رود.
نفس عمیقی کشیم و با تقه ای در را گشودم.
پشت میزش نشسته بود.
نگاهش که به من افتاد با لبخند از پشت میزش برخاست و گفت : به به خواهرزن عزیزم...بیا داخل.
- سلام.
- سلام ...خوبی؟
- خوبم ممنون...مهراوه و کوچولو خوبن؟
- خوبن...بیا بشین.
- ممنون.
روی یکی از مبل های چرم ادای نشستم و او در حالیکه از قهوه ساز گوشه اتاق برایم فنجانی قهوه پر می کرد گفت : چی شده قدم رنجه کردی؟
حرف هایش نیش و کنایه زیادی به همراه داشت.
برای من هم که ذره ای لایق اهمیت نبود.
- حالا چی شده که به من افتخار دادی بیای اتاقم؟
- در مورد کاره.
- می دونم تو جز کار با من حرف دیگه ای نمی زنی.
لبخند معمولی زدم.
فنجان قهوه را برابرم روی میز گذاشت و در حالیکه روبرویم می نشست ، گفت : خب می شنوم.
- قضیه تعدیل نیروی کادر من چیه؟
- یه تعدیل نیروی معمولیه...هتل قراره با افرادی که بهشون احتیاجی نیست تسویه حساب کنه.
- و دقیقا چرا من نباید از این موضوع اطلاعی داشته باشم؟
- فکر نمی کردم برات مهم باشه...تو فقط مسئول بخشی.
- و دقیقا چون من مسئول بخش خانه داریم میدونم به همه کادرم نیازه.
از جبهه گیریم انگار خوشش نیامد که ابرو بالا انداخت و عینک از چشم برداشت و گوشه های دو چشمش را فشرد.
- مطمئن باش ضربه ای به کار...
- من نگفتم ضربه ای به کار وارد میشه...گفتم؟
- پس موضوع چیه؟
- موضوع اینه که نمیخوام کسی تو کار من دخالت کنه.
شوکه شدنش را حس کردم.
بی شک انتظار این حرف را از منی که خواهرزنش بودم نداشت.
- منظورتو متوجه نمیشم.
- منظورم باید واضح باشه...تو رئیس این هتلی...و من مدیر بخش خانه داریش...به همه کادرم نیاز دارم.
- فکر نمی کنم با نبود دو نفر کادرت لنگ بشه؟
- صد در صد نه ، ولی زندگی خانواده اون دو نفر لنگ میشه.
- ما مسئول زندگی مردم نیستیم.
- خودت رو اینجوری قانع می کنی؟
- من به بازده هتل اهمیت میدم باقی چیزا...
- جالبه...اگه مساله پوله میتونی از حقوق من کسر کنی اما من نمیتونم اجازه بدم که نون خانواده اون دو نفر آجر بشه.
- پس یکی دیگه از خصوصیاتت خیرخواهیه.
- نه...فقط در کنار بازده هتل دوس دارم زندگی آدمایی که می شناسم هم بازده داشته باشه.
- من به نظرت احترام میذارم ولی فکر نمی کنم دخالت تو امور ریاست کار درستی باشه.
پوزخندی زدم و گفتم : قبل از اینکه وارد ایران بشی من اینجا شاغل شدم...اوضاع وحشتناکی داشت...من و ماهور این هتل رو در عرض سه سال به این موقعیت رسوندیم...اهل منت گذاشتن نیستم...ولی تو کار شاقی نکردی...مدیریتی که از قِبل پدرت داری...پس خواهشا بذار من و ماهور هتل رو به اون مرحله که باید برسونیم...تو هم تو همین اتاق بشین و امضاهات رو بزن...متشکر میشم.
نگاهش کاملا کدر شده بود.
و این حرف های من از گنجایش تفکرش شدیدا بیشتر بود.
ماهور گرچه بد...
گرچه نامرد...
گرچه نفرت انگیز...
گرچه دارای موهایی مذخرف...
اما در کار عالی بود.
و من هیچ وقت حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد مدیریت هتل از او گرفته و به دست ماهان تازه از راه رسیده داده شود.
- پس تو نظر تو ، من اینجا عملا کاره ای نیستم.
- ابدا...تو رئیس هتلی...به صلاح دید مالکین هتل...من کاره ای نیستم فقط خواهشم ازت اینه که اگه میخوای کاری انجام که به بخش من مربوطه با من هماهنگ بشه.
- قول نمیدم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#9
- خب پس انگار باید با محمدجوادخان وارد بحث بشم.
- من نماینده بابا هستم.
- پس نماینده محمدجواد خان خواهشا بذار با هم مسالمت آمیز کار کنیم.
از جایش برخاست.
ست چرم را دور زد و پشت من ایستاد و دست هایش را روی شانه های من گذاشت و خم شد.
اولین تماسی بود که با او داشتم.
خودم را جمع کردم و او کنار گوشم گفت : اگه من می دونستم از چه بابت تو این همه از من متنفری خوب بود.
- یه بار دیگه هم پرسدی و من جواب دادم که من از تو متنفر نیستم.
به میز مدیریتش تکیه داد و دست به سینه خیره ام شد.
- و اینکه اکثر مهمونی های خونه من رو شرکت نمی کنی رو باید اتفاقی تلقیش کنم؟
- خودت از شغل من خبر داری.
- اکه دوساعت از کارت می زدی حتما می تونستی مهراوه من رو خوشحال کنی.
مهراوه ی او...
- من و مهراوه خواهریم از هم ناراحت نمیشیم.
- خب پس حرفی نمی مونه...من اینبار توی بخش تو دخالتی نمی کنم اما دفعه بعد اگه صلاحی دیدم اجراش می کنم....حتی بدون نظر خواستن از تو.
- این یه اعلان اخطاره.
- ابدا...یه اطلاعه.
- من دیگه باید برم.
- قهوت رو نخوردی.
- سرد شد.
- میتونم عوضش کنم.
- با رامین تو تایم رستمون قهوه خوردن بیشتر مزه داره.
پوزخند زد و من را تا دم در همراهی کرد.
به سمتش برگشتم و گفتم : به هر حال حرف های من تماما مختص کار بود نمیخوام ازم دلگیر شده باشی.
- آدم که از خواهرزنش ناراحت نمیشه.
- امیدورام.
لبخندی زد و گفت : من و مهراوه امشب شام رو قراره بریم رستوران خوشحال میشیم همراهمون باشی.
- خوشحال می شدم اما با دوست هام برنامه شام داریم.
باز پوزخندی دیگر روی صورتش نشست.
قدمی عقب گذاشتم و به کسی برخوردم.
با ببخشیدی به عقب برگشتم و چشم هایم روی شخص مرود نظر ثابت ماند.
اینجا چه می کرد؟
گفته بود که قصد بازگشت ندارد.
با لبخند صورتم را از نظر گذراند و دستش را به سمت ماهان دراز کرد.
- دیر که نکردم.
ماهان – اصلا...خوشحالم که باز هم می بینمت.
و همدیگر را در آغوش کشیدند.
نگاهم از نیمرخش کنده نمی شد.
لعنتی این یکی را در این وانفسا کم داشتم.
- خوشحالم می بینمت.
با من بود.
و آن لبخند مضکش هم انگار رو به من بود.
و دستی که سمتم دراز شده بود دیگر آخر خنده بود.
به دستش خیره شدم و همزمان دو صدا با هم گفتند : محیا...
به عقب چرخیدم .
ماهور در دوقدمی من ایستاده بود و به دستی که سمتم دراز شده بود نگاه می کرد.
چشم هایش حالت خاصی نداشت.
بازویم را که گرفت سعی کردم ذهنم را از صدای دیگر بگیرم.
ماهور – باید با هم حرف بزنیم محیا.
- محیا سلام...شوکه شدی من رو دیدی؟
ماهور – فکر می کنم من هم شوکه شدم...قرار نبود برگردی ایران.
- اونجا دووم نیاوردم...محیا خیلی خوشحال شدم دیدمت.
اما احساس من کاملا متفاوت بود.
نمی شد اسمی برای این حسی که دوزی از گیجی را نیز در خود جای داده بود قائل شد.
ماهور – محیا گفتم حرف دارم....فعلا.
رو به آن دونفر گفت و من را عملا همراه خود کشید.
- اینقدر عین گاو زل نزن بهش.
- چی؟
- خودتو جمع و جور کن..تام کروزو که ندیدی.
- امیرحافظ بود.
- می شناسمش مرتیکه رو.
- گفته بود برنمی گرده.
- حتما سوئیتیای اونور آب به مزاجش نساخته.
باوزیم را از دستش کشیدم و دست به سینه به دیوار پشت سرم تکیه دادم.
- گفتی باهام کار داری.
- باز که جو گرفتت رفتی تو قیافه.
- ماهور حوصله ندارم.
- کاری نداشتم خواستم از اون موقعیت نجاتت بدم.
- بهت نمیاد آدم خیرخواهی باشی.
دستش را یک طرف سرم به دیوار تکیه داد و با لبخندی تمسخرآمیز گفت : اینقدر لازم نیست تفکرت رو نسبت به من بیان کنی.
خیره چشم های عسلی رنگش گفتم : تو هم اینقدر لازم نیست دور وبر من باشی.
حالا دو دستش دو سمت سرم به دیوار تکیه داده شده بود.
- محیا از پشت جبهت بیا بیرون...من اونقدرایی هم که فکر می کنی بد نیستم.
- تو نامرد تو ذهنم کد خوردی تا آخر عمرت تو ذهنم نامردی.
از من دور شد.
پشت به من راهرو را طی کرد و قبل از اینکه پیچ راهرو را پست سر بگذارد ، گفت : ناراحت میشم وقتی بهم میگی نامرد.
و رفت.
حالا انگار مهم بود برای من که جناب گیسو کمند ناراحت نشود.
فعلا مهم این است ، امیرحافظی که همه چیز را برای رفتن خراب کرده ، از چه بابت برگشته است؟
باز هم مهراوه مهمان خانه مان بود.
ظرفیت روزم تکمیل بود ، دیگر حوصله گله گذاری او را از بابت نرفتن به خانه اش نداشتم.
سلامی جمعی گفتم و مامان در حالیکه ظرفی میوه برابر مهراوه می گذاشت ، گفت : دیر کردی چرا؟
مهراوه جای من جواب داد که...
مهراوه – سرش شلوغ بوده امروز...گرد و خاکای تنتو تکوندی؟
پوزخندی هم این میان ضمیمه حرف های نیش دارش کرد.
کیفم را روی نزدیک ترین کاناپه انداختم و دست به سینه گفتم : منظور؟
مامان – چرا اینجور با هم صحبت می کنین؟
مهراوه – چون دخترتون شعورش ته کشیده...نمی فهمه با هر کسی چطور باید صحبت کنه.
- تو که می فهمی یه چشمه بیا من یاد بگیرم.
مهرواه – تو هیچ حقی نداری تو مدیریت شوهر من دخالت کنی.
- پس بحث نخود خیس نخوردن تو دهن شوهرته...فرهنگ خوبی داره که مسائل کار و زندگی شخصی رو قاطی می کنه...پس بذار ملتفتت کنم شوهر خبرکش تو هم هیچ حقی نداره تو کار من دخالت کنه.
مهراوه – حرف دهنتو بفهم...مثه اینکه بد تفهیم شدی که تو اون هتل چی کاره ای....یکی دیگه صاب اختیاره.
- عرق نریخته که به اون میز مدیریت برسه...دودستی دادنش...حق داره چیز زیادی حالش نباشه تو مدیریت.
مهراوه – داری بدجوری می میری از حسادت.
- حسادت به کی؟...دقیقا میخوام بدونم حسادت به کی؟
مهراوه – به من...به زندگیم...میخوای خرابش کنی.
حرفش را بی جواب گذاشتم.
برای این تفکر بی پایه اش چه جوابی می شد داد؟
خسته که خودم را به تخت رساندم تازه هجوم طوفانی به اسم مامان را به اتاقم باید متحمل می شدم.
برابر چشم های خشمگینش ایستادم و او با صدایی که می لرزید ، گفت : تا کی باید از دست تو خون دل بخورم؟...حسادت تا کجا؟...من اینطور بارت آوردم؟...اینقدر کینه ای؟...ماهان یه اسم بود روی اسمت فقط...نخواستت...اینو تو مخت فرو کن...خواهرتو خواست...اینقدر نخواه بینشونو شکراب کنی...خواهرتو خفیف نکن...برای همین هی میگم عروس شو...تا بیشتر از این خفتم ندی.
گفتم طوفان؟
انگار اشتباه گفتم.
مادرم گاهی می شد ، سونامی وحشتناکی باشد که هیچ چیز را باقی نگذارد.
روی تخت دراز کشیدم.
روز جالبی داشتم.
بحث با ماهانی که آنقدر فرهنگ نداشت مسائل کار و زندگی زناشوییش را با هم ادغام نکند.
دیدن امیرحافظی که با اعتماد به نفس کامل برگشته بود.
مهراوه ای که مثل همیشه همه چیز را به نفع خودش تمام کرده بود.
و مامان...
کمی عصبی بود.
نباید از دستش دلگیر می شدم.
اما گاهی دست خودم که نبود....دلگیر می شدم.
*******
رامین از بازگشت سرآشپز پر هیاهوی هتل عصبی بود.
ماهور اما هیچ نمی گفت و تنها ساکت فنجان قهوه اش را نرم نرم به لب می برد.
رامین – ماهان هم یه وقتایی یه کارایی می کنه...اینو واسه چی باز استخدام کرد؟
با آوردن اسم ماهان دستم خود به خود مشت شد.
ماهور – راستی دیروز با ماهان جلسه داشتی؟
پوزخندی زدم و گفتم : یعنی خانوادت از گفتمانمون خبردار نشدن؟
ماهور – چند روزی هست بهشون سر نزدم.
خبر داشتم که آپارتمانی کوچک در میان شهر اجاره کرده است.
همه چیزش با ماهان زمین تا آسمان تفاوت داشت.
ماهور – تو جلسه دیروز چیزی گفتی که به مذاقش خوش نیومده؟
- یه چیزایی گفتم که به صلاح هتل بود.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، LeylaGh
#10
رامین – خودتو باهاش درننداز.
- چرا؟
رامین – اون پشتش به باباش گرمه.
- گرم باشه...من هم جا پام محکمه...بهتر از من برای این هتل پیدا نمیشه.
ماهور – رامین راس میگه.
- نیازی به دلسوز ندارم.
رامین بی تفاوت از جا بلند شد ، ولی همچنان نگاه من به امیرحافظی بود که با دقت غذایی را می چشید.
ماهور – اتفاقی افتاده؟
- چند وقتیه زیاد سوال می پرسی.
ماهور – پس یه مرگیت هست.
- خیلی وقته یاد گرفتم نباید با تو هیچ حرفی داشته باشم.
ماهور – من دشمنت نیستم.
- دوستم هم نیستی.
ماهور – یه زمانی بودم.
- یه زمانی همه چیز متفات بود....تو...مهرواه...من...زندگی.
ماهور – پس با خواهرت بحث کردی؟
- دوساله دارم با توهمش بحث می کنم.
ماهور – همیشه از اینکه ازش بهتری متنفر بود.
نگاهش کردم.
چشم هایش غم عجیبی داشت.
- نمیخوام دربارش حرف بزنم.
ماهور از پشت میز برخاست و گفت : حرف نمی زنی بهش فکر هم نکن...می بینمت.
به گام برداشتنش خیره شدم.
بی تفاوت گام بر می داشت.
این دوسال تمام حرکاتش بی تفاوتی را فریاد می زد.
شمسی جان می فهمید یک چیزی بین من و مامان درست نیست.
مهراوه هم که از همان ابتدا علنا رفتارش را جوری محور قرار داده بود ، که یعنی قهر است.
بابا در این چند روز تمام سعیش این بود که روابط حسنه بین من و مامان برقرار کند ، ولی انگار در این قضیه توانایی بالایی نداشت.
مهربان اما به خاطر من بحث فوق العاده ای بعداز تمام سال های بچه خلف بودنش با مامان داشت.
همین امشب هم آمده بود راست راست در چشم های ماهان زل زده بود و متلک دبشی انداخته بود و جگر من کمی حال آمده بود.
ماهور هم بی تفاوت آمده بود با مانی کمی بازی کرده بود و حالا کنار من نشسته بود و میوه می خورد.
- با مامان جونت قهری؟
- به تو مربوطه؟
- وقتی مساله به نره غول زبون شل ما مربوطه اندکی مربوطه.
- نه بابا.
- امروز دیدم با امیر حافظ داشتی حرف می زدی.
- بزنم....تو رو سننه؟
- میگم حواست باشه...این پسره اندازه همون یه سال و نیم پیشش نامرده.
- به من چه؟
پوزخندی زد و نگاهش را کمی روی مهراوه ای که لوند برای ماهان می خندید نگه داشت.
- من میرم یه سیگار بکشم...به حرفام فک کن...آدم عاقل اونیه که از یه سوراخ دوبار نیش نخوره...دوبار نیش نخور.
- در حد نیش نیست.
چندقدمی عقب رفت و با صدایی که نیشخند در آن واضح بود گفت : کلا هیچکی در حد شما نی.
- بر منکرش لعنت.
- بشمر...
گرچه موهایش را دوست نداشتم ،گرچه گاهی آدم مذخرف و بی شعوری می شد...البته اکثر اوقات بی شعور بود ،اما گاهی حالم را عجیب خوب می کرد.
- از وقتی سما از زندگیش رفته حالش بهتر شده.
نگاهم را به مهربان دادم و او در ادمه گفت : خیلی حالش بهتره.
- حالش خوبه چون داره برنامه می چینه واسه خرابکاری.
- اینقدر منفی باف نباش...اون زندگی کسیو خراب نمی کنه.
- وقتی زندگی خود آدم خراب بشه دیگه زندگی بقیه مهم نیست.
- باز فلسفی حرف زد.
خندیدم و کنار مامانی که برایم قیافه گرفته بود ، ایستادم و به چیدمان میز پرداختم.
مهربان از این حالتمان خنده اش گرفته بود.
من و مامان کم پیش آمده بود در قهر به سر بریم.
البته باید گفت من قهر نبودم ولی قیافه گرفتن مامان عجیب بود.
آنقدری که صدای بابای همیشه ساکت درآمده بود و می گفت من باید ناراحت می شدم از پشتیبانی مامان از مهراوه.
بابا می گفت مساله کار برای کار است و نیازی نیست به خانه و زندگی و روابطمان کشیده شود.
می گفت این از نافهمی و کج فهمی و بچگی ماهان نشات گرفته است وگرنه شغل من و تصمیمات برخاسته از آن به خودم مربوط است.
می گفت این جبهه گیری های مهراوه است که هر روز و هرروز مرا از خانه دور می کند.
از بابا این سخنرانی غرای دیشب بعید بود ، آنقدری که مهربان آخر سخنرانیش به خنده افتاده بود و مامان در آخر به مجموع مقهور هایش بابای بیچاره را نیز افزود.
شمسی جان قبل از من پارچ دوغ را از روی کابینت برداشت و آرام رو به من گفت : اتفاقی افتاده؟...چرا راحله اینقدر سرسنگینه؟
چشم و ابرویی آمدم و خیلی دلم خواست بگویم بروید از آن شاخ شمشاد و عروس نازدانه بپرسید ولی حیف که شدیدا دوستش داشتم.
- کمی بحثمون شده.
شمسی جان – عزیز جونم تو برو معذرت بخواه....مادره دلش میشکنه خب.
- چشم...یه کم آتیشش بخوابه حتما.
شمسی جان – زود از دلش دربیار جان دلم.
و کمی بعد همگی گرد میز نشسته بودیم.
ماهور برابر من نشسته بود و با محتویات بشقابش بازی می کرد.
می دانستم که از جوجه کباب و این بساط متنفر است ،در هتل هم محتویات انتخاب غذایش بیشتر به خورشت ختم می شد.
مامان – ماهور جان چرا غذا نمی خوری؟
ماهور سعی کرد لبخندی بزند ولی خب چندسال پیش نیم بیشتر محبتش را نسبت به پدر و مادر من و پدر خودش از دست داده بود...لبخند دوست داشتنی روی صورتش جا نمایان نشد.
چندسال پیش لبخندهایش خیلی دوست داشتنی بود.
ماهور – ممنون...عصرونه با دوستام بود ، میلم نمی کشه.
دروغ می گفت ، همان چندسال پیش دور تمام رفقا و شب نشینی ها و بساط هایی که گذشته را برایش تداعی می کرد ، یک خط بزرگ کشیده بود.
محمدجواد خان – تو بخش حسابداری کسری بودجه داریم...درسته؟
ماهور به صندلی تکیه داد و با پوزخندی که به لب های من هم منعکس شده بود ، گفت : بله...از سه ماه پیش کسری بودجه داریم.
ماهان نگاهش را با اخم به سمت ماهور چرخاند.
- خب انگار ماهان جان صلاج دیده هدیه تولد سه ماه پیش مهرواه جان مهم تر از کسری بودجه هتل باشه.
نگاه پر از حرص و عصیان مهراوه را حس می کردم.
محمدجواد خان – یعنی چی؟
ماهان – تا هفته آینده من پول رو برمی گردونم به حساب هتل.
محمدجواد خان ساکت نشسته بود و خیره بشقابش بود.
خب اگر عزیزدردانه اش به پول دستبردی زده بود مشکلی نداشت اما اگر ماهور بر اثر سهل انگاری برای هتل ولخرجی کرده بود ، باید کشته می شد.
- چه کاریه میخوای ماهان جان پولو برنگردون...هتل که مال خودته.
سقلمه مهربان به پهلویم کمی اوضاع را خنده دار تر کرده بود.
ماهور هم با لبخندی موذیانه ، قلپی از لیوان دوغش نوشید.
محمدجوادخان – محیا جان دخترم تو هتل چیزی اذیتت می کنه؟
- نه ابدا.
اما بابای ساکتم این بار در میان بهت همه ، گفت : فقط مشکل هممون اینه که مسائل هتل به خونه کشیده میشه...ماهور و ماهان و محیا تو هتل همکارن هر اتفاقی که بینشون بیوفته نباید به خونه کشیده بشه.
و دقیقا روی حرفش با ماهانی بود که انگار شدیدا جا خورده بود.
نیما – آره خب اینجور بهتره...والا اونقدر تو این زندگیمون اسم هتل برده شده ما سفر هم بریم عمرا طرف هتل پیدامون بشه.
برای کمی طنز فضا چیز بدی نبود.
ولی کام من با این طنزها شیرین نمی شد ، من زخمی بودم ، زخمی خواهری که برایش همه کار کردم و او گربه وار یادش نماند.
سعی کرده بودم بحث این مدت اخیر را کنار بگذارم و بی حاشیه به کارم بپردازم البته اگر حضور امیرحافظی که نام مرا نقل محافل تمام آشنایان کرده بود ، می گذاشت.
همین چند روز قبل بود که جلوی راهم را سد کره بود و خواسته بو چندکلامی با یکدیگر صحبت کنیم ، که البته حضور رامین و اخم های درهمش نگذاشته بود به هدفش برسد.
حضور امیرحافظ زیاد آزارم نمی داد.
اما این حس که بقیه فکر می کردند زیاد برای من مهم است ، آزاردهنده و وحشتناک بود.
حتی نگاه ترحم انگیز ماهور هم با تمام بی اهمیت بودنش ، هم می توانست در این مواقع خونم را به جوش بیاورد.
من در این لحظاتِ زندگیم کم مکافات و مشکل نداشتم.
خواهرم در قهر کبری به سر می برد و مادرم شدیدا سرسنگین برخورد می کرد.
لجبازی های ماهان هم بر سر شغلمان ، وحشتناک روانم را به هم ریخته بود.
و حالا من معجون قدرتمندی از خستگی و عدم اعصاب بودم.
از جلوی اتاق 208 که رد می شدم ، باز صدای نق های بی حد دخترک از فرنگ برگشته داشت مغز پرسنلم را خش می انداخت.
دیروز صبح به صبحانه اش گیر داده بود.
دیشب به خط اتوی لباسش و امروز را خدا عالم بود.
از خستگی میان راهرو ایستادم و سعی کردم در این اوضاع از دهانم در نرود که تذکر دهم بی روسری با آن موهای افشان و تاپ دوبند نباید در راهرو بایستد.
برایم با لهجه مفتضحش از گم شدن ساعتش می گفت.
پرسنل تا امروز به اتاقش نزدیک هم نشده بودند و از این بابت خیالم راحت بود.
در این چندسال زیاد از این تهمت ها و سوء برداشت ها داشتیم و واقعا اصطکاک روانی ویژه ای را همراه پرسنلم از سر می گذراندیم.
دست به سینه به صورتش خیره شدم.
چشم های عسلی رنگش روشن تر از چشم های ماهور بود.
و همیشه همه متفق القول بودند ، عسلی های نگاه ماهور هیچ کجای دنیا پیدا نمی شود.
- هیچکس بدون اطلاع شما وارد اتاق نشده خانوم...باز هم من رسیدگی می کنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط +neda+ ، arashpix


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 3 مهمان